سوره شعرا، آيات 105 تا 122  

 

 كذبت قوم نوح المرسلين (105)

 إذ قال لهم اخوهم نوح أ لا تتقون (106)

 إنى لكم رسول امين (107)

 فاتقوا اللّه و اطيعون (108)

 و ما اسلكم عليه من اجر ان اجرى الا على رب العالمين (109)

 فاتقوا اللّه و اطيعون (110)

 قالوا انومن لك و اتبعك الارذلون (111)

 قال و ما علمى بما كانوا يعملون (112)

 ان حسابهم الا على ربى لو تشعرون (113)

 و ما انا بطارد المؤمنين (114)

 ان انا الا نذير مبين (115)

 قالوا لئن لم تنته ينوح لتكونن من المرجومين (116)

 قال رب ان قومى كذبون (117)

 فافتح بينى و بينهم فتحا و نجنى و من معى من المؤمنين (118)

 فانجينآه و من معه فى الفلك المشحون (119)

 ثم اغرقنا بعد الباقين (120)

 ان فى ذلك لاية و ما كان اكثرهم مؤمنين (121)

 و ان ربك لهو العزيز الرحيم (122)

ترجمه آيات

قوم نوح نيز پيغمبران را دروغگو شمردند(105).

وقتى كه برادرشان نوح به آنها گفت : چرا از خدا نمى ترسيد( 106 ).

كه من پيغمبرى خيرخواه شمايم (107).

از خدا بترسيد و اطاعتم كنيد(108)

براى پيغمبرى خود از شما مزدى نمى خواهم كه مزد من جز به عهده پروردگار جهانيان نيست (109).

از خدا بترسيد و اطاعتم كنيد(110).

گفتند: چگونه به تو ايمان بياوريم در حالى كه فرومايگان پيرويت كرده اند(111).

گفت : من چه دانم كه چه مى كرده اند(112).

كه اگر فهم داريد حسابشان جز به عهده پروردگار من نيست (113).

و من اين مؤمنان را دور نخواهم كرد(114).

كه من جز بيم رسانى آشكار نيستم (115).

گفتند اى نوح اگر بس نكنى سنگسار مى شوى (116).

گفت : پروردگارا قوم من دروغگويم مى شمارند(117).

بين من و آنها حكم كن و مرا با مؤمنانى كه همراه منند نجات بخش (118).

پس او و همراهانش را در كشتى پر( از جمعيت و حيوانات ) نجات داديم (119).

سپس باقى ماندگان را غرق كرديم (120).

كه در اين عبرتى است و بيشترشان ايمان آور نبودند(121).

و پروردگارت نيرومند و فرزانه است (122).

بيان آيات

اين آيات بعد از داستان موسى و ابراهيم كه دو نفر از پيامبران اولوالعزم بودند، شروع مى كند به داستان نوح كه اولين پيامبر اولوالعزم و از بزرگان انبياء است و اجمال آنچه بين آن جناب و قومش گذشته، نقل مى كند كه در آخر به نجات نوح و همراهانش و غرق اكثر مردم انجاميده است.

كذبت قوم نوح المرسلين

در مفردات گفته : كلمه (قوم ) در اصل به معناى جماعتى از مردان است، نه زنان و به همين جهت فرموده : (لا يسخر قوم من قوم و لا نساء من نساء) و شاعر نيز گفته (اقوم آل حصن ام نساء - آيا آل حصن قومند و يا زنانند) و ليكن در قرآن كريم هر جا آمده اعم از زن و مرد را شامل است.

و لفظ قوم به قول بعضى از علماء مذكر است و اگر گاهى ضمير مونث به آن بر مى گردانند به اعتبار جماعت مى باشد.

بعضى ديگر گفته اند: مونث است.

و در مصباح گفته هم در مونث به كار مى رود و هم در مذكر.

وجه اينكه قوم نوح را مكذب همه مرسيلن خوانده و فرموده است: (كذبت قوم نوح المرسلين)

و اگر در جمله مورد بحث قوم نوح را تكذيب كننده همه مرسلين خوانده، با اينكه ايشان به غير از نوح پيغمبر ديگرى را تكذيب نكردند، از اين باب بوده كه دعوت انبياء و مرسلين يكى است و همه در دعوت به توحيد متفقند، پس اگر مردمى يكى از ايشان را تكذيب كند در حقيقت همه را تكذيب كرده و به همين جهت خداى سبحان ايمان به بعضى از ايشان بدون بعض ديگر را كفر به همه آنان خوانده و فرموده : (ان الذين يكفرون باللّه و رسله و يريدون ان يفرقوا بين اللّه و رسله و يقولون نؤ من ببعض و نكفر ببعض و يريدون ان يتخذوا بين ذلك سبيلا اولئك هم الكافرون حقا).

بعضى از مفسرين در پاسخ از اشكال بالا گفته اند: اين از قبيل تعبير معروفى است كه مى گويند فلانى چارپايان سوار مى شود و لباسهاى برد مى پوشد، در حالى كه ميدانيم او سوار بيش از يك چارپا نشده و بيش از يك برد نپوشيده است، چيزى كه هست مى خواهند كنايه بياورند از اينكه او جنس چارپا سوار مى شود، نه همه چارپايان را.

ولى توجيه اولى بهتر است، و عين اشكال بالا و دو توجيه آن در آيه بعدى كه مى فرمايد: (كذبت عاد المرسلين ) و نيز آيه (كذبت ثمود المرسلين ) و آيات ديگر مشابه آن نيز مى آيد.

اذ قال لهم اخوهم نوح الا تتقون

يعنى زمانى كه برادرشان نوح به ايشان گفت : آيا تقوا پيشه نمى كنيد؟ و مراد از برادر هم نسب و خويشاوند است، همچنان كه مى گويند: اخو تميم و اخو كليب، يعنى خويشاوند قبيله بنى تميم و بنى كليب، و استفهام در جمله، استفهام توبيخى است و معنايش اين است كه چرا تقوا پيشه نمى كنيد؟

انى لكم رسول امين

يعنى من براى شما رسولى از ناحيه پروردگارتان و امينى بر رسالت او هستم، به شما ابلاغ نمى كنم مگر آنچه كه پروردگارم مأمورم كرده و از شما خواسته است، و به همين جهت جمله (فاتقوا اللّه و اطيعون ) را بر آن متفرع كرد، آنگاه دستورشان داد تا اطاعتش ‍ كنند، چون اطاعت او اطاعت خدا است

و ما اسئلكم عليه من اجر ان اجرى الا على رب العالمين

اين جمله در سياق اين است كه بفهماند من به مزد دنيوى طمع ندارم، ولى به اين عبارت فرموده كه (از شما مزدى در خواست نمى كنم ) و با اين تعبير فهمانده كه به جز خيرخواهى منظورى ندارد و آنچه كه ايشان را بدان دعوت مى كند به خير خود ايشان است و در آن خيانت و نيرنگى هم نمى كند، خوب، وقتى چنين است بايد در آنچه امرشان مى كند اطاعتش كنند، و به همين جهت در اينجا نيز جمله : (فاتقوا اللّه و اطيعون ) را بر آن متفرع نمود. و اگر در جمله (ان اجرى الا على رب العالمين ) به جاى نام جلاله (اللّه ) نام رب العالمين را آورد، براى اين است كه بر مسأله توحيد صريحتر دلالت كند، چون مشركين خداى تعالى را معبود عالم آلهه مى دانستند و معتقد بودند كه براى هر عالمى الهى جداگانه هست، كه آن را به جاى خدا مى پرستيدند. بنابر اين، در برابر اينان بايد اين معنا را اثبات كرد كه : خداى تعالى رب همه عوالم است و غير از خداى تعالى هيچ اله ديگرى نيست.

فاتقوا اللّه و اطيعون

در سابق وجه تكرار اين جمله گذشت و بنابر آن وجه در مورد بحث مى فهماند كه هر يك از امانت و نخواستن مزد، سببى جداگانه و مستقل است براى وجوب اطاعت آنجناب بر مردم.

در گفتگوى نوح عليه السّلام با قوم خود، آنان ايمان آوردن افراد بىمال و مكنت به او را بر او خرده مى گيرند

قالوا انومن لك و اتبعك الارذلون

كلمه (ارذلون ) جمع مصحح (ارذل ) است و ارذل اسم تفضيل از رذالت است. و رذالت به معناى پستى و دنائت است. مقصود مردم از اينكه به نوح (عليه السلام) گفتند: پيروان تو افراد پستند، اين بوده كه شغل پست و كارهاى كوچك دارند، و لذا آن جناب پاسخشان داد به اينكه : (و ما علمى بما كانوا يعملون ).

و ظاهرا قوم نوح (عليه السلام) ملاك شرافت و احترام را اموال و فرزندان و پيروان بيشتر مى دانستند، همچنان كه از دعاى نوح (عليه السلام) كه عرضه داشت : (رب انهم عصونى و اتبعوا من لم يزده ماله و ولده الا خسارا)، اين معنا به خوبى بر مى آيد، يعنىاستفاده مى شود كه مرادشان از ارذلين، بردگان و فقراء و صاحبان مشاغل پست و خلاصه كسانى است كه اشراف و اعيانشان ايشان را سفله و فرومايه مى خواندند و از مجالست و معاشرت با آنان ننگ داشتند.

قال و ما علمى بما كانوا يعملون

ضمير (قال ) به نوح بر مى گردد و كلمه (ما) استفهامى است. و بعضى گفته اند: نافيه است. و بنا بر اين قول، خبر ماى نافيه حذف شده، چون سياق بر آن دلالت داشته و به هر حال مقصود از اين جمله اين است كه بفرمايد: (به اعمالى كه ايشان قبل از ايمان آوردن به وى داشته اند علمى ندارد) و اين را كه گفتيم قبل از ايمان آوردن به وى، از عبارت (بما كانوا يعملون - به آنچه كه عمل مى كرده اند) استفاده كرديم.

ان حسابهم الا على ربى لو تشعرون

مقصود از (ربى ) همان رب العالمين است، چون تنها فردى كه از بين جمعيت به دعوت به سوى رب العالمين اختصاص داشت آنجناب بود و كلمه (لو) كه بايد عمل كند و فعل شرط و جزاء شرط را جزم دهد، در اينجا عمل نكرده و در نتيجه معناى جمله چنين مى شود كه : (اگر شعورى مى داشتيد). بعضى گفته اند: جزاى آن در تقدير است و معنايش اين است كه : اگر شعور مى داشتيد اين مطلب را مى فهميديد. ولى اين گفتار صحيح نيست.

و از نظر حصرى كه در صدر آيه بود، معناى جمله مورد بحث چنين مى شود : من اطلاعى از اعمال سابق ايشان ندارم و حسابشان هم بر من نيست، تا به آن خاطر تجسس كنم كه تاكنون چه مى كرده اند، زيرا حسابشان تنها و تنها بر پروردگار من است، اگر شعورى داشته باشيد، پس همو بر حسب اعمالشان مجازاتشان مى كند.

و ما انا بطارد المؤمنين ان انا الا نذير مبين

جمله دومى به منزله تعليل جمله اولى است و هر دو جمله متمم بيان سابق است و معنايش اين است كه : من هيچ پست و مأموريتى ندارم مگر انذار و دعوت، در نتيجه كسى را كه رو به من بياورد و دعوتم را بپذيرد هرگز طردش نمى كنم و نيز از اعمال گذشته اش ‍ تجسس نمى نمايم، تا به حساب كردههايشان برسم، چون حسابشان بر پروردگار من است، كه پروردگار همه عالم است، نه بر من.

قالوا لئن لم تنته يا نوح لتكونن من المرجومين

مقصود از اينكه قوم نوح گفتند: (اگر اى نوح منتهى نشوى ) اين است كه اگر دعوتت را ترك نكنى مرجوم خواهى شد. و مرجوم از رجم است كه به معناى سنگسار كردن كسى است، بعضى ديگر گفته اند: (به معناى ناسزا است ). ولى بعيد است و اين سخن را در اواخر دعوت نوح گفتند و او را تهديدى قطعى كردند، چون كلام خود را به چند وجه تأكيد نمودند، ( يكى لام در لئن، دوم لام در لتكونن، و سوم نون تأكيدى كه در آخر لتكونن است ).

نوح عليه السّلام از خداوند مى خواهد بين او و قومش قضاى خود را براند 

قال رب ان قومى كذبون فافتح بينى و بينهم فتحا و نجنى و من معى من المؤمنين...

اين جمله آغاز كلام نوح (عليه السلام) است و جمله (رب ان قومى كذبون ) جلوتر ذكر شده تا مقدمه باشد براى مطالب بعد و اين معنا را برساند كه ديگر كار از كار گذشته و تكذيب به طور مطلق از آنان تحقق يافته، به طورى كه ديگر هيچ اميدى به تصديق و ايمان در آنان نمانده، همچنان كه در آيه (رب لا تذر على الارض من الكافرين ديارا انك ان تذرهم يضلوا عبادك و لا يلدوا الا فاجرا كفارا) به اين نكته تصريح شده است.

و جمله (فافتح بينى و بينهم فتحا) كنايه است از راندن قضاء ميان آن جناب و قومش، همچنان كه درباره اين قضاء به طور كلى فرموده : (و لكل امة رسول فاذا جاء رسولهم قضى بينهم بالقسط و هم لا يظلمون ).

و اصل اين استعمال از باب استعاره به كنايه است، گويا نوح و پيروانش و كفار از قومش، در يكجا جمع شده و بهم در آميختهاند، به طورى كه از يكديگر تشخيص داده نمى شوند ناگزير از پروردگار خود درخواست كرده كه فتح و قضاى وسيعى در ميان آنان ايجاد كند، تا يك طايفه از طايفه ديگر دور شود، و اين كنايه است از نزول عذاب كه قهرا جز كفار و فاسقين را نمى گيرد و وقتى گرفت، پيروان او متمايز مى شوند، چون ديگر كافر و فاسقى باقى نمى ماند. دليل بر اين استعاره جمله (و نجنى و من معى من المؤمنين ) است كه خودش و مؤمنين را در آميخته و در هم با كفار فرض كرده، كه اگر نجات خدايى نباشد عذاب مورد درخواستش خود ايشان را هم مى گيرد و لذا درخواست نجات مى كند.

بعضى از مفسرين گفته اند: فتح، به معناى حكم و قضاء است كه از فتاحت به معناى حكومت گرفته شده.

فانجيناه و من معه فى الفلك المشحون

يعنى او و همراهانش را در سفينه اى مشحون يعنى مملو از ايشان و از هر جنبده اى يك جفت نجات داديم، كه داستان آن در سوره هود آمده است.

ثم اغرقنا بعد الباقين

يعنى بعد از نجات دادن ايشان بقيه قوم او را غرق كرديم.

ان فى ذلك لا ية... العزيز الرحيم

درباره اين دو آيه قبلا بحث شد.

بحث روايتى (چند روايت درباره نوح عليه السّلام و قوم او)  

در كتاب كمال الدين و نيز در روضه كافى با ذكر سند از ابو حمزه، از امام باقر (عليه السلام) روايت آورده كه در ضمن حديثى فرمود: نوح هزار سال مگر پنجاه سال در بين مردم بود، در حالى كه احدى غير او در كار نبوت با وى شركت نداشت و ليكن آن جناب بر مردمى رو آورد كه به طور كلى مسأله نبوت را منكر بودند و انبياى قبل از نوح تا زمان آدم را نيز قبول نداشتند، و به همين مطلب اشاره دارد اين قول خداى متعال : (و ان ربك لهو العزيز الرحيم ).

يعنى بين نوح و آدم (عليه السلام) ده پدر فاصله بود، كه همه از پيامبران بودند.

و در تفسير قمى در ذيل جمله : (و اتبعك الارذلون ) در معناى ارذل فرموده اند يعنى فقراء.

و نيز در همان كتاب و در روايت ابى الجارود، از امام باقر (عليه السلام) آمده كه در ذيل جمله (الفلك المشحون ) فرمودند: يعنى مجهز، كه همه كارهايش تمام شده بود، و ديگر هيچ كارى نداشت، جز اينكه روى آب بيفتد.

سوره شعرا، آيات 123 تا 140  

 كذبت عاد المرسلين (123)

 اذ قال لهم اخوهم هود الا تتقون (124)

 انى لكم رسول امين (125)

 فاتقوا اللّه و اطيعون (126)

 و ما اسلكم عليه من اجر ان اجرى الا على رب العالمين (127)

 اتبنون بكل ريع آية تعبثون (128)

 و تتخذون مصانع لعلكم تخلدون (129)

 و اذا بطشتم بطشتم جبارين (130)

 فاتقوا اللّه و اطيعون (131)

 و اتقوا الذى امدكم بما تعلمون (132)

 امدكم بانعم و بنين (133)

 و جنت و عيون (134)

 انى اخاف عليكم عذاب يوم عظيم (135)

 قالوا سواء علينا اوعظت ام لم تكن من الوآعظين (136)

 ان هذا الا خلق الاولين (137)

 و ما نحن بمعذبين (138)

 فكذبوه فاهلكنهم ان فى ذلك لاية و ما كان اكثرهم مؤمنين (139)

 و ان ربك لهو العزيز الرحيم (140)

ترجمه آيات

قوم عاد نيز پيغمبران را دروغگو شمردند (123).

وقتى برادرشان هود به ايشان گفت چرا از خدا نمى ترسيد؟ (124).

كه من پيغمبرى خيرخواه شمايم (125).

از خدا براى پيغمبرى خود، مزدى نمى خواهم چون مزد من جز به عهده پروردگار جهانيان نيست (127).

چرا در هر مكانى به بيهوده نشانى بنا مى كنيد؟ (128).

و قصرها مى سازيد؟ مگر جاودانه زنده خواهيد بود؟ (129).

و چون سختى مى كنيد مانند ستمگران سختى و خشم مى كنيد (130).

از خدا بترسيد و اطاعتم كنيد (131).

از آن كسى كه آنچه ميدانيد كمكتان داده است بترسيد (132).

با چهارپايان و فرزندان ياريتان كرده (133).

با باغستانها و چشمه سارها (134).

كه من بر شما از عذاب روزى بزرگ مى ترسم (135).

گفتند: چه ما را پند دهى يا از پندگويان نباشى براى ما يكسان است (136).

اين (بت پرستى ) رفتار گذشتگان است (137).

و ما هرگز مجازات نخواهيم شد (138).

و (آنها هود را) دروغگو شمردند و ما هلاكشان كرديم كه در اين عبرتى هست و بيشترشان مؤمن نبودند (139).

و همانا پروردگارت نيرومند و رحيم است (140).

بيان آيات

اين آيات به داستان هود (عليه السلام) و قومش كه همان قوم عاد بودند اشاره مى كند.

كذبت عاد المرسلين

قوم عاد مردمى از عرب بسيار قديم و عرب اوائل (يعنى اوائل پيدايش اين نژاد) بودند، كه در احقاف از جزيرة العرب زندگى مى كردند و داراى تمدنى مترقى و سرزمينهايى خرم و ديارى معمور بودند، به جرم اينكه پيامبران را تكذيب كرده، به نعمتهاى الهى كفران ورزيده و طغيان كردند، خداى تعالى به وسيله بادى عقيم هلاكشان ساخته و ديارشان را ويران و دودمانشان را خراب كرد.

و به طورى كه مى گويند عاد اسم پدر بزرگ ايشان بوده و اگر خود آنان را عاد خوانده اند، از قبيل تسميه قوم به اسم پدر بزرگ است، همچنان كه بنى تميم و بنى بكر و بنى تغلب، را تميم و بكر و تغلب، مى نامند.

در سابق در آيه اى كه نظير اين آيه در داستان نوح بود گفتيم كه : چرا قوم نوح را تكذيب كننده همه انبياء خوانده، با اينكه بيش از يك پيامبر را تكذيب نكرده بودند.

انى لكم رسول امين... رب العالمين

بيان معناى اين آيه در ذيل آيه نظير آن در داستان نوح (عليه السلام) گذشت.

بعضى از مفسرين گفته اند كه : اگر داستان اين پنج نفر از انبياء را با ذكر مسأله امانت رسولان و مزد نخواستن آنان و دستورشان به تقوا و اطاعت آغاز كرده براى اين بوده كه بفهماند مبناى مسأله بعثت همانا دعوت به معرفت حق و اطاعت دستوراتى است كه اگر مردم در آن دستورات پيغمبر خود را اطاعت كنند به ثواب نزديك و از عقاب دور مى شوند و انبياء همگى بر اين معنا متفقند، هر چند كه از نظر بعضى از فروع دين، آن هم به خاطر اختلافى كه در اعصار هست مختلف بوده باشند، و همگى يك هدف را دنبال مى كنند و همگى از طمع مال دنياى مردم منزهند.

و نظير اين سخن را در تفسير آيه اى كه در خاتمه همه داستانهاى هشتگانه اين سوره آمده، يعنى آيه (ان فى ذلك لا ية و ما كان اكثرهم مؤمنين و ان ربك لهو العزيز الرحيم ) زده اند، كه اين آيه دلالت مى كند بر اينكه بيشتر امتها و اقوام، از آيات خدا رويگردان بوده اند، و خداى سبحان به خاطر همين جرم اينها، و به ملاك اينكه خودش عزيز است مجازاتشان كرده و مى كند و به خاطر اينكه نسبت به مؤمنين رحيم است، نجاتشان مى دهد. ما نيز در آنجا كه غرض سوره را ذكر مى كرديم به اين معنا اشاره نموديم.

توبيخ قوم هود عليه السّلام بخاطر اسراف در شهوت (ساختن بناهاى كاخ مانند براى تفاخر و تفريح) و افراد در غضب

اتبنون بكل ريع آية تعبثون

كلمه (ريع ) به معناى نقطه بلندى است از زمين، و كلمه (آيت ) به معناى علامت و نشانه است و كلمه (عبث ) به معناى آن كارى است كه هيچ نتيجه و غايتى بر آن مترتب نمى شود. گويا قوم هود (عليه السلام) در بالاى كوهها و نقاط بلند، ساختمانهايى مى ساختند، آن هم به بلندى كوه، تا براى گردش و تفريح بدانجا روند، بدون اينكه غرض ديگرى در كار داشته باشند، بلكه صرفا به منظور فخر نمودن به ديگران و پيروى هوى و هوس، كه در اين آيه ايشان را بر اين كارشان توبيخ مى كند.

البته درباره اين آيه معانى ديگرى ذكر كرده اند، كه چون هيچ دليلى از لفظ آيه و از سازش سياق نداشت، لذا از نقل آنها خوددارى كرديم.

و تتخذون مصانع لعلكم تخلدون

كلمه (مصانع ) - به طورى كه گفته اند - به معناى قلعه هاى محكم و قصرهاى استوار و ساختمانهاى عالى است، كه مفرد آن مصنع مى باشد.

و اينكه فرمود: (لعلكم تخلدون ) در مقام تعليل مطلب قبل است، يعنى شما اين قصرها را بدين جهت مى سازيد كه اميد داريد جاودانه زنده بمانيد. و الا اگر چنين اميدى نمى داشتيد هرگز دست به چنين كارهايى نمى زديد، چون اين كارهايى كه مى كنيد و اين بناهايى كه مى سازيد طبعا سالهايى دراز باقى مى ماند، در حالى كه عمر طولانيترين افراد بشر از عمر آنها كوتاهتر است.

بعضى ديگر از مفسرين در معناى آيه و نيز در مفردات آن، وجوهى ديگر گفته اند، كه از نقل آنها صرف نظر مى كنيم.

و اذا بطشتم بطشتم جبارين

در مجمع البيان گفته كلمه (بطش ) به معناى كشتن با شمشير و زدن با تازيانه است و كلمه (جبار) به معناى كسى است كه بر ديگران علو و عظمت و سلطنت داشته باشد و اين خود يكى از صفات خداى سبحان است كه در خصوص ذات مقدس او مدح و در غير او ذم شمرده مى شود، براى اينكه در غير خدا معنايش اين است كه بنده خدا جباريت را به خود بندد.

و بنا به گفته وى معنايش چنين مى شود كه : شما وقتى مى خواهيد شدتى در عمل از خود نشان دهيد، آن قدر مبالغه و زياده روى مى كنيد كه جباران مى كنند.

و حاصل معناى آيات سه گانه مورد بحث اين است كه : در دو سوى شهوت و غضب از حد مى گذريد و اسراف مى كنيد و از حد اعتدال و از هيئت عبوديت خارج مى شويد.

فاتقوا اللّه و اطيعون

اين جمله بر مسأله اسراف در دو سوى شهوت و غضب و خروجشان از رسم عبوديت تفريع شده، مى فرمايد: چون چنين هستيد، پس از خدا بترسيد و او را اطاعت كنيد و دستورات او را در خصوص ترك اسراف و استكبار به كار بنديد.

و اتقوا الذى امدكم بما تعلمون امدكم بانعام و بنين و جنات و عيون

راغب مى گويد كلمه (مد) در اصل به معناى كشيدن است، ولى در يارى هم استعمال مى شود، ميگويند: (امددت الجيش بمدد و الانسان بطعام - من لشكر را به مدد يارى كردم و فلانى را به اطعام مدد دادم ) و بيشتر موارد استعمال امداد در محبوب است، به خلاف كلمه (مد) كه بيشتر در مكروه استعمال مى شود، همچنان كه هر دو كلمه در قرآن كريم آمده، يك جا فرموده : (و امددناهم بفاكهة - ايشان را با ميوه مدد داديم )، جاى ديگر مى فرمايد: (و نمد له من العذاب مدا - براى او از عذاب دنبالهاى كه خود مى دانيم درست مى كنيم ).

جمله (و اتقوا الذى امدكم...) در معناى تعليق حكم به وصف است، كه خود عليت آن وصف را مى رساند و معنايش اين است كه بپرهيزيد از خدايى كه شما را با نعمتهاى خود مدد مى دهد، چرا بپرهيزيد؟ براى همين كه شما را مدد مى دهد، پس بر شما واجب است كه شكرش را به جاى آريد و نعمتهايش را در آنجا كه بايد مصرف كنيد، مصرف نماييد، نه اينكه به آن اتراف و استكبار بورزيد، چون كفران نعمت، غضب و عذاب خداى را به دنبال دارد، همچنان كه فرمود: (لئن شكرتم لازيدنكم و لئن كفرتم ان عذابى لشديد).

و آنگاه اجمالى از نعمتها را ذكر كرده، در اول فرموده : (امدكم بما تعلمون - شما را مدد داد به آنچه خودتان مى دانيد)، آنگاه همان اجمال را تفصيل داده، بار دوم فرمود: (امدكم باموال و بنين و جنات و عيون ).

در جمله اولى نكته ديگرى نيز هست و آن اينست كه خود شما ميدانيد كه اين نعمتها از امداد خداى تعالى و صنع اوست و احدى غير او در ايجاد آنها و امدادش به شما شركت نداشته، پس تنها او است كه بر شما واجب است از نا فرمانيش بپرهيزيد و شكرش را به جاى آورده، او را بپرستيد، نه بتها و اصنام، پس در حقيقت كلامى است كه برهان خود را نيز متضمن است.

انى اخاف عليكم عذاب يوم عظيم

اين جمله امر به تقوا را تعليل مى كند و معنايش اين است كه من كه شما را به تقوا دعوت مى كنم تا شكر او را به جاى آورده باشيد، بدين جهت است كه من بر شما مى ترسم عذاب روزى بزرگ را، كه اگر كفران كنيد و شكر به جا نياوريد، بدان عذاب مبتلا شويد. و ظاهرا مراد از (روز عظيم ) همان روز قيامت است، هر چند كه بعضى ممكن دانسته اند كه مراد از آن، روز استيصال و هلاكت باشد.

انكار و تكذيب قوم هود عليه السّلام و هلاك گرديدنشان  

 

قالوا سواء علينا او عظت ام لم تكن من الواعظين

در اين جمله از قوم هود حكايت مى فرمايد كه آن جناب را به كلى از دعوتش و تاثير كلامش و از ايمان خود مأيوس كردند.

بعضى گفته اند: اين تعبير خالى از مبالغه نيست، چون مقتضاى ترديد - چه موعظه كنى و يا از واعظان نباشى - اين بود كه گفته شود: (چه موعظه كنى و چه نكنى ) ولى آن طور فرمود تا مبالغه را برساند و بفهماند كه ما به هيچ وجه ايمان نخواهيم آورد.

ان هذا الا خلق الاولين

كلمه (خلق ) به ضمه خاء و لام و يا سكون لام، خوانده مى شود، راغب گفته : (خلق و خلق ) - به فتحه خاء و ضمه آن - در اصل يكى بوده، مانند شرب و شرب و صرم و صرم و ليكن خلق - به فتحه خاء - مختص به هيئتها و اشكال و صور ديدنى است و خلق - به ضمه خاء - مختص به قوا و اخلاقياتى است كه با بصيرت درك مى شود، نه با چشم، همچنان كه در قرآن كريم آمده : (انك لعلى خلق عظيم ) و نيز بنا به قرائتى (ان هذا الا خلق الاولين ).

و اشاره به كلمه (هذا) اشاره به معارفى است كه هود آورده و مردم آن را وعظ ناميدند و معنايش اين است كه اين دعوت به توحيد و موعظه كه تو بدان دست زدهاى، جز همان عادت گذشتگان از اهل اساطير و خرافات چيز ديگرى نيست و اين سخن مانند همان سخنى است كه از ديگران حكايت كرده و فرموده است : (ان هذا الا اساطير الاولين ).

ممكن هم هست كه اشاره باشد به شرك و بت پرستى، كه به تقليد از پدرانشان داشتند و مى گفتند: (وجدنا آباءنا كذلك يفعلون - پدران خود را يافتيم كه چنين مى كردند). بعضى از مفسرين احتمال داده اند كه مراد اين باشد كه خواسته اند بگويند: اين خلق كه در ما است نيست مگر همان خلق اولين، زنده ميشويم آن چنان كه آنها مى شدند و مى ميريم آن چنان كه آنان مردند و بس، ديگر بعث و حساب و عذابى در كار نيست، و ليكن اين احتمال از سياق آيه دور است.

و ما نحن بمعذبين

در اين جمله معاد را انكار كرده اند، البته اين در صورتى است كه مراد هود (عليه السلام) از عذاب يوم عظيم، روز قيامت باشد.

فكذبوه فاهلكناهم ان فى ذلك لا ية... الرحيم

معناى اين آيات روشن است.

بحث روايتى

روايتى درباره دعوت هود عليه السّلام و روايتى درذيل جمله : (اتبنون بكل ريع آية تعبثون )

در كتاب كمال الدين و روضه كافى، با ذكر سند روايتى از ابو حمزه ثمالى از ابى جعفر محمد بن على باقر (عليه السلام) آورده، كه در ضمن آن فرموده : نوح (عليه السلام) خبر داده بود كه خداى تعالى پيامبرى مبعوث مى فرمايد به نام هود و او قوم خود را به سوى خداى عزوجل مى خواند و مردم او را تكذيب مى كنند، و خداى تعالى ايشان را به وسيله باد هلاك مى كند، پس زنهار كه هر يك از شما او را درك كرد از تكذيبش بپرهيزد و به وى ايمان آورد و حتما پيرويش كند، چون خداى تعالى او را از عذاب باد نجات مى دهد.

نوح (عليه السلام) به فرزندش (سام ) سفارش كرد كه با اين وصيت در رأ س هر سالى تجديد عهد كند، سام اين كار را مى كرد، و آن روز را در هر سال عيد مى گرفتند و آن روز را در انتظار روزى كه هود مبعوث شود به سر مى بردند.

همين كه خداى تبارك و تعالى هود را مبعوث فرمود، به علم و ايمان و ميراث علمى گذشتگان و نيز به اسم اكبر و آثار علم نبوت، كه نزدشان بود نگريستند و ديدند كه هود پيغمبر است و پدر بزرگشان نوح (عليه السلام) به آمدن وى بشارتشان داده، پس به وى ايمان آورده و تصديقش نموده پيرويش كردند و از عذاب باد نجات يافتند، اينجاست كه خداى تعالى مى فرمايد: (و الى عاد اخاهم هودا) و نيز مى فرمايد: (كذبت عاد المرسلين اذ قال لهم اخوهم هود الا تتقون ).

و در مجمع البيان در ذيل جمله (آية تعبثون ) گفته است : يعنى چيزهايى كه به آن احتياج نداريد و نمى خواهيد در آن منزل كنيد، بلكه تنها عبث و لهو و لعب شما را به ساختن آن وادار كرده. و گويا ساختن بنايى را كه از آن بى نيازند عبث خوانده - اين را عطاء از تفسير ابن عباس روايت كرده - مؤيد آن خبرى است كه از انس بن مالك رسيده كه گفت : روزى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) بيرون شد و در راه قبه اى ديد، پرسيد اين چيست ؟ اصحابش

عرضه داشتند كاخى است از انصار، حضرت مقدارى ايستاد تا صاحب قبه آمد و سلام كرد رسول خدا در حضور همه مردم از او روى گردانيد، مرد ( به خيال اينكه آن جناب متوجه نشده ) چند بار سلام خود را تكرار كرد و حضرت روى گردانيد، تا مرد به خوبى فهميد كه آن جناب از وى خشمگين و رويگردان شده است، قضيه را به اصحاب آن جناب گفت، كه به خدا سوگند نظر رسول خدا از من برگشته و نمى دانم چه خلافى از من سر زده و چه شده است ؟ گفتند رسول خدا قبه تو را ديد و از ما پرسيد اين مال كيست ؟ ما گفتيم كه مال فلانى است، پس مرد به قبه اش برگشته آن را با زمين يكسان كرد، روزى ديگر رسول خدا از آنجا عبور كرد و قبه اى نديد، پرسيد قبه اى كه در اينجا بود چه شد؟ گفتند صاحبش از اعراض تو نزد ما شكوه كرد، ما سبب اعراضت را به وى گفتيم، رفت و قبه را خراب كرد، حضرت فرمود: هر چيزى كه ساخته شود روز قيامت و بال صاحبش مى باشد، مگر آن مقدارى كه چاره اى از آن نيست.

و در تفسير قمى در ذيل آيه (و اذا بطشتم بطشتم جبارين ) آمده كه يكديگر را به خاطر غضب و بدون هيچ گناه مى كشيد.

سوره شعراء، آيات 141 تا 159  

 كذبت ثمود المرسلين (141)

 اذ قال لهم اخوهم صلح الا تتقون (142)

 انى لكم رسول امين (143)

 فاتقوا اللّه و اطيعون (144)

 و ما اسلكم عليه من اجر ان اجرى الا على رب العالمين (145)

 اتتركون فى ما ههنا امنين (146)

 فى جنت و عيون (147)

 و زروع و نخل طلعها هضيم (148)

 و تنحتون من الجبال بيوتا فارهين (149)

 فاتقوا اللّه و اطيعون (150)

 و لا تطيعوا امر المسرفين (151)

 الذين يفسدون فى الارض و لا يصلحون (152)

 قالوا انما انت من المسحرين (153)

 ما انت الا بشر مثلنا فات باية ان كنت من الصادقين (154)

 قال هذه ناقة لها شرب و لكم شرب يوم معلوم (155)

 و لا تمسوها بسوء فياخذكم عذاب يوم عظيم (156)

 فعقروها فاصبحوا نادمين (157)

 فاخذهم العذاب ان فى ذلك لاية و ما كان اكثرهم مؤمنين (158)

 و ان ربك لهو العزيز الرحيم (159)

ترجمه آيات

ثموديان نيز پيغمبران را دروغگو شمردند (141).

برادرشان صالح به ايشان گفت : چرا نميترسيد؟ (142).

كه من پيغمبر خيرخواه شمايم (143).

از خدا بترسيد و اطاعتم كنيد (144).

براى پيغمبرى از شما مزدى نمى خواهم كه مزد من جز به عهده پروردگار جهانيان نيست (145).

آيا شما تصور مى كنيد هميشه در نهايت امنيت، در نعمتهايى كه اينجاست مى مانيد؟ (146).

در باغستانها و چشمه سارها (147).

و كشتزارها و نخلستانهايى كه گل لطيف دارد (148).

كه در كوهها با مهارت خانه ها مى تراشيد و در آن به عيش و نوش مى پردازيد (149).

از خدا بترسيد و اطاعتم كنيد (150).

و فرمان اسرافكاران را اطاعت مكنيد (151).

كه در اين سر زمين فساد مى كنند و اصلاح نمى كنند (152).

گفتند: حقا تو جادوگر شده اى (153).

تو جز بشرى مانند ما نيستى اگر راست مى گويى معجزهاى بياور (154).

گفت : اين شترى است براى سهمى او (از آب ) است و براى شما نيز سهم روز معينى (155).

آزارى به آن نرسانيد كه عذاب روزى بزرگ به شما مى رسد (156).

آن را كشتند و پشيمان شدند (157).

و دچار عذاب شدند كه در اين عبرتى هست و بيشترشان مؤمن نبودند ( 158).

و پروردگارت نيرومند و رحيم است ( 159).

بيان آيات

اين آيات به اجمال به داستان صالح (عليه السلام) و قومش اشاره مى كند، و صالح نيز يكى از انبياى عرب است، كه قرآن كريم تاريخ او را بعد از هود مى داند.

كذبت ثمود المرسلين... على رب العالمين

معناى اين چند آيه در گذشته روشن شد.

اتتركون فيما هيهنا آمنين

ظاهرا استفهام در آيه، استفهام انكار است و كلمه (ما) موصوله مى باشد و مراد از آن نعمتهايى است كه بعدا يعنى از جمله (فى جنات و عيون ) به بعد آن را تفصيل مى دهد و كلمه (هيهنا) اشاره است به مكان حاضر و نزديك، كه مراد از آن در آيه همان سرزمين ثمود است و كلمه (آمنين ) حال از نايب فاعل (تتركون ) است.

و معناى آيه اين است كه شما در اين نعمتهايى كه در سرزمينتان احاطه تان كرده مطلق العنان رها نمى شويد و چنين نيست كه از آنچه مى كنيد بازخواست نگرديد و از هر مؤ اخذه الهى ايمن باشيد.

فى جنات و عيون و زروع و نخل طلعها هضيم

اين جمله همان بيان تفصيلى است كه گفتيم براى جمله (فيها هيهنا) ذكر مى كند و اگر بعد از ذكر جنات، نخل را كه باز يكى از مصاديق جنات است ذكر فرمود، به خاطر اهتمامى است كه عرب به اين درخت دارد و كلمه (طلع ) در نخل به منزله گرد گل در ساير درختان است و كلمه (هضيم ) - به طورى كه گفته اند - به معناى درختان تو در هم و سر بهم كشيده است.

و تنحتون من الجبال بيوتا فارهين

راغب در مفردات گفته : كلمه (فره ) به فتحه فاء و كسره راء - صفت مشبهه و به معناى شهوت پرست است و آيه (و تنحتون من الجبال بيوتا فارهين ) يعنى حاذقين ( استادانه ). و بعضى ديگر گفته اند: فارهين يعنى شهوتپرستان.

و بنا به نظريه او اين آيه شريفه در مقام بيان نعمت خواهد بود و بنا به آن معناى ديگر در مقام انكار شهوت رانى و طغيان و سرمستى و عياشى آنان است. و به هر حال چه به آن معنا و چه به اين معنا آيه شريفه در سياق استفهام است.

فاتقوا اللّه و اطيعون

اين جمله تفريع بر انكار قبلى است، كه گفتيم در معناى نفى است.

نهى نمودن صالح عليه السّلام قوم ثمود را از اطاعت امر مسرفان كه فساد مى كنند و اصلاح نمى كنند

و لا تطيعوا امر المسرفين الذين يفسدون فى الارض و لا يصلحون

ظاهرا مراد از (امر مسرفان ) امر در مقابل نهى است، به قرينه اينكه از اطاعت آن نهى فرموده، هر چند بعضى از مفسرين احتمال داده اند كه به معناى شان باشد. بنا بر اين مراد از اطاعت امر آنان تقليد عاميانه و پيروى كوركورانه ايشان، در اعمال و روش زندگى است، آن روشى كه آنان سلوكش را دوست مى دارند.

و مراد از مسرفين چه اينكه كلمه آمر به آن معنا باشد و چه به اين معنا، اشراف و بزرگانى هستند كه ديگران آنان را پيروى مى كنند خطابى هم كه در آيه است ( اطاعت مكنيد ) به عموم تابعين ايشان است كه آنها هستند كه صالح (عليه السلام) اميد داشت از پيروى بزرگان دست بردارند، و لذا خطاب را متوجه ايشان كرد، نه اشراف، چون از ايمان آوردن اشراف مأيوس بود.

ممكن هم هست خطاب را متوجه هر دو دسته بدانيم، و بگوييم اشراف هم به نوبه خود مقلد پدران گذشته خود بودند و امر آنان را اطاعت مى كردند، همچنان كه به صالح گفتند (اتنهينا ان نعبد ما يعبد آباونا) پس به اين اعتبار همه آنان از اشراف و عوامشان، امر مسرفين را اطاعت مى كردند و آيه شريفه همه را از آن نهى مى كند.

و اما مسرفين چه كسانى بوده اند؟ آيه بعدى ايشان را عبارت دانسته از كسانى كه از مرز حق تجاوز نموده، از حد اعتدال بيرون شده اند و توصيفشان فرموده به (الذين يفسدون فى الارض و لا يصلحون ) و اين خود اشاره به علت حقيقى حكم است و معنايش ‍ اين است كه از خدا بپرهيزيد و امر مسرفان را اطاعت مكنيد، براى اينكه ايشان مفسد در زمينند و اصلاحگر نيستند و معلوم است كه با افساد، هيچ ايمنى از عذاب الهى نيست و از سوى ديگر او عزيز و انتقام گيرنده است.

توضيح اينكه نتيجه انحراف انسان از فطرت، فساد و افساد در زمين بالمآل عذاب و هلاك است

توضيح اينكه عالم هستى در عين تضاد و تزاحمى كه بين اجزايش هست به نحو خاصى به هم مرتبط و پيوسته است و آن رشته ارتباط خاص، اجزاى عالم را هم آغوش و هماهنگ يكديگر كرده و در اثر اين هم آغوشى و هماهنگى هر موجودى را به نتيجه و اثر رسانده است، عينا مانند دو كفه ترازو، كه در عين ناسازگارى با هم و اختلاف شديدى كه با هم دارند، به طورى كه هر يك به هر قدر به طرفى متمايل شود آن ديگرى به همان قدر به طرف مخالف آن متمايل مى شود، در عين حال هر دو در تعيين وزن كالا متوافقند و منظور از ترازو هم همين است، عالم انسانى هم كه جزئى از عالم كون است اين چنين است، يك فرد انسانى با آن قوا و ادوات مختلف و متضادى كه دارد، اين فطرت را دارد كه افعال و اعمال خود را تعديل كند، به طورى كه هر يك از قوايش به حظ و بهرهاى كه دارد برسد، و عقلى دارد كه با آن ميان خير و شر تميز داده، حق هر صاحب حقى را به آن برساند.

پس عالم هستى و تمام اجزاى آن با نظامى كه در آن جارى است به سوى غايات و نتايجى صالح پيش مى رود، نتايجى كه براى همان نتايج خلق شده، و باز اين عالم هستى كه مجموعش به سوى يك هدف در حركت است، هر يك از اجزايش راهى جداگانه دارد غير از آن راهى كه ساير اجزاء دارند، راهى كه آن جزء با اعمال مخصوص به خودش آن راه را طى مى كند، بدون اينكه از وسط راه به سوى چپ و راست آن متمايل گشته، يا به خاطر افراط و تفريط بكلى از آن منحرف شود، چون اگر ( متمايل و يا منحرف ) بشود در نظام طرح شده خللى روى مى دهد و به دنبال آن غايت خود آن جزء و غايت همه عالم رو به تباهى مى گذارد.

و اين هم ضرورى و واضح است، كه بيرون شدن يك جزء از آن خطى كه برايش ترسيم شده و تباهى آن نظمى كه براى آن و غير آن لازم بوده، باعث مى شود ساير اجزاء با آن هماهنگى نكنند و در عوض با آن بستيزند، اگر توانستند آن را به راه راستش بر مى گردانند و به وسط راه و حد اعتدال بكشانند كه هيچ، و اگر نتوانستند، نابودش نموده آثارش را هم محو مى كنند، تا صلاح خود را حفظ نموده و عالم هستى را بر قوام خود باقى بگذارند و از انهدام و تباهى نگه بدارند.

انسانها نيز كه جزئى از اجزاى عالم هستى هستند، از اين كليت مستثنى نيستند، اگر بر طبق آنچه كه فطرتشان به سوى آن هدايتشان مى كند رفتار كردند، به آن سعادتى كه بر ايشان مقدر شده مى رسند و اگر از حدود فطرت خود تجاوز نمودند، يعنى در زمين فساد راه انداختند، خداى سبحان به قحط و گرفتارى، و انواع عذابها و نقمتها گرفتارشان مى كند، تا شايد به سوى صلاح و سداد بگرايند، همچنان كه فرمود: (ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايدى الناس ليذيقهم بعض الذى عملوا لعلهم يرجعون ).

و اگر همچنان بر انحراف و فساد خود بمانند و به خاطر اينكه فساد در دلهايشان ريشه دوانيده از آن دل بر نكنند، آن وقت به عذاب استيصال گرفتارشان مى كند و زمين را از لوث وجودشان پاك مى سازد، همچنان كه فرمود: (و لو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض و لكن كذبوا فاخذناهم بما كانوا يكسبون ) و نيز فرموده : (و ما كان ربك ليهلك القرى بظلم و اهلها مصلحون ).

و نيز فرموده : (ان الارض يرثها عبادى الصالحون ) و اين بدان جهت است كه وقتى صالح باشند، قهرا عملشان هم صالح مى شود، و چون عمل صالح شد، با نظام عام عالمى موافق مى شود و با اين اعمال صالح، زمين براى زندگى صالح مى شود.

پس از آنچه گذشت روشن گرديد كه : اولا اينكه : حقيقت دعوت انبياء همانا اصلاح حيات زمينى انسانيت است، كه خداى تعالى از شعيب حكايت كرده كه گفت : (ان اريد الا الاصلاح ما استطعت ).

و ثانيا اينكه : جمله (و لا تطيعوا امر المسرفين الذين يفسدون...) در عين اينكه بيانى است ساده، در عين حال حجتى است برهانى.

و شايد در اينكه بعد از جمله (الذين يفسدون فى الارض ) مجددا فرمود: (و لا يصلحون ) اشاره باشد به اينكه از انسانها به خاطر اينكه بشر و داراى فطرت انسانيتند انتظار مى رود كه زمين را اصلاح كنند و ليكن بر خلاف توقع، از فطرت خود منحرف گشته، به جاى اصلاح افساد كردند.

تكذيب و نافرمانى قوم ثمود و گرفتار شدن به عذاب الهى  

قالوا انما انت من المسحرين

يعنى تو از كسانى هستى كه نه يك بار و دو بار، بلكه پى در پى جادو مى شوند و تو را آن قدر جادو كرده اند كه ديگر عقلى برايت نمانده.

بعضى از علما گفته اند: كلمه (سحر) به معناى بالاى شكم است و مسحر كسى است كه داراى جوف و شكم باشد، در نتيجه مسحر در آيه كنايه مى شود از اينكه تو نيز مانند ما بشرى هستى مى خورى و مى نوشى. بنابر اين، جمله (ما انت الا بشر مثلنا) تأكيد همان كلمه مى شود.

بعضى ديگر گفته اند مسحر به معناى كسى است كه داراى سحر يعنى ريه باشد، آن وقت معنا چنين مى شود كه تو نيز مانند ما نفس ‍ مى كشى.

ما انت الا بشر مثلنا... عذاب يوم عظيم

كلمه (شرب ) - به كسره شين - به معناى سهمى از آب است. و بقيه الفاظ آيه روشن است و تفصيل داستان آن جناب در سوره هود گذشت.

فعقروها فاصبحوا نادمين

كشتن ناقه را به همه قوم نسبت داده، با اينكه مباشر در آن بيش از يك نفر نبود و اين بدان جهت است كه بقيه قوم نيز مقصر بودند، چون به عمل آن يك نفر رضايت داشتند. و امير المؤمنين (عليه السلام) در نهج البلاغه فرموده : اى مردم دو چيز همه مردم را در يك عمل خير و يك عمل زشت جمع مى كند، به طورى كه يك عمل، عمل همه محسوب مى شود، اول رضايت، و دوم نارضايى، همچنان كه ناقه صالح را بيش از يك نفر پى نكرد، ولى خداى تعالى عذاب را بر همه قوم نازل كرد، چون همه به عمل آن يك نفر راضى بودند.

و اينكه فرمود: (فاصبحوا نادمين ) شايد ندامتشان هنگامى بوده كه آثار عذاب را مشاهده كردند و گر نه بعد از كشتن ناقه تازه از در تعجيز و استهزاء به صالح مى گفتند: (يا صالح ائتنا بما تعدنا ان كنت من المرسلين ).

فاخذهم العذاب... العزيز الرحيم

لام (العذاب )، لام عهد است، يعنى آن عذاب موعود، ايشان را گرفت، چون از آيات سوره هود بر مى آيد كه صالح (عليه السلام) ايشان را وعده نزول عذابى داده بود، كه بعد از سه روز مى رسد. و بقيه الفاظ آيه روشن است.

سوره شعراء، آيات 160 تا 175  

 كذبت قوم لوط المرسلين (160)

 اذ قال لهم اخوهم لوط الا تتقون (161)

 انى لكم رسول امين (162)

 فاتقوا اللّه و اطيعون (163)

 و ما اسلكم عليه من اجر ان اجرى الا على رب العالمين (164)

 اتاتون الذكران من العالمين (165)

 و تذرون ما خلق لكم ربكم من ازوجكم بل انتم قوم عادون (166)

 قالوا لئن لم تنته يلوط لتكونن من المخرجين (167)

 قال انى لعملكم من القالين (168)

 رب نجنى و اهلى مما يعملون (169)

 فنجينه و اهله اجمعين (170)

 الا عجوزا فى الغابرين (171)

 ثم دمرنا الاخرين (172)

 و امطرنا عليهم مطرا فساء مطر المنذرين (173)

 ان فى ذلك لاية و ما كان اكثرهم مؤمنين (174)

 و ان ربك لهو العزيز الرحيم (175)

ترجمه آيات

قوم لوط نيز پيامبران را دروغگو شمردند (160).

هنگامى كه برادرشان لوط به ايشان گفت : آيا خدا ترس و پرهيزكار نمى شويد؟(161).

من پيغمبرى خيرخواه براى شمايم (162 ).

از خدا بترسيد و اطاعتم كنيد (163 ).

من از شما براى پيغمبريم مزدى نمى خواهم كه مزد من جز به عهده پروردگار جهانيان نيست (164)

چرا به مردان زمانه رو مى كنيد (165).

و همسرانتان را كه پروردگارتان براى شما آفريده وا مى گذاريد راستى كه شما گروهى متجاوزيد(166).

گفتند: اى لوط اگر بس نكنى تبعيد مى شوى (167).

گفت : من عمل شما را دشمن مى دارم (168).

پروردگارا من و كسانم را از (شئامت ) اعمالى كه اينان مى كنند نجات بخش (169).

پس او و كسانش را جملگى نجات داديم (170).

مگر پيرزنى كه جزو باقى ماندگان بود(171).

سپس ديگران را هلاك كرديم (172).

و بارانى عجيب بر آنان بارانديم و باران بيم يافتگان چه بد بود(173).

و در اين عبرتى هست ولى بيشترشان ايمان آور نبودند(174).

و پروردگارت نيرومند و رحيم است (175).

بيان آيات

اين آيات به داستان لوط پيغمبر (عليه السلام) كه بعد از صالح (عليه السلام) مى زيسته اشاره مى كند.

كذبت قوم لوط المرسلين... رب العالمين

تفسير اين شش آيه در داستانهاى قبل گذشت.

اتاتون الذكران من العالمين

استفهامى است انكارى كه توبيخ را مى رساند و كلمه (ذكران - نرها) جمع ذكر - نر در مقابل ماده - است و آمدن به نرها كنايه است از لواط با آنان و اين عمل زشت در ميان آن قوم شايع بوده، و كلمه (عالمين ) به معناى جماعتى از مردم است.

و اما اينكه كلمه عالمين مربوط به كجاست ؟ ممكن است بگوييم مربوط به ضمير فاعل در (تاتون ) است، كه در اين صورت معنا چنين مى شود كه : آيا شما در ميان عالميان اين عمل زشت را انجام مى دهيد؟ بنابر اين، آيه شريفه در معناى آن آيه ديگر است كه مى فرمايد: (ما سبقكم بها من احد من العالمين ).

همچنان كه ممكن است متصل به مفعول، يعنى (ذكران ) باشد، كه در اين صورت معنا چنين مى شود: آيا در بين عالميان با اين همه كثرت كه دارند و اين همه زنان در آنان هست تنها به سر وقت مردان مى رويد؟!

و تذرون ما خلق لكم ربكم من ازواجكم...

كلمه (تذرون ) به معناى (تتركون ) است، يعنى زنان را رها مى كنيد، و اين كلمه ماضى ندارد، يعنى از ماده (ذرو) ماضى ساخته نشده است.

توضيح (ما خلق لكم) كه در سخن لوط عليه السّلام با قوم خود آمده، با بيان اينكه آميزش با همجنس برخلاف نظام خلقت و فطرت انسان است

اگر در خلقت انسان و انقسامش به دو قسم نر و ماده و نيز به جهازات و ادواتى كه هر يك از اين دو صنف مجهز به آن هستند و همچنين به خلقت خاص هر يك دقت كنيم، جاى هيچ ترديد باقى نمى ماند كه غرض صنع و ايجاد، از اين صورتگرى مختلف و از اين غريزه شهوتى كه آن هم مختلف است، در يك صنف از مقوله فعل و در ديگرى از مقوله انفعال است، اين است كه دو صنف را با هم جمع كند و بدين وسيله عمل تناسل كه حافظ بقاء نوع انسانى تاكنون بوده انجام پذيرد.

پس يك فرد از انسان نر، كه او را مرد مى خوانيم، بدين جهت كه مرد خلق شده است براى يك فرد ماده از اين نوع نه براى يك فرد نر ديگر، و يك فرد از انسان ماده كه او را زن مى ناميم براى نر از اين نوع خلق شده نه براى يك فرد ماده ديگر، آنچه مرد را در خلقتش مرد كرده براى زن خلق شده و آنچه كه در زن است و در خلقت او را زن كرده براى مرد است و اين زوجيت طبيعى است، كه صنع و ايجاد عالم ميان مرد و زن يعنى نر و ماده آدمى بر قرار كرده و اين جنبنده را زوج كرده است.

از سوى ديگر اغراض و نتايجى كه اجتماع و يا دين در نظر دارد اين زوجيت را تحديد كرده و برايش مرزى ساخته به نام نكاح، كه يك جفت گيرى اجتماعى و اعتبارى است، به اين معنا كه اجتماع ميان دو فرد - نر و ماده - از انسان كه با هم ازدواج كرده اند، نوعى اختصاص قائل شده، كه اين اختصاص مسأله زوجيت طبيعى را تحديد مى كند، يعنى به ديگران اجازه نمى دهد كه در اين ازدواج شركت كنند.

پس فطرت انسانى و خلقت مخصوص به او، او را به سوى ازدواج با زنان هدايت مى كند، نه ازدواج با مردان. و نيز زنان را به سوى ازدواج با مردان هدايت مى كند، نه ازدواج با زنى مثل خود. و نيز فطرت انسانى حكم مى كند كه ازدواج مبنى بر اصل توالد و تناسل است، نه اشتراك در مطلق زندگى.

از اينجا روشن مى شود كه در جمله (ما خلق لكم ) آنچه به ذهن نزديكتر است اين است كه مراد از آن عضوى است از زنان كه با ازدواج براى مردان مباح مى شود، و لام در (لكم ) لام ملك است، آن هم ملك طبيعى، و نيز كلمه (من ) در جمله (من ازواجكم ) تبعيضى است و مراد از زوجيت، زوجيت طبيعى است، هر چند به وجهى كه ممكن است مراد از آن زوجيت اجتماعى و اعتبارى باشد.

و اما اينكه بعضى از مفسرين احتمال داده اند كه مراد از لفظ (ما) زنان، و جمله (من ازواجكم ) بيان آن باشد، احتمالى است بعيد.

(بل انتم قوم عادون ) - يعنى بلكه شما مردمى متجاوز و خارج از آن حدى هستيد كه فطرت و خلقت برايتان ترسيم كرده. پس ‍ اين جمله در معناى آيه (انكم لتاتون الرجال و تقطعون السبيل ) مى باشد.

پس، از همه مطالب گذشته روشن شد كه كلام خداى تعالى بر اساس حجتى برهانى است كه به آن حجت اشاره فرموده است.

قالوا لئن لم تنته يا لوط لتكونن من المخرجين

يعنى اگر دست بر ندارى، از كسانى خواهى شد كه تبعيد مى شوند و از قريه نفى بلد مى گردند، همچنان كه اين معنا را در جاى ديگر از قوم لوط نقل فرموده كه گفتند: (اخرجوا آل لوط من قريتكم ).

قال انى لعملكم من القالين

مراد از (عمل ) ايشان به طورى كه از سياق بر مى آيد همان جمع شدن مردان با يكديگر و ترك زنان است، و كلمه (قالى ) به معناى مبغض و دشمن است و مقابله تهديد قوم كه گفتند: تو را تبعيد مى كنيم به مثل چنين كلامى كه (من دشمن عمل شمايم ) و اينكه اصلا متعرض جواب از تهديد ايشان نشد، معنا را چنين مى كند كه : من از تبعيد شما هيچ بيم ندارم و ابدا در فكر و انديشه آن نيستم، بلكه همه غصه من در اين است كه چرا شما چنينيد، و عملتان را دشمن مى دارم و بسيار علاقه مند به نجات شما هستم، نجات از و بال اين عمل كه خواه ناخواه روزى گريبانتان را مى گيرد و به همين جهت دنبال آن فرمود: (رب نجنى و اهلى مما يعملون ).

رب نجنى و اهلى مما يعملون

يعنى پروردگارا مرا و اهلم را از اينكه پيش رويم و بيخ گوشم لواط مى كنند و يا از اينكه و بال عملشان و عذابى كه خواه ناخواه به ايشان مى رسد، نجاتم بده.

و اگر در اينجا تنها خودش و اهلش را ذكر كرد، براى اين بود كه كسى از اهالى قريه به وى ايمان نياورده بود، همچنان كه خداى تعالى درباره آنان فرمود: (فما وجدنا فيها غير بيت من المسلمين ).

فنجيناه و اهله اجمعين الا عجوزا فى الغابرين ثم دمرنا الاخرين

كلمه (غابر) - به طورى كه گفته اند - به معناى كسى است كه بعد از رفتن همراهانش در جاى خود بماند، و كلمه (تدمير) به معناى هلاك كردن است، و بقيه الفاظ آيه روشن است.

و امطرنا عليهم مطرا...

اين مطر و باران همان سجيل است، كه در سوره حجر در باره اش فرموده : (و امطرنا عليهم حجارة من سجيل ).

ان فى ذلك لاية... العزيز الرحيم

كه تفسيرش گذشت.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved