بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

آيات 101 تا 104 نساء

 101- و اذا ضربتم فى الارض فليس عليكم جناح ان تقصروا من الصّلواة ان خفتم ان يفتنكم الذين كفروا ان الكفرين كانوا لكم عدوا مبينا

 102- و اذا كنت فيهم فاقمت لهم الصلوة فلتقم طائفه منهم معك و لياخذوا اسلحتهم فاذا سجدوا فليكونوا من ورائكم و لتات طائفة اخرى لم يصلوا فليصلوّا معك و لياخذوا حذرهم و اسلحتهم ودّ الّذين كفروا لو تغفلون عن اسلحتكم و امتعتكم فيميلون عليكم ميلة واحدة و لا جناح عليكم ان كان بكم اذى من مطر او كنتم مرضى ان تضعوا اسلحتكم و خذوا حذركم ان اللّه اعدّ للكفرين عذابا مهينا

 103- فاذا قضيتم الصّلوه فاذكروا اللّه قيما و قعودا و على جنوبكم فاذا اطماننتم فاقيموا الصلوة ان الصلوة كانت على المؤ منين كتبا موقوتا

 104- و لا تهنوا فى ابتغاء القوم ان تكونوا تالمون فانّهم يالمون كما تالمون و ترجون من اللّه ما لا يرجون و كان اللّه عليما حكيما

ترجمه آيات

و چون به سفر مى رويد و بيم آن داريد كه كفار شما را گرفتار سازند گناهى بر شما نيست كه نماز را شكسته بخوانيد، چون كفار دشمن آشكار شمايند (101)

و چون خود تو اى پيامبر در بين آنان باشى و بخواهى نماز جماعت بخوانى ، همه يكباره به نماز نايستند، بلكه عده اى از مؤ منين باتو به نماز بايستند و اسلحه خويش برگيرند و چون سجده كردند نماز خود تمام كنند و پشت سر شما بايستند، طايفه دوم كه نماز نخوانده اند بيايند، و با تو نماز بخوانند و حتما اسلحه خويش با خود داشته باشند، چون آنها كه دچار بيمارى كفرند، خيلى دوست مى دارند شما از اسلحه و بار و بنه خود غافل شويد و يكباره بر شما بتازند، بله اگر بخاطر باران يا بيمارى حمل اسلحه برايتان دشوار بود مى توانيد اسلحه را زمين بگذاريد، اما به شرطى كه احتياط خود را از دست ندهيد، كه خدا براى كافران عذابى خوار كننده آماده كرده است (102)

و چون نماز را تمام كرديد در هر حال چه ايستاده و چه خفته و چه به پهلو خدا را به ياد آوريد - اين نماز شكسته مخصوص حالت خوف است - پس همينكه ايمن شديد نماز را تمام بخوانيد، كه نماز واجبى است كه بايد مؤ منين در اوقات معين انجام دهند (103)

در تعقيب كفار سستى نكنيد، چون اگر شما رنج مى بريد، آنان نيز مانند شما رنج مى برند. با اين تفاوت كه شما از خدا اميد پاداش ‍ داريد و آنان ندارند و علم و حكمت كار خدا و صف ت اوست (104)

بيان آيات (مربوط به نماز خوف و حكم نماز مسافر)

در اين آيات نماز خوف و نماز شكسته در سفر تشريع شده ، و منتهى مى شود به ترغيب مؤ منين به اينكه مشركين را تعقيب كنند و در جستجوى آنان باشند و اين آيات مرتبط و متصل به آيات قبل است ، چون گفتيم سخن از نماز خوف دارد كه مربوط به ميدانهاى جنگ است و سخن از شكستن نماز در سفر دارد كه آن نيز بى ارتباط با جنگ نيست . چون جهاد غالبا مستلزم مسافرت است ، آيات قبل هم درباره جهاد سخن مى گفت و متعرض شؤ ون مختلف آن بود.

و اذا ضربتم فى الارض فليس عليكم جناح ان تقصروا من الصلوة ...

كلمه (جناح ) هم به معناى گناه است ، وهم حرج و تنگنائى ، و هم عدول كردن و كلمه قصر به معناى نقص و كوتاه كردن نماز است.

در مجمع البيان گفته : درباره شكستن (قصر) نماز سه نوع تعبير هست : يكى ثلاثى مجرد (قصر الصلوة -) نماز را شكست كه اصطلاح قرآن است . و يكى باب تفعيل كه گفته مى شود: قصرت الصلوة تقصيرا - نماز خود را شكستم چه شكستنى و يكى ديگر باب افعال كه گفته مى شود: (اقصرت الصلوه اقصارا).

و معناى آيه شريفه اين است كه هر گاه به سفر رفتيد، مانعى از حرج و اثم نيست كه چيزى را از نماز كم كنيد. و عبارت (مانعى از حرج و گناه نيست ) ظاهر در جواز است يعنى مى توانيد نماز را شكسته بخوانيد و اين ظاهر منافات ندارد كه آيه شريفه در سياق وجوب آمده باشد.

خلاصه از نظر سياق دلالت بر وجوب كند، و از آن استفاده شود كه بايد نماز را بشكنيد، بطورى كه اگر تمام بخوانيد نمازتان باطل است .

همچنان كه در آيه شريفه : (انّ الصّفا و المروة من شعائر اللّه فمن حجّ البيت او اعتمر فلا جناح عليه ان يطّوّف بهما) با اينكه سعى بين صفا و مروه از واجبات حج و عمره است .

علت اينكه گفتيم منافات ندارد، اين است كه مقام آيه شريفه مقام تشريع حكم است و در آن صرف كشف از اينكه چنين حكمى هست كافى است ، و لازم نيست كه در اين مقام همه جهات و خصوصيات حكم بيان شود. (مى خواهد بفرمايد: نماز در سفر شكسته است و سعى بين صفا و مروه تشريع شده ، اما آيا به نحو وجوب است يا غير وجوب از اين جهت ساكت است ، چون در مقام بيان اين خصوصيات نيست ). همچنانكه نظيراين تعبير را درباره روزه واجب آورده ، فرموده :( و ان تصوموا خير لكم .)

ان خفتم ان يفتنكم الّذين كفروا...

كلمه (فتنه ) هر چند كه معانى بسيار مختلفى دارد، و ليكن آنچه از اطلاق آن در قرآن در خصوص كفار و مشركين معهود است ، شكنجه است ، يعنى كشتن و زدن و امثال اينها. قرائنى هم كه در كلام است اين معنا را تاييد مى كند.

پس معناى آيه اين است كه اگر از كفار ترسيديد كه شما را شكنجه كنند و مورد حمله قرار دهند و به قتل برسانند، مى توانيد نماز را به صورت نماز خوف بخوانيد.

و در جمله مورد بحث قيد و يا شرط است براى جمله (فلا جناح عليكم ...) و مى فهماند كه ابتداء شكستن نماز براى خوف فتنه و ترس از دشمن تشريع شد، و اين خصوصى بودن مورد، منافات ندارد با اينكه براى بار دوم بطور عموم و براى همه سفرهاى مشروع تشريع شود. هر چند كه پاى خوف در ميان نباشد. آرى ، كتاب خدا يك قسم از نماز شكسته را بيان مى كند و سنت رسول اللّه آن را براى همه صور، عمومى مى سازد، كه ان شاء اللّه رواياتش بزودى مى آيد.

و اذا كنت فيهم ... و لياخذوا حذرهم و اسلحتهم

اين آيه شريفه كيفيت نماز خوف را بيان مى كند و خطاب را متوجه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) مى نمايد و او را امام جماعت فرض مى كند (مى فرمايد تو نماز را براى لشكر اقامه مى كنى ، نيمى از لشكر با تو در نيمى از نماز شركت مى كنند و مى روند، نيمى ديگر به جماعت مى ايستند). و اين در حقيقت از قبيل بيان حكم در قالب مثال است تا بيان براى شنونده واضح تر شده ، و در عين حال مختصرتر و زيباتر از كار درآيد.

پس مراد از اينكه فرمود:( اقمت لهم الصلوة خصوص نماز جماعت است ، و مراد از جمله :( فلتقم طائفه منهم معك ) برخاستن طايفه اى از لشكريان اسلام به نماز با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) بنحو اقتدا است كه اين طايفه ماءمورند اسلحه خود را با خود داشته باشند، و مراد از اينكه فرمود: (فاذا سجدوا...) اين است كه وقتى طايفه اول سجده آخر نماز را بجا آوردند و نماز را تمام كردند، در پشت سر طايفه ديگر قرار بگيرند.

و همچنين مراد از جمله :( و لياخذوا حذرهم و اسلحتهم ) اين است كه طايفه دوم كه مى خواهند با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نماز بخوانند، نيز اسلحه خود را با خود داشته باشند.

در حال نماز، جنگ افزارهايتان را همراه داشته باشيد و جانب احتياط را بگيريد تاغافلگير نشويد

و معناى آيه - و خدا داناتر است - اين است كه وقتى تو (رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) در جنگ همراه مسلمانان باشى ، و حال ، حال خوف بوده باشد، و بخواهى براى مسلمانان اقامه نماز كنى ، يعنى با آنان نماز جماعت بخوانى ، همه آنان يكباره داخل نماز نشوند، بلكه طايفه اى از آنان با تو به نماز بايستند، و به تو اقتدا كنند ، و در حال نماز اسلحه خود را بردارند، و معلوم است كه طايفه اى ديگر مواظب اين طايفه و اثاث آنان هستند تا به سجده بروند و نماز را تمام كنند، و در پشت سر شما در جاى طايفه دوم قرار گيرند، آن وقت طايفه دوم در حالى كه آنها نيز سلاح رابا خود دارند مى آيند و به نماز مى ايستند.

و اگر كلمه (طايفه ) را كه مونث مجازى است ، توصيف كرد به كلمه (اخرى ) مونث كلمه (آخر) و در عين حال ضمير جمع مذكر به طايفه برگردانده ، با اينكه ممكن بود ضمير مونث برگرداند و بفرمايد: و (لتاخذ اسلحتها) بطورى كه گفته اند براى اين بود كه هم رعايت جانب لفظ را كرده باشد و هم رعايت جانب معنا را (از نظر لفظ صفت موصوف مونث را مونث آورده ، و از نظر لفظ (هم ) را به طايفه برگردانيده . چون معناى طايفه ، جماعتى از مردم است ).

و در جمله : (و لياخذوا حذرهم و اسلحتهم ) (و حتما احتياط خود و سلاح خود بر گيرند) نوعى استعاره لطيف بكار رفته ، چون بطورى كه گفته اند: حذر و احتياط را آلت براى دفاع شمرده ، همانطور كه سلاح ، گرفتنى و برداشتنى است ، احتياط را هم گرفتنى شمرده است .

ودّ الّذين كفروا لو تغفلون ... ميلة واحدة

اين جمله در مقام بيان علت حكمى است كه در اول آيه در مورد كيفيت نماز خوف بيان كرد، مى فرمايد: اينكه گفتيم اينطور نماز بخوانيد و نماز خوف را براى شما تشريع كرديم علتش اين است كه كفار بسيار دوست مى دارند شما با سرگرم شدن به نماز از اسلحه و ساز و برگ خود غفلت كنيد و با يك حمله بر شما بتازند.

و لا جناح عليكم ...

اين جمله بيانگر تخفيفى ديگر در كيفيت نماز خوف است ، و آن اين است كه گاه مى شود كه يا بخاطر باران و يا بيمارى ، حمل اسلحه در نماز مشكل مى شود، مى فرمايد: اگر به اين جهات كه گفته شد از حمل اسلحه ناراحت مى شوند، حرجى بر آنان نيست كه بدون اسلحه نماز بخوانند اما به شرطى كه احتياط داشته باشند، و از كفار غفلت نورزند، چون كفار همه اهتمامشان به غافلگير كردن آنان است .

فاذا قضيتم الصلوة فاذكروا اللّه قياما و قعودا و على جنوبكم ...

دو كلمه (قيام ) و(قعود) هم ممكن است جمع قائم و قاعد باشند و هم اينكه مصدر باشند، و در هر حال در اين آيه شريفه حال از ذكر خدايند.

و همچنين جمله :(على جنوبكم ) كه آن نيز حال است ، و آوردن اين سه حال كنايه است از استمرار ذكر، بطورى كه همه احوال را فرا گيرد. (مى فرمايد: وقتى نمازتان تمام شد بطور دائم و در همه احوال خداى تعالى را بياد آوريد.)

فاذا اطماننتم فاقيموا الصّلوة

مراد به (اطمينان ) استقرار است و چون جمله مورد بحث در مقابل جمله : ( و اذا ضربتم فى الارض ...) قرار گرفته ، از ظاهر آن بر مى آيد كه مراد به اين استقرار، برگشتن از سفر جنگ به وطن است ، سياق هم اين معنا را تاييد مى كند، و بنابراين مراد به اقامه نماز در وطن ، نشكستن آن و تمام خواندن آن است ، زيرا تعبير از نماز خوف به نماز شكسته اشاره اى به اين معنا دارد.

ان الصلوة كانت على المؤ منين كتابا موقوتا

كتابت كنايه است از واجب بودن و واجب كردن ، مى فرمايد: نماز بر مؤ منين نوشته و واجبى است داراى وقت نظير آيه شريفه : (كتب عليكم الصّيام كما كتب على الّذين من قبلكم ) و كلمه (موقوف ) از ماده وقت است ، وقتى گفته مى شود: (وقت كذا) معنايش اين است كه براى فلان امر فلان وقت را معين كردم .

بنابراين از ظاهر لفظ آيه بر مى آيد كه نماز از همان اول تشريع ، فريضه اى داراى وقت بوده كه بايد هر نمازى را در وقت خودش انجام داد.

نماز در هيچ حالى ساقط نمى شود

ولى ظاهرا وقت در نماز، كنايه باشد از ثبات و عدم تغير و خلاصه كلام اينكه ظاهر لفظ منظور نيست ، و نمى خواهد بفرمايد نماز فريضه اى است داراى وقت بلكه مى خواهد بفرمايد: فريضه اى است لا يتغير و ثابت و بنابراين اطلاق موقوت بر كلمه كتاب ، اطلاق ملزوم بر لازمه چيزى است . و مراد از كتاب موقوت ، كتابى مفروض و ثابت و غير متغير است . مى خواهد بفرمايد: نماز به حسب اصل ، دگرگونگى نمى پذيرد، پس در هيچ حالى ساقط نمى شود، اگر ما اين معنا را ترجيح داديم براى اين است كه معناى اول كه در بدو نظر از ظاهر لفظ آيه به ذهن مى رسد ، با مضمون جمله هاى قبلى نمى سازد، چون مضمون آن جمله ها احتياج به آن نداشت كه متعرض ‍ موقوت بودن نماز بشود، و بفرمايد نماز وقتى معين دارد، علاوه براينكه جمله :( ان الصلوة ...) در مقام بيان علت جمله :( فاذا اطماننتم فاقيموا الصلوة است . و معلوم است كه ظاهر اين تعليل اين است كه مراد از موقوت بودن نماز ثابت بودن آن و ساقط نشدنش ‍ در هيچ حالى از احوال و مبدل نشدنش به چيز ديگر است ، مى فرمايد: نماز نه ساقط مى شود، و نه مانند روزه به چيز ديگر نظير كفاره مبدل و عوض مى شود.

و لا تهنوا فى ابتغاء القوم ...

كلمه (وهن ) به معناى ضعف است . و كلمه (ابتغاء) به معناى طلب ، و كلمه ( الم ) به معناى درد و ناراحتى و به تعبير كوتاه ، مقابل لذت است .

و جمله :( و ترجون من اللّه ما لا يرجون ) حال از ضمير جمع غائبى است كه در كلمه (تهنوا) نهفته است . و معناى جمله اين است كه : حال دو طايفه يعنى شما مسلمانان و طايفه كفار از نظر ناراحتى يكسان است . همانطور كه شما ناراحت مى شويد آنها نيز مى شوند، و شما حال بدترى از حال دشمنان خود نداريد، بلكه شما مرفه تر و خوشبخت تر از كفاريد.براى اينكه شما از ناحيه خدايتان اميد فتح و ظفر و اميد مغفرت داريد. براى اينكه او ولى مؤ منين است . و شما نيز از مؤ منين هستيد. و اما دشمنان شما مولائى ندارند و اميدى كه دلگرمشان كند از هيچ ناحيه اى ندارند. و در نتيجه در عمل خود نشاط ندارند و كسى نيست كه رسيدن آنان به هدف را ضمانت بكند، و خداى تعالى داناى به مصالح است . و در امر و نهيى كه مى كند حكيم است .

بحث روايتى

(رواياتى در ذيل آيات گذشته مربوط به نماز خوف و نماز مسافر و وقت نمازهاى واجب )

در تفسير قمى است كه آيه نماز خوف وقتى نازل شد كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به سوى حديبيه حركت كرد، تا به مكه برود، و چون خبر به قريش رسيد، خالد بن وليد را با دويست سوار به استقبال رسول خدا فرستادند، و او همه جا بر سر كوهها مى رفت و خود را به لشكر اسلام و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نشان مى داد. تا آنكه در يكى از قسمتهاى راه هنگام ظهر رسيد، و بلال اذان گفت ، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) با لشكرش نماز خواند. خالد بن وليد به همراهان خود گفت : چه خوب است كه هم اكنون كه لشكريان اسلام مشغول نمازند، بر آنان بتازيم . چون اگر اين فرصت را از دست ندهيم به هدف خود مى رسيم . زيرا من مى دانم كه مسلمانان نماز را نمى شكنند، بنابراين ساعتى ديگر كه هنگام نماز ديگرشان است ، فرا مى رسد و آن نمازى است كه از نور چشم ، بيشتر آن را دوست دارند. همينكه داخل نماز شدند، بر آنان حمله مى كنيم .

در اين هنگام جبرئيل بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نازل شد، و دستور نماز خوف را آورد، كه خداى تعالى مى فرمايد: و اذا كنت فيهم ..

و در مجمع البيان در ذيل آيه :( و لا جناح عليكم ان كان بكم اذى من مطر...) گفته است : اين آيه وقتى نازل شد كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در عسفان بود و مشركين در ضجنان قرار داشتند، هر يك در جاى خود توقف كرده بودند، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) با اصحابش نماز ظهر را با تمام ركوع و سجودش خواند، مشركين تصميم گرفتند، در حال نماز بر مسلمين حمله ببرند، بعضى گفتند مسلمانان نمازى ديگر دارند كه از اين نماز در نظرشان محبوبتر است ، و منظور آنان نماز عصر بود. مشركين تصميم گرفتند كه در هنگام نماز عصر حمله كنند، ولى خداى عزّوجلّ اين آيه را فرستاد. و در نتيجه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نماز عصر را به طريق نماز خوف خواند و همين معنا باعث شد كه خالد بن وليد مسلمان شود (تا آخر داستان ).

حكايت عورث بن حارث و برخورد او با رسول خدا (ص)

و در همان كتاب است كه ابوحمزه - ثمالى - در تفسير خود گفته است : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) با قبيله بنى انمار جنگيد و آنها را شكست و فرارى داد. و كودكان و اموال را ضبط كرد، و در حالى كه احدى از دشمنان به چشم نمى خوردند، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و مسلمانان پياده شده ، اسلحه خود را بزمين گذاشتند، در اين لحظه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از لشكريان دور شد و براى قضاى حاجت به نقطه اى رفت ، در حالى كه سلاحى با خود نداشت و بين آن جناب و لشكريانش بيابانى فاصله بود. بيابانى ناهموار و پست و بلند كه مسلمانان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را نمى ديدند و باران هم نم نم شروع به باريدن كرد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) زير سايه درختى نشست . يكى از لشكريان دشمن بنام غورث بن حارث محاربى آن جناب را ديد و يارانش نيز ديدند و غورث را تشويق كردند به اينكه رسول خدا را به قتل برساند. غورث گفت : خدا مرا بكشد اگر او را نكشتم . پس از كوه سرازير شد در حالى كه شمشير خود را برهنه كرده بود و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از آمدن او بى خبر بود، يك وقت خبردار شد كه غورث با شمشير كشيده بالاى سرش حاضر شده بود و مى گفت : اى محمد امروز چه كسى تو را از شرّ من حفظ مى كند؟! رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: اللّه ، همين كه آن جناب ، اسم جلاله را به زبان آورد غورث دشمن خدا با صورت به زمين افتاد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) برخاست و شمشير او را گرفت و فرمود: اى غورث چه كسى مى تواند اكنون مانع من از كشتن تو شود؟ غورث گفت : هيچ كس نيست . فرمود: آيا شهادت مى دهى به اينكه معبودى به جز خداى تعالى نيست . و اينكه من بنده و فرستاده اويم ؟ غورث گفت : نه ، و ليكن عهد مى بندم كه ديگر تا ابد با تو جنگ نكنم و هيچ دشمنى را عليه تو كمك ننمايم . رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) شمشيرش را به او داد غورث گفت : بخدا سوگند كه تو بهتر از منى . آن جناب فرمود: آخر من به اينگونه صفات ستوده سزاوارتر از توام .

غورث به طرف ياران خود رفت . پرسيدند: ما تو را ديديم كه با شمشير بالاى سر او ايستاده بودى ، پس چرا او را نكشتى ؟ گف ت : خدا نگذاشت ، من شمشير را بلند كردم كه بر او فرود آورم ، نفهميدم چه كسى پس گردنى به من زد، بطورى كه با صورت به زمين افتادم و شمشير نيز از دستم افتاد و قبل از آنكه من شمشير را بردارم ، محمد (صلى اللّه عليه و آله ) آن را برداشت ، و چيزى نگذشت كه باران قطع شد و آب باران در بيابان به جريان افتاد، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) متوجه اصحاب خود شد و جريان را براى آنان شرح داد و اين آيه را برايشان خواند: (ان كان بكم اذى من مطر...).

نماز خوف و مساءئل مربوط به آن از لسان ائمه اطهار عليهم السلام

و در فقيه به سند خود از عبدالرحمان بن ابى عبداللّه از امام صادق (عليه السلام ) كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در جنگ ذات الرقاع با اصحاب خود به نماز ايستاد، به اين صورت كه اصحاب را دو قسمت كرد، يك دسته را پيش روى دشمن قرار داد و با دسته ديگر نماز خواند او تكبير گفت ، آنان نيز گفتند، آن جناب حمد و سوره خواند و آنان ساكت بودند، او ركوع كرد، آنان نيز ركوع كردند، او سجده كرد، آنان نيز سجده كردند. سپس رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) براى ركعت دوم بپا خاست و ديگر چيزى از حمد و سوره ركعت دوم ران خواند تا اصحاب خودشان حمد و سوره خواندند و ركعت دوم را تمام كردند و به يكديگر سلام دادند، و به طرف لشكريان رفته و در برابر دشمن ايستادند و دسته دوم كه تاكنون در برابر دشمن ايستاده بودند آمدند و پشت سر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) ايستاده ، آن جناب تكبير گفت ، آنان نيز گفتند و سكوت كردند. رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) حمد و سوره خوانده و به ركوع رفت ، آنان نيز ركوع كردند، آن جناب سجده كرد آنان نيز سجده كردند، آنگاه رسول خدا نشست و تشهد خواند و به ايشان سلام داد. آنان برخاستند و يك ركعت باقيمانده خود را خوانده ، در آخر به يكديگر سلام دادند و اين همان نماز خوفى است كه خداى تعالى در آيه شريفه :( و اذا كنت فيهم فاقمت لهم الصلوة ... كتابا موقوتا) پيامبر گراميش را به خواندن آن دستور داده است .

امام (عليه السلام ) سپس فرمود: كسى كه بخواهد نماز مغرب را با جمعى به طريق نماز خوف بخواند، بايد يك ركعت را با طايفه اول بخواند (و بايستد تا آنان دو ركعت ديگر را خود بخوانند و سلام دهند و در جاى طايفه دوم قرار بگيرند ) آنگاه ركعت ديگرش را با طايفه دوم بخواند (تا آخر حديث ).

و در تهذيب به سند خود از زراره روايت كرده كه گفت : از امام باقر ابى جعفر (عليه السلام ) از نماز خوف و نماز سفر پرسيدم ، كه آيا هر دو شكسته مى شود؟ فرمود: بلى و نماز خوف به شكسته شدن سزاوارتر از نماز سفر است ، چون در سفر، خوفى در بين نيست .

رواياتى در ذيل آيه (فليس عليكم جناح ان تقصروا من الصلاة)

و در كتاب فقيه شيخ صدوق (عليه الرحمه ) به سند خود از زراره و محمد بن مسلم روايت كرده كه هر دو گفتند: به امام باقر ابى جعفر(عليه السلام ) عرضه داشتيم : چه مى فرمائيد درباره نماز در سفر؟ چگونه بايد آن را خواند ؟ و چند ركعت بايد خواند؟ فرمود: خداى عزّوجلّ مى فرمايد: ( و اذا ضربتم فى الارض فليس عليكم جناح ان تقصروا من الصلوة ) و به حكم اين آيه شكستن نماز در سفر واجب شد، همانطور كه تمام خواندنش در حضر (منزل ) واجب است .

مى گويند: عرضه داشتيم : آيه شريفه نفرموده كه (افعلوا چنين كنيد بلكه فرموده : (حرجى بر شما نيست اگر نماز را بشكنيد)، و اين عبارت وجوب را نمى رساند، بلكه مى رساند كه مسافر مى تواند نماز را بشكند. جناب عالى چگونه وجوب را از آن استفاده كرديد و مى فرمائيد: شكستن نماز در سفر واجب است ، همانطور كه تمام خواندنش در حضر واجب است ؟.

حضرت در پاسخ فرمود: مگر خداى عزّوجلّ نفرموده :( انّ الصّفا و المروة من شعائر اللّه فمن حجّ البيت او اعتمر فلا جناح عليه ان يطّوّف بهما) با اينكه مى دانيد كه طواف بين صفا و مروه واجب است ، چون هم خداى تعالى آن را در كتابش ذكر كرده و هم پيامبرش آن را عمل كرده ، تقصير در نماز سفر نيز همينطور است . هم خداى تعالى در كتاب مجيدش ذكر كرده و هم رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) عملا آن را پياده كرده است .

مى گويند: عرضه داشتيم : حال اگر كسى در سفر، چهار ركعتى بخواند، بايد اعاده كند يا نه ؟ فرمود: اگر آيه تقصير را خوانده و برايش ‍ تفسير شده و با اين حال چهار ركعتى خوانده ، بايد نمازش را دوباره بخواند، و اگر نخوانده و يا اگر خوانده معنايش را نفهميده ، اعاده بر او لازم نيست .

و نمازها همه اش در سفر دو ركعتى است ، همه نمازها الا نماز مغرب ، كه در سفر نيز سه ركعت است و شكسته نمى شود، چون رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) آن را در سفر و حضر سه ركعتى باقى گذاشت . (تا آخر حديث ) و در درالمنثور است كه ابن ابى شبيه در وعبدبن حميد و مسلم وابوداود، و ترمذى نسائى وابن ماجه و ابن جارود و ابن خزيمه و طحارى و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و نحاس (در ناسخ خود) و ابن حبان همگى از يعلى بن اميه روايت آورده اند كه گفت : من از عمر بن خطاب پرسيدم : آيه شريفه :( ليس عليكم جناح ان تقصروا من الصّلوه ان خفتم ان يفتنكم الّذين كفروا) شكستن نماز را مخصوص خوف دانسته و امروز مردم خوفى ندارند، ديگر چرا بايد نماز را شكسته بخوانند؟

معمر گفت : من نيز همين تعجب تو را كردم و علت آن را از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) جويا شدم . فرمود: تعبير به ( لا جناح عليكم ) براى اين است كه بفهماند اين حكم تصدق و ارفاقى است از ناحيه خدا به شما مسلمين . و اما اينكه واجب است نماز شكسته شود براى اين است كه قبول تصدق خدا واجب است ، پس صدقه خدا را قبول كنيد (و در سفر نماز را تمام نخوانيد).

و در همان كتاب است كه عبدبن حميد و نسائى و ابن ماجه و ابن حبان و بيهقى در كتاب سنن خود از اميه بن عبد اللّه بن خالد بن اسد روايت آورده كه از پسر عمر پرسيده است : آيا به نماز شكسته راى مى دهى ؟ با اينكه ما تنها نماز خوف را در قرآن مى بينيم و اما نماز مسافر را نمى يابيم . پسر عمر گفت : اى برادر زاده ، خداى تعالى محمد (صلى اللّه عليه و آله ) را وقتى فرستاد كه ما هيچ چيزى نمى دانستيم ، ناگزير ما آنچه مى كنيم ، طبق عمل رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) مى كنيم ، بايد ببينيم آن جناب چه مى كرده و شكستن نماز در سفر سنتى است كه آن را رسول خدا باب كرده است .

و در همان كتاب است كه ابن ابى شيبه و ترمذى (وى حديث را صحيح دانسته ) و نسائى از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : ما در بين راه مكه و مدينه نماز را شكسته خوانديم با اينكه ايمن بوديم و هيچ خوفى نداشتيم . و نيز در همان كتاب آمده كه ابن ابى شيبه و احمد و بخارى و مسلم و ابو داود و ترمذى و نسائى از حارثه بن وهب خزاعى روايت كرده اند كه گفت : من نماز ظهر و عصر را در منا با جمعيتى بسيار زياد و با امنيتى كامل به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) اقتدا كردم ، و آن جناب دو ركعتى خواند.

دو روايت در معناى (ان الصلوة كانت على المؤمنين كتابا موقوتا)

و در كافى به سند خود از داود بن فرقد روايت كرده كه گفت : من از امام صادق (عليه السلام ) از معناى آيه :( انّ الصّلوة كانت على المؤ منين كتابا موقوتا) پرسيدم فرمود:( كتاباا موقوتا به معناى كتاب ثابت است و اگر اندكى نماز را جلوتر و عقب تر خوانده باشى ضررى به تو نمى رساند، مادامى كه سر به اضاعه نماز در نياورد و مصداق آيه :( اضاعوا الصّلوة و اتّبعوا الشّهوات فسوف يلقون غيا) واقع نشده باشى .

مؤ لف : اين روايت اشاره به اين معنا دارد كه نمازهاى پنجگانه از نظر وقت موسّع اند و هر يك وقتى ممتد دارد، رواياتى ديگر نيز بر اين معنا دلالت دارد. و در تفسير عياشى از محمد بن مسلم ، از يكى از دو امام باقر و صادق (عليهما السلام ) روايت كرده كه درباره نماز مغرب در سفر فرمود: اگر ساعتى تاءخير بيفتد ترك نمى شود، اگر بخواهى مغرب و عشا را در زمان عشا مى خوانى و اگر بخواهى مى توانى ساعتى به دنبال كارت بروى تا شفق از بين برود - آن وقت بخوانى . چون رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) نيز نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را با هم خواند و گاهى زودتر، يعنى اول وقت مى خواند و گاهى تاخير مى انداخت .

خداى تبارك و تعالى نيز كه مى فرمايد:( انّ الصّلوة كانت على المؤ منين كتابا موقوتا منظورش همين است كه نماز وقتى وسيع دارد و جز اين منظورى ندارد زيرا اگر آنطور بود كه اهل تسنن ادعا مى كنند، هرگز رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) آنطور كه در بالا نقل كرديم نماز نمى خواند، يعنى نماز را از وقتش تاخير نمى انداخت . چون رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از هر ك س ديگرى عالم تر و باخبرتر به احكام دين است . و اگر آنطور كه آنها مى گويند بهتربود محمد رسول اللّه به آن دستور مى داد.

در جنگ صفين هم مردمى كه در ركاب اميرالمؤ منين (عليه السلام )، بودند نظير جريان زمان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) پيش ‍ آمد، مردم نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را نتوانستند بخوانند، حضرت دستور داد، سواره ها و پياده ها به جاى نماز تكبير بگويند و لا اله الا اللّه و تسبيح به زبان آورند و آنگاه آن حضرت تمسك كردند به كلام خداى عزّوجلّ كه مى فرمايد:( فان خفتم فرجالا او ركبانا) مردم به دستور اميرالمؤ منين (عليه السلام ) چنين كردند.

مولف : روايات بطورى كه ملاحظه مى كنيد با بيان سابق ما موافق است و اين روايات نمونه اى بود از رواياتى كه در اين باب آمده ، و گرنه روايات وارده در اين باب از طرق شيعه و سنى و مخصوصا از طرق ائمه اهل البيت (عليهم الصلوه و السلام ) بسيار زياد است .

اين را نيز بايد دانست كه از طرق اهل سنت رواياتى ديگر وارد شده كه مخالف با روايات گذشته است و در عين حال خود آنها با يكديگر نيز مخالفند و بررسى آن روايات و ساير رواياتى كه كيفيت نماز خوف را و مخصوصا نماز شكسته در سفر را بطور كلى بيان مى كند جايش در علم فقه است و از موضوع بحث تفسير ما خارج است و در تفسير قمى در ذيل آيه :( و لا تهنوا فى ابتغاء القوم ...) گفته است : اين آيه عطف است بر آيه سوره آل عمران كه مى فرمايد:( ان يمسسكم قرح فقد مس القوم قرح مثله ...) و به آن نظر دارد و ما در آنجا سبب نزول آيه را بيان كرديم.

آيات 105 تا 126 نساء

 

 105- انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما ارئك اللّه و لا تكن للخائنين خصيما

 106- و استغفراللّه ان اللّه كان غفورا رحيما

 107- و لا تجادل عن الذين يختانون انفسهم ان اللّه لا يحب من كان خوانا اثيما

 108- يستخفون من الناس و لا يستخفون من اللّه و هو معهم اذ يبيتون ما لا يرضى من القول و كان اللّه بما يعملون محيطا

 109- هاانتم هولاء جادلتم عنهم فى الحيوة الدنيا فمن يجادل اللّه عنهم يوم القيمه ام من يكون عليهم وكيلا

 110- و من يعمل سوءا او يظلم نفسه ثم يستغفر اللّه يجد اللّه غفورا رحيما

 111- و من يكسب اثما فانما يكسبه على نفسه و كان اللّه عليما حكيما

 112- و من يكسب خطيئة او اثما ثم يرم به بريئا فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا

 113- و لو لا فضل اللّه عليك و رحمته لهمت طائفة منهم ان يضلوك و ما يضلون الا انفسهم و ما يضرونك من شى ء و انزل اللّه عليك الكتاب و الحكمه و علمك ما لم تكن تعلم و كان فضل الله عليك عظيما

 114- لا خير فى كثير من نجويهم الا من امر بصدقة او معروف او اصلح بين الناس و من يفعل ذلك ابتغاء مرضات اللّه فسوف نؤ تيه اجرا عظيما

 115- و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدى و يتبع غير سبيل المؤ منين نوله ما تولى و نصله جهنم و ساءت مصيرا

 116- ان اللّه لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء و من يشرك باللّه فقد ضل ضلالا بعيدا

 117- ان يدعون من دونه الا اناثا و ان يدعون الا شيطانا مريدا

 118- لعنه اللّه و قال لاتخذن من عبادك نصيبا مفروضا

 119- و لا ضلنهم و لا منينهم و لامرنهم فليبتكن اذان الانعم و لامرنهم فليغيرن خلق اللّه و من يتخذ الشيطان وليا من دون اللّه فقد خسر خسرانا مبينا

 120- يعدهم و يمنيهم و ما يعدهم الشيطان الا غرورا

 121- اولئك ماوئهم جهنم و لا يجدون عنها محيصا

 122- و الذين ءامنوا و عملوا الصلحت سند خلهم جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها ابدا وعد اللّه حقا و من اصدق من اللّه قيلا

 123- ليس بامانيكم و لا امانى اهل الكتب من يعمل سوءا يجز به و لا يجد له من دون اللّه وليا و لا نصيرا

 124- و من يعمل من الصالحات من ذكر او انثى و هو مومن فاولئك يدخلون الجنه و لا يظلمون نقيرا

 125- و من احسن دينا ممن اسلم وجهه لله و هو محسن و اتبع ملة ابراهيم حنيفا و اتخذ اللّه ابراهيم خليلا

 126- ولله مافى السموات و ما فى الارض و كان الله بكل شى ء محيطا

ترجمه آيات

ما اين كتاب رابه حق به تو نازل كرديم ، تا در بين مردم طبق آنچه تعليمت داديم حكم كنى .پس طرف خيانتكاران را مگير (105)

و از خدا طلب مغفرت كن كه مغفرت و رحمت كار خداست (106)و از آنهائى كه به خويشتن خيانت مى كنند، دفاع مكن كه خدا كسى را كه خيانتگر و گنه پيشه باشد دوست ندارد (107).

چون اين گروه از مردم شرم دارند، ولى از خدا حيا نمى كنند با اينكه خدا همه جا با آنان است و آن زمان كه سخنانى خلاف رضاى او مى پردازند حاضر است و دانائى خدا بدانچه مى كنند صفت اوست (108)

گيرم شما اشخاصى از ايشان دفاع كرديد - كه كرديد - و گيرم دفاعتان در دنيا كه نزد خدا ارزشى ندارد سودى به حال آنان داشته باشد، در آخرت چه مى كنند، آيا در آنجا هم وكيل مدافعى دارند؟!(109)

بلى ، كسى كه احيانا عمل بدى مى كند و يا به خود ستم روا مى دارد و سپس از خدا طلب مغفرت مى كند، خدارا آمرزگار و رحيم مى يابد(110)

و هر كس قلب خود را با ارتكاب گناه آلوده سازد، دودش به چشم خودش مى رود و علم و حكمت از طرف خدا است (111)

و كسى كه خود مرتكب خطائى يا گناهى مى شود، سپس آن را به گردن بى گناهى مى اندازد بهتان و گناهى آشكار گردن گرفته است (112)

و اگر فضل خدا و رحمتش از تو دستگيرى نمى كرد چيزى نمانده بود كه طايفه اى از كفار تو را گمراه كنند هر چند كه جز خودشان را گمراه نمى كنند و خردلى به تو ضرر نمى زنند چون خدا كتاب و حكمت بر تو نازل كرده و چيرهائى به تو آموخته كه نه مى دانستى و نه مى توانستى بدانى و فضل خدا بر تو بزرگ بود(113)

در بيشتر سخنان بيخ گوشى شان هيچ چيزى نيست ، مگر آنكه سفارش به صدقه دادنى يا نيكوئى كردنى يا اصلاحى بين مردم باشد، و هر كس به منظور جلب رضاى خدا چنين كند پاداشى بزرگ مى دهيم (114)

و هر كس بعد از آنكه حق برايش روشن شد مخالفت رسول كند و روشى غير راه مؤ منين اتخاذ نمايد، وى را به همان وضعى كه دوست دارد واگذاريم و به جهنم در آريم كه چه بد سرانجامى است (115)

خدا به هيچ وجه نمى بخشد كه به او شرك آورند، و گناهان كوچكتر از آن را از هر كس بخواهد مى بخشد و هر كه به خدا شرك بورزد به گمراهى افتاده است (116)

مشركين جز جماداتى بى اثر و اثر پذير را نمى خوانند و در واقع جز شيطانى سركش را نمى پرستند (117)

كه خدا لعنتش كرده ، او در روز نخست گفته بود: از بندگانت سهمى معين خواهم گرفت (118)

و گمراهشان مى كنم و آرزومندشان مى سازم و وادارشان مى كنم ، تا به عنوان تحريم گوشت حيوانات حلال گوشت گوش آنها را بشكافند و دستورشان مى دهم تا خلقت خدا را دگرگون سازند، - اين است دعوت شيطان - و هر كس به جاى خدا، شيطان را دوست بگيرد، زيانى آشكار كرده (119)

وعده شان مى دهد، آرزومندشان مى كند، و جز فريب به ايشان وعده نمى دهد(120)

اينان جايشان جهنم است و از آن گريزگاهى نمى يابند (121)

و آن كسان كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردند به بهشت هائى داخلشان خواهيم كرد كه در دامنه آنها جويها روان است و در آن جاودانند اين وعده خداست ، و كيست كه گفته اش از كلام خدا راست تر باشد(122)

داشتن احترام به درگاه خداوند نه به دلخواه شماست و نه به آرزوى اهل كتاب هر كس گناهى كند بدان كيفر داده مى شود و سواى خدا براى او يار و ياورى يافت نخواهد شد(123)

و هر كس از زن و مرد كارهاى شايسته كند، به شرطى كه ايمان داشته باشد، به بهشت داخل مى شود و حتى به قدر پوسته هسته خرما ستم نمى بيند (124)

كيست كه دين وى از آنكه به جان مطيع خدا شده و نيكوكار است و آئين معتدل ابراهيم را پيروى كرده ، خوبتر باشد؟ در حالى كه خدا ابراهيم را دوست خود گرفته است (125)

آنچه در آسمانها و زمين است از خداست و خدا به همه چيز احاطه دارد (126)

بيان آيات

بيان آهنگ كلى اين آيات و زمينه نزول آنها

آنچه دقت و تدبر در اين روايات به ما افاده مى كند اين است كه اين آيات سياقى واحد دارند و در يك زمينه سخن دارند، و آن توصيه به عدل در داورى ، و نهى از اين است كه قاضى در قضاى خود به يكى از دو طرف دعوى متمايل بشود. و حاكم در حكم راندنش به سوى مبطلين گرايش يابد و بر صاحبان حق جور كند، حال مبطل هر كه مى خواهد باشد، و محق هر كه مى خواهد باشد.

و اين معنا را با اشاره به پاره اى از حوادثى كه در زمان نزول اين آيات رخ داده و سپس بحث پيرامون حقايق دينيه اى كه مربوط به آن حوادث است بيان مى كند و نتيجه مى گيرد كه پس مؤ منين بايد ملتزم به آن حقايق دينى باشند و آن را رعايت كنند، و به مؤ منين هشدار مى دهد كه دين خدا در واقع يك حقيقت است ، نه صرف اسم ، و مردم وقتى از منافع آن برخو ردار مى شوند كه به راستى متلبس ‍ بدين و متصف به ديندارى باشند، و صرف اينكه خود را متدين نام بگذارند آن منافع را به ايشان عايد نمى سازد و ظاهرا آن حادثه و قصه همان است كه جمله ( و من يكسب خطيئه او اثما ثم يرم به بريئا فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا) بدان اشاره دارد. چون از اين آيه استفاده مى شود كه در آن روز گناهى از قبيل دزدى و قتل نفس يا اتلاف مال مردم يا اضرار به مردم و يا گناهى نظير اينها كه مرتكبش مى تواند آن را به گردن ديگران بيندازد اتفاق افتاده بود و منظورمرتكب اين بوده كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را در حكم كردن به اشتباه بيندازد، و مثلا مردى بى گناه را مجازات كند ولى خداى تعالى آن جناب را از اشتباه حفظ كرده است .

و ظاهرا همين داستان نيز مورد اشاره آيات اول مورد بحث بوده باشد، آنجا كه مى فرمايد:( و لا تكن للخائنين خصيما) و آنجا كه مى فرمايد:( يستخفون من الناس ) و آنجا كه مى فرمايد:( ها انتم هولاء جادلتم عنهم ) چون خيانت هر چند ظاهرش آن خيانتهائى است كه در امانتها و سپرده ها واقع مى شود، و ليكن سياق آيه شريفه :( ان اللّه لا يحب من كان خوانا اثيما يستخفون الناس ...) به بيانى كه مى آيد چنين دست مى دهد كه مراد از خيانت ، آن قسم خيانتى است كه در سرقت و امثال آن تحقق مى يابد.

به اين عنايت كه مؤ منين تن واحدى فرض شده و اموال مؤ منين ، اموال آن يك تن فرض شده ، بطورى كه اگر مال يكى به سرقت برود ديگران مسؤ ولند و ديگران بايد رعايت احترام مال او را بكنند و در حفظ و حمايت آن اهتمام بورزند و بنابراين عنايت اگر بعضى از اين تن واحد به مال بعض ديگر تعدى كند در حقيقت به خود تعدى و خيانت كرده است .

و بنابراين ، تدبر در آيات شريفه اين معنا را به ذهن نزديك مى كند كه گويا قصه مورد نظر آيه ، سرقتى بوده كه از بعضى مؤ منين سر زده ، و داستان به اطلاع رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) رسيده و سارق براى دفاع از خود يك فرد بى گناهى را متهم ساخته و خويشاوندان دزد واقعى اصرار ورزيده اند كه به نفع آنان حكم بفرمايد. و مبالغه كرده اند در اينكه حكم را به نفع آنان و عليه متهم تغيير دهند و در نتيجه اين آيات نازل شده ومتهم را از تهمتى كه به وى زده اند تبرئه نموده است .

پس آيات از هر احتمال ديگرى با اين احتمال انطباق بيشترى دارد، كه بگوئيم جريان همان بوده كه در روايت آمده كه ابى طعمه بن ابيرق طعامى و شمشيرى و زرهى از عموى قتاده دزديد، جريانش خواهد آمد ان شاء اللّه تعالى هر چند كه همانطور كه مكرر خاطر نشان ساخته ايم روايات شاءن نزول در غالب موارد از باب تطبيق داستانهاى روايت شده است بر آياتى كه با آنها تناسب دارد. و از اين آيات حجت بودن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و عصمتش و حقائقى ديگر نيز استفاده مى شود كه بيانش ان شاء اللّه به زودى مى آيد.

انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اريك اللّه

ظاهر(حكم بين مردم ) داورى در بين آنان در مخاصمات و منازعاتى است كه با يكديگر دارند، منازعاتى كه تا حكم حاكمى در كار نيايد بر طرف نمى شود.

خداى تعالى در اين آيه شريفه داورى بين مردم را غايت و نتيجه انزال كتاب قرار داده در نتيجه مضمون آيه شريفه با مضمون آيه زير منطبق مى شود:( كان الناس امه واحده فبعث اللّه النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه ...) و ما بطور مفصل پيرامون آن بحث كرديم.

پس اين آيه كه مى فرمايد:( انا انزلنا اليك الكتاب ...) در خصوص موردش نظير آيه سوره بقره است در عموميت مضمونش ، چيزى كه آيه مورد بحث اضافه دارد، اين است كه دلالت مى كند بر اينكه خداى تعالى حق حكم و داورى را خاص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) كرده و راى آن جناب و نظريه اش در داورى را حجت قرار داده ، چون كلمه (حكم ) به معناى بريدن نزاع به وسيله قضا است و معلوم است كه اين معنا و فصل خصومت جز با اعمال نظر از ناحيه قاضى حاكم و جز با اظهار عقيده او صورت نمى گيرد، علاوه بر اينكه آن جناب به احكام عامه و قوانين كليه در مورد هر خصومتى عالم و آگاه است . آرى علم به كليات احكام و حقوق الناس ‍ يك مساله است و قطع و فصل خصومت يك مساله ديگرى است . زيرا فصل خصومت كردن و بريدن نزاع نيازمند به اين است كه حاكم بداند مورد نزاع منطبق با فلان قانون هست ، و با قانون ديگر منطبق نيست.

پس مراد از كلمه (ما اريك اللّه - آن رايى كه خدا به تو داده ) ايجاد راى و معرفى حكم است ، نه تعليم احكام و شرايع كه بعضى از مفسرين احتمال را داده اند و مضمون آيه بطورى كه سياق آن را مى رساند اين مى شود كه خداى تعالى كتاب را بر تو نازل كرد ، و احكام و شرايعش را و طريقه داورى را به تو بياموخت ، تا تو خود نيز در مرافعات و نزاعها آن رايى را كه خدا به نظرت مى رساند اضافه كنى و به اين وسيله اختلا ف طرفين نزاع را بر طرف سازى .

نهى پيامبر صلى الله عليه و آله از حمايت و دفاع از خائنين

 

و لا تكن للخائنين خصيما

اين جمله عطف است بر جمله خبريه اى كه قبل از آن بود. چون آن جمله هر چند به صورت خبريه بود، ولى در واقع معناى انشاء را داشت . و كانه فرموده بايد در بين آنان حكم كنى و نبايد از خيانتكاران طرفدارى نمائى و كلمه (خصيم ) به معناى كسى است كه از دعوى مدعى و يا هر چيزى كه در حكم دعوى است دفاع مى كند، و در اين جمله رسول خدا (صلى اللّه عليه وآ له و سلم ) را نهى كرده از اينكه خصيم خيانتكاران باشد، و حق كسانى كه واقعا محق هستند و حق خود را از خائنين مطالبه مى كنند باطل نموده از مبطلين طرفدارى كند و اى بسا ممكن است از عطف جمله ( و لا تكن للخائنين ...) بر ما قبل كه بطور مطلق امر مى كرد به حكم كردن ، استفاده شود كه مراد از خيانت مطلق تعدى به حقوق ديگران است ، آن هم از كسى كه سزاوار چنين كارى نيست ، نه خصوص خيانت در سپرده ها هر چند كه گاه مى شود به خاطر عنايت و نكته اى ، خاص را بر عام عطف كنند، و ليكن در مورد آيه آن چنان نكته اى كه چنين عطفى راايجاب كند در كار نيست . پس مى شود گفت كه در جمله مورد بحث نيز عام بر عام عطف شده است . و به زودى تتمه اى براى اين بحث خواهد آمد. ان شاء اللّه .

معناى امر خداوند به رسول الله (ص) در: (و استغفر الله ...) با توجه به عصمت آن جناب

و استغفراللّه ان اللّه كان غفورا رحيما

ظاهرا منظور از استغفار در اينجا اين است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) از خداى تعالى بخواهد آنچه كه در طبع آدمى است كه ممكن است احيانا حقوق ديگران را غصب كند و به سوى هواى نفس متمايل شود را بيامرزد، و بپوشاند، و خلاصه كلام معناى استغفار طلب آمرزش گناهانى كه از آن جناب سر زده باشد نيست ، زيرا آن جناب معصوم از گناه است ، بلكه معنايش جلوگيرى از امكانى است كه گفتيم ، و ما در سابق نيز مكرر خاطرنشان كرديم كه عفو و مغفرت و استغفار در كلام خداى تعالى در شؤ ونى مختلف استعمال مى شود كه جامع همه آن شؤ ون جامع گناه است . و جامع گناهان عبارت است از دور شدن از حق به وجهى از وجوه و بنابراين معناى آيه - و خدا داناتر است - اين است كه : اى پيامبر طرفدار خائنان مباش و به سوى آنان تمايل مكن ، و از خدا بخواه كه تو را موفق به همين سفارشاتش بفرمايد. و اين معنا را بر نفس تو بپوشاند كه روزى بخواهى از خيانت خائنان دفاع كنى و يا هواى نفس بر تو غالب شود.

دليل بر اينكه معناى استغفار اين است ، نه طلب آمرزش گناهان ، ذيل آيات كريمه مورد بحث است كه مى فرمايد:( و لولا فضل الله عليك و رحمته لهمت طائفه منهم ان يضلوك و ما يضلون الا انفسهم و ما يضرونك من شى ء).

چون اين آيه تصريح دارد به اينكه خائنين نمى توانند ضررى به رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) برسانند و هر قدر تلاش كنند، قادر نيستند عواطف آن جناب را به سوى تقديم باطل بر حق تحريك كنند و هواى نفس آن جناب را به سوى خلاف خواسته خدا برانگيزند.

پس رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از اين بابت در امنيت خدائى قرار دارد، و خداى تعالى آن جناب را از چنين چيزى حفظ فرموده ، در نتيجه ممكن نيست در حكمش جور كند و يا به سوى جور متمايل شود، و محال است پيروى هواى نفس كند، و يكى از مصاديق جور و پيروى هواى نفس همين است كه در داورى هايش بين قوى و ضعيف فرق بگذارد، و يا داوريش در حق دشمنش با داوريش در حق دوستش متفاوت شود و يا بين مومن و كافر ذمى و يا خويش و بيگانه تفاوت قائل شود، پس اگر با اين حال دستورش ‍ مى دهد به اينكه از خدا طلب مغفرت كند، معلوم است كه معناى اين طلب مغفرت ، طلب آمرزش گناهان داراى و بال و عذاب نيست و خلاصه براى اين نيست كه مثلا گناهى وبال دار از آن جناب سر زده و يا متمايل به كارى ناپسند شده باشد، بلكه به معناى اين است كه از خداى تعالى بخواهد همانطور كه تاكنون او را مسلط بر هواى نفسش كرده ، از اين به بعد نيز او را بر هواى نفسش غلبه دهد و جاى هيچ شكى نيست كه رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) نيز مانند هر كس ديگرى به چنين عنايتى از خداى تعالى محتاج است ، هر چند كه داراى عصمت باشد، زيرا خداى سبحان هر چه بخواهد مى كند و اين عصمتى كه از آيه شريفه استفاده شد مدار عملش آن كارهايى است كه در نظر عرف دينى طاعت و معصيت شمرده مى شود، و يا در نظر عقلا پسنديده و ناپسند شمرده مى شود، نه آنچه درخارج واقع مى گردد، به عبارتى روشن تر آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه رسول خدا (صلى اللّه عليه وله و سلم ) از پيروى هواى نفس و تمايل به سوى باطل معصوم است و ممكن نيست كه دچار چنين چيرهائى بشود و اما اينكه حكمى كه بر حسب قواعد قضائى - كه آن قواعد را هم خودش تشريع كرده و مثلا از آن جمله فرموده :(مدعى بايد شاهد بياورد و اگر نياورد منكر بايد سوگند ياد كند.) - رانده حتما مطابق با واقع باشد. و به خاطر وجود شاهد حكم به نفع مدعى كردن ، و يا به خاطر نبود آن و وجود سوگند، حكم به نفع منكر كردن هميشه مصادف با واقع باشد، نه ، معناى قضاوت كردن بر طبق شاهد و سوگند، اين نيست كه اگر بر اين معيار قضاوت بشود هميشه محق غالب و مبطل مغلوب مى شود. زيرا آيات شريفه هيچ دلالتى بر اين معنا ندارد. و خود ما نيز بطور قطع مى دانيم كه قوانين ظاهرى چنين قدرتى ندارد كه حاكم را همواره به سوى حق هدايت كند، بلكه اين قوانين امارات و نشانه هايى است براى تشخيص دادن حق از باطل ، و داشتن اين تشخيص در غالب اوقات پيش مى آيد، نه در همه اوقات و همه مرافعات . و معنا ندارد چيزى كه اثرش غالبى است مستلزم اثر دائمى بشود، و اين معنا روشن است .

از آنچه گذشت ، اشكالى كه در گفتار بعضى از مفسرين است روشن گرديد او در تفسير جمله :( و استغفر اللّه ...) گفته : در اين جمله خداى تعالى رسول گراميش را دستور داده از اينكه در دل بنا گذاشت ، از اين خائن كه آيه سخن از او دارد، دفاع كند، استغفار نمايد. او پنداشته است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در دل بنا گذاشته بوده از آن خائن عليه مردى يهودى طرفدارى كند، و اين پندارى باطل است ، براى اينكه اين پندار مستلزم آن است كه خائنين تا اين مقدار در رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) اثر داشته باشند. و خداى عزّوجلّ آن را و كمتر از آن و بيشتر از آن را نفى كرده مى فرمايد:( و ما يضرونك من شى ء)(خائنين به هيچ وجه به تو ضرر نمى رسانند)

و لا تجادل عن الذين يختانون انفسهم ...

بعضى از مفسرين گفته اند: اگر در اين جمله ، خيانت را به نفس نسب ت داده براى اين است كه وبال خيانت عايد نفس مى شود. و يا براى اين است كه بطور كلى هر معصيتى خيانتى است به نفس . همچنانكه هر معصيتى را ظلم به نفس مى خوانند و خداى تعالى در جاى ديگر همين تعبير را آورده و فرموده :( علم اللّه انكم كنتم تختانون انفسكم .)

ليكن ممكن است از آيه شريفه به كمك آنچه قرآن بر آن دلالت دارد استفاده كرد كه از اين جهت فرموده به نفس خود خيانت كردند. و يا در سوره بقره فرموده : به نفس خود خيانت مى كردند. كه قرآن كريم همه مؤ منين را نفس واحدى دانسته ، و مال يك فرد از مؤ منين را مال همه مؤ منين مى دانسته ، و حفظ آن را و نگهدارى آن از تلف و ضايع شدن را بر همه واجب شمرده ، و تعدى بعضى بر بعض ديگر و مثلا دزديدن مال بعضى به دست بعضى ديگر را خيانت به آن نفس واحد مى داند،و يا خيانت به خود خائن مى داند و اينكه فرمود: ( ان اللّه لا يحب من كان خوانا اثيما) دلالت دارد بر استمرار خائنين مورد نظر در خيانت خود. اين دلالت را كلمه (اثيم ) موكد مى كند، زيرا اين كلمه از كلمه (آثم گنه كار) در معناى گنه كارى موكدتر است، چون صفت مشبهه است و استمرار را مى رساند.

و همچنين كلمه (خائنين ) كه اسم فاعل است و ثبوت را مى رساند، بخلاف اينكه مى فرمود:(الذين خانوا) كه صرفا حدوث را مى رساند، همچنانكه مى بينيم در جاى ديگر تعبير به فعل آورده فرموده : ( فقد خانوا اللّه من قبل فامكن منهم ).

از اين قرائن و امثال آن اين نكته روشن مى گردد كه معناى آيه - از نظر نزول - ) و لا تكن خصيما لهولاء) است ، يعنى اى رسول گرامى من ، طرفدار اين خائنين مباش ، و از ناحيه آنها دفاع مكن ، كه آنان همچنان مصر بر خيانت و مداوم در آن و ثابت بر گنهكاريند، و خداى تعالى خيانت پيشه گان گنه كار را دوست نمى دارد، و اين ظهور خود مويد رواياتى است كه در اسباب نزول آمده كه آيات مورد بحث درباره ابن ابى طعمه بن ابيرق نازل شده و به زودى روايتش مى آيد، ان شاءاللّه تعالى و معناى آيه - با قطع نظر از مورد نزولش - اين است كه ، اى رسول در قضا و داوريهايت از كسانى كه اصرار بر خيانت دارند و مستمر در آنند دفاع مكن . براى اينكه خداى تعالى خيانت كار گنه پيشه را دوست نمى دارد. و همچنانكه او كثيرالخيانه را دوست نمى دارد، قليل الخيانه را نيز دوست نمى دارد. چون اگر ممكن بود قليل الخيانه را دوست بدارد، ممكن هم هست كه كثيرالخيانه را دوست بدارد و چون چنين است پس خدا از دفاع كردن از قليل الخيانه نهى مى كند، همانطور كه از دفاع كردن از كثيرالخيانه نهى فرموده . و اما كسى كه در امرى خيانت كرده و سپس در يك نزاعى ديگر حق به جانب اواست ، دفاع كردن از او دفاعى بى مانع است ، و از ناحيه شرع از آن منع نشده و خداى تعالى از چنين دفاعى نهى نفرموده ، و جمله :(و لا تكن للخائنين خصيما...) شامل آن نمى شود.

يستخفون من الناس و لا يستخفون من اللّه ...

اين جمله نيز يكى ديگر از شواهدى بر گفتار ما است كه گفتيم از آيه (1.5) تا آيه (126) يك سياق حاكم است ، و در باره يك قصه نازل شده و آن قصه اى است كه جمله ( و من يكسب خطيئة او اثما ثم يرم به بريئا...) به آن اشاره دارد. و اين استخفاء مناسب با اعمالى است كه ممكن است آن را به ديگرى نسبت داد، نظير سرقت و امثال آن ، در نتيجه اين احتمال تاييد مى شود كه آن چيزى كه اين آيه و آيات قبلش به آن اشاره دارد، همان چيزى است كه آيه :( و من يكسب خطيئة او اثما ثم يرم به بريئا...) به آن نظر دارد.

استخفاء و پنهان كردن امرى از خداى تعالى امرى است محال ، و غير مقدور چون هيچ چيزى در آسمان و زمين نيست كه بر خدا پنهان باشد و وقتى استخفاء از خداى تعالى محال وغير مقدور باشد، طرف مقابلش يعنى عدم استخفاء هم امرى اضطرارى و غير مقدور است ، و چون از هر دو طرف غير مقدور است ، ديگر ملامت و سرزنشى به آن تعلق نمى گيرد. نمى شود كسى را ملامت كرد كه چرا كارت را از خدا پنهان مى كنى و يا پنهان نمى كنى. ولى مى بينيم كه بر حسب ظاهر، آيه مورد بحث اين سرزنش را كرده و اين خود سؤ الى است كه در اين جمله به ذهن مى رسد و جوابش اين است كه معناى تحت اللفظى استخفاء منظور نيست ، بلكه اين كلمه كنايه است از حياء كردن و شرمنده شدن و به همين جهت جمله :( و لا يستخفون من اللّه ) را با دو قيد مقيد كرده ، اول با جمله ( و هو معهم اذ يبيتون مالا يرضى من القول ) و با اين قيد فهمانيد كه خيانتكاران مورد بحث در هنگام شب براى برائت خود از آن خيانت مذموم ، طرح مى ريختند و سخنانى مى گفتند كه خدا از آن راضى نبوده است .

و دوم با جمله :( و كان اللّه بما يعملون محيطا) و با اين قيد فهمانده كه خداى تعالى در هر حالى كه يكى از آن احوال جرمى است كه مرتكب شدند، عالم و آگاه است و تقييد به اين دو قيد يعنى قيد و ( هو معهم ) و قيد و ( كان اللّه ...) در حقيقت تقييد به عام بعداز تقييد به خاص است . و اين در حقيقت تعليل است براى اينكه خيانت كاران مورد نظر از خدا شرم نمى كنند و اين شرم نكردنشان دو علت دارد: يكى علتى خاص ، و يكى علتى عام.

ها انتم هولاء جادلتم عنهم فى الحيوة الدنيا...

اين آيه بيان اين معنا است كه دفاع از اين خائنين فائده ندارد، و خائنين از اين دفاع بهره اى نمى گيرند. چيزى كه هست اين بيان را به صورت استفهام آورده ، مى فرمايد:(گيرم در زندگى دنيا از آنان دفاع كرديد، در روز قيامت چه كسى از آنها دفاع مى كند؟) و منظور آيه شريفه اين است كه بفهماند به فرض كه دفاع از آنها در زندگى دنيايشان كه نزد خدا پشيزى ارزش ندارد، سودى برايشان داشته باشد در زندگى آخرتيشان كه قدر و منزلتى عظيم نزد خدا دارد - و يا به عبارتى روز قيامت كه ظرف دفاع است - هيچ مدافعى نخواهند داشت و كسى نيست كه از قبل آنها بگو مگو كند و در كار آنان وكالت كند و متكفل امور آنان و اصلاح شؤ ون آنان باشد.

و من يعمل سوءا او يظلم نفسه ...

در اين آيه خداى تعالى خائنان را ترغيب و تشويق مى كند به اينكه به سوى پروردگار خود برگردند و از آن جناب طلب مغفرت كنند و ظاهرا منظور از ترديد در جمله (كسى كه عمل بد مى كند - و يا بخود ستم روا مى دارد) ترقى دادن مطلب از پائين به بالا است. چون مراد از سوء، تعدى به ديگران و مراد از ظلم ، تعدى بر نفس خويش است كه معلوم است بدتر از تعدى اول است و يا مراد از كلمه سوء معصيتى است كه از نظر زشتى پائين تر از معصيت ظلم باشد مانند معصيت صغيره نسبت به معصيت كبيره - و خدا داناتر است .

بيان سه جهت درباره گناهى كه با علم به گناه بودن آن صادر مى شود

و اين آيه شريفه و دو آيه بعد آن هر سه در اين زمينه سخن دارند كه غرض واحدى را تامين كنند و آن غرض بيان گناهى است كه آدمى با علم به گناه بودنش مرتكب شود، هر يك از سه آيه جهتى از جهات آن گناه را بيان مى ك ند، آيه اولى روشن مى سازد كه هر معصيت كه انسان مرتكب آن شود، با تبعاتى كه دارد، در نفس او اثر سوء باقى مى گذارد. و در نامه اعمالش نوشته مى شود، و بنده خدا مى تواند به وسيله توبه و استغفار، آن اثر سوء را از بين ببرد، و اگر بنده خدا توبه و استغفار بكند، خدا را غفور و رحيم خواهد يافت .

و آيه دوم تذكر مى دهد كه هر گناهى كه ايشان مرتكب شوند، تنها و تنها به ضرر خود كرده و ممكن نيست كه اثر آن گناه خطا برود، يعنى دامن او را نگيرد و به جاى او دامنگير غير شود. پس گنه كار بى خود تلاش نكند، و براى تبرئه خود گناه خود را به گردن بى گناهى نيندازد و دست به افتراء و تهمت نزند و آيه سوم توضيح مى دهد كه خطا و گناهى كه انسان مرتكب مى شود، به فرض هم كه به ديگران تهمت بزند و به گردن بى گناهان بشكند، تازه مرتكب گناهى ديگر، غير گناه اول شده است .

آثار و تبعات گناه فقط گريبانگير شخص گنهكار است ، نه غير او

( و من يكسب اثما فانما يكسبه على نفسه و كان اللّه عليما حكيما)

در سابق گذشت كه اين آيه از نظر مضمون مرتبط به آيه بعد است كه مساله تهمت به خدا و گناه را متعرض است ، و بنابراين جمله مورد بحث به منزله مقدمه است براى آن آيه و در نتيجه جمله :( فانما يكسبه على نفسه ) در اين صدد است كه اثر گناه را منحصرا معين در مرتكب آن كند، و اين خود اندرزى است به كسانى كه گناه مى كنند، و سپس آن را به گردن بى گناهى مى اندازند، و معناى آيه - و خدا داناتر است - اين است كه بر هر كس كه گناهى مرتكب مى شود واجب است متوجه اين معنا بشود كه هر گناهى بكند عليه خودش مى كند، و دود گناه او تنها به چشم خودش مى رود، و نه به چشم ديگران و گناه را او مرتكب شده ، نه غير او، هر چند كه به گردن ديگران بيندازد،و يا كسى گناه او را گردن بگيرد، نه تهمت گناه او را به گردن ديگران مى اندازد و نه تعهد ديگران اثر گناه او را از او دور مى سازد. چون خدا مى داند گناه را چه كسى مرتكب شده ، و او شخص گنه كار است ، نه متهم و نه كسى كه گردن گرفته ، و خدا حكيم است ، و به جرم گناه ، غير گناه كار را مواخذه نمى كند، و وزر گناه را جزبر و ارزش نمى دهد، همچنانكه در جاى ديگر فرموده :( لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت ) و نيز فرموده :( و لا تزر وازرة وزر اخرى ) و نيز فرموده :( و قال الذين كفروا للذين آمنوا اتبعوا سبيلنا و لنحمل خطاياكم و ما هم بحاملين من خطاياهم من شى ء انهم لكاذبون ).

و من يكسب خطيئة او اثما ثم يرم به بريئا فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا

راغب در مفردات مى گويد: وقتى كسى اراده چيزى كند، و اتفاقا چيز ديگرى را به دست آورد و يا كارى ديگر كند، مى گويند فلانى خطا كرد. و اگر همان چيز را كه خواسته بود به دست آورد، مى گويند فلانى اصابه كرد. گاهى هم مى شود كه به كسى كه عملى كرده كه درست آن را انجام نداده و يا اراده اى كرده كه خوب نمى تواند عمليش كند، مى گويند فلانى به خطا رفت و از اين باب است كه مى گويند: (اصاب الخطا) و يا مى گويند (اخطا الصواب ) و يا(اصاب الصواب ) و (اخطا الخطاء) يعنى به راه خطا رسيد و راه صواب را به خطا رفت و به راه صواب رسيد و راه خطا را هم درست نرفت ، بلكه در آن نيز خطا كرد. و اين لفظ يعنى لفظ خطا بطورى كه ملاحظه كرديد، مشترك در چند معنا است  و كسى كه مى خواهد در حقايق تدبر كند، بايد در هر مورد استعمالى فكر كند ببيند اين لفظ در خصوص آن مورد به چه معنا است .

معناى كلمه (خطيبه ) و اشاره به وجه بكار بردن تعابير مختلف درباره معصيت

و نيز مى گويد: كلمه (خطيئة ) از نظر معنا با كلمه (سيئة ) نزديك است چيزى كه هست كلمه خطيئه را بيشتر در جائى استعمال مى كنند كه مورد مقصود اصلى و فى نفسه نبوده باشد، بلكه آن مورد و آن فعلى كه به خطا انجام شده زائيده از مقصدى ديگر باشد، مثل كسى كه قصد كرده شكارى را با تير بزند، ولى تير او به انسانى بر مى خورد و يا تنها مى خواهد مسكرى بنوشد و قصد هيچ جنايتى ندارد، و ليكن وقتى مست شد جنايت هم مرتكب مى شود.

البته اين زائيدن و سبب شدن براى تحقق خطا دو جور است ، يكى آن سببى است كه خودش نيز حرام است ، مانند نوشيدن مسكر كه سبب جنايتى شود. دوم سببى كه خودش حرام و ممنوع نيست ، مثل تير انداختن به طرف شكار كه عملى است جايز ولى گاهى سبب جنايتى مى شود و خداى تعالى درباره اين قسم فرموده : ( و ليس عليكم جناح فيما اخطاتم به ...و لكن ما تعمدت قلوبكم ) و نيز فرموده : ( و من يكسب خطيئة او اثما...) كه در اين دو آيه منظور از خطا قسم دوم است كه مرتكب هيچ قصدى به انجام آن نداشته است . اين بود گفتار راغب .

و من خيال مى كنم خطيئة از اوصافى است كه در اثر كثرت استعمال بى نياز از موصوف شده ، ديگر حاجت نيست بگوئيم :(فعل خطيئه ) بلكه خود كلمه اين معنا را مى رساند، مانند كلمات مصيبت و رزيت و سليقه كه اينها نيز احتياجى به موصوف ندارند، لازم نيست بگوئيم : (حادثه مصيبت ) و (پيشامد رزيت ) (ناراحت كننده ) و (رايى سليقه رايى ) كه منشا آن قريحه باشد نه الهام گيرى و تعلم از ديگران بلكه به حادثه مى گوئيم مصيبت ، و به پيش آمد مى گوئيم رزيه و به راى آن چنانى مى گوئيم سليقه .

و وزن فعيل دلالت دارد بر انباشته شدن حادثه و استقرار آن و بنا بر اين كلمه (خطيئه ) به معناى عملى است كه خطا در آن انباشته شده و استقرار يافته ، و خطا آن فعلى است كه بدون قصد از انسان سرزده باشد، مانند قتل خطا. همه اينها كه گفته شد به حسب اصل لغت بود، و اما بر حسب استعمال بايد دانست كه معناى كلمه خطا را توسعه دادند، و به عنوان مجاز هر عملى كه نمى بايست انجام شود را از مصاديق خطا شمردند، و هر عملى و يا اثر عملى كه از آدمى بدون قصد سر زده باشد، خطيئه خوانده اند - و معلوم است كه چنين عملى معصيت شمرده نمى شود، و همچنين هر عملى كه انجام دادنش سزاوار نباشد را خطيئه ناميدند. هر چند كه با قصد انجام شود- و معلوم است كه به اين اعتبار آن عمل را معصيت و يا وبال معصيت مى نامند و اما خداى سبحان از آنجا كه در جمله :( و من يكسب خطيئة ) خطيئه را به كسب نسبت داده ، مرادش از اين كلمه همان معصيت است يعنى انجام دادن عملى كه مى داند نبايد انجام داد.

پس مراد از خطيئه در آيه شريفه ، آن عملى است كه با قصد و عمد انجام شود، هر چند كه وضع آن عمل وضعى باشد كه جا دارد كسى قصد انجام آن را نكند.

در تفسير آيه : ( قل فيهما اثم ) گفتيم : كلمه (اثم ) به معناى عملى است كه با وبال خودانسان را از خيرهاى بسيارى محروم بسازد، مانند شرب خمر، و قمار، و سرقت ، از كارهايى كه هيچ انسانى آن را به منظور به دست آوردن خيرات زندگى انجام نمى دهد، و بر عكس موجب انحطاط اجتماعى و سقوط آدمى از وزن اجتماعى و سلب اعتماد و وثوق جامعه از آدمى مى شود.

و بنابراين پس اجتماع هر دو كلمه (خطيئه ) و (اثم ) به نحو ترديد و نسبت دادن هر دو به كسب در جمله : ( و من يكسب خطيئة او اثما...) ايجاب مى كند كه هر يك از آن دو معناى خاص خود را بدهد، و آيه شريفه - و خدا داناتر است - به اين معنا باشد: هر كس معصيتى كند كه وبال آن از مورد خودش تجاوز نكند چون ترك واجبات يا فعل بعضى از محرمات چون ترك روزه ، خوردن خون و نيز هر كس معصيتى كند كه وبال آن استمرار دارد، مانند قتل نفس بدون حق و مانند سرقت ، و آنگاه معصيت خود را به بى گناهى تهمت بزند، بهتانى و اثمى آشكار را مرتكب شده است .

دراين آيه شريفه دو استعاره لطيف بكار رفته است : اول اينكه تهمت زدن را (رمى ) خوانده ، و رمى به معناى انداختن تير به طرف دشمن ، و يا به طرف شكار است . دوم اينكه تن در دادن به اين عمل زشت و قبول و زر و وبال بهتان را تحمل و يا به عبارتى احتمال خوانده . كانه تهمت زننده كه بى گناهى را متهم مى كند، مثل كسى مى ماند كه شخصى را بدون اطلاع ترور كند وبه نامردى از پاى در آورد، و چنين عملى بار سنگينى به دوش او مى گذارد كه او رااز هر خيرى در تمامى زندگى اش باز دارد، و محروم سازد و هرگز از دوش او نيفتد.

و از آنچه گذشت اين معنا روشن شد كه چرا تعبير از معصيت در آيات كريمه مختلف است ، يك جا آن را (اثم ) خوانده ، جائى ديگر (خطيئه )ناميده يك جا (سوء)، و جائى ديگر (ظلم )، يك جا (خيانت) و جائى ديگر (ضلالت ) خوانده و روشن شد كه هر يك از اين الفاظ معنائى دارد. كه مناسب با محلى است كه در آنجا استعمال شده است .

و لو لافضل اللّه عليك و رحمته لهمت طائفه ...

سياق آيات دلالت دارد بر اينكه مراد ازكلمه (همت ) (تصميم مى گرفتند، تو پيامبر را گمراه كنند) اين است كه تصميم مى گرفتند آن جناب را راضى كنند به اينكه از همان افرادى كه در ابتداى آيات به عنوان خائنين نامبرده شدند دفاع كند، و بنابراين مراد از اين طايفه نيز همان كسانى است كه خداى سبحان روى سخن به آنان بر گردانيد و فرمود: ( ها انتم هولاء جادلتم عنهم فى الحيوة الدنيا...)

و قهرا اين طايفه با قوم و خويش ابى طعمه تطبيق مى شود كه روايتش به زودى مى آيد. ان شاءاللّه و اما اينكه فرمود: (و گمراه نمى كنند مگر خودشان را) مراد از اين گمراهى به قرينه اينكه بعد از آن فرموده : ( و ما يضرونك من شى ء...) (و هيچگونه ضررى به تو نمى رسانند) نوعى گمراهى است كه از خود آنان به ديگران تجاوز نمى كند.

پس خود آنها در اين تصميمى كه گرفته اند گمراهند براى اينكه تصميمشان عين معصيت است و هر معصيتى ضلالت است .

البته براى اين گفتار معناى ديگرى هست كه ما در بحثى كه پيرامون آيه :( و ما يضلون الا انفسهم و ما يشعرون ) داشتيم . در جلد سوم اين كتاب آن را يادآور شديم و چون مناسب با اين مقام نيست آن معنا را در اينجا نياورديم و اما اينكه فرمود:( و ما يضرونك من شى ء و انزل اللّه عليك ...) نكته اى در بر دارد و آن اين است كه اضرار خائنين و حاميان آنان به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را بطور مطلق نفى كرده . چيزى كه هست از ظاهر سياق بر مى آيد كه اين اطلاق با جمله ( و انزل الله عليك الكتاب ...) مقيد شده باشد. البته اين در صورتى است كه جمله مذكور حاليه باشد از ضميرى كه در جمله (يضرونك ) است و چشم پوشى كنيم از اينكه علماى نحو گفته اند: جمله فعليه كه با فعل ماضى شروع مى شود اگر حاليه شد، غالبا بايد در اولش حرف (قد) در آيد. دراين صورت كلام دراين زمينه خواهد بود كه اضرار مردم - چه خائنين مورد بحث و چه ديگران - به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را نفى كند، چه اضرار در علم آن جناب را و چه اضرار در عملش را مى فرمايد: (گمراه نمى كنند مگر خودشان را و به تو هيچگونه ضررى نمى رسانند، نه در علمت و نه در عملت ، در حالى كه خداى تعالى كتاب و حكمت بر تو نازل كرده است ).

انزال كتاب بر رسول الله (ص ) و تعليم حكمت به او ملاك در عصمت آن حضرت و مصونيتش از ضرر و ضلالت است

 

و انزل اللّه عليك الكتاب و الحكمه و علمك ما لم تكن تعلم ...

همانطور كه فبلا نيز اشاره كرديم از ظاهر كلام بر مى آيد كه اين جمله در مقام تعليل جمله : و( ما يضرونك من شى ء) و يا روى هم جملات :( و ما يضلون الا انفسهم و ما يضرونك من شى ء) است ، هر چه باشد مى فهماند علت اينكه مردم نمى توانند رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را گمراه كنند و يا ضررى به آن جناب برسانند. همين انزال كتاب و تعليم حكمت است كه ملاك در عصمت آن حضرت است .

گفتارى پيرامون معناى معصيت

از ظاهر اين آيه بر مى آيد، آن چيزى كه عصمت به وسيله آن تحقق مى يابد و شخص معصوم به وسيله آن معصوم مى شود نوعى از علم است . علمى است كه نمى گذارد صاحبش مرتكب معصيت و خطا گردد و به عبارتى ديگر علمى است كه مانع از ضلالت مى شود. همچنانكه (در جاى خود مسلم شده ) كه ساير اخلاق پسنديده از قبيل شجاعت و عفت و سخاء نيز هر كدامش صورتى است علمى كه در نفس صاحبش راسخ شده و باعث مى شود آثار آن بروز كند و مانع مى شود از اينكه صاحبش متصف به ضد آن صفات گردد. مثلا آثار جبن و تهور و خمود و شره و بخل و تبذير از او بروز كند.

در اينجا اين سوال پيش مى آيد كه اگر علم نافع و حكمت بالغه باعث مى شود كه صاحبش از وقوع در مهلكه ها و رذايل ، مصون و از آلوده شدن به پليديهاى معاصى محفوظ باشد، بايد همه علما اين چنين معصوم باشند و حال آنكه اينطور نيستند.

منشاء عصمت نوعى از علم است ، غير از علوم معمول و عادى كه تاثير غالبى دارند نه دائمى

در پاسخ مى گوئيم : بله ، علم نافع و حكمت بالغه چنين اثرى دارد، همچنانكه در بين رجال علم و حكمت و فضلاى از اهل تقواو دين مشاهده مى كنيم و ليكن اين سببيت مانند ساير اسبابى كه موجود در اين عالم مادى و طبيعى دست در كارند سبب غالبى است نه دائمى . به شهادت اينكه هيچ دارنده كمالى را نمى بينى كه كمال او بطور دائم او را از نواقص حفظ كند. و هيچگاه تخلف نكند. بلكه هر قدر هم آن كمال قوى باشد جلوگيرى اش از نقص غالبى است نه دائمى و اين خود سنتى است جارى در همه اسبابى كه مى بينيم دست در كارند و علت اين دائمى نبودن اثر اين است كه قواى شعورى مختلفى كه در انسان هست ، بعضى باعث مى شوند آدمى از حكم بعضى ديگر غفلت كند، و يا حداقل توجهش به آن ضعيف گردد. مثلا كسى كه داراى ملكه تقوااست ما دام كه به فضيلت تقواى خود توجه دارد. هرگز به شهوات ناپسند و حرام ميل نمى كند، بلكه به مقتضاى تقواى خود رفتار مى كند. اما گاه مى شود كه آتش شهوت آنچنان شعله ور مى شود و هواى نفس آنقدر تحت جاذبه شهوت قرار مى گيرد كه چه بسا مانع آن مى شود كه آن شخص متوجه فضيلت تقواى خود شود و يا حداقل توجه و شعورش نسبت به تقوايش ضعيف مى شود و معلوم است كه در چنين فرضى بدون درنگ عملى كه نبايد انجام دهد، مى دهد، و ننگ شره و شهوت رانى را بخود مى خرد.

ساير اسباب شعورى كه در انسان هست نيز همين حكم را دارند و اگراين غفلت نبود و سبب سببيت خود را از دست نمى داد، آدمى هرگز از حكم هيچيك از اين اسباب منحرف نمى شد، و هيچ چيزى از تاثير آن سبب جلوگير نمى شد. پس هرچه تخلف مى بينيم ريشه و علتش برخورد و نبرد اسباب با يكديگرند و غالب شدن يك سبب بر سبب ديگر است .

از اينجا روشن مى شود كه آن نيروئى كه نامش نيروى عصمت است ، يك سبب علمى و معمولى نيست بلكه سببى است علمى و شعورى كه به هيچ وجه مغلوب هيچ سبب ديگر نمى شود و اگر از اين قبيل سبب هاى شعورى معمولى بود بطور يقين تخلف در آن راه مى يافت و احيانا بى اثر مى شد.

پس معلوم مى شود اين علم از غير سنخ ساير علوم و ادراكات متعارفه است كه از راه اكتساب و تعلم عايد مى شود و در آيه مورد بحث مى بينيم كه خداى تعالى در خطابش به شخص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) مى فرمايد:(و انزل عليك الكتاب و الحكمه و علمك ما لم تكن تعلم ) (كتاب و حكمت بر تو نازل كرد، و علمى به تو تعليم داد كه خودت از راه اكتساب هرگز آن را نمى آموختى ) و گو اينكه معناى اين جمله را بدان جهت كه خطابى است خاص ، آنطور كه بايد نمى فهميم . زيرا ما انسانه اى معمولى آن ذوقى كه حقيقت اين علم را درك بكند نداريم و ليكن اينقدر هست كه از ساير كلمات خداى تعالى در اين باب تا حدودى مطلب براى ما روشن مى شود، مانند آيه :(قل من كان عدوا لجبريل فانه نزله على قلبك ) و آيه شريفه :(نزل به الروح الامين على قلبك لتكون من المنذرين بلسان عربى مبين ).

از اين آيات مى فهميم كه نازل كردن هر چه بوده از سنخ علم بوده ، چون محل نزول آن قلب شريف آن جناب بوده واز جهتى ديگر معلوم مى شود كه اين انزال از قبيل وحى و تكليم بوده ، چون در جاى ديگر در باره نوح و ابراهيم و موسى و عيسى (عليهم السلام ) فرموده :(شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا و الذى اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسى و عيسى و نيز فرموده :(انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده ).

و نيز فر موده :(ان اتبع الا ما يوحى الى ...) و نيز فرموده :(انما اتبع ما يوحى الى ...).

از اين آيات مختلف استفاده مى شود كه مراد از انزال همان وحى است و وحى كتاب و حكمت خود نوعى تعليم الهى است . كه خداى تعالى پيامبرش را به آن اختصاص داده . چيزى كه هست از آيه مورد بحث كه مى فرمايد:(و خدا كتاب و حكمت بر تو نازل كرد و علمى به تو تعليم داد كه هرگز از راه اكت ساب به دست نمى آوردى ) استفاده مى شود كه اين تعليم الهى تنها وحى كتاب و حكمت نيست . چون مورد آيه شريفه ، داورى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در حوادثى است كه پيش آمده ، و آن جناب براى رفع اختلاف از راى خاص به خود استفاده فرموده ، و معلوم است كه اين علم ، يعنى راى و نظريه خاص آن جناب غير علم كتاب و حكمت است ، هر چند كه متوقف بر آن دو نيز هست .

مراد از انزال و تعليم به رسول الله (ص ) در جمله : (وانزل عليك الكتاب و الحكمة و عملك ...) دو نوع علم است

از اينجا روشن مى شود كه مراد از انزال و تعليم در جمله :(و انزل اللّه عليك الكتاب و الحكمه و علمك ما لم تكن تعلم دو نوع علم است : يكى علمى كه به وسيله وحى و با نزول جبرئيل امين تعليم آن جناب داده مى شده . و دوم به وسيله نوعى القاء در قلب و الهام خفى الهى و بدون نازل شدن فرشته وحى تعليمش داده مى شده و اين دو نوع بودن تعليم رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) چيزى است كه روايات وارده در علم النبى (صلى اللّه عليه و آله ) آن را تاييد مى كند و بنا بر اين پس مراد از جمله (و علمك ما لم تكن تعلم ) اين است كه خداى تعالى نوعى علم به تو داد كه اگر نمى داد، اسباب عادى كه در تعلم هر انسانى دست در كارند و علوم عادى را به انسانها تعليم مى دهند در به دست آوردن آن علم برايت كافى نبود.

در نتيجه از همه مطالبى كه گذشت معلوم شد اين موهبت الهيه كه ما آن را به نام نيروى عصمت مى ناميم خود نوعى از علم و شعور است كه با ساير انواع علوم مغايرت دارد، ساير علوم همانطور كه گفتيم گاهى مغلوب ساير قواى شعورى واقع گشته (در كورانها مورد غفلت قرار مى گيرند) ولى اين علم هميشه بر ساير قوا غالب و قاهر است و همه را به خدمت خود در مى آورد. و به همين جهت است كه صاحبش را از كل ضلالت ها و خطاها حفظ مى كند.

در روايات نيز آمده كه رسول خدا و امام (صلوات اللّه عليهم اجمعين ) روحى داشته اند به نام روح القدس كه آنان را تشديد مى كرده و از معصيت و خطا حفظ مى نموده و اين همان روحى است كه در آيه شريفه زير بدان اشاره نموده مى فرمايد:(كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان و لكن جعلناه نورا نهدى به من نشاء من عبادنا.

البته اين وقتى است كه ما ظاهر و تنزيل آيه را در نظر بگيريم و كارى به تاءويل آن نداشته باشيم و ظاهرش همين است كه خداى تعالى كلمه روح را به عنوان معلم و هادى بر پيامبرش القا فرموده ، و نظير آن آيه شريفه ، آيه زير است كه مى فرمايد:(و جعلناهم ائمه يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة و كانوا لنا عابدين ).

البته اين استشهاد بر اساس بيانى است كه ما در تفسير اين آيه داريم و ان شاء اللّه العزيز در سوره انبيااز نظر خواننده خواهد گذشت . و اجمال آن اين است كه روح نامبرده پيامبر و امام را به فعل خيرات و بندگى خداى سبحان تشديد مى كند.

بيان مراد از (كتاب) و (حكمت) و (علمى كه هرگز با آموختن به دست نمى آوردى) در آيه شريفه فوق

و نيز از آنچه گذشت روشن گرديد كه مراد از كتاب در جمله : (و انزل اللّه عليك الكتاب و الحكمه و علمك ما لم تكن تعلم ) همان وحيى است كه براى رفع اختلاف هاى مردم مى شود، همان اختلافى كه آيه شريفه زير بدان اشاره نموده و فرموده : (كان الناس امة واحده فبعث اللّه النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه ) كه بيان و تفسير آن در جلد اول اين كتاب گذشت ).

و مراد از حكمت در آيه مورد بحث ساير معارف الهيه اى است كه به وسيله وحى نازل شده ، در وضع زندگى دنيا و آخرت انسانها سودمند است و مراد از اينكه فرمود: (و علمك ما لم تكن تعلم ) غير معارف كليه و عامه اى است كه در كتاب و حكمت است .

با اين بيان روشن مى شود كه به گفته هاى بعضى از مفسرين در اين آيه چه اشكال هايى وارد است. ايشان گفته اند: منظور از كتاب ، قرآن ، و منظور از حكمت ، احكامى است كه در قرآن آمده ، و منظور از جمله (علمى كه هرگز با آموختن بدست نمى آوردى) علم به غيب و علم به احكام است ، بعضى ديگر كتاب و حكمت را به قرآن و سنت و جمله (علمى كه با آموختن به دست نمى آورى ) شرايع و سرگذشت رسولان قديم تفسير كرده اند بعضى ديگر حرفهائى ديگر زده اند كه وجه سستى اين اقوال با بيانات گذشته ما روشن مى شود، و ديگر حاجت نيست دوباره آن مطالب را تكرار كنيم.

و كان فضل اللّه عليك عظيما

اين جمله منتى است كه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نهاده.

لا خير فى كثير من نجويهم الا من امر بصدقه او معروف او اصلاح بين الناس

راغب مى گويد: وقتى بگوئى :(ناجيته ) معنايش اين است كه من با او مطلبى سرى و بيخ گوشى در ميان نهادم ، و اصل اين كلمه از ماده ((نجوة ) گرفته شده كه به معناى زمين خلوتى است كه تو با كسى در آنجا خلوت كنى . اين سخن راغب بود. و بنا به گفته وى كلمه (نجوى ) به معناى گفتگوى سرى و پنهانى است ، و چه بسا كه اين كلمه درباره شخص دو طرف صاحب نجوى نيز اطلاق گردد. يعنى به خود آن دو نيز نجوا گويند. همچنانكه قرآن كريم فرموده : (واذ هم نجوى ) (زمانى كه ايشان نجوا بودند) يعنى با يكديگر نجوا كردند و در اين گفتار، يعنى جمله : (لا خير فى كثير من نجواهم ) به مطلب قبلى كه مى فرمود: (اذ يبيتون ما لا يرضى من القول ) برگشت شده ، البته اين در صورتى است كه بگوئيم آيات به يكديگر اتصال دارند، كه در اين صورت جمله مورد بحث مطلب قبل را كه راجع به سخن محرمانه و سرى به طريق تبييت بود عموميت داده ، مى فرمايد: هيچ چيزى در بيشتر سخنان سرى آنان نيست ، چه اينكه اين سخنان به طريق تبييت باشد و چه به طريق ديگر، نظير اين تعميم دادن مطلبى خاص ، در آيه بعدى به كار رفته به اين معنا كه آيه مورد بحث سخن از سخنان سرى داشت و جا داشت در آيه بعدى بفرمايد: (و هر كس به همفكر خود بر سر دشمنى با رسول و مشاقه با آن جناب (نجوا) كند، چنين و چنانش مى كنيم ) ولى اينطور نفرمود، بلكه مطلب را عموميت داده فرمود: (و هر كس با رسول دشمنى كند چنين و چنانش مى كنيم ) چه اينكه اين مشاقه و دشمنى به طريق نجوا باشد و چه به طرق ديگر و ظاهر استثناى : (الا من امر بصدقه او معروف ) اين است كه استثنائى منقطع باشد. (يعنى مستثناء قبل از استثناء داخل در جمعيت مستثناء نبوده ) در نتيجه كلمه (الا) معناى (ليكن ) را مى دهد، و معناى آيه چنين مى شود: (هيچ خيرى در سخنان بيخ گوشى آنان نيست ، و ليكن كسى كه امر به صدقه يا معروف يا اصلاح بين مردم مى كند، در اين امر كردنش خير هست ).

در اينجا دو سوال مطرح مى شود: يكى اينكه چرا دعوت بيخ گوشى به خير را امر خواند؟

جوابش اين است كه اين از قبيل استعاره است .

سوال دوم اينكه خداى تعال ى خيرى را كه صاحب نجوا بدان امر مى كند سه چيز دانسته : يا صدقه ، و يا معروف ويا اصلاح بين مردم. با اينكه صدقه خود يكى از مصاديق معروف است و با آوردن كلمه معروف احتياج به ذكر صدقه نبود.

جوابش اين است : ذكر خاص با وجود عام ، عنايت زايدى نسبت به خاص را مى رساند، در اينجا نيز آوردن كلمه صدقه مى فهماند كه صدقه فرد كامل معروف است و در احتياجش به سخنان سرى طبعا نيازمندتر به نجوا است و غالب موارد همينطور است .

و من يفعل ذلك ابتغاء مرضات اللّه ...

در اين جمله حال نجوا را به بيانى ديگر و از نقطه نظر آثار يعنى مثوبت و عقوبت تفصيل مى دهد. تا به اين وسيله وجه خير بودن آنچه از نجوا كه خير است و وجه خير نبودن آنچه كه خير نيست را روشن مى سازد و حاصل مفادش اين است كه : نجوا دو قسم است : يكى نجواى كسى كه منظورش از آن به دست آوردن خشنودى خداى تعالى است كه خواه ناخواه نجواى او يا با عنوان معروف منطبق است ، و يا با عنوان اصلاح بين مردم. البته معروف و اصلاحى كه به خاطر رضاى خدا صورت بگيرد كه چنين نجوائى را خداى تعالى با اجرى عظيم پاداش مى دهد.

قسم دوم نجوائى كه منظور توطئه چينى عليه رسول خدا و اتخاذ طريقى غير طريق مؤ منين صورت بگيرد. كه خداى سبحان صاحبان چنين نجوائى را املاء و استدراج مى كند. يعنى انواع برخورداريهاى مادى را در اختيارشان مى گذارد تا همه گناهان را مرتكب شوند، و در آخر به دوزخ شوند كه بد سرانجامى است .

مراد از (سبيل المؤمنين) كه از اتباع غير آن نهى شده ، اطاعت ازرسول الله (ص) است

 

و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدى و يتبع غير سبيل المؤمنين

مصدر (مشاقه ) و (شقاق ) مصدر باب مفاعله از ماده (شق ) است كه به معناى قطعه جدا شده از چيزى است . (مثلا مى گويند اين شاخه افتاده ، شقى از آن درخت است ).

پس مشاقه و شقاق اين است كه تو در يك شقى قرار بگيرى ، و طرف مقابلت در شق ديگر و اين كنايه است از مخالفت و طرفيت.

و بنابراين ، مشاقه كردن با رسول خدا، آن هم بعد از آنكه راه هدايت روشن و مشخص شده . معنائى جز مخالفت كردن با رسول ، و از اطاعتش سر پيچى كردن ندارد و بنابراين ، جمله (و يتبع غير سبيل المؤ منين ) بيان ديگرى است براى مشاقه با رسول (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) و مراد از سبيل مؤ منين اطاعت رسول است . چون اطاعت رسول ، اطاعت خداى تعالى است ، همچنانكه خود خداى تعالى فرمود: (و من يطع الرسول فقد اطاع اللّه ).

پس سبيل مؤ منين بدان جهت كه بر ايمان به خدا اجتماع كرده جامعه اى تشكيل مى دهد، همان اجتماع بر اطاعت خدا و رسول است و اگر خواستى مى توانى بگوئى راه مؤ منين عبارت است از اجتماع بر اطاعت رسول . چون حافظ وحدت سبيل مؤ منين همان اطاعت رسول (صلى اللّه عليه و آله ) است ، همچنانكه قرآن كريم در جاى ديگر فرموده : (و كيف تكفرون و انتم تتلى عليكم آيات اللّه و فيكم رسوله و من يعتصم باللّه فقد هدى الى صراط مستقيم يا ايها الذين آمنوا اتقوا اللّه حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون و اعتصموا بحبل اللّه جميعا و لا تفرقوا).

اين معنا در سابق آنجا كه اين آيه را تفسير مى كرديم يعنى جلد سوم عربى اين كتاب گذشت .

و نيز فرموده : (و ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله ذلكم وصيكم به لعلكم تتقون ).

و وقتى به حكم اين آيات راه خدا عبارت است از راه تقوا و مؤ منين عبارتند از كسانى كه به سوى اين راه دعوت شده اند. در نتيجه سبيل اين مؤ منين در حالى كه اجتماعى تشكيل داده اند عبارت است از سبيل تعاون بر تقوا، همچنانكه فرمود: (تعاونوا على البر و التقوى و لا تعاونوا على الاثم و العدوان ).

و اين آيه بطورى كه ملاحظه مى كنيد از معصيت خداى تعالى و شق عصاى اجتماعى اسلام و يا به عبارتى ايجاد تفرقه در آن را نهى مى كند، و اين همان است كه گفتيم معناى سبيل مؤ منين است .

پس معناى آيه مورد بحث كه مى فرمايد: (و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدى و يتبع غير سبيل المؤ منين ...).

به معناى آيه زير برگشت مى كند كه مى فرمايد: (يا ايها الذين آمنوا اذا تناجيتم فلا تتناجوا بالاثم و العدوان و معصيت الرسول و تناجوا بالبر و التقوى ).

نوله ما تولى

يعنى ما با او همان معامله مى كنيم كه او و اعمال او اقتضاى آن را دارد و او را طبق خواسته اش كه همان پيروى غير سبيل مؤ منين است يارى و مساعدت مى كنيم.

اين معنا را قرآن كريم در جاى ديگر خاطر نشان ساخته ، مى فرمايد: (كلا نمد هولاء و هولاء من عطاء ربك ، و ما كا ن عطاء ربك محظورا).

و نصله جهنم و ساءت مصيرا

اين جمله به وسيله حرف (واو) عطف شده به جمله قبلى و همين خود دلالت دارد بر اينكه هر دو معامله با افراد مورد بحث مى شود، هم (نوله ما تولى ) و هم (اصلاء در جهنم ) و نيز دلالت دارد بر اينكه هر دومعامله يكى است ، يك امر الهى است كه قسمتى از آن - كه قسمت آغاز آن باشد - در دنيا جريان مى يابد و آن مساله (توليت ما تولى ) است . و قسمت ديگرش در آخرت بروز مى كند و آن مساله (اصلاء در جهنم ) است كه بد بازگشت گاهى است .

مشاقه و دشمنى با رسول الله (ص ) شرك به خداى عظيم است

 

ان اللّه لا يغفر ان يشرك به ...

ظاهر اين آيه اين است كه مى خواهد جمله :(نوله ما تولى و نصله جهنم ...) را كه در آيه قبل بود تعليل كند، البته اين بنا بر اين است كه آيات به يكديگر اتصال داشته باشند و در اين صورت آيه دلالت مى كند بر اينكه مشاقه و دشمنى با رسول ، شرك به خداى عظيم است و اينكه خداى تعالى اين گناه را كه به وى شرك بورزند نمى آمرزد و اى بسا اين معنا از آيه شريفه زير نيز استفاده شود كه مى فرمايد: (ان الذين كفروا و صدوا عن سبيل اللّه و شاقوا الرسول من بعد ما تبين لهم الهدى لن يضروا اللّه شيئا و سيحبط اعمالهم . يا ايها الذين آمنوا اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و لا تبطلوا اعمالكم . ان الذين كفروا و صدوا عن سبيل اللّه ثم ماتوا و هم كفار فلن يغفر اللّه لهم ).

چون ظاهر آيه سوم اين است كه مى خواهد مضمون آيه دوم كه به اطاعت خدا و اطاعت كردن از رسول امر مى كند را تعليل كند. در نتيجه بفهماند كه خروج از طاعت خدا و طاعت رسول او، كفرى است كه هرگز آمرزيده نمى شود، و اين را هم به حكم آياتى ديگر مى دانيم كه كفرى كه هرگز آمرزيده نمى شود شرك به خدا است .

آنچه تاكنون استفاده كرديم از الفاظآيه مورد بحث و آيات استشهادى بود، حال بايد دانست كه از مقام آيه نيز مطلبى استفاده مى شود، به اين بيان كه الحاق جمله (و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء) به جمله (ان اللّه لا يغفر ان يشرك ) به به اين منظور بوده كه بيان را تكميل كند و عظمت اين مصيبت شوم يعنى مشاقه و دشمنى با رسول را بفهماند. و ما در جلد چهارم اين كتاب مطالبى مربوط به اين آيه آورديم (كه خواننده مى تواند بدانجا مراجعه كند).

ان يدعون من دونه الا اناثا

كلمه (اناث ) جمع كلمه (انثى ) است ، وقتى گفته مى شود:(انث الحديد انثا).

معنايش اين است كه آهن نرم و چكش پذير شد. و چون گفته شود: (انث المكان ) معنايش اين است كه فلان زمين خيلى زود سرسبز شد و يا قابل كشت شد. پس از اين موارد استعمال مى فهميم يك جهت در همه موارد استعمال اين ماده هست و آن عبارت است از انفعال و نرمى و تاثر پذيرى و اگر جنس ماده از هر حيوان را نيز انثى خوانده اند از اين باب است .

وجه اينكه از خدايان دروغين به (اناث ) تعبير شده

و اگر بت پرستان ، بت ها و هر معبود ديگر خود را اناث خوانده اند، به قول بعضى ها بدين جهت است كه به زعم آنان بت ها و معبودها تاثر پذير و منفعل است و خودش فاعل و اثر بخش نيست و هيچ خواسته اى از خواسته هاى پرستندگان خود را بر نمى آورند و در جاى ديگر قرآن همين معنا را براى اناث بودن بت ها آورده و فرموده : (ان الذين تدعون من دون اللّه لن يخلقوا ذبابا و لو اجتمعوا له و ان يسلبهم الذباب شيئا لا يستنقذوه منه ضعف الطالب و المطلوب ما قدر وااللّه حق قدره ان اللّه لقوى عزيز) و باز درجاى ديگر فرموده : (و اتخذوا من دونه الهه لا يخلقون شيئا و هم يخلقون و لا يملكون لانفسهم ضرا و لا نفعا و لا يملكون موتا و لا حيوة و لا نشورا)

بنابراين روشن مى شود كه مراد از انوثت بتها همين است كه اين دو آيه خاطرنشان كردند، يعنى اينكه فقط انفعال مى پذيرند و فعل ندارند و اين خود خاصيت مخلوق در مقايسه با خالق او تبار ك و تعالى است .

و اين وجه در اينكه چرا خدايان دروغين رااناث خوانده ، بهتر از وجهى است كه ديگران آورده و گفته اند: مراد از كلمه (انثى ) بت هاى سه گانه لات و عزى و منات و امثال آنها است ، زيرا هر قبيله اى از عرب براى خود بتى داشت و به آن مى گفتند: (انثى بنى فلان ) يعنى بت فلان قبيله . حال ، يا به خاطر اين بوده كه اسامى بت ها مونث مجازى بوده و يا به خاطر اين كه جماد و بى جان بودند و كلمه جماد وقتى جمع بسته مى شود به جمع مونث بسته مى شود و مى گويند جمادات .

وجه اينكه گفتيم توجيه ما بهتر است اين است كه توجيهى كه نقل كرديم با حصرى كه در جمله : (ان يدعون من دونه الا اناثا) آمده آنطور كه بايد نمى سازد چون مى دانيم در بين معبودهائى كه به جاى خداى تعالى پرستيده مى شود، معبودهايى هست كه كلمه (انثى ) در باره آنها صادق نيست مانند عيساى مسيح (عليه السلام ) و برهما و بودا كه هر سه مرد بوده اند.

و ان يدعون الا شيطانا مريدا

كلمه (مريد) به فتحه ميم به معناى كسى است كه از هر خيرى عارى باشد. البته اين كلمه در مورد مطلق عارى نيز استعمال دارد، چه عارى از خير و چه عارى از غير آن .

بيضاوى در تفسير خود گفته : كلمه (مارد) و كلمه (مريد) به كسى گفته مى شود كه با هيچ خيرى وابسته نيست ، و اصل تركيب براى توصيف به نرمى و لطافت و بى موئى و برهنگى از پر و پشم وضع شده و تعبير( صرع ممرد) و نيز (غلام امرد) و نيز (شجره مرداء) همه از اين باب است ، اولى به معناى تختى نرم و لطيف ، و دومى به معناى پسرى بى مو، و سومى به معناى درختى است كه برگ آن اندك و تك تك باشد. اين بود گفتار بيضاوى .

و از ظاهر گفتار بر مى آيد كه جمله مورد بحث بيانى باشد براى جمله سابق چون كلمه يدعون از دعوت است ، و دعوت كنايه از عبادت است و به اين مناسبت ، عبادت را دعوت مى گويند كه اصل عبادت و منشا آن دعوت نيازهاى آدمى است به اينكه آدمى خود را به پنا ه كسى بكشاند كه حاجتش را بر مى آورد خداى تعالى طاعت را نيز عبادت خوانده ، فرموده : (الم اعهد اليكم يا بنى آدم ان لا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين و ان اعبدونى ).

و بنابراين برگشت معناى جمله مورد بحث به اين است كه عبادت پرستندگان غير خداى تعالى ، عبادت و دعوت شيطان مريد است چون اطاعت او است .

لعنة اللّه

كلمه (لعن ) به معناى دور كردن ملعون از رحمت است و اين جمله صفت دومى است براى شيطان ، صفت اوليش اين بود كه او مريد است و از هر خيرى عارى و تهى است . صفت دوم در حقيقت تعليل صفت اول است و مى فهماند كه علت عارى بودن شيطان از هر خير اين است كه او رانده شده و دور شده از رحمت خدا است .

و قال لاتخذن من عبادك نصيبا مفروضا

كانه مى خواهد اشاره كند به گفتارى كه خداى عزّوجلّ در جاى ديگر از شيطان حكايت كرده و آن اين است كه آن ملعون گفته بود: (فبعزتك لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين ).

و در اينكه گفت : (بطور قطع از بندگانت نصيبى مقدر خواهم گرفت .) در حقيقت اعتراف و تقدير بر اين معنا است كه فريب خوردگان او در عين اينكه فريب او را خورده اند بنده خداى تعالى هستند و يك انسان هر قدر هم كه فريب شيطان را بخورد نمى تواند از بندگى خدا بيرون شود و چگونه ممكن است بيرون شود در حالى كه خداى تعالى رب او است و هرحكمى كه بخواهد در باره او مى راند.

بيان حال فريب خوردگان شيطان و عاقبت كار آنها

 

و لاضلنهم و لامنينهم ...

كلمه (تبتيك ) كه مصدر باب تفعيل است و جمله : (فليبتكن ) از آن مشتق شده به معناى شكافتن است و شكافتن گوش ‍ حيوانات با مطلبى كه بعضى ها نقل كرده اند تطبيق مى شود و آن اين است كه گفته اند: عرب جاهليت را رسم بر اين بود كه گوش ماده شترى كه پنج شكم زائيده باشد (بحيره ) و شترى كه به عنوان وفاء به عهد رها مى كردند (سائبه ) را مى شكافتند تا اعلام كنند كه اين حيوان آزاد است و در نتيجه خوردن گوشت آن بر همه جايز است .

و اين امورى كه در آيه شمرده شده همه اش مصاديقى از ضلالت است . و با اينكه در جمله و (لا ضلنهم ) مساله ضلالت را صريحا ذكر كرده اگر اين مصاديق از ضلالت را نيز بر شمرده از باب ذكر عام و سپس نام بردن از بعضى افراد آن عام است . كه گوينده به شنونده مى فهماند عنايت خاصى به اين چند فرد دارد.

در اين آيه شريفه از شيطان حكايت شده كه گفته است : من انسانها را از راه سرگرم كردنشان به پرستش غير خدا و ارتكاب گناهان گمراه خواهم كرد و آنان را با اشتغال به آمال و آرزوهائى كه از اشتغال به واجبات زندگيشان باز بدارد فريب مى دهم ، تاآنچه را كه برايشان مهم و حياتى است به خاطر آنچه موهوم و خالى از واقعيت است ، رها كنند و دستورشان مى دهم كه گوش چهار پايان خود را بشكافند و (با اينگونه عقايد خرافى و موهوم ) حلال خدا را بر خود حرام سازند و نيز دستورشان مى دهم كه خلقت خدائى را تغيير دهند مثلا مردان را كه مرد خلق شده اند و استعداد زن گرفتن را دارند اخته نموده اين استعداد را در آنها بكشند و يا انواع مثله - بريدن اعضاء - راباب كنند و يا مردان با يكديگر لواط و زنان با يكديگر مساحقه كنند.

و بعيد نيست كه مراد از تغيير خلقت خداى تعالى خروج از حكم فطرت و ترك دين حنيف باشد آن دينى كه خداى تعالى در باره اش ‍ فرمود: (فاقم وجهك للدين حنيفا فطرة اللّه التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق اللّه ، ذلك الدين القيم ).

خداى تعالى بعد از حكايت كلام شيطان وعده او را كه همان اطاعت او در آنچه امر مى كند، مى باشد را ولى گرفتن او دانسته ، فرموده : اطاعت او معنايش اين است كه شما او را به جاى خداى تعالى ولى و سرپرست خود بگيريد: (و من يتخذ الشيطان وليا من دون اللّه فقد خسر خسرانا مبينا) و در افاده اين معنا نفرمود: (و من يكن الشيطان له وليا، و هر كس كه شيطان ولى او باشد) تا همان نكته اى را بفهماند كه آيات سابق آن را فهمانيد و آن اين بود كه تنها ولى عالم خداى تعالى است و هيچ كس ديگر بر هيچ چيز عالم ولايت ندارد، هر چند كه مردمى او را ولى خود بگيرند.

يعدهم و يمنيهم و ما يعدهم الشيطان الا غرورا...

از ظاهر سياق بر مى آيد كه اين جمله تعليلى براى اين قسمت از آيه قبلى باشد كه مى فرمود:( فقد خسر خسرانا مبينا) و چه خسرانى روشن تر از اين خسران كه سعادت حقيقى كسى مبدل به سعادت خيالى و شقاوت واقعى شود و با وعده هاى دروغين و آرزوهاى موهوم كمال خلقت او مبدل به خسران و نقص شود همچنانكه خداى تعالى مى فرمايد: (و الذين كفروا اعمالهم كسراب بقيعة ، يحسبه الظمان ماء حتى اذا جاءه لم يجده شيئا و وجد اللّه عنده ، فوفيه حسابه ، والله سريع الحساب ).

اما وعده هاى شيطان عبارت است از وسوسه هائى كه او بدون واسطه مى كند، به خلاف امانى (كه جمله : و يمنيهم آرزومندشان مى كند - متضمن آن است ) كه آن از نتائج وسوسه است و منظور از آن هر امر خيالى است كه وهم از آن لذت ببرد. و به همين جهت بود كه خداى تعالى تمنى و يا به عبارت ديگر استفاده از آرزوهاى دروغى بشر را غرور نخواند بلكه وعده او را غرور خواند و فرمود: شيطان وعده شان نمى دهد مگر غرور و فريب را، و اين نكته بر كسى پوشيده نيست .

خداى تعالى بعد از بيان وعده هاى شيطان ، عاقبت حال فريب خوردگان او را بيان نموده ، فرمود: (اولئك ماويهم جهنم و لا يجدون عنها محيصا)، عاقبت حالشان اين است كه منزلگهى در دوزخ دارند كه به هيچ وجه محيصى از آن ندارند و محيص از ماضى (حاص ) كه به معناى (فلانى عدول كرد يا جا عوض كرد و يا گريزگاهى يافت و از آنجا پا به فرار گذاشت ) مى باشد.

خداى سبحان بعد از بيان عاقبت حال فريب خوردگان شيطان ، حال كسانى را بيان كرد كه در مقابل آن طائفه قرار دارند، يعنى مؤ منين ى كه از فريب شيطان بر حذر هستند و منظورش از بيان حال طرف مقابل فريب خوردگان اين بود كه بيان خود نسبت به فريب خوردگان را تكميل كند،لذا فرمود: (و الذين آمنوا و عملوا الصالحات سندخلهم جنات ...) و در اين آيات التفاتى از سياق تكلم مع الغير (نوله - نصله ) به سياق غيبت (ان اللّه لا يغفر - لعنة اللّه - من دون اللّه ) بكار رفته ، روشن تر بگويم در اول خداى تعالى مى فرمود: (ما او را چنين و چنان مى كنيم ) و در وسط خود را غايب فرض كرده مى فرمايد: (خداى تعالى چنين و چنان مى كند)

و در اين التفات دو نكته در نظر بوده : يكى اينكه آنجا كه مقام اقتضاء دارد به عظمت خداى تعالى اشاره اى بشود، در آنجا به جاى ضمير (ما چنين و چنان مى كنيم ) اسم جلاله (اللّه تعالى ) را بياورد، همينكه اين غرض تامين شد، دو باره به سياق اول كه سياق اصلى بود برگردد، همچنانكه در اين آيات دوباره به سياق اصلى برگشته ، مى فرمايد: (سندخلهم جنات )، نكته دوم اشاره به قرب حضور خداى تعالى و محجوب نبودنش از وضع بندگان اشاره مى كند كه معناى ولى مؤ منين هم همين است .

وعد اللّه حقا و من اصدق من اللّه قيلا

در اين جمله ، وعده خداى تعالى را در مقابل وعده اى كه قبلا از شيطان آورد ذكر نموده ، آنجا مى فرمود: وعده شيطان چيزى به جز غرور نيست و در اينجا مى فرمايد: وعده خداى تعالى حق و گفتار او صدق است .

ليس بامانيكم و لا امانى اهل الكتاب

در اين آيه شريفه ، به آغاز سخن برگشت شده و كانه مى خواهد از گفتار مفصلى كه تاكنون آورده بود خلاصه گيرى كند.

كرامت نزد خدا بستگى به اعمال دارد و كسى از خداوند طلبكار نيست

آرى از اعمالى كه در آيات قبل ، از بعضى مؤ منين حكايت و از اقوالى كه از آنان نقل فرمود و از اصرارى كه آنان به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) مى كردند كه رعايت جانب آنان را بفرمايد و در مواقعى كه بين آنان و ديگران نزاع و مشاجره اى رخ مى دهد، آنان را عليه ديگران معاضدت و مساعدت فرمايد، اين معنا بطور خلاصه به دست مى آيد كه مؤ منين اينطور فكر مى كرده اند: حال كه ما ايمان آورده ايم ، حقى بر خدا و پيامبرش پيدا كرده ايم وبر خدا و رسول واجب است كه رعايت احترام ما را نموده ، جانب ما را رعايت كنند و هر زمان كه بين ما و ديگران مشاجره اى رخ دهد از ما طرفدارى كنند، چه اينكه ما بر حق و آنان بر باطل باشند و چه ما بر باطل و آنان بر حق باشند و چه اينكه طرفدارى از ما عدالت باشد و يا ظلم باشد، اين طرز تفكر عينا همان طرز تفكرى است كه پيشوايان ضلالت و اطرافيان آنان و روساى جور و قوم و خويش و اذناب آنان دارند، يك فرد طاغوتى را اگر در نظر بگيريم مى بينيم هم به زير دست خود منت مى گذارد و هم به ما فوق خود و در عين اينكه در برابر ما فوقش خضوع و كوچكى نموده دستوراتش را اطاعت مى كند، در عين حال خود را مستحق احترام او مى داند و توقع دارد كه رئيسش به او احترام نموده ، رعايت جانبش را بكند و اگر وقتى با ديگران نزاع و مشاجره كرد، رئيس از او حمايت كند، چه اينكه حق با او باشد و چه با خصم او باشد.

بطورى كه قرآن كريم در آيه شريفه : (و قالت اليهود و النصارى نحن ابناء اللّه و احباوه ) و در آيه شريفه : (و قالوا كونوا هودا او نصارى تهتدوا) و آيه شريفه : (قالوا ليس علينا فى الاميين سبيل ) حكايت فرموده يهود و نصارا چنين طرز تفكرى داشته اند، يعنى در عين اينكه خدا را به خيال خود عبادت مى كردند، خود را طلبكار او نيز مى دانستند.

و به همين جهت خداى عزّوجلّ در اين آيه هم مؤ منين مذكور را رد كرد و هم به دنبال آنان اهل كتاب را و طرز تفكر غلط مزبور را امانى خواند و اين تعبير، مجازى و استعاره اى است ، كانه آرزوها وتوقعات غلط مذكور را صورت هائى خيالى و لذت آور و به عبارت ساده تر دلخوش كنك هايى دانسته كه در عالم خارج هيچ اثرى ندارد و فرموده : (ليس بامانيكم )، به دلخواه شما مسلمانان و يا شما گروهى از مسلمانان منحرف و خيال پرداز نيست و به دلخواه اهل كتاب هم نيست بلكه كرامت نزد خدا و حمايت خدا از شما دائر مدار اعمال شما است تا اعمال شما چگونه باشد، اگر خير باشد، خدا هم نظر خيرى به شما خواهد داشت و اگر شر باشد به جز شر پاداشى نخواهيد داشت ، و اگر اول سيئة و گناه را ذكر كرد و بعد حسنه را، براى اين بود كه عمده خطاى اين خوش خيالها در سيئات تبلور مى يابد.

مرتكب عمل زشت سزاى خود را مى بيند هم در دنيا و هم در آخرت

 

من يعمل سوءا يجز به ولا يجد لها من دون اللّه وليا و لا نصيرا

اين جمله بطور فصل آمده ، يعنى با واو عاطفه ، عطف به ما قبل نشده و به اصطلاح ادبى به فصل آمده نه به وصل و اين بدان جهت است كه اين جمله موقعيت جواب از سوالى فرضى را دارد و تقدير آن سوال و اين جواب اين است : (وقتى صرف گفتن شهادتين و داخل شدن در حريم اسلام و ايمان اين خاصيت را نداشته باشد كه همه خيرات را به سوى آدمى جلب كند و همه منافع زندگى ما را تامين نمايد و همچنين وقتى يهوديت و نصرانى گرى نيز چنين اثرى نداشته باشد، پس چه فرقى بين داشتن اين اديان با نداشتن آن هست و بالاخره حال آدمى به كجا كشيده مى شود؟

قرآن در پاسخ مى فرمايد:(هر كس عمل زشتى را مرتكب شود كيفرش را مى بيند و به غير از خدا هيچ ولى و ناصرى براى خود نخواهد يافت و هر كس هم كه اعمال نيك انجام دهد ، چه مرد باشد و چه زن (البته در صورتى كه ايمان داشته باشد) پاداش خود را كه همان بهشت است خواهد ديد...).

جمله : (من يعمل سوءا يجز به ) مطلق است و به هم ين جهت هم شامل كيفرهاى دنيوى مى شود كه شريعت اسلام آن را مقرر كرده ، از قبيل قصاص كردن جانى و بريدن دست دزد و شلاق زدن و سنگسار كردن زانى و امثال آن از احكام سياسات و غير سياسات و هم شامل كيفرهاى اخروى مى شود كه خداى تعالى چه در كتابش و چه به زبان رسول گراميش آنها را وعده داده است .

مناسب با مورد آيات كريمه مورد بحث و منطبق با آنها نيز همين بود كه جمله مورد بحث را مطلق بياورد، چون در رواياتى كه در شان نزول اين آيات وارد شده ، آمده است كه : اين آيات درباره سرقتى نازل شد كه شخصى مرتكب آن شده بود و آنگاه گناه خود را به گردن فردى يهودى يا مسلمان انداخته بود، تازه او و دار و دسته اش به پيغمبر (صلى اللّه عليه وآ له و سلم ) اصرار مى كردند كه عليه آن يهودى يا مسلمان بى گناه حكم كند.

و باز به همين جهت جمله : (و لا يجد من دون اللّه وليا و لا نصيرا) نيز مطلق شده ، هم شامل ولى و نصيرهاى دنيوى از قبيل رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله ) و يا اولى الامر مى شود و در نتيجه مى فهماند كه آن دو وى را شفاعت مى كنند و نه خويشاونديش با آن دو برايش فائده اى دارد و نه احترام اسلام و دين از شلاق خوردن او جلوگيرى مى كند و هم شامل ولى و نصيرهاى اخروى مى شود و مى فهماند كه در آخرت هيچ كس نمى تواند از معذب شدن گنهكاران مانع شود مگر افرادى كه آيات بعد شامل آنان است .

عمل كنندگان به بخشى از اعمال صالحه ، چه زن و چه مرد، به شرط مؤمن بودن به بهشت مى روند

 

و من يعمل من الصالحات من ذكر او انثى و هو مومن فاولئك يدخلون الجنة و لا يظلمون نقيرا

اين آيه شريفه بيانگر وضع شق دوم است و پاداش كسانى را خاطرنشان مى سازد كه اعمال صالح مى كنند و آن پاداش عبارت است از بهشت ، چيزى كه هست خداى تعالى در اين آيه از جهت رسيدن به بهشت را توسعه و تعميم داده و از سوى ديگر فعليت آن را مقيد كرده به قيدى كه آن فعليت را تضييق مى كند.

از يك سو شرط كرده كه صاحب عمل صالح اگر بخواهد به پاداش خود يعنى بهشت برسد، بايد كه داراى ايمان باشد، چون هر چند پاداش در برابر عمل است و ليكن آنكه كافر است كفرش براى او عملى باقى نمى گذارد و هر عمل صالحى بكند آن را حبط و بى اجر مى نمايد، همچنانكه قرآن كريم در جاى ديگر فرموده : (و لو اشركوا لحبط عنهم ما كانوا يعملون ).

و نيز فرموده : (اولئك الذين كفروا بايات ربهم و لقائه ، فحبطت اعمالهم فلا نقيم لهم يوم القيمه وزنا).

و از سوى ديگر نفرمود: (و من يعمل الصالحات ) تا در نتيجه پاداش اخروى و بهشت را منحصر كرده باشد به كسانى كه همه اعمال صالحه را انجام دهند، بلكه فرمود: و (من يعمل من الصالحات ) و اين خود توسعه اى است در وعده به بهشت .

بله ، از آنجا كه مقام ، مقام بيان جزاءاست ، رعايت اين دقت لازم بود، فضل الهى نيز همين را اقتضاء مى كرد كه جزاى خير آخرت را منحصر در افرادى انگشت شمار نكند بلكه آن را عموميت دهد تا شامل حال هر كسى كه ايمان آورد و مقدارى اعمال صالحه انجام دهد بگردد و آنگاه از راه توبه بنده و يا شفاعت شفيعان ، بقيه اعمال صالح را كه او انجام نداده و گناهانى را كه مرتكب شده ، تدارك و جبران نمايد همچنانكه در كلام مجيدش فرموده : (ان اللّه لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء) و بحث مفصل ما پيرامون توبه در ذيل آيه شريفه : (انما التوبة على اللّه ) در جلد چهارم عربى اين كتاب و بحث ديگرمان پيرامون مساله شفاعت در ذيل آيه : (و اتقوا يوما لا تجزى نفس عن نفس شيئا) در جلد اول اين كتاب گذشت .

واز سوى سوم با آوردن جمله : (من ذكر او انثى ) حكم را عموميت داده تا شامل مردان وزنان هر دو بشود و اختصاص به مردان نداشته باشد.

آرى از نظر اسلام هيچ فرقى بين مرد و زن نيست ، بر خلاف پندار قدماى اهل ملل و نحل از قبيل هند و مصر و ساير بت پرستان كه مى پنداشتند زنان اصلا عملى ندارند و اعمال صالحه آنان پاداش ندارد و نيز بر خلاف آنچه از يهوديان و مسيحيان به ظهور رسيده كه گفته اند: زنان نزد خدا خوار و بى مقدارند، چون خلقتشان ناقص و اجرشان خاسر است ، هر چه حرمت و كرامت هست از آن مردان است و نيز بر خلاف آنچه عرب جاهليت مى پنداشت كه آنان نيز گرفتار اين عقائد خرافى بودند ولى اسلام دو طائفه زن و مرد را يكسان معرفى نموده ، فرمود:(من ذكر او انثى ).

و چه بسا همين سر در كار بوده كه دنبال جمله : (فاولئك يدخلون الجنة )اضافه كرد كه : (و لا يظلمون نقيرا) تا جمله اول دلالت كند بر اينكه زنان نيز مانند مردان داراى مثوبت و اجرند و جمله دوم بفهماند كه هيچ فرقى بين آن دو از جهت زيادت پاداش و نقصان آن نيست ، همچنانكه در جاى ديگر به اين حقائق تصريح نموده و فرموده :(فاستجاب لهم ربهم انى لا اضيع عمل عامل منكم من ذكر او انثى بعضكم من بعض ).

و من احسن دينا ممن اسلم وجهه لله و هو محسن ...

يك شبهه و پاسخ به آن

كانه اين آيه مى خواهد از يك سؤ الى و شبهه اى كه ممكن است به ذهن شنونده بيايد قبلا پاسخ داده باشد و آن سوال اين است كه وقتى براى اسلام مسلمان و يا ايمان يهوديان و نصرانيان هيچ تاثيرى در جلب خير به سوى آنان در حفظ منافعشان ندارد و كوتاه سخن اينكه وقتى در برابر ايمان به خدا و آيات او هيچ چيز به انسان نمى دهند و وجود و عدم آن يكسان است ، ديگر چه كرامتى و ارزشى براى اسلام هست و ديگر چه مزيتى براى ايمان تصور مى شود كه يك انسان به عشق رسيدن به آن مزيت به سوى ايمان گرايش پيدا كند؟.

در پاسخ به اين سوال (كه گفتيم ممكن است در دل شنونده آيات قبل پيدا شود) گفته شده : كرامت و احترام داشتن دين امرى است كه شكى در آن نبوده ، حسن آن بر هيچ عاقلى پوشيده نيست : (و من احسن دينا) و با اين استفهام از طريق اصطلاحى (ارسال مسلم ) اين معنا را مسلم داشت كه اسلام بهترين دين است ، توضيح اينكه هيچ انسانى چاره اى از داشتن دين ندارد و بهترين دين اين است كه انسان روى خود تسليم خدائى كند كه آنچه در آسمان ها و آنچه در زمين است از آن او است و در برابر او خضوع كند، خضوع عبوديت و بر طبق آنچه كيش و ملت حنيف ابراهيم اقتضا مى كند عمل نمايد و كيشى كه مطابق فطرت باشد همين است و به همين جهت است كه خداى سبحان ابراهيم (عليه السلام ) را كه اولين كسى است كه وجه خود را در حالى كه نيكوكار بود تسليم خداى تعالى نموده ، ملت حنفيت را پيروى كرد، خليل خود گرفت .

ليكن اين را هم اضافه كنيم كه كسى خيال نكند خليل خدا بودن مانند خلت و دوستى دائر در بين مردم و حاكم در ميان آنان است ، نه ، هرگز، زيرا دوستى در بين مردم تنها دائر مدار حق نيست ، گ اهى دوستى ها بر سر حق است و گاهى بر سر باطل و همين قسم دوستى است كه منشا شده فسادهائى از قبيل جزاف گوئى ها و زورگوئى ها در بين بشر راه بيابد و اما خداى سبحان مالكى است غير مملوك و محيطى است كه كسى به او احاطه ندارد به خلاف مولى هاى بشر و روسا و پادشاهان كه از بردگان و رعايا و زير دستان خود مالك هيچ چيزى نيستند و اگر چيزى از آنان را مالك شوند در مقابل چيزى از خود در مقابل آن مى دهند و اگر نسبت به بعضى ها قاهر و غالب و حاكم مى شوند، يك تنه حكومت نمى كنند بلكه به وسيله بعضى ديگر اين قهر و غلبه را به دست مى آورند، اگر نسبت به بعضى ظلم مى كنند با كمك بعضى ديگر است و به همين جهت اگر روزى اراده همين كمك كاران ، مخالف اراده او شود، او را از رياست و سلطنت مى اندازند، ديگر نمى توانند در مقام خود ثابت بمانند.

از اينجا روشن مى شود كه چرا دنبال جمله : (و من احسن قولا...)) فرمود: (و لله ما فى السموات و ما فى الارض و كان اللّه بكل شى ء محيطا).

بحث روايتى

شان نزول آيه (انا انزلنا اليك الكتاب بالحق ...)

در تفسير قمى آمده كه سبب نزول اين آيه شريفه : (انا انزلنا اليك الكتاب ...)اين بوده كه دسته اى از انصار از قبيله بنى ابيرق كه سه برادر به نام بشير و بشر و مبشر و جزء منافقين بودند، ديوار خانه عموى قتاده بن نعمان را سوراخ ‌كرده و مقدارى طعام را كه او براى زن و بچه خود تهيه كرده بود با يك شمشير و يك زره را بردند و اين قتاده از رزمندگان جنگ بدر بود.

وى شكايت نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) برده ، عرضه داشت : يا رسول اللّه ! چند نفر خانه عموى مرا نقب زده ، طعامى را كه او براى عيال خود تهيه كرده بود با يك شمشير و يك زره بردند و اين چند نفر از يك خانواده بدى هستند، از سوى ديگر در بين آنان مردى مومن به نام لييدبن سهل بود كه در راءى همفكر آنان بود و بنى ابيرق كه خانواده اى شرور بود، در پاسخ قتاده (كه از نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) برگشته بود) گفتند: اين سرقت كار لبيدبن سهل است و چون خبر به لبيد رسيد شمشير خود را گرفته ، به سوى بنى ابيرق شتافت و گفت : كه آيا نسبت دزدى به من مى دهيد؟ با اينكه خود شما سزاوارتر از من به اينگونه اعماليد ؟ و با اينكه منافق هستيد و (بارها خودم شنيدم كه ) رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را هجومى كرديد؟ و در هجو آن جناب اشعارى مى سروديد و آنگاه اشعار خود را به قريش نسبت مى داديد؟، يا بايد اين مساله روشن و اين سارق معلوم شود و يا آنكه شمشيرم را از خون شما سيراب خواهم كرد، خانواده بنى ابيرق ، از در مدارا و ملايمت در آمدند و به او گفتند: خدا رحمتت كند تو بر گرد كه از اين گناه مبرائى .

آنگاه بنى اب يرق نزد مردى از قبيله خود كه نامش (اسيد بن عروه ) و مردى حرف زن و زبان آور بود رفتند و جريان را با او در ميان گذاشته ، او را نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله ) فرستادند. اسيد به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) عرضه داشت : يا رسول اللّه ! قتاده بن نعمان به نزد خاندانى از ما كه اهل شرف و حسب و نسبند رفته و آنان را به عمل سرقت متهم كرده است با اينكه اهل آن خانواده اين كاره نيستند، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از شنيدن اين سخن اندوهناك شد (كه چرا قتاده مرتكب تهمت شده است ) و به عنوان گلايه به او فرمود: آيا به سر وقت خاندانى شريف و آبرومند و داراى حسب و نسب مى روى و آنان را متهم به سرقت مى كنى ؟ و او را به سختى عتاب فرمود، قتاده از اين بابت سخت در اندوه شد و به سوى عمويش برگشت و گفت : اى كاش مرده بودم و ماجراى تو را نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نبرده بودم و اينطور مورد عتاب آن جناب قرار نمى گرفتم ، عمويش در پاسخ گفت : (الله المستعان )، (تنها كسى كه بايد از او يارى خواست خداى تعالى است ).

چيزى نگذشت كه اين آيه شريفه بر پيامبر نازل شد:(انا انزلنا اليك الكتاب بالحق ...اذ يبيتون ما لا يرضى من القول ).

قمى سپس گفته است : يعنى (ما لا يرضى من الفعل ) كارى را كه خدا راضى نيست طرح ريزى مى كنند و در اين آيه ، كلمه قول در جاى فعل قرار گرفته :(ها انتم هولاء جادلتم عنهم فى الحيوة الدنيا... و من يكسب خطيئُة او اثما ثم يرم به بريئا)، قمى گفته است : اين لبيدبن سهل بود كه (احتمل بهتانا و اثما مبينا).

و در تفسير قمى است كه ابى الجارود از امام باقر (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: چند تن از خويشاوندان نزديك بشير به يكديگر گفتند: چه خوب است نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) رفته و با وى در باره رفيقمان وساطت كنيم و يا او را بى گناه قلمداد نموده ، بگوئيم : بشير مبراى از دزدى است ولى وقتى آيه :(يستخفون من اللّه ... وكيلا) نازل شد، خويشاوندان بشر نزد او آمده ، گفتند: اى بشر ! استغفار كن و به درگاه او از گناهانت توبه ببر، بشر گفت : سوگند به آن كسى كه همواره به وى سوگند مى خورم اموال عموى قتاده را كسى به جز لبيد ندزديده ، چون او اين سخن بگفت آيه زير بر پيامبر نازل گرديد كه : (و من يكسب خطيئة او اثما ثم يرم به بريئا فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا).

بعد از نزول اين آيه بشر از اسلام دست كشيد و كافر شد و به مكه نزد كفار رفت و در اين ماجرا در باره كسانى كه آمدند تا بشر را بى گناه قلمداد كنند، آيه زير نازل شد كه مى فرمايد: (و لو لا فضل اللّه عليك و رحمته لهمت طائفه منهم ان يضلوك ... و كان فضل اللّه عليك عظيما).

داستان بشر منافق بر روايت قتادبن نعمان

و در تفسير درالمنثور است كه ترمذى و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابوالشيخ و حاكم (وى حديث را صحيح دانسته ) از قتاده بن نعمان روايت كرده اند كه گفت : خانواده اى از قبيله ما به نام (بنى ابيرق ) سه برادر بودند به نام هاى بشر و مبشر و بشر مردى منافق بود و اشعارى در هجو و بد گوئى اصحاب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) مى گفت و از ترس آن را به بعضى از عرب هاى ناشناس نسبت مى داد و مى گفت : اين اشعار را فلان عرب گفته و شعر ديگرى مى گفت و اظهار مى كرد كه اين اشعار را بهمان عرب گفته ، ولى اصحاب رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) هر جا آن اشعار را مى شنيدند، مى دانستند كه از سروده هاى بشر است ، مى گفتند: به خدا سوگند اين شعر را جز آن خبيث پليد كسى نسروده و چون اين سخن به گوش بشر رسيد، به عنوان اينكه چرا سروده هر كسى را به من نسبت مى دهيد گفت :

 

(او كلما قال الرجال قصيده 

اضموا فقالوا ابن ابيرق قالها) 

اقتاده بن نعمان ، ناقل جريان مى گويد: اين خانواده هم در جاهليت فقير و اهل حاجت بودند و هم در اسلام ، و مردم خوراك معموليشان در مدينه خرما و جو بود و اين بشر هر زمانى كه دستش به دهانش مى رسيد از كاروانانى از شام كه كالا مى آوردند براى خوراك خودش آرد ممتاز و بدون سبوس مى خريد و براى زن و بچه اش جو و خرما خريدارى مى كرد.

روزى كاروانى از شام رسيد و عموى من رفاعة بن زيد يك بار شتر از آن آردهاى ممتاز خريدارى نموده ، آن را در حوضخانه منزلش ‍ جاى داد و اتفاقا دو شمشير و دو زره وآلات و ابزارى كه مربوط به اسلحه وى بود در همان حوضخانه جاى داشت ، شبى ديوار حوضخانه را سوراخ كرده ، آرد و اسلحه را ربودند، همينكه صبح شد عمويم رفاعه نزد من آمد و گفت : اى برادر زاده هيچ مى دانى چه شده ؟ ديشب بر ما دستبرد زدند، ديوار مشرف به (حوضخانه ) را سوراخ نموده ، طعام و سلاح ما را بردند.

قتاده مى گويد: ما به جستجوى خانه بشر برخاستيم و بعد از بررسى ، اين مقدار برايمان مسلم شد كه همان شب پسران ابيرق ، تنورى آتش كرده و نانى پخته بودند و به دست آورديم كه جنس آرد از همان آرد عموى من بوده ، قتاده مى گويد: در حينى كه ما مشغول بررسى و تحقيق از افراد خانه بوديم بنى ابيرق گفتند: به خدا سوگند ما به غير از لبيدبن سهل (كه يكى از افراد خانواده آنان و مردى صالح و مسلمان بود) دزدى براى كالاى شما نمى شناسيم ، كار، كار او است و چون اين خبر به گوش لبيد رسيد شمشير خود را برهنه نموده ، به سر وقت بنى ابيرق آمد و گفت : آيا دزد من هستم ؟ به خدا سوگند يا اين شمشير را با گوشت و خونتان در مى آميزم و يا بايد روشن كنيد كه عامل اين سرقت چه كسى بوده ، بنو ابيرق گفتند: دست از سر ما بردار اى مرد، به خدا سوگند تو دزد اين اموال نيستى و همچنان به سوال از اهل خانه ادامه داديم تا ديگر شكى برايمان نماند كه كار، كار بنو ابيرق است ، عمويم گفت : اى برادر زاده حال كه چنين است پس چه خوب است نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) رفته و نتيجه بررسى خود را به آن جناب بگوئى .

قتاده مى گويد به حضور رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) رفتم و عرضه داشتم : يا رسول اللّه از قبيله ما يك خانواده ستمكار و اهل جفا هستند و اخيرا به سراغ عموى من رفاعة بن زيد رفته ، حوض خانه او را نقب زدند و سلاح و طعام او را دزديدند، دستور بفرما حداقل سلاح ما را به ما برگردانند و اما طعام از آن خودشان باشد، ما حاجتى به آن نداريم ، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: در اين باره فكر مى كنم ، خبر اين گزارش به گوش بنى ابيرق رسيد، نزد مردى از كسان خود كه نامش (اسير بن عروه ) بود رفته و در باره اين ماجرا با او صحبت كردند، رفته رفته همه اهل آن خاندان دور ابن عروه جمع شدند به اتفاق ، به حضور رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) آمدند و عرضه داشتند: يا رسول اللّه ! قتاده بن نعمان و عمويش مى خواهند آبروى خاندانى از قبيله ما را كه اهل اسلام و اهل صلاحند بريزند، براى اينكه بدون هيچ شاهد و دليلى نسبت دزدى به آنان داده اند.

قتاده مى گويد: در اين ميان خدمت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) رسيدم ، فرمود: آيا تصميم گرفته اى آبروى خاندانى را كه مى گويند خاندانى مسلمان و صالحند ببرى ؟ و آيا بدون هيچ شاهد و دليلى نسبت دزدى به آنها مى دهى ؟ مى گويد: از شنيدن اين سخن بسيار ناراحت شدم به حدى كه دلم مى خواست غرامت عمويم را از مال خودم مى دادم و با رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) در باره سرقت رفتن اموال عمويم سخن نمى گفتم ، با حالت ناراحتى نزد عمويم رفاعه آمدم ، پرسيد: برادر زاده چه كردى ؟ من جريان را به او گفتم و فرمايش رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را برايش باز گو كردم ، او گفت : (اللّه المستعان ) تنها كسى كه بايد به ياريش اميد بست خدا است .

چيزى نگذشت كه آياتى از قرآن دراين باره نازل شد كه : (انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اراك اللّه و لا تكن للخائنين خصيما)كه منظور از خائنين همان بنى ابيرق است و ((استغفراللّه ) و تو اى ابن عروه از آنچه به قتاده گفتى خدا را استغفار كن . (ان اللّه كان غفورا رحيما) كه خداى تعالى آمرزگار و رحيم است ، و (لا تجادل عن الذين يختانون انفسهم ) - و تو اى ابن عروة زنهار كه از بنى ابيرق كه به خود خيانت كرده اند دفاع كنى - تا آنجا كه مى فرمايد: (ثم يستغفر اللّه يجد اللّه غفورا رحيما) يعنى اهل خاندان بنى ابيرق اگر از آنچه كه مرتكب شده اند استغفار كنند، خدا را آمرزگار و رحيم مى يابند،(و من يكسب خطيئه او اثما... فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا) يعنى اينكه خود دزدى مى كنند و با اين حال عمل خود را به لبيد نسبت داده اند گناهى بزرگ مرتكب شده اند. (و لو لا فضل اللّه عليك و رحمته لهمت طائفه منهم ان يضلوك ).

يعنى اى پسر عروه و هر كس ديگر كه با تو همدست بوده ، اگر فضل و رحمت خدا نبود طائفه اى از آنان مى خواستند تو را گمراه كنند تا آنجا كه مى فرمايد: (فسنوتيه اجرا عظيما) همينكه قرآن كريم براى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) معين كرد كه دزد اسلحه كيست رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) سلاح را به رفاعه برگردانيد.

قتاده مى گويد: من وقتى سلاح را براى عمويم آوردم او كه پيرمردى بود كه هنوز تمايلى به جاهليت داشت و من اسلام او را خالص ‍ نمى دانستم ، وقتى سلاح را ديد گفت : اى برادر زاده اين سلاح را من در راه خدا دادم من آن وقت فهميدم كه اشتباه كرده ام و اسلام او اسلامى صحيح بوده .

بعد از آنكه قرآن كريم مقصر اصلى را معرفى و متهم را تبرئه كرد، بشر ازمدينه به طرف مكه و نزد مشركين رفت و در آنجا در خانه سلافه دختر سعد وارد شد و به اين مناسبت خداى تعالى اين آيه را نازل كرد كه : (و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدى و يتبع غير سبيل المؤ منين نوله ما تولى ... ضلالا بعيدا) كه ترجمه اش گذشت ، وقتى همه فهميدند كه سلافه ميزبان بشر شده ، حسان بن ثابت (شاعر معروف ) چند بيتى عليه سلافه سرود و سلافه كه آبروى خود را در خطر بديد اثاث و رحل بشر را برداشته بر سر خود نهاد و از خانه بيرون و تا لبه دره آمد و آن اثاث را به طرف ابطح (ته دره ) پرتاب كرد و رو كرد به صاحب اثاث و گفت : تو براى من به جاى هر سوغاتى مطلوب شعر حسان را به ارمغان آورده اى ؟.

حكايت زره دزدى و مرد يهودى و نزول آيه انا انزلناه اليك الكتاب بالحق ...

مولف : اين سرگذشت به طرقى ديگر نيز روايت شده و در همان كتاب است كه ابن جرير از ابن زيد روايت كرده كه در تفسير آيه مورد بحث گفته است : مردى در زمان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) زرهى آهنى بدزديد و آن را به خانه مردى يهودى پرت كرد، و يهودى (بعد از آنكه دستگير شد) عرضه داشت : اى اباالقاسم به خدا سوگند كه من اين زره را ندزديده ام و ليكن آن را به داخل خانه ام پرتاب كردند، ابن زيد مى گويد: آرى مردى آن زره را دزديده بود و همسايگانش كه خواسته بودند او را تبرئه كنند زره را به خانه يهودى پرتاب كرده ، به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) عرضه داشتند: اين يهودى خبيث به خدا كفر مى ورزد و نيز به آنچه تو آورده اى ايمان ندارد، آنقدر عليه او بدگوئى كردند كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) او را به چند كلمه عتاب كرد.

و به اين جهت خداى تعالى خود آن جناب را مورد عتاب قرار داد كه : (انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اراك اللّه و لا تكن للخائنين خصيما و استغفراللّه ) كه ترجمه اش در همين فصل گذشت . و در آن به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: از آنچه به اين مرد يهودى گفتى استغفار كن كه خدا غفور و رحيم است ، آنگاه عتاب خود را متوجه همسايگان سارق مذكور كرده ، فرمود: (ها انتم هولاء جادلتم عنهم فى الحيوه الدنيا، فمن يجادل اللّه عنهم يوم القيمه ، ام من يكون عليهم وكيلا)، آنگاه توبه را پيشنهاد كرده ، فرمود: (و من يعمل سوءا او يظلم نفسه ، ثم يستغفر اللّه يجد اللّه غفورا رحيما و من يكسب اثما يكسبه على نفسه )، (و من يكسب خطيئه او اثما ثم يرم به بريئا) (فقد احتمل بهتاناو اثما مبينا)، (و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدى ) ابن زيد در معناى اين جمله گفته است : يعنى توبه اى را كه خداى تعالى به او عرضه كرده نپذيرد و به جاى آن از مدينه به سوى مشركين مكه برود و در آنجا خانه مردم را نقب بزند و بدزدد و خدا آن خانه را به رويش خراب كرده ، به قتلش برساند.

مولف : اين معنا به طرق بسيار و با مختصر اختلافى روايت شده است .

و در تفسير عياشى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نقل شده كه فرمود: هيچ بنده اى گناهى مرتكب نمى شود كه بعد از گناه ، برخاسته وضوئى بگيرد و از گناهش استغفار كند مگر آنكه بر خدا زيبنده آن مى شود كه او را بيامرزد، چون همواست كه مى فرمايد: (من يعمل سوءا او يظلم نفسه ثم يستغفر اللّه يجد اللّه غفورا رحيما).

و نيز فرمود: خداى تعالى بنده خود را كه دوست مى دارد مبتلا مى كند تا تضرع و زارى او را بشنود.

و نيز فرمود: خداى تعالى ممكن نيست هم بنده اش را موفق به دعا كند و در دعا به رويش بگشايد و هم از سوى ديگر در استجابت را به رويش ببندد، چون خود او فرموده : (ادعونى استجب لكم ) مرا بخوانيد تا دعايتان را اجابت كنم .

و نيز فرمود : خداى تعالى ممكن نيست باب توبه را به روى كسى بگشايد و در عين حال باب مغفرت را به رويش ببندد، چون همواست كه فرموده : (من يعمل سوءا او يظلم نفسه ، ثم يستغفر اللّه يجد اللّه غفورا رحيما).

و در همان كتاب است از عبداللّه بن حماد انصارى از عبداللّه بن سنان روايت آمده كه گفت : امام صادق (عليه السلام ) فرمود: غيبت آن است كه گناهى را كه برادر مومنت مرتكب شده و خدا آن را پوشانده تو بر ملايش كنى و اما اگر چيزى درباره او بگوئى كه در او نيست ، آن گفتار تو غيبت نيست بلكه بهتان است كه خداى تعالى در باره اش فرموده : (فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا).

رواياتى در ذيل (لا خير فى كثير من نجويهم ...)

و در تفسير قمى در ذيل آيه شريفه : (لا خير فى كثير من نجويهم ...) آمده كه پدرم از ابن ابى عمير از حماد از حلبى از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرد كه فرمود: خداى تعالى تمحل را در قرآن واجب كرده ، عرضه داشتم : تمحل چيست فدايت شوم ؟ فرمود: اينكه تو از برادر مومنت آبرومندتر و سرشناس تر باشى و او به منظور رفع گرفتاريش به تو مراجعه كند و تو راز دل او را آهسته و محرمانه به ديگرى بگوئى تا چاره كار او كنى .

و در كافى به سند خود از عبد اللّه بن سنان از ابى الجارود روايت كرده كه گفت : امام باقر ابو جعفر (عليه السلام ) فرمود: هر وقت من براى شما حديثى گفتم از من بپرسيد شاهد آن در قرآن كريم كدام آيه است ، آنگاه در بعضى از سخنان خود فرمود: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از قيل و قال و از فساد مال و از كثرت سوال نهى فرموده ، شخصى پرسيد: يا بن رسول اللّه شاهد اين گفتار در كجاى قرآن كريم است ؟ فرمود: خداى عزّوجلّ فرموده : (لا خير فى كثير من نجويهم ، الا من امر بصدقه ، او معروف ، او اصلاح بين الناس )، كه اين آيه از نجوا نهى مى كند و قيل و قال نيز يكى از مصاديق نجوااست .

و نيز فرموده : (و لا توتوا السفهاء اموالكم التى جعل اللّه لكم قياما) و اين همان نهى از افساد مال است .

و نيز فرموده : (لا تسئلوا عن اشياء ان تبد لكم تسوكم ) و اين نهى از كثرت سوال است .

و در تفسير عياشى از ابراهيم بن عبدالحميد از بعضى معتمدين از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در تفسير آيه : (لا خير فى كثير من نجويهم الا من امر بصدقه او معروف او اصلاح بين الناس ) فرموده : منظور خداى تعالى ازكلمه معروف قرض است .

مولف : اين روايت را قمى نيز در تفسير خود به همين سند نقل كرده و اين معنا از چند طريق از طرق اهل سنت نيز نقل شده و به هر حال روايت از باب جرى است ، يعنى از باب تطبيق كلى بر بعضى از مصاديق آن است .

و در تفسير درالمنثور است كه مسلم و ترمذى و نسائى و ابن ماجه و بيهقى از سفيان بن عبداللّه ثقفى روايت كرده اند كه گفت : به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) عرضه داشتم : مرا به امرى فرمان بده كه در مسلمانيم از هر خطرى محفوظ بمانم ، حضرت فرمود: بگو: (آمنت باللّه ثم استقم )، عرضه داشتم : يا رسول اللّه از چه چيزى بيشتر از هر چيز بر من خوف دارى ؟ حضرت نوك زبان خود را گرفت و فرمود: از اين .

مرگ سرنوشتى محتوم است و با فرار از ميدان جنگ و جهاد نمى توان از چنگ آن رهايى يافت

مولف : اخبار در مذمت زياد حرف زدن و مدح كم سخن گفتن و سكوت و مطالبى مربوط به آن بسيار زياد است كه هم در جوامع شيعه روايت شده و هم در جوامع اهل سنت .

و در همان كتاب است كه ابونصر سجزى در كتاب (الابانه ) از انس روايت كرده كه گفت : مردى اعرابى به حضور رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) شرفياب شد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به وى فرمود: اى اعرابى خداى عزّوجلّ در قرآن اين آيه را بر من نازل كرده : (لا خير فى كثير من نجويهم ... فسوف نوتيه اجرا عظيما)، اى اعرابى منظور از اجر عظيم بهشت است ، اعرابى گفت : حمد آن خدائى را كه ما را به سوى اسلام هدايت فرمود.

و در همان كتاب در تفسير آيه : (و من يشاقق الرسول ...) مى گويد: ترمذى و بيهقى در كتاب (الاسماء و الصفات ) از پسر عمر روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: خداى عز و جل اين امت را هرگز بر ضلالت ، جمع و متحدالقول نمى كند و دست خدا بر سر جماعت سايه افكنده ، هر كس از جماعت كناره گيرى كند در داخل آتش نيز تنها خواهد بود.

و در همان كتاب آمده كه ترمذى و بيهقى از ابن عباس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: خداى تعالى امت مرا (و يا فرمود: ابن امت را) بر ضلالت مجتمع نمى سازد و دست خدا بر جماعت سايه مى افكند.

مولف : اين روايت از احاديث معروف است و امام هادى (عليه السلام ) در رساله اش كه به اهل اهواز نوشته آن را از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نقل كرده و رساله امام هادى (عليه السلام ) در جلد سوم بحار الانوار است و ما در بيان سابق خود معناى اين روايت را آورديم .

و در تفسير عياشى از حريز از بعضى رجال شيعه از يكى از دو امام يعنى باقر و صادق (عليهما السلام ) روايت آمده كه فرمود: آن روزها كه امير المؤ منين (عليه السلام ) در كوفه بود، مردمى به حضورش آمدند و عرضه داشتند ! براى ما پيشنمازى معين كن كه در ماه مبارك رمضان به او اقتداء كنيم ، حضرت فرمود: لازم نيست و آنان را نهى كرد از اينكه در ماه رمضان جمع شوند، مردم نامبرده عصر آن روز دور هم جمع شدند و براى ماه رمضان ، مجلس بر پا كردند و مرثيه خوانى كردند، وارمضانا گفتند، حارث اعور با جمعى نزد امير المؤ منين آمده ، عرضه داشتند: مردم به گريه و شيون در آمدند و سخن تو سخت آنان را ناخوش آمده ، حضرت فرمود: حال كه چنين است به حال خود واگذارشان كنيد، هر كس را كه خواستند خود امام جماعت خودشان كنند، آنگاه استشهاد كرد به آيه شريفه : (و من يتبع غير سبيل المؤ منين نوله ما تولى و نصله جهنم و ساءت مصيرا) كه ترجمه اش گذشت .

فرمايشات گهر بار پيامبر اكرم (ص ) در سرزمين تبوك

و در تفسير درالمنثور در ذيل جمله : (و من اصدق من اللّه قيلا...) آمده كه بيهقى در كتاب دلائل از عقبه بن عامر روايتى نقل كرده كه عقبه در آن ، ماجراى رفتن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به سوى جنگ تبوك را نقل مى كند و در آن آمده كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) صبح هنگام به تبوك رسيد، خداى را حمد و ثنا گفت ، ثنائى كه خدا اهل آن باشد آنگاه فرمود:

بعد از حمد و ثناى خداى تعالى به شما مردم مى گويم : كه راست ترين سخن ، كتاب خدا است و محكم ترين دست آويز كلمه تقوا است و بهترين كيش ، كيش و مذهب ابراهيم (عليه السلام ) است و بهترين سنت و روش سنت محمد (صلى اللّه عليه و آله ) است و شريف ترين گفتار ذكر خدا است و زيباترين داستان ها همين قرآن است و بهترين امور آن است كه اساس دينى داشته باشد، امورى كه سهل انگارى در آن روا نيست و بدترين آن امرى است كه بشر به دست خود بدعت نهاده باشد و بهترين هدايت ها، هدايت انبياء و شريف ترين مردنها، كشته شدن شهدا و كورترين كورى ها، كورى آن كسى است كه بعد از هدايت گمراه شود و بهترين علم ها آن علمى است كه نافع باشد و بهترين هدايت ها آن هدايتى است كه پيروى گردد و بدترين ضلالت ها و كورى ها، كورى دلها است ، هان اى مردم دست دهنده بهتر است از دست گيرنده (دست فوق بهتر است از دست زير) و (از بهره هاى مادى ) آنچه اندك و كافى باشد بهتر است از بسيارى كه آدمى را به خود مشغول ساخته ، از سعادت واقعيش باز بدارد و بدترين معذرت ها، معذرت در هنگام رسيدن مرگ است و بدترين ندامت ها، پشيمانى روز قيامت است و بعضى از مردمند كه به نماز نمى آيند مگر در اواخرش و بعضى از آنان كسى است كه به ياد خدا نمى افتد مگر به لقلقه زبان ، و بزرگترين خطاها، خطائى است كه با زبان دروغگو انجام مى شود و بهترين بى نيازى ها، بى نيازى دل است و بهترين توشه ها تقوا و سر منشا حكمت ترسيدن از خداى عزوجل است و بهتر چيزى كه در دلها جاى بگيرد و دل آن را عظيم بداند يقين است و شك و ترديد از كفر است و نوحه سرائى كردن از رسوم جاهليت است و آنچه از غنيمت جنگى كه سرقت شود، تلى از سنگ در دوزخ تشكيل مى دهد و درهم و دينارى كه گنجينه شود داغى از آتش است و شعر، خود يكى از ناى هاى ابليس است و شراب ام الخبائث و منشا همه گناهان است و زنان طناب دام شيطانند و جوانى خود شعبه اى است از ديوانگى و بدترين كاسبى ها كسب ربا است ، و بدترين مالى كه خورده شود مال يتيم است (و هان اى مردم ) خوشبخت آن كسى است كه از ديگران پند بگيرد و بدبخت آن كسى است كه در شكم مادر خود بدبخت شده باشد و سرانجام محل شما و جاى شما چهار ذراع قبر است و هر كارى آخرش معيار است و ملاك عمل در اواخرش معلوم مى شود و بدترين روايت ها نقل سخنان دروغ است و آنچه كه قراراست بيايد نزديك است و ناسزا گوئى به مومن فسق است و جنگيدن با مومن كفر است و خوردن گوشت او (يعنى غيبت كردن او) نافرمانى خدا است و حرمت مال او مانند حرمت خون او است و كسى كه عليه خدا عهد و سوگندى بخورد خدا او را تكذيب مى كند و كسى كه جفاكاران به خود را بيامرزد، جفاى خودش آمرزيده مى شود و كسى كه ديگرى را عفو كند، خداى تعالى او را عفو مى كند و كسى كه خشم خود فرو ببرد خداى عزوجل پاداشش مى دهد و كسى كه بر مصيبت صبر كند خدا او را عوض مى دهد و كسى كه در پى سمعه و خودنمائى باشد، خداى تعالى او را به ريا كارى معرفى مى كند و كسى كه صبر كند خدا پاداش او را چند برابر مى كند و كسى كه خداى تعالى را نافرمانى كند خداى عزّوجلّ او را عذاب خواهد كرد، بارالها مرا و امتم را بيامرز، بارالها مرا و امتم را بيامرز، بارالها مرا وامتم را بيامرز و من براى خودم و براى شما از خدا طلب مغفرت مى كنم .

و در تفسير عياشى از محمد بن يونس از بعضى اصحاب خود از امام صادق (عليه السلام ) و از جابر از امام باقر (عليه السلام ) روايت كرده كه در معناى جمله : (و لامرنهم فليغيرن خلق اللّه ) فرموده اند: يعنى شيطان دستورشان مى دهد به اينكه امر خدا را به هر چه امر كرده تغيير دهند.

و در همان كتاب از جابر از امام ابى جعفر، باقر (عليه السلام ) روايت آمده كه در معناى جمله : (و لامرنهم فليغيرن خلق اللّه )، فرمود: يعنى دين خدا را تغيير دهند.

مولف : برگشت هر دو روايت به يك معنا است و آن همان دين فطرت است كه در بيان سابق ما گذشت .

و در مجمع البيان در ذيل جمله : (فليبتكن آذان الانعام ) گفته : يعنى گوش حيوانات را از بيخ ببرند و اين معنا از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده .

و در تفسير عياشى در ذيل آيه شريفه :(ليس بامانيكم ...) از محمد بن مسلم از امام باقر (عليه السلام ) روايت آمده كه فرمود: وقتى آيه شريفه بالا كه مى فرمايد: (هر كس بدى كند سزا داده مى شود) نازل شد، بعضى از اصحاب رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) به يكديگر گفتند: چقدر لحن اين آيه شديد است رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) به ايشان فرمود: بله لحن آن سخت است و بين شما و اهل كتاب فرقى نگذاشته ولى اين فرق بين شما و آنان هست كه شما و آنان در مال و جان و اولاد خود گرفتار بلاها مى شويد، آيا جز اين است ؟ گفتند: نه ، همينطور است ، فرمود: اين بلاها در مورد شما مسلمانان وسيله اى است كه خداى تعالى در برابر آن پاداشتان مى دهد و گناهانتان را محو مى كند ولى در كفار اين اثر را ندارد.

مولف : اين معنا به طرقى بسيار در جوامع اهل سنت از صحابه نقل شده و در درالمنثور است كه احمد، بخارى ، مسلم و ترمذى از ابى سعيد خدرى روايت كرده اند كه گفت ، رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) فرمود: مومن هيچ رنجى و مرضى و همى و آزارى و غمى نمى بيند و حتى هيچ خارى بدستش نمى خلد مگر آنكه خداى تعالى آن ناراحتيها را كفاره گناهانش قرار مى دهد.

مولف : و اين معنا بطور مستفيض و سرشار از رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله ) و از ائمه هدى (عليهم السلام ) روايت شده .

و در كتاب عيون به سند خود از حسين بن خالد از امام ابى الحسن رضا (عليه السلام ) روايت آمده كه فرمود: من از پدرم شنيدم كه از پدرش امام صادق (عليه السلام ) روايت مى فرمود كه : آن جناب فرموده بود : اگر خداى تعالى ابراهيم را خليل خود گرفت براى اين بود كه نه هيچ سائلى را رد كرد و نه از احدى غير از خداى تعالى چيزى را درخواست نمود.

مولف : و اين صحيح ترين روايت است در توجيه اينكه چرا خداى تعالى ابراهيم را خليل خود گرفت ، براى اينكه با لفظ و لغت هم مطابق است ، چون خلت به معناى حاجت است و خليل تو كسى است كه حوائج خود را به تو بگويد و از تو رفع حاجت بخواهد، البته وجوهى ديگر در اين باب روايت شده ولى همانطور كه گفتيم وجه بالا درست تر است .

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved