سوره آل عمران، آيات 176 تا 180

 

 176- و لا يحزنك الّذين يسرعون فى الكفر انهم لن يضروا اللّه شيئا يريد اللّه الا يجعل لهم حظا فى الاخرة و لهم عذاب عظيم

 177- ان الّذين اشتروا الكفر بالايمان لن يضروا اللّه شيئا و لهم عذاب اليم

 178- و لايحسبن الّذين كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم انما نملى لهم ليزداد وا اثما و لهم عذاب مهين

 179- ما كان اللّه ليذر المؤمنين على ما انتم عليه حتى يميز الخبيث من الطيب و ما كان اللّه ليطلعكم على الغيب و لكن اللّه يجتبى من رسله من يشاء فامنوا باللّه و رسله و ان تومنوا و تتقوا فلكم اجر عظيم

 180- و لا يحسبن الّذين يبخلون بما اتئهم اللّه من فضله هو خيرا لهم بل هو شر لهم سيطوقون ما بخلوا به يوم القيمه و لله ميرث السموات و الارض و اللّه بما تعملون خبير

ترجمه آيات

اى پيغمبر تو اندوهناك مباش كه گروهى براه كفر مى شتابند آنها هرگز به خداوند زيان نرسانند (بلكه خود را در دو عالم زيان كار كنند) و خدا مى خواهد كه آنان را هيچ نصيبى در عالم آخرت نباشد و نصيبشان عذاب سخت دوزخ خواهد بود (176)

آنانكه خريدار كفر شدند به عوض ايمان هرگز زيانى به خدا نمى رسانند ليكن عذاب دردناك بر آنان خواهد رسيد (177)

و البته آنانكه براه كفر رفتند گمان نكنند كه مهلتى كه ما به آنها مى دهيم به حال آنها بهتر خواهد بود بلكه مهلت مى دهيم براى امتحان تا بر سركشى و طغيان خود بيفزايند و آنان را عذابى رسد كه به آن سخت خوار و ذليل شوند (178)

خداوند هرگز مؤمنان را وانگذارد و بدين حال كنونى (كه مؤمن و منافق به يكديگر مشتبه اند) تا آنكه به آزمايش بدسرشت را از پاك گوهر جدا كند و خدا همه شما را از سر غيب آگاه نسازد و ليكن براى اين مقام از پيغمبران خود هر كه را مشيت او تعلق گرفت برگزيند پس شما به خدا و پيغمبرانش بگرويد كه هر گاه ايمان آريد و پرهيزكار شويد اجر عظيم خواهيد يافت (179)

آنانكه بخل نموده و حقوق فقيران را از مالى كه خدا به فضل خويش به آنها داده ادا نمى كنند گمان نكنند كه اين بخل به منفعت آنها خواهد بود بلكه به ضرر آنها است چه آنكه آن مالى كه در آن بخل ورزيده اند در روز قيامت زنجير گردن آنها شود (كه آن روز هيچكس مالك چيزى نيست) و تنها خدا وارث آسمانها و زمين خواهد بود و خدا به كردار شما آگاه است (180)

بيان آيات

اين آيات با آيات قبلى كه درباره جنگ احد نازل شده بود ارتباط دارد و كانه همه آنها و مخصوصا چهار آيه اولش جزء همان آيات و تتمه آنها است چون مهم ترين مطلبى كه در اين آيات به چشم مى خورد مساله ابتلا و امتحان الهى بر بندگان است و بنابر اين آيات مورد بحث به منزله پايان و نتيجه گيرى از آيات احد است و اين معنا را بيان مى كند كه سنت ابتلا و امتحان سنتى است كه خواه نا خواه جارى مى شود هيچ فردى از افراد بشر نمى تواند از آن بگريزد (نه كافر و نه مؤمن ) پس خداى سبحان هر دو طايفه را مبتلا مى كند تا آنچه در باطن اين دو طايفه است بيرون بريزد و كافر براى آتش خالص شود و در بين مؤمنين هم خبيث از طيب جدا گردد.

گر جمله كائنات كافر گردند بر دامن كبرياش ننشيند گرد

 

و لا يحزنك الّذين يسارعون فى الكفر...

اين آيه شريفه با بيان حقيقت امر خاطر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را تسليت مى دهد تا اندوهش را بر طرف سازد چون هر فرد با ايمان از اينكه انسانهائى به سوى كفر مسابقه بگذارند و بر خاموش ساختن نور خدا دست بدست هم دهند و احيانا به حسب ظاهر غالب هم بشوند اندوهناك مى گردد چون غلبه كفار بر مؤمنين كانه غلبه بر خداى سبحان و اراده او است اراده اى كه تعلق گرفته است بر اعلاى كلمه حق و اينكه همواره حق را بر باطل چيره سازد ليكن همين فرد با ايمان اگر در مساله امتحان عمومى تدبر كند يقين مى كند به اينكه همواره خدا غالب است و اينكه خلايق همه در راهند يعنى راه رسيدن به هدف نهائى و خداى تعالى همه را رو بدان سو به راه انداخته تا زمينه براى هدايت تكوينى و تشريعى به سوى آن هدف و غايت فراهم شود كافر به وسيله اشباع شدن از عافيت و نعمت و قدرت كه همان استدراج و مكر خدائى است به سوى هدفش متوجه شود يعنى به آخرين نقطه اى كه مى تواند از طغيان و معصيت دست يابد برسد و مؤمن هم پيوسته به وسيله محك امتحان آزموده شود تا ايمان باطنيش اگر مشوب و ناخالص است خالص ‍ و خالص تر شود تا بكلى خالص براى خدا گردد و يا شرك باطنيش اگر مشوب و ناخالص است خالص و خالص تر شود تا بكلى از ايمان خالى شود و به آن مرحله از سقوط برسد كه اولياى طاغوت و امامان كفر رسيدند.

پس معناى آيه اين است كه رفتار كسانى كه به سوى كفر سرعت مى گيرند و سرعتشان را روز بروز بيشتر مى كنند تو را غمگين نسازد چون اندوه تو جز براى اين نيست كه مى پندارى اين كفار دارند با كفر خود به خدا ضرر مى رسانند و حال آنكه اينطور نيست آنها به خداى تعالى هيچ ضررى نمى رسانند چون خودشان مسخر خدايند اين خدا است كه آنان را در سير زندگيشان به راهى انداخته كه در آخر راه چيزى براى آخرتشان باقى نماند (و آخر راهشان همان آخرين حد كفرشان است ) و براى آخرتشان تنها عذابى دردناك باشد پس اينكه فرمود: (لا يحزنك...) امرى است ارشادى و جمله : (انهم...) تعليلى است براى نهى (لا يحزنك...) و جمله : (يريد اللّه...) بيان و تعليلى است براى جمله (لن يضروا اللّه ).

خداى تعالى بعد از آن بيان اين معنا را خاطر نشان مى سازد كه اين تنها مسارعين در كفر نيستند كه به خدا ضرر نمى رسانند بلكه اگر جن و انس كافر شوند بر دامن كبريائى او گردى نمى نشيند و اين از باب بيان (كل ) بعد از بيان (جزء) است كه مى تواند هم نهى (لايحزنك ) با آن تعليل شود و هم علت آن نهى يعنى جمله : (انهم لن يضروا...) براى اينكه با بيان اعم مطلب اخص هم تعليل مى شود و معنا چنين مى شود: اگر گفتيم اين مسارعين در كفر هيچ ضررى به خداى تعالى نمى زنند براى اين بود كه تمامى كافران عالم به او ضرر نمى زنند.

و لا يحسبن الّذين كفروا...

بعد از آنكه رسول گرامى خود را تسلاى خاطر داد و در باب مسارعت كفار در كفرشان دلخوش ساخت و فرمود: اين مسارعتشان در كفر در حقيقت چوب خدا است و تسخيرى الهى است او است كه كفار نامبرده را به سوئى مى راند كه در آخر خط حظى و بهره اى در آخرت برايشان نماند آنگاه در اين آيه وجهه كلام را متوجه خود كفار نموده و فرمود:

زنهار كه از وضع حاضر خود خوشحال نباشند كه وضع موجودشان املا و مهلت خدائى است كه كارشان را به استدراج و تاءخير مى كشاند و باعث بيشتر شدن گناهشان مى گردد: كه دنبال آن عذاب مهينى است عذابى كه جز خوارى با آن نيست و همه اينها به مقتضاى سنت تكميل است (كه بيانش گذشت ).

ما كان اللّه ليذر المؤمنين...

سپس وجهه گفتار را به سوى مؤمنين نموده و بيان مى كند كه سنت ابتلا در آنان هم جارى است تا آنها نيز به كمال خاص خود برسند و در نتيجه مؤمن خالص از مؤمن غير خالص و خبيث از طيب جدا و متمايز گردد.

و چون ممكن بود كسى تو هم كند كه طريق ديگرى هم براى جدا سازى خبيث از طيب هست و آن اين است كه خداى تعالى به مؤمنين اعلام كند كه چه كسانى خبيثند كه اگر چنين كند ديگر مؤمنين به خاطر نا مشخص بودن خبيث ها و بيمار دلان و اختلاط مؤمنين با آنها اينقدر دچار دردسر و بلا و محنت نمى شوند و چرا خداى تعالى چنين نكرد؟ براى دفع اين توهم فرمود: علم غيب چيزى نيست كه خداى تعالى همه مؤمنين را بر آن آگاه سازد بلكه خاص خود او است و بجز برگزيدگان از رسولانش كسى را از آن بهره اى نيست و اما نامبردگان را چه بسا به وسيله وحى آگاه بسازد و اين است كه مى فرمايد: (و ما كان اللّه ليطلعكم على الغيب ولكنّ اللّه يجتبى من رسله من يشاء).

از آزمايش و ابتلا جهت تكميل نفوس مفرى نيست

آنگاه اين معنا را تذكر مى دهد كه از آنجائى كه هيچ گريزى از سنت ابتلا نيست بايد به خدا و رسولش ايمان آوريد تا در راه پاكان قرار گيريد نه در طريق خبيث ها چيزى كه هست ايمان به تنهائى (در ادامه زندگى پاك و سعادتمند و بدنبالش تماميت اجر) كافى نيست بلكه عمل صالح لازم دارد تا آن ايمان را به سوى خدا بالا ببرد و پاكى آنرا حفظ كند و بدين جهت بود كه اول فرمود: (فامنوا باللّه و رسله ) و سپس فرمود: (و ان تومنوا و تتقوا فلكم اجر عظيم ).

پس از آيه مورد بحث چند نكته روشن گرديد اول اينكه مساله تكميل نفوس و رساندن هر نفسى بغايت و مقصدش (كه يا سعادت است و يا شقاوت ) از مسائلى است كه هيچ گريزى از آن نيست دوم اينكه پاكى و نا پاكى طهارت و خباثت انسان در عين اينكه منسوب به ذات اشخاص است داير مدار ايمان و كفر نيز هست كه دو امر اختيارى براى انسانها است و اين خود از لطائف حقايق قرآنى است كه بسيارى از اسرار توحيد از آن منشعب مى شود و اين لطيفه از آيه زير نيز استفاده مى شود كه مى فرمايد: (و لكلّ وجهة هو مولّيها فاستبقوا الخيرات )

چون اگر اين آيه را با آيه : (و لكن ليبلوكم فى ما آتيكم فاستبقوا الخيرات ) روى هم مورد دقت قرار دهيم اين معنا را مى فهميم كه اولا همانطور كه گفتيم مساله تكميل نفوس و رساندن هر نفسى به غايت و مقصدش امرى حتمى است چون مى فرمايد: (و براى هر انسانى هدفى است كه خواه نا خواه بدان سو در حركت مى افتد) و ثانيا اينكه پاكى و ناپاكى در عين حال كه سرنوشت حتمى افراد و منسوب به ذات آنان است آنچنان هم نيست كه افراد در انتخاب يكى از آن دو اختيارى نداشته و به اجبار به يكى از آن دو راه بيفتند نه بلكه در عين حال انتخاب پاك بودن و ناپاك بودن به دست خود انسانها است چون در دو آيه نامبرده مردم را دعوت مى كند به اينكه در خيرات پيشى بگيرند و ما ان شاءاللّه بحث مفصل اين معنا را در تفسير آيه : (ليميز اللّه الخبيث من الطيب و يجعل الخبيث بعضه على بعض...) خواهيم آورد.

نكته سومى كه از آيه مورد بحث استفاده مى شود اين است كه ايمان به خدا و پيامبران او ماده پاكى زندگى است كه همان پاكى ذات است و اما رسيدن به اجر مربوط به تقوا و وابسته به عمل صالح است و به همين جهت است كه خداى تعالى اول داستان متمايز شدن طيب از خبيث را ذكر مى كند آنگاه به عنوان نتيجه مساله ايمان به خدا و رسولان او را مى آورد و چون به مساله اجر مى رسد تقوا را بر ايمان اضافه نموده و مى فرمايد: (و ان تومنوا و تتقوا فلكم اجر عظيم ) با در نظر گرفتن اين بيان است كه وقتى آيه شريفه : (من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤمن فلنحيينه حيوة طيبة و لنجزينهم اجرهم باحسن ما كانوا يعملون ) را مى خوانيم به روشنى مى فهميم كه احياى نامبرده ثمره ايمان و متفرع بر آن است جزا و اجر نيز ثمره عمل صالح و متفرع بر آن است پس ايمان به خدا و پيامبران او روح حيات طيبه است و اما بقاى ايمان تا زمانى كه آثارش بر آن مترتب شود احتياج به عمل صالح دارد هم چنانكه حيات طيبه در پيدا شدن و تحققش محتاج به روح حيوانى است ولى بقايش محتاج به اين است كه قوا و اعضاى بدنى به كار گرفته شود چون اگر آنها را به كار نگيرند و استعمال نكنند هم خود باطل مى شوند و هم ريشه و منشاءشان يعنى اصل حياتشان باطل مى گردد.

اين را هم بگوئيم كه در آيه شريفه مورد بحث لفظ جلاله (اللّه ) چهار بار تكرار شده و معلوم است كه غير از نوبت اول از باب (آوردن اسم ظاهر در جاى ضمير) است يعنى در سه نوبت اءخير مى توانست به آوردن ضمير اكتفا نموده و بفرمايد: (و ما كان ليطلعكم )، (و لكنه يجتبى )، (فامنوا به ) ولى اينطور نفرمود بلكه در تمامى اين سه مورد نيز كلمه (اللّه ) را تكرار كرد و اين براى آن بوده كه در امورى كه در آن امور جز خداى تعالى متصف به الوهيت نمى شود از قبيل مساله : (امتحان )، (اطلاع بر غيب )، (اجتبا و برگزيدن رسل ) و (شايستگى اينكه خلق به او ايمان بياورند نام خدا را برده باشد و مردم را در اين گونه امور بياد خدا بيندازد) و...

هشدار به بخيلان، كه اموال خود را انفاق نمى كنند و ملامت و مذمت آنها

 

و لايحسبن الّذين يبخلون بما آتيهم اللّه من فضله...

در دو آيه قبل مساله املا (ميدان دادن به كفار) را خاطر نشان كرد و از آنجائى كه حالت افراد بخيل كه مال خود را در راه خدا انفاق نمى كنند شبيه به حالت كفار بود چون بخيل هم مانند كفار به جمع مال افتخار مى كند لذا كلام در آنان را عطف كرد به كلامى كه در دو آيه قبل در مورد كفار داشت و خاطر نشان ساخت كه اين بخل هم مثل آن املا درد بى درمان بخيل است.

و اگر از (مال ) تعبير كرد به (ما آتيهم اللّه من فضله ) براى اين بود كه به وجهى اشاره كرده باشد به ملامت و مذمت بخيلان (و فهمانده باشد كه اين طايفه آنقدر فرومايه اند كه مال را با اينكه صاحبش خدا است در راه خود خدا انفاق نمى كنند) و اينكه دنبالش ‍ فرمود: (سيطوقون...) خواست تا شر بودن بخل را تعليل كند و ظاهرا جمله : (و لله ميراث السموات...) حال باشد از كلمه (يوم القيمه ) و همچنين جمله : (و اللّه بما تعملون خبير).

البته احتمال بعيدى هم دارد كه جمله (ولله ميراث السّموات...) حال باشد از فاعل در جمله : (يبخلون...) و جمله : (و اللّه بما تعملون خبير) نيز حال از آن باشد و يا جمله اى از نو بوده باشد كه در اين صورت معنا چنين مى شود: بخل مى ورزند در حالى كه ميراث آسمانها و زمين از آن خدا است و در حالى كه خدا بدانچه شما مى كنيد با خبر است.

بحث روايتى (آيا مرگ براى كافر خير است ؟)

در تفسير عياشى از امام باقر (عليه السلام ) روايت آورده كه شخصى از آن جناب در باره كافر پرسيد كه آيا مرگ براى او خير است يا حيات ؟ فرمود:

مرگ هم براى مؤمن خير است و هم براى كافر براى اينكه خداى تعالى مى فرمايد: (ما عنداللّه خير للابرار آنچه نزد خدا است براى نيكان خير است ). و نيز مى فرمايد: (لا يحسبن الّذين كفروا انما نملى لهم خير...) كه به حكم آيه اول هر چه خدا براى ابرار مقدر كند خوب است (چه مرگ و چه حيات ) و به حكم آيه دوم زندگى دنيا به سود كافر نيست و قهرا مرگ برايش بهتر است.

مؤ لف قدس سره : ليكن استدلالى كه در اين روايت آمده با مذاق ائمه اهل بيت عليهم السلام آنطور كه بايد سازگار نيست زيرا در مذاق آن حضرات ابرار طايفه خاصى از مؤمنين اند و از نظر آنان همه مؤمنين ابرار نيستند مگر اينكه بگوئيم منظور امام باقر (عليه السلام ) از كلمه ابرار همه مؤمنين است بدان جهت كه هر مؤمنى سهمى از بر را دارا است و اين معنا در الدرالمنثور از ابن مسعود نيز روايت شده است.

سوره آل عمران آيات 181 تا 189

 

 181- لقد سمع اللّه قول الّذين قالوا انّ اللّه فقير و نحن اغنياء سنكتب ما قالوا و قتلهم الانبياء بغير حقّ و نقول ذوقوا عذاب الحريق

 182- ذلك بما قّدمت ايديكم و ان اللّه ليس بظلام للعبيد

 183- الّذين قالوا ان اللّه عهد الينا الّا نؤ من لرسول حتى ياتينا بقربان تاءكله النار قل قد جاء كم رسل من قبلى بالبينت و بالذى قلتم فلم قتل تموهم ان كنتم صادقين

 184- فان كذّبوك فقد كذب رسل من قبلك جاء و بالبينت و الزّبر و الكتب المنير

 185- كل نفس ذائقه الموت و انّما توفون اجوركم يوم القيمه فمن زحزح عن النار و ادخل الجنّة فقد فاز و ما الحيوه الدنيا الا متع الغرور

 186- لتبلون فى امولكم و انفسكم و لتسمعن من الّذين اوتوا الكتب من قبلكم و من الّذين اشركوا اذى كثيرا و ان تصبروا و تتقوا فان ذلك من عزم الامور

 187- و اذ اخذ اللّه ميثق الذين اوتوا الكتب لتبيننه للناس و لا تكتمونه فنبذوه وراء ظهور هم و اشتروا به ثمنا قليلا فبئس ما يشترون

 188- لا تحسبن الّذين يفرحون بما اتوا و يحبون ان يحمدوا بمالم يفعلوا فلا تحسبنهم بمفازة من العذاب و لهم عذاب اليم

 189- و لله ملك السموات و الارض و الله على كل شىء قدير

ترجمه آيات

هر آينه خدا شنيد سخن جاهلانه آن كسان را كه (چون دستور آمد كه به خدا قرض الحسنه بدهيد) (آنها به تمسخر) گفتند پس خدا فقير است و ما دارا البته ما گفتارشان را ثبت خواهيم كرد با اين گناه بزرگ كه انبياء را بنا حق كشتند و (در روز كيفر) گوئيم بچشيد عذاب آتش سوزان را (181)

اين عذاب را به دست خود پيش فرستادند و خداوند هرگز در حق بندگان خود ستم نخواهد كرد (182)

آن كسانى كه گفتند خدا از ما پيمان گرفته كه به هيچ پيغمبرى ايمان نياوريم تا آنكه او قربانى آورد كه در آتش بسوزد بگو اى پيغمبر كه پيش از من پيغمبرانى آمده و براى شما هر گونه معجره آورده و اين را هم كه خواستيد نيز آوردند پس اگر راست مى گوئيد و به اين شرط ايمان مى آوريد براى چه آن پيغمبران را كشتيد (183)

پس اى پيغمبر اگر ترا تكذيب كردند غمگين مباش كه پيغمبران پيش از تو را هم كه معجزات و زبورها و كتاب آسمانى روشن بر آنها آوردند نيز تكذيب كردند (184)

هر نفسى شربت مرگ را خواهد چشيد و محققا روز قيامت همه شما به مزد اعمال خود كاملا خواهيد رسيد پس هر كس خود را از آتش جهنم دور داشت و به بهشت ابدى در آمد چنين كس پيروزى و سعادت ابد يافت و (بدانيد) كه زندگانى دنيا به جز متاعى فريبنده نخواهد بود (185)

محققا شما را به مال و جان آزمايش خواهند كرد و بر شما از زخم زبان آنها كه پيش از شما كتاب آسمانى به آنها نازل شد آزار بسيار خواهد رسيد و اگر صبر پيشه كرده و پرهيزگار شويد (البته ظفر يابيد) كه ثبات و تقوا سبب نيرومندى و قوت اراده در كارها است (186)

و چون خدا پيمان گرفت از آنانكه كتاب به آنها داده شد كه حقايق كتاب آسمانى را براى مردم بيان كنيد و كتمان مكنيد پس آنها عهد خدا را پشت سر انداخته و آيات الهى را به بهائى اندك فروختند و چه بد معامله كردند (187)

اى پيغمبر مپندار آنهائى كه به كردار زشت خود شادمانند و دوست دارند كه از مردم به اوصاف پسنديده اى كه هيچ در آنها وجود ندارد آنها را ستايش كنند البته گمان مدار كه از عذاب خدا رهائى دارند كه براى آنها در دوزخ عذاب دردناك خواهد بود (188)

خدا است مالك ملك زمين و آسمان و خدا بر هر چيز توانا است (189)

بيان آيات

اين آيات مرتبط به ما قبل است چون آيات سابق همه اش در اين مقام بود كه مردم را براى جهاد با جان و مال خود در راه خدا برانگيزاند و تشويق كند و از سستى و فشل و بخل بر حذر بدارد و اين معانى كاملا با آيات مورد بحث كه سخن از گفتار يهوديان دارد مرتبط است چون يهوديان گفته بودند خدا فقير است و ما همه اغنيائيم و از اين گذشته امور را عليه مسلمين واژگونه مى كردند و آيات خداى را تكذيب مى نمودند و آنچه خدا از ايشان به عنوان پيمان گرفته بود كه براى مردم بيان كنند بيان نكردند بلكه در مقابل سر پوش روى آن گذاشته و انكار و كتمانش كردند اينها است مطالبى كه در اين آيات آمده كه هم از نظر آنچه گفتيم مرتبط با آيات قبل است و هم از اين جهت كه خود مايه تقويت قلوب مؤمنين در برابر استقامت و صبر و ثبات گشته و هم بر انفاق در راه خدا تشويقشان مى كند.

سخن يهود كه گفتند: خداى شما فقير است و ما توانگريم

 

لقد سمع اللّه قول الّذين قالوا ان اللّه فقير و نحن اغنياء

گوينده اين سخن يهود است به قرينه اينكه در ذيل آيه مساله پيغمبر كشى را ذكر مى كند كه كار يهوديان است و همچنين در دو آيه بعد سخن يهود را نقل مى كند كه گفتند: (خداى ما عهد كرده كه به هيچ پيغمبرى ايمان نياوريم...).

يهوديان وقتى اين سخن را گفتند كه امثال آيه : (من ذا الذى يقرض اللّه قرضا حسنا...) را شنيدند اتصال اين سخن به آيه قبل هم كه مى فرمايد: (و لا يحسبن الّذين يبخلون...) تا اندازه اى بر اين معنا شهادت مى دهد.

ممكن هم هست اين سخن را بدان جهت گفته باشند كه فقر و فاقه عمومى مؤمنين را ديده به عنوان تعريض و زخم زبان گفته باشند كه اگر پروردگار مسلمانان توانگر و بى نياز بود نسبت به گروندگان به دينش غيرت به خرج مى داد و آنان را از گرسنگى نجات مى بخشيد پس معلوم مى شود پروردگار مسلمين فقير و ما توانگريم.

سنكتب ما قالوا و قتلهم الانبياء بغير حق...

مراد از كتابت آنچه گفتند ضبط و حفظ و جلوگيرى از محو آن است و نيز ممكن است كه مراد اين باشد كه (ما سخن يهود را در نامه اعمالشان مى نويسيم ) و برگشت هر دو به يك معنا است و مراد از (كشتن انبيا بدون حق ) اين است كه اگر انبيا را نمى شناختند و نمى دانستند كه مثلا فلان شخص پيغمبر خدا است و يا سهو مى كردند و يا به خطا مى رفتند مى توانستيم بگوئيم كه كشتن به حق بوده ولى يهوديان پيغمبران را با علم به اين كه پيغمبرند كشتند پس كشتنشان به غير حق بود و اگر خداى تعالى در اين آيه شريفه سخن نامبرده يهود را در رديف پيغمبر كشى آنان قرار داد

براى اين بود كه بفهماند آن سخن دست كمى از پيغمبر كشى نداشت بلكه سخن عظيم و توهين بزرگى به ساحت مقدس خدا بود و كلمه حريق در جمله : (نقول ذوقوا عذاب الحريق ) به معناى آتش و يا زبانه آتش است بعضى گفته اند به معناى محرق (سوزاننده ) است.

ذلك بما قدمت ايديكم...

يعنى اين عذاب حريق به خاطر اعمالى است كه از پيش براى خود فرستاديد و اگر اعمال را به (ايدى دست ها) نسبت داده براى اين است كه غالبا دست وسيله تقديم است و جمله : (و ان اللّه ليس بظلام للعبيد) عطف است بر جمله (ما قدمت...) و مى خواهد مساله كتابت و عذاب را تعليل نموده بفرمايد ننوشتن و ثبت نكردن اعمال بندگان اهمال ورزيدن در نظام اعمال است و اين خود ظلم بسيار و ستم بزرگى است چون اعمال بندگان يكى دو تا نيست و بندگان هم يك نفر و دو نفر نيستند پس ننوشتن اعمال بندگان ظلمى بزرگ است و در اين صورت خداى تعالى ظلام به بندگان خواهد بود و خدا منزه از چنين ظلمى است.

((مترجم ): و نيز ممكن است كه آوردن كلمه (ظلام ) [كه صيغه مبالغه است ] براى اشاره به اين بوده باشد كه (عذاب حريق ) آن قدر سخت است كه اگر مستند به هر مولائى بشود آن مولا نسبت به برده و زير دست خود بسيار سختگير خواهد بود ولى چنين عذابى در قيامت مستند به خود كفار است نه به خداى تعالى چون خداى تعالى هرگز چنين ظلمى و چنين عذابى را نسبت به بندگان خود روا نمى دارد).

الّذين قالوا ان اللّه عهد الينا...

اين آيه شريفه صفت همان كسانى را بيان مى كند كه در آيه قبلى سخن از آنان به ميان آمده بود و كلمه : (عهد) به معناى دستور است و كلمه (قربان ) به معناى هر نعمتى و هر آن چيزى است كه با پيشكش كردن و هديه كردن آن به مقام بالائى تقرب به آن مقام پيدا مى كنيم و در جمله (تاكله النار آتش آن را بخورد) اكل كنايه از سوزاندن است و مراد از اينكه فرمود (و قد جاءكم رسل من قبلى...)، امثال زكريا، يحيى و ساير انبيائى است كه به دست همين يهوديان كشته شدند.

فان كذبوك فقد كذبت...

اين آيه رسول خدا را كه از تكذيب كفار رنج مى برد تسلى خاطر مى دهد و كلمه زبر جمع كلمه (زبور) است و زبور به معناى كتابى است كه مشتمل بر حكمت ها و مواعظ باشد و منظور از آن و از (كتاب منير) كتابهائى از قبيل كتاب نوح، صحف ابراهيم تورات و انجيل است.

يك استدلال بر وجود عالم برزخ

كل نفس ذائقه الموت...

اين آيه شريفه مشتمل است بر وعده به مصدقين و تهديد به مكذبين و مطالبش با حكمى عمومى و حتمى در باره هر جاندار آغاز شده و آن حكم مرگ است و مصدر (توفية ) كه فعل (توفون ) از آن گرفته شده به معناى پرداختن بطور كامل است و به همين جهت بعضى از مفسرين با اين آيه استدلال كرده اند بر وجود عالمى بين دنيا و آخرت (بنام برزخ ) براى اينكه دنبال جمله مورد بحث مى فرمايد: (تنها جزاى كامل و تام و تمام شما در قيامت داده مى شود) بنابر اين معلوم مى شود در عالمى ديگر قبل از قيامت جزا هست ولى بطور توفيه و تام و تمام نيست و اين استدلال استدلال خوبى است و كلمه (زحزحه ) كه مصدر فعل مجهول (زحزح ) است به معناى دور كردن است البته در اصل معنائى ديگر داشته و آن اين است كه چيزى را به عجله و پى درپى به سوى خود بكشى و كلمه (فوز) به معناى رسيدن و دست يافتن به آرزو است و كلمه غرور هم مى تواند مصدر باشد براى (غريغر) و هم مى تواند جمع باشد براى كلمه (غار) كه اسم فاعل از همان ماده است.

 

لتبلونّ فى اموالكم و انفسكم...

كلمه (ابلا) كه مصدر فعل مجهول (تبلوون ) است به معناى آزمايش است خداى تعالى بعد از آنكه جارى شدن سنت بلا وابلا را بر مؤمنين ذكر كرد و بعد از آنكه گفتار يهود را كه مى توانست باعث سستى عزم مؤمنين شود خاطر نشان ساخت اينك در اين آيه به ايشان خبر مى دهد به اينكه اين بلاى الهى و اين سخنان دردآور اهل كتاب و مشركين در باره مؤمنين تكرار خواهد شد و بزودى مؤمنين با اين سخنان بسيار روبرو مى شوند تا جائى كه گوششان پر شود پس بر مؤمنين است كه در برابر آن بلاى الهى و اين گونه سخنان اهل كتاب و مشركين صبر كنند و تقوا پيشه سازند تا خداى تعالى از لغزش و سستى حفظشان فرمايد و همچنان داراى عزم و اراده بمانند و اين خود اخبار قبل از وقوع است تا استعداد و نيروى خود را براى بر خورد با آن آماده سازند و روغن آن را بر تن خود بمالند.

و در جمله : (و لتسمعن... اذى كثيرا) بجاى اينكه بفرمايد از اهل كتاب چه ها خواهيد شنيد، شنيدنيها را نام نبرد و بجاى آن كلمه (اذى كثيرا) را آورد و فرمود بزودى از اهل كتاب اذيت ها بسيار خواهيد شنيد و اين از باب به كار بردن اثر است مجازا در جاى مؤ ثر.

و اذ اخذ اللّه ميثاق

كلمه (نبذ) به معناى طرح و دور انداختن چيزى است و اين كلمه مثلى است كه در مورد ترك و بى اعتنائى استعمال مى شود همچنانكه در مقابل آن يعنى در مورد اعتناى به امرى و گرفتن و ملازمت آن جمله (نصب العين ) را به عنوان مثل استعمال مى كنند.

لا تحسبن الّذين يفرحون بما اتوا...

(بما اتوا) يعنى به آنچه از مال كه خدا به ايشان انعام فرموده و لازمه آن مال دوستى و بخل ورزيدن از انفاق آن است و كلمه (مفازة ) به معناى نجات است و اگر مى فرمايد اين طايفه از مردم كه علاقه شديد به مال و جاه دارند هلاك مى شوند براى اين است كه دلهايشان وابسته و علاقمند به باطل است و ديگر حق بر آنان ولايتى ندارد.

خداى تعالى بعد از بيان اين نكته داستان مالكيتش نسبت به آسمانها و زمين را و قدرتش بر تمام مخلوقات را خاطر نشان مى سازد و اين دو صفت از صفات خداى تعالى مى تواند تعليلى براى مضامين همه آيات گذشته باشد.

بحث روايتى

در الدرالمنثور است كه ابن جرير و ابن منذر از قتاده روايت كرده كه در ذيل آيه : (لقد سمع اللّه...) گفته است : (طبقه قبل از طبقه ما) براى ما چنين گفتند: كه اين آيه درباره حى بن اخطب نازل شده كه وقتى آيه شريفه (من ذا الذى يقرض اللّه قرضا حسنا فيضاعفه له اضعافا كثيرة ) نازل شد (و جريان نزولش به گوش او رسيد) گفت : كار ما به كجا رسيده كه پروردگارمان از ما قرض مى خواهد آنطور كه يك فقير از غنى قرض مى گيرد.

و در تفسير عياشى در ذيل همين آيه از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: به خدا سوگند يهوديان خدا را نديده اند تا بدانند كه فقير است و ليكن از آنجا كه ديدند اولياى خدا فقيرند پيش خود گفتند اگر خدا غنى بود اوليايش هم غنى بودند پس لابد خدا فقير است كه اينان فقيرند، آنگاه از در فخر فروشى ثروت خود را به رخ كشيدند و گفتند: (خدا فقير است و ما غنى )!.

و در مناقب از امام باقر (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: مشمول اين آيه كسانى هستند كه پنداشته اند امام محتاج است به آنچه مردم برايش مى برند.

مؤ لف قدس سره : اما دو روايت اول كه مضمونش با در نظر گرفتن بيان سابق ما، با آيه انطباق دارد و اما روايت سوم مى خواهد يكى از مصاديق آيه را بيان كند، نه اينكه بفرمايد آيه تنها در باره اين اشخاص نازل شده.

و در كافى از امام صادق عليه السلام روايت آورده كه فرمود: بين يهوديانى كه گفتند خدا فقير است با يهوديانى كه انبيا را كشتند پانصد سال فاصله بود و با اين حال خداى تعالى در اين آيات پيغمبر كشى را به همين يهوديان نسبت داده و اين بدان جهت است كه يهوديان صاحب آن سخن، به عمل زشت اجدادشان كه پيغمبران را مى كشتند راضى بودند.

مؤ لف قدس سره : فاصله اى كه در اين روايت ذكر شده، با تاريخ ميلادى موجود سازگار نيست، و خواننده محترم مى تواند به بحث تاريخى گذشته ما مراجعه نمايد.

و در الدرالمنثور است كه ابن ابى حاتم در ذيل آيه : (كل نفس ذائقه الموت ) از على بن ابى طالب (صلوات الله عليه ) روايت كرده كه فرمود: وقتى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از دنيا رحلت فرمود و عزادارى بپاشد شخصى نزد ما آمد كه صدايش شنيده مى شد، ولى خودش ديده نمى شد، و به ما اهل بيت گفت : (السلام عليكم يا اهل البيت و رحمه اللّه و بركاته كل نفس ذائقة الموت و انما توفون اجوركم يوم القيمة )، براى هر مصيبتى نزد خداى تعالى پاداشى است و براى هر نعمتى كه از دست بدهيد نزد او خلفى و اثرى است و براى هر چه فوت شود جبرانى است،پس بر شما باد كه به خداى تعالى و اجرش و جبرانش اعتماد كنيد، و تنها به او اميدوار باشيد كه مصيبت زده واقعى آن كسى است كه ثواب خدا را (در اثر ناشكيبائى و نا شكرى ) از كف بدهد، آنگاه خود على بسايرين گفت : اين خضر بود.

و در همان كتاب است : كه ابن مردويه از سهل بن سعد روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: به خدا سوگند كه قطعه زمينى از بهشت كه تنها به مقدار تازيانه شما باشد از تمام دنيا و آنچه در آن است بهتر،است آنگاه اين آيه را تلاوت كرد (فمن زحزح عن النار و ادخل الجنّة فقد فاز).

مؤ لف قدس سره : اين روايت را به بعضى طرق ديگر از غير سهل نيز نقل كرده و خواننده محترم بايد بداند كه در اين باره يعنى در شاءن نزول اين آيات،روايت بسيارى هست كه چون مى دانيم كه همه آنها، از باب تطبيق نظرى است و راويان آنها با عينك تعصب نسبت به نظريات خود نگريسته اند، لذا از نقل آنها خوددارى نموديم.

سوره آل عمران، آيات 190 تا 199

 

 190- انّ فى خلق السّموت و الارض و اختلف الّيل و النّهار لايات لاولى الالباب

 191- الّذين يذكرون اللّه قيما و قعودا و على جنوبهم و يتفكّرون فى خلق السّموت و الارض ربّنا ما خلقت هذا باطلا سباحنك فقنا عذاب النّار

 192- ربّنا انّك من تدخل النّار فقد اخزيته و ما للظّالمين من انصار

 193- ربّنا انّنا سمعنا مناديا ينادى للايمان ان آمنوا بربّكم فامنّا ربّنا فاغفرلنا ذنوبنا و كفرعّنا سيّئاتنا و توفّنا مع الابرار

 194- ربّنا و اتنا ما وعدتنا على رسلك و لا تخزنا يوم القيمة انّك لا تخلف الميعاد

 195- فاستجاب لهم ربّهم انّى لا اضيع عمل عامل منكم من ذكر او انثى بعضكم من بعض فالّذين هاجروا و اخرجوا من ديارهم و اوذوا فى سبيلى و قاتلوا و قتلوا لاكفّرنّ عنهم سيّئاتهم و لادخلنّهم جنّات تجرى من تحتها الانهار ثوابا من عند اللّه و اللّه عنده حسن الثّواب

 196- لا يغرّنّك تقلّب الّذين كفروا فى البلاد

 197- متاع قليل ثمّ ماوئهم جهنّم و بئس المهاد

 198- لكن الّذين اتّقوا ربّهم لهم جنّات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها نزلا من عنداللّه و ما عنداللّه خير للابرار

 199- و ان من اهل الكتاب لمن يؤ من باللّه و ما انزل اليكم و ما انزل اليهم خاشعين للّه لايشترون بايات اللّه ثمنا قليلا اولئك لهم اجرهم عند ربّهم انّ اللّه سريع الحساب

ترجمه آيات

همانا در خلقت آسمان و زمين و رفت و آمد شب و روز روشن دلايلى است براى خردمندان (190)

آنهائى كه در هر حالت (اى ستاده و نشسته و خفتن ) خدا را ياد كنند و دائم فكر در خلقت آسمان و زمين كرده و گويند پروردگارا اين دستگاه با عظمت را بيهوده نيافريده اى پاك و منرهى، ما را به لطف خود از عذاب دوزخ نگاهدار (191)

اى پروردگار ما هر كه را تو در آتش افكنى او را سخت خوار كرده اى و او ستمكار بوده و ستمگران را هيچ كس يارى نخواهد كرد (192)

پروردگارا ما چون صداى مناديى را كه خلق را به ايمان مى خواند شنيديم اجابت كرديم و ايمان آورديم پروردگارا از گناهان ما درگذر و زشتى كردار ما را بپوشان و هنگام جان سپردن ما را با نيكان محشور گردان (193)

پروردگارا ما را از آنچه به رسولان خود وعده دادى نصيب فرما و از آن محروم مگردان كه وعده تو هرگز تخلف نخواهد كرد (194)

پس خدا دعاهاى ايشان را اجابت كرد كه البته من كه پروردگارم عمل هيچ كس از مرد و زن را بى مزد نگذارم (چه آنكه همه درنظر خدا يكسانند بعضى مردم بر بعض ديگر برترى ندارند مگر به طاعت و معرفت )پس آنانكه از وطن خود هجرت نمودند و از ديار خويش بيرون شده و در راه خدا رنج كشيدند و جهاد كرده و كشته شدند همانا بديهاى آنان را (در پرده لطف خود) بپ وشانيم و آنها را به بهشتهائى در آوريم كه زير درختانش نهرها جارى است اين پا داشى است از جانب خدا و نزد خدا است پاداش نيكو (يعنى بهشت و ملاقات خدا) (195)

ترا دنيا مغرور نكند (و غمگين نشوى ) آنگاه ببينى كافران شهرها را به تصرف آورده اند (196)

دنيا متاعى اندك است و پس از اين جهان منزلگاه آنان جهنم است و چقدر آنجا بد آرامگاهى است (197)

ليكن آنان كه خدا ترس و با تقوا شدند منزلگاهشان بهشتهائى است كه زير درختانش نهرها جارى است و بهشت منزل جاودانى آنها است در حالى كه خدا بر آنها خوان و سفره احسان خود را گسترده و آنچه نزد خدا است براى نيكان از هر چيز بهتر است (198)

همانا برخى از اهل كتاب كسانى هستند كه به خدا و كتاب آسمانى شما و هم كتاب آسمانى خودشان ايمان آورند در حالتى كه مطيع فرمان خدا بوده و آيات خدا را به بهائى اندك نفروشند. آن طايفه اهل كتاب را نزد خدا پاداش نيكو است (كه هر نيك و بد را جزائى مسلم است ) و البته خدا حساب خلق را سريع و آسان خواهد كرد (199)

بيان آيات

اين آيات به منزله خلاصه گيرى از بيان حال مؤمنين و مشركين و اهل كتاب است كه شرح حالشان در اين سوره آمده بود، به اين بيان كه مى فرمايد حال ابرار نيكان از مؤمنين ذكر خداى سبحان و تفكر در آيات او و پناه بردن به دامن او از عذاب آتش و درخواست مغفرت و جنت است، خداى تعالى هم خواسته شان را بر آورد و به زودى نيز بر مى آورد (اين حال عمومى ايشان است )، و اما كسانى كه كافر شدند حالشان اين است كه در دنيا در ميان متاعى قليل مى لولند و در آخرت جايگاهى آتشين دارند. پس وضع مؤمنين را نبايد با وضع كفار مقايسه كرد، دسته سوم اهل كتابند كه از كفار استثنا شده اند البته نه همه آنها بلكه افرادى كه از حق پيروى مى كنند كه چنين كسانى با مؤمنين هستند.

انّ فى خلق السّموات و الارض...

گويا مراد از (خلق ) كيفيت وجود و آثار و افعال از حركت و سكون و دگرگونيهاى آسمان و زمين باشد نه پيدايش آنها، در نتيجه خلقت آسمانها و زمين و اختلاف ليل و نهار مشتمل بر بيشتر آيات محسوسه خداى تعالى است و ما بيان بيشتر اين معنا را در سوره بقره آيه 164 و در تفسير آيه هفتم همين سوره گذرانديم و نيز معناى اولى الالباب را بيان كرديم.

پاره اى از اوصاف مؤمنان

 

الّذين يذكرون اللّه قياما و قعودا...

يعنى كسانى كه خداى تعالى را در همه احوال ياد مى كنند (چه در حال قيام و چه قعود و چه دراز كشيده ) و اما معناى ذكر و تفكر قبلا گذشت و حاصل معناى دو آيه اين است : نظر كردن و انديشيدن در آيات آسمانها و زمين و اختلاف شب و روز در نظر كننده و انديشنده ذكر دائمى از خدا را پديد آورد و در نتيجه صاحبان اين نظر و انديشه ديگر در هيچ حالى خدا را فراموش نمى كنند، و نيز باعث مى شود كه در خلقت آسمانها و زمين تفكر كنند، و به اين وسيله متوجه شوند كه خداى تعالى بزودى آنان را مبعوث خواهد كرد، و به همين جهت از خداى تعالى درخواست رحمتش را نموده و از او مى خواهند وعده اى را كه داده، در حق آنان تحقق بخشد.

ربّنا ما خلقت هذا باطلا...

در اين جمله، با كلمه (هذا) (با اينكه مفرد مذكر است ) اشاره شده به آسمانها و زمين، با اينكه (السموات ) جمع و مؤ نث است و اين به خاطر آن بوده كه غرض در اين مناجات اشاره به يك يك آسمانها جداى از هم نبوده بلكه اشاره به جهت جامع آنها، يعنى مخلوقيت آنها بوده و آسمانها و زمين در مخلوق بودن واحدند، و اين اشاره نظير اشاره اى است كه در حكايت كلام ابراهيم عليه السلام آمده، آنجا كه فرمود: (فلمّا راى الشّمس بازغة قال هذا ربّى هذا اكبر) كه اين اشاره به جرم خورشيد بدان جهت كه خورشيد است، نشده، چون ابراهيم هنوز خورشيد را نشناخته بود، و اسمش را هم نمى دانست، كه چيست بلكه بدان جهت اشاره شده كه شيئى است از اشيا.

و كلمه (باطل ) به معناى هر چيزى است كه در آن هدفى و غرضى معقول نباشد و به قول خداى تعالى در مثال سيل و كف آنجا كه مى فرمايد: (فامّا الزّبد فيذهب جف اء و امّا ما ينفع النّاس فيمكث فى الارض )، و به همين جهت انديشمندان بعد از آنكه باطل را از عالم خلقت نفى مى كنند، اين معنا برايشان كشف مى شود كه پس بطور سلم مردم براى جزا دوباره محشور خواهند شد، و در آن عالم ستمگران كيفر خواهند ديد، آن هم كيفرى خوار كننده، كه همان آتش باشد، و ممكن نيست كسى يا عاملى اين كيفر را و مصلحت آن را باطل و يا رد كند، چون بدون حشر مساله خلقت باطل خواهد شد، پس اين است معناى اينكه مى گويند (فقنا عذاب النار ربّنا انك من تدخل النار فقد اخزيته و ما للظالمين من انصار).

ربّنا اننا سمعنا مناديا...

منظور از منادى در اين آيه شريفه رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله ) است كه بشر را به سوى ايمان ندا كرد، (ان امنوا بربّكم )، اين جمله همان ندا را تفسير مى كند، پس كلمه (ان )، ان تفسيرى است، (فامنا) و چون با اين كلمه اظهار ايمان كردند و در باطن اين كلمه همه معارف الهى نهفته است، چون رسولى كه به وى ايمان آوردند از ناحيه خدا به ايشان خبرهائى داده و از پاره اى امور از قبيل گناهان و بديها و مردن در حال كفر و گناه ترسانيده بود و به پاره اى امور از قبيل مغفرت و رحمت خدا و جزئيات زندگى آن بهشتى كه وعده اش را به بندگان مؤمن خود داده تشويق كرده بود، به همين جهت بعد از آنكه گفتند: (فامنا) دنبالش درخواست كردند كه خدايا ما را بيامرز، (فاغفرلنا ذنوبنا) و گناهان ما را از ما بريز (و كفر عنا سيئاتنا و ما را با ابرار و نيكان كه وعده چنان بهشتى به ايشان داده اى بميران ) و نيز درخواست كردند كه خدايا آن وعده بهشت و رحمتى كه داده اى و رسولانت به اذن خودت ضمانتش را كردند در حق ما منجز بفرما.

پس معناى جمله : (على رسلك ) اين است كه خدايا آن وعده اى كه بر رسولانت حمل كردى (و بر رسولانت نيروى تحمل بار رسالت دادى )، و رسولان هم آن وعده را از طرف تو ضمانت كردند، در حق ما منجّز فرما، و معناى جمله : (و لا تخزنا...) اين است كه خدايا وعده ات را خلف مكن كه اگر چنين كنى، بيچاره مى شويم، و لذا دنبالش فرمود: (انّك لا تخلف الميعاد ).

از آيات مورد بحث اين معنا روشن گرديد كه صاحبان اين مناجات اعتقاد به خدا و روز جزا و مساله نبوت انبيا را به طور اجمال از راه نظر كردن به آيات آسمانى و زمينى به دست آوردند و اما ايمان به جزئيات احكامى كه پيامبر اسلام آورده از راه ايمان به رسالت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به دست آوردند پس صاحبان اين مناجات بر طريق فطرتند و هر حكمى را كه فطرت كند به سمع و طاعت پذيرفتند.

فاستجاب لهم ربهم...

تعبير به كلمه (رب ) و اضافه كردن آن بر ضمير صاحبان مناجات، دلالت بر ثوران و فوران رحمت الهى دارد، و نيز دلالت دارد بر اينكه خداى سبحان در اثر فوران رحمتش رحمت خود را عموميت داده، مى فرمايد: بطور كلى عمل هيچ عاملى از شما را ضايع نمى گرداند، پس در درگاه خدا فرقى نيست بين عملى و عمل ديگر، و عاملى و عامل ديگر.

بنابراين پس اينكه در مقام تفريع فرمود: (فالذين هاجروا و اخرجوا من ديارهم و اوذوا...) خواست تا در مقام تفصيل اعمال صالحه برآيد و ثواب هر يك را تثبيت كند، و كلمه (واو) در فواصل آيه براى همين تفصيل است، نه اينكه بخواهد فاصله ها را جمع كند، (كلمه (واو) گاهى براى تفصيل استعمال مى شود و گاهى براى جمع ) تا كسى خيال كند كه آيه شريفه فقط در مقام شمردن ثواب شهيدان از مهاجرين است.

استعمال كلمه هجرت در دورى گزيدن از گناه

و اين آيه شريفه با اين حال تنها اعمال نيكى را كه در اين سوره به آن ترغيب نموده نام مى برد، يعنى ايثار دين بر وطن، تحمل اذيت در راه خدا و جهاد در راه او و ظاهرا مراد از (مهاجرين ) در جمله : (فالّذين هاجروا) معنائى است عمومى كه شامل مهاجرت و دورى از شرك و هم دورى از فاميل و هم دورى از گناه مى شود، چون اولا كلمه (هاجروا) را مطلق آورده و ثانيا در مقابل آن مساله اخراج از ديار را ذكر كرده كه همان هجرت به معناى اخص است و ثالثا دنبال مساله هجرت فرموده : (لاكفّرنّ عنهم سيّئاتهم...) و كلمه سيئات در اصطلاح قرآن كريم به معناى گناهان صغيره است، پس معلوم مى شود كه مراد از مهاجرين كسانى هستند كه از گناهان كبيره اجتناب و يا توبه مى كنند، و خدا هم از گناهان صغيره آنان صرفنظر مى كند (دقت بفرمائيد).

كامروايى و بهروزى كفّار فريبتان ندهد

 

لا يغرّنك تقلب...

اين جمله به منزله بر طرف كردن ايرادى است كه ممكن است كسى بكند، و بگويد وقتى حال مؤمنين چنين حالى باشد قهرا بايد كافران نقطه مقابل آن را داشته باشند با اينكه مى بينيم كفار عيشى مرفه و حياتى پر زرق و برق و معاشى فراوان دارند در پاسخ خطاب به رسول گراميش فرموده : (لا يغرنك...) و مقصودش توجه دادن عموم مردم است به اينكه از تقلب كفار در بلاد و از اينكه به اصطلاح همه جا خرشان مى رود فريب نخورند كه كفار هر چه دارند متاعى است قليل و بى دوام.

لكن الّذين اتّقوا ربهم...

كلمه (نزل ) به معناى طعام و شراب و ساير مايحتاجى است كه براى مسافر قبل از آمدنش فراهم مى كنند و مراد از كسانى كه چنين وضعى دارند ابرار است بدليل آخر آيه كه مى فرمايد: آنچه نزد خدا است بهتر است براى ابرار و نيكان و همين مؤ يد گفتار ما است كه گفتيم آيه قبلى در مقام رفع و پيشگيرى از يك توهم بيجا است.

و ان من اهل الكتاب...

مراد از اين آيه اين است كه بعضى از اهل كتاب در حسن ثواب با مؤمنين شريك هستند و غرض از گفتن اين معنا آن است كه بفرمايد سعادت اخروى جنسيه نيست تا منحصر به يك طبقه و يا دودمان باشد و اهل كتاب به آن نرسند هر چند كه ايمان هم بياورند بلكه داشتن و نداشتن آن داير مدار ايمان به خدا و به رسولان او است اگر آنها هم ايمان بياورند جزء مؤمنين مى شوند و با آنان يكسانند.

در اين آيه خداى تعالى آن صفت نكوهيده را كه در آيات قبل اهل كتاب را به خاطر آن ملامت و مذمت مى كرد يعنى صفت تفرقه بين رسولان خدا را از اين دسته اهل كتاب نفى كرده در آنجا مى فرمود اهل كتاب بين رسولان خدا فرق گذاشتند و ميثاق خدا را كتمان كردند يعنى عهدى كه سپرده بودند تا آيات خدا را بيان كنند از ياد بردند و آيات خدا را بيان نكردند تا با اين كتمان خود بهاى اندكى به دست آورند و در آيه مورد بحث در باره اين دسته از اهل كتاب مى فرمايد: هم بدانچه بر شما نازل شده ايمان دارند و هم بدانچه بر اهل كتاب نازل شده و خلاصه كلام اينكه در برابر خداى تعالى خاشعند و نمى خواهند با آيات خدا منافع مادى بى ارزش را به دست آورند.

بحثى فلسفى و يك مقايسه

(بين مقام زن در اسلام و در آئين هاى ديگر)

مشاهده و تجربه اين معنا را ثابت كرده كه مرد و زن دو فرد از يك نوع و از يك جوهرند جوهرى كه نامش انسان است چون تمامى آثارى كه از انسانيت در صنف مرد مشاهده شده در صنف زن نيز مشاهده شده است (اگر در مرد فضائلى از قبيل سخاوت شجاعت علم خويشتن دارى و امثال آن ديده شده در صنف زن نيز ديده شده است ) آن هم بدون هيچ تفاوت بطور مسلم ظهور آثار نوع دليل بر تحقق خود نوع است پس صنف زن نيز انسان است بله اين دو صنف در بعضى از آثار مشتركه (نه آثار مختصه از قبيل حامله شدن و امثال آن ) از نظر شدت و ضعف اختلاف دارند ولى صرف شدت و ضعف در بعضى از صفات انسانيت باعث آن نمى شود كه بگوئيم نوعيت در صنف ضعيف باطل شده و او ديگر انسان نيست. و با اين بيان روشن مى شود كه رسيدن به هر درجه از كمال كه براى يك صنف ميسر و مقدور است براى صنف ديگر نيز ميسور و ممكن است و يكى از مصاديق آن استكمالهاى معنوى كمالاتى است كه از راه ايمان به خدا و اطاعت و تقرب به درگاه او حاصل مى شود با اين بيان كاملا روشن مى شود كه در افاده اين بحث بهترين كلام و جامع ترين و در عين حال كوتاه ترين كلام همين عبارت : (انى لا اضيع عمل عامل منكم من ذكر او انثى بعضكم من بعض ) است و اگر خواننده محترم اين كلام را با كلامى كه در تورات در اين باره وارد شده مقايسه كند برايش روشن مى گردد كه قرآن كريم در چه سطحى است و تورات در چه افقى !. در سفر جامعه تورات آمده : من و دلم بسيار گشتيم (من با كمال توجه بسيار گشتم ) تا بدانم از نظر حكمت و عقل جرثومه شر يعنى جهالت و حماقت و جنون چيست و كجا است ؟ ديدم از مرگ بدتر و تلخ تر زن است كه خودش دام و قلبش طناب دام است و دستهايش قيد و زنجير است تا آنجا كه مى گويد من در ميان هزار نفر مرد يك انسان پيدا مى كنم اما ميان هزار نفر زن يك انسان پيدا نمى كنم.

بيشتر امتهاى قديم نيز معتقد بودند كه عبادت و عمل صالح زن در درگاه خداى تعالى پذيرفته نيست در يونان قديم زن را پليد و دست پرورده شيطان مى دانستند و روميان و بعضى از يونانيان معتقد بودند كه زن داراى نس مجرد انسانى نيست و مرد داراى آن هست و حتى در سال 586 ميلادى در فرانسه كنگره اى تشكيل شد تا در مورد زن و اينكه آيا زن انسان است يا خير بحث كنند!

بعد از بگو مگوها و جر و بحثهاى بسيار به اين نتيجه رسيدند كه بله زن نيز انسان است اما نه چون مرد انسانى مستقل بلكه انسانى است مخصوص خدمت كردن بر مردان و نيز در انگلستان تا حدود صد سال قبل زن جزء مجتمع انسانى شمرده نمى شد و خواننده عزيز اگر در اين باب به كتابهائى كه درباره آراء و عقايد و آداب ملت ها نوشته شده مراجعه كند به عقايدى عجيب برمى خورد.

بحث روايتى (درباره تفكر در خلق خدا و شاءن نزول آيات گذشته )

در الدرالمنثور است كه ابو نعيم در كتاب حليه خود از ابن عباس روايت آورده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: در خلق خدا تفكر كنيد ولى در خود خدا تفكر مكنيد.

مؤ لف قدس سره : در الدرالمنثور اين معنا را به طريقى ديگر از عده اى از صحابه از قبيل عبداللّه بن سلام و ابن عمر از آن جناب نقل كرده و از طرق شيعه نيز اين روايت نقل شده و منظور از تفكر در خود خدا و يا بنابه روايتى ديگر تفكر در ذات خدا تفكر در كنه ذات او است كه خود خداى تعالى در كلام مجيدش فرمود: (و لا يحيطون به علما) يعنى خلق نمى تواند احاطه علمى به خدا پيدا كند (دليلش هم بسيار بديهى است و آن اين است كه مخلوق گنجايش درك خالق را ندارد او در باره خدا هر تصورى بكند مخلوق خودش است نه خالقش ) و اما صفات خداى تعالى قرآن كريم بهترين شاهد است بر اين كه مى توان خداى تعالى را از راه صفاتش ‍ شناخت و نه تنها مى توان بلكه در آياتى بسيار تشويق به اين كار نيز شده است.

و در همان كتاب است كه ابوالشيخ در كتاب عظمت از ابى هريره روايت آورده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: يك ساعت تفكر و انديشيدن از شصت سال عبادت كردن بهتر است.

مؤ لف قدس سره : و در بعضى از روايات آمده : بهتر است از عبادت يك شب و در بعضى ديگر آمده : عبادت يك سال و اين معنا از طرق شيعه نيز روايت شده.

و از طرق اهل سنت اين نيز روايت شده كه آيه : (فاستجاب لهم ربهم ) درباره ام سلمه نازل شده كه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) عرضه داشته بود: يا رسول خدا چرا نشنيدم خداى تعالى از هجرت زنان يارى كرده باشد؟ در پاسخ از گلايه او اين آيه نازل شد كه خلاصه من عمل هيچ عاملى را ضايع نمى گردانم چه مرد باشد و چه زن.

و از طرق شيعه روايت آمده كه آيه : (فالّذين هاجروا و اخرجوا...) درباره على عليه السلام نازل شد كه فواطم يعنى فاطمه بنت اسد (مادر على (عليه السلام ) ) و فاطمه دختر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) (كه بعدا همسرش شد) و فاطمه دختر زبير را با خود حركت داد و به سوى مدينه هجرت كرد و در ضجنان ام ايمن و چند نفر از مؤمنين ناتوان به آن جناب ملحق شدند و به اتفاق حركت كردند در حالى كه در همه حالات ذكر خدا مى گفتند به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) ملحق شدند و اين آيه در حقشان نازل گرديد.

و از طرق اهل سنت روايت شده كه آيه نامبرده در باره همه مهاجرين نازل شده و نيز نقل شده كه آيه : (لا يغرنك تقلب...) تا آخر آيات مورد بحث در اين باره نازل شد كه بعضى از مؤمنين با خود گفته بودند: (اى كاش ما هم زدگى كفار را مى داشتيم ) كه چه زندگى خوشى دارند. و نيز روايت شده كه آيه (و ان من اهل الكتاب...) در باره نجاشى (پادشاه حبشه ) و چند نفر از يارانش نازل شده همان نجاشى كه وقتى در حبشه از دنيا رفت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در مدينه بر او درود فرستاد بعضى از منافقين اعتراض كردند كه چگونه بر او درود مى فرستد با اينكه نجاشى بر دين او نبود در پاسخ اين آيه نازل شد: (و ان من اهل الكتاب...(. پس همه اين روايات در اين صدد است كه آيات را بر يك سلسله قصه ها تطبيق كند در حالى كه هيچيك از اين قصه ها سبب حقيقى نزول آيه نيست.

سوره آل عمران، آيه 200

 200- يا ايّها الّذين آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا و اتّقواللّه لعلّكم تفلحون

ترجمه آيه

اى اهل ايمان در كار دين صبور باشيد و يكديگر را به صبر و مقاومت سفارش كنيد و مهيا و مراقب كار دشمن بوده و خدا ترس باشيد باشد كه پيروز و رستگار گرديد (200)

بيان آيه

اين آيه به منزله خلاصه گيرى از بيان مفصلى است كه در سوره آمده و مى خواهد از آن آيات براى ما نتيجه گيرى نمايد.

يا ايها الّذين آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا...

امرهائى كه در اين آيه آمده يعنى امر (اصبروا) و (صابروا) و (رابطوا) و (اتّقوا) همه مطلق و بدون قيد است در نتيجه صبرش، هم شامل صبر بر شدائد مى شود و هم شامل صبر در اطاعت خدا و همچنين صبر بر ترك معصيت و بهر حال منظور از آن صبر تك تك افراد است چون دنبالش همين صبر را به صيغه (مفاعله - صابروا) آورده كه در مواردى استعمال مى شود كه ماده فعل بين دو طرف تحقق مى يابد.

و مصابره عبارت است از اينكه جمعيتى به اتفاق يكديگر اذيت ها را تحمل كنند و هر يك صبر خود را به صبر ديگرى تكيه دهد و در نتيجه بركاتى كه در صفت صبر هست دست به دست هم دهد و تاءثير صبر بيشتر گردد و اين معنا امرى است كه هم در فرد (اگر نسبت به حال شخصى او در نظر گرفته شود) محسوس است و هم در اجتماع (اگر نسبت به حال اجتماع و تعاون او در نظر گرفته شود) چون باعث مى شود كه تك تك افراد نيروى يكديگر را به هم وصل كنند و همه نيروها يكى شود و انشاءاللّه به زودى بحثى مفصل در اين باره در جاى خودش خواهيم كرد.

و رابطوا

مرابطه از نظر معنا اعم از مصابره است چون مصابره عبارت بود از وصل كردن نيروى مقاومت افراد جامعه در برابر شدائد و مرابطه عبارت است از همين وصل كردن نيروها اما نه تنها نيروى مقاومت در برابر شدائد بلكه همه نيروها و كارها در جميع شؤ ون زندگى دينى چه در حال شدت و چه در حال رخا و خوشى.

و چون مراد از مرابطه اين است كه جامعه به سعادت حقيقى دنيا و آخرت خود برسد _ و اگر مرابطه نباشد گو اينكه صبر من و تو به تنهائى و علم من و توبه تنهائى و هر فضيلت ديگر افراد به تنهائى سعادت آور هست ولى بعضى از سعادت را تاءمين مى كند و بعضى از سعادت سعادت حقيقى نيست، - به همين جهت دنبال سه جمله : (اصبروا و صابروا و رابطوا) اضافه كرد: (و اتّقوا اللّه لعلكم تفلحون ) كه البته منظور از اين فلاح هم فلاح تام حقيقى است.

گفتارى پيرامون مرابطه در جامعه اسلامى

1 _ انسان و اجتماع

انسان در ميان تمامى جانداران موجودى است كه بايد اجتماعى زندگى كند و اين مطلب احتياج به بحث زياد ندارند چرا كه فطرت تمامى افراد انسان چنين است يعنى فطرت تمام انسانها اين معنا را درك مى كند و تا آنجا هم كه تاريخ نشان داده هر جا بشر بوده اجتماعى زندگى مى كرده و آثار باستانى هم (كه از زندگى قديمى ترين بشر آثارى بدست آورده ) اين مطلب را ثابت مى كند.

قرآن كريم هم با بهترين بيان در آياتى بسيار از اين حقيقت خبر داده از قبيل آيه : (يا ايها النّاس انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا...).

و آيه : (نحن قسمنابينهم معيشتهم فى الحيوة الدّنيا، و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات ليتّخذ بعضهم بعضا سخريّا) و آيه : (بعضكم من بعض ).

و آيه : (و هو الّذى خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا) و آياتى ديگر كه خواننده عزيز براى درك هر يك از اين آيات و نحوه دلالتشان لازم است به تفسير يك يك آنها در اين كتاب مراجعه كند.

2 _ انسان و رشد و نمو او در اجتماع

اجتماع انسانى مانند ساير خواص روحى انسان و آنچه كه مربوط به او است از روز آغاز پيدايش به صورت كامل تكون نيافته تا كسى خيال كند كه اجتماع نمو و تكامل نمى پذيرد نه در كمالات مادى و نه در كمالات معنوى بلكه اجتماعى شدن انسان هم مانند ساير امور روحى و ادراكيش دوش به دوش آنها تكامل پذيرفته هر چه كمالات مادى و معنويش بيشتر شده اجتماعش نيز سامان بيشترى به خود گرفته است و مسلما انتظار نمى رود كه اين يك خصوصيت از ميان همه خصوصيات و خواص انسانيت مستثنا باشد يعنى خصوص ‍ اجتماعى بودنش از همان اول پيدايشش بطور كامل تحقق يافته باشد و اجتماع امروزيش با اجتماع روز اول خلقتش هيچ فرق نكرده باشد بلكه اين خصيصه انسان مانند ساير خصائصش كه بنحوى با نيروى علم و اراده او ارتباط دارند تدريجا بسوى كمال در حركت بوده و كم كم در انسان تكامل يافته است.

و آنچه بعد از دقت و تاءمل در حال اين نوع از موجودات يعنى انسان روشن مى شود اين است كه اولين اجتماع و گردهمائى كه در بشر پيدا شده گرد همآئى منزلى از راه ازدواج بوده چون عامل آن يك عامل طبيعى بوده است كه همان جهاز تناسلى (كه زن و مرد هر كدام جهاز تناسلى مخصوص به خود را دارند) است و اين خود قوى ترين عامل است براى اينكه بشر را به اجتماع خانوادگى وادار نمايد زيرا معلوم است كه اين دو دستگاه هر يك بدون ديگرى بكار نمى افتد به خلاف مثلا جهاز هاضمه كه اگر فرض كنيم در محلى و زمانى يك فرد انسان تك و تنها باشد مى تواند با جويدن برگ و ميوه درختان تغذى كند ولى نمى تواند به تنهائى فرزندى از خود منشعب سازد و همچنين دستگاههاى ديگرى كه در بدن انسان تعبيه شده براى بكار افتادنش نيازى به انسانهاى ديگر ندارد و تنها جهاز تناسلى است كه بايد در بين دو نفر مشتركا بكار بيفتد دو نفر از جنس مخالف (يعنى يك مرد و يك زن ).

بعد از تشكيل اجتماع كوچك يعنى خانواده يك مشخصه ديگر بشرى خود نمائى كرد كه ما در مباحث گذشته اين كتاب آن مشخصه را استخدام ناميديم يعنى اينكه هر انسانى بخواهد به وسيله انسانى و يا انسانهائى ديگر حوائج خود را بر آورد و سلطه خود را گسترش دهد آنگاه برايش ممكن است كه اراده خود را بر آن انسانها تحميل كند تا هر چه او مى خواهد آنها بكنند و رفته رفته اين خصيصه به صورت رياست جلوه كرد رياست در منزل رياست در عشيره (فاميل ) رياست در قبيله رياست در امت.

اين هم طبيعى است كه رياست در بين چند انسان نصيب آن كسى مى شده كه از سايرين قوى تر و شجاع تر بوده و همچنين مال و اولاد بيشترى داشته و همچنين نسبت به فنون حكومت و سياست آگاه تر بوده و آغاز ظهور بت پرستى هم همين جا است يعنى پرستش و خضوع انسانها در برابر يك انسان از همين جا شروع شد تا در آخر براى خود دينى مستقل گرديد و ما انشاءاللّه العزيز در آينده در اين باره بحثى كامل خواهيم كرد.

(و لذا به اصل مطلب بر گشته و مى گوئيم ) مشخصه اجتماع به تمام انواعش چه اجتماع خانوادگى و چه غير آن هر چند كه هيچگاه در اين ادوار بشرى از بشر جدا نبوده حتى برهه اى از زمان هم سراغ نداريم كه انسان فردى زندگى كرده باشد و ليكن اين نيز بوده كه انسان اين رقم زندگى را از زندگى فردى انتخاب نكرده و براى انتخاب آن بطور تفصيل مصلحت ها و خوبيهاى آن را نسنجيده بلكه (همانطور كه قبلا گفته شد ضرورت وجود دستگاه تناسلى او را براى اولين بار به ازدواج يعنى اولين قدم در تشكيل اجتماع وا داشته (و قهرا مجبور شده قدمهاى ديگر را نيز بر دارد) و اما پى بردن به خوبيهاى آن و اينكه چگونه اجتماعى بهتر است ؟ به تدريج و به تبع پيشرفت ساير خواص بشرى رشد و نمو كرده نظير خصيصه استخدام و خصيصه دفاع و...

اولين بارى كه بشر متوجه منافع و مصالح اجتماع شد زمان بعثت اولين پيامبر الهىبود

و قرآن كريم خبر داده كه اولين بارى كه بشر متوجه منافع اجتماع شد و بطور تفصيل (و نه ناخود آگاه ) به مصالح آن پى برد و در صدد حفظ آن مصالح بر آمد. زمانى بود كه براى اولين بار پيغمبرى در ميان بشر مبعوث شد و آنان را راهنما گشت. جان كلام اين است كه : به وسيله مقام نبوت متوجه مصالح و منافع زندگى اجتماعى گرديد اين مطلب را از آيات زير استفاده مى كنيم كه مى فرمايد:

(و ما كان ژ الاامة واحدة فاختلفوا).

و نيز مى فرمايد: (كان النّاس امّة واحدة فبعث اللّه النّبيين مبشّرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحقّ، ليحكم بين النّاس فيما اختلفوا) چون اين دو آيه چنين خبر مى دهد كه انسان در قديم ترين عهدش امتى واحده و ساده و بى اختلاف بوده سپس (بخاطر همان غريزه استخدام كه گفتيم ) اختلاف در بين افرادش پيدا شد و اختلاف هم به مشاجره و نزاع انجاميد لذا خداى تعالى انبيا را بر انگيخت و با آنان كتاب فرستاد تا به وسيله آن كتاب اختلافها را بر طرف كنند و دوباره به وحدت اجتماعيشان بر گردانند و اين وحدت را به وسيله قوانينى كه تشريع فرموده حفظ كنند.

و نيز در آيه (شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا، و الذى اوحينا اليك، و ما وصينا به ابراهيم و موسى و عيسى، ان اقيموا الدين و لاتتفرقوا فيه ) خبر مى دهد كه : و با اين كلام خود خبر داده از اينكه رفع اختلاف از بين مردم و ايجاد اتحادشان در كلمه تنها و تنها از راه دعوت به اقامه دين و اتحادشان در دين واحد تحقق مى يابد پس تنها دين است كه ضامن اجتماع صالح آنان است.

و آيه نامبرده همين دعوت را (يعنى دعوت انسانهاى اوليه را به اجتماع و اتحاد) به صورت دعوت به اقامه دين و متفرق نشدن مردم در آن پيشنهاد كرده پس تنها ضامن اجتماع صالح دين است.

و اين آيه - بطورى كه ملاحظه مى فرمائيد اين دعوت را (يعنى دعوت به اجتماع و اتحاد را) از نوح عليه السلام حكايت كرده كه قديم ترين انبيا صاحب كتاب و شريعت است و بعد از آن جناب از ابراهيم و آن گاه از موسى و سپس از عيسى (عليه السلام ) حكايت كرده با اينكه در شريعت نوح و ابراهيم عليهمالسلام عدد انگشت شمارى از احكام تشريع شده بود و از اين چهار پيامبر (كه نام برده شده ) موسى عليه السلام شريعتى وسيع تر آورده و بطورى كه قرآن كريم خبر مى دهد و از ظاهر انجيل هاى مسيحيان هم برمى آيد عيسى عليه السلام نيز تابع شريعت آن جناب بوده (چون در سابق گفتيم كه شريعت آن جناب بيشتر براى بر داشتن امور قدغن و تحليل نمودن آن امور را داشته است كه خداى تعالى به عنوان گوشمالى آنها را بر بنى اسرائيل حرام كرده بود) و شريعت موسى عليه السلام هم بطورى كه گفته شده بيش از حدود ششصد حكم نداشته.

پس روشن گرديد كه دعوت به اجتماع دعوتى مستقل و صريح بوده كه تنها از ناحيه مقام نبوت شروع شده و آغازگر آن انبيا عليهم السلام بوده اند و آن را در قالب دين به بشر پيشنهاد كرده اند به شهادت اينكه هم قرآن بدان تصريح نموده و هم تاريخ آن را تصديق كرده است كه ان شاءاللّه بحث تاريخيش مى آيد.

3_ اسلام و عنايتش به امر اجتماع

هيچ شكى نيست در اينكه اسلام تنها دينى است كه بنيان خود را بر اجتماع نهاده و ين معنا را به صراحت اعلام كرده و در هيچ شاءنى از شؤ ون بشرى مساله اجتماع را مهمل نگذاشته، _ و تو خواننده عزيز اگر بخواهى بيش از پيش نسبت به اين معنا آگاه شوى، - مى توانى از اين راه وارد شوى كه نخست اعمال انسانها را دسته بندى كنى و بفهمى كه دامنه اعمال انسان چقدر وسيع است و اعتراف كنى كه چگونه فكر آدمى از شمردن آنها و تقسيماتى كه به خود مى گيرد به اجناس و انواع و اصنافى كه منشعب مى شود عاجز است و از سوى ديگر در اين معنا بينديشى كه چگونه شريعت الهيه اسلام آنها را شمرده و به همه آنها احاطه يافته و چگونه احكام خود را بطور شگفت آورى بر آن اعمال بسط و گسترش داده (بطورى كه هيچ عمل كوچك و بزرگ آدمى را بدون حكم نگذاشته ) آنگاه در اين بينديشى كه چگونه همه اين احكام را در قالب هاى اجتماعى ريخته آن وقت خواهى ديد كه اسلام روح اجتماع را به نهايت درجه امكان در كالبد احكامش دميده.

سپس آنچه دستگيرت شده با آنچه از ساير شرايع حقه كه قرآن نيز به شاءن آنها اعتنا ورزيده مقايسه كنى يعنى با شرايع و احكامى كه نوح و ابراهيم و موسى و عيسى آورده بسنجى نسبت اسلام و آن شرايع به دستت مى آيد و در نتيجه به مقام و منزلت اسلام پى مى برى.

و اما آن شرايعى كه در ساير اديان است و اسلام اعتنائى به آنها نكرده مانند احكامى كه در كيش بت پرستان و صائبان و پيروان مانى و مجوسيان و سايرين به آنها معتقدند وضع روشن ترى دارد كه قابل مقايسه با احكام اسلام نيستند.

و اما امت هاى قديم چه متمدن و چه غير متمدن تاريخ چيزى از وضع آنان ضبط نكرده ولى اين مقدار را مى دانيم كه تابع موروثى هاى قديم ترين عهد انسانيت بوده اند آنها نيز به حكم اضطرار جامعه تشكيل داده و به حكم غريزه به استخدام يكديگر پرداختند و در آخر افراد تحت يك جمعى اجتماع كرده اند و آن جمع عبارت بوده از حكومتى استبدادى و سلطه پادشاهى و اجتماعشان هم عبارت بوده يا از اجتماعى قومى و نژادى و يا اجتماعى وطنى و اقليمى كه يكى از اين چند عامل وحدت همه را در تحت رايت و پرچم شاه و يا رئيسى جمع مى كرده و راهنماى زندگيشان هم همان عامل وراثت و اقليم و غير اين دو بوده نه اينكه به اهميت مساله اجتماع پى برده و در نتيجه نشسته باشند و پيرامون آن بحثى يا عملى كرده باشند حتى امتهاى بزرگ يعنى ايران و روم هم كه در قديم بر همه دنيا سيادت و حكومت داشتند تا روزگارى هم كه آفتاب دين خدا در بشر طلوع كرد و اشعه خود را در اطراف و اكناف مى پراكند به اين فكر نيفتادند كه چرا تشكيل اجتماع دهيم و چه نظامى اجتماعى بهتر از نظام امپراطورى است ؟ بلكه به همان نظام قيصرى و كسروى خود دلخوش و قانع بودند و رشد و انحطاط جامعه شان تابع لواى سلطنت و امپراطوريشان بود هر زمانى كه امپراطوريشان قوى و قدرتمند بود جامعه هم نيرومند بود هر زمان كه رشد امپراطورى متوقف مى شد رشد جامعه نيز متوقف مى شد.

بله در نوشته هائى كه از حكماى خود به ارث برده بودند از قبيل نوشته هاى سقراط و افلاطون و ارسطو و غير اينها بحث هائى اجتماعى يافت مى شود و ليكن تنها نوشته ها و اوراقى است كه هرگز مورد عمل واقع نشده و مثلهائى است ذهنى كه هرگز در مرحله خارج پياده نگشته است و تاريخ آن زمان كه براى ما به ارث رسيده بهترين شاهد بر صدق گفتار ما است.

پس درست است كه بگوئيم : اولين ندائى كه از بشر برخاست و براى اولين بار بشر را دعوت نمود كه به امر اجتماع اعتنا و اهتمام بورزد و آن را از كنج اهمال و زاويه تبعيت حكومتها خارج نموده و موضوعى مستقل و قابل بحث حساب كند ندائى بود كه شارع اسلام و خاتم انبيا (صلى اللّه عليه و آله ) افضل الصلوه والسلام سر داد و مردم را دعوت كرد به اينكه آياتى را كه از ناحيه پروردگارش ‍ به منظور سعادت زندگى اجتماعى و پاكى آنان نازل شده پيروى كنند مانند آيات زير كه مى فرمايد: (و ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم )

(و اعتصموا بحبل اللّه جميعا و لا تفرقوا) تا آنجا كه به مساله حفظ مجتمع از تفرق و انشعاب اشاره نموده و مى فرمايد: (و لتكن منكم امه يدعون الى الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون، و لا تكونوا كالّذين تفرقوا و اختلفوا من بعد ما جاءهم البينات.)

(ان الّذين فرقوا دينهم و كانوا شيعا لست منهم فى شى ء) و آياتى ديگر كه بطور مطلق مردم را به اصل اجتماع و اتحاد دعوت مى كند.

و در آياتى ديگر دعوت مى كند به تشكيل اجتماعى خاص يعنى خصوص اجتماع اسلامى بر اساس اتفاق و اتحاد و به دست آوردن منافع و مزاياى معنوى و مادى آن مانند آيه شريفه : (انّما المؤمنون اخوة فاصلحوا بين اخويكم ) و آيه : (و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم ) و آيه : (و تعاونوا على البر و التقوى ) و آيه : (و لتكن منكم امه يدعون الى الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر) كه انشاءاللّه توضيح مختصرى براى اين مطلب خواهد آمد.

4- رابطه اى كه اسلام بين فرد و اجتماعقائل است در هيچ دينى و ملتى سابقه ندارد

اين معنا در سراپاى عالم صنع به چشم مى خورد كه نخست اجزائى ابتدائى خلق مى كند كه آن اجزا هر يك براى خود آثار و خواص ‍ خود را دارد و سپس چند جزء از آن اجزا را با هم تركيب نموده (با همه تفاوت ها و جدائى ها كه در آنها هست هماهنگ و هم آغوششان مى سازد و از آن هم آغوش شده فوائدى نو اضافه بر فوائدى كه در تك تك اجزا بود به دست مى آورد.

مثلا انسان كه يكى از موجودات عالم است اجزائى و اجزايش ابعاضى دارد و اعضائى و اعضايش قوائى دارد كه براى هر يك از آنها فوائدى مادى و روحى جداگانه است كه اگر همه دست به دست هم دهند قوى و عظيم مى شوند همانطور كه تك تك آنها وزن كمترى و رويهمشان وزن بيشترى دارد آثار و فوائد تك تك و مجموعشان نيز همين اختلاف را دارد وقتى دست به دست هم دهند در اين سو و آن سو شدن و از اين سو بدان سو برگشتن و در ساير فوائد قوى تر مى شوند و اگر هماهنگى نداشته باشند هر يك تنها كار خودش را مى كند گوش مى شنود و چشم مى بيند و ذائقه مى چشد و اراده عضوى را كه بخواهد بكار مى اندازد و به حركت در مى آورد ولى رويهم آنها از جهت وحدتى كه در تركيب پيدا مى كنند تحت فرمان و سيطره يك حاكم در مى آيند كه همان انسان است و در اين هنگام است كه فوائدى از آن اعضا و قوا بدست مى آيد كه از تك تك آنها و از اجزاى يك يك آنها بدست نمى آمد فوائد بسيار زيادى كه يا از قبيل افعالند و يا از مقوله انفعالها (در موجودات خارج اثر مى گذارند و يا از آن موجودات متاءثر مى شوند) فوائد بسيارى كه يا روحى هستند و يا مادى و يكى از آن فوائد اين است كه در اثر هماهنگى اعضاء يك فايده چند فايده مى شود براى اينكه ماده انسانيت مثلا نطفه اى كه بعدها انسان مى شود وقتى انسانى كامل شد مى تواند مقدارى از ماده خودش را از خود جدا كند و آنرا با تربيت انسان تمام عيارى مانند خود بسازد انسانى كه مانند پدرش عمل كند هر چه از افعال مادى و روحى كه از پدرش سر مى زند از او هم سر بزند.

پس افراد انسان با همه كثرتى كه دارد يك انسان هستند و افعال آنها با همه كثرتى كه از نظر عدد دارد از نظر نوع يك عمل است كه به اعمالى متعدد تقسيم مى شود نظير آب دريا كه يك آب است ولى وقتى در ظرف هاى بسيارى ريخته مى شود چند آب مى شود پس اين آبها كه از نظر عدد بسيارند از نظر نوع يك آبند و در عين اينكه يك نوعند آثار و خواص بسيار دارند و اين آثار بسيار وقتى آبها يكجا جمع مى شوند قوت و عظمت پيدا مى كنند.

اسلام هم افراد نوع بشر را در تربيت و در هدايتش بسوى سعادت حقيقى اش اين معناى حقيقى را در نظر گرفته معنائى كه چاره اى از اعتبارش نيست و در اين باره فرموده : (و هو الذى خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا).

و نيز فرموده (يا ايها النّاس انا خلقناكم من ذكر و انثى ).

و نيز فرموده : (بعضكم من بعض ).

هويت و شخصيت مستقل براى اجتماع در اسلام

و اين رابطه حقيقى كه بين فرد و جامعه وجود دارد خواه ناخواه به وجود و كينونتى ديگر منجر مى شود كينونتى در مجتمع و مطابق قوت و ضعف و وسعت و ضيقى كه افراد در وجودشان و قوايشان در خواصشان و آثارشان دارند و در نتيجه غير از وجود تك تك افراد كه فرضا ده ميليون نفرند يك وجودى ديگر پيدا مى شود بنام مجتمع و غير از آثار و خواصى كه تك تك افراد دارند خواص و آثارى ديگر و از همه قوى تر پيدا مى شود بنام آثار اجتماع.

(صد هزاران خيط يكتا را نباشد قوتى چون به هم برتافتى اسفند يارش نگسلد _ مترجم ) و به همين جهت قرآن كريم غير از آنچه كه براى افراد هست وجودى و عمرى و كتابى و حتى شعورى و فهمى و عملى و اطاعتى و معصيتى براى اجتماع قائل است مثلا درباره عمر و اجل امت ها مى فرمايد: (و لكل امه اجل فاذا جاء اجلهم لا يستاخرون ساعه و لا يستقدمون ).

و درباره كتاب خاص بهر امتى مى فرمايد: (كل امه تدعى الى كتابها).

و درباره درك و شعور هر امتى مى فرمايد: (زينا لكل امه عملهم ).

و درباره عمل بعضى از امتها فرموده : (منهم امه مقتصدة ).

و درباره طاعت امت فرموده : (امه قائمه يتلون آيات اللّه ).

و درباره معصيت امتها فرموده : (و همت كل امه برسولهم لياخذوه و جادلوا بالباطل ليد حضوا به الحق فاخذتهم فكيف كان عقاب ) يعنى هر امتى در صدد برآمد تا رسول خود را دستگير كنند و با باطل عليه حق مجادله كردند تا شايد به وسيله آن حق را از بين ببرند در نتيجه من آنها را به عذاب خود گرفتم و چه عقابى بود كه بر سرشان آوردم.

و نيز درباره خلاف كارى امت فرموده : (و لكل امه رسول فاذا جاء رسولهم قضى بينهم بالقسط).

و از همين جا است كه مى بينم قرآن همان عنايتى را كه به داستان اشخاص دارد به داستان و تاريخ امت ها نيز دارد بلكه اعتنايش به تواريخ امتها بيشتر است براى اينكه در عصر نزول قرآن آنچه از تاريخ بر سر زبانها بود تنها احوال پادشاهان و رؤ ساى امتها بود و ناقلين تاريخ هيچ در صدد ضبط احوال امتها و تواريخ جوامع نبودند شرح حال جوامع تنها بعد از نزول قرآن باب شد آن هم بعضى از مورخين مانند مسعودى و ابن خلدون متعرض آن شدند تا آنكه تحول فكرى اخير در تاريخ ‌نگارى پديدار شد و به جاى پرداختن به شرح حال اشخاص به شرح حال امتها پرداختند و بطورى كه مى گويند اولين كسى كه اين روش را باب كرد (اگوست كنت فرانسوى) متوفى در سال 1857 ميلادى بوده است. 

و خلاصه اينكه لازمه آنچه در اين باره اشاره كرديم اين است كه هر جا قوا و خواص اجتماعى با قوا و خواص فردى معارضه كند قوا و خواص اجتماعى به خاطر اينكه نيرومندتر است بر قوا و خواص فردى غلبه كند و همينطور هم هست چون لازمه قوى تر بودن يكى از دو نيروى متضاد اين است كه بر آن ديگرى غلبه كند علاوه بر اينكه حس و تجربه هم همين را اثبات مى كند و بر اين معنا (يعنى غلبه قوه او خواص فاعله جامعه و قوا و خواص منفعله آن بر قوا و خواص فاعله و منفعله فرد) شهادت مى دهد مثلا وقتى جامعه بر امرى همت بگمارد و تحقق آن را اراده كند و قوا و خواص فاعله خود را به كار بگيرد يك فرد نمى تواند با نيروى خودش به تنهائى عليه جامعه قيام كند مثلا در جنگها و هجومهاى دسته جمعى اراده يك فرد نمى تواند با اراده جمعيت معارضه نمايد بلكه فرد چاره اى جز اين ندارد كه تابع جمع شود تا هر چه بر سر كل آمد بر سر آن جزء هم بيايد حتى مى توان گفت اراده جامعه آن قدر قوى است كه از فرد سلب اراده و شعور و فكر مى كند.

و همچنين آنجا كه قوا و خواص منفعله جامعه به كار مى افتد مثلا خطرى عمومى از قبيل شكست در جنگ يا شروع زلزله و يا وجود قحطى و وبا او را وادار به فرار مى سازد و يا رسوم متعارفه باعث مى شود كه از ترك عملى شرم كند و يا عادتى قومى جامعه را وادار مى سازد به اينكه فرم مخصوصى از لباس بپوشد در همه اين انفعالهاى عمومى يك فرد نمى تواند منفعل نشود بلكه خود را ناچار مى بيند به اين كه از جامعه پيروى كند حتى در اين دو حال كه گفته شد فعل و انفعال اجتماع شعور و فكر را از افراد و اجزا خود سلب مى كند.

علت اهتمام شديد اسلام به شان اجتماع

و همين معنا ملاك اهتمام اسلام به شاءن اجتماع است اهتمامى كه تاكنون نديده و ابدا نيز نخواهيم ديد كه نظيرش در يكى از اديان و در يكى از سنن ملت هاى متمدن يافت شود (هر چند كه ممكن است خواننده محترم اين دعوى ما را نپذيرد).

علت اين شدت اهتمام هم روشن است براى اينكه وقتى تربيت و رشد اخلاق و غرائز در يك فرد انسان كه ريشه و مبدا تشكيل اجتماع است مؤ ثر واقع مى شود كه جو جامعه با آن تربيت معارضه نكند و گرنه از آنجائى كه گفتيم قدرت نيروى جامعه فرد را در خود مستهلك مى كند اگر اخلاق و غرائز جامعه با اين تربيت ضديت كند يا تربيت ما اصلا مؤ ثر واقع نمى شود و يا آن قدر ناچيز است كه قابل قياس و اندازه گيرى نيست (و مثل اين مى ماند كه ما بخواهيم يك ماهى قزل آلا را در آب شور تربيت كنيم كه اگر در همان روزهاى اول ماهى كوچولوى ما از بين نرود تربيت ما آنطور كه بايد و آنطور كه به زحمات ما بيارزد مؤ ثر واقع نمى شود (مترجم ) ).

به همين جهت است كه اسلام مهم ترين احكام و شرايع خود از قبيل حج و جهاد و نماز و انفاق را و خلاصه تقواى دينى را بر اساس ‍ اجتماع قرار داد و علاوه بر اينكه قواى حكومت اسلامى را حافظ و مراقب تمامى شعائر دينى و حدود آن كرده و علاوه بر اينكه فريضه دعوت به خير و امر به معروف و نهى از تمامى منكرات را بر عموم واجب نموده براى حفظ وحدت اجتماعى هدف مشتركى براى جامعه اعلام نموده و معلوم است كه كل جامعه هيچوقت بى نياز از هدف مشترك نيست و آن هدف مشترك عبارت است از سعادت حقيقى (نه خيالى ) و رسيدن به قرب و منزلت نزد خدا و اين خود يك پليس و مراقب باطنى است كه همه نيت ها و اسرار باطنى انسان را كنترل مى كند تا چه رسد به اعمال ظاهريش پس در حكومت اسلامى اگر ماءمورين حكومتى كه گفتيم موظف به دعوت به خير و امر به معروف و نهى از منكرند اطلاعى از باطن افراد نداشته باشند باطن ها بى پليس و بدون مراقب نمانده اند و به همين جهت گفتيم اهتمام به امر اجتماع در حكومت و نظام اسلامى بيش از هر نظام ديگر است.

5 _ آيا سنت اجتماعى اسلام ضمانت بقا و اجرا دارد؟

ممكن است خواننده محترم بگويد : گيرم دعوى شما حق باشد يعنى نظام اجتماعى عالى ترين نظام و نظر اسلام در پديد آوردن جامعه اى صالح پيشرفته ترين و متقن ترين و اساسى ترين نظريه ها باشد و حتى از نظريه جوامع پيشرفته عصر حاضر نيز متقن تر باشد ولى وقتى ضامن اجرا ندارد چه فايده ؟

و دليل نداشتنش همين است كه در طول چهارده قرن به جز چند روزى در همان اوائل بعثت نتوانست خود را حفظ كند و جاى خود را به قيصريت و كسرويت داد و حكومتش به صورت حكومتى امپراطورى در آمد آن هم بصورت ناهنجارترين و فجيع ترين وضعش ‍ و اعمالى را مرتكب شد كه امپراطوريهاى قبل از او هرگز مرتكب نشده بودند به خلاف حكومت زائيده شده از تمدن غرب كه همواره روى پاى خود ايستاده هيچ تغيير ماهيتى نداده است.

و همين خود دليل بر اين است كه تمدن غربى ها پيشرفته ترين تمدن و نظام اجتماعيشان متقن ترين و مستحكم ترين نظام است كه سنت اجتماعى و قوانينش بر اساس خواست مردم و هر پيشنهادى است كه مردم از روى طبيعت و هوا و هوسهاى خود مى كنند و در اين باره معيار آن را خواست اكثريت و پيشنهاد آنان قرار داده چون اتحاد و اجتماع كل جامعه در يك خواست به حسب عادت محال است (و هيچ نظامى نمى تواند آنچه را مى كند مطابق ميل كل جامعه باشد از سوى ديگر تحميل خواست اقليت بر اكثريت هم معقول نيست ) و غلبه اكثر بر اقل سنتى است كه در طبيعت نيز مشهور است چرا كه ما مى بينيم هر يك از علل مادى و اسباب طبيعى اكثرا مؤ ثر واقع مى شوند نه پيوسته و على الدوام و همچنين از ميان عوامل مختلف و ناسازگار اكثر مؤ ثر واقع مى شود نه همه و نه اقل به همين جهت مناسب است كه هيكل اجتماع نيز هم از نظر غرض و هم به حسب سنت ها و قوانين جاريه در آن بر اساس خواست اكثر بنا شود و اما اين فرضيه كه دين پيشنهادى را كه مى دهد در دنياى حاضر جز آرزوئى خام نيست و از مرحله فرض تجاوز نمى كند و تنها مثالى است كه جايش در عقل و ذهن است و نه در خارج ولى تمدن عصر حاضر در هر جا كه قدم نهاده نيروى مجتمع و سعادتش را و تهذيب و طهارت افرادش از رذائل را ضمانت كرده است (البته منظور از رذائل هر عملى است كه جامعه آن را نپسندد) نظير دروغ خيانت ظلم جفا خشونت خشكى و امثال آن.

شبهه اى كه دل غربزدگان را به خود مشغول داشته

اين مطالب خلاصه و فشرده خيالاتى است كه دل غرب زدگان ما را به خود مشغول نموده مخصوصا تحصيل كرده هاى مشرق زمين را كه به اصطلاح رشته تحصيلشان بحث در مسائل اجتماعى و روانى است چيزى كه هست اين آقايان بحث را در غير موردش ايراد كردند در نتيجه حق مطلب بر ايشان مشتبه شده است و اينك توضيح آن.

اما اينكه مى پندارند سنت اجتماعى اسلام در دنيا و در مقابل سنن تمدن فعلى و در شرايط موجود در دنيا قابل اجرا نيست به اين معنا كه اوضاع حاضر دنيا با احكام اسلامى نمى سازد ما نيز قبول داريم ليكن اين سخن چيزى را اثبات نمى كند چون ما هم نمى گوئيم با حفظ شرايط موجود در جهان احكام اسلام بدون هيچ درد سر جارى شود البته هر سنتى در هر جامعه اى جارى شده ابتدائى داشته يعنى قبلا نبوده و بعد موجود شده است و وقتى مى خواسته موجود شود البته شرايط حاضر با آن ناسازگار بوده و آن را طرد مى كرده و سنت نو هم با سنت قبليش مبارزه مى كرده و چه بسا بخاطر ريشه دار بودن سنت قبلى چند بارى هم شكست مى خورده و دوباره قيام مى كرده تا پس از دو يا سه بار شكست غلبه مى يافته و سنت قبلى را ريشه كن مى كرده اند و چه بسا اتفاق مى افتاده كه در مقابل سنت قبلى توان مقاومت نمى آورده اند چون عوامل و شرايط موجود هنوز با آن مساعد نبوده و در نتيجه شكست مى خورده و به كلى از بين مى رفتند. تاريخ خود شاهد بر اين معنا است و از اين پيروزيها و شكستها (چه در سنت هاى دينى و چه دنيوى و حتى در مثل نظام دموكراتيك و اشتراكى ) نمونه ها دارد.

مثلا نظام و سنت دموكراتيك (كه در دنياى امروز سنت پسنديده است ) بعد از جنگ جهانى اول در روسيه شكل واقعى خود را از دست داد و به صورت نظامى اشتراكى و كمونيستى در آمد و بعد از جنگ جهانى دوم كشورهاى اروپاى شرقى نيز به روسيه ملحق شدند و سپس چين به آن پيوست و نيز فرضيه دموكراتيك در بين جمعيتى قريب به نصف سكنه روى زمين بى كلاه ماند و تقريبا يكسال قبل بود كه ممالك كمونيستى اعلام كردند. كه رهبر فقيد شوروى (استالين ) در طول مدت حكومتش يعنى سى سال بعد از حكومت لنين نظام اشتراكى را به نظام فردى و استبدادى منحرف كرد و حتى در همين روزها هم وضع چنين است كه اگر طايفه اى شيفته آن مى شود و طايفه اى ديگر از آن بر مى گردند و اگر جمعى به آن ايمان مى آورند جمعى ديگر مرتد مى شوند و اين نظام همچنان رو به گستردگى مى رود تاريخ از اين قبيل نمونه ها زياد دارد قرآن كريم هم به اين حقيقت اشاره نموده مى فرمايد: (قد خلت من قبلكم سنن فسيروا فى الارض فانظروا كيف كان عاقبه المكذبين ) و مى فهماند كه هر سنتى و نظامى كه با تكذيب آيات خدا همراه بوده به عاقبتى پسنديده منتهى نشده است.

صرف عدم انطباق يك سنت با وضع حاضر انسانهادليل بر بطلان و فساد آن سنّت نيست

پس صرف اينكه سنتى از سنت ها با وضع حاضر انسانها انطباق ندارد دليل بر بطلان آن سنت و فساد آن نظام نيست بلكه آن سنت نيز مانند همه سنت هاى طبيعى كه در عالم جريان دارد پاى گير شدنش به دنبال فعل و انفعالها و كشمكش ها با عوامل مختلفى است كه سد راهش مى شوند.

اسلام هم از ديدگاه يك سنت طبيعى و اجتماعى مانند ساير سنت ها است و مستثناى از اين قانون كلى نيست وضع آن نيز مانند وضع ساير سنت ها است كه اگر بخواهد پاى گير شود عوامل و شرايطى دارد همچنانكه پاى گير نشدنش نيز عوامل و شرايطى دارد و اوضاع امروز اسلام (با اينكه در دل بيش از چهار صدميليون نفر از افراد بشر براى خود جا باز كرده ) ضعيف تر از وضعى كه در زمان نوح و ابراهيم و محمد (صلى اللّه عليه و آله ) داشت نمى باشد در روزگار اين بزرگواران اسلام و دعوتش قائم به شخص واحد بود و دعوتشان در جوى آغاز شد كه فساد همه جا را فرا گرفته و در همه دلها ريشه دوانده بود و اين ريشه ها حتى يك روز هم نخشكيده و تا به امروز جوانه زده و باقى مانده است.

و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) وقتى قيام به دعوت نمود كه به غير از يك مرد و يك زن پيرو نداشت ولى بتدريج يكى يكى به پيروانش افزوده شد با اينكه آن روز روزگار عسرت بود ليكن نصرت خدا ياريشان كرد و توانستند اجتماعى صالح تشكيل دهند اجتماعى كه صلاح و تقوا بر افراد آن غلبه داشت و تا آن جناب زنده بود صلاح اجتماعيشان نيز محفوظ بود تا آنكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از دنيا رفت فتنه ها كار اسلام را بدانجا كه خواست كشانيد.

و همين نمونه اندك از نظام اجتماعى اسلام با اينكه عمرى كوتاه داشت (و مى توان گفت از اول تا به آخرش سيزده سال بيشتر طول نكشيد) و با اينكه عرصه حكومتش بسيار تنگ بود (و تنها قسمت غربى و جنوبى شبه جزيره عربستان را شامل مى شد) ديرى نپائيد (يعنى در مدت كمتر از نيم قرن ) بر مشارق و مغارب عالم سيطره يافت و تحولى جوهرى و ريشه دار در تاريخ بشريت پديد آورد تحولى كه آثار شگرفش تا به امروز باقى است و از اين به بعد نيز باقى خواهد ماند.

جامعه شناسان و روانكاوان در تاريخ نظرى نمى توانند از اين اعتراف خود دارى كنند كه منشاء (البته نه منشاء دور بلكه منشاء خيلى نزديك ) تحول عصر حاضر و عامل تمام تاءثير آن همانا ظهور سنت اسلام و طلوع خورشيد آن در جهان بود و بيشتر دانشمندان اروپا پيرامون تاءثيرى كه تمدن اسلام در تمدن غرب داشت بط ور كافى و لازم بحث كرده اند و به آن اعتراف نموده اند مگر عده اى كه يا دچار تعصب بوده اند و يا علل سياسى به اين حق كشى وادارشان ساخته و گرنه چگونه ممكن است كه دانشمندى خبير و بينا با نظر انصاف به مساله نظر كند _ و آنگاه نهضت و حركت تمدن عصر جديد را نهضتى از جانب مسيحيت دانسته و بگويد: قائد و پرچمدار اين جنبش پيشرفته حضرت مسيح (عليه السلام ) بوده است ؟ با اينكه مسيح (عليه السلام ) در كلماتش تصريح كرده به اينكه كارى به كار ماديات و به جنبه جسمى بشر ندارد و در كار دولت و سياست مداخله نمى كند و تمام كوشش و همش اصلاح جان بشر است به خلاف اسلام كه بشر را به اجتماع و تاءليف مى خواند و در تمام شؤ ون فردى و اجتماعى بشر مداخله مى كند بدون اينكه شاءنى از آن شؤ ون را است ثنا كرده باشد و آيا اگر دانشمندى به خود اجازه چنين بى انصافى را بدهد جز اينكه بگوئيم در صدد خاموش كردن نور اسلام است محل ديگرى دارد؟ (هر چند كه خدا نور خود را تمام مى كند چه دشمنان بخواهند و چه نخواهند) و آيا جز اين است كه به انگيزه بغى و دشمنى مى خواهد با اين حق كشى خود اثر دين اسلام را از دلها بزدايد و آنرا به عنوان يك مليت و نژاد كه جز انشعاب نسلى از نسلهاى ديگر اثرى ندارد معرفى كند؟.

اسلام صلاحيت خود را براى هدايت مجتمع انسانى به سوى سعادت ثابت كرده است

و كوتاه سخن اينكه : اسلام صلاحيت خود را براى هدايت مردم بسوى سعادتشان و پاكى حياتشان ثابت كرده و با اين حال چگونه ممكن است كسى آن را يك فرضيه غير قابل انطباق بر زندگى بشر بداند و بپندارد كه چنين فرضيه اى حتى اميد نمى رود روزى زمام امر دنيا را به عهده بگيرد (با اينكه هدف اسلام چيزى به جز سعادت حقيقى انسان نيست ).

و با اينكه در سابق در تفسير آيه : (كان النّاس امه واحده ) گذشت كه بحث عميق در احوال موجودات عالم به اينجا منجر مى شود كه بزودى نوع بشر هم به هدف نهائيش (كه همان ظهور و غلبه كامل اسلام است ) خواهد رسيد يعنى روزى خواهد آمد كه اسلام زمام امور جامعه انسانى را در هر جا كه مجتمعى از انسان باشد بدست خواهد گرفت و گفتيم كه خداى عزوجل هم طبق اين نظريه و رهنمود عقل وعده اى داده و در كتاب عزيزش فرموده : (فسوف ياتى اللّه بقوم يحبهم و يحبونه اذله على المؤمنين اعزه على الكافرين و يجاهدون فى سبيل اللّه و لا يخافون فى اللّه لومه لائم ).

(و شكر خداى را كه در عصر ما چنين مردمى را آورد و ديديم كه در راه دوستى خدا بر سر شهادت در ميدان جنگ از يكديگر پيشى مى گيرند و كار اينان به جائى رسيده است كه وقتى فرماندهى بخواهد يكى از آنان را به خاطر رعايت نكردن ضوابط گوشمالى دهد بدترين گوشمالى اين است كه از فيض شهادت محرومش كند و اجازه رفتن به جبهه مقدم را به او ندهد (مترجم ) ).

و نيز فرموده : (وعد اللّه الّذين آمنوا و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الّذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبدوننى لايشركون بى شيئا).

(و آياتى ديگر كه اين معنا را افاده مى كند).

شعار اسلام (پيروى از حق ) و شعار تمدن عربى (پيروى از اكثريت ) مىباشد

البته در اين ميان جهت ديگرى نيز هست كه دانشمندان در بحث هاى خود از آن غفلت ورزيده اند كه آن عبارت است از اينكه تنها شعار اجتماع اسلامى پيروى از حق است (هم در اعتقاد و هم در عمل ) ولى جوامع به اصطلاح متمدن حاضر شعارشان پير وى از خواست اكثريت است. (چه آن خواست حق باشد و چه باطل ) و اختلاف اين دو شعار باعث اختلاف هدف جامعه اى است كه با اين دو شعار تشكيل مى شود و هدف اجتماع اسلامى سعادت حقيقى انسان است يعنى آنچه كه عقل سليم آن را سعادت مى داند و يا به عبارت ديگر هدفش اين است كه همه ابعاد انسان را تعديل كند و عدالت را در تمامى قواى او رعايت نمايد يعنى هم مشتهيات و خواسته هاى جسم او را به مقدارى كه از معرفت خدايش باز ندارد به او بدهد و هم جنبه معنويتش را اشباع كند و بلكه خواسته هاى ماديش را وسيله و مقدمه اى براى رسيدنش به معرفه اللّه قرار دهد و اين بالاترين سعادت و بزرگترين آرامش است كه تمامى قواى او به سعادت (مخصوصى كه دارند) مى رسند (هر چند كه امروز خود ما مسلمانان هم نمى توانيم سعادت مورد نظر اسلام را آنطور كه بايد درك كنيم براى اينكه تربيت اسلامى تربيت صددرصد اسلامى نبوده است ).

و به همين جهت اسلام قوانين خود را بر اساس مراعات جانب عقل وضع نمود چون جبلت و فطرت عقل بر پيروى حق است و نيز از هر چيز كه مايه فساد عقل است به شديدترين وجه جلوگيرى نموده و ضمانت اجراى تمامى احكامش را به عهده اجتماع گذاشت (چه احكام مربوط به عقايد را و چه احكام مربوط به اخلاق و اعمال را) علاوه بر اينكه حكومت و مقام ولايت اسلامى را نيز ماءمور كرد تا سياسات و حدود و امثال آن را با كمال مراقبت و تحفظ اجرا كند.

و معلوم است كه چنين نظامى موافق طبع عموم مردم امروز نيست فرورفتگى بشر در شهوات و هوا و هوسها و آرزوهائى كه در دو طبقه مرفه و فقير مى بينيم هرگز نمى گذارد بشر چنين نظامى را بپذيرد بشرى كه بدست خود آزادى خود را در كام گيرى و خوشگذرانى و سبعيت و درندگى سلب مى كند چنين نظامى آنگاه موافق طبع عموم مردم مى شود كه در نشر دعوت و گسترش ‍ تربيت اسلامى شديدا مجاهدت شود همانطور كه وقتى مى خواهد به اهداف بلند ديگر برسد مساله را سرسرى نگرفته و تصميم را قطعى مى كند و تخصص كافى به دست مى آورد و بطور دائم در حفظ آن مى كوشد.

و اما هدف تمدن حاضر عبارت است از كام گيريهاى مادى و پر واضح است كه لازمه دنبال كردن اين هدف اين است كه زندگى بشر مادى و احساسى شود يعنى تنها پيرو چيزى باشد كه طبع او متمايل بدان باشد چه اينكه عقل آن را موافق با حق بداند و چه نداند و تنها در مواردى از عقل پيروى كند كه مخالف با غرض و هدفش نباشد.

و به همين جهت است كه مى بينيم تمدن عصر حاضر قوانين خود را مطابق هوا و هوس اكثريت افراد وضع و اجرا مى كند و در نتيجه از ميان قوانينى كه مربوط به معارف اعتقادى و اخلاق و اعمال وضع مى كند تنها قوانين مربوط به اعمال ضامن اجرا دارد و اما آن دو دسته ديگر هيچ ضامن اجرائى ندارد و مردم در مورد اخلاق و عقايدشان آزاد خواهند بود و اگر آن دو دسته قوانين را پيروى نكنند كسى نيست كه مورد مواخذه اش قرار دهد مگر آنكه آزادى در يكى از موارد اخلاق و عقايد مزاحم قانون باشد كه در اين صورت فقط از آن آزادى جلوگيرى مى شود.

و لازمه اين آزادى اين است كه مردم در چنين جامعه اى به آنچه موافق طبعشان باشد عادت كنند نظير شهوات رذيله و خشمهاى غير مجاز و نتيجه اين اعتياد هم اين است كه كم كم هر يك از خوب و بد جاى خود را به ديگرى بدهد يعنى بسيارى از بديها كه دين خدا آن را زشت مى داند در نظر مردم خوب و بسيارى از خوبيهاى واقعى در نظر آنان زشت شود و مردم در به بازى گرفتن فضائل اخلاقى و معارف عالى عقيدتى آزاد باشند و اگر كسى به ايشان اعتراض كند در پاسخ آزادى قانونى را به رخ بكشند.

لازمه سخن مذكور اين است كه تحولى در طرز فكر نيز پيدا شود يعنى فكر هم از مجراى عقلى خارج شده و در مجراى احساس و عاطفه بيفتد

و در نتيجه بسيارى از كارهائى كه از نظر عقل فسق و فجور است از نظر ميلها و احساسات تقوا و جوانمردى و خوش اخلاقى و خوشروئى شمرده شود نظير بسيارى از روابطى كه بين جوانان اروپا و بين مردان و زنان آنجا برقرار است كه زنان شوهردار با مردان اجنبى و دختران باكره با جوانان و زنان بى شوهر با سگها و مردان با اولاد خويش و اقوامشان و نيز روابطى كه مردان اروپا با محارم خود يعنى خواهر و مادر دارند و نيز نظير صحنه هائى كه اروپائيان در شب نشينى ها و مجالس رقص برپا مى كنند و فجايع ديگرى كه زبان هر انسان مؤ دب به آداب دينى از ذكر آن شرم مى دارد.

و چه بسا كه خوى و عادات دينى در نظر آنان عجيب و غريب و مضحك بيايد و به عكس آنچه در طريق دينى معمول نيست به نظرشان امرى عادى باشد همه اينها به خاطر اختلافى است كه در نوع تفكر و ادراك وجود دارد (نوع تفكر دينى و نوع تفكر مادى ).

تسليم اكثر مردم در برابر لذائذ مادى موجب دورى آنها از حق و پذيرش سنت هاى احساسى است

و در سنت هاى احساسى كه صاحبان تفكر مادى براى خود باب مى كنند (همان طور كه گفتيم ) عقل و نيروى تعقل دخالتى ندارد مگر به مقدارى كه راه زندگى را براى كامروائى و لذت بردن هموار كند پس در سنت هاى احساسى تنها هدف نهائى كه هيچ چيز ديگرى نمى تواند معارض آن باشد همان لذت بردن است و بس و تنها چيزى كه مى تواند جلو شهوترانى و لذت بردن را بگيرد لذت ديگران است. پس در اين گونه نظامها هر چيزى را كه انسان بخواهد قانونى است هر چند انتحار و دوئل و امثال آن باشد مگر آنكه خواست يك فرد مزاحم با خواست جامعه باشد كه در آن صورت ديگر قانونى نيست.

و اگر خواننده محترم به دقت اختلاف نامبرده را مورد نظر قرار بدهد آن وقت كاملا متوجه مى شود كه چرا نظام اجتماعى غربى با مذاق بشر سازگارتر از نظام اجتماعى دينى است چيزى كه هست اين را هم بايد متوجه باشد كه اين سازگارتر بودن مخصوص نظام اجتماعى غربى نيست و مردم تنها آن را بر سنت هاى دينى ترجيح نمى دهند بلكه همه سنت هاى غير دينى داير در دنيا همين طور است و از قديم الايام نيز همين طورى بوده حتى مردم سنت هاى بدوى و صحرانشينى را هم مانند سنت هاى غربى بر سنت هاى دينى ترجيح مى دادند براى اين كه دين صحيح همواره به سوى حق دعوت مى كرده و اولين پيشنهادش به بشر اين بوده كه در برابر حق خاضع باشند و بدويها از قديم ترين اعصار در برابر بت و لذائذ مادى خضوع داشتند.

و اگر خواننده حق اين تاءمل و دقت را ادا كند آن وقت خواهد ديد كه تمدن عصر حاضر نيز معجونى است مركب از سنت هاى بت پرستى قديم با اين تفاوت كه بت پرست قديم جنبه فردى داشت و در عصر حاضر به شكل اجتماعى در آمده و از مرحله سادگى به مرحله پيچيدگى فنى در آمده است.

و اينكه گفتيم اساس نظام دين اسلام پيروى از حق است نه موافقت طبع روشن ترين و واضحترين بيان بيانات قرآن كريم است كه اينك چند آيه از آن بيانات از نظر خواننده مى گذرد.

(هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ): (و اللّه يقضى بالحق ) و درباره مؤمنين فرموده : (و تواصوا بالحق ): (لقد جئناكم بالحق و لكن اكثركم للحق كارهون ) در اين آيه ملاحظه مى فرمائيد اين اعتراف كه حق موافق ميل بيشتر مردم نيست و در جاى ديگر مساله پيروى از خواست اكثريت را رد نموده و فرمود: پيروى از خواست اكثريت سر از فساد در مى آورد و آن اين آيه است كه : (بل جاءهم بالحق و اكثرهم للحق كارهون و لو اتبع الحق اهواءهم لفسدت السموات و الارض و من فيهن بل اتيناهم بذكرهم فهم عن ذكرهم معرضون ) و جريان حوادث هم مضمون اين آيه را تصديق كرد و ديديم كه چگونه فساد ماديگرى روز بروز بيشتر و روى هم انباشته تر شد و در جاى ديگر فرموده : (فما ذا بعد الحق الا الضلال فانى تصرفون ).

و آيات قرآنى در اين معنا و قريب به اين معنا بسيار زياد است و اگر بخواهى به بيش از آنچه ما آورديم آشنا شويد مى توانيد سوره يونس را مطالعه كنيد كه بيش از بيست و چند بار كلمه حق در آن تكرار شده است.

پيروى از اكثريت در نظام طبيعت باعث بطلان حكم عقل به وجوب پيروى از حق نمى شود

و اما اينكه براى اعتبار بخشيدن به خواست اكثريت گفتند: (پيروى اكثر در عالم طبيعت هم جارى است )، درست است و نمى توان ترديد كرد كه طبيعت در آثارش تابع اكثر است و ليكن اين باعث نمى شود كه حكم عقل (وجوب پيروى از حق ) باطل شود و يا با آن معارضه كند چون طبيعت خودش يكى از مصاديق حق است آنگاه چگونه ممكن است حق خودش را باطل كند و يا به معارضه با آن برخيزد.

توضيح اين مطلب نياز به بيان چند مطلب دارد: اول اينكه : موجودات و حوادث خارجى، كه ريشه و پايه اصول عقايد انسان در دو مرحله (علم ) و (عمل ) هستند در پديد آمدن و اقسام تحولاتش تابع نظام عليت و معلوليت است كه نظامى است دائمى و ثابت و نظامى است كه به شهادت تمامى دانشمندان و متخصصين در هر رشته از رشته هاى علوم و نيز به شهادت قرآن كريم به بيانى كه در بحث (اعجاز قرآن ) در جلد اول عربى اين كتاب گذشت استثنا نمى پذيرد.

پس جريان آنچه در عالم خارج جارى است از دوام و ثبات تخلف ندارد حتى مساله اكثريت هم كه در عالم طبيعت است در اكثريتش ‍ طبق قاعده است و دائمى و ثابت مى باشد مثلا اگر آتش در اكثر موارد گرمى و حرارت مى بخشد و نود در صد اين اثر را از خود بروز مى دهد همين نود در صدش دائمى و ثابت است و همچنين هر چيزى كه داراى اثر است و اين خود مصداقى از كلى حق است.

دوم اينكه : انسان به حسب فطرت تابع هر چيزى است كه به نحوى آن را داراى واقعيت و خارجيت مى داند پس خود انسان هم كه به حسب فطرت تابع حق است خودش نيز مصداقى از حق است و حتى آن كسى هم كه وجود علم قطعى را منكر است و مى گويد هيچ علم قطعى اى در عالم نداريم. (هر چند كه همين گفتارش گفته او را رد مى كند چرا كه اگر اين جمله _ كه هيچ علم قطعى اى در عالم وجود ندارد - قطعى نباشد پس مردود و غير قابل اعتماد است چون قطعى نيست و اگر قطعى باشد پس ‍ صاحب اين گفتار يك علم قطعى را پذيرفته است. (مترجم ) ) وقتى از شخصى قاطع، سخنى قاطع مى شنود با خضوع هر چه بيشتر آن را مى پذيرد.

سوم اينكه : حق _ همانطور كه توجه فرموديد _ امرى است كه خارجيت و واقعيت داشته باشد امرى است كه انسان در مرحله اعتقاد خاضعش شود و در مرحله عمل از آن پيروى كند و اما نظر انسان و ادراكش وسيله و عينكى است براى ديدن واقعيت هاى خارجى و نسبت به واقعيت ها نظير نسبتى است كه آينه با مرئى و صورت منعكس در آن دارد.

حق و حق بودن ملازمه اى با راءى اكثريت ندارد

حال كه اين چند نكته روشن گرديد معلوم شد كه حق بودن صفت موجود خارج است وقتى چيزى را مى گوييم حق است كه در طبيعت وقوعش در خارج اكثرى و يا دائمى باشد كه بازگشت اكثريتش هم به بيانى كه گذشت به همان دوام و ثبات است پس حق بودن هر چيزى بدين اعتبار است نه به اعتبار اينكه من به آن علم دارم و يا دركش مى كنم به عبارتى ديگر حق بودن صفت آن امرى است كه معلوم به علم ما است نه صفت علم ما پس اگر راى و علم اكثريت افراد و اعتقادشان به فلان امر تعلق بگيرد نمى توان گفت اين راى حق است و حق دائمى است بايد ديد اين راى اكثريت مطابق با واقعيت خارجى است يا مخالف آن بسا مى شود كه مطابق با واقع است و در نتيجه حق است و بسا مى شود كه به خاطر مخالفتش با واقعيت خارج مصداق باطل مى شود و وقتى باطل شد ديگر جا ندارد كه انسان در برابر آن خاضع شود و يا اگر خيال مى كرده واقعيت دارد و در برابرش ‍ خاضع مى شده بعد از آن هم كه فهميد باطل است باز دست از خضوع قبليش برندارد.

مثلا وقتى شما خواننده عزيز يقين به امرى پيدا كنيد بعدا تمام مردم در آن عقيده با تو مخالفت كنند تو به خاطر مخالفت همه مردم دست از خضوع خود در برابر آن تشخيص كه داشتى برنمى دارى و طبيعتا خاضع تشخيص مردم نمى شوى و به فرضى هم كه به ظاهر پيروى از آنان كنى اين پيرويت از رو در بايستى و يا ترس و يا عاملى ديگر است، نه اينكه تشخيص آنان را حق و واجب الاتباع بدانى و بهترين بيان در اينكه صرف اكثريت دليل بر حقيت وجوب اتباع نيست، بيان خداى تعالى است كه مى فرمايد: (بل جاءهم بالحق و اكثرهم للحق كارهون )، و اگر آنچه اكثريت مى فهمد حق بود، ديگر ممكن نبود كه اكثريت نسبت به حق كراهت داشته باشند و به معارضه با آن برخيزند.

و با اين بيان فساد آن گفتار روشن گرديد كه گفتند بناى نظام اجتماع بر خواست اكثريت طبق سنت طبيعت است، براى اينكه خواست و راى جايش ذهن است و سنت تاءثير اكثر جايش خارج است كه علم و اراده و راى به آن تعلق مى گيرد و انسانها هم كه گفتيد در اراده و حركاتشان تابع اكثريت در طبيعتند تابع آن اكثرند كه در خارج واقع مى شود نه تابع آنچه كه اكثر به آن معتقدند و خلاصه كلام اينكه هر انسانى اعمال و افعال خود را طورى انجام مى دهد كه اكثرا صالح و صحيح از آب درآيد نه اينكه اكثر مردم آن را صحيح بدانند قرآن كريم هم زير بناى احكام خود را همين مبنى قرار داده و در اين باره فرموده :

(ما يريد اللّه ليجعل عليكم من حرج و لكن يريد ليطهركم و ليتم نعمته عليكم لعلكم تشكرون ).

و نيز فرموده : (كتب عليكم الصيام كما كتب على الّذين من قبلكم لعلكم تتقون ). و آياتى ديگر كه در آن ملاك حكم ذكر شده با اينكه مى دانيم آن ملاك صددرصد واقع نمى شود بلكه وقوعش غالبى و اكثرى است.

تمدن غرب و و پيشرفت صنعتى آن از نظر اسلام سعادت محسوب نمى شود

و اما اينكه گفتند: (تمدن غرب براى غربيها، هم سعادت مجتمع را آورد و هم سعادت افراد را به اين معنا كه تك تك افراد را از رذائلى كه خوشايند مجتمع نيست مهذب و پاك كرد)، گفتارى است نادرست و در آن مغالطه و خلط شده است به اين معنا كه گمان كرده اند پيشرفت يك جامعه در علم و صنعت و ترقى اش در استفاده از منابع طبيعى عالم و همچنين تفوق و برترى طلبى اش بر ساير جوامع سعادت آن جامعه است (هر چند كه منابع طبيعى نامبرده حق ملل ضعيف باشد و ملت مترقى آن را از ضعيف غصب كرده باشند و براى غصب كردنش سلب آزادى و استقلال از او نموده باشند (مترجم ) ).

اگر خواننده محترم توجه فرموده باشد، مكرر گفتيم كه : اسلام چنين پيشرفتى را سعادت نمى داند (چون اين پيشرفت مايه فلاكت و مظلوميت و بدبختى ساير جوامع است و حتى براى خود ملت پيشرفته هم سعادت نيست (مترجم ) ).

بحث عقلى و برهانى نيز نظريه اسلام را در اين زمينه تاءييد مى كند براى اينكه سعادت آدمى تنها به بهتر و بيشتر خوردن و ساير لذائذ مادى نيست بلكه امرى است مؤ لف از سعادت روح و سعادت جسم و يا به عبارت ديگر سعادتش در آن است كه از يك سو از نعمت هاى مادى برخوردار شود و از سوى ديگر جانش با فضائل اخلاقى و معارف حقه الهيه آراسته گردد در اين صورت است كه سعادت دنيا و آخرتش ضمانت مى شود و اما فرو رفتن در لذائذ مادى و بكلى رها كردن سعادت روح چيزى جز بدبختى نمى تواند باشد.

و اما اينكه اين غرب زدگان (كه متاءسفانه بيشتر فضلاى ما همينها هستند) با شيفتگى هر چه تمامتر سخن از صدق و صفا و امانت و خوش اخلاقى و خوبيهاى ديگر غربيها و ملل راقيه داشتند در اين سخن نيز حقيقت امر بر ايشان مشتبه شده است (و به خاطر دورى از معارف دين و ناآشنائى به ديدگاه اسلام فرد نگر و شخص پرست شدند) توضيح اينكه اينان خود را يك انسان مستقل و غير وابسته به موجودات ديگر مى پندارند و هرگز نمى توانند بپذيرند كه آنچنان وابسته و مرتبط به ديگرانند كه به هيچ وجه از خود استقلالى ندارند (با اينكه مطلب همينطور است و هيچ انسانى مستقل از غير خود نيست ) ولى به خاطر داشتن چنين تفكرى درباره زندگى خود غير از جلب منافع به سوى شخص خود و دفع ضرر از شخص خود به هيچ چيز ديگر نمى انديشند و وقتى وضع خود را با وضع يك فرنگى مقايسه مى كنند كه او تا چه اندازه مراقب حق ديگران و خواهان آسايش ديگران است خود را و ملت خود را عقب مانده و آن فرنگى و همه فرنگى ها را مترقى مى بيند و معلوم است كه از اينگونه افراد قضاوتى غير اين انتظار نمى رود.

و اما كسى كه اجتماعى فكر مى كند و همواره شخص خود را نصب العين خود نمى بيند بلكه خود را جزء لاينفك و وابسته به اجتماع مى نگرد و منافع خود را جزئى از منافع اجتماع و خير اجتماع را خير خودش و شر اجتماع را شر خودش و همه حالات و اوصاف اجتماع را حال و وصف خودش مى بيند، چنين انسانى تفكرى ديگر دارد قضاوتش نيز غير قضاوت غرب زدگان ما است، او در ارتباط با غير خود هرگز به افراد جامعه خود نمى پردازد و اهميتى بدان نداده بلكه تنها به كسانى مى پردازد كه از مجتمع خود خارجند.

بيان يك مثال براى درك روشنتر يك مطلب

خواننده محترم مى تواند با دقت در مثالى كه مى آوريم مطلب را روشنتر درك كند: تن انسان مجموعه اى است مركب از اعضا و قوائى چند كه همه به نوعى دست به دست هم داده و وحدتى حقيقى تشكيل داده اند كه ما آنرا انسانيت مى ناميم و اين وحدت حقيقى باعث مى شود كه تك تك آن اعضا و آن قوا در تحت استقلال مجموع استقلال خود را از دست داده و در مجموع مستهلك شوند چشم و گوش و دست و پا و... هر يك عمل خود را انجام بدهد و از عملكرد خود لذت ببرد اما نه بطور استقلال بلكه لذت بردنش در ضمن لذت بردن انسان باشد.

در اين مثال هر يك از اعضا و قواى نام برده، تمام همشان اين است كه از ميان موجودات خارج، به آن موجودى بپردازند كه كل انسان يعنى انسان واحد مى خواهد به آن بپردازد. مثلا دست به كسى احسان مى كند و به او صدقه مى دهد كه انسان خواسته است به او احسان شود و به كسى سيلى مى زند كه انسان خواسته است او را آزار و اذيت كند و اما رفتار اين اعضا و اين قوا با يكديگر در عين اينكه همه در تحت فرمان يك انسانند، كمتر ممكن است رفتارى ظالمانه باشد مثلا دست يك انسان چشم همان انسان را در آورد و يا به صورت او سيلى بزند و...

اين وضع اجزاى يك انسان است كه مى بينم دست به دست هم داده و در اجتماع سير مى كنند و همه به يك سو در حركتند افراد يك جامعه نيز همين حال را دارند يعنى اگر تفكرشان تفكر اجتماعى باشد خير و شر فساد و صلاح تقوا و فجور نيكى كردن و بدى كردن و... يك يك آنها در خير و شر مجتمعشان تاءثير مى گذارد يعنى اگر جامعه صالح شد آنان نيز صالح گشته و اگر فاسد شد فاسد مى گردند اگر جامعه با تقوا شد آنان نيز با تقوا مى شوند و اگر فاجر شد فاجر مى گردند و... براى اينكه وقتى افراد اجتماعى فكر كردند جامعه داراى شخصيتى واحد مى گردد.

قرآن كريم هم در داوريهايش نسبت به امت ها و اقوامى كه تعصب مذهبى و يا قومى وادارشان كرد به اينكه اجتماعى فكر كنند همين شيوه را طى كرده وقتى روى سخن با اين گونه اقوام مثلا با يهود يا عرب و يا امتهائى نظير آن دو دارد حاضرين را به جرم نياكان و گذشتگانشان مؤ اخذه مى كند و مورد عتاب و توبيخ قرار مى دهد با اينكه جرم را حاضرين مرتكب نشده اند و آنها كه مرتكب شده اند قرنها قبل مرده و منقرض گشته اند و اينگونه داورى در بين اقوامى كه اجتماعى تفكر مى كنند داورى صحيحى است و در قرآن كريم از اين قبيل داوريها بسيار است و در آياتى بسيار زياد ديده مى شود كه در اينجا احتياجى به نقل آنها نيست.

بله مقتضاى رعايت انصاف اين است كه از ميان فلان قوم كه مورد عتاب واقع شده اند افرادى كه صالح بوده اند استثنا شوند و حق افراد صالح پايمال نگردد زيرا اگر چه اينگونه افراد در ميان آنگونه اجتماعات زندگى كرده اند و ليكن دلهايشان با آنان نبوده و افكارشان به رنگ افكار فاسد آنان در نيامده و خلاصه فساد و بيمارى جامعه در آنان سرايت نكرده بود و اينگونه افراد انگشت شمار در آنگونه جوامع مثل عضو زايدى بوده اند كه در هيكل آن جامعه روئيده باشند و قرآن كريم همين انصاف را نيز رعايت كرده در آياتى كه اقوامى را مورد عتاب و سرزنش قرار مى دهد افراد صالح و ابرار را استثنا مى كند.

و از آن چه گفته شد روشن گرديد كه در داورى نسبت به جوامع متمدن معيار صلاح و فساد را نبايد افراد آن جامعه قرار داد و نبايد افراد آن جامعه را با افراد جامعه هاى ديگر سنجيد اگر ديديم كه مثلا مردم فلان كشور غربى در بين خود چنين و چنانند رفتارى مؤ دبانه دارند به يكديگر دروغ نمى گويند و مردم فلان كشور شرقى و اسلامى اينطور نيستند نمى توانيم بگوئيم پس بطور كلى جوامع غربى از شرقيها بهترند بلكه بايد شخصيت اجتماعى آنان را و رفتارشان با ساير جوامع را معيار قرار داد بايد ديد فلان جامعه غربى كه خود را متمدن قلمداد كرده اند، رفتارشان با فلان جامعه ضعيف چگونه است و خلاصه بايد شخصيت اجتماعى او را با ساير شخصيت هاى اجتماعى عالم سنجيد.

تمدن يا توحش غربى !

آرى در حكم به اينكه فلان جامعه صالح است يا طالح، ظالم است يا عادل، سعادتمند است يا شقى و... بايد اين روش را پيش گرفت كه متاءسفانه فضلاى غرب زده ما همانطور كه گفتيم از اين معنا غفلت ورزيده اند و در نتيجه دچار خلط و اشتباه شده اند، (و چون ديده اند كه فلان شخص انگليسى در لندن پولى كه در زمين افتاده بود برنداشت و يا فلان عمل صحيح را انجام داد و مردم فلان كشور شرقى اينطور نيستند آنچنان شيفته غربى و منزجر از شرقى شدند كه به طور يك كاسه حكم كردند به اينكه تمدن غرب چنين و چنان است و در مقابل شرقى ها اينطور نيستند و پا را از اين هم فراتر نهاده و گفتند اسلام در اين عصر نمى تواند انسانها را به صلاح لايقشان هدايت كند).

در حالى كه اگر جامعه غرب را يك شخصيت مى گرفتند آن وقت رفتار آن شخصيت را با ساير شخصيت هاى ديگر جهان مى سنجيدند معلوم مى شد كه از تمدن غربى ها به شگفت درمى آيند و يا از توحش آنان !

و به جان خودم سوگند كه اگر تاريخ زندگى اجتماعى غربيها را از روزى كه نهضت اخير آنان آغاز شد مورد مطالعه دقيق قرار مى دادند و رفتارى را كه با ساير امتهاى ضعيف و بينوا كردند مورد بررسى قرار مى دادند. بدون كمترين درنگى حكم به توحش آنان مى كردند و مى فهميدند كه تمام ادعاهائى كه مى كنند و خود را مردمى بشردوست و خيرخواه و فداكار بشر معرفى نموده و وانمود مى كنند كه در راه خدمت به بشريت از جان و مال خود مايه مى گذارند تا به بشر حريت داده ستمديدگان را از ظلم و بردگان را از بردگى و اسيرى نجات بخشند همه اش دروغ و نيرنگ است و جز به بند كشيدن ملل ضعيف هدفى ندارند و تمام همشان اين است كه از هر راه كه بتوانند بر آنها حكومت كنند يك روز از راه قشون كشى و مداخله نظامى روز ديگر از راه استعمار روزى با ادعاى مالكيت نسبت به سرزمين آنان روزى با دعوى قيمومت، روزى به عنوان حفظ منافع مشترك روزى به عنوان كمك در حفظ استقلال آنان روزى تحت عنوان حفظ صلح و جلوگيرى از تجاوزات ديگران روزى به عنوان دفاع از حقوق طبقات محروم و بيچاره روزى... و روزى...

هيچ انسانى كه سلامت فطرتش را از دست نداده هرگز به خود اجازه نمى دهد كه چنين جوامعى را صالح بخواند و يا آن را سعادتمند بپندارد هر چند كه دين نداشته باشد و به حكم وحى و نبوت و بدانچه از نظر دين سعادت شمرده شده آشنا نباشند.

چگونه ممكن است طبيعت انسانيت (كه همه افرادش اعم از اروپائى و آفريقائيش يا آسيائى و امريكائيش و... به طور مساوى مجهز بقوا و اعضائى يكسان مى باشند) رضايت دهد كه يك طايفه بنام متمدن و تافته جدا بافته بر سر ديگران بتازند و ما يملك آنان را تاراج نموده خونشان را مباح و عرض و مالشان را به يغما ببرند و راه به بازى گرفتن همه شؤ ون وجود و حيات آنان را براى اين طايفه هموار سازند تا جائى كه حتى درك و شعور و فرهنگ آنان را دست بيندازند و بلائى بر سر آنان بياورند كه حتى انسانهاى قرون اوليه نيز آن را نچشيده بودند. سند ما در همه اين مطالب تاريخ زندگى اين امت ها و مقايسه آن با جناياتى است كه ملتهاى ضعيف امروز از دست اين به اصطلاح متمدنها مى بينند و از همه جناياتشان شرم آورتر اين جنايات است كه با منطق زورگوئى و افسار گسيختگى جنايات خود را اصلاح ناميده به عنوان (سعادت )! بخورد ملل ضعيف مى دهند.

6_ اجتماع اسلامى به چه چيز تكون يافته و زندگى مى كند؟

شكى نيست در اينكه تشكيل اجتماع (هر نوع كه باشد) مولود هدف و غرضى واحد است كه مشترك بين همه افراد آن اجتماع مى باشد و اين هدف مشترك در حقيقت به منزله روح واحدى است كه در تمام جوانب و اطراف اجتماع دميده شده و نوعى اتحاد به آنها داده است.

البته اين هدف مشترك در غالب و بلكه در نوع اجتماعاتى كه تشكيل مى شود يك هدف مادى و مربوط به زندگى دنيائى انسانها است. البته زندگى مشترك آنان نه زندگى فرديشان. و جامع همه آن هدفها اين است كه اجتماع از مزاياى بيشترى برخوردار گشته و به زندگى مادى بهترى برسد.

و فرق بين بهره مندى اجتماعى با بهره مندى انفرادى از نظر خاصيت اين است كه انسان اگر مى توانست _ مانند بيشتر جانداران _ بطور انفرادى زندگى كند قهرا در همه لذائذ و در برخوردارى از همه بهره هاى زندگيش مطلق العنان و آزاد بود و هيچ مخالف و معارضى راه را بر او نمى بست و هيچ رقيبى مزاحمش نمى شد بله تنها چيزى كه آزادى او را محدود مى كرد نارسائى قوا و جهازات بدن خود او بود. چون آدمى نمى تواند هر نوع هوائى را استنشاق كند ساختمان ريه او هوائى مخصوص مى خواهد و همچنين او نمى تواند بيرون از اندازه و گنجايش دستگاه گوارشش غذا بخورد. زيرا اين دستگاه براى هضم كردن غذا قدرتى محدود دارد. و همچنين ساير قوا و جهازات او يكديگر را محدود مى كنند. اين وضع انسان است نسبت به خودش.

و اما نسبت به انسانهاى ديگر آنجا كه ما زندگى او را فردى فرض كنيم نه او كارى به كار انسانهاى ديگر دارد و نه انسانهاى ديگر در بهره وريهاى او مزاحم اويند و ميدان عمل را عليه او محدود و تنگ مى كنند. چون بنابر اين فرض هيچ علتى تصور نمى شود كه باعث تضييق ميدان عمل او و محدود كردن فعلى از افعال او و عملى از اعمال او گردد.

و اين بخلاف انسانى است كه در محدود اجتماع زندگى مى كند كه ديگر عرصه زندگى او آن گستردگى اى كه در فرض بالا بود را ندارد. و او در ظرف اجتماع نمى تواند در اراده كردن و در اعمال خود مطلق العنان باشد، زيرا آزادى او مزاحم آزادى ديگران است. و معلوم است كه وقتى پاى مزاحمت و معارضه به ميان آيد، زندگى خود او و زندگى همه افراد اجتماع تباه مى شود و ما اين معنا را در مباحث نبوت كه قبلا گذشت با كامل ترين وجه شرح داديم.

تنها علتى كه باعث شد بشر از روز نخست تن به حكومت قانون داده و خود را محكوم به حكم قانون جارى در مجتمع بداند، همانا مساله تزاحم و خطر تباهى نوع بشر بوده است. چيزى كه هست در جامعه هاى وحشى اينطور نبوده كه عقلا نشسته باشند و با فكر و انديشه به نيازمندى خود به قانون پى برده باشند و سپس براى خود قوانينى جعل كرده باشند بلكه آداب و رسومى كه داشتند باعث مى شده درگيريها و مشاجراتى در آنان پيدا شود و قهرا همه ناگزير مى شدند كه امورى را رعايت كنند تا بدينوسيله جامعه خويش را از خطر انقراض حفظ كنند و چون پيدايش آن امور همانطور كه گفتيم بر اساس فكر و انديشه نبوده، اساسى مستحكم نداشته و در نتيجه همواره دستخوش نقض و ابطال بوده است.

چند روزى مردم آن امور را رعايت مى كردند، بعد مى ديدند رعايت آن دردى از آنان دوا نكرد، ناگزير آن را رها نموده امور ديگرى را جايگزين آن مى ساختند.

اما در جامعه هاى متمدن، اگر قوانينى تدوين مى شده بر اساسى استوار جعل مى شده البته هر قدر آن مجتمع از تمدن بيشترى برخوردار بودند قوانين آن نيز محكمتر بوده و با آن قوانين بهتر مى توانستند تضادهائى كه در اراده و اعمال افراد پديد مى آيد تعديل و برطرف سازند و براى خواست تك تك افراد چارچوبى و قيودى مقرر بسازند اين مجتمعات بعد از تقنين قانون قدرت و نيروى اجتماع را در يك نقطه - بنام مثلا دربار _ تمركز داده آن مقام را ضامن اجراى قانون قرار مى دادند تا بر طبق آنچه كه قانون مى گويد حكومت كند.

 

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved