سوره محمد مدنى است و سى و هشت آيه دارد

سوره محمد آيات 1 تا 6

 بـسـم اللّه الرّحـمـن الرّحـيـم

 الذيـن كـفـروا و صـدوا عـن سـبـيـل اللّه اضـل اعـمـالهـم (1)

 و الذيـن امـنـوا و عـمـلوا الصـالحـات و امـنـوا بـمـا نـزل عـلى مـحـمد و هو الحق من ربهم كفر عنهم سيئاتهم و اصلح بالهم (2)

 ذلك بان الذين كـفـروا اتـبـعـوا البـاطـل و ان الذيـن امنوا اتبعوا الحق من ربهم كذلك يضرب اللّه للناس امـثـالهـم (3)

 فـاذا لقـيـتم الذين كفروا فضرب الرقاب حتى اذا اثخنتموهم فشدوا الوثاق فاما منا بعد و اما فداء حتى تضع الحرب اوزارها ذلك و لو يشاء اللّه لانتصر منهم و لكن ليـبـلوا بـعـضـكـم بـبـعـض و الذيـن قـتـلوا فـى سـبـيـل اللّه فـلن يضل اعمالهم (4)

 سيهديهم و يصلح بالهم (5)

 و يدخلهم الجنه عرفها لهم (6)

ترجمه آيات

بـه نـام خـداونـد رحـمـان و رحـيم. كسانى كه كفر ورزيدند و جلوگيرى از راه خدا كردند اعمالشان را نابود مى كند (1).

و كـسـانـى كـه ايـمـان آورده، اعـمـال صـالح انـجـام مـى دهـنـد و بـه آنـچـه بـر مـحـمـد نـازل شـده كه حق است و به راستى از ناحيه پروردگارشان است ايمان مى آورند خداوند گناهانشان را با مغفرت خود محو مى كند و دلهايشان را اصلاح مى فرمايد (2).

و ايـن بـدان جـهـت اسـت كـه آنـهـا كـه كـافـر شـدنـد بـاطـل را پـيـروى كـردند و آنان كه ايمان آوردند حق را كه از ناحيه پروردگارشان است پيروى نمودند. خداوند براى مردم اين چنين مثل مى زند (3).

وقـتـى به كفار برخورديد بايد با ايشان بجنگيد تا وقتى كه كشتگانتان زياد شود آن وقـت اسـت كـه مى توانيد دست از كشتار كشيده اسير بگيريد و در باره اسيران يا اين است كه منت بر آنان نهاده آزادشان مى كنيد و يا اين است كه فديه مى گيريد و آزاد مى كنيد و بـه ايـن رفـتـار خـود هـمـچنان ادامه مى دهيد تا جنگ تمام شود و اين را بدان جهت گفتيم كه اگر خدا مى خواست مى توانست از كفار انتقام بگيرد، و ليكن خواست تا بعضى از شما را بـه وسـيـله بـعـضـى ديـگـر بـيازمايد و كسانى كه در راه خدا كشته شدند خداوند هرگز اعمالشان را نابود نمى كند (4).

بلكه بزودى هدايتشان نموده دلهايشان را اصلاح مى فرمايد (5).

و به بهشتى داخلشان مى سازد كه برايشان تعريف كرده (6).

بيان آيات

اين سوره كفار را به اوصاف خبيثه و اعمال زشتى كه از خصائص ايشان است توصيف مى كند، و مؤمنين را با صفات طيب و اعمال نيكى كه دارند مى ستايد، آنگاه آثار صفات مؤمنين را كـه نـعمت و كرامت است، و آثار صفات كفار را كه نقمت و خوارى است، بر مى شمارد. و خلاصه در اين سوره بين دو طائفه مقايسه شده، هم بين صفات و اعمالى كه در دنيا دارند و هـم بين آثارى كه در آخرت مترتب بر اعمال آنان مى شود. و در اين ميان بعضى از احكام جـهـاد و قـتال را بيان مى كند. و اين سوره به طورى كه از سياق آياتش ‍ استفاده مى شود در مدينه نازل شده.

 

الذين كفروا و صدوا عن سبيل اللّه اضل اعمالهم

كلمه (صد) كه مصدر فعل (صدوا) است، به اعراض از راه خدا يعنى اسلام تفسير شـده - از بـعـضـى ايـن طـور نـقـل شده. بعضى ديگر آن را به منع و جلوگيرى مردم از ايـمـان آوردن به آنچه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) ايشان را بدان مى خواند يعنى از ايمان به دين توحيد تفسير كرده اند.

و تفسير دومى با سياق آيات بعدى سازگارتر است، مخصوصا با آياتى كه مؤمنين را بـه قـتال و اسير گرفتن از جلوگيران و مانعين راه خدا و ساير كفار دستور مى دهد بهتر مى سازد.

پـس مـراد از جـمـله (الذيـن كفروا) كفار مكه و ساير كفارى است كه از ايشان پيروى مى كـنـنـد، و ايـن كـفـار بـودنـد كـه مـردم را از ايـمـان آوردن بـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسلّم ) منع كرده، و ايشان را وسوسه مى نمودند. و نيز از زيارت مسجدالحرام جلوگيرى مى كردند.

اضـلال و ابـطـال اعمال كافران، و در مقابل، پرده كشيدن بر سيئات مؤمنان صـالح العمل و اصلاح قلب ايشان

(اضـل اعـمـالهـم ) - يـعـنـى خـداونـد اعـمـال ايـشـان را بـاطل كرد، در نتيجه، اعمالشان راه به مقصد نمى برد، چون مقصد آنان از اعمالشان اين بـود كـه حق را باطل و باطل را زنده كنند، و هرگز نمى توانند. پس جمله مورد بحث نظير جـمـله اى است كه خداى تعالى مكرر خاطرنشان نموده مى فرمايد: (و اللّه لا يهدى القوم الكـافـريـن ) و خـداى تـعـالى وعـده داده كـه حـق را زنـده كـنـد، و بـاطـل را مـيـرانـده و بـاطـل كـنـد، هـمـچـنـان كـه فـرمـوده : (ليـحـق الحـق و يبطل الباطل و لو كره المجرمون ).

و مـراد از ضـلالت اعـمـال كـفـار، بـاطـل شـدن و فـسـاد آن اسـت قـبـل از ايـنـكـه بـه نـتـيـجـه بـرسـد، و خداى تعالى اين معنا را به عنوان استعاره كنايى ضلالت خوانده است.

 

و الذين امنوا و عملوا الصالحات و امنوا بما نزل على محمد و هو الحق من ربهم...

ظـاهـر ايـنـكـه صـدر آيـه مـطـلق آمـده، ايـن اسـت كـه مـطـلق دارنـدگـان ايـمـان و عـمـل صـالح مـنـظـورنـد، در نـتـيـجـه جـمـله (و امـنـوا بـمـا نـزل عـلى مـحـمـد) كـه ايـمان آوردن را مختص به يك طائفه مى داند، قيدى احترازى خواهد بـود، نـه تأكيد كـه صـرفـا به خاطر عنايتى كه به ايمان دارد قيد مزبور را آورده باشد.

(و هـو الحق من ربهم ) - اين قسمت، جمله اى است معترضه . و ضمير (هو) راجع به (ما نزل...) است.

(كـفـر عـنـهـم سـيـئاتـهـم و اصـلح بـالهـم ) - در مـجـمـع البـيـان گـفـتـه : كـلمـه (بـال ) بـه مـعـنـاى حـال و شـأن است، و بال به معناى قلب نيز مى آيد،مى گويند: (خـطـر بـبـالى كـذا بـدلم چـنـين افتاد) و اين كلمه جمع ندارد، چون از آن دو كلمه ديگر يعنى حال و شاءن، مبهم تر و كلى تر است.

در اين آيه شريفه، اضلال اعـمـال كـه در آيـه قـبـلى بـود بـا تـكـفـيـر سـيـئات و اصـلاح بـال مـقـابـله شـده، در نـتـيـجـه مـعـنـايـش ايـن مـى شـود كـه : ايـمـان و عـمـل صـالحـشـان بـه سـوى غايت سعادتشان هدايت كرد. چيزى كه هست چون اين هدايت تمام نـمـى شـود مـگـر بـا تـكـفـيـر گـنـاهـان، چـون بـا بـودن گـنـاهـان وصـول بـه سـعـادت دسـت نـمـى دهـد، لذا تـكـفـيـر سـيـئات را هـم ضـمـيـمـه اصـلاح بال نمود.

و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كه : خداوند با عفو و مغفرت خود پرده اى بر روى گناهانشان مى كشد، و هم در دنيا و هم در آخرت دلهايشان را اصلاح مى كند، اما در دنيا براى اينكه دين حق ديـنى است كه با آنچه فطرت انسانى اقتضايش را دارد موافق است، و احكامش مطابق همان فطرتى است كه خداى تعالى بشر را بر آن فطرت آفريده، و فطرت اقتضاء ندارد و نـمـى طـلبـد مـگـر چـيـزى را كـه كـمـال و سـعـادت انـسـان در آنست، و ايمان به آنچه خدا نازل كرده و عمل به آن وضع انسان را در مجتمع دنيايى اش اصلاح مى كند. و اما در آخرت بـراى ايـنـكـه آخـرت ، عـاقبت همين زندگى دنيا است، وقتى آغاز زندگى توام با سعادت بـاشـد، انـجـامـش نـيـز سـعيد خواهد بود، همچنان كه قرآن كريم هم فرموده : (و العاقبه للتقوى ).

 

ذلك بان الذين كفروا اتبعوا الباطل و ان الذين امنوا اتبعوا الحق من ربهم...

ايـن آيـه مـطـالبـى را كـه در دو آيـه قـبـل بـود - يـعـنـى بـى نـتـيـجـه كـردن اعـمـال كـفـار، و اصـلاح حـال مؤمنـيـن و تـكـفـيـر گـنـاهـانـشـان - تعليل مى كند.

و اگر كلمه (حق ) را مقيد كرد به جمله (من ربهم ) براى اين است كه اشاره كند به ايـنـكـه آنـچه منسوب به خدا است حق است و هيچ باطلى با خدا نسبت ندارد، و به همين جهت، خـودش مـتـصـدى اصلاح قلب مؤمنين شده، چون طريق حقى كه مؤمنين مى پيمايند منتسب به خـدا اسـت. و امـا كـفـار با آن اعمالى كه دارند خداى تعالى كارى به كارشان ندارد، چون كارشان منسوب به او نيست. و اما اينكه بى نتيجه كردن كارهاى آنان را به خدا نسبت داده معنايش اين است كه خدا اعمال آنان را به سوى نتيجه خوب و سعيد هدايت نمى كند. و در اين آيـه اشـاره اى اسـت بـه ايـنـكـه تنها و تنها ملاك در سعادت و شقاوت انسان پيروى حق و پـيـروى بـاطـل اسـت، عـلتـش هـم ايـن اسـت كـه حـق بـه خـدا انـتـسـاب دارد و باطل هيچ ارتباط و انتسابى به خدا ندارد.

(كـذلك يـضـرب اللّه للناس امثالهم ) - يعنى خداوند اوصاف آنان را عينا همان طور كـه هـسـت برايشان بيان مى كند. و اگر اسم اشاره اى را به كار برده كه مخصوص دور است براى بزرگ داشت مثلى است كه زده.

 

فاذا لقيتم الذين كفروا فضرب الرقاب...

اين آيه نتيجه گيرى از سه آيه قبل است كه مؤمن و كافر را وصف مى كند، گويا فرموده : وقـتـى مؤمنـيـن اهـل حـق بـاشـنـد، و خـدا آن انـعـامـهـا را بـه ايـشـان بـكـنـد، و كـفـار، اهـل باطل باشند، و خدا اعمالشان را خنثى و گمراه كند، پس مؤمنين بايد در هنگام برخورد بـا صـف كـفار با ايشان قتال كنند و اسير بگيرند تا حق كه هدف مؤمنين است زنده شود و زمين از لوث باطلى كه مسير كفار است پاك گردد.

امـر بـه كـشـتـن بـسـيـار كـفـار در رويارويى و جنگ با آنها، و سپس اسير گرفتن آنان

پس مراد از (لقاء) در جمله (فاذا لقيتم الذين كفروا فضرب الرقاب ) برخورد با كـفـار اسـت در جـنـگ. و كـلمـه (ضـرب الرقـاب ) مـفـعـول مـطـلق اسـت كـه در جـاى فـعـل خـود نـشسته و عاملش در تقدير است، و تقدير جمله (فـاضـربوا ضرب الرقاب ) است ؛ يعنى گردنهايشان را بزنيد زدنى كشنده ؛ چون آسانترين و سريع ترين راه كشتن دشمن، زدن گردن آنها است.

(حتى اذا اثخنتموهم فشدوا الوثاق ) - در مجمع البيان گفته : كلمه (اثخان ) به مـعناى بسيار كشتن، و غلبه و قهر بر دشمن است، و از همين جهت گفته مى شود: (اثخنه المـرض )، يعنى مرضش شديد شد و (اثخنه الجراح ) يعنى زخمهاى كارى او بسيار است.

و در مـفـردات گـفـتـه : (وثـقـت بـه، اثـق، ثـقـه ) بـه مـعـنـاى ايـن اسـت كـه مـن دل بـه او دادم، و بـه او اعـتـمـاد و اطـمينان دارم. (اوثقته ) به معناى اين است كه او را بستم (وثاق ) به فتحه واو، همچنين (وثاق ) به كسره واو، دو اسمند براى وسيله هايى كه با آنها چيزى را مى بندند.

و كـلمـه (حـتـى ) غـايت گردن زدن را معين مى كند. و معناى جمله چنين است : با كفار آنقدر قـتـال بـكـنـيـد تـا قـتـل در آنـان زيـاد شـود، آن وقـت مـشـغـول بـه اسير گرفتن و بستن دست و پاى اسراء شويد. پس مراد از (شد وثاق ) اسـيـر گـرفـتـن و مـحكم بستن آنان است، در نتيجه آيه شريفه در اينكه اسير گرفتن را بـعـد از اثـخان قرار داده، در معناى آيه (ما كان لنبى ان يكون له اسرى حتى يثخن فى الارض ) اسـت كـه مى فرمايد هيچ پيغمبرى حق ندارد اسير بگيرد، مگر وقتى كه در زمين غالب شود.

(فـامـا منا بعد و اما فداء) - يعنى بعد از آنكه اسيرشان كرديد يا بر آنان منت نهاده آزادشـان مـى كـنـيـد يـا فـديـه مـى گـيـريـد؛ يـعـنـى بـا گـرفـتـن مال و يا آزادى اسيرانى كه در دست آنان داريد، ايشان را آزاد مى كنيد.

(حـتـى تـضع الحرب اوزارها) - (اوزار حرب ) به معناى سنگينى هاى جنگى يعنى اسـلحه اى است كه جنگجويان با خود حمل مى كنند، و مراد از وضع آن، بطور كنايه تمام شدن جنگ است.

اشكالاتى كه متوجه گفتار بعضى از مفسرين است

پس، از آنچه در معناى آيه گذشت خواننده عزيز به اشكالى كه متوجه گفتار بعضى از مـفـسـريـن هـسـت متوجه مى شود، و آن گفتار اين است كه : آيه مورد بحث ناسخ آيه شريفه (ما كان لنبى ان يكون له اسرى حتى يثخن فى الارض ) است چون سوره مورد بحث بعد از سوره انفال نازل شده پس ناسخ آن است.

و اشـكـال ايـن اسـت كـه : بـيـن دو آيـه مـنـافـاتـى نـيـسـت، بـراى ايـنـكـه آيـه سـوره انـفال از اسير گرفتن قبل از اثخان نهى مى كند، و آيه مورد بحث به اسير گرفتن بعد از اثخان امر مى نمايد.

و همچنين اشكالى كه متوجه گفتار بعضى ديگر است كه گفته اند: جمله (فشدوا الوثاق...) بـه وسـيـله آيـه شـريـفـه (فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم ) نسخ شده، گويا پنداشته اند هر جا عامى بعد از خاصى وارد شود ناسخ آن خاص خواهد بود، نه مخصص، در حـالى كـه حق مطلب خلاف آن است كه اگر كسى بخواهد دليلش را ببيند بايد به علم اصـول مـراجعه كند، و در آيه شريفه مباحثى مربوط به علم فقه هست كه جايش در همانجا است.

كـلمـه (ذلك ) بـه معناى (مطلب چنين است ) مى باشد، يعنى حكم خدا همان است كه در آيه گفته شد.

(و لو يـشـاء اللّه لانتصر منهم ) - ضمير جمع به كفار برمى گردد، يعنى اگر خدا بخواهد از كفار انتقام مى گيرد، هلاكشان مى كند، شكنجه شان مى دهد، بدون اينكه دستور به قتال با ايشان را بدهد.

(و لكن ليبلوا بعضكم ببعض ) - اين جمله استدراك و استثناء مانندى است از مشيت انتقام، مـى فـرمايد اگر خدا بخواهد از ايشان انتقام مى گيرد، الا اينكه هنوز نخواسته بگيرد، بـلكـه دستورتان داده كه كارزار كنيد تا شما را به وسيله يكديگر امتحان كند، مؤمنين را به وسيله كفار بيازمايد و به جنگ با آنان وادار سازد، تا معلوم شود چه كسى اطاعت كرده و رنج جنگ را به خاطر امر خدا تحمل مى كند، و چه كسى عصيان مى ورزد. و كفار را هم به وسـيله مؤمنين امتحان كند تا معلوم شود اهل شقاوت كيست، و موفق به توبه و بازگشت از باطل بسوى حق كيست ؟

بـا ايـن بـيـان روشـن شـد كـه جـمـله (ليـبـلوا بـعـضـكـم بـبـعـض ) تـعـليـل حـكـم در آيـه است. و خطاب در (بعضكم ) به مجموع مؤمنين و كفار است، ولى روى سخن با مؤمنين است.

(و الذيـن قـتلوا فى سبيل اللّه فلن يضل اعمالهم ) - اين گفتار در سياق شرط و حكم در آن عـمـومـى اسـت، مـى فـرمـايـد: كـسـانـى كـه در راه خـدا و در جـهـاد و قـتـال با دشمنان دين كشته مى شوند، اعمال صالحشان كه در راه خدا انجام داده اند هرگز باطل نمى شود.

بـعـضـى گـفـتـه انـد: مـراد از جـمـله (و الذيـن قـتـلوا فـى سـبـيـل اللّه )، شـهـيـدان در جـنـگ احـد اسـت. ليـكـن ايـن سـخـن تـخـصـيـصـى اسـت بـدون دليل و سياق آيه همانطور كه گفتيم عمومى است.

معناى اينكه خداوند كسانى را كه در راه او كـشـتـه شـدنـد هـدايـت و اصـلاح بال مى نمايد

سيهديهم و يصلح بالهم

ضـمير جمع به (الذين قتلوا فى سبيل اللّه...) برمى گردد، در نتيجه آيه شريفه و آيه بعدش در مقام بيان حال شهداء بعد از شهادتشان مى باشد كه مى فرمايد: به زودى خـداى تـعـالى ايـشـان را بـسـوى مـنـازل سـعـادت و كرامت هدايت نموده، با مغفرت و عفو از گـنـاهـانـشـان، حـالشـان را اصـلاح مـى كـنـد و شـايـسـتـه دخول در بهشت مى شوند.

و وقـتـى ايـن آيـه را بـا آيـه (و لا تـحـسـبـن الذيـن قـتـلوا فـى سـبـيـل اللّه امـواتـا بـل احـيـاء عـنـد ربـهم ) ضميمه كنيم، معلوم مى شود مراد از اصلاح بـال كـشـتـه شدگان راه خدا، زنده كردن ايشان است به حياتى طيب كه شايسته شان كند بـراى حـضـور در نـزد پـروردگـارشـان، حـيـاتـى كـه بـا كـنـار رفـتـن پـرده هـا حاصل مى شود.

در مـجـمـع البـيـان گـفـتـه : عـلت ايـن كـه در ايـن چـنـد آيـه دو بـار از اصـلاح بـال سـخـن بـه مـيـان آمـده ايـن اسـت كـه مـراد از اولى اصـلاح دل آنـان در ديـن و دنـيـا و در دومـى اصلاح حالشان در نعيم آخرت است، پس در حقيقت اولى سبب نعيم است، و دومى خود نعيم.

فـرق بـين وجه مرحوم طبرسى و وجهى كه ما بيان كرديم اين است كه : بنا به گفته ما، اصلاح بال دومى، نظير عطف تفسيرى است براى جمله (سيهديهم )، نه اصلاح در نعيم آخـرت، و جـمـله (و يدخلهم الجنه ) بنا به گفته او به منزله عطف تفسيرى است براى جـمـله (و يـصـلح بـالهـم ) نـه آنـكـه مـا گـفـتـيـم كـه اصـلاح حال آنان قبل از دخول جنت است.

 

و يدخلهم الجنه عرفها لهم

ايـن جـمـله مـنـتـهـى اليـه هـدايـت ايـشـان اسـت. و جـمـله (عـرفـهـا لهـم ) حـال از (يـدخـلهـم ) اسـت، يـعـنـى بـه زودى ايـشـان را داخـل بهشت مى كند در حالى كه بهشت را يا در دنيا و به وسيله وحى انبياء و يا به وسيله بـشـارت در هـنـگام قبض روح، يا در قبر، و يا در قيامت، و يا در همه اين مواقف به ايشان شناسانده باشد. اين آن معنائى است كه از سياق استفاده مى شود.

بحث روايتى

(رواياتى درباره اسير گرفتن كفار، و شأن نـزول آيـه : (و الذيـن قـتـلوا فـى سبيل الله...))

در الدر المـنـثـور اسـت كه ابن مردويه از على (عليه السلام ) روايت كرده كه گفت : سوره محمد آيه اى است در ما و آيه اى است در بنى اميه.

مؤلف: قـمـى هـم در تـفسير خود از پدرش از بعضى اصحاب اماميه از امام صادق (عليه السلام ) مثل آن را روايت كرده.

و در مجمع البيان در ذيل جمله (فاذا لقيتم الذين كفروا فضرب الرقاب...) گفته : از ائمـه هـدى (عـليـهـم السـلام ) روايـت شـده كـه اسـيـران جـنـگـى دو جـورنـد: گـروهـى قـبـل از تـمـام شـدن جنگ دستگير مى شوند با اينكه هنوز تنور جنگ داغ است ؛ امام مسلمين در باره آنان اختيار دارد، اگر خواست به قتل مى رساند و اگر خواست يك دست و يك پايشان را بـه طـور عـكـس قـطـع نموده رهايشان مى كند، تا در اثر خونريزى بميرند ولى نمى تواند بدون عوضى و يا با گرفتن عوض رهايشان كند.

قـسـم دوم از اسـيـران آنـهـايـند كه بعد از تمام شدن جنگ اسير مى شوند كه امام مسلمين در بـاره آنـان اخـتـيـار بـيـشترى دارد، هم مى تواند بدون گرفتن فداء آزادشان كند و هم مى تواند فداء پولى و يا انسانى بگيرد، و هم مى تواند آنها را برده كند، و هم مى تواند گردن بزند. و در هر دو حال اگر مسلمان شدند تمامى آن شكنجه ها ساقط شده، حكمشان حكم مسلمين خواهد بود.

مؤلف: كافى هم حديثى به اين معنا از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده.

و در الدر المـنـثـور اسـت كـه ابـن مـنـذر از ابـن جـريـح روايـت كـرده كـه در ذيـل آيـه و (الذيـن قـتـلوا فـى سـبـيـل اللّه فـلن يـضـل اعـمـالهـم ) گـفـتـه ايـن آيـه در بـاره كـسـانـى از اصـحـاب رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) نازل شده كه در جنگ احد كشته شدند.

مؤلف: خـواننده گرامى به ياد دارد كه گفتيم آيه عام است، اينك باز مى گوييم سياق استقبال در (سيهديهم و يصلح بالهم )، تنها با عموميت سازگار است ، نه با شهدائى خاص. پس، از آيه شريفه برمى آيد كه در صدد بيان يك قاعده كلى است.

ايـن نـيـز روايـت شـده كه آيه (حتى اذا اثخنتموهم فشدوا الوثاق...) ناسخ آيه (و ما كـان لنـبـى ان يكون له اسرى حتى يثخن...) است. و نيز روايت شده كه جمله (فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم ) ناسخ آيه (فشدوا الوثاق فاما منا بعد و اما فداء) است. و خواننده محترم در سابق توجه فرموده كه اصلا نسخى در كار نيست.

آيات 7 تا 15 سوره محمد

 يا ايها الذين امنوا ان تنصروا اللّه ينصركم و يثبت اقدامكم (7)

 و الذين كفروا فتعسا لهم و اضـل اعـمـالهـم (8)

 ذلك بـانـهـم كرهوا ما انزل الله فاحبط اعمالهم (9)

 افلم يسيروا فى الارض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قبلهم دمر اللّه عليهم و للكافرين امثلها (10)

 ذلك بـان اللّه مـولى الذيـن امـنـوا و ان الكـافـريـن لا مـولى لهـم (11)

 ان اللّه يدخل الذين امنوا و عملوا الصالحات جنات تجرى من تحتها الانهار و الذين كفروا يتمتعون و يـاكـلون كـمـا تـاكـل الانعام و النار مثوى لهم (12)

 و كاين من قريه هى اشد قوه من قريتك التـى اخرجتك اهلكناهم فلا ناصر لهم (13)

 افمن كان على بينه من ربه كمن زين له سوء عمله و اتبعوا اهواءهم (14)

 مثل الجنه التى وعد المتقون فيها انهار من ماء غير اسن و انهار من لبـن لم يـتـغـيـر طـعـمـه و انـهـار مـن خـمـر لذه للشـار بـيـن و انـهـار مـن عـسـل مـصفى و لهم فيها من كل الثمرات و مغفره من ربهم كمن هو خالد فى النار و سقوا ماء حميما فقطع امعاءهم (15)

ترجمه آيات

اى كـسـانـى كـه ايـمـان آورده ايـد اگـر ديـن خدا را يارى كنيد خداوند شما را يارى كرده، قدمهايتان را ثابت مى كند (7).

و كـسـانـى كـه كـفـر ورزيـدنـد سـقـوطـى بـرنـخـاسـتـنـى نـصـيـبـشـان اسـت و اعمال خود را نابود مى كنند (8).

و اين بدان جهت است كه ايشان از آنچه خدا نازل كرده كراهت دارند خدا هم اعمالشان را بى نتيجه مى كند (9).

آيـا نـمـى شـد سـيـرى در زمـيـن كـنـنـد و بـبـيـنـنـد عـاقـبـت آنـهـايـى كـه قـبـل از ايـشـان بـودنـد چـگونه بود، خداى تعالى آنچه داشتند بر سرشان خراب كرد و كافران در طول تاريخ همين سرنوشت را دارند (10).

و اين بدان جهت است كه خدا تنها سرپرست مردم با ايمان است و كافران هيچ سرپرستى ندارند (11).

خـدا كـسـانـى را كـه ايـمـان آورده اعـمـال صـالح كـردنـد بـه جـنـت هـايـى داخـل مـى سازد كه از زير آن نهرها روان است و اما كسانى كه كافر شدند سرگرم عيش و نـوش دنـيـايـنـد و مـى خورند آنطور كه چارپايان مى خورند و در آخرت جايشان آتش است (12).

و چـه بـسـيـار اهـالى قـريه ها كه از مردم قريه تو كه تو را بيرون كردند نيرومندتر بودند ولى در هنگام نزول عذاب ياورى نداشتند (13).

آيـا كـسـى كـه بـا بـرهـانـى روشـن پـروردگـار خـود را يـافـتـه مـثـل كـسـى اسـت كه اعمال زشتش به وسيله شيطان در نظرش جلوه كرده و يكسره هواى نفس خود را پيروى مى كنند؟ (14).

مثل و صفت آن بهشتى كه به مردم با تقوى وعده اش را داده اند اين است كه در آن نهرهايى از آب تازه و نمانده و نهرهايى از شير هست، شيرى كه طعمش تغيير نمى كند. و نهرهايى از شـراب اسـت كـه بـراى نـوشـنـدگـان لذت بـخـش اسـت و نـهـرهـايـى از عـسـل خـالص ‍ اسـت و ايـشـان در بـهـشـت از هـر گـونـه ثـمـره بـرخـوردارند و مغفرتى از پروردگارشان دارند آيا چنين كسانى مثل آن كس است كه جاودانه در آتش قرار داشته آبى جوشيده مى نوشند كه اندرونشان را پاره پاره مى كند؟ (15).

بيان آيات

سياق اين آيات همان سياقى است كه آيات قبل داشتند.

معناى اينكه فرمود: اگر خدا را يارى كنيد خدا ياريتان مى كند

يا ايها الذين امنوا ان تنصروا اللّه ينصركم و يثبت اقدامكم

اين آيه مؤمنين را تحريك مى كند به جهاد، و وعده نصرتشان مى دهد، در صورتى كه خدا را نـصـرت دهـنـد. و مـنـظـور از (نصرت دادن به خدا) جهاد در راه خدا و تنها به منظور تـاءيـيد دين او و اعلاى كلمه حق است، نه اينكه جهاد كنند تا در زمين سرورى نمايند، و يا غنيمت به چنگ آرند، و يا شجاعت و هنر خود را نشان دهند.

و مـراد از ايـنـكـه فـرمـود: (خـدا هم شما را يارى مى كند) اين است كه اسباب غلبه بر دشـمـن را بـرايـتـان فـراهـم مـى سـازد، مـثـلا تـرسـى از شـمـا در دل كـفار مى اندازد، و امور را عليه كفار و به نفع شما جارى مى كند و دلهاى شما را محكم و شـجاع مى سازد. بنابراين، عطف (يثبت اقدامكم ) بر نصرت، عطف خاص بر عام مى شـود. و اگـر تـثـبـيت را اختصاص به (اقدام ) داد و در بين انواع نصرت، فقط ثبات قـدم را كه كنايه اى است از تشجيع و تقويت دلها ذكر كرد براى اين است كه تقويت دلها روشن ترين مصاديق نصرت است.

 

و الذين كفروا فتعسا لهم و اضل اعمالهم

ايـنـكـه دنـبـال ذكـر حـال مؤمنـيـن و نـصـرت ايـشـان، حال كفار را ذكر مى كند، براى مقايسه بين حال دو طايفه است.

و كـلمـه (تـعـس ) بـه مـعـنـاى سـقـوط انـسـان و افـتـادن بـا صـورت و بـه هـمـيـن حـال مـاندن است. در مقابل آن (انتعاش ) است كه به معناى سر پا ايستادن و بدين وجه نيفتادن است. پس معناى (تعسالهم ) اين است كه كفار بيفتند اين قسم افتادن. و اين جمله و جـمـله بـعـدش ‍ نـفـرين بر كفار است، نظير جمله (قاتلهم اللّه انى يوفكون ) و آيه (قـتـل الانـسـان ما اكفره )، و ممكن است نفرين نباشد، بلكه بطور كنايه خبرى باشد از آيـنـده كـفـار، و اينكه اثر اعمالشان خنثى خواهد شد، چون انسان عاجزترين هنگامش هنگامى است كه با صورت به زمين افتاده باشد.

 

ذلك بانهم كرهوا ما انزل اللّه فاحبط اعمالهم

مـراد از (مـا انـزل اللّه ) قـرآن شـريـف و شـرايـع و احـكـامى است كه خداى تعالى بر پـيـغـمـبرش نازل و خلق را ماءمور به اطاعت و انقياد از آن كرده، و كفار نسبت به آن كراهت داشته و از پيرويش استكبار ورزيدند.

و ايـن آيـه كـه مـعـنـايـش روشـن اسـت مـضـمـون آيـه قـبـلى را تعليل مى كند.

 

افـلم يـسـيـروا فـى الارض فـيـنـظـروا كـيـف كـان عـاقـبـه الذيـن من قبلهم دمر اللّه عليهم و للكافرين امثالها

كلمه (دمر) ماضى از مصدر (تدمير) است كه به معناى هلاك كردن است.

مى گويند (دمره اللّه ) يعنى خدا او را هلاك كرد، و يا (دمر اللّه عليه ) يعنى خدا هر چـه او داشـت بـر سرش خراب كرد، حتى خودش و خانواده و خانه و ملكش را. و بنابراين، عـبـارت (دمـر عليه ) به طورى كه ديگران هم گفته اند بليغ ‌تر از عبارت (دمر) است. و ضمير در (امثالها) به كلمه (عاقبت ) و يا عقوبتى كه از مفاد كلام استفاده مى شود برمى گردد.

و مـراد از (كـافرين ) كفار عهد رسول خدا هستند، و معناى آيه اين است كه : اى محمد آنها كـه بـه تـو كـفـر مـى ورزنـد امـثـال ايـن عـقـوبـت هـا و يـا عـاقـبـت هـا را دارند. و اگر به امـثـال آنـهـا تـهـديـد كـرده، بـا ايـنـكـه اگـر عـقـوبـتـى نـازل شـود يـكـى اسـت و مـثـل اسـت نه امثال، براى اين بوده كه كفار در معرض عقوبتهاى بـسـيـارى هـسـتـند، - دنيوى و اخروى - هر چند كه براى نابودى آنان به بيش از يكى نـيازى نيست. ممكن هم هست مراد از (كافرين ) مطلق كفار باشد و جمله مورد بحث از باب تاءسيس قاعده باشد.

 

ذلك بان اللّه مولى الذين امنوا و ان الكافرين لا مولى لهم

كلمه (ذلك ) اشاره به مطالب قبل يعنى نصرت مؤمنين و هلاكت و سوء عاقبت كفار است. و نـبـايـد بـه ايـن سـخـن گوش داد كه بعضى گفته اند اشاره است به ثبوت عاقبت و يا عـقـوبـت امـت هـاى گـذشـتـه بـراى كـفـار ايـن زمـان. و نـه بـه ايـن قـول كـه گـفته اند تنها اشاره است به نصرت مؤمنين. براى اينكه آيه شريفه متعرض حال مؤمنين و كفار هر دو است.

و كـلمه (مولى )، گويا مصدر ميمى باشد و معناى وصفى از آن اراده شده باشد كه در نـتـيـجه به معناى (ولى ) مى شود، چون مولى بر مالك برده اطلاق مى شود، زيرا در امـور بـرده ولايـت دارد، و بـر نـاصـر هـم اطـلاق مـى شـود، چـون در امـور مـنـصـور دخل و تصرف مى كند، و به آن امور قوت و جان مى دهد. و خداى سبحان هم از اين جهت مولى اسـت كه مالك بندگان و امور آنان در صراط تكوين است و هم مدبر آن امور است و هر جور بـخـواهـد تـدبـيـر مـى كند، مى فرمايد: (ما لكم من دونه من ولى و لا شفيع ) و نيز مى فـرمـايـد: (و ردوا الى اللّه مـوليـهـم الحق ) و هم از اين جهت كه مدبر امور بندگان در صـراط سـعـادت است، ايشان را به سوى سعادتشان و به سوى بهشت هدايت مى نمايد و به اعمال صالح موفقشان مى كند و بر دشمنان ياريشان مى دهد.

توضيـح ايـنكه در تعليل نصرت مؤمنين و هلاكت كفار فرمود: خدا مولاى مؤمنان است وكافران مولايى ندارند

مـولويـت بـه مـعـنـاى دومـى مـخـتص به مؤمنين است، چون تنها ايشانند كه در راه عبوديت و پيروى خواسته هاى خدا قرار دارند، نه كفار.

مؤمنين، ولى و مولائى دارند كه خداى سبحان است، همچنان كه فرموده : (ذلك بان اللّه مولى الذين امنوا) و نيز فرموده : (اللّه ولى الذين امنوا) و اما كفار بت ها و يا ارباب را مـولاى خـود گـرفـتـند، در نتيجه همانها مولاى ايشانند، البته مولاى خيالى، همچنان كه قـرآن بـر اسـاس ايـن خـيـال بـاطـل آنـان، به نوعى تهكم و تمسخر فرموده : (و الذين كـفـروا اولياءهم الطاغوت ) و بر اساس واقع و حقيقت امر، اين ولايت خيالى را نفى نموده مـى فـرمايد: (و ان الكافرين لا مولى لهم ) آنگاه ولايت آنها را بطور مطلق، يعنى هم در تـكـوين و هم در تشريع نفى نموده مى فرمايد: (ام اتخذوا من دونه اولياء فاللّه هو الولى ) و نيز فرموده : (ان هى الا اسماء سميتموها انتم و اباوكم ).

پـس مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : يـارى خـدا از مؤمنـيـن و تـثـبيت اقدام آنان و خذلان كفار و اضـلال اعـمـال آنـان و عـقـوبتشان همه به اين علت بود كه خدا مولاى مؤمنين و ولى ايشان است، و كفار مولائى كه ياريشان كند و اعمالشان را بسوى هدف هدايت كند و از عقوبت خدا نجاتشان دهد ندارند.

از آنچه گفتيم ضعف اين نظريه روشن شد كه بعضى گفته اند: كلمه (مولى ) در آيه تـنـهـا بـه معناى ناصر است نه مالك، چون اگر به معناى مالك هم باشد، با آيه : (و ردوا الى اللّه مـوليـهـم الحـق ) مـنـافـات خـواهـد داشـت، و دليل ضعف آن روشن است.

 

ان اللّه يـدخـل الذيـن امـنوا و عملوا الصالحات جنات تجرى من تحتها الانهار و الذين كفروا يتمتعون و ياكلون كما تاكل الانعام و النار مثوى لهم

در ايـن آيـه بـيـن دو طـائفـه مـقايسه شده. و اثر ولايت خدا براى مؤمنين و نيز عدم ولايتش بـراى كـفـار از حـيـث عـاقـبـت و آخـرت بـيـان شـده اسـت، مـى فـرمـايـد مؤمنـيـن داخل بهشت شده، كفار مقيم در آتش خواهند گشت.

و در ايـن كـلام به منشاء آثارى كه ذكر كرده بود اشاره فرموده ؛ چون هر يك از دو طائفه را بـه بـيـانى كه مناسب حالش باشد توصيف كرده. در اشاره به صفت مؤمنين فرموده : (الذيـن امـنـوا و عملوا الصالحات ) و در وصف كفار فرموده : (يتمتعون و ياءكلون كما تـاكـل الانـعام ) و با اين دو وصف متقابل هم فهمانده مؤمنين در زندگى دنيايى خود رشد مـى يـابـند، و چون به خدا ايمان دارند و اعمال صالح مى كنند، هر چه مى كنند درست و حق اسـت، پـس راه رشـد را طـى كـرده، بـه وظـائف انـسـانـيـت عمل كرده اند. و اما كفار عنايتى به اين كه به حق برسند ندارند و دلهايشان هيچ اعتنايى به وظائف انسانيت ندارد، بلكه تمام همشان شكم و شهوتشان است و سرگرم لذت گيرى از زنـدگـى دنـياى كوتاه مدت اند و مانند چارپايان مى خورند و غير از اين آرزو و هدفى ندارند.

پـس ايـن مؤمنـيـن در تـحـت ولايـت خـدا هـسـتند، چون راهى را پيش گرفته اند كه خدايشان خـواسـتـه و بـه سـوى آن هـدايـتـشـان كـرده، و بـه هـمـيـن جـهـت در آخـرت داخـل بهشتى مى شوند كه از دامنه آن نهرها جارى است. و اما آن دسته ديگر - يعنى كفار - هـيـچ وليـى نـدارنـد و بـه خودشان واگذار شده اند و به همين جهت جايگاه و منزلشان آتش است.

و اگـر خـداى تـعـالى داخـل شـدن مؤمنـيـن در بـهـشـت را بـه خـود نـسـبـت داده، امـا مـنـزل كـردن كـفـار در آتـش را به خود نسبت نداده، براى اين است كه حق ولايت مذكور چنين اقـتـضـاء مـى كرده. آرى خداى تعالى عنايت خاصى به اولياء خود دارد. اما آنهايى كه از تحت ولايت او بيرون شده اند كارى به كارشان ندارد، در هر وادى هلاك مى شوند بشوند.

 

و كاين من قريه هى اشد قوه من قريتك التى اخرجتك اهلكناهم فلا ناصر لهم

مـراد از (قـريه ) اهل قريه است، چون مى فرمايد (ايشان را هلاك كرديم ) و مراد از قريه اى كه پيغمبر را بيرون كرد مكه است.

ايـن آيـه شـريـفـه قـلب رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) را تـقـويـت و اهـل مـكـه را تـهـديـد و تحقير مى كند، مى فرمايد خداى تعالى قريه هاى بسيارى را هلاك كـرده كـه مـردمـش بـسـيـار از مـردم مـكـه نـيـرومـنـدتـر بـودنـد، بـا ايـن حال ياورى پيدا نشد كه ياريشان كند.

 

افمن كان على بينه من ربه كمن زين له سوء عمله و اتبعوا اهواءهم

سـياقى كه گفتيم حال مؤمنين را با حال كفار مقايسه مى كند، دلالت دارد بر اينكه مراد از آنهايى كه بيّنه اى از پروردگار خود دارند، مؤمنين هستند. پس مراد از اينكه بر بينه اى از پروردگار خود هستند، اين است كه دليلى روشن از پروردگار خود دارند كه عقائدشان را يـقـيـنـى كـرده، و آن عـبـارت اسـت از حجت برهانى. پس مؤمنين همواره پيرو حجت قطعى هـسـتـنـد، حـجـتـى كـه راه و روش صـحـيـح را بـراى انسان بيان مى كند، انسانى كه بايد عقل را به كار بسته و حق را پيروى كند.

و امـا آنـهـا كـه كـافـر شـدنـد، دلداده اعـمـال زشـت خـود شـدنـد، چـون شـيـطـان آن اعـمـال را در نظرشان جلوه داده و دلهايشان را ربوده. و چقدر فرق است بين آنان و بين مؤمنين.

 

مثل الجنه التى وعد المتقون...

در اين جمله بين دو فريق از نظر مال كارشان فرق گذاشته و در حقيقت همان بيان گذشته (ان اللّه يـدخـل الذيـن امـنـوا...) را تـوضـيـح مـى دهـد. پـس در حقيقت اين آيه توضيح و تفصيل آن آيه است.

(مثل الجنه التى وعد المتقون ) - كلمه (مثل ) بطورى كه گفته اند به معناى صفت است، يعنى صفت بهشتى كه خدا به متقين وعده داده كه در آن داخلشان كند چنين و چنان است. و چـه بـسا از مفسرين كلمه مذكور را حمل بر همان معناى معروفش كرده و از آن استفاده كرده اند كه بهشت رفيع تر و درجه اش اعلاى از آن است كه بتوان با زبان و توصيف برايش حـد مـعـيـن كـرد. و لفـظ، تـنـهـا مـى تـوانـد بـا آوردن مـثـل، ذهـن را بـه نوعى به آن نزديك كند، همچنان كه آيه (فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قره اعين )، به اين معنا اشاره كرده است. 0

در آيـه مـورد بـحـث عـبـارت (آنـهـا كـه ايـمـان آورده و اعـمـال صـالح كـردنـد) كـه در آيـه قـبـلى بـود، بـه عـبـارت (مـتـقـون ) تـبـديـل شـده، تـبـديـل لازم از مـلزوم، چـون تـقـوى و پـرهـيـز از خـدا مـسـتـلزم ايـمـان و اعمال صالح است.

وصف بهشتى كه متقين بدان وعده داده شده اند

(فـيـهـا انـهـار مـن ماء غير آسن ) - يعنى آبى كه با زياد ماندنش بو و طعم خود را از دسـت نـمـى دهـد. (و انـهار من لبن لم يتغير طعمه ) نهرهايى از شير كه مانند شير دنيا طـعـمـش تـغـيـيـر نمى كند. (و انهار من خمر لذه للشاربين ) يعنى نهرهايى از خمر كه براى نوشندگان لذت بخش است. و كلمه (لذه ) يا صفت مشبهه مؤ نث و وصف خمر است و يـا مـصـدرى است كه به وسيله آن، خمر با مبالغه توصيف شده است و يا مضافى از آن در تـقـديـر اسـت، كـه تـقـديـر آن (مـن خـمـر ذات لذه ) مـى بـاشـد. (و انـهـار مـن عـسـل مـصـفـى )، يـعـنـى عسل خالص و بدون موم و لرد و خاشاك و ساير چيزهايى كه در عـسـل دنـيـا هـسـت و آن را فـاسـد و مـعـيـوب مـى كـنـد، (و لهـم فـيـهـا مـن كل الثمرات ) در اين جمله مطلب را عموميت مى دهد.

(و مـغفره من ربهم ) - آمرزشى كه تمامى گناهان و بديها را محو مى كند و ديگر عيش آنـهـا بـه هـيـچ كـدورتـى مـكـدر و بـه هيچ نقصى منقص نيست. و در تعبير از خدا به كلمه (ربـهـم ) اشـاره اسـت بـه ايـنـكـه رحـمـت خـدا و راءفت الهيه اش سراپاى آنان را فرا گرفته.

(كـمـن هـو خالد فى النار) - در اين جمله يكى از دو طرف قياس حذف شده، تقديرش ايـن اسـت كـه : آيـا كـسـى كـه داخـل چـنـيـن بـهـشـتـى مـى شـود، مثل كسى است كه او جاودانه در آتش است. و نوشيدنى شان آبى است بسيار بسيار داغ كه روده هـايـشـان را تـكـه تـكـه مـى كـنـد و انـدرونـشـان را بـعـد از نـوشيدن مى سوزاند؟ و نـوشـيـدنـشـان هـم بـه كـراهـت و جبر است، همچنان كه فرموده : (و سقوا ماء حميما فقطع امـعـاءهـم ). بعضى از مفسرين گفته اند: جمله (كمن هو خالد...) بيانى است براى جمله قبلى كه مى فرمود: (كمن زين...) ولى اين نظريه درست نيست.

بحث روايتى

(چند روايت در ذيل آيه : (ذلك بانهم كرهوا مـا انزل الله) و بعضى آيات گذشته ديگر)

در مـجـمـع البـيـان در ذيـل آيـه ذلك (بـانـهـم كـرهـوا مـا انزل اللّه )

مـى گـويـد: امـام ابـى جـعـفـر فـرمـود: يـعـنـى از آنچه كه خدا در حق على (عليه السلام ) نازل كرده كراهت دارند.

و نـيـز در هـمـان تـفـسـيـر اسـت كـه در ذيـل جـمـله (كـمـن زيـن له سـوء عـمله ) از بعضى نـقـل كرده كه گفته اند: منظور منافقين هستند. و اين مطلب از امام ابى جعفر (عليه السلام ) روايت شده.

مؤلف: احتمال دارد هر دو روايت از باب تطبيق مصداق بر كلى باشد.

و در تـفسير قمى در ذيل جمله (كمن هو خالد فى النار و سقوا ماء حميما فقطع امعاءهم ) گـفـتـه : كسى كه در چنين بهشتى قرار دارد، مثل كسى نيست كه در چنين آتشى هست، همچنان كه دشمن خدا مثل ولى خدا نيست.

آيات 16 تا 23 سوره محمد

 و مـنـهـم مـن يـسـتـمـع اليـك حـتـى اذا خـرجـوا مـن عـنـدك قـالوا للذيـن اوتـوا العـلم مـا ذا قال انفا اولئك الذين طبع اللّه على قلوبهم و اتبعوا اهواءهم (16)

 و الذين اهتدوا زادهم هدى و اتـئهم تقوئهم (17)

 فهل ينظرون الا الساعه ان تاتيهم بغته فقد جاء اشراطها فانى لهـم اذا جـاءتـهم ذكرئهم (18)

 فاعلم انه لا اله الا اللّه و استغفر لذنبك و للمؤمنين و المؤمنـات و اللّه يـعـلم مـتـقـلبـكـم و مـثـوئكـم (19)

 و يقول الذين امنوا لو لا نزلت سوره فاذا انزلت سوره محكمه و ذكر فيها القتال رايت الذين فى قلوبهم مرض ينظرون اليك نظر المـغـشـى عـليـه مـن المـوت فـاولى لهـم (20)

 طـاعـه و قـول مـعـروف فـاذا عـزم الامـر فـلو صـدقـوا اللّه لكـان خـيـرا لهـم (21)

 فـهـل عـسيتم ان توليتم ان تفسدوا فى الارض و تقطعوا ارحامكم (22)

 اولئك الذين لعنهم اللّه فاصمهم و اعمى ابصارهم (23)

 افلا يتدبرون القران ام على قلوب اقفالها (24)

 ان الذيـن ارتـدوا عـلى ادبـارهـم مـن بـعـد مـا تـبـيـن لهـم الهـدى الشـيـطـان سـول لهـم و امـلى لهـم (25)

 ذلك بـانـهـم قـالوا للذيـن كـرهـوا مـا نـزل اللّه سـنطيعكم فى بعض الامر و اللّه يعلم اسرارهم (26)

 فكيف اذا توفتهم الملئكه يـضـربـون وجـوهـهـم و ادبـارهم (27)

 ذلك بانهم اتبعوا ما اسخط اللّه و كرهوا رضوانه فـاحبط اعمالهم (28)

 ام حسب الذين فى قلوبهم مرض ان لن يخرج اللّه اضغانهم (29)

 و لو نـشـاء لا ريـنـاكـهـم فـلعـرفـتـهـم بـسـيـمـاهـم و لتـعـرفـنـهـم فـى لحـن القـول و اللّه يـعـلم اعـمـالكـم (30)

 و لنـبلونكم حتى نعلم المجاهدين منكم و الصابرين و نـبـلوا اخـبـاركـم (31)

 ان الذيـن كـفـروا و صـدوا عـن سـبـيـل الله و شـاقـوا الرسـول مـن بعد ما تبين لهم الهدى لن يضروا الله شيئا و سيحبط اعمالهم (32)

ترجمه آيات

و بـعـضـى از آن كـفار به تلاوت قرآنت گوش مى دهند ولى همين كه بيرون مى شوند از آنـانـكـه خـداونـد آگـاهـيـشـان داده مـى پـرسـنـد هـمـيـن چـنـد لحـظـه قـبـل چـه گـفـت ؟ ايـنـان كـسـانـى هـسـتند كه خدا بر دلهايشان مهر نهاده و در نتيجه هواهاى نفسانى خود را پيروى مى كنند (16).

و كـسـانـى را كـه راه يـافـتـه انـد هـدايـتـشـان را بـيـشـتـر مـى كـنـد و از مراحل تقوى آنچه را كه اهليت آن را دارند به ايشان مى دهد (17).

آيا اين كفار منتظر آنند كه قيامت ناگهانى بيايد آن وقت ايمان آورند اينك علامت هاى آن آمده، ايمان بياورند و اما خود قيامت اگر بيايد ديگر كجا مى توانند به خود آيند و از تذكر خود بهره مند شوند (18).

پـس بـدان كـه هيچ معبودى جز او نيست و براى گناه خود و مؤمنين و مؤمنات استغفار كن كه خدا به سكونت و انتقال شما آگاه است (19).

و آنـهـايـى كـه ايـمـان آوردنـد مـى گـويـنـد چـرا سـوره اى جـديـد نـازل نـمـى شـود ولى هـمـيـن كـه سـوره اى مـحـكـم نـازل شـد و در آن دسـتـور قتال آمد، آنهايى كه در دل بيمارى دارند آنچنان به تو نگاه مى كنند و خيره مى شوند كه محتضر دم مرگ به اطرافيان خود خيره مى شود و بايد هم چنين نظر كنند (20).

(چـون دروغ مـى گفتند كه ما ايمان آورديم ) و گر نه معناى اينكه گفتند سمعا و طاعتا كه در جـاى خـود سـخـنـى درست بود اين بود كه بر ما اعتماد كنند و وقتى فرمانى (از ناحيه خدا) داده مى شود خدا را تصديق كنند كه اگر چنين مى كردند برايشان بهتر بود (21).

بـايد به ايشان گفت اگر تصديق نكنيد انتظار جز اين از شما نمى رود كه در زمين فساد راه انداخته رحم خود را قطع كنيد (22).

اينان كسانى هستند كه خدا لعنتشان كرده و كر و كورشان ساخته است (23).

چـرا در قـرآن تـدبـر نـمـى كـنـنـد، آيـا بـر دلهـايـشـان قفل زده شده است ؟ (24).

كـسـانـى كـه بـعـد از روشـن شـدن راه هـدايت به كفر قبلى خود برمى گردند شيطان اين عمل زشت را در نظرشان زينت داده و به آمالى كاذب آرزومندشان كرده است (25).

و ايـن را بـدان جهت گفتيم كه اين بيماردلان به كفارى كه از آيات خدا كراهت دارند گفتند: ما در پاره اى امور شما را اطاعت خواهيم كرد و خدا بر اسرار نهانشان آگاه است (26).

چـطـور اسـت حـالشان وقتى كه ملائكه جانشان را مى گيرند و به صورت و پشتشان مى كوبند (27).

و براى اين مى كوبند كه همواره دنبال چيزى هستند كه خدا را به خشم مى آورد و از هر چه مايه خشنودى خدا است كراهت دارند، خدا هم اعمالشان را بى نتيجه و اجر كرد (28).

بلكه اين بيماردلان پنداشته اند كه خدا كينه هاى درونى شان را بيرون نمى كند (29).

و مـا اگـر بـخـواهيم تك تك آنان را به تو نشان مى دهيم ولى تو خودت ايشان را هم به عـلامـت هـايـشـان خـواهـى شـنـاخـت و هـم بـه لحـن سـخـنـانـشـان مـى شـنـاسـى و خـدا از اعمال شما اطلاع دارد (30).

و ما به طور قطع همه شما را مى آزماييم تا معلوم كنيم مجاهدين و خويشتن داران چه كسانى هستند و اعمالتان خبر دهد كه در باطن چه داريد (31).

بـه درسـتـى كـسـانـى كـه كـافـر شـدنـد و از راه خـدا جـلوگـيـرى نـمـوده بـا رسـول دشـمـنى ورزيدند با اينكه هدايت برايشان روشن گرديد، هرگز ضررى به خدا نمى زنند و به زودى اعمالشان بى نتيجه و بى اجر مى شود (32 ).

بيان آيات

سـيـاق ايـن آيـات طـبـق سـيـاق آيـات قـبـلى جـريـان يـافـتـه و در آن مـتـعـرض حال كسانى شده كه منافق و بيمار دلند، و بعد از ايمان به كفر برمى گردند.

(و مـنـهـم مـن يـسـتـمـع اليـك حـتـى اذا خـرجـوا مـن عـنـدك قـالوا للذيـن اوتـوا العـلم مـا ذا قال انفا...)

كـلمه (آنفا) اسم فاعل است كه بنا بر ظرفيت منصوب شده. ممكن هم هست نصب آن از اين جـهـت بـاشـد كـه مـفـعـول فـيـه قـرار گـرفـتـه و مـعـنـاى آن (لحـظـه اى قـبـل از ايـن لحـظـه ) اسـت. بـعـضـى گـفته اند: معناى (آنفا) همين ساعت است. به هر حال اين كلمه از واژه (انف بينى ) گرفته شده.

و ضـمـيـر در جـمـله (و مـنـهـم مـن يـسـتمع اليك ) به كفار برمى گردد. و مراد از گوش دادنـشـان بـه رسـول خـدا گـوش دادن بـه قـرآن خـواندن آن جناب و بياناتى است كه در اصول معارف و احكام دين داشته.

(حـتـى اذا خرجوا من عندك ) - ضمير در (خرجوا) به كلمه (من كسى كه ) بر مى گـردد و اگـر آن را جمع آورده، به اعتبار معناى آن است، همچنان كه اگر (يستمع ) را مـفـرد آورده بـه اعـتـبـار لفـظ آن اسـت. و اسـتـفـهـام در جـمـله (مـا ذا قال انفا) به قول بعضى براى به دست آوردن حقيقت مطلب است، چون آنها غرق در كبر و غرور و پيروى هواهاى خود بودند و اين هواها نمى گذاشت سخن حق را بفهمند، همچنان كه در جـاى ديـگـر فرموده : (فمال هولاء القوم لا يكادون يفقهون حديثا). بعضى هم گفته انـد: اسـتـفهام به منظور استهزاء است. بعضى گفته اند: براى تحقير است، تو گويى سخن حق در نظرشان پر از اباطيل بوده و اصلا معناى درستى نداشته. و براى هر يك از اين سه قول وجهى است.

(اولئك الذين طبع اللّه على قلوبهم ) - اين جمله در مقام معرفى كفار است، و جمله (و اتـبـعـوا اهـواءهـم ) تـعـريـفـى ديـگـر و بـه مـنـزله عـطـف تـفـسـيـر اسـت بـراى تـعـريف اول و از آن بر مى آيد كه در حقيقت معناى پيروى هواها، امارت و فرماندهى طبع بر قلب و عـقـل اسـت، پـس قلبى كه محكوم طبع نبوده و بر طهارت فطرى و اصلى خود باقى مانده باشد، در فهم معارف دينى و حقائق الهى درنگى ندارد.

اثر متفاوت استماع قرآن در كفار مهر بر دل خورده و در مؤمنان هدايت يافته

و الذين اهتدوا زادهم هدى و اتيهم تقويهم

مقابله اى كه بين اين آيه و آيه قبلى به چشم مى خورد، اين نكته را مى فهماند كه مراد از (اهـتداء) معنايى است مقابل ضلالتى كه طبع در قلب ايجاد مى كند. پس اهتداء عبارتست از تـسـليـم شـدن و پـيـروى كردن هر حقى كه فطرت سالم به سوى آن هدايت مى كند، و زيـادى هـدايـت در جمله (و هدايتشان را زياد كرد) عبارت است از اينكه خداى سبحان درجه ايـمـان او را بـالا بـبرد. در سابق هم گفتيم كه ايمان و هدايت مراتب مختلفى دارد و مراد از (تـقـوى ) مـعـنـايـى اسـت مـقـابـل پيروى هواها، كه به صورت پرهيز از محارم الهى و اجتناب از ارتكاب گناهان جلوه مى كند.

بـا ايـن بـيـان روشـن شـد كـه زيـاد شـدن هـدايـت مـربـوط بـه تـكـمـيـل در نـاحـيـه عـلم اسـت، و دادن تـقـوى مـربـوط بـه نـاحـيـه عـمـل اسـت. و نـيـز بـا مـقـابـله مـذكور روشن مى شود كه اثر طبع بر دلها نتيجه نداشتن كـمـال عـلم و پـيـروى هـواى نـفـس، و نـتـيـجـه فـقـدان عـمـل صـالح و مـحـرومـيـت از آن اسـت. و اين با بيان گذشته ما كه گفتيم جمله (و اتبعوا اهوائهم ) به منزله عطف تفسيرى است براى جمله (طبع اللّه ...) منافاتى ندارد.

 

فهل ينظرون الا الساعه ان تاتيهم بغته فقد جاء اشراطها...

(نـظـر) كـه مـصدر (ينظرون ) است به معناى انتظار است. و كلمه (اشراط) جمع شـرط بـه مـعـنـاى عـلامـت اسـت. و اصـل در مـعـناى شرط همان توقف است، چيزى كه هست از آنـجـايـى كـه وجـود شـرط عـلامـت وجـود مـشـروط اسـت، كـلمه مزبور را در معناى علامت نيز استعمال مى كنند،

مقصود از اشراط (علامات ) قيامت و اينكه فرمود: علامتهاى قيامت آمده است

پس (اشراط قيامت ) به معناى علامتهاى آنست.

و چـون سـياق آيه سياق تهكم است، بايد گفت كاءنه مردم در موقفى ايستاده اند كه يا از حـق پيروى مى كنند و عاقبت به خير مى گردند، و يا منتظر قيامت هستند و به هيچ وظيفه اى عمل نمى كنند تا اين كه مشرف بر آن مى شوند آنگاه يقين به وقوعش پيدا نموده و متذكر مى شوند و ايمان آورده پيرو حق مى گردند. اما امروز گوششان بدهكار پيروى حق نيست و بـا هـيـچ محبت و موعظه و يا عبرتى خاضع نمى شوند. اما تذكرى كه بعد از وقوع قيامت برايشان دست مى دهد، هيچ سودى به حالشان ندارد، چون قيامت بدون اطلاع قبلى مى آيد. وقـتـى عـلامـت هـاى آن پـيـدا مـى شـود ديـگـر مـهـلتـشـان نـمـى دهـد كـه بـه دنـبـال آن تـذكـر و خـضـوع و ايـمـان، دسـت بـه عـمـلى صـالح زنـند تا تذكرشان مايه سـعـادتـشـان شـود. و وقـتـى قـيـامـت بـرپـا شـود ديـگـر وقـت عـمـل بـاقـى نـمـانـده، چـون آن روز، روز جـزاء اسـت ، نـه روز عـمـل، هـمـچـنـان كـه قـرآن فـرمـوده : (يـومـئذ يـتـذكـر الانـسـان و انـى له الذكـرى يقول يا ليتنى قدمت لحياتى ).

علاوه بر اين، اشراط و علامتهاى قيامت آمده و محقق شده. و شايد مراد از علامتهاى آن، خلقت انـسـان و دو نـوع بـودن آن - نوعى صلحاء و نوعى مفسدين، نوعى متقيان و نوعى فجار - بـاشد كه خود همين، قيامتى مى خواهد تا بين اين دو نوع جدايى بيندازد. يكى هم مرگ اسـت كـه آن نـيـز از اشراط وقوع قيامت است. بعضى از مفسرين گفته اند: منظور از اينكه فـرمـوده علامتهاى قيامت آمده ظهور رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) است كه آخرين انـبـيـاء اسـت و در عـهـد او، شـق القـمـر كـه يـكـى از عـلامـتها است صورت گرفت، و يكى نزول قرآن است كه آخرين كتب آسمانى است.

ايـن آن مـعـنايى است كه تدبر در آيه به دست مى دهد و به طورى كه ملاحظه مى كنيد در عين اينكه جنبه اتمام حجت دارد حجتى برهانى نيز هست.

و بنابر اين، كلمه (بغته ) حال از آمدن قيامت است كه آن را به منظور بيان واقع آورد، تا جمله (فانى لهم اذا جاءتهم ذكريهم ) را بر آن متفرع كند و از آن نتيجه بگيرد، نه اينكه قيد انتظار باشد تا معنا چنين شود: (كفار منتظر آنند كه قيامت ناگهان بيايد). و به خاطر دفع همين توهم بود كه فرمود: (الا الساعه ان تاتيهم بغته ) و گر نه مى فرمود: (هل ينظرون الا ان تاتيهم الساعه بغته ).

(فـانـى لهـم اذا جـاءتـهـم ذكـريـهـم ) - كـلمـه (انـى ) خـبـرى اسـت كـه قـبل از مبتداء آمده و كلمه (ذكريهم ) مبتدائى است كه مؤ خر آمده. و جمله (اذا جاءتهم ) جـمله اى است معترضه كه بين مبتداء و خبر فاصله شده. و معناى جمله اين است كه : چگونه مـى تـوانـنـد متذكر شوند بعد از آمدن قيامت ؟ يعنى چگونه از تذكر خود در آن روز انتفاع مى برند، روزى كه عمل سودى ندارد و فقط روز جزاء است.

مـفـسـريـن در مـعـنـاى جـمـله هـاى آيـه و مـعـنـاى مـجموع آن جملات اقوالى مختلف دارند كه از نـقـل آن صـرف نـظـر كـرديـم، اگـر كـسـى بـخـواهـد مـى تـوانـد بـه تـفـاسـيـر مفصل مراجعه كند.

فاعلم انه لا اله الا اللّه و استغفر لذنبك و للمؤمنين و المؤمنات ...

بـعـضـى از مـفـسـريـن گفته اند: اين آيه نتيجه اى است كه از همه آيات قبلى گرفته مى شـود، يـعـنـى از سـعـادت مؤمنـيـن و شـقـاوت كـفـار. گـويـا فـرمـوده : حال كه معلوم شد سعادت آن طائفه و شقاوت اين دسته چه دليلى دارد، پس نسبت به علمى كه به وحدانيت خداى سبحان دارى ثابت قدم باش. در نتيجه معناى (فاعلم )، (ثابت در علم باش ) است.

مـمـكن هم هست آيه شريفه تفريع بر دو آيه قبل باشد، يعنى آيه (و منهم من يستمع اليك... و اتـاهـم تـقـواهـم ) كه مى فرمايد خداى تعالى مهر مى زند بر دلهاى مشركين و به حـال خـود رهـايـشـان مـى كـند تا هر گناهى خواستند بكنند، و نسبت به كسانى كه به راه تـوحـيـد و ايـمـان بـه او هـدايـت يـافـتـه انـد، عـكـس ايـن عـمـل را رفـتـار مـى كـنـد، پـس گـويـا گـفـتـه شـده : حال كه جريان بدين قرار است، پس توبه علمى كه به وحدانيت اله دارى تمسك بجوى و از گـناهت و گناه زنان و مردان مؤمن امتت طلب مغفرت كن، تا از آنهايى نباشى كه خدا بر دلهايشان مهر زده و آنها را به سبب اين كه رهايشان كرده از نعمت تقوى محرومشان ساخته. مؤيد اين وجه ذيل آيه است كه مى فرمايد: (و الله يعلم متقلبكم و مثويكم ).

پـس مـعـنـاى جمله (فاعلم انه لا اله الا اللّه ) به طورى كه سياق هم تاءييدش مى كند، اين است كه : تو به علمى كه نسبت به (لا اله الا اللّه ) دارى تمسك بجوى و آن را رها نـكـن و بـراى گـنـاهـت طـلب مـغـفـرت كـن. در سـابـق در مـعـنـاى نـسـبـت گـنـاه بـه رسـول خـدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) توضيحى گذشت، و نيز به زودى در تفسير اول سوره فتح توضيحى در اين زمينه خواهد آمد.

(و للمؤمنـيـن و المـومـنـات ) - ايـن جـمـله دسـتـور مـى دهـد بـه رسول خدا كه براى مؤمنين و مؤمنات از امتش طلب مغفرت كند. و حاشا بر خداى تعالى كه دسـتـور اسـتـغـفـار بـدهد و آن استغفار را با مغفرت مواجه نسازد، دستور دعا بدهد و اجابت نكند.

معناى اينكه خدا متقلب و مثواى شما را مى داند

(و اللّه يـعـلم مـتـقـلبـكـم و مـثـويـكـم ) - ايـن جـمـله، مـطـلب اول آيـه كه مى فرمود: (فاعلم انه ) را تعليل مى كند و ظاهرا كلمه (متقلب ) مصدر مـيـمـى بـه مـعـنـاى انـتـقـال از حـالى به حالى باشد؛ و همچنين كلمه (مثوى ) به معناى مـصـدرى يـعـنـى اسـتـقـرار و سـكـونـت بـاشـد و مـراد ايـن بـاشـد كـه خـداى تـعـالى هـمه احـوال شـمـا را مـى داند، هم حال دگرگونگى شما را، و هم ثباتتان را، هم حركتتان را، هم سـكـونـتـان را، پـس چـه بـهتر كه بر دين توحيد ثابت باشيد و از او طلب مغفرت كنيد و بترسيد از اينكه مهر بر دلهايتان زده، مهارتان را به دست هواهايتان بسپارد.

بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از (متقلب ) و (مثوى ) تصرف در زندگى و دنيا و استقرار در آخرت است. بعضى ديگر گفته اند: (تقلب ) به معناى تصرف در بيدارى، و (مـثـوى ) بـه مـعـنـاى مـحـل خواب است. بعضى ديگر گفته اند: تقلب، تصرف در مـعـايش و كار و كسب، و مثوى استقرار در منازل است. ولى آنچه ما اختيار كرديم ظاهرتر و عمومى تر است.

 

و يقول الذين امنوا لولا نزلت سوره...

كـلمـه (لولا) بـه مـعـنـاى كـلمـه (هـلا چـرا) اسـت، مـى پـرسـنـد: چـرا سـوره اى نـازل نـشـد و بـه ايـن وسـيـله اظـهـار رغـبـت مـى كـنـنـد بـه ايـنـكـه سـوره اى جـديـد نـازل شـود و تكاليفى جديد بياورد، تا امتثالش كنند. و مراد از (سوره محكمه ) سوره اى اسـت كـه بـيـانـش روشـن و بـدون تـشـابـه بـاشـد. و مـراد از ايـنـكه فرمود: (در آن قتال ذكر شود)، اين است كه در آن به قتال امر شود.

و مراد از (الذين فى قلوبهم مرض ) مؤمنينى است كه ايمانشان ضعيف است، نه منافقين، چـون آيه صريح است در اينكه اظهار كنندگان مذكور كه آن حرفها را زدند مؤمنين بوده انـد، نـه مـنـافـقـيـن و نـه اعـم از مؤمنين و منافقين، چون عبارت (الذين امنوا) منافقين را شامل نمى شود، مگر با نوعى مسامحه كه آن هم لايق به كلام خداى تعالى نيست. پس آيه مـورد بـحـث نـظـيـر آيه (الم تر الى الذين قيل لهم كفوا ايديكم و اقيموا الصلوه و اتوا الزكـوه فـلما كتب عليهم القتال اذا فريق منهم يخشون الناس كخشيه اللّه او اشد خشيه ) اسـت كه در باره طائفه اى از مؤمنين مى فرمايد وقتى جهاد بر آنان واجب شد، مانند ساير مردم يا بيشتر بترس افتادند.

و معناى جمله (المغشى عليه من الموت ) محتضرى است كه در سكرات مرگ قرار گرفته. و كـلمه (غشيه ) و (غشاوه ) به معناى پوشاندن و پيچيدن چيزى در لفافه است، و چـون با صيغه مجهول گفته مى شود (غشى على فلان )، معنايش اين است كه فلانى در اثـر عـارضـه اى فـهمش از كار افتاد. و (نظر المغشى عليه من الموت ) نگاهى است كه محتضر به تو مى افكند بدون اينكه پلك را بهم زند.

در جمله (فاولى لهم ) احتمال دارد خبرى باشد از مبتدائى محذوف كه تقدير آن (اولى لهـم ذلك ) اسـت، يـعـنـى سـزاوارشـان ايـن اسـت كه اينطور نظر كنند، يعنى به حالت احتضار درآمده بميرند. و از اصمعى نقل شده كه گفته : (اولى لك ) كلمه تهديد است، و معنايش به فارسى (شر، يقه ات را گرفت ) مى باشد و اين آيه نظير آيه شريفه (اولى لك فاولى ثم اولى لك فاولى ) است.

مـعـنـاى جـمـله (المـغـشـى عـليـه مـن المـوت) و تـطبيق آن بر گروهى از افراد ضعيف الايمان

و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : آنـهـايـى كـه ايـمـان آوردنـد، مـى گـويـنـد: چـرا سـوره اى نـازل نـشـد، ليـكـن وقـتـى سـوره اى مـحـكـم و بـدون شـبـهـه نازل شد و در آن مامور به قتال و جهاد شدند، مى بينى افراد ضعيف الايمان از ايشان را كـه از شـدت تـرس بـه تـو نـظرى مى افكنند كه محتضر به اطرافيان خود مى افكند و سزاوارشان هم همين است.

طاعه و قول معروف فاذا عزم الامر فلو صدقوا اللّه لكان خيرا لهم

معناى آيه : (طاعة و قول معروف...) كه درباره مؤمنان مريض القلبى است كه از عمل به وظيفه قتال و جهاد سرباز مى زند

جـمـله (عـزم الامـر) بـه ايـن مـعـنـا اسـت كـه مسأله جـدى و مـنـجـر شد و جمله (طاعه و قول معروف ) گويا خبرى است براى مبتدائى محذوف ، كه تقدير آن (امرنا طاعه...) و يـا (امرهم طاعه...) و يا (شاءنهم طاعه...) و يا (ايمانهم بنا طاعه...) است ؛ يـعـنـى ايـمان آنان به ما، طاعتى است كه بر آن با ما پيمان بستند و قولى معروف و غير مـنـكـر است كه گفتند، و آن اين بود كه اظهار سمع و طاعت كردند. همچنان كه خداى تعالى در جـاى ديـگـر از ايـشـان حـكـايـت كـرده، مـى فـرمـايـد: (امـن الرسول بما انزل اليه من ربه و المؤمنون... و قالوا سمعنا و اطعنا).

و بـنـابـرايـن جـمـله (فـاذا عـزم الامـر فـلو صـدقـوا اللّه لكـان خـيـرا لهـم ) كمال اتصال را به ما قبل خود دارد و معنايش اين است كه : امر همان است كه به خدا بر سر آن امـر اعـتماد كرده و گفتند: (سمعنا و اطعنا)، پس اگر اينان در هنگامى كه تكليف منجر مـى شـود خـدا را در آنچه خود گفتند تصديق نموده و در آنچه دستور داده - كه از آن جمله امر به قتال است - اطاعت كنند، برايشان بهتر است.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved