آيات 46 تا 56 سوره زخرف

 و لقـد ارسـلنـا مـوسـى بـايـاتـنـا الى فـرعـون و مـلايـه فـقـال انـى رسـول رب العـالمـين (46)

 فلما جاءهم باياتنا اذا هم منها يضحكون (47)

 و ما نـريهم من ايه الا هى اكبر من اختها و اخذناهم بالعذاب لعلهم يرجعون (48)

 و قالوا يا ايه السـاحـر ادع لنـا ربـك بـمـا عـهـد عـنـدك انـنا لمهتدون (49)

 فلما كشفنا عنهم العذاب اذا هم يـنـكـثـون (50)

 و نـادى فـرعـون فـى قـومـه قـال يا قوم اليس لى ملك مصر و هذه الانهار تجرى من تحتى افلا تبصرون (51)

 ام انا خير من هذا الذى هو مهين و لا يكاديبين (52)

 فلو لا القـى عـليـه اسوره من ذهب او جاء معه الملئكه مقترنين (53)

 فاستخف قومه فاطاعوه انهم كانوا قوما فاسقين (54)

 فلما اسفونا انتقمنا منهم فاغرقناهم اجمعين (55)

 فجعلناهم سلفا و مثلا للاخرين (56)

ترجمه آيات

هـمـانـا مـا مـوسـى را بـا آيات خود به سوى فرعون و درباريانش فرستاديم، گفت : من فرستاده رب العالمينم (46).

پس از آن همين كه آيات ما را به ايشان نمود، ناگهان از آن معجزات به خنده درآمدند (47).

و مـا هـيـچ آيـتـى بـه ايشان ننموديم مگر آنكه از آيت قبلى بزرگتر بود، و ايشان را به عذاب گرفتيم شايد برگردند (48).

و گـفـتند: هان اى جادوگر! پروردگار خود را برايمان بخوان، بخاطر آن عهدى كه به تو داده (كه اگر ايمان آوريم ) عذاب را از ما بردارد كه ما حتما به راه خواهيم آمد (49).

ولى همين كه عذاب را از آنان برداشتيم دوباره پيمان شكستند (50).

و فرعون در قوم خود ندا كرد، و گفت : اى مردم آيا ملك مصر از من نيست و اين نهرها از دامنه قصرم نمى گذرد؟ چرا پس نمى بينيد؟ (51).

با اين حال آيا من بهترم يا اين مرد بى كس و خوار، كه قادر بر بيان نيست (52).

اگـر او هـم كسى بود چرا (مثل من به علامت سرورى ) دستبندى از طلا از طرف خدا ندارد، و يا (چون من كه خدم و حشم دارم ) ملائكه با او قرين نشدند، و بياريش نيامدند؟ (53).

پـس به اين وسيله قوم خود را ذليل و زبون داشت در نتيجه اطاعتش كردند چون آنها مردمى فاسق بودند (54).

همين كه ما را به خشم آوردند از ايشان انتقام گرفتيم و همه را غرق كرديم (55).

پس سرگذشت شان را سلف و مثلى براى ديگران كرديم (56).

بيان آيات

بيان آيات مربوط به ارسال موسى (ع) به سوى فرعون و فرعونيان

بـعـد از آنـكـه در آيـات قـبـل فـرمـود: خـداونـد كـفار را به نعمت هاى خود متمتع كرد، و اين بـرخـوردارى ايـشـان را بـه طـغـيـان واداشـت، و كـتـاب حـقـى را كـه رسـول مـبـيـنـش آورد به سحر نسبت دادند، و نيز گفتند: چرا اين قرآن بر يكى از مردان دو قـريـه بزرگ نازل نشد، و با اين گفتار خود دو مرد از شهر بزرگ را به خاطر اين كه مـال بـيـشـترى داشتند بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) ترجيح دادند، اينك در ايـن آيـات بـرايشان مثلى از داستانهاى موسى (عليه السلام ) و فرعون و قومش آورده كه خـدا او را بـا مـعـجـزات و آيـات بـاهـره اش ‍ بـه سـوى ايـشـان گـسـيـل داشت، و آنان بر آن آيات خنديدند و مسخره كردند، و فرعون براى قومش احتجاج كـرد، و بـه آنـان خـطـاب نمود كه من بهتر از موسى هستم، براى اينكه ملك مصر از آن من اسـت كـه ايـن نـهـرهـا از دامـنـه آن جـارى اسـت، بـا ايـن حـرفـهـا عـقـل مـردم را دزديـد و آنان اطاعتش كردند، و سرانجام كارشان و استكبارشان بدينجا كشيد كه خدا از ايشان انتقام گرفته غرقشان كرد.

و لقـد ارسـلنـا مـوسـى بـايـاتـنـا الى فـرعـون و مـلائه فقال انى رسول رب العالمين

حـرف (لام ) كـه در اول كلام آمده لام قسم است ، و حرف (باء) در جمله (باياتنا) مصاحبت را مى رساند. و بقيه الفاظ آيه روشن است.

فلما جاءهم باياتنا اذا هم منها يضحكون

منظور از عبارت (همين كه آيات ما را آورد) اظهار معجزاتى است كه بر رسالت آن جناب دلالت مى كرد. و مراد از اينكه فرمود (ناگهان از آن به خنده درآمدند) اين است كه به منظور استهزاء و خوار شمردن آيات خدا خنديدند.

 

و ما نريهم من آيه الا هى اكبر من اختها...

كـلمه (اخت ) به معناى مثل و مانند است. و جمله (هى اكبر من اختها) كنايه است از اينكه هـر يـك از اين آيت ها مستقلا دلالت بر حقيقت رسالت دارد، و جمله (و ما نريهم من آيه...) حال از ضمير (منها) است. و معنايش اين است كه : وقتى معجزات را ديدند ناگهان از آن بـخـنده درآمدند، در حالى كه هر يك از آن معجزات در دلالت بر حقانيت رسالت و در اعجاز به حد كمال بود و هيچ نقص و قصورى در آن نبود.

(و اخـذناهم بالعذاب لعلهم يرجعون ) - يعنى ما آنان را به عذاب دنيايى گرفتيم، بـه امـيـد ايـنـكـه دسـت از اسـتـكـبـار بـردارنـد و از لجـبـازى بـه سـوى قـبـول رسـالت بـرگـردنـد. و مـراد از عـذاب مـذكـور هـمـان بـلاهـايـى اسـت كه بر بنى اسرائيل نازل شد، مانند: قحطى، كمى ثمرات، طوفان، ملخ، شپش ، قورباغه، و خون كه هر يك جدا جدا بلايى بزرگ بودند كه تفصيلش در سوره اعراف آمده.

و قالوا يا ايه الساحر ادع لنا ربك بما عهد عندك اننا لمهتدون

كـلمـه (ما) در جمله (بما عهد عندك ) مصدريه است، و جمله را معناى (بعهده عندك ) مـى دهـد. و مـنـظـور از اين عهد - به طورى كه گفته اند - عهدى است كه خدا به موسى (عليه السلام ) داده بود كه اگر بنى اسرائيل ايمان آوردند بلا را از ايشان بردارد.

و جـمـله (يـا ايـه السـاحـر) خـطـاب قـوم فـرعـون بـه موسى (عليه السلام ) است كه خطابى است از در استهزاء و استكبار، همچنان كه در جمله (ادع لنا ربك پروردگارت را بـخـوان ) نيز اين استهزاء و استكبار به چشم مى خورد، چون اگر اين منظور را نداشتند مـى گـفتند (خدا را بخوان ). و مراد از اين جمله آن است كه از موسى بخواهند دعا كند تا عـذاب از ايـشـان بـرداشـتـه شـود كـه اگـر بـرداشـتـه شـود بـه وعـده خـود عمل نموده، ايمان مى آورند، و به راه هدايت در مى آيند.

بـعـضـى از مـفـسـريـن گفته اند: (ساحر) در عرف قوم فرعون به معناى عالم است، و سـاحـران در نـزد ايـشـان خيلى عظيم و محترم بوده اند. و اگر به موسى ساحر گفته اند مـنظورشان توهين و مذمت نبوده، بلكه منظور تعظيم موسى بوده است. و اين حرف صحيح نـيـسـت بـلكـه هـمـانـطـور كـه گفتيم منظورشان استكبار بوده، به شهادت اينكه دنبالش گفتند: (ادع لنا ربك ).

فلما كشفنا عنهم العذاب اذا هم ينكثون

كـلمـه (ينكثون ) از مصدر (نكث ) است كه به معناى نقض عهد و خلف وعده است و وعده اى كـه بـه مـوسـى داده بـودنـد هـمان بود كه گفتند: (اننا لمهتدون ما حتما و قطعا ايمان خواهيم آورد).

و نـادى فـرعـون فـى قـومه قال يا قوم اليس لى ملك مصر و هذه الانهار تجرى من تحتى افلا تبصرون

يـعـنـى فـرعون قوم خود را ندا كرد كه اى قوم آيا ملك مصر از آن من نيست ؟ و اين نهرها از دامـنـه مـلكـم جـارى نـيـسـت ؟ آيـا نـمـى بـيـنـيـد؟ و در ايـن جـمـله بـا آوردن كـلمـه (قـال ) جـمـله بـعـد را از مـا قـبـل جـدا كـرد، چـون جـمله بعد به منزله جواب از سؤ الى تـقـديـرى اسـت. بـعـد از آنكه فرمود (فرعون در ميان قوم خود ندا كرد) كاءنه كسى پرسيده : چه گفت ؟ فرمود: (قال يا قوم...).

و مـعـنـاى ايـنـكـه فرمود (و هذه الانهار تجرى من تحتى ) اين است كه اين نهرها از تحت قـصـرم و يـا از زيـر و دامـنـه بـسـتـانـم كـه قـصـرم در آن اسـت جـارى اسـت كـه بـه احتمال دوم قصرش در آن باغ و در نقطه مرتفعى قرار داشته، و بنايى بلند بوده است. و جـمـله مـذكـور حـال از مـا قـبـل است، و نيز عطف است بر (ملك مصر) و جمله (تجرى من تـحـتـى ) حـال اسـت از (انـهـار) و مـنـظـور از (انـهـار) شـعـبـه هـاى رود نيل است.

و جـمـله (افـلا تـبـصـرون ) در مـعـنـاى تـكرار كردن استفهام سابق است كه فرعون مى پرسيد (اليس لى ملك مصر...)

 

ام انا خير من هذا الذى هو مهين و لا يكاد يبين

كـلمـه (مهين ) به معناى خوار و ضعيف است، و از مصدر مهانت است كه معناى حقارت را مى دهـد، و مـنـظـور فـرعـون از مهين حضرت موسى (عليه السلام ) است، چون او مردى فقير و تهى دست بود.

و معناى جمله (و لا يكاد يبين ) اين است كه او هرگز نمى تواند مقصود خود را تفهيم كند. و بـعـيـد نـيـسـت كـه ايـن سـخـن را بـه آن جـهـت گـفـتـه كـه سـابـقـه قـبـل از رسـالت مـوسـى (عـليـه السـلام ) را مـى دانـسته ، كه مردى كم حرف بوده، و يا لكـنـتـى در زبـان داشـتـه، و فـرعون خبر نداشته از اينكه موسى (عليه السلام ) از خدا خـواسـت تـا لكـنـت را از زبـانـش بـردارد، و بـه حـكـايـت قـرآن عـرضـه داشـت : (و احـلل عـقده من لسانى يفقهوا قولى ) و خداى تعالى هم دعايش را مستجاب نموده، فرمود: (قد اوتيت سولك يا موسى ).

و در صـدر آيـه در جـمـله (ام انـا خير...) كلمه (ام ) هم مى تواند منقطعه باشد، و هم مـتـصـله. اگـر مـنـقـطه اش بگيريم بيانگر كلام سابق مى شود و معناى جمله چنين مى شود (بلكه من از موسى بهترم، براى اين كه او چنين و چنان است ). و اگر متصله بگيريم، يـكى از دو طرف ترديدش با همزه استفهامش حذف شده، و تقديرش چنين است : (اهذا خير ام انا خير... آيا اين موسى بهتر است و يا من...).

و در مـجمع البيان مى گويد: سيبويه و خليل حرف (ام ) را عاطفه گرفته اند. و جمله (انا خير) را عطف بر آخر آيه قبلى، يعنى جمله (افلا تبصرون ) گرفته اند، چون مـعـنـاى (انـاخـيـر) هـمـان مـعـنـاى (ام تـبـصرون ) است، پس گويا فرموده : (افلا تـبـصـرون ام تـبـصـرون ) چون به نظر فرعون اگر مردم مى گفتند (تو بهترى ) داراى بصيرت بودند. در حقيقت خواسته اند بگويند به كار بردن جمله (ام انا خير) در جـاى (ام تبصرون ) از باب به كار بردن مسبب در جاى سبب، و يا به كار بردن سبب در جاى مسبب است.

و بـه هـر حـال فرعون در اين آيه شريفه نام موسى (عليه السلام ) را نبرد، و از او به اسـم اشـاره (هـذا - ايـن ) تعبير كرد كه اين خود نوعى تحقير و توهين است. و همچنين جـمـله (الذى هـو مـهين و لا يكاد يبين ) تحقير را مى رساند، و علت بهتر نبودن موسى را بيان مى كند.

فلولا القى عليه اسوره من ذهب او جاء معه الملئكه مقترنين

كـلمـه (اسـوره ) جـمـع (سـوار) - بـه كـسر سين - است كه راغب آن را معرب كلمه (دستواره ) دانسته. مى گويند: رسم مردم آن روز بود كه وقتى كسى را بر خود رئيس مـى كـردنـد، دسـتـبـندى از طلا به دستش و گردن بندى از طلا به گردنش مى انداختند. و بـنـابـر ايـن مـعـنـاى آيـه چـنـيـن مـى شـود: اگـر مـوسـى رسـول مـى بود، و بدان جهت بر مردم سيادت و سرورى مى داشت بايد از آسمان دستبندى از طلا برايش انداخته مى شد.

و از ظـاهـر جـمـله (او جـاء مـعـه الملئكه مقترنين ) بر مى آيد كه (اقتران ) به معناى تـقـارن اسـت (در نـتـيجه (مقترنين ) به معناى (متقارنين ) مى باشد) همچنان كه كلمه (اسـتـبـاق ) به معناى (تسابق ) و كلمه (استواء) به معناى تساوى مى باشد. و مـنـظـور از (آمـدن ملائكه با موسى (عليه السلام ) در حالى كه مقترن باشند) اين است كه ملائكه همراه او بيايند و رسالت او را تصديق كنند. و اين كلمه از سخنانى است كه در قـرآن كـريـم از زبـان تـكـذيـب كـنـنـدگان رسولان مكرر آمده ، مانند اينكه گفتند: (لولا انزل اليه ملك فيكون معه نذيرا).

 

فاستخف قومه فاطاعوه انهم كانوا قوما فاسقين

يـعـنـى فـرعون با اين سخنان عقول قوم خود را دزديد و فريبشان داد. و بقيه الفاظ آيه روشن است.

فلما اسفونا انتقنا منهم فاغرقناهم اجمعين

كـلمـه (آسفوا) از مصدر (ايساف ) است، كه به معناى خشمگين كردن ديگرى است. و مـعـنـاى آيه چنين است : بعد از آنكه با فسوق خود ما را به خشم در آوردند، از ايشان انتقام گـرفـتـيـم و هـمه شان را غرق كرديم. البته اين نكته را بايد در نظر داشت كه خشم در خداى تعالى به معناى اراده عقوبت است.

فجعلناهم سلفا و مثلا للاخرين

كلمه (سلف ) به معناى متقدم است، و ظاهرا مراد از (سلف بودنشان براى ديگران ) ايـن اسـت كـه قـبـل از ديـگـران داخـل آتـش ‍ مـى شـونـد. و مـراد از ايـنـكـه مـثـل بـاشـنـد بـراى ديـگـران ايـن اسـت كـه ديـگـران سـرنـوشـت آنـان را مثل بزنند و از آن عبرت بگيرند، و ظاهر مثل بودن فرعونيان براى مردم اين است كه اقوام ديگر اگر اهل عبرت باشند و پند بپذيرند از سرگذشت آنان پند بگيرند.

در تفسير قمى در ذيل جمله (و لا يكاد يبين ) گفته : يعنى كلامش را روشن اداء نمى كرد.

بحث روايتى

روايتى در بيان مراد از خشم و رضاى خداى تعالى

و در كـتاب توحيد به سندى كه به احمد بن ابى عبداللّه رسانده، و او بدون ذكر بقيه سـنـد از امـام صـادق (عـليـه السـلام ) روايـت كـرده كـه در ذيـل جـمـله (فـلمـا آسـفـونا انتقمنا منهم ) فرمود: خداى تعالى مانند ما خشمگين نمى شود بلكه او براى خود اوليائى خلق كرده كه آنها خشمگين و يا خشنود مى شوند. و آن اولياء مخلوق خدا و مدبر به تدبير خدايند، و خداى تعالى رضاى آنان را رضاى خود، و سخط آنـان را سـخـط خـود قـرار داده، چـون ايـشـان را داعـيـان بـه سـوى خـود، و دليـل هـايـى بـر هـسـتـى و آثار هستى خود قرار داده، بدين جهت اولياء بخاطر او خشم مى كنند، و به خاطر او راضى مى شوند.

و اصولا خداى تعالى در معرض اينگونه احوال قرار نمى گيرد. و اگر خود خداى تعالى ايـنـگـونـه الفـاظ را در بـاره خـود اسـتـعـمـال نـكـرده بـود، مـا نـيـز استعمال نمى كرديم ولى از آنجا كه خودش استعمال كرده، ناگزير بايد معناى صحيحى برايش بكنيم. معنايى كه كلام خود او مصدقش باشد، همچنان كه فرموده : (هر كس يكى از اوليـاء مـرا اهـانـت كـنـد به جنگ من آمده است، و به من اعلان جنگ كرده ) و نيز فرموده : (مـن يـطـع الرسول فقد اطاع اللّه هر كس رسول را اطاعت كند خدا را اطاعت كرده ) و نيز فـرمـوده : (ان الذيـن يـبـايـعـونك انما يبايعون اللّه كسانى كه با تو بيعت مى كنند با خدابيعت مى كنند) همه اين گونه تعبيرات همان معنايى را دارد كه برايت گفتم، و همچنين رضا و غضب خدا و صفات ديگرى كه نظير رضا و غضب هستند، همه در حقيقت صفات اولياى خدا است نه صفات خدا.

چـون اگـر صـفـات خـدا بـاشـد، و خدا كه پديد آورنده عالم است، در معرض اسف و ضجر قـرار گـيـرد، بـا ايـنكه اسف و ضجر را خود او خلق كرده آن وقت مى تواند كسى بگويد: پـديـد آورنـده عـالم هـم نـابـود خواهد شد، براى اينكه وقتى بنا باشد او نيز در معرض ضـجـر و غـضـب واقـع شـود در مـعرض تغيير و دگرگونگى هم واقع مى شود. و همين كه فرض دگرگونگى در او صدق كرد، فرض نابودى هم صدق خواهد كرد. و چنين خدايى ايـمـن از نـابـودى نـخـواهد بود. و اگر بگويى : چه عيبى دارد كه او هم نابود شود؟ مى گـويـيـم ديـگـر پـديـد آورنده فرقى با پديده نخواهد داشت و ديگر بين قادر و مقدور و خـالق و مـخـلوق فـرقـى نـمـى ماند. و خداى تعالى بزرگتر از اينگونه فرض ها است. (تعالى اللّه عن ذلك علوا كبيرا).

او خالق اشياء است اما نه به خاطر احتياجش بدانها، پس وقتى حاجتى به آنها ندارد ديگر محال است محدود به حدى شود و به حالتى كيفيت پيدا كند (چون اگر احتياج در او فرض شـود وجـودش و يـا حـدى از كـمـال وجـودش محدود و مشروط به وجود محتاج اليه است ولى وقتى احتياج نبود اين حد هم به ميان نمى آيد) پس اين نكته را بفهم - ان شاء اللّه.

مؤلف: نـظـيـر ايـن روايـت را كـافـى هـم بـه سـنـد خـود از مـحـمـد بـن اسماعيل بن بزيع از عمويش حمزه بن بزيع از آن جناب (عليه السلام ) آورده.

سوره زخرف، آيات 57 تا 65

 و لمـا ضرب ابن مريم مثلا اذا قومك منه يصدون (57)

 و قالواء الهتنا خير ام هو ما ضربوه لك الا جـدلا بـل هـم قـوم خـصـمـون (58)

 ان هـو الا عـبـد انـعـمـنـا عـليـه و جعلناه مثلا لبنى اسـرئيـل (59)

 و لو نـشـاء لجـعـلنـا مـنـكـم مـلئكـه فـى الارض يـخلفون (60)

 و انه لعلم للساعه فلا تمترن بها و اتبعون هذا صرط مستقيم (61)

 و لا يصدنكم الشيطان انه لكم عـدو مـبين (62)

 و لما جاء عيسى بالبينات قال قد جئتكم بالحكمه و لابين لكم بعض الذى تـخـتـلفـون فيه فاتقوا اللّه و اطيعون (63)

 ان اللّه هو ربى و ربكم فاعبدوه هذا صرط مستقيم (64)

 فاختلف الاحزاب من بينهم فويل للذين ظلموا من عذاب يوم اليم (65)

ترجمه آيات

و چون عيسى بن مريم مثل زده مى شود ناگهان قوم تو سر و صدا راه مى اندازند (57).

و مـى گـويـنـد: آيـا خـدايـان مـا بـهـتـر اسـت يـا عـيـسـى، ايـن مثل را نزدند مگر به اين منظور كه با تو جدال كنند، بلكه اينان مردمى مصر در خصومتند (58 ).

(وگـر نـه عـيـسى كه خدا نبود) او نبود مگر بنده اى كه ما بر او انعام كرده، و او را مثلى براى بنى اسرائيل قرار داديم (59).

و اگـر بـخـواهـيـم مـى تـوانـيـم شـمـا را نـابـود كـنـيـم و بـدل از شـمـا مـلائكـه را در زمـيـن قـرار دهـيـم كـه نـسـل بـه نسل جاى يكديگر را بگيرند (60).

و به درستى كه سرگذشت عيسى نسبت به قيامت علم آور است، پس زنهار كه در امر قيامت شك نكنى، و مرا پيروى كن كه اين است صراط مستقيم (61).

و زنـهـار كه شيطان شما را از اين صراط جلوگيرى نشود، كه او براى شما دشمن آشكار است (62).

و چـون عـيـسـى آن مـعـجـزات معروف را آورد، گفت : من براى شما حكمت آورده ام، و آمده ام تا پـاره اى از آنـچـه را كـه در آن اخـتلاف داريد بيان كنم، پس از خدا پروا كنيد و مرا اطاعت نماييد (63).

به درستى اللّه به تنهايى رب من و رب شما است، پس تنها او را بپرستيد، كه اين است صراط مستقيم (64).

پـس احـزاب و طـوائف در بـيـن خـود اخـتلاف كردند، پس واى بر كسانى كه ستم كردند از عذاب روزى دردناك (65).

بيان آيات

بـعـد از آنـكه در آيات قبل از اشاره به داستان موسى (عليه السلام ) فارغ شد، اينك در ايـن آيـات بـه داسـتـان عـيـسـى (عـليـه السـلام ) اشـاره مـى كـنـد، و قـبـل از هـر چـيـز مـجـادله مـردم با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) در باره عيسى (عليه السلام ) را ذكر نموده سپس از آن پاسخ مى دهد.

 

و لما ضرب ابن مريم مثلا اذا قومك منه يصدون... خصمون

تفسـيـر و شـأن نـزول آيـه: (و لما ضرب ابن مريم مثلا اذا قومك منه يصدون) و وجوه مختلفى كه در اين باره گفته اند

از اينجا تا آخر چهار و يا شش آيه پيرامون جدال مردم در باره مثلى كه به عيسى بن مريم زده شـد بـحـث مـى كـنـد، و آنچه با دقت و تدبر در اين آيات به دست مى آيد، با در نظر گرفتن اينكه اين سوره در مكه نازل شده و با قطع نظر از روايات، اين است كه مراد از جـمـله (و لمـا ضرب ابن مريم مثلا) آيات اول سوره مريم است، چون تنها سوره اى كه در مـكه نازل شده و داستان مريم بطور مفصل در آن آمده سوره مريم بوده كه در آن داستان عـده اى از انـبـيـاء (عـليـهـم السـلام ) آمده، و بدان جهت آمده كه خداى تعالى بر آنان انعام فـرمـوده. و در آخـر با آيه (اولئك الذين انعم اللّه عليهم من النبيين ) ختم شده است، و در آيات مورد بحث فرموده : (ان هو الا عبد انعمنا عليه ) و اين خود شاهد است بر اين كه آيه (و لما ضرب ابن مريم مثلا) اشاره به مطالب سوره مريم است.

و مـراد از جـمـله (اذا قـومـك مـنه يصدون مذمت ) قريش است، چون كلمه (يصدون ) به كـسـره صـاد - به معناى (يضجون ضجه و خنده مى كنند) مى باشد، و معلوم مى شود قـريـش وقـتـى شـنـيـدنـد كـه قـرآن بـه داسـتـان عـيـسـى (عـليـه السـلام ) مـثـل مى زند، آن را مسخره كردند. البته كلمه (يصدون ) به ضمه صاد هم قرائت شده كـه بـه مـعـنـاى (يـعـرضـون اعـراض مـى كـنند) مى باشد، و اين قرائت با جمله بعدى سازگارتر است.

(و قـالوا ءآلهـتنا خير ام هو) - استفهام در اين آيه انكارى است، و معنايش اين است كه : آيـا خـدايـان مـا بـهـتـر اسـت يا پسر مريم، گويا چون از قرآن شنيده اند كه نام مسيح را بـرده، و نعمت و كرامت خداى را بر او شمرده، آن را ناديده گرفته اند، و مسيح را از ديد مـسـيـحـيـت كـه او را خـدا و پسر خدا مى پنداشتند با آلهه خود مقايسه كردند و در رد دعوت رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليه و آله وسلم ) بر توحيد گفته اند: خدايان ما بهتر از مسيح اسـت. و ايـن نـوع جدال سخيف ترين جدالها است، چون از آن بر مى آيد كه گويا خواسته انـد بـگـويـنـد اوصـافـى كـه در قـرآن بـراى مـسـيـح آمـده اصـلا قـابـل اعـتـنـاء نـيست، و اگر مسيح قابل اعتنايى باشد مسيح از نظر نصارى است، و آنهم قابل مقايسه با خدايان ما نيست، و خدايان ما بهتر از او است.

(مـا ضـربوه لك الا جدلا) - يعنى تو را با جمله (ءالهتنا خير ام هو) مواجه نكردند مـگـر از در جـدل، و خـواسـتـه انـد بـدان وسـيـله مـثـل مـذكـور را بـاطـل كـنـنـد، هر چند كه حق باشد (بل هم قوم خصمون ) يعنى آنان بطور قطع مردمى ثابت در خصومت و مصر بر آنند.

(ان هـو الا عبد انعمنا عليه ) - اين جمله رد مطلبى است كه از گفتار مشركين استفاده مى شـود كه گفتند: (ءالهتنا خير ام هو) چون به طورى كه خواهد آمد از اين سخن برمى آيد كـه خـواسـتـه انـد بگويند مسيح، اله نصارى است. و جمله مورد بحث در رد آن مى فرمايد مسيح تنها بنده اى بود كه ما بر او انعام كرديم.

سخن ديگر مفسرين در تفسير آيه شريفه

زمـخـشـرى در تـفـسـيـر كـشـاف و عـده زيـادى ديـگـر از مـفـسـريـن از ابـن عـبـاس و ديگران نـقـل كـرده انـد كـه در تـفـسـيـر آيـه گـفـتـه انـد: وقـتـى رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله وسلم ) آيه (انكم و ما تعبدون من دون اللّه حصب جهنم ) كه عليه قريش است تلاوت كرد، قريش سخت در خشم شدند. و ابن الزبعرى گفت : اى مـحـمـد تـنها ما و خدايان ما هيزم جهنمند، و يا خدايان همه امت ها؟ فرمود: هم شما و هم خدايان شما، و هم همه امت ها مشمول اين آيه اند. ابن الزبعرى گفت : به پروردگار كعبه سوگند كـه الان در بـحـث بـر تـو غـلبه مى كنم براى اينكه گفتى تمامى خدايان همه امت ها هيزم جـهـنـمـنـد، آيـا تو عيسى بن مريم را پيغمبر نمى دانى و بر او و بر امتش ثناى خير نمى گويى ؟

بـا ايـنـكـه ايـن را هـم مـى دانـى كـه امـت نـصارى او را مى پرستند، و نيز عزيز و ملائكه پـرسـتـيـده مـى شـوند، اگر بگويى همه اينها در آتش ‍ دوزخ قرار مى گيرند، ما هم هيچ حـرفـى نـداريـم كـه بـا خـدايـان خـود در آتـش بـاشـيـم. مـشـركـيـن از ايـن احـتـجـاج خـوشحال شدند و خنديدند، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) همچنان ساكت بود تا آنكه اين آيه نازل شد: (ان الذين سبقت لهم منا الحسنى اولئك عنها مبعدون ) و همچنين آيه مورد بحث در اين زمينه نازل شد.

و مـعـنـاى آن ايـن اسـت كـه : وقـتـى ابـن الزبـعـرى عـيـسـى بـن مـريـم را مـثـل زد، و مـسيح پرستى نصارى را دليل بر رد كلام تو گرفت، (اذا قومك ) ناگهان قريش كه قوم تواند از اين مثل (يصدون ) فريادشان به خوشحالى و خنده بلند شد، چون به خيال خود تو را مجاب كردند، و آنگاه گفتند: ءآلهتنا خير ام هو) يعنى آيا خدايان مـا بهتر است يا مسيح ؟ و مسلما عيسى به نظر تو از خدايان ما بهتر است، و وقتى او هيزم جـهـنـم بـاشـد ديـگـر جـهـنـمـى بـودن خـدايـان مـا سـهـل اسـت، و ايـن مـثـل را بـرايـت نـزدنـد مـگـر از راه جـدل، و صـرف غـلبـه كـردن در بحث، نه به منظور تشخيص حق از باطل.

نقد و بررسى روايت مذكور

و ما در بحث روايتى كه بعد از آيه 98 سوره انبياء ايراد كرديم گفتيم كه اين روايت به خـاطـر ايـنكه از چند جهت موهون و سست است، و نيز به خاطر خللى كه در مضمون آن هست، ضـعـيـف اسـت و نـمـى تـوان بـه آن اعـتـمـاد كـرد، حـتـى از حـافـظ ابـن حـجـر هـم نقل شده كه گفته اين حديث اصلى ندارد، و در هيچ يك از كتب حديث ديده نشده نه با سند و نه بدون سند.

و هـر چـنـد ايـن داسـتـان ابـن الزبـعـرى از طـرق شـيـعـه هـم نقل شده - و البته طورى نقل شده كه هيچ مناقشه و اشكالى متوجه آن نيست - و ليكن در آن نـقـل گـفـتـه نـشـده كـه آيـه (و لمـا ضـرب ابـن مـريـم...) در بـاره ايـن قـصـه نازل شده است.

علاوه بر اينكه ظاهر جمله (ضرب ابن مريم ) و جمله (ءآلهتنا خير ام هو) با تفسيرى كه اين روايت كرده درست و سازگار نيست.

بـعـضـى ديـگـر از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: وقـتـى مـشـركـيـن آيـه (ان مـثـل عـيـسـى عـنـد اللّه كـمـثـل ادم خـلقـه مـن تـراب ثـم قـال له كـن فـيكون ) را شنيدند، گفتند: پس دين ما راهنماتر از دين نصارى است، براى ايـنـكـه نـصـارى انـسـانـى را مـى پـرستند، و ما ملائكه را - البته منظورشان از ملائكه ارباب بت ها بود - پس آلهه ما بهتر از اله نصارى است.

پـس مـثل زننده به عيسى بن مريم خداى سبحان است، و اينكه گفتند (ءالهتنا خير ام هو) به منظور برترى دادن بت ها بر عيسى است، نه عكس آن كه در وجه قبلى آمده بود.

ايـن وجـه هـم درسـت نـيـسـت، بـراى ايـنـكـه آيـه شـريـفـه (ان مـثـل عـيـسـى عـنـد اللّه كـمـثـل ادم خـلقـه مـن تـراب ) در مـديـنـه نازل شده، و آيات مورد بحث كه از جمله (و لما ضرب ابن مريم ) آغاز مى شود در مكه نازل شده، و آيات سوره اى است مكى.

از ايـن هم كه بگذريم بنابر اين وجه، اساس گفتار مشركين اين مى شود كه خواسته اند خـود را بـر نـصارى برترى دهند، و بر اين اساس ‍ ديگر هيچ ارتباطى بين آيه (ان هو الا عبد انعمنا عليه...) به ما قبلش تصور نمى شود.

توجيهات ديگرى براى آيه و اشكالات آنها

بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: وقـتـى مـشـركـيـن شـنـيـدنـد كـه قـرآن مـى فـرمـايـد (ان مـثل عيسى عند اللّه كمثل آدم خلقه من تراب ) داد و فريادشان بلند شد و گفتند: محمد چه منظورى از اين حرف مى تواند داشته باشد، غير از اينكه ما او را به الوهيت بشناسيم، و بـپـرسـتيم همانطور كه مسيحيان عيسى را مى پرستند، با اينكه آلهه خود ما بهتر از محمد است.

اشـكـال ايـن تفسير همان اشكالى است كه در دو وجه قبلى بيان داشته و گفتيم مشركين مكه آيـه (ان مـثـل عـيـسـى عـنـد اللّه ) را نـشـنـيـده بودند، چون اين آيه سالها بعد در مدينه نازل شد.

بـعضى ديگر در توجيه آيه گفته اند: منظور مشركين از جمله (ءآلهتنا خير ام هو) جواب از اشـكـالى اسـت كه متوجه اعتقاد ايشان شده كه مى گفتند: ملائكه دختران خدايند و نيز از اشـكـالى كـه مـتـوجـه مـلائكـه پـرسـتى آنان شده، و گويا خواسته اند بگويند: مسأله مـلائكه پرستى يك چيز نو ظهورى از ما نيست، براى اينكه نصارى مسيح را مى پرستند، و او را بـه خـدا مـنسوب مى كنند، با اينكه موجودى است بشرى و زمينى، و ما ملائكه را مى پرستيم و به خدا منسوب مى كنيم كه از بشر زمينى برتر و بهتر است.

اشكال اين توجيه هم اين است كه از عهده توجيه جمله (و لما ضرب بن مريم مثلا اذا قومك مـنـه يـصـدون ) بـرنـمى آيد، چون از آيه برمى آيد كه براى مشركين مثلى از عيسى زده شـده، و آنـان به داد و فرياد درآمده اند، و اين وجه توجيه نمى كند كه چه مثلى از عيسى بـراى مـشـركـيـن زده شـده. عـلاوه بر اين، جمله (ان هو الا عبد انعمنا عليه ) بنابر اين تفسير بى ربط به ما قبل مى شود، همانطور كه در دو وجه قبلى نيز بى ربط مى شد.

بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: مـعـنـاى ايـنـكه گفته اند: (ءآلهتنا خير ام هو) اين است كه مـثـل مـا در پـرسـتـش آلهـه مـثـل نـصـارى اسـت در پـرسـتـش ‍ مـسـيـح، حـال خـودت بـگـو كـدام بـهـتر است ؟ پرستش آلهه ما و يا پرستش مسيح ؟ اگر در پاسخ بـگـويـد: عـبـادت مـسـيـح بـهـتـر اسـت، اعـتـراف كـرده بـه ايـنـكـه پس غير خدا پرستيدن عـمـل درسـتى است. و اگر بگويد عبادت آلهه بهتر است، باز هم همان اعتراف را كرده. و اگر بگويد در پرستش مسيح هيچ خيرى نيست، مقام و منزلت او را پايين آورده. آنگاه جمله (ان هـو الا عـبـد انـعـمـنـا عـليه ) جواب گفتار مشركين مى شود، و مى فرمايد اگر مسيح شـرافـت هايى مختص به خود دارد، انعامى است كه خداى تعالى به او كرده، و باعث نمى شود كه پرستش او جائز باشد.

اشـكال اين توجيه اين است كه هر چند فى نفسه حرف درستى است، اما گفتگو در اين است كه جمله (ءآلهتنا خير ام هو) چگونه بر اين برترى دلالت دارد.

گفتار طبرسى در مجمع البيان بعد از نقل وحده تغيير آيه

در مـجـمـع البـيـان بـعـد از نقل وجوهى كه در تفسير آيه گفته اند خودش گفته : چهارميش تـفـسـيـرى اسـت كـه از پيشوايان اهل بيت (عليهم السلام ) از امير المؤمنين (عليه السلام ) نـقـل كـرده اند كه فرموده : روزى نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) رفتم، و ديـدم در بـيـن جـمـعـى از قـريـش نـشـسـتـه، هـمـيـن كـه مـرا ديـد فـرمـود: يـا عـلى ! مـثـل تـو در ايـن امـت مـثـل عـيسى بن مريم است كه جمعى او را دوست داشتند، و در دوستى خود افراط كرده ، هلاك شدند، و جمعى ديگر دشمنش داشتند و در دشمنى خود افراط كرده، هلاك شـدنـد، و جـمـعـى ديـگـر راه مـيـانـه را رفـتـنـد و نـجـات يـافـتـنـد. ايـن گـفـتـار رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) بر قريش گران آمد و خنده سر دادند، و گفتند: عـلى را تـشـبـيـه بـه انـبـيـاء و رسـل مـى كـنـد، پـس در پـاسـخـشـان ايـن آيـه نازل شد.

مؤلف: ايـن روايـت كـلام مـشـركين را كه گفتند آيا خدايان ما بهتر است يا او توجيه نمى كـنـد، و اگـر قـصـه اى كـه در روايـت آمـده شـأن نـزول آيـه بـاشد، معناى جمله (ءآلهتنا خير ام هو) اين مى شود كه : اگر ما آلهه خود را پـيروى و بزرگانمان را اطاعت كنيم، بهتر است از اينكه على را دوست داشته باشيم و او را سـرور خـود بدانيم، تا بر ما حكومت كند. و يا بهتر است از اينكه محمد را پيروى كنيم تا او على، پسر عمويش را بر ما سرور و حاكم سازد.

مـمـكـن هـم هـست جمله (و قالوا ءآلهتنا خير ام هو...) جمله اى استينافى و غير مربوط به ما قـبـل بـاشـد. و خـلاصـه ايـن آيـه در خـصـوص ‍ آن قـصـه نـازل نـشـده بـاشـد، بلكه تنها آيه (و لما ضرب بن مريم مثلا) در خصوص آن قصه نازل شده باشد.

ان هـو الا عـبـد انـعـمـنـا عـليـه و جـعـلنـاه مـثـلا لبـنـى اسرائيل

آنـچـه سياق اقتضاء مى كند اين است كه ضمير هو به عيسى بن مريم برگردد، و مراد از مـثـل بـودن او بـطورى كه گفته اند اين است كه آن جناب آيتى عجيب از آيات الهى است كه نامش مانند مثلهاى جارى بر سر زبانها است.

و مـعناى آيه اين است : پسر مريم به جز بنده اى كه اظهار بندگى ما مى كرد نبود. بنده اى بود كه ما بر او انعام كرديم و نبوتش داديم، و به روح القدس تاءييدش نموديم و مـعـجـزاتـى روشن بر دستش جارى ساختيم، و انعامهاى ديگر به او كرديم ، و او را آيتى عـجـيـب و خـارق العـاده قـرار داديـم تـا بـه وسـيـله او حـق را بـراى بـنـى اسرائيل بيان كرده باشيم.

و ايـن مـعـنا بطورى كه ملاحظه مى فرماييد رد جمله (ءآلهتنا خير ام هو) مى باشد، چون ظـاهـر ايـن جـمله اين است كه خواسته اند خدايان خود را در الوهيت بر مسيح برترى دهند. و حاصل جواب اين است كه : مسيح اصلا اله نبود كه در مقام مقايسه الوهيت او با الوهيت خدايان خـود بـرآيـيـد، بـلكـه تـنـهـا و تنها بنده اى بود كه خدا بر او انعام كرد. و اما آلهه خود مشركين كه نظريه قرآن در باره الوهيتشان روشن است، و آيه مورد بحث در مقام رد آن نيست.

ردّ استبعـاد كمالات عيسى (ع) توسط مشركين، و بيان امكان تزكيه انسان تا سر حدّملك گونه شدن

و لو نشاء لجعلنا منكم ملئكه فى الارض يخلفون

ظاهرا اين آيه شريفه متصل است به ما قبلش، و مى خواهد اين استبعاد را بر طرف كند كه چـگـونـه مـمـكـن اسـت يـك فـرد بـشـر داراى ايـن هـمـه كـمـالاتـى كـه قـرآن دربـاره عـيسى نـقـل مـى كـنـد بـوده بـاشـد و بـتـوانـد مـرغ بيافريند، مرده زنده كند، و در روزهايى كه طـفـل در گـهـواره اسـت بـا مـردم حـرف بـزنـد، و خـوارقـى امـثال اين از خود بروز دهد. و خلاصه مانند ملائكه واسطه فيض در احياء و اماته و رزق و ساير انواع تدبير باشد، و در عين حال عبد باشد و نه معبود و مالوه باشد، نه اله.

آرى، اين گونه كمالات در نظر وثنيت مختص به ملائكه، و ملاك الوهيت آنها است كه بايد بـخـاطـر داشـتـن آنـهـا پـرسـتـيـده شـونـد. و كـوتـاه سـخـن ايـنـكـه : از نـظـر وثـنـيـت محال است بشرى پيدا شود كه اين نوع كمالاتى را كه مختص ملائكه است دارا باشد.

آيه شريفه مى خواهد اين استبعاد را برطرف ساخته، بفرمايد كه خداى تعالى مى تواند انـسـان را آن چـنـان تـزكـيـه كـنـد و باطنش را از لوث گناهان پاك سازد كه باطنش باطن مـلائكـه گـردد و ظـاهـرش ظـاهـر انـسان باشد و با ساير انسانها روى زمين زندگى كند. خـودش از انـسـانى ديگر متولد شود، و انسانى ديگر از او متولد گردد، و آنچه از ملائكه به ظهور مى رسد از او نيز ظهور يابد.

و ايـن كـار انـقـلاب مـاهـيـت نـيـسـت كـه بـگـويـى فـى نـفـسـه امـرى اسـت مـحـال و قـابـل آن نـيـسـت كـه از خـدا سـر بـزنـد، بـلكـه نـوعـى تـكـامـل وجـودى اسـت، كـه خـداى تـعـالى انـسـانـى را از حـدى از كمال بيرون آورده، به حدى بالاتر از آن مى برد، كه امكان و ثبوتش در جاى خود ثابت و مسلم شده است .

و بنابراين كلمه (من ) در (منكم ) به معناى بعضى از شما است، و جمله (يخلفون ) بـه مـعـناى اين است كه بعضى بعضى ديگر را جانشين خود سازد (همانطور كه گفتيم در عـيـن اين كه كار ملائكه را مى كنند، خود خليفه و فرزند ديگرى باشند، و فرزندانى از ايشان خليفه و جانشين ايشان شوند).

و در مـجـمـع البـيـان گـفـتـه كـلمـه (مـن ) در (مـنـكم ) معناى بدليت را افاده مى كند، همانطور كه در شعر شاعر به اين معنا آمده، مى گويد:

 

فليت لنا من ماء زمزم شربه 

 
مبرده باتت على الطهيان

و معناى (يخلفون ) اين است كه جانشين بنى آدم باشند، و معناى آيه اين است كه : اگر مـا بـخـواهـيـم مـى تـوانـيـم هـمـه شـمـا انـسـان هـا را هـلاك كـنـيـم، و بدل از شما ملائكه را در زمين سكونت دهيم تا زمين را آباد و خدا را عبادت كنند.

ليكن اين تفسير آنطور كه بايد و شايد با نظم آيه سازگار نيست.

مقصود از اينكه (عيسى علم به قيامت است)

 

و انه لعلم للساعه فلا تمترن بها و اتبعون هذا صراط مستقيم

ضـمـيـر در (انه ) به عيسى (عليه السلام ) برمى گردد، و مراد از اينكه مى فرمايد (عـيـسـى عـلم به قيامت است ) اين است كه وسيله علم به قيامت است. و معناى آيه اين است عـيسى وسيله اى است كه با آن مى توان به قيامت علم يافت، براى اينكه هم خودش بدون پدر خلق شده، و هم اينكه مرده را زنده مى كند، پس براى خدا كارى ندارد كه قيامت را بپا كـنـد، و مـوجـودات مـرده را زنـده كـنـد، پـس ‍ ديگر در مسأله معاد شك نكنيد، و به هيچ وجه ترديد نداشته باشيد.

بـعـضـى ديـگر در معناى جمله (عيسى علم به قيامت است ) گفته اند: مراد اين است كه آن جـنـاب يـكـى از دليـل هـاى نـزديـك شـدن قـيـامـت اسـت، كـه قبل از قيامت به زمين نازل مى شود، و مردم از آمدنش مى فهمند كه قيامت نزديك شده.

بـعـضـى ديـگـر گـفته اند: اصلا ضمير (انه ) به قرآن برمى گردد، و معناى اينكه قـرآن عـلم بـه قـيـامـت اسـت، ايـن اسـت كـه آخـريـن كـتـابـى اسـت كـه از آسـمـان نـازل مـى شـود، و بـا نـزولش هـمـه مـى فـهـمـنـد كـه تـا قـيـامـت ديـگـر كـتـابـى نازل نمى شود.

ليـكـن ايـن دو وجه نمى تواند تفريع و نتيجه گيرى (فلا تمترن بها) را آنطور كه بايد توجيه كند.

و در باره جمله (و اتبعون هذا صراط مستقيم ) بعضى گفته اند: كلامى است از خود خداى تـعـالى، و مـعـنـايـش ايـن اسـت كـه هـدايـت مـرا و يـا شـرع مـرا و يـا رسول مرا پيروى كنيد كه اين صراط مستقيم است.

بـعـضى ديگر گفته اند كلامى است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) به امر خداى تعالى فرموده.

و لا يصدنكم الشيطان انه لكم عدو مبين

كلمه (صد) به معناى صرف و باز دارى است. و بقيه الفاظ آيه روشن است.

و لما جاء عيسى بالبينات قال قد جئتكم بالحكمه...

مراد از (بينات )، آيات بينات است، از قبيل معجزات . و مراد از حكمت معارف الهى است، از قبيل عقايد حقه و اخلاق فاضله.

(و لابـيـن لكم بعض الذى تختلفون فيه ) - يعنى براى شما حكم حوادث و افعالى كـه در حـكـمـش اخـتـلاف مـى كـنـيـد بـيـان مـى كـنـم. هـر چـنـد ظـاهـر آيـه مـطـلق اسـت، هـم شـامـل اعـتـقـادات مـورد اخـتـلاف كـه كـدام حـق و كـدام بـاطـل اسـت مـى شـود، و هـم شـامـل افـعـال و حـوادثـى كه در حكمش اختلاف مى شود، و ليكن به خاطر اينكه جمله (قد جـئتـكـم بـالحـكـمـه ) قـبـل از آن واقـع شـده، مـنـاسـب تـر آن است كه مختص به حوادث و افعال باشد - و خدا داناتر است.

بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفته اند: مراد از جمله (بعض الذى تختلفون فيه ) بعضى از مسائل مورد اختلاف نيست، بلكه همه آنها است.

و ايـن بـطـورى كـه مـى بـيـنـيـد حـرف عـجـيـبـى اسـت كـه كـلمـه (بـعـض ) بـه مـعـناى كل باشد.

بـعـضى ديگر گفته اند: مراد اين است كه من حكمت آوردم تا براى شما تنها امور دينتان را بيان كنم، نه امور دنيايتان را. ولى نه الفاظ آيه بر اين معنا دلالت دارد، و نه مقام آيه.

(فـاتـقـوا اللّه و اطـيـعـون ) - در ايـن جمله تقوى را به خدا نسبت داده، و اطاعت را به رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ). و از قـول آن جـنـاب فـرمـوده (پـس از خـدا بـتـرسـيـد و مـرا اطـاعـت كـنـيـد) تـا ايـن مـعـنـا را مسجل كند، كه او جز رسالت ادعايى ندارد.

ان اللّه هو ربى و ربكم فاعبدوه هذا صراط مستقيم

ايـن آيـه حـكايت دعوت حضرت عيسى (عليه السلام ) است تنها به عبادت خدا و اينكه تنها خـداى عـزوجـل رب او،و رب هـمـگـى ايـشـان اسـت. و بـا ايـن بـيـان عـليـه كـسـى كـه قائل به الوهيت آن جناب بود اتمام حجت مى كند.

فاختلف الاحزاب من بينهم فويل للذين ظلموا من عذاب يوم اليم

ضـمـيـر جـمـع در (مـن بـيـنـهـم ) به مردمى برمى گردد كه عيسى (عليه السلام ) به سـويـشـان گـسيل شده بود. مى فرمايد حزبهاى مختلف از بين امت عيسى در امر وى اختلاف كردند: بعضى به وى كفر ورزيدند، و عيبش گفتند. و جمعى ديگر به وى ايمان آوردند و در باره اش غلو كردند. و جمعى راه ميانه و اعتدال را رفتند.

و جـمـله (فـويـل للذيـن ظـلمـوا من عذاب يوم اليم ) تهديد و وعيدى است عليه دو طائفه اول، آنها كه عيبش گفتند، و آنها كه در باره اش ‍ غلو كردند.

آيات 66 تا 78 سوره زخرف

 هل ينظرون الا الساعه ان تاتيهم بغته و هم لا يشعرون (66)

 الاخلاء يومئذ بعضهم لبعض عدو الا المتقين (67)

 يا عباد لا خوف عليكم اليوم و لا انتم تحزنون (68)

 الذين امنوا بآيتنا و كـانـوا مـسـلمين (69)

 ادخلوا الجنه انتم و ازواجكم تحبرون (70)

 يطاف عليهم بصحاف من ذهـب و اكـواب و فـيـها ما تشتهيه الانفس و تلذ الاعين و انتم فيها خالدون (71)

 و تلك الجنه التـى اورثـتـمـوهـا بما كنتم تعملون (72)

 لكم فيها فاكهه كثيره منها تاءكلون (73)

 ان المـجـرمـيـن فى عذاب جهنم خالدون (74)

 لا يفتر عنهم و هم فيه مبلسون (75)

 و ما ظلمناهم و لكـن كـانـوا هـم الظـالمـيـن (76)

 و نـادوا يـا مـالك ليـقـض عـليـنـا ربـك قال انكم ماكثون (77)

 لقد جئناكم بالحق و لكن اكثركم للحق كارهون (78)

ترجمه آيات

آيـا مـنـتظر همينند كه قيامت ناگهانى و در حالى كه از آن بى خبرند به سر وقتشان آيد؟ (66).

آن روز دوستان دنيائى دشمن يكديگرند مگر پرهيزكاران (67).

(كـه بـه ايـشان گفته مى شود) اى بندگان من نه هيچ ترسى امروز بر شما هست، و نه اندوهناك خواهيد شد (نه مكروهى قطعى داريد و نه مكروهى احتمالى ) (68).

كسانى كه به آيات ما ايمان آوردند و تسليم اراده ما شدند (69).

داخل بهشت شويد هم خودتان و هم همسرانتان و به سرور پردازيد (70).

در بهشت قدحها از طلا و تنگ ها برايشان در گردش است، و در آن هر چه كه نفس اشتهايش كند و چشم لذت ببرد وجود دارد، و شما در آن جاودانيد (71).

(و بـه شـمـا گـفـتـه مـى شـود) ايـن اسـت كـه بهشت كه شما بخاطر اعمالى كه كرديد از ديگران ارث برديد (72).

براى شما در بهشت ميوه ها بسيار است، و از آن مى خوريد (73).

به درستى مجرمين در عذاب جهنم جاودانند (74).

و هيچ تخفيفى برايشان نيست، و براى هميشه از نجات ماءيوسند (75).

و ما به ايشان ستم نكرديم ليكن خودشان ستمگر بودند (76).

و نـدا كـردند كه هان اى مالك دوزخ پروردگار خود را بخوان تا مرگ ما را برساند، مى گويد: نه، شما ديگر مرگ نداريد، و هميشه زنده ايد (77).

آن روز كـه حـق را بـرايـتان آورديم بيشترتان نسبت به آن كراهت داشتيد (بناچار امروز هم بايد با كراهت زندگى كنيد) (78).

بيان آيات

در ايـن آيـات دو بـاره بـه انـذار قـوم بـرگـشته، از قيامت تخويفشان مى كند، و نيز به مال حال پرهيزكاران و مجرمين و ثواب و عقابشان در قيامت اشاره مى فرمايد.

هل ينظرون الا الساعه ان تاتيهم بغته و هم لا يشعرون

كـلمـه (يـنظرون ) از مصدر (نظر) و به معناى انتظار است. و كلمه (بغته ) به مـعـنـاى ناگهانى است. و مراد از اينكه فرمود: (و ايشان نمى فهمند) غفلتشان از قيامت اسـت، بـه خـاطـر ايـنـكه سرگرم به امور دنيايند، همچنان كه فرموده : (ما ينظرون الا صـيـحـه واحده تاخذهم و هم يخصمون ) و بنابر اين در جمله (بغته و هم لا يشعرون ) معنا مكرر نشده.

و معناى آيه اين است كه : اين كفار با كفر و تكذيبشان به آيات خدا انتظار نمى كشند مگر آمـدن قـيـامـت را كـه بـه طـور نـاگـهـانـى بـيـايـد، و نـيـز در حـالى بـيايد كه ايشان با اشتغال به امور دنيايشان به كلى از آن غافل باشند.

و خـلاصـه : حـالشـان حـال كـسـى اسـت كـه هـلاكت تهديدشان مى كند، و هيچ در صدد پيش گيرى از آن و يافتن وسيله اى براى نجات از آن نباشند، و در عوض بنشينند و منتظر آمدن هـلاكـت بـاشـند. پس در اين تعبير كنايه اى به كار رفته، يعنى به كنايه فهمانده كه كفار اعتنايى به ايمان به حق ندارند تا به وسيله آن از عذاب اليم نجات يابند.

بيان اينكه همه دوستان جز متقين در قيامت دشمنان يكديگرند

الاخلاء يومئذ بعضهم لبعض عدو الا المتقين

كـلمـه (اخـلاء) جـمـع (خـليـل ) اسـت كـه بـه مـعـنـاى دوسـت اسـت . و اگـر دوسـت را خـليـل گـفته اند، بدان جهت است كه آدمى (خلت ) يعنى حاجت خود را به او مى گويد، و او حاجت وى را برمى آورد. و ظاهرا مراد از (اخلاء) مطلق كسانى است كه با يكديگر محبت مـى كـنـنـد، چـه مـتـقين و اهل آخرت كه دوستيشان با يكديگر به خاطر خدا است، نه بخاطر منافع مادى، و چه اهل دنيا كه دوستى هايشان به منظور منافع مادى است. اين را بدان جهت گـفـتـيـم كـه مـتـوجـه شـوى اسـتـثـنـاء (الا المـتـقـيـن ) اسـتـثـنـاء مـتـصـل اسـت، نـه مـنـقـطـع چـون مـتـقـيـن در گـروه (اخـلاء) داخل هستند، و كلمه (الا) آنها را استثناء مى كند.

و امـا ايـنـكـه چرا همه دوستان، به استثناء متقين دشمن يكديگرند، براى اين است كه لازمه دوستى طرفينى اين است كه يكطرف، طرف ديگر را در مهماتش كمك كند، و اين كمك وقتى در غير رضاى خدا باشد، در حقيقت كمك به بدبختى و شقاوت و عذاب دائمى آن طرف است، هـمـچـنـان كـه در جـاى ديـگـر در حـكـايت گفتار ستمگران در قيامت فرموده : (يا ويلتى ليـتـنـى لم اتـخذ فلانا خليلا لقد اضلنى عن الذكر بعد اذ جاءنى ) به خلاف دوستى هـاى مـتـقـين كه همه مايه پيشرفت آنان در راه خدا است، و در روز قيامت همه به سود ايشان خواهد بود.

و در خـبـرى از رسـول خـدا هـم آمـده كه : چون قيامت به پا شود، پيوند ارحام قطع، و همه نـسب ها گسيخته مى گردد، و برادرى ها همه باطل مى شود، مگر برادرى در راه خدا، و اين فـرمـوده خـداسـت كـه مـى فرمايد: (الاخلاء يومئذ بعضهم لبعض عدو الا المتقين ) و اين روايـت را الدر المـنـثـور در تـفـسـيـر ايـن آيـه از سـعـد بـن مـعـاذ نقل كرده است.

يا عباد لا خوف عليكم اليوم و لا انتم تحزنون

ايـن آيـه شـريـفـه خـطـابـى اسـت كـه خداى تعالى در قيامت به متقين دارد، شاهدش هم جمله (ادخلوا الجنه ) است. و در اين خطاب ايشان را از هر ناملايمى احتمالى يا قطعى ايمنى مى دهد، چون فرموده (نه خوف داريد، و نه اندوه ) و مورد خوف ناملايم احتمالى است، و مـورد انـدوه نـامـلايـم قـطـعـى، و وقـتـى خوف و اندوه نداشته باشند، قطعا اين دو قسم ناملايم را هم نخواهند داشت.

الذين امنوا باياتنا و كانوا مسلمين

مـوصـول (الذيـن ) بدل از مناداى مضاف در نداى (يا عبادى ) است. ممكن هم هست صفت آن باشد. و منظور از (آيات ) همه آن چيزهايى است كه بر وجود خداى تعالى دلالت مى كـنـد، چـه پـيغمبر باشد، و چه كتاب، و چه معجزه، و چه چيزهاى ديگر. و منظور از اسلام تسليم بودن به اراده و اوامر خداى عزّوجلّ است.

ادخلوا الجنه انتم و ازواجكم تحبرون

ظاهر اينكه امر مى فرمايد به داخل شدن در بهشت، اين است كه مراد از ازواج همان همسران مؤمن در دنـيـا باشد، نه حور العين، چون حور العين در بهشت هستند، و خارج آن نيستند تا با اين فرمان داخل بهشت شوند.

و كـلمـه (تـحـبـرون ) از مـصـدر (حبور) است، و - به طورى كه گفته اند - به مـعناى سرورى است كه حبار و آثارش در وجهه انسان نمودار باشد و كلمه (حبره ) به مـعـنـاى زيـنـت و هـيـئت زيـبـا اسـت. و مـعـنـاى جـمـله ايـن اسـت كـه : داخـل بـهـشـت شـويـد شـمـا و هـمـسـران مؤمنـتـان در حـالى كـه خـوشـحـال بـاشيد، آن چنان كه آثار خوش حالى در وجهه شما نمودار باشد. و يا آن چنان كه بهترين قيافه را دارا باشيد.

يطاف عليهم بصحاف من ذهب و اكواب...

كـلمـه (صـحـاف ) جـمـع (صـحفه ) است، و صحفه به معناى كاسه و يا كوچكتر از كاسه است. و كلمه (اكواب ) جمع (كوب ) است كه به معناى كوزه اى است كه دسته نـداشـتـه بـاشـد. و آوردن دو كـلمـه (صـحـاف ) و (اكـواب ) اشـاره اسـت بـه اينكه اهل بهشت هم داراى طعامند، و هم داراى شراب، در صفحه ها طعام مى خورند، و از كوب ها آب مى نوشند.

و اگـر در آيـه قـبـلى، مؤمنين مخاطب و حاضر فرض شده بودند، و به ايشان مى فرمود داخـل بـهـشـت شويد ولى در اين آيه غايب فرض ‍ شده اند، مى فرمايد (براى آنان دائما قـدح مـى آورنـد و جـام مـى بـرنـد) ايـن التـفـات بـه مـنـظـور تـجـليـل و احـتـرام از ايـشـان اسـت، مـى خـواهـد بـفـهـمـانـد آنـقـدر از مؤمنـيـن تـجـليـل بـه عـمـل مى آيد كه بايد آن را براى ديگران تعريف كرد، و روى از خود مؤمنين برگردانيده، به كفار گفت مؤمنين چنين مقاماتى دارند تا بيشتر غبطه بخورند، و صدق آنچه وعده داده شده بودند بهتر روشن گردد.

معناى جمله : (فيها ما تشتهيه الانفس و تلذّ الاعين) در وصف بهشت

(و فـيـها ما تشتهيه الانفس و تلذ الاعين ) - ظاهرا مراد از (ما تشتهيه الانفس آنچه دلها هـوس مـى كـنـد) چـيـزهـايـى اسـت كـه شـهـوت طـبـيـعـى بـدان تـعـلق دارد، از قـبـيـل چـشـيـدنيها، بوئيدنيها، شنيدنى ها، و لمس كردنيها، و خلاصه چيزهايى كه انسان و حـيـوان در لذت بـردن از آنـهـا مـشـتـركـنـد. و مـراد از (تـلذذ چـشـمـهـا) جـمـال و زيـنـت اسـت، و قهرا منظور از آن، چيزهايى است كه تقريبا اختصاص به انسانها دارد، مـانند مناظر بهجت آور، و رخساره هاى زيبا، و لباس هاى فاخر. و به همين جهت تعبير را تـغـيير داد. از آنچه كه ارتباط به نفس ‍ دارد و مورد علاقه آن است تعبير به شهوت و اشتهاء كرد، و از آنچه ارتباط با چشم دارد تعبير به لذت فرمود. و لذائذ نفسانى هم در نزد ما انسانها منحصر در اين دو قسم است.

ممكن هم هست لذائذ روحى و عقلى را هم در لذائذ چشمها گنجاند، چون التذاذ روحى خود رويت و تماشاى قلب است.

در مجمع البيان مى گويد: خداى سبحان در جمله (ما تشتهيه الانفس و تلذ الاعين ) تمامى نـعـمت هاى بهشتى را در عبارتى كوتاه آورده كه اگر تمامى خلائق جمع شوند و بخواهند انـواع نـعمت هاى بهشتى را توصيف كنند، نمى توانند وصفى پيدا كنند، كه در اين عبارت كوتاه نباشد و دو صفت (ما تشتهيه الانفس ) و (تلذ الاعين ) شاملش نباشد.

(و انتم فيها خالدون ) - اين جمله هم خبر است و هم وعده و هم بشارت به اينكه شما مؤمنان الى الابد در اين نعمت خواهيد بود، و معلوم است كه علم به اين بشارت، لذتى روحى مـى آورد، كـه بـا هـيچ مقياسى قابل قياس با ساير لذتها نيست، و با هيچ مقدارى تقدير نمى شود.

و تلك الجنه التى اورثتموها بما كنتم تعملون

بـعـضـى از مفسرين گفته اند: معناى (اورثتموها) اين است كه جنت به پاداش اعمالتان بـه شـمـا داده شـده. بـعـضى ديگر گفته اند: معنايش ‍ اين است كه آن را از كفار به ارث بـرده ايـد، چـون اگـر كـفـار هـم ايـمـان آورده و عـمـل صـالح مـى كـردنـد، داخـل آن مـى شـدنـد. و مـا در تـفـسير آيه شريفه (اولئك هم الوارثون ) در باره اين دو احتمال بحث كرده ايم.

لكم فيها فاكهه كثيره منها تاكلون

در ايـن آيـه شـريـفـه مـيـوه را بـه طـعـام و شـرابـى كـه در آيـه قبل به آن اشاره فرموده بود اضافه فرمود تا همه نعمت ها را شمرده باشد. و كلمه (من ) در (مـنـهـا تـاكـلون ) بـراى تـبـعـيـض است، و اين كلمه خالى از اين اشاره نيست كه نعمتهاى بهشتى تمام شدنى نيست، هر قدر هم بخوريد قسمتى از آن را خورده ايد.

ان المجرمين فى عذاب جهنم خالدون لا يفتر عنهم و هم فيه مبلسون

مـنـظور از (مجرمين ) كسانى است كه در همان روز هم متصف به جرم هستند، در نتيجه كلمه مـذكـور هـم گـنـهـكاران را شامل مى شود و هم كفار را. مؤيد اين معنا آن است كه اين كلمه در مـقـابـل كـلمه (متقين ) قرار گرفته كه از كلمه (مؤمنين ) خصوصى تر است و تنها شامل مؤمنين با تقوى مى شود.

و كـلمـه (يفتر) مضارع مجهول از مصدر (تفتير) است كه به معناى تخفيف و كم كردن اسـت. و كـلمـه (مـبـلسون ) جمع اسم فاعل از مصدر (ابلاس ) به معناى نوميد كردن اسـت. مـى فرمايد مجرمين كه در عذاب جهنم قرار دارند از رحمت خدا و يا از بيرون شدن از دوزخ نوميدند.

و ما ظلمناهم و لكن كانوا هم الظالمين

مـا بـه ايشان ستم نكرده ايم و ليكن خودشان ستمكاران بودند. براى اينكه خداى تعالى تنها جزاى اعمالشان را به ايشان داده پس اين خودشان بودند كه به خود ستم كردند، و نفس خويش را با اعمال زشت به شقاوت و هلاكت افكندند.

 

و نادوا يا مالك ليقض علينا ربك قال انكم ماكثون

منظور از كلمه مالك همان دربان دوزخ است كه در اخبار و روايات عامه و خاصه نيز به اين نام ناميده شده.

مجرمين، مالك دوزخ را خطاب مى كنند و آنچه را كه بايد از خدا بخواهند از او مى خواهند، و ايـن بـدان جـهـت اسـت كـه اهـل دوزخ محجوب از خدا هستند، همچنان كه در جاى ديگر فرموده : (كـلا انـهـم عـن ربـهـم يـومـئذ لمـحـجـوبـون )، و نـيـز فـرمـوده : (قال اخسئوا فيها و لا تكلمون ).

پـس مـعناى آيه مورد بحث اين مى شود: مجرمين از مالك دوزخ درخواست مى كنند كه او از خدا درخواست كند كه مرگشان را برساند.

مـعـنـاى (قـضـاء عـليـه ) مـيـرانـدن اسـت، و مـنـظـور مـجـرمـيـن از ايـن مرگ معدوم شدن و بـاطـل مـحـض گشتن است تا شايد به اين وسيله از عذاب اليم و شقاوتى كه دارند نجات يـابـنـد. و ايـن هـم يـكـى از مـواردى است كه ملكات دنيوى دوزخيان ظهور مى كند و از پرده بـرون مـى افـتـد، چـون در دنـيـا هـم كـه بـودنـد مـرگ را نـابـودى مـى پـنـداشـتـنـد، نـه انـتـقـال از سرائى به سرائى ديگر، لذا در دوزخ تقاضاى مرگ مى كنند، مرگ به همان مـعـنـايى كه در دنيا در ذهنشان مرتكز بود، و گر نه بعد از مردن فهميدند كه حقيقت مرگ چيست و ديگر معنا ندارد كه چنان حقيقتى را درخواست كنند، اما ناخودآگاه ملكاتشان ظهور مى كند.

(قـال انـكـم مـاكـثـون ) - يـعنى مالك به ايشان مى گويد: نه، شما در همين زندگى شقاوت بار و در اين عذاب اليم خواهيد بود.

مراد از اينـكه در جواب در خواست مرگ، به دوزخيان گفته مى شود: (اكثر شما از حق كراهت داشتيد)

لقد جئناكم بالحق و لكن اكثركم للحق كارهون

از ظاهر اين آيه برمى آيد كه تتمه كلام مالك دوزخ باشد كه از زبان ملائكه - كه خود او نـيـز از آنـهـا اسـت - مـى گويد: ما در دنيا برايتان حق را آورديم، اما شما از حق كراهت داشـتـيـد. بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: كـلام خـداى تـعـالى اسـت، ولى ايـن احـتـمـال بـعـيـد اسـت، چـون در آيـات قـبـل گـفـتـيـم كـه اهل دوزخ از پروردگارشان محجوبند، و خدا با ايشان تكلم نمى كند.

و خـطـاب (كـم ) در آيـه شـريـفـه بـه دوزخـيان است، بدان جهت كه انسانند، در نتيجه مـعـنـايـش ايـن اسـت كـه : مـا بـراى شـمـا انسانها حق آورديم، ولى بيشتر شما - كه همان مجرمانند - از حق كراهت داشتيد.

بـعـضـى از مـفـسـريـن گفته اند: مراد از (حق ) مطلق حق است، هر چه مى خواهد باشد، و بـيـشـتـر دوزخـيان از هر چيزى كه مصداق حق بود كراهت و تنفر داشتند. و اما حقى كه معهود اذهـان اسـت، يعنى دين حق كه همان توحيد و قرآن است، تمامى دوزخيان از آن كراهت و تنفر داشتند نه بيشتر آنان.

و مـنـظـور از ايـن كـه فرمود از حق كراهت داشتيد، كراهت بحسب طبع ثانوى است كه در اثر ارتكاب پى در پى گناهان در آدمى پيدا مى شود، چون هيچ بشرى نيست كه بر حسب طبع خدادادى و فطرت اوليش از حق كراهت داشته باشد، زيرا خداى تعالى فطرت بشر را بر اسـاس حـق نـهـاده، و اگـر غير اين بود و افرادى به حسب طبع خدا داديشان متنفر از حق مى بـودنـد، ديـگـر تـكـليـف كـردنـشـان بـه پـذيـرفـتـن حـق، تـكـليـف بـه ما لا يطاق و غير مـعـقـول بـود، قـرآن كـريـم هم تمامى افراد بشر را مطبوع به يك طبع، و مفطور به يك فطرت مى داند، و مى فرمايد: (لا تبديل لخلق اللّه ) و نيز مى فرمايد: (و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها).

از آيه مورد بحث اين نكته استفاده مى شود كه ملاك در سعادت بشر تنها و تنها پذيرفتن حق، و ملاك در شقاوتش رد كردن حق است.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved