بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

مراد از (يوم) در آيه شريفه از نظر ما، با دقت نظر در تفسير آيه شريفه

 اين بود قسمتى از حرفهائى كه بعد از مراجعه و تتبع از ديگران بدست آمده ، و يا حرفهائى كه ممكن است كسى در معناى آيه مورد بحث بزند، و بطورى كه ملاحظه كرديد تاكنون به وجه قابل قبولى بر نخورديم ، ناگزير بايد بحث را به طريقى ديگر، كه با وضع خاص ‍ اين كتاب تناسب دارد دنبال كنيم ، لذا از نو تفسير آيه را شروع مى كنيم (اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم ) كلمه ياس ‍ نوميدى در مقابل كلمه : (رجاء) (اميد) است و دين آن معارفى است كه از ناحيه خد اى تعالى نازل شده باشد، و دين مبين اسلام به تدريج نازل شده است ، و جمله مورد بحث دلالت مى كند بر اينكه كفار قبل از نزول اين آيه و روزى كه اين آيه مربوط به آن روز است اميد آن را داشته اند كه بتوانند اسلام را از هر طريقى كه شده از بين ببرند و همين وضع در هر زمانى مسلمانان را تهديد مى كرده و روز به روز دين آنان را در خطر داشته و اين خطر آنقدر زياد بوده كه جا داشته مؤ منين از آن بر حذر باشند واز وقوع چنان خطرى بترسند.

پس اينكه فرموده : (فلا تخشوهم ...) خواسته است به مسلمانان تامين بدهد و بفرمايد: بعد از امروز ديگر از بروز آن خطر نترسيد، آيات زير از وجود آن خطر خبر مى داد، و مى فرمود: (ودت طائفه من اهل الكتاب لو يضلونكم )، و نيز مى فرمود: (ود كثير من اهل الكتاب لو يردونكم من بعد ايمانكم كفارا حسدا من عند انفسهم ، من بعد ما تبين لهم الحق ، فاعفوا و اصفحوا حتى ياتى اللّه بامره ، ان اللّه على كل شى ء قدير).

اين را هم مى دانيم كه كفار آرزوى سرنوشت بد براى مسلمانان در سر نمى پروريدند، مگر به خاطر دين آنان و سينه هايشان تنگى نمى كرد، و دلهايشان غش نمى كرد مگر به خاطر همينكه دين آنان و عزت و شرف ايشان را از بين مى برد و آزادى ايشان را در انجام آنچه هوا و هوسشان اقتضاء مى كرد و نفوسشان بدان عادت داشته سلب مى كرد، و به شهوترانيهاى بى قيد و شرطشان خاتمه مى داد.

بنابراين آنچه در نظر كفار مورد نفرت و انزجار بود دين مسلمانان بود نه خود آنان ، با اهل دين ، هيچ غرضى و عداوتى نداشتند، مگر از جهت دين حق آنان ، آنها نمى خواستند مسلمانان از بين بروند، و چنين مردمى در د نيا نباشند، بلكه مى خواستند نور خدا را خاموش سازند، و اركان شرك را كه در حال تزلزل قرار گرفته و داشت فرو مى ريخت تحكيم ببخشند، و مؤ منين را همانطور كه د ر جمله : (لو يردونكم كفارا...) گذشت به كفر قبلى خود بر گردانند، همچنانكه در آيه زير به اين حقيقت تصريح نموده ، مى فرمايد: (يريدون ليطفوا نور اللّه بافواههم و اللّه متم نوره و لوكره المشركون )، و نيز مى فرمايد: (فادعوا اللّه مخلصين له الدين ، و لوكره الكافرون ).

و به همين جهت كفار هيچ همى به جز قطع اين شجره طيبه و ريشه كن ساختن آن نداشتند، آنها تنها هدفشان اين بود كه از راه تفتين مؤ منين و راه دادن نفاق و تفرقه در بين جماعت آنان و گسترش شبه و خرافات در بين آنان ، و سر انجام افساد دين آنان ، اين بنيان رفيع را سرنگون سازند.

به اين منظور نخست اين هدف را دنبال كردند كه عزيمت و تصميم هاى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را سست و با مال و جاه خود مقاصد آن جناب را العياذ باللّه احمقانه قلمداد كنند، همچنانكه قرآن كريم به اين معنا اشاره نموده مى فرمايد: (و انطلق الملا منهم ان امشوا و اصبروا على آلهتكم ان هذا لشى ء يراد)، و خلاصه برويد و با مايه گذارى از مال و قدرت خود خدايان خود را يارى كنيد.

و يا اين كار را از راه مخالطه و سازش كارى انجام مى دادند، كه آيه زير بدان اشاره نموده مى فرمايد: (ودوا لو تدهن فيدهنون ) و نيز مى فرمايد: (و لولا ان ثبتناك لقد كدت تركن اليهم شيئا قليلا)، و نيز مى فرمايد: (قل يا ايها الكافرون لا اعبد ما تعبدون و لا انتم عابدون ما اعبد) روايات وارده در شان نزول اين آيات مويد گفتار ما است ، كه آيات مذكور در صدد اشاره به اين مطالبند.

آخرين اميد كافران براى محو دين اسلام ، به مرگ پيامبر (ص) بسته شده بود

بعد از نوميدى و نرسيدنشان به اهداف شومى كه داشتند آخرين اميدى كه به زوال دين و موت دعوت حقه آن بستند اين بود كه به زودى داعى به اين دعوت و قائم به امر آن يعنى رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) از دنيا مى رود، و فرزند ذكورى هم كه اهدافش را تعقيب كند ندارد، و منشا اين اميدواريشان اين بود كه آنها مى پنداشتند دعوت دينى هم يك قسم سلطنت و پادشاهى است ، كه در لباس نبوت و دعوت و رسالت عرضه شده است ، پس اگر او بميرد يا كشته شود اثرش منقطع ، و يادش و نامش از دلها مى رود، همانطور كه وضع همه سلاطين و جباران چنين بوده است ، و يك پادشاه يا امپراطور هر قدر هم كه در نيرومندى و ديكتاتورى و سوار شدن بر گرده مردم به نهايت درجه مى رسيد به محضى كه مى مرد يادش هم از دلها مى رفت ، و قوانين و سنت هايش با خود او دفن مى شد، جمله : (ان شانئك هو الابتر) بطورى كه از روايات شان نزول بر مى آيد به اين حقيقت اشاره دارد.

پس همانطور كه گفتيم اين آرزو و آرزوهائى مثل آن بوده كه اميد شوم مذكور را در دلهاى كفار راه مى داده ، و به اطفاء نور دين به طمعشان مى انداخته ، و در نظر اوهام و خيالهاى خامشان زينت مى داده ، كه اين دعوت طاهره چيزى به جز يك پديدار نيست ، كه به زودى گردش روزگار دروغ بودنش را روشن نموده ، طومارش را بر مى چيند، و اثرش را از صفحه روزگار محو مى سازد، ليكن خوشبختانه ظهور تدريجى اسلام و غلبه آن بر هر دين و اهل دينى كه به ستيز با آن پرداخت . و انتشار آوازه اش و اعتلاء كلمه اش به شوكت و قوت ، همه آن آرزوها را بباد داد، و در نتيجه كفار را از اينكه بتوانند عزيمت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را تباه بسازند، در پاره اى از اهداف حركتش را متوقف كنند، و به مال و يا جاه تطميعش كنند به كلى مايوس شدند.

آرى قوت و شوكت اسلام كفار را از همه اين راهها مايوس ساخت ، به جز يك راه و آن اين بود كه آن جناب فرزند ذكورى كه جاى او را بگيرد و دعوتش را ادامه دهد ندارد در نتيجه با مرگ او دين او نيز خواهد مرد، چون اين معنا بديهى است كه كمال دين از جهت احكام و معارفش به هر درجه اى كه باشد خودش به خودى خود نمى تواند خود را حفظ كند.

و هيچ سنتى از سنن و اديانى كه آمده و مردم از آن پيروى كرده اند به حال نضارت و صفاى اولش باقى نمانده ، نه بخودى خود و نه به انتشار آوازه اش ، و نه به كثرت معتقدين به آن ، همچنانكه هيچ سنتى و دينى از راه قهر و جبر و تهديد و با فتنه و عذاب و يا عاملى غير اينها، به كلى از بين نرفته ، بلكه هر دينى كه از بين رفته به خاطر از بين رفتن حاملين آن دين و علماى آن كيش و كارگردانان آن بوده است .

آيه شريفه در مورد ولايت على (ع) و در روز غدير خم كه قيام دين به حامل شخصى مبدل به قيام به حامل نوعى شد، نازل گشته است

از آنچه تاكنون گفته شد روشن گرديد كه تماميت ياس كفار حتما بايد به خاطر عامل و علتى بوده باشد كه عقل و اعتبار صحيح آن را تنها عامل نااميدى كفار بداند، و آن اين است كه خداى سبحان براى اين دين كسى را نصب كند، كه قائم مقام رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) باشد، و در حفظ دين و تدبير امر آن و ارشاد امت متدين كار خود آن جناب را انجام دهد، به نحوى كه خلاى براى آرزوى شوم كفار باقى نماند، و كفار براى هميشه از ضربه زدن به اسلام مايوس شوند.

آرى مادام كه امر دين قائم به شخص معينى باشد، دشمنان آن مى توانند اين آرزو را در سر بپرورانند، كه با از بين رفتن آن شخص ‍ دين هم از بين برود، ولى وقتى قيام به حاملى شخصى ، مبدل به قيام به حاملى نوعى شد، آن دين به حد كمال مى رسد، و از حالت حدوث به حالت بقاء متحول گشته ، نعمت اين دين تمام مى شود، و اين بعيد نيست ، كه جمله (حتى ياتى اللّه بامره تا خدا امر خود بياورد) در آيه زير اشاره به همين معنا باشد، توجه بفرمائيد: (ود كثير من اهل الكتاب لو يردونكم من بعد ايمانكم كفارا حسدا من عند انفسهم ، من بعد ما تبين لهم الحق ، فاعفوا و اصفحوا حتى ياتى اللّه بامره ، ان اللّه على كل شى ء قدير).

و اين وجه خود مويد رواياتى است كه مى گويد آيه شريفه مورد بحث در روز غدير خم در مورد ولايت على (عليه السلام ) نازل شد، يعنى روز هيجدهم ذى الحجه سال دهم هجرت ، و بنابراين دو فقره آيه به روشنترين ارتباط مرتبط مى شوند، و هيچيك از اشكالات گذشته هم وارد و متوجه نمى شود.

و شما خواننده بعد از آنكه معناى كلمه : (ياس ) در جمله : (اليوم يئس الذين ...) را فهميدى ، مى فهمى كه كلمه (اليوم ) ظرفى است كه متعلق به (يئس ) است ، و اگر در آيه شريفه ظرف جلوتر از متعلق آمده به منظور بزرگداشت آن روز، و موقعيت آن بوده ، چون گفتيم در آن روز دين خدا از حالت قيام به شخص در آمد، و قيامش به نوع مبدل گرديد و حالت حدوث و ظهورش به حالت بقاء و دوام مبدل شد.

و اين آيه شريفه نبايد به آيه : (اليوم احل لكم الطيبات ...) مقايسه شود، براى اينكه زمينه اى كه اين آيه دارد غير زمينه و سياق آن آيه است ، زمينه آيه مورد بحث اعتراض و زمينه آن ديگرى استيناف (از نو سخن گفتن ) است ، و حكم دو آيه نيز مختلف است ، حكم آيه اولى يك حكم تكوينى است كه از جهتى مشتمل بر بشارت و از جهتى ديگر بر تهديد است ، (نا اميد شدن كفار از دين مسلمانان امرى است تكوينى ، و طبيعى ، كه براى مسلمانان بشارت ، و براى كفار تهديد است )،

و اما آيه دوم حكمش يك حكم تشريعى و مبنى بر امتنان است ، (منت مى گذارد بر بشر و يا بر مسلمين كه خدا طيبات را براى شما حلال كرد)، پس معلوم شد كه جمله : (اليوم يئس ...) دلالت بر بزرگداشت آن روز دارد به خاطر اينكه آن روز روزى است مشتمل بر خيرى عظيم و فائده اى بى نظير، و آن اين است كه كفار از دين مؤ منين مايوس شدند، و منظور از جمله : (الذين كفروا) همانطور كه قبلا اشاره كرديم مطلق كفارند، چه مشركين بت پرست ، و چه يهود و نصارا، و چه غير ايشان ، به خاطر اينكه جمله مذكور مطلق است ، و هيچ قيدى در آن نيست .

جمله (فلا تخشوهم و اخشون) در مقام تهديد است نه در مقام منت گذارى

و اما جمله : (فلا تخشوهم واخشون ) نهى در آن ارشادى است ، نه مولوى ، و معنايش اين است ديگر جائى براى ترسيدن شما باقى نمانده زيرا با نوميدى كفار آن خطر كه قبلا از آن مى ترسيديد بر طرف شد و اين پر واضح است كه انسان بعد از آنكه از چيزى مايوس شد، ديگر آن را تعقيب نمى كند، چون در چنين حالتى مى داند كه هر چه زحمت بكشد هدر مى رود، به همين جهت شما مسلمانان از امروز از ناحيه كفار ايمن خواهيد بود، ديگر جا ندارد كه از آنان بر دين خود بترسيد، پس از آنان مترسيد و از من بترسيد.

از اينجا روشن مى شود كه مراد از جمله : (واخشون ) به مقتضاى سياق اين است كه در امرى كه بايد در آن امر دلواپس باشيد، و اگر نااميدى كفار نبود جا داشت دچار ترس گرديد، كه مبادا كفار آن امر را كه همان دين شما است از دست شما بربايند، از من بترسيد، و اين نوعى تهديد براى مسلمين است ، (مى خواهد بفرمايد اين منم كه دين مردمى را به خاطر گناهانى كه مرتكب مى شوند از آنها مى گيرم )، و به همين جهت ما آيه را حمل بر امتنان نكرديم .

مويد گفتار ما كه گفتيم آيه در مقام تهديد است ، نه منت گذارى ، اين است كه ترس از خدا در هر حالى واجب است ، و اختصاص به يك وضع خاص و شرطى مخصوص ندارد، پس معلوم مى شود منظور از جمله (واخشون ) ترس خاصى است ، و در موردى مخصوص ، چون اگر چنين نباشد وجهى براى اضراب در جمله (پس از آنان نترسيد بلكه از من بترسيد)، به نظرنمى رسد.

خواهى گفت : هر وجهى كه براى اضراب در آيه : (فلا تخافوهم و خافون ان كنتم مؤ منين )، در نظر داشته باشيد، همان وجه اضراب در آيه مورد بحث نيز هست ، در پاسخ مى گوئيم : نمى توان آيه مورد بحث را با آن آيه شريفه مقايسه كرد، براى اينكه در آيه آل عمران ترس از خدا شرط شده به ايمان ، و فرموده اگر به خدا ايمان داريد از خدا بترسيد، و خطاب هم در آن خطابى است مولوى ، و تكليفى است شرعى ، مى خواهد بفرمايد: براى هيچ مومنى شرعا جائز نيست كه از كفار بر جان خود بترسد، و مثلا پا به فرار بگذارد بلكه بر او واجب است كه تنها از خدا بترسد.

و جان كلام اينكه آيه شريفه آل عمران مؤ منين را نهى مى كند از كارى كه صدور آن از مؤ منين حق و سزاوار نيست و آن ترس از كفار بر جان خويش است ، حال چه اينكه مامور شده باشند به خوف از خدا، و چه نشده باشند و به همين جهت اين تكليف را در جمله بعد دو باره با قيدى كه مشعر به عليت آن است تعليل نموده ، مى فرمايد: (و خافون ان كنتم مؤ منين ) به خلاف آيه مورد بحث كه خشيت مؤ منين ترس از جان خود نيست بلكه ترس بر دينشان است ، ترسى نيست كه نزد خداى سبحان مبغوض و منفور باشد.

چون ترس از اينكه مبادا كفار دين ما را از بين ببرند، در حقيقت تحصيل رضاى خدا است ، و اگر خداى تعالى آنان را از اين ترس ‍ نهى فرموده به خاطر اين است كه سببى كه باعث ترس مسلمانان بود يعنى اميدوارى كفار به اينكه بتوانند اسلام را از بين ببرند از بين رفت ، و از اثر افتاد، پس به همين دليل نهى در اين آيه كه مى فرمايد: (فلا تخشون ) نهى ارشادى است ، همچنانكه امر در جمله (واخشون ) امر ارشادى است ، و مفاد كلام اين است كه بر شما مسلمانان واجب است كه در باره دين ترس داشته باشيد، از اينكه مبادا كفار آن را از شما بربايند، ليكن اين ترس تا امروز بجا و به مورد بود، چون كفار اميد ضربه زدن داشتند، اما امروز ديگر مايوس ‍ شده اند، و آن علت ترس امروز به تقدير الهى منتقل شده ، پس بايد تنها از او بترسيد (دقت بفرمائيد).

پس اين آيه به خاطر جمله : (فلا تخشوهم و اخشون ) خالى از تهديد و تحذير نيست ، براى اينكه در اين جمله امر به ترسى مخصوص كرده ، نه ترس عمومى كه در هر حالى بر مومن واجب است حال بايد ببينيم اين ترس خاص چه ترسى است ؟ و ترس از چيست ؟ و انگيره اى كه اين ترس را واجب كرده و خداى تعالى به خاطر آن انگيره و علت به اين ترس امر كرده چيست ؟

هيچ اشكالى نيست در اينكه دو فقره مورد بحث يعنى (اليوم يئس ...) و جمله (اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى ...) به يكديگر مربوطند، و براى افاده يك غرض قالب گيرى شده اند، و در سابق بيان اين معنا گذشت .

پس دينى كه خداى تعالى امروز تكميلش كرد، و نعمتى كه تمامش فرمود كه به حسب حقيقت يك چيز هستند همان چيزى بوده كه كفار تا قبل از امروز به آن طمع بسته بودند، و مؤ منين هم از آن مى ترسيدند، و خداى تعالى كفار را مايوس نموده ، دين خود را تكميل و نعمت خود را تمام كرد، و در نتيجه نهى كرد از اينكه از كفار بترسيد، پس آن امرى و آن چيزى كه خداى تعالى مسلمانان را امر فرموده به اينكه در باره آن چيز از او بترسند، همان چيزى است كه نهيشان كرد از اينكه در باره آن از كفار بترسند، و آن چيز عبارت است از خاموش شدن نور دين و مسلوب شدن اين نعمت و موهبت ، به دست كفار.

خداى تعالى در آياتى ديگر بيان كرده كه هيچ سببى و علتى اين نعمت را از بين نمى برد، مگر كفر ورزيدن به آن ، و مسلمانان را با شديدترين لحن از چنين عملى تهديد نموده ، فرمود: (ذلك بان اللّه لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم ، حتى يغيروا ما بانفسهم و ان اللّه سميع عليم )، و نيز فرموده : (و من يبدل نعمة اللّه من بعد ما جاءته فان اللّه شديدالعقاب ) و در آيه شريفه زير مثلى كلى براى نعمت خدا زده ، كه كفران به آن ، آن را به چه صورت در مى آورد، چنين مى فرمايد: (و ضرب اللّه مثلا قرية كانت آمنة مطمئنة ياتيها رزقها رغدا من كل مكان فكفرت بانعم اللّه فاذاقها اللّه لباس الجوع و الخوف بما كانوا يصنعون ).

بنابراين آيه مورد بحث هم كه مى فرمايد: (اليوم يئس ...دينا) اعلام مى كند به اينكه دين مسلمانان همچنان از ناحيه كفار در امنيت و از خطرى كه ممكن است از ناحيه آنان متوجهش شود محفوظ است ، و هيچ فسادى و خطر زوالى متوجه اين دين نمى شود، مگر از ناحيه خود مسلمانان به اينكه اين نعمت تامه الهى را كفران كنند، و اين دين كامل و مرضى را ترك گويند، در آن روز است كه خداى تعالى نعمت خود را از آنان سلب نموده ، و به نقمت و خوارى مبدلش مى سازد، و لباس خوف و جوع بر تنشان مى كند، همچنانكه ديديم مسلمانان كفران كردند، و خدا هم آن كار را كرد.

حال اگر كسى بخواهد بفهمد اين آيه با جمله : (فلا تخشوهم واخشون ) تا چه اندازه پيش گوئى كرده ، بايد سيرى دقيق در حال عالم اسلامى امروز بكند آنگاه به عقب برگشته حوادث تاريخى را مورد دقت قرار دهد، تا به ريشه قضايا و به موى رگهاى آن پى ببرد.

آياتى كه در قرآن كريم سخن از ولايت دارد ارتباط تامى با مضمون اين آيه يعنى تحذير و تهديد آن دارد، و خداى تعالى در كتابش ‍ بندگان خود را در هيچ بابى و هيچ مطلبى از عذاب خودش تحذير نكرده مگر در باب ولايت ، و تنها در اين مورد است كه پى در پى مى فرمايد: (و يحذركم اللّه نفسه )، و در آيه مورد بحث هم فرموده : (واخشون )، و تعقيب اين بحث به بيش از اين مقدار از وضع اين كتاب كه عهده دار تفسير آيات است بيرون شدن است ، و لذا از اين بحث مى گذريم .

اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا

معناى تمام و كمال و فرق آن دو

كلمه (اكمال ) و كلمه (اتمام ) معنائى نزديك به هم دارند، راغب مى گويد كمال هر چيزى عبارت است از اينكه غرض از آن چيز حاصل بشود و در معناى كلمه (تمام ) گفته تمام بودن هر چيز منتهى شدن آن به حدى است كه ديگر احتياج به چيزى خارج از خود نباشد ، به خلاف ناقص كه محتاج به چيزى خارج از ذات خودش است تا او را تمام كند.

و شما خواننده محترم مى توانيد از راهى ديگر معناى اين دو كلمه را تشخيص دهيد، و آن اين است كه بدانيد كه آثار موجودات دو نوع است .

يك نوع از موجودات وقتى اثر خود را مى بخشند كه همه اجزاى آن جمع باشد، (مثلا اگر مانند معجون اجزائى دارد، همه آن اجزاء موجود باشد، كه اگر يكى از آن اجزاء نباشد معجون و دار و اثر خود را نمى بخشد)، و مانند روزه كه مركب است از امورى كه اگر يكى از آنها نباشد روزه روزه نمى شود، مثلا اگر كسى در همه اجزاى روز از خوردن و ساير محرمات امساك بكند ولى در وسط روز در يك ثانيه دست از امساك بر دارد، و جرعه اى آب فرو ببرد، روزه اش روزه نيست . از جمع شدن اجزاء اينگونه امور تعبير مى كنند به تماميت و در قرآن كريم مى فرمايد: (ثم اتمواالصيام الى الليل ) و يا مى فرمايد: (و تمت كلمة ربك صدقا و عدلا).

و نوع ديگر قسمتى از اشياء هستند كه اثر بخشيدن آنها نيازمند به آن نيست كه همه اجزاى آن جمع باشد، بلكه اثر مجموع اجزاء مانند مجموع آثار اجزاء است ، هر يك جزئى كه موجود بشود اثرش هم مترتب مى شود (البته اثرى به مقدار خود آن جزء) و اگر همه اجزاء جمع شود همه اثر مطلوب حاصل مى شود، مانند روزه كه اگر يك روز روزه بگيرى ، اثر يك روز را دارد، و اگر سى روز بگيرى اثرسى روز را دارد، تماميت را در اين قسم (كمال ) مى گويند و در قرآن كريم فرموده : (فمن لم يجد فصيام ثلاثه ايام فى الحج و سبعه اذا رجعتم تلك عشره كامله ).

و نيز فرموده : (و لتكملوا العده )، كه در اينگونه امور اثرهم بر بعض مترتب مى شود و هم بر كل ، و در گفتگوهاى روزانه خود مى گوئيم امر فلانى تمام و عقل او كامل شد و عكس اين را نمى گوئيم يعنى نمى گوئيم عقل فلانى تمام و امر او كامل شد.

و اما فرق بين دو واژه (اكمال ) و (تكميل ) و همچنين (اتمام ) و (تتميم ) همان فرقى است كه بين دو باب افعال و تفعيل است ، باب افعال در اصل و به حسب اصل لغت دلالت بر دفعه يكبارگى و باب تفعيل دلالت بر تدريج دارد، هر چند كه در اثر تحولها كه واژه عرب ديده بسيار مى شود كه در اين دو باب دخل و تصرف شده ، آن دو را به معنائى دور از مجراى مجردش و يا از معناى اصليش برگرداندند، همچنانكه اين برگشت از معناى اصلى دو باب افعال و تفعيل را در كلماتى از قبيل : (احسان تحسين ) (اصداق تصديق ) (امداد تمديد) (افراط تفريط) و غير اينها مشاهده مى كنيم ، كه چگونه معناى اصلى كلمه برگشته ، و معناى الفاظ مذكور چنين مى شود. (احسان نيكى كردن تحسين نيكى ديگران را ستودن ) (اصداق مهريه دادن تصديق گفتار ديگران راتصديق كردن ) (امداد كمك كردن تمديد مدت مقرر را تمديد كردن )، (افراط زياده روى كردن - تفريط كوتاه آمدن ) علت اين تحول اين بوده كه معناى اصلى كلمه را با خصوصيات مورد آن آميخته اند، و به تدريج الفاظ در همان خصوصيات استعمال شده و آن معانى را به خود گرفته است .

مراد از (دين) و (نعمت) در (اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى)

نتيجه بيان گذشته اين شد كه آيه : (اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى )، مى فهماند كه مراد از دين مجموع معارف و احكام تشريع شده است چيزى كه هست امروز مطلبى بر آن معارف و احكام اضافه شده ، و مراد از (نعمت ) هر چه باشد امرى معنوى و واحد است ، و كانه ناقص بوده ، يعنى اثرى كه ب ايد نداشته ، امروز آن نعمت ناقص تمام شد، و در نتيجه امروز آن معارف و احكام اثرى كه بايد داشته باشند دارا شده است .

و كلمه نعمت بر وزن (فعله ) صيغه اى است كه در مواردى كه بخواهى از نوع چيزى سخن بگوئى در اين قالب مى گوئى ، و نعمت بر اى هر چيز عبارت است از نوع چيرهائى كه با طبع آن چيز بسازد، و طبع او آن چيز را پس نزند و موجودات جهان هر چند كه از حيث اينكه در داخل نظام تدبير قرار گرفته اند، همه به هم مربوط و متصلند، و بعضى كه سازگار با بعض ديگرند نعمت آن بعض ‍ بشمار مى روند و در نتيجه اكثر و يا همه آنها وقتى با يكديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانكه خداى تعالى فرموده : (و ان تعدوا نعمة اللّه لا تحصوها)، و نيز فرموده : (و اسبغ عليكم نعمه ظاهره و باطنه ).

الا اينكه خداى تعالى بعضى از اين نعمتها را به اوصاف بدى چون 1 شر 2 پست 3 لعب 4 لهو و اوصاف ديگرى ناپسند توصيف كرده ، يكجا فرموده : (و لا يحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم انما نملى لهم ليزدادوا اثما و لهم عذاب مهين ) و در جاى ديگر فرموده : (و ما هذه الحيوة الدنيا الا لهو و لعب و ان الدار الاخرة لهى الحيوان ) و در جائى ديگر فرموده : (لا يغرنك تقلب الذين كفروا فى البلاد، متاع قليل ثم ماواهم جهنم و بئس المهاد) و در جاهاى ديگر آياتى ديگر در اين باره آورده .

آنچه كه انسان با تصرف در آن راه خدا را طى كند نعمت است

و اين سنخ آيات قرآنى دلالت دارد بر اينكه اين چيرهائى كه ما نعمتش مى شماريم وقتى نعمتند كه با غرض الهى موافق باشد، و آن غرضى را كه خدا اين موجودات را بدان جهت خلق كرده تامين شوند، و ما مى دانيم كه آنچه خداى تعالى براى بشر خلق كرده بدين جهت خلق كرده كه او را مدد كند در اينكه راه سعادت حقيقى خود را سريعتر طى كند، و سعادت حقيقى بشر نزديكى به خداى سبحان است ، كه آنهم با عبوديت و خضوع در برابر پروردگار حاصل مى شود، آرى خداى تعالى مى فرمايد: (و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون ).

و بنابراين پس هر موجودى كه انسان در آن تصرف مى كند تا به آن وسيله راه خداى تعالى را طى كند، و به قرب خدا و رضاى او برسد، آن موجود براى بشر نعمت است ، و اگر مطلب به عكس شد يعنى تصرف در همان موجود باعث فراموشى خدا و انحراف از راه او، و دورى از او و از رضاى او شد، آن موجود براى انسان نقمت است ، پس هر چيزى فى نفسه براى انسان نه نعمت است و نه نقمت ، تا ببينى انسان با آن چه معامله اى بكند، اگر در راه عبوديت خداى تعالى مصرفش كند، و از حيث آن تصرفى كه گفتيم روح عبوديت در آن بدمد، و در تحت ولايت خدا كه همان تدبير ربوبى او بر شؤ ون بندگان است قرارش دهد، آن وقت براى او نعمت خواهد بود، و لازمه اين حرف اين است كه نعمت در حقيقت همان ولايت الهى است ، و هر چيزى وقتى نعمت مى شود كه مشتمل بر مقدارى از آن ولايت باشد، همچنانكه خداى عزّوجلّ فرموده : (اللّه ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور)، و نيز فرموده : (ذلك بان اللّه مولى الذين آمنوا و ان الكافرين لا مولى لهم ) و نيز در باره رسول گراميش فرموده : (فلا و ربك لا يومنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ، ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت ، و يسلموا تسليما) اينها و آياتى ديگر ولايت الهى و آثار آن را بيان مى كند.

پس اسلام كه عبارت است از مجموع آنچه از ناحيه خداى سبحان نازل شده ، تا بندگانش به وسيله آن اسلام ، وى را عبادت كنند يكى از اديان الهى است ، و اين دين بدان جهت كه از حيث عمل به آن مشتمل است بر ولايت خدا و ولايت رسول او و ولايت اولياى امر، بدين حيث نعمت خداى تعالى است ، و آن هم چه نعمتى كه قابل قياس با هيچ نعمت ديگر نيست .

دين اسلام از حيث اشتمال آن بر ولايت خدا ورسول و اولياء امر، نعمت است

و ولايت خداى سبحان يعنى سرپرست او نسبت به امور بندگان و تربيت آنان به وسيله دين تمام نمى شود مگر به ولايت رسولش ، و ولايت رسولش نيز تمام نمى شود مگر به ولايت اولى الامر كه بعد از درگذشت آن جناب و به اذن خداى سبحان زمام اين تربيت و تدبير را به دست بگيرند، همچنانكه خداى تعالى به اين مطلب تصريح كرده مى فرمايد: (يا ايها الذين آمنوا اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم )، كه معناى آن در بحثى مفصل گذشت ، و نيز مى فرمايد: (انما وليكم اللّه و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة ، و يوتون الزكوة و هم راكعون )، كه ان شاء اللّه تعالى بحث در معناى آن بزودى مى آيد.

جمله : (اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى ...) ناظر است بركمال يافتن دين خدا در تشريع ، و تماميت يافتن ولايت نعمت با نصب (اولى الامر)

پس حاصل معناى آيه مورد بحث اين شد: امروز كه همان روزى است كه كفار از دين شما مايوس شدند مجموع معارف دينيه اى كه به شما نازل كرديم را با حكم ولايت كامل كرديم ، و نعمت خود را كه همان نعمت ولايت يعنى اداره امور دين و تدبير الهى آن است برشما تمام نموديم ، چون اين تدبير تا قبل از امروز با ولايت خدا و رسول صورت مى گرفت ، و معلوم است كه ولايت خدا و رسول تا روزى مى تواند ادامه داشته باشد كه رسول در قيد حيات باشد، و وحى خدا همچنان بر وى نازل شود، و اما بعد از در گذشت رسول و انقطاع وحى ديگر رسولى در بين مردم نيست تا از دين خدا حمايت نموده و دشمنان را از آن دفع كند، پس بر خدا واجب است كه براى ادامه تدبير خودش كسى را نصب كند، و آن كس همان ولى امر بعد از رسول و قيم بر امور دين و امت او مصداق جمله : (و اولى الامر منكم ) است .

پس ولايت كه مشروع واحدى است تا قبل از امروز ناقص بود، و به حد تمام نرسيده بود، امروز با نصب ولى امر، بعد از رسول تمام شد.

و وقتى دين خدا در تشريعش به حد كمال رسيد، و نعمت ولايت تمام شد (رضيت لكم الاسلام دينا) من اسلام را بدان جهت كه دينى از اديان توحيد است براى شما پسنديدم ، در اين دين غير از خدا كسى پرستيده نمى شود، و با در نظر گرفتن اينكه طاعت همان عبادت است قهرا غير از او كسى اطاعت نمى شود، آرى تنها خدا و كسى كه خدا فرموده باشد يعنى رسول و اولى الامر اطاعت مى شود.

پس آيه شريفه خبر مى دهد از اينكه مؤ منين امروز ديگر خوف سابق را ندارند و دين سابقشان مبدل به امنيت شده ،و خداى تعالى براى مؤ منين دين را پسنديده ، كه متدين به دين اسلام شوند، (كه دين توحيد است يعنى غير از خدا در آن دين كسى اطاعت و پرستش نمى شود)، پس بر مؤ منين است كه تنها او را پرستش كنند، و چيزى را در اطاعت شريك او نسازند، مگر كسى را كه خود او دستور داده اطاعتش كنند.

و اگر خواننده گرامى در آيه شريفه زير دقت كند كه مى فرمايد: (وعد اللّه الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ، ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الذين من قبلهم ، وليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم ، و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبدوننى لا يشركون بى شيئا، و من كفر بعد ذلك فاولئك هم الفاسقون ).

و پس از دقت كامل در آن فقرات آن را با فقرات آيه شريفه : (اليوم يئس الذين كفروا من دينكم ...) تطبيق كند، آن وقت كاملا متوجه مى شود كه در آيه مورد بحث يكى از مصاديق وعده ، در آيه سوره نور انجاز و عملى شده است ، چون به نظر ما زمينه گفتار در جمله : (يعبدوننى لا يشركون بى شيئا) زمينه معرفى نتيجه است ، همچنانكه جمله (و من كفر بعد ذلك فاولئك هم الفاسقون ) هم به اين معنا اشاره دارد، مى خواهد بفرمايد: ايمان و عمل صالح نتيجه اش آن است كه مؤ منين صاحب كره زمين شوند، و بر روى زمين شركى باقى نماند بطورى كه اگر كسى باز هم شرك بورزد، در حقيقت بدون هيچ بهانه اى تبهكار و منحرف شده است .

و با در نظر گرفتن اينكه سوره نور قبل از سوره مورد بحث نازل شده ، به شهادت اينكه داستان افك (تهمت به عايشه ) و آيه تازيانه زدن به زناكاران و آيه حجاب و آياتى ديگر در آن سوره واقع شده ، مطلب كاملا روشن مى شود.

اضطرار و حكم ثانوى براى خوردن مردار

فمن اضطر فى مخمصة غير متجانف لاثم فان اللّه غفور رحيم

كلمه (مخمصه ) به معناى قحطى و گرسنگى ، و كلمه : (تجانف ) به معناى تمايل است ، ثلاثى مجرد آن جنف با جيم است كه به معناى اين است كه دو پاى شخصى متمايل به خارج از اندام خود بشود، و در نتيجه گشاد راه برود در مقابل كلمه (حنف ) با حاء است ، كه به اين معنا است كه پاهاى شخصى از حالت استقامت متمايل به طرف داخل بشود، بطورى كه وقتى راه مى رود پاها به يكديگر سائيده بشود.

از سياق آيه سه نكته استفاده مى شود، اول اينكه جواز خوردن گوشت و چيرهاى ديگرى كه در آيه حرام شده حكمى اولى نيست ، حكم اولى همان حرمت است ، بلكه حكم ثانوى و مخصوص زمانى است كه شخص مسلمان اگر از آن محرمات سد جوع نكند از گرسنگى مى ميرد، دوم اينكه حكم جواز محدود به اندازه اى است كه از مردن جلوگيرى كند، و ناراحتى گرسنگان رابر طرف سازد، پس چنين كسى نمى تواند شكم خود را از گوشت مردار پر كند، سوم اينكه صفت مغفرت و مثل آن صفت رحمت همانطور كه با گناهان مستوجب عقاب ارتباط دارد، و مايه محو عقاب آنها مى شود، همچنين با منشا آن نافرمانيها كه همان حكم خدا است نيز متعلق مى شود، و خلاصه كلام اينكه مغفرت و رحمت يك وقت متوجه معصيت يعنى مخالفت با حكم خدا مى شود، و آن را مى آمرزد و يك وقت متوجه خود حكم مى شود، و آن را بر ميدارد مثل همين مورد كه خداى تعالى حكم حرمت را برداشته ، تا اگر كسى از روى ناچارى گوشت مردار را خورد گناه نكرده باشد، و در نتيجه مستوجب عقاب نيز نشده باشد.

بحث علمى (در سه فصل)

1- عقايد امتها در مورد خوردن گوشت

فصل اول در عقائد امتها در مورد خوردن گوشت:

در اين معنا هيچ شكى نيست كه انسان مانند ساير حيوانات و گياهان مجهز به جهاز گوارش است ، يعنى دستگاهى دارد كه اجزائى از مواد عالم را به خود جذب مى كند، به آن مقدارى كه بتواند در آن عمل كند، و آن را جزء بدن خود سازد، و به اين وسيله بقاى خود را حفظ نمايد، پس بنابراين براى اينگونه موجودات هيچ مانعى طبيعى وجود ندارد از اينكه هر غذائى كه براى او قابل هضم و مفيد باشد بخورد، تنها مانعى كه از نظر طبع تصور دارد اين است كه آن غذا براى آن موجودات ضرر داشته باشد، و يا مورد تنفر آنها باشد.

اما متضرر شدن مثل اينكه در يابد كه فلان چيز خوردنى براى بدن او ضرر دارد، و نظام جسمى او را بر هم مى زند، براى اينكه مسموم است و يا خودش سم است ، در چنين مواردى انسان و حيوان و نبات از خوردن امتناع مى ورزد و يا مثل اينكه دريابد كه خوردن فلان چيز براى روح او ضرر دارد، مثل چيرهائى كه در اديان و شرايع مختلفه الهى تحريم شده ، و امتناع از خوردن اين گونه چيرها امتناع به حسب طبع نيست ، بلكه امتناع فكرى است .

و اما تنفر عبارت است از اينكه انسان يا هر جاندار ديگر چيزى را پليد بداند، و در نتيجه طبع اواز نزديكى به آن امتناع بورزد، مثل اينكه يك انسانى نجاست خود را بخورد كه چنين چيزى نمى شود، زيرا انسان نجاست خود را پليد مى داند، و از نزديكى به آن نفرت دارد،

بله گاهى انسانهاى ديوانه و يا كودك ديده شده اند كه نجاست خود را بخورند، گاهى هم مى شود كه تنفر انسان از خوردن چيزى به حسب طبع نباشد، بلكه اين امتناعش مستند باشد به عواملى اعتقادى ، چون مذهب و يا عادت قومى ، و سنت هاى مختلفه اى كه در مجتمعات گوناگون رائج است ، مثلا مسلمانان از گوشت خوك نفرت دارند، و نصارا آن را خوراكى مطبوع و پاكيره مى دانند، و در مقابل اين دو امت ، ملل غربى هستند، كه بسيارى از حيوانات از قبيل قورباغه و خرچنگ و موش و امثال آن را با ميل و رغبت مى خورند، در حالى كه ملل مشرق زمين آنها را پليد مى شمارند، اين قسم از امتناع ، امتناع بر حسب طبع اولى نيست ، بلكه بر حسب طبع ثانوى و قريحه اى است كسبى .

پس روشن شد كه انسان در تغذى به گوشت ها طرق مختلفه اى دارند، طرقى بسيار كه از نقطه امتناع شروع و به نقطه آزادى مطلق در عرضى عريض ختم مى شود، هر چه را كه مباح و گوارا مى داند دليلش طبع او است ، و آنچه را كه حرام و ناگوار مى داند دليلش يا فكر او است يا طبع ثانوى او.

افراط و تفريط در مسئله خوردن گوشت

در سنت بودا خوردن تمامى گوشت ها تحريم شده ، و پيروان اين سنت هيچ حيوانى را حلال گوشت نمى دانند، و اين طرف تفريط در مساله خوردن گوشت است ، و طرف افراط آن را وحشى هاى آفريقا (و بعض متمدنين اروپا و غرب ) پيش گرفته اند، كه از خوردن هيچ گوشتى حتى گوشت انسان امتناع ندارند.

اما عرب در دوران جاهليت گوشت چهارپايان و ساير حيوانات از قبيل موش و قورباغه را مى خورد، چهارپايان را هم به هر نحوى كه كشته مى شد مى خورد، چه اينكه سرش را بريده باشند، و چه اينكه خفه اش كرده باشند، و چه طورى ديگر مرده باشد، كه در آيه گذشته به عنوانهاى (منخنقه ) و (موقوذه ) و (مترديه ) و (نطيحه ) و نيم خورده درندگان از آنها ياد شده بود، و وقتى مورد اعتراض واقع مى شدند مى گفتند: چطور شد كه آنچه خود شما مى كشيد حلال است ، و آنچه خدا مى كشد حرام است ، همچنانكه امروز نيز همين جواب از پاره اى اشخاص شنيده مى شود، كه مگر گوشت با گوشت فرق دارد، همينكه گوشتى سالم باشد و به بدن انسان صدمه وارد نياورد آن گوشت خوردنى است ، هر چند كه بى ضرر بودنش به وسيله علاجهاى طبى صورت گرفته باشد و خلاصه گوشت حرام آن گوشتى است كه دستگاه گوارش آن را نپذيرد، از آن گذشته همه گوشتها براى اين دستگاه گوشت است ، و هيچ فرقى بين آنها نيست .

و نيز در عرب رسم بود كه خون را مى خوردند، و آن را در روده حيوان ريخته با آن روده كباب مى كردند، و مى خوردند، و بخورد ميهمانان مى دادند و نيز رسمشان چنين بود كه هر گاه دچار قحطى مى شدند، بدن شتر خود را با آلتى برنده سوراخ مى كردند، و هر چه خون بيرون مى آمد مى خوردند، امروز نيز خوردن خون در بسيارى از امت هاى غير مسلمان رائج است .

و اين سنت در بت پرستان چين رواج بيشترى دارد، و بطورى كه شنيده مى شود از خوردن هيچ حيوانى حتى سگ و گربه و حتى كرمها و صدفها و ساير حشرات امتناع ندارند.

و اما اسلام در بين آن سنت تفريطى و اين روش افراطى راهى ميانه را رفته ، از بين گوشتها هر گوشتى كه طبيعت انسانهاى معتدل و يا به عبارتى طبيعت معتدل انسانها آن را پاكيره و مطبوع مى داند، در تحت عنوان كلى طيبات حلال كرده ، و سپس اين عنوان كلى را به چهارپايان يعنى بهائم كه عبارتند از گوسفند و بز و گاو و شتر و در بعضى از چهارپايان چون اسب و الاغ به كراهت و در ميان پرندگان به هر مرغى كه گوشت خوار نباشد كه علامتش داشتن سنگدان و پرواز به طريق بال زدن و نداشتن چنگال است و در آبزيها به ماهيانى كه فلس دارند، به آن تفصيلى كه در كتب فقه آمده تفسير كرده است .

و از اين حيوانات حلال گوشت خون و مردار و آنچه براى غير خدا ذبح شده را تحريم كرده ، و غرض در اين تحريم اين بوده كه بشر بر طبق سنت فطرت زندگى كند، چون بشر در اصل فطرت به خوردن گوشت علاقمند است ، و نيز فطرتا براى فكر صحيح و طبع مستقيم كه از تجويز هر چيزى كه نوعا ضرر دارد، و يا مورد نفرت طبع است امتناع مى ورزد، احترام قائل است .

2- چگونه اسلام ، كشتن حيوان را تجويز كرده با اينكه رحم و عاطفه آن را جايز نمى داند؟

فصل دوم : چطور اسلام كشتن حيوان را تجويز كرده با اينكه رحم و عاطفه آن را جائز نمى داند؟

چه بسا كه اين سوال به ذهن بعضى وارد شود، كه حيوان نيز مانند انسان جان و شعور دارد، او نيز از عذاب ذبح رنج مى برد، و نمى خواهد نابود شود و بميرد، و غريزه حب ذات كه ما را وامى دارد به اينكه از هر مكروهى حذر نموده ، و از الم هر عذابى بگريزيم ، و از مرگ فرار كنيم ، همين غريره ما را وا مى دارد به اينكه نسبت به افراد همنوع خود همين احساس را داشته باشيم ، يعنى آنچه براى ما درد آور است براى افراد همنوع خود نپسنديم ، و آنچه براى خودمان دشوار است براى همنوع خود نيز دشوار بدانيم ، چون نفوس ‍ همه يك جورند.

و اين مقياس عينا در ساير انواع حيوان جريان دارد با اين حال چگونه به خود اجازه دهيم كه حيوانات را با شكنجه اى كه خود از آن متالم مى شويم متاءلم سازيم ، و شيرينى زندگى آنها را مبدل به تلخى مرگ كنيم ، و از نعمت بقاء كه شريفترين نعمت است محروم سازيم ؟ و با اينكه خداى سبحان ارحم الراحمين است ، او چرا چنين اجازه اى داده ؟ و رحمت واسعه اش جگونه با اين تبعيض در مخلوقاتش مى سازد؟ كه همه جانداران را فدائى و قربانى انسان بسازد؟.

جواب از اين سوال در يك جمله كوتاه اين است كه اساس شرايع دين و زير بناى آن حكمت و مصالح حقيقى است ، نه عواطف وهمى ، خداى تعالى در شرايعش حقائق و مصالح حقيقى را رعايت كرده ، نه عواطف را كه منشاش وهم است .

اساس شرايع دين و زيربناى آن حكمت و مصالح حقيقتى است نه عواطف وهمى

توضيح اينكه اگر خواننده محترم وضع زندگى موجوداتى كه در دسترس او است به مقدار توانائيش مورد دقت قرار دهد، خواهد ديد كه هر موجودى در تكون و در بقايش تابع ناموس تحول است و مى فهمد كه هيچ موجودى نيست ، مگر آنكه مى تواند به موجودى ديگر مت حول شود، و يا موجودى ديگر به صورت خود او متحول گردد، يا بدون واسطه و يا با واسطه و هيچ موجودى ممكن نيست به وجود آيد مگر با معدوم شدن موجودى ديگر، و هيچ موجودى باقى نمى ماند مگر با فنا شدن موجودى ديگر، بنابراين عالم ماده عالم تبديل و تبدل است ، و اگر بخواهى مى توانى بگوئى عالم آكل و ماءكول است ، (پيوسته موجودى موجوداتى ديگر را مى خورد و جزء وجود خود مى سازد).

مى بينيد كه موجودات مركب زمينى از زمين و مواد آن مى خوردند و آن را جزء وجود خود مى نمايند، و به آن صورت مناسب با صورت خود و يا مخصوص به خود مى دهند و دوباره زمين خود آن موجود را مى خورد و فانى مى سازد.

گياهان از زمين سر در مى آورند و با مواد زمينى تغذيه مى كنند، و از هوا استنشاق مى نمايند تا به حد رشد برسند، دوباره زمين آن گياهان را مى خورد، و ساختمان آنها را كه مركب از اجزائى است تجزيه نموده ، اجزاى اصلى آنها را از يكديگر جدا و به صورت عناصر اوليه در مى آورد، و مدام و پى در پى هر يك به ديگرى بر مى گردد زمين گياه مى شود، و گياه زمين مى شود.

قدمى فراتر مى گذاريم ، مى بينيم حيوان از گياهان تغذيه مى كند آب و هوا را جزء بدن خود مى سازد، و بعضى از انواع حيوانات چون درندگان زمينى و هوائى حيوانات ديگر را مى خورند، و از گوشت آنها تغذيه مى كنند، چون از نظر جهاز گوارش مخصوص كه دارند چيز ديگرى نمى توانند بخورند، ولى كبوتران و گنجشگان با دانه هاى گياهان تغذى مى كنند، و حشراتى امثال مگس و پشه و كك از خون انسان و ساير جانداران مى مكند، و همچنين انواع حيواناتى ديگر كه غذاهائى ديگر دارند، و سرانجام همه آنها خوراك زمين مى شوند.

پس نظام تكوين و ناموس خلقت كه حكومتى على الاطلاق و به پهناى همه عالم دارد، تنها حاكمى است كه حكم تغذى را معين كرده ، موجودى را محكوم به خوردن گياه ، و موجودى ديگر را محكوم به خوردن گوشت ، و يكى ديگر را به خوردن دانه ، و چهارمى را به خوردن خون كرده ، و آنگاه اجزاى وجود را به تبعيت از حكمش هدايت نموده است ، و نيز او تنها حاكمى است كه خلقت انسان را مجهز به جهاز گوارش گياهان و نباتات كرده ، پيشاپيش همه جهازها كه به وى داده دندانهائى است كه در فضاى دهان او به رديف چيده ، چند عدد آن براى بريدن ، چند عدد براى شكستن ، و گاز گرفتن ، و آسياب كردن كه اولى را ثنائيات ، دندان جلو، و دومى را رباعيات ، و سومى را انياب (دندان نيش ) و چهارمى را طواحن (دندان آسياب يا كرسى ) مى ناميم ، و همين خود دليل بر اين است كه انسان گوشتخوار تنها نيست ، و گرنه مانند درندگان بى نياز از دندانهاى كرسى طواحن بود، و علف خوار تنها نيز نيست ، و گرنه مانند گاو و گوسفند بى نياز از ثنايا و انياب بود، پس چون هر دو نوع دندان را دارد، مى فهميم كه انسان هم علفخوار است و هم گوشتخوار.

قدمى به عقب تر از دندانها به مرحله دوم از جهاز گوارش مى گذاريم ، مى بينيم قوه چشائى ذائقه انسان تنها از گياهان لذت و نفرت ندارد، بلكه طعم خوب و بد انواع گوشتها را تشخيص مى دهد، و از خوب آنها لذت مى برد، در حالى كه گوسفند چنين تشخيص ‍ نسبت به گوشت ، و گرگ چنين تشخيص نسبت به گياهان ندارد، در مرحله سوم به جهاز هاضمه او مى پردازيم ، مى بينيم جهاز هاضمه انسان نسبت به انواع گوشتها اشتها دارد، و به خوبى آن را هضم مى كند، همه اينها هدايتى است تكوينى و حكمى است كه در خلقت مى باشد، كه تو انسان حق دارى گوسفند را مثلا ذبح كنى ، و از گوشت آن ارتزاق نمائى ، آرى ممكن نيست بين هدايت تكوين و حكم عملى آن فرق بگذاريم ، هدايتش را بپذيريم و تسليم آن بشويم ، ولى حكم اباحه اش را منكر شويم .

اسلام هم همانطور كه بارها گفته شد دين فطرى است همى به جز احياء آثار فطرت كه در پس پرده جهل بشر قرار گرفته ندارد، و چون چنين است به جز اين نمى توانسته حكم كند، كه خوردن گوشت پاره اى حيوانات حلال است ، زيرا اين حكم شرعى در اسلام مطابق است ، با حكم اباحه اى تكوينى .

اسلام همانطور كه با تشريع خود اين حكم فطرى را زنده كرده ، احكام ديگرى را كه واضع تكوين وضع كرده نيز زنده كرده است ، وآن احكامى است كه قبلا ذكر شد، گفتيم با موانعى از بى بند و بارى در حكم تغذى منع كرده ، يكى از آن موانع حكم عقل است كه اجتناب از خوردن هر گوشتى كه ضرر جسمى يا روحى دارد را واجب دانسته ، مانع ديگر، حكم عواطف است ، كه از خوردن هر گوشتى كه طبيعت بشر مستقيم الفطره آن را پليد مى داند نهى كرده ، و ريشه هاى اين دو حكم نيز به تصرفى از تكوين بر مى گردد، اسلام هم اين دو حكم را معتبر شمرده ، هر گوشتى كه به نمو جسم ضرر برساند را حرام كرده ، همچنانكه هر گوشتى كه به مصالح مجتمع انسانى لطمه بزند را تحريم نموده ، مانند (گوشت گوسفند يا شترى كه براى غير خدا قربانى شود)، و يا از طريق قمار و استقسام به ازلام و مثل آن تصاحب شده باشد، و نيز گوشت هر حيوانى كه طبيعت بشر آن را پليد مى داند، را تحريم كرده است .

رافت و رحمت از مواهب خلقت است ، ولى تكوين آن را حاكم على الاطلاق قرار نداده

و اما اينكه گفتند حس راءفت و رحمت با كشتن حيوانات و خوردن گوشت آنها نمى سازد، جوابش اين است كه آرى هيچ شكى نيست كه رحمت خود موهبتى است لطيف ، و تكوينى ، كه خداى تعالى آن را در فطرت انسان و بسيارى از حيوانات كه تاكنون به وضع آنها آشنا شده ايم به وديعه نهاده ، الا اينكه چنان هم نيست كه تكوين حس رحمت را حاكم على الاطلاق بر امور قرار داده باشد ، و در هيچ صورتى مخالفت آن را جائز نداند، و اطاعتش را بطور مطلق و در همه جا لازم بشمارد، خوب وقتى تكوين خودش ‍ رحمت را بطور مطلق و همه جا استعمال نمى كند ما چرا مجبور باشيم او را در همه امور حاكم قرار دهيم ، دليل اينكه تكوين رحمت را بطور مطلق استعمال نمى كند وجود دردها و بيماريها و مصائب و انواع عذابها است .

از سوى ديگر اين صفت يعنى صفت رحمت اگر در حيوانات بطور مطلق خوب و نعمت باشد در خصوص انسان چنين نيست ، يعنى مانند عدالت بدون قيد و شرط و بطور على الاطلاق فضيلت نيست ، چون اگر اينطور بود مواخذه ظالم به جرم اينكه ظلم كرده ، و مجازات مجرم به خاطر اينكه مرتكب جرم شده درست نبود و حتى زدن يك سيلى به قاتل جنايتكار صحيح نبود، زيرا با ترحم منافات دارد و همچنين انتقام گرفتن از متجاوز، و به مقدار تعدى او تعدى كردن درست نبود، و حال اگر ظالم و مجرم و جانى و متجاوز را به حال خود واگذاريم دنيا و مردم دنيا تباه مى شوند.

و با اين حال اسلام امر رحمت را بدان جهت كه يكى از مواهب خلقت است مهمل نگذاشته ، بلكه دستور داده كه رحمت عمومى گسترش داده شود، و از اينكه حيوانى را بزنند نهى كرده ، و حتى زدن حيوانى را كه مى خواهند ذبح كنند منع نموده ، و دستور اكيد داده مادام كه حيوان ذبح شده جانش بيرون نيامده اعضائش را قطع و پوستش را نكنند، و تحريم منخنقه و موقوذه از همين باب است ، و نيز نهى كرده از اينكه حيوانى را پيش روى حيوان ديگرى مثل آن ذبح كنند، و براى ذبح كردن حيوان راحت ترين و ملايم ترين وضع را مقرر فرموده ، و آن بريدن چهار رگ گردن او است ، (دو تا لوله خون و يك لوله تنفس و يك لوله غذا)، و نيز دستور فرموده حيوانى را كه قرار است ذبح شود آب در اختيارش بگذاريد، و از اين قبيل احكام ديگرى كه تفصيل آنها در كتب فقه آمده است .

و با همه اينها اسلام دين تعقل است ، نه دين عاطفه ، و در هيچ يك از شرايعش عاطفه را بر احكام عقلى كه اصلاح گر نظام مجتمع بشرى است مقدم نداشته ، و از احكام عاطفه تنها آن احكامى را معتبر شمرده كه عقل آن را معتبر شمرده است ، كه برگشت آن نيز به پيروى حكم عقل است . و اما اينكه گفتند رحمت الهى چگونه با تشريع حكم تزكيه و ذبح حيوانات سازگار است ؟ با اينكه خداى تعالى ارحم الراحمين است ، جوابش اينست كه اين شبهه از خلط ميان رحمت و رقت قلب ناشى شده است ، آنچه در خداى تعالى است رحمت است نه رقت قلب ، كه تاثر شعورى خاص است در انسان كه باعث مى شود، انسان رحم دل نسبت به فرد مرحوم تلطف و مهربانى كند، و اين خود صفتى است جسمانى و مادى كه خداى تعالى از داشتن آن متعالى است ، تعالى اللّه عن ذلك علوا كبيرا و اما رحمت در خداى تعالى معنايش افاضه خير بر مستحق خير است ، آن هم به مقدارى كه استحقاق آن را دارد، و به همين جهت بسا مى شود كه عذاب را رحمت خدا و به عكس رحمت او را عذاب تشخيص مى دهيم ، همچنانكه تشريع حكم تذكيه حيوانات را براى حيوانات عذاب مى پنداريم ، پس اين فكر را بايد از مغز بيرون كرد كه احكام الهى بايد بر طبق تشخيص ما كه ناشى از عواطف كاذبه بشرى است ، بوده باشد، و مصالح تدبير در عالم تشريع را بخاطر اينگونه امور باطل ساخته ، و يا در اينكه شرايعش را مطابق با واقعيات تشريع كرده باشد مسامحه كند.

پس از همه مطالب گذشته اين معنا روشن گرديد كه اسلام در تجويز خوردن گوشت حيوانات و همچنين در جزئيات و قيد و شرطهائى كه در اين تجويز رعايت نموده امر فطرت را حكايت كرده ، فطرتى كه خداى تعالى بشر را بر آن فطرت خلق كرده ، (فطرة اللّه التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق اللّه ذلك الدين القيم ).

3- چرا اسلام حليت گوشت را مبنى بر تذكيه نموده است ؟

توضيح سوال اينكه ما پذيرفتيم كه خلقت بشر طورى است كه هم مجهز به جهاز گياه خوارى است ، و هم جهاز گوشتخوارى ، و فطرت و خلقت گوشتخوارى را براى انسان جائز مى داند، و بدنبال اين حكم فطرت ، اسلام هم كه شرايعش مطابق با فطرت است خوردن گوشت را جائز دانسته ، ليكن اين سوال پيش مى آيد كه چرا اسلام به خوردن گوشت حيواناتى كه خودشان مى ميرند اكتفا نكرد، با اينكه اگر اكتفا كرده بود مسلمين هم گوشت مى خوردند، وهم كارد بدست نمى گرفتند، و با كمال بى رحمى حيوانى را سر نمى بريدند، در نتيجه عواطف و رحمتشان جريحه دار نمى شد؟

جواب اين سوال از بياناتى كه در فصل دوم گذشت روشن گرديد، چون در آنجا گفتيم رحمت به معناى رقت قلب واجب الاتباع نيست ، و عقل پيروى آن را لازم نمى داند، بلكه پيروى از آن را باعث ابطال بسيارى از احكام حقوقى و جزائى مى داند، و خواننده عزيز توجه فرمود كه اسلام در عين اينكه احكامش را تابع مصالح و مفاسد واقعى قرار داده ، نه تابع عواطف ، مع ذلك در بكار بردن رحمت به آن مقدار كه ممكن و معقول بوده از هيچ كوششى فروگذار نكرده ، هم مصالح واقعى را احراز نموده ، و هم ملكه رحمت را در بين نوع بشر حفظ كرده .

علاوه بر اينكه (همه مى دانيم بيشتر گاو و گوسفند و شترانى كه مى ميرند علت مرگشان بيمارى هائى است كه اگر گوشت آنها خورده شود انسانها هم به همان بيماريها مبتلا مى گردند)، و مزاج آنان تباه و بدنها متضرر مى شود، و اين خود خلاف رحمت است ، و اگر بشر را محكوم مى كرد به اينكه تنها از گوشت حيوانى بخورد كه مثلا از كوه پرت شده ، آنوقت ميبايستى همه افراد بشر دور دنيا بچرخند ببينند كجا حيوانى از كوه پرت شده است ، و اين براى بشر حكمى حرجى و خلاف رحمت است .

بحث روايتى

رواياتى درباره شاءن نزول جمله : (و لا امين البيت الحرام)

در تفسير عياشى از عكرمه از ابن عباس روايت كرده كه گفت : آيه شريفه : (يا ايها الذين آمنوا) در هيچ جاى قرآن نازل نشده مگر آنكه امير آن و شريف آن على (عليه السلام ) است ، خداى تعالى اصحاب محمد (صلى اللّه عليه و آله ) را در بسيارى از موارد قرآن مورد عتاب و ملامت قرار داده ، ولى على (عليه السلام ) را جز بخير ياد نفرموده .

مولف : در تفسير برهان از موفق بن احمد از عكرمه روايت كرده كه او نظير اين حديث را تا جمله (امير آن و شريفش على است) از ابن عباس روايت نموده است ، و در نقل او بقيه حديث نيامده .

عياشى نيز آن را از عكرمه روايت كرده ، و ما در سابق آن را از درالمنثور نقل كرديم ، و در بعضى از روايات امام رضا (عليه السلام ) آمده كه فرمود: در قرآن در هيچ جائى جمله : (يا ايها الذين آمنوا) نيامده ، مگر آنكه در حق ما نازل شده است ، و اين روايات از باب تطبيق كلى بر روشن ترين مصداق آن است ، و يا از باب باطن قرآن است .

و در همان كتاب است كه عبد اللّه بن سنان گفته : من از امام صادق (عليه السلام ) از آيه شريفه : (ياايها الذين آمنوا اوفوا بالعقود) پرسيدم ، فرمود: منظور از عقود همه پيمانها است ).

مولف : قمى نيز اين مطلب را از آنجناب در تفسير خود نقل كرده است .

و در تهذيب با ذكر سند از محمد بن مسلم روايت كرده كه گفت : من از امام باقر و ياامام صادق (عليهما السلام ) از كلام خداى عزوجل كه مى فرمايد: (احلت لكم بهيمه الانعام ) پرسيدم ، فرمود جنين حيوانات كه در شكم مادرند و هنوز متولد نشده اند، درصورتى كه كرك و مو در آورده باشند زكاتشان زكات مادرشان است ، (يعنى همينكه مادرش را ذبح كنند آن جنين نيز ذبح شده است ) و اين جمله از كلام خداى تعالى به هر معنا كه منظور خداى تعالى باشد شامل جنين حيوانات نيز مى شود.

مولف : اين حديث در كافى و فقيه نيز از آنجناب و از يكى از دو امام باقر و صادق (عليهما السلام ) روايت شده ، عياشى نيز اين معنا را در تفسير خود از محمد بن مسلم از يكى از آن دو بزرگوار و به سندى ديگر از زراره از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده ، و قمى آن را در تفسير خود و صاحب مجمع از امام ابى جعفر (باقر) و امام صادق (عليهما السلام ) نقل كرده اند.

رواياتى درباره شان نزول جمله : (ولا امين البيت الحرام)

و در تفسير قمى در ذيل آيه : (يا ايها الذين آمنوا لا تحلوا شعائر اللّه ...) آمده كه منظور از شعائر خدا احرام و طواف و نماز خواندن در مقام ابراهيم ، و سعى بين صفا و مروه ، و بطور كلى همه مراسم حج است و يكى از آن مراسم اين است كه اگر كسى حيوانى به نيت قربانى كردن همراه خود حركت دهد، آن را اشعار كند، يعنى كوهان شتر را خون آلود كند ويا پوست آن را كنده ، و يا لنگه كفشى به گردنش بياويزد، تا مردم همه بشناسند كه اين حيوان قربانى است ، و اگر فرار كرد و گم شد كسى متعرض آن نشود، اين مراسم را شعائر مى خوانند، به اين مناسبت كه با خونين كردن كوهان شتر و آن ديگر مراسم ، اشعار و اعلام مى دارند كه اين حيوان قربانى است تا آن را بشناسند.

و اينكه فرمود: (و لا الشهر الحرام ) منظور ماه ذى الحجه است ، كه يكى از ماههاى حرام است ، و منظور از هدى در جمله : (و لا الهدى ) آن قربانى است كه محرم بعد از احرام بستن با خود حركت مى دهد، و در معناى كلمه قلائد در جمله و (لا القلائد) فرمود: منظور اين است كه زائر بيت اللّه لنگه كفشى را كه در آن كفش نماز خوانده به گردن آن حيوان بياويزد، و در معناى جمله : (و لا آمين البيت الحرام ) فرمود يعنى كسانى كه به قصد حج خانه خدا حركت مى كند.

و در مجمع البيان گفته امام ابو جعفر باقر (عليه السلام ) فرموده اين آيه در باره مردى از قبيله بنى ربيعه كه نامش حطم بوده نازل شده .

و اضافه كرده كه سدى گفته است حطم بن هند بكرى به قصد ديدار رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله ) براه افتاد، و همراهان خود و مركب خود را خارج مدينه اطراق داد، و خود به تنهائى خدمت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) آمد، و عرضه داشت : به چه چيز دعوت مى كنى ، از سوى ديگر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) قبلا به اصحاب خود پيشگوئى كرده بود كه امروز مردى از بنى ربيعه بر شما وارد مى شود كه با زبان شيطان سخن مى گويد، و چون رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) پاسخ وى را داد كه من به چه چيز دعوت مى كنم ، آن مرد گفت : پس مرا مهلت بده تا با همراهانم مشورت كنم ،

شايد بعد از مشورت به اسلام درآيم ، اين حرف را گفت و بيرون شد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به اصحابش فرمود: با چهره كافرى داخل و با نقشه نيرنگى بيرون رفت ، حطم در سر راه خود به گله اى از گله هاى مدينه بر خورد، و آن را به پيش انداخت و با خود برد، و در راه اين رجز را مى خواند.

قدلفهاالليل بسواق حطم -----ليس براعى ابل ولاغنم ولابجزارعلى ظهروضم ----- باتوانياماوابن هندلم ينم

بات يقاسيهاغلام كالزلم ------ خدلج الساقين ممسوح القدم

يعنى حطم بدست يك چوپان ، رمه اهل مدينه را سينه كرد، و گر نه خودش نه چوپانى شتر كرده و نه شبانى گوسفند و نه قصابى نموده ، و گوشت بر روى ساطور قطعه قطعه كرده ، صاحبان رمه شب را به خواب بسر بردند، ولى پسر هند نخوابيد، شب را بسر برد در حالى كه نوكرى تيز پاى چون تير، زحمت چراندن رمه را به عهده داشت ، غلامى با ساق باريك و پائى بدون گودى .

آنگاه در سال بعد به قصد زيارت حج براه افتاد، در حالى كه قربانى خود را با لنگه كفش علامت گذارى كرده بود، رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) خواست تا او را به حضور خود بطلبد، اين آيه نازل شد: (و لا آمين البيت الحرام )

صاحب مجمع اضافه كرده كه ابن زيد گفته است اين آيه در روز فت ح در باره مردمى از مشركين نازل شد، كه قصد خانه خدا داشتند، ولى بعد از عمره از احرام در آمدند، تا بتوانند از راه شكار فضل خدا كه همان رزق اوست بدست آورند، مسلمانان اظهار كردند كه اى رسول خدا اين مردم نيز مانند مردم مكه مشركند، اجازه بده بر آنان حمله ببريم ، در پاسخشان اين آيه نازل شد.

مولف : طبرى داستان اول را از سدى و عكرمه نقل كرده ، و داستان دوم را از ابن زيد آورده ، و سيوطى در درالمنثور دومى را از ابن ابى حاتم از زيد بن اسلم نقل كرده ، و در نقل او آمده كه اين جريان در روز حديبيه اتفاق افتاده ، و ليكن هيچيك از اين دو قصه با آنچه نزد اهل نقل و مفسرين مسلم است نمى سازد، چون اين دو طائفه مسلم دانسته اند كه سوره مائده در حجه الوداع نازل شده ، و اگر اين دو داستان درست باشد بايد آيه :

(انما المشركون نجس فلا يقربوا المسجد الحرام بعد عامهم هذا) و آيه : (فاقتلوا المشركين حيث وجد تموهم )، قبل از آيه مورد بحث : (و لا آمين البيت الحرام ) نازل شده باشد، و در صورت ديگر، معنا ندارد كه بعد از آن حكم به قتل ، و دستور به اينكه نزديك مسجد الحرام نشوند، بفرمايد: متعرض مشرك ين كه قصد خانه خدا دارند مشويد).

و شايد اشكالى كه در اين دو داستان و امثال آن بوده باعث شده كه ابن عباس و مجاهد و قتاده و ضحاك بطورى كه نقل شده بگويند: آيه : (و لا آمين البيت الحرام ) به وسيله آيه پنجم و بيست و هشتم از سوره برائت نسخ شده است ، و داستان نسخ در تفسير قمى نيز آمده ، و از ظاهر آن بر مى آيد كه روايتى بوده باشد نه گفتار خود قمى .

و با همه اين احوال و اقوال يك نكته همه آنها را باطل مى سازد، و آن اين است كه سوره مائده بعد از سوره برائت نازل شده ، ازطرق ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) نيز رواياتى رسيده ، كه در سوره مائده ناسخ هست ولى منسوخ نيست ، از اين روايات هم كه بگذريم جمله : (اليوم اكملت لكم دينكم ...) صريح در اين است كه با نزول سوره مائده دين خدا كامل شده ، و اين تصريح با اينكه بعضى از آيات آن نسخ شود نمى سازد.

و بنابراين مفاد جمله : (و لا آمين البيت الحرام ) به منزله اجمالى است كه جمله بعدى آن كه مى فرمايد: (و لا يجرمنكم شنان قوم ان صدوكم عن المسجد الحرام ان تعتدوا...)، آن را تفسير و شرح مى كند، و مى فرمايد: اگر مشركين قبلا متعرض شما شدند و يا از زيارت شما جلوگيرى كردند شما ب خاطر كينه توزى و از در انتقام متعرض آنها كه قصد خانه خدا دارند مشويد، و با تعرض خود نسبت به آنها و كشتن و آزارشان حرمت خانه خدا را از بين نبريد، بلكه همواره بر بر و تقوا يكديگر را كمك كنيد.

رواياتى درباره معنى (نيكى) و (اثم) درذيل جمله (تعاونوا على البر و التقوى ...)

و در درالمنثور است كه احمد وعبد بن حميد در تفسير اين آيه يعنى جمله : (و تعاونوا على البر...)، و بخارى در تاريخ خود از وابصه روايت كرده اند كه گفت : من به حضور رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) رسيدم ، و تصميم داشتم در سوال از خوبيها و بديها چيزى را فروگذار نكنم ، ولى خود آنجناب فرمود: اى وابصه آيا مى خواهى به تو خبر دهم كه به چه منظور آمده اى ، و آمده اى تا چه چيرهائى بپرسى ؟ خودت مى گوئى يا من خبرت دهم ، عرضه داشتم : يا رسول اللّه شما بفرمائيد، فرمود: تو آمده اى از خوبيها و بديها بپرسى ، آنگاه از انگشتان دستش سه انگشت را جمع كرد، و با آنها پى در پى به سينه من مى زد، و مى فرمود: اى وابصه از اين قلبت بپرس ، از اين قلبت بپرس ، بر و خوبى هر آن چيزى است كه قلب تو نسبت به آن آرامش يابد، برآن چيزى است كه نفس تو بدان آرامش يابد، و گناه آن عملى است كه در دل اضطراب و نگرانى ايجاد كند، هر چند كه مردم يكى پس از ديگرى حكم به درستى آن عمل كنند.

و در همان كتاب است كه احمد، و عبد بن حميد، و ابن حبان ، و طبرانى ، و حاكم (وى حديث را صحيح دانسته )، و بيهقى از ابى امامه روايت كرده اند كه گفت : مردى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) پرسيد اثم گناه چيست ؟ فرمود: خيالهاى باطلى كه به دل وارد مى شود، پرسيد: حال بفرما ايمان چيست ؟ فرمود: اين كه آدمى از كار زشتش بدش آيد، و كار نيكش خرسندش سازد، و كسى كه چنين است از مؤ منين است .

و در همان كتابست كه ابن ابى شيبه و احمد و بخارى در كتاب (الادب ) و مسلم و ترمذى و حاكم و بيهقى در كتاب الشعب از نواس بن سمعان روايت آورده اند كه گفت : شخصى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) پرسيد: بر و اثم به چه معنا است ؟ فرمود: بر به معناى حسن خلق ، و اثم به معناى هر خيالى است كه در دلت وارد شود، خيالى كه اگر مرتكب شدى دوست دارى مردم آگاه نشوند، و اگر مردم خبردار شوند ناراحت شوى .

مولف : اين روايات بطورى كه ملاحظه مى كنيد از آيه شريفه : (و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقويها) خبر مى دهد، مويد اين روايات معنائى است كه ما در گذشته براى اثم كرديم .

و در مجمع البيان گفته : مفسرين در معناى جمله : (و لا آمين البيت الحرام ) اختلاف كرده اند بعضى گفته اند: اين دستور به وسيله آيه : (اقتلوا المشركين حيث وجد تموهم ) نسخ شده ، (نقل از اكثر مفسرين ) بعضى ديگر گفته اند از اين سوره يعنى سوره مائده و از اين آيه هيچ حكمى نسخ نشده ، براى اينكه مى دانيم كه بر مسلمانان جائز نبوده كه ابتداء با مشركين قتال كنند، مگر آنكه قبلا خود مشركين قتال را آغاز كرده باشند، آنگاه گفته است : اين قول از امام ابى جعفر (عليه السلام ) روايت شده .

رواياتى در ذيل آيه مربوط به گوشت هاى حرام و استقسام به ازلام

و در كتاب فقيه به سند خود از ابان بن تغلب از امام جعفر بن محمد بن على الباقر (صلوات اللّه عليهما) روايت كرده كه فرمود: ميته و خون و گوشت خوك معروف است ، احتياجى به بيان ندارد، اما (ما اهل لغير اللّه ) عبارت است از هر حيوانى كه در پاى بتى ذبح شود، و اما منخنقه يعنى حيوان خفه شده با اينكه يكى از افراد ميته است بدين جهت نام برده شده كه مجوس را رسم چنين بود كه حيوان سر بريده را نمى خوردند و به جاى آن مردار را مى خوردند و براى مردار كردن حيوانات از قبيل گاو و گوسفند آنها را خفه مى كردند، تا بميرد آن وقت گوشت آنها را مى خوردند.

و همچنين موقوذه را كه يكى ديگر از مصاديق ميته است ، از اين جهت نام برده كه مجوس دست و پاى حيوان را مى بستند، و آنقدر مى زدند تا بميرد، وقتى به كلى بى جان مى شد آن را مى خوردند و نيز مترديه كه آن نيز رسم مجوس بود، چشم حيوان را مى بستند، و آن را از بام پرت مى كردند، تا بميرد، وقتى مى مرد گوشتش را مى خوردند، و نطيحه كه آن نيز حيوانى بوده كه به مرسوم مجوس به وسيله شاخ حيوانى ديگر مى مرده ، مثلا دو بز نر را به جنگ هم مى انداختند تا يكى در اثر ضربت شاخ ديگرى بميرد، آنگاه آن را مى خوردند و نيز ما (اكل السبع الا ما ذكيتم ) كه مجوس نيم خورده درندگان چون گرگ و شير و خرس را مى خوردند، و خداى عزوجل همه اينها را حرام كرد.

و اما عنوان (و ما ذبح على النصب ) از رسوم مشركين قريش بوده ، آنها درخت و سنگ را مى پرستيدند، و در پاى آنها گوسفند قربانى مى كردند، و نيز عنوان (ان تستقسموا بالازلام ذلكم فسق ) كه اسلام آن را فسق خوانده چنين بوده ، كه شترى را مورد تقسيم قرار داده ، آن را به ده سهم تقسيم مى كردند، كه هر سهمى اسم خاصى داشته ، بعضى از سهم ها دو و يا بيشتر از دو جزء را مى برده ، و بعضى از سهم ها اصلا نمى برده ، و آن سهام چوبه هاى تير را بدست كسى مى دادند تا بنام ده نفر خارج كند، هفت چوبه تير نصيب داشته ، و سه چوبه آن نصيبى نداشته ، در نتيجه در چنين تقسيمى بعضى سهم بيشترى مى بردند و بعضى اصلا نمى بردند.

آن هفت چوبه تيرى كه نصيب داشته عبارت بوده از: 1 فذ 2 توام 3 مسبل 4 نافس 5 حلس 6 رقيب 7 معلى ، به اين ترتيب كه اولى يك سهم از ده جزء شتر را، و دومى دو سهم و سومى سه سهم ، وچهارمى چهار سهم ، و پنجمى پنج سهم ، و ششمى شش ‍ سهم ، و هفتمى هفت سهم را مى برده .

و آن سه چوبه اى كه سهم نمى برده 1 سفيح 2 منيح 3 وغد، بوده ، و سرمايه خريدن شتر به عهده همين سه نفرى مى افتاده كه سهم نبرده اند و اين خود نوعى قمار است ، و به همين جهت خداى تعالى آن را تحريم كرد.

مولف : تفسيرى كه در اين روايت براى منخنقه و موقوذه و مترديه شده جنبه بيان به وسيله مثال را دارد، نه اينكه معناى اين كلمات تنها همين است كه در روايات آمده ، به شهادت اينكه در روايت بعدى به معانى ديگر تفسير شده ، و همچنين آمدن جمله : (الا ما ذكيتم ) با جمله و ما (اكل السبع ) و آمدن جمله : (ذلكم فسق ) با جمله : (و ان تستقسموا بالازلام ) معنايش اين نيست كه تنها نيم خورده درندگان اگر تذكيه شود حلال است و تنها استقسام به وسيله ازلام فسق است و غير از آن هيچ عملى فسق نيست ، چنين دلالتى ندارد.

و در تفسير عياشى از عيوق بن قسوط از امام صادق (عليه السلام ) روايتى آمده كه در معناى كلمه منخنقه فرموده : حيوانى كه با طناب بسته شده باشد، و طناب آن را خفه كند، و (موقوذه ) حيوانى است كه از شدت بيمارى ، ناراحتى ذبح را احساس نكند، و دست و پائى نزند، و خونى از گردنش بيرون نيايد، و (مترديه ) آن حيوانى است كه از بالاى خانه و مثل آن پرت شود، و (نطيحه ) آن حيوانى است كه به هم جنس خود شاخ بزند.

و در همان كتاب از حسن بن على و شاء از ابى الحسن رضا (عليه السلام ) روايت آمده كه گفت : از آنجناب شنيدم مى فرمود: مترديه و نطيحه و (ما اكل السبع ) اگر هنوز جان داشته باشند، و تو بتوانى آنها را ذبح كنى گوشتش را بخور.

باز در همان كتاب از محمد بن عبد اللّه از بعضى اصحابش روايت كرده كه گفت : به امام صادق (عليه السلام ) عرضه داشتم : فدايت شوم ، چرا خداى تعالى مردار و خون و گوشت خوك را تحريم كرد؟ فرمود: خداى تبارك و تعالى اگر اينها را بربندگانش تحريم و غير اينها را حلال كرده ، از اين بابت نبوده كه خودش از محرمات بدش مى آمده ، و از آنچه حلال كرده خوشش مى آمده ، بلكه خداى تعالى كه خلائق را پديد آورده مى داند چه چيرهائى براى ساختمان بدن آنان سودمند، و مايه قوام بدن آنان است ، آنها را حلال و مباح كرده ، تا به فضل و كرم خود مصالح آنان را تامين كرده باشد، و نيز مى داند چه چيرهائى براى ساختمان بدن آنان مضر است ايشان را از استعمال آن نهى كرده ، و آن چيرها را بر آنان تحريم نموده ، مگر در صورت اضطرار،يعنى در مواردى كه ضرر استعمال نكردن محرمات بيش از ضرر استعمال آنها است ، آن را حلال كرده ، تا شخص مضطر به مقدار رفع اضطرارش و نه بيشتر از آن استفاده كند.

امام سپس فرمود: و اما ميته بدين جهت تحريم شده كه احدى از آن نخورد، و نزديكش نشود، مگر آنكه بدنش ضعيف و جسمش ‍ لاغر، و مغز استخوانش سست و نسلش قطع مى شود، و كسى كه مردار مى خورد جز به مرگ ناگهانى نمى ميرد.

و اما خوردن خون ، انسانها را چون سگ ، درنده و قسى القلب مى سازد و رافت و رحمت را كم مى كند، تا جائى كه كشتن فرزند و پدر و مادر از او احت مال مى رود، و دوست و همنشين او نيز از خطر او ايمن نيست .

و اما حرمت گوشت خوك بدان جهت است كه خداى تعالى در ادوار گذشته مردمى را به جرم گناهانى به صورت حيواناتى چون خوك و ميمون و خرس و ساير مسوخات مسخ كرد، و آنگاه خوردن گوشت اينگونه حيوانات را تحريم نمود، تا مردم آن را جزء غذاها و خوردنيهاى خود نشمارند، و عقوبت گناهى را كه باعث مسخ انسانهائى به صورت آن حيوان شد كوچك نشمارند.

و اما حرمت شراب به خاطر اثرى است كه شراب دارد، و فسادى كه در عقل و در اعضاى بدن مى گذارد، آنگاه فرمود: دائم الخمر مانند كسى است كه بت مى پرستد، و شراب او را دچار ارتعاش ساخته نور ايمان را از او مى برد، و مروتش را منهدم مى سازد، وادارش مى كند به اينكه هر گناهى چون قتل نفس ، و زنا را مرتكب شود، او حتى ايمن از اين نيست كه در حال مستى با محارم جمع شود، در حالى كه خودش متوجه نباشد، كه چه مى كند، و شراب ، كار نوشنده اش را به ارتكاب هر نوع شر و گناه مى كشاند.

بحث روايتى ديگر (پيرامون نزول آيه (اليوم اكملت لكم ...) در خصوص ولايت على (ع) در روز غدير خم)

در كتاب غاية المرام از كتاب فضائل على (عليه السلام ) و او از ابى المويد موفق بن احمد، و او از سيد الحفاظ شهردار بن شيرويه ، فرزند شهردار ديلمى نقل كرده ، كه وى از همدان نامه اى به من نوشت ، و در آن نوشته بود كه ابوالفتح عبدوس بن عبداللّه بن عبدوس ‍ همدانى در نامه اش به من نوشت ، كه عبداللّه بن اسحاق بغوى برايم حديث كرده ، كه حسين بن عليل غنوى برايم حديث كرد، كه محمد بن عبدالرحمان زراع برايم حديث كرد، كه قيس بن حفص برايم روايت كرد، كه على بن الحسين برايم نقل كرد، كه ابو هريره از ابى سعيد خدرى برايم نقل كرد: كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در آن روزى كه مردم را به جمع شدن در غدير خم دعوت فرمود دستور داد زير درختى را كه در آنجا بود از خار و خاشاك بروبند، و آن روز روز پنجشنبه بود، همان روز بود كه مردم را به سوى پيروى از على (عليه السلام ) دعوت نموده ، بازوى او را گرفت و بلند كرد، بطورى كه مردم سفيدى زير بغل آنجناب را ديدند، و اين دو از يكديگر جدا نشدند، تا آنكه آيه شريفه : (اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا) نازل گرديد، پس رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به مژدگانى اينكه دين به حد كمال رسيد، و نعمت خدا تمام شد، و پروردگار از رسالتش و از ولايت على راضى شده ، اللّه اكبر گفت ، و سپس گفت : (اللّهم وال من والاه ، و عاد من عاداه ، و انصر من نصره ، و اخذل من خذله ).

آنگاه حسان بن ثابت عرضه داشت : يا رسول اللّه آيا اجازه مى دهى چند شعر بسرايم ؟ فرمود بگو كه همين ابيات را نيز خداى تعالى نازل مى كند، پس حسان بن ثابت اين چند بيت را بسرود:

يناديهم يوم الغدير نبيهم 

بخم و اسمع بالنبى منادي 

بانى مولاكم نعم و وليكم 

فقالواو لم يبدوا هناك التعامي 

الهك مولانا و انت ولين 

و لا تجدن فى الخلق للامر عاصي 

فقال له قم يا على فاننى 

رضيتك من بعدى اماما و هادي 

در روز غدير پيامبرشان به بانگ بلند ندايشان در داد، غديرى كه در سرزمين خم قرار داشت ، و اى كاش مردم جهان بودند و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را در حال ندا مى ديدند، كه مى گفت : آيا من سرپرست و ولى شما هستم ؟ و مردم در پاسخش بدون هيچ پرده پوشى گفتند معبود تو مولاى ما و خود تو ولى ما هستى ، و تو خواننده اين شعر اگر در آنجا بودى حتى يك نفر هم مخالف نمى يافتى ، در اين هنگام رو به على بن ابى طالب كرد، و فرمود: يا على برخيز كه من تو را براى امامت و هدايت اين خلق بعد از خودم شايسته ديدم .

و از كتاب (نزول القرآن فى اميرالمؤ منين على بن ابيطالب ) تاليف حافظ ابى نعيم آمده كه وى بعد از حذف سند از قيس بن ربيع از ابى هارون عبدى از ابى سعيد خدرى نظير اين حديث را نقل كرده ، با اين تفاوت وى بعد از آن چهار بيت اين دو بيت نيز آمده .

 

فمن كنت مولاه فهذا وليه

فكونوا له انصار صدق موالي 

هناك دعا اللّهم وال وليه 

و كن للذى عادا عليا معادي 

پس هر كس كه من در زندگيم مولاى او بودم اين على بن ابيطالب سرپرست او است ، پس هان اى مردم ياران او و دوستداران درست او باشيد، و چون سخن رسول (صلى اللّه عليه وآله ) به اينجا رسيد دست به دعا برداشت : كه بارالها دوست بدار او را، و براى هر كس كه على را دشمن بدارد دشمنى آشتى ناپذير باش ، و در دشمنى با او كوتاهى مفرماى .

و نيز از كتاب (نزول القرآن ) حديثى بدون ذكر اوائل سند از على بن عامر از ابى الحجاف از اعمش از عضه روايت آورده كه گفت اين آيه شريفه يعنى آيه : (يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك ) در باره على بن ابى طالب بر پيامبر نازل شد، و درهمين خصوص است كه خداى تعالى مى فرمايد: (اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا).

و از ابراهيم بن محمد حموينى روايت آورده كه گفت : شيخ تاج الدين ابو طالب على بن الحسين بن عثمان بن عبد اللّه خازن برايم گف ت : كه مرا خبر داد امام برهان الدين ناصر بن ابى المكارم مطرزى ، (و بمن اجازه نقل آن را نيز بداد)، كه خبر داد مرا امام اخطب خوارزم ابوالمويد موفق بن احمد مكى خوارزمى ، و گفت : مرا خبر داد سيد حفاظ در نامه اى كه از همدان به من نوشت كه مرا خبر داد رئيس ابوالفتح به وسيله نامه كه ما را حديث كرد استادمان عبداللّه بن اسحاق نبوى ، كه ما را خبر داد استادمان حسن بن عقيل غنوى ، كه ما را خبر داد محمد بن عبداللّه زراع كه ما را خبر داد قيس بن حفص كه گفت : مرا حديث كرد على بن حسين عبدى از ابى هارون عبدى از ابى سعيد خدرى كه ... تا آخر حديثى كه قبلا نقل شد.

و نيز از حموينى از سيد الحفاظ و ابو منصور شهردار بن شيرويه پسر شهردار ديلمى روايت كرده كه گفت : استاد ما حسن بن احمدبن حسين حداد مقرى و حافظ از احمدبن عبداللّه بن احمد براى ما نقل كرد، كه محمد بن احمد بن على براى ما خبر داد، كه محمد بن عثمان بن ابى شيبه به ما خبر داد كه يحيى حمانى به ما خبرداد و گفت : كه قيس بن ربيع از ابى هارون عبدى از ابى سعيد خدرى برايمان حديث كرد كه ...تا آخر حديث اول .

آنگاه صاحب غاية المرام اضافه مى كند كه حموينى دنبال اين حديث گفته است : اين حديث طرق بسيارى به ابى سعيد سعد بن مالك خدرى انصارى دارد.

و همو از كتاب مناقب الفاخره ، تاليف سيد رضى رحمه اللّه از محمد بن اسحاق از ابى جعفر از پدرش از جدش روايت كرده كه گفت : بعد از آنكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از كار حجه الودا ع فارغ شد در مراجعت در سرزمينى كه آن را ضوجان مى گفتند پياده شد، و در آنجا بود كه آيه شريفه : (يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و اللّه يعصمك من الناس ) نازل شد، همينكه مصونيتش از شر و دشمنى مردم نازل شد، ندا در داد كه : (الصلوة جامعه مردم براى نماز جمع شويد مردم همه ،گردش جمع شدند، آنگاه فرمود: چه كسى نسبت به شما اختياردارتر از خود شما است ؟ صداى گريه از همه جا برخاست ، و گفتند: خدا و رسولش ، پس آنگاه دست على بن ابيطالب را گرفت و فرمود: هر كس كه من مولاى او بودم على مولاى او است ، بار الها دوست بدار كسى را كه با او دوستى كند، و دشمن بدار كسى را كه با او دشمنى كند، و يارى فرما كسى را كه وى را يارى كند، و بى ياور بگذار كسى را كه از يارى او دريغ نمايد، براى اينكه او از من است ، و من از اويم ، و او نسبت به من به منزله هارون است نسبت به موسى ، با اين تفاوت كه بعد از من پيغمبرى نخواهد بود، و اين يعنى ولايت على بن ابيطالب (عليه السلام ) آخرين فريضه اى بود كه خداى تعالى بر امت محمد (صلى اللّه عليه و آله ) واجب كرد، و بعد از انجام اين جريان بود كه خداى عزوجل اين آيه را نازل كرد: (اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا)

ابى جعفر مى گويد: مردم همگى از رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) همه از واجبات دستورشان داده بود واجبات در نماز و روزه و زكات و حج قبول كرده بودند، لا جرم آن جناب را در اين فريضه نيز تصديق كردند.

ابن اسحاق مى گويد: من به ابى جعفر گفتم : اين جريان در چه روزى واقع شد؟ گفت : شب نوزده از ماه ذى الحجه سال دهم هجرت ، و در نسخه برهان به جاى كلمه (تسع ) كلمه (سبع ) آمده ، يعنى هفده شب گذشته بود و در راه برگشتن آن جناب از حجه الوداع بود ، و بين اين ماجرا و بين وفات رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) صد روز فاصله شد و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) (سمع و در نسخه برهان آمده : سمى ) نام دوازده نفر را در غدير خم بر شمرد.

و از مناقب ابن المغازلى بعد از حذف اوائل سند از ابى هريره روايت كرده كه گفت : هر كس روز هيجدهم ذى الحجه را روزه بگيرد خداى تعالى براى او ثواب شصت ماه روزه مى نويسد و آن روز روز غدير خم است كه در آن روز رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از مردم براى على بن ابيطالب بيعت گرفت ، وفرمود: هر كس كه من مولاى اويم على مولاى او است ، بارالها دوست بدار هر كس را كه او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كسى را كه با او دشمنى كند و يارى كن هر كسى را كه او را يارى كند، پس عمر بن خطاب گفت ، بخ بخ لك يابن ابى طالب ، اصبحت مولاى و مولى كل مومن و مومنه ، مبارك باد مبارك باد بر تو اى پسر ابى طالب كه مولاى من و مولاى هر مرد و زن با ايمانى شدى ، در اين هنگام بود كه خداى تعالى آيه : (اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت ...) را نازل كرد.

و از مناقب ابن مردويه و از كتاب سرقات الشعر مرزبانى از ابى سعيد خدرى نظير آن روايتى كه از خطيب نقل كرده بود را نقل كرده .

آيه (اليوم ...) شريفه جز مساله ولايت ، مساله ديگرى راتحمل نمى كند

مولف : اين دو حديث را سيوطى هم در درالمنثور از ابى سعيد و ابى هريره روايت كرده و گفته است كه سند آنها ضعيف است ، چون رواياتى به طرقى بسيار نقل شده كه منتهى به صحابه مى شود و اگر در آنها دقت شود از آن صحابه نيز منتهى مى شود به عمر بن خطاب و على بن ابيطالب و معاويه و سمره ، به اين مضمون كه آيه شريفه در روز عرفه از حجه الوداع كه روز جمعه بود نازل شده و از آن ميان روايتى كه مورد اعتماد است آن روايت منقول از عمر بن خطاب است كه درالمنثور آن را از حميدى و عبد بن حميد و احمد و بخارى و مسلم و ترمذى و نسائى و ابن جرير و ابن منذر و ابن حبان و بيهقى (در كتاب سنن خود) همگى از طارق بن شهاب از عمر و نيز از ابن راهويه (در مسندش ) و از عبد بن حميد از ابى العاليه ، از عمر و نيز از ابن جرير، از قبيصه بن ابى ذويب ، از عمر و نيز از بزاز، از ابن عباس و ظاهرا ابن عباس از عمر روايت كرده اند.

حال كه اين معنا روشن شد كه آيه شريفه در باره مساله ولايت نازل شده نه ضعف سند مضر به مطلب است و نه اختلاف روايات در تاريخ نزول آن ، اما مساله ضعف سند به فرضى كه مسلم باشد - ضررى به متن آن در صورتى كه موافق با كتاب خدا باشد نمى زند و ما در بيان سابق خود توضيح داديم كه مفاد آيه غير مساله ولايت نمى تواند باشد و اگر به خاطر داشته باشيد همه احتمالاتى كه در مورد آيه داده اند ذكر كرديم و ديديد كه همه آنها مورد اشكال بودند، تنها معناى صحيحى كه آيه شريفه تحمل آن را داشت همين معنائى است كه مفاد اين دو روايت و امثال آن بيانگر آن است و چون در بين روايات تنها اين دو روايت موافق كتاب است قهرا اخذ به آن دو متيقن است .

علاوه بر اينكه اين احاديث كه دلالت مى كند بر نزول آيه در خصوص مساله ولايت صرفنظر از اينكه منحصر به اين دو روايت نيست بلكه بيش از بيست حديث است كه از طرق شيعه و سنى نقل شده ، ارتباطى با روايات وارده در شان نزول آيه شريفه : (يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك ...) دارد كه آن روايات از پانزده حديث بيشتر است و آنها را هم شيعه نقل كرده و هم سنى و همه اين سى و پنج حديث مربوط به داستان غدير است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) فرمود: (هر كس كه من مولاى او بودم على مولاى اوست ) و خود اين فرمايش حديثى است متواتر و قطعى كه جمع بسيارى از صحابه آن را نقل كرده و جمع بسيارى از علماى شيعه و سنى به متواتر بودن آن اعتراف نموده اند.

بررسى روايات ديگرى كه آيه را به غير مساله ولايت ربط مى دهند

و اين مطلب مورد اتفاق است : كه جريان غدير در مراجعت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از مكه به سوى مدينه اتفاق افتاده و اين ولايت (اگر به خاطر فرار از قبول حق حمل بر شوخى و العياذ باللّه بيهوده گوئى ساحت مقدس رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نشود) خود فريضه اى است از فرائض دين مبين اسلام ، مانند دو فريضه تولى (دوست داشتن خدا و دوستان او) و تبرى (بيزارى جستن از دشمنان خدا و دشمنى با او) كه قرآن كريم در آياتى بسيار تصريح به آن فرموده و وقتى چنين باشد جائز نيست كه اعلام و جعل واجب الهى متاخر از نزول آيه مربوط به آن باشد، بنابراين آيه : (اليوم اكملت لكم دينكم ...) بايد بعد از واجب شدن ولايت نازل شده باشد و در نتيجه هر حديثى كه غير اين بگويد: اگر قابل توجيه نباشد قابل قبول نيست .

و اما رواياتى كه سيوطى نقل كرده علاوه بر پاسخى كه به آن داديم و گفتيم : هر روايتى كه بر خلاف آن دو روايت باشد مخالف قرآن و غير قابل قبول است پاسخ ديگرى دارد كه اينك آن را خاطرنشان مى سازيم توجه بفرمائيد:

اگر آيه شريفه : (يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته ...) را با بيانى كه ما در معناى آن داريم و به زودى مى آيد ان شاءاللّه و آيه شريفه : (اليوم اكملت لكم دينكم ...) را و نيز احاديث وارده از طرق شيعه و سنى در تفسير اين دو آيه و روايات متواتر غدير را، مورد دقت قرار دهيم و همچنين اگر اوضاع داخلى مجتمع اسلامى اواخر عمر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) را بررسى كنيم و مورد بحث عميق قرار دهيم ،

يقين پيدا مى كنيم كه امر ولايت قبل از روز غدير به ايامى نازل شده و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از اظهار اين حكم نازل شده ، بدين جهت خود دارى مى كرده كه مى ترسيده مردم آن را تحمل نكنند و نپذيرند و يا عليه آن سوء قصدى كنند و در نتيجه امر دعوت مختل شود (و مردم به خاطر اين آخرين دعوت همه دعوت هاى دينى را رد نموده ، از دين مرتد شوند) به اين منظور لايزال تبليغ آن را تاخير مى انداخته تا آنكه آيه شريفه : (يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك ...) نازل شد و آن جناب را از خطرى كه احتمالش را مى داد تامين و مصونيت داد، آن وقت بدون درنگ در همان روز يعنى روز غدير حكم مزبور را اعلام نمود.

و بنابراين مى توان احتمال داد كه خداى تعالى قسمت عمده سوره مائده را كه آيه (اليوم اكملت لكم دينكم ) و توام با آن آيه ولايت را در روز عرفه نازل كرده باشد ولى رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) بيان ولايت را تا روز غدير خم تاخير انداخته باشد و اما خودش آن آيه را در همان روز عرفه تلاوت كرده باشد و اما اينكه در بعضى از روايات آمده كه اين سوره و يا خصوص آيه ولايت در روز غدير خم نازل شده ، هيچ بعيد نيست از اين جهت باشد كه مسلمانان در آن روز براى اولين بار آن آيه را شنيده باشند، چون روز غدير خم روزى بود كه حكم آيه به مردم ابلاغ شد، قهرا آيه اين حكم نيز در آن روز به گوش مردم خورده .

و بنابراين پس بين روايات منافاتى نيست ، يعنى آنها كه دلالت مى كنند بر نزول آيه در باره مساله ولايت و آنها كه دلالت دارند بر نزول آيات در روز عرفه ، نظير روايت عمر و على و معاويه و سمره با هم كمال سازش را دارند، زيرا تنافى در وقتى تحقق مى يابد كه يك دسته از روايات بگويند: آيات در روز غدير خم نازل شده و دسته ديگر دلالت كنند بر اينكه در روز عرفه نازل شده است .

و اما اينكه در روايات دسته دوم آمده بود كه آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه دين خدا با حكم حج به كمال رسيد و روايات ديگر نظير آن ، در حقيقت راوى خواسته است فهم خود را ارائه بدهد نه اينكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) چنين چيزى را فرموده باشد، چون چنين سخنى با نقل قابل اعتماد از آن جناب به ما نرسيده ، خود قرآن كريم هم كه چيزى در اين باب نفرموده .

و اى بسا همين مطلب از روايتى كه عياشى آن رادر تفسير خود از جعفر بن محمد بن محمد خزاعى از پدرش نقل كرده استفاده بشود، چون در آن روايت آمده كه راوى گفت : من از امام صادق (عليه السلام ) شنيدم مى فرمود : بعد از آنكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در روز عرفه كه روز جمعه بود وارد عرفات شد، جبرئيل به نزدش آمد و عرضه داشت : خداى عزوجل سلامت رسانده ، مى فرمايدت كه به امتت بگو: (اليوم اكملت لكم دينكم ) امروز دين شما را با ولايت على بن ابيطالب كامل و نعمت خود را بر شما تمام و اسلام را برايتان دينى مرضى كردم و ديگر بعد از اين چيزى بر شما نازل نخواهم كرد.

آرى قبلا نماز و زكات و روزه و حج را نازل كرده بودم و اين فريضه پنجمى است كه بر شما نازل نمودم و آن فرائض ديگر را از شما قبول نمى كنم مگر با داشتن اين پنجمى (يعنى نماز و روزه و حج و زكات را از شما نمى پذيرم مگر با داشتن ولايت على (عليه السلام ).

عمر اكمال دين را متوجه نشده است

علاوه بر اينكه در آن رواياتى كه از عمر نقل شده كه گفته است : آيه مورد بحث روز عرفه نازل شده ، اشكال ديگرى وارد است و آن اين است كه گويا عمر معناى اكمال دين را متوجه نشده ، آن را عبارت دانسته از غلبه مسلمين بر كفار واينكه در روز عرفه آن سال زائران خانه خدا يكپارچه مسلمان بودند و كفر در آنجا راه نداشت ، چون در همه آن روايات كه از وى نقل شده آمده كه بعضى از اهل كتاب (و در بعضى از آن نقل ها آمده كه آن اهل كتاب كعب بوده ) به عمر گفت : در قرآن آيه اى است كه اگر مثل آن آيه بر ما يهوديان نازل شده بود ما آن روز را جشن و روز عيد مى گرفتيم و آن آيه : (اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى ...) است عمر در پاسخ گفت : به خدا سوگند من مى دانم آن روز را آن روز روز عرفه از سال حجه الوداع بود.

و در اين روايت به عبارتى كه در نقل ابن راهويه و عبدالحميد از ابى العاليه آمده ، چنين بر مى خوريم ، اصحاب نزد عمر بودند كه سخن از اين آيه به ميان آمد، مردى از اهل كتاب گفت : اگر ما مى دانستيم اين آيه در چه روزى نازل شده ، آن روز را عيد مى گرفتيم ، عمر گفت : سپاس و حمد خدائى را كه آن روز را و روز بعدش را براى ما عيد قرار داد، چون اين آيه در روز عرفه نازل شد كه فرداى آن عيد قربان است و خداى تعالى امر را براى ما به كمال رساند و ما فهميديم كه امر بعد از اين رو به نقصان مى گذارد.

و اين جمله آخر روايت به شكل ديگر نيز نقل شده : كه درالمنثور از ابن ابى شيبه و ابن جرير از عنتره روايت مى كند كه گفت : وقتى آيه (اليوم اكملت لكم دينكم ) نازل شد كه اتفاقا آن روز، روز حج اكبر نيز بود،عمر گريه كرد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) پرسيد: سبب گريه تو چيست ؟ عرضه داشت : (گريه ام براى اين است كه دين ما رو به زيادت داشت و هر روز حكمى جديد نازل مى شد و جمعيتى جديد به اسلام در مى آمد) ولى امروز كه وحى آمد دين كامل شد، فهميديم كه امر از اين به بعد رو به نقصان مى گذارد چون هيچ چيزى به كمال خود نمى رسد مگر آنكه از آن پس رو به نقصان مى رود، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: درست است .

و نظير اين روايت ، روايت ديگرى است كه به وجهى شبيه به روايت قبل است و سيوطى در درالمنثور آن را از احمد از علقمه بن عبد اللّه مزنى نقل كرده ، علقمه گفته است : مردى برايم حديث كرد كه من در مجلس عمر بن خطاب بودم ، عمر رو كرد به مردى از حاضران و پرسيد: تو از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) چگونه شنيدى كه اسلام را توصيف كرده باشد؟ آن مرد گفت : من از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) شنيدم مى فرمود: اسلام در آغاز مانند شتر خردسال بود و سپس مانند شتر دوساله شد و آنگاه چهارساله و شش ساله و در آخر به كمال نيرومندى مى رسد، عمر گفت : بله ، ولى اين را هم بايد دانست كه بعد از نيرومندى اول رو به نقصان نهادن است .

مراد از كمال دين و تماميت نعمت با توجه به اين روايات

خوب خواننده محترم توجه دارد كه اين روايات همه در صدد اين هستند كه به مردم بفهمانند معناى نازل شدن آيه در روز عرفه سال حجه الوداع اين است كه مردم متوجه شوكت دين بشوند و آن جمعيت يكپارچه را كه در موسم حج مشاهده مى كنند كه حتى يك مشرك در بين آنان نيست ، سر سرى نپنداشته ، از كنار آن بى تفاوت نگذرند بلكه متوجه باشند كه اين همان اكمال دين و اتمام نعمت است كه آيه شريفه به آن اشاره مى كند، بله نعمت خدا در آن روز تمام شد، چون محيط مكه از شرك خالص گرديد و محض و حالص براى مسلمين شد و دين خدا به كمال رسيد، چون در آن روز غير از دين مسلمانان هيچ دين ديگرى در آن روز در مكه وجود نداشت و مسلمانان در آن روز هيچ ترسى از كفار نداشته اند.

و به عبارتى ديگر مراد از كمال دين و تماميت نعمت ، كمال و تماميت آن ظواهر دينى و مراسمى است كه مسلمانان در دست داشتند و بدون ترس و واهمه از دشمن ، آن مراسم را انجام داده و آن ظواهر را عملى كردند، بدون اينكه يك نفر از كفار در بينشان باشد، اين است مراد از كمال و تماميت دين ، نه كمال شرايع و معارف احكامى كه به تدريج از ناحيه خداى تعالى تشريع مى شد و همچنين مراد از اسلام ظاهر موجود از اسلام است كه مسلمانان آن روز به خاطر همان ظاهر مسلمان خوانده مى شدند و تو خواننده مى توانى اينطور بگوئى كه هدف اين روايات اين است كه به مردم تفهيم كند كه مراد از دين ، صورت دين است صورتى كه در اعمال مسلمانان مشاهده مى شود و معلوم است كه دين به اين معنا بعد از زياد شدن رو به نقصان مى گذارد.

و اما كليات معارف و احكام تشريع شده از ناحيه خدا نقصان پذير نيست وقتى خداى تعالى كار خود را كرد و آخرين حكم دين را نازل كرد، دين به كمال خود رسيده و ديگر ناقص نمى شود، پس اينكه عمر در روايت عنتره گفت : (چون هيچ چيزى به كمال خود نمى رسد مگر آنكه از آن پس رو به نقصان مى رود)، نمى تواند منظورش از دين اين معارف باشد بلكه همانطور كه گفتيم : منظورش ‍ مراسم ظاهرى دين است كه مانند هر چيز ديگرى به تبع تحولاتى كه در عالم رخ مى دهد متحول مى شود، مانند تاريخ و اجتماع و اما دين ، محكوم به امثال اين سنت ها و نواميس جارى در عالم نمى شود مگر به نظرآن كسى كه اصلا براى دين معنائى جز سنت اجتماعى قائل نيست . بله به نظر او، دين هم مانند ساير سنت هاى اجتماعى دستخوش حوادث مى گردد.

اشكالاتى كه بر قول به اينكه مراد از اكمال دين و اتمام نعمت ،كمال و تمام ظاهرى مى باشد، وارد است

حال كه اشكال اين روايات روشن شد، مى گوئيم : چند اشكال به اين نظريه وارد است : اول اينكه آن معنائى كه عمر براى اكمال دين كرد نمى تواند مصداق و منظور آيه : (اكملت لكم دينكم ...) باشد، زيرا در سابق (آنجا كه اقوال مفسرين را در اينكه منظور از اكمال دين چيست ؟ نقل كرديم )، اشكالهائى را كه بر اين قول متوجه بود آورديم .

دوم اينكه چگونه ممكن است خداى تعالى دين را به خاطر صرف ظاهرش و اينكه همه مردم آن سرزمين به دو كلمه : (اشهد ان لا اله الا اللّه و ان محمدا رسول اللّه ) اقرار كرده اند كامل بداند و صرف اين جهت را كه ديگر در مكه كسى نيست كه علنا بت بپرستد، كمال دين بخوانند و اين معنا را بر مردم منت بگذارد؟ با اينكه در بين همين گويندگان شهادتين كسانى بودند كه صد برابر خطرناك تر از مشركين و ضرر و فسادشان بيشتر از آنان بود و آن جمعيت منافقين بودند كه در ظاهر خود را از مسلمانان ، مسلمان تر وانمود مى كردند و در باطن جلسات سرى براى رخنه كردن در داخل مسلمانان و بر هم زدن اوضاع آنان و كارشكنى در كارشان و داخل كردن رواياتى دروغين در بين رواياتشان و القاى شبهه در بين ساده لوحانشان تشكيل مى دادند و خطر اين منافقين قابل قياس با خطر كفار نبود (در اوائل سوره بقره سه آيه در باره كفار نازل كرده و چون سخن از خطر منافقين گفته ، چهارده آيه در باره آنان نازل كرده ) و در سراسر قرآن خبرهاى عظيمى از آنان حكايت شده كه شما مى توانيد پاره اى از آن خبرها و خطرها را در سوره هاى منافقين و بقره و نساء، مائده ، انفال ، برائت ، احزاب و سوره هائى ديگر مطالعه كنيد.

به راستى ما نفهميديم در روز عرفه اين خطر چطورناديده گرفته شد و چه كسى مى تواند كه با نزول آيه : (اليوم اكملت لكم دينكم ...) در روزى كه ديگر هيچ كافرى در آن سرزمين نبود منافقين (كه در حقيقت همان كفار بودند) خفه شدند؟ و جمعيتشان خود به خود متلاشى شد و كيدشان باطل گرديد، اگر باطل شد آخر چگونه و به چه طريق ؟ و اگر خفه نشدند و جمعيتشان همچنان باقى بود و همچنان سرگرم توطئه عليه اسلام و مسلمين بودند، پس چگونه خداى تعالى بر مسلمانان منت نهاده كه ظاهر دينشان را كامل كرد؟ و نعمت را بر آنان تمام نموده ؟ و آيا مى توان گفت : كه خداى تعالى به همين ظاهر تهى از محتوى راضى شده كه فرموده : و (رضيت لكم الاسلام دينا)، مگر اين خود خداى تعالى نيست كه رسول گرامى خود را مخاطب قرار داده مى فرمايد: (هم العدو فاحذرهم ).

آيا كسى مى تواند به خود جرات دهد و بگويد: خداى تعالى به كمال ظاهرى دينى كه چنين باطنى دارد منت نهاده و يا نعمت خود را با اينكه آميخته با خون دلهائى است كه از ناحيه منافقين ايجاد مى شود، تمام بخواند؟ و بفرمايد: نعمتم را بر شما تمام كردم ؟ و يا از رضايتش به صورت بى محتوائى از دين خبر دهد؟ با اينكه در آيات كريمه اش از اينگونه مسلمانان بى محتوى (يعنى از اين منافقين ) بيزارى جسته و فرموده : (و ما كنت متخذ المضلين عضدا).

و در باره منافقين فرموده : (و مى دانم كه منظورش جز دين آنان نيست )، (فان ترضوا عنهم فان اللّه لا يرضى عن القوم الفاسقين ) و بعد از همه اين اشكال ها و ناسازگارى ها، آيه شريفه از نظر عبارت مطلق است و مساله اكمال و اتمام و رضايت به هيچ قيدى مقيد نشده و همچنين كلمات دين و اسلام و نعمت به هيچ جهتى دون جهتى مقيد نشده ، پس به چه دليل گفته اند: منظور از اكمال دين چنين و چنان است ؟

حال اگر بگوئى بين منافقين و كفار در اينجا فرق هست ، زيرا همانطور كه قبلا اشاره شد آيه مورد بحث خواسته است و عده اى را كه خداى تعالى قبلا داده بود به انجاز برساند كه فرموده است : (وعد اللّه الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض ‍ كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم أ منا يعبدوننى لا يشركون بى شيئا).

يعنى : خدا به كسانى كه از شما ايمان آوردند و عمل صالح كردند وعده داده كه به زودى زمين را از دشمنان و كفار گرفته به شما ميسپارد ، همانطور كه مؤ منين قبل از شما را جانشين كفار كرد و به زودى دين آنان را مكنت ميدهد ،آن دينى كه خدايش براى ايشان پسنديد و به زودى خوفى را كه داشتند مبدل به امنيت خواهد كرد و فرموده : (چنين ميكنم تا مرا بپرستند و چيزى را شريك من قرار ندهند).

پس اين آيه بطورى كه ملاحظه ميكنيد به مؤ منين وعده داده كه دينشان را از شر دشمنان آزاد خواهد كرد ، اما دين مرضى آنان را و قيد مرضى بودن در اين آيه محاذى جمله : (و رضيت لكم الاسلام دينا) قرار گرفته و از همين محاذات به خوبى ميفهميم كه مراد از اكمال دين مرضى تمكين دادن آن ، يعنى نجات دادن آن از مزاحمت مشركين است و اما منافقين وضع ديگرى و خطر ديگرى غير مزاحمت داشتند، رواياتى هم كه ميگويد: اين آيه در روز عرفه نازل شده به اين معنا اشاره دارد ، مفسرين نيز همين را از آيه فهميده اند كه مراد از اكمال دين نجات دادن مسلمانان و اعمال دينى آنان از مزاحمت مشركين است .

پاسخ به اين توهم كه مراد از اكمال دين ، نجات دادن مسلمين از مزاحمت مشركين است

در پاسخ ميگوئيم : ما نيز قبول داريم كه آيه مورد بحث در مقام تحقق دادن و وفا كردن خداى تعالى به وعدهاى است كه در (آيه 55) سوره نور به مؤ منين داده بود و همچنين قبول داريم كه جمله : (اكملت لكم دينكم ) در اين آيه محاذى جمله : (و ليمكنن لهم دينهم ...) قرار دارد و جمله : (و رضيت لكم ...) در برابر جمله : (الذى ارتضى لهم ) واقع است ، همه اينها را قبول داريم و شكى در آن نيست .

و ليكن آيه سوره نور با جمله : (وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ) با در نظر گرفتن اينكه خطاب در آن متوجه عموم مسلمانان است و با توجه به كلمه : (منكم ) كه وعده الهى را خاص بعضى از آن عموم ميسازد، جاى هيچ شبهه نيست كه وعدهاى را كه داده به طائفه خاصى از مسلمانان داده و آن طائفه را چنين معرفى كرده : كه درستى و صلاح اعمال ظاهريشان از وجود ايمان باطنيشان خبر ميدهد و معلوم است آن مقدار از دين خدا كه در اعمال آنان ظهور مييابد، همان دينى است كه از ناحيه خداى تعالى تشريع شده ، پس تمكين دين مرضى خدا همان اكمال دينى است كه نزد خدا است و خداى تعالى آن را اراده كرده و مرضى خود دانسته و بعد از مرحله اراده ، آن را در قالب تشريع ريخته و با انزال تدريجى اجزاى آن دين را در نزد مردم جمع كرده تا مسلمين بعد از نوميدى كفار از اسلام به وسيله آن ، مجموعه او را بپرستند.

 و اين همان معنائى است كه ما براى اكمال دين كرديم و گفتيم : كه اكمال دين به معناى اكمال آن از حيث تشريع است يعنى بعد از اكمال ديگر هيچ حكمى تشريع نخواهد شد، چون آنچه تشريع شدنى بود شد، اين است معناى اكمال دين ، نه شركت نداشتن مشركين در اعمال مسلمانان و مراسم حج ايشان و مخلوط نشدن مراسم آنان با مراسم مسلمين و به عبارتى ديگر معناى اكمال دين اين است كه خداى تعالى اين را به بالاترين مدارج ترقى اوج دهد بطورى كه ديگر بعد از رسيدن به حد كمال و زيادى رو به نقصان نگذارد.

و در تفسير قمى است كه پدرم از صفوان بن يحيى از اعلاء از محمدبن مسلم از امام باقر (عليهالسلام ) برايم نقل كرد كه آخرين فريضهاى كه خداى عزوجل نازل كرد ، ولايت بود كه بعد از آن ديگر هيچ فريضهاى نازل نشد به جز آيه شريفه : (اليوم اكملت لكم دينكم ) كه اين آيه در محلى به نام (بكراع الغميم ) نازل شد و رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مساله ولايت را در جحفه ابلاغ فرمود و بعد از آن كه ديگر هيچ فريضهاى نازل نشد .

مؤ لف : اين معنا را مرحوم طبرسى در تفسير مجمع البيان از دو امام بزرگوار امام باقر (عليهالسلام ) از امام اميرالمؤ منين (عليهالسلام ) روايت كرده كه آن جناب فرمود:از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) شنيدم ميفرمود: بناى اسلام بر پنج پايه و اساس است بر شهادتين و بر قرينتين ، پرسيدند، معناى دو شهادت را ميدانيم ، بفرما دو قرينه چيست ؟ فرمود: نماز و زكات و بدين جهت اين دو قرينه يكديگرند كه يكى از آنها به تنهائى و بدون ديگرى قبول نيست ، سوم بر روزه ، چهارم بر حج خانه خدا، براى كسى كه استطاعت آن را دارد و خاتمه همه آنها پنجمى است كه ولايت است و خداى تعالى در باره آن اين آيه را نازل فرمود كه : (اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا).

و مرحوم شيخ فتال بن الفارسى در كتاب خود روضة الواعظين از امام ابى جعفر (عليهالسلام ) نقل كرده كه بعد از حكايت داستان رفتن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) به حج و نصب على (عليهالسلام ) بر ولايت ، در هنگام مراجعتش به مدينه ، و نازل شدن آيه مورد بحث ، در آن خصوص ، خطبه آن جناب در روز غدير را نقل فرموده و خطبه اى است بسيار طولانى .

مؤ لف : نظير اين روايت را طبرسى در احتجاج به سندى متصل از حضرمى از ابى جعفر امام باقر (عليهالسلام ) نقل كرده ، كلينى در كافى و صدوق در عيون هر دو روايتى با سند از عبدالعزيز بن مسلم از حضرت رضا (عليهالسلام ) آورده اند، مشعر بر اينكه آيه مورد بحث در خصوص مساله ولايت نازل شده و نيز شيخ در امالى به سند خود از ابن ابى عمير از مفضل بن عمر از امام صادق از جدش ‍ اميرالمؤ منين (عليهالسلام ) روايتى به اين مضمون آورده و نيز طبرسى در مجمع البيان به سند خود از ابى هارون عبدى از ابى سعيد خدرى روايتى به اين مضمون آورده و شيخ در امالى به سند خود از اسحاق بن اسماعيل نيشابورى از امام صادق از پدران بزرگوارش ‍ از حسن بن على (عليهماالسلام ) همين معنا را روايت كرده و اگر ما اين روايات بسيار و طولانى را نقل نكرديم براى اين بود كه رعايت اختصار را لازمتر ديديم و كسانى كه علاقمند باشند ميتوانند خودشان به آن مصادر مراجعه كنند، هدايت خلق تنها و تنها به دست خداى تعالى است .

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved