سوره آل عمران، آيات 149 تا 155

 149- يا ايّها الّذين امنوا ان تطيعوا الّذين كفروا يردّوكم على اعقابكم فتنقلبوا خاسرين

 150- بل اللّه مولئكم و هو خير النّاصرين

 151- سنلقى فى قلوب الّذين كفروا الرّعب بما اشركوا باللّه ما لم ينزل به سلطانا و ماوئهم النار و بئس مثوى الظّالمين

 152- و لقد صدقكم اللّه وعده اذ تحسّونهم باذنه حتّى اذا فشلتم و تنازعتم فى الامر و عصيتم من بعد ما ارئكم ما تحبّون منكم من يريد الدنيا و منكم من يريد الاخرة ثمّ صرفكم عنهم ليبتليكم و لقد عفاعنكم و اللّه ذوفضل على المؤمنين

 153-اذ تصعدون ولا تلون على احد و الرّسول يدعوكم فى اخرئكم فاثابكم غمّابغمّ لكيلا تحزنوا على ما فاتكم و لا ما اصابكم و اللّه خبير بما تعملون

 154- ثمّ انزل عليكم من بعد الغم امنة نعاسا يغشى طائعة منكم و طائفة قد اهمّتهم انفسهم يظنّون باللّه غير الحقّ ظنّ الجهليّه يقولون هل لنا من الامر من شى ء قل انّ الامر كلّه للّه يخفون فى انفسهم مالا يبدون لك يقولون لو كان لنا من الامر شى ء ما قتلنا هيهنا قل لو كنتم فى بيوتكم لبرز الّذين كتب عليهم القتل الى مضاجعهم و ليبتلى اللّه ما فى صدوركم و ليمحص ما فى قلوبكم و اللّه عليم بذات الصّدور

 155- انّ الّذين تولّوا منكم يوم التقى الجمعان انّما استزلّهم الشّيطان ببعض ما كسبوا و لقد عفا اللّه عنهم انّ اللّه غفور حليم

ترجمه آيات

اى اهل ايمان اگر از كافران پيروى كنيد شما را باز از دين اسلام به كفر بر مى گردانند آنگاه شما هم از زيان كاران خواهيد گشت (149)

(اى مسلمين ) از كافران يارى مجوئيد كه خدا يار شما است و او از بهترين يارى كنندگان است (150)

دل كافران را بيم ناك و هراسان كنيم زيرا كه چيزى را براى خدا شريك قرار دادند كه اصلا بر آن حقيقتى و دليلى نبود و منزل گاه آنها آتش دوزخ است و سراى ستمكاران بسيار بد منزلگاهى است (151)

و به حقيقت، راستى و صدق وعده خدا را (كه شما را بر دشمنان غالب مى گرداند) آن گاه دريافتيد كه غلبه كرديد و به فرمان خدا كافران را به خاك هلاكت افكنديد و هميشه بر دشمن غالب بوديد تا وقتى كه در كار جنگ احد سستى كرده و اختلاف انگيختيد (برخى در سنگرى كه پيغمبر دستور داد ايستاده و گروهى از پى غنيمت رفتيد) و نافرمانى حكم پيغمبر نموديد پس از آنكه هر چه آرزوى شما بود (از فتح و غلبه بر كفار و غنيمت بردن ) به آن رسيديد منتها برخى براى دنيا و برخى براى آخرت مى كوشيديد و سپس اين عمل شما را از پيشرفت و غلبه بازداشت تا شما را بيازمايد، و خدا از تقصير شما (كه نافرمانى از پيغمبر خود كرديد) در گذشت كه خدا را با اهل ايمان عنايت و رحمت است (152)

به ياد آريد هنگامى كه روى به هزيمت و شكست گذاشته و چنان وحشت زده مى گريختيد كه توجه به احدى نداشتيد تا آنجا كه پيغمبر هم كه شما را به يارى ديگران در صف كارزار مى خواند توجه نكرديد تا به پاداش اين بى ثباتى، غمى بر غم شما افزود، تا از اين پس براى از دست رفتن يا به دست آوردن چيزى اندوهناك نشويد، و خدا به هر چه كنيد (و هر چه انديشيد) آگاه خواهد بود (153)

پس از آن غم و انديشه، خداوند شما را ايمنى بخشيد كه خواب آسايش گروهى از شما را فرا گرفت و گروهى كه وعده نصرت خدا را از روى جهل و نادانى راست نمى پنداشتند هنوز در غم جان خود بودند و از روى انكار مى گفتند آيا ممكن است ما را قدرت و فرمانى بدست آيد؟ بگو اى پيغمبر تنها خدا است كه بر عالم هستى فرمانروا است (منافقان سست ايمان كه از ترس مؤمنان ) خيالات باطل خود را با تو اظهار نمى دارند، با خود مى گويند اگر كار ما به وحى خدا و آئين حق بود شكست نمى خورديم و گروهى در اين جا كشته نمى شديم، بگو اى پيغمبر اگر در خانه هاى خود هم بوديد باز آن كه سرنوشت آنها در قضاى الهى كشته شدن است از خانه به قتلگاه به پاى خود البته بيرون مى آمدند تا خدا آنچه در سينه پنهان دارند بيازمايد و هر چه در دل دارند پاك و خالص گرداند و خدا از راز درونها آگاه است (154)

همانا آنان كه از شما در جنگ احد به جنگ پشت كردند و منهزم شدند شيطان آنها را به سبب نافرمانى و بدكرداريشان به لغزش ‍ افكند و خدا از آنها درگذشت كه خدا آمرزنده و بردبار است (155)

بيان آيات

اين آيات تتمه آياتى است كه درباره جنگ احد نازل شده، و در آن مؤمنين تشويق و ترغيب شده اند به اينكه جز پروردگار خود، كسى را اطاعت نكنند، چون مولايشان و ناصرشان او است و خود مؤمنين را شاهد مى گيرد بر اينكه هر چه وعده داده به وعده اش وفا كرده، و تذكر مى دهد كه فرارى شدن مؤمنين و يارى رسول نكردنشان در جنگ احد تنها از ناحيه خودشان بود، اين خودشان بودند كه از دستور رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نسبت به نگهبانى از آن دره سرباز زدند، و تازه خداى تعالى از جرمشان گذشت، چون او غفور و حليم است.

 

يا ايها الّذين آمنوا ان تطيعوا الّذين كفروا... و هو خير الناصرين

بعيد نيست كه از سياق آيات استفاده شود كه گويا كفار بعد از داستان جنگ احد و در روزهائى كه اين آيات نازل مى شده يكى يكى مؤمنين را مى ديدند، و اين مطلب را به عنوان خيرخواهى به آنان القا مى كردند كه مثلا جنگ با كفار قريش در احد اشتباه بوده، و از اين به بعد بطور كلى اين كار صلاح نيست، و كوتاه سخن اينكه مؤمنين چيرهائى مى گفتند كه در آينده حاضر به قتال نشوند، و نيز مطالبى در ميان مى آورده اند كه باعث نزاع و تفرقه و تشتت كلمه و اختلاف بين آنان شود. و چه بسا كه جمله آخر اين آيات كه مى فرمايد: (الّذين قال لهم النّاس ان النّاس قد جمعوا لكم فاخشوهم... ذلكم الشيطان يخوف اولياءه فلا تخافوهم و خافون ان كنتم مؤمنين ) اين استفاده را تاييد كند.

ليكن چه بسا گفته اند: آيه شريفه به سخن يهود و منافقين اشاره دارد كه در روز جنگ احد گفته بودند: محمد (صلى اللّه عليه و آله ) كشته شد، به سوى عشاير و قوم و قبيله خود برگرديد، ليكن اين سخن قابل اعتنا نيست.

خداى تعالى بعد از آنكه در آيه اول بيان كرد كه اطاعت مسلمانان از كفار و ميل به دوستى آنان، ايشان را به خسران (كه همان برگشتن به كفر قبلى و عقب گرد باشد) مى كشاند. در آيه دوم با آوردن كلمه (بل ) از ولايت داشتن كفار اعراض نموده، فرمود: بلكه اللّه مولاى شما است، و او از بهترين يارى دهندگان است.

مرعوب گشتن دشمنان رسول الله (ص ) از خصائص آن نبى گرامى است

 

سنلقى فى قلوب الّذين كفروا الرعب بما اشركوا باللّه...

اين آيه وعده اى است به مؤمنين و، مايه دل خوشى آن است، به اينكه خداى تعالى بزودى از طريق رعب و وحشتى كه از آنان بر دل كفار مى اندازد ياريشان خواهد كرد و همانطورى كه در روايات شيعه و سنى آمده، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) مساله رعب را يكى از خصايص خود دانسته، از خصايصى كه خداى تعالى در بين همه انبيا (عليهم السلام ) تنها به آن جناب داده و به وسيله آن، او را يارى و دشمنانش را از بين برده است.

و جمله (بما اشركوا...) معنايش اين است كه مشركين به جرم شركى كه ورزيدند دچار اين رعب شدند، شركى كه هيچ برهان خدائى بر آن نداشتند و يكى از چيرهائى كه در قرآن مكرر آمده همين است كه ادعاى شريك داشتن خدا هيچ سلطانى يعنى هيچ دليلى از ناحيه خدا ندارد، البته يكى از شاخه هاى شرك نيز اين است كه كسى بگويد اصلا خدائى نيست، چون چنين كسى هر اثر و تدبيرى را به دهر و ماده مستند مى كند كه اين هم خود شرك است.

و لقد صدقكم اللّه وعده اذ تحسونهم...

كلمه (حس ) - به فتحه حا - به معناى قتل بر وجه استيصال است، كشتنى كه انقراض بياورد.

روايات بر اين مساله اتفاق دارند و تاريخ هم در داستان جنگ احد ضبط كرده است كه لشكر اسلام در آغاز بر لشكر شرك غلبه نموده و همه را تار و مار كردند، به غارت اموالشان نيز پرداختند، تا آنكه تيراندازان ماءمور حفظ دره، كمين گاه خود را رها كردند، و خالد بن وليد با نفرات و افرادش به عبداللّه بن جبير و نفرات باقيمانده او حمله كرده و همه را كشت، و از پشت سر به لشكر اسلام تاختن گرفت و مشركين بعد از فرار دو باره برگشتند و هفتاد نفر از اصحاب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را كشتند و بقيه را به بدترين وجهى فرارى دادند.

پس اينكه فرموده : (و لقد صدقكم اللّه وعده )، مى خواهد صدق وعده اى را كه از پيش داده بود (كه شما اگر تقوا و صبر به خرج دهيد سرانجام غلبه مى كنيد) تثبيت كند، و جمله : (اذ تحسونهم باذنه...) مى تواند ناظر به فتحى باشد كه در آغاز جنگ خداى تعالى نصيب مسلمين كرد، و جمله : (حتى اذا فشلتم و تنازعتم فى الامر و عصيتم من بعد ما اريكم ما تحبون ) ناظر باشد به عملى كه تيراندازان كردند و در بين خود نزاع به وجود آورده يك عده گفتند بايد فرمان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را اطاعت كرد، عده اى ديگر گفتند بايد خود را به همراهان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) برسانيم، تا غنيمتى به چنگ آوريم و اين بگو مگو ايشان را سست نموده و در آخر بيشترشان از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نافرمانى نموده و مراكز خود را خالى كردند، و بنابر اين بناچار بايد كلمه (فشلتم ) را به ضعف راى تفسير كنيم چون تفسير آن به ترس با وضع آن روز تيراندازان تطبيق نمى كند چرا كه ترس آنان را به اين كار وادار نكرد، بلكه طمع به غنيمت بود كه از جاى خود حركتشان داد و اگر فشل را به معناى ترس بگيريم بايد بگوئيم خطاب (فشلتم ) به همه مسلمين بوده و در اين صورت كلمه (ثم ) در جمله : (ثم صرفكم ) تراخى رتبى را مى رساند، نه زمانى را (چون منصرف شدن مسلمانان از دشمن و سرگرم جمع آورى غنيمت شدن آنان از نظر زمان قبل از گرفتار شدن به ترس ‍ بود، نخست آنان از جنگ منصرف شدند، بعدا طمع تيراندازان هم تحريك شده مراكز خود را رها كردند، آن وقت با حمله خالد بن وليد از پشت سر، همه گرفتار ترس گشتند و تراخى رتبى معنايش اين است كه در نقل داستان قسمتى كه مورد عنايت بيشتر است اول ذكر شود، و ساير قسمت ها بعدا و در مورد ما اول مساله حس و سپس داستان ترس و تنازع را آورده و در آخر به اين نكته اشاره مى كند كه مساله صرف و انصراف شما از جنگ و سرگرم غنيمت شدنتان را كه ما پيش آورديم از باب امتحان بود (مترجم ).

كلمه (تنازعتم ) خود دليل بر اين است كه همگى بر مساله فشل و ارتكاب معصيت متفق نبودند، بلكه بعضى اصرار داشته اند به اينكه اطاعت كنند، و بر فرمانبرى خود ثابت قدم باشند و به همين جهت است كه مى بينيم در آيه شريفه جمعيت مسلمانان در صحنه احد را دو دسته كرده مى فرمايد بعضى از شما دنيا را مى خواهد و بعضى آخرت را.

ثم صرفكم عنهم ليبتليكم

يعنى سپس شما را از نبرد با مشركين باز داشت، و اين بعد از پيدا شدن فشل و تنازع و نافرمانى بود، و خلاصه بعد از وقوع اختلاف بين شما وجود داشت و غرض از اين باز دارى اين بود كه شما را امتحان كند و ايمان و صبرتان در راه خدا را بسنجد چرا كه قوى ترين عامل براى امتحانهاى عمومى همانا اختلاف دلها است اينجا است كه بايد بلائى عمومى بيايد تا مؤمن از منافق و مؤمن راسخ الايمان هم از مؤمن متلون و رنگارنگ سست ايمان متمايز گردد و معلوم شود آنكه منافق است كيست و آنكه مؤمن است ايمان قلبيش ‍ در چند درجه از فشار از بين مى رود و با همه اين حرفها خداى تعالى به فضل و كرمش از خطاى آنان صرف نظر كرد، و همه را بخشيد (و لقد عفا عنكم...) مصدر باب افعال (اصعاد) كه فعل مضارع (تصعدون ) از آن گرفته شده، به معناى رفتن به طرف كرانه افق و از نظرها دور شدن است به خلاف كلمه (صعود) كه مصدر ثلاثى مجرد آن است و به معناى بالا رفتن به نقطه اى بلند چون كوه و امثال آن است وقتى گفته مى شود: (فلان اصعد فى جانب البر) معنايش اين است كه فلانى يك طرف بيابان را گرفت و رفت و رفت تا از نظر دور شد و وقتى گفته مى شود: (صعد فى السلم ) معنايش اين است كه پله هاى نردبان را يكى يكى بالا رفت بعضى هم گفته اند بسا مى شود كه اصعاد در مورد صعود و به آن معنا استعمال مى شود.

ظرف (اذ - زمانى كه ) متعلق است به فعل تقديرى و آن امر (اذكروا _ به ياد آريد) است، مى فرمايد: به ياد آريد آن زمانى را كه راه بيابان را پيش گرفتيد، ممكن هم هست متعلق باشد به فعل (صرفكم ) و يا به فعل (ليبتليكم )، بعضى آنطور گفته اند، و بعضى اينطور، و جمله : (و لا تلوون...) از ماده (ل ى ى ) است و كلمه (لى ) به معناى التفات و متمايل شدن به اين سو و آن سو است.

صاحب مجمع مى گويد اين ماده جز در جمله منفى نمى آيد مثلا گفته نمى شود: (لويت على كذا - من به سوى فلان چيز يا فلان طرف متمايل شدم ).

كلمه (اخرى ) در جمله : (و الرسول يدعوكم فى اخريكم ) مقابل اولى است و صدا زدن رسول مسلمانان را آنهم از آخر آنها مى فهماند كه لشكر از پيرامون آن جناب متفرق شده بودند و بدون اينكه توجه به اين سو و آن سو كنند چه اول و چه آخر جمعيتشان راه فرار را پيش گرفته بودند و مى رفتند و رسول از پشت سر صداشان مى زده، ولى آنان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را در بين مشركين رها كرده از ترس كشته شدن راه بيابان را پيش گرفته بودند.

بله جمله : (و سيجزى اللّه الشاكرين )، كه كمى قبل از اين آيه بود و تفسيرش گذشت به ما مى فهماند كه مسلمين تا آخرين نفرشان نگريختند، بلكه كسى در بين آنان بوده كه هيچ تزلزلى در اراده اش رسوخ نكرده، و قدمى جهت فرار برنداشته است، نه در اول شكست و نه بعد از انتشار خبر قتل رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) كه آيه : (افان مات او قتل...) بر آن دلالت مى كرد.

و از جمله : (و لا تلوون على احد و الرسول يدعوكم فى اخريكم ) نيز فهميده مى شود كه خبر كشته شدن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) بعد از شكست و فرار كردن مسلمانان منتشر شده (چون با شنيدن صداى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) معنا نداشته است كه احتمال دهند كه آن جناب كشته شده و يا اين خبر را باور كنند).

 

فاثابكم غما بغم لكيلا تحزنوا على ما فاتكم و لا ما اصابكم...

يعنى سپس خداى تعالى به تلافى و پاداش غمى كه داشتيد (كه چرا غنيمت ها از دستمان رفت ؟ و چرا اين همه كشته داديم )؟ غمى ديگر به شما داد و آن اندوه از اين بود كه چرا به مال دنيا طمع بستيم ؟ و رسول را يارى نكرديم ؟ اين اندوه را به شما داد تا از آن اندوه منصرف شويد، و از اينكه فرمود (اثابكم _ پاداشتان داد) معلوم مى شود غم اولى نعمتى از ناحيه خداى تعالى بوده به دليل اينكه فرمود: اين غم را به شما داديم تا غم مخوريد بر آنچه از دست داده ايد، و بر آنچه بر سرتان آمده، چون خداى تعالى در كتاب مجيدش اين قسم اندوه را مذمت كرده و فرموده : (لكيلا تاسوا على ما فاتكم ).

پس اين غمى كه ايشان را از آن اندوه ناپسند منصرف ساخت نعمت و موهبتى بوده است و عبارت بوده از اندوه ندامت از اعم الى كه كرده اند و حسرتى كه از فوت نصرت ناشى از فشل به ايشان دست داد و در اين صورت غم دوم در جمله : (غما بغم غم ) ناشى از اندوه نامبرده است و حرف (با) در آن بدليه است و معناى عبارت اين است كه خداى تعالى اين پاداش را به شما داد، كه اندوه ناشى از فوت نصرت و ورود مصيبت هايتان را مبدل كرد به اندوه ناشى از ندامت و حسرت از آن فشل و فرار كه مرتكب شديد.

و نيز ممكن است كه جمله :( فاثابكم ) متضمن معناى ابدال باشد كه در نتيجه معنا چنين مى شود: (پس خداى تعالى غم حزن شما را مبدل كرد به غم ندامت و حسرت تا پاداشتان داده باشد) و در اين صورت معناى دو غم بر عكس مى شود، (يعنى غم اول غم ثواب و نعمت و موهبت و غم دوم غم حزن مى شود).

و بنابر هر دو معنا، جمله : (فاثابكم...) فرع قرار گرفته براى جمله : (و لقد عفا عنكم...) و جمله بعديش هم كه مى فرمايد: (ثم انزل عليكم ) به بهترين وجه اتصال و ترتيب دارد، بدين قرار كه خداى تعالى از شما عفو كرد و در نتيجه غمى را به عوض غمى ديگر به شما پاداش داد تا شما را از اندوهى كه برايتان نمى پسندد محفوظ بدارد و در آخر و بعد از دادن غم پسنديده، آرامش و چرتى را هم بر شما نازل فرمود.

البته در اين ميان وجهى ديگر هست كه ظهور سياق در تفريع جمله : (فاثابكم...) بر ما قبل با آن مساعدتر است و آن اين است كه غم عبارت باشد از همان معنائى كه جمله : (اذ تصعدون...) متضمن آن است و مراد از كلمه : (بغم ) نتيجه اى باشد كه از تنازع و نافرمانى تيراندازان حاصل شد يعنى مسلط شدن مشركين از پشت سر بر مسلمانان و حرف (با) در كلمه (بغم ) سببيت باشد، و اين معناى خوبى است و بنابر آن معنا مراد از جمله : (لكيلا تحزنوا...) اين خواهد بود كه ما حقيقت امر را براى شما بيان مى كنيم، تا محزون نشويد...، همچنان كه نظير اين معنا را صريحا در آيه زير بيان نموده، مى فرمايد: (ما اصاب من مصيبه فى الارض و لا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبراها، ان ذلك على اللّه يسير، لكيلا تاسوا على ما فاتكم، و لا تفرحوا بما آتيكم )

با اين معنائى كه ما براى آيه كرديم نظم آيه و همسياقى جمله هاى پشت سرهم آن درست مى شود، ولى مفسرين احتمالهاى بسيارى در آيه شريفه داده اند، هم از حيث اينكه جمله (فاثابكم...) به كجا عطف شده ؟ و هم از حيث اينكه معناى غم اول و دوم چيست ؟ و هم در اينكه حرف (با) چه معنا دارد؟ و هم اينكه جمله (لكيلا...) چه ارتباطى به ما قبل خود دارد؟ ولى نتوانسته اند معناى مستقيمى ارائه دهند و چون در نقل آن اقوال و بحث پيرامونش فايده اى نبود از آن صرف نظر كرديم.

و بنابراين دو معنائى كه ما احتمال داديم مراد از (مافات ) در جمله : (لكيلا تحزنوا على ما فاتكم ) غلبه و غنيمت و مراد از جمله (ما اصابكم ) كشته شدن و مجروح گشتن است.

معناى (امنة ) و (نعاس ) و احاطه شدن طائفهاى از مسلمانان آن دو در جنگ احد

ثم انزل عليكم من بعد الغم امنه نعاسا يغشى طائفه منكم

كلمه (اءمنه ) با فتحه همزه و فتحه ميم و نيز فتحه نون به معناى آرامش خاطر از جهت داشتن امنيت است، و كلمه : (نعاس ) به معناى گرم شدن پلك چشم و سست شدن بدن قبل از خواب رفتن است كه در حقيقت خوابى خفيف است و در فارسى آن را چرت زدن مى گوئيم، و اين كلمه در آيه مورد بحث بدل است از كلمه (اءمنه )، چون عادتا ملازمه هست ميان امنيت و نعاس، و چه بسا احتمال داده باشند كه كلمه : (امنه ) جمع كلمه (آمن ) است مانند كلمه (طلبه ) كه جمع كلمه (طالب ) است و در اين صورت حال از ضمير در (عليكم ) خواهد بود و كلمه (نعاسا) مفعول كلمه (انزل ) است و مصدر (غشيان ) كه فعل (يغشى ) مشتق از آن است به معناى احاطه است، و معناى آيه بنابر اينكه كلمه (امنه ) به معناى امنيت باشد اين مى شود كه خداى تعالى پس ‍ از مبدل كردن اندوهتان به اندوهى ديگر، امنيتى بر شما نازل كرد كه دنبالش خواب بر طايفه اى از شما مسلط شد، و بنابراين كه كلمه (امنه ) جمع اسم فاعل باشد معنا چنين مى شود: خداى تعالى پس از مبدل كردن اندوهتان به اندوهى ديگر در حالى كه شما ايمن بوديد نعاسى نازل كرد كه بر طايفه اى از شما احاطه يافت.

و اين آيه دلالت دارد بر اينكه نعاسى كه در گيراگير اين جنگ نازل شده، همه افراد را نگرفته بلكه بعضى از ايشان را گرفته است چون مى فرمايد: (به طايفه اى از شما احاطه يافت ) و اين طايفه همانهائى بوده اند كه بعد از فرار و دور شدن به سوى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) برگشتند، چون از عمل خود پشيمان و از حفظ نكردن موقعيت حسرت خوردند و حاشا بر خداى تعالى كه از ايشان در حالى كه از جنگ فرار كرده بودند در گذرد، چون فرار از زحف يكى از گناهان كبيره است، و آدمى را از رحمت خدا دور مى سازد و خداى تعالى در همين آيه فرموده : (و لقد عفا عنكم و اللّه ذو فضل على المؤمنين ) و فضل خود را خاص مؤمنين دانسته و حاشا بر آن جناب كه عنايت و فضل خود را شامل حال مرتكب فحشا و منكر آن هم در حال ارتكاب و قبل از توبه بسازد بلكه عفو و رحمت خود را وقتى شامل حال ايشان كرد كه نخست غم بيهوده و بى اءجرشان را مبدل كرد به غمى صحيح تا دلهايشان به اندوه ناخوشايند خدا آلوده نگردد، كه بيانش گذشت.

پس امنيت و نعاس شامل حال اين طايفه شد يعنى اينهائى كه از فرار خود پشيمان شدند و از اين عمل نكوهيده خود غمگين گشته به طرف رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) برگشتند، و دور آن جناب را گرفتند، و كانه اين در لحظه اى بوده كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از جمعيت فشرده مشركين جدا شده و بدره كوه برگشته بود و برگشتن فراريان هم بعد از آن بوده كه يقين كرده اند كه آن جناب كشته نشده.

در مقابل اين طايفه از مسلمين بعضى ديگرند كه خداى تعالى با جمله (و طائفه قد اهمتهم انفسهم...) متعرض حالشان شده.

و طائفه قد اهمتهم انفسهم

اينها طايفه ديگرى از مؤمنين هستند و منظور از مؤمن بودنشان تنها همين است كه جزء منافقين كه خداى تعالى در آخر گفتار با جمله (و ليعلم الّذين نافقوا و قيل لهم تعالوا قاتلوا فى سبيل اللّه او ادفعوا قالوا لو نعلم قتالا لاتبعناكم...) به شرح حالشان پرداخته نبودند، منافقين آنهائى بودند كه از همان اول امر و قبل از شروع جنگ از مؤمنين جدا شدند و خود را كنار كشيدند منافقين اينها بودند كه وضعى ديگر دارند كه خداى تعالى بزودى از وضع آنان خبر مى دهد.

به فكر جان خود بودن و ديد جاهليت داشتن ؛ اوصاف فراريان از جنگ احد

و خداى تعالى اين طايفه دوم را كه در جمله مورد بحث اينطور توصيفشان كرده (كه در فكر جان خود بودند) به آن كرامتى كه طايفه اول را گرامى داشته، گرامى نداشت، يعنى عفو و تبديل غم و امنيت و نعاس را به آنان نداد بلكه به خودشان واگذارشان كرد و در نتيجه فقط به فكر جانشان افتادند و همه چيز را از ياد بردند.

و خداى تعالى از ميان اوصاف آنان تنها دو صفت را آورد، هرچند كه برگشت آن دو هم به يك صفت است چون آن ديگرى از لوازم و فروعات اولى است يكى به فكر خود بودن و ديگرى داشتن ديد جاهليت، اما به فكر خود بودن معنايش اين نيست كه تنها به فكر سعادت حقيقى خويش بوده باشند چون مؤمنين هم جز اين را نمى خواهند و اصولا هر انسان صاحب اراده و همتى غير از خودش ‍ هيچ هم ديگرى ندارد، پس مراد اين نيست بلكه مراد اين است كه اين طايفه هيچ همى جز حفظ حيات مادى و دنيائى خود نداشتند و به همين جهت بوده كه نمى خواستند خود را در دام قتل بيندازند، پس اين طايفه نه دينى در نظر داشتند و نه سعادت واقعى را، تنها همشان كامروا كردن خود در دنيا بوده است و اگر خود را بدين چسباندند براى اين بوده كه مى پنداشتند دين همواره غالب است و هيچگاه مغلوب واقع نمى شود، چون خدا به اين شكست و به غلبه دشمنانش راضى نيست، هر چند كه اسباب ظاهرى با دشمنان او باشد پس اين طايفه (نمى خواستند بدين خدا خدمت كنند)، بلكه مى خواستند از پستان دين بدوشند تا چندى كه برايشان استفاده داشته باشد از آن دم بزنند ولى هر وقت وضع برگشت و به هدفهائى كه گفتيم نرسيدند، به عقب برگردند و سير قهقرائى را پيش ‍ گيرند.

يظنون باللّه غير الحق ظن الجاهليه... ان الامر كله لله

مى فرمايد درباره خدا خيالى كردن كه درست و حق نبود بلكه از پندارهاى جاهليت بود، و خدا را به وصفى ستودند كه حق نبود، بلكه از اوصافى بود كه اهل جاهليت خداى را با آن مى ستودند، و اين ظن هر چه بوده مناسب و لازمه اين گفتارشان است كه گفتند: (هل لنا من الامر من شى ء؟) و دستورى هم كه خداى تعالى به رسول خود داد كه پاسخشان را چنين بگويد: (قل ان الامر كله لله ) آنرا كشف مى كند، چون از ظاهر اين پاسخ برمى آيد كه اين طايفه خيال كرده بودند كه زمام بعضى امور به دست خودشان است، و به همين جهت بوده كه وقتى شكست خوردند و كشتار دشمن از آنان زياد شد، به شك افتادند، و گفتند: (پس مگر ما هيچ كاره ايم ؟).

ردّ توهّم باطلبرخى كه پنداشته اند دين خلق هرگز شكست نمى خورد

با اين بيان روشن مى شود كه آن امرى هم كه خود را در آن مؤ ثر و يا مستقل مى پنداشته اند، همان شكست دادن و غلبه بر دشمن بوده و زمام اين امر را از اين جهت به دست خود مى پنداشتند كه به اسلام در آمده اند، پس معلوم مى شود اين طايفه چنين مى پنداشتند كه دين حق هرگز شكست نمى خورد و همچنين متدين به چنين دينى هرگز مغلوب دشمنش واقع نمى شود، چون يارى اين دين و اين متدين به عهده خدا است و براى اين پندار خود هيچ شرط و قيدى هم قائل نبودند چون خيال مى كردند كه خداى تعالى در وعده نصرت خود هيچ قيدى را شرط نكرده.

و اشتباهشان هم همين جا بوده و ظن جاهليت همين است، چون بت پرستان جاهليت معتقد بودند كه براى هر صنف از اصناف حوادث، از قبيل : رزق، حيات، موت عشق، جنگ و امثال آن، و همچنين براى هر نوع از انواع موجودات عالم از قبيل : انسان، زمين، درياها و غير اينها ربّ و مدبرى جداگانه است كه امور هر يك از آنها را رب آنها اداره مى كند و اين ارباب و خدايان در اراده خود شكست ناپذيرند.

بت پرستان اين خدايان را مى پرستند تا آنچه را كه مى خواهند به وسيله آنان به سوى خود سرازير سازند و سعادت را براى خويش ‍ جلب نمايند، و نيز شرها و بلاها را از خود دفع كنند و خداى سبحان را رب آن ارباب و به منزله پادشاهى عظيم مى دانستند، كه هر صنف از اصناف رعيت خود را به يكى از بزرگان رعيت خود سپرده، و اختيار تام به او داده و او در حوزه حكمرانى و منطقه نفوذ خود هر كارى بخواهد مى كند.

و اين مشرك وقتى مسلمان شد و در اسلامش خيال كرد كه دين حق در تقدم و پيشرفت ظاهرى هم هرگز شكست نمى خورد و همچنين پيامبر _ كه اولين كسى است كه مسؤ وليت ابلاغ اين دين از جانب پروردگارش به دوش او نهاده شده و سنگينى آنرا تحمل كرده - در ظاهر دعوتش مقهور نمى شود و يا حداقل كشته نمى شود و نمى ميرد، در حقيقت ظنى جاهلى به خود راه داده و درباره خدا ظنى غير حق نمودند چرا، كه براى خدا همتا و امثالى گرفته كه يكى از آنها پيامبر است و پيامبر را ربى پنداشته كه خداى تعالى امر پيروزى بر دشمن و غنيمت گرفتن از او را به خود آن جناب وا گذاشته است، با اينكه خداى سبحان واحد است و شريكى ندارد و تمامى امور به دست خود او است و احدى از خلائق اختيار هيچ امرى را ندارد. و به همين جهت بود كه وقتى در آيات گذشته فرمود: (ليقطع طرفا من الّذين كفروا او يكبتهم فينقلبوا خائبين ) ناگهان رشته سخن را قطع نموده به عنوان جمله معترضه خطاب به رسول گرامى خود نموده و فرمود: (ليس لك من الامر شى ء) تا كسى توهم نكند كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) دخالتى در مساله قطع و كبت دارد، بلكه اين خداى سبحان است كه سنت اسباب و مسببات را وضع كرده، در بين اسباب و مسببات آن مسببى در خارج واقع مى شود كه سببش قوى تر از ساير اسباب باشد حال چه اينكه حق باشد و چه باطل چه خير باشد و چه شر چه هدايت باشد چه ضلالت، چه عدل باشد و چه ظلم و نيز چه درباره مؤمن باشد يا كافر چه محبوب باشد چه مبغوض چه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) باشد و چه ابو سفيان.

سنت اسباب و مسببات، عام است و امر نبوت و دعوت، از آن مستثنا نيست

بله البته اين هست كه خداى سبحان عنايت خاصى به دين و اولياءش دارد و نظام كون و اسباب جارى در آن را، طورى به جريان مى اندازد كه نتيجه اش غلبه دين و فراهم شدن زمينه براى حكومت اولياءش در زمين گشته تا عاقبت به نفع متقين باشد.

و امر نبوت و دعوت از اين سنت جاريه مستثنا نيست و لذا هر زمان كه اسباب عادى در تقدم و پيشرفت اين دين و غلبه مؤمنين دست به دست هم داده، اين تقدم حاصل گرديده است مانند بعضى از جنگهاى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و هر زمانى كه موافق نبوده مثلا نفاق و نافرمانى امر رسول و يا فشل و جزع در بين مسلمين پيدا شده، غلبه و پيروزى نصيب مشركين گرديده و مؤمنين شكست خورده اند و همچنين است حال در ساير انبيا با مردم، چون دشمنان انبيا به خاطر آنكه اهل دنيا بودند و همه تلاششان در آباد كردن دنيا و بسط قدرت و تشديد نيرو و جمع آورى اجتماعات بود، غلبه ظاهرى هم همواره با آنان بوده است و هميشه انبيا مغلوب بوده اند، يا مانند زكريا مقتول و يا چون يحيى مذبوح و يا چون عيسى مهجور و يا مبتلا به گرفتاريهاى ديگر بودند.

بله هر زمانى كه ظهور و غلبه حق و اثبات حقانيت آن موقوف شد و يا بشود به اينكه نظام عادى خرق و نقض شود و به عبارت ديگر هر زمان كه امر حق داير بين مرگ و حيات شود بر خداى سبحان است، كه دين خود را يارى كند و نگذارد حجتش ضعيف و يا باطل گردد و ما قسمتى از اين بحث را در جلد اول عربى اين كتاب آنجا كه از اعجاز سخن مى گفتيم و نيز در جلد دوم آنجا كه پيرامون احكام اعمال بحث مى كرديم گذرانديم (بدانجا مراجعه شود).

و اينك بر سر سخن مذكور برمى گرديم : پس سخن طايفه اى كه گفتند: (اهمتهم انفسهم ) (پس مگر ما هيچ كاره ايم ؟!)

در حقيقت اظهار شك در حقانيت دين بوده آن هم با بيانى كه روح بت پرستى را (به بيانى كه گذشت ) در آن دميده بودند، پس اينكه خداى تعالى پيامبر خود را ماءمور كرد به اينكه پاسخشان دهد: كه (ان الامر كله لله )، با در نظر گرفتن اينكه در خطاب قبليش به آن جناب فرموده بود: (ليس لك من الامر شى ء)، خواسته است به اين وسيله بيان كند كه ملت فطرت و دين توحيد آن ملت و دينى است كه كسى بجز خداى سبحان را مالك امر ندانسته و ماسواى اللّه را كه يكى از آنها رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است به هيچ وجه مؤ ثر مستقل نداند، بلكه همه اين سبب ها را در حيطه و سلسله اسباب و مسببات الهيه بداند كه جريانش به ناموس امتحان و ابتلا منتهى مى گردد.

جواب كسانى كه به كشته شدن مسلمانها در جنگ احد اعتراض داشتند

 

يخفون ف ى انفسهم ما لا يبدون لك يقولون لو كان...

اين آيه توصيفى است از اين طايفه گوينده تر از گفتار خود آنان كه پرسيده بودند: (هل لنا من الامر من شى ء) چون اين گفتارشان تشكيكى بود به صورت سؤ ال و اينكه در آيه مورد بحث گفتند: (لو كان لنا من الامر شى ء ما قتلنا هيهنا) گفتارى است كه پنهان از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در دل خود گفته و ترجيحى است كه در شكل استدلال داده اند و بدين جهت از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) پنهان كردند كه در حقيقت ترجيح كفر بر اسلام بود.

لذا به رسول گرامى خود فرمان داد تا در جوابشان بفرمايد: (لو كنتم فى بيوتكم لبرز الّذين كتب عليهم القتل الى مضاجعهم و ليبتلى اللّه ما فى صدوركم و ليمحص ما فى قلوبكم...) و با اين كلام دو چيز را روشن كرد.

اول اينكه : كشته شدن هر كس از شما در معركه جنگ دليل بر اين نيست كه شما بر حق نيستيد و نيز آنطور كه شما پنداشته ايد دليل بر اين نيست كه امر (پيروزى ) به نفع شما نيست بلكه قضاى الهى كه گريز و مفرى از آن نيست بر اين جارى شده كه اين كشته شدگان در اين نقطه از زمين به وسيله قتل از دنيا بروند و به فرض اينكه شما براى قتال بيرون نمى آمديد باز آنهائى كه قتل بر آنان نوشته شده بود در همين نقطه كشته مى شدند، پس هيچ گريزى از اجل مسما نيست، نه مى توانيد ساعتى تاءخيرش بيندازيد و نه تقديمش ‍ بداريد.

نكته دوم : كه روشن كرد، اين بود كه سنت خداى تعالى بر اين جارى شده است كه ابتلا و خالص سازى عمومى باشد، هم شامل آنان شود و هم شامل شما پس شما چاره اى از اين بيرون آمدنتان و وقوع اين قتال نداشته ايد، بايد اين وضع پيش مى آمد تا مقتولان شما به قتل برسند و به درجات خود نائل گردند و شما هم هر يك وضع خاص بخود را بگيرد و با آزمايش افكار باطنى شما و خالص سازى ايمان و شرك قلبيتان يكى از دو طرف سعادت و شقاوت برايتان متعين شود.

سخنان عجيب برخى مفسرّين در تفسير اين آيه

و از سخنان عجيبى كه در تفسير اين آيه مى خوانيم گفتار عده اى از مفسرين است كه گفته اند: مراد از اين طايفه اى كه در آيه شريفه شرح حالشان آمده منافقين مى باشند. با اينكه ظاهر سياق اين است كه حال مؤمنين را وصف مى كند و اما منافقان يعنى اصحاب عبداللّه بن ابى در همان اوائل امر كه گفتگو از جنگ بود خود را كنار كشيدند و در آيات بعد متعرض حال ايشان مى شود.

خدا مى داند مگر اينكه منظورشان از منافقين افراد سست ايمانى است كه برگشت عقايد متناقضشان بر حسب لوازمى كه دارد به انكار قلبى حق و اعتراف به آن در زبان است و اين همان طايفه اند كه خداى تعالى (در آياتى ) آنان را بيمار دل ناميده، مثلا فرموده : (اذ يقول المنافقون و الّذين فى قلوبهم مرض غرّ هولاء دينهم ) و نيز آنان را خبرچين و جاسوس خوانده و فرموده : (و فيكم سماعون لهم )، و يا منظورشان اين باشد كه همه منافقين با اصحاب عبداللّه بن ابى به مدينه برنگشتند.

از اين عجيب تر كلام بعضى ديگر است كه گفته اند: طايفه مورد بحث مؤمن بودند و خيال مى كردند كه مساله نصرت و غلبه به دست خود آنان و حق ايشان است چون تابع دين حق خدا هستند و اين خيال از اينجا در آنان پيدا شد كه ديدند در جنگ بدر ملائكه به ياريشان آمدند، پس اينكه در اين جنگ يعنى جنگ احد گفتند: (هل لنا من الامر من شى ء) و نيز اينكه گفتند: (لو كان لنا من الامر شى ء...) اعترافى است از اين طايفه به اينكه امر به دست خدا است نه، به دست ايشان و گرنه اگر بدست ايشان بود كشتار در اين جنگ آنان را از پا در نمى آورد.

از اين جهت گفتيم عجيب تر است كه بنابر اين قول پاسخ به آن دو سؤ ال نمى چسسد و معنا ندارد به كسى كه ايمان دارد به اينكه امر به دست خدا است، پاسخ دهند كه كار همه اش به دست خدا است و يا بگويند: (قل لو كنتم فى بيوتكم ) و به همين جهت بعضى از خود صاحبان اين سخن متوجه اشكال شده براى رفع آن سخنى گفته اند، كه گفتارشان از اصل نادرست تر است و خواننده عزيز به معناى درست آيه توجه فرمود.

هر يك از گناهان، آدمى را به سوى گناه ديگرى مى كشاند

 

ان الّذين تولوا منكم يوم التقى الجمعان انما استزلهم الشيطان ببعض ما كسبوا

كلمه : (استزلال ) به معناى آن است كه كسى بخواهد ديگرى را به لغزش وادار نمايد، مى فرمايد شيطان مى خواست آنان را دچار لغزش كند و اين را نخواست مگر به سبب بعضى از انحرافهائى كه در دل و در اعمال داشتند چون گناهان هر كدامش آدمى را به سوى ديگرى مى كشاند چون اساس گناه پيروى هواى نفس است و نفس وقتى هواى فلان گناه را مى كند هواى امثال آن را نيز مى كند.

و اما احتمال اينكه حرف (با) براى آلت باشد و منظور از (ما كسبوا _ آنچه كردند) پشت كردنشان به جنگ در روز درگيرى احتمالى است بعيد از ظاهر لفظ چون ظاهر جمله : (ما كسبوا) اين است كه عملى بوده كه قبل از فرار از جنگ و استزلال شيطان، از ايشان سر زده بوده است. و بهر حال ظاهر آيه اين است كه بعضى از گناهانى كه قبل از بپا شدن جنگ از ايشان سر زده بوده، شيطان را به استزلال و اغواى آنان متمكن و مسلط ساخته و نتيجه اش پشت كردن به جنگ و فرارشان از آن شده است و از اينجا است كه نادرستى احتمال زير روشن مى شود و آن اين است كه كسى به پيروى بعضى از روايات بگويد: آيه ناظر است به ندائى كه شيطان در روز احد سر داد و گفت : (محمد كشته شد) چون در لفظ آيه هيچ دلالتى بر اين معنا نيست.

خداوند حليم فراريان از جنگ را مورد عفو خود قرار مى دهد

 

و لقد عفا اللّه عنهم ان اللّه غفور حليم

منظور از اين عفو بخشودن كسانى است كه از جنگ گريختند و در اول آيه سخن از آنان رفت و اين آيه به خاطر اينكه مطلق است شامل تمامى فراريان آن روز يعنى هر دو طايفه مى شود، چه آنها كه در آخر نعاس و چرت بر آنان احاطه يافت و چه آنهائى كه (اهمتهم انفسهم ) (_ فقط به فكر حيات مادى خود بودند) و چون اين دو طايفه در فضيلت مختلف بودند، در آيه مورد بحث (كه گفتيم شامل هر دو طايفه است ) جهات اكرام را (كه عفو مخصوص طايفه اول به بيانى كه گذشت مشتمل بر آن بود) ذكر نكرد. سخن ساده تر اينكه : نفرمود عفو از آن طايفه و اكرامشان چگونه بود.

از اينجا روشن مى شود كه عفو نامبرده در اين آيه غير از آن عفوى است كه در جمله : (و لقد عفا عنكم ) آمده و دليل بر اختلاف اين دو عفو اختلاف لحنى است كه اين دو آيه دارند چون بين اين لحن كه فرموده : (خدا هم از شما عفو كرد و خدا داراى فضلى خاص نسبت به مؤمنين است ) و در آن سخن از راءفت و فضل خدا و ايمان افراد مورد نظر رفته و بين اين لحن كه فرمود: (و خدا هم از ايشان عفو كرد كه خدا آمرزنده و حليم است ) فرقى واضح وجود دارد چون در اين آيه هر چند سخن از عفو كرده، ولى از ذكر همه امتيازات طايفه اول خوددارى شده است و علاوه بر اين آيه را با ذكر حلم خدا ختم فرموده كه معنايش عجله نكردن در عقوبت است و چون با عفو ذكر شود اين معنا را مى دهد كه فعلا خشم خود را ظاهر نمى سازد و همچنان در باطن نگه مى دارد.

ممكن است كسى در اينجا بگويد: همين كه در آيه شريفه بين دو طايفه مساوات قائل شده و هر دو طايفه را مشمول عفو قرار داده (ما نيز بايد قائل به برابرى آن دو در فضيلت باشيم و يكى را بر ديگرى برترى و ترجيح ندهيم ).

در جواب مى گوئيم : معناى عفو در دو مورد مختلف است و هر يك مصداقى خاص دارد هر چند كه در مفهوم يكى باشند به هر دو عفو گفته شود و هيچ دليلى نيست كه دلالت كند عفو و مغفرت و امثال اين مفاهيم در همه موارد يك سنخ دارد، بلكه ما در سابق گفتيم كه در هر مورد معناى خاصى دارند كه بيانش گذشت.

عفو و مغفرت در قرآن به چه معنا است ؟

كلمه عفو بنابه گفته راغب به معناى قصد است البته اين معنا معناى جامعى است كه از موارد استعمال آن به دست مى آيد _ وقتى گفته مى شود: (عفاه ) و يا (اعتفاه )، يعنى قصد فلانى را كرد تا آنچه نزد او است بگيرد و وقتى گفته مى شود: (عفت الريح الدار) معنايش اين است كه نسيم قصد خانه كرد و آثارش را از بين برد.

گويا اينكه در مورد كهنه شدن خانه مى گويند: (عفت الدار) عنايتى لطيف در آن دارند و كانه مى خواهند بگويند خانه قصد آثار خودش كرد و زينت و زيبائى خودش را گرفت و از انظار ناظران پنهان ساخت و به اين عنايت است كه عفو را به خداى تعالى نسبت مى دهند كانه خداى تعالى قصد بنده اش مى كند و گناهانى كه در او سراغ دارد از او مى گيرد و او را بى گناه مى سازد.

از اينجا روشن مى شود كه مغفرت _ كه عبارت از پوشاندن است _ به حسب اعتبار متفرع و نتيجه عفو است چون، هر چيزى اول بايد گرفته شود بعد پنهان گردد خداى تعالى هم اول گناه بنده اش را مى گيرد و بعد مى پوشاند و گناه گناه كار را نه در نزد خودش و نه در نزد ديگران برملا نمى كند همچنانكه فرمود: (و اعف عنّا و اغفرلنا) و نيز فرمود: (و كان اللّه عفوا غفورا) كه اول عفو را ذكر مى كند بعد مغفرت را.

و از همين جا روشن گرديد كه عفو و مغفرت هر چند كه به حسب عنايت ذهنى دو چيز مختلفند و يكى متفرع بر ديگرى است و ليكن به حسب خارج و مصداق يك چيزند و معناى آندو اختصاصى نيست بلكه اطلاق آن دو بر غير خداى تعالى به همان معنا صحيح است، همچنانكه خداى تعالى عفو را در مورد انسانها استعمال نموده مى فرمايد: (الا ان يعفون او يعفو الذى بيده عقده النكاح ).

و همچنين كلمه مغفرت را استعمال نموده مى فرمايد: (قل للّذين آمنوا يغفروا للّذين لايرجون ايام اللّه ).

و نيز مى فرمايد: (فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر...) كه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) دستور مى دهد از افرادى كه مورد نظرند عفو كند و بر نافرمانى آنان مؤ اخذه و عتاب و سرزنش و امثال آن نكند و اينكه بر ايشان در آثارى كه گناه آنان براى شخص آن جناب دارد از خدا طلب مغفرت كند، با اينكه آمرزش بالاخره كار خود خداى تعالى است.

و نيز اين معنا روشن شد كه معناى عفو و مغفرت منحصر در آثار تشريعى و اخروى نيست بلكه شامل آثار تكوينى و دنيائى نيز مى شود، به شهادت اينكه در قرآن كريم در همين موارد استعمال شده است، از آن جمله فرموده : (و ما اصابكم من مصيبه فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثير) و اين آيه بطور قطع شامل آثار و عواقب سوء دنيائى گناهان نيز هست.

و معناى آيه زير نيز نظير آن است كه مى فرمايد: (و الملائكه يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون لمن فى الارض ).

و همچنين كلام آدم و همسرش كه بنا به حكايت قرآن عرضه داشتند: (ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفرلنا و ترحمنا لنكونن من الخاسرين ) بنابر اينكه منظور از ظلم آدم و حوا نافرمانى از نهى ارشادى خدا باشد نه از نهى مولويش، (چون اگر منظور مخالفت از نهى مولوى باشد _ كه البته نيست _ آيه شريفه شاهد گفتار ما يعنى شمول دو كلمه (عفو) و (مغفرت ) نسبت به آثار تكوينى و غير شرعى نخواهد بود).

و آيات بسيارى از قرآن كريم دلالت دارد بر اينكه قرب و نزديكى به خداى تعالى و متنعم شدن به نعمت بهشت، موقوف بر اين است كه قبلا مغفرت الهيه شامل حال آدمى بشود و آلودگى شرك و گناهان به وسيله توبه و نظير آن پاك شده باشد، چرك و آلودگى اى كه آيه شريفه : (بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون ) و پاك شدنى كه آيه : (و من يؤ من باللّه يهد قلبه ) بدان اشاره دارند.

شرك مرگ، و معصيت ظلم است و مغفرت ازاله مرگ و ظلمت مى باشد

و كوتاه سخن اينكه عفو و مغفرت از قبيل بر طرف كردن مانع و ازاله منافيات است، چون خداى تعالى ايمان و خانه آخرت را حيات و آثار ايمان و افعال دارنده آن را و سيره اهل آخرت در زندگى دنيا را نور خوانده و فرموده است ؛ (او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى النّاس كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها)؟ و اصلا زندگى واقعى را دار آخرت دانسته و فرموده :

(و ان الدار الاخرة لهى الحيوان ) پس شرك مرگ و معصيت ظلمت است همچنان كه باز در جاى ديگر فرموده : (او كظلمات فى بحر لجى يغشيه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض اذا اخرج يده لم يكد يريها و من لم يجعل اللّه له نورا فما له من نور)، پس مغفرت در حقيقت از بين بردن مرگ و ظلمت است و معلوم است كه مرگ بوسيله جدا و متمايز گردد،

و حيات هم عبارت است از ايمان و نور عبارت است از رحمت الهيه.

پس كافر حيات و نور ندارد و مؤمن آمرزيده، هم حيات دارد و هم نور و مؤمنى كه هنوز گناهانى با خود دارد زنده است و ليكن نورش ‍ به حد كمال نرسيده، با آمرزش الهى است كه به آن حد مى رسد چون خداى تعالى فرموده : (نورهم يسعى بين ايديهم و بايمانهم يقولون ربنا اتمم لنا نورنا و اغفرلنا).

پس از همه مطالب گذشته اين معنا روشن شد كه مصداق عفو و مغفرت وقتى در امور تكوينى به خداى تعالى نسبت داده شود معنايش، برطرف كردن مانع به وسيله ايراد سبب است و در امور تشريعى به معناى ازاله سببى است كه نمى گذارد ارفاق و رحم مولا در مورد سعادت و شقاوت شامل حال بنده او شود، عفو و مغفرت آن مانع را برمى دارد و در نتيجه بنده داراى سعادت مى شود.

سوره آل عمران، آيات 156 تا 164

 

 156- يا ايها الّذين آمنوا لاتكونوا كالّذين كفروا و قالوا لاخونهم اذا ضربوا فى الارض او كانوا غزّى لو كانوا عندنا ما ماتوا و ما قتلوا ليجعل اللّه ذلك حسره فى قلوبهم و اللّه يحى و يميت و اللّه بما تعملون بصير

 157- و لئن قتلتم فى سبيل اللّه او متم لمغفره من اللّه و رحمة خير مما يجمعون

 158- و لئن متم او قتلتم لالى الله تحشرون

 159- فبما رحمة من اللّه لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على اللّه ان اللّه يحب المتوكلين

 160- ان ينصركم اللّه فلا غالب لكم و ان يخذلكم فمن ذا الذى ينصركم من بعده و على اللّه فليتوكل المؤمنون

 161- و ما كان لنبى ان يغل و من يغلل يات بما غل يوم القيمه ثم توفى كل نفس ما كسبت و هم لا يظلمون

 162- افمن اتبع رضوان اللّه كمن باء بسخط من اللّه و ماوئه جهنم و بئس المصير

 163- هم درجت عند اللّه و اللّه بصير بما يعملون

 164- لقد من اللّه على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم ايته و يزكيهم و يعلمهم الكتب و الحكمه و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين

ترجمه آيات

اى گرويدگان به دين اسلام شما بمانند آنان كه راه كفر و نفاق پيمودند، نباشيد كه گفتند اگر برادران و خويشان ما به سفر نرفتند و يا به جنگ حاضر نمى شدند به چنگ مرگ نمى افتادند، اين آرزوهاى باطل را خدا حسرت دلهاى آنان خواهد كرد و خدا است كه زنده مى گرداند و مى ميراند (در هر وقت و به هر سبب كه مى خواهد) و به هر چه كنيد آگاه است (156)

اگر در راه خدا كشته شويد يا بميريد در آن جهان به آمرزش و رحمت خدا نائل شويد و آن بهتر از هر چيزى است كه در حيات و زندگى دنيا انسان مى تواند براى خود فراهم آورد (157)

اگر در راه خدا بميريد يا كشته شويد (اندوهگين نشويد كه ) به رحمت ايزدى پيوسته و به سوى خدا محشور خواهيد شد (158)

رحمت خدا تو را با خلق مهربان و خوش خوى گردانيد و اگر تندخو و سخت دل بودى مردم از پيرامون تو متفرق مى شدند پس چون امت به نادانى درباره تو بد كنند از آنان درگذر و از خدا بر آنها طلب آمرزش كن و براى دلجوئى آنان در كار جنگ مشورت نما ليكن آنچه را كه خود تصميم گرفتى با توكل به خدا انجام ده كه خدا آنان را كه بر او اعتماد كنند دوست دارد و يارى مى كند (159)

اگر خدا شما را يارى كند محال است كسى بر شما غالب آيد و اگر به خوارى واگذارد آن كيست كه بتواند بعد از آن شما را يارى كند؟ و اهل ايمان تنها به خدا (و قدرت و رحمت او) بايد اعتماد كنند (.16)

و البته هيچ پيغمبرى خيانت نخواهد كرد و هر كس خيانت كند روز قيامت به كيفر آن خواهد رسيد و بطور كلى هر كس هر عمل نيك و بد در دنيا بجا آورد در قيامت تمام و كامل به جزاى آن برسد و به هيچ كس ستمى نخواهد شد (161)

آيا كسى كه با ايمان در راه رضاى خدا قدم بردارد مانند كسى است كه با كفر راه غضب خدا پيمايد؟ منزل گاه او جهنم است و بسيار بد جايگاهى است (162)

اين دو گروه مؤمن و كافر را به مراتب ايمان و كفر نزد خدا درجات مختلفه است و خداوند به هر چه مى كنند آگاه است (163)

خدا بر اهل ايمان منت گذاشت كه رسولى از خودشان در ميان آنان بر انگيخت كه بر آنها آيات خدا را تلاوت كند و نفوسشان را از هر نقص و آلايش پاك گرداند و به آنها احكام شريعت و حقايق حكمت بياموزد هر چند قبلا گمراهى آنان آشكار بود(164)

بيان آيات

چكيده سخن در مضمون آيات 164 - 156 سوره آل عمران

اين آيات نيز تتمه آياتى است كه در خصوص جنگ احد نازل شده و اين آيات متعرض مساله ديگرى است كه براى مسلمين پيش ‍ آمد و آن عبارت بود از تاءسف و حسرتى كه از كشته شدن جنگجويانشان و بزرگانشان در دلشان پر شده بود و قلم درشت كشتگان از طايفه انصار بود چون از مهاجرين _ بطورى كه گفته شده - به جز چهار نفر كشته نشدند و اين حدس انسان را قوى مى كند كه بيشتر مقاومت از ناحيه انصار و بيشتر ترس و وحشت از ناحيه مهاجرين بوده و مهاجرين قبل از انصار گريختند.

و كوتاه سخن اينكه آيات مورد بحث خطا و خبطى را كه باعث اين اسف و حسرت شد بيان مى كند و سپس به امر ديگرى اشاره مى كند كه زائيده آن اسف و حسرت بود و آن عبارت بود از سوء ظن به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و اينكه آن جناب باعث شد كه مسلمانان گرفتار آن حسرت و اسف شوند و در آن مهلكه بيفتند و اين معنا از گفتار آنان استفاده مى شود گفتارى كه آيات: (لو كانوا عندنا ما ماتوا و ما قتلوا...) و گفتار منافقين در آيات آينده يعنى آيه : (لو اطاعونا ما قتلوا...) بر آن اشاره دارد چون خواسته اند بگويند: لو اطاعونا و لم يطيعوا رسول اللّه اگر اطاعت ما مى كردند و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را اطاعت نمى كردند نه مى مردند و نه كشته مى شدند (پس اگر رودربايستى نبود صريحا مى گفتند) رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) آنان را به كشتن داد.

و آيات مورد بحث بيان مى كند كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به احدى خيانت نمى كند و اين شان او نيست بلكه او كه فرستاده اى از ناحيه خداى تعالى است شريف النفس و كريم الاصل و عظيم الخلق است و به رحمتى از خداى تعالى داراى خوئى نرم است از خطاكاران مردم عفو مى كند، برايشان استغفار مى نمايد و در امور به دستور خداى تعالى با ايشان مشورت مى كند و خدا با فرستادن چنين پيامبرى بر آنان منت نهاده تا از ضلالت به سوى هدايت خارجشان كند.

نهى مؤمنين از هماهنگ شدن با كفار درباره شهداى جنگ احد

 

يا ايها الّذين آمنوا لا تكونوا كالّذين كفروا...

منظور از اين كفار (كه به مؤمنين مى فرمايد مثل آنان نباشيد) خود كفارند (چون ظاهر جمله (الّذين كفروا) همين است ) نه منافقان _ كه بعضى گفته اند، _ براى اين كه نفاق بدان جهت كه نفاق است منشاء چنين سخنى _ (كه اگر با ما بودند كشته نمى شدند) نمى شود و اگر منافق هم اين حرف را بزند _ كه البته مى زند _ به خاطر كفرش مى باشد پس بايد اين سخن را به كفار نسبت دهد _ كه داده _ نه به منافقين.

و تعبير (ضرب فى الارض ) كنايه است از مسافرت و كلمه : (غزى ) جمع غازى (جنگجو) است، همانطور كه كلمه (طلب ) جمع طالب و كلمه (ضرب ) جمع ضارب است و معناى جمله : (ليجعل اللّه ذلك حسره ) اين است كه خداى تعالى همين سخن را مايه حسرت دلهاى آنان قرار داد تا عذابشان كند پس اين تعبير از باب به كار بردن مقدمه در جاى نتيجه است چون حسرت مقدمه عذاب است و جمله : (و اللّه يحيى و يميت ) بيان حقيقت امر است حقيقتى كه كفار و گويندگان : (لو كانوا...) درباره آن خطا كردند و كلمه : (يميت مى ميراند) هم شامل مرگ در بستر مى شود و هم شامل قتل چون در سابق هم گفتيم كه وقتى كلمه (موت ) بطور مطلق در كلام آيه شامل هر دو مى شود و جمله : (و اللّه بما تعملون بصير) در جاى تعليل بكار رفته مى خواهد نهى در (لاتكونوا...) را تعليل كند يعنى بفرمايد اگر گفتيم شما مسلمين مثل كفار نباشيد براى اين است كه خدا بدانچه مى كنيد بينا است.

و در جمله (ما ماتوا و ما قتلوا...) موت مقدم بر قتل آمده، تا نشر هم به ترتيب لف در جمله (اذا ضربوا فى الارض او كانوا غزّى ) باشد چون در اين جمله نيز اول مسافرت آمده كه معمولا مرگ در آن مرگ طبيعى است و بعد جنگ آمده كه معمولا مرگ در آن به كشته شدن است، ممكن هم هست كه به اين خاطر اين موت را مقدم ذكر كرده كه مردن امرى طبيعى و عادى است و كشته شدن امرى غير طبيعى است و لذا آنكه طبيعى بود جلوتر آمده.

و خلاصه معناى آيه نهى مؤمنين است از اينكه مثل كافران باشند و درباره كسانى كه در بيرون شهر يا در غياب بستگان و يا در جنگ از دنيا بروند بگويند: اگر نزد ما مانده بودند نمى مردند و كشته نمى شدند، براى اينكه اين سخن آدمى را به سوى عذابى قلبى و شكنجه اى الهى كه همان حسرت باشد گرفتار مى كند، علاوه بر اينكه سخنى است ناشى از جهل براى اينكه دورى فلان شخص از خانواده و بستگانش نه او را زنده مى كند و نه مى ميراند و اصولا احيا و اماته از شؤ ون مختص به خداى تعالى است خداى وحده كه شريكى براى او نيست، پس زنهار كه شما مسلمانان مثل آن كفار نباشيد كه خدا بدانچه مى كنيد بصير و بينا است.

و لئن قتلتم فى سبيل اللّه او متم لمغفره من اللّه و رحمة خير مما يجمعون

ظاهرا مراد از (ما يجمعون ) مال و ملحقات آن است كه مهم ترين هدف در زندگى دنيا است و اگر در اين جمله قتل را جلوتر از موت ذكر كرد، براى اين بود كه كشته شدن در راه خدا نزديك تر به مغفرت است تا مردن، پس اين نكته باعث شد كه در خصوص آيه مورد بحث قتل را جلوتر از موت بياورد و لذا در آيه بعد باز مى بينيم كه به همان ترتيب طبيعى برگشته و موت را قبل از قتل آورده، مى فرمايد: (و لئن متم او قتلتم لالى اللّه تحشرون ) چون نكته اى كه گفتيم در اينجا نبود.

فبما رحمة من اللّه لنت لهم...

كلمه : (فظ) به معناى جفاكار بى رحم است و غليظ بودن قلب كنايه است از نداشتن رقت و راءفت و كلمه : (انفضاض ) كه مصدر فعل (انفضوا) است متفرق شدن است.

وجه التفات خطاب از مسلمين به پيامبر (ص ) در آيه شريفه  

در اين آيه شريفه التفاتى به كار رفته چون در آيات قبل خطاب متوجه عموم مسلمين بود و در اين آيه متوجه شخص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) شده و خطاب در اصل معنا در حقيقت باز به عموم مسلمين است و مى خواهد بفرمايد: رسول ما به رحمتى از ناحيه ما نسبت به شما مهربان شده است و به همين جهت به او امر كرديم كه از شما عفو كند و برايتان استغفار نمايد و با شما در امور مشورت كند و وقتى تصميمى گرفت بر ما توكل كند.

پس با اينكه اصل معنا اين بود بايد ديد چرا خطاب را به شخص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) برگردانيد؟ و چه نكته اى باعث آن شد؟ نكته اش همان مطلبى است كه در اول آيات مربوط به جنگ خاطرنشان كرده و گفتيم : اين آيات آميخته با لحنى از عتاب و سرزنش است، به دليل اينكه مى بينيم خداى تعالى هر جا كه مناسبت داشته از مردم به خاطر نافرمانيهايشان اعراض كرده است و يكى از آن موارد همين آيه مورد بحث است كه متعرض يكى از حالات آنان است، آن حالتى كه نوعى ارتباط با اعتراضشان بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) دارد و آن عبارت است از اندوهى كه از كشته شدن دوستانشان داشتند، چون چه بسا كه همين اندوه وادارشان كرد كه در عمل رسول خدا خرده گيرى نموده كشته شدن آنان را به آن جناب نسبت دهند و بگويند: تو باعث شدى كه ما اين چنين مستاصل و بيچاره شويم و بخاطر همين نسبت ناروا، خداى تعالى از سخن گفتن با آنان اعراض نموده و روى سخن به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) كرده، فرموده : (فبما رحمة من اللّه لنت لهم ).

و اين سخن به خاطر اينكه حرف (فا) در اول آن آمده فرع و نتيجه گيرى از كلامى ديگر است كه البته صريحا در آيات نيامده، ولى سياق بر آن دلالت دارد و تقدير كلام چنين است : (و اذا كان حالهم ما تريه من الشباهه بالّذين كفروا و التحسر على قتلاهم، فبرحمة منا لنت لهم، و الا لانفضوا من حولك ).

فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر

اين جمله براى اين آمده كه سيره رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله ) را امضا كرده باشد، چون آن جناب قبلا هم همينطور رفتار مى كرده و جفاى مردم را با نرمخوئى و عفو و مغفرت مقابله مى كرده و در امور با آنان مشورت مى كرده است، به شهادت اينكه اندكى قبل از وقوع جنگ با آنان مشورت كرد و اين امضا اشاره اى است به اين كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) بدانچه ماءمور شده عمل مى كند و خداى سبحان از عمل او راضى است.

دستور الهى به پيامبر (ص ) مبنى بر گذشت از مردم و مشورت با آنهاشامل احكام الهى نمى شود

در اين جمله خداى تعالى رسول گرامى خود (صلوات اللّه عليه و آله و سلم ) را ماءمور كرد تا از آنان عفو كند تا در نتيجه بر اعمال ايشان اثر معصيت مترتب نشود و اينكه از خدا بر ايشان طلب مغفرت كند با اينكه مغفرت بالاخره كار خود خداى تعالى است و عبارت (استغفر لهم ) هر چند مطلق است و اختصاصى به مورد بحث آيه ندارد و ليكن موارد حدود شرعى و امثال آن را شامل نمى شود (و چنان مطلق نيست كه حتى اگر فردى مرتكب قتل شد او را هم ببخشايد و يا اگر زنا كرد تنها برايش طلب مغفرت كند و ديگر حد شرعى را بر او جارى نسازد) چون اگر اطلاق تا اين مقدار شمول داشته باشد باعث لغو شدن تشريع مى گردد، علاوه بر اينكه جمله : (و شاورهم فى الامر) كه به يك لحن عطف بر مساله عفو و مغفرت شده خود شاهد بر اين است كه اين دو امر: يعنى (عفو) و (مغفرت ) در چارچوب ولايت و تدبير امور عامه بوده، چون اينگونه امور است كه مشورت بر مى دارد و اما احكام الهى خير پس عفو و مغفرت هم در همان امور ادارى جامعه است.

فاذا عزمت فتوكل على اللّه ان اللّه يحب المتوكلين

و چون خداى تعالى تو را به خاطر اينكه به او توكل كرده اى دوست مى دارد در نتيجه ولى و ياور تو خواهد بود و درمانده ات نخواهد گذاشت و به همين جهت كه اثر توكل به خدا يارى و عدم خذلان است دنبال اين جمله فرمود: (ان ينصركم اللّه...) و مؤمنين را هم دعوت كرد به توكل و فرمود: اگر خدا شما را يارى كند كسى نيست كه بر شما غلبه كند و اگر شما را درمانده گذارد كيست كه بعد از خدا شما را يارى كند؟ آنگاه در آخر آيه با بكار بردن سبب توكل (كه ايمان باشد) در جاى خود توكل مؤمنين را امر به توكل نموده و مى فرمايد: (و على اللّه فليتوكل المؤمنين )، يعنى مؤمنين به سبب اينكه ايمان به خدا دارند و ايمان دارند به اينكه ناصر و معينى جز او نيست بايد فقط بر او توكل كنند.

تنزيه ساحت رسول خدا (ص ) از بديها واعمال زشت

 

و ما كان لنبى ان يغل...

كلمه (غل ) كه مصدر (يغل ) است، به معناى خيانت مى باشد و ما در تفسير آيه : (و ما كان لبشر ان يوتيه اللّه الكتاب )، گفتيم كه معناى اين سياق تنزيه ساحت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله ) از بديها اعمال زشت و طهارت دامن آن جناب از هر آلودگى است و معنايش اين نيست كه پيغمبر نبايد چنين و چنان كند، بلكه معنايش اين است كه پيغمبر ساحتش مقدس تر از اين است كه چنين و چنان كند، در آيه مورد بحث هم معنايش اين است كه حاشا بر رسول (صلى اللّه عليه و آله ) كه به پروردگار خود و يا به مردم خيانت كند، (چون خيانت به مردم هم خيانت به خدا است ) با اينكه هر خيانتكارى با خيانتش پروردگارش را ديدار مى كند و آنگاه آنچه كرده است بدون كم و كاست تحويل مى گيرد.

بعد از تنزيه ساحت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله ) مى فرمايد: نسبت خيانت به رسول خدا (صلّى اللّه عليه ) دادن قياسى است ظالمانه و علاوه بر آن قياسى است مع الفارق براى اينكه آن جناب پيرو رضاى خدا است و از رضاى خداى تعالى تجاوز نمى كند و خيانتكاران با خيانت خود خشم عظيمى از خدا را به دست مى آورند و جايشان جهنم است كه بدترين جايگاه است، اين است منظور از جمله : (افمن اتبع رضوان اللّه كمن باء بسخط من اللّه...). هر چند ممكن هم هست كه بگوئيم مراد از آن تعريض به مؤمنين است و مى خواهد بفرمايد: اين حالاتى كه شما داريد متعرض خشم خدا شدن است و خداى تعالى با اين مواعظ خود شما را به سوى رضوان خويش مى خواند و معلوم است كه رضوان خدا و خشم و سخط او مساوى نيستند.

خداى سبحان بعد از تقسيم مردم به اين دو قسم مى فرمايد: هر يك از اين دو طايفه درجاتى مختلف دارند آنها، كه تابع رضوان خدايند همه با هم مساوى نيستند آنها هم كه تابع سخط خدايند همه در يك درجه نيستند و خدا بصير به اعمال است و مى داند هر كسى در چه درجه اى از پيروى سخط و يا رضاى او است پس خيال نكنيد كه خير اندك و يا شرّ مختصر از قلم او مى افتد و به خاطر اين خيال باطل در اين جور خير و شرها مسامحه كنيد.

لقد من اللّه على المؤمنين...

در اين آيه التفاتى ديگر به كار رفته و آن التفات از خطاب به مؤمنين به غيبت فرضى آنان است، (با اينكه قبلا از مؤمنين مى پرسيد: آيا كسى كه پيرو رضوان خدا است مثل كسى است كه چنين و چنان كند؟)

در اينجا آنان را غايب فرض كرده و مى فرمايد: (خدا بر مؤمنين واجب كرده كه چنين و چنان كنند)، و ما در سابق به طور كلى وجه اينگونه التفاتها را بيان كرديم و اما وجه آن در خصوص اين مورد اين است كه آيه شريفه در زمينه منت گذارى بر مؤمنين به خاطر صفت ايمانشان سخن مى گويد و مى خواهد بفرمايد علت اين منت گذارى صفت ايمان ايشان است و اين معنا را تنها با آوردن صفت يعنى كلمه _ مؤمنين مى توان رسانيد، حتى تعبير (الّذين آمنوا) هم آنرا نمى رساند، چون بطورى كه گفته اند تنها صفت مى تواند مشعر به عليت باشد، نه فعل و اگر ما به اين شورى نگوئيم حداقل مى گوييم صفت بهتر عليت را مى رساند تا، فعل معناى آيه روشن است.

البته در اين آيه بحث هائى ديگر هست كه ان شاءاللّه العزيز در هر موضعى مناسب يكى از آنها ايراد مى گردد.

سوره آل عمران، آيات 165 تا 171

 

 165- او لما اصبتكم مصيبه قد اصبتم مثليها قلتم انى هذا قل هو من عند انفسكم ان اللّه على كل شىء قدير

 166- و ما اصبكم يوم التقى الجمعان فباذن اللّه و ليعلم المؤمنين

 167- و ليعلم الّذين نافقوا و قيل لهم تعالوا قتلوا فى سبيل اللّه او ادفعوا قالوا لو نعلم قتالا لاتبعنكم هم للكفر يومئذ اقرب منهم للايمان يقولون بافوههم ما ليس فى قلوبهم و اللّه اعلم بما يكتمون

 168- الّذين قالوا لاخونهم و قعدوا لو اطاعونا ما قتلوا قل فادرؤ اعن انفسكم الموت ان كنتم صادقين

 169- و لا تحسبن الّذين قتلوا فى سبيل اللّه اموتا بل احياء عند ربهم يرزقون

 170- فرحين بما آتئهم اللّه من فضله و يستبشرون بالّذين لم يلحقوا بهم من خلفهم الا خوف عليهم و لا هم يحزنون

 171- يستبشرون بنعمة من اللّه و فضل و ان اللّه لايضيع اجر المؤمنين

ترجمه آيات

آيا هر گاه به شما مصيبتى رسد (در جنگ احد) در صورتى كه دو برابر آن آسيب به دشمنان رسيد (در جنگ بدر) باز از روى تعجب گوئيد چرا به ما كه اهل ايمانيم رنج رسد؟ بگو اى پيغمبر اين مصيبت را از دست خود كشيديد كه نافرمانى كرديد، نه آن كه خدا قادر بر نصرت شما نبود كه ايزد متعال بر هر چيز توانا است (165)

آنچه در روز احد هنگام مقابله دو صف كارزار به شما رسيد به قضاى خدا و مشيت نافذ او بود تا آنكه بيازمايد اهل ايمان را تا معلوم شود حال آنان كه ثابت قدم در ايمانند (166)

و تا نيز معلوم شود حال آنهائى كه در دين نفاق و دوروئى كردند و چون به آنها گفته شد بيائيد در راه خدا جهاد و يا دفاع كنيد عذر آوردند كه اگر ما به فنون جنگى دانا بوديم از شما تبعيت نموده و به كارزار مى آمديم اينان با آنكه دعوى مسلمانى دارند به كفر نزديكترند تا به ايمان با زبان چيزى را اظهار كنند كه در دل خلاف آن را پنهان داشته اند و خدا بر آنچه پنهان مى دارند آگاه تر از خود آنها است (167)

آن كسانى كه در جنگ با سپاه اسلام همراهى نكرده و گفتند اگر خويشان و برادران ما نيز سخن ما را شنيده و به جنگ احد نرفته بودند كشته نمى شدند اى پيغمبر به چنين مردم (منافق) بگو پس شما كه براى حفظ حيات ديگران چاره توانيد كرد مرگ را از جان خود دور كنيد اگر راست مى گوئيد (168)

البته نپنداريد كه شهيدان راه خدا مرده اند بلكه زنده به حيات ابدى شدند و در نزد خدا متنعم خواهند بود (169)

آنان به فضل و رحمتى كه از خداوند نصيبشان گرديده شادمانند و به آن مؤمنان كه هنوز به آنها نپيوسته اند و بعدا در پى آنها به راه آخرت خواهند شتافت مژده دهند كه از مردن هيچ نترسند و از فوت متاع دنيا هيچ غم مخورند (170)

و آنها را بشارت به نعمت و فضل خدا دهند و اينكه خداوند اجر اهل ايمان را هرگز ضايع نگرداند (171)

بيان آيات

اين آيات ادامه و تتمه آياتى است كه در خصوص جنگ احد نازل شده و در آن متعرض حال عده اى از منافقين شده كه جماعت مؤمنين را در هنگام بيرون شدن از مدينه به سوى احد تنها گذاشتند و در اين آيات پاسخ آن گفتارى هم كه درباره كشتگان داشتند داده و حال به شهادت رسيدگان را وصف مى كند و مى فرمايد: كه اين طايفه بعد از شهادتشان در مقام قرب الهى متنعم هستند و به بازماندگان بشارت مى دهند كه چنين مقام و منزلتى در انتظار شما نيز هست.

او لمّا اصابتكم مصيبه قد اصبتم مثليها...

بعد از آنكه مؤمنين را نهى كرد از اينكه مثل كفار نباشند و بر كشتگان خود حسرت و اندوه نخورند، به اين بيان كه مرگ و زندگى تنها به دست خدا است نه به دست ايشان تا بگويند اگر چنين نمى كرديم چنان نمى شد و اگر به دشمن نزديك نمى شديم و از شهر بيرون نمى رفتيم و يا اگر اصلا حاضر به جنگ نمى شديم اينطور نمى شد، اينك در اين آيه همان مطلب را با بيان سبب نزديكش كه به حكم سنت اسباب باعث پديد آمدن شد شرح داده و مى فرمايد: سبب آن مصائب نافرمانى تيراندازان بود كه مراكز خود را خالى كردند و تازه بعد از خالى كردن نيز، از در معصيت پشت به قتال نمودند و خلاصه كلام اينكه سبب آن نا فرمانى و سرپيچى از دستور رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله )، كه فرمانده اين جنگ بود و اين نا فرمانى باعث فشل و تنازعشان در امر و در آخر سبب شكستشان گرديد و اين خود سنتى است طبيعى و عادى.

پس آيه شريفه در معناى اين است كه مثلا بگوئيم : هيچ مى دانيد اين مصائب كه از ناحيه كفار بر سر شما آمد، هر چند كه در جنگ بدر شما دو برابر آنرا بر سر كفار آورديد چون در اين جنگ شما هفتاد كشته داديد و در بدر از كفار هفتاد كشته و هفتاد اسير گرفتيد از كجا بود؟ و علتش چه بود؟ علتش از ناحيه خود شما بود كه رمز موفقيت و سبب فتح را به دست خود تباه كرديد يعنى دستور فرمانده خود را مخالفت نموديد و فشل و اختلاف كلمه به راه انداختيد.

(خواننده عزيز توجه فرمود كه ) خداى تعالى مصيبت را وصف كرد به اينكه دو برابر آن را شما به دشمن وارد آورده بوديد و اين براى آن بود كه هم سوزش مصيبت را فرو بنشاند و بفرمايد كه اگر كشته داديد دو برابر كشته و اسير گرفتيد و هم اينكه مصيبت را كوچك بشمارد و بفرمايد: با اينكه ضربت شما دو برابر بوده ديگر جا ندارد اين قدر جزع كنيد و اندوه بخود راه دهيد.

بعضى از مفسرين گفته اند: معناى آيه اين است كه شما خودتان اين مصيبت را براى خود انتخاب كرديد، براى اينكه در جنگ بدر امر شما داير بود بين اينكه اسيران را به قتل برسانيد و يا فديه بگيريد و با اينكه حكم خدا اين بود كه به قتلشان برسانيد و اگر بخواهيد فديه بگيريد بايد اين پيه را بخود بماليد كه در سال آينده يا جنگ آينده همين كفار فديه دهنده هفتاد نفر از شما را خواهند كشت و شما آن روز اين پيه را بخود ماليديد و گفتيد امروز اين فدا به درد ما مى خورد در آينده اگر هفتاد نفرمان كشته شوند شهيد شده اند و ضرر نكرده اند.

مؤ يد اين معنا و بلكه دليل بر آن جمله ذيل آيه است كه مى فرمايد: (ان اللّه على كل شى ء قدير)، چون اين جمله به هيچ وجه با معناى قبلى نمى سازد، مگر به زور و ضرب، ولى با وجه اخير به خوبى مى سازد و حاصل معناى آيه چنين مى شود: (بگو اين مصيبت از ناحيه خود شما است كه در جنگ بدر به آن ملتزم شديد و گرنه خدا مى توانست از آمدن اين مصيبت جلوگيرى كند كه او بر هر چيزى قادر است.)

و ما اصابكم يوم التقى الجمعان...

و آيه اول مانند جمله (ان اللّه على كل شى ء قدير) وجه دوم را تاءييد مى كند، كه گفتيم مراد از جمله :

(قل هو من عند انفسكم ) اين است كه اين مصيبت از ناحيه خود شما پيش آمد، كه در جنگ بدر فديه گرفتيد و شرط كرديد با خدا آنچه را كه شرط كرديد، (يعنى حاضر شديد به جاى هفتاد فديه كه از هفتاد اسير گرفتيد در جنگ ديگرى كه پيش مى آيد هفتاد كشته بدهيد) و اما وجه اول (كه بگوئيم معناى آيه اين است كه سبب قريب و جزء اخير علت آمدن اين مصيبت مخالفت با عبداللّه بن جبير و خالى كردن مراكز بود) با ظاهر آيه مورد بحث نمى سازد براى اينكه در آيه مورد بحث سبب مصيبت را اذن خدا دانسته و اين خود روشن است. پس بنا بر آنچه ما گفتيم توجه دادن به اينكه رسيدن مصيبت مستند به اذن خدا، است خود به منزله بيانى است براى جمله : (هو من عند انفسكم...) و هم توطئه و زمينه ساز است براى ضميمه كردن جمله : (و ليعلم المؤمنين...)، چون با انضمام آن راه براى پرداختن به حال منافقين و سخنانى كه گفته اند و جواب به آن و بيان حقيقت اين مرگ، يعنى كشته شدن در راه خدا هموار مى شود.

او ادفعوا...

يعنى اگر در راه خدا جنگ نمى كنيد حداقل از ناموستان و از جانتان دفاع كنيد و در جمله : (هم للكفر يومئذ اقرب منهم للايمان )، حرف (لام ) به معناى حرف (الى ) آمده، (و معناى جمله اين است كه ايشان امروز به كفر نزديكترند تا به ايمان ) البته نزديك تر بودنشان نسبت به كفر صريح بوده نه كفر درونى و نفاق چون با اين عملشان در نفاق واقع شدند.

و اگر در جمله (يقولون بافواههم ما ليس فى قلوبهم...)، كلمه (افواه _ دهنها) را آورد، (با اينكه انسان هميشه با دهن سخن مى گويد و احتياجى به آوردن اين كلمه نبود) براى اين بود كه اولا تاكيد كند كه سخنى كه گفتند از زبانشان تجاوز نكرد و ثانيا در مقابل قلوب قرار گرفته باشد چون بين افواه و قلوب تقابل هست.

الّذين قالوا لاخوانهم و قعدوا لو اطاعونا ما قتلوا...

مراد از كلمه (اخوانهم ) برادران نسبى ايشان است كه همان كشتگان باشند و اگر خصوص برادران را ذكر كرد براى اين بود كه با انضمام اين جمله با جمله : (و قعدوا) سرزنش و توبيخ بر آنان شديدتر باشد و بفهماند كه از يارى برادران خود كوتاهى كردند و در خانه ها نشستند تا در نتيجه برادرانشان در ميدان جنگ به آن وضع فجيع كشته شدند و جمله : (فادروا) جواب از همان سخنى است كه گفتند و كلمه (درء) كه مصدر فعل : (ادروا) است به معناى دفع است.

و لا تحسبن الّذين قتلوا فى سبيل اللّه امواتا...

در اين آيه شريفه التفاتى از خطاب به مؤمنين به خطاب به رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله ) شده است،

قبلا روى سخن با مؤمنين داشت و مى فرمود: (ما اصابكم...) در اين آيه روى سخن متوجه شخص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نموده و مى فرمايد: (گمان مكن كه...) وجه اين التفات همان است كه در خلال اين آيات مكرر ذكر كرديم، احتمال هم دارد كه خطاب در اين آيه تتمه خطاب در جمله : (فادروا عن انفسكم الموت ان كنتم صادقين ) باشد، كه در اين صورت بايد كلمه (تحسبن ) را با ضمه با بخوانيم تا صيغه جمع مخاطب باشد و معناى آن با آخر آيه قبلى چنين شود: (بگو مرگ را از خود دور كنيد و گمان مكنيد آنها كه كشته مى شوند...).

و مراد از موت باطل شدن شعور و فعل است و لذا در توضيح كلمه (احيا)از هر دو نمونه اى آورد و فرمود: زنده اند و روزى مى خورند و خوشحالند روزى خوردن نمونه فعل و (فرح ) نمونه و اثرى از شعور است زيرا خوشحال شدن فرع داشتن شعور است.

دلالت آيه بر اينكه انسان بهد از مردن تاقبل از قيامت زنده و باقى است

 

فرحين بما آتيهم اللّه...

كلمه (فرح ) ضد كلمه (حزن ) است و كلمه (بشارت ) و (بشرى ) به معناى هر خيرى است كه تو را خوشحال كند و كلمه (استبشار) به معناى اين است كه در طلب اين باشى كه با رسيدن خيرى و بشرائى خرسندى كنى و معناى جمله اين است كه كشته شدگان در راه خدا هم از نظر رسيدن خودشان به فضل خدا و ديدن آن فضل خوشحالى مى كنند و هم در طلب اين خبر خوش ‍ هستند كه رفقاى عقب مانده شان نيز به اين فضل الهى رسيدند و آنها نيز خوفى و اندوهى ندارند.

از اين بيان دو نكته روشن مى شود، يكى اينكه كشته شدگان در راه خدا از وضع مؤمنين برجسته كه هنوز در دنيا باقى مانده اند خبر دارند و دوم اينكه منظور از اين بشارت همان ثواب اعمال مؤمنين است كه عبارت است از نداشتن خوف و نداشتن اندوه و اين بشارت به ايشان دست نمى دهد مگر با مشاهده ثواب نامبرده در آن عالمى كه هستند، نه اينكه خواسته باشند با موفق شدن به شهادت استدلال كنند بر اينكه در قيامت خوف و اندوهى نخواهند داشت چون آيه در مقام اين است كه بفرمايد پاداش خود را مى گيرند نه اينكه بعد از شهادت تازه استدلال مى كنند كه در قيامت چنين و چنان خواهيم بود.

پس اين آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه انسان بعد از مردن تا قبل از قيامت باقى و زنده است و ما بحث در اين باره را به طور مفصل در بحث برزخ يعنى در تفسير آيه : (و لا تقولوا لمن يقتل فى سبيل اللّه اموات ) گذرانديم.

يستبشرون بنعمه من اللّه و فضل...

اين (استبشار) اعم از استبشارى است كه قبلا فرمود از حال بازماندگان مى كنند و شامل استبشار به حال خودشان هم مى شود و شايد همين دو تا بودن معنا باعث شده كه دو باره آن را تكرار كند و همچنين كلمه فضل را دو باره بياورد، جمله : (و ان اللّه لا يضيع اجر المؤمنين ) هم بر اين عموميت دلالت دارد، چون به اطلاقش شامل همه مؤمنين مى شود در آيه شريفه دقت بفرمائيد.

در اين آيه شريفه فضل و نعمت را نكره آورد، همچنانكه رزق را هم در آيات قبل سربسته ذكر كرد و نفرمود كه آن رزق چيست و اين براى آن بود كه ذهن شنونده در باره فضل و نعمت و رزق تا هر جا كه ممكن است برود و باز به همين جهت خوف و حزن را در سياق نفى مبهم آورد، تا دلالت بر عموم كند و بفهماند كشته شدگان در راه خدا هيچ نوع از انواع خوف و حزن را ندارند.

و از دقت در اين آيات اين معنا به دست مى آيد كه اولا در صدد بيان اجر مؤمنين است و ثانيا مى خواهد بفهماند كه اين اجر كه نزد خداى سبحان است رزق ايشان است و ثالثا اين رزق نعمتى و فضلى از خدا است و رابعا اين نعمت و فضل عبارت از اين است كه نه خوفى دارند و نه حزنى.

معناى لطيف جمله (الّا خوف عليهم و لا هم يحزنون )

و اين جمله يعنى جمله : (الا خوف عليهم و لا هم يحزنون ) جمله عجيبى است، هر قدر انسان بيشتر در آن فرو مى رود و تدبر مى كند دامنه معنايش وسيع تر مى شود، با اينكه جمله اى است لطيف و رقيق و بيانى است ساده و اولين چيزى كه از معناى آن به ذهن مى رسد اين است كه خوف و حزن از مؤمنين برداشته مى شود و اين را هم مى دانيم كه خوف تنها در امرى فرض دارد كه اولا ممكن باشد و ثانيا احتمال آمدنش به سوى ما معقول باشد و ثالثا اگر بيايد مقدارى از سعادت ما را از بين مى برد، سعادتى كه ما توقع داريم واجد آن باشيم و خود را واجد آن فرض مى كنيم و همچنين حزن تنها از ناحيه حادثه اى است كه پيش آمده و آن نيز مقدارى از سعادت كذائى ما را سلب كرده، پس بلا و يا هر محذور و گرفتارى كه فرض شود وقتى از آن مى ترسيم كه هنوز بر سر ما نيامده باشد و اما وقتى آمد ديگر خوف معنا ندارد آنجا جاى حزن و حسرت است پس بعد از وقوع خوفى نيست و قبل از وقوع هم حزنى نيست.

پس بر طرف شدن مطلق خوف از انسان تنها وقتى فرض دارد كه هيچ يك از آنچه داريم در معرض زوال قرار نگيرد و همچنين برطرف شدن مطلق حزن از انسان وقتى فرض دارد كه آنچه نعمت كه انسان بتواند از آن متنعم شود و لذت ببرد دارا باشد و خداى تعالى به او افاضه كرده باشد و نيز آنچه كه دارد در معرض زوال قرار نگيرد و اين همان خلود سعادت براى انسان و خلود انسان در آن سعادت است.

و از همين جا واضح مى شود كه نبودن خوف و حزن عين روزى خوردن انسان نزد خدا است و به حكم آيه : (و ما عند اللّه خير) و آيه: (و ما عند اللّه باق ) آنچه نزد خدا است هم نعمت و خير است، هم باقى است نه عذاب و شرى آميخته با آن است و نه فنا و زوالى بدان راه دارد. باز اين معنا واضح مى شود كه نبودن حزن و خوف عينا بودن نعمت و فضل است و اين خود عطيه است، ليكن در سابق يعنى در اوايل كتاب گذشت و به زودى در تفسير آيه : (مع الّذين انعم اللّه عليهم ) ميايد كه نعمت وقتى در عرف قرآن اطلاق شود معنايش ولايت الهيه است، بنابراين معناى آيه مورد بحث چنين مى شود: (خداى تعالى متصدى و عهده دار كار مؤمنين است و آنان را به عطيه اى از خود اختصاص مى دهد).

و اما احتمال اينكه مراد از (فضل ) موهبتى باشد كه زايد بر استحقاق در برابر عمل است. و نعمت عبارت باشد از موهبتى كه در برابر عمل احتمالى است كه با جمله : (و ان اللّه لا يضيع اجر المؤمنين ) نمى سازد براى اينكه در يك آيه فضل را اجر هم خوانده و همه مى دانيم كه اجر تنها در مورد استحقاق است، پس مؤمنين مستحق فضل هم هستند در سابق هم گفتيم و تو خواننده محترم توجه كردى كه چند فقره زير يعنى جمله (عند ربهم يرزقون ) و جمله : (فرحين بما...) و جمله (يستبشرون بنعمه...) و جمله : (و ان اللّه لا يضيع اجر المؤمنين )، مال و برگشتنشان به يك حقيقت است، پس فرق گذاشتن بين فضل و نعمت در چنين موردى درست نيست.

البته در ذيل آيات مورد بحث جا براى بحث هائى ديگر نيز بود ولى بعضى از آن بحث ها در ذيل تفسير آيه (: و لا تقولوا لمن يقتل فى سبيل اللّه اموات ) گذشت و شايد خداى عز و جل توفيق بدهد در مواردى كه پيش مى آيد هر جا مناسب بود به قدر توانائى در اين باره بحث بيشترى بكنيم ان شاءاللّه تعالى.

سوره آل عمران، آيات 157 تا 172

 

 172- الّذين استجابوا لله و الرسول من بعد ما اصابهم القرح للّذين احسنوا منهم و اتّقوا اجر عظيم

 173- الّذين قال لهم النّاس ان النّاس قد جمعوا لكم فاخشوهم فزادهم ايمنا و قالوا حسبنا الله و نعم الوكيل

 174- فانقلبوا بنعمه من اللّه و فضل لم يمسسهم سوء و اتبعوا رضون الله و اللّه ذو فضل عظيم

 175- انما ذلكم الشيطن يخوف اولياءه فلا تخافوهم و خافون ان كنتم مؤمنين

 

ترجمه آيات

آنانكه دعوت خدا و رسول را اجابت كردند پس از آنكه به آنها رنج و غم رسيد از آنها هر كس نيكوكار و پرهيزكار شد اجر عظيم خواهد يافت (172)

آن مؤمنانى كه چون مردمى (منافق مانند نعيم بن مسعود اشجعى ) به آنها گفتند لشكر بسيارى (كه تمام مشركين مكه و پيروان ابوسفيان باشند) بر عليه شما مؤمنان فراهم شده از آنان در انديشه و بر حذر باشيد (اين تبليغات و مكر دشمن به جاى آن كه بيم در دل آنها افكند) بر ايمانشان بيفزود و گفتند در مقابل همه دشمنان تنها خدا ما را كفايت است و نيكو ياورى است (173)

پس آن گروه از مؤمنان به نعمت و فضل خدا روى آوردند و بر آنان هيچ الم و رنجى پيش نيامد و پيرو رضاى خدا شدند و خداوند صاحب فضل و رحمت بى منتها است (174)

اين سخنان شيطان است كه به وسيله آن دوستانش را مى ترساند شما مسلمانان از آن بيم و انديشه مكنيد و از من بترسيد اگر اهل ايمان هستيد (175)

بيان آيات

اين آيات هم مربوط به آيات جنگ احد است و اين معنا را از اشاره اى كه در جمله : (من بعد ما اصابهم القرح...) هست مى فهميم، چون در آيات راجع به جنگ احد نيز سخن از قرح رفته بود و فرموده بود: (ان يمسسكم قرح فقد مس القوم قرح مثله...).

الّذين استجابوا لله و الرسول من بعد ما اصابهم القرح...

بطورى كه گفته اند كلمه (استجابت ) و نيز كلمه (اجابت ) به يك معنا است و آن اين است كه از كسى چيزى بخواهى و او پاسخت را با قبول بدهد و خواسته ات را بر آورد. و اگر هم نام خدا را برد و هم نام رسول را با اينكه در اين مقام مى توانست بذكر يكى از آن دو اكتفا كند براى اين بود كه در داستان جنگ احد متخلفين هم نا فرمانى خدا را كردند و هم نا فرمانى رسول را اما نافرمانى خدا براى اينكه خداى تعالى آنان را از فرار از جنگ نهى كرده بود و به جهاد امرشان فرموده بود و آنان جهاد نكردند و بر عكس فرار نمودند و اما نافرمانى رسول را كردند براى اينكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به آن عده تيرانداز دستور داده بود از جاى خود حركت نكنند و مركز خود را خالى ننمايند و آنان نافرمانى كردند و نيز وقتى كه بلنديهاى كوه را پيش گرفته بودند و رسول (صلى اللّه عليه و آله ) از آخرشان صداشان مى زد گوش به سخنش ندادند به همين جهت در داستان آيات مورد بحث كه ذيلا شرحش مى آيد بدان جهت كه دعوت خدا را اجابت كردند هم نام خدا را برد و هم نام رسول را و كانه فرموده در اين داستان مثل داستان احد كه خدا و رسول را نافرمانى كرده بودند عمل نكردند بلكه دعوت خدا و رسول را اجابت نمودند.

نمونه اى از مراقب عجيب قرآن در بيانات خود

للّذين احسنوا منهم و اتّقوا اجر عظيم

در اين جمله وعده را منحصر كرده به بعضى از كسانى كه خدا و رسول را اجابت كردند و اين به خاطر آن است كه اجابت دعوت يك عمل ظاهرى است ممكن است مطابق با واقع هم باشد و ممكن است نباشد، علامت مطابقتش با واقع احسان و تقوا است، كه اجر عظيم هم داير مدار همين دو است و اين خود مراقبت عجيب قرآن در بيانات خود را مى رساند و به ما مى فهماند كه خداى تعالى چقدر مراقب كلمات و بيانات خويش است، در عين اينكه مطلب اينجا را بيان مى كند، مراقب است كه مبادا بيانش با ساير معارفش ‍ ناسازگار باشد آرى (لا يشغله شاءن عن شان ).

و از اينجا روشن مى شود كه همه اجابت كنندگان در اين داستان واقعيت نداشته اند بلكه در بينشان كسانى بوده اند كه اجابتشان به مصلحت روزگار بوده چون نشانيهاى اجابت باطنى را كه احسان و تقوا است نداشته اند، تا مستحق اجر عظيم خداى سبحان بشوند و چه بسا گفته باشند كه كلمه : (من ) در جمله مورد بحث تبعيضى نيست و نمى خواهد بفرمايد بعضى از آنان احسان و تقوا داشته اند و در نتيجه اجرى عظيم دارند بلكه بيانيه است و مى خواهد بفرمايد اجابت كنندگان كه همان (الّذين احسنوا منهم و اتّقوا) بوده باشند اجرى عظيم دارند، چون در آيه ديگر بجاى كلمه (من ) كلمه : (مع ) را آورده و فرموده : (محمد رسول اللّه و الّذين [مع]_ه اشداء على الكفار) و آنگاه در آخر آيه دوباره كلمه (من ) مى آورد و مى فرمايد:( وعد اللّه الّذين آمنوا و عملوا الصالحات [من]_هم مغفره و اجرا عظيما) ليكن اين سخن درست نيست. و نيز بيان مى كند اين مدحى كه خداى تعالى در جمله : (الّذين قال لهم النّاس تا آخر آيات از ايشان كرده از قبيل نسبت دادن وصف (بعض ) به (كل ) است (كه گاهى گوينده به خاطر نكته اى كه در نظر دارد و گاهى صرفا به عنايتى لفظى اين كار را مى كند، يعنى صفت (بعض ) را به (كل ) نسبت مى دهد.

 

الّذين قال لهم النّاس ان النّاس قد جمعوا لكم...

كلمه (ناس ) به معناى افرادى از انسان است، اما نه از هر جهت، بلكه به اين جهت افرادى از انسان را ناس مى گويند كه از يكديگر متمايز نيستند، (و گوينده كارى به تمايز و خصوصيات افراد ندارد) و در آيه شريفه كلمه ناس دو بار آمده كه ناس اول غير ناس دوم است، منظور از ناس اول منافقين و منظور از ناس دوم دشمنان است، منافقين كه از يارى اسلام مضايقه كردند به منظور اينكه مسلمانان را هم از رفتن به جنگ باز بدارند و سست كنند، به ايشان گفتند: ناس يعنى مشركين جمعيت بسيارى براى جنگ با شما جمع كرده اند معلوم مى شود ناس دوم مشركين و ناس اول ايادى و جاسوسانى هستند كه مشركين در بين مؤمنين داشتند و از ظاهر آيه برمى آيد كه اين جاسوسان عده اى بوده اند نه يك نفر و همين آيه مؤ يد آن است كه آيات شريفه مورد بحث درباره داستانى نازل شده كه بعد از پايان جنگ احد پيش آمد، كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) با بقيه اصحابش مشركين را تعقيب كرد نه درباره بدر صغرا و ان شاءاللّه هر دو داستان در بحث روايتى آينده مى آيد.

و معناى اينكه فرمود: (قد جمعوا لكم ) اين است كه جمعيت خود را دوباره براى جنگ با شما جمع كرده اند (و خدا داناتر است ).

سرّ اينكه گفتار منافقين ايمان مؤمنين را بيشتر كرد

(فزادهم ايمانا) سر اينكه مى فرمايد گفتار منافقين ايمان مؤمنين را بيشتر كرد اين است كه در طبع آدمى نهفته است كه وقتى از ناحيه كسى و يا كسانى نهى مى شود از اينكه تصميمى را كه گرفته عملى سازد، در صورتى كه به آن اشخاص حسن ظن نداشته باشد نسبت به تصميم خود حريصتر مى شود و همين حريصتر شدن باعث ميشود كه نيروهاى خفته اش بيدار و تصميمش قويتر شود و هر چه آنان بيشتر منعش كنند و در منع اصرار بورزند او حريصتر و در عملى كردن تصميم خود جازمتر، شود و اين در مورد كسى كه خود را محق و سزاوار دانسته و در كارهايش خود را معذور بداند، تاءثير بيشترى دارد تا در مورد ديگران و لذا مؤمنين صدر اسلام و غير ايشان را مى بينيم كه در اطاعت از امر خدا هر چه بيشتر مورد ملامت و منع مانعين قرار مى گرفتند ايمانشان قوى تر و در تصميم خود محكم تر و در نبرد شجاعتر مى شدند.

و نيز ممكن است منظور از بيشتر شدن ايمانشان، تنها در مورد درستى اخبارى باشد كه منافقين مى دادند و بخواهد بفرمايد كه : وقتى مؤمنين از منافقين شنيدند كه كفار در صدد جمع آورى لشكر بر آمده اند ايمانشان به درستى همين خبر بيشتر شد، چون قبلا از راه وحى خبردار شده بودند كه بزودى در راه خدا آزار خواهند ديد تا آنكه به اذن خدا سرنوشتشان معين و تمام شود و وعده اى كه خدا به آنان داده برسد و آن وعده نصرت بود كه جز در جنگ نخواهد بود.

و قالوا حسبنا اللّه و نعم الوكيل

يعنى خداى تعالى براى ما كافى است و اصل ماده (حا _ سين _ با) از حساب گرفته شده به اين مناسبت كه كفايت به حساب وى مقدار حاجت است و اينكه گفتند: (حسبنا اللّه ) اكتفاى ما به خدا است به حسب ايمان است نه به حسب اسباب خارجى كه سنت الهيه آن را جارى ساخته و كلمه (وكيل ) به معناى كسى است كه امر انسانرا به نيابت از انسان تدبير مى كند.

بنابراين مضمون آيه بر مى گردد به معناى آيه زير، كه مى فرمايد: (و من يتوكل على اللّه فهو حسبه ان اللّه بالغ امره ) و به همين جهت دنبال جمله مورد بحث فرمود:

(فانقلبوا بنعمه من اللّه و فضل لم يمسسهم سوء...)، تا تصديق وعده خداى تعالى باشد آنگاه به حمد و ستايش آنان پرداخت و فرمود: (و اتبعوا رضوان اللّه و اللّه ذو فضل عظيم ).

بحثى پيرامون توكل

حقيقت امر در مساله توكل اين است كه به كرسى نشستن اراده انسان و دست يافتن به هدف و مقصد در اين عالم (كه عالم ماده است ) احتياج به اسبابى طبيعى و اسبابى روحى دارد و چنان نيست كه اسباب طبيعى تمام تاءثير را داشته باشد پس اگر انسان بخواهد وارد در امرى شود كه بسيار مورد اهتمام او است و همه اسباب طبيعى آن را كه آن امر نيازمند به آن اسباب است فراهم كند و با اين حال به هدف خود نرسد قطعا اسباب روحى و معنوى (كه گفتيم دخالت دارند) تمام نبوده و همين تمام نبودن آن اسباب نگذاشته است كه وى به هدف خود برسد مثلا اراده اش سست بوده يا مى ترسيده يا اندوه و غم مانعش شده يا شدت عمل و يا حرص و يا سفاهت به خرج داده يا سوءظن داشته و يا چيز ديگرى از اين قبيل مانع به هدف رسيدنش شده است و اين گونه امور بسيار مهم و عمومى است و اگر همين انسان در هنگام ورود در آن امر به خدا توكل كند در حقيقت به سببى متصل شده كه شكست ناپذير است سببى است فوق هر سبب ديگر و در نتيجه تمسك به چنين سببى اراده اش نيز قوى مى شود، ديگر هيچ يك از اسباب ناسازگار روحى بر اراده او غالب نمى آيد و همين است موفقيت و سعادت. - و در توكل بر خدا جهت ديگرى نيز هست كه از نظر اثر ملحق به معجزات و خوارق عادت است همچنان كه از ظاهر جمله : (و من يتوكل على اللّه فهو حسبه ان اللّه بالغ امره...) اين معنا برمى آيد و ما در بحثى كه پيرامون اعجاز داشتيم مطالبى را كه مربوط به اين مقام بود آورديم.

ذلكم الشيطان يخوف اولياءه...

از ظاهر آيه برمى آيد كه اشاره (ذلكم ) به آن دسته از مردمى است كه منافقين به ايشان گفتند: (ان النّاس قد جمعوا لكم ( در نتيجه جمله مورد بحث از مواردى است كه قرآن كريم در آن موارد كلمه شيطان را بر انسان اطلاق فرموده همچنانكه از ظاهر آيات زير نيز برمى آيد كه منظورش از وسواس خناس شيطانهاى انسى است :

(من شر الوسواس الخناس الذى يوسوس فى صدور النّاس من الجنّة و النّاس ) مؤ يد اين معنا جمله : (فلا تخافوهم ) است كه مى فرمايد از آن شيطان ها كه آن حرفها را بر شما زدند نترسيد براى اينكه اينان براى شما شيطانند و ما ان شاءاللّه تعالى بزودى در اين باره بحثى مى كنيم كه از روى حقيقت پرده برداريم.

بحث روايتى (در ذيل آيات مربوط به جنگ احد)

روايات وارده در داستان جنگ احد بسيار زياد است، ولى در آنها از جهات بسيارى اختلاف شديدى وجود دارد كه چه بسا انسان را دچار سوءظن مى كند و بيشتر اختلاف در رواياتى است كه درباره شاءن نزول بسيارى از آيات اين داستان وارد شده كه تقريبا شصت آيه مى شود آرى اينگونه روايات عجيب به نظر مى رسد و جاى هيچ شكى براى اهل تاءمل و دقت باقى نمى گذارد در اينكه حكم كند كه : (مذاهب و عقائد مختلف در آن روايات دست اندازى كرده و هر مذهبى روح عقيدتى خود را در روايتى دميده تا با زبان روايت حرف خود را زده باشد و خلاصه استفاده سياسى كرده باشد) و همين امر باعث شد كه ما از نقل آن روايات در اين بحث روايتى خود دارى كنيم.

از خوانندگان محترم اگر كسانى بخواهند به آن روايات نظر كنند مى توانند به جوامع حديث و يا تفاسير مطول مراجعه نمايند.

در الدرالمنثور است كه : ابن ابى حاتم از ابى الضحى روايت كرده كه گفت وقتى آيه : (و يتخذ منكم شهداء) نازل شد همان روز هفتاد نفر از مسلمانان كشته شدند كه چهار نفرشان از مهاجرين بودند يعنى حمزه بن عبدالمطلب و مصعب بن عمير (همپيمان بنى عبدالدار) و شماس بن عثمان مخزومى و عبداللّه بن جحش اسدى و بقيه از انصار بودند.

مؤ لف قدس سره : و از ظاهر روايت برمى آيد كه راوى يعنى ابوالضحى كلمه (شهداء) در آيه را به معناى كشته شدگان در معركه جنگ گرفته و بيشتر مفسرين هم دنبال او را گرفته اند. ولى در بيان سابق گفتيم كه هيچ دليلى از ظاهر كتاب بر اين معنا نداريم بلكه ظاهر اين است كه مراد از شهدا، گواهان اعمال باشند.

و در تفسير عياشى در ذيل آيه : (ام حسبتم ان تدخلوا الجنّة و لما يعلم اللّه...) از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: خداى تعالى بهتر از هر كس از حال مخلوق خود آگاه است، او قبل از اينكه مخلوق خود را تكون داده و پديد آورد در همان وقتى كه موجودات در عالم ذر بودند به وضع آنها آگاه بوده و مى دانست كه چه كسى جهاد مى كند و چه كسى از جهاد سرپيچى مى كند همچنانكه او قبل از آنكه خلق خود را بميراند، مى داند آنها را مى ميراند ولى در حالى كه آنها زنده اند مرگشان را به ايشان نشان نداده است.

مؤ لف قدس سره : اين روايت اشاره دارد به مطلب گذشته ما كه فرق است بين (علم قبل از ايجاد) و (علم فعلى ) كه همان (ايجاد) است و مراد از آيه شريفه، علم قبل از ايجاد نيست.

و در تفسير قمى از امام صادق (عليه السلام ) در ذيل آيه : (و لقد كنتم تمنون الموت...) آمده : وقتى خداى تعالى (به وسيله وحى ) به مؤمنين خبر داد كه با كشته شدگان آنان در جنگ بدر چه رفتارى كرد و ايشان را در چه منازلى از بهشت جاى داد مؤمنين مشتاق شهادت شدند و عرضه داشتند: خداوندا جنگ برايمان پيش بياور تا در آن به شهادت برسيم خداى تعالى جنگ احد را برايشان پيش آورد و جز آن تعدادى كه خدا مى خواست ايستادگى نكردند، اينجا است كه خداى تعالى مى فرمايد: (و لقد كنتم تمنون الموت...).

مؤ لف قدس سره : و اين معنا در الدرالمنثور نيز از ابن عباس و مجاهد و قتاده و حسن و سدى نقل شده.

رواياتى در ذيل آيه (و ما محمد الا رسول قد خلت...) و شايعه كشته شدن پيامبر درجنگ احد

و نيز در تفسير قمى آمده كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در روز احد كه به آن گرفتارى دچار شد، يكى از لشكريانش به هر كس ‍ كه برمى خورد، مى گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) كشته شد به فكر نجات خود باش و بعد از آنكه به مدينه برگشتند خداى تعالى اين آيه را نازل كرد: (و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل... انقلبتم على اعقابكم ) (كه منظورش برگشتن به كفر بود) (و من ينقلب على عقبيه فلن يضر اللّه شيئا).

و در الدرالمنثور است كه ابن جرير و ابن ابى حاتم از ربيع روايت آورده كه درباره اين آيه گفته است :

مربوط به روز احد است، كه مسلمين دچار آن كشته ها و زخمى ها شدند در آن گيرودار از يكديگر سراغ رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را گرفتند، اين يكى به آن ديگرى گفت : محمد كشته شد، بعضى هم اضافه مى كردند كه اگر او پيغمبر بود كشته نمى شد، ولى بعضى از بلندپايگان از اصحاب رسول خدا گفتند: شما بايد در راهى كه پيامبرتان قتال كرد قتال كنيد تا خداى تعالى يا فتح را نصيبتان كند و يا به آن جناب ملحق شويد و براى ما نقل كرده اند كه مردى از مهاجرين به مردى از انصار برخورد كه در خون خود مى غلطيد به او گفت : اى فلانى هيچ مى دانى كه محمد كشته شد؟ او در پاسخش گفت اگر محمد كشته شد وظيفه رسالت خود را انجام داد شما هم بايد در دفاع از دينتان قتال كنيد و در اين باره بود كه خداى تعالى آيه زير را نازل كرد كه : (و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم ؟) يعنى آيا مرتد مى شويد و بعد از ايمان به كفر بر مى گرديد؟.

و در همان كتاب است كه ابن جرير از سدى روايت كرده كه گفت : در روز احد اين شايعه در بين مسلمانان منتشر گرديد كه : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) كشته شد يكى از آن عده كه (در پشت صخره كوه پنهان شده بودند) گفت : اى كاش كسى را ميداشتيم و نزد عبداللّه بن ابى مى فرستاديم و او از ابى سفيان براى ما امان مى گرفت آنگاه فرياد زد: هان اى مردم مهاجر معطل چه هستيد؟ محمد كشته شد! به سوى قوم مكى خود (يعنى لشكر ابى سفيان ) برگرديد و گرنه مى آيند و شما را مى كشند انس بن نضر فرياد زد: اى مردم اگر محمد (صلى اللّه عليه و آله ) كشته شد پروردگار محمد زنده است پس در همان راهى كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) قتال كرد شما هم قتال كنيد... و سپس ادامه داد: خدايا من از آنچه اين مردم مى گويند نزد تو عذر مى خواهم و از پيشنهادى كه مى كنند بيزارى مى جويم آنگاه شمشيرش را محكم به دست گرفت و حمله كرد تا كشته شد و خداى تعالى آيه : و ما محمد (الا رسول...) را در اين باره نازل فرمود.

مؤ لف قدس سره : اين معانى به طرق بسيارى ديگر روايت شده است. و در كافى از امام باقر (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: (در جنگ احد) على (عليه السلام ) شصت و يك جراحت بر داشت و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) ام سليم و ام عطيه را ماءمور كرد تا او را مداوا كند، (بعد از آنكه دست به كار شدند) خدمت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) عرضه داشتند: ما هيچ زخمى از زخمهايش را نمى بنديم مگر اينكه زخمى ديگر دهن باز مى كند و ما از جان او مى ترسيم (و خلاصه وضع او خطرى است ) رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به اتفاق مسلمانان به عيادت على (عليه السلام ) آمدند كه يك پارچه زخم بود و حضرت دست خود را به يك يك زخمهاى آن جناب مى كشيد و مى فرمود: كسى كه در راه خدا چنين وضعى به خود بگيرد امتحان خود را داده و وظيفه خود را به پايان برده و دست به هيچ يك از زخمها نمى كشيد مگر آنكه آن زخم بهبودى مى يافت على (عليه السلام ) گفت : الحمدللّه كه نه فرار كردم و نه قدمى به عقب نهادم و خداى تعالى شكر عمل آن جناب را در دو جاى قرآن بجا آورد يك جا فرمود: (و سيجزى اللّه الشّاكرين ) و جائى ديگر فرمود: (و سنجزى الشّاكرين ).

مؤ لف قدس سره : يعنى خداى تعالى (ثبات قدم ) آن جناب را شكرگزارى كرد نه گفتار آن جناب را كه گفت : (الحمد لله ). و در تفسير عياشى از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه وقتى آيه : (و كاين من نبى قاتل معه ربيون كثير) را خواند و فرمود هزار و هزار آنگاه فرمود: آرى و اللّه كشته مى شوند.

مؤ لف قدس سره : در اين روايت به جاى كلمه : (قاتل معه ) (قتل معه ) قرائت شده و به همين قرائت معنا شده و اين قرائت و معناى آن را الدرالمنثور از ابن مسعود و ديگران روايت كرده و از ابن عباس روايت كرده كه شخصى از او از كلمه :(ربيون ) پرسيد در پاسخ گفت : يعنى جموع.

و در الدرالمنثور است كه عبد بن حميد و ابن ابى حاتم از مجاهد روايت كرده كه در معناى جمله : (من بعد ما اريكم ما تحبون ) گفته است منظور از (آنچه دوست مى داريد) نصرتى بود كه خداى تعالى نصيب مؤمنين عليه كافران كرد به طورى كه زنان مشركين هر چه گيرشان آمد سوار شدند و گريختند چه راهوار و چه چموش ‍ (ممكن هم هست منظور مجاهد اين بوده كه بگويد زنان مشركين از هر طرف گريختند چه راه و چه بيراهه ) ولى به خاطر اينكه مؤمنين نا فرمانى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) كردند دو باره مشركين به طرف ايشان سرازير شدند.

و در همان كتاب است كه ابن اسحاق و ابن راهويه و عبد بن حميد و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و بيهقى در كتاب دلائل از زبير روايت كرده اند كه گفت : يادم هست آنروزى را كه با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) بوديم در آن لحظاتى كه وحشت دل شير را آب مى كرد ناگهان خداى تعالى خواب را بر ما مسلط كرد احدى از ما نماند كه چانه اش به سينه اش نيفتاده باشد به خدا سوگند كه هنوز صداى معتب بن قشير در گوش من است كه مى گفت : (لو كان لنا من الامر شى ء ما قتلنا هيهنا) و بخدا سوگند شنيدنم مثل شنيدن كسى بود كه در خواب چيزى بشنود من گفتار او را حفظ كردم تا آنكه آيه : (ثم انزل عليكم من بعد الغم امنه نعاسا... ما قتلنا هيهنا) در باره گفتار معتب بن قشير نازل شد.

روايتى در ذيل (ان الذين تولوا منكم...) و فرار بعضى مسلمين در جنگ احد

مؤ لف قدس سره : اين معنا از زبير بن عوام به طرق بسيارى روايت شده.

و در همان كتاب است كه ابن منذر در معرفة الصحابه از ابن عباس روايت كرده كه در ذيل آيه : (ان الّذين تولوا منكم يوم التقى الجمعان...) گفته : اين آيه در باره عثمان و رافع بن معلى و حارثة بن زيد نازل شده.

مؤ لف قدس سره : قريب به اين معنا به چند طريق از عبد الرحمان بن عوف و عكرمة و ابن اسحاق روايت شده و در بعضى از آنها علاوه بر عثمان و رافع و حارثه ابو حذيفه بن عقبه و وليد بن عقبه و سعد بن عثمان و عقبه بن عثمان نيز آمده.

و بهر حال آوردن نام عثمان و سايرين كه نامشان آمده از باب ذكر مصداق است و گرنه آيه شريفه در باره همه كسانى است كه پشت به جنگ كردند و در باره آن عده از صحابه است كه دستور رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را عصيان نمودند تنها خصوصيتى كه عثمان و آن نامبردگان كه با او بودند داشتند اين بوده كه آنقدر فرار كردند و به پشت جبهه گريختند كه به جلعب هم رسيدند (جلعب نام كوهى در اطراف مدينه از طرف اغوص است ) و نام بردگان سه روز در آنجا ماندند و سپس نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) برگشتند و آن جناب به ايشان فرمود: (لقد ذهبتم فيها عريضه ).

و اما اينكه عموم اصحاب چه كردند؟ روايات زيادى وارد شده كه تمامى اصحاب و تا آخرين نفرشان فرار كردند و با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نماند مگر دو نفر از مهاجرين و هفت نفر از انصار و از آن سو مشركين بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) هجوم بردند و آن چند نفر انصار در دفاع از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) يكى پس از ديگرى كشته شدند تا ديگر كسى از انصار با آن جناب نماند.

اين مطلبى است كه در اكثر روايات آمده البته در بعضى از روايات اين نيز آمده است كه يازده نفر ماندند و در بعضى ديگر هيجده و حتى سى نفر هم روايت شده كه اين از همه ضعيف تر است.

و شايد منشاء اين اختلاف يكسان نبودن اطلاعات راويان و امثال آن باشد و آنچه از روايات دفاع نسيبه مازنيه از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فهميده مى شود اين است كه در آن ساعت احدى از اصحاب نزد آن جناب نبوده و كسى هم كه فرار نكرد و تا به آخر ثبات قدم به خرج داد نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نبود بلكه در ميدان مشغول قتال و كارزار بود و روايات در باره پايدارى هيچ يك از اصحاب اتفاق كلمه ندارد بجز على (عليه السلام ) و شايد در باره ابى دجانه انصارى و سماك بن خرشه هم مطلب همين طور باشد يعنى روايات اتفاق داشته باشد ليكن او نيز ملازم رسول خدا(صلى اللّه عليه و آله ) نبود بلكه در آغاز تا توانست با شمشير آن جناب به كارزار پرداخت و سپس وقتى ديد اصحاب او را تنها گذاشتند تن خود را سپر بلاى آنجناب كرد هر چه تير به طرف آن حضرت پرتاب مى شد يا با سپر و يا با پشت خود از آن جناب دفع مى كرد تا آنكه جراحاتش سنگين شد _ (رضى اللّه تعالى عنه ). 

و اما بقيه اصحاب دو دسته بودند: يك دسته از آنان به محض ديدن و شناختن رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و فهميدن اينكه آن جناب كشته نشده به سوى او برگشتند و گروهى ديگر آنهائى بودند كه بلافاصله برنگشتند بلكه با اندكى فاصله و اين دو طايفه همانهايند كه خداى تعالى نعاس و سستى و چرت را بر آنان نازل كرد چيزى كه هست از جرم همه آنان در گذشت و تو خواننده (كه خداى تعالى توفيق بيشترى ارزانيت كند) معناى عفو را در سابق شناختى ولى بعضى از مفسرين گفته اند عفو در خصوص اين آيه به معناى اين است كه خداى تعالى مشركين را از كشتن مسلمانان دلسرد و من صرف كرد و با اينكه مى توانستند تا آخرين نفر مسلمانان را از بين ببرند ولى نبردند.

رواياتى درباره مشورت، در ذيل (و شاورهم فى الامر)

و در الدرالمنثور است كه ابن عدى و بيهقى (در كتاب شعب ) به سند حسن از ابن عباس روايت كردند كه گفت : وقتى آيه : (و شاورهم فى الامر) نازل شد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: خدا و رسول او نياز به مشورت ندارند و ليكن خداى تعالى اين دستور را رحمت براى امتم قرار داده چون هر كس از امت من كه مشورت كند چنان نيست كه هيچ رشدى عايدش نشود و كسى كه آن را ترك كند ممكن نيست كه به هيچ مقدار و هيچ نوعى از گمراهى و كجى گرفتار نشود.

و در همان كتاب است كه طبرانى در كتاب اوسط از انس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: كسى كه استخاره كند يعنى از خدا خير طلب كند نوميد نمى شود و كسى كه مشورت كند پشيمان نمى گردد.

و در نهج البلاغه هست كه هر كس براى خود استبداد كند هلاك مى شود و هر كس با مردم مشورت كند در عقل آنان شريك شده است.

و نيز در همان كتاب است كه امام فرمود: مشورت كردن عين هدايت است و كسى كه استبداد براى داشته باشد خويشتن را در معرض ‍ خطر قرار داده است.

و در تفسير صافى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) روايت كرده كه فرمود: هيچ تنهائى وحشت آورتر از خودپسندى نيست و هيچ پشتيبان گيرى قابل اعتمادتر از مشورت نيست.

مؤ لف قدس سره : روايات در باب مشورت كردن بسيار زياد است و البته جاى مشورت آنجائى است كه عملى را كه درباره اش ‍ مشورت مى كنيم عملى جايز باشد يعنى از نظر مزيت ها انجام و تركش جايز باشد و بخواهيم با مشورت به دست آوريم كه آيا ترجيح در انجام آن است يا در ترك آن ؟ و اما عملى را كه خداى تعالى درباره آن يا حكم وجوب دارد (در نتيجه نمى توان تركش كرد) و يا حكم حرمت (كه در نتيجه نمى توان انجامش داد) چنين عملى جاى مشورت نيست چون هيچ طرف مشورتى حق ندارد در مقام مشورت آنرا كه واجب است جائزالترك و آن را كه حرام است جائز الفعل كند و در نتيجه احكام الهى را تغيير دهد چرا كه اگر چنين عملى صحيح بود بايد اختلاف حوادث جاريه ناسخ كلام خدا شود.

رواياتى در ذيل (و ما كان لنبى ان يغلّ...) و آيه (و منيغلل...)

و در كتاب مجالس از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: كسى نمى تواند همه مردم را از خود راضى كند و كسى نمى تواند زبان آنان را ببندد مگر نبود كه در جنگ بدر اين تهمت را به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) زدند كه يك قطيفه سرخ رنگى را به خود اختصاص داد تا آنكه خداى تعالى آن جناب را به محل آن قطيفه كه گم شده بود راهنمائى كرد و پيامبر خود را از تهمت خيانت مبرا ساخت و در كتاب مجيدش اين آيه را نازل كرد: (و ما كان لنبى ان يغل...).

مؤ لف قدس سره : قمى اين روايت را در تفسير خود آورده و نيز آورده كه مردى نزد رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله ) آمده و عرضه داشت : فلانى قطيفه اى سرخ رنگ را دزديده و در فلانجا پنهان كرده و رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله ) دستور داد آن محل را كندند و قطيفه را بيرون آوردند.

اين معنا و قريب به آن را الدرالمنثور به طرق بسيار روايت كرده و شايد مراد از اينكه در روايت بالا آمده بود كه خداى تعالى آيه : (و من يغلل...) را در داستان قطيفه نازل كرد اين باشد كه آيه نامبرده به اين داستان اشاره دارد و گرنه سياق آيه نشان مى دهد كه نه تنها در روز بدر نازل نشده بلكه بعد از جنگ احد نازل شده است كه بيانش گذشت.

و در تفسير قمى از امام باقر (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: هر كس چيزى را بدزدد روز قيامت آن را در آتش مى يابد و سپس ‍ ماءمور مى شود داخل آتش شود و آن را بيرون آورد.

مؤ لف قدس سره : اين معنا استفاده لطيفى است كه از جمله زير به دست آمده كه مى فرمايد: (و من يغلل يات بما غل يوم القيامه ).

و در تفسير عياشى در ذيل آيه : (هم درجات عند اللّه ) از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: (آنها كه پيرو رضوان خدايند همان ائمه هستند و آنان به خدا سوگند نزد خدا براى مؤمنين درجاتند هر كس ولايت و مودت ما را داشته باشد به همان معيار خداى تعالى پاداش اعمالشان را مضاعف مى كند و خداى تعالى درجات على را براى آنان بالا مى برد و كسانى كه ثمره زندگيشان سخط و خشمى از خداى تعالى است كسانى هستند كه حق على و امامان از ما اهل بيت را منكر شدند، و به خاطر همين دچار سخط خدا شدند.

مؤ لف قدس سره : مضمون اين حديث از باب تطبيق كلى بر مصداق است (البته مصداق مهم تر و روشن تر (مترجم )).

و در همان كتاب از حضرت رضا (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود درجه مورد نظر آن قدر بلند است كه به اندازه فاصله بين زمين و آسمان مى رسد.

رواياتى در ذيل (او لما اصابتكم مصيبة...) و كشته شدن مسلمانان در جنگ احد

و باز در تفسير عياشى در ذيل آيه : (او لما اصابتكم مصيبه قد اصبتم مثليها) از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: مسلمين در جنگ بدر صد و چهل نفر از افراد دشمن را كشته و اسير كردند يعنى هفتاد نفر را كشتند و هفتاد نفر ديگر را اسير كردند و وقتى جنگ احد پيش آمد هفتاد كشته دادند و بخاطر آن سخت در اندوه شدند اين آيه به اين مناسبت نازل شد.

و در الدرالمنثور است كه ابن ابى شيبه و ترمذى (وى حديث را حسن دانسته ) و ابن جرير و ابن مردويه از على (عليه السلام ) روايت كرده اند كه فرمود: جبرئيل نزد رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله ) آمد و عرضه داشت : اى محمد ! خداى تعالى از اينكه مردمت از مشركين اسير گرفتند خوشش نيامد اينك تو را دستور مى دهد به اينكه به مسلمانان ابلاغ كنى كه يكى از اين دو تصميم را بگيرند و مخيرند كه يا هفتاد نفر اسير را گردن بزنند و يا اگر خون بها بگيرند به همان عدد از خود آنان كشته شود رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله ) مردم را نزد خود خواند و پيام الهى را به ايشان رسانيد عرضه داشتند يا رسول اللّه اين مشركين عشاير ما و خويشاوندان ما هستند امروز از آنان خون بها مى گيريم و با آن نيروى جنگى خود را تقويت مى كنيم بگذار در جنگى ديگر هفتاد نفر از ما شهيد شوند چون ما از شهادت كراهتى نداريم نتيجه اش اين شد كه در جنگ احد هفتاد نفر از آنان كشته شد درست به تعداد همان اسيرانى كه در بدر از دشمن گرفته و در برابر گرفتن فداء آزاد كردند.

مؤ لف قدس سره : طبرسى اين روايت را در مجمع البيان از على (عليه السلام ) نقل كرده و قمى هم آنرا در تفسيرش ‍ آورده.

رواياتى درباره شان نزول آيه كريمه (و لاتحسبن الّذين قتلوا...)

و در مجمع در ذيل آيه : (و لا تحسبن الّذين قتلوا فى سبيل اللّه ) تا آخر آيات از امام باقر (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود همه اين آيات در باره شهداى بدر و احد هر دو نازل شده.

مؤ لف قدس سره : بر طبق اين روايت روايات بسيارى است كه سيوطى آن را در الدرالمنثور و همچنين ديگران نقل كرده اند ولى خواننده محترم توجه فرمود كه آيات مورد بحث عام است شامل شهداى بدر و احد و همه كسانى كه در راه خدا شهيد مى گردند مى شود حال چه اين كه شهيد واقعى باشند و يا در حكم شهيد باشند و چه بسا گفته باشند كه اين آيات در باره شهداى بئرمعونه نازل شده و شهداى آن واقعه هفتاد و به قولى چهل نفر از اصحاب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) بودند كه آن جناب ايشان را فرستاده بود تا عامر بن طفيل و مردمش را به اسلام دعوت كنند و ايشان يعنى عامر و مردمش كنار چاه معونه زندگى مى كردند اصحاب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نخست ابا ملحان انصارى را به عنوان پيك نزد ايشان فرستادند كه او را كشتند و سپس بر سر اصحاب ريخته و همه را از دم تيغ گذراندند (رضى اللّه عنهم ).

و در تفسير عياشى از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: به خدا سوگند اين عده شيعيان ما هستند كه وقتى ارواحشان به سوى بهشت پرواز كرد و با كرامتى از خداى عزوجل رو برو شدند آن زمان يقين كردند كه بر حق و بر دين خداى عزوجل بودند و از ملحق شدن برادران بازمانده خود به يكديگر بشارت مى دادند.

مؤ لف قدس سره : مضمون اين روايت از باب تطبيق كلى بر مصداق روشنش مى باشد و معناى اينكه فرمود: (و آنزمان يقين كردند بر اينكه بر حق بوده اند) اين است كه در آن زمان عين اليقين بر ايشان حاصل مى شود چون در دنيا هم يقين داشتند ولى در بهشت به چشم خود مى بينند نه اينكه مراد اين باشد كه در دنيا شك داشتند و در بهشت يقين بر ايشان حاصل مى شود.

و در الدرالمنثور است كه احمد و هناد و عبد بن حميد و ابو داوود و ابن جرير و ابن منذر و حاكم (وى حديث را صحيح دانسته ) و بيهقى (در كتاب دلائل ) از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت :

رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: وقتى برادران شما در جنگ احد كشته شدند خداى تعالى ارواحشان را در جوف مرغانى سبز رنگ قرار داد تا به لب نهرهاى بهشت پرواز كردند و از ميوه هاى آن خوردند و در قنديل هائى طلائى آويزان در سايه عرش منزل كردند.

همينكه لذت خوردنيها و نوشيدنيها را چشيده و زيبائى جايگاه خود را ديدند گفتند: اى كاش برادران ايمانى ما مى دانستند كه خدا با ما چه كرد و در عبارتى ديگر آمده است كه گفتند: ما زنده هستيم و در بهشتيم و روزى مى خوريم كه اگر از وضع ما خبردار مى شدند ديگر در كار جهاد بى رغبتى نمى كردند و از جنگ كردن سر بر نمى تافتند خداى تعالى به ايشان فرمود اگر شما نمى توانيد بازماندگان خود را از وضع خود خبردار كنيد من به جاى شما ايشان را خبردار مى كنم و به همين منظور اين آيات را نازل فرمود: (و لا تحسبن الّذين قتلوا...).

ائمه اطهار (ع ) روايات مرغ را انكار كرده اند

مؤ لف قدس سره : در اين معنا رواياتى بسيار هست كه محدثين آنها را از ابى سعيد خدرى و عبداللّه بن مسعود و ابى العاليه و ابن عباس و غير اينان روايت كرده اند و در بعضى از اين روايات آمده است كه (به صورت مرغانى سبز رنگ در آمدند) مانند روايت ابى العاله و در بعضى ديگر مانند روايت ابى سعيد آمده (در مرغانى سبز رنگ ) و در بعضى ديگر مانند روايت ابن مسعود آمده (مانند مرغ سبز رنگ ) ولى معانى الفاظ نزديك به هم مى باشند.

و از ائمه اهل بيت عليهم السلام روايت شده كه وقتى روايت بالا را بر آن حضرات عرضه مى كردند مى فرمودند درست نيست و رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله ) اينطور نفرموده ولى در بعضى از آن روايات آمده كه مردم كلام آن جناب را تاءويل كرده اند و به نظر ما اين روايات درست نيست و همان روايات دسته اول درست است كه داشت : ائمه عليهم السلام روايات مرغ را انكار كرده اند براى اينكه وقتى مطلبى در روايتى آمد كه با اصول مسلمه اعتقادى سازگار نيست وظيفه همين است كه يا روايت را طرح كنند و كنار بيندازند و يا آن را تاءويل كنند پس اينكه در روايت دسته دوم آمده : (مردم كلام آن جناب را تاءويل كرده اند) خود دليل بر نادرستى روايات دسته دوم است.

و روايات مرغ به هر حال چه درست باشد و چه نباشد در مقام بيان حال شهدا در بهشت آخرت نيست بلكه مراد از آن بهشت برزخ است و دليل آن نكته اى است كه در روايت ابن جرير از مجاهد آمده كه گفت :

(از ميوه بهشت مى خورند و بوى آن را استشمام مى كنند ولى در بهشت نيستند) و نيز نكته اى كه در روايت ابن جرير از سدى آمده كه ارواح شهدا در جوف مرغى سبز رنگ در قنديل هائى از طلا و آويزان به عرش قرار دارد پس آن طير (يا آن ارواح ) يكبار صبح و يك بار شام در بهشت مى چرند و مى خرامند و در آن قنديلها بيتوته و استراحت مى كنند.

در سابق هم كه بحثى پيرامون مساله برزخ داشتيم توجه فرموديد كه گفتيم مضمون اين دو روايت با بهشت دنيا كه همان برزخ باشد مى سازد نه بهشتى كه در آخرت است.

رواياتى در ذيل(الذين استجابوا لله و الرسول...) و داستان (غزوه جيش سويق )

و در الدرالمنثور در ذيل آيه : (الّذين استجابوا لله...) آمده كه ابن اسحاق و ابن جرير و بيهقى (در كتاب دلائلش ) از عبد اللّه بن ابى بكر بن محمد بن عمرو بن حزم روايت كرده اند كه گفت : بعد از جنگ احد وقتى خبر رسيد كه ابو سفيان و يارانش تصميم دارند دو باره برگردند و گفته اند ما بيهوده جنگ را خاتمه داديم بايد ادامه مى داديم تا همه مسلمانان را از بين مى برديم اينك دو باره بر سر بقيه آنان مى تازيم و رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله ) با اصحابش تا حمراءالاسد به استقبال لشكر دشمن آمد و همين امر موجب انصراف ابوسفيان و يارانش از پيمودن ادامه راه گرديد و در اين بين كاروانى از قبيله عبد قيس مى گذشت ابوسفيان به ايشان گفت : در سر راه خود به محمد بر مى خوريد به او برسانيد كه ما تصميم گرفته ايم دو باره بر سر اصحابش بتازيم و همه را از بين ببريم كاروان نامبرده وقتى به حمراءالاسد رسيدند پيام ابوسفيان را به آن جناب رساندند رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله ) و مؤمنين كه همراهش بودند گفتند: (حسبنا اللّه و نعم الوكيل ) خداى تعالى هم بدين مناسبت آيه (الّذين استجابوا لله و الرسول...) را نازل كرد.

مؤ لف قدس سره : قمى اين روايت را بطور مفصل نقل كرده و در آن آمده : رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله ) از اصحابش حتى كسانى را هم كه در جنگ احد جراحت برداشته بودند با خود به حمراءالاسد برد و در بعضى از روايات آمده : آن جناب كسانى را كه در احد همراهش بودند با خود برد.و برگشت هر دو به يك معنا است.

و در همان كتاب است كه موسى بن عقبه در كتاب مغازى خود و بيهقى در كتاب دلائلش از ابن شهاب روايت آورده اند كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) مسلمين را دستور داد تا براى جهاد در بدر بيرون شوند چون ابوسفيان اعلام جنگ داده بود ولى شيطان هواداران انسى خود را وادار كرد در بين مردم بروند و آنان را از ابى سفيان بترسانند شيطانهاى انسى به مردم گفتند (زنهار از جاى خود تكان مخوريد و حاضر به جنگ مشويد كه ) ابوسفيان لشكرى جمع كرده كه به هر جا وارد شوند مثل شب روى زمين را سياه مى كنند منتظرند كه دستشان به شما برسد و همه شما را از پا در آورده و دار و ندارتان را غارت كنند.

و خداى تعالى مسلمانان را از تهديد آن شيطانها حفظ نموده دعوت خدا و رسولش را پذيرفتند و با هر چه سرمايه كه داشتند بيرون شدند به اين فكر كه اگر در بدر به ابى سفيان برخورديم كه چه بهتر چون به همين منظور بيرون مى شويم و اگر بر نخورديم با سرمايه هاى خود از بازارى كه همه ساله در بدر تشكيل مى شود جنس مى خريم چون در آن تاريخ در هر سال يك بار بازارى در بدر تشكيل مى شد و مردم در آن موسم به بدر مى آمدند و حاجات خود را مى خريدند و جنس خود را مى فروختند همين كار را كردند ولى در آن ايام ابوسفيان و هوادارانش به بدر نيامدند و اتفاقا ابن حمام از كنار جمعيت مسلمانان گذشت پرسيد اينها كيانند؟ گفتند: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و اصحاب او است كه منتظر ابوسفيان و هواخواهان قريشى اويند از آنجا نزد قريش آمد و جريان را به اطلاع آنها رسانيد ابوسفيان ترسيد و به مكه برگشت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله ) هم با نعمتى و فضلى از خدا از بدر به مدينه برگشت و اين غزوه جزء غزوات شمرده شده به نام غزوه جيش سويق كه در شعبان سال سوم هجرت اتفاق افتاد.

مؤ لف قدس سره : الدرالمنثور اين روايت را از غير اين طريق نيز نقل كرده و صاحب مجمع البيان آن را بطور مفصل در مجمع از امام باقر (عليه السلام ) آورده و در نقل او آمده كه اين آيات در باره غزوه بدر صغرا نازل شده و مراد از جيش سويق جيش ابى سفيان است كه با لشكرى از قريش و بارهائى از سويق (بلغور) بيرون آمدند و در خارج مكه پياده شدند و همان سويق را آذوقه خود كردند و وقتى از بر خورد با مسلمين در بدر دچار وحشت شدند به مكه برگشتند و مسلمانان به عنوان استهزاء لشكرشان را لشكر سويق ناميدند.

باز در همان كتاب است كه نسائى و ابن ابى حاتم و طبرانى به سندى صحيح از عكرمه از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : وقتى مشركين از جنگ احد برگشتند به يكديگر گفتند:

ديديد كه نه محمد را كشتيد و نه دختران دشمن را به اسيرى با خود آورديد راستى كه چه ننگى به بار آورديد بايد برگرديد و كار را يك سره كنيد سرانجام تصميم گرفتند و خبرش به مدينه رسيد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) وقتى اين جريان را شنيد به مسلمين دستور داد تا براه بيفتند مسلمانان (كه هنوز خستگى جنگ احد از تنشان در نيامده بود) براه افتادند تا به حمراءالاسد و يا چاه ابى عتبه رسيدند (ترديد از سفيان است ) مشركين (وقتى خبر دار شدند باز ترسيدند و) گفتند خوب است فعلا برگرديم و سال بعد به جنگ اقدام كنيم در نتيجه مشركين به مسلمانان نزديك نشدند و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و مسلمانان برگشتند و همين حركت يكى از غزوات شمرده شد و خداى تعالى اين آيه را نازل كرد: (الّذين استجابوا لله و الرسول...) قبلا هم ابوسفيان براى رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله ) خط نشان كشيده و گفته بود: موعد شما در موسم سال آينده بدر يعنى همانجا كه ياران ما را كشتيد چون موسم بدر فرا رسيد آن طرف كه شجاع بود آماده قتال شد و خود را به بدر رسانيد تا اگر قتالى پيش آيد قتال كند و اگر پيش نيايد تجارت نمايد و آن طرف كه ترسو بودند حركت نكردند در نتيجه دسته اول يعنى مسلمانان به بدر آمدند و احدى از مشركين را در آنجا نديدند بناچار به كار خريد و فروش پرداختند و خداى تعالى در اين باره اين آيه را نازل كرد: (فانقلبوا بنعمه من اللّه و فضل...).

دخالت آراء شخصى راويان و تاءثير اختلاف مذاهب درنقل روايات اسباب نزول

مؤ لف قدس سره : منظور ما از نقل اين روايت با اينكه با رعايت اختصار منافات داشت (چون در مباحث روايتى خلاصه گيرى و نقل نمونه اى جامع از هر باب بسيار مؤ ثر و مفيد است و باعث بصيرت و آشنائى اهل بحث و تدبر مى شود) اين بود كه اهل بحث متوجه اين نكته گردند كه آنچه در روايات اسباب نزول آمده اگر نگوئيم همه اش حد اقل بيشترش نظريه شخصى راويان است به اين معنا كه راويان آن احاديث غالبا حوادث تاريخى را نقل مى كنند آنگاه يكى از آيات كريمه قرآن را كه با آن حادثه مناسبتى دارد ضميمه نقل خود مى سازند و مردم خيال مى كنند كه آيه نامبرده اصلا در باره همان حادثه نازل شده و چه بسا همين عمل باعث شده كه يك آيه قطعه قطعه شود و يا چند آيه كه در يك سياق قرار دارند تكه تكه گردند و هر تكه اش را داراى تنزيلى مستقل بپندارند و در باره چند آيه اى كه پشت سر هم نازل شده بگويند: آن آيه اش در باره فلان حادثه و آيه دومش در باره آن حادثه ديگر و سومش در باره آن حادثه ديگر نازل شده است و در نتيجه نظم چنين آياتى به هم خورده سياقش به كلى از بين برود و اين خود يكى از اسباب سستى و بى اعتبارى اينگونه روايات است.

اضافه كن بر اين آنچه را كه ما در اول اين بحث تذكر داديم و گفتيم : اختلاف مذاهب دينى هم در لحن اين روايات تاءثير گذاشته هر كسى آنها را به طرف مذهب خود سوق داده تا مذهب خويش را با آن توجيه و تاييد كند.

علاوه بر اينكه جوهاى سياسى و انگيزه هائى كه در هر زمانى حاكم بوده اثرى جدى در حقايق و معارف داشته و نگذاشته كه حقايق آنطور كه بوده باقى بماند بلكه در هاله اى از ابهام و اخفايش كرده است بنابراين كسى كه مى خواهد در مسائل تاريخى غور و دقت كند بايد اين عوامل كه گفتيم در ضبط و نقل احاديث تاريخى دخالت داشته اند را از نظر دور ندارد كه سخت در فهم حقايق مؤ ثر است (و تنها خدا هادى است ).

بحث تاريخى (فهرست اسامى شهداى جنگ احد)

شهدائى كه از مسلمانان در جنگ احد به درجه رفيع شهادت رسيدند هفتاد نفر بودند كه اينك فهرست اساميشان از نظر خوانندگان مى گذرد.

1 _ حمزه بن عبد المطلب بن هاشم

2 _ عبد اللّه بن جحش

3 _ مصعب بن عمير

4 - شماس بن عثمان (اين چهار نفر از مهاجرين بودند كه در اين جنگ به شهادت رسيدند).

5 _ عمرو بن معاذ بن نعمان

6 _ حارث بن انس بن رافع

7 _ عماره بن زياد بن سكن

8 _ سلمه بن ثابت بن وقش

9 _ ثابت وقش

10 _ رفاعه بن وقش

11 _ عمرو بن ثابت بن وقش

12 _ حسيل بن جابر پدر حذيفه اليمان

13 _ صيفى بن قيظى

14 _ حباب بن قيظى

15 _ عباد بن سهل

16 _ حارث بن اوس بن معاذ

17 _ اياس بن اوس

18 _ عبيد بن تيهان

19 _ حبيب بن يزيد بن تيم

20 _ يزيد بن حاطب بن اميه بن رافع

21 _ ابوسفيان بن حارث بن قيس بن زيد

22 _ حنظله بن ابى عامر معروف به غسيل الملائكه

23 _ انيس بن قتاده

24 _ ابو حبه بن عمرو بن ثابت

25 - عبد اللّه بن جبير بن نعمان (همان كسى كه از طرف رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله ) امير تيراندازان و نگهبان دره بود).

26 _ ابو سعد خيثمه بن خيثمه

27 _ عبد اللّه بن سلمه

28 _ سبيع بن حاطب بن حارث

29 _ عمرو بن قيس

30 _ قيس بن عمرو بن قيس

31 _ ثابت بن عمرو بن زيد

32 _ عامر بن مخلد

33 _ ابو هبيره بن حارث بن علقمه بن عمرو

34 _ عمرو بن مطرف بن علقمه بن عمرو

35 _ اوس بن ثابت بن منذر (برادر حسان بن ثابت )

36 - انس بن نضر عموى انس بن مالك خادم رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله )

37 _ قيس بن مخلد

38 _ كيسان (برده اى از بردگان بنى النجار)

39 _ سليم بن حارث

40 _ نعمان بن عبد عمرو

41 _ خارجه بن زيد بن ابى زهير

42 _ سعد بن ربيع بن عمرو بن ابى زهير

43 _ اوس بن ارقم

44 _ مالك بن سنان يكى از قبيله بنى خدره (و اين شخص پدر ابى سعيد خدرى است )

45 _ سعيد بن سويد

46 _ عتبه بن ربيع

47 _ ثعلبه بن سعد بن مالك

48 _ سقف بن فروه بن بدى

49 _ عبد اللّه بن عمرو بن وهب

50 _ ضمرة (هم سوگند بنى طريف )

51 _ نوفل بن عبداللّه

52 _ عباس بن عباده

53 _ نعمان بن مالك بن ثعلبه

54 _ مجدر بن زياد

55 - عباده بن حسحاس (كه اين سه نفر اخير يعنى نعمان و مجدر و عباده در يك قبر دفن شدند)

56 _ رفاعه بن عمرو

57 _ عبداللّه بن عمرو يكى از قبيله بنى حرام

58 _ عمرو بن جموح از بنى حرام (كه با نفر قبلى در يك قبر دفن شدند)

59 _ خلاد بن عمرو بن جموح

60 _ ابو ايمن آزاد شده عمرو بن جموح

61 _ سليم بن عمرو بن حديده

62 _ عنتره آزاد شده سليم

63 _ سهل بن قيس بن ابى كعب

64 _ ذكوان بن عبد قيس

65 _ عبيد بن معلى

66 _ مالك بن تميله

67 _ حارث بن عدى بن خرشه

68 _ مالك بن اياس

69 _ اياس بن عدى

70 _ عمرو بن اياس

اينها بودند هفتاد شهيد جنگ احد طبق آنچه كه ابن هشام در سيره النبى (صلى اللّه عليه و آله ) خود آورده.

 

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved