بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

آيات 127 تا 134 نساء

 

 127- و يستفتونك فى النساء قل اللّه يفتيكم فيهن و ما يتلى عليكم فى الكتب فى يتامى النساء اللاتى لا توتونهن ما كتب لهن و ترغبون ان تنكحوهن و المستضعفين من الولدان و ان تقوموا لليتامى بالقسط و ما تفعلوا من خير فان اللّه كان به عليما

 128- و ان امراة خافت من بعلها نشوزا و اعراضا فلا جناح عليهما ان يصلحا بينهما صلحا و الصلح خير و احضرت الانفس الشح و ان تحسنوا و تتقوا فان اللّه كان بما تعملون خبيرا

 129- و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النساء و لو حرصتم فلا تميلوا كل الميل فتذروها كالمعلقة و ان تصلحوا و تتقوا فان اللّه كان غفورا رحيما

 130- و ان يتفرقا يغن اللّه كلا من سعته و كان اللّه واسعا حكيما

 131- و لله ما فى السموت و ما فى الارض و لقد وصينا الذين اوتواالكتاب من قبلكم و اياكم ان اتقوا اللّه و ان تكفروا فان لله ما فى السموت و ما فى الارض و كان اللّه غنيا حميدا

 132- و لله ما فى السموات و ما فى الارض و كفى باللّه وكيلا

 133- ان يشا يذهبكم ايها الناس ويات باخرين و كان اللّه على ذلك قديرا

 134- من كان يريد ثواب الدنيا فعند اللّه ثواب الدنيا و الاآخرة و كان الله سميعا بصيرا

ترجمه آيات

در باره ارث زنان از تو فتوا مى خواهند، بگو زمام امر احكام به دست خدا است ، خدا در باره آنان حكم صادر مى كند (همچنانكه در اول سوره ، احكام ارث آنان را صادر كرد) و همچنين احكامى را كه در مورد دختران پدر مرده كه شما حقشان را نمى داديد و دوست داشتيد آنان را اگر صاحب جمال بودند به نكاح در آوريد و نيز احكام مربوط به كودكان عقب مانده را در كتاب (در اول همين سوره ) صادر كرد و در اينجا نيز بطور عموم در باره اطفال پدر مرده حكم مى كند به اينكه رعايت عدالت را در باره آنان بكنيد و بدانيد كه هر عمل خيرى انجام دهيد خدا بدان دانا است (127)

و هر گاه زنى از بى ميلى و يا سرگردانى شوهرش بيم دارد و بخل كه خدا به منظور حفظ و دفاع از حق در نهاد جانها نهاده در او تحريك شد، او و همسرش مجازند به منظور نوعى اصلاح از قسمت ى از حقوق خود صرفنظر كنند و صلح در هر حال بهتر است و اگر شما مردان احسان كنيدو رعايت تقوا بنمائيد خدا از آنچه مى كنيد با خبر است (128)

شما هرگز نمى توانيد در بين چند همسر عدالت را (به تمام معنا يعنى زائد بر مقدار واجب شرعى ) رعايت كنيد، هر چند كه در آن باره حرص به خرج دهيد پس (حداقل آن يعنى مقدار واجب را رعايت كنيد) و به كلى از او اعراض مكنيد كه بلاتكليفش گذاريد و اگر اصلاح كنيد و تقوا پيشه خود سازيد و در نتيجه از گناهش درگذريد و به او ترحم كنيد بدانيد كه در گذشتن و ترحم صفت خدا است (129)

و اگر زن و شوهر از هم جدا شدند، خدا به گشايشگرى خود هر دو را به وسيله همسرى بهتر بى نياز مى كند و گشايشگرى و حكمت صفت خدا است (130)

و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن خدا است ، ما قبل از شما به اهل كتاب (يهود و نصارا) سفارش كرديم ، به شما نيز سفارش مى كنيم كه از خدا پروا كنيد و اگر كفران كنيد - به خدا ضررى نمى زنيد، كه - آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است - كه يكى از آنها خود شمائيد - ملك خدا است و بى نيازى و ستودگى صفت خدا است (131)

تكرار مى كنم غفلت نورزيد كه آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن خدا است و خدا براى تكيه گاه بودن كافى است (132)

اگر بخواهد اى مردم همه شما را مى برد و خلقى ديگر مى آورد و قدرت بر اين كار صفت خدا است (133)

كسى كه از زندگى پاداش دنيوى را بخواهد، بايد بداند پاداش دنيا و آخرت هر دو نزد خدا است و شنوا و بينا بودن صفت خدا است (134)

بيان آيات مربوط به زنان و مسائل زن و شوهر و تعدد زوجات

گفتار در اين آيات در حقيقت برگشت به مطالب اول سوره است كه آنجا نيز سخن در امور زنان بود، مسائل ازدواج و اينكه ازدواج با چه كسانى حرام است و مسائل ارث و غيره را بيان مى كرد، در اينجا نيز به همان مسائل پرداخته شده و آنچه سياق به ما مى فهماند اين است كه اين آيات بعد از آن آيات نازل شده ، و اينكه مردم بعد از شنيدن آن آيات درامر زنان از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) سوال هائى كرده بودند، چون در آيات اول سوره رسوم ريشه دار عرب را لغو و باطل اعلام كرده و آنچه مردم جاهليت از حقوق زنان در اموال و در معاشرت ها پايمال كرده بودند را احياء كرده بود و جاى آن داشت كه سوال كنند و توضيح بخواهند.

خداى تعالى رسول گرامى خود را دستور داد تا در پاسخشان بگويد كه : احكامى كه در شريعت او به نفع زنان و به ضرر مردان تشريع شده فتاوائى است آسمانى و احكامى است الهى و خود آن جناب در تشريع آنها هيچگونه دخالتى نداشته و نه تنها در تشريع اين احكام دخالت ندارد بلكه در تشريع هيچ حكم ى ديگر و از آن جمله تشريع احكام مربوط به ايتام زنان هيچ دخالتى ندارد و باز اين تنها نيست بلكه خداى تعالى بطور كلى در باره ايتام دستورشان داده كه به قسط و عدالت رفتار كنند.

آنگاه چند حكم از احكام اختلافى بين زن و شوهر را كه مورد ابتلاء عموم است بيان فرموده است .

معناى (فتوا) و بيان مراد از آنچه خدا درباره زنان فتوا داده است

 

و يستفتونك فى النساء قل اللّه يفتيكم فيهن

راغب مى گويد: كلمه : (فتيا) به ضم (فاء) و نيز كلمه (فتوا) به فتح اول به معناى پاسخ دادن به حكمى است كه تشخيص دليل آن براى ديگران مشكل باشد و چون گفته مى شود: من از فلانى استفتاء كردم و او به من چنين افتاء كرد معنايش اين است كه من از او حكم شرع را پرسيدم و او حكم را برايم بيان كرد.

و آنچه از موارد استعمال اين ماده لغوى فهميده مى شود اين است كه معناى اين كلمه جواب دادن به امور مشكل است ، البته نه هر جوابى بلكه جوابى كه از خود انسان باشد و انسان آن جواب را با اعمال نظر و فكر بدست آورده باشد (و به همين جهت است كه مساله گو را صاحب فتوا نمى خوانيم ) گو اينكه به خود نظريه نيز هر چند ابتدائى و ساده باشد اطلاق فتوا مى شود، به دليل اينكه در آيه مورد بحث فتوا را به خداى تعالى نسبت داده ، با اينكه خداى تعالى مانند يك مجتهد اعمال رويه و فكر ندارد.

و اين آيه هر چند كه تحمل چند جور معنا را دارد و با در نظر گرفتن وجوه مختلفى كه مفسرين در تركيب جمله بعدش (و ما يتلى عليكم ...) دارند و مى توان آن را به معانى مختلف معنا كرد، چيزى كه هست اگر آيه شريفه را به ساير آياتى كه در اول سوره نظر به امور زنان دارند ضميمه كنيم اين معنا استفاده مى شود كه اين آيه بعد از آن آيات نازل شده است .

و لازمه اين بعديت اين است كه استفتائى كه در امر زنان كرده اند، مربوط به همه احكامى بوده كه در جاهليت بين عرب معمول و معروف نبوده و اسلام آن را پديد آورده و بدعت نهاده و معلوم است كه آن احكام مربوط مى شده به حقوق زنان در ارث و در ازدواج و ربطى به احكام يتيم هاى زنان و مسائلى از اين قبيل نداشته ، چون اينگونه مسائل مربوط به طائفه خاصى از زنان است نه همه زنان ، چون همه زنان شوهر مرده نيستند و شوهر مرده ها هم يتيم در آغوش ندارند، علاوه بر اينكه عهده دار مساله يتيمان جمله ديگرى است كه مى فرمايد: (و ما يتلى عليكم فى الكت اب فى يتامى النساء...) پس استفتاء مربوط به احكام زنان از آن جهت كه زن هستند مى باشد و قهرا شامل تمامى زنان عالم و جنس آنان مى شود.

و بنابراين مراد از آنچه خدا در مورد زنان فتوا داده و فرموده : (بگو خدا در مورد زنان فتوا داده )، همان بيانى است كه خداى تعالى در آيات اول سوره داشت و در اينجا كلام اقتضاء داشت كه امر فتوا را به خداى تعالى ارجاع دهد و از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) برگرداند تا گفتار اين معنا را به خود بگيرد: زنان از تو مى خواهند كه درباره آنان فتوا دهى ، بگو امر فتوا به دست خدا است و او هم فتوا را در آيات اول سوره داده است .

و ما يتلى عليكم فى الكتاب فى يتامى النساء... والمستضعفين من الولدان

در سابق گفتيم كه از ظاهر سياق و زمينه كلام چنين بر مى آيد كه اگر خداى تعالى دراينجا متعرض حكم يتاماى مردم و كودكان مستضعف شده ، از اين جهت بوده كه به حكم زنان اتصال دارد و مربوط به آن است ، همچنانكه در اول سوره نيز متعرض مساله ايتام مردم شد و اين نه بدان جهت است كه از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فتواى آنان را خواسته بودند بلكه همانطور كه گفتيم صرفا براى اين بود كه به احكام ساير زنان ارتباط داشت و گر نه مساله استفتاء تنها در مورد زنان شده ، بدان جهت كه زن هستند نه بدان جهت كه زنان يتيم دارند.

و لازمه اين سخن آن است كه جمله : (وما يتلى عليكم ...) عطف باشد بر ضمير مجرور به حرف (فى ) يعنى عطف است بر (فيهن) و اگر بگوئى بيشتر علماى نحو ممنوع كرده اند كه جمله اى بر ضمير عطف شود، جواب مى گوئيم آرى و ليكن فراء آن را جائز دانسته و بنابراين منظور از جمله : (ما يتلى عليكم فى الكتاب فى يتامى النساء...) احكام و معارفى است كه آيات نازله در باره دختران و پسران يتيم متضمن آن است و در اول اين سوره جاى داده شده .

و كلمه (تلاوت ) (كه فعل يتلى از آن گرفته شده ) همانطور كه برخواندن الفاظ اطلاق مى شود، بر القاء معانى آن الفاظ نيز اطلاق مى گردد و معناى آيه مورد بحث اين است كه : (بگو خداى تعالى شما را در باره زنان فتوا مى دهد و نيز در احكامى كه در كتاب در مورد ايتام زنان بر شما تلاوت مى شود، فتوا مى دهد.

اقوال و احتمالاتى كه درباره جمله (و ما يتلى عليكم ) در آيه شريفه گفته شده است

و چه بسا از گفتار بعضى از مفسرين چنين بر مى آيد كه خواسته است جمله : (و ما يتلى عليكم ) را عطف كند بر موضع و موقعيت كلمه (فيهن )، چون اين كلمه هر چند به ظاهر جار و مجرور است ولى در واقع مفعول (يفتيكم ) است و اگر (يفتيكم ) را به معناى (يبين لكم ) بگيريم ، معنايش اين مى شود كه خدا احكام مربوط به زنان را براى شما بيان مى كند و نيز (ما يتلى عليكم فى الكتاب ) را برايتان بيان مى كند.

و چه بسا براى الفاظ اين آيه تجزيه و تركيب هاى ديگرى ذكر كرده اند كه خالى از تعسف (و زورگويى ) نيست ، بطورى كه نمى توان كلام خداى تعالى را به چنان تركيب هائى نسبت داد، مثلا بعضى از مفسرين گفته اند: كه جمله : (و ما يتلى عليكم ) عطف است بر موقعيتى كه اسم جلاله (الله )و يا ضمير نهفته در (يفتيكم ) كه آن نيز به اللّه بر مى گردد و در جمله (قل اللّه يفتيكم ) مى باشد.

بعضى ديگر گفته اند: جمله : (و ما يتلى عليكم ) عطف است بر كلمه (نساء) در جمله : (يستفتونك فى النساء).

بعضى ديگر گفته اند: حرف (واو) در جمله و (ما يتلى عليكم فى الكتاب ) اصلا عاطفه نيست بلكه واو استينافى است كه جمله اى را از نو آغاز مى كند پس جمله مورد بحث مربوط به ما قبل نيست و جمله : (ما يتلى عليكم ) مبتداء است و خبر آن (فى الكتاب ) است و معناى جمله اين است : (آنچه بر شما تلاوت مى شود، در كتاب است ) و در حقيقت مى خواهد عظمت كتاب را برساند.

بعضى ديگر گفته اند: حرف (واو) در جمله : و (ما يتلى عليكم ) نه عاطفه است و نه استينافى ، بلكه (واو) سوگند است ، نظير (واو) در جمله : (واللّه ) قسم است و جمله : (فى يتامى النساء) بدل است از كلمه (فيهن ) و معناى آيه چنين است كه : (بگو اللّه تعالى شما را در امور و احكام زنان فتوا مى دهد، سوگند به آنچه در كتاب در مورد ايتام زنان بر شما تلاوت مى شود كه خداى تعالى اين كار را خواهد كرد). اين بود نمونه اى از وجوهى كه مفسرين در اين آيه ذكر كرده اند كه تعسف و زور بودن آنها بر كسى پوشيده نيست .

در آيه مورد بحث زنان را توصيف كرده به : (اللاتى لا توتونهن ما كتب لهن و ترغبون ان تنكحوهن ) و اين در واقع توصيفى است براى يتيم هاى اين زنان ، مى فرمايد: (خداى تعالى براى شما بيان مى كند آنچه را كه در مورد ايتام زنان بر شما تلاوت مى شود، ايتام زنانى كه يتيم دار و مال دار و صاحب جمالند و شما حق آنان را كه خدا برايشان معين كرده نمى دهيد) و در اين توصيف اشاره است به اينكه در جاهليت اينگونه زنان چه نوع محروميتى داشتند، محروميتى كه باعث شد خداى تعالى آن احكام را به نفع آنان تشريع كند و سنت ظالمانه اى را كه مردم دوران جاهليت در مورد اينگونه زنان داشتند لغو نموده ، زنان نامبرده را از آن تنگنا و مضيقه نجات دهد، چون در جاهليت رسم بود زنان يتيم دار و يا به عبارت ديگر شوهر مرده را اگر ارثى از شوهر قبليش براى ايتامش مانده بود مى گرفتند و دست ظالمانه خود را هم بر سر آن زن و هم بر اموال ايتام نهاده ، اگر زن نامبرده صاحب جمال و حسن مى بود با او همخوابگى مى كردند و از جمالش كام مى گرفتند و در اموالش تصرفات دلخواهانه مى كردند و اگر زشت بود با او همخوابگى نمى كردند و نمى گذاشتند با مردى ديگر ازدواج كند تا اموالش را بخورند.

از اينجا دو نكته روشن مى شود: يكى اينكه مراد از جمله : (ما كتب لهن )كتابت تكوينى است كه همان تقديرهاى الهى است و يكى از آن تقديرها اين است كه زن و هر انسانى ديگر وقتى به سن ازدواج رسيد ازدواج كند، يكى ديگرش اين است كه هر كسى در مال خودش آزاد است تصرف نمايد و كسى مانع دخل و تصرف او در مال و اثاث او نشود، پس مردى كه از تصرف زنى در مال شخصيش و از ازدواج كردنش جلوگيرى كند، از چيزى جلوگيرى كرده كه خداى تعالى در مخلوقات خود و از آن جمله در اين مخلوقش مقدر كرده است .

و نكته دوم اينكه در جمله : (و ترغبون ان تنكحوهن ) حرف جرى در تقدير است ، چون ماده (رغبت ) با حرف جر متعدى مى شود كه يا حرف (فى ) است و در اين صورت رغبت به معناى ميل و علاقه است و در فارسى هم مى گوئيم : من در فلان غذا رغبت دارم ويا حرف (عن ) است كه در اين صورت رغبت به معناى نفرت است و حرف جرى كه در جمله : مورد بحث حذف شده لفظ (عن ) است نه لفظ (فى ) چون مى خواهد بفرمايد: از ازدواج و همخوابگى با آنان نفرت داريد و اين با اشاره به محروميت آن زنان كه جمله : (لا توتونهن ما كتب لهن ) بر آن دلالت داشت و نيز جمله بعدى كه مى فرمايد: (و المستضعفين من الولدان ) بر آن دلالت دارد مناسب تر است تا اينكه حرف جر را (فى ) بدانيم .

واما جمله : (و المستضعفين من الولدان )، اين جمله عطف است بر جمله : (يتامى النساء)، چون از پدر مرده ها تنها كودكان را ارث نمى دادند و آنها را استضعاف مى كردند و از ارث محروم مى ساختند به اين بهانه كه اينها سوار بر مركب هاى جنگى نمى شوند واز حريم خانواده دفاع نمى كنند.

و ان تقوموا لليتامى بالقسط

اين جمله عطف است بر محل و موقعيت جمله : (فيهن ) و معنايش اين است كه بگو: خداى تعالى براى شما بيان مى كند كه در امر ايتام قيام به عدالت كنيد و اين جمله در حقيقت به منزله اعراض كردن از يك حكم خاص و توجه نمودن به حكمى عمومى است ، حكمى كه شمولش از آن حكم خاص بيشتر است ، قبلا سخن از حكم خاص به ايتام زنان داشت و در اين جمله ، حكم را متوجه عموم ايتام نموده ، اول در خصوص مال آن ايتام سخن مى گفت ، حالا در باره مال و غير مال آنان سخن مى گويد.

و ما تفعلوا من خير فان اللّه كان به عليما

در اين جمله به مردان جاهليت تذكر مى دهد به اينكه آنچه خداى عزّوجلّ درباره زنان و در خصوص يتيمان بر آنان واجب كرده خيرشان در آن احكام است و اينكه خداى تعالى به آن دانا است ، اين تذكر را مى دهد تا تشويق آنان به عمل به آن احكام باشد، چون وقتى بدانند كه خدا به اعمال آنان دانا است ، هم تشويق مى شوند و هم از مخالفت او بر حذر مى گردند، چون مخالفتشان را نيز مى بيند و به آن آگاه است .

و ان امراة خافت من بعلها نشوزا او اعراضا...

اين آيه شريفه حكمى را بيان مى كند كه مورد استفتاء پرسش كنندگان نبود و ليكن از آنجا كه با حكم مورد استفتاءشان تناسب داشت در اينجا ذكر شده ، نظير حكمى كه در آيه بعدى آمده و جمله (و لن تستطيعوا ان تعدلوا...)بيانگر آن است كه آن نيز از مسائل مورد استفتاء آنان خارج بود.

و اگر شرط اصلاح را خوف نشوز و اعراض قرار داد، نه خود آن دو را، براى اين بود كه صلح موضوعش از زمانى تحقق مى يابد كه علامت ها و آثار ترس آور آن تحقق يابد و سياق دلالت دارد بر اينكه مراد از صلح و مصالحه كردن اين است كه زن از بعضى حقوق زناشوئى خودش صرفنظر كند تا انس و علاقه و الفت و توافق شوهر را جلب نمايد و به اين وسيله از طلاق و جدائى جلوگيرى كند و بداند كه صلح بهتر است .

و احضرت الانفس الشح

كلمه : (شح ) به معناى بخل است و جمله مورد بحث مى خواهد اين حقيقت را خاطر نشان سازد كه غريره بخل يكى از غرائز نفسانيه اى است كه خداى تعالى بشر را بر آن غريره مفطور و مجبول كرده تا به وسيله اين غريره منافع و مصالح خود را حفظ نمايد و از ضايع شدن آن دريغ كند، پس هر نفسى داراى (شح ) و (بخل ) هست و بخلش همواره حاضر در نزد او است ، يك زن نسبت به حقوقى كه در زوجيت دارد يعنى در لباس و خوراك و بستر و عمل زناشوئى ، بخل مى ورزد، يعنى از تلف شدن و غصب شدن آن جلوگيرى مى كند و يك مرد نيز در صورتى كه به زندگى كردن با همسرش بى ميل باشد، از موافقت و محبت و اظهار علاقه به او بخل مى ورزد، در چنين صورتى حرجى بر آن دو نيست در اينكه بين خود صلح بر قرار نمايند، يعنى يكى از آن دو از پاره اى حقوق خود چشم پوشى كند.

و ان تحسنوا و تتقوا فان اللّه كان بما تعملون خبيرا

اين جمله موعظه اى است براى مردان كه از طريق احسان و تقوا تجاوز نكنند و متذكر اين معنا باشند كه خداى عزّوجلّ از آنچه مى كنند با خبر است ، پس در معاشرت با زنان ، جور و ستم نكنند و آنان را مجبور نسازند كه از حقوق حق خود چشم بپوشند، هر چند كه خود آنان مى توانند چنين كنند.

مقدار واجب از عدالت بين همسران متعدد كه بايد مرد مراعات كند

 

و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النساء و لو حرصتم ...

اين جمله حكم عدالت در بين زنان كه خداى عزّوجلّ دراول سوره تشريع كرده و به مردان حكم كرده بود كه : (اگر مى ترسيد نتوانيد عدالت بر قرار كنيد به يك زن اكتفا كنيد) را بيان مى كند و نيز جمله : (و ان تحسنوا و تتقوا...) كه در آيه قبلى بود، به اين معنا اشاره دارد، چون آن جمله خالى از بوئى از تهديد نيست و اين تهديد باعث مى شود كه شنونده در تشخيص حقيقت عدل در بين زنان دچار حيرت شود و كلمه : (عدل ) به معناى حد وسط در بين افراط و تفريط است و تشخيص اين حد وسط از امور صعب و بسيار دشوار است و مخصوصا از اين جهت كه ارتباط با دلها دارد، چون رعايت دوستى عادلانه در بين زنان و اينكه يك مرد به اندازه مساوى زنان خود را دوست بدارد، امرى ناشدنى است ، چون بطور دائم از حيطه اختيار آدمى بيرون است .

لذا خداى تعالى بيان مى كند كه رعايت عدالت به معناى حقيقى آن در بين زنان و اينكه يك مرد حد وسط حقيقى دوستى را در بين زنان خود رعايت كند چيزى است كه هيچ انسانى قادر بر آن نيست ، هر قدر هم كه در تحقق دادن آن حرص بورزد، پس آنچه در اين باب بر مرد واجب است اين است كه يكسره از حد وسط به يكى از دو طرف افراط و تفريط منحرف نشود و تا آنجا كه برايش ‍ ممكن است رعايت عدالت را بكند و مخصوصا مراقب باشد كه به طرف تفريط يعنى كوتاهى در اداى حق همسر خود منحرف نگردد و زن خود را بلاتكليف و مانند زن بى شوهر نگذارد كه نه شوهر داشته باشد و از شوهرش بهره مند شود و نه نداشته باشد تا بتواند همسرى ديگر اختيار نموده ، و يا پى كار خود برود.

پس ، از عدالت در بين زنان آن مقدارى كه بر مردان واجب است اين است كه در عمل و سلوك بين آنان مساوات و برابرى را حفظ كند، اگر حق يكى را مى دهد حق ديگرى را نيز بدهد و دوستى و علاقمندى به يكى از آنان وادارش نكند كه حقوق ديگران را ضايع بگذارد، اين آن مقدار واجب از عدالت است و اما مستحب از عدالت اين است كه به همه آنان احسان و نيكى كند و از معاشرت با هيچ يك از آنان اظهار كراهت و بى ميلى نكند و به هيچ يك بد اخلاقى روا ندارد، همچنانكه سيره و رفتار رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) با همسرانش اينطور بود.

دفع توهم اينكه تعدد زوجات در اسلام لغو شده است

و اين ذيل يعنى جمله : (فلا تميلوا كل الميل فتذروها كالمعلقة )، خود دليل بر اين است كه منظور از جمله : (هرگز نمى توانيد بين زنان عدالت بر قرار كنيد، هر چند كه بر اين معنا حرص بورزيد) اين نيست كه قدرت بر عدالت را بطور مطلق نفى كند تا نتيجه اش ‍ اين باشد كه به انضمام آن با جمله : (و ان خفتم ان لا تعدلوا فواحده )، ازدواج متعدد در اسلام لغو شود، همچنانكه بعضى ازمفسرين اين نتيجه را گرفته (و گفته اند جمله اول مى فرمايد: هر قدر هم كه كوشش كنيد و حرص بورزيد نمى توانيد بين چند زن رفتارى عادلانه داشته باشيد و جمله دوم مى فرمايد: اگر نتوانستيد عدالت برقرار كنيد به يك زن اكتفا كنيد، پس نتيجه حاصل از انضمام اين دو آيه اين مى شود كه تعدد زوجات در اسلام ممنوع و ملغى است ).

و اين اشتباه بزرگى است ، براى اينكه جمله :( فلا تميلوا كل الميل ...) مى فرمايد: چنان نباشد كه يكى از زنها بطور كلى مورد اعراض شما واقع گشته ، مثل زنى بشود كه اصلا شوهر ندارد و اين خود دليل بر اين است كه جمله : (هرگز نمى توانيد...) مى خواهد عدالت واقعى و حقيقى را نفى كند و بفرمايد شما نمى توانيد بين چند همسر عدالت واقعى را بر قرار نموده ، (حتى علاقه قلبى خود را بين آنان بطور مساوى تقسيم كنيد) پس آن مقدار عدالتى كه تشريع شده ، عدالت تقريبى است ، آن هم در مرحله رفتار نه در مرحله علاقه قلبى و عدالت تقريبى در مرحله رفتار امرى است ممكن (همچنانكه مى بينيم بسيارى از افراد با تقوا و متدين اين عدالت را رعايت مى كنند و رفتارى يكسان با همسران خود دارند، هر چند كه در دل يكى را از ديگران بيشتر دوست بدارند).

سنت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و عملكرد مسلمانان به آن سنت در مرآومسمع رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) بود و آن جناب از رفتار مسلمانان با زنان متعدد خود اطلاع داشت و ايرادى به آنان نمى گرفت و همان سنت تا عصر حاضر در بين مسلمين برقرار و متصل مانده و همه اينها دليل بر بطلان آن توهم است .

علاوه بر اينكه توهم مذكور باعث مى شود بگوئيم : اول آيه تعدد زوجات كه مى فرمايد: (فانكحوا ما طاب لكم من النساء مثنى و ثلاث و رباع ) ، صرف فرضى است عقلى كه در عالم خارج حتى يك مصداق هم ندارد و اين نظريه باطلى ا ست كه كلام خداى سبحان اجل از مثل آن است .

خداى تعالى بعد از دستورات و نصايحى كه در امر معاشرت با زنان داشت با جمله : (و ان تصلحوا و تتقوا فان اللّه غفور رحيم )، مردان را تشويق و ترغيب كرده به اينكه هر گاه امارات و نشانه هاى ناسازگارى را ديدند، بلا درنگ در صدد اصلاح برآيند و بيان فرموده كه اين اصلاح كردن خود يكى از مصاديق تقوا است و تقوا هم به دنبال خود مغفرت و رحمت را مى آورد و اين جمله بعد از جمله : (و الصلح خير) و بعد از جمله : (و ان تحسنوا و تتقوا...) در حقيقت تاكيدى است بعد از تاكيدى ديگر.

و ان يتفرقا يغن اللّه كلا من سعته

يعنى اگر زنان و مردان مورد بحث كارشان به جدائى و طلاق كشيد، خداى تعالى به فضل واسع خود، هم آن مرد را بى نياز مى كند و هم آن زن را و منظور از بى نياز كردن به قرينه مقام ، اين است كه هر دو را در همه امور مربوط به ازدواج بى نياز مى كند، به آن مرد زنى سازگار و شوهر دوست و... مى دهد و به آن زن نيز شوهرى ديگر مى دهد كه بهتر از اول به وى نفقه بدهد و با او انس و همخوابگى و ساير لوازم زناشوئى را داشته باشد، زيرا چنان نيست كه خداى تعالى فلان زن را براى فلان مرد و آن مرد را براى آن زن خلق كرده باشد، بطورى كه اگر يكى از ديگرى جدا شد آن ديگر جفت ديگرى نداشته باشد بلكه سنت ازدواج يعنى زن گرفتن مردان و به شوهر رفتن زنان سنتى است فطرى و اينكه مى بينيم مردان زن مى گيرند و زنان شوهر مى روند، اين رفتار ناشى از دعوتى است كه در فطرت آنان است ، اين زن نشد، زن ديگر واين شوهر نشد، شوهر ديگر.

و كان اللّه واسعا حكيما و لله ما فى السموات و ما فى الارض

اين دو جمله حكم قبلى را تعليل مى كند و مى فرمايد: اگر گفتيم : (خداى تعالى هر دو را به فضل واسع خود بى نياز مى كند) براى اين بود كه خدا واسع و حكيم است ونيز براى اين بود كه ملك آنچه در آسمانها و در زمين است از آن خداى تعالى است .

و لقد وصينا الذين اوتوا الكتاب من قبلكم و اياكم ان اتقوااللّه ...

اين آيه شريفه دعوت قبلى مردم به مراعات تقوا در همه مراحل معاشرت بين زن و شوهر را تاكيد مى كند و مى فرمايد، كه : تقوا را در هر حال بايد رعايت كرد، چون ترك تقوا كفران نعمت خداى تعالى است ، البته اين در صورتى است كه تقواى حاصل از اطاعت خدا عنوانى جز شكر نعمت هاى او نداشته باشد و يا در صورتى است كه بگوئيم : ترك تقوا و بى پروائى نسبت به خداى تعالى منشاى به جز كفر ندارد، حال يا كفر ظاهرى نظير كفرى كه در كفار و مشركين هست و يا كفر باطنى و نهفته در درون ، نظير كفرى كه در مسلمانان فاسق وجود دارد.

با اين مطلبى كه ما بيانش كرديم معناى جمله : (وان تكفروا فان لله ما فى السموات و ما فى الارض ...) روشن مى شود كه مى فرمايد: اگر شما وصيت ما را حفظ نكنيد آن وصيتى را كه به پدران شما و اقوام قبل از شما كرديم و آن وصيت را ضايع گذارده ، ترك تقوا كنيد، ترك تقوائى كه يا خودش كفر به خدا است و يا ناشى از كفر به خدا است ، در اين صورت بدانيد كه هيچ ضررى به خداى سبحان نمى زنيد، چون خداى سبحان احتياجى به شما ندارد نه به شما و نه به تقواى شما و چگونه چنين چيزى تصور دارد با اينكه آنچه در آسمانها و زمين است از آن او است و او بى نياز و ستوده است .

در اينجا ممكن است بپرسى وجه اينكه جمله : (لله ما فى السموات و ما فى الارض ) در يك آيه تكرار شده چيست ؟ مخصوصا با در نظر گرفتن اينكه در آيه بعد نيز بلافاصله براى سومين بار تكرار مى شود.

در پاسخ مى گوئيم : اما بار اول خواست جمله : (و كان اللّه واسعاحكيما)را تعليل كند و بفهماند علت اينكه خداى تعالى واسع و حكيم است و به اصطلاح بشرى دست و بالش باز و كارش حكيمانه است ، اين است كه ملك آسمان ها و زمين و آنچه در آن دو است از آن او است و بار دوم كه اين جمله را تكرار كرد علتش اين بود كه موقعيت جواب شرط را داشت ، شرطى كه در جمله : (فان تكفروا) آمده بود،مى خواست بفهماند اگر شما كفر بورزيد ضررى به او نمى رسانيد، چون ملك آنچه در آسمانها و زمين است كه شما مشتى از خاك زمين هستيد، همه از آن خداى عزّوجلّ است و خداى تعالى چه حاجتى به ايمان شما دارد و چه ضررى از كفر شما مى بيند؟ در حقيقت جواب شرط جمله بعدى آن است كه مى فرمايد: (و كان اللّه غنيا حميدا) و آن جمله جاى اين جمله نشسته و اين را تعليل مى كند، يعنى مى فهماند كه اگر شما كفر بورزيد خدا غنى و حميد است ، چون ملك هر آنچه در آسمانها و زمين است از آن او است .

و اما در نوبت سوم در حقيقت جمله اى است از نو و غير مربوط به ما قبل و بدين خاطر آورده شده كه به وجهى جمله : (ان يشا) را پيشاپيش تعليل كرده باشد.

و لله ما فى السموات و ما فى الارض و كفى باللّه وكيلا

در سابق بيان اينكه مالكيت خداى تعالى به چه معنا است ؟ مكرر گذشت و وكيل بودن حضرتش بدين جهت است كه او به امور بندگانش و شؤ ون آنها قيام مى كند و در اين كار خودش به تنهائى كافى است و احتياجى به گرفتن كمك ندارد، در نتيجه اگر اعمال مردمى را نپسندد و از اعمال نكوهيده آنان به خشم آيد، مى تواند براى اينكه امور به دست آنان جارى نشود به كلى آن قوم را از بين ببرد و قومى ديگر جايگزين آنان كند، همچنانكه مى تواند به تقدم پيشرفت آن قوم خاتمه داده ، قومى ديگر را تقدم ببخشد و آن قوم را زير دست و خوار در برابر اين قوم كند، با اين معنائى كه ما براى جمله مورد بحث كرديم و سياق هم آن را تاييد كرد جمله : (ان يشا يذهبكم ايها الناس ...) كه در آيه بعدى است با آيه مورد بحث مرتبط مى شود.

ان يشا يذهبكم ايها الناس و يات باخرين ...

سياق اين آيات كه سياق دعوت به ملازمت تقوا است ، تقوائى كه خداى تعالى اين امت را و امت هاى گذشته از اهل كتاب را بدان دعوت كرده ،خود دليل بر اين است كه اظهار بى نيازى خدا از خلق در جمله : (ان يشا...) مربوط به مساله تقوا است .

معناى جمله : (ان يشاء يذهبكم ايها الناس و يات بآخرين )

و معناى آيه اين است كه خداى تعالى همه شما انسان ها را سفارش به تقوا كرده ، پس تقوا پيشه كنيد و از او پروا داشته باشيد و به فرضى كه از اين كار امتناع نموده و كفر بورزيد، بدانيد كه او بى نياز از شما است ، او مالك و متصرف در هر چيز است ، به هر نحوى كه بخواهد و به هر جهتى كه بخواهد مى تواند در مملوك خود تصرف كند، اگر بخواهد بندگانش او را بپرستند و از او پروا كنند و بندگانش آنطور كه بايد قيام به اين امر نكنند، او مى تواند براى تحقق دادن خواسته خود، شما را عقب زند و قوم ديگر را مقدم بر شما كند تا آن قوم خواسته او را عملى كنند، چون خدا بر اين كار قادر است .

و بنابراين معنا بايد گفت : آيه شريفه ناظر به تبديل مردم است ، تبديل مردم بى تقوا به مردم با تقوا، روايتى هم كه بيضاوى در تفسير خود نقل كرده مويد اين معنا است ، در آن روايت آمده : وقتى اين آيه شريفه بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نازل شد، دست مبارك خود را به پشت سلمان فارسى زد و فرمود: آن قومى كه مى آيند و در قبول اسلام و دعوت حق تعالى از شما اعراب پيشى مى گيرند، قوم اين مردند و بر خواننده عزيز است كه در مضمون آيه شريفه و روايت تدبر كند و اما اينكه بعضى از مفسرين احتمال داده اند كه معناى آيه اين باشد كه اگر خدا بخواهد شما را نابود مى كند و قومى ديگر به جاى شماايجاد مى كند و يا مخلوقى ديگر به جاى شما انسان ها مى آفريند، احتمال درستى نيست ، زيرا از سياق آيه به دور است .

بله اين احتمال در مثل آيه شريفه زير سازگار ا ست كه مى فرمايد: (الم تر ان اللّه خلق السموات و الارض بالحق ان يشا يذهبكم و يات بخلق جديد و ما ذلك على اللّه بعزيز).

من كان يريد ثواب الدنيا فعنداللّه ثواب الدنيا و الاخرة و كان اللّه سميعا بصيرا

اين آيه شريفه بيانى ديگر است كه خطاى تاركين تقوا و ترس از خداى را و ناديده گرفتن وصيت او را روشن مى سازد، به اين بيان كه اينگونه افراد اگر به خاطر پاداش هاى مادى و درآمدهاى دنيوى تقوا را ترك و وصيت خداى تعالى را ناديده مى گيرند، بايد بدانند كه امر بر آن مشتبه شده ، زيرا هم ثواب و پاداش هاى مادى و دنيوى نزد خدا است و هم پاداش هاى اخروى و با اين حال چرا كوته نظرى مى كنند و نظر خود را به آنچه پست و بى مقدار است مى دوزند و آنچه شريف تر و ارزشمندتر است نمى خواهند و حداقل چرا هر دو نوع پاداش را نمى خواهند.

اين معنائى است كه بعضى از مفسرين براى آيه كرده اند، ليكن به نظر ما آنچه روشن تر از آيه فهميده مى شود اين است كه - و خدا داناتر است - مراد از ثواب دنيا و آخرت ، سعادت دنيا و آخرت با هم باشد و سعادت دنيا و آخرت با هم تنها نزد خدا است ، پس ‍ بنده خدا بايد به درگاه او تقرب بجويد، حتى آن هم كه سعادت دنيا و پاداش مادى را در نظر دارد بايد از خداى تعالى بخواهد.

چون سعادت دنيا و آخرت از غير مسير تقوا براى انسان حاصل نمى شود و تقوا هم جز از طريق عمل به احكام دين او حاصل نمى گردد، پس دين نيست مگر سعادت حقيقى بشر و با اين حال ديگر چگونه تصور دارد كه كسى جز از طريق افاضه خداوندى به ثوابى و پاداشى برسد؟ با اينكه تنها او سميع و بصير است ، از حاجت خلق با خبر و بينا و دعاى آنان را شنوا است .

بحث روايتى  (در ذيل آيات مربوط به احكام ارث و زنان و زناشويى و چند همسرى ...)

در تفسير درالمنثور است كه ابن جرير و ابن منذر از سعيد بن جبير روايت كرده اند كه گفت : در جاهليت رسم بر اين بود كه از بازماندگان ميت كسى ارث نمى برد مگر مردى كه به حد بلوغ رسيده باشد و بتواند مال ميت را سرپرستى نموده ، در آن عمل كند (بطورى كه از بهره آن ، عائله ميت اداره شود) و اما اطفال و همسر ميت هيچ ارثى نمى بردند، اين ر سم در اسلام هم ادامه يافت تا آنكه آيات سوره نساء كه مربوط به مواريث است نازل شد و اين بر مردم گران آمد، گفتند: آخر بچه صغير كه نمى تواند و نمى داند در مال دخل و تصرفى كند چرا ارث ببرد و همسر ميت نيز همينطور، آيا اينها كه هيچ كارى از آنان ساخته نيست با مردى كه همه امور اموال ميت را اداره مى كند فرق ندارند؟ و در اين انتظار بودند كه حادثه اى آسمانى رخ دهد يعنى آيه اى ديگر نازل شود و حكم مزبور را نسخ كند ولى وقتى ديدند خبرى نشد با خود گفتند: اگر اين قانون بماند چاره چيست ؟ چاره اى جز اين نيست كه آن را بپذيريم ، آنگاه گفتند: خوب است از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) بپرسيم ، در پاسخشان آيه زير نازل شد: (و يستفتونك فى النساء قل اللّه يفتيكم فيهن و ما يتلى عليكم فى الكتاب ) يعنى در اول همين سوره (فى يتامى النساء اللاتى لا توتونهن ما كتب لهن و ترغبون ان تنكحوهن ) (تا آخر حديث ).

و در همان كتاب آمده كه : عبد بن حميد و ابن جرير از ابراهيم روايت كرده اند كه در ذيل آيه مورد بحث گفته است : اگر وارث ميت دخترى زشت صورت بود هيچ چيزى از ميراث را به او نمى دادند و حتى از ازدواج كردنش جلو گيرى مى نمودند تا بميرد و اموالش ‍ را ارث ببرند و به همين جهت بود كه خداى تعالى اين آيه را نازل كرد.

مولف : اين معانى به طرق بسيارى ديگر نقل شده ، هم از طرق شيعه و هم از طرق اهل سنت كه بعضى از آن روايات در اوائل سوره گذشت .

و در مجمع در ذيل آيه : (لا توتونهن ما كتب لهن ) جمله را معنا كرده به (ما كتب لهن من الميراث ) (يعنى آنچه از ميراث كه خداوند براى آنان نوشته است ) آنگاه فرموده : اين تفسير از امام ابى جعفر (عليه السلام ) روايت شده .

و در تفسير قمى در ذيل آيه : (و ان امراة خافت من بعلها نشوزا...) گفته : اين آيه در باره دختر محمد بن مسلمه نازل شد كه او همسر رافع بن خديج بود و داشت پا به سن مى گذاشت ، و رافع بن خديج زن جوانى سر او گرفت و اتفاقا در نظر او از دختر محمد بن مسلمه زيباتر هم بود، لا جرم دختر محمد بن مسلمه به همسرش رافع گفت : من هيچ شكى ندارم كه تو از من دلسرد و روى گردان شده اى و همسر جوانت را بر من ترجيح مى دهى ، آيا جز اين است ؟ رافع گفت : همينطور است و علتش اين است كه او جوان تر و در نظر من زيباتر از تو است ، حال اگر مايل باشى قرار مى گذاريم كه من دو روز و يا سه روز سهم او باشم و يك روز سهم تو، دختر محمد بن مسلمه حاضر به اين تقسيم نشد، رافع به ناچار او را طلاق داد و بعدها يك بار ديگر او را طلاق گفت ، براى نوبت سوم كه مى خواست او را به خانه برگرداند دختر قبول نكرد و گفت : به شرطى بار ديگر همسرت مى شوم كه سهم مرا به كسى ندهى و خلاصه به فرموده آيه شريفه كه مى فرمايد: (و احضرت الانفس الشح )، شح و بخل او گل كرد تا آنجا كه رافع او را راضى كرد و طبق دلخواه او مصالحه كرد و خداى تعالى در اين خصوص فرمود: (و لا جناح عليهما ان يصلحا بينهما صلحا و الصلح خير).

بعد از آنكه آن زن راضى شد و در خانه شوهر قرار گرفت ، رافع نتوانست بين او و همسر جديد و جوانش به عدالت رفتار كند، اينجا بود كه آيه : (و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النساء و لو حرصتم ، فلا تميلوا كل الميل فتذروها كالمعلقه ) و بطور خلاصه فرمود: عدالت بطور حقيقى واجب نيست ، چون مقدور شما نيست ، هر قدر هم كه در رعايت آن حرص بورزيد بلكه اين مقدار واجب است كه حقوق همسرى هر دو را اداء كنيد و چنان نباشد كه يكى را بلاتكليف و پا در هوا بگذاريد كه نه بيوه باشد و نه شوهر دار و اين سنت در همه مواردى كه مشابه مورد آيه باشد جارى است ، اگر زن خواست به همسرى خود ادامه دهد و بر آنچه شوهرش با او مصالحه كرد رضايت داد، نه اشكالى متوجه شوهرش مى شود و نه متوجه او، و اگر نخواست به آن كيفيت به همسرى خود ادامه دهد شوهرش طلاقش مى دهد و يا بين او و همسر ديگرش مساوات برقرار مى كند، غير از انتخاب يكى از اين دو راه ، راه ديگرى ندارد.

مولف : اين روايت را درالمنثور نيز از مالك و عبد الرزاق و عبد بن حميد و ابن جرير و ابن منذر و حاكم (وى حديث را صحيح دانسته ) بطور اختصار روايت كرده اند.

و در تفسير درالمنثور است كه طيالسى و ابن ابى شيبه و ابن راهويه و عبد بن حميد و ابن جرير و ابن منذر و بيهقى از على بن ابى طالب (صلوات اللّه عليه ) روايت كرده اند كه وقتى از معناى آيه مورد بحث سوال شد حضرتش فرمود: اين آيه در باره مردى است كه داراى دو همسر باشد يكى از آن دو پير و يا زشت باشد و شوهر از او جدا شود و خود او بر اين معنا مصالحه كند كه شوهر يك شب نزد او و چند شب نزد ديگرى باشد، در صورتى كه بر اين معنا رضايت داشته باشد و آن را از طلاق و جدائى بهتر بداند اشكالى متوجه او نيست و هر گاه از اين مصالحه برگشت ، شوهرش بايد تساوى را بين آن دو رعايت كند.

و در كافى به سند خود از حلبى از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه گفت : از آن جناب از معناى كلام خداى عزّوجلّ پرسيدم كه مى فرمايد: (و ان امراة خافت من بعلها نشوزا او اعراضا) فرمود: منظور زنى است كه در عقد مردى قرار دارد كه او را دوست نمى دارد و به او مى گويد من مى خواهم تو را طلاق بدهم ، زن به او مى گويد: اين كار رامكن كه من از شماتت دشمنان كراهت دارم و ليكن در باره حق اضطجاع و هم خوابگى من اختيار را به تو واگذار مى كنم و در آن باره هر طورى كه ميل دارى عمل كن و از اين حق گذشته هر حق ديگرى كه دارم به تو مى بخشم كه تو مرا به همين نحو نگه دارى و طلاقم ندهى ، اين است منظور از كلام خداى تعالى كه مى فرمايد: (فلا جناح عليهما ان يصلحا بينهما صلحا) و صلح همين است .

مولف : در اين معنا روايات ديگرى هست كه صاحب كافى و عياشى آنها را نقل كرده اند.

و در تفسير قمى در ذيل جمله : (و احضرت الانفس الشح ) روايت آورده كه معصوم (عليه السلام ) فرمود: هر كسى داراى بخل هست ، چيزى كه هست بعضى بخل را اختيار مى كنند و بعضى نمى كنند، (به همين جهت در رواياتى كه بخل را مذمت مى كند قيد مطاع را مى آورد و مى فرمايد: آن بخلى مذموم است كه اطاعتش كنى (مترجم )).

و در تفسير عياشى از هشام بن سالم از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در ذيل آيه : (و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النساء و لو حرصتم )فرمود: اين عدالتى كه مى فرمايد: شما نمى توانيد آن را بين زنان برقرار سازيد عدالت در ميل و محبت درونى است .

سؤال ابن اءبى العوجاء از هشام بن حكم وحلّ آن توسط امام صادق (ع)

و در كافى به سند خود از نوح بن شعيب و محمد بن حسن روايت كرده كه گفت : ابن ابى العوجاء از هشام بن حكم سوالهائى كرد از آن جمله گفت : مگر نه اين است كه خداى تعالى حكيم است ؟ هشام گفت : بله او از هر حكيمى حكيم تر است ، ابن ابى العوجاء گفت : اگر چنين است پس بگو ببينيم چگونه از يك طرف فرموده : (فانكحوا ما طاب لكم من النساءمثنى و ثلاث و رباع فان خفتم ان لا تعدلوا فواحده )، مگر گرفتن دو زن و سه زن و چهار زن حكم شرعى او نيست ؟ گفت : آرى ، پرسيد: پس چرا با اينكه در اين آيه مى فرمايد: اگر ترسيديد كه نتوانيد عدالت را برقرار كنيد فقط به يك زن اكتفا كنيد؟ در آيه اى ديگر فرموده : (و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النساء و لو حرصتم فلا تميلوا كل الميل فتذروها كالمعلقه )؟ آن كدام حكيم است كه اينطور سخن بگويد، از يك طرف گرفتن زنان متعدد را براى كسانى كه بتوانند رعايت عدالت را بكنند تجويز كند و از سوى ديگر بگويد: اصلا شما نمى توانيد عدالت را برقرار سازيد؟ هشام نتوانست جواب بدهد ناگزير به مدينه كوچ كرد و به حضور حضرت صادق (عليه السلام ) شرفياب شد، حضرت پرسيد: چطور در غير موسم حج به مدينه آمده اى ؟ عرضه داشت : بله فدايت شوم مساله مشكلى پيش آمد، ابن ابى العوجاء سوالى از من كرد كه در جوابش ماندم ، امام (عليه السلام ) پرسيد: آن سوال چه بود ؟ هشام قصه را باز گفت .

امام صادق (عليه السلام ) فرمود: اما آيه : (فانكحوا ما طاب لكم من النساء مثنى و ثلاث و رباع فان خفتم ان لا تعدلوا فواحده )، مربوط به نفقه است مى فرمايد: اگر نمى توانيد نفقه چند همسر را بطور مساوى بدهيد به يك زن اكتفا كنيد و اما آيه شريفه : (و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النساء و لو حرصتم فلا تميلوا كل الميل فتذروها كالمعلقه )، مربوط به ميل درونى و محبت به زنان است كه هيچكس ‍ نمى تواند محبت درونى خود را بين چند همسر بطور مساوى تقسيم كند و چنين چيزى در شرع واجب هم نشده است تا با آيه قبلى منافات داشته باشد.

راوى مى گويد: همينكه هشام اين جواب را براى ابن ابى العوجاء آورد، او گفت : به خدا سوگند اين پاسخ از خودت نيست .

مولف : نظير اين حديث از قمى نيز روايت شده كه او گفته : بعضى از زنديق ها از ابى - جعفراحول از همين مساله سوال كرد و ابو جعفر به مدينه سفر كرد و از امام صادق (عليه السلام ) از آن سوال نمود و امام مثل همان جواب بالا را به وى داد و ابو جعفر برگشته ، پاسخ زنديق را بداد و آن زنديق نيز گفت : كه اين پاسخ را از حجاز گرفته ، با خود آورده اى .

و در مجمع در ذيل جمله : (فتذروها كالمعلقه ) گفته است : معنايش اين است كه آن زنى را كه دوست نداريد آنچنان رها كنيد كه مثل زنى شود كه نه شوهر دارد و نه بى شوهر است ، آنگاه گفت : اين معنا از امام باقر و امام صادق (عليهما السلام ) روايت شده .

و در همان كتاب روايتى نقل كرده كه مى گويد: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) همواره ايام خود را بين زنان تقسيم مى كرد و آنگاه مى فرمود: اللّهم ... بارالها اين تقسيم من بود در آنچه مالكش بودم پس مرا در آنچه تو مالكش هستى و من نيستم ملامت مكن .

مولف : اين روايت را بيشتر مفسرين و صاحبان جوامع نقل كرده اند، آن هم به چند طريق و مراد از جمله : (آنچه تو مالكى و من نيستم ) همان محبت قلبى است كه خداى تعالى در دلها مى افكند (همچنانكه آيه :((و جعل بينهما موده و رحمه )) نيز بر آن دلالت دارد و ليكن در اين حديث اشكالى هست و آن اين است كه خداى تعالى اجل از آن است كه كسى رادر آنچه كه مالكش نيست ملامت كند، همچنانكه خودش فرموده بود: (لا يكلف اللّه نفسا الا ما آتيها) و شان رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) هم اجل از اين است كه خداى تعالى را به چنين جلالى نشناسد و چگونه ممكن است با اينكه آن جناب از هر كس ديگر آشناتر است به مقام پروردگارش ، مع ذلك از خداى تعالى رفتارى را بخواهد كه خود او منره از داشتن چنين رفتارى است .

و در كافى به سند خود از ابن ابى ليلى روايت آورده كه گفت : عاصم بن حميد برايم حديث كرد و گفت : نزد امام صادق (عليه السلام ) بودم كه مردى به حضورش آمد و از فقر و حاجت شكايت كرد، حضرت فرمود: براى اينكه فقر و حاجتت زايل گردد ازدواج كن ، آن مرد ازدواج كرد و فقرش شديدتر شد، لاجرم به حضور امام صادق (عليه السلام ) آمد، حضرت پرسيد: حال و روزت چگونه است ؟ آن مرد عرضه داشت : بدتر از سابق شدم ، فرمود: حال زن را رها كن و از او جدا شو و آن مرد چنان كرد و چيزى نگذشت كه ثروتمند شد، امام صادق (عليه السلام ) فرمود: من به تو دو دستور دادم كه خداى تعالى به آن دو امر كرده ، يك جا فرموده : (و انكحوا الايامى منكم ...) و جائى ديگر فرموده : (در صورت ناسازگارى از فقر نترسند) خداى تعالى زن شوهردار را روزى مى دهد، (زن ) بى شوهر را هم روزى مى دهد، مرد هم از بى زن شدن نهراسد، اى بسا خداى تعالى بهتر از اول را به او بدهد: (و ان يتفرقا يغن اللّه كلا من سعته ).

آيه 135 نساء

 135- يايها الذين ءامنوا كونوا قوامين بالقسط شهداءلله و لو على انفسكم او الولدين و الاقربين ان يكن غنيا او فقيرا فاللّه اولى بهما، فلا تتبعوا الهوى ان تعدلوا و ان تلووا او تعرضوا فان اللّه كان بما تعملون خبيرا

ترجمه آيه

هان اى كسانى كه ايمان آورده ايد ! عمل به عدالت را بپا داريد - از روشن ترين مصاديق آن اين است كه - طبق رضاى خدا شهادت دهيد، هر چند كه به ضرر خودتان و يا پدر و مادرتان و خويشاوندانتان باشد، ثروت توانگر، و دلسوزى در حق فقير وادارتان نسازد به اينكه بر خلاف حق شهادت دهيد، چون خدا از تو، به آن دو مهربانتر است ، پس هوا و هوس را پيروى مكنيد كه بيم آن هست از راه حق منحرف شويد و بدانيد كه اگر شهادت را تحريف كنيد و يا اصلا شهادت ندهيد خدا بدانچه مى كنيد آگاه است (135)

بيان آيه

يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين بالقسط شهداءلله

كلمه (قسط) به معناى عدل است و قيام به قسط به معناى عمل به قسط و تحفظ بر آن است ، پس مراد از (قوامين بالقسط)، (قائمين به قسط) است البته قائمينى كه قيامشان به قسط تام و كامل ترين قيام است ، (چون قوام صيغه مبالغه است و به آيه چنين معنائى مى دهد) آرى مبالغه در قيام به همين است كه شخص قوام به قسط كمال مراقبت را بخرج تا به انگيره اى از هواى نفس يا عاطفه يا ترس و يا طمع و يا غيره از راه وسط و عادلانه عدول نكند و به راه ظلم نيفتد.

بيان آيه شريفه مربوط به گواهى دادن

و اين صفت زود اثرترين عوامل و كامل ترين اسباب براى پيروى حق و حفظ آن از پايمال شدن است و البته اين قيام به قسط براى خود آثار و شاخه ها و لوازمى دارد، يكى از شاخه هاى آن اين است كه شخص قوام به قسط ديگر دروغ نمى گويد و شهادت به ناحق نمى دهد.

و از اين جا روشن مى شود كه علت اينكه در اين آيه (كه غرض از آن بيان حكم شهادت است ) قبل از پرداختن به اصل غرض صفت قوام بالقسط را آورد، براى اين بوده كه خواسته است مطلب را به تدريج بيان كند، از بالا گرفته در دائره وسيعى حكم عمومى قيام به قسط را بيان كند، آنگاه به اصطلاح عوام به مساله مورد غرض گريز بزند، چون اين مساله يكى از فروعات آن صفت است ، پس كانه فرموده : (كونوا شهداءلله ) (گواهانى در راه خدا باشيد) و اين براى شما ميسر نمى شود مگر بعد از آنكه قوامين به قسط باشيد، ناگزير بايد نخست قوامين به قسط شويد تا بتوانيد گواهانى براى خداى تعالى بوده باشيد.

و در جمله : (شهداءلله )، حرف (لام ) به اصطلاح لام غايت است ، مى فرمايد: گواهانى باشيد و اين گواهيتان براى خدا باشد، يعنى در شهادت خود غايت و هدفى به جز رضاى خداى تعالى نداشته باشيد، همچنانكه در آيه شريفه : (و اقيموا الشهادة لله ) نيز (لام ) براى غايت آمده و معناى براى خدا بودن شهادت اين است كه شهادت مصداق پيروى حق و به خاطر اظهار حق و زنده كردن حق باشد، همچنانكه جمله : (فلا تتبعوا الهوى ان تعدلوا) (پس پيروى هوا مكنيد كه منحرف مى شويد) اين معنا را توضيح مى دهد.

و لو على انفسكم او الوالدين و الاقربين

يعنى به حق شهادت بدهيد هر چند كه بر خلاف نفع شخصيتان و يا منافع پدر و مادرتان و يا خويشاوندانتان باشد، پس زنهار كه علاقه شما به منافع شخصيتان و محبتى كه نسبت به والدين و خويشاوندان خود داريد شما را بر آن بدارد كه شهادت را يعنى آنچه را كه ديده ايد تحريف كنيد ويا از اداى آن مضايقه نمائيد، پس مراد از اينكه شهادت بر ضرر و يا بر ضرر والدين و يا خويشاوندان باشد اين است كه آنچه را كه ديده اى اگر بخواهى در مقام اداء بدون كم و كاست بگوئى به حال تو ضرر داشته باشد و يا به منافع والدين و خويشاوندانت لطمه بزند، حال چه اينكه مشهود عليه خود شاهد بدون واسطه باشد، مثل اينكه پدر شاهد يا انسانى ديگر نزاعى داشته باشد و شاهد عليه پدر خود و به نفع آن انسان شهادت دهد و يا آنكه تضرر شاهد از شهادت خودش با واسطه باشد، مثل اينكه دو نفر با يكديگر نزاع داشته باشند و شاهد صحنه اى به نفع يكى از آن دو را مشاهده و تحمل كرده باشد كه اگر در مقام اداى شهادت آن صحنه را بازگو كند خود شاهد نيز مانند مشهود عليه گرفتار مى شود.

ان يكن غنيا او فقيرا فاللّه اولى بهم

در اين جمله با اينكه غنى و فقير بطور ترديد آمده و فرموده :(چه اينكه مشهودله كه تو، به نفعش شهادت مى دهى توانگر باشد و چه فقير باشد) مع ذلك ضمير تثنيه به آن دو بر گردانده و فرموده : (خداى تعالى سزاوارتر به آن دو است )، با اينكه در يك واقعه ، شخص مشهودله ، يكى از آن دو است ، يعنى يا فقيراست يا غنى و هر دوى آنها نيست ، پس جاى اين سوال هست كه چرا ضمير تثنيه برگردانيده و چرا نفرمود: (فاللّه اولى به )؟.

جواب اين سوال اين است كه درست است كه در يك واقعه شخص مشهودله يا غنى است و يا فقير و نمى تواند هر دو باشد و ليكن از آنجائى كه سخن از مشهودله معينى نيست ، بلكه از مشهودله فرضى است و مشهودله فرضى در يك واقعه غنى و در واقعه اى ديگر فقير است ، لذا ضمير تثنيه را به مشهود له برگردانيده تا معنا چنين شود: (خداى تعالى اولاى به غنى است در غنايش و اولاى به فقير است در فقرش ).

اشاره به آثار نيكوى شهادت راست و آثار سوء شهادت به دروغ در اجتماع

و مراد - و خدا داناتر است - اين است كه زنهار كه غناى غنى ، شما را وادار نسازد به اينكه از حق منحرف شويد و فقر فقير هم ، شما ر ا وادار نكند به اينكه به خاطر دلسوزى نسبت به او به ناحق به نفع او شهادت دهيد، پس خداى تعالى اولاى به آن دو و مهربانتر از تو نسبت به آن دو است ، دليل مهربانتريش اين است كه حق را واجب الاتباع كرده و به سوى قسط و عدالت دعوت فرموده و معلوم است كه اگر در جامعه ، حق پيروى شود و قسط بپا داشته شود، آن مجتمع سر پاى خود خواهد ايستاد و از پا در نخواهد آمد و در نتيجه هم غنى و توانگر باقى مى ماند و از پاى در نمى آيد و هم حال فقير اصلاح مى گردد.

و يكى از اين دو طائفه هرچند كه در يك حادثه و يك نزاع اگر به ناحق به نفعش شهادت دهند در خصوص آن و اقعه بهره مند مى شود و حتى ممكن است در چند واقعه از شهادت به ناحق شاهدى خدانشناس بهره مند شود و ليكن اين شهادت هاى به ناحق باعث مى شود كه حق ضعيف گشته و عدالت در آن جامعه بميرد و معلوم است كه در چنين جامعه اى باطل نيرومند گشته و ظلم و جور جان مى گيرد و اين خود درد بى درمان جامعه و هلاك انسانيت است .

فلا تتبعوا الهوى ان تعدلوا

يعنى پيروى هوا مكنيد كه ترس آن هست كه از حق عدول كنيد و منحرف شويد، پس اينكه فرمود: (ان تعدلوا)، مجموع جمله مفعول له است و ممكن هم هست جمله با حرف لام تقديرى ، مجرور و تقدير كلام (لان تعدلوا) باشد.

و ان تلووا او تعرضوا فان اللّه كان بما تعملون خبيرا

كلمه (تلووا) از مصدر (لى ) است ولى به شهادت ، كنايه است از تحريف آن و از لى زبان يعنى پيچاندن زبان گرفته شده ، پس ‍ جمله : (و ان تلووا) معنايش اين است كه اگر به آنچه ديده ايد شهادت ندهيد بلكه آن را تحريف كنيد و جمله (او تعرضوا) به اين معنا است كه اصلا از دادن شهادت اعراض نموده ، آن را از اصل ترك كنيد.

بعضى از قاريان كلمه (تلوا) را با ضم لام و سكون واو خوانده اند به اين حساب كه از ماده : (ولى يلى ) و ا ز مصدر ولايت باشد و بنابراين معناى جمله چنين مى شود: (اگر متولى و عهده دار امر شهادت شديد و آن را به خوبى انجام داديد، خدا عملتان را مى بيند و اگر هم عهده دار نشديد و از اين كار سر برتافتيد، باز خداى تعالى اعمال شما را مى بيند و در هر دو صورت پاداشتان را مى دهد.

بحث روايتى (روايتى درباره سخن حق گفتن مؤمن به مؤمن)

در تفسير قمى آمده كه امام صادق (على ه السلام ) فرمود: مومن به گردن مومن ديگر هفت نوع حقوق دارد، از همه آنها واجب تر اين است به او حق بگويد، هر چند به ضرر خودش و يا والدينش باشد، پس به حسب اين حق ، مسلمان نمى تواند به خاطر نامبردگان از حق منحرف شود، آنگاه آيه : (فلا تتبعوا الهوى ان تعدلوا و ان تلووا او تعرضوا) استشهاد نموده ، در معناى جمله : (ان تعدلوا) فرمودند: يعنى از حق منحرف شويد.

مولف : در اين حديث نكته اى است و آن اين است كه معناى شهادت را عموميت داده ، و آن را شامل مطلق سخن حق گفتن دانسته ، چون امام (عليه السلام ) از جمله : (كونوا قوامين بالقسط) عموم را فهميده است .

و در مجمع البيان آمده كه بعضى گفته اند: معناى جمله : (ان تلووا)، (ان تبدلوا) است و معناى (او تعرضوا)، (او تكتموها) است و بنابراين قول كه از امام باقر (عليه السلام ) روايت شده معناى آيه چنين مى شود: (و اگر شهادت را مبدل كنيد و چيزى غير آنچه ديده ايد بگوئيد و يا به كلى آنچه را ديده ايد كتمان نموده ، بگوئيد: من اصلا چيزى نديده ام ، خداى تعالى به آنچه مى كنيد آگاه است ).

آيات 136 تا 147 نساء

 

 136- يايها الذين آمنوا آمنوا باللّه و رسوله و الكتاب الذى نزل على رسوله و الكتاب الذى انزل من قبل و من يكفر باللّه و ملائكته و كتبه و رسله و اليوم الاخر فقد ضل ضلالا بعيدا

 137- ان الذين آمنوا ثم كفروا ثم آمنوا ثم كفروا ثم ازدادوا كفرا لم يكن اللّه ليغفرلهم و لا ليهديهم سبيلا

 138- بشرالمنافقين بان لهم عذابا اليما

 139- الذين يتخذون الكافرين اولياء من دون المؤ منين ا يبتغون عندهم العزه فان العزه لله جميعا

 140- و قد نزل عليكم فى الكتاب ان اذا سمعتم آيات اللّه يكفر بها و يستهزء بها فلا تقعدوا معهم حتى يخوضوا فى حديث غيره انكم اذا مثلهم ان اللّه جامع المنافقين و الكافرين فى جهنم جميعا

 141- الذين يتربصون بكم فان كان لكم فتح من اللّه قالوا ا لم نكن معكم و ان كان للكافرين نصيب قالوا الم نستحوذ عليكم و نمنعكم من المؤ منين فاللّه يحكم بينكم يوم القيمه و لن يجعل اللّه للكافرين على المؤ منين سبيلا

 142- ان المنافقين يخادعون اللّه و هو خادعهم و اذا قاموا الى الصلوة قاموا كسالى يراءون الناس و لا يذكرون اللّه الا قليلا

 143- مذبذبين بين ذلك لا الى هولاء و لا الى هولاء و من يضلل اللّه فلن تجد له سبيلا

 144- يايها الذين آمنوا لا تتخذوا الكافرين اولياء من دون المؤ منين ا تريدون ان تجعلوا لله عليكم سلطانا مبينا

 145- ان المنافقين فى الدرك الاسفل من النار و لن تجد لهم نصيرا

 146- الا الذين تابوا و اصلحوا و اعتصموا باللّه و اخلصوا دينهم لله فاولئك مع المؤمنين و سوف يوت اللّه المؤ منين اجرا عظيما

 147- ما يفعل اللّه بعذابكم ان شكرتم و آمنتم و كان الله شاكرا عليما

ترجمه آيات

هان اى كسانى كه بطور اجمال ايمان آورده ايد، بطور تفصيل به خدا و رسول او و كتابهائى كه قبل از او نازل كرده ، ايمان آوريد و كسى كه به خداو فرشتگان او و كتابها و پيامبرانش و به روز جزا كفر بورزد، در ضلال افتاده است ، ضلالتى دور از طريق حق (136)

كسانى كه ايمان آوردند و باز كافر شدند، آنگاه دوباره ايمان آورده ، باز كافر شده اند و اين نوبت كفرشان زيادتر شد، خدا در صدد آمرزش آنان نيست و بنا ندارد به هيچ راهى (هر چند كوره راه ) هدايتشان كند (137)

منافقان را نويد بده كه عذابى الم انگيز دارند (138)

آنانكه به عوض مومنان ، منافقان را دوست خود مى گيرند از اين كار چه مى جويند؟ اگر عزت مى طلبند، بدانند كه عزت همه اش از آن خدا است (139)

(يكى از مظاهر عزتش همين است كه در سوره انعام آيه 168) اين معنا را بر شما نازل كرد كه هر گاه شنيديد به آيات خدا كفر ورزيده مى شود و به آن استهزاء مى كنند با آنان منشينيد تا به سخنى ديگر بپردازند و گر نه شما نيز مثل آنها خواهيد بود و بدانيد كه خدا كافران و منافقان را در جهنم فراهم خواهد آورد (140).

همان منافقان كه در انتظار فرصتند تا اگر فتحى از ناحيه خدا نصيب شما شود خود را از شما دانسته ، مى گويند: مگر مابا شما نبوديم و اگر نصيب كافران شود به آنان مى گويند: مگر نبود كه ما رهنمودهاى خود را به شما قبولانديم و نمى گذاشتيم به دين مؤ منين بگرويد، ولى خدا در قيامت بين شما حكم خواهد كرد و خدا تا ابد اجازه نداده كه كافران كمترين تسلطى بر مومنان داشته باشند (141)

منافقان با خدا نيرنگ مى كنند در حالى كه او فريب دهنده آنها است (كه نمى گذارد به راه حق برسند) علامت آنان اين است كه چون به نماز مى ايستند با ملال مى ايستند و چون در انظار مردم نماز مى خوانند ريا مى كنند و خدا را جز اندكى ياد نكنند (142)

ميان دو گروه مومن و كافر سرگردانند، نه با آن گروهند و نه با اين گروه و هر كس كه خدا گمراهش كند براى او راهى نمى يابى (143)

شما كه مومنيد به جاى مؤ منين كافران را دوست خود مگيريد، مگر مى خواهيد عليه خود براى خدا دليلى روشن پديد آريد؟(144)

منافقان در طبقه زيرين جهنمند وهرگز برايشان ياورى نخواهى يافت (145)

مگر آنها كه توبه كرده و به اصلاح خود گرايند و به خدا متوسل شده و دين خويش را براى خدا خالص كرده اند، آنان قرين مومنانند و خدا مومنان را پاداشى بزرگ خواهد داد(146)

اگر شكر خدا را بجاى آريد و به او ايمان بياوريد، خدا را با عذاب شما چه كار؟ كه خدا حقگزار و دانا است (147)

بيان آيات

يا ايها الذين آمنوا باللّه و رسوله و الكتاب الذى نزل على رسوله ...

در اين آيه شريفه مؤ منين را با اينكه ايمان آورده اند دستور مى دهد براى بار دوم ايمان بياورند و اينكه گفتيم براى بار دوم ايمان بياورند به خاطر دو قرينه بود، قرينه اول اينكه متعلق ايمان دوم را بطور تفصيل شرح مى دهد و مى فرمايد: به خدا و رسول او و كتاب او ايمان بياوريد ... و قرينه دوم اين است كه تهديد كرده كه اگر به تك تك اين جزئيات و تفاصيل ايمان نياوريد به ضلالتى بعيد گمراه شده ايد، پس معلوم مى شود كه مراد از ايمان اول ايمان بطور اجمال و سر بسته و در بسته است و مراد از ايمان دوم ، ايمان به تفاصيلى است كه در آيه بيان نموده

معناى جمله (يا ايها الذين آمنوا آمنوا) و اقوالى كه در اين مورد گفته شده است

و حاصل مضمون آيه اين است كه مؤ منين بايد ايمان سربسته و اجمالى خود را بر تك تك اين جزئيات بگسترند، براى اينكه اين جزئيات معارفى هستند كه به يكديگر مرتبط و وابسته اند و هر يك مستلزم بقيه است .

پس خداى سبحان كه معبودى به جز او نيست ، داراى اسماء حسنا و صفات عليائى است و همين خود باعث آن شده ، كه خلائقى خلق كند و آنها را به سوى آنچه مايه رشد آنان و سعادتشان است ارشاد و هدايت كند و سپس همه آنها را كه نسلا بعد نسل مى ميرند در روز جزا يك جا مبعوث نموده و به سزاى اعمالشان برساند و اين غرض وقتى حاصل مى شود كه رسولانى مبشر و بيم رسان مبعوث نموده ، كتابهائى با آنان نازل كند تا آن رسولان به وسيله آن كتب در بين مردم در آنچه اختلاف مى كنند حكم كنند و نيز در آن كتب معارف مبدا و معاد و اصول شرايع و احكام را براى خلق بيان كند.

پس ايمان به يكى از آن حقايق و معارف تمام نمى شود مگر با ايمان به همه آن معارف ، بدون اينكه يكى از آنها استثناء شده و در نتيجه به بعضى از آنها ايمان بياورند و به بعضى ديگر كفر بورزند كه اگر چنين كنند در حقيقت به همه كفر ورزيده اند، چيزى كه هست اگر علنى باشد، كافر و اگر باطنى باشد، منافق خواهند بود.

و يكى از مصاديق نفاق اين است كه مومنى كه اظهار ايمان مى كند روش و مسيرى را پيش بگيرد كه در آخر منتهى شود به رد بعضى از آن معارف و احكام ، مثلا از مجتمع مؤ منين كنار بكشد و به طرف مجتمع كفار نزديك گردد و آنها را دوست خود بگيرد و خرده گيرى هائى كه آنان به دين و اهل ايمان دارند تصديق كند و يا اعتراض و استهزائى كه آنان نسبت به حق و اهل حق دارند بپذيرد و به همين جهت بوده كه خداى تعالى بعد از اين آيه متعرض حال منافقين شده و آنان را به عذاب اليم تهديد كرده است .

اين معنائى كه ما براى آيه مورد بحث كرديم ، معنائى است كه ظاهر آيه بدان حكم مى كند و درست ترين معنا و موجه ترين وجوهى است كه براى آيه ذكر كرده اند، از آن جمله بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از جمله : (يا ايها الذين آمنوا آمنوا...) اين است كه (هان اى كسانى كه در ظاهر ايمان آورده و به خدا و رسول او اقرار كرده ايد، در باطن نيز اقرار كنيد تا ظاهر شما با باطنتان موافق باشد.

بعضى ديگر گفته اند: معناى جمله : (آمنوا - ايمان بياوريد)، (اثبتوا على ايمانكم ) است يعنى هان اى كسانى كه ايمان آورده ايد بر ايمان خود استوار و پاى بر جا بمانيد و دست از ايمان بر نداريد.

بعضى ديگر گفته اند: اصلا خطاب در اين آيه متوجه مسلمين نيست تا اشكال شود چه معنا دارد كه به دارندگان ايمان بفرمايد: ايمان بياوريد بلكه خطاب متوجه مؤ منين از يهود و نصارا است و معناى آيه اين است كه : (هان اى كسان ى كه به تورات و انجيل و آورندگان آند و ايمان داريد، به خدا و رسول او يعنى خاتم الانبياء (صلى اللّه عليه و آله ) و نيز به كتابى كه بر آن جناب نازل شده يعنى قرآن كريم ايمان بياوريد.

و اين وجوهى كه ملاحظه فرموديد هر چند در جاى خود صحيح است و ليكن قرائن كلاميه دلالت بر خلاف آن دارد و از همه اين وجوه بى پايه تر، وجه اخير است .

و من يكفر باللّه و ملائكته و كتبه و رسله و اليوم الاخر فقد ضل ضلالا بعيدا

از آنجا كه قسمت اول آيه شريفه كه مى فرمود: (يا ايها الذين آمنوا آمنوا...من قبل )، دعوت به اين بود كه بين همه جزئيات معارف كه ذكر شده جمع كنند و به همه ايمان بياورند به اين دليل ادعائى كه اجزاى اين مجموعه كه نامش اسلام است همه به هم مربوط است و ممكن نيست يكى از ديگر اجزاء جدا شود، بدين جهت تفصيل دوم - كه همين جمله مورد بحث است - معناى ترديد را به خود گرفته ، اينطور مى فهماند كه هر كس به مجموع اين مجموعه ايمان نياورد به گمراهى بعيدى گمراه شده ، چه اينكه به خدا كفر بورزد يا به ملائكه او و يا به كتب او و يا به رسل او و يا به روز جزا، هر كس به يكى از اينها كفر بورزد كافر است و به گمراهى بعيدى گمراه شده .

پس مراد از (واو) عاطفه كه چهار بار در آيه تكرار شده ، (واو) جمع نيست تا در نتيجه همه نامبرده ها، موضوع واحدى براى حكمى واحد بشوند، يعنى محكوم به حكم كفر كسى باشد كه به همه اين چهار چيز كفر بورزد و اما اگر به يكى از اينها ايمان و به سه تاى ديگر كافر باشد كافر نيست ، نه ، بلكه (واو) در اينجا به معناى (اءو) است و در حقيقت آيه در معناى اين است كه فرموده باشد: (ومن يكفر باللّه او ملائكته او كتبه او رسله او بيوم الاخر فقد ضل ضلالا بعيدا)، چون آيات قرآنى ناطق است بر اينكه هر كس به يكى از اين معارف كفر بورزد - هر چند كه به بقيه ايمان داشته باشد - كافر است .

توبه و مغفرت الهى ؛ طبعا و عادتا شامل كسانى كه براى بار دوم به كفر بگروندنمى شود

ان الذين آمنوا ثم كفروا ثم آمنوا ثم كفروا ثم ازدادوا كفرا لم يكن اللّه ليغفر لهم و لا ليهديهم سبيلا

اين آيه شريفه اگر به تنهائى و بريده از ما قبل و ما بعدش ملاحظه شود دلالت مى كند بر كيفرى كه خداى تعالى مرتدين را در صورتى كه ارتداد آنها تكرار شود با آن كيفر مى دهد و تكرار ارتداد به اين است كه بعد از آنكه به اسلام ايمان آوردند بار ديگر كفر بورزند، سپس براى بار دوم ايمان بياورند و بعد از آن دوباره كافر شوند و اين بار كفر خود را زيادتر كنند، خداى سبحان در اين آيه اينگونه افراد را كه چنين وضعى دارند تهديد كرده ، به اينكه ديگر آنان را نخواهد آمرزيد و به سوى راه هدايت نخواهد كرد به اين معنا كه اميد نمى رود رحمتى كه از خدا متوقع است شامل حال آنان بگردد زيرا استقرار بر ايمان ندارند و امر خدا را ملعبه اى براى بازى و سرگرمى خود قرار دادند و كسى كه حالش چنين حالى است طبعا ثبات قدمى بر ايمان جدى و ايمانى كه از آنان قبول شود ندارند، آرى به حسب طبع چنينند، هر چند كه اگر ايمان جدى بياورند مغفرت و هدايت خداى تعالى شامل حالشان مى شود، چون توبه كردن يعنى ايمان واقعى آوردن چيزى نيست كه خداى تعالى آن را در هيچ حالى قبول نكند.

آرى خداى تعالى وعده داده كه چنين توبه اى را قبول كند و ما در سابق يعنى در تفسير آيه شريفه : (انما التوبة على اللّه ...) در جلد چهارم اين كتاب پيرامون آن بحث كرديم .

پس اگر در اين آيه شريفه حكم كرده به اينكه از رحمت و مغفرت خدا محرومند، حكمى است كه بر حسب جريان طبع و عادت و به ملاحظه آن صادر فرموده ، نه اينكه خواسته باشد بفرمايد: از ميان اينگونه افراد حتى يك نفر هم مستثناء نيست و بطور ندرت هم فردى از اين طائفه پيدا نمى شود كه موفق به ايمان صحيح و استقامت در برابر آن گردد، همچنانكه اين معنا يعنى استثناء پذيرى مطلب از آيه زير نيز استفاده مى شود، توجه فرمائيد: (كيف يهدى اللّه قوما كفروا بعد ايمانهم و شهدوا ان الرسول حق و جاءهم البينات و اللّه لا يهدى القوم الظالمين ...الا الذين تابوا من بعد ذلك و اصلحوا فان اللّه غفور رحيم ، ان الذين كفروا بعد ايمانهم ثم ازدادوا كفرا لن تقبل توبتهم و اولئك هم الضالون ).

و اين آيات بطورى كه ملاحظه مى كنيد از زمره كسانى كه بعد از ايمان آوردن كافر مى شوند و در نتيجه مشمول مغفرت و هدايت نمى گردند افرادى را استثناء كرده و در عين اينكه افرادى را استثناء كرده ، قبول توبه افرادى ديگر را كه بعد از ارتداد كفر خود را بيشتر مى كنند نفى مى كنند و اول اين آيات در باره همين افراد است كه بعد از ايمان آوردن و به حقانيت رسول شهادت دادن و بعد از ظاهر شدن آياتى بينات ، كفر ورزيدند، اين كفر ورزيدن و ارتدا جز از راه عناد و لجاجت نمى تواند باشد و وقتى اين كفر رو به زيادى مى گذارد كه عناد و طغيان در دلها مستقر و جايگير شود، و طغيان و استكبار جائى در دلها براى قبول حق باقى نگذارد و معلوم است كه از چنين افرادى و دارندگان چنين حالى عادتا توبه و برگشت به سوى خدا محقق نمى شود.

همه اينها كه تا اينجا گفته شد - همانطور كه قبلا اشاره كرديم - به مقتضاى خود آيه شريفه و با قطع نظر از قبل و بعد آن بود و اما اگر آيه شريفه را با قبل و بعد آن ، مورد دقت قرار دهيم و بايد هم چنين كنيم ، زيرا آيات خالى از ظهور و تا حدودى خالى از دلالت بر اين معنا نيست كه آيات ، سياقى واحد دارند و به يكديگر متصلند در اين صورت بايد بگوئيم جمله : (ان الذين آمنوا ثم كفروا...) در مقام تعليل براى جمله : (و من يكفر باللّه ... فقد ضل ضلالا بعيدا) مى باشد و اين دو آيه شريفه داراى يك مصداقند به اين معنا كه مصداق جمله دومى و يا به عبارت ديگر آن كسى كه به خدا و ملائكه او و كتب او و رسولان او و به روز جزا كفر مى ورزد همان كسى است كه جمله اول در باره او سخن گفته ، يعنى همان كسى است كه اول ايمان آورده و سپس كفر ورزيده و باز ايمان آورده ، و براى بار دوم كفر ورزيده و كفر خود را بيشتر هم كرده و نيز مصداق آيه دومى طائفه اى از منافقين است كه آيه بعد متعرض حال آنان شده ، مى فرمايد (بشر المنافقين بان لهم عذابا اليما)

احتمالاتى كه در معناى (دور بار ايمان آوردن و سپس كفر ورزيدن) مى رود

و بنابراين معنا مراد از جمله : (ان الذين آمنوا ثم كفروا...) چيز ديگرى مى شود و يا به عبارت ديگر چيرهاى ديگرى مى شود و اين بستگى دارد به اينكه ما آيه (يا ايها الذين آمنوا آمنوا باللّه و رسوله ) را كه مفسر آن است چگونه تفسير كنيم و از تفسيرهائى كه براى آن شده و قبلا نقل شد كدام را بپذيريم .

اگر اينطور تفسيرش كنيم كه : (هان اى كسانى كه در ظاهر به خدا و رسولش ايمان آورده ايد، در باطن نيز ايمان بياوريد،) در اين صورت معناى ايمان آوردن و سپس كفر ورزيدن و باز ايمان آوردن و بار ديگر كفر ورزيدن در آيه مورد بحث همان حالتى خواهد بود كه منافقين دائما گرفتار آنند، وقتى مؤ منين را مى بينند مومن مى شوند و چون كفار را مى بينند كافر مى شوند.

و اگر آيه مذكور را اينطور معنا كنيم كه : (هان اى كسانى كه ايمان آورده ايد بر ايمان خود استوار باشيد، آن وقت مراد از ايمان آوردن و سپس كفر ورزيدن و باز ايمان آوردن و باز كفر ورزيدن همان ارتداد پى در پى است كه همه معنايش را مى دانند.

و اگر آيه مذكور را اينطو ر معنا كنيم كه : (هان اى يهود و نصارا كه ادعاى ايمان مى كنيد، به اسلام و خدا و رسول اسلام ايمان بياوريد) قهرا معناى (ايمان و كفر و باز ايمان و باز كفر ورزيدن )، ايمان به موسى و كفر به آن جناب و گوساله پرستيدن و سپس ‍ ايمان به عزيز، يا به عيسى و سپس كفر ورزيدن به وى و در آخر كفر را زيادتر كردن با كفر به رسالت رسول اسلام كه موسى و عيسى (عليهما السلام ) به آمدنش خبر داده اند، خواهد بود، همچنانكه بعضى از مفسرين اين را گفته اند.

و اگر چنانچه آيه مذكور را اينطور معنا كنيم كه : (هان اى كسانى كه بطور سر بسته و اجمال اسلام را پذيرفته و به آن ايمان آورده ايد، ايمان خود را به تفاصيل و جزئيات حقائق اسلام بگسترانيد) كه مختار ما همين معنا بود و ما آن را از آيه شريفه استظهار كرديم ، در اين صورت آيه مورد بحث تعليلى خواهد بود كه منطبق بر حال منافقينى است كه آيه شريفه بعد (الذين يتخذون الكافرين اولياء من دون المؤ منين ) وضع آنها را تفسير و بيان مى كند، چون كسى كه با كفار اتصال داشته باشد، قهرا از مجتمع مؤ منين جدا مى شود و چنين كسى ممكن نيست در مجالس و محافل كفار حاضر نشود و با آنها انس و علاقه نداشته باشد و سخنانى كه آنها با يكديگر مذاكره مى كنند و قهرا سخنانى است كه مورد رضاى خداى سبحان نيست تصديق نكند، و تهمت ها كه به دين مى زنند و طعنه ها كه به اهل دين مى زنند و استهزاء و مسخره هائى كه از اهل دين مى كنند، تصديق نكند.

پس چنين افرادى وقتى به مؤ منين بر بخورند و در پاره اى از شعائر دين با آنها شركت جويند، به آن شعائر ايمان مى آورند و هر گاه به مشركين و كفار برخورد كنند و تهمت ها و سخريه هاى آنان را ببينند امضا مى كنند و در نتيجه كافر مى شوند، پس اينگونه افراد بطور دائم در حال ايمان آوردن و سپس كافر شدن و باز ايمان آوردن و بازكافر شدنند تا وقتى كه اين رفتار و خصلت ، صفت درونى آنها شود، آن وقتى است كه كفر باطنيشان رو به زيادت مى گذارد، اين آن معنائى است كه ما از آيه با در نظر گرفتن قبل و بعد آن مى فهميم - و خدا داناتر است -.

و چنين افرادى كه همواره مبتلا به اختلاف احوال هستند و بر يك حالت استقرار ندارند، قهرا توبه هم ندارد ، براى اينكه بر يك حالت مثلا بر حالت ندامت كه همان توبه است استقرار ندارند.

بله اگر از كرده خود پشيمان بشوند و بر اين پشيمانى استقرار داشته باشند بطورى كه ديگر آن تزلزل و اختلاف احوال را نداشته باشند و بيدى نباشند كه به هر بادى مى لرزد، البته توبه شان قبول مى شود.

و به همين جهت است كه خداى تعالى توبه مقبول از مثل چنين منافقانى را مقيد به قيدهائى كرده كه ديگر مجال براى تزلزل و دگرگونگى نگذاشته ، در استثنائى كه مى آيد فرموده : (الا الذين تابوا و اصلحوا و اعتصموا باللّه و اخلصوا دينهم لله ...) يعنى مگر كسانى كه توبه كنند و بعد از توبه ، آنچه از آنان فاسد شده اصلاح كنند و خود را از ترس انحراف به دامن خدا بيفكنند و دين خود را خالص براى خدا سازند...

تهديد برخى از مؤمنين كه كافران را دوست و ولى خود مى گيرند و با آنان مجالست و مخالطت مى كنند

بشر المنافقين بان لهم عذابا اليما الذين يتخذون ...

اين آيه شريفه تهديدى است براى منافقين كه آنان را به دوستى با كفار و بريدن از مؤ منين توصيف كرده و اين وصف از نظر مصداق اعم از منافقين است كه دلهايشان ايمان نياورده و تنها به لقلقه زبان تظاهر به ايمان مى كنند و شامل يك عده از مؤ منين نيز مى شود، آن مؤ منين ى كه همواره مبتلاى به دوستى با كفارند و به ظاهر از جماعت مؤ منين فاصله مى گيرند ولى در باطن با آنان اتصال دارند و اينگونه از مؤ منين حتى در زمان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نيز بودند.

و اين خود تا حدى مويد اين احتمال است كه منظور از اين منافقين ، منافقين معروف يعنى كفار باطنى و مسلمانان ظاهرى نباشد بلكه منظور بعضى از مؤ منين باشد كه به جاى مؤ منين ، كفار را اولياى خود مى گرفتند، مويد ديگر اين احتمال ظاهر، آيه بعدى است كه مى فرمايد: (و قد نزل عليكم فى الكتاب ان اذا سمعتم ... انكم اذا مثلهم )، چون اين آيه كه خطابش به مؤ منين است براى مؤ منين تهديد منافقين را بيان مى كند و مويد ديگر آن توصيفى است كه خداى تعالى در جمله : (و لا يذكرون اللّه الا قليلا) از منافقين مى كند كه در حال نفاقشان چه وضعى دارند، براى اينكه در اين جمله ياد خدا به معناى واقعى و باطنى را براى انسانهاى مورد نظر اثبات نموده ، از باب توبيخ مى فرمايد: خيلى كم به ياد خدا مى افتند و انطباق چنين توصيفى با منافقينى كه اصلا در دل ايمان نياورده اند بعيد است .

ايبتغون عندهم العزه فان العزة لله جميعا

استفهام در اين آيه انكارى است ، و پاسخى است كه انكار را توجيه نموده ، مى فهماند عزت خود يكى از فروع ملك است ، و معلوم است كه وقتى مالك حقيقى جز خداى تعالى كسى نباشد، عزت نيز خاص او خواهد بود. همچنانكه خود فرموده : (قل اللّهم مالك الملك توتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء).

و قد نزل عليكم فى الكتاب ان اذا سمعتم ...مثلهم ...

منظور از آنچه نازل شده در كتاب آياتى است كه در سوره انعام آمده مى فرمايد: (و اذا رايت الذين يخوضون فى آياتنا فاعرض عنهم ، حتى يخوضوا فى حديث غيره و اما ينسينك الشيطان فلا تقعد بعد الذكرى مع القوم الظالمين )، به دليل اينكه سوره انعام قبل ازسوره نساء در مكه نازل شد و نساء در مدينه نازل گرديد و از اينكه در آيه مورد بحث به آيه سوره انعام اشاره كرده ، اين معنا استفاده مى شود كه آنچه از خطاب هاى قرآنى كه متوجه به شخص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) شده ، در حقيقت منظور از آنها همه امت است .

و اينكه فرمود: (انكم اذا مثلهم ) تعليلى است براى نهى ، مى خواهد بفرمايد: اگر شما مسلمين را نهى كرديم از نشست و برخاست با افراد ايرادگير، براى اين بود كه مجالست موثر است و در اثر آن شما نيز مثل آنان خواهيد شد واينكه فرمود: (ان اللّه جامع المنافقين و الكافرين فى جهنم جميعا)، وجه تماثل را بيان مى كند و مى فرمايد: اين تماثل از نظر خاتمه امر است كه هم شما و هم آنان بر جهنم جمع خواهيد شد.

الذين يتربصون بكم فان كان لكم فتح من اللّه ...

كلمه (تربص ) به معناى انتظار و كلمه : (استحواذ) به معناى غلبه و تسلط است و اين وصف ديگرى براى اين منافقين است كه رابطه اتصال بين دو طائفه مؤ منين و كافران را حفظ نموده ، هم از اين طائفه مى دوشند و هم از آن طائفه ، تا ببينى كداميك از دو طائفه پولدارتر باشد و يا برد با كداميك از آن دو باشد، اگر برد با مؤ منين بود مى گويند: ما با شما و از مؤ منين هستيم و بايد كه از اين قتح و فيروزى و از اين غنيمت ها و ساير فوائد جنگ سهمى براى ما منظور بشود و اگر برد با كفار باشد، مى گويند: مگر اين ما نبوديم كه شما را بر مؤ منين غلبه داده ونگذاشتيم مؤ منين به شما آسيبى برسانند؟

و نيز نگذاشتيم مؤ منين ايمان خود را به خورد شما داده ، شما را به خود متصل سازند؟ پس بنابراين بايد كه سهمى از آنچه نصيب شما شده به ما بدهيد و يا مى گويند: ما بر شما منت داريم ، براى اينكه اين بهره ها را ما نصيب شما كرديم .

بعضى از مفسرين گفته اند: اگر برد و پيروزى مؤ منين را فتح خوانده و پيروزى كفار را نصيب دانسته ، براى اين بوده كه پيروزى كفار را تحقير كند و بفهماند پيروزى كفار، پيروزى واقعى نيست بلكه امرى است موهوم و از نظر عقل و واقعيت ارزشى قابل اعتنا ندارد، آن هم بعد از آنكه خداى تعالى مؤمنين را وعده داده كه فتح واقعى از آنان است و او ولى و سرپرست ايشان است و شايد همين نكته باعث شده كه فتح را به خداى تعالى نسبت داده ولى نصيب را نسبت نداده .

فاللّه يحكم بينكم يوم القيمه ، و لن يجعل اللّه للكافرين على المؤمنين سبيلا

خطاب (كم شما) در اين جمله متوجه مؤ منين است ، هر چند كه پر آن منافقين و كفار را نيز مى گيرد

مراد از نفى سبيل در جمله : (لن يجعل الله للكافرين على المؤمنين سبيلا)

و اما اينكه فرمود: (و خداى تعالى هرگز كفار را ما فوق مؤ منين و مسلط بر آنان قرار نمى دهد، معنايش اين است كه حكم از امروز به نفع مؤ منين و عليه كافران است و تا ابد نيز چنين خواهد بود و هرگز به عكس نمى شود و اين خود اعلامى است به منافقين كه ديگر براى ابد از اينكه به هدف شوم خود برسند مايوس باشند و به حكم اين آيه در همه دوره ها بالاخره فتح و فيروزى از آن مؤ منين و عليه كافران خواهد بود.

احتمال هم دارد كه نفى (سبيل ) اعم از تسلط در دنيا باشد يعنى منظور اين باشد كه كفار نه در دنيا مسلط بر مؤ منين مى شوند و نه در آخرت ، و مؤ منين به اذن خدا دائما غالبند، البته مادام كه ملتزم به لوازم ايمان خود باشند، همچنانكه در جاى ديگر اين وعده را صريحا داده و فرموده : (و لا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون ان كنتم مؤ منين ).

معناى خدعه منافقين به خدا و خدعه خدا به آنان و ذكر چند صفت از اوصاف منافقين

 

ان المنافقين يخادعون اللّه و هو خادعهم

كلمه : (مخادعه ) كه فعل مضارع (يخادعون ) از آن گرفته شده به معناى بسيار خدعه كردن و خدعه هاى سخت كردن است ، البته اين در صورتى است كه بگوئيم : زيادتربودن مبانى دلالت مى كند بر زيادى معانى (و همينطور هم هست ، زيرا كسى كه بسيار خدعه مى كند در خدعه كردن مهارت پيدا نموده ، خدعه هائى شديدتر و ماهرانه تر مى كند).

جمله : (و هو خادعهم ) در موضع حال است و موقعيت حال را دارد و چنين مى فهماند كه منافقين با خداى تعالى خدعه مى كنند، در حالى كه او با همين عمل آنان ، آنان را خدعه مى كند و برگشت معنا به اين مى شود كه اين منافقين با اعمالى كه ناشى از نفاقشان است يعنى با اظهار ايمان كردن در نزد مؤ منين و خود را به آنان نزديك كردن و حضور در مجالس و محافل آنان مى خواهند خدا را (و يا به عبارتى ديگر پيغمبر ومؤ منين را) خدعه كنند تا با ايمان ظاهرى و اعمال خالى از حقيقت خود از قبل آنان استفاده نمايند و بيچاره ها نمى دانند كه آن كسى كه راه را براى اينگونه نيرنگها براى آنان باز كرده و جلوى آنان را نگرفته ، همان خداى سبحان است و همين خود، خدعه اى است از خداى تعالى نسبت به ايشان و مجازاتى است در برابر سوء نيات و اعمال زشت پنهانيشان ، پس خدعه منافقين عينا همان خدعه خداى تعالى به ايشان است .

و اذا قاموا الى الصلوة قاموا كسالى يراون الناس و لا يذكرون اللّه الا قليلا

اين جمله وصف ديگرى است از اوصاف منافقين و آن اين است كه وقتى به نماز مى ايستند اولا به حالت كسالت مى ايستند و پيدااست كه هيچ اشتها و ميلى به نماز ندارند ودر ثانى همه در صدد آنند كه به مردم بفهمانند كه ما نماز خوانيم ، با اينكه نماز برترين عبادتى است كه خداى تعالى در آن ذكر و يادآورى مى شود و اگر به راستى دلهايشان علقه و محبتى به پروردگارشان مى داشت و به او ايمان مى داشت ، در توجه به سوى خدا و در ذكر خدا دچار كسالت و سستى نمى شدند و عمل خود را به قصد ريا و نشان دادن به مردم انجام نمى دادند و در عوض بسيار خدا را به ياد مى آوردند، آرى قلب به هر چه تعلق داشته باشد و خاطر آدمى به هر چه مشغول باشد، دائما به ياد همو خواهد بود.

مذبذبين بين ذلك لا الى هولاء و لا الى هولاء

در مجمع البيان گفته است : وقتى عرب مى گويد: (ذبذبته فذبذب ) منظورش اين است كه من فلان چيز را حركت دادم و او به حركت در آمد، پس اين ماده مثل تحريك چيزى است كه آويزان باشد، اين بود گفتار مرحوم طبرسى .

پس بنا به گفته وى مذبذب بودن هر چيزى به معناى آمد و شد كردن آن بين دو طرف است بدون اينكه آن چيز تعلقى و وابستگى به يكى از آن دو طرف داشته باشد.

و اين خود صفت منافقين است كه بين مؤ منين و بين كفار آمد و شد دارد، نه به كفار بستگى و تعلق دارند و نه به مؤ منين (لا الى هولاء) يعنى نه به طرف مؤ منين به تنهائى ، تا مومن حقيقى باشند، (و لاالى هولاء) و نه به طرف كفار تا كافر محض باشند.

و من يضلل اللّه فلن تجد له سبيلا

اين جمله در مقام تعليل جمله قبل است و علت تذبذب را بيان مى كند، مى فرمايد : علت اينكه بين دو طرف كفر و ايمان تردد دارند، نه به اين طرف تعلق دارند و نه به آن طرف اين است كه خداى تعالى از راه ، گمراهشان كرده ، راهى ندارند كه بطور مستقيم بروند.

و به خاطر همين علت است كه فرمود: (مذبذبين بين ذلك ) و نفرمود: (متذبذبين )، خواست بفهماند اين حالت سرگردانى را خودشان اختيار نكرده اند، تا اختيارشان تذبذب باشد بلكه قهر الهى اين نوع تحريك را برايشان پيش آورده ، تا سعى و تلاششان در زندگى به يك هدف ثابت و آرامش بخش منتهى نگردد.

يا ايهاالذين آمنوا لا تتخذوا الكافرين اولياء...

كلمه : (سلطان ) به معناى حجت و برهان است و كلمه : (درك ) به دو فتح (و گاهى به فتح اول و سكون راء تلفظ مى شود) به گفته راغب بر وزن (درج ) و به معناى آن است ، چيزى كه هست (درج ) (پله ) را در جائى بكار مى برند كه مساله بالا رفتن و صعود را در نظر داشته باشند ولى درك در جائى بكارمى رود كه مساله پائين آمدن مورد نظر باشد و به همين جهت گفته مى شود: درجات بهشت و دركات آتش و همين دركات و سرازيرى هاى جهنم را براى اينكه در ذهن شنونده تصوير كنند آن را (هاويه ) ناميدند كه از (هوى ) يعنى سقوط گرفته شده ، اين بود گفتار راغب .

ترك ولايت مؤمنين و قبول ولايت كفار (نفاق ) است واعمال بد بندگان حجتى است عليه آنان

و اين آيه شريفه - بطورى كه ملاحظه مى كنيد - مؤ منين را نهى مى كند از اينكه به ولايت كفار و سرپرستى آنها بپيوندند و ولايت مؤ منين را ترك كنند و سپس آيه شريفه دوم مساله را تعليل مى كند، به تهديد شديدى كه از ناحيه خداى تعالى متوجه منافقين شده و اين بيان و تعليل معنائى جز اين نمى تواند داشته باشد كه خداى تعالى ترك ولايت مؤ منين و قبول ولايت كفار را (نفاق ) دانسته ، و مؤ منين را از وقوع در آن بر حذر مى دارد.

سياق دلالت دارد بر اينكه آيه شريفه : (يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا...) به منزله نتيجه اى است كه از مطالب قبل گرفته شده و يا حداقل فرعى است كه بر آنها متفرع مى شود و همين دلالت سياق مثل اين مى ماند كه صريحا فرموده باشد كه آيات سابق متعرض ‍ حال بيماردلان ضعيف الايمان است ، نه منافقين اصطلاحى و اگر آنان را منافق خوانده صرف تعبير و نامگذارى بوده ، و به فرضى كه بگوئيم آيات سخن از منافقين اصطلاحى دارد، حد اقل شامل بيماردلان نيز مى شود، آنگاه مؤ منين را اندرز مى دهد كه پيرامون اين قرقگاه خطرناك نگردد و متعرض خشم خداى تعالى نشوند و حجتى واضح عليه خود به دست خداى تعالى ندهند كه اگر چنين كنند خداى تعالى گمراهشان خواهد كرد و خدعه و نيرنگ در كارشان خواهد نمود و در زندگى دنيا گرفتار ذبذبه و سرگرداينشان ساخته و در آخرت بين آنان و كفار در يك جا يعنى در جهنم جمع خواهد كرد و در گودترين درك هاى آتش سكنايشان خواهد داد و رابطه بين آنان و هر نصير و ياورى را كه بتواند ياريشان كند و هر شفيعى را كه بتواند شفاعتشان كند قطع خواهد كرد.

از دو آيه مورد بحث دو نكته استفاده مى شود، اول اينكه : اضلال و خدعه و هر سخط الهى ديگر كه از اين سنخ باشد خود حجتى است واضح كه اعمال بندگان آن را به دست خداى تعالى مى دهد و اينگونه كيفرها اخزاء خدا و خزى بنده است كه خداى تعالى او را به طريق مقابله و مجازات گرفتار آن ساخته است و گر نه حاشا بر جناب الهى اينكه بندگان خود را ابتداء و بدون هيچ سابقه گرفتار شر و شقاوت كند، پس اينكه فرمود: (اتريدون ان تجعلوالله عليكم سلطانا مبينا) به منزله اين است كه بفرمايد: (و ما يضل به الا الفاسقون )، همانطور كه در سوره بقره آيه 26 اين تعبير را آورده .

نكته دومى كه از دو آيه مورد بحث است فاده كرديم اين بود كه : در آتش دوزخ مراتبى مختلف براى ساكنان آن هست ، بعضى در سافلند و بعضى در اسفل (سافل تر) و ناگفته پيدا است كه به حسب اختلاف اين مراتب شكنجه ها نيز مختلف مى شود كه خداى عزّوجلّ اين عذابهاى مختلف را دركات ناميده .

الا الذين تابوا و اصلحوا و اعتصموا باللّه و اخلصوا دينهم لله ...

اين آيه شريفه استثنائى است از وعيد و تهديدى كه خداى تعالى در مورد منافقين كرده و فرموده بود: (ان المنافقين فى الدرك الاسفل من النار...) و لازمه اين استثناء اين است كه دارندگان صفات مزبور در آن از جماعت منافقين خارج باشند و به صف مؤ منين بپيوندند و چون چنين لازمه اى داشته ، دنباله استثناء اين را تذكر داد كه دارندگان اين صفات با مؤ منين خواهند بود و نيز پاداش آنان و مؤ منين را يكجا آورد و فرمود: (فاولئك مع المؤ منين و سوف يوتى اللّه المؤ منين اجرا عظيما).

شرايط از بين بردن ريشه هاى نفاق و رهائى از صفات زشت آن

خداى تعالى اين عده را كه از زمره منافقين استثناء كرده به چند صفت سنگين توصيف فرموده ، صفاتى كه ريشه هاى نفاق جز در زمينه وجود آن صفات رشد نمى كند و شرايطى را يادآور شده كه هر يك از آنها قسمتى از آن صفات زشت را از دلها پاك مى كند، يكى از آن شرائط و يا به عبارت ديگر يكى از آن عواملى كه ريشه هاى نفاق را مى خشكاند توبه است ، يعنى برگشتن به سوى خداى تعالى و اين برگشتن وقتى نافع است كه شخص تائب آنچه را كه تاكنون از خود تباه ساخته اصلاح كند، اگر جان پاك خدادادى خود را آلوده كرده ، بايد با رژيم هائى كه هست آن آلودگى ها را پاك كند و اين اصلاح نيز نتيجه اى نمى دهد، مگر آنكه انسان خود را از خطر لغزش ‍ و انحراف به خدا بسپارد و از او عصمت و مصونيت بخواهد يعنى كتاب خدا و سنت پيغمبرش را پيروى كند زيرا راهى به سوى خدا نيست مگر آن راهى كه خود او معين فرموده ، از آن گذشته هر راهى ديگر راه شيطان است .

باز اين اعتصام كار را تمام نمى كند و سود نهائى را نمى رساند مگر وقتى كه انسان دين خود را خالص براى خدا كند و اتفاقااعتصام هم در همين اخلاص معنا مى دهد، براى اينكه شرك ، ظلم است ، آن هم ظلمى كه آمرزيده و بخشيده نمى شود و وقتى بيماردلان توبه كردند و اصلاح مفاسد خويش نمودند و به خداى عزّوجلّ نيز اعتصام جستند و دين خود را خالص براى خدا نمودند، در آن هنگام مومن حقيقى خواهند بود و ايمانشان آميخته با شرك خواهد بود و آن وقت است كه از خطر نفاق ايمن شده ، خودشان راه گم شده را پيدا مى كنند، همچنانكه فرموده است : (الذين آمنوا و لم يلبسوا ايمانهم بظلم اولئك لهم الامن و هم مهتدون .)

چهار صفت براى مؤ منين كه از سياق آيه استفاده مى شود

از سياق آيه هم اين معنا بدست مى آيد كه مراد از مؤ منين تنها آن دسته از مؤ منين است كه ايمانشان محض و خالص است و خداى تعالى نيز اين چنين معرفيشان كرده ، كه ايشان كسانيند كه اولا توبه مى كنند و ثانيا گذشته خود را اصلاح مى نمايند و ثالثا از خدا عصمت و مصونيت مى خواهند و رابعا دين خود را خالص براى خدا مى كنند و اين چهار صفت متضمن جزئيات تمامى صفات و خصائصى است كه خداى تعالى در كتاب عزيزش براى مؤ منين بر شمرده ، مثلا يك جا در صفت مؤ منين فرموده : (قد افلح المومنون الذين هم فى صلوتهم خاشعون ، و الذين هم عن اللغو معرضون ).

و جاى ديگر فرموده : (و عباد الرحمن الذين يمشون على الارض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما و الذين يبيتون لربهم سجدا و قياما).

و در جاى ديگر فرموده : (فلا و ربك لا يومنون ، حتى يحكموك فيما شجر بينهم ، ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما).

از اين آيات مى فهميم كه قرآن كريم هر جا كه كلمه مؤ منين را بطور مطلق و بدون توضيح ذكر كند مرادش چنين كسانى است ، مگر آنكه قرينه اى در كلام باشد كه بفهماند در خصوص اين كلام منظور از كلمه مؤ منين غير دارندگان چنين اوصافى است .

خداى تعالى هم به همين جهت در آيه مورد بحث نفرمود: (فاولئك من المؤ منين )، بلكه فرمود: (فاولئك مع المؤ منين )، چون به صرف تحقق اين اوصاف در مؤ منين ، دارندگان آن ، از مؤ منين بطور مطلق نمى شود بلكه براى اولين بار ملحق به مؤ منين بطور مطلق مى شوند.

بله وقتى از خود آنان مى شوند كه اين اوصاف در ايشان پاى بگيرد و در دلهاشان مستقر گردد و براى هميشه محفوظ بماند (دقت فرمائيد).

ما يفعل اللّه بعذابكم ان شكرتم و آمنتم ...

اين آيه شريفه ظهور در اين معنا دارد كه خطاب در آن متوجه مؤ منين است ، زيرا زمينه كلام خطاب با مؤ منين بود، البته با حفظ ايمانشان مخاطب به چنين خطابى نشده اند بلكه در اين خطاب از ايمانشان چشم پوشى شده ، كانه انسانهائى فرض شده اند كه از ايمان عاريند.

و اين آيه شريفه كنايه است از اينكه خداى تعالى احتياجى به عذاب كردن آنان ندارد، اگر خود آنان با شكر نكردن از نعمت هاى خدا و يا ايمان نياوردن ، خويشتن را مستوجب نسازند، براى اينكه باريتعالى از شكنجه كردن بندگان سودى نمى برد تا انجام آن را بر ترك آن ترجيح دهد و از وجود گنهكاران متضرر نمى شود تا با عذاب كردن آنان ، آن ضرر را از خود دفع كند، پس معناى جمله مورد بحث اين است كه اگر شما شكر نعمت خدا را با اداى حق واجب او به جاى آورده و به او ايمان بياوريد هيچ موجبى نيست كه شما را عذاب كند بلكه خداى عزّوجلّ شكرگزار شكرگزاران خويش و دارندگان ايمان به خويش است ، او عليم است ، اينگونه افراد را كه مورد شكرگزارى اويند با ساير موارد اشتباه نمى كند.

اين آيه شريفه دلالتى دارد بر ا ينكه عذابى كه شامل اهل عذاب است از ناحيه خود آنان است نه از ناحيه خداى تعالى و همچنين هر عاملى و هر عملى كه مستوجب عذاب است ، از قبيل ضلالت و يا شرك و يا معصيت ، مستند به خداى تعالى و از قبل آن حضرت نيست و اگر چيزى از اين امور از ناحيه خداى تعالى باشد عذابى هم كه دنبال اين عناوين مى آيد از قبل او بود، چون او مسبب الاسباب است و سببيت هر سببى مستند به او است .

بحث روايتى

(رواياتى درباره : كفر بعد از ايمان ، نفى سبيل ، خدعه خدا، ريا،...)

در تفسير عياشى از زراره و حمران و محمد بن مسلم از امام ابى جعفر و امام ابى عبد الله (عليهما السلام ) روايت آورده كه در تفسير آيه : (ان الذين آمنوا ثم كفروا ثم آمنوا ثم كفروا ثم ازدادوا كفرا) فرموده : اين آيه در باره عبداللّه بن ابى سرح نازل شد كه عثمان او را به شهرى فرستاد و او و يارانش بعد از آنكه چيزى از ايمانشان در آن شهر باقى نماند كفر خود را زيادتر كردند.

و در همان كتاب از ابى بصير روايت شده كه گفت : من از امام صادق (عليه السلام ) شنيدم كه آيه : (ان الذين آمنوا ثم كفروا...) را تلاوت كرد و سپس فرمود: منظوراز كفر بعد از ايمان ارتكاب گناهانى است كه آدمى حرام بودنش را بداند، مثلا ك سى كه معتقد باشد به اينكه شراب حرام است و با اين حال آن را بنوشد و كسى كه معتقد باشد به اينكه زنا حرام است و باز مرتكب آن شود و كسى كه معتقد باشد به اين كه زكات واجب است و آن را نپردازد، در حقيقت بعد از ايمان كافر شده است .

مولف : در اين حديث آيه شريفه را عموميت داده ، بطورى كه شامل همه مراتب كفر بشود كه يكى از آن مراتب ترك واجبات و فعل محرمات است و تا حدودى بيان قبلى ما را تاييد مى كند. و در همان كتاب از محمد بن فضيل از امام ابى الحسن رضا (عليه السلام ) روايت آورده كه در تفسير آيه شريفه : (و قد نزل عليكم فى الكتاب ان اذا سمعتم آيات اللّه ...انكم اذا مثلهم )، فرمود: هر گاه شنيدى كه مردى حق را انكار و تكذيب مى كند و به اهل خود دشنام مى دهد، از نزد او برخيز و ديگر با او نشست وبرخاست مكن .

مولف : در اين معنا رواياتى ديگر نيز هست .

و در كتاب عيون به سند خود از ابى الصلت هروى از حضرت رضا (عليه السلام ) روايت كرده كه در تفسير كلام خداى جل وعلا: (و لن يجعل اللّه للكافرين على المؤ منين سبيلا) فرمود: منظور اين است كه خداى تعالى هرگز كافر را بر مسلمان بر سر بحثى كه دارند غالب نمى كند و مسلمان را شكست خورده حجت او نمى سازد، پس اين شكست كه نفى شده شامل انواع مظلوميت ها نمى شود و آيه شريفه نمى خواهد بفرمايد: مسلمانان زير دست كفار نمى شوند و چگونه مى تواند شامل باشد با اينكه ما خود مى بينيم كه نه تنها مؤ منين بلكه حتى انبيا (عليهم السلام ) زير دست كفار واقع مى شوند آن هم به حدى كه به دست كفار كشته مى شوند، پس مى فهميم كه منظور از نداشتن سبيل معنائى است كه با كشته شدن انبيابه دست كفار نيز مى سازد و آن عبارت است از شكست نخوردن در احتجاج .

و در تفسير در المنثور است كه ابن جرير از على (عليه صلوات اللّه ) روايت كرده كه بعد از خواندن جمله : (و لن يجعل اللّه للكافرين على المؤ منين سبيلا) فرمود: يعنى در آخرت .

مولف : در سابق گفتيم كه از ظاهر سياق بر مى آيد كه مراد از نفى سبيل ، در آخرت است و اگر از سياق صرفنظر كنيم و خود جمله را معيار قرار دهيم حجت در دنيا و آخرت هر دو مى شود.

و مولف كتاب عيون اخبار به سند خود از حسن بن فضال روايت كرده كه گفت : من از على بن موسى الرضا (عليه السلام ) از معناى جمله : (يخادعون اللّه و هو خادعهم ) پرسيدم فرمود: خداى تعالى متعالى تر و مبارك تر از آن است كه خدعه كند و ليكن سزائى به خدعه كاران مى دهد كه سزاى خدعه آنان باشد.

و در تفسير عياشى از مسعدة بن زياد از جعفر بن محمد و از پدرش روايت كرده كه فرمود: شخصى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) پرسيد: نجات از عذاب فرداى قيامت در چيست ؟ فرمود: نجات اين است كه با خداى تعالى نيرنگ مكنيد كه او شما را نيرنگ كند، چون هر كس با خداى تعالى نيرنگ كند او نيز با وى نيرنگ مى كند و ايمان را از دل او مى برد، پس در حقيقت او دارد به خودش ‍ نيرنگ مى كند ولى نمى فهمد.

شخصى پرسيد: خداى تعالى چگونه به وسيله بنده اش نيرنگ مى شود؟ فرمود: اينطور كه به دستور خدا عمل بكند ولى منظورش ‍ غير خدا باشد كه چنين عملى شرك به خداى تعالى است و شخص رياكار در روز قيامت به چهار اسم خوانده مى شود: به او مى گويند: اى كافر، اى فاجر، اى حقه باز، اى زيانكار عملت بى نتيجه و اجرت باطل است و امروز پاداشى در برابر اعمال نيكى كه به منظور خودنمائى كردى به تو نخواهند داد، اينك پاداشت را از كسانى طلب كن كه عمل براى خوشايند آنان كردى .

و مرحوم كلينى در كافى به سند خود از ابى المعزاى پاره دوز و او بدون ذكر راوى قبل از خويش نقل كرد كه اميرالمؤ منين (عليه السلام ) فرمود: ك سى كه خداى عزّوجلّ را در خلوت و نهانى ياد كند خدا را به ذكر كثير، ذكر كرده است .

آرى منافقان خدا را علنا ياد مى كنند و دم از خدا مى زنند ولى در خلوت به ياد او نمى افتند (چون به خلوت مى روند آن كار ديگر مى كنند) و خداى عزّوجلّ در باره آنها مى فرمايد: (يراون الناس و لا يذكرون اللّه الا قليلا).

مولف : در اين روايت براى كلمه قليل معناى ديگرى شده كه معناى لطيفى است .

و در تفسير درالمنثور آمده كه ابن منذر از على (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: هيچ عملى (هر قدر هم كه كوچك باشد) با تقوا كوچك نيست و چگونه ممكن است چيزى كه مورد قبول درگاه الهى است كوچك بوده باشد و خداى عزّوجلّ وعده داده كه (انما يتقبل اللّه من المتقين ) خداى تعالى عمل را تنها از مردم با تقوا قبول مى كند.

مولف : اين معنا نيز معناى لطيفى است كه بعد از تجزيه و تحليل بالاخره به معناى روايت سابق بر مى گردد.

و در همان كتاب است كه مسلم و ابوداود و بيهقى در كتاب سنن خود از انس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله ) فرمود: منظور از اين آيه (يعنى آيه : (و اذا قاموا الى الصلوه ...) منافقين است كه مدتى مى نشينند و چشم به آفتاب مى دوزند تا كى غروب مى كند همينكه خورشيد بين دو شاخ شيطان قرار گيرد آنگاه برخاسته ، به سرعت سر خود را چون كلاغ ، چهار مرتبه به زمين مى زنند بدون اينكه ذكر خدا بگويند مگر اندكى .

مولف : اين نيز معناى ديگرى است براى كمى ذكر خدا، چون ذكر كردن مثل چنين نمازگزارى صرف رو به خدا ايستادن براى نماز است با اينكه او مى تواند غرق در ياد خدا باشد، حضور قلب را رعايت نموده ، با طمانينه و آرامش نماز بگزارد.

و مراد از اينكه فرمود: (تا آنكه خورشيد بين دو شاخ شيطان قرار گيرد)، نزديك شدن خورشيد به كرانه غروب است و وجه اين تشبيه اين است كه كانه آخر روز و اول شب را دو شاخ شيطان دانسته ، چون شيطان با اين دو شاخ خود انسان ها را مى زند و يا در اين دو هنگام براى جنس بشر خودنمائى مى كند.

و در همان كتاب آمده كه عبد بن حميد و بخارى در تاريخ خود و مسلم و ابن جرير و ابن منذر از ابن عمر روايت كرده اند كه گفته است : رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) فرمود: مثل منافق مثل گوسفند لوچى است كه در بين دو گوسفند قرار گرفته باشد، يك بار چشم لوچش اين را مى بيند و به دنبالش مى رود، بار ديگر چشمش به آن ديگرى مى افتد و دنبال آن را مى گيرد و هيچ وقت نمى فهمد كه دنبال كداميك مى رود.

و در همان كتاب است كه عبد الرزاق و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابن مردويه ، از ابن عباس نقل كرده اند كه گفت : هر جا در قرآن كريم كلمه : (سلطان ) آمده باشد به معناى حجت و دليل است .

و در همان كتاب آمده كه ابن ابى شيبه و مروزى در كتاب خود (زوائد الزهد) و ابوالشيخ بن حبان ، از مكحول روايت كرده اند كه گفته است : من شنيده ام كه رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) فرموده بود: هيچ بنده اى چهل شبانه روز خود را براى خدا خالص ‍ نمى سازد مگر آنكه چشمه هائى از حكمت از قلبش به جوشش درآمده و بر زبانش جارى مى شود.

مولف : اين روايت از روايات مشهور است و به عين اين الفاظ و يا به الفاظى ديگر نقل شده ولى به همين معنا به طرقى ديگر روايت شده است .

و در همان كتاب آمده كه حكيم ترمذى در كتاب نوادر الاصول ، از زيد بن ارقم روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) فرمود: هر كس با خلوص بگويد: لا اله الا اللّه ، داخل بهشت مى شود، شخصى پرسيد: يا رسول اللّه خلوص در گفتن اين كلمه به چه معنا است ؟ فرمود: به اين معنا كه گفتن اين كلمه او را از آنچه حرام است باز بدارد.

مولف : مفاد اين روايت بطور مستفيض يعنى به طرقى زياد نقل شده ، هم جوامع شيعه و هم جوامع سنت آن را نقل كرده اند، شيعه از ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) و اهل سنت از رسول خدا و ما ان شاءاللّه تعالى عمده آن روايات را به عين عباراتش در جاى مناسبى كه پيش مى آيد نقل خواهيم كرد و در ذيل اين آيات رواياتى در شان نزول وارد شده كه بسيار مختلف و پريشان است و چون پيدا بود كه جنبه تطبيق آيه با مصداقى از مصاديقش را دارد (هر چند كه خدا بهتر مى داند) لذا از ايراد آنها صرفنظر كرديم .

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved