سوره فرقان، آيات 63 تا 77  

 و عباد الرحمن الّذين يمشون على الارض هونا و اذا خاطبهم الجهلون قالوا سلاما(63)

 و الّذين يبيتون لربهم سجدا و قياما(64)

 و الّذين يقولون ربّنا اصرف عنا عذاب جهنم ان عذابها كان غراما(65)

 انها ساءت مستقرا و مقاما(66)

 و الاذين اذا انفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا و كان بين ذلك قواما(67)

 و الّذين لا يدعون مع اللّه الها ءاخر و لا يقتلون النفس التى حرم اللّه الا بالحق و لا يزنون و من يفعل ذلك يلق اثاما(68)

 يضاعف له العذاب يوم القيمة و يخلد فيه مهانا(69)

 الا من تاب و ءامن و عمل عملا صالحا فاولئك يبدل اللّه سياتهم حسنات و كان اللّه غفورا رحيما(70)

 و من تاب و عمل صالحا فانه يتوب الى اللّه متابا(71)

 و الّذين لا يشهدون الزور و اذا مروا باللغو مروا كراما(72)

 و الاذين اذا ذكروا بآيات ربهم لم يخروا عليها صما و عميانا(73)

 و الّذين يقولون ربّنا هب لنا من ازوجنا و ذريتنا قرة اعين و اجعلنا للمتقين اماما(74)

 اولئك يجزون الغرفة بما صبروا و يلقون فيها تحية و سلاما(75)

 خالدين فيها حسنت مستقرا و مقاما(76)

 قل ما يعبوا بكم ربى لو لا دعاوكم فقد كذبتم فسوف يكون لزاما(77)

ترجمه آيات

بندگان خاص خداى رحمان آن كسانند که در زمین راه می روند و چون  جهل پيشگان، خطابشان كنند سخن ملايم گويند (63).

و كسانى كه شب را با سجده و نماز براى پروردگارشان به روز آرند (64).

و كسانى كه گويند: پروردگارا عذاب جهنم را از ما بگردان كه عذاب آن دائم است (65).

كه جهنم قرارگاه و جاى بدى است (66).

و كسانى كه چون خرج مى كنند اسراف نكنند و بخل نورزند و ميان اين دو معتدل باشند (67).

و كسانى كه با خداى يكتا خدايى ديگر نخوانند و انسانى را كه خدا محترم داشته جز به حق نكشند و زنا نكنند و هر كه چنين كند به زودى سزا بيند (68).

روز قيامت عذابش دو برابر شود و در آن به خوارى جاويدان به سر برد(69).

مگر آنكه توبه كند و مؤمن شود و عمل شايسته كند آنگاه خدا بديهاى اين گروه را به نيكيها مبدل كند كه خدا آمرزگار و رحيم است (70).

و هر كه توبه كند و عمل شايسته انجام دهد به سوى خدا بازگشتى پسنديده دارد (71).

و كسانى كه گواهى به ناحق ندهند و چون بر ناپسندى بگذرند با بزرگوارى گذرند (72).

و كسانى كه چون به آيه هاى پروردگارشان اندرزشان دهند كر و كور بر آن ننگرند (73).

و كسانى كه گويند پروردگارا ما را از همسران و فرزندانمان، مايه روشنى چشم ما قرارده و ما را پيشواى پرهيزكاران بنما(74).

آنها به پاداش اين صبرى كه كرده اند غرفه بهشت پاداش يابند و در آنجا درود و سلامى شنوند(75).

جاودانه درآنند كه نيكو قرارگاه و جايگاهى است (76).

بگو اگر عبادتتان نباشد پروردگار من اعتنايى به شما ندارد شما كه تكذيب كرده ايد به زودى نتيجه اش را خواهيد ديد(77).

بيان آيات

اين آيات صفات بر جسته و ستوده اى از مؤمنين را در مقابل صفات ناس توده اى كه براى كفار شمرده بر مى شمارد، كه جامع آن صفات در مؤمنين اين است كه : مؤمنين پروردگار خود را مى خوانند، و پيامبر او و كتابى كه او بر آن پيامبر نازل كرده تصديق مى نمايند، و(آن صفات ) در كفار اين است كه : كفار رسالت پيامبر خداى را تكذيب مى كنند، و از دعوت او اعراض مى نمايند و پيروى هواى نفس ‍ مى شوند، و به همين مناسبت آيات مورد بحث با آيه (قل ما يعبوا بكم ربى لو لا دعاوكم فقد كذبتم فسوف يكون لزاما) ختم مى شود كه ختم سوره نيز هست.

صفات مؤمنين : تواضع و فروتنى، و برخورد سالم درمقابل برخورد زشت و لغو جاهلان با ايشان

و عباد الرحمن الّذين يمشون على الارض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما

بعد از آنكه در آيه قبلى استكبار و خود خواهى كفار بر خداى سبحان و اهانتشان نسبت به اسم كريم و رحمان را ذكر كرد، در اين آيه در مقابل آن رفتار مؤمنين را ذكر مى كند كه نه تنها به اسم رحمان اهانت نمى كند، بلكه خود را بنده رحمان مى دانند همان رحمانى كه كفار از لفظ آن گريزان بودند و نفرت داشتند.

در اين آيه دو صفت از صفات ستوده مؤمنين را ذكر كرده، اول اينكه : (الّذين يمشون على الارض هونا - مؤمنين كسانى هستند كه روى زمين با وقار و فروتنى راه مى روند) و (هون ) به طورى كه راغب گفته به معناى تذلل و تواضع است بنابراين، به نظر مى رسد كه مقصود از راه رفتن در زمين نيز كنايه از زندگى كردنشان در بين مردم و معاشرتشان با آنان باشد.

پس مؤمنين، هم نسبت به خداى تعالى تواضع و تذلل دارند و هم نسبت ب ه مردم چنينند، چون تواضع آنان مصنوعى نيست، واقعا در اعماق دل، افتادگى و تواضع دارند و چون چنينند ناگزير، نه نسبت به خدا استكبار مى ورزند و نه در زندگى مى خواهند كه بر ديگران استعلاء كنند و بدون حق، ديگران را پائين تر از خود بدانند و هرگز براى به دست آوردن عزت موهومى كه در دشمنان خدا مى بينند در برابر آنان خضوع و اظهار ذلت نمى كنند. پس خضوع و تذللشان در برابر مؤمنين است نه كفار و دشمنان خدا، البته اين در صورتى است كه به گفته راغب كلمه (هون ) به معناى تذلل باشد. و اما اگر آن را به معناى رفق و مدارا بدانيم معناى آيه اين مى شود كه : مؤمنين در راه رفتنشان تكبر و تبختر ندارند.

صفت دومى كه براى مؤمنين آورده اين است كه، چون از جاهلان حركات زشتى مشاهده مى كنند و يا سخنانى زشت و ناشى از جهل مى شنوند، پاسخى سالم مى دهند، و به سخنى سالم و خالى از لغو و گناه جواب مى گويند، شاهد اينكه كلمه سلام به اين معنا است آيه (لا يسمعون فيها لغوا و لا تاثيما الا قيلا سلاما سلاما) مى باشد، پس حاصل و برگشت معناى اين كلمه به اين است كه : بندگان رحمان، جهل جاهلان را با جهل مقابله نمى كنند.

و اين صفت، صفت عباد رحمان در روز است كه در ميان مردمند و اما صفت آنان درشب همان است كه آيه بعدى بيان نموده مى فرمايد:

و الّذين يبيتون لربهم سجدا و قياما

كلمه (بيتوته ) به معناى ادراك شب است - چه بخوابد يا نخوابد - و كلمه (لربهم ) متعلق است به كلمه (سجدا) و دو كلمه (سجد) و (قيام ) جمع ساجد و قائم است و مراد از اين بيتوته در شب در حال سجده و حال ايستاده اين است كه : شب را به عبادت خدا به آخر مى رسانند، كه يكى از مصاديق عبادتشان همان نماز است كه هم افتادن به خاك جزء آن است و هم به پا ايستادن.

و معناى آيه اين است كه : بندگان رحمان كسانى هستند كه شب را درك مى كنند در حالى كه براى پروردگار خود سجده كنندگان و يا به پا ايستادگانند - يعنى پشت سر هم سجده مى كنند و برمى خيزند -، ممكن هم هست كه مراد تهجد به نوافل شب باشد.

و الّذين يقولون ربّنا اصرف عنا عذاب جهنم ان عذابها كان غراما

كلمه (غرام ) به معناى شدت و مصيبتى است كه دست از سر آدمى بر ندارد و همواره ملازم او باشد. بقيه الفاظ آيه روشن است.

انها ساءت مستقرا مقاما

ضمير در صدر آيه به كلمه (جهنم ) بر مى گردد و دو كلمه (مستقر) و (مقام ) دو اسم مكان از استقرار و اقامت هستند. و بقيه الفاظ آيه روشن است.

رعايت اعتدال در انفاق: يكى از صفات مؤمنين  

و الذين اذا انفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا و كان بين ذلك قواما

كلمه (انفاق ) به معناى بذل مال و صرف آن دررفع حوايج خويشتن و يا ديگران است و كلمه (اسراف ) به معناى بيرون شدن از حد است، اما بيرون شدن از حد اعتدال به طرف زياده روى و در خصوص مسأله انفاق، زياده روى و تجاوز از حدى است كه رعايت آن حد سزاوار و پسنديده است، در مقابل قتر - به فتح قاف و سكون تاء - كه به معناى كمتر انفاق كردن است، چنانچه راغب گفته، و كلمه (قتر اقتار و تقتير) هر سه به يك معنا است.

كلمه (قوام ) - به فتح قاف - به معناى حد وسط و معتدل است و همين كلمه به كسره قاف به معناى مايه قوام هر چيز است و جمله (بين ذلك ) متعلق است به قوام، و معنايش اين است كه : بندگان رحمان انفاق مى كنند و انفاقشان همواره در حد وسط و ميان اسراف و اقتار است، پس، اينكه فرمود: (و كان بين ذلك قواما) توضيح و تنصيص همان جمله قبلى است كه فرمود: (اذا انفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا)، پس صدر آيه، دو طرف افراط و تفريط در انفاق را نفى كرده و ذيل آن، حد وسط در آن را اثبات نموده است.

معناى اينكه در وصف مؤمنان فرمود: (لا يدعون مع الله الها آخر) با توجه به عقيده مشركان درباره عبادت خدا

و الّذين لا يدعون مع اللّه الها آخر...

اين آيه شريفه، شرك در عبادت را از بندگان رحمان نفى مى كند و شرك در عبادت اين است كه كسى هم خداى را عبادت كند و هم غير خداى را و اين، با اصول وثنيت و بت پرستى سازگار نيست، براى اينكه اصول وثنيت اجازه نمى دهد شخص بت پرست خداى را عبادت كند، نه به تنهايى و نه با عبادت غير خدا، بلكه انسان را لايق پرستش خدا ندانسته، مى گويد بايد آلهه پايين تر از خدا را بپرستيم تا آنها ما را با شفاعت خود به خدا نزديك كنند.

بنابراين تعبير، در آيه مورد بحث (خواندن غير خدا با خدا)، يا به منظور اشاره به اين است كه هر چند مشركين تنها غير خدا را مى پرستند و ليكن پرستش شده واقعى آنان نيز به هر حال خداست، چون پرستش خدا مساله اى است فطرى، چيزى كه هست مشركين راه را گم كرده اند، پس، توجه به سوى غير خدا توجه به خدا و غير خدا است، هر چند كه نامى از خدا به ميان نياورند.

و يا معناى تعبير مذكور اين است كه : بندگان رحمان كسانى هستند كه با وجود خدا، غير خدا را نمى پرستند، يعنى مشركين با وجود خدا غير خدا را مى پرستند. و يا تعبير مزبور، اشاره به اين اعتقاد خرافى است كه عوام مشرك عرب داشتند كه : توجه و توسل به خدايان تنها در خشكى فايده دارد و اما در دريا سودى نمى بخشد، چون امور درياها تنها به دست خداست و آلهه اى در آن با وى شريك نيستند.

در نتيجه مراد از خواندن خدا، توسل به خدا است در موردى، يعنى در شدايد دريا، و توسل به غير او در موردى ديگر، يعنى در شدايد خشكى. ولى از همه وجوه بهتر وجه وسطى است.

و اينكه فرمود: (و لا يقتلون النفس التى حرم اللّه الا بالحق ) معنايش اين است كه : در هيچ حالى از احوال، نفس انسانى را كه خدا كشتن او را حرام كرده نمى كشند، مگر در يك حال و آن حالى است كه كشتن وى حق باشد، مثلا به عنوان قصاص و حد بوده باشد. و اينكه فرمود : (و لا يزنون ) معنايش اين است كه : عباد رحمان كسانى هستند كه هيچ فرج حرامى را وطى نمى كنند چون مسأله زنا در ميان عرب جاهليت امرى متداول و شايع بود و اسلام از ابتداى ظهور دعوتش معروف بود به تحريم زنا و شرابخورى.

و اينكه فرمود: (و من يفعل ذلك يلق اثاما) با كلمه (ذلك ) به مسائل قبل، يعنى شرك و قتل نفس محترمه به غير حق و نيز زنا اشاره نموده و كلمه (اثام ) به معناى اثم، يعنى وزر و و بال گناه است، كه همان كيفر عذابى است كه به زودى در روز قيامت با آن بر مى خورد، و آيه بعدى آن را بيان مى كند.

يضاعف له العذاب يوم القيمة و يخلد فيه مهانا

اين آيه بيان لقاى اثام در آيه قبلى است و معناى جمله (و يخلد فيه مهانا) اين است كه : در عذاب واقع مى شود در حالى كه اهانت بر او شده باشد.

توجيه مخلد مرتكبين قتل، زنا و ربا در عذاب  

مسأله خلود در عذاب، براى كسى كه شرك ورزيده مسلم است و هيچ حرفى در آن نيست و اما خلود در عذاب، براى كسى كه قتل نفس محترمه كرده و يا مرتكب زنا شده باشد كه دو تا از گناهان كبيره است و همچنين براى كسى كه مرتكب رباخوارى شده باشد، كه قرآن كريم نسبت به آنها تصريح به خلود كرده و ممكن است به يكى از وجوه زير توجيه شود:

اول اينكه : بگوييم خصوص اين سه گناه طبعى دارند كه اقتضاى خلود در آتش را دارد، همچنان كه چه بسا اين احتمال از ظاهر آيه شريفه (ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر مادون ذلك لمن يشاء) نيز استفاده شود، چون فرموده شرك به هيچ وجه آمرزيده نمى شود و اما پايين تر از شرك را خدا از هر كس بخواهد مى آمرزد، يعنى از بعضى اشخاص مانند مرتكب قتل و زناء و ربا نمى آمرزد.

دوم اينكه : بگوييم مراد از خلود در همه جا به معناى مكث طولانى است ولى چيزى كه هست اين است كه در شرك اين مكث طولانى، ابدى است و در غير آن بالاخره پايان پذير است.

سوم اينكه : بگوييم كلمه : (ذلك ) در جمله (و من يفعل ذلك ) اشاره به همه اين سه گناه است، چون آيات مورد بحث كه همه در تعريف مؤمنين است، مؤمنين را چنين معرفى مى كند: اينان كسانى هستند كه مرتكب شرك و قتل نفس و زنا نمى شوند، پس اگر كسى هر سه اين گناهان را مرتكب شود مخلد در آتش است، مانند كفار كه به همه آنها مبتلا بودند. در نتيجه اگر كسى به بعضى از اين سه گناه آلوده باشد ديگر از آيه شريفه خلود وى در آتش بر نمى آيد.

الا من تاب و آمن و عمل عملا صالحا فاولئك يبدل اللّه سياتهم حسنات و كان اللّه غفورا رحيما

اين آيه شريفه استثنايى است از حكم كلى ديدار اثام و خلود در عذاب كه در آيه قبلى بود و در مستثنا سه چيز قيد شده : اول توبه، دوم ايمان و سوم عمل صالح.

اما توبه : كه معنايش بازگشت از گناه است و كمترين مرتبه اش ندامت است، و معلوم است كه اگر كسى از كرده هاى قبلى اش ندامت نداشته باشد از گناه دور نمى شود و همچنان آلوده و گرفتار آن خواهد بود.

و اما عمل صالح : اعتبار آن نيز روشن است، براى اينكه وقتى كسى از گناه توبه كرد قهرا اگر نخواهد توبه خود را بشكند عمل صالح انجام مى دهد، يعنى عملش صالح مى شود، پس توبه مستقر و نصوح آن توبه است كه عمل را صالح كند.

و اما ايمان به خدا: از اعتبار اين قيد فهميده مى شود كه آيه شريفه مربوط به كسانى است كه هم شرك ورزيده باشند و هم قتل نفس و زنا مرتكب شده باشند و يا حداقل مشرك بوده باشند، چون اگر روى سخن در آن، به مؤمنينى باشد كه قتل و زنا كرده باشند، ديگر معنا ندارد قيد ايمان را نيز در استثناء بگنجاند.

پس آيه شريفه درباره مشركين است، حال چه اينكه آن دو گناه ديگر را هم مرتكب شده باشند و چه نشده باشند، و اما مؤمنينى كه مرتكب آن دو گناه شده باشند عهده دار بيان توبه شان آيه بعدى است

جمله (فاولئك يبدل اللّه سيئاتهم ) حسنات تفريع بر توبه و ايمان و عمل صالح است و آثار نيكى را كه بر آنها مترتب مى شود بيان مى كند. و آن اين است كه : خداى تعالى گناهانشان را مبدل به حسنه مى كند.

وجوهى كه در معناى تبديل سيئات به حسنات (فاولئك يبدل الله سيئاتهم حسنات)  گفته شد

و اما اينكه تبديل گناهان به حسنه چه معنا دارد؟ مفسرين وجوهى ذكر كرده اند: بعضى گفته اند: خداوند گناهان سابق ايشان را با توبه محو مى كند و اطاعتهاى بعدى ايشان رامى نويسد، در نتيجه به جاى كفر و قتل به غير حق و زنا، داراى ايمان و جهاد - يعنى قتل به حق - و عفت و احصان مى شوند.

بعضى ديگر گفته اند: مراد از سيئات و حسنات، ملكاتى است كه از آن دو در نفس پديد مى آيد، نه خود آنها و خدا ملكه بد آنان را مبدل به ملكه خوب مى سازد.

بعضى ديگر گفته اند: مراد از سيئات و حسنات، ثواب و عقاب آنها است، نه خود آنها و خدا از چنين كسانى عقاب قتل و زنا را مثلا برداشته ثواب قتل به حق و عفت مى دهد.

ليكن خواننده عزيز خودش به خوبى مى داند كه اين وجوه در يك اشكال مشتركند و آن اين است كه : كلام خداى را از ظاهرش ‍ برگردانده اند، آن هم بدون هيچ دليلى كه در دست داشته باشند.

زيرا ظاهر جمله : (يبدل اللّه سيئاتهم حسنات )، مخصوصا با در نظر داشتن اينكه در ذيلش فرموده : (و خدا غفور و رحيم است )، اين است كه : هر يك از گناهان ايشان خودش مبدل به حسنه مى شود، نه عقابش و نه ملكه اش و نه اعمال آينده اش، بلكه يك يك گناهان گذشته اش مبدل به حسنه مى شود، اين ظاهر آيه است، پس بايد با حفظ اين ظاهر چاره اى انديشيد.

حسنه يا سيئه بودن عمل منوط به آثار عمل است وتبديل سيئات به حسنات نيز به معناى تبديل آثار است

و آنچه به نظر ما مى رسد اين است كه بايد ببينيم گناه چيست؟

آيا نفس و متن عمل ناشايست گناه است و در مقابل نفس فعلى ديگر حسنه است و يا آنكه نفس فعل و حركات و سكناتى كه فعل از آن تشكيل شده در گناه و ثواب يكى است و اگر يكى است - كه همينطور هم هست - پس گناه شدن گناه از كجا و ثواب شدن عمل ثواب از كجا است ؟

مثلا عمل زنا و نكاح چه فرقى با هم دارند كه يكى گناه شده و ديگرى ثواب، با اينكه حركات و سكناتى كه عمل، از آن تشكيل يافته در هر دو يكى است ؟ و همچنين خوردن كه در حلال و حرام يكى است ؟ اگر دقتى كنيم خواهيم ديد تفاوت اين دو در موافقت و مخالفت خدا است، مخالفت و موافقتى كه در انسان اثر گذاشته و در نامه اعمالش نوشته مى شود، نه خود نفس فعل، چون نفس و حركات و سكنات كه يا آن را زنا مى گوييم و يا نكاح، به هر حال فانى شده از بين مى رود و تا يك جزئش فانى نشود نوبت به جزء بعدى اش نمى رسد و پر واضح است كه وقتى خود فعل از بين رفت عنوانى هم كه ما به آن بدهيم چه خوب و چه بد فانى مى شود.

و حال آنكه ما مى گوييم : عمل انسان چون سايه دنبالش هست،پس مقصود آثار عمل است كه يا مستتبع عقاب است و يا ثواب و همواره با آدمى هست تا در روز (تبلى السرائر) خود را نمايان كند.

اين را نيز مى دانيم كه اگر ذات كسى شقى و يا آميخته به شقاوت نباشد، هرگز مرتكب عمل زشت و گناه نمى شود، (همان حركات و سكناتى را كه در يك فرد شقى به صورت زنا در مى آيد، انجام مى دهد، بدون اينكه زنا و كار زشت بوده باشد) پس اعمال زشت از آثار شقاوت و خباثت ذات آدمى است، چه آن ذاتى كه به تمام معنا شقى است و يا ذاتى كه آميخته با شقاوت و خباثت است.

حال كه چنين شد، اگر فرض كنيم چنين ذاتى از راه توبه و ايمان و عمل صالح مبدل به ذاتى طيب و طاهر و خالى از شقاوت و خباثت شد و آن ذات مبدل به ذاتى گشت كه هيچ شائبه شقاوت در آن نبود، لازمه اين تبدل اين است كه آثارى هم كه در سابق داشت و ما نام گناه بر آن نهاده بوديم، با مغفرت و رحمت خدا مبدل به آثارى شود كه با نفس سعيد و طيب و طاهر مناسب باشد و آن اين است كه : عنوان گناه از آن برداشته شود و عنوان حسنه و ثواب به خود بگيرد. و چه بسا ذكر رحمت و مغفرت در ذيل آيه اشاره به همين معنا باشد.

و من تاب و عمل صالحا فانه يتوب الى اللّه متاب

كلمه (متاب ) مصدر ميمى از ماده توبه است. و سياق آيه مى رساند كه در مقام رفع استبعاد از تبديل سيات به حسنات است و خلاصه : مى خواهد بفهماند كه امر توبه آن قدر عظيم و اثرش آنچنان زياد است كه سيات را مبدل به حسنات مى كند و هيچ استبعادى ندارد، چون توبه عبارت است از رجوع خاص به سوى خداى سبحان و خداى تعالى هر چه بخواهد مى كند.

در اين آيه شريفه علاوه بر بيان مزبور، اين نكته نيز آمده كه توبه شامل تمامى گناه ان مى شود، چه گناهى كه تواءم با شرك باشد و چه آنكه تواءم نباشد و آيه قبلى - همانطور كه اشاره كرديم - اين معنا را نمى رسانيد. و دلالتش بر شمول توبه نسبت به گناهان غير شرك، خفى بود.

و الّذين لا يشهدون الزور و اذا مروا باللغو مروا كرام

مراد از اينكه درباره مؤمنين فرمود: (لا يشهدون الزورو اذا مروا باللغو مروا كراما)

صاحب مجمع البيان گفته : كلمه (زور) در اصل، به معناى جلوه دادن باطل به صورت حق است. و بنا به گفته وى اين كلمه به وجهى شامل دروغ و هر لهو باطلى از قبيل : غنا و دريدگى و ناسزا نيز مى شود. و نيز صاحب مجمع البيان در معناى كلمه (كراما) گفته است : معناى اينكه بگوييم فلانى از فلان عمل زشت تكرم دارد اين است كه : از چنين عملى منزه است، و نفس خويش را از آلودگى به امثال آن منزه مى دارد.

پس اينكه فرمود: (و الّذين لا يشهدون الزور) اگر مراد از زور، دروغ باشد، كلمه مذكور قائم مقام مفعول مطلق مى باشد و تقدير كلام چنين مى شود كه : بندگان رحمان آنهايى هستند كه شهادت به زور نمى دهند، و اگر مراد از زور لهو باطل از قبيل غناء و امثال آن باشد، كلمه زور مفعول به خواهد بود، و معنايش اين است كه : بندگان رحمان كسانى هستند كه در مجالس باطل حاضر نمى شوند. از ميان اين دو احتمال، ذيل آيه با احتمال دومى مناسب تر است.

(و اذا مروا باللغو مروا كراما) - كلمه (لغو) به معناى هر عمل و گفتارى است كه مورد اعتنا نباشد، وهيچ فايده اى كه غرض عقلا بر آن تعلق گيرد نداشته باشد، و به طورى كه گفته اند: شامل تمامى گناهان مى شود. و مراد از (مرور به لغو) گذر كردن به اهل لغو است در حالى كه سر گرم لغو باشند.

و معناى آيه اين است كه : بندگان رحمان چون به اهل لغو مى گذرند و آنان را سرگرم لغو مى بينند، از ايشان روى مى گردانند، و خود را پاكتر و منزه تر از آن مى دانند كه در جمع ايشان در آيند، و با ايشان اختلاط و همنشينى كنند.

وصف ديگر عباد الرحمن : آيات خدا را كوركورانه و بدون معرفت و بصيرت نمىپذيرند

و الاذين اذا ذكروا بآيات ربهم لم يخروا عليها صما و عميانا

(خرور بر زمين ) به معناى سقوط بر زمين است و گويا در آيه شريفه كنايه است از ملازمت و گرفتن چيزى به اين صورت كه به روى آن بيفتد.

و معناى آيه شريفه اين است كه : بندگان رحمان چون متذكر آيات پروردگارشان مى شوند و حكمت و موعظه اى از قرآن او و يا وحى او مى شنوند، كوركورانه آن را نمى پذيرند و بدون اينكه تفكر و تعقل كنند بيهوده و بى جهت، دل به آن نمى بازند، بلكه آن را با بصيرت مى پذيرند و به حكمت آن ايمان آورده به موعظه آن متعظ مى شوند و در امر خود، بر بصيرت و بر بينه اى از پروردگارخويشند.

و الّذين يقولون ربّنا هب لنا من ازواجنا و ذرياتنا قرة اعين و اجعلنا للمتقين اماما

راغب در مفردات مى گويد: وقتى مى گويند (فلان قرت عينه )، معنايش اين است كه : فلانى خوشحال و مسرور شد، و به كسى كه مايه مسرت آدمى است نور چشم و قره عين گفته مى شود، همچنان كه در قرآن كريم فرموده : قره عين لى و لك و نيز فرموده : (هب لنا من ازواجنا و ذرياتنا قرة اعين ). بعضى از علما گفته اند: اصل اين كلمه از (قر) به معناى خنكى و سردى گرفته شده و معناى (قرت عينه ) اين است كه : ديدگانش خنك شد و از آن حرارتى كه در اثر درد داشت، بهبودى يافت. بعضى ديگر گفته اند: از باب بهبودى يافتن از حرارت درد چشم نيست، بلكه از اين بابت است كه اشك شادى خنك، و اشك اندوه داغ است، و به همين جهت به كسى كه به او نفرين مى كند مى گويند: خدا چشمش را داغ كند. بعضى ديگر گفته اند: اين كلمه از قرار گرفته شده، و معناى جمله (قرت عينه ) اين است كه : خدا به او چيزى داد كه چشمش آرامش و قرار يافت، و ديگر چشمش به دست اين و آن نمى افتد.

و مراد بندگان رحمان، از اينكه در دعاى خود در خواست مى كنند به اينكه همسران و ذريه هايشان قره عين ايشان باشد، اين است كه : موفق به طاعت خدا و اجتناب از معصيت او شوند و در نتيجه از عمل صالح آنان، چشم ايشان روشن گردد. و اين دعا مى رساند كه بندگان رحمان غير از اين، ديگر حاجتى ندارند. و نيز مى رساند كه بندگان رحمان اهل حقند و پيروى هواى نفس نمى كنند، (زيرا هر همسر و هر ذريه اى را دوست نمى دارند، بلكه آن همسر و ذريه را دوست مى دارند كه بنده خدا باشند).

معناى اينكه ايشان از خداوند مى خواهند: (ما را براى متقين امام قرار بده)  

(و اجعلنا للمتقين اماما) - يعنى ما را توفيق ده تا در راه انجام خيرات و به دست آوردن رحمتت از يكديگر سبقت گيريم، در نتيجه ديگران كه دوستدار تقوايند از ما بياموزند و ما را پيروى كنند، همچنان كه قرآن كريم درباره ايشان فرموده : (فاستبقوا الخيرات ) و نيز فرموده : (سابقوا الى مغفرة من ربكم و جنة ) و نيز فرموده : (و السابقون السابقون اولئك المقربون ).

و گويا مراد از دعاى مورد بحث، اين است كه : بندگان رحمان همه در صف واحدى باشند، مقدم بر صف ساير متقين. و به همين جهت كلمه (امام ) را مفرد آورد و نفرمود: (و اجعلنا للمتقين ائمه ).

بعضى از مفسرين گفته اند: مفرد آوردن كلمه مذكور از اين جهت بوده كه اين كلمه هم در يك نفر و هم در جمع، مفرد مى آيد. بعضى ديگر گفته اند: امام در اينجا، جمع (آم ) به معناى قاصد است، همچنان كه كلمه (صيام ) جمع صائم مى آيد و معناى آيه اين است كه : خدايا ما را قاصدين متقين قرار ده تا همواره ايشان را قصد كنيم، و به ايشان اقتدا نماييم، همچنان كه اهل بيت (عليهم السلام) آيه را (و اجعل لنا من المتقين اماما) قرائت كرده اند.

اولئك يجزون الغرفة بما صبروا و يلقون فيها تحية و سلاما خالدين فيها حسنت مستقرا و مقاما

كلمه (غرفه ) به طورى كه گفته اند به معناى بنايى است ك ه بالاى بناى ديگر واقع شده باشد و از كف خانه بلندتر باشد. و در آيه شريفه، كنايه است از درجه عالى تر بهشت، و مراد از (صبر)، صبر بر طاعت خدا و بر ترك معصيت او است و اين دو قسم صبر همان است كه در آيات سابق نيز ذكر شده بود و ليكن اين دو صبر عادتا جداى از صبر قسم سوم، يعنى صبر در هنگام شدائد و مصائب نيست و قهرا كسى كه بر طاعت خدا و بر ترك معصيت او صبر مى كند ممكن نيست در هنگام شدائد صبر نكند.

و معناى آيه اين است : اين نامبردگان كه به اوصاف قبل وصف شدند درجه رفيع و قسمت بالاى بهشت را پاداش گرفته و فرشتگان، ايشان را با تحيت و سلام ديدار مى كنند، تحيت به معناى هر پيشكشى است كه آدمى را خوشحال سازد. و مراد از (سلام ) هر چيزى است كه در آن ترس و پرهيز نباشد، و اگر اين دو كلمه، يعنى تحيت و سلام را نكره آورد به منظور بزرگداشت آن دو بوده، بقيه الفاظ آيه روشن است.

معناى آيه شريفه : (قل ما يعبوا بكم ربى لولا دعاوكم...) 

قل ما يعبوا بكم ربى لو لا دعاوكم فقد كذبتم فسوف يكون لزاما

در مفردات گفته : وقتى گفته مى شود: ما عبات به معنايش اين است كه : من به فلان چيز اعتنايى نكردم و باكم نشد، و اصل اين كلمه از ماده عبا گرفته شده كه به معناى ثقل است گويا فرموده : اينان نزد پروردگار من وزن و قدرى ندارند و در آيه (قل ما يعبا بكم ربى ) نيز بدين معنا است. بعضى ديگر گفته اند : از باب (عبات الطيب - بوى خوش باقى ماند) است، گويا گفته شده اگر دعاى شما نباشد خدا باقيتان نمى گذارد.

بعضى از مفسرين گفته اند: جمله (دعاوكم ) از باب اضافه مصدر به مفعول خودش است و فاعل آن ضميرى است كه به كلمه ربى بر مى گردد و معنايش اين است كه : اگر دعوت پروردگارم شما را نبوده باشد، بنابراين تفسير، جمله (فقد كذبتم ) از باب تفريع سبب بر مسبب - يعنى انكشاف سبب به وسيله مسبب -است و معنايش اين است كه : بايد از همين تكذيب خود پى ببريد كه ديگر خدا شما را به سوى خود نمى خواند و در نتيجه اعتنايى به شما ندارد و جمله (فسوف يكون لزاما) معنايش اين است كه به زودى اين تكذيب شما، طوق لعنتى به گردنتان خواهد شد كه به هيچ وجه از شما جدا نشود تا با شقاوتى لازم و عذابى دائم كيفر شويد.

و معناى آيه چنين مى شود كه : اى رسول من !به ايشان بگو نزد پروردگار من قدر و منزلتى نداريد و وجود و عدمتان نزد او يكسان است، براى اينكه شما او را تكذيب كرديد، پس ديگر هيچ خيرى در شما اميد نمى رود و به زودى اين تكذيب به شديدترين وجه، ملازم شما خواهد شد و اگر باز هم خدا شما را مى خواند تنها به منظور اتمام حجت بر شما است و يا براى اين است كه شايد شما از تكذيب دست برداريد. و اين تفسير، تفسير خوبى است.

بعضى ديگر گفته اند: جمله (دعاوكم ) از باب اضافه مصدر به فاعل است. و مراد از دعا هم عبادت خداى سبحان است و معنا اين است كه : بگو پروردگار من اعتنا و اهتمامى به كار شما ندارد و يا شما را باقى نمى گذارد اگر او را عبادت نكنيد.

ولى اين تفسير با تفريع بعدى يعنى جمله (فقد كذبتم ) نمى سازد و به وجه روشنى نتيجه جمله مورد بحث قرار نمى گيرد و اگر جمله مورد بحث از باب اضافه مصدر به فاعل خودش و مراد از (دعاوكم ) دعايتان بود، جا داشت ديگر تفريع نكند و بدون (فا) ى تفريع بفرمايد: (و قد كذبتم ).

علاوه بر اين، هميشه وقتى مصدرى به فاعل خود اضافه مى شود دلالت مى كند بر اينكه عمل قبلا انجام شده و يا در حال انجام است و مشركين مورد بحث آيه، نه قبلا خدا را عبادت كرده بودند و نه در آن حال، و به همين جهت حق كلام اين بود كه بفرمايد: (لو لا ان تدعوه - اگر او را نخوانيد)، دقت فرمائيد.

اين آيه شريفه، خاتمه سوره فرقان است و در آن بازگشتى به غرض سوره شده و گفتار سوره در آن خلاصه گشته است، چون همه گفتگوى سوره پيرامون اعتراض مشركين بر رسول خدا(صلى اللّه عليه و آله) و بر قرآن نازل بروى و تكذيبشان به پيغمبر و قرآن بود.

بحث روايتى (رواياتى در ذيل آيات گذشته مربوط به اوصاف مؤمنين، اسراف واقتار، تبديل سيئات به حسنات و...)

در مجمع البيان در ذيل جمله (الذين يمشون على الارض هونا) از امام صادق (عليه السلام) روايت آورده كه فرمود: كسانى هستند كه وقتى راه مى روند همانطور كه جبلى و طبيعى ايشان است قدم بر مى دارند و در راه رفتن تصنع نمى كنند و به طور غير طبيعى و با تكبر راه نمى روند.

و در الدر المنثور است كه : عبد بن حميد از ابى سعيد خدرى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) روايت كرده كه در معناى (غرام ) در جمله (ان عذابها كان غراما) فرموده : يعنى دائمى است. و در تفسير قمى در ضمن روايت ابى الجارود از ابى جعفر (عليه السلام) نقل كرده كه در معناى كلمه مذكور فرمود: غرام به معناى لازم و لا ينفك است. و در معناى اسراف در جمله (لم يسرفوا) فرموده است : اسراف به معناى انفاق در معصيت و در غير حق است. و در معناى اقتار در جمله (و لم يقتروا) فرموده : يعنى در حق خداى عزوجل بخل روا نمى دارند. و در معناى جمله (و كان بين ذلك قواما) فرموده : قوام به معناى عدل و ميانه روى در انفاق است، و آن عبارت است از انفاق در هر جايى كه خدا دستور داده باشد.

و در كافى از احمد بن محمد بن على از محمد بن سنان از ابى الحسن (عليه السلام) روايت كرده كه در ذيل جمله (و كان بين ذلك قواما) فرموده : قوام، عبارت است از انفاق دارندگان، بمقداريكه لازم است و انفاق بيچارگان بمقدارى كه قدرت و توانايى دارند هست، آنهم هر يك را به قدر عيال و مخارجشان، مخارجى كه زندگيشان را اصلاح كند و زندگى خود صاحب عيال را نيز اصلاح نمايد، زيرا خداى تعالى هيچ كس را تكليف نفرموده مگر به آن مقدارى كه قدرت به ايشان داده است.

و در مجمع البيان از معاذ روايت كرده كه گفت : از رسول خدا(صلى اللّه عليه و آله) از اين آيه پرسيدم، فرمود: كسى كه در غير حق انفاق كند اسراف كرده و كسى كه در مورد حق انفاق نكند اقتار كرده است.

مؤلف: اخبار در معناى اين آيه بسيار زياد است.

و در الدر المنثور است كه فاريابى و احمد و عبد بن حميد و بخارى و مسلم و ترمذى و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابن مردويه و بيهقى (در شعب الايمان )، از ابن مسعود روايت كرده كه گفت از رسول خدا(صلى اللّه عليه و آله) پرسيدم : چه گناهى از همه گناهان بزرگتر است ؟ فرمود: اينكه براى خدا شريك بگيرى، با اينكه او تو را خلق كرده. پرسيدم ديگر چه ؟ فرمود: اينكه فرزندت را برسانى. پرسيدم ديگر چه ؟ فرمود: اينكه با زن همسايه ات زنا كنى. بعد از اين جريان خداى تعالى در تصديق پاسخهاى رسول خدا(صلى اللّه عليه و آله) اين آيه را فرستاد: (و الّذين لا يدعون مع اللّه الها آخر و لا يقتلون النفس التى حرم اللّه الا بالحق و لا يزنون ).

مؤلف: شايد مراد، تطبيق آيه بر اين مورد باشد نه اينكه بخواهد بگويد شأن نزول آيه در خصوص اين مورد است.

و در همان كتاب آمده كه عبد بن حميد از على بن الحسين روايت كرده كه در ذيل آيه (يبدل اللّه سياتهم حسنات ) فرموده است : اين تبديل در آخرت است. ولى حسن گفته در دنياست.

و نيز در همان كتاب است كه احمد و هناد و مسلم و ترمذى و ابن جرير و بيهقى (در اسماء و صفات ) از ابوذر روايت كرده اند كه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرمودند روز قيامت انسان را مى آورند و گفته مى شود گناهان كوچكش را بر وى عرضه كنيد، پس گناهان كوچكش نشان داده مى شود و اما گناهان بزرگش را از او دور مى سازند، آنگاه به او مى گويند: تو در فلان روز اين گناه را و در فلان روز اين را و روز ديگر اين را مرتكب نشدى ؟ !و آن شخص به همه اقرار مى كند، در حالى كه در دل ترس آن را دارد كه گناهان بزرگش را بياورند، پس درباره او دستور مى رسد در برابر هر گناهى كه كرده حسنه اى باو بدهيد.

مؤلف: اين حديث يكى از روايات بسيار زياد و مستفيضى است كه هم از طرق شيعه و هم سنى در مسأله تبديل سيات به حسنات از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) و امام باقر و امام صادق و امام رضا(عليه السلام) رسيده است.

و در روضه الواعظين از رسول خدا(صلى الله عليه و آله) روايت كرده كه فرمود: هيچ مردمى به ياد خدا نمى نشينند، مگر آنكه يك منادى از آسمان به ايشان ندا مى دهد كه برخيزيد كه خداى تعالى گناهانتان را به حسنات مبدل نموده و همه آنها را بيامرزيد و در كافى به سند خود از ابى الصباح از ابى عبد اللّه (عليه السلام) روايت كرده كه در ذيل جمله (لا يشهدون الزور) فرمود: مقصود از زور، غنا است. مؤلف: و در مجمع گفته : اين روايت از ابى جعفر و ابى عبد اللّه (عليه السلام) نقل شده و قمى آن را، هم با سند و هم بدون سند روايت كرده است.

و در عيون به سند خود از محمد بن ابى عباد - كه معروف بوده به رقص و نوشيدن شراب مويز - روايت كرده كه گفت : از حضرت رضا(عليه السلام) از رقصيدن پرسيدم، فرمود اهل حجاز درباره آن فتوايى دارند. وليكن رقصيدن، خود يكى از مصاديق باطل و لهو است كه حكمش اگر شنيده باشى قرآن كريم بيان كرده و فرموده است : (و اذا مروا باللغو مروا كراما)

و در روضه كافى به سند خود از ابى بصير روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام) از معناى آيه:

و الاذين اذا ذكروا بآيات ربهم لم يخروا عليها صما و عميانا

پرسيدم، فرمود: معنايش اين است كه : با بصيرت آن را مى پذيرند، نه كوركورانه و با شك.

و در تفسير جوامع الجامع از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه در ذيل جمله (و اجعلنا للمتقين اماما) فرمود: منظور آيه شريفه ماييم.

مؤلف: در اين باره روايات بسيارى رسيده است و نيز روايات ديگرى هست كه آيه را به صورت (و اجعل لنا من المتقين اماما) قرائت فرموده اند.

و در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم و ابو نعيم در كتاب حليه از ابى جعفر روايت كرده اند كه فرمود مقصود از صبر در آيه (اولئك يج زون الغرفة بما صبروا) صبر در برابر فقر در دنياست.

و در مجمع البيان از عياشى و او به سند خود از يزيد بن معاويه روايت آورده كه گفت : از امام باقر(عليه السلام) پرسيدم بسيار قرآن خواندن خوب است يا بسيار دعا كردن ؟ فرمود: بسيار دعا كردن بهتر است، آنگاه اين آيه را قرائت كردند.

مؤلف: ليكن به نظر ما انطباق آيه با مضمون روايت روشن نيست.

و در تفسير قمى در روايت ابى الجارود از امام ابى جعفر(عليه السلام) آمده كه در معناى جمله (قل ما يعبوا بكم ربى لو لا دعاوكم ) فرموده : يعنى پروردگار من با شما چه معامله كند؟ با اينكه او را تكذيب كرديد و به زودى گريبانگيرتان خواهد شد.

سوره شعرا ء آيات 1 تا 9  

سوره شعراء مكى است و 227 آيه دارد.

 بسم اللّه الرحمن الرحيم

 طسم (1)

 تلك آيات الكتاب المبين (2)

 لعلك باخع نفسك الا يكونوا مؤمنين (3)

 ان نشاء ننزل عليهم من السماء آية فظلت اعناقهم لها خاضعين (4)

 و ما ياءتيهم من ذكر من الرحمن محدث الا كانوا عنه معرضين (5)

 فقد كذبوا فسياتيهم انبوا ما كانوا به يستهزؤن (6)

 اولم يروا الى الارض كم انبتنا فيها من كل زوج كريم (7)

 ان فى ذلك لاية و ما كان اكثرهم مؤمنين (8)

 و ان ربك لهو العزيز الرحيم (9)

ترجمه آيات

به نام خداى رحمان و رحيم. طسم.(1).

اين آيه هاى كتاب روشن است (2).

گويا مى خواهى خويشتن را تلف كنى براى اينكه آنان ايمان نمى آورند(3).

اگر مى خواستيم از آسمان آيه اى به ايشان نازل مى كرديم كه گردنهايشان در مقابل آن خاضع شود مى توانستيم (4).

پند تازه اى از خداى رحمان به سوى آنان نيامد مگر اينكه از آن روى گردان شدند(5).

به تكذيب پرداخته اند، به زودى خبرهاى چيزى كه آن را استهزا مى كرده اند به ايشان خواهد رسيد(6).

چرا به زمين نمى نگرند كه انواع گياهان خوب در آن ريانده ايم (7)

كه در اين عبرتى هست ولى بيشترشان مومن نيستند(8).

همانا پروردگارت نيرومن د و رحيم است (9).

بيان آيات

بيان غرض سوره مباركه شعراء و مكى بودن آن  

غرض از اين سوره، تسليت خاطر رسول خدا(صلى الله عليه و آله) است از اينكه قومش او را و قرآن نازل بر او را تكذيب كرده بودند و او آزرده شده بود و همين معنا از اولين آيه آن كه مى فرمايد: تلك (آيات الكتاب المبين ) بر مى آيد. آرى كفار قريش يك بار او را مجنون خواندند، بار ديگر شاعر، و اين آيات علاوه بر تسليت خاطر آن جناب، مشركين را تهديد مى كند به سرنوشت اقوام گذشته و به اين منظور چند داستان از اقوام انبياى گذشته يعنى موسى و ابراهيم و نوح و هود و صالح و لوط و شعيب (عليهمالسلام) و سرنوشتى كه با آن روبرو شدند و كيفرى كه در برابر تكذيب خود ديدند نقل كرده است تا آن جناب از تكذيب قوم خود دل سرد و غمناك نگردد و نيز قوم آن جناب از شنيدن سرگذشت اقوام گذشته عبرت بگيرند.

و اين سوره از سوره هاى پيشين مكى است، يعنى از آنهايى است كه در اوايل بعثت نازل شده به شهادت آيه (و انذر عشيرتك الاقربين ) كه مى دانيم مشتمل بر مأموريت آن جناب در اول بعثت است و در اين سوره واقع است و چه بسا از قرار گرفتن آيه مزبور در اين سوره و آيه (فاصدع بما تؤ مر) در سوره حجر و مقايسه مضمون آن دو با يكديگر تخمين زده شود كه اين سوره جلوتر از سوره حجر نازل شده است.

مطلب ديگر اينكه، از سياق همه آيات اين سوره بر مى آيد كه تمام آن مكى است، ليكن بعضى از مفسرين پنج آيه آخر آن را و بعضى ديگر تنها آيه (او لم يكن آية لهم ان يعلمه علماء بنى اسرائيل ) را استثنا كرده و گفته اند كه اينها در مدينه نازل شده است، كه به زودى در اين باره بحث خواهيم كرد.

طسم تلك آيات الكتاب المبين

لفظ (تلك - آن ) اشاره است به آيات كتاب كه قبلا نازل شده و آنچه بعدا با نزول سوره نازل مى شود و اگر با لفظى اشاره آورد كه مخصوص اشاره به دور است، براى اين است كه بر علو قدر آيات و رفعت مكانت آن دلالت كند و كلمه (مبين ) اسم فاعل از باب افعال است كه ماضى آن (ابان ) - به معنى ظاهر و جلوه گر شد - مى باشد.

و معناى آيه اين است كه : اين آيات بلند مرتبه و رفيع القدر آيات كتابى است كه از ناحيه خداى سبحان بودنش ظاهر و آشكار است، چون مشتمل است بر نشانه هايى از اعجاز، هر چند كه اين مشركين معاند آن را تكذيب نموده، گاهى آن را القاآت شيطانى، بار ديگر آن را نوعى شعر خوانده اند.

تسلى دادن به پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله : از اينكه ايمان نمى آورند غصه نخور

لعلك باخع نف سك الا يكونوا مؤمنين

كلمه (باخع ) از (بخوع ) گرفته شده و معناى آيه اين است كه : از وضع تو چنين بر مى آيد كه مى خواهى خود را از غصه هلاك كنى كه چرا به آيات اين كتاب كه بر تو نازل شده ايمان نمى آورند.

و معلوم است كه منظور از اين تعبير، انكار بر رسول خدا(صلى اللّه عليه و آله) است (كه اين غصه خوردن تو صحيح نيست ) و مى خواهد با اين بيان آن جناب را تسليت دهد.

ان نشا ننزل عليهم من السّماء آيه فظلت اعناقهم لها خاضعين

در اين جمله متعلق مشيت حذف شده، چون جزاى شرط بر آن دلالت دارد،(در فارسى نيز اين حذف معمول است، مثلا مى گوييم اگر مى خواستم فلان كار را مى كردم كه تقديرش اين است كه اگر مى خواستم فلان كار را بكنم مى كردم ) كلمه (فظلت ) از (ظل ) است كه يكى از افعال ناقصه است كه اسم و خبر مى گيرد و در اينجا اسمش كلمه (اعناقهم ) و خبرش (خاضعين ) مى باشد. و اگر فرمود: گردنهايشان خاضع مى شود و نسبت خضوع را به گردنهاى مشركين داده با اينكه خضوع وصف خود ايشان است از اين باب است كه در حال خضوع اولين عضو از انسان كه حالت درونى خضوع را نشان مى دهد گردن است كه سر را زير مى افكند، پس اين نسبت از باب مجاز عقلى است.

و معناى آيه اين است كه : اگر مى خواستيم آيه اى بر ايشان نازل كنيم كه ايشان را خاضع نمايد و مجبور به قبول دعوتت كند و ناگزير از ايمان آوردن شوند نازل مى كرديم وبناچار خاضع مى شدند، خضوعى روشن كه انحناى گردنهايشان از آن خبر دهد.

بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از اعناق، جماعتها است (چون عنق به معناى جماعت نيز آمده ). بعضى ديگر گفته اند: مراد رؤ سا و پيشتازان مشركين است. بعضى ديگر گفته اند: در اينجا مضافى حذف شده و تقدير كلام (فظلت اصحاب اعناقهم خاضعين ) - پس گردن داران ايشان خاضع شوند بوده، كه اين قول اخير از همه بى معناتر است.

و ما ياءتيهم من ذكر من الرحمن محدث الا كانوا عنه معرضين

معناى اينكه مشركين از (ذكر محدث) اعراض مى كنند 

اين آيه شريفه ادامه مشركين بر شرك و تكذيب آيات خدا را بيان نموده و مى رساند كه اين گروه ديگر هدايت شدنى نيستند، چون اعراض از ياد خدا در دلهايشان آنچنان جا گرفته كه هر چه آيات از ناحيه خداى رحمان تازه نازل شود و به سوى آن دعوت شوند، باز هم اعراض مى كنند و زير بار نمى روند.

پس، غرض افاده اين معنا است كه مشركين از هر ذكرى گريزان و روى گردانند، نه اينكه بخواهد بفرمايد: از ذكرهاى جديد روى گردانند و از قديم آن روى گردان نيستند. و اگر به جاى (خدا) كلمه (رحمان ) را به كار برده، اشاره به اين نكته است كه منشاء اينكه خداى تعالى ذكر را براى بشر فرستاده صفت رحمت عام او است كه صلاح دنيا و آخرت بشر را تأمين مى كند.

ما در اول سوره انبياء گفتارى پيرامون معناى (ذكر محدث ) گذرانديم، به آنجا مراجعه شود.

فقد كذبوا فسياتيهم آنبو ما كانوا به يستهزون

اين جمله تفريع بر مطالب قبل، يعنى مسأله ادامه دادن مشركين بر اعراض است و جمله (فسياتيهم...) هم تفريع دومى است بر تفريع اول و كلمه (انبوا) جمع نبا است كه به معناى خبر مهم است. و معناى جمله اين است كه : چون مشركين از هر ذكرى اعراض ‍ مى كنند بناچار اين حكم عليه ايشان صادر شد كه ايشان جزء تكذيب كنندگان شدند و چون ثابت شد كه جزء تكذيب كنندگانند، پس ‍ به زودى خبرهاى مهم و خطرناكى به ايشان خواهد رسيد، خبر اعراض و استهزايشان نسبت به آيات خدا و آن خبرهايى كه همان عقوبتهاى دنيايى و آخرتى است كه به زودى صورت خواهد گرفت.

اولم يروا الى الارض كم انبتنا فيها من كل زوج كريم

اين استفهام، استفهام انكارى و توبيخى است، و جمله مورد بحث عطف است بر جمله اى تقديرى، كه مقام دلالت بر آن دارد و تقدير كلام اين است كه : مشركين بر اعراض خود ادامه داده و اصرار ورزيدند و همچنان آيات خداى را تكذيب كردند و هيچ نگاهى به اين نباتات كه از زمين رويانديم، نباتاتى كه جفت هايى كريمند نيفكندند.

بنا بر اين، رويت در اين جمله متضمن معناى نظر و تفكر است، و به همين جهت با حرف (الى ) متعدى شده، (چون اگر همان معناى لغوى خود، يعنى ديدن را مى داشت ديگر اين حرف را لازم نداشت، يكبار مى گوييم فلان چيز را ديدم، بار ديگر مى گوييم به فلان چيز نظر كردم، در اولى حرف با را به كار نمى بريم، و در دومى مى بريم ).

و مراد از (زوج كريم ) - بطورى كه گفته اند - به معناى زوج نيكو است، آن نباتاتى است كه خداى سبحان نر و ماده شان خلق كرده.بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از آن، همه موجودات روييدنى است، چه نبات و چه حيوان، و چه انسان، به دليل اينكه در جاى ديگر در خصوص انسان فرموده : (و الله انبتكم من الارض نباتا).

ان فى ذلك لاية و ما كان اكثرهم مؤمنين

كلمه (ذلك ) اشاره است به داستان روياندن هر جفتى كريم، كه در آيه قبلى بود و از اين جهت آيت است كه هر يك از اين جفتها را ايجاد كرده و نواقص هر يك از دو طرف زوج را با ديگرى بر طرف نموده است و هر دو طرف را به سوى آن غايتى كه بدان منظور ايجاد شده اند سوق داده و به سوى آن هدف هدايت نموده است. خدايى كه چنين سنتى در همه كائنات دارد، چطور ممكن است امر انسانها را مهمل بگذارد و به سوى سعادتش و آن راهى كه خير دنيا و آخرتش در آن است هدايت نكند؟ اين آن حقيقتى است كه آيت روييدنيها بدان دلالت دارد.

معناى جمله : (و ما كان اكثرهم مؤمنين) و مفاد تعبير به (ما كان)  

و در جمله (و ما كان اكثرهم مؤمنين - بيشترشان ايمان آور نبوده اند) به اين نكته اشاره نمود كه : اكثر مشركين به خاطر اينكه اعراض از ياد خدا ملكه ايشان شده و استعداد ايمان در آنان باطل شده، انتظار نمى رود كه ايمان بياورند، پس ظاهر آيه شريفه نظير ظاهر آيه (فما كانوا ليومنوا بما كذبوا به من قبل ) خواهد بود، و اين نكته، يعنى عليت رسوخ ملكات رذيله و استحكام فساد در سريره براى كفر و فسوق (نكته اى است كه ) در بسيارى از آيات قرآنى آمده است.

از همين جا معلوم مى شود اينكه بعضى از مفسرين در معناى آيه گفته اند كه : منظور از تعبير به (ما كان ) افاده اين نكته است كه از ازل خدا مى دانسته كه اينان ايمان نمى آورند صحيح نيست، زيرا علاوه بر اينكه خلاف آن چيزى است كه از آيه تبادر مى شود، مطلبى است كه هيچ دليلى در آيه نيست كه مراد از الفاظ آيه چنين معنايى باشد، بلكه دليل بر خلاف آن هست و آن دلالتى است كه در جمله قبل بود و مى رسانيد كه ملكه اعراض همواره در نفوسشان راسخ بوده است.

و از سيبويه نقل شده كه گفته است : كلمه (كان ) در جمله (و ما كان اكثرهم مؤمنين ) زايده و صرفا براى پيوند دو طرف خويش ‍ است و گرنه معنا همان (و ما اكثرهم مؤمنين ) است.

ليكن به نظر ما هر چند كه اين سخن در جاى خود صحيح است، ولى مقام آيه بامعنايى كه گذشت مناسبتر است.

و ان ربك لهو العزيز الرحيم

پس خداى تعالى به خاطر اينكه عزيز و مقتدرى است شكست ناپذير، روى گردانان از ذكرش و مكذبين آياتش و استهزاء كننده به آيات خود را مى گيرد و با عقوبتهاى دنيايى و آخرتى جزا مى دهد. و به خاطر اينكه رحيم است ذكر را بر آنان نازل مى كند تا هدايت شوند و مؤمنين را مى آمرزد و كافران را مهلت مى دهد.

بحثى عقلى پيرامون علم خدا (نقد و رد سخن جبريون كه براى اثبات جبر، به تعلق علم خدا به افعال بندگان استناد كرده اند)

صاحب تفسير روح المعانى در ذيل آيه (و ما كان اكثرهم مؤمنين ) از بعضى نقل كرده كه گفته اند معناى آيه اين است كه : در علم خدا چنين چيزى نبوده و چون از اين سخن عليت را فهميده اند بر آن اعتراض كرده اند كه علم خدا علت ايمان نياوردن كفار نمى شود، زيرا علم تابع معلوم است نه اينكه معلوم تابع علم باشد تا چنانچه هدايت و ايمان بعضى ها در علم خدا نباشد علت شود كه آنان ايمان نياورند.

آنگاه خود روح المعانى اعتراض را پاسخ داده كه : معناى تابع بودن علم خدا براى معلوم اين است كه علم خداى سبحان در ازل به معلومى معين و حادث، تابع ماهيت آن باشد

به اين معنا كه خصوصيت اين علم و امتيازش از ساير علوم به همين اعتبار است كه علم به اين ماهيت است و اما وجود ماهيت در لايزال تابع علم ازلى خداى تعالى به ماهيت آن است به اين معنا كه چون خداى تعالى اين ماهيت را در ازل با اين خصوصيت دانسته، لازم است كه در وجود هم به همين خصوصيت موجود شود. بنابر اين مرگ كفار به حالت كفر و ايمان نياوردنشان متبوع علم ازلى خدا است ولى وجود آن تابع علم اوست.

اين طرز استدلال در كلام جبرى مذهبان و مخصوصا فخر رازى در تفسيرش بسيار آمده و با اين دليل، جبر را اثبات، و اختيار را نفى مى كنند و خلاصه اين دليل اين است كه : حوادث عالم كه اعمال انسانها هم يكى از آنها است همه از ازل براى خداى سبحان معلوم بوده و به همين جهت وقوع آنها ضرورى و غير قابل تخلف است چون اگر تخلف كند لازم مى آيد علم او جهل شود، - و خدا از جهل منزه است - پس هر انسانى نسبت به هر عملى كه مى كند مجبور است و هيچ اختيارى از خود ندارد و چون به ايشان اعتراض ‍ مى شود كه آخر علم هميشه تابع معلوم است، نه معلوم تابع علم، همان جواب بالا را مى دهند كه : درست است كه علم تابع معلوم مى باشد اما تابع ماهيت معلوم، نه وجود آن و وجود معلوم تابع علم است.

و اين حجت و دليل، علاوه بر اينكه از مقدماتى فاسد تشكيل شده و در نتيجه بنا و مبناى آن فاسد است، مغالطه روشنى نيز در آن شده است كه اينك اشكالات آن از نظر خواننده مى گذرد:

اول اينكه : اين حرف وقتى صحيح است كه ماهيت داراى اصالت باشد و در ازل و قبل از آنكه وجود به خود بگيرد و هستى بپذيرد، داراى تحقق و ثبوتى باشد تا علم به آن تعلق گيرد، و ماهيت چنين اصالت و تقدمى بر وجود ندارد.

دوم اينكه : مبناى حجت و همچنين اعتراضى كه به آن شده و پاسخى كه از اعتراض مى دهند همه بر اين است كه : علم خداى تعالى به موجودات، علمى حصولى نظير علم ما به معلوماتمان باشد كه همواره به مفاهيم متعلق مى شود و در جاى خود برهان قاطع بر بطلان اين معنا قائم شده و ثابت گشته كه موجودات براى خداى تعالى معلوم به علم حضورى اند نه حصولى و نيز ثابت شده كه علم حضورى حق تعالى به موجودات دو قسم است، يكى علم به اشياء قبل از ايجاد آنها - كه اين علم عين ذات او است - ديگرى علم به اشياء، بعد از ايجاد آنها - كه اين علم عين وجود اشياء است - و تفصيلش را بايد در محل خودش جستجو كرد.

سوم اينكه : علم ازلى خداى تعالى به معلومات لا يزالى، يعنى معلوماتى كه تا لا يزال موجود مى شوند اگر به تمامى قيود و مشخصات و خصوصيات وجودى آن چيز كه يكى از آنها حركات و سكنات اختيارى آن چيز است تعلق گيرد، علم به تمام معنا و به حقيقت معناى كلمه است، خداى تعالى در ازل عالم است به اينكه فلان فرد انسانى مثلا دو قسم حركت دارد، يكى حركات اضطرارى، از قبيل رشد و نمو و زشتى و زيبايى صورت و امثال آن و ديگرى هم حركات اختيارى، از قبيل نشستن و برخاستن و امثال آن. و اگر صرف تعلق علم خدا به خصوصيات وجودى اين فرد از انسان ضرورتى در او پديد آرد و اين ضرورت صفت خاص او شود، باز صفت خاص اختيارى او مى شود.

به عبارت ساده تر، باعث مى شود كه به ضرورت و وجوب، فلان عمل اختيارا از او سر بزند، نه اينكه باعث شود كه فلان عمل از او سر بزند چه با اختيار و چه بى اختيار، زيرا اگر در چنين فرضى فلان عمل بدون اختيار از او سر بزند، در اينصورت است كه علم خدا جهل مى شود، چون علم خدا به صدور فعل از او و به اختيار او تعلق گرفته بود و ما فرض كرديم كه بدون اختيار از او سر زد، پس علم خداى تعالى تخلف پذيرفت و در حقيقت علم نبوده، بلكه جهل بوده و خدا از جهل منزه است.

پس، مغالطه اى كه در اين حجت شده اين است كه در مقدمه حجت فعل خاصى، - يعنى فعل اختيارى - مورد بحث بوده، آن وقت در نتيجه اى كه از حجت گرفته اند فعل مطلق و بدون قيد اختيار آمده است.

از اينجا روشن مى شود اينكه ايمان نياوردن كفار را تعليل كرده اند به اينكه چون علم ازلى خدا به چنين چيزى تعلق گرفته، حرف صحيحى نيست، زيرا - گفتيم - تعلق گرفتن علم ازلى خدا به هر چيز باعث مى شود كه آن چيز بطور وجوب و ضرورت با همه اوصاف و مشخصاتى كه علم بدان تعلق گرفته بود موجود شود، اگر علم خدا تعلق گرفته بود به اينكه فلان عمل از فلان شخص بطور اختيارى سر بزند، بايد بطور اختيارى سربزند و اگر تعلق گرفته بود به اينكه فلان خصوصيت يا فلان عمل بطور اضطرارى و بى اختيار از فلان شخص سربزند، بايد همين طور سربزند.

علاوه بر اين اگر جمله (و ما كان اكثرهم مؤمنين ) مى خواست بفرمايد: ايمان آوردن كفار محال است، چون علم ازلى به عدم آن تعلق گرفته است، خود كفار همين آيه را مدرك براى خود قرار مى دادند و به ضرر رسول خدا (صلى الله عليه و آله) و به نفع خود احتجاج مى كردند و مى گفتند: تو از ما چه مى خواهى ؟ مگر نمى دانى كه خدا ما را از ازل كافر ديده، همچنان كه بعضى از جبرى مسلكان همين كار را كرده اند.

بحث روايتى

(روايتى در ذيل آيه: (ان نشأ ننزل عليهم ...)

در تفسير قمى در ذيل آيه (ان نشاء ننزل عليهم من السّماء آيه فظلت اعناقهم لها خاضعين ) مى گويد: پدرم از ابن ابى عمير از امام صادق (عليه السلام) روايت كرد كه فرمود: گردنهايشان - يعنى گردنهاى بنى اميه - با آمدن صيحه اى آسمانى به نام صاحب الامر، نرم و خاضع مى شود.

مؤلف: اين معنا را كلينى نيز در روضه كافى و صدوق در كمال الدين و مفيد در ارشاد و شيخ در غيبت، روايت كرده اند. و ظاهرا اين روايات همه از باب جرى و تطبيق مصداق بر كلى است، نه از باب تفسير، چون سياق آيات با تفسير بودن آنها نمى سازد.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved