بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

توبيخ انسان متنعم سرگرم به دنيا

و در آيه شريفه اشاره اى هم به اين معنا به چشم مى خورد كه اعراض آنان و توبيخ خدا از ايشان به عنوان انسان سرگرم به دنيا است، چون طبع چنين انسانى غفلت از خدا است، هـر چـه هـم نعمت را به يادش آورند خوشحالى از نعمت نمى گذارد به ياد خدا بيفتد و هر چـه هـم عـذاب و مـصـيـبـتـى كه ثمره كارهاى سابق اوست به يادش آورند، باز طبع كفران گـرش نـمـى گـذارد بـه يـاد پـروردگارش بيفتد، پس ‍ چنين كسى همواره در غفلت از ياد پـروردگـار خـويـش اسـت، چـه در نـاز و نعمت باشد و چه در عذاب، پس ديگر بعيد است دعوت او مؤثر افتد و موعظت به او سود بخشد.

 

لله ملك السموات و الارض يخلق ما يشاء... عليم قدير

ايـن آيـه و آيـه بـعـدش مـتـصـل بـه آيـه قـبـلنـد، چـون در آيـه قـبل مى فرمود (خداوند وقتى رحمت خود را به مردم مى چشاند چنين و چنان مى كنند، و چون مصيبتى به آنان مى رسد چنين و چنان مى كنند) و در اين دو آيه مى فرمايد (ملك آسمانها و زمـين از آن خداى سبحان است، آنچه مى خواهد خلق مى كند)، پس كسى كه رحمت او را مى چشد، نبايد خوشحالى كند، و سرگرم آن رحمت شده صاحب رحمت را فراموش نمايد، و نيز كسى كه مصيبتى به او مى رسد نبايد نعمت هاى او را كفران كند، و به چون و چرا بپردازد چون خلقت و امر به دست خداست، كسى كه مشمول رحمت او قرار گرفته، بايد در هر آنى بـه يـاد او افـتـد، و شـكـرش را بـه جـاى آورد، و كـسـى كـه مشمول مصيبتى قرار گرفته، بايد باز هم به سوى او برگردد.

ليكن عيبى كه در اين توجيه هست اين است كه اين توجيه وقتى درست است كه در آيه قبلى هم رحمت را به خدا نسبت داده باشد و هم مصيبت را، ولى اينطور نكرده، بلكه مصيبت و سيئه را به خود مردم نسبت داده، و آن را اثر كارهاى زشتشان دانسته، پس ‍ نمى شود در اين آيه هـر دو قـسـم و هـر دو حـال را بـه مـشـيت خدا نسبت داده، ايشان را دعوت كند به اينكه در هر حال تسليم خدا شوند.

بـه هـر حال جمله (لله ملك السموات و الارض يخلق ما يشاء) ملك و سلطنت بر سراسر جـهـان را مـنـحـصـر در خـداى تعالى نموده و خلقت را منوط و مستند به مشيت او مى كند بدون اينكه در اين بين چيزى باشد كه مشيت را بر او واجب كند، و يا مضطرش كند بر خلقت.

(يهب لمن يشاء اناثا و يهب لمن يشاء الذكور) - كلمه (اناث ) جمع كلمه (انثى ماده ) اسـت، و كـلمـه (ذكـور) و هـمـچنين (ذكران ) جمع كلمه (ذكر نر) هستند، و ظاهر مـقـابـله بين ذكور و اناث اين است كه مراد اين باشد كه به هر كس بخواهد تنها اناث مى دهـد، و بـه هر كس بخواهد فقط ذكور مى دهد، و به همين جهت جمله (لمن يشاء) را تكرار كـرده. بـعضى در اينكه چرا در آيه شريفه كلمه (اناث ) را بدون الف و لام، و كلمه (ذكور) را با الف و لام آورده گفته اند: براى اينكه ذكور مطلوب مردم و معهود در اذهان آنها است، مخصوصا عرب كه تنها فرزند ذكور را فرزند مى دانستند.

(اويزوجهم ذكرانا و اناثا) - يعنى : و يا آنكه بين آن فرزندان جمع مى كند در حالى كـه هـم پـسران باشند و هم دختران. و بنابراين، كلمه (تزويج ) در اينجا به معناى جمع كردن است.

(و يـجـعـل مـن يـشـاء عقيما) - يعنى : و هر كس را بخواهد عقيم و نازا مى كند يعنى از او فرزند نشود، و از همسرش نيز فرزندى نيايد، و چون اين معنا خود قسمتى جداگانه بود، لذا مـانـنـد دو قـسـم قـبـلى آن را هم مقيد به مشيت فرمود، و اما آن قسم كه جمع بين ذكران و اناث بود چون در حقيقت جمع بين دو قسم اول و دوم بود، ديگر مقيد به مشيتش نفرمود.

(انـه عـليـم قـديـر) - ايـن جـمـله تـعـليـل مـطـلب قـبـل اسـت، و بـه آيـه چـنـيـن مـعـنـا مـى دهـد: چون خدا دانا است آنچه زياد مى كند به خاطر جهل نيست، و چون قادر است آنچه كم مى كند نيز به خاطر عجز نيست.

بحث روايتى

چند روايت درباره تقدير روزى از جانب خداوند سبحان

در الدر المـنـثـور اسـت كـه حـاكم - وى حديث را صحيح دانسته - و بيهقى از على (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: آيه (و لو بسط اللّه الرزق بعباده لبغوا فى الارض ) در باره اصحاب صفه نازل شده كه همواره مى گفتند: اى كاش ما هم مى داشتيم.

مؤلف: بـنـابـرايـن روايـت، بـايـد آيـه شـريـفـه در مـديـنـه نـازل شـده بـاشـد، و ليـكـن روايـت بـه تـطـبـيـق شـبـيـه تـر اسـت، تـا بـه شـأن نزول .

و در تفسير قمى در ذيل آيه (و لو بسط اللّه الرزق لعباده لبغوا فى الارض ) از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: اگر خدا رزق را بسط مى داد مردم طغيان مى كـردنـد، و ليـكن مردم را محتاج يكديگر كرد تا يكى كارفرماى ديگرى باشد، چون اگر هـمـه را ثـروتـمـنـد مـى كـرد بـغـى و سـتـم مـى كـردنـد، (و لكـن يـنـزل بـقـدر مـا يـشـاء) و ليـكـن هـر چـه بـخـواهـد نـازل كـنـد بـه انـدازه نـازل مـى كـنـد، آن مـقـدارى كـه مـى دانـد صـلاح بـه حـال ايـشـان، و بـه ديـن و دنـيـاى ايـشـان اسـت (انـه بـعـبـاده خبير بصير)، چون او از حال بندگان خود با خبر و بصير است.

و در مـجـمـع البـيـان اسـت كـه انـس از رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) از جـبـرئيـل از خـداى تـعـالى نـقـل كـرده كـه فـرمود: بعضى از بندگان من جز مريض بودن صـلاحـشـان نـيـسـت و اگـر سـالم بـشـوند فاسد مى گردند. و بعضى از بندگان من جز سـلامـتـى آنـهـا را صالح نمى كند، اگر آنها را مريض كنم فاسد مى شوند. و بعضى از بـنـدگـان مـن جـز توانگرى و بى نيازى اصلاحشان نمى كند، و اگر من آنها را فقير كنم فـاسـد مـى شـونـد. بـعضى ديگر از بندگانم هستند كه جز فقر و تهيدستى اصلاحشان نمى كند، اگر من آنها را توانگر كنم فاسد مى شوند آرى من امر بندگانم را تدبير مى كنم، چون به وضع دلهاى آنان آشنايم.

و در تـفـسير قمى است كه پدرم از ابن ابى عمير، از منصور بن يونس، از ابى حمزه ، از اصـبـغ بـن نباته، از امير المؤمنين (عليه السلام ) برايم حديث كرد كه گفت از آن جناب شـنـيدم كه مى فرمود: من برايتان حديثى مى گويم كه بر هر مسلمانى سزاوار است آن را حـفـظ كـند. آنگاه رو كرد به ما و فرمود: خداى تعالى هيچ بنده مؤمنى را در اين دنيا عقاب نمى كند، مگر آنكه از عقوبتش در آخرت مى گذرد، چون خداى تعالى حكيم تر و جوادتر و بزرگوارتر از آن است كه در قيامت عقوبت دنيايى كسى را از سر بگيرد.

آنـگـاه فـرمود گاه مى شود كه خداى عزّوجلّ مؤمن را به بلايى در بدنش و يا مالش و يا فـرزنـدانش و يا خانواده اش مبتلا مى كند، آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود (و ما اصابكم مـن مـصيبه فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثير) و سپس با دستش سه بار خاك پاشيد. اين عمل در عرب كنايه است از كثرت.

و در كـافـى بـه سـند خود از هشام بن سالم از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه فـرمـود: هـيـچ رگـى از بـدن نـمـى جهد، و هيچ نكبتى نمى رسد، و هيچ سر درد و بيمارى ديـگرى عارض كسى نمى شود مگر به خاطر گناهى است كه كرده، و اين همان كلام خداى عـزّوجـلّ اسـت كـه در كـتـاب خود مى فرمايد: (و ما اصابكم من مصيبه فبما كسبت ايديكم و يـعفوا عن كثير). راوى مى گويد: سپس امام فرمود: يعنى آنچه از عقوبتش كه صرفنظر مى كند بيشتر از آن گناهانى است كه عقوبتش را به گنهكار مى چشاند.

مؤلف: اين معنا به طريقى ديگر از مسمع از آن جناب (عليه السلام ) روايت شده و نظير آن در الدر المـنـثـور از حـسـن از رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) نقل شده، و عبارت آن چنين است : وقتى آيه (و ما اصابكم من مصيبه فبما كسبت ايديكم ) نـازل شـد، رسـول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) فرمود: به آن خدايى كه جانم به دسـت او اسـت هيچ خراشى از چوبى بر بدن شما نمى افتد، و هيچ رگى از جاى خود نمى جنبد و هيچ ضربتى از سنگ وارد نمى شود، و هيچ پايى نمى لغزد مگر به خاطر گناهى از گناهان. و آنچه از گناهان كه خدا عفو مى كند بيشتر است.

و نـيـز در كافى به سند خود از على بن رئاب روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه السـلام ) مـعـنـاى كـلام خـداى عـزّوجلّ را پرسيدم كه مى فرمايد: (و ما اصابكم من مصيبه فـبـمـا كـسـبت ايديكم ) و عرضه داشتم : آيا آن همه مصائب كه به على بن ابى طالب و اهـل بـيـتش ‍ (عليهم السلام ) بعد از رحلت آن جناب متوجه شد به خاطر گناهانى بوده كه مـرتـكـب شدند، با اينكه آن حضرات اهل بيت طهارت و عصمت بودند؟ امام در پاسخ فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) در هر شبانه روز صد مرتبه استغفار مى كرد، و اين طلب مغفرتش به خاطر گناه نبود، بلكه اين طلب مغفرت به منظور اجر بود، و همچنين خداى تعالى اولياى خود را گرفتار مصائب مى كند تا اجرشان دهد.

و در مـجـمـع البـيـان از عـلى (عـليـه السـلام ) روايـت شـده كـه از رسـول خـدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) نقل كرده كه فرمود: بهترين آيه كتاب خدا اين آيه است. يا على هيچ خدشه و خراشى از چوبى بر بدن وارد نمى آيد و هيچ ضربه اى بـپـا وارد نـمـى شـود، مـگـر به خاطر گناه، و آنچه خدا در دنيا مى بخشد ديگر در آخرت عـقـاب نمى كند، چون خدا بزرگتر از آن است كه به بخشيده خود برگردد، و آنچه را هم كـه در دنـيـا عـقـوبـتـش را مـى فـرسـتـد ديـگـر در آخـرت عـقـوبـت نـمـى كـنـد، چـون خـدا عادل تر از آن است كه بنده اش را به خاطر يك گناه دو بار عقوبت كند.

بـيـان سـه اشـكـال در رابـطـه بـا (مـا اصابكم...) و مفاد روايات مربوط به آن

مؤلف: اين روايت را الدر المنثور هم از عده اى از صاحبان كتب حديث از على (عليه السلام ) از رسـول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) روايت كرده. و از فحواى آن استفاده مى شود كـه آيـه شـريفه (و ما اصابكم ) خاص به مؤمنين است، و خطاب در آن نيز به ايشان اسـت، و مـفـادش ايـن اسـت كه خدا گناهان همه ايشان را مى آمرزد، و ديگر در برزخ و قيامت عـذاب نـمى بينند، چون آيه شريفه گناهان را منحصر در دو قسم مى كند. يكى آنهايى كه بـا رساندن مصيبت مؤ اخذه مى شوند، و يكى هم آنهايى كه بخشوده مى شوند. و روايت هم مفادش اين است كه بعد از مؤ اخذه با مصائب، ديگر مؤ اخذه اى نيست، و بعد از عفو هم ديگر مـؤ اخـذه اى نـخـواهـد بـود، بـه هـمـيـن جـهـت مسأله از چـنـد جـهـت مـورد اشكال قرار مى گيرد:

اول از ايـن جـهـت كـه مـا در سـابـق گـفـتيم از سياق آيه بر مى آيد كه به عموميتش مؤمن و كافر را شامل مى شود.

دوم از جـهـت ايـنـكـه مـعارض با روايات بسيار زيادى است كه شايد به حد تواتر معنوى برسد، رواياتى كه مى گويند: بعضى از مؤمنين در قبر و يا در آخرت عذاب مى بينند.

سـوم از جـهـت ايـنـكـه ايـن روايـت بـا ظـاهـر آيـاتـى كـه دلالت دارد بـر ايـنـكـه مـوطـن و مـحـل جـزاى اعـمـال آخرت است مخالفت دارد، مانند آيه (و لو يواخذ اللّه الناس بظلمهم ما تـرك عـليـهـا من دابه و لكن يوخرهم الى اجل مسمى فاذا جاء اجلهم لا يستاخرون ساعه و لا يـسـتـقـدمـون ) چـون ظـاهـر ايـن آيـه ايـن اسـت كـه خـداى تـعـالى جـزاى اعـمـال را در دنيا نمى دهد، و گر نه هيچ جنبده اى روى زمين نمى ماند، بلكه آن را تاءخير مـى انـدازد تـا مـدتـى مـعين، همين كه آن مدت فرا رسيد ديگر حتى يك ساعت هم جلو و عقبش نـمـى انـدازد. و هـمـچـنـيـن آيـات ديـگـرى كـه دلالت دارد بـر ايـنـكـه هر معصيت و مظلمه اى بازخواست مى شود، و روز بازخواست از آن بعد از مرگ و در قيامت است، مگر آنكه صاحبش در دنـيـا تـوبـه كـرده بـاشـد، و يـا بـا عـمل نيكى آن را از بين برده باشد و يا در قيامت شفاعتى مشمول حالش گردد، و امثال اينها.

عـلاوه بـر ايـنكه آيه مورد بحث، يعنى آيه (و ما اصابكم من مصيبه فبما كسبت ايديكم و يـعـفـوا عـن كـثير) - همان طور كه قبلا هم گفتيم - نه دلالت دارد بر اينكه مصيبت هاى وارده جـزاى اعـمـال اسـت، و نـه بـر ايـن كـه عـفـو از بـسـيـارى از گـنـاهـان ابـطال جزاء در آنها است، بلكه تنها دلالت دارد بر اين كه مصائب، آثار دنيوى گناهان اسـت كه در بعضى گناهان در دنيا بروز مى كند، و در بعضى گناهان بروز نمى كند، و خدا از بروزش جلوگيرى مى نمايد.

پـس بـه خـاطـر ايـن اشـكـالهـا بـايـد روايـت را اگـر قابل حمل باشد حمل كرد به اينكه مى خواهد در مردم ايجاد حسن ظن به خداى تعالى كند.

و در مـجـمـع البـيـان در ذيـل جـمـله و (امـرهـم شـورى بينهم ) مى گويد: روايت شده كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) فرمود: هيچ مردى با كسى مشورت نمى كند مگر آنكه به سوى رشد هدايت مى شود.

بيان رواياتى در ارتباط با (يهب لمن يشاء اناثا)

و در تـفـسـير قمى در روايت ابى الجارود از حضرت ابى جعفر (عليه السلام ) آمده كه در ذيـل جـمـله (يـهـب لمـن يـشـاء انـاثا) فرمود: يعنى به هر كس بخواهد فقط دختر مى دهد بـدون پـسـر. و در مـعـنـاى (يـهب لمن يشاء الذكور) فرمود: يعنى و به هر كس بخواهد فقط فرزند ذكور مى دهد. و در معناى (او يزوجهم ذكرانا و اناثا) فرمود: يعنى و به هر كس بخواهد هم ذكور مى دهد، و هم اناث، و برايش بين هر دو قسم فرزند جمع مى كند.

و در تـهـذيـب به سند خود از حسين بن علوان، از زيد بن على، از پدران بزرگوارش از عـلى (عـليـه السـلام ) روايـت آورده كـه فـرمـود: مـردى نـزد رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) آمـد و عـرضـه داشـت : يـا رسـول اللّه ! مـن بـرده اى داشتم، پدرم مثل اين كه بخواهد به من ضررى برساند برده مـرا آزاد كـرد. رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) فـرمـود: تـو و هـر چـه مـال دارى بـخششى هستى كه خداى تعالى به پدرت كرده، تو تيرى هستى از تيردان او (يـهـب لمـن يـشـاء انـاثـا و يـهـب لمـن يـشـاء الذكـور او يـزوجـهـم ذكـرانـا و انـاثـا و يجعل من يشاء عقيما) پس عتق كردن پدرت نافذ و صحيح است. آرى، پدر تو مى تواند از مـال تـو و حـتـى از بـدن تـو بـهـره بـگـيـرد، ولى تـو نـه مـى تـوانـى از مال او بردارى، و نه از بدن او استفاده بكنى، مگر به اذن او.

مؤلف: ايـن مـعـنا از حضرت رضا (عليه السلام ) در جواب چند مسأله كه محمد بن سنان پـرسـيـده نـيـز روايـت شـده، و روايـتـش را صـاحـب كـتـاب عـلل الشـرايـع آورده. و نـيـز از طـرق اهـل سـنـت از عـايـشـه از رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) نقل شده است.

آيات 51 تا 53 سوره شورى

 و مـا كـان لبـشـر اءن يـكـلمـه اللّه الا وحـيـا اءو مـن وراى حـجـاب اءو يرسل رسولا فيوحى باذنه ما يشاء انه على حكيم (51)

 و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا مـا كـنـت تـدرى مـا الكـتاب و لا الايمان و لكن جعلناه نورا نهدى به من نشاء من عبادنا و انك لتـهـدى الى صـراط مستقيم (52)

 صراط اللّه الذى له ما فى السموات و ما فى الارض الا الى اللّه تصير الامور (53)

ترجمه آيات

و هيچ بشرى را نشايد كه خدا با او تكلم كند، مگر به طريق وحى، و يا از وراء حجاب، و يـا آنـكـه رسولى بفرستد پس به اذن خود هر چه مى خواهد به او وحى كند كه خدا بلند مرتبه فرزانه است (51).

و هـمـيـنـطـور مـا روحى از امر خود را به سويت وحى كرديم، و گر نه تو نه مى دانستى كتاب چيست، و نه مى توانستى ايمان چيست، و ليكن ما آن را نورى كرديم تا به وسيله آن هر كه از بندگانمان را خواستيم هدايت كنيم، و تو به يقين به سوى صراط مستقيم هدايت مى كنى (52).

صـراط خـدايـى كـه آنـچـه در آسـمـانـهـا و آنـچـه در زمـين است ملك او است، آگاه باش كه بازگشت همه امور به خدا است (53).

بيان آيات

اين آيات آخرين فصلى است كه خداى سبحان در اين سوره در باره وحى و تعريف آن بيان نموده، و در اين فصل وحى و سخن گفتن خدا با بندگانش را به سه قسمت تقسيم مى كند: يـا بـه وسـيـله وحـى، يـا از پـس پـرده و حـجـاب، و يـا بـه وسـيـله ارسـال رسـول كـه بـه اذن خـود هـر چـه بـخـواهـد بـه آن رسـول وحـى مـى كـنـد. آنـگـاه مـى فـرمـايـد: پـيـامـهـاى خـود را بـه ايـن طـريـق بـر رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) وحى مى كند، و آنچه از ناحيه خداى تعالى به آن جناب وحى شده قبل از وحى در نفس آن جناب سابقه نداشته، يعنى آن جناب به هيچ يك از مـعارفى كه به وى وحى شده قبلا آگاهى نداشت و اين وحى است كه نورى است الهى ، و خـداى تـعـالى هـر يـك از بندگان خود را بخواهد به اين هدايت اختصاص مى دهد، و او را مـورد وحـى خـود قـرار مـى دهـد، و بـه دنـبـالش هـر يـك از بـنـدگان را بخواهد به وسيله پيامبرش و به اذن خود هدايت مى فرمايد.

و مـا كـان لبـشـر ان يـكـلمـه اللّه الا وحـيـا او مـن وراء حـجـاب او يرسل رسولا فيوحى باذنه ما يشاء...

در سابق در جلد دوم اين كتاب پيرامون معناى سخن گفتن خدا بحث كرديم، و در آنجا گفتيم كـه اطـلاق لفـظ كـلام خـدا بـر قـرآن كـريـم كـه فـعـل خـاصـى از خدا است، اطلاق حقيقى يا مجازى است، و اين اطلاق به هر جور كه باشد در قـرآن كـريـم آمـده، از آن جـمـله فـرمـوده : (يـا مـوسـى انـى اصـطـفـيـتـك عـلى النـاس بـرسـالاتـى و بـكلامى ) و نيز فرموده : (و كلم اللّه موسى تكليما) و وحيى هم كه انبياء (عليهم السلام ) از خداى تعالى مى گيرند، از مصاديق كلام است.

و بـنابراين، ديگر جهت ندارد كه استثناء (الا وحيا) را استثنايى منقطع بگيريم، چون وحـى و دو قـسـم بـعـد از آن يـعـنـى تـكـلم از وراء حـجـاب و ارسـال رسـول ، هر سه از مصاديق تكلم خداست - البته مصداق اعم از حقيقى و مجازى - پـس هـر سـه نـوع تـكـلمـى كـه در ايـن آيه ذكر شده، يعنى وحى و تكلم از وراء حجاب و ارسال رسول، نوعى از تكلم با بشر است.

و بنابراين كلمه (وحيا) با در نظر داشتن اينكه به گفته راغب به معناى اشاره سريع است، مفعول مطلق نوعى است. و همچنين آن دو قسم ديگر در معناى مصدر نوعى است

اقـسـام سـه گـانـه وحـى در آيـه شـريـفه (و ما كان لبشر ان يكلمه الله الا وحيا او من وراء حجاب او...)

و مـعـنـاى آيـه اين است كه : هيچ بشرى در اين مقام قرار نمى گيرد كه خدا با او تكلم كند بـه نـوعـى از انـواع تـكـلم مـگـر بـه يـكـى از ايـن سـه نـوع، اول ايـنـكـه به نوعى به او وحى كند، دوم اينكه از وراء حجاب با او سخن گويد، و سوم اينكه رسولى بفرستد، و به اذن خود هر چه مى خواهد وحى كند.

نـكـتـه ديگرى كه در اين آيه هست اين است كه اين سه قسم را با كلمه او عطف به يكديگر كـرده، و ظاهر اين كلمه آن است كه سه قسم مذكور با هم فرق دارند، و بايد هم همين طور باشد، چون مى بينيم دو قسم اخير را مقيد به قيدى كرده. يكى را مقيد به حجاب و ديگرى را بـه رسـول. ولى اولى را به هيچ قيدى مقيد ننموده. و ظاهر اين مقابله آن است كه مراد از قسم اول سخن گفتن خفى باشد، سخن گفتنى كه هيچ واسطه اى بين خدا و طرف مقابلش نـبـاشـد. و امـا دو قـسم ديگر به خاطر اين كه قيدى زائد در آن آمده كه يا حجاب است و يا رسـولى كـه به وى وحى مى شود، سخن گفتنى است كه با واسطه انجام مى شود. چيزى كـه هـسـت در يـكـى واسـطـه رسـول اسـت كـه وحى را از مبداء وحى گرفته به پيامبر مى رسـانـد، و در ديگرى آن واسطه حجاب است، كه خودش رساننده وحى نيست، ولى وحى از ماوراى آن صورت مى گيرد.

پـس تـا ايـنـجـا خـلاصـه گـفـتـار ايـن شـد كـه قـسـم سـوم، يـعـنـى (اءو يـرسـل رسـولا فـى وحـى بـاذنـه مـا يـشـاء) عـبـارت اسـت از وحـى بـه تـوسـط رسـول - كـه همان فرشته وحى است - پيام خدا نخست به او داده مى شود و او هر چه را خـداى سـبـحـان اذن داده باشد به پيامبر وحى مى كند، همچنان كه قرآن كريم در اين باره فـرمـوده : (نـزل بـه الروح الامـيـن عـلى قـلبـك ) و نـيـز فـرمـوده : (قـل مـن كـان عـدوا لجـبـريـل فـانـه نـزله عـلى قـلبـك بـاذن اللّه ) و در عـيـن حال وحى كننده خداى سبحان است، همچنان كه فرموده : (بما اوحينا اليك هذا القرآن ).

و امـا ايـنـكـه بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: مـراد از رسـول در جـمـله (او يـرسـل رسـولا فـيـوحـى بـاذنـه مـا يـشـاء) رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) است كه وحى را به مردم مى رساند، درست نيست، زيـرا بـا جـمـله (يـوحـى ) نـمـى سـازد، چـون رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) پيام خدا را به مردم ابلاغ مى كند نه وحى را، و معقول نيست كه تبليغ را وحى بخوانند.

وحى با واسطه قسم دوم وحى

و نـيز خلاصه گفتار اين شد كه قسم دوم از وحى، يعنى (او من وراء حجاب )، وحى با واسـطـه اسـت، و واسـطـه اش هـمان حجاب است. چيزى كه هست اين واسطه مانند واسطه در قـسم سوم خودش وحى نمى كند، بلكه تنها وحى از ماوراى آن آغاز مى شود، و آغاز شدنش را از كلمه (من ) كه براى ابتداء است استفاده مى كنيم.

و كلمه (وراء) در اينجا به معناى پشت نيست، بلكه به معناى بيرون هر چيزى است كه مـحـيط به آن چيز است، به شهادت كلام خداى تعالى كه مى فرمايد: (و اللّه من ورائهم محيط) و اين قسم تكلم (تكلم از ماوراى حجاب ) مانند تكلم خداى تعالى با موسى در كوه طـور اسـت كه در باره اش فرموده : (فلما اتيها نودى من شاطى الواد الايمن فى البقعه المـبـاركـه مـن الشـجـره ) و نـيز از همين قسم است وحى هايى كه در عالم رؤ يا به انبياء (عليهم السلام ) مى شده.

و قـسـم اول از تـكلم تكلمى است كه خداى تعالى با پيامبر اسلام (صلّى اللّه عليه و آله وسـلّم ) و بـدون واسـطـه جـبـرئيـل مـى كـرد كـه در آن نـه رسول ملكى، يعنى جبرئيل، واسطه بود، و نه هيچ گونه حجابى كه فرض شود.

و چـون وحـى در تمامى اين اقسام مختلف منتسب به خداى تعالى است، لذا مى توان وحى را بطور مطلق به خداى تعالى نسبت داد و مستند به او كرد. ساده تر بگويم : مى توان در هـر سـه قـسـم از وحى گفت خدا چنين وحى كرده، بدون قيدى كه معين كند منظور كدام يك از اقـسـام وحى است. و به همين عنايت است كه تمامى اقسام وحى در كلام خداى تعالى به خدا مـسـتـنـد شده، و فرموده : (انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده ) و نيز فرموده : (و ما ارسلنا من قبلك الا رجالا نوحى اليهم ).

ايـن مـطـالب كـه در تفسير آيه مورد بحث آورديم، مطالبى بود كه با كمك سياق از آيه استفاده نموديم، ولى مفسرين در تفسير آن بحث هايى دامنه دار و مشاجره هاى طولانى كرده اند كه ما از اشتغال به گفتگوى در باره آن صرفنظر كرديم، و خواننده خود مى تواند به تفاسير مفصل مراجعه نمايد.

اشاره به وجه تعليل نزول وحى از جانب خداوند به اينكه او (على حكيم) است

(انـه عـلى حـكـيـم ) - ايـن جـمـله تعليلى است براى مضمون آيه شريفه، مى فرمايد خـداى تـعـالى به خاطر علو مقامى كه از خلق و نظام حاكم در آن دارد، بزرگتر از آن است كـه مـانـنـد خلق كه با هم گفتگو مى كنند با خلق خود گفتگو كند، و به خاطر علو مقامش و حـكـمتش ‍ راه وحى را براى سخن گفتن با خلق اختيار كرده و اين بدان جهت است كه هدايت هر نـوعـى از مـخـلوقـات بـه سـوى سـعـادت خـاص ‍ خودش كار خدا است، همانطور كه خودش فرموده : (الذى اعطى كل شى ء خلقه ثم هدى ) و نيز فرموده : (و على اللّه قصد چ ) و سـعـادت انـسان كه راه سعادت خود را به وسيله علم و شعور طى مى كند اين است كه سعادت او را به او اعلام بدارد و او را به سنتى كه خود در زندگى انسانها جارى مى كند راهـنـمـايـى فـرمـايـد، تـا انـسـانـهـا بـه آن بـرسـنـد، و در ايـن راهـنـمـايـى تـنـها دلالت عـقـل كـافـى نيست، چون عقل همان طور كه گاهى راه را نشان مى دهد، گاهى هم به خطا مى رود، و به همين جهت خداى سب حان طريق وحى را برگزيد كه از هر خطايى مصون است. و مـا در بـيـان ايـن حـجـت در چـنـد جـا از ايـن كـتـاب بـحـث مفصل كرده ايم.

توضيـح آيـه : (و كـذلك اوحينا اليك روحا من امرنا...) و بيان مراد از (روح) و وحى آن

و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان ...

از ظاهر سياق برمى آيد كه كلمه (كذلك ) اشاره باشد به آنچه در آيه قبلى بود كه وحـى را بـه سـه قـسمت تقسيم مى نمود. روايات بسيارى هم اين ظهور را تاءييد مى كنند، چـون در آن روايـات آمـده كـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسلم ) همانطور كه با وساطت جبرئيل - كه قسم سوم از وحى است - وحى الهى را مى گرفت، همچنين گاهى در خـواب - كـه از مصاديق قسم دوم است - آن را دريافت مى كرد، و گاهى هم بدون واسطه آن را تلقى مى فرمود كه همان قسم اول است.

ولى بـعـضـى از مـفـسرين گفته اند: كلمه مذكور اشاره به مطلق وحيى است كه بر انبياء نـازل مـى شـده. البـته اگر مراد از روح جبرئيل امين، و يا (روح ) امرى باشد - كه بيانش مى آيد - بايد همين معنا را قبول كرد.

و مراد از اينكه فرمود: وحى كرديم به تو روحى را - به طورى كه گفته اند - همان وحـى قـرآن اسـت، و صاحبان اين قول جمله (و لكن جعلناه نورا...) را مؤيد گفتار خود گرفته، و گفته اند: به همين جهت بايد بگوييم مراد از روح، قرآن است.

ليـكـن دو اشـكـال بـر ايـن تفسير متوجه است : اول اينكه هيچ شكى نيست در اين كه كلام در سـياق بيان اين حقيقت است كه : اى پيامبر آنچه از معارف و شرايع كه هم خودت دارى و هم مردم را به سوى آن دعوت مى كنى از خود تو نيست، و تو چنان نبودى كه از پيش ‍ خودت آنـهـا را دريـابـى، و به علم خودت كشف كنى، بلكه هر چه از اين مقوله دارى از ناحيه ما اسـت كـه به وسيله وحى بر تو نازل كرديم در اين معنا هيچ شكى نيست، و بنابراين كه سـيـاق كلام سياق افاده اين معنا باشد اگر مراد از وحى كه وحى شده قرآن مى بود بايد در جـمـله (مـا كـنـت تـدرى ما الكتاب و لا الايمان ) تنها به ذكر كتاب اكتفاء مى فرمود، چـون مـراد از كـتـاب قـرآن اسـت، و ديـگـر حـاجـتـى بـه ذكـر ايمان نبود، چون گفتن قرآن شامل ايمان هم مى شد.

اشكال دوم : قيد (من امرنا) چه وجهى دارد؟!

اشـكـال دوم ايـنكه هر چند كه ممكن است قرآن را روح ناميد به اعتبار اينكه دلها را با هدايت خـود زنـده مـى كند، همچنان كه خودش ‍ فرموده : (اذا دعاكم لما يحييكم ) و نيز فرموده : (او مـن كـان مـيـتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس ) و ليكن در آيه مورد بـحـث ديـگـر وجـهـى نـدارد كه آن را مقيد به قيد (من امرنا) كند، با اينكه از ظاهر كلام خـداى تـعـالى بـرمـى آيـد كـه روح از امـر خـداسـت ، خـلقـى اسـت از عـالم عـلوى كه همراه فـرشـتـگـان در هـنـگـام نـازل شـدن آنـهـا مـى بـاشـد، هـمـچـنـان كـه فـرمـوده : (تـنـزل المـلئكـه و الروح فـيـهـا بـاذن ربـهـم مـن كـل امـر) و نـيـز فـرمـوده : (يـوم يـقـوم الروح و المـلئكـه صـفـا) و بـاز فـرمـوده : (قـل الروح مـن امـر ربـى ) و نـيز فرموده : (و ايدناه بروح القدس ) و نيز در جاى ديـگـر جـبـرئيـل را روح الامـيـن و نـيـز روح القـدس خـوانـده، فـرمـوده : (نزل به الروح الامين و قل نزله روح القدس من ربك ).

مـمـكـن اسـت از اشـكـال اول جـواب داده شـود بـه اينكه مقتضاى مقام هر چند همين بود كه به ذكر كتاب اكتفاء كند و ديـگـر نـام ايـمـان را بـه مـيـان نـيـاورد، و ليـكـن از آنـجـايـى كـه ايـمـان رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) به جزئياتى كه از معارف و شرايع در كتاب هـسـت، از لوازم نـزول كـتـاب و غـير منفك از آن است و از آثار حسنه آن است، لذا جا دارد كه ايـمـان را هـم بـا كـتاب ذكر كند، پس در حقيقت معناى آيه چنين مى شود (ما اين چنين كتابى بـر تـو نـازل كـرديـم كـه تو خودت نه كتابى مى دانستى چيست، و نه از ايمان و آثار حسنه اى كه در دلت از آن كتاب مى يابى اطلاعى داشتى ).

پاسخ اشكال دوم

و نـيـز مـمـكـن اسـت از اشـكـال دومـى پاسخ داده شود به اينكه : هر چند معهود از كلام خداى تـعـالى در مـعـناى روح همين است كه گفته شد، و ليكن در آيه مورد بحث هم اگر بخواهيم روح را بـر هـمـيـن مـعـنـا حـمـل كـنـيـم و بـگـويـيـم : مـنـظـور، روح امـرى و يـا جبرئيل است، باعث مى شود كه كلمه (اوحينا) را به معناى (ارسلنا) بگيريم (و آيه را چـنـيـن مـعـنـا كنيم : ما اين چنين فرستاديم به سويت روحى را از امر خود)، چون روح به مـعـناى روح امرى و يا جبرئيل چيزى نيست كه قابل وحى باشد (و معنا ندارد مثلا بگوييم ما ايـن چـنـيـن فـرشته اى را به سوى تو وحى كرديم ). پس هيچ چاره اى نداريم مگر اينكه بـگـويـيـم مـراد از وحى كردن ارسال و فرستادن است، و اين هم خيلى بعيد و ناجور است. پـس آسـان تـر هـمـين است كه بگوييم روح به معناى قرآن است نه اينكه ايحاء به معناى ارسـال بـاشـد. ولى بـا كـمـى دقـت مـعـلوم مـى شـود كـه نـه جـواب اول درست است، و نه جواب دوم.

بـعضى ديگر از مفسرين گفته اند: مراد از روح همان روح امرى است، كه هميشه با ملائكه وحـى بـر انـبـيـاء نـازل مـى شـود، هـمـچـنـان كـه خـودش فـرمـوده : (ينزل الملئكه بالروح من امره على من يشاء من عباده ان انذروا9)، پس مراد از وحى كردن روح به سوى پيغمبر نازل كردن روح است بر آن جناب.

مـمـكـن اسـت بـراى تـوجـيـه ايـن وجـه و ايـنـكـه چـرا از (انـزال ) بـه (وحـى كردن ) تعبير كرده، بگوييم : چون كلمه (امر) به طورى كـه آيـه (انـما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن ) بيان كرده، عبارت است از كلمه خدا، و روح هـم از امـر خـدا و از كـلمـات خـداسـت، هـمـچـنـان كـه خـودش فـرمـوده : (قـل الروح من امر ربى )، پس روح كلمه خدا است، و آيه (انما المسيح عيسى بن مريم رسـول اللّه و كـلمـتـه القـيـهـا الى مـريـم و روح مـنـه ) نـيـز مـصـدق ايـن مـعـنـا اسـت، و نـازل كـردن كـلمـه خـود تـكـليـم و سـخـن گـفـتـن اسـت، پـس چـه عـيـبـى دارد كـه از انـزال روح بـه ايـحـاء و وحـى كـردن تـعـبـيـر كـنـد، بـا اينكه انبياء (عليهم السلام ) در اعـمـالشـان مؤيد به روح القدسند، و به وسيله همين روح است كه شرايع به آنان وحى مـى شود همان طور كه فرموده : (و ايدناه بروح القدس ). و در تفسير آيه (و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوه و ايتاء الزكوه ) نيز به اين معنا اشاره كرديم.

مـمـكـن هـم هـسـت ايـن اشـكـال را كـه چـرا از انـزال و يـا ارسـال تعبير به ايحاء كرده اينطور از ميان ببريم كه كلمه (روحا) منصوب به نزع خافض است و ضمير (جعلناه ) هم به قرآن بر مى گردد، گو اينكه كلمه (قرآن ) قـبـلا ذكـر نـشـده بـود تـا ضمير به آن برگردد، ولى از زمينه كلام و يا از (كلمه ) كتاب فهميده مى شود آن وقت معنا چنين مى شود: (ما اين چنين قرآن را با روحى از خود به تو وحى كرديم تو خودت نه كتاب مى دانستى چيست و نه ايمان، و ليكن ما قرآن - و يا كـتـاب - را نـورى قـرار داديـم...) ولى مـن هـيـچ مـفـسرى را نديده ام كه آيه را اينطور توجيه كرده باشد.

مـعـنـاى ايـنكه فرمود: (تو - قبل از نزول وحى - كتاب و ايمان را نمى شناختى) وجمع آن با اينكه رسول الله (ص) قبل از بعثت هم ايمان داشته است

(مـا كـنـت تدرى ما الكتاب و لا الايمان ) - قبلا گفتيم كه آيه شريفه در مقام بيان اين مـعنا است كه آنچه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) دارد، و مردم را هم بسويش مى خـوانـد، هـمـه از نـاحـيـه خـداى سبحان است، نه از ناحيه خودش، و آنچه خدا به وى موهبت فـرموده به وسيله وحى بعد از نبوت بوده. بنابراين مراد از اين كه مى فرمايد: (تو خـودت درايـت و فـهـم حقايق كتاب را نداشتى ) اين است كه معارف جزئى عقايد و شرايع عـمـليـش را كـه در كـتـاب آمده خودت قبلا نمى دانستى. و درست هم هست، براى اينكه خداى تعالى بعد از نبوت و وحى علم به اين جزئيات را به او داد. و مراد از اينكه فرمود: (و تـو نـمـى دانـسـتـى ايـمـان چيست اين است كه تو واجد ايمان و التزام تفصيلى به يك يك مـعـارف حـقـه و اعـمـال صـالح نـبـودى. و اگـر بـپـرسـى چـرا ايـمـان را بـه اعـمـال صـالح تـفـسـيـر كـردى ؟ مـى گـويـيـم در قـرآن كـريـم ايـن استعمال آمده، و فرموده : (و ما كان اللّه ليضيع ايمانكم ).

پس معناى آيه چنين مى شود: تو قبل از وحى روح، علمى به كتاب و معارف و شرايعى كه در آن اسـت نـداشـتـى، و مـتصف به اين ايمان كه بعد از وحى دارا شدى نبودى ، و ايمان و التـزام به يك يك عقايد و اعمال دينى نداشتى. و بنابراين آيه مورد بحث منافات ندارد با اينكه آن جناب قبل از بعثت هم ايمان به خدا داشته باشد و اعمالش همه صالح باشد، چـون آنچه در اين آيه نفى شده علم به تفاصيل و جزئيات معارفى است كه در كتاب آمده، و نـيـز التـزام اعـتـقـادى و عـملى به آن معارف ، معلوم است كه نفى علم و التزام تفصيلى ملازم با نفى التزام اجمالى به ايمان به خدا و خضوع در برابر حق نيست.

بـا ايـن بـيـان، اسـتـدلالى كـه بـعـضـى بـه ايـن آيـه كـرده انـد كـه (رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) قـبـل از بـعـثـت ايـمـان نـداشـتـه ) رد مـى شود. و نيز ديگر محلى براى آن حرفى كه از بـعـضـى نـقـل شـده كـه (رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) قبل از بعثت هم تمامى كمالات علمى و عملى بعد از بعثت را داشته ) باقى نمى ماند، چون با ظاهر آيه كه مى فرمايد: (تو قبلا نمى دانستى كتاب و ايمان چيست ) منافات دارد.

و جاى هيچ شكى نيست كه حال رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) قـبـل از بـعـثـت بـا حـال آن جـنـاب در بـعـد از بـعـثـت فرق داشته، آيه شريفه هم به همين فرق داشتن اشاره نـمـوده، مـى فـرمايد: آنچه بعد از نبوت دارا شد خداى تعالى از طريق وحى به او داد، و خودش در آن دخالتى نداشته.

تصديق رسالت و ايمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم

(و لكـن جـعـلنـاه نـورا نهدى به من نشاء من عبادنا) - ضمير در كلمه (جعلناه ) به روح بـرمـى گردد. و مراد از اينكه فرمود (من نشاء) در فرضى كه مراد از روح قرآن باشد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) و مؤمنين به آن جناب خواهد بود، چون همه آنان از نور قرآن بهره مند شده و اهتداء مى يابند.

ايـن در صـورتـى است كه بگوييم مراد از كلمه (روح ) قرآن باشد، و اما اگر مراد از آن ، روح امرى باشد، در آن صورت مراد از كلمه (من نشاء) تمامى انبياء و گروندگان از امت هايشان خواهد بود، چون خداى تعالى به وسيله وحى اين روح به انبياء دو كار انجام داده، يـكى اينكه انبياء و امت هاى ايشان را به اين وسيله هدايت نموده، و ديگر اينكه انبياء را تسديد و تاءييد نموده و به اعمال صالح هدايت و ارشاد فرموده است.

و بـنـابـرايـن فـرض، آيـه شـريـفـه در مـقـام تـصـديـق رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) مـى بـاشد، آن جناب را در ادعاى رسالتش و ايـنـكـه كتابش از ناحيه خدا و به وحى او است تصديق مى كند. و نيز در ادعايش به اينكه خـودش بـه آنـچه مردم را بدان دعوت مى كند ايمان دارد، تصديق مى نمايد. پس در نتيجه آيـه شـريـفـه در مـعـنـاى آيـه (انـك لمـن المـرسـليـن عـلى صـراط مـسـتـقـيـم تنزيل العزيز الرّحيم ) خواهد بود، چون اين آيه هم رسالت و ايمان آن جناب را تصديق مى كند.

(و انك لتهدى الى صراط مستقيم ) - اين جمله اشاره است به اينكه آنچه پيامبر اسلام مـردم را بـه سويش هدايت مى كند صراط مستقيم است، و همان چيزى است كه خدا مردم را به سـويـش هـدايت مى كند، پس هدايت خدا و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) يك هدايت است، و دعوتشان يك دعوت است.

بيان اينكه صراط خدايى كه مالك آسمان ها و زمين است مستقيم و منتهى به سعادت مىباشد

صراط اللّه الذى له ما فى السموات و ما فى الارض...

اين آيه شريفه صراط مستقيم را كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) مردم را به سـويـش دعـوت مى كند، بيان مى نمايد، و در آن خدا را به (كسى كه آنچه در آسمانها و زمـيـن اسـت از آن او اسـت ) تـوصـيـف مـى كـنـد تـا بـفـهـمـانـد دليـل اسـتـقـامـت صراط خدا چيست، چون وقتى ملك هر چيزى از آن خداى تعالى باشد، قهرا مالك غايتى هم كه هر چيز به سوى آن غايت سير مى كند و سعادتى كه به سويش متوجه اسـت نـيـز مـى بـاشـد. پـس در نـتـيجه غايت و سعادت هر موجودى همان چيزى است كه خداى تـعـالى براى آن معين كرده، و راه به سوى آن سعادت و طريقى كه بايد سلوك كنند تا بـه سـعـادت خـود برسند همان طريقى است كه خدا تشريع و بيان نموده، و احدى غير از خـدا مـالك هـيـچ چيز نيست تا براى مملوك خود غايتى معين و نهايتى مقرر نمايد. و يا براى رسـيـدن مملوكش به سعادت خاص خود راهى براى او تشريع كند. پس سعادتى كه خداى سـبـحـان به سوى آن دعوت مى كند، سعادت حقيقى انسانها است، و راهى هم كه او بشر را به پيمودن آن دعوت نموده تا به سعادتشان منتهى كند، راه حقيقى و صراط مستقيم است.

تنها صراط مستقيم صراط خداوند است

(الا الى اللّه تـصـيـر الامـور). اين جمله بشر را به لازمه مالكيت خدا نسبت به آنچه در آسـمـانـهـا و زمـيـن اسـت هشدار مى دهد، چون لازمه اين مالكيت اين است كه امور خلق كه مملوك اويـند نيز راجع به وى باشد، و لازمه اين هم آن است كه راهى هم كه خلق پيش ‍ مى گيرد و روشـى كه در زندگى طى مى كند - از آنجا كه آن نيز يكى از امور خلق است - راجع بـه او بـاشد، پس تنها صراط مستقيم صراط اوست. و اگر به جاى اينكه بفرمايد (الا الى اللّه مـصـيـر الامـور) فـرمود: (تصير الامور) و به مضارع تعبير فرمود، براى افاده استمرار بود، و مى خواهد بفهماند برگشت امور خلق به خداى تعالى دائمى است.

و در اين جمله علاوه بر هشدارى كه بيانش گذشت، اشعارى هم به علت وحى و تكلم الهى دارد، چـون وقـتـى بـنـا شـد مـصـيـر اشياء و بازگشت مخلوقات به سوى خدا باشد لاجرم بـراى هـر نوع از انواع موجودات راه مخصوصى است به سوى خدا كه بايد آن راه را طى كند، و بر خداست كه هر نوعى را به سوى راه مخصوص به خودش هدايت فرمايد و او را بـه سـوى غـايـت و هـدفـش راه نـمـايـد، هـمـچـنـان كـه فـرمـوده : (و عـلى اللّه قـصـد السبيل ) و همين خود سخن گفتنى است از خدا با هر نوعى از انواع موجودات، به زبانى كـه مـنـاسـب بـا ذات آن اسـت، كـه وقـتـى آن را بـا انـسـان مـقـايـسه كنيم، نامش را وحى و ارسال رسول مى گذاريم.

بـعـضـى از مفسرين گفته اند: تعبير به مضارع در جمله (تصير الامور) به منظور اين اسـت كـه بر آينده دلالت كند، نه استمرار، و منظور اين است كه بفهماند در آينده يعنى در قـيـامـت بـازگـشت همه به سوى خداست، و اين خود وعده خيرى است براى راه يافتگان به سـوى صـراط مـسـتـقـيـم، و تـهـديـد و وعيدى است براى گمراهان از آن صراط، ولى وجه اول روشن تر است.

بحث روايتى

(رواياتى درباره اقسام وحى نازل بر پيامبر (ص )، ايمـان آن حـضـرت قبل از بعثت و...)

در الدر المـنـثـور است كه بخارى و مسلم و بيهقى از عايشه روايت كرده اند كه : حارث بن هـشام از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) پرسيد: چگونه بر تو وحى مى شود؟ فرمود: گاهى فرشته اى نزدم مى آيد به صورت صلصله جرس كه در پيش رويم صدا مى كند و من از صداى او آنچه را كه مى خواهد بفهماند حفظ مى كنم، و اين قسم وحى از هر قـسـم ديـگرى بر من سخت تر است. و گاهى فرشته اى به صورت مردى نزدم ظاهر مى شود و با من حرف مى زند و من سخنانش را حفظ مى كنم.

عـايـشـه مـى گـويـد: مـن خـود ديده ام كه گاهى در روزهاى بسيار سرد، وحى بر آن جناب نـازل مـى شـد و چـون از او جـدا مى شد با اينكه روز سردى بود عرق از پيشانى مباركش سرازير مى گرديد.

و در كـتـاب تـوحـيـد بـه سـنـد خـود از زراره روايـت كـرده كه گفت : به امام صادق (عليه السـلام ) عـرضـه داشـتـم : فـدايـت شـوم ! آن غـشـى كـه بـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) هـنـگـام نـزول وحـى دست مى داده چگونه بوده است ؟ زراره مى گويد: امام (عليه السلام ) فرمود: ايـن در آن قـسـم وحـى بـوده كه بين آن جناب و خداى تعالى هيچ واسطه اى نبوده، و خداى تـعـالى خـودش بـراى آن جـنـاب تـجـلى مى كرده. مى گويد سپس امام در حالى كه اظهار خشوع مى كرد فرمود: اين همان نبوت است اى زراره.

و در عـلل الشـرايـع بـه سـنـد خـود از ابن ابى عمير، از عمرو بن جميع، از ابى عبداللّه (عـليـه السـلام ) روايـت كـرده كـه فـرمـود: جـبـرئيـل هـر وقـت بـر آن جـنـاب نـازل مـى شـد مـانـنـد يـك غـلام پـيـش رويـش مـى نـشـسـت، و هـر وقـت هـم داخل مى شد اجازه مى گرفت.

و شيخ در امالى به سند خود از ابى عمير، از هشام بن سالم، از امام صادق (عليه السلام ) روايـت آورده كـه گـفـت : يـكـى از اصـحـاب مـا بـه آن جناب عرضه داشت : اصلحك اللّه، رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) گـاهـى در حـال طـبـيـعـى مـى فـرمـود: جـبـرئيـل چـنـيـن گـفـت، و يـا مـى فـرمـود: ايـن جـبـرئيل است كه مرا دستور مى دهد چنين كنم، و گاهى هم براى گرفتن وحى بى هوش مى شـد، چـرا چنين بود؟ امام صادق (عليه السلام ) در پاسخش فرمود: هر وقت مستقيما و بدون وسـاطـت جـبـرئيـل بـه آن جـنـاب وحى مى شد، آن حالت به آن جناب دست مى داد، به خاطر ايـنـكـه گـرفـتـن وحـى از خـداى تـعـالى سـنـگـيـن و دشـوار بـود. و هـر وقـت جـبـرئيـل بـيـن خـداى تـعـالى و آن جـنـاب واسـطـه مـى شـد آن حـالت دسـت نـمـى داد، و در حـال طـبـيـعـى مـى فـرمـود: جـبـرئيـل بـه مـن چـنـيـن گـفـت. و يـا مـى فـرمـود: ايـن جبرئيل است كه چنين مى گويد.

تعريف رسول، نبى و محرت از زبان امام باقر عليه السلام

و در كـتـاب بـصـائر از على بن حسان، از ابن بكير، از زراره، روايت آمده كه گفت : من از امـام بـاقـر (عـليـه السـلام ) از ايـن كـه چـه كـسـى رسـول و چـه كـسـى نـبـى و چـه كـسـى مـحـدث اسـت پـرسـيـدم ؟ فـرمـود: رسـول كـسـى اسـت كـه جـبـرئيـل نـزدش مـى آيـد و بـا او رو در رو سـخـن مـى گـويد و او جبرئيل را مى بيند، همانطور كه شما طرف صحبت خود را مى بينيد و با او حرف مى زنيد، چـنـيـن كـسـى را رسـول مـى گـويـنـد. و امـا نـبـى عـبـارت اسـت از كـسـى كـه جـبـرئيـل را در خـواب مـى بيند، مانند خوابى كه ابراهيم (عليه السلام ) ديد (كه فرزند خـود را قـربانى مى كند) و نظير رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) كه بسيار مى شـد خـواب سـبـكـى او را مـى گـرفـت، و در آن حـالت جـبـرئيـل نـزدش مـى آمـد، ايـن را نـبى مى گويند، كه گاهى نبوت با رسالت هم جمع مى شـود، مـانـنـد رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) كـه هـم رسـول بـود و جـبـرئيـل را در بـيدارى رو در روى خود مى ديد و با او سخن مى گفت ، و هم نبى بود و جبرئيل را در خواب مى ديد. و اما محدث عبارت است از كسى كه كلام فرشته را مى شنود و با او سخن مى گويد، ولى او را نمى بيند، نه در خواب و نه در بيدارى.

مؤلف: در معناى اين روايت روايات ديگرى نيز هست.

و در كـتـاب تـوحـيـد بـه سـند خود از محمد بن مسلم و محمد بن مروان، از امام صادق (عليه السـلام ) روايـت كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) تشخيص نمى داد كـه ايـن شـخـصـى كـه بـا او سـخـن مـى گـويـد جبرئيل و از طرف خدا است، مگر به توفيق.

و در تـفسير عياشى از زراره روايت آورده كه گفت : به امام صادق (عليه السلام ) عرضه داشـتـم : چـطـور رسـول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) هنگامى كه پيامى از ناحيه خدا بـه سـويـش مـى آمـد از ايـن مـعـنـا نـمـى ترسيد كه اين پيام از طرف ابليس باشد، و اين شـيـطـان است كه در قلب او مداخله مى كند؟ امام (عليه السلام ) فرمود: خداى تعالى وقتى بـنـده اى را رسـول خـود مـى سـازد سـكـيـنـت و وقـار بـر او نـازل مـى كـنـد، در نـتـيـجـه پـيـام آور خـدا نـزدش مـى آيـد و رسول او را به چشم مى بيند، همان طور كه اشخاص ديگر را به چشم مى بيند.

رواياتى از معصومينى درباره مراد ازدواج در (روحا من امرنا)

و در كـافـى بـه سـنـد خـود از ابـى بـصـير روايت كرده كه گفت : من از امام صادق (عليه السـلام ) از كـلام خـداى تـبارك و تعالى پرسيدم كه مى فرمايد: (و كذلك اوحينا اليك روحـا مـن امرنا ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان ) فرمود: روح عبارت است از خلقى كه در مـيـان خـلائق از جـبـرئيـل و مـيـكـائيـل هـم بـزرگـتـر اسـت، و ايـن روح هـمـواره بـا رسـول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) و ائمه بعد از آن جناب هست، و كارش تسديد و تاءييد آن حضرات است.

مؤلف: در مـعـنـاى ايـن حـديـث تـعدادى روايت هست كه در بعضى از آنها آمده كه آن روح از مـلكـوت اسـت. صـاحـب تـفسير روح المعانى مى گويد: (طبرسى از حضرت ابى جعفر و ابـى عـبـداللّه روايـت كـرده كـه مـراد از ايـن روح، فـرشـتـه اى اسـت بـزرگـتـر از جـبـرئيـل و ميكائيل كه همواره با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) بوده و هيچ گاه بـه آسـمـان صـعـود نـمـى كـرده. و ايـن حـرف در نـهـايـت غـرابـت و شـگـفـتـى اسـت، و احتمال مى رود كه استنادش به اين دو امام درست نباشد).

و مـا بـراى روشـن شـدن مـطـلب عـيـن كـلام طـبـرسـى در مـجـمـع البـيـان را نقل مى كنيم : (از ابى جعفر و ابى عبداللّه (عليه السلام ) روايت شده كه فرمودند: روح هرگز به آسمان صعود نكرده، و همواره در ما هست ).

و امـا ايـنكه صاحب روح المعانى آن را غريب و شگفت خوانده شگفتى در سخن خود او است كه هـيـچ دليـلى بـر درسـت نبودن اين حديث نياورده. علاوه بر اينكه خود او تسديد و تاءييد كـردن ايـن روح را در باره غير رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) يعنى بعضى از افـراد امـت قـبـول كـرده، آن وقـت چـطـور آن را در بـاره رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) و ائمـه اهـل بـيـت انـكار مى كند؟ و خواننده اگر بخواهد به اعتراف وى در باره تسديد روح اطلاع يابد، بايد به تفسير روح المعانى در قسم اشاراتش مراجعه نمايد.

و در نـهـج البـلاغـه آمـده : (و خـداى تـعـالى از روزى كـه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) از شير گرفته شد، بزرگترين فرشته خود را قـريـن او ساخت تا آن جناب را شب و روز به طريق مكارم و به سوى محاسن اخلاق عالم سوق دهد).

و در الدر المـنـثـور اسـت كـه ابـو نـعـيـم - در كـتـاب دلائل - و ابـن عـسـاكـر از عـلى (عـليـه السـلام ) روايـت كـرده انـد كـه گـفت : شخصى از رسـول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) پرسيد: آيا هيچ بتى را پرستيده اى ؟ فرمود: نـه. پـرسـيـدند هيچ شراب نوشيده اى ؟ فرمود: هرگز. من از اولين روز زندگى ام همين مقدار را مى دانستم كه اين عقايدى كه مردم دارند كفر است، ولى نمى دانستم كتاب و ايمان چـيـسـت. در ايـنـجـا بـود كـه آيـه شـريـفـه (مـا كـنـت تـدرى مـا الكـتـاب و لا الايـمـان ) نازل شد.

و در كـافـى بـه سـنـد خـود از ابـى عمرو زبيرى، از امام صادق (عليه السلام ) روايتى آورده كـه در ضـمـن آن در ضـمير آيه (و انك لتهدى الى صراط مستقيم ) فرمود: يعنى تو مردم را به سوى صراط مستقيم دعوت مى كنى.

و در كافى به سند خود از جابر از ابى جعفر (عليه السلام ) روايت كرده كه گفت : از آن جـنـاب شـنـيدم كه فرمود: قرآنى به دريا افتاد، ديدند كه تمامى آياتش سياه شده، جز اين آيه كه مى فرمايد: (الا الى اللّه تصير الامور).

سوره زخرف مكى است و هشتاد و نه آيه دارد

سوره زخرف آيات 1 تا 14

 بـسـم اللّه الرّحـمـن الرّحـيـم

 حـم (1)

 و الكـتـاب المـبـين (2)

 انا جعلناه قرانا عربيا لعلكم تعقلون (3)

 و انه فى ام الكتاب لدينا لعلى حكيم (4)

 افنضرب عنكم الذكر صفحا ان كنتم قـومـا مـسـرفـين (5)

 و كم ارسلنا من نبى فى الاولين (6)

 و ما ياتيهم من نبى الا كانوا به يـسـتـهـزءون (7)

 فـاهـلكـنـا اشـد مـنـهـم بـطـشـا و مـضـى مـثـل الاولين (8)

 و لئن سالتهم من خلق السموات و الارض ليقولن خلقهن العزيز العليم (9)

 الذى جـعـل لكـم الارض مـهـدا و جـعـل لكـم فـيـهـا سـبـلا لعـلكـم تـهـتدون (10)

 و الذى نـزل مـن السماء ماء بقدر فانشرنا به بلده ميتا كذلك تخرجون (11)

 و الذى خلق الازوج كلها و جعل لكم من الفلك و الانعام ما تركبون (12)

 لتستووا على ظهوره ثم تذكروا نعمه ربـكم اذا استويتم عليه و تقولوا سبحان الذى سخر لنا هذا و ما كنا له مقرنين (13)

 و انا الى ربنا لمنقلبون (14)

ترجمه آيات

به نام خداوند بخشنده بخشايشگر. حم (1).

سوگند به كتاب روشنگر (2).

كه ما آن را خواندنى عربى كرديم، شايد تعقيل كنيد (3).

و سـوگـند كه اين خواندنى قبلا در ام الكتاب نزد ما بود، كه مقامى بلند و فرزانه دارد (4).

آيـا بـه جـرم اينكه شما مردمى اسرافگريد از فرستادن قرآن به سوى شما صرفنظر كنيم (5).

و چه بسا انبيائى كه در اقوام گذشته فرستاديم (6).

اقوامى كه هيچ پيغمبرى به سويشان نيامد مگر آنكه مسخره اش كردند(7).

و ما نيرومندتر آنها را هلاك كرديم كه داستان آنها (در سوره هاى پيش ) گذشت (8).

و اگـر از ايـن بت پرستان بپرسى چه كسى آسمانها و زمين را آفريده قطعا مى گويند: خداى عزيز عليم (9).

خـدايى كه زمين را براى شما گهواره كرد، و در آن برايتان راهها قرار داد، تا شايد به مقاصد خود راه يابيد (10).

و هـمـان خـدايى كه آب را به اندازه از آسمان نازل كرد، پس به وسيله آن آب، سرزمينى مرده را زنده كرديم، شما هم همينطور سر از خاك در مى آوريد (11).

و آن خدايى كه همه جفت ها را او آفريد، و برايتان از كشتى ها و چارپايان مركب درست كرد (12).

تـا بـر پـشـت آنـهـا قـرار گيريد، و آنگاه هنگام قرار گرفتن بر پشت آنها به ياد نعمت پـروردگارتان افتيد، و بگوييد: منزه است آن خدايى كه اين مركب را براى ما مسخر كرد، و گر نه ما نمى توانستيم آن را رام خود كنيم (13).

و ما به يقين به سوى پروردگارمان برمى گرديم (14).

بيان آيات

اين سوره بطورى كه آغاز و انجام آن و نيز مطالبى كه بين اين آغاز و انجام فاصله شده شـهـادت مـى دهـد، در مـقـام انـذار و هـشدار دادن بشر است، مگر شش آيه آن كه از جمله (الا المتقين يا عباد لا خوف عليكم اليوم ) آغاز مى شود، كه اين شش آيه استطرادى (و از باب حرف حرف مى آورد) در وسط آيات سوره قرار گرفته.

مفاد و غرض كلى سوره مباركه زخرف

در اين سوره اين معنا را خاطر نشان مى سازد كه سنت الهى بر اين جريان يافته كه انبياء و رسـولانـى بـرگـزيـنـد، و كـتـاب و ذكـرى بـر آنـان نـازل كـنـد، و هـيـچـگاه اسراف و افراط مردم در قول و فعلشان او را از اين كار باز نمى دارد، بـلكـه هـمـواره رسولان و انبيايى فرستاده، و استهزاء كنندگان و تكذيب كنندگان ايشان را هلاك نموده، و سپس به سوى آتشى جاودانه سوق داده است.

و در اين بيان نخست مسأله ارسال رسـل را بـه طـور اجـمـال ذكـر مـى كـند، و سپس از بين آنان ابراهيم و سپس موسى و آنگاه عـيـسـى (عـليـه السـلام ) را نـام مـى بـرد، و مـطـالبـى از اسـراف كـفـار نـقـل نـمـوده، از آن جـمله يكى از مهمترين گفتار آنان را كه مى گفتند خداى سبحان فرزند گرفته، و ملائكه دختران او هستند ذكر مى كند. و اين بدان جهت است كه نسبت به خصوص ايـن عـقـيـده و رد آن عـنـايـت داشـتـه، و بـه هـمـيـن جـهـت آن را مـكـرر نقل مى كند و جواب مى گويد، و گويندگان آن را به عذاب تهديد مى كند، البته در اين سوره حقايق متفرق ديگرى نيز هست.

و ايـن سـوره بـه شـهـادت مـضـامـيـنـش در مـكـه نـازل شـده، مـگـر آيـه (و اسـئل مـن ارسـلنـا مـن قـبـلك مـن رسـلنـا...) كـه هـنـوز بـراى مـا ثـابـت نـشـده كـه در مـكه نازل شده، و به زودى در باره اش سخن خواهيم گفت - ان شاء اللّه تعالى.

و الكتاب المبين

از ظاهر اين جمله برمى آيد كه سوگند است، و جواب آن جمله (انا جعلناه قرانا عربيا) - تـا آخـر دو آيه - مى باشد. و اين كه قرآن را كتابى مبين خوانده، بدين جهت است كه قـرآن طـريـق هـدايـت را ظـاهر مى كند، همچنان كه فرموده : (و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شى ء) و يا بدين جهت است كه خودش ظاهر و روشن است، و نقطه ضعفى در آن نيست، همچنان كه در اين باره نيز فرموده : (ذلك الكتاب لا ريب فيه ).

انا جعلناه قرانا عربيا لعلكم تعقلون

ضمير در (جعلناه ) به كتاب برمى گردد، و معناى (قرانا عربيا) اين است كه اين كتابى است كه به لغت عربى قرائت مى شود.(لعلكم تعقلون ) اين جمله غايت و غرض جعل آن كتاب را بيان مى كند.

و هـمـيـن كـه امـيـد تـعـقـل و فـهـمـيـدن مـردم را غـايـت و غـرض جـعـل مـذكـور قـرار داده، خـود شـاهـد بـر ايـن اسـت كـه قـرآن قـبـل از آنكه به زبان عربى درآيد، در مرحله اى از كينونت (هستى ) وجود داشته كه در آن مـرحـله عـقـول بـشـر دسـتـرسـى بـدان نـداشـتـه، بـا ايـنـكـه كـار عـقـل ايـن اسـت كـه هـر امـر فكرى و مسأله ذهنى را درك كند، هر چند كه آن مسأله در نهايت درجه دقت و لطافت باشد.

در نـتـيجه از اين آيه فهميده مى شود كه كتاب بر حسب موطن نفس الامرى و واقعيتش مافوق فكر و اجنبى از عقول بشرى است، و خداى تعالى آن را از آن موطن پايين آورده، و در خور فـهـم بـشـر كـرده، و بـه لبـاس واژه عـربـيـت در آورده، بـه ايـن امـيـد كـه عـقـول بـشـر بـا آن انـس بـگـيـرد و حـقـايـقـش را بـفـهـمـد. و چـون استعمال كلمه (اميد) در باره خداى تعالى صحيح نيست، لاجرم بايد گفت اميد قائم به مقام و يا به مخاطب است، نه به خود گوينده، كه خداى تعالى است.

 

و انه فى ام الكتاب لدينا لعلى حكيم

اين جمله آنچه را كه آيه قبلى بيان مى كرد تأكيد نموده و روشن مى سازد، و آن اين بود كه قرآن كريم در موطن اصليش ما فوق تعقل عـقـول اسـت. ضـمـير در (انه ) به كتاب بر مى گردد. و مراد از (ام الكتاب ) لوح محفوظ است، همچنان كه آيه (بل هو قرآن مجيد فى لوح محفوظ) به آن تصريح دارد. و اگـر لوح مـحـفـوظ را (ام الكتاب ) ناميده، بدين جهت است كه لوح محفوظ ريشه تمامى كتب آسمانى است، و هر كتابى آسمانى از آن استنساخ مى شود. و اگر كلمه (قرآن ) را مـقـيـد بـه قـيـد (ام الكـتـاب ) و (لدينا) كرد، صرفا به منظور توضيح است، نه احـتـراز. سـاده تر بگويم : براى اين بود كه بفرمايد قرآن همان كتابى است كه نزد ما است، نه اينكه بفرمايد قرآن دو تا است يكى نزد ما و يكى هم نزد ديگرى.

شرح مراد از اينكـه در وصـف قـرآن فرمود: (و انه فى امّ الكتاب لدينا لعلىّ حكيم)

و معناى آيه اين است : قرآن كريم در حالى كه در ام الكتاب و نزد ما بوده و همواره هست هر آينه بلند مرتبه و سرشار از حكمت است. و به زودى - ان شاء اللّه - در اواخر سوره جاثيه گفتارى در معناى ام الكتاب خواهد آمد.

و مراد از اينكه فرمود: (لعلى ) به طورى كه از مفاد آيه قبلى استفاده مى شود اين است كـه قـرآن در آن حـال كـه در ام الكـتـاب بـود قـدر و مـنـزلتـى رفـيـع تر از آن داشت كه عـقـول بـتـوانند آن را درك كنند. و مراد از اين كه فرمود (حكيم ) اين است كه قرآن در ام الكـتـاب يـك پـارچـه بـوده اسـت، و مـانـنـد قـرآن نـازل شـده مفصل و جزء جزء و سوره سوره و آيه آيه و جمله جمله و كلمه كلمه نبوده. اين معنا را از آيه شريفه (كتاب احكمت آياته ثم فصلت من لدن حكيم خبير) نيز استفاده مى كنيم.

و اين دو صفت، يعنى صفت (على ) و (حكيم )، دلالت مى كنند بر اين كه ام الكتاب، فوق عقول بشرى باشد، چون عقل بشر در فكر كردنش تنها مى تواند چيزهايى را بفهمد كـه در آغاز از قبيل مفاهيم و الفاظ بوده باشد، و از مقدماتى تصديقى تركيب شده باشد كـه هـر يـك مـتـرتـب بـر ديگرى است، مانند آيات و جملات قرآنى. و اما چيزى كه ماوراى مـفـاهـيـم و الفـاظ اسـت، و قـابـل چ بـه اجـزاء و فصول نيست، عقل راهى به درك آن ندارد.

پس حاصل معناى اين دو آيه اين شد: كتاب در نزد ما در لوح محفوظ مقامى رفيع دارد و داراى احـكـام و اتـقـانـى اسـت كـه بـه خـاطـر هـمـان مـقـام رفـيـع و آن احـكـام و اتـقـان عـقـول دسـتـرسـى بـدان نـدارد، و مـا آن را نـازل و در خـور درك عقول كرديم، يعنى آن را خواندنى و عربى كرديم، باشد كه مردم آن را بفهمند.

گفتارى دو احتمال درباره (لعلكم تعقلون) و پاسخ به آن

در ايـن جـا ممكن است كسى بگويد از ظاهر جمله (لعلكم تعقلون ) برمى آيد كه فهميدن ايـن قـرآن عـربـى بـراى مـردم مـمـكـن اسـت و مـا مـى تـوانـيـم ايـن كـتـاب را كـه نـازل و در خـور فـهـم بـشـر شـده اسـت و بـه صـورت كـتـابـى عربى درآمده بخوانيم و تـعـقـل كـنـيـم، حـال يـا اين است كه اين درك و تعقل ما از قرآن عين همان چيزى است كه در ام الكتاب است و مطابقت تام و تمام دارد، و يا اين است كه كاملا مطابق آن نيست.

قـسـمـت دوم قـطـعـا بـاطـل است، براى اينكه خود خداى تعالى مى فرمايد: (و انه فى ام الكـتـاب قـرآن در ام الكـتـاب اسـت ) و نـيـز مـى فـرمـايـد: (بل هو قرآن مجيد فى لوح محفوظ) و مى فرمايد: (انه لقرآن كريم فى كتاب مكنون )، پـس قـهرا درك قرآن درك همان است كه در ام الكتاب و در لوح محفوظ و در كتاب مكنون است.

پس از آن دو احتمال تنها احتمال اول را مى توانيم بپذيريم، و بگوييم آنچه از قرآن مى فـهـمـيـم هـمـان اسـت كـه در ام الكـتـاب اسـت، و بـا ايـن حـال ديـگـر چـه مـعـنـا دارد كـه گـفـتـه شـود قـرآن عـربـى كـه نـزد مـا اسـت قـابـل درك هـسـت، ولى آنـكـه در ام الكـتـاب و نـزد خـدا اسـت قابل درك و تعقل نيست ؟

در پاسخ مى گوييم از كجا كه نسبت بين قرآنى كه نزد ما است و آنچه در ام الكتاب است نـسـبـت مـثـل و مـمـثـل نـبـاشـد، مـثـل هـم عـيـن مـمـثـل هـسـت، امـا آن كـس كـه چـيـزى بـرايـش مـمـثـل شـده، از آن مـمـثـل بـه جـز مـثـل را نـمـى فـهـمـد و راهـى بـراى درك حـقـيـقـت ممثل ندارد - دقت فرماييد -.

از آنـچـه گـذشـت روشـن گـرديـد كـه وجـوهى كه مفسرين در تفسير دو وصف (على ) و (حكيم ) آورده اند ضعيف است، مثل كلام بعضى از ايشان كه گفته اند: مراد از (على ) بودن قرآن اين است كه در بلاغتش عالى و روشنگر هر چيزى است كه مردم بدان محتاجند. و يـا گـفـتـه انـد: مـعـنـايش اين است كه قرآن بر هر كتابى ديگر برترى و علو دارد، چون اعجازى خاص به خود دارد، و ناسخ هر كتاب ديگر است و هيچ كتابى نسخش نمى كند. و يا گفته اند على يعنى اينكه ملائكه و مؤمنين آن را تعظيم مى كنند.

و مـثـل كـلام بعضى ديگر كه در معناى كلمه حكيم گفته اند: يعنى حكمت بالغه را اظهار مى دارد. و يـا گـفـتـه انـد: قرآن جز با حكمت منطبق نمى شود، و جز حق و صواب نمى گويد، پس در حقيقت توصيف آن به وصف حكيم توصيفى است مجازى و به منظور مبالغه.

ضـعـف ايـن وجـوه بـا دقـت در مـفـاد آيـه قـبـلى روشن مى شود، و نيز روشن مى شود كه با نزول و در خور فهم بشرى ساختن، ام الكتاب، قرآنى عربى شده است.

افنضرب عنكم الذكر صفحا ان كنتم مسرفين

اسـتـفـهـام در ايـن آيـه انكارى است، و حرف (فاء) كه بر كلمه (نضرب ) در آمده، بـراى ايـن اسـت كـه بفهماند مضمون اين جمله فرع و نتيجه مطالب گذشته است، و معناى (ضرب الذكر عنهم ) برگرداندن روى سخن از ايشان است.

در مـجـمـع البـيـان گـفـته : ريشه اصلى اين جمله اين بوده كه سواره وقتى بر مركب خود سـوار مـى شود، و مى خواهد آن را به طرف ديگر متوجه كند، با تازيانه يا چوب دستيش آن را مـى زنـد تـا مـتـوجـه طـرفـى كـه او مـى خـواهـد بـشـود، كـه در بـاره ايـن عـمـل مـى گـفـتـنـد (صـرفـه عـنـه ) حـيـوان را از آن سـو مـنـصرف كرد. و يا مى گفتند (عـدل عـنـه ) و سـپـس بـه جـاى آن دو كـلمـه، (ضـربـه ) را استعمال كردند.

كـلمـه (صـفـح ) بـه مـعـنـاى اعـراض اسـت، و در جـمـله مـورد بـحـث كـلمـه (صـفـحـا) مفعول له است. احتمال هم دارد كه (صفح ) به معناى جانب و طرف باشد. و در جمله (ان كـنـتـم ) حـرف جر حذف شده، و تقديرش (لان كنتم ) باشد و اين جار و مجرور متعلق باشد به جمله (افنضرب ).

و معناى آيه اين است كه : آيا ذكر را كه همان كتابى است كه عربى و خواندنيش كرديم تا تـعـقـلش كـنيد، از شما برگردانيم به خاطر اينكه شما مردمى اسرافگريد؟ و يا معنايش ايـن اسـت كـه : آيـا قـرآن را از شـمـا بـه سـوئى ديگر برگردانيم به خاطر اينكه شما اسرافگريد؟ يعنى ما بصرف اسرافگرى شما اين كار را نمى كنيم.

 

و كم ارسلنا من نبى فى الاولين و ما ياتيهم من نبى الا كانوا به يستهزون

كـلمـه (كـم ) براى تكثير است، يعنى (و چه بسا) و منظور از كلمه (اولون ) امت هـاى گـذشـتـه اسـت. و جـمـله (و مـا يـاتـيـهـم...) حال است، و عامل آن جمله (ارسلنا) است.

ايـن دو آيـه و آيه بعد آن در مقام تعليل آيه قبل است، مى فهماند كه چرا ذكر را از ايشان بـرنـگردانيد، و چرا از نازل كردن قرآن صرفنظر نكرد. به اين بيان كه صرف اينكه شما مردمى اسرافگر و متجاوز هستيد ما را از اجراى سنت الهيمان كه همان سنت هدايت از طريق وحـى اسـت باز نمى دارد، چون اعراض شما براى ما تازگى ندارد، چه بسيار پيامبرانى در امـت هـاى گـذشته فرستاديم، در حالى كه هيچ پيامبرى برايشان نيامد مگر آنكه او را اسـتـهـزاء كـردنـد، و كـار بـديـن جـا مـنـجـر شـد كـه آنـهـا را هلاك كرديم، با اينكه خيلى نيرومندتر از شما بودند. آرى آنها را هلاك كرديم، نه اينكه از كار خود دست برداريم.

پـس هـمانطور كه عاقبت اسراف و استهزاء آنان هلاكت خود آنان بود، نه دست بردارى ما از سنت خود، همچنين عاقبت اسرافگرى شما هم هلاكت شما است.

پـس در حـقـيـقـت ايـن آيـات سـه گـانـه وعـده اى بـه رسول خدا و تهديدى به قوم آن جناب است.

فاهلكنا اشد منهم بطشا و مضى مثل الاولين

راغب مى گويد: كلمه (بطش ) به معناى اين است كه چيزى را با صولت بگيرى. و در آيه مورد بحث التفاتى از خطاب در آيه قبل (افنضرب عنكم )، به غيبت (منهم ) به كـار رفـتـه. و گـويا وجه اين التفات اين باشد كه چون ديده مردم اسرافگر از تهديد (فـاهـلكـنـا) عـبرت نمى گيرند، روى سخن را كه تاكنون با خود اسرافگران بود از آنـان بـرگـردانيده و متوجه رسول خود كرده، تا هم تعريضى به آنها كرده باشد و هم زمـيـنـه را بـراى جمله (و مضى مثل الاولين ) فراهم نموده باشد. مؤيد آن جمله (و لئن سالتهم ) است كه خطاب را متوجه رسول خود كرده.

و در نـتـيـجـه مـعـنـاى آيـه چـنـين مى شود: ما اقوامى نيرومندتر از ايشان را هلاك كرديم. و داسـتـان آن گـذشـتـگـان در سـوره هـايـى كـه قـبـل از ايـن سـوره نازل شد گذشت كه چگونه كيفر استهزاى خود را ديدند.

و لئن سالتهم من خلق السموات و الارض ليقولن خلقهن العزيز العليم

در ايـن آيه و آيات بعدش - تا شش آيه - بر ربوبيت خداى تعالى و يگانگى اش در ربـوبـيـت احـتـجاج شده، و اشاره اى هم به مسأله معاد شده و اعترافشان را به اينكه خدا خـالق هـر چـيـز اسـت سـندى قرار داده بر بطلان اسرافگريشان، و گوشه هايى از كار خـلقـت را - مـانـنـد: او اسـت كـه زمـيـن را گـهـواره خلق كرده، و در آن راههايى قرار داده و بـارانـهـايـى نـازل مـى كـنـد - كـه در عـيـن حـال تـدبـيـر امـور بـنـدگـان هـم هـسـت دليل قرار مى دهد بر اينكه پس غير از خدا مالك و مدبرى براى امور خلق نيست، پس تنها رب او است و غير او ربى نيست.

احـتـجـاج بـر ربـوبـيـت و يـگـانـگـى خداى تعالى با ذكر بخشى از آيات تكوينى او

و بـا ايـن بـيـان روشـن مى گردد كه آيه مورد بحث مقدمه و زمينه چينى است براى مضمون آيات بعد - و همانطور كه گفتيم - بر ربوبيت و يگانگى خدا در آن احتجاج مى كند. و در ايـن كـتـاب مـكـرر گـذشـت كه وثنيت منكر اين معنا نيست كه صنع و ايجاد تنها كار خداى تعالى است، بلكه تنها تدبير را مستند به غير خدا مى كند.

الذى جعل لكم الارض مهدا و جعل لكم فيها سبلا لعلكم تهتدون

يعنى : خدا آن كسى است كه زمين را براى شما طورى آفريد كه در دامن آن پرورش يابيد، آن طـور كه اطفال در گهواره تربيت شده و نشو و نما مى كنند، و برايتان در زمين راه ها و بـزرگـراه هـايـى درسـت كـرد تـا به وسيله آنها به سوى مقاصد خود راه يافته و هدايت شويد.

بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه اند معناى (لعلكم تهتدون ) اين است كه : شايد شما به معرفت خدا و توحيد در عبادتش راه يابيد.

ولى معناى اول روشن تر است.

در ايـن آيـه شـريـفـه بـعـد از التـفـاتـى كـه در دو آيـه قـبـل از خطاب به غيبت شده بود، دوباره التفاتى از غيبت به خطاب شده، و بعد از آنكه در دو آيـه قـبـل مـردم غـايـب فـرض شـده بـودنـد و روى سـخـن را مـتـوجـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) كـرده بـود، در ايـن آيه دوباره روى سخن را متوجه مردم كرده، همچنان كه در آغاز سوره هم متوجه ايشان بود.

و بـعـيـد نيست وجه آن، عنايتى باشد كه به اين نكته داشته كه از مشركين اين اعتراف را بـگـيـرد كـه غـيـر از خـدا خالقى نيست. آنگاه اين معنا را ضميمه آن كند كه تدبير نيز از خلقت است، و نتيجه بگيرد كه مرام وثنيت كه مرام شما مخاطبين است داراى تناقض است، از يكسو خالق را منحصرا خدا مى دانيد، و از سوى ديگر از نادانى خود تدبير را كار غير خدا مى دانيد.

و الذين نزل من السماء ماء بقدر فانشرنا به بلده ميتا كذلك تخرجون

در ايـن آيـه شـريـفـه، نـازل كـردن آب از آسمان را مقيد كرده به قيد (قدر) تا اشاره كـرده بـاشـد بـه اينكه نازل شدن باران عبث و بى حساب نيست، بلكه از اراده و تدبير خـدا نـاشـى مـى شـود. و كلمه (انشرنا) ماضى، از مصدر (انشار) و به معناى احياء اسـت. و كـلمه (ميتا) مخفف ميت - با تشديد - است. و اگر كلمه (بلده ) را با كلمه (مـيـت ) توصيف كرده و فرموده (شهرى مرده ) تنها بدين اعتبار است كه شهر براى خـود مـكانى است، چون همان طور كه زراعت مرده و زنده دارد، شهر را هم مى توان متصف به اين دو صفت كرد، چون گفتيم شهر نيز مكان و سرزمينى است.

در اين آيه در آغاز، خداى تعالى غايب فرض شده بود، مى فرمود (خدا آن كسى است كه آبى از آسمان به اندازه نازل كرد) و سپس متكلم با غير فرض شده و فرمود: (پس ما بـه وسـيـله آن آب شهرى مرده را زنده كرديم ) و اين التفات صرفا براى اين است كه عنايت خود را به زنده كردن مكان هاى مرده اظهار بدارد.

و بـعـد از آنـكـه بـا نـازل كـردن آب بـه انـدازه، و زنـده كـردن شـهـرى مـرده، اسـتـدلال كـرد بـر خـلقـت و تـدبـيـر خـود، در آخـر نـتـيـجـه ديـگـرى هـم از ايـن اسـتـدلال گـرفـت، نـتـيـجه اى كه توحيد تمام نمى شود مگر به آن. و آن عبارت است از مسأله معاد، يعنى برگشتن همه به سوى خدا: (و كذلك تخرجون ) يعنى همانطور كه شـهـرى مـرده را زنـده مـى كـنـد، هـمـينطور شما هم از قبورتان سر برمى داريد و زنده مى شويد.

بـعـضى از مفسرين گفته اند: اگر از روياندن گياهان تعبير كرد به (انشار) - كه در واقـع بـه مـعـناى احياى مردگان است - و از احياى مردگان هم تعبير كرد به (اخراج ) بـراى ايـن اسـت كه در اولى روياندن را امرى عظيم نشان دهد، و در دومى مسأله بعث و مـعـاد را كـارى آسـان جـلوه داده بـاشـد تـا در نـتـيـجـه هـم سـنـن استدلال را ارج نهاده باشد، و هم راه قياس را روشن تر ساخته باشد.

و الذى خلق الازواج كلها و جعل لكم من الفلك و الانعام ما تركبون

بـعـضـى از مـفسرين گفته اند: مراد از (ازواج )، اصناف موجودات از نر و ماده و سياه و سـفـيـد و امثال آن است. بعضى ديگر گفته اند: مراد جفت از هر چيز است، چون هر چيزى - به جز خداى تعالى - زوجى دارد، مانند: بالا و پايين، چپ و راست ، ماده و نر.

(و جـعـل لكـم مـن الفـلك و الانعام ما تركبون ) - يعنى (تركبونه ) و برايتان از كشتى و چارپايان چيزهايى قرار داد كه سوارش ‍ شويد. كلمه (تركبون ) از (ركوب ) اسـت كـه وقـتـى در مـورد حـيـوانـات يـعـنـى اسـب و شـتـر و امثال آن استعمال شود، به خودى خود متعدى مى گردد، و مى گوييم (ركبت الفرس ) و چـون در مـورد كـشـتـى و مـانند آن به كار مى رود، با كلمه (فى ) متعدى مى گردد، مى گوييم (ركب فيه ) همان طور كه در كلام خداى تعالى آمده : (و اذا ركبوا فى الفلك ) و اگـر در آيـه مـورد بـحـث كـه سـخن از كشتى هم به ميان آمده كلمه (فى ) نياورده براى اين است كه جانب انعام را غلبه داده باشد.

لتستووا على ظهوره ثم تذكروا نعمه ربكم اذا استويتم عليه و تقولوا... لمنقلبون

(اسـتـواء بـر ظـهـر) بـه مـعـنـاى استقرار بر پشت حيوان، و يا هر مركب ديگر است. و ضـمـير در كلمه (ظهوره ) به (ما) ى موصوله در جمله (ما تركبون ) و ضمير در جـمـله (اذا اسـتـويـتـم عـليـه ) نـيـز بـه هـمـان موصول برمى گردد، و در اين آيه جمله (لتـسـتـووا على ظهوره ) با آوردن كلمه (ظهور)، و جمله (استويتم ) عليه بدون آوردن كلمه (ظهور)، به يك معنا است، چون هم مى توان گفت بر پشت حيوان سوار شدم، و هم مى توان گفت بر حيوان سوار شدم.

مقـصـود از بـه يـاد آوردن نـعـمـت پـروردگـار پـس از سـوار شـدن بـر كـشـتـى هـا و چهارپايان

و مراد از (به ياد آوردن نعمت رب بعد از استواء بر پشت حيوان يا كشتى ) اين است كه به ياد نعمت هايى بيفتى كه خدا آنها را مسخر انسان كرده، و انسان از آنها استفاده مى كند مـثـلا از يـك مـحـل بـه مـحـل ديـگـر مـى رود، و بـار و بـنـه خـود را حمل مى كند، همچنان كه در جاى ديگر فرموده : (و سخر لكم الفلك لتجرى فى البحر بـامـره ) و نـيـز فـرمـوده : (و الانـعـام خـلقـهـا... و تحمل اثقالكم الى بلد لم تكونوا بالغيه الا بشق الانفس ).

و مـمـكـن هم هست مراد از يادآورى نعمت، يادآورى مطلق نعمت ها باشد، چون معمولا آدمى از ياد يك نعمت به ياد نعمت هاى ديگر نيز منتقل مى شود.

(و تـقـولوا سـبـحـان الذى سـخـر لنا هذا و ما كنا له مقرنين ) - كلمه (مقرنين ) به معناى (مطيقين ) است چون مصدر (اقران ) به معناى اطاقه است.

و ظـاهر ذكر نعمت در موقع به كار بستن و انتفاع از آن اين است كه شكر منعم را بجا آورد. و لازمـه آن ايـن اسـت كه ذكر نعمت غير از گفتن (سبحان الذى...) بوده باشد، چون اين كـلمـه تـسـبـيـح و تـنـزيـه خـدا اسـت از هـر چـيـزى كـه لايـق سـاحت كبريايى او نباشد، از قبيل شريك داشتن در ربوبيت و الوهيت. و معلوم است كه ذكر نعمت و شكر منعم - همان طور كه گفتيم - غير از تنزيه است.

مـؤيـد ايـن مـعـنـا روايـاتـى اسـت كـه از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) و ائمه اهـل بـيت (عليهم السلام ) رسيده كه : در هنگام سوار شدن بر مركب بگوييد: (الحمد لله الذى سخر لنا هذا و ما كنا له مقرنين ) با اينكه در آيه آمده : (سبحان الذى...)

و در كـشـاف از حـسـن بـن عـلى (عليهماالسلام ) روايت كرده كه مردى را ديد بر حيوان خود سـوار مـى شـود، و مى گويد: (سبحان الذى سخر لنا هذا). حضرت پرسيد آيا ماءمور شده ايد اين چنين بگوييد؟ عرضه داشت : پس ماءمور شده ايم چه بگوييم ؟ فرمود: اينكه به ياد نعمت پروردگار خود بيفتيد.

(و انـا الى ربـنـا لمـنـقـلبـون ) - اين جمله شهادت به حقانيت معاد است، مى گويند ما گواهى مى دهيم كه به سوى پروردگار خود برمى گرديم.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved