بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

آيات 39 تا 45 سوره ق

فـاصـبـر عـلى مـا يـقـولون و سـبـح بـحـمـد ربـك قـبـل طـلوع الشـمـس و قبل الغروب (39)

 و من اليل فسبحه و ادبار السجود (40)

 و استمع يوم يناد المناد من مكان قـريـب (41)

 يـوم يسمعون الصيحه بالحق ذلك يوم الخروج (42)

 انا نحن نحيى و نميت و الينا المصير (43)

 يوم تشقق الارض عنهم سراعا ذلك حشر علينا يسير (44)

 نحن اعلم بما يقولون و ما انت عليهم بجبار فذكر بالقران من يخاف وعيد (45)

ترجمه آيات

پس در برابر آنچه مى گويند خويشتن دارى كن و به حمد پروردگار خود تسبيح گوى، هم قبل از طلوع خورشيد و هم قبل از غروب (39).

و پاره اى از شب را، و به دنبال سجده ات او را تسبيح گوى (40).

و بگوش باش روزى كه منادى از مكانى نزديك ندا برمى آورد (41).

روزى كـه هـمه آن صيحه را كه قضائش حتمى است مى شنوند كه روز خروج از قبرها است (42).

به درستى اين ماييم كه زنده مى كنيم و مى ميرانيم و بازگشت به سوى ما است (43).

بازگشت در روزى كه زمين به زودى از روى آنان مى شكافد و آن حشرى است كه براى ما آسان است (44).

مـا بـه آنچه مى گويند داناييم و تو نمى توانى مردم را به آنچه مى خواهى مجبور كنى پس تنها با قرآن كسانى را تذكر بده كه از تهديد خدا بيمناكند (45).

بيان آيات

بـيـان آيـات آخـر سـوره كـه پـيـامبر (ص) را امر به صبر و تسبيح خدا مى كند و روز قيامت را به ياد مى آورد

اين آيات خاتمه سوره است، كه در آن رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) را دستور مـى دهـد كـه در بـرابـر آنـچـه مى گويند و نسبتهايى كه مى دهند مثلا مى گويند سحر و جنون و شعر است - صبر كن.

و نيز در مقابل لجبازيها و استهزايى كه نسبت به معاد و برگشتن به سوى خداى تعالى دارنـد، حوصله به خرج ده، و پروردگار خود را با تسبيح عبادت كن، و منتظر روز قيامت باش كه با يك صيحه آغاز مى شود، و كسانى را كه از خداى نديده مى ترسند با قرآن تذكر بده.

 

فـاصـبـر عـلى مـايـقـولون و سـبـح بـحـمـد ربـك قـبـل طـلوع الشـمـس و قبل الغروب

اين آيه تفريع و نتيجه گيرى از همه مطالب گذشته است كه از آن جمله است مسأله انكار مـعـاد ازنـاحـيـه مـشـركـيـن، و سـخـن از جـزئيـات مـعـاد و اسـتـدلال بر آن، و تهديد منكرين و مكذبين نبوت خاتم الانبياء، و تهديدشان به اين كه سرنوشت همان است كه مكذبين از امت هاى گذشته بدان مبتلا شدند.

(و سبح بحمد ربك...) - اين جمله رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) را دستور مـى دهـد كـه خـداى تـعـالى را از آنـچـه در بـاره اش مـى گويند تسبيح كند و منزه بدارد، تـنـزيـهـى كـه تـواءم بـا حـمـد او بـاشـد. و حـاصـلش اين است كه مى خواهد تا براى او فـعـل جـمـيـل اثـبـات نـمـوده، هـر نـقـص و نـنـگـى را از او دور بـدارد. و تـسـبـيـح قـبـل از طـلوع آفـتـاب مى تواند با نماز صبح منطبق شود، يعنى مى شود گفت مراد از آن، نماز صبح، و مراد از تسبيح قبل از غروب، نماز عصر و يا ظهر و عصر باشد.

و من الليل فسبحه و ادبار السجود

يـعـنـى در پـاره اى از شـب، تـسبيح گو؛ كه اين نيز مى تواند با نمازهاى مغرب و عشاء منطبق باشد.

(و ادبـار السـجود) - كلمه (ادبار) جمع (دبر) است، و در عبارت است از منتهى اليـه هـر چـيـز؛ البـته منتهى اليه آن و مابعدش . و گويا مراد از آن، تسبيح بعد از همه نـمـازهـا بـاشـد، چـون سـجـده، در آخر هر ركعت از نماز است، و قهرا با تعقيبات نمازهاى پـنجگانه منطبق مى شود. بعضى گفته اند: مراد از آن نافله هايى است كه هر نمازى دارد. و بـعـضـى گـفته اند: مراد دو ركعت و يا چند ركعت نماز بعد از نماز مغرب است. و بعضى گفته اند: مراد از آن نماز وتر است كه در آخر نافله هاى شب قرار دارد.

 

و استمع يوم يناد المناد من مكان قريب

در ايـن آيه (استماع ) را به معانى مختلفى تفسير كرده اند، و از همه به ذهن نزديكتر ايـن اسـت كـه مـتـضـمـن معناى انتظار باشد، يعنى منتظر روزى باش كه در آن روز بشنوى نـداى مـنـادى را از مـكـانـى نـزديـك. و جـمـله (يـوم يـنـاد المـنـاد) روى هـم مـفـعـول (و اسـتـمـع ) اسـت، و مـراد از نـداى مـنـادى هـمـان نـفـخـه صـور اسـت كـه مـسـؤ ول آن به طورى كه از آيه بعد استفاده مى شود در آن مى دمد.

و ايـنـكـه فـرمود: (ندا از مكانى نزديك است ) بدين جهت است كه ندا آن چنان به خلائق احـاطـه دارد كـه بـه نـسبت مساوى بگوش ‍ همه مى رسد، و افراد نسبت به آن دور و نزديك نيستند، چون ندا - همانطور كه گفتيم - نفخه بعث و كلمه حيات است.

 

يوم يسمعون الصيحه بالحق ذلك يوم الخروج

ايـن آيـه بـيـان آن روزى است كه منادى ندا مى دهد. و اگر فرمود: صيحه اى است به حق، بـراى ايـن اسـت كـه قـضـائى اسـت حـتـمى، همان طور كه در تفسير جمله (و جاءت سكره الموت بالحق...) گفتيم.

و مـعـناى اينكه فرمود (ذلك يوم الخروج ) اين است كه امروز روز خروج از قبرها است، همچنان كه در جاى ديگر فرموده (يوم يخرجون من الا جداث سراعا).

 

انا نحن نحيى و نميت و الينا المصير

مـراد از (احـياء) افاضه حيات بر جسدهايى است كه در دنيا مرده اند. و مراد از (اماته ) هـمـان مـيـرانـدن در دنـيـا اسـت، كـه عـبـارت اسـت از منتقل شدن به عالم قبر. و مراد از جمله (و الينا المصير) به طورى كه از سياق برمى آيد احياء در روز قيامت است.

 

يوم تشقق الارض عنهم سراعا ذلك حشر علينا يسير

كـلمـه (تـشـقـق ) در اصـل (تـتـشـقـق ) و از بـاب (تـفـعـل ) اسـت كـه بـه مـعـناى شكافته شدن است، و معنايش اين است كه : زمين از روى ايشان شكافته مى شود، و ايشان به سرعت به سوى دعوت كننده بيرون مى شوند.

(ذلك حـشـر عـليـنـا يـسير) - يعنى آنچه گفتيم (كه از قبور شكافته شده به سرعت بيرون مى شوند) حشرى است كه انجامش براى ما آسان است.

 

نحن اعلم بما يقولون و ما انت عليهم بجبار فذكر بالقران من يخاف وعيد

ايـن جـمـله در مـقـام تـعليل جمله (فاصبر على ما يقولون ) است، مى فرمايد در برابر آنـچـه مـى گـويـنـد صـبر كن ؛ براى اينكه ما مى دانيم كه چه مى گويند، و تو كه نمى تـوانـى مـجـبـورشان سازى، پس تنها وظيفه ات اين است كه با قرآن تذكرشان دهى تا آنـان كـه از تـهديد خداوندشان مى ترسند متذكر شوند. و كلمه (جبار) در اين آيه به معناى تسلطى است كه بتواند مردم را بر اجراى خواسته هاى خود مجبور سازد.

و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : تو بر آنچه مى گويند صبر كن، و به حمد پروردگارت تسبيح گوى، و منتظر بعث باش كه ما مى دانيم چه مى گويند، و به زودى سزايشان را در بـرابـر و مـطـابق آنچه كرده اند كف دستشان مى گذاريم، و تو مسلط بر آنان نيستى كـه بـتـوانى بر اجراى خواسته خود مجبورشان سازى، و در نتيجه آنچه را دعوتشان مى كـنـى انـجـام دهـنـد - يـعـنـى بـه خـدا و روز جـزا ايـمـان بـيـاورنـد - و وقـتـى حـال و وضـع آنان چنين است پس تو وظيفه خودت را انجام ده، و كسانى را با قرآن تذكر بده كه از تهديد من مى هراسند.

بحث روايتى

چند روايت در ذيل آيه : (و سبح بحمد ربـك قبل طلوع الشمس و قبل الغروب ) و مراد از (ادبار السجود)

در الدر المـنـثور است كه طبرانى - در كتاب اوسط - و ابن عساكر از جرير بن عبداللّه از رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) روايت كرده اند كه در معناى آيه شريفه (و سـبـح بـحـمـد ربـك قـبـل طـلوع الشـمـس و قـبـل الغـروب ) فـرمـود: قبل از طلوع شمس، نماز صبح، و قبل از غروب شمس، نماز عصر است.

و در مجمع البيان است كه از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه در پاسخ شخصى كـه پـرسـيـد مـنـظـور از آيـه (و سـبـح بـحـمـد ربـك قبل طلوع الشمس و قبل الغروب ) چيست، فرمود: صبح كه شد ده مرتبه مى گويى (لا اله الا اللّه وحـده لا شـريـك له له المـلك و له الحـمـد و هـو عـلى كل شى ء قدير) و همين ده مرتبه را در عصر هم مى گويى.

مؤلف: امـام ايـن معنا را از اطلاق تسبيح در آيه استفاده كرده اند، هر چند كه موردش خاص نـمـاز صـبـح و عصر باشد، پس منافاتى بين اين دو روايت نيست، چون مورد مخصص نمى شود.

و در كـافـى بـه سـند خود از حريز از زراره از امام باقر (عليه السلام ) روايت كرده كه گـفـت : بـه حـضـورش عـرضه داشتم معناى جمله (و ادبار السجود) چيست ؟ فرمود: چند ركعت بعد از مغرب است.

مؤلف: ايـن روايـت را قـمـى هـم در تفسير خود به سندى كه به ابن ابى بصير دارد از حـضـرت رضـا (عـليـه السلام ) نقل كرده، و عبارت آن چنين است : چهار ركعت بعد از مغرب است.

و در الدر المـنـثـور اسـت كـه مـسـدد در مـسـند خود، و ابن منذر و ابن مردويه از على بن ابى طـالب (عـليـه السـلام ) روايـت كـرده انـد كـه فـرمـود: از رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) معناى (ادبار السجود) را پرسيدم، فرمود: مـنـظـور دو ركـعـت بـعـد از مـغـرب اسـت، و مـنـظـور از (ادبـار النـجـوم ) دو ركـعـت قبل از نماز صبح است.

مؤلف: نـظـيـر ايـن روايـت از ابـن عـبـاس و عـمـر از رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) نقل شده. و در مجمع البيان آن را مستند به حسن بـن عـلى (عـليـهـمـاالسـلام ) نـيـز كـرده كـه آن جـنـاب از رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) نقل كرده است.

و در تفسير قمى در ذيل آيه (فذكر بالقران من يخاف وعيد) آمده كه امام فرمود: يعنى اى محمد! با آن وعده هاى عذابى كه در قرآن داده ايم ايشان را تذكر بده.

سوره ذاريات مكى است و شصت آيه دارد

سوره ذاريات آيات 1 تا 19

 بـسـم اللّه الرّحـمـن الرّحـيـم

 و الذاريات ذروا (1)

 فالحاملات وقرا (2)

 فالجاريت يسرا (3)

 فـالمـقسمات امرا (4)

 انما توعدون لصادق (5)

 و ان الدين لواقع (6)

 و السماء ذات الحبك (7)

 انـكـم لفـى قـول مـخـتـلف (8)

 يـوفـك عـنـه مـن افـك (9)

 قتل الخراصون (10)

 الذين هم فى غمره ساهون (11)

 يسئلون ايان يوم الدين (12)

 يوم هم عـلى النـار يـفـتـنـون (13)

 ذوقوا فتنتكم هذا الذى كنتم به تستعجلون (14)

 ان المتقين فى جـنـات و عـيـون (15)

 اخـذيـن مـا اتـيـهـم ربـهـم انـهـم كـانـوا قـبل ذلك محسنين (16)

 كانوا قليلا من اليل ما يهجعون (17)

 و بالاسحارهم يستغفرون (18)

 و فى اموالهم حق للسائل و المحروم (19).

ترجمه آيات

بـه نـام خـدا كـه هم رحمان است و هم رحيم. سوگند به بادهايى كه ذرات سر راه خود را به اطراف مى پراكند (1).

و پس از آن سوگند به ابرهاى سنگين بار از آب (2).

و سپس سوگند به كشتى هايى كه به آسانى در درياها در حركتند (3).

و آنگاه به فرشتگانى سوگند كه امر خدا را در بين خود تقسيم مى كنند (4).

كه آنچه بدان تهديد شده ايد صادق و آمدنى است (5).

و محققا روز جزا واقع شدنى است (6).

به آسمان آراسته سوگند (7).

كه شما در سخنانى مختلف سرگردانيد (8).

سخنانى كه هر كس از كتاب خدا منحرف مى شود به وسيله آن منحرف مى شود (9).

خـدا بـكشد كسانى را كه بى دليل و برهان در باره روز جزاء سخن مى گويند (و مردم را منحرف مى كند) (10).

آنهايى كه در جهلى عميق غرق در غفلتند (11).

و در چنين ظلمت و غفلتى مى پرسند روز جزاء كى است (12).

روزى است كه همين خراصان در آتش گداخته مى شوند (13).

و به ايشان گفته مى شود بچشيد ان عذابى را كه مى خواستيد در آمدنش عجله شود (14).

محققا مردم با تقوى در بهشت ها و چشمه سارهايى وصف ناپذيرند (15).

در حـالى كـه بـه آنـچـه پـروردگـارشـان بـه ايشان مى دهد راضى اند، چون در دنيا از نيكوكاران بودند (16).

آرى، اندكى از شب ها را مى خوابيدند (17).

و در سحرها استغفار مى كردند (18).

و در اموال خود براى سائل و محروم حقى قائل بودند (19).

بيان آيات

بيان غرض و مفاد اين آيات شريفه

دعـوت پـيامبر اسلام همواره لبه تيزش به طرف وثنيت بود، كه ايشان را به توحيد در ربـوبـيـت مـى خـواند، و مى خواست به آنها بفهماند كه خداى تعالى تنها رب آنان و رب تمامى عالم است. و اين دعوتش از دو طريق بود، يكى از راه بشارت و نويد، و يكى از راه انذار و تهديد كه مخصوصا بر اين انذار بيشتر تكيه داشت. و انذارش به دو چيز بود: يـكـى عـذاب دنيا كه اقوام و ملل گذشته را به جرم تكذيب منقرض ساخت. و يكى هم عذاب آخرت كه عذابى است جاودانه. و در پيشبرد دعوت همين انذار مؤثر و عمده بود، چون اگر حساب و جزاى روز قيامت نباشد، ايمان به وحدانيت خدا و نبوت انبياء لغو و بى اثر است.

همچنان كه مشركين به همين منظور خداى آسمان و زمين را با خدايان دروغين معاوضه كردند، و شديدا با اصول سه گانه توحيد و نبوت و معاد مخالفت و انكار مى ورزيدند.

آرى مى خواستند با انكار معاد و اصرار در اينكه چنين چيزى نيست و مسخره كردن آن به هر راهـى كـه مـمـكـن باشد خود را از قيد و بند آزاد كنند، چون آنها هم اين قدر مى فهميدند كه اگـر بـتـوانـنـد اصـل سـوم يـعـنـى مـعـاد را بـاطـل كـنـنـد آن دو اصل ديگر خود به خود باطل مى شود.

و ايـن سـوره متعرض مسأله معاد و انكار مشركين نسبت به آن است. و با اين مسأله ختم مى شـود. امـا نـه از ايـن جـهت كه خود معاد را اثبات كند، همچنان كه در مواردى از كلام مجيدش، معاد بدان جهت كه معاد است مورد نظر قرار گرفته، بلكه از اين جهت متعرض ‍ آن شده كه روز جزاء است، و كسى كه وعده آن را داده خداى تعالى است، و خداى تعالى هم يگانه رب ايشان است، و وعده او صدق است، و در آن شكى نيست.

و بـه همين منظور وقتى رشته كلام به احتجاج بر مسأله معاد مى كشد، بر مسأله توحيد احـتـجاج مى كند، و آيات بيرونى از زمينى و آسمانى و آيات درونى را به رخ مى كشد. و عـذابـهـايـى كـه بـا آن عـذابـهـا امـت هـاى گـذشـتـه را بـه دنـبـال دعـوت بـه تـوحـيـد عـقوبت كرد - وقتى دعوت انبيا را نپذيرفتند، و نبوتشان را تكذيب كردند - ذكر مى كند، و اين نيست مگر براى همين منظور كه با اثبات توحيد، روز جزاء را كه خداى واحد وعده داده اثبات كند، خدايى كه هرگز خلف وعده نمى كند، از سوى ديگر روز جزاء را اثبات كند كه دعوت نبويه از آن خبر داده ، (دعوتى كه هرگز دروغ و فـريـب در آن وجـود نـدارد)، تـا در نتيجه راهى براى انكار معاد برايشان باقى نماند، و نتوانند از راه انكار معاد مسأله توحيد و نبوت را هم لغو جلوه دهند، كه بيانش گذشت.

اين سوره به شهادت سياق آياتش، در مكه نازل شـده، و احـدى هـم در اين معنا اختلاف ندارد. و هر چند همه آياتش برجسته است، اما يكى از برجسته ترين آياتش آيه شريفه (و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون ) است.

و ايـن نـوزده آيـه اى كـه از اول سوره در اينجا آورديم، در حقيقت آغاز گفتار است، و در آن خـاطـرنـشـان مـى سـازد ايـن وعده اى كه داده شده اند وعده اى است حق و صدق، و انكارشان نـسـبـت بـه آن و لجـبـازيـشـان در انـكـار آن بـه جـز تـخـمـيـن و احـتـمـال دليـلى نـدارد، آنـگـاه بـه تـو صـيـف روز جزاء مى پردازد كه متقين در آن روز چه وصفى دارند، و منكرين چه حالى.

 

و الذاريات ذروا فالحاملات وقرا فالجاريات يسرا فالمقسمات امرا

كـلمـه (ذاريـات ) جمع (ذاريه ) است، و ذاريه از (ذرو) گرفته شده. وقتى مى گويند (ذرت الريح التراب ) و يا مى گويند تذور الريح التراب ذروا معنايش اين اسـت كـه باد، خاكها را پراكنده كرد، و به پرواز درآورد. و كلمه (وقر) - به كسره واو و سكون قاف - به معناى سنگينى بار در پشت و يا شكم است.

اشاره به ايـنـكـه سوگندهاى چهارگانه در آيات : (والذاريات ذروا...) سوگند به همه اسباب مؤثر در تدبير سراسر جهان است

و ايـنـكـه در ايـن آيات پشت سر هم سوگند خورده، براى اين بوده كه مطلبى را كه بر سـر آن سـوگـنـد مى خورد تأكيد كند، و آن مطلب عبارت است از آمدن روزى كه در آن روز جـزاى اعـمـال داده مى شود. در جمله (و الذاريات ذروا) سوگند مى خورد به نسيم هايى كه خاك را بلند مى كند و به هوا مى برد، و جمله (فالحاملات وقرا) با فائى كه در آغـازش دارد و تـاءخـير و ترتيب را مى فهماند، جمله اى است كه عطف بر جمله (الذاريات ) شـده، و سـوگـنـدى اسـت به ابرهاى حامله و باردار از باران، و جمله (فالجاريات يسرا) كه باز عطف به جمله قبلى است ، سوگندى است به كشتى هايى كه به سهولت در دريا روانند.

و جـمـله (فـالمقسمات امرا) كه عطف بر جمله قبلى است سوگندى است به ملائكه اى كه كارشان اين است كه به امر پروردگار عمل مى كنند، و اوامر خدا را در بين خود به اختلاف مقامهايى كه دارند تقسيم مى كنند.

آرى، امـر پروردگار صاحب عرش، در خلقت و تدبير، امرى است واحد، ولى وقتى اين امر واحـد را ملائكه اى حمل مى كنند كه پست هاى مختلف و ماءموريت هاى گوناگون دارند، قهرا همان امر واحد بر طبق اختلاف مقامات ايشان تقسيم و تكه تكه مى شود، و همچنين اين تقسيم ادامه دارد تا به دست فرشتگانى برسد كه ماءمور پديد آوردن حوادث جزئى عالمند، در آنجا ديگر بيشتر تكه تكه مى شود و تكثير مى پذيرد.

و ايـن آيـات چهارگانه به طورى كه ملاحظه مى فرماييد تمامى تدابير عالم را در زير پـوشـش خـود مى گيرد، و به همه اشاره دارد، چون هم نمونه اى از تدبير امور خشكيها را كـه هـمـان (و الذاريـات ذروا) بـاشـد آورده و هم نمونه اى از تدابير امور درياها را در جمله (فالجاريات يسرا) ذكر كرده، و هم نمونه اى از تدابير مربوط به فضا را در عـبـارت (فالحاملات وقرا) خاطرنشان ساخته، و هم تدابير مربوط به تمامى باقى مـانـدگـان زوايـاى عـالم، و بالاخره مجموع عالم را در عبارت (فالمقسمات امرا) اشاره كرده كه گفتيم منظور از آن ملائكه است كه واسطه هاى تدبير هستند، و اوامر خداى تعالى را تقسيم مى كنند.

پـس ايـن آيات چهارگانه در اين معنا است كه فرموده باشد: سوگند مى خورم به تمامى اسبابى كه در تدبير سراسر جهان مؤثرند كه مطلب چنين و چنان است. در رواياتى كه از طـرق شـيـعـه و سـنـى از عـلى (عـليـه افـضـل الصـلوات و السـلام ) نقل شده آيات مزبور به همان معنايى كه گذشت تفسير شده.

ولى از فخر رازى حكايت مى كنند كه در تفسير كبير خود گفته : اين به ذهن نزديكتر است كـه هـر چـهـار آيـه را حـمل كنيم بر همان بادها، چون بادها، هم ذارياتند، و خاك را بالا مى بـرند، و هم حاملاتند، چون به بارانها آبستنند، و هم جارياتند كه به سهولت در فضا جريان دارند، و هم مقسماتند براى اينكه ابرها را در بين اقطار مختلف زمين تقسيم مى كنند.

ولى حق مطلب اين است كه آنچه كه وى آن را نزديك به ذهن خوانده از ذهن دور است، و آنچه ما گفتيم منيع تر از توجيه او است.

 

انما توعدون لصادق و ان الدين لواقع

كـلمـه (ما) موصوله است و ضمير در (توعدون ) به آن برمى گردد، چيزى كه هست ضـمـيـر حـذف شـده، و تـقـديـر آن (ان الذى توعدونه ) است. البته ممكن است (ما) مـصـدريـه، و جـمـله (توعدون ) از وعده باشد، نه از وعيد، همچنان كه وقوع جمله (ان الديـن لواقـع ) ايـن مـعـنا را تاءييد مى كند، چون كلمه دين به معناى مطلق جزا است، چه وعـده بـاشـد و چـه وعـيـد. بـعـضـى هـم گفته اند: جمله (توعدون ) از (ايعاد) مصدر (وعـيـد) اسـت، و تـنـهـا شـامـل عـذاب مـى شـود، نه مطلق جزاء همچنان كه آيه (فذكر بالقران من يخاف وعيد) نيز مؤيد آن است.

و اگـر وعده (و يا وعيد) را صادق خوانده، با اينكه در حقيقت صادق، وعده و وعيد دهنده اسـت، از بـاب مـجاز در نسبت است، همان طور كه اين مجاز در جمله (فى عيشه راضيه ) نـيـز بـه كـار رفته، چون در حقيقت صاحب عيش راضى است نه خود عيش. و يا از باب اين است كه مضافى از آن حذف شده و تقديرش (وعده ذوصدق ) است، يعنى وعده كسى كه داراى صدق مى باشد، همچنان كه نظير اين را در جمله (فى عيشه راضيه ) گفته اند، و كلمه (دين ) به معناى جزاء است.

تأكيد بر صدق و وقوع معاد و جزا

و به هر حال جمله (انما توعدون لصادق ) جواب قسم است، يعنى همان مطلبى است كه بـراى اثـبات و تأكيد ثبوتش آن سوگندها را خورد. و جمله (و ان الدين لواقع ) عطف اسـت بـر آن، و بـه مـنزله تفسير آن است. و معناى مجموع كلام اين است كه : به چه و چه سـوگـنـد مـى خـورم كـه آنچه وعده داده شده ايد (يعنى آن وعده هايى كه در قرآن هست و يا رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليه و آله وسلّم )، به وسيله وحى به شما وعده مى دهد كه روز جزايى هست و به زودى در آن روز به سزاى اعمالتان مى رسيد، اگر اعمالتان خير است ، بـه جـزاى خـيرش و اگر شر است به سزاى شرش مى رسيد) صادق است، و روز جزاء آمدنى است.

 

و السماء ذات الحبك

كلمه (حبك ) به معناى حسن و زينت است، و به معناى خلقت عادلانه نيز هست، و وقتى به (حـبـيـكـه ) يـا (حـبـاك ) جمع بسته مى شود معنايش طريقه يا طرايق است، يعنى آن خطها و راههايى كه در هنگام وزش باد به روى آب پيدا مى شود.

معناى آيه : (والسماء ذات الحبك) و مقصود از اينكه كفـار در (قول مختلف) هستند

و معناى آيه بنا بر معناى اول چنين مى شود: به آسمان داراى حسن و زينت سوگند مى خورم. در ايـن صـورت ايـن آيـه بـه آيـه (انـا زيـنا السماء الدنيا بزينه الكواكب ) شباهت خـواهـد داشـت. و بـنـا بـر مـعـنـاى دوم چـنـيـن مـى شـود: بـه آسـمـان كـه خـلقـتـى مـعـتـدل دارد سـوگند. و در اين صورت به آيه (و السماء بنيناها بايد) شباهت دارد. و بـنـا بـر مـعـنـاى سـوم چـنـيـن مـى شـود: به آسمانى كه داراى خطوط است سوگند. در اين صورت به آيه (و لقد خلقنا فوقكم سبع طرائق ) نظر دارد.

و بـعـيـد نـيـسـت كـه ظـهورش در معناى سوم بيشتر باشد، براى اينكه آن وقت سوگند با جـوابـش مـنـاسب تر خواهد بود، چون جواب قسم عبارت است از اختلاف مردم و تشتت آنان در طـريـقـه هـايـى كـه دارنـد. هـمـچـنـان كـه ظـهـور قـسـم هـاى سـه گـانـه قـبـل، يعنى ذاريات و حاملات و جاريات، در معناى جرى و سير با جوابش كه جمله (انما تـوعـدون...) است، در معناى جرى مشترك است، چون جواب قسم نيز متضمن معناى رجوع و سير به سوى خدا مى باشد.

 

انكم لفى قول مختلف يوفك عنه من افك

قول مختلف سخن متناقضى را گويند كه ابعاضش با يكديگر نسازد، و يكديگر را تكذيب كنند. و از آنجايى كه زمينه كلام اثبات صدق قرآن و يا دعوت و يا صدق گفتار آن جناب در وعـده هـايـى اسـت كـه از مسأله بـعـث و جـزاء مـى دهـد، نـاگـزيـر مـراد از قـول مـخـتـلف - البـتـه ايـن كـه مـى گـوييم قطعى نيست ليكن از احتمالات ديگر به ذهن نزديك تر است - سخنان مختلفى است كه كفار به منظور انكار آنچه قرآن اثبات مى كند مى زدند، اينك فهرستى از سخنان ايشان :

1- مى گفتند: اين كتاب سحر است، و آورنده اش ساحر.

2- مى گفتند: جن به او صدمه زده و ديوانه اش كرده.

3- مـى گـفـتـنـد: القـاءهـاى شـيـطـانـهـاى جـنـى اسـت و خـود او مـردى كـاهـن و رمال است.

4- اين كتاب شعر و آورنده اش شاعر است.

5- مى گفتند: دروغهايى است كه به خدا مى بندد.

6- مى گفتند: فردى از بشر او را درس مى دهد.

7- هـمـه ايـنها كه مى گويد خرافات كهنه اى است كه از جايى پيدا كرده، و از روى آن نوشته است.

(يـوفـك عـنـه مـن افـك ) - كـلمـه (افـك ) به معناى صرف و منحرف كردن است. و ضـمـيـر (عـنـه ) بـه كـتـاب بـرمـى گـردد، امـا از ايـن جـهـت كـه مـشتمل بر وعده به آمدن قيامت، و اثبات جزاء است. و معنايش اين است كه : منحرف مى شود از قـرآن هـر كـس كـه مـنـحـرف مـى شـود. و بـعـضـى ضـمـيـر عـنـه را بـه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) برگردانيده، گفته اند: معناى جمله اين است كه مـنـحـرف مـى شـود از ايـمـان بـه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) هر كس كه مى شـود. ولى خـوانـنـده مـحـترم توجه دارد كه معناى قبلى با سياق موافقتر است، هر چند كه برگشت هر دو به يك معنا است.

وجوه مختلف در معناى جمله : (يؤفك عنه من افك)

و از بـعـضى از مفسرين حكايت شده كه گفته اند: ضمير (عنه ) به كلمه (ما توعدون ) و يـا بـه (ديـن ) بـرمـى گـردد زيـرا خـداى تـعـالى اول سـوگـنـد خـورد بـه (ذاريـات ) و آن چـند چيز ديگر كه بعث و جزاء حق است، سپس سـوگـند خورد به آسمان كه كفار در باره وقوع بعث در قولى مختلف هستند، بعضى شك دارنـد و بعضى منكرند، آنگاه مى فرمايد منحرف مى شوند از اقرار به امر قيامت و جزاء، اشـخـاصـى كه به دست ديگران منحرف شده اند. و اين وجه هم قريب به همان وجه سابق است.

و از بـعـضـى ديـگـر حـكـايـت شـده كـه گـفـتـه انـد: ضـمـيـر در (عـنـه ) بـه قول مختلف بر مى گردد، و كلمه (عن ) تعليل را مى رساند، همچنان كه در آيه (و ما نحن بتاركى الهتنا عن قولك ) علت را افاده مى كند، و در نتيجه جمله مورد بحث صفتى مى شود براى قول، و معنايش اين است كه : شما در قولى مختلف هستيد، قولى انحرافى كه به سبب اشخاص منحرف كننده، انحرافى شده است. و اين وجه خوبى است.

بـعـضـى ديگر گفته اند: ضمير در (انكم ) به مسلمان و كافر، هر دو برمى گردد، و در نتيجه منظور از قول مختلف قول مسلمين است كه مى گويند بعث و جزاء واقع شدنى است، و قـول كـفـار اين است كه مى گويند: واقع شدنى نيست. و شايد سياق آيه با اين وجه خـيـلى سـازگـار نباشد. و بعضى ديگر وجوهى ديگر ذكر كرده اند، كه خيلى بى اساس است و فايده اى در نقل آنها نيست.

 

قتل الخراصون الذين هم فى غمره ساهون يسئلون ايان يوم الدين

اصل كلمه (خرص ) عبارت است از سخنى كه با گمان و تخمين و بدون علم زده شود، و چـون چنين سخنى در خطر اين هست كه دروغ در آن رخنه كرده باشد، لذا كذاب دروغپرداز را هـم (خـراص ) گفته اند. و اما اينكه منظور از خراصان چه كسانى هستند، از هر احتمالى بـه ذهـن نـزديـك تـر ايـن احـتـمال است كه بگوييم مراد همان كسانى هستند كه بدون علم و بدون دليل علمى در باره بعث و جزاء داورى مى كردند، و در آن از روى مظنه و تخمين شك و ترديد نموده، منكر آن مى شدند.

و جمله (قتل الخراصون ) نفرينى است بر آنان كه كشته شوند. و اين كنايه اى است از نـوعـى طـرد و مـحـروم كـردن كـسـى از رسـتـگـارى. و آن مـفـسـرى هـم كـه كـلمـه (قتل ) را به معناى (لعن ) گرفته برگشت سخنش به همين معنا است.

(الذيـن هـم فـى غـمـره سـاهون ) - كلمه (غمره ) به طورى كه راغب مى گويد: آب بسيار زيادى است كه بستر خود را پوشانده باشد، يعنى ته آب پيدا نباشد. و اين كلمه مـثلى شده است براى جهاتى كه صاحبش را پوشانده باشد. و مراد از سهو - به طورى كه گفته اند - مطلق غفلت است.

و معناى آيه با در نظر داشتن اينكه در وصف خراصون است، اين است كه : اين خراصان در جهالتى عميق قرار دارند، آنچنان جهل بر آنان احاطه دارد كه از حقيقت آنچه به ايشان خبر مى دهند غافلند.

(يـسـئلون ايـان يـوم الديـن ) - ضمير جمع در جمله (يسالون مى پرسند) به همان خـراصـان بـرمـى گـردد. آنـهـا بـودنـد كـه بـه عـنوان استهزاء عجله مى كردند كه بايد بـگـويـى روز جـزاء چـه وقـت اسـت، هـمـچـنـان كـه در جـاى ديگر از ايشان حكايت كرده كه پرسيدند (متى هذا الوعد ان كنتم صادقين ).

توضيحى در مورد جمله : (ايان يوم الدين) كه سـؤال (خراصون) از زمان روز قيامت است

 كلمه (ايان ) وضع شده براى پرسش از زمان وقوع چيزى كه اين كلمه بر سر آن در آمـده، و پـرسـش كـفـار با اين كلمه از (يوم الدين ) - كه ظاهر در زمان است - بدين عـنـايـت بـوده كـه بـر آن وعـده داده شـده و مـلحـق بـه زمـانـيـات است و لذا با اين كلمه سؤ ال شـده ؛ زيـرا قـيامت شؤ ونى دارد كه آن شؤ ون ملحق به زمانيات است. همان طور كه از زمـانـيـات با كلمه (ايان ) و (متى ) سؤ ال مى شود. مثلا گفته مى شود: (متى يوم العيد روز عيد چه زمانى است ) - برخى از مفسرين چنين گفته اند.

ممكن هم هست استعمال اين گونه كلمات از باب مجاز و توسعه دادن در معناى ظرفيت و زمان باشد، به اينكه اوصاف مخصوص ‍ ظرف زمان را هم مجازا زمان بخوانند آن وقت بپرسند زمان اين زمان، يعنى زمان رخ دادن اين اوصاف كى است، بعد از چه زمانى واقع مى شود، و يـا قـبـل از چه زمانى بوده ؛ مثل اينكه مى پرسند: روز عيد كى است ؟ و جواب مى دهند: ده روز ديـگـر. و يـا مى پرسند: روز عيد كى بود؟ مى گويند ده روز جلوتر بود، در حالى كـه اصـل ايـن سـؤ ال مـجـازى اسـت، چون روز عيد خودش روز و زمان است زمان كه در زمان قرار نمى گيرد، بلكه اوصاف مختص به آن است كه در زمان واقع مى شود، و اين گونه سوالات مختص به كلام عرب نيست. و در قرآن كريم نيز بسيار آمده.

 

يوم هم على النار يفتنون

ضـمـيـر جـمـع بـه خـراصـان بـرمـى گـردد، و كـلمـه (فـتـن ) در اصل به معناى اين عمل بوده كه طلا را در آتش كنند تا خوبى و بديش معلوم شود، آن وقت استعمالش را توسعه داده داخل كردن هر چيز در آتش و يا سوزاندنش را فتنه خوانده اند. و ظـرف (يـوم ) متعلق به فعلى است كه در كلام نيامده. و يا متعلق است به مبتدائى كه در كلام نيامده، و تقديرش اين است كه : (يوم الدين در روزى واقع مى شود كه خراصان در آتش معذبند و يا مى سوزند).

و اين آيه جواب از سؤ ال آنان بود كه مى پرسيدند (ايان يوم الدين )، چيزى كه هست بـه جـاى ايـنـكـه تـاريـخ آن را در پاسخ معين كند صفت آن را بيان كرد، و اشاره كرد به ايـنـكـه كـفـار در آن روز چـه حـالى دارنـد، و ايـن بـدان جـهـت بـود كـه وقـت قـيـامـت جـزء مـسـائل غـيبى است، آن غيب هايى كه احدى از آن اطلاع ندارد، و جز خدا كسى را بدان آگاهى نـيـسـت ؛ چـون خـداى تعالى بعضى از مسائل غيبى را به بعضى از انبيائش اطلاع مى دهد، ولى قـيامت از آن حوادثى است كه علمش مخصوص به خود اوست، همچنان كه فرموده : (لا يجليها لوقتها الا هو).

 

ذوقوا فتنتكم هذا الذى كنتم به تستعجلون

ايـن آيـه حـكـايـت مـى كند آن خطابى را كه خداى تعالى و يا ملائكه اش به امر او در روز قيامت به خراصان مى كنند، در حالى كه در آتش ‍ افتاده مى سوزند.

و معناى آن اين است كه : به ايشان گفته مى شود بچشيد عذابى را كه مخصوص شما است ، اين عذاب همان بود كه عجله مى كرديد، و به عنوان استهزاء مى گفتيد: چه وقت مى رسد.

 

ان المتقين فى جنات و عيون

اين جمله حال متقين را بيان مى كند، آن حالى را كه در قيامت دارند.

و اگـر جـنـات و عـيـون را نكره (بدون الف و لام ) آورده براى اين است كه به عظمت مقام و منزلت آن اشاره نموده، بفهماند وضع بهشت طورى نيست كه اشخاص بتوانند با زبان، توصيف كنند. در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه قرار گرفتن متقيان در بهشت درست است، چـون بـالاخـره بـهـشت منزلگاهى است، ولى چشمه ها كه قرارگاه نيستند، چرا فرموده : متقيان در چشمه ها هستند؟ جواب اين است كه اين تعبير از باب توسعه و مجاز است، و معناى تحت اللفظى منظور نيست.

 

اخذين ما اتيهم ربهم انهم كانوا قبل ذلك محسنين

يعنى آنها قابليت آنچه را كه پروردگار مهربان به آنها اعطاء كرده دارند در حالى كه از خـداونـد و از آنـچـه بـه آنـهـا داده راضـى انـد. ايـن مـعـنـا از تـعـبـير به (آخذين ) و (ايـتـاء) و از نـسـبـت ايـتـاء بـه پـروردگـارشـان فـهـمـيـده مـى شـود. ايـن آيه مطالب قبل خود را تعليل كرده مى فرمايد: اگر متقين چنين وضعى دارند به خاطر اين است كه قبلا يـعـنـى در دنـيـا در اعـمـالشـان نـيـكـوكـار بـودنـد، و اعمال نيكى داشتند.

 

كانوا قليلا من الليل ما يهجعون

ايـن آيـه و آيـات بـعـدش توضيح مى دهد كه چگونه نيكوكار بودند، مگر چه مى كردند. كلمه (هجوع ) كه مصدر فعل (يهجعون ) است، به معناى خواب در شب است. بعضى هم گفته اند اصلا به معناى خواب اندك است.

مـمـكـن اسـت كـلمـه (مـا) زائده بـاشـد و كـلمـه (يـهـجـعـون ) خـبـر بـاشد براى كلمه (كـانوا)، و كلمه (قليلا) ظرفى باشد متعلق به (يهجعون ) و ممكن هم هست كلمه (قـليـلا) صـفت باشد براى مفعول مطلقى كه در كلام نيامده، كه تقدير آن (يهجعون هجوعا قليلا) باشد.

معناى اينكه در وصف متقين فرمود: (كانوا قليلا مـن الليل ما يهجعون)

و كلمه (من الليل ) در هر حال متعلق است به كلمه (قليلا)، و معناى آيه اين است كه : متقين در دنيا زمان اندكى از شب را مى خوابيدند. و يا: مى خوابيدند خوابيدنى اندك.

هـمـه ايـنـهـا در صـورتـى بود كه : كلمه (ما) زائده باشد، ممكن هم هست آن را موصوله گـرفـت، و ضـمـيرى كه بايد به آن برگردد حذف شده باشد، و كلمه (قليلا) خبر كـلمـه (كانوا) و موصول، فاعل آن باشد، كه بنابراين معنايش چنين مى شود: كم بود از شب كه در آن مى خوابيدند.

و بـاز احـتـمال دارد (ما) مصدريه باشد، و مصدرى كه اين كلمه از آن و از مدخولش به دست مى آيد فاعل (قليلا) و خود كلمه (قليلا) خبر باشد، براى (كانوا).

و بـه هـر حـال بـايـد ديـد اندكى از شب چه معنا دارد؛ اگر آن را با مجموع زمان همه شبها قـيـاس كنيم، آن وقت معنايش اين مى شود كه (متقين از هر شب زمان اندكى را مى خوابند، و بيشترش را به عبادت مى پردازند) و اگر با مجموع شبها مقايسه كنيم، آن وقت معنايش ايـن مـى شـود كه : (ايشان در كمترين شبى مى خوابند، بلكه بيشتر شبها تا به صبح بيدارند).

 

و بالاسحار هم يستغفرون

يـعـنـى در سـحـرها از خداى تعالى آمرزش گناهان خود را مى طلبند. بعضى هم گفته اند: مـراد از اسـتـغـفـار، نـمـاز اسـت ولى ايـن قـول بـى اشكال نيست.

 

و فى اموالهم حق للسائل و المحروم

آن دو آيه كه گذشت سيره متقين نسبت به درگاه خداى سبحان را بيان مى كرد و مى فرمود شـب زنـده دارنـد و در سـحرها استغفار مى كنند، ولى اين آيه سيره آنان را در برابر مردم بيان مى كند، و آن اين است كه به سائل و محروم كمك مالى مى كنند. و اما اينكه فرمود: در امـوال آنـان حـقـى اسـت بـراى سـائل و مـحـروم، بـا ايـنـكـه حـق مـذكـور تـنـهـا در امـوال آنـان نـيـست، در اموال همه هست، براى اين بوده كه بفهماند متقين با صفايى كه در فـطـرتـشـان هـسـت ايـن مـعـنـا را درك مـى كـنـنـد، و خـودشـان مـى فـهـمـنـد كـه سـائل و مـحـروم حـقـى در امـوال آنـان دارد، و بـه هـمـيـن جـهـت عـمـل هـم مـى كـنـنـد، تـا رحـمـت را انـتـشـار داده، نـيـكـوكـارى را بـر اميال نفسانى خود مقدم بدارند.

(سـائل ) عـبـارت اسـت از كسى كه از انسان چيزى بخواهد و نزد انسان اظهار فقر كند. ولى محروم به معناى كسى است كه از رزق محروم است، و كوشش او به جايى نمى رسد، هر چند كه از شدت عفتى كه دارد سؤ ال نمى كند.

بحث روايتى

چنـد روايـت دربـاره مـراد از ذاريـات، حـامـلات، جـاريـات، مـقـسـمات، و در معناى (و السماء ذات الحبك)

در تـفـسـيـر قـمـى اسـت كـه پـدرم از ابـن ابـى عـمـيـر از جـمـيـل از امـام صـادق (عـليـه السـلام ) روايـت كـرد كه در معناى آيه (و الذاريات ذروا) فرمود: ابن الكواء از امير المؤمنين (عليه السلام ) پرسيد: اين آيه چه معنا دارد؟ حضرت فرمود: منظور از (ذاريات ) باد است. و از (حاملات وقرا) پرسيد. فرمود: ابر است. و از (فـالجـاريات يسرا) پرسيد. فرمود: كشتيها است. از (مقسمات امرا) پرسيد. فرمود: ملائكه است.

مؤلف: اين حديث از طرق اهل سنت هم روايت شده، و روح المعانى آن را آورده.

و در الدر المـنـثـور اسـت كـه عـبـد الرزاق، فـاريابى، سعيد بن منصور، حارث ابن ابى اسـامـه، ابـن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم و ابن انبارى در كتاب المصاحف و حاكم (وى حـديـث را صـحـيـح دانـسـته ) و بيهقى - در شعب الايمان - از چند طريق از على ابن ابى طالب روايت كرده اند كه فرمود: (و الذاريات ذروا) بادها است، (فالحاملات وقرا) ابرها است، (فالجاريات يسرا) كشتيها است، (فالمقسمات امرا) ملائكه است.

و در مـجـمـع البـيـان مـى گـويد: امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) فرمودند: براى احـدى جـايـز نـيست سوگند بخورد مگر به خدا. و خدا به هر يك از مخلوقاتش بخواهد مى تـوانـد سـوگـند بخورد. و در الدر المنثور است كه ابن منيع از على بن ابى طالب روايت كـرده كـه شـخـصـى از آن جـنـاب از آيـه و (السـمـاء ذات الحـبـك ) سـؤ ال كرد، فرمود: يعنى داراى خلقتى زيبا است.

مؤلف: نـظـيـر ايـن روايـت را صـاحب مجمع البيان نيز آورده، به اين عبارت كه بعضى گـفـتـه انـد: يـعـنـى داراى حـسـن و زيـنت است - نقل از على (عليه السلام ) - و در جوامع الجـامـع ايـنـطـور آورده : و از عـلى (عـليـه السـلام ) نقل شده كه فرمود: منظور حسن و زينت آسمان است.

و در بعضى از اخبار، آيه (انكم لفى قول مختلف يوفك عنه من افك ) بر مسأله ولايت تطبيق شده.

روايـتـى در مـعـنـاى (قـليـلا مـن الليل ما يهجعون) و (بالاسحار هم يستغفرون) و مراداز (سائل) و (محروم)

و در مـجـمـع البـيـان در ذيـل آيـه (كـانـوا قـليـلا مـن الليـل مـا يهجعون ) مى گويد: بعضى گفته اند معنايش اين است كه : كمترين شبى است كـه بـر آنـان بـگـذرد، مـگـر آنكه مشغول نمازند - اين معنا از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده.

و در هـمـان كـتـاب در ذيل كلام خداى تعالى كه مى فرمايد: (و فى الاسحارهم يستغفرون )، مـى گـويد: امام صادق (عليه السلام ) فرموده : منظور اين است كه در نماز وتر، كه آخرين نماز شب است، و در نزديكهاى صبح انجام مى شود، هفتاد بار استغفار مى كنند.

و در الدر المـنـثـور اسـت كـه ابـن مـردويـه از انـس روايـت كـرده كـه گـفـت : رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليه و آله وسلّم ) فرمود: براى شب زنده دارى و نماز شب، آخر شـب را بـيـشـتـر از اول شـب دوسـت دارم چـون خـداى تـعـالى فـرمـوده : (و بـالاسـحـار هم يـسـتـغـفـرون ). و در هـمـان كـتـابـسـت كـه ابـن مـردويـه از ابـن عـمـر از رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) روايت كرده كه در پاسخ كسى كه از معناى جمله (و بالاسحار هم يستغفرون ) پرسيد، فرمود: يعنى نماز مى خوانند.

مؤلف: شـايـد تـفـسير استغفار به نماز از اين جهت است كه استغفار جزئى از نماز شب، يعنى نماز وتر است، همچنان كه در آيه (و قران الفجر ان قران الفجر كان مشهودا) منظور از قرآن فجر همان نماز است.

و در تـفـسـيـر قـمـى در ذيـل آيـه (و فـى امـوالهـم حـق للسـائل و المـحـروم ) فـرمـوده : سـائل كـسـى اسـت كـه سـؤ ال مى كند، و محروم كسى است كه از تلاشش جلوگيرى شده است.

و در تـهذيب به سند خود از صفوان جمال از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در مـعـنـاى هـمـان آيـه فرموده : محروم، آن اهل حرفه اى است كه مزد روزانه اش كفاف خريد و فروشش را نمى دهد.

و نـيـز مـى گـويـد: در روايـتـى ديـگـر آمـده كـه امـام بـاقـر و امـام صادق (عليه السلام ) فـرمـودنـد: مـحـروم مـردى اسـت كـه در عـقـلش كـمـبـودى نـيـسـت، و اهل حرفه هم هست، ولى تنگ روزى است.

آيات 21 تا 51 سوره ذاريات

 و فـى الارض ايـات للمـوقـنـيـن (20)

 و فـى انـفـسكم افلا تبصرون (21)

 و فى السماء رزقـكـم و مـا تـوعـدون (22)

 فـو رب السـمـاء و الارض انـه لحـق مـثـل مـا انـكـم تـنطقون (23)

 هل اتيك حديث ضيف ابراهيم المكرمين (24)

 اذ دخلوا عليه فقالوا سـلامـا قـال سـلام قـوم مـنـكـرون (25)

 فـراغ الى اهـله فـجـاء بـعـجـل سـمـين (26)

 فقربه اليهم قال الا تاكلون (27)

 فاوجس منهم خيفه قالوا لا تخف و بـشـروه بـغـلام عـليـم (28)

 فـاقـبـلت امراته فى صره فصكت وجهها و قالت عجوز عقيم (29)

 قـالوا كـذلك قـال ربـك انـه هـو الحـكـيـم العـليـم (30)

 قـال فـمـا خـطـبـكـم ايـهـا المـرسـلون (31)

 قـالوا انـا ارسـلنـا الى قـوم مـجـرمـيـن (32)

 لنـرسل عليهم حجاره من طين (33)

 مسومه عند ربك للمسرفين (34)

 فاخرجنا من كان فيها من المؤمنـيـن (35)

 فـمـا وجـدنـا فـيـهـا غـيـر بـيت من المسلمين (36)

 و تركنا فيها ايه للذين يـخـافـون العـذاب الاليـم (37)

 و فـى مـوسى اذ ارسلناه الى فرعون بسلطان مبين (38)

 فتولى بركنه و قال ساحر او مجنون (39)

 فاخذناه و جنوده فنبذناهم فى اليم و هو مليم (40)

 و فى عاد اذ ارسلنا عليهم الريح العقيم (41)

 ما تذر من شى ء اتت عليه الا جعلته كـالرمـيـم (42)

 و فى ثمود اذ قيل لهم تمتعوا حتى حين (43)

 فعتوا عن امر ربهم فاخذتهم الصاعقه و هم ينظرون (44)

 فما استطاعوا من قيام و ما كانوا منتصرين (45)

 و قوم نوح من قـبـل انـهم كانوا قوما فاسقين (46)

 و السماء بنيناها بايد و انا لموسعون (47)

 و الارض فرشناها فنعم الماهدون (48)

 و من كل شى ء خلقنا زوجين لعلكم تذكرون (49)

 ففروا الى اللّه انى لكم منه نذير مبين (50)

 و لا تجعلوا مع اللّه الها اخر انى لكم نذير مبين (51)

ترجمه آيات

هم در زمين آياتى هست براى اهل يقين (20).

و هم در درون وجود خودتان چرا آن آيات را نمى بينيد (21).

و در آسمان، هم رزق شما هست و هم آنچه كه وعده داده شده ايد (22).

پـس بـه رب آسـمـانـهـا و زمـيـن سـوگـنـد كـه آنـچـه وعـده داده شـده ايـد عـيـنـا مـثـل ايـنـكـه شـمـا سـخن مى گوييد حق است (23). آيا هيچ داستان ميهمانان محترم ابراهيم را شنيده اى ؟ (24).

آنـگـاه كـه بر او وارد شده سلام كردند و او هم سلام گفت در حالى كه زير لب مى گفت : ناشناسند (25).

و سپس محرمانه نزد اهل خود شده گوساله اى چاق و بريان حاضر كرد (26).

گوساله را نزديك آنان گذاشت و وقتى ديد نمى خورند پرسيد چرا نمى خوريد (27).

در ايـنـجـا بـود كـه در بـاطـن احـساس ترس كرد. گفتند مترس، و او را به فرزندى دانا بشارت دادند (28).

همسرش در حالى كه جمعى با او بودند نزديك آمد و به روى خود مى زد و مى گفت : آيا من بچه دار مى شوم در حالى كه عجوزى نازا هستم (29).

گفتند: آرى، پروردگارت اين چنين خواسته و او حكيم و عليم است (30).

ابراهيم پرسيد براى چه مهمى آمده ايد اى فرستاده شدگان ؟ (31).

گفتند ما به سوى قومى مجرم فرستاده شده ايم (32).

تا سنگى از گل بر سر آنان رها كنيم (33).

سنگهايى كه همه نزد پروردگارت براى اسرافگران نشان شده (34).

پس ما از مؤمنين هر كه در آنجا بود بيرون كرديم (35).

و به غير از يك خانوار مسلمان كسى در آنجا نيافتيم (36).

و از آن قريه چيزى باقى نگذاشتيم مگر نشانه اى، تا آنها كه از عذاب اليم مى ترسند از آن عبرت گيرند (37).

و در مـوسـى هم آيتى است آن وقت كه با برهانى محكم او را به سوى فرعون فرستاديم (38).

فرعون كه همه اعتمادش به لشكرش بود گفت وى يا ساحر است يا جن زده (39).

پس او و لشكريانش را گرفتيم و در دريا پرت كرديم در حالى كه خود را ملامت مى كرد (40).

و در عـاد نـيـز آيـتـى اسـت آن وقـت كه بادى خشك و بى فايده به سويشان روانه كرديم (41).

هـيـچ چـيـزى سـر راه خـود نـيـافـت مگر آنكه چون جسمى پوسيده به صورت پودر درآورد (42).

و در ثـمـود هـم آيـتـى اسـت آن زمـان كـه بـه ايـشـان گـفـتـه شد تنها چند روز ديگر مهلت خوشگذرانى داريد (43).

در آن چـنـد روز هـم بـه سـوى پروردگار خود برنگشتند و همچنان از امر پروردگارشان طغيان ورزيدند پس صاعقه ايشان را گرفت در حالى كه خود تماشا مى كردند (44).

حـتـى نـتـوانـسـتند از آنجا كه نشسته بودند برخيزند و كسى را هم نيافتند كه به يارى خويش بطلبند (45).

و در قـوم نـوح هـم كـه قبل از همه نامبردگان بودند آيتى است و آنان مردمى فاسق بودند (46).

در آسـمـان هـم آيـتـى اسـت كه ما با قدرت خود بنايش كرديم و روز بروز وسعتش مى دهيم (47).

و در زمين آيتى است كه آن را گسترده و قابل زيست كرديم (48).

و از هر چيزى جفت خلق كرديم باشد كه شما متذكر شويد (49).

پس به سوى خدا بگريزيد كه من شما را بيم رسانى روشنگرم (50).

و با اللّه هيچ اله ديگرى مگيريد كه من براى شما نذيرى آشكارم (51).

بيان آيات

ايـن آيـات به تعدادى از نشانه هاى دلالت كننده بر وحدانيت خداى تعالى در ربوبيت، و نيز برگشت امر تدبير در آسمان و زمين و مردم و ارزاق آنان به خداى سبحان، اشاره مى كند كه لازمه آن اين است كه چنين خدايى مى تواند از طريق رسالت، دينى را بفرستد، و نه تنها مى تواند بلكه واجب است كه بفرستد. و لازمه اين وجوب آن است كه بر خلايق هم لازم اسـت كـه دعـوت نـبـوى را در آنچه كه دين او متضمن آن است از وعده بعث و جزا تصديق كـنـنـد، و قـبول كنند كه آنچه آن حضرات وعده مى دهند صدق است. و دين كه همان روز جزا اسـت واقـع شدنى است. در سابق هم گفتيم كه خصوصيت اين سوره همين است كه در سلوك احتجاج بر اثبات معاد، به توحيد نيز مى پردازد.

و فى الارض ايات للموقنين

از نـتـيجه اى كه در آخر اين آيات يعنى در آيه (ففروا الى اللّه... و لا تجعلوا مع اللّه الها اخر) گرفته، فهميده مى شود كه اصلا سياق اين آيات و دلائلى كه در آنها براى اثبات وحدانيت خداى تعالى آمده، همه براى اثبات يكتائى او در ربوبيت است، نه اينكه بـخـواهد با آن ادله اصل وجود خداى تعالى را اثبات نموده و يا خلقت عالم را منتهى به او بداند، و يا چيزى نظير اين از مسائل توحيد را اثبات كند.

و در آيـه مـورد بـحـث اشـاره اى است به آن عجائب و نشانه هاى روشنى كه در زمين هست، و بـر يـكـتـائى تـدبـير دلالت مى كند، و معلوم است كه يكتائى تدبير، قائم به يكتائى مدبر است. پس مدبر در خشكى و دريا و كوهها و تلها و چشمه ها و نهرها و معادن و منافعى كـه دارنـد يـكـى اسـت، مـنـافـعـى كـه بـه يـكـديـگـر مـتـصـل و بـه نـحـوى با هم سازگارند، كه منافعى كه موجودات جاندار، از نبات و حيوان گـرفـتـه (تا انسان ) از آن بهره مند مى شوند، نظامى كه همچنان ادامه دارد و به صرف تـصـادف و اتـفـاق پديد نيامده، و آثار قدرت و علم و حكمت از سراپايش هويداست، و مى فهماند كه خلقت و تدبير امرش منتهى به خالقى است مدبر و قادر و عليم و حكيم.

پـس به هر سو از جوانب عالم كه توجه كنيم، و به هر حيث از جهات تدبير عام جارى در آن روى آوريـم، مـى بـيـنـيـم آيتى است روشن و برهانى است قاطع بر وحدانيت رب آن، و ايـنـكـه رب عـالم شـريـكـى نـدارد. بـرهـانـى كـه در آن حـق و حـقـيـقـت بـراى اهـل يـقـيـن جـلوه مـى كـنـد، پـس در ايـن عـالم آيـاتـى اسـت بـراى اهل يقين.

 

و فى انفسكم افلا تبصرون

اين جمله عطف است بر جمله (فى الارض ) مى فرمايد: و در انفس خود شما آيات روشنى است براى كسى كه آن را ببيند و به نظر دقت در آن بنگرد، آيا نمى بينيد؟!

اقسام آياتـى كـه در انـفـس انـسـان ها هست و بر يكتايى خداوند در ربوبيت دلالت مىكند

و آيـات و نـشـانـه هـايـى كه در نفوس خود بشر هست چند جور است. يك عده آيات موجود در خلقت انسان مربوط به طرز تركيب بندى اعضاى بدن، و قسمتهاى مختلف اجزاى آن اعضا و اجـزاى اجـزا اسـت، تـا بـرسـد بـه عـنـاصـر بـسـيـط آن. و نـيـز آيـاتـى در افعال و آثار آن اعضا است كه در همه آن اجزا با همه كثرتش اتحاد دارد، و در عين اتحادش احـوال مـخـتـلفـى در بـدن پـديـد مـى آورد. بـدن انـسـان يـك روز جـنـيـن اسـت، روز ديـگر طفل، يك روز نورس، و روزى ديگر جوان، و روز آخر پير مى شود.

آيـاتـى ديـگـر در تـعلق نفس، يعنى تعلق روح به بدن است كه يكى از آن آيات پديد آمـدن حـواس پـنـجـگـانـه بـيـنـائى و شنوائى و چشائى و لامسه و بويائى است كه اولين رابطه اى است كه انسان را به محيط خارج خود آگاه مى سازد، و به وسيله اين حواس خير را از شر و نافع را از مضر تميز مى دهد، تا پس از تميز به سوى آنچه كه كمالش در آن است به حركت افتاده آن كمال خود را به دست آورد، و از آنچه شر و مضر است دور شود.

تـازه در هـر يـك از اين حواس پنجگانه نظامى حيرت انگيز و وسيع است، نظامى كه ذاتا هـيـچ ربـطـى بـه نـظـام ديـگـرى نـدارد. چـشـم، هـيـچ خـبـرى از نـظـام گـوش و طـرز عـمـل او نـدارد، و گـوش هـيـچ اطـلاعـى از نـظـام مـوجـود در چـشـائى و عـمـل كـرد او نـدارد، و همچنين ساير حواس، با اينكه اين حواس پنجگانه بيگانه از هم در عـيـن ايـنـكـه جـداى از همند، در تحت يك تدبير اداره مى شوند، و مدبر همه آنها يكى است، آنهم نفس آدمى است، و خداى تعالى در وراى نفس محيط به آن و به عملكرد آن است.

و بـعـضـى ديـگـر از آيـات نـفـوس، كـه آن نـيـز از قـبـيـل آيات قبلى است، ساير قوائى است كه از نفوس منبعث مى شوند، و در بدنها خود را نشان مى دهند، مانند قوه غضب و نيروى شهوت و لواحق و فروع اين دو نيرو، كه اين قوا و فـروع آنـهـا هم هر يك با ديگرى از نظر نظامى كه دارد جدا است، در عين اينكه هر دو قوا در تـحـت يـك تـدبـيـر اداره مـى شـونـد، و فـروع هـر يـك دسـت بـه دسـت هـم مـى دهـند، تا خدمتگزاران آن نيرو باشند.

و ايـن نـظـام تـدبـيـر كـه براى هر يك از اين قوا هست از همان اولين روزى كه وجود يافت مـوجـود بـود، بـدون حـتـى يـك لحـظـه فاصله، و چنين نبود كه در آغاز وجودش آن نظام را نداشته و بعدا بر حسب سليقه خودش براى خود ايجاد كرده باشد، يا خودش به تنهايى نـشـسـته و فكر كرده باشد كه چگونه خودم را اداره كنم ، و يا با كمك ديگرى اين كار را كـرده بـاشـد. پـس، از اينجا مى فهميم و يقين مى كنيم كه نظام تدبير هر يك از اين قوا، همانند خود آن قوا، از صنع صانع او است، و نظام عام او و تدبيرش اقتضاء مى كرده كه چنين نظامى به اين قوا بدهد.

و يـك دسـتـه آيـات نـفـوس، آيـات روحـى اسـت كه كسانى به آن اطلاع مى يابند كه به نـفـوس مراجعه نموده، آياتى را كه خداى سبحان در آنها قرار داده آياتى كه هيچ زبانى نمى تواند آن را وصف كند، ببينند، آن وقت است كه باب يقين برايشان گشوده مى شود، و چـنين كسانى در زمره اهل يقين قرار مى گيرند، آنانكه ملكوت آسمانها و زمين را خواهند ديد، و خـداى تـعـالى در بـاره يـكـى از آنـان، يعنى ابراهيم (عليه السلام ) مى فرمايد: (و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من الموقنين ).

وجوه مختلف در اينكه فرمود: (و فى السماء رزقكم و ما تدعون)

و فى السماء رزقكم و ما توعدون

بـعـضـى از مـفـسـريـن گفته اند: مراد از كلمه (سماء) جهت بالا است، چون هر چيزى كه بـالاى سـر مـا بـاشـد و مـا را در زيـر پـوشـش خـود قـرار داده چـنين چيزى را در لغت عرب (سـمـاء) مى گويند. و مراد از رزق، باران است كه خداى تعالى آن را از آسمان يعنى از جـهـت بـالاى سر ما بر زمين نازل مى كند، و به وسيله آن انواع گياهانى كه در مصرف غذا و لباس و ساير انتفاعات ما صرف مى شود بيرون مى آورد. همچنان كه فرموده : (و مـا انـزل اللّه من السماء من رزق فاحيا به الارض بعد موتها) به طورى كه ملاحظه مى فـرمـايـيـد همان باران را نيز رزق خوانده. پس مراد از رزق در اين آيه هم كه مى فرمايد (رزق شـمـا از آسمان است ) سبب رزق است، البته ممكن است همين كلمه سبب را در تقدير گرفته گفت مضاف رزق از آيه حذف شده، و تقدير آن (و فى السماء سبب رزقكم ) است.

بـعـضـى هـم گـفـته اند: منظور از رزق مذكور در آسمان، باران نيست بلكه ساير اسباب رزق اسـت، يـعـنـى خـورشـيـد و مـاه و سـتـارگـان و اخـتـلافـى كـه در طـول سـال در نـقـطـه هـاى طـلوع و غـروب آنـهـا هـسـت، كـه هـمـيـن اخـتلاف باعث پديد آمدن فصول چهارگانه و پشت سر هم قرار گرفتن شب و روز است، و همه اينها اسباب رزقند. پـس در آيـه شريفه يا مضاف كلمه رزق حذف شده كه تقدير آن (و فى السماء اسباب رزقـكـم ) اسـت و يـا مجاز گوئى شده، بدين معنى كه وجود سبب رزق در آسمان را وجود خود رزق خوانده.

بـعـضـى ديـگر گفته اند: منظور از اينكه فرمود (رزق شما در آسمانست ) اين است كه اندازه گيرى رزق شما در آسمان مى شود، در آنجا است كه معين مى كنند هر كسى چقدر رزق دارد. و يـا مـنـظور اين است كه ارزاق شما در آسمان يعنى در لوح محفوظ كه در آسمان است نوشته شده.

احتمال اينكه مقصود از آسمان در آيه شريفه غيب باشد نيز ممكن است

مـمـكـن هـم هـسـت بگوييم اصلا منظور از آسمان معناى لغوى كلمه - كه جهت بالا باشد - نـيـست، بلكه منظور از آن، عالم غيب باشد، چون همه اشياء از عالم غيب به عالم شهود مى آيـنـد، كـه يـكـى از آنـهـا رزق اسـت كـه از نـاحـيـه خـداى سـبـحـان نازل مى شود.

مـؤيـد ايـن مـعـنـا آيـات زيـر اسـت كـه هـمـه مـوجـودات را نـازل شـده از نـاحيه خدا مى داند: (و انزل لكم من الانعام ثمانيه ازواج ) و (و انزلنا الحـديـد فـيـه باس شديد)، و آيه (و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر مـعـلوم ) كه به طور كلى همه موجودات را نازل شده از ناحيه خدا مى داند. و مراد از رزق هـم تـمـامـى مـوجـوداتى است كه انسان در بقائش بدانها محتاج و از آنها بهره مند است، از خـوردنـيـهـا و نـوشـيدنيها و پوشيدنيها و مصالح ساختمانى و همسران و فرزندان و علم و قوت و ساير اينها از فضائل نفسانى.

(و مـا توعدون ) - اين جمله عطف است به كلمه (رزقكم )، يعنى : آنچه كه وعده داده شـده ايـد نيز در آسمان است. حال ببينيم منظور از آن چيست ؟ ظاهرا مراد از آن، بهشتى است كـه بـه انـسانها وعده اش را داده، و فرموده (عندها جنه الماوى ) و اينكه بعضى گفته انـد كـه مراد از آن، بهشت و دوزخ و ثواب و عقاب هر دو است، با آيه شريفه (ان الذين كـذبـوا بـاياتنا و استكبروا عنها لا تفتح لهم ابواب السماء و لا يدخلون الجنه حتى يلج الجـمـل فـى سـم الخـيـاط) نـمـى سـازد، (چـون مـى فـرمـايد: چنين كسانى درهاى آسمانى برويشان گشوده نمى شود، پس معلوم مى شود جهنم در آسمانها نيست ).

بـله، در قرآن كريم مكرر نازل شدن عذاب دنيوى را، به آسمان نسبت داده و مثلا فرموده : (فانزلنا على الذين ظلموا رجزا من السماء) و آياتى ديگر نيز اين معنا را مى رساند.

و از بعضى از مفسرين نقل شـده كـه در تركيب جمله (و ما توعدون ) گفته اند: عطف به (رزقكم ) نيست، بلكه مـبـتـدايـى اسـت كـه خـبـرش جـمـله (فـو رب السـماء و الارض انه لحق ) است، و واو در اول جمله مورد بحث اصلا عاطفه نيست، بلكه استينافيه است كه در آغاز جمله مى آورند، هر چـنـد جـمـله مـربوط به ما قبل نباشد، و در نتيجه معناى جمله مورد بحث اين مى شود: و آنچه شـمـا وعـده داده شـده ايـد، بـه پروردگار آسمان و زمين سوگند كه آن حق است. ليكن اين توجيه دور از فهم است.

 

فو رب السماء و الارض انه لحق مثل ما انكم تنطقون

كـلمـه (نـطـق ) بـه مـعـنـاى تـكـلم و سخن گفتن است. و ضمير در (انه ) به مطالب قبل بر مى گردد كه مى فرمود (رزق شما و آنچه وعده داده شده ايد در آسمان است ). و كـلمه (حق ) به معناى ثابت و نيز به معناى قضائى است كه خداى تعالى رانده، و آن را حتمى كرده باشد، نه اينكه امرى تبعى و يا اتفاقى باشد.

و معناى آيه اين است كه : پس به پروردگار آسمان و زمين سوگند كه آنچه ما گفتيم كه رزقـتـان اسـت و آنچه كه وعده داده شده ايد كه همان بهشت باشد كه خود رزقى ديگر است در آسـمـان اسـت. و ايـن مـطـلبـى اسـت ثـابـت، و قـضـائى اسـت حـتـمـى، مـثـل حـق بـودن سـخـن گفتن خودتان، همان طور كه در سخن گفتن خود شكى نداريد، در اين گـفـتـه مـا هـم شـك نـداشـته باشيد. و اما اينكه گفتيم بهشت هم رزقى است، دليلش قرآن كريم است كه در آيه شريفه (لهم مغفره و رزق كريم ) بهشت را رزقى كريم خوانده.

بعضى از مفسرين احتمال داده انـد كـه ضـمـيـر در (انـه ) به جمله (ما توعدون ) به تنهايى، و يا به كلمه (رزق ) بـه تـنـهـايـى، و يـا به رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم )، و يا به قـرآن، و يـا بـه (ديـن ) در جـمله (و ان الدين لواقع )، و يا به كلمه (يوم ) در جـمـله (ايـان يـوم الديـن )، و يـا بـه هـمـه آنـهـايـى كـه از اول سـوره تـا ايـنـجـا ذكـر شده برمى گردد. و به نظر ما همانطور كه قبلا گفتيم بعيد نيست كه برگرداندن آن، به آنچه در جمله (و فى السماء رزقكم و ما توعدون ) ذكر شده از ساير وجوه موجه تر باشد، و معنايش اين است كه : آنچه وعده داده شده ايد حق است.

گفتارى درباره كافى بودن رزق براى روزى خواران

كـلمـه رزق (بـه مـعـنـاى مـصدرى اش عبارت است از روزى دادن و به معناى اسم مصدريش ) عبارت است از هر چيزى كه موجودى ديگر را در بقاى حياتش كمك نمايد، و در صورتى كه آن رزق ضـمـيـمه آن موجود و يا به هر صورتى ملحق به آن شود، بقائش امتداد مى يابد، مـانـنـد غـذايـى كـه حـيـات بـشـر و بـقـائش بـه وسـيـله آن امـتـداد پـيـدا مـى كـنـد كـه غـذا داخل بدن آدمى شده و جزء بدن او مى گردد. و نيز مانند همسر كه در ارضاء غريزه جنسى آدمى او را كمك نموده و مايه بقاء نسل او مى گردد.

و به همين قياس هر چيزى كه دخالتى در بقاء موجودى داشته باشد رزق آن موجود شمرده مـى شـود. و ايـن مـعـنـا واضـح اسـت كه موجودات مادى بعضى از بعضى ديگر ارتزاق مى كنند،انسان با گوشت (و شير حيوانات ) و نيز با گياهان ارتزاق مى كند (و نيز حيوانات بـا گـيـاهـان، و گـيـاهـان بـا آب و هـوا). پـس آنـچـه از رزق كـه مـنـتـقـل بـه مـرزوق و ضـمـيـمـه آن مى شود، و آن مقدارى كه در بقاى آن دخالت دارد، و به صـورت احـوال و اشكال گوناگون آن موجود درمى آيد، همانطور كه اشكالى است از عالم كـون كـه مـلحـق بـه مـرزوق شـده، و فعلا به او نسبت مى دهيم، همچنين خود آن مرزوق نيز اشـكـالى از عالم كون است كه لا حق به رزق و منسوب به آن مى شود، هر چند كه چه بسا اسـمـاء تـغـيـير كند. پس همان طور كه انسان از راه خوردن غذا داراى اجزائى جديد در بدن خود مى شود، همچنين آن غذا هم جزء جديدى از بدن او مى شود كه نامش مثلا فلان چيز است.

ايـن نـيـز روشـن اسـت كـه قـضـائى كه خداى تعالى در جهان رانده، محيط به عالم است و تـمـامـى ذرات را فـرا گرفته، و آنچه در هر موجودى جريان دارد، چه در خودش و چه در اشـكـال وجـودش هـمـه از آن قضاء است. و به عبارتى ديگر: سلسله حوادث عالم با نظام جـارى در آن تـاءليـف شـده از عـلتـهـاى تـامـه و مـعـلولهـايـى اسـت كـه از علل خود تخلف نمى كند.

از اينجا روشن مى شود كه رزق و مرزوق دو امر متلازمند، كه به هيچ وجه از هم جدا شدنى نـيـسـتند، پس معنا ندارد موجودى با انضمام و لا حق شدنش به وجود چيزى ديگر در وجودش شـكـلى جـديـد بـه خـود بـگـيـرد، و آن چـيـز مـنـضـم و لاحـق در ايـن شـكـل بـا او شـركـت نداشته باشد. پس نه اين فرض معنا دارد كه مرزوقى باشد كه در بـقـاء خـود از رزقى استمداد جويد، ولى رزقى با آن مرزوق نباشد. و نه اين فرض ممكن است كه رزقى وجود داشته باشد ولى مرزوقى نباشد. و نه اين فرض ممكن است كه رزق مـرزوقـى از آنچه مورد حاجت او است زيادتر باشد، و نه اين فرض ممكن است كه مرزوقى بـدون رزق بـمـاند. پس رزق داخل در قضاء الهى است، و دخولش هم اولى و اصلى است، نه بالعرض و تبعى، و اين معناى همين عبارت است كه مى گوييم (رزق حق است ).

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved