بيان آيات مربوط به داستان سليمان عليه السّلام و هدهد و ملكه سباء و...  

و تفقد الطير فقال ما لى لا ارى الهدهد ام كان من الغائبين

راغب مى گويد: كلمه (تفقد) به معناى تعهد است، ليكن حقيقت تفقد اين است كه آدمى متوجه فقدان چيزى شود، به خلاف تعهد كه به معناى توجه به عهد گذشته است و اين تفقد در قرآن كريم آمده، كه (و تفقد الطير).

در اين جمله، نخست بطور تعجب از حال خود كه چرا هدهد را در بين مرغان نمى بيند استفهام مى كند، كه من چرا هدهد را نمى بينم و مى فهماند كه گويا از او انتظار نمى رفت غيبت كند، و از امتثال فرمان او سر برتابد، آنگاه از اين معنا صرف نظر كرده، تنها از غيبت او سوال مى كند و مى پرسد چرا غيبت كرده است و معناى آيه اين است كه : مرا چه مى شود كه هدهد را ميان مرغان كه ملازم موكب منند نمى بينم ؟ مگر او از غايبان است ؟

لاعذبنه عذابا شديدا او لاذبحنه او لياتينى بسلطان مبين

اين سه (لامى ) كه بر سر سه كلمه در آيه آمده لام قسم است و (سلطان مبين ) به معناى دليل قانع كننده و روشن است، سليمان (عليه السلام) در اين گفتار خود، هدهد را محكوم مى كند به يكى از سه كار، يا عذاب شديد و يا ذبح شدن، - كه در هر يك از آن دو بدبخت و بيچاره مى شود - و يا آوردن دليلى قانع كننده تا خلاصى يابد.

فمكث غير بعيد فقال احطت بما لم تحط به و جئتك من سبا بنبا يقين

ضمير در (مكث ) به سليمان برمى گردد، كه در اين صورت معنا اين مى شود كه : سليمان بعد از تهديد هدهد، مختصرى مكث كرد، احتمال هم دارد كه ضمير مذكور به خود هدهد برگردد و معنا اين باشد كه : هدهد مختصرى مكث كرد. مؤيد احتمال اول، سياق سابق و مؤيد احتمال دوم، سياق لاحق است.

و مراد از (احاطه ) علم كامل است، يعنى من به چيزى احاطه يافتم كه تو بدان اطلاع كافى و كامل ندارى و چون هنوز معلوم نشده كه آن چه چيز است جمله (و جئتك ) كه عطف تفسيرى است آن را تفسير مى كند. و اما شهر (سبا) يكى از شهرهاى يمن است، كه آن روز پايتخت يمن بوده و كلمه (نباء) به معناى خبر مهم است و (يقين ) به معناى چيزى است كه شكى در آن نباشد.

و معناى آيه اين است كه : سليمان و يا هدهد زمانى كه خيلى هم طولانى نبود مكث كرد، سپس حاضر درگاه شد، سليمان سبب غيبتش را پرسيد و عتابش كرد، هدهد در پاسخ گفت : من از علم به چيزى احاطه يافته ام كه تو بدان احاطه ندارى و از سباء خبر مهمى آورده ام كه هيچ شكى در آن نيست.

از اين مضمون برمى آيد كه در آيه به منظور اختصار، چيزى حذف شده.

نكته اى كه در اين گفتگو هست اين است كه هدهد از ترس تهديدى كه سليمان كرد و براى اينكه او را آرام كند قبل از هر سخن ديگر، اولين حرفى كه زد اين بود كه : (احطت بما لم تحط به ) ( و گرنه جا داشت او هم اول بگويد من به شهر سباء رفتم و چنين و چنان شد).

حكايت ملكه سبا و قوم او از زبان هدهد  

انى وجدت امراة تملكهم و اوتيت من كل شى ء و لها عرش عظيم

ضمير در (تملكهم ) به اهل سبا و توابع آن بر مى گردد و جمله (و اوتيت من كل شى ء) وصف وسعت مملكت و عظمت سلطنت آن زن است، و همين خود قرينه است بر اينكه منظور از (كل شى ء) در آيه هر چيزى است كه سلطنت عظيم محتاج به داشتن آنها است، مانند حزم و احتياط و عزم و تصميم راسخ و سطوت و شوكت و آب و خاك بسيار و خزينه سرشار و لشكر و ارتشى نيرومند و رعيتى فرمان بردار، ليكن از بين همه اينها، تنها نام عرش عظيم را برد.

وجدتها و قومها يسجدون للشمس من دون اللّه...

اين آيه دليل بر اين است كه مردم آن شهر وثنى مذهب بوده اند و آفتاب را به عنوان رب النوع مى پرستيده اند.

(و زين لهم الشيطان اعمالهم ) - اين جمله به منزله عطف تفسير است، براى جمله قبليش و در عين حال زمينه است براى جمله بعدى كه مى فرمايد: (فصدهم عن السبيل ) يعنى شيطان اعمال زشتشان را در نظرشان زينت داده و در نتيجه از راه بازشان داشته. آرى، زينت دادن شيطان سجده آنها را بر آفتاب و ساير تقرب جويى هايشان را زمينه بود براى جلوگيرى ايشان از راه خدا، كه همانا، پرستش او به تنهايى است.

و اگر سبيل را مطلق آورد و نگفت : سبيل اللّه، براى اين بود كه اشاره كند به اينكه براى انسان بر حسب فطرتش و بلكه براى هر چيزى بر حسب خلقت عمومى، راه، تنها و تنها يكى است و آن راه خدا است، راه ديگرى نيست، تا براى تعيين راه خدا محتاج باشد به اينكه كلمه خدا را نيز بياورد.

(فهم لا يهتدون ) - اين جمله، تفريع و نتيجه گيرى از محروميتشان از راه خدا است، چون وقتى بنا شد غير از راه خدا راهى نباشد و آن يك راه هم از دستشان برود، ديگر راهى ندارند، در نتيجه اهتداء نخواهند داشت، ( دقت فرماييد).

الا يسجدوا اللّه الذى يخرج الخب ء فى السموات و الارض و يعلم ما تخفون و ما تعلنون

قرائتى كه فعلا داير و معمول است همين است كه آورديم كه كلمه (الا) با تشديد لام خوانده مى شود و مركب است از دو كلمه (ان ) و (لا) و اين آيه عطف بيان است براى كلمه (اعمالهم ) و مى فهماند آن اعمالى كه شيطان از ايشان زينت داد، اين بود كه براى خدا سجده نكنند.

بعضى از مفسرين گفته اند: لامى بر سر (الا) بوده و حذف شده است و اصل آن (لئلا) بوده و معناى آيه اين است كه : شيطان ضلالت ايشان را زينت داد تا براى خدا سجده نكنند.

معناى (خبء) و مفاد آيه : (الا يسجدوا لله الذى يخرج الخبء فى السموات والارض...)

كلمه (خب ء) به طورى كه در مجمع البيان گفته : به معناى اسم مفعول يعنى (مخبوء) است، و مخبوء به معناى هر چيزى است كه در احاطه غير خود، قرار گيرد، بطورى كه ديگر نشود ادراكش كرد و اين كلمه مصدر است كه كار صفت را انجام داده، در ماضى ثلاثى آن مى گويى (خباته ) و در متكلم وحده مضارع مى گويى (اخبئه ) و آنچه خداى تعالى از عالم عدم به عالم وجود مى آورد همين وضع را دارد.

پس، عبارت (يخرج الخب ء فى السموات و الارض )، استعاره است، گويا موجودات در پس پرده عدم و زير طبقات نيستى قرار داشتند و خدا آنها را يكى پس از ديگرى از آنجا به عالم وجود درآورد.

بنابر اين، اين نامگذارى - كه ايجاد و بيرون كردن از عدم را خب ء ناميد - قريب به نامگذارى ديگرى است و آن كلمه (فطر) است، كه در بسيارى از آيات، خلقت را فطر، و خالق را فاطر ناميده است، و (فطر) به معناى پاره كردن است، گويا خداى تعالى عدم را پاره مى كند و موجودات را از شكم آن بيرون مى آورد.

گفتيم كه استعمال كلمه (خب ء) استعاره است، ليكن ممكن است بگوييم : اين استعمال حقيقى و بدون استعاره است، چيزى كه هست احتياج به بيانى دارد كه اينجا محل آن بيان نيست. بعضى هم گفته اند: مراد از (خب ء) غيب است و مراد از اخراج خب ء، علم به غيب است، كه خواننده خود به ضعف اين قول آگاه است.

و معناى اينكه فرمود: (و مى داند آنچه را شما پنهان مى داريد و آنچه را كه ظاهر مى كنيد) اين نيست كه او به آنچه در خلوت انجام مى دهيد و آنچه در بين مردم مى كنيد عالم است، بلكه مراد اين است كه : به آنچه در ظاهر شما و آنچه در باطن شماست آگاه است، البته، بيشتر قراء قرآن اين جمله را به صيغه غيبت خوانده اند، يعنى به جاى تاى نقطه دار كه در ابتداى كلمه (تخفون ) و كلمه (تعلنون ) بود، ياء آورده و خوانده اند: (ما يخفون و ما يعلنون ) و اين قرائت بهتر است.

و حجتى كه عليه پرستش آفتاب متضمن است  

خلاصه : حجتى كه در اين آيه بر ضرر وثنيها اقامه شده اين است كه : ايشان به جاى خدا براى آفتاب سجده مى كنند و آن را به خاطر آثار خوبى كه خداى سبحان در طبع آن براى زمين و غير آن قرار داده است تعظيم مى كنند، در حالى كه خدا اولاى به تعظيم است، براى اينكه آن كسى كه تمامى اشياى عالم، كه يكى از آنها آفتاب است از عالم عدم به وجود آورده و از غيب به شهود بيرون كرده و نظام حيرت انگيزى در همه آنها به كار برده و آن آثار كه گفته شد در آفتاب قرار داده است خداى سبحان است و او سزاوارتر است به سجده شدن تا مخلوق او، علاوه بر اين اصلا پرستش و سجده به چيزى كه شعور ندارد معنا ندارد، با اينكه خداى سبحان نه تنها ( العياذ باللّه ) فاقد شعور نيست، بلكه به آنچه خودتان در خود سراغ داريد و براى شما ظاهر و آشكارست و نيز به باطن شما كه خود از آن بى خبريد آگاه است، پس تنها او را بايد سجده كنيد و تعظيم نماييد، نه غير او را. و با اين بيان روشن مى شود كه چگونه آيه مورد بحث با آيه بعد كه مى فرمايد: (اللّه لا اله الا هو) متصل است.

اللّه لا اله الا هو رب العرش العظيم

اين جمله تتمه كلام هدهد و به منزله تصريح به نتيجه اى است كه از بيان ضمنى سابق گرفته مى شود و بى پرده اظهار كردن حق است، در مقابل باطل وثنيها و به همين جهت نخست كلمه (لا اله الا اللّه ) را كه كلمه توحيد است و توحيد در عبادت خدا را مى رساند آورده، آنگاه جمله (رب العرش العظيم ) را ضميمه كرده تا دلالت كند بر اينكه همه تدبيرهاى عالم، منتهى به خداى سبحان مى شود، چون عرش سلطنتى عبارت است از مقامى كه همه زمامدارهاى امور آنجا جمع مى شوند و از آنجا احكام جاريه در ملك صادر مى شود. البته، در جمله (رب العرش العظيم ) محاذات ديگرى نيز به كار رفته و آن محاذات با كلام هدهد در توصيف ملكه سباء است، كه گفت : (و لها عرش عظيم ) و چه بسا همين گفتار هدهد، باعث شد كه سليمان به افراد خود دستور داد تا عرش ‍ او را نزدش حاضر كنند، اين دستور را داد تا ملكه سبا در برابر عظمت پروردگارش به تمام معناى كلمه خاضع گردد.

واكنش سليمان عليه السّلام درباره اخبار هدهد  

قال سننظر اصدقت ام كنت من الكاذبين

ضمير در (قال - گفت ) به سليمان (عليه السلام) بر مى گردد، كه داورى درباره هدهد را محول به آينده كرده و او را بدون تحقيق تصديق نفرمود، چون هدهد بر گفته هاى خود شاهدى نياورد، البته تكذيبش هم نكرد، چون آن جناب دليلى بر كذب او نداشت، لذا وعده داد كه به زودى درباره سخنانش تحقيق مى كنيم، تا معلوم شود راست گفتهاى يا دروغ.

(اذهب بكتابى هذا فالقه اليهم ثم تول عنهم فانظر ما ذا يرجعون )

اين آيه حكايت كلام سليمان و خطابش به هدهد است، گويا فرموده : (پس سليمان نامهاى نوشت و به هدهد داده به او گفت ): اين نامه مرا به سوى ايشان، يعنى ملكه سباء و مردمش ببر و نزد ايشان بينداز و خودت را كنار بكش و در محلى قرار گير كه تو آنان را ببينى، آنگاه ببين چه عكس العملى از خود نشان مى دهند، يعنى وقتى بحث در ميان آنان درگير مى شود با هم چه مى گويند؟

در تمامى قرائتها كلمه (فالقه ) هم در وصل و هم در وقف با سكون هاء قرائت شده و هاء در آن هاء سكت است.

از جمله سخنانى كه بعضى از مفسرين درباره اين آيه گفته اند اين است كه : جمله (ثم تول عنهم فانظر) از قبيل تقديم و تاءخير است و اصل آن چنين است (فانظر ما ذا يرجعون ثم تول عنهم ). ولى ضعف اين سخن از نظر خواننده پوشيده نيست.

قالت يا ايها الملوا انى القى الى كتاب كريم انه من سليمان و انه بسم اللّه الرحمن الرحيم

در اين كلام حذف و ايجاز، يعنى اختصار بكار رفته و تقدير كلام اين است كه : هدهد نامه را از سليمان گرفته به سر زمين سباء برد تا به ملكه آنجا برساند و چون بدانجا رسيد نامه را نزد وى بينداخت، ملكه نامه را گرفت همين كه آن را خواند به اشراف قوم خود گفت : (يا ايها الملوا....)

توضيح سخن ملكه بعد از ديدن نامه سليمان عليه السّلام : (قالت يا ايها الملوا انى القى الى كتاب...)

اين دو آيه حكايت گفتار ملكه سباء است، كه به مردمش از رسيدن چنين نامهاى و كيفيت رسيدن آن و نيز مضمون آن خبر مى دهد و نامه را توصيف مى كند به اينكه نامهاى است كريم و ظاهر آيه دوم اين است كه مى خواهد علت كريم بودن آن را بيان كند،

مى گويد: علت كرامتش اين است كه اين نامه از ناحيه سليمان است، چون ملكه سباء از جبروت سليمان خبر داشت و مى دانست كه چه سلطنتى عظيم و شوكتى عجيب دارد، به شهادت اينكه در چند آيه بعد از ملكه سباء حكايت مى كند كه وقتى عرش خود را در كاخ سليمان ديد گفت : (و اوتينا العلم من قبله و كنا مسلمين - ما قبلا از شوكت سليمان خبر داشتيم و تسليم او بوديم ).

(و انه بسم اللّه الرحمن الرحيم ) - يعنى اين نامه به نام خدا آغاز شده و به اين جهت نيز كريم است. آرى بت پرستان وثنى، همگى قائلند به اينكه خداى سبحان هست منتهى او را رب الارباب دانسته نمى پرستيدند، چون خود را كوچك تر از آن مى دانستند. آفتاب پرستان نيز، وثنى مسلك، و يكى از تيره هاى صابئين بودند، كه خدا و صفاتش را تعظيم مى كردند، چيزى كه هست صفات او را به نفى نواقص و اعدام برمى گردانيدند مثلا، علم و قدرت و حيات و رحمت را به نبود جهل و عجز و مرگ و قساوت تفسير كرده اند. پس قهرا وقتى نامه، (بسم اللّه الرحمن الرحيم ) باشد نامهاى كريم مى شود، چنان كه بودن آن از ناحيه سليمان عظيم نيز، اقتضاء مى كند كه نامهاى كريم بوده باشد. بنابر اين، مضمون نامه تنها جمله (ان لا تعلوا على و اتونى مسلمين ) خواهد بود، و حرف (ان ) در ابتداى آن تفسيرى است.

و عجب از جمعى از مفسرين است كه جمله (انه من سليمان ) را استينافى و غير مربوط به ما قبل گرفته و گفته اند: پاسخى است از سوال مقدر، گويا كسى پرسيده، اين كتاب از طرف چه كسى رسيده و در آن چه نوشته ؟ و ملكه سباء در پاسخ گفته است : اين از ناحيه سليمان است... و بنا به گفته اين مفسرين جمله (انه بسم اللّه...) بيان مضمون نامه، يعنى متن نامه مى شود و خلاصه : همه جملات (بسم اللّه الرحمان الرحيم الا تعلوا على و اتونى مسلمين ) مضمون نامه مى شود. و اين چند اشكال دارد:

اول اينكه : در اين صورت كلمه (ان ) زيادى مى شود و هيچ فايدهاى در آن نمى ماند، همچنان كه بعضى به همين جهت گفته اند: اين كلمه مصدرى و كلمه (لا) نافيه است، نه ناهيه. ( نمى خواهد بگويد بر من برترى جوئى مكن، بلكه با حرف (ان ) مصدرى، فعل (لا تعلوا) مصدر مى شود و چون گفتيم (لا) نافيه است معنا اين مى شود كه تو بر من برترى ندارى ) ولى اين وجه بسيار بى پايه و - به بيانى كه خواهد آمد - بسيار سخيف و ضعيف است.

اشكالات توجيه مفسرين كريم بودن نامه سليمان را  

اشكال دوم اينكه : اين مفسرين نامبرده در توجيه اينكه چرا ملكه سباء نامه را كتابى كريم خواند، وجوهى ذكر كرده اند، يكى اينكه : چون آن نامه نامه مهر شده بود و در حديث هم آمده كه اكرام كتاب به مهر كردن آن است حتى بعضى از اين مفسرين ادعا كرده اند كه معناى كرامت نامه، مهر آن است، وقتى گفته مى شود: من كتاب را اكرام كردم و نامه من كريم شد، معنايش اين است كه آن را مهر نهادم.

بعضى ديگر گفته اند: وجهش اين است كه خط آن فوق العاده زيبا بوده و بيانى شيوا داشته.

بعضى ديگر گفته اند كه : از اين جهت كريمش خواند كه از راه غير طبيعى يعنى به توسط مرغ هوا به او رسيده است، كه چه بسا خيال كرده است كتابى است آسمانى، و از اين قبيل وجوه بى پايه و بى اساس ديگر.

و حال آنكه خواننده خوب مى داند كه اين وجوه همه از قبيل تفسير به راى است، كه كسى را قانع نمى كند و ظاهرا آن علتى كه اينان را به اين حرفها كشانيده اين است كه : خيال كرده اند جمله (انه بسم اللّه... مسلمين ) حكايت متن كتاب است و آنگاه ديده اند كه اين حرف با حمل جمله كه اين از سليمان است و اينكه (بسم اللّه...) بر تعليل و بيان علت كرامت كتاب نمى سازد، لذا براى رفع اين ناسازگارى آنطور كه ديديد به دست و پا افتاده اند. و ما در جواب از اين پندار، مى گوييم : ظاهر (ان ) مفسره در جمله (ان لا تعلوا) على اين است كه عبارت اصلى كتاب را نقل به معنا كند، نه اينكه بخواهد متن آن را حكايت كند و مضمونش نهى از علو بر صاحب نامه و امر به آمدن ملكه و تسليم او شدن است، پس اصلا هيچ محذورى در بين نيست.

ان لا تعلوا على و اتونى مسلمين

كلمه (ان ) تفسيرى است كه در اينجا مضمون نامه سليمان را تفسير مى كند. كه بيانش گذشت.

و اينكه گفتيم بعضى گفته اند: كلمه (ان ) مصدريه و كلمه لا نافيه است صحيح نيست، براى اينكه اگر چنين باشد اولا مستلزم تقدير گرفتن مبتداء و يا خبرى بدون جهت است، ( كه هيچ اجبارى به اينكار نيست ). و ثانيا اينكه مى بينيم جمله (و اتونى ) را بر آن عطف كرده و اگر گفتار اين مفسر صحيح باشد مستلزم آن است كه انشاء را بر اخبار عطف كرده باشد، ( و اين از فصاحت قرآن بعيد است ).

تفسير مضمون نامه سليمان عليه السّلام به ملكه سبا 

و اما منظور از برترى نجستن، اين است كه بر من استكبار نكنيد، (و اتونى مسلمين )، مطيع و منقاد به سويم حركت كنيد، چون مسلم بودن آنان در اين موقعيت همين است كه مطيع وى شوند، نه اسلام به معناى ايمان به خداى سبحان و جمله قبلى يعنى (ان لا تعلوا على ) خود مويد اين معناست، هر چند كه آمدن ملكه سباء و مردمش با حالت انقياد، خود مستلزم ايمان آوردن به خدا نيز هست، همچنان كه از سياق كلام هدهد و سياق آيات بعدى نيز استفاده مى شود، و ليكن مستلزم بودن، غير اين است كه مقصود از كلمه، همان معنا باشد، زيرا اگر منظور آن معناى مصطلح مى بود جا داشت بفرمايد: (ان لا تعلوا على اللّه ).

و اينكه سليمان (عليه السلام) پيغمبرى بوده كه كارش دعوت به سوى اسلام است، منافات با اين معنا كه ما براى كلمه مسلمين كرديم ندارد، براى اينكه او علاوه بر مقام رسالت، پادشاه نيز بود، و وقتى مردم را بطور مطلق دعوت به انقياد و فرمانبردارى كند، قهرا دعوت به پذيرفتن دين توحيد نيز كرده است همچنان كه سرانجام ملكه سباء به اسلام كشيده شد و قرآن كريم كلام او را در هنگام اسلام آوردنش حكايت كرده كه گفت : (و اسلمت مع سليمان لله رب العالمين ).

مشاوره ملكه با قوم خود درباره جنگ يا تسليم  

قالت يا ايها الملوا افتونى فى امرى ما كنت قاطعة امرا حتى تشهدون

كلمه (افتاء) به معناى اظهار نظريه و فتوا است و فتوا همان راى و نظريه است و قطع امر به معناى عملى كردن تصميم و عزم بر آن است و كلمه (شهادت ) به معناى حضور است، و اين جمله حكايت مشورتى است كه ملكه سباء با قوم خود كرد، مى گويد: در اين امر كه پيش آمده - يعنى همان فرمانى كه سليمان در نامه خود داده - كمك فكرى دهيد و اگر من در اين پيشامد با شما مشورت مى كنم بدان جهت است كه من تاكنون در هيچ امرى استبداد به خرج نداه ام، بلكه هر كارى كرده ام با مشورت و در حضور شما كرده ام.

بنا بر اين، آيه شريفه به فصل دومى از گفتار ملكه سبا اشاره مى كند، فصل اول آن بود كه نامه سليمان را براى بزرگان مملكت خود خواند و فصل دومش اين است كه از آنان نظريه مى خواهد.

قالوا نحن اولوا قوة و اولوا باس شديد و الامر اليك فانظرى ما ذا تأمرين

كلمه (قوة ) به معناى هر چيزى است كه به انسان در رسيدن به مطلوبش نيرو دهد، و در اين آيه منظور از آن ارتشى است كه بتواند با آن دشمن را دفع كند و با آن كارزار نمايد، و كلمه (باس ) به معناى شدت در عمل است و مراد از آن در اينجا شهامت و شجاعت است. اين آيه، حكايت پاسخى است كه درباريان به ملكه دادند و در سخن خود نخست چيزى گفتند كه مايه دلخوشى او باشد و بى تابى و اضطرابش را تسكين دهد و سپس ‍ اختيار را به خود او داده و گفتند: ناراحت مباش و هيچ غم مخور كه ما مردانى نيرومند هستيم و ارتشى قوى داريم، كه از هيچ دشمنى نمى ترسيم، هر چند كه آن دشمن سليمان باشد، در آخر هم باز اختيار با خود تو است هر چه مى خواهى فرمان بده كه ما مطيع تو هستيم.

قالت ان الملوك اذا دخلوا قرية افسدوها و جعلوا اعزة اهلها اذلة و كذلك يفعلون

(افساد قريه ها) به معناى تخريب و آتش زدن و ويران كردن بناهاى آن است و (اذلال عزيزان اهل قريه )، اين است كه آنان را بكشند و اسير كنند و تبعيد نمايند، يا به ايشان زور بگويند.

راى ملكه سبا پس از مشورت با قوم خود  

و خلاصه : بعد از مشورتش با درباريان خود به طورى كه از اين دو آيه استفاده مى شود نظرش اين شد كه در باره سليمان تحقيق بيشترى كند و كسى را نزد او بفرستد كه از حال او و مظاهر نبوت و سلطنتش اطلاعاتى به دست آورده، برايش بياورد، تا او به يكى از دو طرف جنگ يا تسليم رأى دهد.

و از ظاهر كلام درباريان، كه كلام خود را با جمله (نحن اولوا قوة و اولوا باس شديد) آغاز كردند، برمى آيد كه آنان ميل داشتند جنگ كنند و چون ملكه هم همين را فهميده بود لذا نخست شروع كرد از جنگ مذمت كردن، در آخر راى خود را ارائه داد، اول گفت : (ان الملوك اذا دخلوا قرية افسدوها...) يعنى، جنگ عاقبتى ندارد، مگر غلبه يكى از دو طرف و شكست طرف ديگر، يعنى فساد قريه ها و شهرها و ذلت عزيزان آن و چون چنين است، نبايد بدون تحقيق اقدام به جنگ كرد، بايد نيروى خود را با نيروى دشمن بسنجيم، اگر تاب نيروى او را نداشتيم، تا آنجا كه راهى به صلح و سلم داريم اقدام به جنگ نكنيم، مگر اينكه راه، منحصر به جنگ باشد و نظر من اين است كه هديه اى براى او بفرستيم، ببينيم فرستادگان ما چه خبرى مى آورند، آن وقت تصميم به يكى از دو طرف جنگ يا صلح بگيريم.

بنا بر اين، جمله (ان الملوك اذا دخلوا...) زمينه است، براى جمله (و انى مرسلة اليهم بهدية فناظرة....)

و جمله (و جعلوا اعزة اهلها اذلة )، تعبيرى است كه در افاده معنا، بليغ ‌تر از اين است كه مثلا بگوييم : (استذلوا اعزتها)، براى اينكه تعبير قرآن كريم علاوه بر اينكه، بر تحقق ذلت دلالت مى كند، تلبس به صفت ذلت را هم مى رساند.

و جمله (كذلك يفعلون )، بعد از جملات (افسدوها و جعلوا اعزة اهلها اذلة ) كه اصل وقوع را مى رساند، استمرار آن را نيز مى رساند و معنايش اين است كه : اين رفتار از پادشاهان هميشگى و مستمر است، ( اينطور نيست كه نسبت به كشور ما رفتارشان طورى ديگر شود).

بعضى از مفسرين گفته اند: اين جمله جزء كلام ملكه نيست، بلكه كلام خداى سبحان است، ولى حرف صحيحى نيست، چون مقام، اقتضاى چنين تصديقى را ندارد.

سبائيان براى سليمان هديه مى فرستند و او هديه آنان را رد مى كند  

و انى مرسلة اليهم بهدية فناظرة بم يرجع المرسلون

يعنى من نزد سليمان خواهم فرستاد و اينگونه سخن گفتن لحن سخن گفتن پادشاهان است، كه تجبر و عزت ملوكى را مى رساند و گر نه در كلام خود، نام سليمان را مى برد، ليكن زبان خود را از بردن نام او نگه داشت و مسأله را به او و درباريانش با هم نسبت داد و نيز فهمانيد كه سليمان هم هر چه مى كند به دست ياران و ارتشيان و به كمك رعيت خود مى كند.

و معناى اينكه گفت : (فناظره بم يرجع المرسلون ) اين است كه ببينيم چه عكس العملى نشان مى دهد، تا ما نيز به مقتضاى وضع او عمل كنيم و اين - همانطور كه گفتيم - اظهار نظر ملكه سباء بود، و از كلمه (مرسلون ) به دست مى آيد كه هديه اى را كه وى براى آن جناب فرستاد به دست جمعى از درباريانش بود، همچنان كه از سخن بعدى سليمان (عليه السلام) كه فرمود: (ارجع اليهم - برگرد نزد ايشان )، برمى آيد كه آن جمع، رئيسى داشته اند و رئيس به تنهايى نزد سليمان راه يافته و هديه را به او داده است.

فلما جاء سليمان قال اتمدونن بمال فما آتانى اللّه خير مما آتيكم بل انتم بهديتكم تفرحون

ضمير در (جاء) به مالى برمى گردد كه به عنوان هديه نزد سليمان فرستاده شد. احتمال هم دارد كه به حامل هديه يعنى رئيس هيئت اعزامى سباء برگردد.

استفهام در جمله (اتمدونن بمال ) توبيخى است، و خطاب در آن به فرستاده و فرستنده هر دو برمى گردد و اين را تغليب گويند، كه صاحب سخن رو به حاضران كند، ولى حاضر و غايب را مورد عتاب قرار دهد، سليمان (عليه السلام) هم اينطور كلى سخن گفت و نامى از خصوص ملكه سباء نبرد، همانطور كه - در گذشته ديديم - ملكه سباء هم نامى از او نبرد و گفت : (من هديه اى نزد ايشان ميفرستم ).

بعضى احتمال داده اند كه خطاب و روى سخن آن جناب تنها به فرستادگان باشد و اين احتمال صحيحى نيست، براى اينكه اعتراض ‍ سليمان اين بود كه : (آيا مرا با مال كمك مى كنيد) و معلوم است كه اين كمك مالى، كار فرستادگان نبود بلكه كار فرستنده ايشان بود و با اين حال ديگر معنا ندارد كه خصوص فرستادگان را توبيخ كند و اگر نفرمود: (اتمدونن بالمال ) بلكه كلمه مال را نكره آورد و فرمود: (اتمدونن بمال - آيا كمكم مى كنيد به مالى )، براى اين بود كه آن مال را تحقير كند و ناچيزش بشمارد و مرادش از (ما آتانى اللّه ) همان سلطنت و نبوت بوده است.

و معناى آيه اين است كه : آيا شما مرا با مالى حقير و ناچيز كه كمترين ارزشى نزد من ندارد كمك مى كنيد؟ مالى كه در قبال آنچه خدا به من داده ذره اى ارزش ندارد؟ آنچه خدا از ملك و نبوت و ثروت به من داده بهتر است از آنچه به شما داده است.

و جمله (بل انتم بهديتكم تفرحون ) اعراض از توبيخ قبلى به توبيخى ديگر است، اول توبيخشان كرد به اينكه مگر من محتاج مال شما هستم، كه هديه برايم فرستادهايد و اين كار شما كار زشتى است و در اين جمله مى فرمايد: از آن زشت تر اينكه، شما هديه خود را خيلى بزرگ مى شماريد و آن را ارج مى نهيد.

بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از (بهديتكم ) آن هديه اى كه فرستاده اند نيست، بلكه هديه هايى است كه ديگران براى ايشان بفرستند و معناى جمله اين است كه : اين شماييد كه به خاطر علاقه اى كه به جمع مال و زياد كردن آن داريد وقتى از جايى برايتان هديه اى مى آيد خوشحال مى شويد، ولى ما اينطور نيستيم، و هيچ اعتنايى به مال دنيا نداريم. ولى خواننده، خود به بعد اين وجه آگاه است.

تهديد سليمان عليه السّلام خطاب به رئيس هيت اعزامى سبا 

ارجع اليهم فلناتينهم بجنود لا قبل لهم بها و لنخرجنهم منها اذلة و هم صاغرون

خطاب در اين آيه به رئيس هيئت اعزامى سباء است، و ضميرهاى جمع همه به ملكه سباء و قوم او برمى گردند و كلمه (قبل ) به معناى طاقت است و ضمير بها به كشور سباء برمى گردد و جمله (و هم صاغرون ) تاكيد ماقبل خودش است و لام در جمله (فلناتينهم ) و نيز در جمله (لنخرجنهم ) لام سوگند است.

بعد از آنكه مردم سباء فرمان سليمان (عليه السلام) را كه فرموده بود: و اتونى مسلمين مخالفت نموده و آنرا به فرستادن هديه تبديل كردند و از ظاهر اين رفتار برمى آيد كه از تسليم شدن سرپيچى دارند، بناچار سليمان كار ايشان را سر برتافتن از فرمان خود فرض ‍ كرده، روى اين فرض، ايشان را تهديد كرد به اينكه سپاهى به سويشان گسيل مى دارد كه در سباء طاقت نبرد با آن را نداشته باشند و به همين جهت، ديگر به فرستاده ملكه

نفرمود: اين پيام را ببر و بگو اگر تسليم نشوند و نزد من نيايند چنين لشكرى به سويشان مى فرستم، بلكه فرمود: تو برگرد كه من هم پشت سر تو اين كار را مى كنم، هر چند كه در واقع و به هر حال لشكر فرستادن، مشروط بود به اينكه آنان تسليم نشوند.

و از سياق برمى آيد كه آن جناب هديه مذكور را نپذيرفته و آن را برگردانيده است.

درخواست احضار تخت ملكه توسط سليمان عليه السّلام  

قال يا ايها الملوا ايكم ياتينى بعرشها قبل ان ياتونى مسلمين

اين سخنى است كه سليمان (عليه السلام) بعد از برگرداندن هديه سباء و فرستادگانش گفته و در آن خبر داده كه ايشان به زودى نزدش ‍ مى آيند، در حالى كه تسليم باشند، سليمان (عليه السلام) در اين آيه به حضار در جلسه مى گويد: كداميك از شما تخت ملكه سبا را قبل از اينكه ايشان نزد ما آيند در اينجا حاضر مى سازد؟ و منظورش از اين فرمان اين است كه وقتى ملكه سباء تخت خود را از چندين فرسخ فاصله در حضور سليمان حاضر ديد، به قدرتى كه خدا به وى ارزانى داشته و به معجزه باهره او، بر نبوتش پى ببرد، تا در نتيجه تسليم خدا گردد، همچنان كه به شهادت آيات بعد، تسليم هم شدند.

قال عفريت من الجن انا آتيك به قبل ان تقوم من مقامك و انى عليه لقوى امين

كلمه (عفريت ) - به طورى كه گفته اند - به معناى شرير و خبيث است. و كلمه (آتيك ) بنا بر آنچه بعضى گفته اند اسم فاعل است يعنى من آورنده آنم، ممكن هم هست متكلم وحده از مضارع (اتى ياتى ) باشد، يعنى من آن را برايت مى آورم، ولى اسم فاعل بودنش با سياق، مناسبت بيشترى دارد، چون بر تلبس يعنى اشتغال به فعل دلالت دارد و نيز با عطف شدن جمله (و انى عليه...) كه جمله اى است اسمى مناسبتر است.

ضمير (عليه ) در جمله (و انى عليه لقوى امين ) به (اتيان - آوردن ) برمى گردد، و معنايش اين است كه : من به آوردن آن نيرومند و امينم، نيرومند بر آنم و حمل آن خسته ام نمى كند، امين بر آنم و در آوردنش به تو خيانت نمى كنم.

آورده شدن تخت بلقيس به وسيله كسى كه (عنده علم من الكتاب)  

قال الذى عنده علم من الكتاب

در اين جمله، مقابله اى با جمله قبل به كار رفته و اين مقابله دلالت مى كند بر اينكه صاحب علم كتاب، از جن نبوده، بلكه از انس بوده است، رواياتى هم كه از ائمه اهل بيت در اين باره رسيده آن را تأييد مى كند و نام او را آصف بن برخيا وزير سليمان و وصى او معرفى كرده است، بعضى هم گفته اند: او خضر بوده. و بعضى گفته اند: مردى بوده كه اسم اعظم داشته - آن اسمى كه وقتى خدا با آن خوانده شود اجابت مى كند - بعضى ديگر گفته اند: جبرئيل بوده. بعضى ديگر او را خود سليمان دانسته اند و اين وجوهى است كه بر هيچ يك از آنها دليلى نيست.

هر چه باشد و آن شخص هر كه بوده باشد از اينكه آيه مورد بحث را بدون عطف بر ما قبل آورد و آن را از ماقبل جدا ساخت، براى اين بود كه در باره اين عالم كه تخت ملكه سباء را حاضر ساخت، آن هم در زمانى كمتر از زمان فاصله ميان نگاه كردن، اعتناى بيشترى اعمال دارد و همچنين به علم او اعتناء ورزيد، زيرا كلمه (علم ) را نكره آورده، فرمود: علمى از كتاب، يعنى علمى كه با الفاظ نمى توان معرفيش كرد.

و مراد از كتابى كه اين قدرت خارق العاده پاره اى از آن بود، يا جنس كتابهاى آسمانى است و يا لوح محفوظ و علمى كه اين عالم از آن كتاب گرفته علمى بوده كه راه رسيدن او را به اين هدف آسان مى ساخته است.

اختلاف مفسرين در علم الكتاب و اسم اعظم احضار كننده عرش  

مفسرين در اينكه اين علم چه بوده، اختلاف كرده اند، بعضى گفته اند: اسم اعظم بوده. بعضى ديگر گفته اند: آن اسم اعظم عبارت است از حى قيوم. بعضى ديگر گفته اند: آن ذو الجلال و الاكرام بوده. بعضى ديگر گفته اند: اللّه الرحمان بوده. بعضى آن را به زبان عبرانى (آهيا شراهيا) دانسته اند و بعضى گفته اند: آن عالم چنين دعا كرد: (يا الهنا و اله كل شى ء الها واحدا لا اله الا انت، ايتنى بعرشها - اى معبود ما و معبود هر چيز كه معبودى واحد هستى و جز تو معبودى نيست، تخت او را برايم بياور) و سخنانى ديگر از اين قبيل. و ما در جلد هشتم اين كتاب - در بحثى كه پيرامون اسماء حسنا داشتيم - گفتيم كه : محال است اسم اعظمى كه در هر چيز تصرف دارد،

از قبيل الفاظ و يا مفاهيمى باشد كه الفاظ بر آنها دلالت مى كند، بلكه اگر واقعا چنين اسمى باشد و چنين آثارى در آن باشد لابد، حقيقت اسم خارجى است، كه مفهوم لفظ به نوعى با آن منطبق مى شود، خلاصه : آن اسم حقيقتى است كه اسم لفظى اسم آن اسم است.

و در الفاظ آيه شريفه هيچ خبرى از اين اسمى كه مفسرين گفته اند نيامده، تنها و تنها چيزى كه آيه در اين باره فرموده اين است كه شخص نامبرده كه تخت ملكه سباء را حاضر كرد علمى از كتاب داشته و گفته است : (من آن را برايت مى آورم ) غير از اين دو كلمه در باره او چيزى نيامده، البته اين در جاى خود معلوم و مسلم است، كه كار در حقيقت كار خدا بوده، پس معلوم مى شود كه آن شخص ‍ علم و ارتباطى با خدا داشته، كه هر وقت از پروردگارش چيزى مى خواسته و حاجتش را به درگاه او مى برده خدا از اجابتش تخلف نمى كرده. و به عبارت ديگر، هر وقت چيزى را مى خواسته خدا هم آن را مى خواسته است.

از آنچه گذشت اين نيز روشن شد كه علم مذكور از سنخ علوم فكرى و اكتسابى و تعلم بردار نبوده است.

معناى (ارتداد طرف) و نقل سخن ديگران درباره آن و مخاطب به آن  

(انا آتيك به قبل ان يرتد اليك طرفك ) - كلمه (طرف ) به طورى كه گفته اند: به معناى نگاه و چشم برگرداندن است و (ارتداد طرف ) به معناى اين است كه آن چيزى كه نگاه آدمى به آن مى افتد، در نفس نقش بندد و آدمى آن را بفهمد كه چيست، پس مقصود آن شخص اين بوده كه من تخت ملكه سباء را در مدتى نزدت حاضر مى كنم كه كمتر از فاصله نگاه كردن و ديد آن باشد.

بعضى از مفسرين گفته اند: طرف به معناى برداشتن پلك چشم و بازكردن آن براى ديدن است و ارتداد طرف به معناى بسته شدن پلكها به طور طبيعى است، نه بستن عمدى و اختيارى، چون اگر آن مراد بود، تعبير مى فرمود به رد طرف، و اين خود نكته اى است كه نبايد از آن غفلت ورزيد.

ولى اين مفسر اشتباه كرده، چون طرف، يكى از افعال اختيارى آدمى است، ولى آنچه كه باعث بر اين فعل اختيارى مى شود طبيعت آدمى است، مانند نفس كشيدن و براى همين است كه احتياجى به فكر و انديشه قبلى ندارد، به خلاف امثال خوردن و نوشيدن. بنا بر اين، فعل اختيارى، آن فعلى است كه به اراده آدمى مرتبط باشد، حال چه اينكه محتاج به فكر و انديشه سابق باشد و چه نباشد.

و علت اشتباه اين مفسر اين است كه : خيال كرده اند فعل اختيارى آن فعلى است كه ناشى از تفكر و انديشه باشد، و غير آن را اختيارى ندانسته است. پس نكته اين كه در آيه مورد بحث، (ارتداد) را آورد نه (رد) را، آن نيست كه وى گفته، بلكه شايد اين باشد كه فعل چشم بر هم زدن، از آنجا كه با فكر و انديشه قبلى انجام نمى شود، در انظار چنين به نظر مى رسد كه پلكها خودش به هم مى خورد، نه اينكه به خواست صاحبش باشد.

خطاب در جمله (من آن را قبل از يك چشم بهم زدن و قبل از اينكه نگاهت برگردد برايت مى آورم ) خطاب آن عالم به سليمان (عليه السلام) است، چون او بود كه مى خواست تخت ملكه سباء نزدش حاضر شود و نيز او بود كه گوينده سخن مى خواست تخت را برايش بياورد.

ولى بعضى از مفسرين گفته اند: خطاب عالم نامبرده متوجه به عفريت است، كه قبلا به سليمان (عليه السلام) گفت : من آن را قبل از آنكه از جايت برخيزى مى آورم و اين عالم كه رو به او كرد و گفت : من آن را قبل از برگشتن نگاهت مى آورم، خود سليمان بوده كه علمى از كتاب داشته است و اگر اين را گفته، خواسته است فضيلت نبوت را به او بفهماند و برساند آن قدرتى كه خداى تعالى از راه تعليم كتاب به او داده، برتر و عظيم تر است از قدرتى كه به عفريت داده و عفريت به آن ميبالد. پس، معناى آيه اين است كه : سليمان به عفريت گفت : من عرش او را برايت مى آورم قبل از آنكه نگاهت برگردد.

فخر رازى هم در تفسير كبير، بر همين معنا اصرار ورزيده و وجوهى براى تأييد آن ذكر كرده، كه ذره اى ارزش علمى ندارد، علاوه بر اينكه، اصل اين تفسير با سياق آيه - همانطور كه گفتيم - نمى سازد.

احضار تخت بلقيس اظهار معجزه اى با هر از آيات نبوت سليمان عليه السّلام است

فلما رآه مستقرا عنده قال هذا من فضل ربى...

يعنى، بعد از آنكه سليمان (عليه السلام) عرش ملكه سباء را نزد خود حاضر ديد، گفت : اين - يعنى حضور تخت بلقيس در نزد او در كمتر از يك طرفة العين - از فضل پروردگار من است، بدون اينكه در خود من استحقاقى بوده باشد، بلكه خداى تعالى اين فضيلت را به من ارزانى داشت تا مرا بيازمايد، يعنى امتحان كند آيا شكر نعمتش را به جا مى آورم، و يا كفران مى كنم. آنگاه فرمود: و هر كس ‍ شكر بگزارد براى خود گزارده، يعنى نفع آن عايد خودش مى شود نه عايد پروردگار من و هر كس كفران نعمت او كند، باز ضررش ‍ عايد خودش مى شود، چون پروردگار من بى نياز و كريم است. و بطورى كه ملاحظه مى كنيد ذيل آيه، صدر آن را تاكيد مى كند.

بعضى از مفسرين گفته اند: مشار اليه به اشاره (هذا)، قدرت به آوردن تخت ملكه سباء است، چه بى واسطه و چه با واسطه.

ليكن اين حرف صحيح نيست، چون ظاهر اينكه فرمود: (فلما رآه مستقرا عنده قال...) اين است كه ثنا ( اين از فضل پروردگار من است ) مربوط باشد به حال رويت تخت و آن نعمت و فضلى كه در حال رويت به چشم مى خورد حضور تخت بوده، نه قدرت بر احضار آن، كه از مدتها پيش داشت.

در آيه مورد بحث، حذف و اختصار به كار رفته و تقدير آن اين است كه (فاذن له سليمان فى الاتيان به كذلك فاتى به كما قال فلما راه... - يعنى، سليمان به آن عالم اجازه داد كه تخت را آنطور كه خودش گفت ) بياورد، پس همين كه آن را پابرجا، نزد خود ديد گفت.... و از اين حذف فهميده مى شود كه آن قدر اين آوردن سريع بود كه گويى ميان ادعايش و ديدن سليمان، هيچ فاصلهاى نشد.

قال نكروا لها عرشها ننظر اتهتدى ام تكون من الذين لا يهتدون

در مفردات مى گويد: تنكير هر چيز از حيث معنا به اين است كه : آن را طورى كنند كه شناخته نشود، بر خلاف تعريف، كه به معناى آن است كه آن چيز را طورى كنند كه شناخته شود و در آيه (نكروا لها عرشها) تنكير استعمال شده.

از سياق آيه برمى آيد كه سليمان (عليه السلام) اين سخن را هنگامى گفت كه ملكه سبا و درباريانش به دربار سليمان رسيده و مى خواستند بر او وارد شوند و منظورش از اين دستور، امتحان و آزمايش عقل آن زن بود، همچنان كه منظورش از اصل آوردن تخت، اظهار معجزهاى باهر از آيات نبوتش بود و به همين جهت دستور داد تخت او را به صورتى ناشناس درآورند، و آنگاه متفرع كرد بر اين دستور، اين را كه : (ننظر اتهتدى - ببينيم مى شناسد آن را يا نه ) و معناى آيه روشن است.

ورود ملكه به دربار سليمان عليه السّلام و ايمان آوردنش به رب العالمين  

فلما جاءت قيل اهكذا عرشك قالت كانه هو و اوتينا العلم من قبلها و كنا مسلمين

يعنى بعد از آنكه ملكه سباء نزد سليمان آمد از طرف سليمان به او گفتند: (آيا تخت تو اينطور بود) و اين جمله، يعنى جمله (اهكذا عرشك ) كلمه امتحان است. و اگر فرمود: (اهكذا عرشك - آيا اين چنين بود تخت تو)، و نفرمود: (اهذا عرشك - آيا اين است عرش تو) براى اين بود كه تخت را بيشتر مجهول و ناشناخته كند، لذا از مشابهت اين تخت با تخت خود او در شكل و صفات پرسش نمود، كه معلوم است اين گونه سوال در ناشناخته كردن تخت، موثرتر است.

(قالت كانه هو) - مراد از اينكه گفت (گويا اين همان است ) اين است كه : اين همان است و اگر اينطور تعبير كرد، خواست تا از سبك مغزى و تصديق بدون تحقيق اجتناب كند، چون غالبا از اعتقادات ابتدايى كه هنوز وارسى نشده و در قلب جاى نگرفته است با تشبيه، تعبير مى آورند، ( مى گويند مثل اينكه فلانى آمده، يا گويا فلانى رفته و مثل اينكه اين كتاب مال فلانى است و همچنين ).

(و اوتينا العلم من قبلها و كنا مسلمين ) - ضمير (ها) در كلمه (قبلها) به همين معجزه و آيت، يا حالت رويت آن برمى گردد و معنايش اين است كه : (ما قبل از اين معجزه، يا قبل از اين حالت كه معجزه را مى بينيم عالم به آن بوديم ) و از ظاهر سياق برمى آيد كه اين جمله، تتمه كلام ملكه سباء باشد، بنا بر اين، وضع چنين بوده كه وقتى ملكه تخت را مى بيند، و درباريان سليمان از آن تخت از وى مى پرسند، احساس كرده كه منظور آنان از اين پرسش اين است كه : به وى تذكر دهند كه متوجه قدرت خارق العاده سليمان (عليه السلام) باش، لذا چون از سوال آنان، اين اشاره را فهميده، در پاسخ گفته است : ما قبلا از چنين سلطنت و قدرتى خبر داشتيم، يعنى احتياجى به اين اشاره و تذكر نيست، ما قبل از ديدن اين معجزه، از قدرت او و از اين حالت خبر داشتيم و تسليم او شده بوديم و لذا در اطاعت و فرمان او سر فرود آورده ايم.

بعضى از مفسرين گفته اند: جمله : (و اوتينا العلم...) كلام سليمان است. بعضى ديگر گفته اند: سخن درباريان سليمان است. بعضى ديگر گفته اند: كلام ملكه سباء است، و ليكن معنايش اين است كه ما قبلا مى دانستيم كه تخت ما از دربارمان به اينجا منتقل شده. ولى هيچ يك از اين وجوه صحيح نيست.

و صدها ما كانت تعبد من دون اللّه انها كانت من قوم كافرين

كلمه (صد) به معناى جلوگيرى و برگرداندن است و متعلق آن، تسليم خدا شدن است، كه اعتراف ملكه هنگام داخل شدن به قصر كه مى گويد: (اسلمت مع سليمان لله رب العالمين ) بر آن شهادت مى دهد. و اين اسلامش، با اسلامى كه قبلا بدان تصريح كرد و گفت : (و كنا مسلمين ) اشتباه نشود، براى اينكه آن اسلام، تسليم سليمان شدنش ‍ بود و اين اسلام، تسليم خدا شدن است.

اين آن معنايى است كه از سياق آيات برمى آيد، ولى مفسرين وجوه ديگرى در معناى آيه ذكر كرده اند، كه ما از نقل آنها صرف نظر كرديم.

جمله (انها كانت من قوم كافرين )، در مقام تعليل (صد) مذكور است و معنايش اين است : تنها چيزى كه او را از تسليم خدا شدن جلوگيرى نمود، همان معبودى بود كه به جاى خدا مى پرستيد و آن معبود - همچنان كه در خبر هدهد گذشت - آفتاب بوده و سبب اين جلوگيرى اين بود كه ملكه نيز از مردمى كافر بود و ( از نظر افكار عمومى ) ايشان را در كفرشان پيروى مى كرد.

قيل لها ادخلى الصرح...

كلمه (صرح ) به معناى قصر و هر بنايى است بلند و مشرف بر ساير بناها، و نيز به معناى محلى است كه آن را تخت كرده باشند و سقف هم نداشته باشد و كلمه (لجة ) به معناى آب بسيار زياد است و كلمه (ممرد) اسم مفعول از تمريد است كه به معناى صاف كردن است و كلمه (قوارير) به معناى شيشه است.

و اگر فرمود: (بدو گفته شد داخل صرح شو)، گويا گوينده آن، بعضى از خدمتكاران سليمان (عليه السلام) بوده، كه در حضور او ملكه سباء را راهنمايى كرده كه داخل شود و اين رسم همه پادشاهان بزرگ است.

(فلما راته حسبته لجة و كشفت عن ساقيها) - يعنى وقتى ملكه سباء آن صرح را ديد، خيال كرد استخرى از آب است، ( چون خيلى آن شيشه صاف بود) لذا جامه هاى خود را از ساق پا بالا زد تا دامنش تر نشود.

(قال انه صرح ممرد من قوارير) - گوينده اين سخن سليمان است، كه به آن زن، مى گويد: اين صرح، لجه نيست. بلكه صرحى است كه از شيشه ساخته شده، پس ملكه سبا وقتى اين همه عظمت از ملك سليمان ديد و نيز آن داستان را كه از جريان هدهد و برگرداندن هدايا، و نيز آوردن تختش از سبا به دربار وى به خاطر آورد، ديگر شكى برايش نماند كه اينها همه معجزات و آيات نبوت او است و كار حزم و تدبير نيست، لذا در اين هنگام گفت (رب انى ظلمت نفسى...)

(قالت رب انى ظلمت نفسى و اسلمت مع سليمان لله رب العالمين ) - در گفتار خود نخست به درگاه پروردگارش استغاثه مى كند، و به ظلم خود كه خداى را از روز اول و يا از هنگامى كه اين آيات را ديد نپرستيده اعتراف نمود، سپس به اسلام و تسليم خود در برابر خدا شهادت داد.

و در اين جمله اش كه گفت : (اسلمت مع سليمان لله )، التفاتى نسبت به خداى تعالى به كار برد، التفات از خطاب به غيبت، و وجه اين التفات اين است كه خواست از ايمان اجمالى به خدا در جمله (رب انى ظلمت نفسى )، به توحيد صريح انتقال يابد، چون در جمله بعدى، اسلام خود را بر طريقه اسلام سليمان دانست، كه همان توحيد صريح باشد، و آنگاه تصريح خود را با جمله (رب العالمين ) تأكيد كرد، يعنى اقرار دارم كه جز خدا در هيچ جاى عالميان ربى نيست و اين همان توحيد در ربوبيت است، كه مستلزم توحيد در عبادت است، كه مشركين ( و از آن جمله آفتاب پرستان ) قائل به آن نيستند.

گفتارى پيرامون داستان سليمان (عليه السلام) آنچه در قرآن آمده  

1 - آنچه در قرآن از داستان او آمده در قرآن كريم از سرگذشت آن جناب جز مقدارى مختصر نيامده، چيزى كه هست دقت در همان مختصر، آدمى را به همه داستانهاى او و مظاهر شخصيت شريفش راهنمايى مى كند.

يكى اينكه : آن جناب فرزند و وارث داود (عليه السلام) بود، كه در اين باره فرمود: و (وهبنا لداود سليمان ) و نيز فرموده : (و ورث سليمان داود).

يكى ديگر اينكه خداى تعالى ملكى عظيم به او داد، جن و طير و باد را برايش مسخر كرد و زبان مرغان را به وى آموخت، كه ذكر اين چند نعمت در كلام مجيدش مكرر آمده است، در سوره بقره آيه 102، در سوره انبياء، آيه 81، در سوره نمل، آيه 16 تا 18، در سوره سباء، آيه 12 تا 13 و در سوره ص، آيه 35 تا 39.

قسمت سوم، آن است كه به مسأله انداختن جسد، بر روى تخت وى اشاره مى كند، كه در سوره ص، آيه 33 واقع است.

قسمت چهارم، آيات مربوط به (عرض صافنات جياد) بر وى است، كه در آيات 31 تا 33 سوره ص، آمده است.

قسمت پنجم، آياتى است كه به مسأله داورى او در مسأله افتادن گوسفند در زراعت پرداخته و اين آيات در سوره انبياء، آيه 78 تا 79 آمده است.

قسمت ششم، اشاره به داستان مورچه است، كه در سوره مورد بحث، آيه 18 و 19 آمده.

قسمت هفتم، آيات مربوط به داستان هدهد و ملكه سباء است، كه در همين سوره، آيات 20 تا 44 آمده.

قسمت هشتم، آيه مربوط به كيفيت درگذشت آن جناب است كه در سوره سبا آيه 14 واقع شده و ما شرحى كه مربوط به يك يك اين هشت قسمت است در ذيل آياتش در اين كتاب آورديم.

2 - آياتى كه آن جناب را مى ستايد 

در قرآن كريم، در پانزده - شانزده - مورد نام آن جناب را آورده و ثناى بسيارى از او كرده، بنده اش خوانده، اوابش ناميده و فرموده : (نعم العبد انه اواب ) و به علم و حكمتش ستوده و فرموده : (ففهمناها سليمان و كلا آتينا حكما و علما) و نيز فرموده : (و لقد آتينا داود و سليمان علما) و باز فرموده : (يا ايها الناس علمنا منطق الطير) و او را از انبياء مهدى و راه يافته خوانده، فرموده : (و ايوب و يونس و هرون و سليمان ) و نيز فرموده : (و نوحا هدينا من قبل و من ذريته داود و سليمان ).

3 - سليمان (عليه السلام) در عهد عتيق  

داستان آن جناب در كتاب ملوك اول آمده و بسيار در حشمت و جلالت امر او و وسعت ملكش و وفور ثروتش و بلوغ حكمتش سخن گفته، ليكن از داستانهايش كه در قرآن ذكر شده، جز همين مقدار نيامده كه : وقتى ملكه سباء خبر سليمان را شنيد و شنيد كه معبدى در اورشليم ساخته و او مردى است كه حكمت داده شده، بار سفر بست و نزدش آمد و هدايايى بسيار آورد و با او ديدار كرد و مسائل بسيارى به عنوان امتحان از او پرسيد و جواب شنيد، آنگاه برگشت.

عهد عتيق بعد از آن همه ثناء كه براى سليمان كرده، در آخر به وى اسائه ادب كرده و گفته كه : وى در آخر عمرش منحرف شد و از خداپرستى دست برداشته به بت پرستى گراييد و براى بتها سجده كرد، بتهايى كه بعضى از زنانش داشتند و آنها را مى پرستيدند.

و نيز مى گويد: مادر سليمان، اول، زن اورياى حتى بود، پدر سليمان عاشقش شد و با او زنا كرد و در همان زنا فرزندى حامله شد ناگزير داود ( از ترس رسوايى ) نقشه كشيد تا هر چه زودتر اوريا را سر به نيست كند و همسرش را بگيرد و همين كار را كرد، بعد از كشته شدن اوريا در يكى از جنگها، همسرش را به اندرون خانه و نزد ساير زنان خود برد، در آنجا براى بار دوم حامله شد و سليمان را بياورد.

و اما قرآن كريم ساحت آن جناب را مبرا از پرستش بت مى داند، همچنان كه ساحت ساير انبياء را منزه مى داند و بر هدايت و عصمتشان تصريح مى كند و در خصوص سليمان مى فرمايد: (و ما كفر سليمان ).

و نيز، ساحتش را از اينكه از زنا متولد شده باشد منزه داشته است و از او حكايت كرده كه در دعايش بعد از سخن مورچه گفت : (پروردگارا، مرا به شكر نعمتها كه بر من و بر پدر و مادر من ارزانى داشتى ملهم فرما) كه در تفسيرش گفتيم از اين دعا برمى آيد كه مادر او از اهل صراط مستقيم بوده، يعنى از كسانى كه خداوند بر آنان انعام كرده، از نبيين و صديقين و شهداء و صالحين.

4 - رواياتى كه در اين داستان وارد شده  

اخبارى كه در قصص آن جناب و مخصوصا در داستان هدهد و دنباله آن آمده، بيشترش مطالب عجيب و غريبى دارد كه حتى نظائر آن در اساطير و افسانه هاى خرافى كمتر ديده مى شود، مطالبى كه عقل سليم نمى تواند آن را بپذيرد و بلكه تاريخ قطعى هم آنها را تكذيب مى كند و بيشتر آنها مبالغه هايى است كه از امثال كعب و وهب نقل شده است.

و اين قصه پردازان مبالغه را به جايى رسانده اند كه گفته اند: سليمان پادشاه همه روى زمين شد و هفتصد سال سلطنت كرد و تمامى موجودات زنده روى زمين از انس و جن و وحشى و طير، لشكريانش بودند. و او در پاى تخت خود سيصد هزار كرسى نصب مى كرد، كه به هر كرسى يك پيغمبر مى نشست، بلكه هزاران پيغمبر و صدها هزار نفر از امراى انس و جن روى آنها مى نشستند و مى رفتند. و مادر ملكه سباء از جن بوده و لذا پاهاى ملكه مانند پاى خران، سم دار بوده و به همين جهت با جامه بلند خود، آن را از مردم مى پوشاند، تا روزى كه دامن بالا زد تا وارد صرح شود، اين رازش فاش گرديد. و در شوكت اين ملكه مبالغه را به حدى رسانده اند كه گفته اند: در قلمرو كشور او چهار صد پادشاه سلطنت داشتند و هر پادشاهى را چهار صد هزار نظامى بوده و وى سيصد وزير داشته است، كه مملكتش را اداره مى كردند و دوازده هزار سر لشكر داشته كه هر سرلشكرى دوازده هزار سرباز داشته، و همچنين از اين قبيل اخبار عجيب و غير قابل قبولى كه در توجيه آن هيچ راهى نداريم، مگر آنكه بگوييم از اخبار اسرائيليات است و بگذريم. و اگر از خوانندگان عزيز ما كسى بخواهد به آنها دست يابد، بايد به كتب جامع حديث چون الدر المنثور و عرائس و بحار و نيز به تفاسير مطول مراجعه نمايد.

بحث روايتى

احتجاج حضرت زهرا سلام الله عليها به آيه (وورث سليمان داود) عليه ابوبكر در مسئله غصب فدك

در احتجاج از عبد اللّه بن حسن و او به سند خود از پدران بزرگوارش، روايت كرده كه فرمودند: بعد از آنكه ابو بكر تصميم گرفت فاطمه (عليه السلام) را از فدك منع كند و اين خبر به گوش آن حضرت رسيد، نزد ابو بكر آمد و فرمود: اى پسر ابى قحافه ! آيا ممكن است كه به حكم قرآن كريم، تو از پدرت ارث ببرى و من از پدرم ارث نبرم ؟ عجب رأ ى فاسدى دادهاى، آيا دانسته و عمدا كتاب خدا را مخالفت نموده و آن را كنار مى زنيد و پشت سر مى افكنيد؟ كه مى فرمايد: (و ورث سليمان داود) تا آخر حديث.

و در تفسير قمى در روايت ابى الجارود از امام ابى جعفر (عليه السلام) روايت كرده كه در ذيل جمله (فهم يوزعون ) فرمود: يعنى جلو لشكر را مى گرفتند تا دنباله آنان برسد و يكجا جمع شوند.

و در احتجاج از اميرالمؤمنين (عليه السلام) روايت كرده كه در حديثى فرمود: در پاره اى از لهجه هاى عرب ناظره به معناى منتظره است، مگر نشنيدى كلام خداى عزوجل را كه مى فرمايد: (فناظرة بم يرجع المرسلون ) كه معنايش منتظره است.

اشاره به وجوهى درباره آوردن تخت بلقيس(قبل ان يرتد اليك طرفك)

و در بصائر به سند خود از جابر از ابى جعفر (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: اسم اعظم خدا از هفتاد و سه حرف تشكيل شده، كه از آن يك حرفش نزد آصف بوده و با آن تكلم كرد، زمين بين سليمان و بلقيس خسف شد و او تخت را با دست خود گرفته از آنجا برداشت و اينجا گذاشت، دوباره زمين به حال اولش برگشت. و اين تحويل و تحول در كمتر از يك چشم بر هم زدن صورت گرفت، در حالى كه از آن هفتاد و سه حرف، هفتاد و دو حرفش نزد ما است و يكى نزد خداى تعالى است، كه آن را براى علم غيب خودش ‍ نگاه داشته است و عين حال (لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظيم )

مؤلف: اين معنا از امام صادق (عليه السلام) نيز نقل شده و مرحوم كلينى آن را در كافى از جابر از امام باقر و نيز از نوفلى از ابى الحسن صاحب عسكر (عليه السلام) روايت كرده است.

و اينكه فرمود: اسم اعظم از اين قدر حرف تشكيل شده و نزد آصف يك حرف از آن بوده، كه با گفتن آن چنين و چنان شد، منافات با مطلبى كه ما در باره اسم اعظم گفتيم ندارد، چون ما در آنجا گفتيم اسم اعظم از مقوله الفاظ نيست، اين روايت هم نمى گويد از مقوله الفاظ است، بلكه سياق آن دلالت دارد بر اينكه مرادش از حرف، حروف لفظى نيست و تعبير به حرف از باب اين است كه خواسته است با زبان مردم حرف بزند، مردمى كه معهود در ذهنشان از اسم، اسم لفظى و مركب از حروف ملفوظه است.

و در مجمع در ذيل جمله (قبل ان يرتد اليك طرفك ) گفته است : در معناى اين جمله چند وجه است... پنجم اينكه زمين برايش ‍ درهم پيچيده شد، و اين معنا از امام صادق (عليه السلام) روايت شده.

مؤلف: آنچه وى روايت كرده در باب در هم پيچيده شدن زمين مغايرتى با روايت قبلى كه از آن به خسف تعبير كرد ندارد.

و اما اولين وجه از آن وجوه - كه ما پنجمش را نقل كرديم - اين است كه : ملائكه تخت را نزدش آورده باشند. دوم اينكه : باد آن را آورده باشد. سوم اينكه : خداى تعالى حركاتى متوالى در آن تخت خلق كرده باشد. چهارم اينكه : در زمين فرو رفته باشد و در پيش ‍ روى سليمان سر از زمين درآورده باشد. پنجم اينكه : خدا آن را در جاى خودش معدوم و در پيش روى سليمانش اعاده كرده باشد.

البته در اينجا وجه ديگرى هست كه بعضى از مفسرين آن را گفته اند و آن اين است كه : به طور كلى وجود موجودات لحظه به لحظه از ناحيه خدا افاضه مى شود و وجود آن اول، در آن دوم باقى نيست و خداى تعالى هستى را در آن اول افاضه كرد براى تخت آن زن در سبا، سپس در آن بعد افاضه هستى كرد براى آن در نزد سليمان. و اين وجوه در ممتنع و محال بودن مثل وجه پنجم اند و در دليل نداشتن، مانند بقيه وجوه مى باشند.

آصف بن برخيا وصى سليمان و حجت پس از او بوده است  

و در همان كتاب است كه عياشى در تفسير خود و با سند روايت كرده كه موسى بن محمد بن على بن موسى ( يعنى موسى مبرقع، فرزند حضرت جواد (عليه السلام)، به يحيى بن اكثم (بزرگترين دانشمند آن روز)، برخورد و ابن اكثم از او سوالاتى كرد و او گفت : من داخل شدم بر برادرم على بن محمد، (امام هادى، (عليه السلام) و ميان من و او مواعظى گفتگو شد، تا آنجا كه من سر در طاعتش ‍ نهادم و عرضه داشتم فدايت شوم، ابن اكثم از من مسائلى پرسيده و فتوا خواسته است، برادرم خنديد و پرسيد آيا فتوا دادى در آن مسائل ؟ عرضه داشتم : نه، فرمود چرا؟ عرضه داشتم چون آن مسائل را نمى دانستم، فرمود: آنها چه بود؟ عرضه داشتم : يكى اين بود كه گفت مرا خبر ده از سليمان. آيا محتاج به علم آصف بن برخيا بود؟ آنگاه مسائل ديگر را هم گفتم.

در پاسخ فرمود اى برادر بنويس : بسم اللّه الرحمن الرحيم، مراد از اين آيه پرسش كردى كه خداى تعالى در كتابش فرموده : (و قال الذى عنده علم من الكتاب ) و او آصف بن برخيا است و سليمان از آنچه آصف مى دانست عاجز نبود، ليكن مى خواست به مردم بفهماند كه آصف، بعد از او وصى و حجت است و علم آصف پاره اى از علم سليمان بوده، كه به امر خدا به وى به وديعت سپرده بود و خدا اين را به فهم سليمان الهام كرد تا او حواله به آصف دهد، تا در نتيجه امت، بعد از درگذشت او در امامت و راهنمايى آصف اختلاف نكنند، همانطور كه در زمان داود نيز، خداى تعالى علم كتاب را به سليمان فهمانيد، تا داود وى را در زندگى خود به امامت و نبوت بعد از خود معرفى كند، تا حجت بر خلق موكد شود.

مؤلف: اين روايت را صاحب روح المعانى از مجمع نقل كرده و سپس گفته : اين روايت صحيح نيست. و ليكن نفهميديم اعتراض ‍ روح المعانى به اين روايت چه بوده و هيچ وجهى برايش نديديم، جز اينكه بگوييم، چون كه در اين حديث از امامت گفتگو به ميان آمده، لذا از حديث خوشش نيامده است.

و در نور الثقلين از كافى از امير المؤمنين (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: به آنچه هيچ اميدى ندارى اميدوارتر باش، تا آنچه را كه اميدش را دارى - تا آنجا كه فرمود - ملكه سباء از كشورش بيرون شد و سرانجام مسلمان گشت.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved