سوره شورى مكى است و پنجاه و سه آيه دارد

سوره شورى، آیات 1 تا 6

 بـسـم اللّه الرّحـمـن الرّحـيـم

 حـم (1)

 عسق (2)

 كذلك يوحى اليك و الى الذين من قبلك اللّه العـزيـز الحـكـيـم (3)

 له مـا فـى السـموات و ما فى الارض و هو العلى العظيم (4)

 تكاد السـمـوات يـتفطرن من فوقهن و الملئكه يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون لمن فى الارض الا ان اللّه هـو الغـفور الرّحيم (5)

 و الذين اتخذوا من دونه اولياء اللّه حفيظ عليهم و ما انت عليهم بوكيل (6)

ترجمه آيات

به نام خداوند بخشنده مهربان

حم (1) عسق (2)

 اين چنين خداى عزيز حكيم به سوى تو و به سوى انبياى قبل از تو وحى مى فرستاد (3).

خدايى كه آنچه در آسمانها و در زمين است ملك او است و او على و عظيم است (4).

(اين وحى آن قدر عظيم است كه مبداء نزولش يعنى ) آسمانها، نزديك است از بالا شكافته شـود و مـلائكـه هـم (كـه مـى بـيـنـنـد خـداونـد بـنـدگـان خـود را مهمل نگذاشته به منظور هدايتشان وحى مى فرستد) او را تسبيح و حمد مى گويند و براى سكنه زمين استغفار مى كنند، و اعلام مى دارند كه بدانيد خدا آمرزگار رحيم است (5).

و كـسـانـى كـه غـيـر از خـدا اوليـايى مى گيرند باز خدا نگهبان آنها است و تو بر آنان وكالت ندارى (6).

بيان آيات

اين سوره پيرامون مسأله وحى سخن مى گويد كه خود نوعى تكلم از ناحيه خداى سبحان بـا انـبـياء و رسل او است. همچنان كه مى بينيم در آغاز مى فرمايد (كذلك يوحى اليك و الى الذيـن مـن قـبلك اللّه...) و در آخر هم مى فرمايد (و ما كان لبشر ان يكلمه اللّه الا وحيا) - تا آخر سوره. و نيز در بين سوره هم چند نوبت سخن از وحى مى آورد، يكجا مى فرمايد: (و كذلك اوحينا اليك قرآنا عربيا)... جايى ديگر مى فرمايد: (شرع لكم من الديـن مـا وصـى بـه نـوحـا...) و نـيـز مـى فـرمـايـد: (اللّه الذى انـزل الكـتـاب بـالحـق و المـيـزان...) و همچنين چند نوبت در سوره سخن از رزق به ميان آورده چون وحى خود رزقى است براى انبياء.

بـنـابـرايـن مسأله وحى موضوعى است كه در اين سوره محور كلام قرار گرفته. و اما مطالب ديگر از قبيل آيات توحيد و صفات مؤمنين و كفار، و سرانجامى كه هر يك از اين دو فريق دارند، و بازگشتشان به خداى سبحان در روز قيامت، از باب (الكلام يجر الكلام حرف، حرف مى آورد) مى باشد، و منظور اولى سوره نيست.

ايـن سـوره در مكه نازل شده - مگر چند آيه آن كه استثناء شده است، و آن آيه (و الذين اسـتـجـابـوا لربـهـم ) تـا آخـر سـه آيـه، و يـكـى هـم آيـه (قـل لا اسـالكـم عليه اجرا الا الموده فى القربى ) تا آخر چهار آيه است كه در باره اش - ان شاءاللّه - سخن خواهيم گفت.

حم عسق

اين پنج حرف از حروف مقطعه است كه در اوائل چند سوره از سوره هاى قرآنى آمده، و اين از مختصات قرآن كريم است و در هيچ كتاب آسمانى ديگر ديده نمى شود.

مـفـسـريـن - قدماء و متأخرين - در تفسير آنها اختلاف كرده اند، و صاحب مجمع البيان، مـرحـوم طـبـرسـى در تـفـسـيـر خـود يـازده قـول از آنـهـا در مـعـنـاى آن نقل كرده.

يازده قول در معناى حروف مقطعه

1- ايـن حـروف از مـتـشابهات قرآن است كه خداى سبحان علم به آن را به خود اختصاص داده، و در ذيـل آيـه هـفـتـم از سـوره آل عـمـران فـرمـوده : (تاءويل متشابهات را جز خدا كسى نمى داند.)

2- هر يك از اين حروف مقطعه نام سوره اى است كه در آغازش قرار دارد.

3- اين حروف اسمائى هستند براى مجموع قرآن.

4- مـراد از ايـن حـروف ايـن است كه بر اسماء خداى تعالى دلالت كنند. پس معناى (الم ) (انـا اللّه اعـلم )، و مـعـناى (المر) (انا اللّه اعلم و ارى )، و معناى (المص ) (انا اللّه اعلم و افضل ) مى باشد. و در حروف (كهيعص ) كاف از (كافى ) و هاء از (هادى ) و ياء از (حكيم ) و عين از (عليم ) و صاد از (صادق ) گرفته شده اين مطلب از ابن عباس روايت شده است.

و حـروفـى كـه از اسـمـاء خـدا گـرفته شده طرز گرفته شدنش مختلف است، بعضى از حـروف از اول نـام خـدا گرفته شده مانند كاف كه از (كافى ) است و بعضى از وسط گـرفـته شده مانند ياء كه از (حكيم ) است و بعضى از آخر گرفته شده مانند ميم كه از (اعلم ) گرفته شده.

5- اين حروف اسمائى از خداست اما مقطعه و بريده كه اگر از مردم كسى بتواند آنها را آنـطـور كـه بـايـد تـركـيـب كـنـد بـه اسـم اعظم خدا دست يافته، همانطور كه از تركيب (الر) و (حـم ) و (ن ) (الرحـمـان ) درسـت مـى شـود، و هـمـچنين ساير حروف. چيزى كه هست ما انسانها قادر بر تركيب آن نيستيم. اين معنا از سعيد بن جبير روايت شده.

6- ايـن حـروف سـوگـنـدهـايـى اسـت كـه خـداى تـعـالى خـورده، و مـثـل ايـنـكـه خـداوند به اين حرف سوگند مى خورد بر اينكه قرآن كلام او است. و اصولا حـروف الفـبـاء داراى شـرافـتـى هـستند، چون با همين حروف است كه كتب آسمانى و اسماء حسناى خدا و صفات علياى او، و ريشه لغتهاى امتهاى مختلف درست مى شود.

7- ايـن حـروف اشاراتى است به نعمتهاى خدا و بلاهاى او و مدت زندگى اقوام و عمر و اجلشان.

8- مـراد از ايـن حـروف ايـن اسـت كه اشاره كند به اينكه امت اسلام تا آخر دهر باقى مى ماند و منقرض نمى شود، حساب جمل هم كه نوعى محاسبه است بر اين معنا دلالت دارد.

9- مـراد از اين حروف همان حروف الفباء است، چيزى كه هست با ذكر نام بعضى از آنها از ذكـر بـقـيـه بى نياز بوده، در حقيقت خواسته است بفرمايد: اين قرآن از الفباء تركيب شده.

10- ايـن حـروف بـه مـنـظـور ساكت كردن كفار در ابتداى سوره هاى قرار گرفته چون مـشـركـين به يكديگر سفارش مى كردند (مبادا به قرآن گوش دهيد، و هر جا كسى قرآن مـى خـواند سر و صدا بلند كنيد تا صوت قرآن در بين صوتهاى نامربوط گم شود) قـرآن ايـن جـريان را در آيه (لاتسمعوا لهذا القرآن و الغوا فيه...) حكايت فرموده. و گاهى مى شد كه در هنگام شنيدن صوت قرآن سوت مى زدند، و بسا مى شد كف مى زدند، و بـسـا مـى شـد صـداهـاى دسـتـه جـمـعـى در مـى آوردنـد تـا رسـول خـدا را در خواندن آن دچار اشتباه سازند، لذا خداى تعالى در آغاز بعضى از سوره هاى قرآن اين حروف را نازل كرد تا آن رجاله ها را ساكت كند، چون وقتى اين حروف را مى شـنـيـدنـد بـه نظرشان عجيب و غريب مى آمد و به آن گوش فرا داده در باره اش فكر مى كـردنـد، و هـمـيـن اشـتـغـالشـان بـه آن حـروف از جـار و جنجال بازشان مى داشت، و در نتيجه صداى قرآن به گوششان مى رسيد.

11- ايـن حـروف از قـبيل شمردن حروف الفباء است مى خواهد بفهماند كه اين قرآنى كه تمامى شما مردم عرب را از آوردن مثلش ‍ عاجز كرده از جنس همين حروفى است كه مدام با آن محاوره و گفتگو مى كنيد و در خطبه ها و كلمات خود به كار مى بنديد، بايد از اينكه نمى تـوانـيد مثل آن را بياوريد، بفهميد كه اين كلام از ناحيه خداى تعالى است، و اگر در چند جا و چند سوره اين حروف تكرار شده، براى اين بوده كه همه جا محكمى برهان را به رخ كـفـار بـكشد. اين تفسير از قطرب روايت شده، و ابو مسلم اصفهانى هم همين وجه را اختيار كـرده، و بـعـضـى از مـفـسـريـن قـرون اخـيـر نـيـز بـدان تمايل كرده اند.

ايـن بـود آن يـازده وجـهـى كـه مـرحـوم طـبـرسـى از مـفـسـريـن نـقـل كـرده، و در بـيـن ايـن اقـوال وجـوه ديـگـر هـم مـى تـوان قـرار داد، مـثـلا از ابـن عباس نـقـل شـده كـه در خصوص (الم ) گفته است (الف ) اشاره است به نام (اللّه ) و (لام ) بـه (جـبـرئيـل ) و (مـيـم ) بـه (مـحـمد) (صلوات اللّه عليه ). و نيز از بـعـضـى ديـگـر نـقـل شـده كـه گـفـتـه انـد: حـروف مـقـطـعـه در اوائل هـر سـوره اى كه با آن آغاز شده اشاره است به آن غرضى كه در سوره بيان شده، مـثل اينكه مى گويند حرف (نون ) در سوره (ن ) اشاره است به اينكه در اين سوره بيشتر راجع به نصرت موعود به رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) صحبت شده. و حـرف (قـاف ) در سـوره (ق ) اشـاره اسـت بـه اينكه در اين سوره بيشتر درباره قرآن، و يا قهر الهى سخن رفته. و بعضى ديگر هم گفته اند اين حروف صرفا براى هشدار دادن است.

حق مطلب درباره حروف مقطعه

اما حق مطلب اين است كه هيچ يك از اين وجوه آدمى را قانع نمى سازد.

امـا قـول اول كـه مـا در بـحـث پـيـرامـون مـحـكـم و مـتـشـابـه قـرآن در اوائل جـلد سـوم ايـن كـتـاب گـفـتـيـم كـه يـكـى از اقـوال در مـعـنـاى مـتـشـابـه هـمـيـن قـول اول اسـت، و در آنـجـا گـفـتـيـم محكم بودن و متشابه بودن از صفات آياتى است كه الفـاظـش بـر مـعـنـايـش دلالت دارد چيزى كه هست از آنجايى كه معانى آن الفاظ با عقايد مـسـلمـه سـازش نـدارد، مـى گـويـيـم ايـن آيـه مـتـشـابـه اسـت )، و بـاز در آنجا گفتيم كه تـاءويـل از قـبـيـل مـعـنـا كـردن لفـظ نـيـسـت، بـلكـه تـاءويـل هـا عـبـارتـنـد از حـقـايـق واقـعـى كه مضامين بيانات قرآنى از آن حقايق سرچشمه گـرفـتـه چـه محكماتش و چه متشابهاتش و بنابراين نه حروف مقطعه قرآن از متشابهات مى تواند باشد و نه معانى آنها از باب تاءويل.

و اما ده قول ديگر كه اصلا نمى توان تفسيرش ناميد، بلكه تصويرهايى است كه از حد احتمال تجاوز ننموده، و هيچ دليلى كه بر يكى از آنها دلالت كند در دست نيست.

بـله در بـعـضـى از روايـات كـه بـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسلّم ) و ائمه اهـل بـيـت (عـليـهـم السـلام ) نـسـبـت داده شـده مـؤيـداتـى بـراى قـول چـهـارم و هـفـتـم و هـشـتـم و دهـم ديـده مـى شـود كـه ان شـاءاللّه در بحث روايتى آينده نقل آن و بحث در پيرامونش خواهد آمد.

نكته اى كه در اينجا نبايد از آن غافل بود اين است كه اين حروف در چند سوره تكرار شده، يـعنى در بيست و نه سوره حروف مقطعه آمده كه بعضى با يك حرف افتتاح شده، مانند سـوره (ص ) و (ق ) و (ن ). و بعضى ديگر با دو حرف چون (طه ) و (طس )، و (يـس ) و (حـم ) و بـعـضـى ديـگـر با سه حرف چون (الم ) و (الر) و (طسم ) و بعضى ديگر با چهار حرف چون (المص ) و (المر) و بعضى با پنج حرف چون سوره (كهيعص ) و (حمعسق ).

از سـوى ديـگر اين حروف هم با يكديگر تفاوتى دارند، و آن اين است كه بعضى از آنها تـنها در يك جا آمده، مانند (ن ) و بعضى ديگر در آغاز چند سوره آمده، مانند (الم )، و (الر) و (طس ) و (حم ).

نكته اى قابل توجه در سوره هايى كه حروف مقطعه اولشان يكى است

بـا در نـظـر گـرفتن اين دو نكته اگر كمى در سوره هايى كه حروف مقطعه سرآغاز آنها يكى است مانند (الم )، (المر)، (طس ) و (حم ) - دقت كنى، خواهى ديد كه آن سوره ها از نظر مضمون نيز بهم شباهت دارند و سياقشان يكى است، به طورى كه شباهت بين آنها در ساير سوره ها ديده نمى شود.

مـؤ كـد ايـن مـعـنـا شـبـاهتى است كه در آيات اول بيشتر اين سوره ها مشاهده مى شود، مثلا در سوره هاى (حم ) آيه اول آن يا عبارت (تلك آيات الكتاب ) است، يا عبارتى ديگر كه اين معنا را مى رساند، و نظير آن آيه هاى اول سوره هايى است كه با (الر) افتتاح شـده كـه فـرمـوده : (تـلك آيـات الكتاب ) و يا عبارتى در همين معنا و نيز نظير اين در سوره هايى كه با (طس ) شروع مى شود و يا سوره هايى كه با (الم ) آغاز گشته، كـه در بـيـشتر آنها نبودن ريب و شك در كتاب به ميان آمده، و يا عبارتى كه همين معنا را مى رساند.

بـا در نـظـر گـرفـتـن ايـن شـباهتها ممكن است آدمى حدس بزند كه بين اين حروف و مضامين سوره اى كه با اين حروف آغاز شده ارتباط خاصى باشد، مؤيد اين حدس آن است كه مى بينيم سوره اعراف كه با (المص ) آغاز شده، مطالبى را كه در سوره هاى (الم ) و سـوره (صـاد) هـسـت در خـود جـمـع كـرده. و نـيـز مـى بـيـنـيـم سوره رعد كه با حروف (المر) افتتاح شده، مطالب هر دو قسم سوره هاى (الم ) و (المر) را دارد.

حروف مقطعه رموزى هستند بين خدا و پيامبرش

از اينجا استفاده مى شود كه اين حروف رموزى هستند بين خداى تعالى و پيامبرش كه معناى آنـهـا از مـا پنهان است و فهم عادى ما راهى به درك آنها ندارد، مگر به همين مقدار كه حدس بزنيم بين اين حروف و مضامينى كه در سوره هاى هر يك آمده ارتباط خاصى هست.

و چـه بـسـا اگـر اهـل تـحـقيق در مشتركات اين حروف دقت كنند، و مضامين سوره هايى را كه بـعـضـى از اين حروف در ابتداى آنها آمده با يكديگر مقايسه كنند، رموز بيشتر برايشان كشف شود.

و اى بـسـا كـه مـعـنـاى آن روايـتـى هـم كـه اهـل سـنـت از عـلى (عـليـه السـلام ) نـقـل كرده اند همين باشد، و آن روايت بطورى كه در مجمع البيان آمده اين است كه آن جناب فـرمـود: (بـراى هـر كتابى نقاط برجسته و چكيده اى است، و چكيده قرآن حروف الفباء است ).

 

كذلك يوحى اليك و الى الذين من قبلك اللّه العزيز الحكيم... العلى العظيم

مقتضاى اينكه گفتيم محور اصلى غرض اين سوره بيان وحى و تعريف حقيقت آن و اشاره به هـدف آن و نـتـائجـى كه دارد مى باشد، اين است كه اشاره با كلمه (كذلك ) اشاره به شـخـص وحـى بـاشـد يـعـنـى وحـى خـصـوص ايـن سـوره بـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه وآله و سـلم )، در نـتـيجه تعريف مطلق وحى نيز هست، چون مـطـلق وحـى را تـشبيه كرده به وحيى كه به آن اشاره نموده، و به مخاطب نشان داده، در نـتـيـجـه مـضـمـون آيـه مـثـل ايـن مـى شـود كـه بـگـويـيـم انـسـان مـثـل زيـد اسـت، در ايـنـجـا نـيـز مـى فـرمـايـد: وحـى بـطـور كـلى مثل وحى همين سوره است.

و بـنـابـرايـن، جـمـله (اليك و الى الذين من قبلك ) در معناى اين است كه فرموده باشد (اليـكـم جميعا) يعنى نظير وحى اين سوره، به همه شما امتهاى بشرى وحى مى شد. و اگـر ايـنطور نفرمود، براى اين بود كه دلالت كند بر اينكه وحى يك سنت الهى است كه همواره در نسلهاى بشر جريان

معناى اينكه فرمود: (كذلك يوحى اليك...)

و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : وحـيى كه ما به خصوص شما انبياء يكى پس از ديگرى مى فـرسـتيم، يك سنت جارى و ديرينه است، مثل همين وحيى كه در گرفتن اين سوره دارى مى بينى.

بيشتر مفسرين كلمه (كذلك ) را اشاره گرفته اند به وحى، اما نه از آن جهت كه وحى اسـت، بـلكـه از جـهـت مـفـادى كـه دارد، و در حقيقت گفته اند اشاره به معارفى است كه اين سـوره مـشـتـمـل بر آن است. آن وقت از اين گفتار خود نتيجه گرفته اند كه مضمون سوره چـيـزى اسـت كـه خـداى تعالى به همه انبياء وحى فرموده، پس وحى اين سوره وحيى است مـشـتـرك. ولى خواننده عزيز متوجه شد كه غرض اين سوره و سياق آياتش با گفتار اين مفسرين سازگار نيست.

(العـزيـز الحـكـيـم له مـا فـى السـمـوات و مـا فى الارض و هو العلى العظيم ) در اين جملات از اسماء حسناى الهى پنج نام مقدس ذكر شده : 1- عزيز 2- حكيم 3- على 4- عـظـيـم 5- (له مـا فى السموات و ما فى الارض )؛ و اين جمله به معناى مالك است، و اگر نام مالك را اينطور مشروح ذكر كرده و نيز آن چهار نام ديگر را در اينجا آورد، براى ايـن اسـت كـه اصـل وحـى را و هـمـچـنـيـن سـنـت جـارى بـودن آن را تـعـليـل كـرده باشد، چون وحى عبارت است از قانون خداوندى كه هدايت گر مردم است به سـعـادت دنـيا و آخرتشان و هيچ كس و هيچ مانعى نيست كه خداى را از تشريع چنين قوانينى بـاز بـدارد، براى اينكه (عزيز) است، يعنى در هر چه اراده كند مغلوب هيچ چيز و هيچ عاملى واقع نمى شود.

و نـيـز خـداى تـعـالى امـر هـدايـت بـنـدگـان خـود را مـهـمـل نـمـى گـذارد، و در آن سـهـل انـگـارى نمى كند، براى اينكه (حكيم ) است، يعنى افـعـالش هـمـه مـتـقـن اسـت، و يـكـى از آثـار مـتـقـن بـودن عمل اين است كه عمل خود را طورى انجام دهد كه به نتيجه برسد.

و نـيـز حـق خـداى تـعـالى است كه در بندگان خود و امور ايشان به هر طورى كه بخواهد تـصـرف كـنـد، چـون او (مـالك ) ايـشـان است، و نيز حق او است كه بندگان به وظيفه پـرسـتـش او قيام كنند و او ايشان را به بندگى خود وادار سازد و امر و نهى كند، چون هم (على ) است، و هم (عظيم ).

پس هر يك از اين پنج اسم سهمى در تعليل اصل وحى دارند، و نتيجه مجموع آنها اين است كه خداى تعالى از هر جهت ولى بندگان است، و جز او ولى ديگرى نيست.

و تكاد السموات يتفطرن من فوقهن...

كـلمـه (يـتـفـطـرن ) از مصدر (تفطر) است كه به معناى پاره پاره شدن است، چون كـلمـه (تـفـطر) كه مصدر باب تفعل است، از (فطر) گرفته شده، كه به معناى پاره شدن و شكافتن است.

آنـچه كه از سياق آيه و نظم كلام كه درباره بيان حقيقت وحى و آثار و نتائج آن است به دست مى آيد، اين است كه مراد از (پاره پاره شدن آسمانها از بالاى سر مردم ) شكافتن آنـهـا اسـت بـه وسـيـله وحـيـى كـه از نـاحـيـه خـداى عـلى عـظـيـم نـازل مـى شـود، و فـرشـتـگـان آن وحـى را از هـمـه آسـمـانـهـا عـبـور مـى دهـند تا به زمين نازل كنند، چون مبدا وحى خداى سبحان است، و آسمانها به حكم آيه و (لقد خلقنا فوقكم سبع طرائق و ما كنا عن الخلق غافلين ) راه هايى است به سوى زمين.

و اما اينكه چرا جمله (يتفطرن ) را مقيد كرد به جمله (من فوقهن )؟ وجهش روشن است، بـراى ايـنـكـه وحـى از مـافـوق و بـالاى سـر نـازل مـى شـود، چـون از نـاحـيـه خـدايـى نـازل مـى شـود كـه مـا فـوق هـر چـيز است، و علو و عظمتى مطلق دارد، قهرا اگر آسمانها شكافته شوند از بالا شكافته مى شوند.

توضيح اينكه آيه : (و تكاد السموات يتفظرن من فوقهن...) و در مقام بيان عظمت وحى و كلام خدا است

و نـيـز مـى خـواهـد امر وحى را بزرگ بدارد، از اين جهت كه وحى كلام كسى است كه على و عـظـيـم اسـت، پـس از ايـن جـهـت كـه كـلام خـدايـى است داراى عظمت مطلق و آسمانها در هنگام نـزول آن نـزديـك بـه پـاره پـاره شـدن مى شود، و از اين جهت كه كلام خدايى است على و داراى علو، اگر آسمانها پاره شوند از بالا پاره مى شوند.

پـس آيـه شـريـفه در مقام بزرگداشت كلام خدا از اين جهت كه در هنگام نزولش از آسمانها عـبـور مـى كـنـد، نـظـيـر آيـه شـريـفـه (حـتـى اذا فـزع عـن قـلوبـهـم قـالوا مـا ذا قـال ربكم قالوا الحق و هو العلى الكبير) است كه در مقام بزرگداشت وحى است، از حيث اينكه ملائكه حامل آن به سوى زمين هستند.

و نـيـز نـظـيـر آيـه شـريـفـه (لو انـزلنـا هـذا القـرآن عـلى جـبـل لرايـتـه خـاشـعـا مـتـصدعا من خشيه اللّه ) است كه در مقام بزرگداشت وحى است بر فرضى كه بر كوهى نازل شود.

و نـيـز نظير آيه شريفه (انا سنلقى عليك قولا ثقيلا) است كه در مقام بزرگداشت آن از نـظـر سـنگينى و صعوبت عمل آن است. اين آن مطلبى است كه سياق، آن را به دست مى دهد.

ولى ديـگـر مـفـسـريـن آيـه را بـر دو مـعـنـاى ديـگـر حمل كرده اند:

اول ايـنـكـه مـراد از (تـفـطـر) پـاره شـدن آسـمـانـهـا از جلال و عظمت خداى جل جلاله است، همچنان كه توصيف خدا به على عظيم در آيه قبلى هم مؤيد اين معنا است.

دوم ايـنـكـه مـراد شـكـافـتـن آسـمـانـهـا از شـرك مـشـركـيـن اهـل زمـيـن اسـت، و از ايـن حـرفـشـان كـه مـى گـفـتند: (اتخذ الرّحمن ولدا) خدا فرزندى گرفته، چون عين اين كلام در سوره مريم نيز آمده، و فرموده : (تكاد السموات يتفطرن منه ).

صـاحـبـان ايـن دو تـوجـيـه دربـاره قـيـد (مـن فـوقـهـن ) دچـار اشـكـال شـده اند، و مخصوصا آن كه وجه دوم را اختيار كرده درباره توجيه قيد مذكور به زحـمـت افتاده و همچنين در اينكه اتصال جمله (و الملئكه يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون لمـن فـى الارض...)، بـه مـا قبل را چطور توجيه كنند دست و پا زده اند، كه هر كس به كتب تفسير آنان مراجعه كند بر اين مطلب واقف مى گردد.

مقصود از استغفـار مـلائكـه بـراى زمـيـنيان (و يستغفرون لمن فى الارض) در خواست تشريع دين براى آنها است

(و الملئكه يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون لمن فى الارض ) يعنى فرشتگان، خداى را از هر چه كه لايق به ساحت قدسش ‍ نيست منزه داشته، و او را با شمردن كارهاى جميلش ثـنـا مى گويند. و يكى از چيزهايى كه لايق ساحت قدس او نيست همين است كه امر بندگان خود را مهمل گذارد، و آنان را به سوى دينى كه خود تشريع مى كند، و از راه وحى ابلاغ مـى فـرمـايـد هدايت نكند، با اينكه اين هدايت يكى از كارهايى است كه انجامش از ناحيه خدا جـمـيـل و پـسـنـديـده اسـت. و از خـداى سـبـحـان درخـواسـت مـى كـنـنـد كـه اهـل زمـيـن را بـيـامـرزد. و مـعـلوم اسـت كـه حـصـول ايـن آمـرزش سـبـبـى دارد كـه قـبلا بايد حاصل شده باشد، و آن سبب عبارت است از پيمودن طريق بندگى، و آنهم احتياج به هدايت خـود خـدا دارد. پـس بـرگـشـت درخـواسـت مـغـفـرت بـراى اهـل زمين به اين درخواست است كه خدا براى آنان دينى تشريع كند، و آنگاه كسانى را كه بـه آن دين مى گروند بيامرزد. پس معناى جمله مورد بحث اين مى شود: كه ملائكه از خداى سـبـحان درخواست مى كنند كه براى ساكنين زمين از طريق وحى دينى تشريع كند، و آنگاه به وسيله آن دين ايشان را بيامرزد.

شـاهـد بـر ايـن مـعـنـا ايـن اسـت كـه جـمـله مـورد بـحـث در خـلال سـيـاقـى واقع شده كه در صدد بيان صفت وحى است. و نيز شاهد ديگرش ‍ اين است كـه بـراى اهـل زمـيـن طـلب مـغـفـرت مـى كـنـنـد، و مـعـنـا نـدارد مـلائكـه بـراى هـمـه اهـل زمـيـن طـلب مـغـفـرت كـنـند، و از خدا بخواهند حتى مشركين را كه مى گفتند (اتخذ اللّه ولدا) بـيـامـرزد، با اينكه قبلا از خود ملائكه حكايت كرده بود كه (و يستغفرون للذين آمنوا) پس ناگزير بايد بگوييم منظور از طلب مغفرت، طلب وسيله و سبب مغفرت است، و آن هـمـيـن اسـت كـه نـخست براى اهل زمين دينى تشريع كند، تا سپس متدينين به آن دين را بيامرزد.

(الا ان اللّه هـو الغـفـور الرّحـيم ) يعنى آگاه باش كه خداى سبحان بدان جهت كه متصف بـه دو صـفـت مـغـفـرت و رحـمـت است، و او را به نام غفور و رحيم مى خوانيد، ساحت قدسش اقـتـضاء مى كند كه براى اهل زمين كارى كند و زمينه اى فراهم سازد كه به مغفرت و رحمت او برسند و آن كار همين است كه از راه وحى و رسالت دينى برايشان تشريع كند كه به وسـيـله آن به سوى سعادت خود هدايت شوند. بعضى از مفسرين گفته اند در جمله (الا ان اللّه...) اشـاره اى اسـت بـه ايـنـكـه خـداى تـعـالى هـم اسـتـغـفـار مـلائكـه را قبول كرده، و هم بيشتر از آن مقدارى را كه ملائكه خواسته اند مغفرت و رحمت مى دهد.

 

و الذيـن اتـخـذوا مـن دونـه اوليـاء اللّه حـفـيـظ عـليـهـم و مـا انـت عـليـهـم بوكيل

بـعـد از آنـكـه از آيات قبل استفاده شد كه خداى تعالى تنها ولى بندگان خويش است، و جز او ولى ديگرى نيست، و تنها او متولى امور سكنه زمين است كه برايشان دينى تشريع كـنـد، ديـنـى كـه خودش بپسندد، و آن را به مقتضاى اسماء حسنا و صفات عليائش از طريق وحـى بـه انـبـيـاء بـه ايـشان برساند، و لازمه اين ولايت آن بود كه سكنه زمين غير از او كـسـى را ولى خـود نـگـيـرنـد، ايـنـك در آيـه مـورد بـحـث بـه حـال كـسـانى اشاره مى كند كه به غير از خدا اوليايى براى خود درست كردند، و آنها را در ربـوبـيـت و الوهـيت شركاى خدا پنداشتند، آنگاه مى فرمايد: خدا از آنچه اين طايفه مى كـنـنـد غـافـل نـيـسـت، و اعـمـالشـان عـليـه خـود آنـان مـحفوظ مى ماند، تا به زودى بر آن اعـمـال مـؤ اخـذه شـونـد، و در ايـن بـيـن رسـول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) هيچ مسؤ وليـتـى نـدارد، چـون بـه جـز ابـلاغ رسـالت وظـيـفـه اى نـدارد، نـه وكيل مردم است نه از اعمال آنان بازخواست مى شود.

پـس ايـنكه فرمود (اللّه حفيظ عليهم ) معنايش اين است كه شرك آنان را عليه آنان حفظ مى كند، و همچنين گناهان و اعمال فاسدى مترتب بر شرك ايشان است.

(و مـا انـت عليهم بوكيل ) يعنى اعمال مردم به تو واگذار نشده تا تو آن را برايشان اصلاح كنى، و به اين منظور به سوى دين حق هدايتشان كنى. اين آيه شريفه لحنش لحن تسليت دادن به رسول خدا(صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) است.

بحث روايت

(نقل و نقد رواياتى درباره حروف مقطعه قرآن)

در الدر المـنـثـور اسـت كـه ابـن اسـحـاق و بخارى در تاريخ خود، و ابن جرير به سندى ضـعـيف از ابن عباس، از جابر بن عبداللّه ابن رباب روايت كرده اند كه گفت : روزى ابو ياسر بن اخطب با جمعى از مردان يهود به رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) عبور مـى كـردند، در حالى كه آن جناب اول سوره بقره را مى خواند كه مى فرمايد: (الم ذلك الكـتـاب لا ريـب فـيـه ). از بين آن جمع برادر ابو ياسر، حىّ بن اخطب به آن جمع ملحق شد، و گفت : هيچ مى دانيد؟ به خدا سوگند من از محمد شنيدم كه از جمله آنچه به وى وحى شـده ايـن را مـى خواند: (الم ذلك الكتاب ) پرسيدند راستى تو خودت شنيدى ؟ گفت : آرى.

پس يهوديان نزد رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) شدند و گفتند: اى محمد يادت نـيـسـت كـه در ضـمـن آنچه به تو وحى شده مى خواندى : (الم ذلك الكتاب )؟ فرمود: بلى درست است. گفتند: آيا جبرئيل اين را از ناحيه خدا برايت آورده ؟ فرمود: آرى. گفتند: با اينكه خداوند قبل از تو هم انبيائى فرستاده، و ما سراغ نداريم كه هيچ پيغمبرى مدت سرورى و مقدار عمر امتش را دانسته باشد غير از تو كه در اين كلام خود از آن خبر مى دهى ؟ در هـمين بين حى بن اخطب به عده اى كه همراهش بودند گفت : (الف ) يك، و (لام ) سـى، و (مـيـم ) چـهل، جمعا مى شود هفتاد و يك، و آيا شما مى خواهيد به دين پيغمبرى درآيـيـد كـه مـدت سـرورى اش و عـمـر امـتـش مـجـمـوعـا هـفـتـاد و يـك سال است.

آنـگـاه رو كـرد بـه رسـول خـدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) و گفت : اى محمد آيا غير از (الم ) حرف ديگرى هم هست ؟ فرمود: بله، پرسيد: چيست ؟ فرمود: (المص ) حى بن اخطب گفت : (عجب ) اين از اولى سنگين تر و طولانى تر است، چون (الف ) يك و (لام ) سـى و (ميم ) چهل (وصاد) نود است كه جمعا صد و شصت و يك مى شود. اى محمد آيـا غـيـر از ايـنـهـم هـست ؟ رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) فرمود: بله، پرسيد چـيـسـت ؟ فرمود: (الر) گفت اينكه از آن دو سنگين تر و طولانى تر است، چون (الف ) يك و (لام ) سى و (راء) دويست است كه جمعا دويست و سى و يك مى شود.

حال بگو ببينيم باز هم هست ؟ فرمود: بله (المر) حى گفت اين ديگر از آنها سنگين تر و بـلنـدتـر اسـت الف يـك و (لام ) سـى و (مـيـم ) چهل و (راء) دويست كه جمعا دويست و هفتاد و يك.

سـپـس حـى بـن اخطب گفت : اى محمد امر تو بر ما مشتبه شد نمى دانيم دوران نبوتت كوتاه است يا بلند؟ آنگاه برخاستند كه بروند برادر او ابو ياسر به او و همراهانش از علماى يـهـود گـفت نظر شما چيست ؟ آيا به راستى همه اين مدت ها يعنى (71) و (161) و (231) و (271) را بـه مـحـمـد داده انـد كـه جـمـعـا هـفـتـصـد و سـى و چـهـار سال باشد؟ آنها نيز گفتند: امر او براى ما مشتبه است.

راويـان نـامـبـرده مـعـتـقـدنـد كـه آيـات (هو الذى انزل عليك الكتاب منه آيات محكمات هنام الكـتـاب و اخـر مـتـشـابـهـات...) در خـصـوص ‍ هـمـيـن يـهـوديـان نازل شده.

مؤلف: و نـيـز الدر المـنـثـور قـريـب بـه ايـن مـضـمـون از ابـن مـنـذر، از ابـن جـريـح نقل كرده. قمى هم نظير آن را در تفسير خود از پدرش از ابن رئاب، از محمد بن قيس، از ابـى جـعـفـر (عـليـه السـلام ) نـقـل كـرده. و در ايـن روايـت نـيـامـده كـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) هـم حـساب ابجد يهوديان و يا متشابه بودن حـروف مـقطعه را امضاء كرده باشد، خود يهوديان هم دليلى براى گفته خود نياورده اند، در سـابق هم گفتيم كه آيات متشابه قرآن غير از حروف مقطعه اى است كه در آغاز بعضى سوره ها آمده.

روايتى از امام صادق عليه السلام در معناى حروف مقطعه

و در مـعـانى الاخبار به سند خود از جويريه از سفيان ثورى روايت آورده كه گفت : من به جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب (عليه السلام ) عرضه داشتم يا بن رسول اللّه (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) معناى اين كلمات از كتاب خداى عزّوجلّ كه مى فرمايد: (الم )، (المص )، (الر)، (المر)، (كهيعص )، (طه )، (طس )، (طسم )، (يس )، (ص )، (حم )، (حمعسق )، (ق ) و ... .

امـام صـادق (عـليـه السـلام ) فـرمـود: امـا (الم ) كـه در اول سـوره بـقـره است معنايش (انا اللّه الملك ) است، يعنى (منم اللّه سلطان ). و اما (الم ) كه در اول سوره آل عمران است معنايش (انا اللّه المجيد) است، يعنى منم خداى مجيد. و معناى (المص ) (انا اللّه المقتدر الصادق ) است يعنى منم خداى مقتدر صادق. و مـعناى (الر) اين است كه (انا اللّه الرؤ ف )، منم خداى رؤ وف. و معناى (المر) ايـن اسـت كـه مـنم خداى محيى و مميت و رزاق. و معناى (كهيعص ) اين است كه منم كافى و هـادى و ولى و عـالم و صـادق الوعـد. و (طـه ) خـود يـكـى از اسـمـاء رسـول خـدا است، و معنايش (يا طالب الحق الهادى اليه ) است يعنى اى كه طالب حق و هـدايـت كـنـنـده خـلق بـه سـوى آنـى، مـا قـرآن را بـه سـويـت نـازل نكرديم كه خود را از اندوه براى كفار به سختى و مشقت بيندازى بلكه فرستاديم تا به وسيله آن نيكبخت باشى.

و امـا (طس ) معنايش (انا الطالب السميع ) است، يعنى منم طالب شنوا. و اما (طسم ) مـعـنـايـش مـنـم طـالب شـنـواى مـبـدى و مـعـيـد، (يـس ) آن نـيـز يـكـى از اسـمـاء رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) اسـت، و معنايش (يا ايها السامع للوحى و القـرآن الحـكـيـم انك لمن المرسلين على صراط مستقيم ) هان اى شنواى وحى و قرآن حكيم بـه درسـتـى كـه تـو قطعا از فرستادگان خدايى كه بر صراط مستقيم و مهيمن بر آنى است .

و امـا (ص ) نـام چـشـمـه اى اسـت كـه از زيـر عـرش مـى جـوشـد، و هـمـيـن صاد بود كه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) در مـعـراج از آن وضـو گـرفـت، و جـبـرئيـل روزى يـكـبـار داخـل آن مـى شـود و در آن فـرو مـى رود، و سـپـس بـيـرون آمـده بـال خود را تكان مى دهد، و هيچ قطره اى از بالش نمى چكد و نمى پرد، مگر آنكه خدا از آن فرشته اى خلق مى كند، تا او را تسبيح و تقديس و تكبير و حمد بگويد تا روز قيامت.

و امـا (حـم ) مـعـنـايش حميد مجيد است. و اما (حمعسق ) معنايش حليم، مثيب (ثواب دهنده ) عـالم، سـمـيـع، قـادر، قـوى، اسـت. و اما (ق ) نام كوهى است كه محيط به زمين است و سـبـزى آسـمـان هـم از آن اسـت، و بـه وسـيـله آن كـوه اسـت كه خدا زمين را از اينكه اهلش را بلرزاند حفظ كرده. و اما (ن ) نام نهرى است در بهشت كه خداى تعالى دستور داد منجمد شـو، مـنـجـمـد شـد، و مـداد گـشـت و بـه قـلم فـرمـود: بـنـويس قلم هم در كتاب لوح محفوظ سطرگيرى كرد، و آنچه كه بود و تا قيامت خواهد بود همه را نوشت

سـفـيـان اضـافـه مـى كـنـد سـپـس عـرضـه داشـتـم : يـابـن رسـول اللّه ! امـر لوح و قـلم و مـداد را بـيـشتر برايم توضيح بده، و آنچه خدا به تو تـعـليـم داده تـعـليـمـم ده. فـرمود: يابن سعيد اگر تو اهليت براى پاسخ دادنم نداشتى جوابت را نمى دادم، پس (بدانكه ) نون (ن ) نام فرشته اى است كه آن را به قلم كه آن نـيـز فـرشـتـه اى اسـت مى دهد، و قلم هم به لوح كه آن نيز فرشته اى است مى دهد، و لوح هـم بـه اسـرافـيـل و اسـرافـيـل بـه مـيـكـائيـل و او بـه جـبـرئيـل مـى دهـد، و جـبـرئيـل هم به انبياء و رسولان خدا (صلوات اللّه عليهم ). سفيان مى گويد: آنگاه امام فرمود: برخيز كه بيش از اين برايت خطرى است.

بررسى رواياتى كـه حـروف مقطعه كه حروف مقطعه را به اسماى حسناى خدا معنى كرده اند

مؤلف: ظاهر آنچه در اين روايات آمده كه غالب حروف مقطعه را به اسماء حسناى خدا معنا كـرده، ايـن اسـت كـه ايـن حـروف از اسـمـاء خـدا گـرفـتـه شـده، حـال يـا از اول آنـها مانند (ميم ) كه فرمود از ملك و مجيد و مقتدر گرفته شده، و يا از وسـط مـانـنـد (لام ) از اللّه و (يـاء) از (ولى ) پـس ايـن حـروف مقطعه اشاراتى هـسـتـنـد بر اساس رمز، كه هر يك به يكى از اسماء خدا اشاره مى كنند، و اين معنا از طرق اهـل سنت از ابن عباس و ربيع بن انس و ديگران نيز روايت شده. ولى بر خواننده پوشيده نيست كه رمز، اصولا وقتى به كار برده مى شود كه گوينده نمى خواهد ديگران از آنچه او به مخاطب خود مى فهماند سر درآورند، و به اين منظور مطلب خود را با رمز به مخاطب مـى رساند تا هم مخاطبش بفهمد و هم ديگران نفهمند، و اين اسماء حسنايى كه در اين روايت حـروف مـقـطـعـه اوائل سـوره ها را رمز آن دانسته، اسمايى است كه در بسيارى از موارد از كـلام خـداى تـعـالى بـه آنـهـا يـا بـطـور اجـمـال و يـا بـطـور تـفـصـيـل، تـصـريـح و اشاره شده با اين حال ديگر هيچ فايده اى براى اين رمز گويى تصور نمى شود.

پـس بـايـد بـراى ايـن روايـات بـه فـرضـى كه صحيح باشد، و به راستى از معصوم (عـليـه السـلام ) صـادر شـده بـاشـد فـكـر وجـه ديـگـرى كـرد، و آن ايـن اسـت كـه آن را حـمـل كـنـيم بر اينكه اين حروف دلالت بر آن اسماء دارد، ولى نه به دلالت وضعى. در نـتيجه رمزهايى خواهد بود كه منظور و مراد آن بر ما پوشيده است ، و به مرتبه هايى از آن معانى دلالت دارد، كه براى ما مجهول است، چون آن مراتب نامبرده دقيق تر و رقيق تر و بلند پايه تر از فهم ما است.

مـؤيـد ايـن تـوجيه تا اندازه اى اين است كه يك حرف نظير (ميم ) را در چند جا به چند معناى مختلف تفسير كرده. و همچنين رواياتى كه مى گويد اين حروف از حروف اسم اعظم است.

و اينكه داشت : (و اما قاف به معناى كوهى است محيط به زمين كه سبزى آسمان از رنگ آن اسـت...)، و نـيـز روايـت قـمـى كـه در تـفـسيرش وارد شده، و نيز به چند طريق از طرق اهل سنت از ابن عباس و ديگران در اين باره آمده، به نظر درست نمى رسد.

در بـعـضـى از رواياتى كه از ابن عباس نقل شده آمده : قاف كوهى است از زمرد، كه محيط اسـت بر دنيا، و دو طرف آسمان به آن كوه چسبيده، و كوه نامبرده پايه آسمان است. و در بـعـضـى ديـگـر آمـده خـداى تـعـالى كـوهـى خـلق كـرده بـه نـام كـوه قـاف، كه محيط بر اقـيـانوسها است، و آسمان دنيا روى آن قرار دارد و در آنجا هفت زمين و هفت دريا و هفت آسمان اسـت. و در بـعـضـى از روايات ابن عباس آمده : خدا كوهى خلق كرده به نام قاف كه محيط بر عالم است و رگ و ريشه هايش تا صخره اى كه زمين روى آن قرار دارد فرو رفته، هر وقـت خدا بخواهد يك شهر يا قريه را دستخوش زلزله سازد به آن كوه دستور مى دهد تا آن ريـشه از ريشه هاى خود را كه در زير آن قريه واقع شده حركت دهد، و در نتيجه در آن قـريـه زلزله ايـجـاد كـند، به همين جهت است كه مى بينيم در يك قريه زلزله مى شود، و قريه هاى مجاورش تكان نمى خورد.

عـلت درسـت نـبـودن ايـن حـرف ايـن اسـت كه خيلى شبيه به اسرائيليات است، (كه در بين روايـات مـا رخـنـه كـرده ). و اگـر جـمـله (خـداونـد بـه وسـيله آن زمين را از اينكه اهلش را بـلرزانـد جـلوگـيـرى مـى كـنـد نـبـود، مـمـكـن بـود بـه نـوعـى تاءويل روايت را اينطور توجيه كنيم، كه مراد از كوه محيط بر زمين كره هوا است.

و امـا ايـنـكـه داشـت (طـه ) و (يـس ) از اسـمـاء رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) است، و تفسيرى كه براى اين دو كلمه كرده بـود، نـيـز بـايـد بـه هـمـان مـعـنـايـى كـه مـا دربـاره كـوه قـاف كـرديـم حـمـل شود، همچنان كه روايات بسيارى كه از طرق عامه و خاصه وارد شده كه (طه ) و (يـس ) از اسـمـاء رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) اسـت، بـر هـمـيـن مـعـنـا حمل مى شود.

و امـا ايـنـكه داشت (ن ) نام نهرى است كه خدا آن را مداد كرد، و قلم به امر او با آن مداد بـر لوح بـنـوشـت، آنـچـه را بوده و تا قيامت خواهد بود. و نيز اينكه داشت : مداد و قلم و لوح از نـورنـد. و ايـنكه داشت : مداد و قلم و لوح همه فرشتگانند، خود بهترين شاهد است بـر ايـنـكه آنچه از عرش و كرسى و لوح و قلم و نظائر آن در كلام خداى تعالى آمده، و آنـچـه كـه در كـلام رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) و ائمـه (عليهم السلام ) برايش تفسير كرده اند، همه از باب تمثيل است، و منظور از اين تعبيرها و بيانات نزديك كردن معارف حقيقى است از افقى دور به افقى نزديك تر به فهم مردم عامى، و خواسته اند يك امر غير محسوس را به منزله محسوس ‍ فرض

(الم) حروفى هستند از اسم اعظم خدا

و نـيـز در مـعـانـى الاخـبار به سند خود از ابو بصير از امام صادق (عليه السلام ) روايت كـرده كه فرمود: (الم ) حروفى هستند از اسم اعظم خدا كه تكه تكه آن در قرآن آورده شـده، و رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) و امام مى توانند آنها را تركيب نموده، اسم اعظم را درست كنند، آن وقت هر گاه با آن اسم اعظم دعا كنند مستجاب مى شود.

مؤلف: ايـن مـضمون به چند طريق از اهل سنت از ابن عباس و غيره نيز روايت شده ، و ما در تـفـسـيـر سـوره اعـراف آنـجـا كه راجع به اسماى حسنى بحث مى كرديم، گفتيم كه اسم اعظمى كه اثرى خاص به خود را دارد، از قبيل الفاظ نيست، و آنچه روايت درباره آن وارد شـده كـه ظـاهـرش ايـن اسـت كـه اسـمـى اسـت مـركـب از حـروف لفـظـى، بـايد به نوعى تاءويل كه مناسب با آن روايت باشد تاءويل گردد.

و نـيـز در هـمـان كـتاب به سند خود از محمد بن زياد و محمد بن سيار از امام عسكرى (عليه السـلام ) روايـت كـرده كـه فـرمود: قريش و يهود قرآن را تكذيب كردند و گفتند: سحرى اسـت آشـكـار كـه خـود مـحـمد درست كرده، و خداى تعالى در پاسخشان فرمود: (الم ذلك الكـتـاب ) يـعـنـى اى مـحـمـد ايـن كـتـابـى كـه مـا بـر تـو نـازل كـرديم، از همين حروف الفباء است كه شما نيز لغات خود را از آن تركيب مى كنيد، (اگـر الفـبـاى شـما 28 حرف است قرآن نيز 28 حرف است نه بيشتر)، پس شما هم اگر راسـت مـى گوييد مثل آن را بياوريد، و ساير گواهان خود را هم با خود همدست كنيد - تا آخر حديث.

مؤلف: اين حديث از تفسير امام عسكرى نقل شده كه سندش ضعيف است.

و در تـفـسـيـر قـمـى در روايـات ابى الجارود از امام ابى جعفر (عليه السلام ) آمده كه در تفسير جمله (يتفطرن من فوقهن ) فرمود: يعنى پاره پاره مى شوند.

و در كـتـاب جـوامـع الجـامـع در ذيـل جـمله (و يستغفرون لمن فى الارض ) مى گويد: امام صادق (عليه السلام ) فرمود: يعنى براى مؤمنين كه در زمين هستند.

مؤلف: در مـجـمـع البـيـان از آنـجـناب روايتى به همين معنا آورده. و قمى هم آن را بدون آوردن نام آن جناب نقل كرده.

آيات 7 تا 11 سوره شورى

 و كـذلك اوحـيـنـا اليـك قرآنا عربيا لتنذر ام القرى و من حولها و تنذر يوم الجمع لا ريب فـيـه فـريق فى الجنه و فريق فى السعير (7)

 و لو شاء اللّه لجعلهم امه واحده و لكن يـدخـل مـن يـشـاء فـى رحـمـتـه و الظـالمون ما لهم من ولى و لا نصير (8)

 ام اتخذوا من دونه اوليـاء فـاللّه هـو الولى و هـو يـحـى المـوتـى و هـو عـلى كـل شـى ء قـديـر (9)

 و مـا اختلفتم فيه من شى ء فحكمه الى اللّه ذلكم اللّه ربى عليه تـوكـلت و اليـه انـيـب (10)

 فـاطـر السـمـوات و الارض جـعـل لكـم مـن انـفـسكم ازوجا و من الانعام ازوجا يذروكم فيه ليس كمثله شى ء و هو السميع البـصـيـر (11)

 له مـقـاليـد السـمـوات و الارض يـبـسـط الرزق لمـن يـشـاء و يـقـدر انـه بكل شى ء عليم (12)

ترجمه آيات

و اين چنين به سويت وحى كرديم قرآنى عربى را تا مردم مكه و پيرامون آن را انذار كنى و از روز جـمـع (قـيـامـت ) كـه شـكى در آن نيست بترسانى، روزى كه دسته اى در بهشت و دسته اى در جهنم خواهند بود (7).

اگر خدا مى خواست مى توانست همه را امتى واحد قرار دهد، اما (سنتش بر اين قرار گرفته كـه ) هـر كس را بخواهد در رحمتش داخل سازد، و ستمگران هيچ سرپرست و ياورى نداشته باشند (8).

آيـا بـه راستى غير از خدا اوليائى گرفته اند؟ در حالى كه ولى (مردم ) تنها خداست و تنها او مردگان را زنده مى كند، و تنها او بر هر چيز قادر است (9).

و در هـر چـيز كه اختلاف كنيد داورى در آن به عهده خدا است، متوجه باشيد كه اين خدا است كـه پـروردگـار مـن اسـت، و مـن تـنها بر او توكل مى كنم، و به سوى او باز مى گردم (10).

او كـه پـديـد آورنـده آسمانها و زمين است، و از جنس خود شما برايتان همسرانى آفريد، و نـيـز بـراى چـارپـايـان جـفـت خـلق كـرد، و بـه ايـن وسـيـله نسل شما و چارپايان را زياد كرد. هيچ چيزى مثل او نيست، و او شنوا و بينا است (11).

كليدهاى رحمت آسمانها و زمين از آن او است، روزى را براى هر كس بخواهد گشاده مى كند، و براى هر كه بخواهد تنگ مى گيرد، آرى او به هر چيزى داناست (12).

بيان آيات

ايـن آيـات فـصـل دوم از آيـات اين سوره است كه در آن نيز مسأله وحى را معرفى مى كند. چـيـزى كه هست در اين آيات وحى را از نظر نتائجى كه مترتب بر آن است معرفى مى كند، همچنان كه در فصل سابق خود آن را معرفى مى كرد و به آن اشاره مى نمود.

در ايـن فـصـل مـى فرمايد: غرض از وحى انذار مردم است، و مخصوصا انذارى كه مربوط به روز قيامت است، روزى كه همه مردم در آن جمع مى شوند و گروهى به سوى بهشت، و گروهى ديگر به سوى آتش مى روند.

چـون اگـر مـردم به چنين روزى تهديد و انذار نشوند، دعوت دينى به نتيجه نمى رسد و تـبـليـغ ديـنـى سـودى نمى بخشد. آنگاه اين نكته را بيان مى كند كه دو دسته شدن مردم چـيـزى اسـت كـه مـشـيت خداى سبحان به آن تعلق گرفته، و به همين منظور دين را براى مردم تشريع كرده، و از راه وحى مردم را از روز جمع انذار نموده، چون او ولى مردم است، و آنها را بعد از مردن زنده مى كند، و بين آنان در آنچه اختلاف مى كردند حكم مى فرمايد.

آنـگاه رشته كلام به مسأله توحيد ربوبيت كشيده مى شود، و اينكه به جز خداى تعالى ربى نيست، چون صفاتى كه رب بايد داشته باشد مختص به خداست، و هيچ شريكى در هيچ يك از آن صفات شركت ندارد.

و كذلك اوحينا اليك قرانا عربيا لتنذر ام القرى و من حولها

كـلمـه (كـذلك ) اشـاره بـه وحـيـى اسـت كـه از سـيـاق آيـات قـبـل فـهـمـيـده مـى شـود. و (ام ) القـرى مـكـه مـكـرمـه اسـت. و مراد از انذار مكه، انذار اهل مكه است. و مراد از (من حولها) ساير نقاط جزيرة العرب است، يعنى آنهايى كه در خـارج مـكه زندگى مى كنند. مؤيد اين معنا كلمه (عربيا) است، چون مى فرمايد: بدين جهت قرآن را عربى نازل كرديم كه عربى زبانها را انذار كنى.

دعوت پيامبر اسلام (ص) جهانى، ولى تدريجى و مرحله به مرحله بوده است

در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال پـيـش مـى آيـد كـه اگـر غـرض از نازل كردن قرآن فقط انذار عرب زبانها باشد با جهانى بودن قرآن نمى سازد.

جوابش اين است كه دعوت پيامبر اسلام در جهانى شدنش تدريجى و مرحله به مرحله بوده، در مـرحـله اول بـه حـكـم آيـه شـريـفـه (و انـذر عشيرتك الاقربين ) ماءمور بود تنها فاميل خود را دعوت كند، و در مرحله دوم به حكم آيه شريفه (قرانا عربيا لقوم يعلمون ) ماءمور شده آن را به عموم عرب ابلاغ كند، و در مرحله سوم به حكم آيه (و اوحى الى هذا القرآن لانذركم به و من بلغ ) ماءمور شده آن را به عموم مردم برساند.

يـكـى از ادله اى كـه مـى رسـانـد كـه چـنـيـن مـراتـبـى در دعـوت اسلام بوده، آيه شريفه (قل ما اسئلكم عليه من اجر - تا جمله - ان هو الا ذكر للعالمين ) است، چون آن طورى كـه از سـيـاق سـوره بـرمـى آيد خطاب در آن به كفار قريش است ، مى فرمايد: اين قرآن هـدايـت و تـذكـر بـراى تـمـام عـالميان است و اختصاص به يك قوم و دو قوم ندارد، و چون كتابى است همگانى ديگر معنا ندارد كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) از عرب مطالبه اجر و پاداش كند.

عـلاوه بـر ايـنـكـه در ايـن مـعـنـا هـيـچ حـرفـى نـيـسـت كـه دعـوت بـه اسـلام شـامـل اهـل كـتـاب و مـخـصـوصـا يـهـود و نـصـارى نـيـز مى شود، (چون در قرآن بارها به اهـل كتاب خطابها كرده، و ايشان را به پذيرفتن دين دعوت فرموده ). و نيز مسلم تاريخ اسـت كـه مـردمـى از غـيـر عـرب اسـلام را پـذيـرفـتـه انـد، مـانـنـد سـلمـان ايـرانـى، و بلال حبشى، و صهيب رومى.

بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از جمله (من حولها) سائر اقوام بشريت غير عرب است، و مـؤيـد ايـن احـتـمـال آن اسـت كـه از مـكه تعبير فرموده به (ام القرى ) يعنى مركز تمامى شهرهاى دنيا و گر نه مى فرمود: مكه.

و اين آيه شريفه بطورى كه ملاحظه مى فرماييد وحى را از نظر نتيجه و هدفش معرفى مى كند، كه وحى عبارت است از انذار مردم از طريق القاء الهى، و نبوت هم همين است، پس وحى القائى است الهى به غرض نبوت و انذار.

و تنذر يوم الجمع لا ريب فيه فريق فى الجنه و فريق فى السعير

ايـن جـمـله عـطـف اسـت بـر كـلمـه تـنـذر كـه در اول آيـه اسـت، و ايـن عـطـف از قـبـيـل عـطـف خـاص بـر عـام اسـت كـه مـعـمولا در مواردى اينطور عطف مى كنند كه خاص اهميت مـخـصـوص دارد، پـس در آيـه مـورد بـحـث مـى خـواهـد بـفـرمـايـد: مـا ايـن قـرآن را بـر تو نازل كرديم تا مردم را از خدا بترسانى و انذار كنى، و مخصوصا از غضبش در روز قيامت انذار نمايى.

و كـلمـه (يـوم الجـمـع ) مـفـعـول دوم بـراى جـمـله تنذر است، نه اينكه ظرف آن باشد، (تـوضـيـح ايـنـكه : نمى خواهد بفرمايد در روز قيامت انذار كنى بلكه مى خواهد بفرمايد: مـردم را از روز قـيـامـت انذار كنى و بترسانى ). و منظور از (روز جمع ) روز قيامت است كه خداى تعالى در جاى ديگر درباره اش فرموده : (ذلك يوم مجموع له الناس... فمنهم شقى و سعيد).

و جـمـله (فـريـق فـى الجـنـه و فـريـق فـى السـعـيـر) در مـقـام تـعـليـل و دفـع توهمى است كه ممكن است به ذهن كسى بيايد، گويا فرموده : چرا از روز جـمـع انـذارشان كند؟ آنگاه در پاسخ فرموده : براى اينكه در آن روز يك دسته بهشتى و دسـتـه ديـگـر جهنمى مى شوند، يعنى به دو دسته تقسيم مى گردند، يكى سعيد و داراى پـاداش و ديـگرى شقى و معذب. پس بايد انذار بشوند تا از راه شقاوت بپرهيزند، و از پرتگاه هلاكت كنار آيند.

و لو شاء اللّه لجعلهم امه واحده

از آنجا كه آيات اين فصل در صدد بيان اين معنا است كه انذار مردم لازم است، به همين جهت نـبـوت يـك حـاجـت ضـرورى بـشـر اسـت، چـون مردم در روز قيامت دو طايفه مى شوند، و از آنـجـايـى كـه در چـنـيـن مـقـامـى زودتـر از هـر چـيـز ايـن سـؤ ال به ذهن مى دود كه اگر بهانه براى فرستادن پيامبران اين است كه عده اى از بندگان خـدا دوزخـى نـشـونـد، چرا از همان اول مردم را يك جور خلق نكرد تا دو دسته نشوند و چرا بـيـن آنـها امتياز قائل شد، تا بعضى بهشتى و بعضى دوزخى گردند، مى خواست همه را يـكـسـان و داراى يـك صـفـت خـلق كـنـد، تـا همه راه بهشت را طى كنند، و آن وقت احتياجى به مسأله نـبـوت و انـذار پـيـش نـيـايـد؟ لذا در پـاسـخ از ايـن سـؤ ال ذهـنـى فـرمود: (و اگر خدا مى خواست همه را يك جور خلق مى كرد...) (و ان شاءاللّه به زودى روشن مى گردد كه چرا خدا نخواست ).

(و لكن يدخل من يشاء فى رحمته و الظالمون ما لهم من ولى و لا نصير) - كلمه (لكن ) بـه اصـطـلاح اسـتـدراك اسـت، مـى خـواهـد بـفـرمايد ممكن نيست تمامى بشر امتى واحده بـاشـنـد، به اين بيان كه سنت خداى تعالى بر اين جارى شده كه مردم يكسان نباشند، و نـخـواسـته كه يكسان و يك جور باشند، و دليل بر اينكه مى خواهد بفرمايد سنت هميشگى خـدا چـنـيـن اسـت، جـمـله (يدخل من يشاء) است كه چون با صيغه مضارع آمده بر استمرار دلالت دارد، و مى فهماند كه خدا همواره چنين است، نه براى يكبار و دو بار، و گر نه مى فرمود: (و لكن ادخل من يشاء) و يا عبارتى نظير آن.

در ايـن آيـه شـريـفـه (بـيـن مـن يـشـاء) و (الظـالمون ) مقابله افتاده، و اين خود مى فـهـمـانـد كـه مـراد از (مـن يـشـاء) غير ظالمين است، در نتيجه معنا چنين مى شود: خدا غير ظـالمـيـن را داخـل رحـمـت خـود مـى كـنـد، و امـا ظـالمـيـن يـار و مـددكـارى نـدارنـد. حـال بـبينيم منظور از (ظالمين ) چيست ؟ در سوره اعراف ظالمين را به معاندينى كه منكر مـعـادنـد تـفـسـيـر نموده مى فرمايد: (فاذن موذن بينهم ان لعنه اللّه على الظالمين الذين يصدون عن سبيل اللّه و يبغونها عوجا و هم بالاخره كافرون ).

و از سـوى ديـگـر بـيـن (داخل كردن در رحمت خود) و بين (ولى و ياور نداشتن كفار) مـقـابـله انـداخـتـه، و مى فهماند آنهايى كه داخل در رحمت خدا مى شوند، هم ولى دارند كه وليـشـان خـداسـت، و هـم نـصـيـر. و در مـقـابـل آنـهـايـى كـه ولى و نـاصـر نـدارنـد داخـل در رحـمـت او نـمى شوند، و نيز مى فهماند مراد از رحمت، بهشت است، و لازمه نداشتن ولى و ناصر، جهنم است.

شرح مفاد آيـه: (و لو شـاء الله لجـعـلهـم امـه واحـده) و نـقـد و رد وجـوهى كه پيرامون آن گفته شده است

در نـتـيجه حاصل معناى آيه اين مى شود كه : خداى سبحان نبوت و انذار را كه نتيجه وحى اسـت بـديـن جـهـت مـقـدر و مقرر كرد كه مى دانست به زودى يعنى در قيامت مردم دو دسته مى شوند، لذا مقدر كرد تا مردم از داخل شدن در زمره دوزخيان بپرهيزند.

و اگـر خـدا مـى خـواسـت هـمـه را يـك امت قرار مى داد و همه يك جور مى شدند، و در قيامت دو دسـتـه نـمـى گـشتند، و آن وقت ديگر علت و بهانه اى براى فرستادن انبياء و انذار خلق نبود، و نيز ديگر وحيى نمى شد، و ليكن خداى تعالى اين را نخواسته، بلكه سنتش بر اين جارى شده كه خودش متولى و عهده دار يك طايفه از مردم باشد، و آن طايفه غير ستمگر اسـت. خـواسـت تـا آنها را داخل در رحمت خود يعنى بهشت كند، و امر طايفه ديگر را كه همان سـتـمـگـران بـاشـنـد بـر عـهـده نـگـيـرد، و در نـتـيـجـه ولى و نـاصرى نداشته باشند و سرانجامشان به سوى دوزخ باشد، و از آتش خلاصى نداشته باشند.

پـس از آنچه گذشت اين معنا روشن گرديد كه مراد از يك امت كردن مردم اين است كه همه را يـك جـور خلق كند، حال يا اينكه همه را به بهشت ببرد، و يا همه را به دوزخ، چون خداى تـعـالى مـلزم نـيـسـت بـه ايـنـكـه سـعـداء را داخـل بـهـشـت و اشـقـيـاء را داخـل جـهـنـم كند، بلكه اگر مى خواست مى توانست اين كار را نكند، و ليكن چون خواسته، مـى كـنـد و بـيـن دو فـريـق از نـظـر سـرنوشت آخرت فرق مى گذارد، چون سنتش بر اين جريان يافته، و به همين نيز وعده داده، و او خلف وعده نمى كند.

و در عين حال باز هم قدرتش مطلق است، و به عموميتش باقى است، و چنان نيست كه دستبند به دست خود زده باشد، و نتواند احكام خود را تغيير دهد. پس جمله (و تنذر يوم الجمع لا ريـب فـيـه ) تـا آخـر آيـه دوم - در معناى آيه سوره هود است كه مى فرمايد: (ان فى ذلك لايـه لمـن خـاف عـذاب الاخره ذلك يوم مجموع له الناس ) تا آخر هفت آيه - كه لازم است به آنها مراجعه كنيد و با دقت مطالعه بفرماييد.

بعضى از مفسرين گفته اند: منظور از يك امت كردن مردم اين است كه همه را با ايمان كند و داخل در بهشت نمايد.

قول صاحب كشاف در معنى آيد

در كـشـاف گـفـتـه : مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه اگـر پـروردگـار تـو مـى خـواسـت اعمال قدرت كند، و همه را مجبور بر ايمان كند مى كرد، و ليكن او خواسته تا حكمت خود را اعـمـال كـنـد، يـعـنى نخست، مردم را تكليف كند، و وظائفى برايشان معين سازد، و آنگاه به اخـتـيـار خـودشـان واگـذار نـمـايـد تـا مؤمنـيـن بـه اخـتـيـار خـود داخـل در رحـمـت او شـونـد، و مـنـظـور از (مـن يـشـاء) هـم هـمـيـن مؤمنـنيند، چون آنان را در مقابل ظالمين قرار داده، و ظالمين را بدون ولى و ناصر در عذاب خود رها كرده است.

صاحب كشاف سپس بر گفته خود استدلال كـرده به آيه شريفه و (لو شئنا لا تينا كل نفس هديها) و به آيه (و لو شاء ربك لا من من فى الارض كلهم جميعا) و دليل بر اينكه معناى آيه اجبار كردن مردم بر ايمان است، جمله (افانت تكره الناس حتى يكونوا مؤمنين ) مى باشد.

ولى گـفـتـار زمـخـشـرى و اسـتـدلالش درسـت نـيـسـت، بـراى ايـن كه همانطور كه ملاحظه فـرمـوديـد آيـات شـريـفـه در مقام تعريف وحى از حيث نتيجه و آثار آن است، و اينكه علت احتياج مردم به وحى اين است كه مردم در قيامت دو دسته مى شوند، و جمله (و لو شاء اللّه لجـعـلهـم امـه واحـده ) در ايـن صـدد اسـت كـه بـفـرمـايد خدا مجبور و ملزم نيست كه مردم را داخـل در رحـمـت خـود كـنـد بلكه مى تواند اين كار را نكند. و براى رساندن اين معنا كافى اسـت كـه مـردم را دسـتـه دسـتـه نـكـنـد، بـلكـه هـمـه را يـك امـت بـسـازد، حـال يـا هـمـه جـهـنـمى و يا همه بهشتى. و اما اينكه همه را مؤمن بسازد، اين ديگر مقتضاى سياق نيست.

و امـا اسـتـدلالى كـه بـه آن دو آيه كرد، آن نيز درست نيست، براى اينكه سياق آن دو آيه غير سياق آيه مورد بحث است. منظور از آن دو آيه گفتگو درباره ايمان اجبارى نيست، و ما در اين كتاب در تفسير آن دو آيه همين معنا را مطرح نموديم.

گفتار ديگر مفسرين كه امة واحده را به معناى كفر همگانى گرفته اند

بـعـضـى ديگر از مفسرين گفته اند: مناسب تر به سياق آن است كه بگوييم منظور از امت واحده كردن مردم، اين است كه همه را كافر كند، همچنان كه در آيه (كان الناس امه واحده فـبـعـث اللّه النـبـيـيـن ) منظور از امت واحده اين است كه مردم همه بى دين بودند، بعدا خدا انبياء را برگزيد و به سوى دين دعوتشان كرد.

پس معناى آيه مورد بحث اين مى شود كه اگر خدا مى خواست مردم را يك امت قرار مى داد تا هـمـه كـافـر بـاشـنـد يـعـنـى انـبـيـائى بـه سـوى ايـشـان گـسـيـل نـمـى داشـت تـا انـذارشان كنند، و همچنان بر كفر خود باقى مى ماندند، (و لكن يدخل من يشاء فى رحمته ) يعنى و ليكن چون خدايى است رحيم، و رحمتش اقتضاء دارد كه اشـخـاص قـابـل رحـمـت را داخـل در رحـمـت خـود كـنـد، لذا پـيـغـمبرانى به سوى همگى آنان گـسـيـل داشـت تـا انـذارشـان كـنـند، در نتيجه آنهايى كه از دعوت انبياء متاءثر مى شوند بـشـونـد، و خـدا در دنـيـا مـوفـق بـه ايـمـانـشـان و اطـاعـتـشـان بـفـرمـايـد، تـا در آخـرت داخل رحمتشان كند، و دسته اى ديگر كه از دعوت انبياء متاءثر نمى شوند، يعنى ستمكاران ، در دنـيـا كـافـر بـمـانـند، و در آخرت به سوى دوزخ رهسپار شوند، بدون اينكه ولى و ناصرى داشته باشند.

دو دليل در رد اين نظريه

ايـن تـفـسـيـر هـم بـه نـظـر مـا درسـت نـيـسـت، بـه دو دليل:

اول ايـنـكـه مـراد از امـت واحـده بـودن مـردم در آيه 213 بقره، كه آيه مورد بحث را به آن قياس كردند، اتفاق تمامى مردم در كفر نيست، نمى خواهد بفرمايد: مردم همه كافر بودند و پـس از آن خـدا انبياء را برگزيد (چون قبل از بعثت انبياء ايمانى نبود تا كفرى باشد) بـلكـه مـراد همانطور كه در تفسير آن آيه در سوره بقره گذشت اين است كه مردم از نظر معاش اختلافى نداشتند. و به فرضى كه ما تسليم شويم و بگوييم : مراد همان است كه شـمـا گـفـتيد، ناگزير بايد بپذيريم كه بين اين دو آيه تناقض روشنى هست، و آن اين اسـت كـه آيـه مورد بحث مى فرمايد مردم متفرق بودند و همه يك جور نبودند، و آيه سوره بـقره مى گويد مردم همه يك جور بودند، و تفاوتى باهم نداشتند. و اگر اين مفسرين در پاسخ اشكال ما بگويند: آيه سوره بقره دلالت دارد بر اينكه مردم به حسب طبع يك جور بـودنـد، نـه ايـنـكـه در خـارج هـم يـك جـور باشند، (و با در نظر گرفتن اين نكته ديگر تـنـاقـضـى پـيـش نـمـى آيـد، آن آيـه مى فرمايد: مردم همه يك طبيعت داشتند، و اين آيه مى فرمايد اگر خدا مى خواست كارى مى كرد كه مردم در خارج هم يك جور باشند) اين پاسخ درست نيست، براى اينكه لازمه اش آن است كه درباره آيه سوره بقره بگوييم : مردم همه طـبـيعت كفر داشتند، در حالى كه آيات زيادى از قرآن كريم دلالت دارد بر اينكه مردم بر حـسـب طـبـيـعـت و فـطـرت اصـلى خـود مؤمن بودند، مانند آيه شريفه (و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها).

دليـل دوم ايـنـكـه نـتـيـجـه ايـن مـعـنـا آن اسـت كـه جـمـله (و لكـن يـدخل من يشاء فى رحمته ) ديگر در مقابل جمله (و الظالمون...) قرار نگيرد، و گفتن ايـن حـرف دليل مى خواهد مگر اين كه چيزى در تقدير گرفته شود، تا باز هم مقابله اى كه كلام آن را افاده مى كند محفوظ بماند.

ام اتخذوا من دونه اولياء فاللّه هو الو لى... فحكمه الى اللّه

كلمه (ام ) به طورى كه زمخشرى گفته معناى انكار را مى رساند.

بـعد از آنكه در آيه قبلى اين معنا را خاطرنشان كرد كه تنها خداى سبحان عهده دار امور مؤمنـيـن اسـت، و ايـشـان را داخـل در رحـمـت خـود مـى كـنـد، و امـا سـتـمكاران، يعنى كفار معاند، سرپرستى ندارند، اينك در اين آيه متعرض حال كفار شده كه چگونه براى خود اولياء و خدايانى گرفته، و آنها را به جاى خدا مى پرستند، با اينكه لازم بود خدا را ولى خود بگيرند و به دين او در آيند و او را بپرستند.

لذا اين عمل ايشان را انكار نموده، و بر لزوم پذيرفتن ولايت خدا استدلالهاى پى در پى مى آورد كه يكى از آن استدلالها جمله (فاللّه هو الولى...) است.

پـس جـمـله (فـاللّه هـو الولى ) انـكـار سـابـق را كـه چـرا غـيـر خـدا را ولى گرفتند، تـعـليـل مى كند، و اين خود استدلالى است بر اينكه بايد خدا را ولى خود بگيرند. و جمله (فـاللّه هو الولى ) (به خاطر اينكه ضمير هو در آن آمده ) انحصار ولايت در خدا را مى رسـانـد، و مـى فـرمـايـد تـنـهـا و تـنـهـا ولى، خـداسـت. و اصـل ولايـت داشـتـن خـدا و انـحـصـار ولايت در او، در آيات سابق كه مى فرمود: (العزيز الحـكـيـم له مـا فـى السـمـوات و مـا فـى الارض و هو العلى العظيم ) به بيانى كه در تفسير همان آيات گذشت بيان شده بود.

بيان انحصـار ولايـت در خـداى سـبحان و احتجاجاتى براى اينكه بايد فقط خدا ولى گرفته شود

و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : خداى تعالى ولى است، و ولايت منحصر در او است، پس بر كـسـى كـه ولى مى گيرد واجب است او را ولى خود بگيرد، و از او به غير او تجاوز نكند، چون جز او هيچ وليى وجود ندارد.

و جـمـله (و هـو يحيى الموتى ) حجت دوم بر وجوب ولى گرفتن خداست ، و اينكه بايد تـنـهـا او را ولى بـگـيرند. و حاصل اين حجت آن است كه غرض عمده در ولى گرفتن و به ديـن او مـتـدين شدن و او را پرستيدن، رهايى از عذاب دوزخ و راه يابى به بهشت است در روز قـيـامـت، و چـون پـاداش دهـنـده و عقاب كننده خدايى است كه بشر را زنده مى كند و مى ميراند، و در روز قيامت همه را براى جزاى اعمالشان جمع مى كند، پس واجب آن است كه تنها او را ولى خـود بـگـيـرند، و اوليايى كه خود، اموات و بى جانند دور بريزند، چون خود اين اولياء كه يا سنگند و يا چوب، نمى دانند چه وقت مبعوث مى شوند.

و جمله (و هو على كل شى ء قدير) حجت سوم است، و حاصلش اين است كه در باب ولايت، واجب است ولى قدرت بر ولايت و عهده دارى اشخاص را داشته باشد، و بتواند امور آنان را اداره كند، و آن كسى كه بر هر چيز قادر است خداى سبحان است و بس. و غير خدا هيچ كس قـدرتـى نـدارد مگر به همان اندازه كه خدا به او داده، و تنها كسى كه مالك هر چيز است خـداسـت، و غـير او مالكى نيست مگر تنها آن مقدارى را كه خدا تمليكش كرده، تازه آن مقدار قـدرت كـه بـه او داده خـودش نـسـبـت بـه آن نيز قدرت دارد، و هر چه را تمليك كرده باز خودش مالك آن چيز هست، پس يگانه ولى، خداست و غير او كسى ولى نيست.

(و مـا اخـتـلفـتـم فـيـه من شى ء فحكمه الى اللّه ) - اين جمله حجت چهارم بر انحصار ولايـت در خـداسـت. و اصـولا بـايـد دانـسـت كه حكم حاكم در بين دو نفرى كه با هم اختلاف دارنـد، بـه مـعـنـاى آن اسـت كـه حـكـم را مـحكم ، و حق را كه در بين آن دو نفر كه به خاطر اخـتـلافـشـان در نـفـى و اثبات مضطرب شده تثبيت كند. و اختلاف، گاهى در عقيده پيدا مى شـود، مثل اينكه يكى بگويد: خدا واحد است، ديگرى بگويد بسيار است، و گاهى اختلاف در عـمـل و يـا چـيـزى كـه مـربـوط بـه عـمـل اسـت پـيـدا مـى شـود، مـثـل اخـتـلاف در امور زندگى و شؤ ون حيات. و بنابراين، حكم از نظر مصداق با قضاء يكى مى شود، اگر چه از نظر مفهوم مخالف يكديگرند.

و ايـن حـكـم و قـضـاء وقـتـى تمام مى شود كه حاكم به نوعى از ملكيت، مالك حكم و ولايت بـاشـد، هـر چـنـد كـه دو طـرف اخـتـلاف ايـن مـلكـيـت را بـه او داده بـاشـنـد، مـثـل ايـنـكـه دو نـفـر كـه با هم نزاع دارند به شخص ثالث بگويند: تو بيا و در بين ما داورى كـن. و در بـيـن خـود قـرار بگذارند كه هر چه آن شخص گفت تسليم شوند. در اين مـثـال دو نـفـر طـرف نـزاع، شـخـص ثـالث را مـالك حكم كرده اند و از جانب خود تسليم و قبول حكم را به او واگذارده اند تا آزادانه طبق آنچه به نظرش مى رسد حكم كند. پس آن شخص ثالث ولى آن دو نفر در اين حكم مى شود.

و خداى سبحان مالك تمامى عالم است، و به جز او مالكى نيست، چون هر موجودى خودش و آثارش قائم به خداى تعالى است، و در نتيجه او مالك حكم و قضاء به حق است، هم چنان كـه خـودش مـى فـرمـايـد: (كـل شى ء هالك الا وجهه له الحكم و اليه ترجعون ).

تـقـسـيـم احـكـام خـداونـد به تكوينى و تشريحى كه هر دو اختصاص به خداوند دارند

و حـكـم خـداى تـعـالى دو جـور اسـت، يـكـى حـكم تكوينى، و آن اين است كه پديدار شدن مسببات را به دنبال اسباب قرار دهد، و وقتى موجودى در بين چند سبب قرار گرفت كه بر سـر آن نـزاع داشـتـنـد، آن موجود را دنبال سببى قرار دهد كه نسبت به بقيه اسباب چ تام بـاشـد. خـداى مـتعال از يعقوب (عليه السلام ) حكايت مى كند كه گفت : (ان الحكم الا لله عليه توكلت ) كه كلمه حكم در اين جمله به معناى حكم تكوينى است.

و يـكـى هـم حـكـم تـشـريـعـى اسـت، مـانـنـد تـكـاليـفى كه در دين الهى درباره اعتقادات و دسـتـورالعـملها آمده، و در آيه شريفه (ان الحكم الا لله امر الا تعبدوا الا اياه ذلك الدين القيم ) به همين معنا آمده.

البته در اين بين حكم سومى هم هست كه ممكن است به وجهى يكى از مصاديق هر يك از آن دو حـكـم شـمـرده شـود، و آن عـبـارت است از حكمى كه در روز قيامت در بين بندگانش در آنچه اخـتـلاف مـى كـردنـد مـى راند، و آن اين است كه در آن روز حق را آشكار و اظهار مى كند به طـورى كـه اهل جمع همه حق را ببينند و به عيان و يقين مشاهده كنند، تا در نتيجه آنهايى كه در دنـيـا اهـل حـق بـوده انـد، در سـايه ظهور آن رستگار، و از آثارش برخوردار گردند. و آنهايى كه در دنيا در برابر حق استكبار مى ورزيدند، به خاطر استكبارشان و آثارى كه در اسـتـكـبـارشـان بود شقى و بدبخت شوند. و كلمه (حكم ) در آيه شريفه (فاللّه يـحـكـم بـيـنـهـم يـوم القيمه فيما كانوا فيه يختلفون ) به همين معناى سوم است، (كه گفتيم هم ممكن است آن را معنايى غير آن دو معنا گرفت ، و هم ممكن است آن را به وجهى يكى از مصاديق حكم تكوينى و به وجهى ديگر يكى از مصاديق حكم تكليفى شمرد).

ايـن را هـم مـى دانـيـم كـه اختلاف مردم در عقايد و اعمالشان اختلافى است تشريعى كه جز احـكـام تـشـريـعى چيز ديگرى نيست كه اين اختلاف را از ميان بردارد. و اصلا اگر اختلاف نـبـود قـانـون هـم نـبـود، همچنان كه آيه شريفه (كان الناس امه واحده فبعث اللّه النبيين مـبـشـريـن و مـنـذريـن و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه و ما اختلف فيه الا الذين اوتوه من بعد ما جائتهم البينات بغيا بينهم فهدى اللّه الذين آمنوا لما اختلفوا فيه من الحق باذنه ) بدان اشاره مى كند. پس روشن شد كه حكم تشريعى و حق قانونگذارى تنها از آن خداى سبحان است، و تنها ولى در اين حكم ، او است، پس واجب است تنها او را ولى خود بگيرند و تنها او را بپرستند

تعليل انحصار ولايت در خداى تعالى به اينكه (حكم فقط از آن او است)

و ايـن اسـت مـعـنـاى جـمـله (و مـا اخـتـلفـتـم فـيـه مـن شـى ء فـحـكـمـه الى اللّه ). و حـاصل اين حجت - كه گفتيم حجت چهارم است - اين است كه آن ولى كه پرستيده مى شود و بـه ديـن او مـتـديـن مـى شـونـد بـايـد كـسـى بـاشـد كـه بـتـوانـد اخـتلافى كه در بين پـرسـتـنـدگـانـش پـيـدا مى شود برطرف سازد، و آنچه از شؤ ون اجتماع آنان به فساد گـرايـيـده اصـلاح كـنـد، و ايـشـان را به وسيله قانون - كه همان دين است - به سوى سـعـادت زنـدگـى دائمى سوق دهد. و حكم در اين مورد اختصاص به خداى تعالى دارد پس لازم است كه تنها او به عنوان ولى اتخاذ شود و نه ديگرى.

مـفـسـريـن در تـفـسـيـر جمله (و ما اختلفتم فيه من شى ء فحكمه الى اللّه ) تفسيرهايى ديـگـر دارنـد، بـعـضـى گـفـتـه انـد: ايـن جـمـله حـكـايـت كـلام رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) است كه به مؤمنين خطاب كرد و فرمود: در هر امرى كه كفار، يعنى اهل كتاب و مشركين، با شما اختلاف مى كنند، آنها چيزى مى گويند، و شـمـا چـيـزى ديـگـر، حكم آن امر واگذار به خداست، و آن اين است كه مؤمنين را كه حق به جـانـب ايـشـان اسـت پـاداش، و مـبـطـليـن را عـقـاب مـى كـنـد - ايـن قول را صاحب تفسير كشاف ذكر كرده است.

بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: مـعـنـايـش ايـن اسـت كـه هـر اخـتـلاف و نـزاعـى كـه مى كنيد، رسـول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) را در آن حكم قرار دهيد، و داورى ديگران را بر داورى آن جـنـاب مـقـدم نـداريـد، و در حـقيقت اين جمله مطلبى را بيان مى كند كه آيه شريفه (فـان تـنـازعـتـم فـى شـى ء فـردوه الى اللّه و الرسول ) بدان اشاره مى كند.

بعضى ديگر گفته اند: در تاءويل هر آيه اگر اختلاف كرديد، و آيه برايتان مشتبه شد، در بـيـان آن بـه آيـات مـحـكـم كـتـاب خـدا و بـه ظـاهـر كـلمـات رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) مراجعه كنيد.

بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: مـعـنـايـش ايـن اسـت كـه در هـر مسأله از مـسـائل عـلوم، اگـر اخـتلافى برايتان پيش آمد كه هيچ ارتباطى با وظائف و تكاليف شما نداشت، و راهى هم براى به دست آوردن حق مطلب نداشتيد، بگوييد (خدا داناتر است ) مـثـلا وقـتـى در مسأله روح (جـان ) پـرسـيـده بـودنـد كـه روح چـيـسـت، هـمين دستور به رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) داده شـد: (و يـسـئلونـك عـن الروح قل الروح من امر ربى ) و آيه مورد بحث به اعتراف همه صاحبان اقوالى كه گذشت كلام رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم) اسـت، حـال يـا قـرآن آن را از آن جـنـاب حـكـايـت كـرده، و يـا كـلمـه (قـل ) در ابـتـداى آن در تـقـديـر اسـت ، و تـقـديـرش : (قل و ما اختلفتم ...) است.

و خـوانـنده عزيز اگر در سياق آيات مورد بحث دقت كند، و سپس به مطالب ما برگردد و در آن نـظـر كـنـد هـيـچ شـكـى بـرايـش نـمـى مـانـد كـه اقوال مذكور همه از درجه اعتبار ساقط است.

ذلكم اللّه ربى عليه توكلت و اليه انيب

اين جمله حكايت كلام رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) است كه مى فرمايد: اين است اللّه كه پروردگار من است، من بر او توكل مى كنم، و به سويش برمى گردم. و كلمه (ذلكـم ) اشـاره است به همان حجتهايى كه در اين دو آيه بر اين معنا اقامه شد كه بر خلق واجب است تنها خدا را ولى خود بدانند، و لازمه ولايت خدا ربوبيت او نيز هست.

بـعـد از آنـكـه ايـن حـجـتها اقامه شد، رسول گرامى خود را دستور مى دهد كه در ميان مردم اعـلام كـنـد: (مـن خـودم تنها خداى را ولى خود مى دانم، و به ربوبيت او - يعنى مالكيت تـدبـيـرى براى او - اعتراف مى كنم ). آنگاه دنبالش به آثار آن تصريح كرده، مى فرمايد: (عليه توكلت و اليه انيب ).

اثر يكـتاپرستى و خدا را ولى گرفتن اين است كه انسان در تكوين و تشريع خدا رامرجع مى داند

آرى اثـر يـكـتـاپـرسـتـى و ولى نـگـرفـتـن غـيـر خـدا، يـكـى ايـن اسـت كـه بـر او تـوكـل كنند، و اثر ديگرش اين است كه همواره به او رجوع مى كنند، چون گفتيم منظور از ايـن ولايـت ولايـت ربـوبـيـت است، و اين ولايت به دو نظام مربوط مى شود، يكى به نظام تكوين به اينكه امور تكوين را تدبير نموده، و اسباب و مسببات را طورى تنظيم كند كه نتيجه اش پديد آمدن فلان موجود و بقاء آن و نيز مقدرات آن باشد. و يكى ديگر به نظام تـشـريـع يـعـنـى تـدبـيـر اعـمـال انـسانها به اينكه قوانينى و احكامى مقرر كند كه اگر انـسـانـهـا رفتار خود را در طول زندگى با آن قوانين تطبيق دهند، آن قوانين ايشان را به كمال سعادتشان برساند.

و معلوم است كسى كه خداى را به تنهايى ولى خود مى گيرد، هم در ناحيه تكوين و هم در نـاحيه تشريع، امر تدبير خود را مستند به او مى داند، و در هر دو ناحيه او را مرجع خود مى داند. در ناحيه تكوين از تمامى اسباب ظاهرى منقطع گشته، و به هيچ سببى ركون و اعتماد نمى كند، چون خدا را يگانه سببى مى داند كه شكست ناپذير است و سببيت هر سببى از او است، و اين همان توكل است.

و در نـاحـيـه تـشـريـع هـم در هـر واقـعـه اى كـه در طـول زنـدگـى با آن روبرو مى شود، به حكم خدا رجوع مى كند، و اين همان انابه است. پـس ‍ مـعـلوم شـد كـه چـگـونه جمله (عليه توكلت ) و جمله (و اليه انيب ) دو اثر از آثـار جـمـله (ذلكم اللّه ربى ) است. و معنايش اين است كه من به خاطر آنكه غير از خدا رب و ولى تدبيرى ندارم، لاجرم در همه امور زندگيم به او رجوع مى كنم، هم در تكوين و هم در تشريع.

فاطر السموات و الارض...

احتجاج بر انحصار ربوبيت در خداى سبحان

بـعـد از آنـكـه تـصريح كرد به اينكه خداى تعالى رب او است، چون حجتها بر انحصار ولايـت در او اقـامـه شـد، ايـنـك بـه دنبالش در اين آيه و آيه بعدش اقامه حجت مى كند بر اينكه ربوبيت هم منحصر در او است. و خلاصه حجت مذكور اين است كه : خداى تعالى (به اعـتراف خود شما مشركين ) پديد آرنده موجودات و فاطر آنها است، يعنى موجودات را او از كتم عدم بيرون مى آورد و شما را نر و ماده خلق كرد، و از اين راه عدد شما را بسيار كرد، و هـمـچـنـيـن حـيـوانـات را نـيـز نـر و مـاده آفريد، و از اين طريق آنها را تكثير نمود، تا شما (نسل به نسل ) از آن حيوانات استفاده كنيد، و اين، هم خلقت است و هم تدبير.

و نـيـز او سـمـيـع اسـت، يـعـنـى آنـچـه از حـوائج كـه مـخـلوقـاتـش دارنـد و (بـه دل و يا زبان سر از خدا) مى خواهند، مى شنود. و هر حاجتى كه دارند البته به مقدارى كه اسـتـحـقـاق دارنـد بـر مـى آورد. و نيز او بصير است، يعنى هر عملى كه خلق انجام دهد مى بـيـنـد، و بـر طـبـق اعـمـالشان جز ايشان مى دهد، و او كسى است كه تمامى كليدهاى خزائن آسـمـانها و زمين را مالك است، خزينه هايى كه خواص و آثار همه موجودات در آن ذخيره مى شود، و با ظهور آن خواص و آثار، تركيب اين نظام عالم محسوس صورت مى گيرد. و نيز او است كسى كه رزق روزى خواران را مى دهد، و به مقتضاى علمش آن را كم و زياد مى كند، و همه اينها همان تدبير است، پس خدا رب و مدبر امور است.

پـس مـعناى جمله (فاطر السموات و الارض ) اين شد كه از پديد آرنده موجودات از كتم عدم است، آنهم بر اساس ابداع.

و معناى جمله (جعل لكم من انفسكم ازواجا) اين شد كه : او شما را نر و ماده آفريد تا با ازدواج مسأله تـوالد و تـنـاسـل و زيـاد شـدن افراد صورت بگيرد. و معناى جمله (و من الانعام ازواجا) اين شد كه : چارپايان را هم نر و ماده آفريد (يذروكم فيه ) يعنى در ايـن قرار دادن، نسل شما را زياد مى كند. و خطاب در جمله (يذروكم ) هم به انسان است و هم به حيوان. و ضمير (كم ) را كه مخصوص عقلاء است به گفته زمخشرى - از اين جهت به همه برگردانيده كه جانب انسانها را غلبه داده.

(ليـس كـمـثـله شـى ء) - يـعنى مثل خدا چيزى نيست، در نتيجه حرف كاف زائد است كه تنها به منظور تأكيد آمده، و نظائر آن در كلام عرب بسيار است.

(و هـو السـمـيـع البـصـير) - يعنى حاجتها و مساءلت هايى را كه خلق از او دارند مى شـنـود، و اعـمـال آنـها را مى بيند، همچنانكه درباره مساءلت خلق فرموده : (يسئله من فى السـمـوات و الارض ) و دربـاره اسـتـجـابـت مـسـاءلت آنـهـا فـرمـوده : (و آتـيـكـم مـن كـل مـا سـالتـمـوه ) و دربـاره بـينايى اش به اعمال خلق فرموده (و اللّه بما تعملون بصير).

له مقاليد السموات و الارض...

كـلمـه (مـقـاليـد) به معناى مفاتيح (كليدها) است، و اثبات مقاليد براى آسمانها و زمين دلالت دارد بر اينكه آسمانها و زمين گنجينه هايى هستند براى آنچه كه در عالم به ظهور مى رسد، و آنچه از حوادث و آثار وجودى كه به وقوع مى پيوندد.

(يـبـسـط الرزق لمـن يـشـاء و يـقدر) - بسط دادن رزق، به معناى توسعه آن است، و (قـدر رزق ) بـه معناى تضييق آن مى باشد. و كلمه (رزق ) به معناى هر چيزى است كه بقاء روزى خوار بدان ادامه يابد، و حوائجش را برآورد تا هستى اش استمرار يابد.

و اگر در آخر اين فصل جـمـله (انـه بـكـل شـى ء عليم ) را آورد، براى اين است كه اشاره كند به اينكه مسأله رزق و وسـعـت و تـنـگـى آن بـى حـسـاب و از روى جـهـل گـزاف نـيـسـت، بلكه از روى علم است، چون خداى عالم به هر چيز، مى داند كه به هـرروزى خـوارى چـه رزقـى بـدهـد، و چـقـدر بـدهـد، آنـقـدر كـه حـال او اقـتـضـاء كـنـد، و آن رزقـى را بـدهـد كـه حال رزق اقتضاء دارد به آن روزى خوار بـرسـد، و نـه تـنـهـا حـال رزق و روزى خـوار را در نـظـر دارد، بـلكـه اوضـاع و احوال خارجى را هم كه ارتباطى با رزق و روزى خوار دارند در نظر مى گيرد، و اين همان حكمت است. پس خدا اگر رزق كسى را فراخ و بر كسى ديگر را تنگ مى گيرد، حكمتش آن را اقتضاء مى كند.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved