آيات 13 تا 16 سوره شورى

 شرع لكم من الذين ما وصى به نوحا و الذى اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسى و عـيسى ان اقيموا الدين و لا تتفرقوا فيه كبر على المشركين ما تدعوهم اليه اللّه يجتبى اليه من يشاء و يهدى اليه من ينيب (13)

 و ما تفرقوا الا من بعد ما جاءهم العلم بغيا بينهم و لو لا كـلمـه سـبقت من ربك الى اجل مسمى لقضى بينهم و ان الذين اورثوا الكتاب من بعدهم لفـى شـك مـنـه مـريـب (14)

 فـلذلك فـادع و اسـتـقـم كـمـا امـرت و لا تـتـبـع اهـواءهـم و قـل آمـنت بما انزل اللّه من كتاب و امرت لا عدل بينكم اللّه ربنا و ربكم لنا اعمالنا و لكم اعمالكم لا حجه بيننا و بينكم اللّه يجمع بيننا و اليه المصير (15)

 و الذين يحاجون فى اللّه من بعد ما استجيب له حجتهم داحضه عند ربهم و عليهم غضب و لهم عذاب شديد (16)

ترجمه آيات

برايتان از دين همان را تشريع كرد كه نوح را بدان توصيه فرمود، و آنچه ما به تو وحـى كـرديـم و بـه ابـراهـيـم و مـوسـى و عيسى توصيه نموديم اين بود كه دين را بپا بـداريد، و در آن تفرقه نيندازيد. آنچه كه شما مشركين را به سويش دعوت مى كنيد بر آنـان گـران مـى آيـد، و ايـن خـدا اسـت كـه هـر كس را بخواهد براى تقرب به درگاه خود بـرمـى گـزيند، و كسانى را به سوى خود هدايت مى كند كه همواره در امور به او مراجعه نمايند (13).

در ديـن تـفـرقـه نـكـردنـد مـگـر بـعـد از آنكه به حقانيت دين يقين داشتند، و حسدى كه به يـكـديـگـر مـى ورزيـدنـد وادارشـان كـرد تفرقه كنند، و اگر حكم ازلى خدا بر اين قرار نـگـرفـتـه بود كه تا مدتى معين زنده بمانند، كارشان را يكسره مى كرديم، چون اينان كـه بـا عـلم بـه حـقانيت، آن را انكار كردند باعث شدند نسلهاى بعدى درباره آن در شكى عميق قرار گيرند (14).

و بـه هـمـيـن جـهـت تـو دعـوت كـن، و هـمـان طـور كـه مـاءمـور شـده اى اسـتـقـامـت بـورز، و دنـبـال هـواهـاى آنـان مـرو، و بـگـو مـن خـود بـه آنـچـه خـدا از كـتـاب نـازل كـرده ايـمـان دارم، و مـاءمـور شده ام بين شما عدالت برقرار كنم، پروردگار ما و شـمـا هـمان اللّه است، نتيجه اعمال ما عايد خود ما مى شود، و از شما هم عايد خودتان، هيچ حجتى بين ما و شما نيست، خدا بين ما جمع مى كند، و بازگشت به سوى او است (15).

و كسانى كه عليه ربوبيت خدا احتجاج مى كنند بعد از آنكه مردم آن را پذيرفتند، حجتشان نزد پروردگارشان باطل است، و غضبى شامل حال آنان است و عذابى شديد دارند (16).

بيان آيات

ايـن آيـات فـصـل سـوم از آيـاتـى اسـت كـه وحـى الهـى را تـعـريـف مـى كـنـد. فـصـل اول دربـاره خـود وحـى بـود و فـصـل دوم در بـاره اثـرش، و ايـن فـصـل آن را از نـظـر مـفـاد و محتوى تعريف مى كند. و محتواى وحى عبارت است از دين الهى واحـدى كـه بـايد تمامى ابناء بشر به آن يك دين بگروند، و آن را سنت و روش زندگى خود و راه به سوى سعادت خود بگيرند.

البـتـه در ايـن فـصـل بـه مناسبت، اين را نيز بيان مى كند كه شريعت محمدى جامع ترين شرايعى است كه از ناحيه خدا نازل شده، و نيز اختلافهايى كه در اين دين واحد پيدا شده از ناحيه وحى آسمانى نيست، بلكه از ناحيه ستمكارى و ياغى گريهايى است كه عده اى بـا عـلم و اطـلاع در ديـن خـدا بـه راه انـداخـتـنـد. و نـيـز در آيـات ايـن فصل فوائد ديگرى است كه در ضمن به آنها اشاره شده.

شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا و الذى اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسى و عيسى

وقـتـى گـفـتـه مـى شود: فلانى (شرع الطريق ) معنايش اين است كه راه را هموار، و از بـى راهـه مـتـمـايز كرد. راغب مى گويد كلمه وصيت به معناى آن است كه دستورالعملى را هـمـراه بـا انـدرز و پـنـد بـه كـسـى بـدهـى تـا مـطـابـق آن عمل كند، و ريشه اين كلمه از اين قول عرب گرفته شده كه مى گويد (ارض واصيه ) يـعـنـى زمـيـنـى كـه در اثـر كـثـرت، گـيـاهـانـش بـه هـم مـتـصـل اسـت، و در مـعـناى آن دلالتى بر اهميت بدان هست، چون هر سفارشى را وصيت نمى نـامـنـد، بـلكـه تنها در موردى به كار مى برند كه براى وصيت كننده اهميت داشته و مورد عنايتش باشد.

معناى آيه : (شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا...) و نكاتى راجع به انبياى اولوا العزم عليه السلام و جامعيت اسلام، كه از اين آيه استفاده مىشود

پـس مـعـنـاى ايـنـكـه فـرمـود (شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا) اين است كه خداى تعالى بيان كرد و روشن ساخت براى شما از دين - كه سنت زندگى است - همان را كه قـبلا با كمال اعتناء و اهميت براى نوح بيان كرده بود. و از اين معنا به خوبى برمى آيد كه خطاب در آيه به رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) و امت او است، و اينكه مراد از آنچه به نوح وصيت كرده همان شريعت نوح (عليه السلام ) است.

(و الذى اوحـيـنـا اليـك ) - در ايـن جـمـله بـيـن نـوح و رسـول خدا (عليهماالسلام ) مقابله واقع شده و ظاهر اين مقابله مى رساند كه مراد از آنچه به رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) وحى شده معارف و احكامى است كه مخصوص شـريـعـت او اسـت، و اگـر نـام آن را (ايـحـاء) نـهاده، و فرموده (اوحينا اليك ) ولى دربـاره شـريـعـت نـوح و ابـراهـيم (عليهماالسلام ) اين تعبير را نياورده بلكه تعبير به وصـيـت كـرده بـراى ايـن اسـت كـه وصيت همانطور كه گفتيم در جايى به كار مى رود كه بـخواهيم از بين چند چيز به آنچه كه مورد اهميت و اعتناء ماست سفارش كنيم، و اين درباره شـريـعـت نوح و ابراهيم كه چند حكم بيشتر نبود صادق است، چون در آن شريعت تنها به مـسـائلى كـه خيلى مورد اهميت بوده سفارش شده، ولى درباره شريعت اسلام صادق نيست، چـون ايـن شريعت همه چيز را شامل است. هم مسائل مهم را متعرض است، و هم غير آن را. ولى در آن دو شـريعت ديگر، تنها احكامى سفارش شده بود كه مهمترين حكم و مناسب ترين آنها به حال امتها و به مقدار استعداد آنان بود.

التـفـاتـى كـه در جمله (و الذى اوحينا) از غيبت به تكلم مع الغير به كار رفته براى ايـن اسـت كـه بـر عـظـمـت خدا دلالت كند، چون عظماء و بزرگان هميشه از جانب خودشان و خـدمـتگزاران و پيروانشان سخن مى گويند (و به ما چنين كرديم و چنان مى كنيم تعبير مى آورند).

(و ما وصينا به ابراهيم و موسى و عيسى ) - اين جمله عطف است بر جمله (و ما وصى بـه نـوحـا). و مـراد از آن، شـريـعـتـهـايـى اسـت كـه بـراى هر يك از نامبردگان در آيه تشريع كرده.

و ترتيبى كه در بردن نام اين پيامبران گرامى به كار رفته ترتيب ذكرى است، ليكن مـطـابـق بـا ترتيب زمانى، چون اول نوح بود، بعد ابراهيم، و بعد از آن موسى و سپس عـيـسـى (عـليـه السلام). و اگر نام رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) را مقدم بر سـايـريـن ذكـر كـرد، به منظور شرافت و برترى دادن بوده، همچنانكه اين نكته در آيه (و اذ اخـذنا من النبيين ميثاقهم و منك و من نوح و ابراهيم و موسى و عيسى ابن مريم ) نيز بـه چـشـم مـى خورد. و اگر در آيه مورد بحث اول نام شريعت نوح را برد، براى اين است كه بفهماند قديمى ترين شريعتها، شريعت نوح است كه عهدى طولانى دارد.

نكاتى كه از اين آيه شريفه استفاده مى شود

1- سـيـاق آيـه بـدان جـهـت كـه سـيـاق مـنـت نـهـادن اسـت - مـخـصوصا با در نظر داشتن ذيـل آن، و نـيـز بـا در نـظـر داشـتن آيه بعد از آن - اين معنا را افاده مى كند كه شريعت مـحـمـدى جـامـع هـمـه شـريـعـتـهـاى گـذشـتـه اسـت. و خـوانـنـده عـزيـز خـيـال نـكـنـد كـه جـامـع بـودن ايـن شـريـعـت بـا آيـه (لكل جعلنا منكم شرعه و منهاجا) منافات دارد، چون خاص بودن يك شريعت با جامعيت آن منافات ندارد.

2- شـرايـع الهـى و آن اديـانى كه مستند به وحى هستند تنها همين شرايع مذكور در آيه انـد، يـعـنـى شـريـعـت نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و محمد (صلوات اللّه عليهم )، چون اگـر شـريـعت ديگرى مى بود بايد در اين مقام كه مقام بيان جامعيت شريعت اسلام است نام برده مى شد.

و لازمـه ايـن نـكـتـه آن اسـت كـه اولا قبل از نوح شريعتى يعنى قوانين حاكمه اى در جوامع بشرى آن روز وجود نداشته تا در رفع اختلافات اجتماعى كه پيش مى آمده به كار رود. و ما در تفسير آيه (كان الناس امه واحده فبعث اللّه النبيين...) مقدارى در اين باره صحبت كرديم.

و ثانيا انبيايى كه بعد از نوح (عليه السلام ) و تا زمان ابراهيم (عليه السلام ) مبعوث شـدنـد، هـمـه پـيـرو شـريـعـت نـوح بـوده انـد، و انـبـيـايـى كـه بـعـد از ابـراهـيـم و قـبـل از مـوسى مبعوث شده بودند، تابع و پيرو شريعت ابراهيم بودند، و انبياء بعد از مـوسى و قبل از عيسى پيرو شريعت موسى، و انبياء بعد از عيسى تابع شريعت آن جناب بوده اند.

3- اينكه انبياء صاحبان شريعت كه قرآن كريم ايشان را (اولواالعزم ) خوانده، تنها هـمين پنج نفرند، چون اگر پيغمبر (اولواالعزم ) ديگرى مى بود بايد در اين مقام كه مـقـام مـقـايـسـه شـريـعـت اسلام با ساير شرايع است نامش برده مى شد، پس اين پنج تن بـزرگـان انـبـيـاء هـسـتـنـد، و آيـه شريفه (و اذ اخذنا من النبيين ميثاقهم و منك و من نوح و ابـراهـيـم و مـوسى و عيسى بن مريم ) نيز مؤيد اين استفاده هايى است كه ما از آيه مورد بحث كرديم.

(ان اقـيـمـوا الديـن و لا تـتفرقوا) - كلمه (اءن ) در اين جمله تفسيرى است. و معناى (اقـامـه ديـن ) حـفـظ آن اسـت بـه ايـنـكـه پـيـروى اش كـنـنـد و بـه احـكـامـش عمل نمايند، و الف و لام در كلمه (الدين ) الف و لام عهد است، يعنى آنچه به همه انبياء نـامـبـرده وصـيـت و وحـى كـرده بـوديـم اين بود كه اين دينى كه براى شما تشريع شده پيروى كنيد، و در آن تفرقه ننماييد، و وحدت آن را حفظ نموده، در آن اختلاف نكنيد.

مقصـود از اقـامـه ديـن و تـفـرقـه نـكردن در آن با توجه به اينكه بعضى شرايع احكامى مخصوص به خود داشته اند

بـعـد از آنـكـه تـشريع دين براى نامبردگان به معناى اين بود كه همه را به پيروى و عمل به دين دعوت كند، و اينكه در آن اختلاف نكنند، در جمله مورد بحث همين را به اقامه دين تـفـسـيـر نـمـوده، و ايـنـكـه در ديـن خـدا مـتـفـرق نـشـونـد. در نـتـيـجـه حـاصـل مـعـنـاى جـمـله ايـن مـى شـود: بـر هـمـه مـردم واجـب اسـت ديـن خـدا را بـه طـور كـامـل بـه پـا دارنـد، و در انـجـام ايـن وظـيـفـه تـبـعـيـض قـائل نـشـونـد، كه پاره اى از احكام دين را به پا بدارند، و پاره اى را رها كنند. و اقامه كـردن ديـن عـبـارت اسـت از ايـنـكـه بـه تـمـامـى آنـچـه كـه خـدا نازل كرده و عمل بدان را واجب نموده ايمان بياورند.

و مـجـمـوع شرايعى كه خدا بر انبياء نازل كرده يك دين است كه بايد اقامه شود، و در آن ايـجـاد تفرقه نكنند، چون پاره اى از احكام الهى است كه در همه اديان بوده، و معلوم است كـه چنين احكامى مادام كه بشر عاقل و مكلفى در دنيا باقى باشد، آن احكام هم باقى است، و وجوب اقامه آن واضح است. و پاره اى ديگر هست كه در شرايع قبلى بوده و در شريعت بـعدى نسخ شده، اين گونه احكام در حقيقت عمر كوتاهى داشته، و مخصوص طايفه اى از مـردم و در زمـان خـاصـى بـوده، و معناى نسخ شدن آن آشكار شدن آخرين روز عمر آن احكام اسـت نـه ايـنـكـه مـعـنـاى نـسـخ شـدنـش ايـن بـاشـد كـه آن احـكـام بـاطـل شده، پس حكم نسخ شده هم تا ابد حق است، چيزى كه هست مخصوص طايفه معينى و زمـان مـعـينى بوده، و بايد آن طايفه و اهل آن زمان هم ايمان به آن حكم داشته باشند، و هم به آن عمل كرده باشند، و اما بر ديگران واجب است تنها به آن ايمان داشته باشند، و بس، و ديـگـر واجـب نـيست كه به آن عمل هم بكنند، و معناى اقامه اين احكام همين است كه قبولش داشته باشند.

پس با اين بيان روشن گرديد كه امر به اقامه دين و تفرقه نكردن در آن، در جمله (ان اقـيـمـوا الديـن و لا تـتـفـرقـوا فـيـه ) بـه اطـلاقـش بـاقـى اسـت، و شامل همه مردم در همه زمانها مى باشد.

حكم آيه مطلق است و مخصوص احكام مشترك بين همه شرايع نيست

و نـيز روشن گرديد اينكه جمعى از مفسرين آيه را مخصوص احكام مشترك بين همه شرايع دانسته اند، (و گفته اند شامل احكام مختص بهر شريعت نمى شود، چون اينگونه احكام به اخـتـلاف امـتـهـا مـخـتـلف مـى شـود، و هـر امـتـى بـر حـسـب احـوال و مـصـالح خـودش ‍ احـكامى داشته، و معنا ندارد كه امتهاى بعدى هم آن احكام را اقامه كنند) صحيح نيست. چون گفتيم جمله (ان اقيموا الدين و لا تتفرقوا فيه ) مطلق است، و جـهـت ندارد ما اطلاق آن را تقييد كنيم، و اگر اينطور بود كه آنان گفته اند بايد امر به اقامه دين مخصوص ‍ باشد به اصول سه گانه دين، يعنى توحيد، نبوت و معاد، و بقيه احـكـام را اصـلا شـامـل نـشـود، چـون حـتـى يـك حـكـم فـرعـى هـم سـراغ نـداريم كه با همه خـصوصياتش در تمامى شرايع وجود داشته باشد، و اين معنا با سياق آيه (شرع لكم من الدين ما وصى به...) سازگار نيست، و همچنين با آيه (و ان هذه امتكم امه واحده و انا ربكم فاتقون فتقطعوا امرهم بينهم زبرا) و آيه شريفه (ان الدين عند اللّه الاسلام و ما اختلف الذين اوتوا الكتاب الا من بعد ما جاءهم العلم بغيا بينهم.)

(كبر على المشركين ما تدعوهم اليه ) - مراد از جمله (ما تدعوهم اليه آنچه ايشان را بدان مى خوانى ) دين توحيد است كه پيامبر عظيم الشاءن اسلام مردم را بدان دعوت مى كـرد، نـه اصـل تـوحـيـد فـقـط، بـه شـهـادت آيـه بـعـدى كـه مـى فـرمـايـد اهل كتاب در دين توحيد اختلاف به راه انداختند. و مراد از اينكه فرمود (كبر على المشركين ) اين است كه پذيرفتن دين توحيد بر مشركين گران آمد.

معناى اجتباء و مرجع ضمير در سه كلمه اليه

(اللّه يجتبى اليه من يشاء و يهدى اليه من ينيب ) كلمه (اجتباء) به معناى جمع كردن و بـه سـوى خـود جـلب نـمـودن است، و مقتضاى وحدت سياق اين است كه ضمير در هر سه كـلمـه (اليـه ) به يك جا برگردد، در نتيجه معناى آيه چنين مى شود: خداى تعالى از بندگانش هر كه را بخواهد به دين توحيد - كه تو بدان دعوت مى كنى - جمع و جلب مـى كـنـد، و هـر كـه را بخواهد به سوى آن هدايت مى كند. در نتيجه مجموع چند جمله (كبر عـلى المـشـركين ما تدعوهم اليه، اللّه يجتبى اليه من يشاء) در معناى آيه شريفه (هو اجتبيكم و ما جعل عليكم فى الدين من حرج مله ابيكم ابراهيم ) خواهد بود.

ايـن بـود نـظـر مـا؛ ولى بـعـضى از مفسرين گفته اند: ضمير در كلمه (اليه ) دومى و سومى به خداى تعالى برمى گردد. اين نظريه هم بد نيست، ولى نظريه ما مناسب تر اسـت. بـه هـر حـال جـمـله (اللّه يـجـتبى اليه - تا آخر آيه -) در اين صدد است كه اشـاره كـنـد بـه ايـنـكـه خـداى تعالى بى نياز از ايمان مشركين است كه اين قدر از ايمان آوردن اسـتـكبار مى ورزند. و اين آيه نظير آيه شريفه (فان استكبروا فالذين عند ربك يسبحون له بالليل و النهار و هم لا يسئمون ) مى باشد بعضى ديگر گفته اند: مراد از جـمـله مـا (تـدعـوهـم اليـه )، ما تدعوهم الى الايمان به آنچه كه مردم را مى خوانى تا بدان ايمان آورند است، كه همان مسأله رسالت مى باشد، در نتيجه معنا چنين مى شود كه : مـشـركين از ايمان آوردن به رسالت تو استكبار مى ورزند. و آن وقت جمله (اللّه يجتبى...) در مـعـنـاى آيـه (شـريـفـه اللّه اعـلم حـيـث يـجـعـل رسـالتـه ) خـواهـد بـود، و حال آنكه اين معنا خلاف ظاهر آيه است.

و ما تفرقوا الا من بعد ما جاءهم العلم بغيا بينهم...

ضـمـيـر در (تـفـرقـوا) بـه (نـاس ) كـه از سـيـاق مـفهوم است برمى گردد. و كلمه (بغى ) به معناى ظلم و يا حسد است. و اگر (بغى ) را مقيد كرد به كلمه (بينهم ) بـراى ايـن اسـت كـه بـفـهـمـانـد ظـلم و يـا حـسـد در بـيـنـشـان متداول بود. و معناى آيه اين است كه :

تـوضـيـح مـعـنـاى آيـه : (و مـا تـفـرقـوا الا مـن بـعـد ما جائهم العلم بغيا بينهم....)

هـمـيـن مـردمـى كـه شـريـعت بر ايشان تشريع شده بود، از شريعت متفرق نشدند، و در آن اخـتـلاف نـكـردند، و وحدت كلمه را از دست ندادند، مگر در حالى كه اين تفرقه آنها وقتى شـروع شـد - و يـا ايـن تـفـرقـه شـان وقـتى بالا گرفت كه قبلا علم به آنچه حق است داشـتـنـد، ولى ظـلم و يـا حسدى كه در بين خود معمول كرده بودند نگذاشت بر طبق علم خود عمل كنند، و در نتيجه در دين خدا اختلاف به راه انداختند.

پـس منظور از اختلاف در اينجا اختلاف در دين است كه باعث شد انشعابها و چند دستگيها در بـشـر پـيـدا شـود. و خـداى سبحان آن را در مواردى از كلام خود مستند به بغى كرده. و اما اخـتلافى كه بشر قبل از نازل شدن شريعت داشت، و باعث شد كه خدا شريعت را تشريع كند، اختلاف در شؤ ون زندگى و تفرقه در امور معاش بود كه منشاءش اختلافى بود كه بـشـر در طـبـيـعـت و سـليـقـه و هـدف داشـت ، و وسـيـله شـد بـراى نزول وحى و تشريع شرع تا آن اختلافات برداشته شود، و آيه (كان الناس امه واحده فبعث اللّه النبيين ) همانطور كه در تفسيرش گذشت، به اين اختلاف اشاره مى كند.

(و لو لا كـلمـه سـبـقـت مـن ربـك الى اجـل مـسـمـى لقضى بينهم ) - مراد از كلمه اى كه در سابق گذشت يكى از فرمانهايى است كـه خـدا در آغـاز خـلقـت بـشـر صـادر كـرد، نـظير اينكه همان روزها فرمود: (و لكم فى الارض مستقر و متاع الى حين ).

و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت : اگـر نبود اين مسأله كه خدا از سابق اين قضا را رانده بود كه بـنـى آدم هر يك چقدر در زمين بمانند و تا چه مدت و به چه مقدار از زندگى در زمين بهره مـنـد شـونـد هـر آيـنـه بـيـن آنـان حـكـم مـى كـرد، يـعـنـى بـه دنـبـال اخـتـلافـى كـه در دين خدا كرده و از راه او منحرف شدند، حكم مى نمود و همه را به مقتضاى اين جرم بزرگ هلاك مى فرمود.

طرح يك سؤال و پاسخ آن

در اينجا ممكن است كسى بگويد: اين وقتى درست است كه خدا اقوامى را هلاك نكرده باشد، و مـا مـى بـينيم كه اين قضا را رانده و اقوامى را هلاك كرده، و خود خداى تعالى داستان آنها را در كلام خود آورده. درباره هلاكت قوم نوح و هود و صالح (عليهماالسلام ) جدا جدا حكايت كـرده، و دربـاره هـمـه اقـوامـى كـه هـلاك شـدنـد فـرمـوده : (و لكـل امـه رسـول فـاذا جـاء رسـولهـم قـضـى بـيـنـهـم بـالقـسـط) بـا ايـن حال ديگر آيه مورد بحث چه معنايى دارد؟

در جـواب مـى گـويـيـم : هـلاكت و قضاهايى كه درباره اقوام گذشته در قرآن كريم آمده، راجـع بـه هـلاكـت آنـان در زمـان پـيـامبرشان بوده. فلان قوم وقتى دعوت پيغمبر خود را نـپـذيـرفـتـنـد، در عصر همان پيامبر مبتلا به عذاب مى شده و هلاك مى گرديده، مانند قوم نوح، هود، و صالح كه همه در زمان پيامبرشان هلاك شدند، ولى آيه مورد بحث راجع به اخـتـلافـى اسـت كـه امـتها بعد از درگذشت پيغمبرشان در دين خود راه انداخته اند و اين از سياق كاملا روشن است.

(و ان الذين اورثوا الكتاب من بعدهم لفى شك منه مريب ) - ضمير در (من بعدهم ) بـه هـمـان اسلافى برمى گردد كه در آيه قبلى فرمود: با علم به حقانيت و يكى بودن دين در آن اختلاف كردند و كاسه ظلم و حسد خود را بر سر دين شكستند. و مراد از (الذين اورثوا الكتاب من بعدهم ) نسلهاى بعد از آن اسلاف و نياكان هستند. پس مفاد آيه اين است كه : آغاز كنندگان اختلاف و مؤ سسين تفرقه كه با داشتن علم و اطلاع اين اختلاف را باب كـردنـد، آنـچـه را كردند از در بغى كردند و در نتيجه نسلهاى بعدشان هم كه كتاب را از آنها به ارث بردند، در شكى مريب (شكى كه ايشان را به ريب انداخت ) قرار گرفتند.

آنـچـه كـه ما در معناى آيه آورديم مطالبى بود كه از سياق استفاده كرديم، ولى مفسرين حـرفـهـايـى بـسـيـار زده انـد كـه هـيـچ فـايـده اى در نـقـل آنـهـا نـيست و اگر كسى بخواهد بر اقوال آنان اطلاع يابد بايد به كتبشان مراجعه كند.

فلذلك فادع و استقم كما امرت و لا تتبع اهواءهم...

ايـن جـمـله تـفـريـع و نتيجه گيرى از مطالب گذشته است كه مى فرمايد: خدا براى همه انبياء يك دين تشريع كرده بود، ولى امتها دو قسم شدند يكى نياكان كه با علم و اطلاع و از در حـسـد، در ديـن اخـتلاف انداختند، و يكى نسلها كه در شك و تحير ماندند. به همين جهت خـداى تـعـالى تـمـامى آنچه را كه در سابق تشريع كرده بود براى شما تشريع كرد، پـس تـو اى پـيـامبر مردم را دعوت كن، و چون آنها دو دسته شدند يكى مبتلا به حسد يكى مـبـتـلا به شك، پس تو استقامت بورز، و به آنچه ماءمور شده اى پايدارى كن، و هواهاى مردم را پيروى مكن.

لام در جـمله (فلذلك ) لام تعليل است. و بعضى گفته اند لام به معناى (الى ) است و معناى جمله اين است كه : پس به سوى همين دينى كه برايتان تشريع شده دعوت كن، و در ماءموريت پايدارى نما.

كلمه (و استقم ) امر از استقامت است كه به گفته راغب به معناى ملازمت طريق مستقيم است، و جمله (و لا تتبع اهواءهم ) به منزله تفسير كلمه (استقم ) است.

(و قـل آمـنـت بـمـا انـزل اللّه مـن كـتـاب ) - در ايـن جـمـله مـى فرمايد: بگو به تمامى كتابهايى كه خدا نازل كرده ايمان دارم. و در تصديق و ايمان به كتب آسمانى مساوات را اعـلام كـن. و مـعـلوم اسـت كـه مـراد از كـتـب آسـمـانـى كـتـابـهـايـى اسـت كـه مشتمل بر شريعتهاى الهى است.

(و امـرت لا عـدل بـيـنـكـم ) - بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: لام در جـمـله (لاءعدل ) لام زائد است كه تنها خاصيت تأكيد را دارد، نظير لام در (لنسلم ) در جمله (و امرنا لنسلم لرب العالمين ). و معناى جمله مورد بحث اين است كه : و من ماءمور شده ام بـين شما عدالت برقرار كنم، يعنى همه را به يك چشم ببينم، قوى را بر ضعيف و غنى را بر فقير و كبير را بر صغير مقدم ندارم، و سفيد را بر سياه و عرب را بر غير عرب و هاشمى را و يا قرشى را بر غير آنان برترى ندهم. پس در حقيقت دعوت متوجه به عموم مردم است و مردم همگى در برابر آن مساويند.

بيان آيه : (و قل آمنت بما انزل الله من كتاب...)

پـس جـمـله (امـنـت بـما انزل اللّه من كتاب ) مساوى دانستن همه كتابهاى نازله است از حيث ايـنـكـه بـايـد هـمـه ايـمـان آورنـد. و جـمـله (و امـرت لاعدل بينكم ) مساوى دانستن همه مردم است از حيث اينكه همه را بايد دعوت كرد، تا متوجه شرعى كه نازل شده بشوند.

بـعـضـى ديـگـر از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: لام در جـمـله (لاعـدل بـيـنـكـم ) لام تـعـليـل اسـت و معناى آن اين است : اين كه من ماءمور شده ام بدانچه ماءمور شده ام بدين جهت بوده كه بين شما عدالت برقرار كنم.

و نـيـز دربـاره عدالت بعضى گفته اند: مراد از آن، عدالت در داورى است. بعضى ديگر گـفـتـه انـد: عـدالت در حـكـم اسـت. و بـعضى ديگر معناى ديگرى كرده اند، ليكن همه اين معانى از سياق آيه به دور است، و سياق با آن.

اللّه ربنا و ربكم...

اين جمله مى خواهد مطالب گذشته ؛ يعنى تسويه بين كتب و شرايع نازله، و ايمان آوردن بـه همه آنها، و تسويه بين مردم در دعوتشان به سوى دين، و برابر بودن همه طبقات مـردم در مـشـمـوليـت احـكـام را تعليل كند، و به همين جهت كلام بدون حرف عطف آمده، گويا مطلب ديگرى است غير مطالب گذشته.

پـس جـمـله مـزبـور بـه ايـن مـعـنـا اشـاره مى كند كه : رب همه مردم يكى است، و آن، اللّه تـعالى است، پس غير او ارباب ديگرى ندارند، تا هر كسى به رب خود بپيوندد، و بر سر ارباب خود نزاع كنند، اين بگويد رب من بهتر است، او بگويد از من بهتر است، و هر كـسـى تـنـهـا بـه شـريعت پروردگار خود ايمان آورد، بلكه رب همه يكى، و صاحب همه شـريعتها يكى است، و مردم همه و همه بندگان و مملوكين يكى هستند، يك خداست كه همه را تـدبـيـر مـى كـنـد، و بـه مـنـظـور تـدبـيـر آنـهـا شـريـعـتـهـا را بـر انـبـيـاء نـازل مـى كند، پس ديگر چرا بايد به يك شريعت ايمان بياورند، و به ساير شريعتها ايـمـان نـيـاورنـد. يهود به شريعت موسى ايمان بياورد، ولى شريعت مسيح و محمد (صلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) را قـبـول نـكـنـد، و نـصـارى شـريـعـت عـيـسـى را بـپـذيـرد و در مقابل شريعت محمدى (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) سر فرود نياورد؟ بلكه بر همه واجب اسـت كـه بـه تـمامى كتابهاى نازل شده و شريعتهاى خدا ايمان بياورند، چون همه از يك خدا است.

عمل هر چه باشد از كننده اش تجاوز نمى كند

(لنـا اعـمـالنـا و لكـم اعـمـالكـم ) - ايـن جـمـله بـه ايـن نـكـتـه اشـاره مـى كـنـد كـه اعـمـال هر چند از حيث خوبى و بدى و از حيث پاداش و كيفر و ثواب و عقاب مختلف است، الا ايـنـكـه هـر چـه بـاشـد از كـنـنـده اش تـجـاوز نـمـى كـنـد، يـعـنـى عـمـل تـو عـمـل مـن نـمـى شـود، پـس هـر كـسـى در گـرو عـمـل خـويـش اسـت، و احـدى از افـراد بـشـر نـه از عـمـل ديـگـرى بـهـره مـنـد مـى شود، و نه متضرر مى گردد، پس معنا ندارد كه كسى را جلو بـيـنـدازد تـا از عـمـل او مـنـتـفـع شـود، و يـا يـكـى ديـگـر را عـقـب انـدازد تـا مـبـادا از عـمـل او مـتـضـرر شـود. البـتـه اعمال مردم درجات مختلفى دارد، و بعضى از بعضى ديگر بـهـتـر و گران بهاتر است، اما ارزيابى و سنجش آن به دست خدايى است كه به حساب اعـمال بندگان خود رسيدگى مى كند، نه به دست مردم و نه پيغمبر و نه افرادى پايين تر از او، چون مردم در هر رتبه اى كه باشند بنده و مملوك خدايند و هيچ كس مالك نفس هيچ كس نيست.

و ايـن هـمـان نـكـتـه اى اسـت كـه خـداى تـعـالى در گـفـتـگـوى نـوح بـا قـومـش نـقـل كـرده كـه : قـومـش گـفـتـنـد: (انـومـن لك و اتـبـعـك الارذلون قال و ما علمى بما كانوا يعملون ان حسابهم الا على ربى لو تشعرون ) و نيز در خطابش بـه رسـول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) فرمود: (ما عليك من حسابهم من شى ء و ما من حسابك عليهم من شىء).

(لا حـجـه بـيننا و بينكم ) - شايد مراد اين باشد كه هيچ حجت و دليلى كه دلالت كند بـر ايـنـكـه بـعـضى از مردم بر بعضى ديگر مقدمند در بين ما نيست، تا يكى از ما با آن دليل استدلال كند بر اينكه مقدم بر ديگران است.

احتمال هم دارد كه اين نفى كردن حجت كنايه باشد از نفى لازمه آن، يعنى خصومت، و معناى جـمـله ايـن بـاشد كه ما بر سر اين، دعوا و خصومت نداريم كه بين ما مردم تفاوت رتبه و درجـه هـسـت، بـراى ايـنـكـه رب هـمه ما يكى است، و ما همگى در اينكه بندگان يك خداييم يكسانيم، و هر يك در گرو عمل خويش هستيم، پس ديگر حجتى يعنى خصومتى در بين نيست، تا هر يك به خاطر به كرسى نشاندن دعوى خود آن حجت را اقامه كند.

از ايـنـجـا روشن مى شود كه معنايى كه بعضى براى اين جمله كرده اند درست نيست، و آن اين است كه (احتجاج و خصومتى نيست، چون حق روشن شده، و ديگر احتياجى براى احتجاج و يـا مـخـالفـت نـمـانـده، مگر اينكه كسى بخواهد با علم به حق عناد و لجاجت كند)؛ چون سـيـاق كلام و غرض از آن اين است كه بيان كند كه پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) مـاءمـور شـده بـيـن خود و امتش برابرى و مساوات اعلام كند، و در مقام اين نيست كه چيزى از مـعـارف اصولى را اثبات كند، تا مفسر مذكور كلمه (حجت ) را بر روشن شدن حق در آن معارف معنا كند.

مقصود از جمع در  الله يجمع بيننا

(اللّه يجمع بيننا) - مراد از ضمير گوينده (نا ما) مجموع گوينده و مخاطب در جمله هـاى قـبل است. و مراد از اينكه فرمود: (خدا ما را جمع مى كند) - به طورى كه مفسرين گفته اند - اين است كه : خدا ما را در روز قيامت براى حساب و جزاء جمع مى كند.

و بعيد نيست كه منظور، جمع كردن بين مردم در ربوبيت باشد، چون خدا رب جميع است ، و جـمـيـع بنده اويند. و بنابراين جمله مورد بحث تأكيد همان جمله سابق است كه مى فرمود: (اللّه ربـنـا و ربـكـم ) و مـقدمه و زمينه چينى است براى جمله بعد كه مى فرمايد: (و اليـه المـصير) آنگاه مفاد هر دو جمله اين مى شود كه : خدا تنها پديد آرنده ما است، چون رب همه ما است، و منتهاى ما به سوى او است، چون بازگشت ما به سوى او است، پس هيچ پديد آرنده اى در بين ما بجز خداى عزّوجلّ نيست.

مـقـتـضـاى ظـاهـر ايـن بـود كـه در تـعليل بفرمايد: (اللّه ربى و ربكم لى عملى و لكم اعـمـالكـم لا حـجـه بـيـنـى و بـيـنـكـم ) چـون ايـن جـمـله مـحـاذى بـا جـمـله : (آمـنـت بـمـا انـزل اللّه مـن كـتـاب ) است ، همانطور كه آنجا فرمود: (بگو من ايمان دارم ) در اينجا نـيـز بـايـد مـى فـرمـود: (اللّه پـروردگـار مـن ، و پـروردگـار شـمـا اسـت عمل من براى خودم و عمل شما براى شما است، و حجتى بين من و بين شما نيست و ماءمور شده ام كه به عدالت رفتار كنم ) ولى اينطور نفرمود: بلكه فرمود: (اللّه پروردگار ما و شـمـا است ) و خلاصه به جاى من و شما فرمود:(ما و شما) و اين بدان جهت بود كه كلام سابقش يعنى (شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا...) و نيز جمله (اللّه يجتبى اليـه مـن يـشـاء و يهدى اليه من ينيب ) مى فهماند كه در اين ميان مردمى هم هستند كه به آنـچـه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) ايمان آورده ايمان دارند، و دعوت او را مى پذيرند و شريعتش را پيروى مى كنند.

پـس مـراد از كـلمـه (مـا) در (ربـنـا) و در (لنـا اعـمـالنـا) و در (بـيـنـنـا) رسـول خـدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) و مؤمنين به آن جناب است. و مراد از مخاطبين در جـمـله (و ربـكـم ) و (اعـمـالكـم ) و (بـيـنـكـم ) سـايـر مـردم يـعـنـى اهـل كـتـاب و مـشـركـيـن انـد، و ايـن آيـه نـظـيـر آيـه شـريـفـه (قـل يـا اهـل الكتاب تعالوا الى كلمه سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا اللّه و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون اللّه فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون ) مى باشد.

و الذين يحاجون فى اللّه من بعد ما استجيب له حجتهم داحضه عند ربهم و عليهم غضب و لهم عذاب شديد

كـلمـه (حـجـت ) بـه مـعـنـاى سـخـنـى اسـت كـه مـنـظـور از آن اثـبـات و يـا ابـطـال چـيـزى باشد، و اين واژه از ماده حج گرفته شده كه به معناى قصد است. و كلمه (داحض ) اسم فاعل از (دحض ) است كه به معناى بطلان و مـعـنـاى آيـه بـه طـورى كـه گـفـتـه انـد ايـن اسـت : كـسـانـى كـه دربـاره خـدا احتجاج و اسـتـدلال مـى كـنـنـد تـا ربـوبـيـت او را نـفـى و يـا ديـن او را بـاطـل كـنـنـد، (بـا ايـنـكـه مـردم دعـوت او را پـذيـرفـتـه، و داخـل ديـنـش شـده انـد، چـون حـجـتـش روشـن و واضـح بـود)، حـجـتشان نزد پروردگارشان باطل و زايل است، و غضبى از خدا برايشان است و عذابى شديد دارند.

و ظـاهـرا مـراد از ايـنـكـه فرمود: (بعد از آنكه استجابت شد) استجابت حقيقى است، به ايـنـكـه كـسـانـى كـه دعـوت او را اسـتـجـابـت كرده اند از روى علم و آگاهى و بدون شك و اضـطـراب اسـتـجـابـت كـرده انـد، و خـلاصـه، فـطـرت سـالم انسانيت وادارشان كرده كه استجابت كنند، چون دين با معارفى كه در آن است فطرى بشر است، و بدون هيچ درنگى آن را مـى پـذيـرد، البـتـه در صـورتـى كـه فـطـرت (بـه خـاطـر عوامل خارجى ) نمرده باشد.

همچنان كه فرموده : (انما يستجيب الذين يسمعون و الموتى يبعثهم اللّه ) و نيز فرموده : (و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها) و نيز فرموده : (فاقم وجهك للدين حنيفا فطره اللّه التى فطر الناس عليها).

مقصود از اينـكـه فـرمـود: بـعـد از آنـكـه ديـن خـدا اسـتـجـابـت شـد حـجـت مـنـكـران خدا باطل است

و بنابراين، حاصل معناى آيه اين است : كسانى كه در خداى تعالى و يا دين او احتجاج مى كـنـنـد، و مـيـخـواهند بعد از آنكه فطرت سالم و زنده بشر آن را پذيرفته، و يا بعد از آنـكـه مـردم بـه فـطـرت سـالم خـود آن را پـذيـرفـتـه انـد، خـدا را نـفـى و يـا ديـن او را بـاطـل سـازنـد، حـجـتـشـان نـزد پـروردگـارشـان بـاطـل و زايـل اسـت، و غـضـبـى از خـدا برايشان وارد خواهد شد، و عذابى كه نمى توان گفت چقدر است خواهند داشت.

آيات سابق هم تا اندازه اى اين وجه را تاءييد مى كند، چون در آنها اين معنا تذكر داده مى شد كه خدا دينى را تشريع كرد و انبياء خود را بدان سفارش فرمود و براى اقامه آن دين از بـنـدگـانـش هر كه را مى خواست انتخاب نمود. پس محاجه كردن در اينكه خدا دينى دارد كـه در آن بـندگان خود را به عبادت خود واداشته، كار باطلى است، و چون چنين است ممكن اسـت بـگـويـيـم : آيـه (اللّه الذى انـزل الكـتـاب بـالحـق و المـيـزان ) در مـقـام تعليل است ، و حجتى است كه حجت كفار را ابطال مى سازد - در آن دقت فرماييد.

بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: ضـمـيـر در (له ) بـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسلّم ) برمى گردد و منظور از استجابت كنندگان، اهـل كـتـاب اسـت و مـنـظـور از اسـتـجـابـت آنـان ايـن اسـت كـه اعـتـراف دارنـد كـه اوصـاف رسول خدا و خصوصياتش در كتب آسمانى آنان آمده. و مقصود از جمله مورد بحث اين است كه : مـحاجه اهل كتاب درباره خدا بعد از آن اعترافهايى كه كرده اند محاجه اى است كه در نزد پروردگارشان باطل است.

بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: ضـمـيـر در (له ) بـه رسـول خـدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) بر مى گردد، و منظور از استجابت كننده، خود خـداى تـعـالى اسـت كـه نـفرين آن حضرت عليه بزرگان قريش را مستجاب كرد و در جنگ بـدر هـمـه را بـكـشـت. و نـيـز نـفـريـن آن حـضـرت عـليـه اهـل مـكـه را مـسـتجاب كرد، و به خشكسالى و قحطى مبتلايشان نمود. و دعاى آن جناب براى مـستضعفين را مستجاب نمود و ايشان را از چنگال قريش نجات داد. و همچنين ساير معجزات آن حضرت كه همه جنبه استجابت داشت.

ولى اين دو معنى از سياق آيه به دور است.

بحث روايتى

(دو روايت درباره شان نزول آيه : (و الذين يحاجون فى الله....)

در روح المـعـانـى در ذيـل آيـه (و الذيـن يـحـاجـون فـى اللّه...) از ابـن عـباس و مجاهد نـقـل كـرده كـه گـفـتـه انـد: ايـن آيـه دربـاره طـائفـه اى از بـنـى اسـرائيـل نـازل شـد كـه در صـدد بـرآمدند مردم را از اسلام برگردانند و گمراه كنند، و بـديـن مـنـظـور مـى گـفـتـنـد: كـتـاب مـا قـبـل از كـتـاب شـمـا نـازل شـده، و پـيـغمبر ما قبل از پيغمبر شما بود، پس دين ما از دين شما بهتر است. و در روايـتـى ديـگـر بـه جاى كلمه (دين ما) آمده كه : (پس ما از شما به خدا نزديك تر و سزاوارتريم ).

و در الدر المنثور است كه ابن منذر از عكرمه روايت كرده كه گفت : وقتى آيه شريفه (اذا جاء نصر اللّه و الفتح ) نازل شد، مشركين مكه به مؤمنينى كه با ايشان تماس داشتند گـفتند: كتاب شما مى گويد (همه مردم دسته دسته به دين خدا درمى آيند) پس شما هم از شـهـر ما بيرون شويد، چرا در اينجا مانده ايد؟. آنگاه آيه (و الذين يحاجون فى اللّه من بعد ما استجيب له...) در اين باره نازل شد.

مؤلف: مضمون اين آيه با روايت هيچ تطبيق نمى كند، براى اينكه در داستانى كه روايت نـقـل كـرده احـتـجاجى در كار نبوده، و همچنين روايت روح المعانى هم وافى به توجيه جمله (ما استجيب له ) نيست.

آيات 17 تا 26 سوره شورى

 اللّه الذى انـزل الكـتـاب بـالحـق و المـيـزان و مـا يـدريـك لعـل السـاعـه قـريـب (17)

 يـسـتـعـجـل بـها الذين لا يومنون بها و الذين امنوا مشفقون منها و يـعـلمـون انـهـا الحـق الا ان الذيـن يـمـارون فـى السـاعـه لفـى ضلال بعيد (18)

 اللّه لطيف بعباده يرزق من يشاء و هو القوى العزيز (19)

 من كان يريد حرث الاخره نزد له فى حرثه و من كان يريد حرث الدنيا نوته منها و ما له فى الاخره من نـصـيـب (20)

 ام لهـم شـركـوا شـرعـوا لهـم مـن الديـن مـا لم يـاءذن بـه اللّه و لو لا كـلمه الفصل لقضى بينهم و ان الظالمين لهم عذاب اليم (21)

 ترى الظالمين مشفقين مما كسبوا و هـو واقـع بـهـم و الذيـن امـنـوا و عملوا الصالحات فى روضات الجنات لهم ما يشاؤ ن عند ربـهـم ذلك هـو الفـضـل الكـبـيـر (22)

 ذلك الذى يـبـشـر اللّه عـبـاده الذيـن امـنـوا و عـملوا الصـالحات قل لا اسئلكم عليه اجرا الا الموده فى القربى و من يقترف حسنه نزدله فيها حسنا ان اللّه غفور شكور (23)

 ام يقولون افترى على اللّه كذبا فان يشا اللّه يختم على قـلبـك و يمح اللّه الباطل و يحق الحق بكلماته انه عليم بذات الصدور (24)

 و هو الذى يـقـبـل التوبه عن عباده و يعفوا عن السيئات و يعلم ما تفعلون (25)

 و يستجيب الذين امنوا و عملوا الصالحات و يزيدهم من فضله و كافرون لهم عذاب شديد (26)

ترجمه آيات

خـدا هـمـان اسـت كـه كـتـاب را بـه حـق و نـيـز مـيـزان را نازل كرد، و تو چه مى دانى شايد قيامت نزديك باشد (17).

آنـهـايـى كـه ايمانى به قيامت ندارند در آمدنش عجله مى كنند، و كسانى كه ايمان دارند از آمدنش بيمناكند، و مى دانند كه حق است. تو آگاه باش آنهايى كه در انكار قيامت لجبازى و اصـرار مـى ورزنـد در ضلالتى سخت دور قرار دارند (18). خدا به بندگانش لطف دارد، هر كه را بخواهد روزى مى دهد، و او قوى و عزيز است (19).

كـسى كه تنها بهره آخرت را مى خواهد به بهره اش مى افزاييم، و كسى كه تنها بهره دنيا را مى خواهد تنها از دنيا به او مى دهيم، و ديگر در آخرت بهره اى ندارد (20).

شايد اين مشركين شركائى دارند كه برايشان دينى تشريع كرده كه خدا به آن اذن نداده ؟ اگـر كـلمـه فصل (و قضاء حتمى ) نبود كار هلاكتشان يكسره مى شد، و ستمكاران عذابى دردناك دارند (21).

ستمگران را مى بينى كه از آنچه كرده اند بيمناكند، ولى بلاى همان كرده ها بر سرشان خـواهد آمد، و كسانى كه ايمان آورده اعمال صالح كردند در باغهاى بهشت قرار گرفته، نـزد پـروردگـار خـود هـر چـه بـخـواهـنـد دارنـد، و فضل بزرگ همين است (22).

ايـن اسـت هـمـان كـه خـدا بـنـدگان خود را بدان بشارت مى دهد، بندگانى كه ايمان آورده اعمال صالح كردند. بگو من از شما در برابر رسالتم مزدى طلب نمى كنم به جز مودت نـسـبـت بـه اقـربـاء، و كسى كه حسنه اى به جاى آورد، ما حسنى بر آن حسنه اضافه مى كـنـيـم كـه خـدا آمـرزگار و قدردان است (23). و يا (درباره همين مودت هم ) مى گويند به دروغ بـر خدا افتراء بسته، (بگو) اگر من به خدا دروغ ببندم خدا اگر بخواهد مهر بر دلم مـى زنـد، و خـدا بالاخره باطل را از بين برده حق را به وسيله كلماتش به كرسى مى نشاند كه او داناى به نهفته هاى دلها است (24).

و هـمـو اسـت خدايى كه توبه را از بندگانش مى پذيرد، و از گناهان عفو مى فرمايد، و به آنچه مى كنيد دانا است (25).

و دعـاى كـسـانـى كـه ايـمـان آورده اعـمـال صـالح كـردنـد مـسـتـجـاب نـمـوده ، از فضل خود بيش از آنچه خواسته اند مى دهد: و اما كفار عذابى سخت دارند (26).

بيان آيات

اين آيات فصل چهارمى است از آيات سوره، كه وحى را تعريف مى كند به اينكه آن دينى كـه بـه وسـيـله وحـى نـازل شـده بـه صـورت كتابى است كه براى مردم نوشته شده و مـيـزانـى اسـت كـه در قـيـامـت با آن، اعمالشان سنجيده مى شود، و بر طبق آن جزاء داده مى شـونـد، و جـزاء حـسن خود نوعى رزق است، آنگاه رشته سخن به ثواب و عقابى كه روز قيامت دارند كشيده شده است. در اين فصل آيه مودت و آياتى مناسب با آن نيز آمده.

اللّه الذى انزل الكتاب بالحق و الميزان...

در چـند فصل گذشته كه گفتيم راجع به وحى صحبت مى كند، هر فصلى با جمله فعليه آغاز مى شد، در يكى كه صرفا از وحى خبر مى داد مى فرمود: (كذلك يوحى اليك ) و در دومـى كـه غـرض از وحـى را بـيـان مـى كرد مى فرمود: (و كذلك اوحينا اليك ) و در سـومـى كـه آثـار آن را بـيـان مـى كرد، مى فرمود: (شرع لكم من الدين ). ولى در اين فـصل كه مسأله انزال كتاب و ميزان را توصيف مى كند، سياق را تغيير داده آن را با جمله اسميه آغاز كرده مى فرمايد: (اللّه الذى انزل الكتاب...) و لازمه آن اين است كه وحى را به نزول كتاب و ميزان تعريف كرده باشد.

و شـايـد وجه اين تغيير سياق همان باشد كه در آيه قبلى بيان كرديم كه منظوراز اينكه فـرمود: (و الذين يحاجون فى اللّه ) چيست. چون آن وجه اقتضاء مى كرد خداى تعالى را بـراى اجـتماع كنندگان اينطور معرفى كند كه او كسى است كه كتاب و ميزان را به حق نازل كرد. و لازمه آن اين است كه وحى را همانطور كه توجه فرموديد به اثرش تعريف كند.

مقصود از (كتاب) و (ميزان) در آيه : (الله الذى انزل الكتاب بالحق و الميزان....)

و بـه هر حال مراد از كتاب، وحيى است كه مشتمل بر شريعت و دين باشد، شريعت و دينى كـه در مـجـتمع بشرى حاكم باشد. در تفسير آيه (كان الناس امه واحده...) نيز گفتيم كـه مـنـظـور از كـتـاب در قـرآن كـريـم شـريـعـت و ديـن اسـت، و مـعـنـاى (انـزال آن بـه حـق ) ايـن اسـت كـه ايـن كـتـاب حـق مـحـض اسـت، و آميخته با اختلاف هاى شيطانى و نفسانى نيست.

و كلمه (ميزان ) به معناى هر مقياسى است كه اشياء با آن سنجيده مى شود. و مراد از آن بـه قـريـنـه ذيـل آيـه و آيـات بـعـد هـمـان ديـنـى اسـت كـه كـتـاب مـشـتـمـل بـر آن اسـت، و از ايـن جـهـت ديـن را مـيـزان نـامـيـده كـه عـقـايـد و اعمال به وسيله آن سنجش مى شود، و در نتيجه در روز قيامت هم بر طبق آن سنجش محاسبه و جـزاء داده مـى شـود. پـس مـيـزان عـبـارت اسـت از ديـن بـا اصـول و فـروعـش. و مؤيد اين وجه كلام ديگر خداى تعالى است كه مى فرمايد: (لقد ارسـلنـا رسـلنـا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ) چون ظاهر اينكه فرموده : معهم با آنان اين است كه مراد از ميزان همان دين باشد.

بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد مـيـزان بـه مـعـنـاى عـدل اسـت، و اگـر عـدل مـيزان خوانده شده بدين جهت است كه ميزان وسيله برقرارى انصاف و مساوات در بين مـردم اسـت و عـدل نـيز چنين است. آنگاه براى گفته خود چنين تاءييد آورده كه در سابق در آيه : (و امرت لاعدل بينكم ) كلمه عدل ذكر شده بود، پس معلوم مى شود منظور از ميزان همان عدل است.

ليـكـن مـا اين معنا را قبول نمى كنيم، براى اينكه در خود آيه هيچ شاهدى بر اين نيست كه مـنـظـور از مـيـزان، عـدل بـاشـد. و مـا در سـابـق در مـعـنـاى آيـه (لاعـدل ) گفتيم كه مراد از عدل اين است كه آن جناب در تبليغ رسالت خود و در اجراى احـكـام خـدا بـيـن مـردم فـرق و تـفـاوت نـگـذارد، و خـلاصـه مـراد از عدل برقرار كردن مساوات در بين همه طبقات است، نه عدالت قاضى و حاكم.

سخن ديگر مفسرين در معناى (ميزان)

بعضى ديگر گفته اند: مراد از ميزان همان ترازوى معروف است، كه با آن سنگينى چيزى سنجيده مى شود.

و خواننده خودش مى داند كه اين تفسير درست نيست.

بعضى ديگر گفته اند: مراد از ميزان، رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) است.

البته ممكن است كلام اين مفسر را به همان وجهى كه ما آورديم ارجاع داد، چون ما گفتيم مراد از مـيـزان، ديـن خـدا بـا اصـول و فـروع آن اسـت، و مـعـلوم اسـت كـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) مصداق تمام عيار آن است، چون ترازويى است كـه وزن ديـن دارى تـك تك امت به وسيله او سنجيده مى شود و هر فردى كه بيشتر به آن جناب شباهت دارد، دين دارتر، و هر فردى كه كمتر شباهت دارد دينش كمتر است، ولى با اين حـال ايـن تـوجـيـه بـا آيـه 25 سـوره حـديـد كـه چـنـد سـطـر قبل گذشت آن طور كه بايد نمى سازد.

(و ما يدريك لعل الساعه قريب ) از آنجا كه كلمه (ميزان ) اشعارى به حساب و جزا و اشـاره اى بـه روز قـيـامـت داشـت، از ايـن رهـگـذر بـه مسأله انـذار مـنـتـقـل شـد، و ايـشـان را بـه آيـنـده اى كـه در انـتـظـارشـان اسـت، آيـنـده اى كـه يـا هول انگيز و يا نويدبخش است هشدار مى دهد.

كـلمـه (يـدرى ) از مـصدر (ادراء) گرفته شده كه به معناى اعلام است، و منظور از كـلمـه (سـاعـت ) - بـه طـورى كـه گفته شده - آمدن ساعت است، و به همين جهت كلمه قـريب كه خبر اين مبتداء است مذكر آمده، و گر نه اگر منظور خود ساعت بود نه آمدن آن، بـايـد مـى فـرمـود: (السـاعـه قـريـبـه ) پـس مـعـنـاى جـمـله ايـن مـى شـود كـه : اى رسـول گـرامـى ! تـو چـه مـى دانـى شـايـد آمـدن قـيـامـت نزديك باشد. خطاب در آيه به رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) است، از اين باب كه آن جناب شنواى خطاب است، و گـر نـه گر نه منظور تمامى مردمند چون تمامى مردم شنوا هستند و انذار و تخويف آن شامل همه مى شود.

 

يستعجل بها الذين لا يؤمنون بها و الذين آمنوا مشفقون منها...

مـراد از اسـتـعـجـال كـفـار بـه آمـدن قـيـامـت، اسـتـعـجـال از بـاب مـسـخـره اسـت، نـه استعجال واقعى، كه به راستى خواسته باشند قيامت زودتر بيايد، و اين نوع استه زاء به قيامت در قرآن كريم مكرر از كفار حكايت شده، از آن جمله اين است كه مى گفتند: (متى هذا الوعد ان كنتم صادقين ).

كـلمـه (مـشـفـقـون ) جمع اسم فاعل از باب افعال است، و (اشفاق ) به معناى نوعى ترس است. راغب مى گويد: اشفاق عنايتى است كه با خوف آميخته باشد، چون مشفق كسى را گـويـند كه مشفق عليه را دوست مى دارد، و مى ترسد بلايى به سر او آيد، اين حالت را كه مى ترسد محبوبش در معرض آسيبى واقع شود اشفاق گويند، و در قرآن فرموده : (و هـم مـن الساعه مشفقون ). و اين كلمه هر جا با حرف (من ) متعدى شود، معناى ترس در آن روشـن تـر مى شود، و چون با حرف (فى ) متعدى شود، معناى عنايت در آن روشن تـر مـى شـود، و از هـر دو نمونه اش در قرآن هست، اولى مانند آيه اى كه گذشت، و آيه (مشفقون منها). و دومى مانند (انا كنا قبل فى اهلنا مشفقين ).

(الا ان الذين يمارون فى الساعه لفى ضلال بعيد) - كلمه (يمارون ) مضارع از مـصـدر (مـمـارات ) اسـت، و مـمـارات بـه مـعـنـاى پـافـشـارى بـر جـدال اسـت، و مـراد از آن در ايـنجا اين است كه مشركين در انكار قيامت پافشارى مى كنند. و اگـر فـرمـود: اينها در ضلالتى بعيد هستند، بدين جهت است كه طريق زندگى صحيح را گم كرده اند و از آن راه دور شده اند، براى اينكه زندگى مهم ترين چيزى است كه بايد درباره اش درست بينديشند، در حالى كه مشركين زندگى را پايان پذير و فانى تصور كـردنـد، و بـه هـمـيـن جهت به شهوات ناپايدار دنيا هجوم آوردند و سر و دست شكستند با ايـنـكـه زنـدگى بشر ناپايدار و پايان پذير نيست، بلكه جاودانى بى انتهاء است، و به همين جهت بايد از دنيايشان براى آخرتشان توشه برگيرند، اما كفار راه را به خطا رفتند، و سرانجام به راه هلاكت افتادند.

 

اللّه لطيف بعباده يرزق من يشاء و هو القوى العزيز

در مـعـنـاى كـلمـه (لطـف ) بـويـى از مـدارا و آسـانـى عـمـل ، و نـيـز بـويـى از دقـت و بـاريـكـى آن چـيـزى كـه عـمـل بـر آن واقـع مـى شود نهفته، (مثلا پارچه لطيف آن پارچه اى است كه با دقت ساخته شـده، و تـار و پودش از نخى باريك تشكيل شده، و بايد با آن به مدارا رفتار كرد، و بـافـتـنـش هـم زور و ضـرب نـمـى بـرد) و فـاعـل چـنـيـن فـعـلى را كـه عـمـل بـه مـدارا و دقـت و سـهـولت مـى كـنـد، و سـرو كـارش در عـمـل بـا نـخـى بـاريـك و دقـيـق و مـاشـيـن آلاتى دقيق و ريز است لطيف مى خوانيم، مثلا مى گـويـيـم هـوا چـقـدر لطـيف است، چون آن قدر سبك و رقيق است كه به آسانى در منافذ همه اجسام نفوذ مى كند، و به آسانى مى تواند با اجزاء درونى آن اجسام تماس پيدا كند.

معناى اينكه فرمود: خدا به بندگان خود (لطيف) است

وقـتـى مـعـنـاى واژه (لطـيـف ) ايـن شـد اگـر بـخـواهـيـم آن را در مـورد خـداى سـبـحـان اسـتـعـمـال كـنيم، به حكم اجبار بايد خصوصيات مادى را از معناى آن حذف كنيم، چون خدا مادى نيست، آن وقت معناى اينكه خدا لطيف است اين مى شود: خدا با احاطه و عملش بر دقائق امور نائل مى شود و در آن امور دقيقه با رفق و مدارا هر چه بخواهد مى كند.

در ايـن آيـه شـريـفـه رازق بـودن خـدا را نتيجه لطيف و قوى و عزيز بودن او قرار داده و فـرمـوده : (چـون خـدا لطـيـف بـه بندگان خويش و قوى و عزيز است، ايشان را رزق مى دهـد) و ايـن خـود دلالت دارد بر اينكه مى خواهد بفرمايد: خدا به خاطر اينكه لطيف است ، احـدى از مـخـلوقـاتـش كـه محتاج رزق او است از او غايب نيست و از پذيرفتن رزقش سرباز نـمـى زنـد و به خاطر اينكه قوى است احدى او را از دادن رزق عاجز نمى كند، و به خاطر اينكه عزيز است كسى او را از اين كار مانع نمى شود.

و منظور از (رزق ) تنها ماديات نيست، بلكه اعم از آن و از موهبتهاى معنوى و دينى است، كـه بـعـضـى از بـندگان خود را كه مى خواهد از آن موهبت برخوردار مى سازد. شاهد اين مـدعـا آيـه بـعدى است كه در آن هم سخن از موهبتهاى مادى است و هم از موهبتهاى معنوى و نيز آيه قبلى است كه در باره نازل كردن كتاب و ميزان سخن گفته است.

مقصود از زراعت آخرت و زراعت دنيا و اينكه فرمود در زراعت آخرت مى افزاييم

من كان يريد حرث الاخره نزد له فى حرثه...

كـلمـه (حـرث ) بـه مـعـنـاى زراعـت اسـت، و مـراد از زراعـت آخـرت، نـتـيـجـه اعـمـال اسـت كـه روز قـيـامت به آدمى عايد مى شود، و به عنوان استعاره آن را زراعت آخرت نـامـيـده، مـثـل ايـنكه اعمال صالحه بذرى است كه مى كارند تا در پائيز آخرت آن را درو كنند.

و مراد از اينكه مى فرمايد (هر كس زراعت آخرت را بخواهد زراعتش را زياد مى كنيم ) اين اسـت كـه ما ثواب او را چند برابر مى سازيم همچنان كه در جاى ديگر فرموده : (من جاء بالحسنه فله عشر امثالها) و نيز فرموده (و اللّه يضاعف لمن يشاء).

(و من كان يريد حرث الدنيا نوته منها و ما له فى الاخره من نصيب ) - يعنى : و كسى كـه تـنها نتائج دنيايى را در نظر دارد، و براى به دست آوردن آن مى كوشد، و مى خواهد كه نتيجه عملش در دنيا عايدش شود، نه در آخرت، ما آن نتيجه دنيائى را به او مى دهيم، و ديگر در آخرت بهره اى ندارد. و اگر اين معنا را تعبير كرده به اراده حرث، براى اين بـوده كـه اشـاره كرده باشد به اينكه صرف اراده در به دست آوردن نتايج دنيا و آخرت كـافـى نـيـسـت بـلكه اراده عمل هم مى خواهد، همچنان كه در جاى ديگر نيز فرموده : (و ان ليس ‍ للانسان الا ما سعى ).

در جـمـله قـبـلى به وضوح مى فرمود (كسى كه زراعت آخرت را مى خواهد آن زراعت را با زيـادتـى به او مى دهيم ) ولى در اين جمله مطلب را مبهم و گنگ آورده مى فرمايد و كسى كـه زراعـت دنـيـا را بـخواهد از آن به او مى دهيم (نه همه آن را) و اين اشاره است به اينكه زمام امر بسته به مشيت خدا است، چه بسا مى شود كه از دنيا بسيار مى دهد، و چه بسا مى شـود كـه كم مى دهد، همچنان كه در جاى ديگر فرموده : (من كان يريد العاج له عجلنا له فيها ما نشاء لمن نريد).

استخدام در اين آيه و حاصل معناى آن و آيه قبلى

در ايـن آيـه شريفه التفاتى به كار رفته، چون در آيه قبلى خداى عزّوجلّ غايب فرض شـده بـود، مى فرمود: (خدا لطيف به بندگان خويش است، به هر كس بخواهد روزى مى دهـد و او قـوى و عـزيز است ) و در آيه مورد بحث گوينده جمع فرض شده، مى فرمايد (نـزدله زيـاد مـى كـنيم براى او)، (نؤ ته منها از آن به وى مى دهيم )، و اين براى ايـن بـود كـه آن عـظـمـتى را كه دو كلمه (قوى ) و (عزيز) افاده مى كرد اينجا نيز افاده كند.

و حـاصـل مـعـنـاى دو آيـه ايـن اسـت كه : خداى سبحان، لطيف به همه بندگان خويش است، داراى قـوتـى اسـت مـطلقه و عزتى مطلقه، بندگان خود را بر حسب مشيتش روزى مى دهد، ولى بـا ايـن تـفاوت كه در باره كسانى كه هدفشان آخرت است، و براى آن كار مى كنند خـواسـتـه كـه دنـيـا را بـدهـد، و مـزد آخـرتـش را بـيـشـتـر از آنـچـه كـه عمل كرده اند بدهد، ولى در باره كسانى كه هدفشان تنها دنيا است خواسته است تنها دنيا را بدهد و در آخرت بهره اى نداشته باشند.

از ايـن جـا ايـن مـعـنـا روشـن مـى گـردد كـه آيـه اولى هـر دو طـائفـه را شـامـل مـى شـود، هـم اهـل دنـيـا را و هـم اهـل آخـرت را، و هـمچنين كلمه رزق هر دو قسم رزق را شـامـل مـى شـود، هـم رزق دنـيـايـى را و هـم آخـرتـى را، ولى آيـه دوم، اجمال اين آيه را به تفصيل بيان مى دارد.

ام لهم شركاء شرعوا لهم من الدين ما لم ياءذن به اللّه...

بـعـد از آنـكـه بـيـان كـرد كـه خـداى سـبـحـان كـسـى اسـت كـه كـتـاب را بـه حـق نـازل كـرده، و بـراى بـشـر ديـن را تـشـريـع نـمـوده كـه مـيـزان اعـمـال آنان باشد، و او به لطف و قوت و عزتش هر كسى كه آخرت را بخواهد و براى آن سـعـى كـنـد خـواسـته اش را با زيادت به او مى دهد، و كسى كه تنها دنيا هدفش باشد و آخـرت را از يـاد بـبرد، در آخرت نصيب نمى دهد، اينك در اين آيه بى بهره بودن كفار در آخـرت را مـسـجـل مـى كـند، به اينكه : دينى به جز آنچه خدا تشريع كرده وجود ندارد تا كـفـار عـمـل خـود را مـسـتـنـد بـدان كـنـنـد، و در نـتـيـجـه هـمـان رزقـى را كـه اهـل ايـمـان در آخـرت دارنـد داشـتـه بـاشـنـد، چـون خـدا شـريـكـى نـدارد تـا در مـقـابل دين تشريع شده خدا و بدون اذن او دينى تشريع كند، پس هيچ دينى نيست مگر دين خـدا و در آخرت هيچ رزق حسنى نيست مگر براى كسى كه به دين خدا ايمان آورده، بر طبق آن عمل كرده باشد.

پـس ايـنـكـه فـرمـود: (ام لهـم شـركـاء)، در مـقـام انـكـار اسـت، و جـمـله (و لولا كـلمـه الفصل لقضى بينهم ) اشاره است به كلمه اى كه قبلا از خدا صادر شده بود كه آدميان تـا مـدتـى مـعـيـن در زمـيـن زنـدگى كنند. و اين اشاره را هم دارد كه جرم و گناه گناهكاران نافرمانى خدائى است بزرگ.

(و ان الظالمين لهم عذاب اليم ) - اين جمله تهديد كفار است بر ظلمى كه كردند و نيز اشـاره اسـت بـه ايـنـكـه از قـلم خـدا نـمـى افـتـنـد و از عـذابـش رهـائى نـدارنـد، حـال اگـر بـيـن آنـها قضاء نراند و در دنيا عذابشان نكند، در آخرت عذابى دردناك خواهند داشت.

ترى الظالمين مشفقين مما كسبوا و هو واقع بهم...

خـطـاب (تـرى ) بـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) است، البته نه به عـنـوان ايـنـكـه رسـول خـدا اسـت، بـلكـه بـه عـنـوان ايـنـكـه شـنـونـده اسـت، در نـتـيـجـه شـامـل حـال هـر كـسـى كـه شـأنيت شنوايى داشته باشد مى گردد. و مراد از (ظالمين ) كـسـانـى است كه دين خدا را ترك كردند - دينى كه خدا براى ايشان تشريع كرده بود - و از قـيـامـت اعـراض نـمـودنـد. و مـعـنـاى آن ايـن است كه : همه بينندگان خواهند ديد كه سـتـمـكـاران در روز قـيـامت از آنچه كردند خائفند، و آنچه از آن مى ترسيدند بر سرشان خواهد آمد و هيچ مفرى از آن ندارند.

ايـن آيـه شـريـفـه از آيـاتـى اسـت كـه در دلالت بـر تـجـسـم اعمال خيلى روشن است. و بعضى از مفسرين گفته اند: در كلام چيزى حذف شده، و تقدير آن چـنـيـن اسـت : (مـشـفـقـيـن مـن وبـال مـا كـسـبـوا تـرسـانـنـد از وبال گناهانى كه مرتكب شدند) ولى هيچ حاجتى به اين تقدير نيست.

(و الذيـن آمـنـوا و عـملوا الصالحات فى روضات الجنات ) - در مجمع البيان گفته : كـلمـه (روضـه ) بـه مـعـنـاى زمـيـن سـبز و خرمى است كه گياهان در آن به خوبى مى رويـنـد، و كـلمـه (جـنـت ) زمـيـنـى اسـت كـه اطـرافـش درخـتـكـارى شـده بـاشد، در نتيجه (روضات جنات ) باغهاى مشجرى است كه در وسط زمين سبز و خرم قرار دارد.

(لهـم فـيـهـا ما يشاون عند ربهم ) - يعنى نظام دنيايى كه هر چيزى به وسيله سببش پديد مى آيد، در آنجا جارى نيست و در آنجا اين نظام برچيده شده. تنها سببى كه در آنجا كارگر است اراده و خواست آدمى است. هر چه را بخواهد در همان آن خدا برايش خلق مى كند، و اين خود فضل بزرگى است از خداى سبحان.

(ذلك الذى يـبشر اللّه عباده الذين آمنوا و عملوا الصالحات ) - اين جمله بشارتى است به مؤمنين صالح. و كلمه (عباد) را بر ضميرى كه به خدا برمى گردد اضافه كرد تا بندگان صالح را احترام كرده باشد.

توضيح و تفسير آيه : (قل لا اسالكم عليه اجرا الا الموده فى القربى)

 

قل لا اسئلكم عليه اجرا الا الموده فى القربى

آن چـيـزى كه درخواست اجر مزد در مقابل آن نفى شده، تبليغ رسالت و دعوت دينى است. مـى فـرمايد: بگو در برابر اينها مزدى درخواست نمى كنم. و خداى تعالى اين معنا را از عده اى از انبياء از قبيل نوح و هود و صالح و لوط و شعيب (عليهماالسلام ) حكايت كرده كه در ضـمـن سـخـنـانـى كـه بـه امت خود مى گفتند، اين را نيز خاطرنشان كرده اند كه (و ما اسـئلكـم عـليه من اجر ان اجرى الا على رب العالمين ) در سوره شعرا و سوره هايى ديگر باز از رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) حكايت شده كه به امت خود فرموده : (و ما تسئلهم عليه من اجر) كه در اين جمله او را دستور داده مردم را خطاب كند به اينكه من از شـمـا مـزد نـمـى خـواهـم، و نـيـز فـرموده : (قل ما اسئلكم عليه من اجر) و نيز فرموده : (قـل مـا سـئلتـكـم مـن اجـر فـهـو لكـم ان اجـرى الا عـلى اللّه ) و نـيـز فـرمـوده : (قـل لا اسـئلكـم عـليـه اجـرا ان هـو الا ذكـرى للعـالمـيـن ) در ايـن آيه اخير به علت مزد نـخـواسـتـن اشـاره كـرده، مى فرمايد: قرآن تذكرى است براى تمام عالم، نه براى يك طايفه معين، تا از آن طايفه مزد گرفته شود.

و نـيز فرموده : (قل ما اسئلكم عليه من اجر الا من شاء ان يتخذ الى ربه سبيلا) و معناى آن به بيانى كه در تفسيرش گذشت اين است كه : مزد من اين است كه يكى از شما بخواهد راهى به سوى پروردگارش اتخاذ كند، يعنى دعوت مرا به اختيار خود بپذيرد، همين مزد من است، و خلاصه چيزى بجز دعوت در كار نيست، نه اجرى و نه مزدى.

خـداى تـعـالى در آيه مورد بحث - بر خلاف آياتى كه به عنوان شاهد ذكر گرديد - اجرى براى رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) معين كرده، و آن عبارت است از مودت نـسبت به اقرباى آن جناب، و اين را به يقين از مضامين ساير آيات اين باب مى دانيم كه ايـن مـودت امـرى اسـت كـه بـاز بـه اسـتـجـابـت دعـوت بـرگـشـت مـى كـنـد، حـال يـا اسـتـجـابـت هـمـه دعـوت، و يـا بـعـضـى از آن كـه اهـمـيـت بـيشترى دارد. و به هر حـال، ظـاهـر ايـن اسـتـثـنـاء اين است كه استثناء متصل است، نه منقطع، چيزى كه هست بايد بـطـور ادعـاء مـودت بـه ذى القربى را از مصاديق اجر دانست، پس ديگر حاجتى نيست به ايـنـكـه مـا نـيـز مـانند ديگران خود را به زحمت بيندازيم تا هر طور شده استثناء را منقطع بگيريم .

بررسى اقوال مختلف مفسرين درباره مراد از مودت قـربـاى رسول خدا (ص)

مـودت بـه ذى القـربـاى رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) بـه چه معنا است ؟ اقوال مفسرين در معناى آن مختلف است.

بـعـضـى از مفسرين - و به طورى كه مى گويند بيشتر مفسرين - گفته اند: خطاب در ايـن آيـه بـه قـريـش اسـت، و اجـرى كـه در آن درخـواسـت شـده مـودت قـريـش نـسـبـت بـه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) و نزديكان ايشان از قريش است، و اين بدان جهت بوده كه قريش آن جناب را تكذيب مى كردند و دشمن خود مى دانستند، چون آن جناب - بر اساس آنچه كه در برخى از روايات ذكر شده - متعرض خدايان قريش مى شد، لذا خداى تـعـالى دسـتـورش داده كـه از ايـشـان بـخـواهـد: اگـر ايـمـان نـمـى آورنـد حـداقـل بـا او دشـمـنى نكنند، براى اينكه آن جناب با آنها قرابت و خويشاوندى داشته. و نيز آن حضرت را مورد بغض و كينه خود قرار ندهند و اذيت ننمايند. پس بنابراين تفسير، كلمه (قربى ) به معناى خويشاوند نيست، بلكه به معناى قرابت و خويشاوندى است، و حرف (فى ) به معناى سببيت است.

ولى اين تفسير اشكال دارد؛ براى اينكه معناى اجر وقتى تمام مى شود كه درخواست كننده آن، كـارى كـرده باشد، و سودى به مردم رسانده باشد، و در ازاء آن مزد طلب كند، مزدى كـه بـرابـر عـمـل عـامـل بـاشـد، و در مـورد بـحـث، اجـر وقـتـى مـعـنـا دارد كـه رسول خدا قريش را هدايت كرده باشد، و ايشان ايمان آورده باشند، چون با فرض باقى ماندن در كفر و تكذيب دعوت آن جناب، چيزى از آن جناب نگرفته اند تا در مقابلش اجرى بـدهـنـد، و بـه فـرض هـم كـه بـه آن جـنـاب ايـمـان آورده بـاشـنـد، تـازه بـه يـكـى از اصـول سـه گـانـه دين ايمان آورده اند، نه به همه آن تا باز بدهكار مزد باشند، علاوه بـر ايـنـكـه در هـمـين فرض ديگر بغض و دشمنى تصور ندارد، تا ترك آن مزد رسالت فرض شود، و رسول خدا آن را از ايشان بخواهد.

و كـوتـاه سـخـن ايـنـكـه : در صـورتـى كـه پـرسـش شـدگـان در ايـن سـؤ ال كـافـر فـرض شـوند معناى اجر تصور ندارد، و در صورتى كه مؤمن فرض شوند، دشمنى تصور ندارد تا به عنوان مزد بخواهند دست از آن بردارند.

ايـن اشـكـال بـنـا بـر فـرضـى كه استثناء منقطع باشد و مودت قربى اجر نباشد بلكه حـكـمـى جـداگـانـه بـاشـد نـيـز وارد اسـت، چـون درخـواسـت اجـر از مـردم بـه هـر حال وقتى تصور دارد كه ايمان آورده باشند، چون در اين فرض هم استدراك از جمله مورد بحث با همه قيودش ‍ مى باشد (و معنا چنين مى شود: بگو من از شما هيچ مزدى نمى خواهم و ليكن مودت قربى را مى خواهم ) خوب دقت بفرماييد.

قول بعضى كه خطاب در آيه را به انصار دانسته اند نه قريش

بعضى هم گفته اند: مراد از مودت نسبت به قربى همان معنايى است كه از بيشتر مفسرين نـقـل كـرديـم، امـا خـطاب در آن به قريش ‍ نيست، بلكه به انصار است. آنگاه گفته اند: انصار مالى براى آن حضرت آوردند تا به مصارف شخصى خود برساند، در اينجا آيه مـورد بـحـث نـازل شـد، و رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) آن مـال را رد كـرد، و چـون رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) در بـيـن انـصـار خـويـشـاونـدانـى از نـاحـيه سلمى دختر زيد نجاريه، و از جهت مادرش آمنه - بطورى كه گـفـته اند - داشت، لذا در آيه خطاب به انصار كرد، كه من از شما مزد نمى خواهم تنها مزدم اين باشد كه با خويشاوندان من كه در بين شمايند مودت كنيد.

ايـن تـفـسـيـر نـيـز صـحـيـح نـيـسـت، بـراى ايـنـكـه دوسـتـى و عـلاقـه انـصـار نـسـبت به رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) به حدى شديد بود كه ديگر حاجت به سفارش نـداشـت، و احـدى در آن شـك و تـرديـد نـدارد. چـگونه ممكن است به انصار كه از آن جناب وقتى كه در مكه بود تقاضا كردند كه به سرزمينشان مهاجرت فرمايد، و در مدينه او را مـنـزل دادنـد، و جـانـهـا و اموال و فرزندان خود را فداى او كرده، و در ياريش منتهاى درجه كـوشـش را مـبـذول داشـتـنـد، و حـتـى بـه كـسـانـى هـم كـه از اهـل مـكه با آن جناب به مدينه آمده بودند احسان نمودند، و خداى سبحان در آيه (و الذين تـبـووا الدار و الايـمـان مـن قـبلهم يحبون من هاجر اليهم و لا يجدون فى صدورهم حاجه مما اوتـوا و يـوثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصه ) ايشان را ستوده و همه مى دانيم كـه دوسـتـى انـصـار بـا مـهـاجـريـن آن هـم بـه ايـن حـد از دوسـتـى تـنـهـا بـه خـاطـر رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) بود آن گاه بفرمايد: من از شما مزدى نمى خواهم مگر مودت به خويشاوندم را.

و وقـتـى پـايه علاقه و محبت انصار نسبت به آن جناب به اين حد است، ديگر چه معنا دارد كـه خـداى سـبحان ماءمورش كند كه از ايشان بخواهد نسبت به خويشاوندان مادريش كه يك خويشاوندى بسيار دور است مودت بورزند؟

عـلاوه بـر ايـنـكه عرب چندان اعتنايى به خويشاوندان مادرى يعنى خويشاوندان زنان خود ندارند، اين عرب است كه مى گويد:

 

بنونا بنو ابناءنا و بناتن 

 
بنوهن ابناء الرجال الاباعد 

(فـرزنـدان مـا فرزندان پسران مايند، و اما فرزندان دختران ما فرزندان مردان بيگانه اند.

و نيز مى گويد:

 

و انما امهات الناس اوعيه 

 
مستودعات و للانساب آباء 

(مـادران مـردم، ظـرف و صدف پديد آمدن مردمند، و سلسله انساب تنها به وسيله پدران حفظ مى شود).

آرى، ايـن اسـلام اسـت كـه زنـان را در قرابت داخل و آنان را با مردان برابر، و نواده هاى پسرى و دخترى را يكسان كرده - كه در مباحث گذشته در باره اش سخن رفت.

بـعـضـى ديـگـر گـفته اند: خطاب در آيه به قريش است. و منظور از مودت به قربى ، مـودت بـه سـبـب قرابت است، ليكن مراد از آن، مودت پيغمبر است، نه مودت قريش كه در وجـه اول آمـده بود، و استثناء هم منقطع است، در نتيجه معناى آيه چنين است : بگو من از شما در بـرابـر هدايتى كه به سوى آن دعوتتان مى كنم تا شما را به روضات جنات و خلود در آن بـرساند مزدى نمى خواهم، و پاداشى توقع ندارم، ليكن اين علاقه اى كه من به خاطر خويشاونديم به شما دارم به من اجازه نمى دهد در باره شما بى تفاوت باشم، مرا وادار مى كند كه شما را به آن هدايت برسانم، و به آن روضات جنات رهنمون نمايم.

اشكال ايـن وجـه ايـن اسـت كـه : بـا تـحديدى كه خداى سبحان در مسأله دعوت و هدايت كرده نمى سـازد، چـون خـداى تـعـالى در بـسـيـارى از مـوارد در كـلام مـجـيـدش ايـن مـعـنـا را مـسـجـل فـرمـوده كه (وظيفه او تنها دعوت است )، و او مردم را به سوى خدا هدايت نمى كند، بـلكـه هـدايـت تـنـهـا بـه دسـت خـدا اسـت ، و نيز او نبايد به خاطر كفر كفار و رد دعوتش انـدوهـگـين شود، چون وظيفه او تنها ابلاغ است. پس او نمى تواند بخاطر علاقه فاميلى كـه بـا خـويـشـاونـدان خـود دارد آنـها را هدايت كند، و يا به خاطر دشمنى و كراهتى كه از ديگران دارد از هدايت آنها روى بگرداند.

و بـا ايـن هـمـه چـطـور مـمـكـن اسـت در آيـه (قـل لا اسـئلكـم...) رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) را ماءمور كند كه به كفار قريش ‍ اعلام نمايد كـه عـلاقه اش به آنان به خاطر اينكه فاميل اويند، وادارش مى كند كه هدايتشان كند، نه به خاطر مزدى كه از ايشان درخواست نمايد؟!

قول به اينكه مراد از مودت به قربى مودت خود قربى اسـت و اشكال آن

و بـعـضى ديگر گفته اند: مراد از مودت به قربى، مودت خود قربى است، و خطاب در آيه به قريش و يا به عموم مردم است، و معنايش ‍ اين است كه : بگو من از شما مزدى نمى خواهم مگر همين كه با اقرباى خودتان مودت داشته باشيد.

ايـن وجه نيز اشكال دارد، و آن اين است كه مودت به اقربا بطور مطلق پسنديده نيست تا اسلام بشر را به آن دعوت كند، با اينكه قرآن صريحا فرموده : (لا تجد قوما يؤمنون باللّه و اليوم الاخر يوادون من حاد اللّه و رسوله و لو كانوا آباءهم او ابناءهم او اخوانهم او عشيرتهم اولئك كتب فى قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه ).

و سـياق اين آيه شريفه نمى تواند مخصص يا مقيد آيه مورد بحث باشد (تا معناى مجموع آن دو چنين شود كه : من از شما مزدى نمى خواهم به جز محبت به خويشاوندانتان مگر اينكه آن خـويـشـاونـدان كـه يـا پـدران هـسـتند يا فرزندان يا برادران دشمن خدا باشند) تا در نـتـيجه مودت قريش نسبت به اقرباى مؤمن اجر رسالت قرار گيرد. بعلاوه وقتى منظور از ايـن مـودت، مـودت خـاصـى بـاشـد، يعنى محبت به خويشاوندان مؤمن، ديگر معنا ندارد تـمـامى قريش و يا تمامى مردم بدهكار چنين مزدى باشند، (چون تمامى افراد قريش ‍ چنين اقـربـايـى نـدارنـد، و هـمـچـنـين تمامى افراد بشر چنين خويشاوندى ندارند، تا با مودت ورزيدن به او، مزد رسالت آن جناب را بدهند).

مودت به قربى نمى تواند كنايه از صله رحم باشد

آرى اسـلام هـرگـز مـردم را دعـوت نـمـى كـنـد به اينكه خويشاوند خود را به خاطر اينكه خـويـشـاونـد اسـت دوسـت بـدارنـد، بـلكه آن محبت به خويشاوندى كه اسلام بشر را بدان خـوانـده، مـحـبـت فـى اللّه اسـت، بـدون ايـنكه مسأله خويشاوندى كمترين دخالتى در آن داشـتـه باشد. البته اسلام اهتمام زيادى به مسأله قرابت و رحم دارد، اما به عنوان صله رحـم، و ايـنـكـه بـا رحـم قـطـع رابـطـه نـكـنـنـد، و از دادن مال عزيز و مورد حاجت خود به ارحام فقير مضايقه ننمايند، نه به عنوان اينكه رحم خود را دوست بدارند، چون اسلام بر هر محبتى به جز محبت به خدا خط بطلان كشيده.

و ما نمى توانيم بگوييم كه مودت به قربى در آيه شريفه كنايه است از همين صله رحم و احـسـان بـه ايـشـان و انـفـاق مـال به آنان، چون در آيه شريفه هيچ قرينه اى نيست كه دلالت كـنـد بـر ايـنـكـه معناى حقيقى مودت منظور نيست، بلكه صله رحم منظور است، چون صله رحم مسأله ديگرى است و حب فى اللّه مسأله اى ديگر.

بعضى ديگر گفته اند: معناى قربى تقرب به خدا است، و مودت به قربى عبارت است از مـودت بـه خـدا از راه تقرب جستن به او به وسيله اطاعت و معناى آيه اين است كه : من از شما اجرى نمى خواهم مگر همين را كه به وسيله تقرب جستن به خدا به او مودت كنيد.

اشـكال اين وجه اين است كه : بنابراين وجه در جمله (الا الموده فى القربى ) ابهامى خـواهـد بـود كه جا ندارد با آن ابهام خطاب به مشركين شود، چون خلاصه مفادش اين است كـه مـردم بـا خدا تودد كنند، و يا ود و دوستى او را داشته باشند به اينكه به درگاهش ‍ تـقـرب جـويـنـد، و حـال آنـكـه مـشـركـيـن منكر آن نيستند، چون مشركين اگر آلهه خود را مى پـرسـتـند به همين ملاك تودد با خدا و تقرب به سوى او مى پرستند، و خداى تعالى از هـمـيـن مـشركين حكايت مى فرمايد كه گفته اند: (ما نعبدهم الا ليقربونا الى اللّه زلفى ) و نيز گفته اند: (هولاء شفعاونا عند اللّه ).

پس اگر به گفته مفسرين مزبور معناى جمله (الا الموده فى القربى ) تودد نسبت به خدا از راه عبادت است، بايد آن را مقيد كرده باشد به عبادت خدا به تنهايى، و بفرمايد: شـمـا كـه بـا پرستش بتها مى خواهيد به خدا تقرب جوييد، راه تودد و تقرب اين نيست، بلكه راهش اين است كه تنها خدا را بپرستيد و من از شما جز اين را توقع ندارم، و در چنين مقامى مهمل گذاشتن اين قيد با ذوق سليم سازگار نيست .

آنچه در آيه شريفه مودت است نه تودد

عـلاوه بـر ايـنـكـه در آيـه شـريـفـه كـلمه (مودت ) آمده، نه (تودد) و در كلام خداى سبحان سابقه ندارد كه كلمه (مودت ) اطلاق شده باشد بر تودد مردم نسبت به خداى تـعـالى و تـقـرب به او، هر چند كه عكس اين در كلام خداى تعالى آمده، و خدا را نسبت به بندگان ودود و داراى مودت خوانده، و فرموده : (ان ربى رحيم ودود) و (و هو الغفور الودود) و شـايد ودود خواندن خدا از اين باب باشد كه كلمه مودت اشعار دارد بر اينكه دارنـده ايـن صـفـت نـسـبـت بـه افـراد مـورد مـودت، خـود را مـتـعـهـد مـى دانـد كـه مـراعـات حـال آنـان را نـمـوده و از حـالشـان تـفـقـد كـنـد. حـتـى بـعـضـى از اهل لغت بطورى كه راغب حكايت كرده - گفته اند: مودت خدا نسبت به بندگان اين است كه مراعات حال ايشان را بكند.

و اشـكـال سـابـق هم به قوت خود باقى است. و اگر مودت فى القربى را تفسير كنند به محبتهاى طرفينى مردم نسبت به يكديگر در راه تقرب به خدا، به طورى كه تقرب ها اسـبـابـى بـاشـد بـراى مـحبت در بين آنان، در جواب مى گوييم اين محبت را هم مشركين در تقرب هاى خود هر چند از نظر دين توحيد باطل است دارند، و باز اين قسم نمى تواند مزد رسالت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) باشد.

بيان اين وجه كه مقصود از مودت قربى، محبت عترت و اهل بيت پيامبر (عليهم الصلاة و السلام) است

بـعـضـى هـم گـفـتـه انـد: مـراد از مـودت بـه قـربـى، دوسـتـى خـويـشـاونـدان رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) - كـه هـمـان عـتـرت او از اهـل بـيـتـش بـاشـنـد - اسـت و بـر طـبـق ايـن تـفـسـيـر روايـاتـى هـم از طـرق اهل سنت، و اخبار بسيار زيادى از طرق شيعه وارد شده كه همه آنها آيه را به مودت عترت و دوسـتـى بـا آن حضرات (عليهم السلام ) تفسير كرده، اخبار متواترى هم كه از طرق دو طائفه بر وجوب مودت اهل بيت و محبت آن حضرات رسيده، اين تفسير را تاءييد مى كند.

و اگـر در يـك طـايفه ديگر اخبار كه آن نيز متواتر است، يعنى اخبارى كه از هر دو طريق از رسـول خـدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) رسيده، و مردم را در فهم كتاب خدا و معارف اصـولى و فـروعى دين و بيان حقايق آن، به اهل بيت (عليهم السلام ) ارجاع داده - مانند حـديـث ثـقـليـن و حـديـث سـفـيـنـه و امـثـال آن - دقـت كـافـى بـه عـمـل آوريـم، هـيـچ شـكـى بـرايـمـان بـاقـى نـمـى مـانـد كـه مـنـظـور از واجـب كردن مودت اهـل بـيت، و آن را به عنوان اجر رسالت قرار دادن تنها اين بوده كه اين محبت را وسيله اى قـرار دهـد بـراى ايـن كـه مـردم را بـه ايـشـان ارجـاع دهـد، و اهل بيت مرجع علمى مردم قرار گيرند.

پس مودتى كه اجر رسالت فرض شده چيزى ماوراى خود رسالت و دعوت دينى و بقاء و دوام آن نيست. پس بنابراين تفسير، مفاد آيه شريفه هيچ تغايرى با آيات ديگر كه اجر رسالت را نفى مى كنند ندارد.

در نتيجه برگشت معناى آيه مورد بحث به اين مى شود كه : من از شما اجرى درخواست نمى كـنـم، چـيـزى كه هست از آنجا كه خداى تعالى مودت به عموم مؤمنين را كه قرابت من هم از ايـشـانـنـد بـر شـمـا واجـب فـرمـوده، مـن مـودت شـمـا را نـسـبـت بـه اهـل بـيـتم اجر رسالتم مى شمارم. و خداى تعالى در اين معنا فرموده : (ان الذين امنوا و عـمـلوا الصـالحـات سـيـجـعـل لهـم الرّحـمـن ودا) و نيز فرموده : (و المومنون و المومنات بعضهم اولياء بعض).

بطلان گفتار كسانى كه بر اين وجه ايراد گرفته اند

بـا ايـن بـيان فساد و بطلان گفتار آنهايى كه بر اين وجه ايراد گرفته اند روشن مى گـردد، آنـهـا گـفـتـه انـد: نـمـى شـود مـنـظـور از قـربـى اهـل بـيـت آن جـنـاب بـاشـد، بـراى ايـنكه مقام نبوت در مظان تهمت قرار مى گيرد. مردم مى گـويـند، پيغمبر خدا هم مانند ساير مردم مادى كه براى تاءمين آتيه فرزندان خود تلاش مـى كـنـنـد ديـن خدا را وسيله معاش فرزندان و خويشاوندان خود كرده. و نيز فساد و ايراد ديـگـرشـان روشـن مـى گردد، كه گفته اند: اگر معناى آيه، مودت به عترت باشد، با آيـه (و ما تسئلهم عليه من اجر) منافات دارد. وجه فسادش اين است كه گفتيم بنابراين تـفـسـير، مودت اهل بيت ادعاء اجر خوانده شده، و گر نه حقيقت آن همان چيزى است كه ساير آيـات ايـن بـاب بـر آن دلالت دارد و چيز ديگر غير آن را نمى گويد، چون خواننده عزيز تـوجـه فـرمـوده كه اجرى كه در اين آيه درخواست شده، نفعى است كه عايد خود بشر مى گردد، نه عايد عترت. و ديگر مظنه تهمتى در كار نيست.

عـلاوه بـر ايـنـكـه آيـه مـورد بـحـث بـنـابـرايـن تـفـسـيـر در مـديـنـه نـازل شـده، و خـطاب در آن به مسلمين است، و مسلمانان هرگز پيامبر خود را كه با عصمت الهـى مـصـون از هـر خـطـا است، به چنين تهمتى متهم نمى كنند، چون به نبوت و عصمت او ايمان دارند، و دستوراتش را دستورات پروردگار خود مى دانند.

و بـه فـرضـى كه ممكن باشد مؤمنين به وى او را در اين آيه متهم كنند، و به گفته شما چنين سفارشى مناسب به شاءن نبوت نباشد، بايد همين اتهام و اين ناسازگارى با شاءن نـبـوت در سـايـر خـطـاب هـاى بـسـيـارى كه مشابه اين خطابست جريان يابد، مانند آيات بـسيارى كه اطاعت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) را به طور مطلق بر امت واجب مـى كـنـد، و بـاز مـانـنـد آيـاتـى كـه انـفـال را مـلك خـدا و رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) مـى دانـد و نـيـز آيـاتى كه دادن خمس را به اقـربـاى رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليه و آله وسلّم ) واجب مى كند، و آياتى كه براى آن جـنـاب در مسأله ازدواج بـا زنـان تـوصـيـه هـايـى مـى دهـد، و آيـاتـى ديـگـر از ايـن قبيل.

تاييداتى بر وجه اخير كه مراد از مودت، مودت بـه اهل بيت عليه السلام باشد

عـلاوه بر اينكه خداى تعالى خودش در آيه بعد متعرض اين تهمت شده، و از آن جواب داده و دفـع كـرده اسـت، و فـرمـوده : (ام يقولون افترى على اللّه كذبا فان يشا اللّه يختم على قلبك ) كه بيانش خواهد آمد - ان شاء اللّه تعالى.

و بـر فـرض كـه ما آيه را از چنين معنايى برگردانيم و به منظور دفع آن تهمت، معناى ديـگـرى بـرايـش بـكـنـيـم، اخـبـار بـى شـمـارى را كـه هـم از طـرق اهـل سـنـت و هـم از طـرق شـيـعـه در مـورد مـودت اهـل بـيـت از رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) روايت شده چه كنيم ؟

و امـا ايـنـكه گفته اند: اين تفسير با آيه (و ما تسالهم من اجر) منافات دارد، جوابش از آنـچـه گـذشـت روشـن، و بـطلانش واضح گشت، چون مضمون آيه را اگر با آياتى كه درخـواسـت اجـر را نـفـى مـى كـنـد مـقـايـسـه كـنـيـم نـظـيـر مـضـمـون آيـه (قـل مـا اسـئلكـم عليه من اجر الا من شاء ان يتخذ الى ربه سبيلا) مى شود كه در سابق ذكر شد.

زمـخـشـرى در كـشـاف بـعـد از آن كـه هـمـيـن وجـه را اخـتـيـار كـرده، مـى گـويـد: حـال اگـر بـپـرسـى چـرا فـرمـود: (الا المـوده فـى القـربـى ) و نـفرمود (الا الموده للقـربـى ) و يـا (الا مـوده القربى ) در پاسخ مى گويم براى اينكه عرب براى مـودت ظـرفـى قـائلنـد، مـثـلا مـى گـويـنـد: لى فـى آل فلان موده من در آل فلان مودتى دارم ) و نيز مى گويند (ولى فيهم هوى و حب شديد مـن در آنـان عـشـق و مـحبتى شديد دارم ) و منظورشان اين است كه افراد فلان قبيله مورد و محل محبت منند.

آنـگـاه مـى گـويـد: مـتـعـلق (فـى القـربى ) كلمه (مودت ) نيست، به خلاف اينكه فـرمـوده بـاشـد (الا المـوده للقربى ) كه در اين صورت متعلق (للقربى ) خود كـلمـه مـودت اسـت، و در آيه مورد بحث قهرا (فى القربى ) متعلق به چيزى مى شود كـه حـذف شـده، و تـقـديـر آن (الا المـوده الثابته فى القربى مگر مودتى كه ثابت باشد در قربى ) مى باشد.

و من يقترف حسنه نزد له فيها حسنا ان اللّه غفور شكور

كـلمـه (اقـتـراف ) به معناى اكتساب است، و كلمه حسنه به معناى آن عملى است كه مورد رضـاى خـداى سـبـحـان بـاشـد، و در ازايـش ‍ ثـواب دهـد؛ و كـلمـه (حـسـن ) در مـورد عمل به معناى سازگار بودن آن با سعادت آدمى، و با آن هدفى است كه او در نظر دارد، همچنان كه (مساءت ) و بدى و زشتى عمل، بر خلاف اين است.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved