بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

بيان اينكه رحمت خدا عام و عذاب او خاص است

و از اين دو آيه به خوبى بر مى آيد كه اگر خداوند گنهكاران را عذاب مى كند، اين عذاب كردنش به اقتضاى ربوبيتش نيست، وگرنه جا داشت تمامى افراد را عذاب كند، و حال آنكه مشيتش به عذاب افراد معينى تعلق مى گيرد، و معلوم است كه مشيتش تعلق نمى گيرد مگر به عذاب كردن آن افرادى كه نعمتش را كفران كرده اند، پس باز عذاب او مستند به گنهكاران است نه مستند به خود او.

علاوه بر اينكه از آيات كريمه قرآن بر مى آيد كه اصولا عذاب همان فقدان رحمت است، همچنانكه نقمت عدم بذل نعمت است، و اين نرسانيدن نعمت و رحمت جز در مورد افرادى كه بخاطر كفر و گناه استعداد رحمت و نعمت را از دست داده اند تحقق پيدا نمى كند، پس در حقيقت سبب عذاب، همان نبودن سبب رحمت است.

و اينكه گفتيم از ناحيه خود او جز رحمت و نعمت ناشى نمى شود دليلش خيلى روشن است، براى اينكه سعه رحمت و افاضه نعمت از مقتضيات الوهيت و از لوازم صفت ربوبيت است، هيچ موجود مربوب و مخلوق نيست مگر اينكه وجودش براى خود او و براى بسيارى از موجودات ديگر نعمت است، چون موجودات همه به هم مربوطند و خير و شرى كه در يك موجود هست يا هم براى خودش و هم براى ديگران نعمت است مانند نيرومندى و ثروت و امثال آندو كه هم صاحبش از آن منتفع مى شود و هم ديگران و يا اگر براى خودش نقمت است حد - اقل براى ديگران نعمت است،

مانند بلاها و امراض و آفاتى كه براى صاحبش مايه ضرر است، و ليكن موجودات ديگر از بلاى او منتفع مى شوند، بنابراين مى توان گفت كه رحمت الهى واسعه است، و اختصاص به مؤ من و يا صاحبان شعور نداشته و مخصوص به دنيا يا به آخرت نيز نيست، حتى شمول و عموميتش فعلى است نه شاءنى، و مشيت او هم همواره ملازم با رحمت او است.

البته اگر عذاب را نسبت به خود معذب و رحمت و نعمت را نسبت به شخص متنعم در نظر بگيريم و عذاب آن و لذت اين را مقياس ‍ قرار دهيم رحمت الهى، واسعه نخواهد بود، بلكه رحمتش خاص و عذابش نيز خاص خواهد بود، الا اينكه اين يك معنايى است قياسى كه از مقايسه حال افرادى نسبت به حال افراد ديگر تحقق مى يابد، وقتى مى بينيم افرادى از نعمت هايى كه خداوند به ديگران ارزانى داشته محروم مانده اند و اين حرمان را يك نوع عذاب و ناراحتى مى يابيم قهرا نعمتى را كه آن دسته ديگر دارا هستند در مقابل اين عذاب رحمت مى شود، و همچنين وقتى آفات و ناگواريها و عقاب دنيوى و اخروى عذاب باشد قهرا ايمنى از آنها خود يك نوع رحمت مى شود، و ليكن به آن معنايى كه گذشت همه اينها رحمت است.

اشاره به دو قسم رحمت براى خداى تعالى: رحمت عام و رحمت خاص  

پس مى توان گفت كه براى خداى تعالى دو قسم رحمت است، يكى رحمت عام كه مؤ من و كافر، نيكوكار و فاجر و با شعور و بى شعور همه بوسيله آن به وجود آمده و از ابتداى هستى و در مسير وجودشان مادامى كه وجود دارند بوسيله آن روزى مى خورند. و ديگر رحمت خاص كه خود عطيه اى است كه خداوند آن را تنها به كسانى مى دهد كه داراى ايمان و عبوديت باشند، مانند حيات طيب و زندگى نورانى در دنيا، و جنت و رضوان در آخرت كه كفار و مجرمين بخاطر كفر و جرمشان از آن بهره اى ندارند، و بهره آنان چيزى است در مقابل اين رحمت مانند عذاب استيصال و زندگى نكبت بار از دنيا، و آتش و آلام آن در آخرت. پس اين رحمت است كه در مقابل عذاب است نه رحمت واسعه عامه، زيرا عذابى كه در مقابل رحمت واسعه قرار بگيرد وجود ندارد بلكه هر موجودى كه بتوان كلمه (چيز) را بر آن اطلاق كرد مصداقى از مصاديق رحمت عامه واسعه است، حال يا براى خودش رحمت است و يا براى غير، چون اصل خلقتش به ملاك و به منظور رحمت بوده، بنابراين، چيزى باقى نمى ماند كه كلمه (چيز) بر آن اطلاق بشود، و ما آن را از مصاديق عذاب بشماريم.

وقتى اين معنا معلوم شد به خوبى روشن مى گردد كه جمله (عذابى اصيب به من اشاء و رحمتى وسعت كل شى ء)، خصوصيت عذاب و عموميت رحمت را بيان مى كند، و اگر ميان عذاب و رحمت عامه مقابله انداخته با اينكه ميان آندو تقابل نيست براى اين است كه با ذكر رحمت عامه زمينه را براى خصوصى شدن آن در حق پرهيزكاران از مؤ منين فراهم نموده بفرمايد: (فساكتبها...).

از آنچه گذشت به دست آمد كه سعه رحمت شاءنى نيست تا در جمله (و رحمتى وسعت كل شى ء) رحمت را مقيد به مشيت تقديرى نموده و بگوييم : در اين جمله نيز چيزى نظير (من اشاء) در تقدير است، زيرا بطورى كه از ظاهر آيه بر مى آيد مراد از رحمت، رحمت عامه است كه بالفعل همه موجودات را فرا گرفته و لابد خدا خواسته كه فرا گرفته، پس اينكه جمعى از مفسرين گفته اند در اين جمله نيز (ان شئت - اگر بخواهيم ) در تقدير است، صحيح نيست.

 

فساكتبها للذين يتقون و يوتون الزكوه و الذين هم باياتنا يومنون

اين جمله تفريع بر جمله (عذابى اصيب به من اشاء و رحمتى...) است، و معناى آن اين است كه لازمه وجوب اصابه عذاب به پاره اى از مردم و شمول رحمت بر تمامى موجودات اين است كه رحمت را بر آن بعض ديگر كه عبارتند از: پرهيزكاران و دهندگان زكات واجب كنم.

آيه : (فسأكتبها للذين يتقون...) استجابت و تقييد دعاى موسى (ع) را مى رساند

خداى سبحان مشمولين رحمت خود را به اوصاف عامى توصيف كرده و فرموده : (هر كس تقوى داشته باشد و زكات دهد و به آيات خدا ايمان آورد)، و نفرموده : (هر كس از شما چنين و چنان باشد) همچنانكه مشمولين عذاب را هم بطور عموم ذكر كرد، و به قوم و قبيله موسى (عليه السلام ) اختصاص نداد و فرمود: (هر كه رابخواهم ) تا نتيجه اين بيان عام نيز عموميت داشته باشد.

و اين بيان عام نسبت به درخواست موسى (عليه السلام ) يك نحوه تقييد است، براى اينكه موسى درخواست حسنه و رحمت را براى قوم خود با جمله (انا هدنا اليك ) تعليل كرده، و در حقيقت خواسته است بگويد: پروردگارا از قوم من همه آن افرادى را كه بازگشت كرده اند بخاطر همان بازگشتشان مشمول رحمت و حسنه خود كن، و خداوند درخواست اين عموميت و وسعت را اجابت نكرد، بلكه آن را تقييد نمود و فرمود: من به زودى رحمت خود را براى آن افرادى كه هم بازگشت كردند و هم تقوا پيشه خود ساخته و هم به آيات من ايمان آوردند مى نويسم.

و اين تقييد كسر شاءن موسى (عليه السلام ) نيست، زيرا راهنما و معلم انبياء (عليهم السلام ) خداى سبحان است، و اين خدا است كه به كليم خود روش درخواست كردن را مى آموزد، و دستور مى دهد كه درخواست خود را مقيد به پرهيز از محرمات و ايمان به آيات خدا و تسليم در برابر احكام نازل بر انبياء كند، و موسى چنين نكرده بود، او تنها مساءله بازگشت را ذكر كرده بود،

و معلوم است كه كلمه بازگشت شامل تقوا و ايمان به آيات خدا و خلاصه شامل تسليم در برابر احكام خدا نيست، و اين تصرفى كه خداى تعالى در درخواست موسى كرده نظير تصرفى است كه در درخواست ابراهيم كرده و آن را تقييد نموده بود.

ابراهيم (عليه السلام ) در آيه (قال انى جاعلك للناس اماما قال و من ذريتى قال لا ينال عهدى الظالمين ) از خدا خواسته بود كه ذريه اش را نيز مانند خودش امام قرار دهد، و خداوند در جوابش فرمود دعايت تنها درباره آن افرادى از ذريه ات مستجاب است كه ستمكار نباشند، چون عهد من (امامت ) به ستمكاران نمى رسد. و نيز مانند تصرفى است كه در آن دعاى ديگرش كرده و آن را تعميم داد، و قرآن كريم آن دعا وجوابش را چنين حكايت مى كند: (و ارزق اهله من الثمرات من آمن منهم بالله و اليوم الاخر قال و من كفر فامتعه قليلا ثم اضطره الى عذاب النار و بئس المصير)ابراهيم در اين دعا تنها مردم با ايمان اهل مكه را مورد نظر قرار داده بود، و ليكن خداى تعالى فرمود: من دعاى خير او را در حق كفار ايشان نيز اجابت مى كنم.

پس معلوم شد: اولا آيه مورد بحث متضمن استجابت و تقييد دعايى است كه موسى (عليه السلام ) در جمله (و اكتب لنا فى هذه الدنيا حسنه و فى الاخره ) كرده بود، و عجب از بعضى مفسرين است كه گفته اند سياق آيه مورد بحث دلالت دارد بر اينكه خداى تعالى دعاى موسى را رد كرده و آن را مستجاب ننموده. و همچنين از بعضى ديگر كه گفته اند موسى (عليه السلام ) براى قوم خود دعا كرد و خداوند دعايش را در حق امت محمد (صلوات الله عليه ) مستجاب نمود و استدلال كرده اند به اينكه جمله (الذين يتبعون الرسول ) بيان از جمله (للذين يتقون ) است. - و ما به زودى به نقل و جواب آن مى پردازيم.

و ثانيا معلوم شد كه خداى تعالى دعاى اول موسى (عليه السلام ) را هم كه همان طلب مغفرت براى قوم خود بود مستجاب كرده است، چون معقول نيست كه خداوند دعاى بيهوده غير مستجابى را در كلام خود نقل كند، چيزى كه هست در اينجا مانند موارد ديگرى مشابه آن به سكوت از رد دعا اكتفا شده است، چون همين سكوت از رد دعا خود دليل بر استجابت آن است، و جمله (فساكتبها) به هيچ وجه مربوط به اين دعا نيست، بلكه استجابت دعاى دوم او است، كه از خداوند حسنه دنيا و آخرت خواسته است.

مؤ يد اينكه خداوند دعاى اول موسى را نيز مستجاب كرده و از گناه قومش كه گفتند: (ارنا الله جهره ) در گذشته اين است كه در جاى ديگر داستان مى فرمايد: (ثم بعثناكم من بعد موتكم لعلكم تشكرون ) زيرا به نظر خيلى بعيد مى رسد كه خداوند ايشان را دوباره زنده كرده باشد در حالى كه آن گناهانشان را كه بخاطر آن هلاكشان كرده بود نيامرزيده باشد.

و به هر حال معناى جملات آن آيه اين است كه : (فساكتبها) يعنى به زودى رحمت خود را نصيب و واجب مى كنم (و اگر تعبير به كتابت كرده براى اين بوده كه حتمى بودن آن را بهتر برساند، چون كتابت ثبوت و وجوب بيشترى را افاده مى كند). (للذين يتقون ) براى كسانى كه از گناهان و ترك واجبات دورى مى كنند، (و يوتون الزكوه ) و زكات مى دهند. زكات به معنى حق مالى و يا مطلق انفاق در راه خدا است، و براى اين زكاتش گفته اند كه باعث زيادى مال و اصلاح مفاسد اجتماع و تكميل نواقص آن مى شود، و چه بسا اشخاصى كه گفته اند: منظور از دادن زكات پاك كردن دل و اصلاح اخلاق است، و ليكن اين حرف قابل اعتنا نيست.

(والذين هم باياتنا يومنون ) ايمان آوردن به آيات به معناى تسليم در برابر هر آيه و نشانه اى است كه از ناحيه خداوند رسيده باشد، چه اينكه آن نشانه معجزه باشد، مانند معجزات موسى و عيسى و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و چه اينكه احكام آسمانى باشد، مانند شرايع دين موسى و دستورات ساير انبياء (عليهم السلام ) و چه خود انبياء باشند، و يا علامتى از علامات نبوت پيغمبرى باشد، مانند علائمى كه خداوند در كتاب تورات موسى و انجيل عيسى براى محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) ذكر كرده، همه اينها آيات خداوند هستند كه بر هر كس واجب است در برابر آن تسليم شود و آن را تكذيب نكند.

اين بود معناى آيه، و در اين آيه التفات بكار رفته يعنى سياق كلام از تكلم مع الغير (ما) به غيبت (قال ) تغيير يافته است، زيرا در اول فرموده : (موسى از قوم خود هفتاد نفر براى ميقات ما برگزيد) آنگاه در آخر فرموده : (خدا گفت عذاب خود را به هر كس بخواهم مى رسانم ) و گويا اين تغيير لحن براى اين بوده كه زمينه و مقام گفتار در اول كلام مقام اظهار عظمت بوده،

و عظماء در اين مقام هميشه از خود و اطرافيان خود دم مى زنند، و مى گويند: (ما چنين كرديم و ما چنان كرديم ) به خلاف آخر كلام كه مقام، مقام اظهار عنايت خاصه نسبت به مخاطب و يا نسبت به خطاب است و در چنين مقامى بايد به صيغه افراد (قال ) تعبير كرد، و لذا مى بينيم در آيات مورد بحث و در موارد ديگرى كه مناجات انبياء و اولياء (عليهم السلام ) نقل شده، آنجا كه دعاهاى نوح و ابراهيم (عليه السلام ) آمده و آنجا كه دعاى موسى (عليه السلام ) در شب طور بازگو شده و آنجا كه ادعيه ساير صالحين و استجابت دعاهايشان به ميان آمده همه جا لحن كلام آنان لحن متكلم وحده است، كه با مقام مناجات و اظهار كوچكى تناسب دارد، و هيچ جا از اين لحن عدول نشده است مگر براى فهماندن نكته زائدى.

و اما التفاتى كه در جمله (و الذين هم باياتنا يومنون ) بكار رفته و با اينكه سياق كلام در اول آيه سياق متكلم وحده بوده و مى فرمود: (پس من به زودى مى نويسم رحمت خود را...) در آخر فرموده : (و كسانى كه به آيات ما ايمان مى آورند)، ظاهرا نكته اش اين باشد كه بخواهد اين آيه را با آيه بعدى كه خود يك نوع بيانى است براى جمله (و كسانى كه...) متصل سازد، زيرا آيه بعدى بطورى كه بعدا نيز اشاره خواهيم كرد به منزله جمله معترضه اى است كه از نتيجه بحث گريز مى زند و سياق آن از سياق آيه مورد بحث يعنى خطاب مشافهى ميان موسى و خداى تعالى خارج است، و از آن آيه به بعد به سياق اصلى كلام يعنى سياق تكلم با غير برگشت مى شود.

پس اينكه فرمود: (و الذين هم باياتنا يومنون ) و نفرمود: (و الذين هم باياتى يومنون ) براى اين است كه به نحو لطيفى آيات بعدى را با آيات قبل از آيه مورد بحث متصل سازد و اين از عجائب سياقات قرآنى است - دقت بفرماييد كه جاى دقت است -.

الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التوريه و الانجيل... كانت عليهم

معناى (اصر) در (و يضع عنهم اصرهم ) 

راغب در مفردات گفته است : (اصر) به معناى گره زدن و حبس كردن به قهر است، گفته مى شود: (اصرته فهو ماصور) يعنى زندانى كردم او را و او فعلا زندانى است، كلمه (ماصر و ماصر) - به فتح صاد و كسر آن - به معنى زندان كشتى است، در قرآن هم كه مى فرمايد: (و يضع عنهم اصرهم ) معناى ش اين است كه خداوند چيزهايى را كه مانع ايشان از خيرات و رسيدن به صواب مى شود از آنان بردارد، و در آنجا كه مى فرمايد: (و لا تحمل علينا اصرا) نيز به همين معنا است، گر چه بعضى ها گفته اند معنايش ‍ ثقل و سنگينى است، و ليكن تحقيقش همان است كه من گفتم. و (اغلال ) جمع (غل ) و به معناى طوق و بندى است كه به دست و پاى اشخاص مى اندازند.

(الذين يتبعون الرسول النبى الامى...) اين آيه بحسب ظاهر سياق، بيان جمله (و الذين هم باياتنا يومنون ) است، و ظاهر آن نيز بيان بودنش را تاءييد مى كند، براى اينكه رسول خدا را پيغمبرى درس نخوانده معرفى مى كند كه امر به معروف و نهى از منكر كرده و هر پاك و پاكيزه اى را بر بشر حلال و هر ناپاك و پليدى را حرام مى كند، و موانع و غل و زنجيرهايى را كه مانع سعادت بشر است از دست و پاى آنان باز مى كند، و همه اينها آيات و نشانه هاى نبوت آن حضرت و خاتميت نبوت او است، و همان آياتى است كه خداوند قبلا در تورات و انجيل براى ايشان بيان كرده بود پس ايمان به آنها ايمان به آن آيات است، و يهود و نصارا اگر بخواهند دستورات اكيد تورات و انجيل را درباره ايمان به آيات بكار ببندند ناگزيرند به نشانه هاى نبوت خاتم النبيين (صلى الله عليه و آله و سلم ) نيز ايمان بياورند.

اين آن معنايى است كه از ظاهر سياق آيه استفاده مى شود، و ليكن انصاف اين است كه نمى توان به چنين معنايى ملتزم شد، و بدون شك نمى توان گفت آن رحمتى كه خداوند بر يهود واجب كرد به شرط اينكه تقوا پيشه كرده و به آيات خداوند ايمان بياورند تنها شامل آن عده معدود و انگشت شمارى است كه معاصر عصر رسول خدا بوده و به دعوت وى ايمان آورده اند، و ميليون ها يهود حتى پارسايان بى شمارى كه از زمان موسى و استجابت دعايش تا زمان بعثت خاتم انبياء (صلى الله عليه و آله و سلم ) به دنيا آمده و رفته اند همه از آن رحمت محرومند، توهم اين معنا را هم نمى توان كرد، چرا كه خود قرآن شهادت مى دهد به اينكه گروه بى شمارى از بنى اسرائيل دعوت الهى موسى را اجابت نموده و خداوند هم ايمانشان را پذيرفته و وعده خيرشان داده است، با اين حال چطور ممكن است رحمت الهى مبسوط بر بنى اسرائيل را منحصر در عده قليلى از ايشان دانست.

بنابراين، جمله (الذين يتبعون الرسول النبى الامى...) گر چه بيان جمله (و الذين هم باياتنا يومنون ) است و ليكن در سعه و ضيق مساوى با آن نيست، بلكه بيان خاصى است كه از مبين عام خود، استخراج و انتزاع شده، و در آن از هزاران نفر يهود - كه مشمول مبين عام است - تنها مؤ منين به نبوت خاتم النبيين و آيات آن ذكر شده تا غرض از سوق كلام كه همان بيان حقيقت دعوت محمدى (صلى الله عليه و آله و سلم ) و لزوم اجابت آن بر يهوديان است معلوم گردد.

و از اين سنخ بيان كه ميان (مبين ) و (بيان ) از نظر سعه و ضيق اختلاف باشد در قرآن كريم بسيار ديده مى شود، مثلا از ابليس ‍ حكايت شده كه بطور عموم گفته است : (فبعزتك لاغوينهم اجمعين...) و در جاى ديگر دايره فعاليت خود را تنگ كرده و گفته است : (لاتخذن من عبادك نصيبا مفروضا) بطورى كه ملاحظه مى كنيد اين جمله استخراج شده است از جمله اول كه از او حكايت شده.

و نيز در اول همين سوره نخست خطاب به اين امت نموده مى فرمايد: (و لقد خلقناكم ثم صورناكم ) آنگاه بطور عموم مى فرمايد: (يا بنى آدم اما ياتينكم رسل منكم ) در اين مثال بعكس مثال بالا (بيان ) عام و (مبين ) خاص است، و اين سنخ بيان همانطورى كه در سابق گفته شد از قبيل استخراج خطاب از خطاب و منظور از آن تعميم دادن مطلب است، و نظائر آن در قرآن كريم بسيار است.

بنا بر آنچه گذشت برگشت بيان بودن جمله (الذين يتبعون الرسول ) به استخراج بيان از بيان براى تطبيق دادن بيان بر مورد حاجت است، و مثل اين است كه فرموده باشد: وقتى رحمت مكتوب بر بنى اسرائيل منحصرا براى كسانى مكتوب و واجب شده است كه تقوى پيشه كنند و زكات دهند و به آيات ما ايمان بياورند، در اين زمان كه زمان بعثت آخرين پيغمبر ما است مصداق آن اشخاص از بنى اسرائيل تنها كسانى هستند كه اين پيغمبر را پيروى كنند، براى اينكه در اين عصر تنها ايشانند كه تقوى داشته و زكات مى دهند و هم به آيات ما ايمان دارند، موسى و عيسى و محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) را تصديق نموده و آيات و معجزات و شرايع و احكامى را كه ما بوسيله ايشان فرستاديم پذيرفتند، آرى، تنها ايشانند كه به آيات و امارات نبوت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) و علامات ظهور دعوت وى كه در تورات و انجيل آمده ايمان آوردند.

در اين آيه به جاى (يومنون ) كلمه (يتبعون ) بكار رفته، و اين بهترين تعبير است، زيرا ايمان به آيات خداى سبحان و ايمان آوردن به انبياء و شرايع ايشان به اطاعت و تسليم در برابر دستورات ايشان است، و تعبير به (يتبعون ) دلالت بر همين معنا مى كند و مى فهماند ايمان به معناى صرف اعتقاد فائده اى ندارد، چون هر قدر هم شخص اعتقاد به حقانيت آيات و شرايع الهى داشته باشد مع ذلك وقتى اطاعت و تسليم در كارش نباشد عملا حق بودن آن آيات را تكذيب كرده است.

و از اينكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را اسم نبرده و با سه وصف (رسول )، (نبى ) و (امى ) ياد كرده و مخصوصا از اينكه دنباله اش فرموده : (الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التوراه و الانجيل ) به خوبى بدست مى آيد كه آنجناب در تورات و انجيل هم به همين سه وصف معرفى شده است، چون غير از آيه مورد بحث كه راجع به شهادت تورات و انجيل بر نبوت آن حضرت است در هيچ جاى ديگر قرآن رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به مجموع اين اوصاف يكجا توصيف نشده، و اگر منظور از توصيف وى به اين اوصاف تعريف آنجناب به اوصاف آشناى در نظر يهود و نصارا نبود در خصوص اين آيه وى را به اين اوصاف و مخصوصا صفت سوم توصيف كردن هيچ نكته اى را افاده نمى كرد.

امر به معروف، نهى از منكر، تحليل حلائل، تحريم خبائث و برداشتن تكاليف شاقه، از مختصات اسلام است

و همچنين ظاهر آيه دلالت و يا حد اقل اشعار دارد بر اينكه مساءله امر به معروف و نهى از منكر و خلاصه امور پنجگانه اى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در اين آيه به آن امور وصف شده همه از علائمى است كه از آنجناب در تورات و انجيل ذكر شده است، و بر اينكه اين امور از مختصات پيغمبر اسلام و ملت بيضاى او است - و همين طور هم هست - براى اينكه هر چند به شهادت آيه (ليسوا سواء من اهل الكتاب امه قائمه ) تا آنجا كه مى فرمايد: (و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يسارعون فى الخيرات و اولئك من الصالحين ) ساير امم صالح نيز به وظيفه امر به معروف و نهى از منكر قيام مى كرده اند، و به شهادت آيه (قل من حرم زينه الله التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق ) حلال دانستن طيبات و حرام دانستن خبائث و پليديها تا اندازه اى از فطرياتى بوده كه همه اديان بر آن اتفاق داشته اند، و همچنين هر چند مساءله برداشتن موانع و غل و بندهاى معنوى از دست و پاى بشر تا حدى در شريعت عيسى (عليه السلام ) هم بوده و حكايت قرآن در آيه (ومصدقا لما بين يدى من التوريه و لاحل لكم بعض الذى حرم عليكم ) بر آن دلالت و آيه (قد جئتكم بالحكمه و لابين لكم بعض الذى تختلفون فيه ) كه خطاب به بنى اسرائيل است بر آن اشعار دارد،

الا اينكه هيچ خردمندى ترديد ندارد در اينكه دينى كه محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) به همراهى كتابى از ناحيه خدا آورده هر چند بر كتب آسمانى ديگر صحه گذارده و آنها را تصديق كرده است، و ليكن خودش يگانه دينى است كه در قالب بى روح امر به معروف و نهى از منكر تا آنجا كه ظرفيت داشته روح حيات دميده و كار آن را كه جز دعوت زبانى چيز ديگرى نبود به جايى رسانيد و آنقدر آن را توسعه داد كه شامل جهاد با اموال و نفوس گرديد، و تنها دينى است كه جميع امور مربوط به زندگى بشر و همه شؤ ون و اعمال وى را بر شمرده و آنها را به دو قسم طيبات و خبائث تقسيم، و طيبات را حلال و خبائث را حرام نموده است.

كامل و جامع بودن اسلام، خود دليلى است، مستقل بر حقانيت آن  

آرى قوانين مجعوله در هيچ دين و هيچ قانون اجتماعى به تفصيل قوانين اين شريعت نبوده و بمانند آن به جزئيات و دقائق امور نپرداخته است، دينى است كه جميع احكام و تكاليف شاقه اى كه در ساير اديان و مخصوصا در دين يهود و به دست احبار و ملايان ايشان رخنه پيدا كرده بود نسخ كرده و از بين برده، پس حد اعلا و كامل امور پنجگانه مذكور در آيه مورد بحث كه عبارت بود از: 1 - امر به معروف 2 - نهى از منكر 3 - تحليل طيبات 4 - تحريم خبائث 5 - برداشتن تكاليف شاقه جعلى و غير الهى، تنها و تنها در اسلام يافت مى شود، هر چند در ساير اديان نمون هاى از هر يك آنها ديده مى شود.

و همين معنا صرفنظر از شهادت تورات و انجيل بر حقانيت اسلام، خود بهترين شاهد و روشن ترين گواه بر صدق ادعاى آورنده آن است، بطورى كه اگر بشارات و علائم آنجناب در تورات و انجيل هم نيامده بود، و آن دو كتاب شهادت صريحى بر نبوت وى نداشتند. همين كمال شريعتش در شهادت بر صدق ادعايش كافى بود، چون شريعت آن حضرت در حقيقت تكميل شده همان شريعت موسى و عيسى (عليهماالسلام ) است. حال بايد از يهود و نصارا پرسيد غرض از پيروى يك دين صحيح و اصولا انتظارى را كه از يك شريعت حق مى توان داشت چيست ؟ آيا علامت صحيح بودن يك دين جز اين است كه برگشت تمامى احكام و قوانينش به يكى از امور پنجگانه بالا باشد و بخواهد با تفاصيل احكامش معروف را معروف و منكر را منكر دانسته طيبات را حلال و خبائث را حرام نموده و خرافات و عقائد ساختگى سودپرستان را لغو كند؟ اگر چنين است پس بايد اعتراف كنند به اينكه شريعتى كه متضمن حد اعلا و كامل اين امور است همان مرحله كامل شريعت خود ايشان است.

از اين بيان به خوبى ظاهر گرديد كه جملات (يامرهم بالمعروف و ينهيهم عن المنكر...) مجموعا توضيح مى دهد معناى آياتى را كه مى فرمايد: قرآن تورات و انجيل را تصديق دارد، مانند آيه (و لما جاءهم رسول من عندالله مصدق لما معهم نبذ فريق من الذين اوتوا الكتاب كتاب الله و راء ظهورهم كانهم لا يعلمون ) و آيه (و لما جاءهم كتاب من عند الله مصدق لما معهم و كانوا من قبل يستفتحون على الذين كفروا فلما جاءهم ما عرفوا كفروا به فلعنه الله على الكافرين ) و مقصود از اين دو آيه اين است كه وقتى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مبعوث شد و شريعت و كتابى آورد كه شريعت و كتاب ايشان را تكميل مى كرد به آن كافر شدند، با اينكه مى دانستند كه اين همان پيغمبرى است كه در كتابهايشان پيش گويى شده، و انبيايشان به آمدنش بشارت داده اند، همچنانكه از مسيح (عليه السلام ) نيز حكايت كرده كه فرموده : (يا بنى اسرائيل انى رسول الله اليكم مصدقا لما بين يدى من التوريه و مبشرا برسول ياتى من بعدى اسمه احمد).

و ما - ان شاء الله - به زودى درباره بشارت هايى كه در كتب مقدس يهود و نصارا است تا آنجا كه ميسور است بحث خواهيم كرد. و اگر در آيه مورد بحث مانند آيات سابق الذكر بطور اجمال نفرمود: (مصدقا لما بين يديه ) بلكه بطور تفصيل امور پنجگانه را بر شمرد براى اين بود كه در اين آيه وجهه كلام تنها به دو ملت يهود و نصارا نيست، بلكه به تمام مردم است، و لذا مى بينيم در آيه بعديش پيغمبر خود را دستور مى دهد كه جميع بشر را خطاب كرده و بگويد: (انى رسول الله اليكم جميعا- من فرستاده خدا به سوى همگى شمايم ). شاهد ديگر اينكه در خود آيه بطور عموم فرموده : (فالذين آمنوا به - پس هر آن كسانى كه ايمان آوردند به او) و طورى نفرمود كه مختص به يهود و نصارا باشد.

 

فالذين آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور...

كلمه (عزروه ) از مصدر (تعزير) به معناى يارى تواءم با تعظيم است. و مقصوداز نورى كه با او نازل شده همان قرآن كريم است و غرض از اين تعبير اين است كه بفهماند قرآن كريم نورى است كه راه زندگى و آن طريقى را كه انسان بايد براى رسيدن به سعادت و كمال خود بپيمايد روشن مى سازد، چون زمينه كلام اثبات همين معنا است.

و در اينكه فرمود (انزل معه نازل - شده با او) و نفرمود (انزل عليه - نازل شد بر او) و يا (انزل اليه - نازل شد بسوى او) با در نظر گرفتن اينكه كلمه (مع ) به معناى همراه بودن چيزى با چيز ديگرى است، اشاره و تلويح است به همان معناى شهادتى كه گفتيم، و همين يك كلمه معناى آيه را به اين بر مى گرداند كه پيروى كنيد نورى را كه نازل بر وى شده در حالى كه اين نور (قرآن ) با شرايعى كه در بر داشته و اظهار مى كند خود شاهد صدق وى است و گواه بر اين است كه وى همان كسى است كه انبياى خود شما و كتاب هاى آسمانى تان از آمدنش خبر داده است. و بنابراين، كلمه (معه ) حال از نائب فاعل (انزل ) خواهد بود. و نظير اين تعبير در آيه (فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه ) نيز به كار رفته.

وجوهى كه در معناى جمله: (انزل معه) و علت تعديه كلمه: (انزل) با (مع) گفته شده است

مفسرين ديگر در توجيه اين تعبير و معناى كلمه مزبور اختلاف كرده، بعضى گفته اند: ظرف (مع ) متعلق است به (انزل ) و ميان كلمه مزبور و ضميرى كه بدان اضافه شده است مضاف ديگرى است كه حذف شده، و آن يا رسالت است و يا نبوت، و تقدير كلام (مع نبوته ) و يا (مع رسالته ) است، براى اينكه اگر اين مضاف را در تقدير نگيريم معناى آيه (پيروى مى كنند قرآنى را كه با او نازل شده ) مى شود و حال آنكه قرآن با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نازل نشده بلكه با جبرئيل نازل شده.

بعضى ديگر گفته اند: كلمه مذكور متعلق است به (اتبعوا) و معناى آيه (پيروى و شركت مى كنند با او در پيروى كردن قرآن ) است، و يا اين است كه (با پيروى كردن او قرآن را نيز پيروى مى كنند).

بعضى ديگر گفته اند: حال از فاعل (اتبعوا) است و معنايش اين است كه (پيروى مى كنند قرآن را در حالى كه در پيروى كردنشان با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) هستند).

عده اى ديگر گفته اند: كلمه (مع ) به معناى (على ) است. و بعضى ديگر گفته اند: در معناى كلمه (عند - نزد) مى باشد. و ليكن دور بودن اين معانى از ظاهر آيه شريفه بر كسى پوشيده نيست.

پس اينكه فرمود: (فالذين آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور...) به منزله تفسيرى است براى صدر آيه كه فرمود: (الذين يتبعون الرسول ) و توضيح مى دهد كه منظور از پيروى رسول بطور حقيقت، همانا پيروى كتاب خداست كه مشتمل است بر شرايع و احكام خدا، و آن چيزى كه براى او معناى اتباع را دارد همان ايمان به نبوت و رسالت او و تكذيب نكردن و احترامش را رعايت كردن و در برابر اوامرش تسليم بودن و در انجام مقاصد ياريش كردن است.

و اين جمله يعنى جمله (فالذين آمنوا به...) نتيجه اى است كه بر صدر آيه يعنى جمله (الذين يتبعون الرسول...) متفرع مى شود، چنانكه قبلا هم گفتيم جمله دوم بيان خاصى است كه از بيان عام (و الذين هم باياتنا يومنون ) استخراج شده است، و معنايش اين است كه : وقتى پيروى رسولى كه داراى اين صفات است همان ايمان به آيات ما باشد كه ما آن را به بنى اسرائيل توصيه نموده و پاداش آن را بسط رحمت در دنيا و آخرت قرار داده و گفتيم اگر به آيات ما ايمان بياوريد با رسيدن به حسنه در دنيا و آخرت رستگار مى شويد، پس ك سانى كه از يهود به وى ايمان آورده و او را يارى كنند همانا اينان رستگارند.

عموميت و شمول رسالت پيغمبر اكرم اسلام (ص) واستدلال براى رفع استيحاش يهود و مردم غير عرب از بعثت آن حضرت

قل يا ايها الناس انى رسول الله اليكم جميعا... و يميت

بعد از آن كه از اوصاف پيغمبر گراميش بدست آمد كه نزد وى آن دين كاملى است كه حياط طيّب بشرى را در هر مكان و در هر زمانى كه فرض شود تضمين مى كند، و بشر در رسيدن به چنين زندگانى احتياجى به بيش از امر به معروف و نهى از منكر و تجويز طيبات و تحريم خبائث و الغاء خرافات و گشودن قيد و بندهاى بيهوده اى كه خود به دست خويش زده است، ندارد، اينك در جمله مورد بحث پيغمبر خود را دستور مى دهد تا نبوت خود را بر جميع طبقات بشر اعلام نمايد، و بدون اينكه آن را مخصوص قومى كند، بگويد: (ايها الناس ! من بدرستى فرستاده خدا به سوى همگى شمايم ).

(الذى له ملك السموات و الارض لا اله الا هو يحيى و يميت ) - صفاتى است كه خداوند خود را به آن توصيف نموده، و مجموع آنها به منزله تعليلى است كه امكان رسالت از ناحيه خدا را فى نفسه بيان نموده، و در ثانى امكان عموميت اين رسالت را اثبات مى كند، و بدين وسيله استيحاش و تعجب بنى اسرائيل را كه چگونه ممكن است مردى غير از يهود آنهم از طبقه درس نخوانده به چنين نبوتى جهانى برسد از بين مى برد، چون يهوديها پيش خود چنين خيال مى كردند كه در ميان همه اقوام بشرى فقط آنها از حزب خدايند بلكه آنها خود را از نزديكان درگاه خدا و حتى فرزندان و دوستان خدا مى پنداشتند، و همچنين استيحاش ناشى از عصبيت غير عرب را از اينكه مردى عرب بر آنان مبعوث شود زائل مى كند.

وجه دلالت جمله مورد بحث بر اين معانى اين است كه در جمله قبل مى فرمود: (من فرستاده خدا به سوى همگى شمايم ) و در اين جمله خدا را توصيف نموده و مى فرمايد: (آن خدايى كه...) پس برگشت معناى اين دو جمله به اين است كه : (آن خدايى مرا به رسالت خود برگزيده كه ملك آسمانها و زمين و سلطنت عالى بر آسمان و زمين از آن او است، همان خدايى كه معبودى جز او نيست كه مالك گوشه اى از آسمانها و زمين باشد، پس تنها اوست كه مى تواند به هر چه بخواهد حكم كند و هيچ مانعى مزاحم نفوذ حكمش نيست و هيچ اراده اى جلوگير نفوذ اراده اش نمى باشد، اوست كه مى تواند به اراده خود رسولى به سوى طايفه اى از بندگانش ‍ و يا به سوى همه آنان گسيل بدارد، او همان خدايى است كه زنده كردن و ميراندن به دست او است، پس همو مى تواند مردمى را و يا همه بشر را به حياتى سعيد و طيب زنده كند، چون سعادت و هدايت از زندگى است همانطور كه شقاوت و ضلالت از مرگ است، همچنانكه فرموده : (يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم ) و نيز فرموده : (او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس ) و نيز فرموده : (انما يستجيب الذين يسمعون و الموتى يبعثهم الله ).

 

فامنوا بالله و رسوله النبى الامى...

اين آيه شريفه تفريع بر آيه قبل است، و معنايش اين است كه : وقتى مطلب از اين قرار باشد، پس به من ايمان بياوريد، زيرا من همان پيغمبر امى هستم كه تورات و انجيل شما به آمدنم بشارت داده، و من به خدا ايمان داشته و به وى كفر نمى ورزم، و همچنين به كلمات او ايمان آورده ام، و كلمات او همان شرايع و احكامى است كه بر من و بر انبياى سابق بر من نازل كرده است، مرا پيروى كنيد باشد كه رستگار شويد.

اين آن معنايى است كه سياق آيه اقتضاى آن را دارد، و از اين معنا وجه التفات از تكلم (انى رسول الله ) به غيبت (رسوله...)، معلوم مى شود، البته بايد دانست كه از ظاهر سياق استفاده مى شود كه اين آيه دنباله آيه سابق و هر دو كلام رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است.

و وجه التفات همانطور كه قبلا هم خاطر نشان شد اين است كه بجاى اينكه بفرمايد: (پس ايمان آوريد به خدا و به من ) فرمود: (پس ايمان بياوريد به خدا و به رسول او)، آنگاه رسول را به اوصافى وصف كرد تا بدين وسيله امر در (فامنوا) و در (فاتبعوه لعلكم تهتدون را تعليل كرده باشد.

و مقصود از (اهتداء) در (تهتدون ) هدايت يافتن بسوى سعادت اخروى است كه عبارت است از خوشنودى خدا و بهشت او، نه هدايت يافتن به راه حق، زيرا ايمان به خدا و به رسول خدا و پيروى كردن احكام و شرايع رسول، خودش اهتداء به راه حق است، نه اينكه نتيجه اش اهتداء به راه حق باشد. پس برگشت معناى (لعلكم تهتدون ) به معناى (اولئك هم المفلحون ) است كه در آيه قبلى بعنوان نتيجه ايمان به خدا و پيروى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) ذكر شده است.

مراد از (هدايت) و (امت) در: (و من قوم موسى امة يهدون بالحق)

و من قوم موسى امه يهدون بالحق و به يعدلون

در اين جمله عمل صالح نيكان از بنى اسرائيل را مى ستايد، و اين از انصاف قرآن است كه بعد از بر شمردن سيئاتى كه از آنان سر زده مستحقين مدح را نيز مدح مى كند، و حاصل معنايش اين است كه : همه بنى اسرائيل خدا و رسول را مخالفت نكرده و بر ضلالت و ظلم پافشارى نداشتند، بلكه پاره اى از ايشان مردمى بودند كه ديگران را به سوى حق راهنمايى نموده و در ميان ايشان به حق و عدالت حكم مى كردند. بنابراين، بايد گفت : (باء) در (بالحق ) همان بائى است كه علماى نحو آن را (باء آلت ) مى نامند، مى توان هم گفت كه (باء ملابسه ) است.

بنابراين معنا، آيه مورد بحث از مواردى است كه خداوند هدايت را به غير خود و به غير انبياء و امامان نسبت داده، نظير حكايتى كه از مؤ من آل فرعون كرده و با اينكه ظاهرا پيغمبر نبوده درباره اش فرموده : (و قال الذى آمن يا قوم اتبعون اهدكم سبيل الرشاد) و بعيد نيست كه مراد از امت از قوم موسى در آيه مورد بحث، انبياء و امامانى باشند كه بعد از موسى در ميان بنى اسرائيل پديد آمدند و قرآن درباره شان در چند مورد و از آن جمله فرموده : (و جعلنا منهم ائمه يهدون بامرنا لما صبروا و كانوا باياتنا يوقنون )

چون اگر هدايت به حق را كه در آيه مورد بحث است بر معناى حقيقيش حمل كنيم جز از پيغمبران و امامان ساخته نيست، و بحث از اين معنا را در تفسير آيه (قال انى جاعلك للناس اماما) و آيه (فمن يرد الله ان يهديه يشرح صدره ) و همچنين در ذيل آياتى ديگر گذرانديم.

معناى (اسباط) و اشاره به آيات و معجزاتى كه از موسى (ع) در سوره اعراف آمده است

و قطعنا هم اثنتى عشره اسباطا امما...

كلمه (سبط) در لغت به معناى پسر زاده و يا دختر زاده است، و جمع آن (اسباط) مى آيد، و ليكن در بنى اسرائيل به معناى قوم خاصى بوده، سبط در اصطلاح ايشان به منزله قبيله در نزد عرب است، از ابن حاجب نقل شده كه گفته است : كلمه (اسباطا) در اين آيه بدل از عدد است نه تميز عدد وگرنه اگر تميز مى بود مى بايستى اسباط بنى اسرائيل حداقل سى و شش سبط و تيره مى بودند و حال آنكه نبودند، چون سبط در بنى اسرائيل دوازده تيره بود و بنابراين حداقل جمع سبط سى و شش است، پس ناچار بايد بگوييم كلمه (اسباطا) بدل از عدد است، و تميز عدد حذف شده چون با بودن اسباطا احتياجى به ذكر آن نبوده، و تقدير كلام (و قطعناهم اثنتى عشره فرقه اسباطا) است. البته كسانى ديگر هم گفته اند كه كلمه مذكور تميز است، و اشكال ابن حاجب هم وارد نيست زيرا اگر چه كلمه به صيغه جمع است ولى در اينجا به معناى مفرد آمده و معناى آن، جماعت و يا طايفه و يا نظير آن است.

(و اوحينا الى موسى اذ استسقيه قومه...) (انبجست ) از (انبجاس ) و به معناى انفجار است، و بعضى گفته اند به معناى بيرون شدن اندك اندك آب است، بخلاف انفجار كه به معناى بيرون شدن به كثرت و فراوانى است. و از ظاهر اينكه فرمود: (پس منفجر شد از آن دوازده چشمه و هر گروهى از مردم چشمه خود را شناختند) بدست مى آيد كه چشمه ها به عدد اسباط بنى اسرائيل يعنى دوازده بود، چون مى رساند كه هر چشمه مخصوص يك تيره بوده و اينكه اين اختصاص به خاطر مشاجره اى بوده كه با يكديگر داشته اند، و اين ظاهر تاءييد مى كند رواياتى را كه درباره داستان اين چشمه ها وارد شده. معناى بقيه آيه شريفه روشن است.

در آيات اين سوره خداى سبحان از معجزات موسى (عليه السلام ) و آيات وى چند معجزه زير را بر شمرده : 1 - اژدها 2 - يد بيضاء 3 - قحطى فرعونيان 4 - نقص ثمرات ايشان 5 - طوفان 6 - ملخ ‌هاى بالدار 7 - ملخ ‌هاى بى بال 8 - قورباغه 9 - خون شدن آب نيل 10 - غرق شدن فرعونيان در نيل

11 - ميراندن و زنده كردن هفتاد نفر از ياران موسى 12 - شكافته شدن دوازده چشمه از سنگ با ضربت موسى 13 - سايه افكندن ابر بر سر بنى اسرائيل 14 - فرو فرستادن من و سلوى 15 - كندن كوه از ريشه و آن را بر بالاى سر بنى اسرائيل مانند سايه بان نگهداشتن. و ليكن مى توان تكلم با خداى تعالى و نزول تورات و مسخ شدن پاره اى از بنى اسرائيل به صورت ميمون را نيز بر آن اضافه نمود،و ما - ان شاء الله - در تفسير سوره هود راجع به اين چند معجزه نيز بحث خواهيم كرد.

بحث روايتى

در تفسير عياشى از محمد بن سالم نى فروش از حارث بن مغيره از ابى عبدالله (عليه السلام ) روايت مى كند كه حارث گفت : به حضرتش عرض كردم، عبد الله بن عجلان در مرضى كه به آن مرض درگذشت مى گفت من در اين مرض نمى ميرم و مرد. حضرت فرمود خداوند: هيچ گناهى از او نيامرزد اين چه فكر باطلى بوده كه او كرده ؟ موسى (عليه السلام ) از قوم خود هفتاد مرد برگزيد و وقتى دچار رجفه شدند و هم ه هلاك گرديدند موسى گفت : پروردگارا اصحابم اصحابم خطاب آمد من بجاى ايشان اصحابى بهتر به تو مى دهم عرض كرد: من ايشان را مى شناختم و به ايشان علاقمند بودم، خداوند بجاى آنان انبيايى براى وى مبعوث كرد.

مؤلف: مقصود امام (عليه السلام ) اين بوده كه بعد از درگذشت عبدالله عجلان خداوند اصحابى بهتر از او به وى ارزانى بدارد، همچنانكه به موسى (عليه السلام ) داد، و ليكن اين روايت در باب خود روايت غريبى است و با ظاهر قرآن سازگار نيست.

روايتى درباره علت اينكه انتخاب امام به مردم واگذار نشده است  

و در تفسير برهان از ابن بابويه و او به سند خود از سعد بن عبدالله قمى در ضمن حديث طويلى روايت كرده كه گفت : خدمت امام قائم (عليه السلام ) عرض كردم اى مولاى من مرا خبر ده از اينكه چرا مردم از انتخاب امام و زمامدار براى خود ممنوع شدند؟ فرمود: امام مصلح و يا مفسد؟ عرض كردم البته مصلح. فرمود: آيا با اينكه احدى از مردم از صلاح و فساد درونى اشخاص آگاهى ندارند آيا ممكن است شخصى را كه انتخاب مى كنند اتفاقا برخلاف تشخيصشان مفسد از كار در آيد؟ عرض كردم بلى ممكن است. فرمود: علت ممنوعيت مردم همين است كه من آن را به صورت برهان برايت ايراد كردم.

سپس رو به سعد كرده و فرمود: بگو ببينم پيغمبرانى كه خدا آنها را برگزيده و كتابشان داده و با عصمت تاءييدشان كرده با اينكه اعلم - در دو نسخه چاپى از برهان اعلام وارد شده و ليكن احتمال دارد كه تصحيف شده باشد - همه امت ها هستند مانند موسى و عيسى (عليهماالسلام ) آيا با وفور عقل و كمال علمى كه دارند هيچ ممكن نيست كه وقتى بخواهند اشخاص نيكى را براى كارى انتخاب كنند اتفاقا منافق از كار در آيند؟ عرض كردم : نه. فرمود: بلكه ممكن است، به شهادت اينكه موسى كليم الله (عليه السلام ) با وجود عقل و كمال علمش و با اينكه وحى به او مى شد مع ذلك وقتى از اعيان قومش و از وجوه لشكريانش و خلاصه از كسانى كه شكى در ايمان و اخلاصشان نداشت هفتاد نفر براى رفتن به ميقات برگزيد انتخابش به خطا رفت و بجاى هفتاد نفر با ايمان هفتاد نفر منافق برگزيد و قرآن درباره اش فرموده : (و اختار موسى قومه سبعين رجلا لميقاتنا - تا آنجا كه ميفرمايد - لن نومن لك حتى نرى الله جهره فاخذتهم الصاعقه بظلمهم ). پس با اينكه مى بينيم اختيار و انتخاب مثل موسى كسى كه خداوند براى نبوتش برگزيده به خطا مى رود و افسد را بجاى اصلح بر مى گزيند مى فهميم كه انتخاب تنها و تنها كار كسى است كه به باطن اشخاص راه داشته و ضمائر و سريره هاى افراد برايش آشكار باشد، و نيز مى فهميم كه بعد از خطا رفتن انتخاب انبياء انتخاب مهاجر و انصار يك پشيز ارزش ‍ نداشته است.

مؤلف: آيه اى كه امام (عليه السلام ) در اين روايت بدان استشهاد كرده نقل به معنى شده، يعنى امام (عليه السلام ) آن را از آيات سوره اعراف و سوره نساء تركيب كرده است.

چند روايت در مورد داستان هفتاد نفر برگزيدگان موسى (ع ) براى حضور در ميقات

و در الدر المنثور از ابن ابى حاتم و ابوالشيخ از نوف حميرى روايت كرده كه گفت : وقتى موسى براى رفتن به ميقات پروردگارش ‍ هفتاد نفر از قوم خود را برگزيد خدايش فرمود: من زمين را براى شما سجده گاه و مايه طهارت قرار داده و سكينت را با شما در خانه هاتان قرار مى دهم، و چنانتان مى كنم كه تورات را از حفظ بخوانيد و در نتيجه مردان و زنان و غلامان و آزادگان همگى بتوانند آن را قرائت كنند.

موسى به قوم خود گفت : (خداوند براى شما تمامى روى زمين را سجده گاه و آن را مايه طهارت قرار داده ) گفتند: ما در غير معابد نماز نمى خوانيم چه احتياج به چنين ترخيصى داريم. گفت : (خداوند سكينت را با شما و در خانه هاى شما قرار داده ) گفتند: (لازم نيست، ما دوست داريم كه در همان تابوت كه بود بماند)

گفت : (خداوند قدرتى به شما مى دهد كه زن و مرد و صغير و كبير و آزاد و بنده شما همگى بتوانيد تورات را از بر بخوانيد) گفتند (ما نمى خواهيم مگر خواندن از روى كتاب را) بعد از اين گفت و شنود و لجاجت بنى اسرائيل بود كه خداوند فرمود: (فساكتبها للذين يتقون و يوتون الزكوه... - تا آنجا كه مى فرمايد - المفلحون )، (آنگاه موسى گفت : پروردگارا من قوم خود را به درگاه تو آوردم و نتيجه آمدنشان را به ديگران دادى پروردگارا پس مرا پيغمبر آن مردم قرار بده ) فرمود: (پيغمبر ايشان از خود ايشان است ) عرض كرد: (پس مرا از آن امت قرار بده ) فرمود: (تو آن امت را درك نمى كنى ) عرض كرد: (من قوم خود را به درگاهت آوردم وفاده ايشان را به ديگران دادى )؟ اينجا بود كه خداوند به وى وحى فرستاد: (و من قوم موسى امه يهدون بالحق و به يعدلون ) حميرى گفت (در اينجا موسى راضى شد، آنگاه رو به حضار كرده و گفت آيا ستايش نمى كنيد خدايى را كه در آن روز حفظ غيبت شما را كرده و بجاى شما گوش داد مطالب مربوط به شما را و وفاده ديگران را براى شما قرار داد؟

و نيز در همان كتاب از ابن ابى حاتم و ابوالشيخ از نوف بكالى روايت كرده كه گفت : موسى بعد از آنكه از قوم خود هفتاد نفر انتخاب نمود به ايشان گفت : اينك به سوى خدا روانه شويد، و از او هر چه مى خواهيد درخواست كنيد، خود موسى درخواستى داشت و ايشان درخواستى، وقتى به ميقاتگاه يعنى به كوه طور رسيدند موسى رو به ايشان كرده و گفت : اينك درخواست خود را عرضه بداريد، ايشان گفتند: (خدا را به ما نشان بده ) گفت : (واى برشما دوباره اين درخواست را از خدا مى كنيد) گفتند: (درخواست ما همين است بايد خدا را آشكارا به ما نشان دهى ) اين را كه گفتند صاعقه ايشان را گرفت و همگى مدهوش افتادند، موسى عرضه داشت : (پروردگارا من هفتاد نفر از نيكان و سرشناسان بنى اسرائيل را به ميقات تو آوردم حال به سوى ايشان برگردم و يك نفر از آنان با من نباشد جواب بنى اسرائيل را چه بگويم ؟ آيا مرا نخواهند كشت ؟ صدائى به گوش موسى رسيد كه درخواست خود را عرضه بدار، موسى گفت : (پروردگارا از تو مى خواهم كه همراهان مرا زنده كنى ) خداوند همگى ايشان را زنده كرد و در نتيجه درخواست ايشان و درخواست موسى هدر رفت، و اين درخواست ماند براى اين امت، چون آنها نتوانستند استفاده كنند.

بيان ضعف آن آيات  

مؤلف: اين دو روايت را از اين جهت ايراد كرديم كه از نظر شباهت در قصه شبيه به روايات موقونه بود، و ليكن صرفنظر از اختلافى كه در مضمون آندو است از نظر جزئيات قصه نه با يكديگر تطبيق مى شوند و نه با ظاهر آيات، درخواستى كه كردند تنها مساءله ديدن خدا بود كه رد شد، و درخواست موسى هم زنده شدن ايشان بود كه زنده شدند، و درخواست ديگرش نوشته شدن رحمت بر بنى اسرائيل بود كه آنهم به شرط تقوا و ايمان به آيات خدا مستجاب شد، ديگر چه وفاده و اجرى طلب داشتند كه به ايشان داده نشد و در عوض آن را به امت آخرالزمان دادند؟ اشكال ديگر اينكه از ظاهر سياق استفاده مى شود كه در جمله (و من قوم موسى امه يهدون بالحق و به يعدلون ) خطاب به پيغمبر اكرم است نه به موسى.

نظير اين دو روايت در منطبق نشدن با آيه، روايتى است كه از ابن عباس در ذيل جمله (اكتب لنا فى هذه الدنيا حسنه و فى الاخره ) نقل شده، در اين روايت ابن عباس گفته است : خداوند اين درخواست را به موسى نداد، بلكه در جوابش فرموده : (عذابى اصيب به من اشاء - تا آنجا كه مى فرمايد - المفلحون )، مقصود ابن عباس اين است كه خداوند اين دعاى موسى را در حق امت اسلام مستجاب كرد نه در حق خود او، و ما گفتيم كه ظهور آيه در غير اين معنا است.

و نيز نظير اين روايت آن روايتى است كه از سدى نقل شده كه در ذيل جمله (ان هى الا فتنتك...)، گفته است : موسى گفت پروردگارا! سامرى به ايشان گفت گوساله درست كنند ليكن چه كسى گوساله را زنده كرد و روح در آن دميد؟ پروردگار فرمود: (من ). گفت : پس تو خودت ايشان را گمراه كردى.

عياشى نيز نظير اين روايت را در تفسير خود از ابى جعفر و ابى عبدالله (عليه السلام ) بطور مرسل يعنى بدون ذكر سند نقل كرده، و در آن دارد كه موسى گف ت : پروردگارا چه كسى گوساله را به صدا درآورد؟ فرمود: (من ). موسى اين را كه شنيد گفت : (ان هى الا فتنتك تضل بها من تشاء و تهدى من تشاء).

و اشكال اين روايات اين است كه موسى (عليه السلام ) جمله مذكور را در موقع هلاك شدن هفتاد نفر گفته نه در داستان سامرى و گوساله اش، مگر اينكه بگوييم موسى اين جمله را دوباره و در دو جا گفته است.

رواياتى درباره رحمت واسعه خداى تعالى  

و در الدر المنثور از احمد و ابو داود از جندب بن عبدالله بجلى روايت كرده است كه گفت : مردى عرب از باديه وارد شد و شتر خود را خوابانيد و آن را عقال كرد و سپس پشت سر پيغمبر (صلى الله عليه و آله وسلم ) به نماز ايستاد، بعد از نماز به صداى بلند چنين دعا كرد: پروردگارا مرا و محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) را رحم كن و احدى را در رحمت من و او شريك مساز. رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود از رحمت عمومى و واسع خداوند جلوگيرى مى كنى ؟ براى خدا صد رحمت است كه از آنهمه تنها يك رحمت را بر خلق خود نازل كرده و با آن جن و انس و چارپايان را با يكديگر مهربان مى كند، نود و نه رحمت ديگر دارد.

و نيز در همان كتاب از احمد و مسلم از سلمان فارسى از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) روايت كرده كه فرمود: براى خداوند صد رحمت است، از آن جمله رحمتى است كه با آن خلق خود را با يكديگر مهربان كرده و ميان وحوش با بچه هايشان عاطفه قرار داده، و نود و نه رحمت ديگر خود را براى روز قيامت قرار داده.

و نيز مى گويد: ابن ابى شيبه از سلمان بطور موقوف و ابن مردويه نيز از همان جناب روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: خداوند روزى كه آسمانها و زمين را مى آفريد صد رحمت آفريد كه هر يك از آنها درست قالب زمين و آسمانها است، از آن صد رحمت يكى را به زمين فرستاد كه باعث مهربانى خلايق با يكديگر شد، و با آن رحمت است كه مادران نسبت به فرزندان مهر مى ورزند، و وحوش و طيور از يك آبخور آب مى آشامند، و خلايق با هم زندگى مى كنند، ولى روز قيامت خداوند اين رحمت را از دل ها مى كند و آن را به اضافه نود و نه رحمت ديگر تنها به متقين واگذار مى كند، آنگاه آن حضرت آيه (و رحمتى وسعت كل شى ء فساكتبها للذين يتقون ) را قرائت كردند.

مؤلف: اين معنا از طريق شيعه از ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) نيز روايت شده، و گويا روايت دوم از سلمان همان روايت اول است كه نقل به معنا شده، و ليكن راوى كه آن را نقل به معنا كرده با اضافه كردن جمله (ولى روز قيامت خداوند اين رحمت را از دل ها مى كند) روايت را ضايع كرده، و بايد از او پرسيد اگر در قيامت خداوند اين رحمت را از غير متقين سلب كند پس چگونه آسمان و زمين باقى مانده و بهشت و دوزخ بجاى مى ماند؟ و چگونه ملائكه و غير ايشان بدون رحمت شامله خدا زنده مى مانند؟

پس تعبير بهتر آن تعبيرى است كه در پاره اى از روايات ما اماميه وارد شده

كه - بطورى كه به ياد دارم - فرموده اند: در آن روز خدا همه صد رحمت خود را در مؤ منين جمع مى كند، و اين معنا غير از كندن و سلب رحمت از غير مؤ منين است، اولى جائز و معقول هست و ليكن دومى معقول و متصور نيست - دقت بفرماييد -.

و نيز در الدر المنثور از طبرانى از حذيفه بن اليمان از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) روايت كرده كه در حديثى فرمود: به آن خدايى كه جان من در دست اوست هر آينه خداوند در قيامت آمرزشى كند كه ابليس هم به طمع بيفتد.

مؤلف: و از طرق شيعه از ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) نيز نظير اين معنا روايت شده.

باز در همان كتاب از ابن ابى حاتم و ابوالشيخ از ابى بكر هذلى روايت شده كه گفت : وقتى آيه (و رحمتى وسعت كل شى ء) نازل شد، ابليس گفت : پروردگارا من هم چيزى هستم، خطاب آمد (فساكتبها للذين يتقون...)، پس آن رحمت را از ابليس سلب كرد.

مؤلف: ظاهرا مضمون اين روايت فرضى است كه خود ابى بكر هذلى كرده نه اينكه از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) صادر شده باشد، به جهت اينكه بدون شك شيطان هم از رحمت واسعه خداوند كه در صدر آيه است برخوردار است، و آن رحمت خاصه خدا است كه در ذيل آيه ذكر شد و ابليس از آن محروم است.

اهميت و ارزش بيشتر ايمان كسانى كه پيامبر (ص) را نديده به آن حضرت ايمان آورده اند

در تفسير برهان از نهج البيان روايت كرده كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: كدام يك از خلايق ايمانشان حيرت انگيزتر است ؟ گفتند: ملائكه. فرمود: ملائكه خود در نزد پروردگارند، جهت ندارد كه ايمان نداشته باشند. گفتند: انبياء (عليهم السلام ). فرمود: انبياء هم مورد وحى خداى تعالى هستند، با اين حال ايمان آوردنشان خيلى مهم نيست. گفتند: ما. فرمود: شما هم با من كه پيغمبرم معاصر هستيد، جهت ندارد كه ايمان نياوريد، بلكه ايمان آن مردمى مهم و با ارزش است كه بعد از شما مى آيند، با اينكه جز نوشته اى در اوراق چيزى نديده اند مع ذلك به همان نوشته ايمان مى آورند، اين است معناى آيه (و اتبعوا النور الذى انزل معه اولئك هم المفلحون ).

مؤلف: اين خبر هيچ اشكالى ندارد، چيزى كه هست بايد دانست كه مقصود رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بيان شاءن نزول آيه نبوده بلكه تطبيق آيه بر يكى از مصاديقش بوده است. و همچنين آن روايتى كه مى گويد مقصود از نور در آيه شريفه على (عليه السلام ) است معنايش اين است كه يكى از مصاديق آن نور، على (عليه السلام ) است، ممكن هم هست بگوييم روايت دوم ناظر به باطن آيه است نه به ظاهر آن.

منشعب شدن بنى اسرائيل به هفتاد و چند فرقه و ناجيه بودن يكى از آن فرق  

و در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم از على بن ابيطالب (عليه السلام ) روايت كرده كه گفت : بنى اسرائيل بعد از موسى به هفتاد و يك فرقه منشعب شدند و اهل نجات از همه آنها يك فرقه است و ما بقى در آتشند و نصارا بعد از عيسى (عليه السلام ) به هفتاد و دو فرقه منشعب شدند و اهل نجات از آنها تنها يك فرقه است، و مابقى در آتشند، امت اسلام هم به هفتاد و سه فرقه منشعب خواهند شد و همه آن فرق در آتشند مگر يك فرقه، قرآن درباره آن يك فرقه از امت موسى فرموده : (و من قوم موسى امه يهدون بالحق و به يعدلون ) و درباره امت عيسى فرموده : (منهم امه مقتصده ) اين آن دو امت اهل نجات از قوم موسى و عيسى هستند. و درباره ما مسلمانان مى فرمايد: (و ممن خلقنا امه يهدون بالحق و به يعدلون ) اين آن فرقه اهل نجات از امت اسلام است.

و درتفسير عياشى از ابى الصهبان بكرى روايت كرده كه گفت : من در حضور على بن ابيطالب (عليه السلام ) بودم كه آن حضرت راءس ‍ الجالوت و اسقف نصارا را احضار نمود و به ايشان گفت : من از شما پرسشى خواهم كرد كه خودم به جواب آن داناتر از شمايم، پس ‍ بيهوده از دادن جواب آن طفره نرويد و از من كتمان نكنيد. آنگاه به راءس الجالوت گفت : به حق آن كسى كه تورات را بر موسى نازل كرد، و بنى اسرائيل را از من و سلوى خورانيد، و براى ايشان از دل دريا راه خشكى باز كرد، و از سنگ كوه طور براى ايشان دوازده چشمه جوشانيد، و هر يك را به سبطى از اسباط بنى اسرائيل اختصاص داد مرا خبر ده از اينكه بنى اسرائيل بعد از موسى به چند فرقه منشعب شدند؟ راءس الجالوت گفت : به يك فرقه باقى ماندند. حضرت فرمود: به حق آن خدايى كه جز او معبودى نيست دروغ گفتى، بنى اسرائيل به هفتاد و يك فرقه منشعب شدند، و همه در آتشند مگر يك فرقه، كه قرآن درباره ايشان مى فرمايد: (و من قوم موسى امه يهدون بالحق و به يعدلون ).

و در مجمع البيان گفته است : اين فرقه از يهود قومى هستند كه در ماوراى چين زندگى مى كنند، و بين آنان و سرزمين چين وادى ريگزارى فاصله است، قومى هستند كه چيزى از شرايع و احكام تورات را تغيير نداده اند. صاحب مجمع البيان سپس اضافه كرده است كه اين معنا مضمون روايتى است كه از ابى جعفر (عليه السلام ) نقل شده است.

اشاره به روايات و داستان هاى خرافى و مجعولى كه درباره فرقه يهود ساخته و پرداخته شده است

مؤلف: روايت مزبور ضعيف و غير مسلم الصدور است. علاوه بر اين، از چنين فرقه يهودى كه به راه حق هدايت كنند و در بين خود به عدالت حكم نمايند اثرى نمى بينيم، و بفرض هم كه در روزگار ما چنين مردمى در ماوراى چين بوده باشند قطعا فرقه هادى و عادل نيستند، براى اينكه اولا دين يهود با شريعت عيسى نسخ شده، و ثانيا شريعت عيسى هم به آمدن دين اسلام از اعتبار ساقط گرديده، پس اگر در ماوراى چين مردمى هادى به حق و عادل يافت شوند جز مسلمان نمى توانند باشند، و لذا بعضى از دانشمندان كه اين داستان خرافى را نقل كرده اند ناگزير شده اند يك جمله به آن بيفزايند و آن اين است كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در شب معراج در ميان آنان فرود آمد و به دين اسلام دعوتشان كرد، و آنان به وى ايمان آورده و مسلمان شدند، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نماز را به ايشان تعليم داد.

علاوه بر اين، داستان هاى عجيب و غريبى براى ايشان تراشيده و نقل كرده اند، از آن جمله مقاتل گفته است : از جمله چيزهايى كه خداوند با آن رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را فضيلت داده اين است كه او را در شب معراج به سوى پدران قوم موسى كه در ماوراى چين هستند فرستاد، و داستان اين قوم چنين است كه : وقتى بنى اسرائيل گناه كار شدند، و مردان نيكى را كه امر به عدالت مى كردند، كشتند، اين نيك مردان كه آن روز در زمين مقدس بسر مى بردند از خدا خواستند (پروردگارا ما را از ميان بنى اسرائيل بيرون كن )، خداوند دعايشان را مستجاب كرد و راهى از زير زمين برايشان باز كرد، نيك مردان يهود وارد آن نقب شدند، خداوند در آن نقب نهرى جارى ساخت كه همه جا با ايشان در جريان بود، و چراغى از نور براى - شان قرار داد كه همه جا پيش پايشان را روشن مى كرد، نيك مردان يهود يك سال و نيم در اين نقب راه پيمودند تا از بيت المقدس به سرزمين فعلى خود در چين رسيدند، خداوند ايشان را از زير زمين بيرون آورد و در سرزمينى منزل داد كه پرندگان و چارپايان و درندگان با هم زندگى مى كنند، سرزمينى كه در آنجا گناه و نافرمانى نيست،

و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در شب معراج در ميان ايشان آمد در حالى كه جبرئيل با او بود، همگى به وى ايمان آورده و او را تصديق كردند، و آن جناب ايشان را نماز آموخت، و ايشان اقرار كردند كه موسى به آمدن وى بشارتشان داده است.

خرافه ديگر روايتى است كه شعبى نقل كرده و گفته : براى خداوند بندگانى است در ماوراى اندلس به همان مقدار مسافتى كه ما با اندلس داريم، مردمى هستند كه حتى تصور اينكه كسانى خدا را معصيت مى كنند برايشان ممكن نيست، ريگ هاى زمينشان در و ياقوت وكوه هايشان طلا و نقره است، نه زراعتى به عمل مى آورند و نه با درو كردن و بلكه با هيچ كارى سر و كار ندارند، براى هر يك جلو خانه هايشان درختى است كه برگ هاى پهنى دارد، از همان برگ ها لباس تهيه مى كنند، و درخت ديگرى است كه از ميوه آن ارتزاق مى نمايند. و همچنين روايات ديگرى كه در داستان اين فرقه خيالى از يهود وارد شده كه تمامى مجعول و دروغى است.

معناى آيه مورد بحث از بيان سابق معلوم شد، و احتياج به بيان زائدى ندارد.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved