بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

مراد از تمكين دين در (وليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم) و بيان مفردات ديگر آيه

(و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم ) تمكين هر چيزى بر قرار كردن آن است در مكان و اين كنايه است از ثبات آن چيز، و زوال و اضطراب و تزلزل ناپذيرى آن، به طورى كه اگر اثرى داشته باشد هيچ مانعى جلوى تاءثير آن را نگيرد و در آيه مورد بحث تمكين دين عبارت است از اينكه : آن را در جامعه مورد عمل قرار دهد، يعنى هيچ كفرى جلوگيرش نشود، و امرش را سبك نشمارند، اصول معارفش مورد اعتقاد همه باشد، درباره آن اختلاف و تخاصمى نباشد، و اين حكم را خداى سبحان در چند جاى از كلامش كرده كه اختلاف مختلفين در امر دين علت و منشاى جز طغيان ندارد، مانند اين آيه (و ما اختلف فيه الا الاذين اوتوه من بعد ما جائتهم البينات بغيا بينهم ).

و مراد از دين ايشان، آن دينى كه برايشان پسنديده، دين اسلام است. و اگر دين را به ايشان اضافه كرد، از باب احترام بود و نيز از اين جهت بود كه دين مقتضاى فطرت خود آنان بود.

و جمله (و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا) مانند جمله (و ليمكنن لهم ) عطف است بر جمله (ليستخلفنهم ) و اصل معنا(ليبدّلنّ خوفهم امنا) بوده، به طور ساده تر اين كه در واقع بايد مى فرمود ترس ايشان را مبدل به امنيت كرديم ولى فرموده (ايشان را بعد از ترس، مبدل به امنيت كرديم ) و تبديل را به خود آنان نسبت داد، حالا يا از باب مجاز عقلى است، و يا آنكه مضاف را چون معلوم بوده حذف كرده، زيرا جمله (من بعد خوفهم ) مى فهماند كه آن محذوف خوف، و تقدير(ليبدلن خوفهم ) بوده، و يا آنكه از اين باب نبوده، بلكه كلمه (امنا) به معناى آمنين بوده كه در اين صورت معنا اين مى شود كه : خدا ايشان را بعد از ترسشان مبدل كرد به ايمنان و به هر حال، مراد از خوف آن ترسى است كه مؤمنين صدر اسلام از كفار و منافقين داشتند.

و جمله (يعبدوننى لا يشركون بى شيئا) را اگر بخواهيم با سياق آيات بهتر وفق دهيم، بايد حال از ضمير در جمله (ليبدلنهم ) بگيريم، كه معنا چنين مى شود:(خدا ترس ايشان را مبدل به امنيت كرد، در حالى كه ايشان مرا پرستش كنند، و چيزى شريك من ندانند).

و اگر در اين آيه التفاتى از غيبت (يبدلنهم ) به تكلم (مرا عبادت كنند) بكار برده و جمله (يعبدوننى ) را با جمله (چيزى را شريك من ندانند) تأكيد كرده، و كلمه (شيئا) را نكره آورده، كه خود دلالت مى كند بر نفى شريك به طور اطلاق، همه اين نكات حكم مى كند بر اينكه مراد از عبادت، خداپرستى خالص است، به طورى كه هيچ شائبه اى از شرك - چه شرك جلى و چه شرك خفى - در آن راه نداشته باشد، و خلاصه معنا اين مى شود كه خدا مجتمع آنان را مجتمعى ايمن مى سازد، تا در آن جز خدا هيچ چيز ديگرى پرستش نشود، و هيچ ربى غير از خدا قائل نباشند.

و كلمه (ذلك ) در جمله (و من كفر بعد ذلك ) به طورى كه سياق شهادت مى دهد اشاره است به موعود، بنابراين، مناسب تر آن است كه كلمه (كفر) را به معناى كفران، و در مقابل شكر بدانيم، و چنين معنا كنيم كه : و(هر كس كفران كند و خدا را شكر نگويد، و بعد از تحقق اين وعده عوض شكر با كفر و نفاق و ساير گناهان مهلكه، كفران نعمت كند، چنين كسانى كاملا در فسقند) و فسق هم عبارت است از بيرون شدن از زى بندگى.

اختلاف شديد مفسرين پيرامون مورد نزول اين آيه و مفاد آن  

مفسرين در اين آيه شريفه اختلافاتى شديد و زيادى دارند.

بعضى گفته اند: درباره اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله) نازل شده، و خدا وعده اى را كه به ايشان داد منجز كرد، و زمين را در اختيار ايشان قرار داد، و دين ايشان را تمكين داد، و ترس ايشان را مبدل به امنيت كرد، آرى بعد از در گذشت رسول خدا (صلى الله عليه و آله) در ايام خلفاى راشدين، اسلام را پيش برد، و عزت داد، و در نتيجه آن ترسى كه مسلمين از كفار و منافقين داشتند، از ميان برفت.

و مراد از استخلاف ايشان استخلاف خلفاى چهارگانه بعد از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله)، و يا تنها خلفاى سه گانه اول است، و اگر استخلاف را به همه نسبت داده، با اينكه همه مسلمين خليفه نبودند، و خلافت مختص به سه و يا چهار نفر بود، از قبيل نسبت دادن چيزى است كه مخصوص به بعض است به همه، مثل اينكه مى گويند: بنى فلان كشته شدند، با اينكه بعضى از آنان كشته شدند.

بعضى ديگر گفته اند كه : اين آيه شامل عموم امت محمد (صلى اللّه عليه و آله) مى شود، و مراد از استخلاف امت وى و تمكين دين ايشان و تبديل خوفشان به امنيت اين است كه زمين را به ايشان ارث داد، آنچنانكه به امت هاى قبل از اسلام ارث داد.

و يا مراد استخلاف خلفاى بعد از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله)، و تمكين اسلام و شكست دادن دشمنان دين مى باشد، كه خداى تعالى بعد از رحلت آن جناب وعده خود را وفا كرد، و اسلام و مسلمين را يارى نموده، شهرها و اقطار عالم براى آنان فتح شد.

بنابراين دو قول، آيه شريفه از پى شگويى هاى قرآن خواهد بود، چون خبر از امورى داده كه هنوز در عالم تحقق نيافته، و حتى آن روز اميدش هم نمى رفت.

بعضى ديگر گفته اند: اين آيه مربوط به مهدى موعود (عليه السلام) است، كه اخبار متواتر از ظهورش خبر داده، و فرموده كه : زمين را پر از عدل و داد مى كند همان طور كه پر از ظلم و جور شده باشد، و مراد از (الذين آمنوا و عملوا الصالحات ) رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) و ائمه اهل بيت او (عليهم السلام) است.

بيان حق مطلب در معنا و مفاد آيه و مورد نزول آن  

ولى آنچه از سياق آيه شريفه به نظر مى رسد صرف نظر از مسامحه هايى كه چه بسا بعضى از مفسرين در تفسير آيات قرآنى دارند، اين است كه بدون شك آيه شريفه درباره بعضى از افراد امت است نه همه امت و نه اشخاص معينى از امت، و اين افراد عبارتند از كسانى كه مصداق (الّذين آمنوا و عملوا الصالحات ) بوده باشند، و آيه نص در اين معنا است، و هيچ دليلى نه در الفاظ آيه و نه از رسول خدا، و يا خود رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) و ائمه اهل بيت (عليهم السلام) مى باشد نيست، و نيز هيچ دليلى نيست بر اينكه مراد از (الّذين ) عموم امت بوده، و اگر وعده در آيه متوجه به طايفه مخصوصى از ايشان شده به خاطر صرف احترام از آنان يا عنايت بيشتر به آنان بوده باشد، زيرا همه اين حرفها سخنانى خود ساخته و بى دليل است.

و مراد از استخلاف آنان در زمين نظير استخلاف نياكان و امم گذشته اين است كه اجتماعى صالح از آنان تشكيل دهد، كه زمين را ارث ببرند، آن طور كه نياكان و امم گذشته صاحبان قوت و شوكت ارث بردند، و اين استخلاف قائم به مجتمع صالح ايشان است، نه به افراد معينى از ايشان، همچنان كه در امتهاى قبل از ايشان قائم به مجتمع بود.

و اما اينكه مراد از آن، خلافت الهى به معناى ولايت و سلطنت الهى، نظير سلطنت داوود و سليمان و يوسف (عليه السلام) بوده باشد، بسيار بعيد است، چون از قرآن كريم بعيد است كه از انبياء به عبارت (الذين من قبلهم ) تعبير فرمايد، و اين تعبير به همين لفظ و يا به معناى آن در بيش از پنجاه مورد در قرآن كريم آمده، و در هيچ جا مقصود از آن انبياى گذشته نبوده، با اينكه گفتگو درباره انبياى گذشته در قرآن كريم بسيار آمده، بله در بعضى موارد به عبارت (رسل من قبلك ) يا (رسل من قبلى ) يا نظير اينها با اضافه كلمه قبل به ضمير راجع به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) آمده است.

و مراد از تمكين دين مرضى آنان در زمين - همان طور كه گذشت - اين است كه دين پسنديده ايشان را پاى بر جا بدارد، به طورى كه اختلافشان در اصول، و سهل انگارى هايشان در اجراى احكام، و عمل به فروع آن، دين آنان را متزلزل نسازد، و همواره اجتماعشان از لكه نفاق پاك باشد.

و مراد از تبديل خوفشان به امنيت اين است كه امنيت و سلام بر مجتمع آنان سايه بيفكند، به طورى كه نه از دشمنان داخلى بر دين و دنياى خود بترسند، و نه از دشمنان خارجى، نه از دشمنى علنى، و نه پنهانى.

و اينكه بعضى از مفسرين گفته اند: مراد (تنها ترس از دشمنان خارجى است، همچنان كه همه ترس مسلمانان صدر اول از كفار و مشركين بود، كه مى خواستند نور خدا را خاموش ساخته و دعوت حقه دين را باطل سازند) حرف صحيحى نيست، و دليلى بر گفتار خود ندارند، چون لفظ آيه مطلق است، و هيچ قرينه اى كه مدعاى آنان را اثبات كند در آن نيست، علاوه بر اين آيه شريفه در مقام امتنان است، و اين چه منتى است كه خدا بر جامعه اى بگذارد كه دشمن خارجى را بر آنان مسلط نكرده، در حالى كه داخل آن جامعه را فساد احاطه كرده باشد، و از هر سو بلاهاى گوناگون آن جامعه را تهديد كند، نه امنيتى در جان خود داشته باشند، و نه در عرض و نه در مال، تنها قدرت حاكمه بر آن اجتماع حريت داشته، و طبقه ستمگر در رفاه و پيشرفت باشند؟.

و مرادش ازاينكه فرمود: (خداى را عبادت مى كنند و چيزى را شريك او نمى گيرند) همان معنايى است كه لفظ به طور حقيقت بر آن دلالت كند، و آن عبارت است از اينكه اخلاص در عبادت عموميت پيدا كند و بنيان هر كرامتى غير از كرامت تقوى منهدم گردد.

توضيح اينكه وعده استخلاف در آيه، جز با اجتماعى كه با ظهور مهدى (ع) بر پامى شود با هيچ مجتمعى قابل انطباق نيست

آنچه از همه مطالب بر آمد اين شد كه خداى سبحان به كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام مى دهند، وعده مى دهد كه به زودى جامعه اى برايشان تكوين مى كند كه جامعه به تمام معنا صالح باشد، و از لكه ننگ كفر و نفاق و فسق پاك باشد، زمين را ارث برد و در عقايد افراد آن و اعمالشان جز دين حق، چيزى حاكم نباشد، ايمن زندگى كنند، ترسى از دشمن داخلى يا خارجى نداشته باشند، از كيد نيرنگ بازان، و ظلم ستمگران و زورگويى زورگويان آزاد باشند.

و اين مجتمع طيب و طاهر با صفاتى كه از فضيلت و قداست دارد هرگز تاكنون در دنيا منعقد نشده، و دنيا از روزى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) مبعوث به رسالت گشته تاكنون، چنين جامعه اى به خود نديده، ناگزير اگر مصداقى پيدا كند، در روزگار مهدى (عليه السلام) خواهد بود، چون اخبار متواترى كه از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) و ائمه اهل بيت (عليهم السلام) در خصوصيات آن جناب وارد شده از انعقاد چنين جامعه اى خبر مى دهد، البته اين در صورتى است كه روى سخن در آيه را متوجه مجتمع صالح بدانيم، نه تنها حضرت مهدى (عليه السلام).

خواهيد گفت : طبق اين نظريه چه معنا دارد كه روى سخن را در زمان نزول آيه به (الّذين آمنوا و عملوا الصالحات ) كند در حالى كه مهدى (عليه السلام) آن روز نبود، (نه خودش بود و نه يكى از اهل زمانش ).

در پاسخ مى گوييم : اين سؤال ناشى از اين است كه پرسش كننده ميان خطابهاى فردى با خطابهاى اجتماعى خلط كرده، چون خطاب دو جور ممكن است متوجه اشخاص شود، يكى اينكه اشخاصى را مورد خطابى قرار دهند، بدين جهت كه خصوصيات خود آنان مورد نظر است، ديگر اينكه همان اشخاص را مورد خطاب قرار بدهند، اما نه از اين جهت كه شخص خود آنان مورد نظر باشد، بلكه از اين جهت كه جمعيتى هستند داراى صفاتى معين، در صورت اول خطاب از مخاطبين به غير مخاطبين متوجه نمى شود. و شامل آنها نمى گردد، نه وعده اش و نه وعيدش و نه هيچ چيز ديگرش، و در قسم دوم اصلا اشخاص دخالتى ندارند، خطاب متوجه دارندگان صفات كذايى است، كه در اين صورت به ديگران نيز متوجه مى شود.

در آيه شريفه خطاب از قبيل خطابهاى دوم است، كه بيانش گذشت و اغلب خطابهاى قرآنى كه يا مؤمنين را مخاطب كرده، و يا كفار را از اين قبيل است، و همچنين خطابهايى كه متضمن بدگويى از اهل كتاب و مخصوصا يهود است، از اين قبيل است، به مخاطبين بدگويى مى كند به اينكه نياكان و اجداد چند پشت قبل ايشان چنين و چنان كردند، و همچنين خطابهاى متوجه به مشركين كه شما بوديد كه چنين و چنان كرديد، به اينكه اسلاف آنان بودند، نه خود آنان، پس معلوم مى شود كه روى سخن با دارندگان فلان صفات زشت است.

و مخصوصا از اين قبيل است وعده اى كه به يهود داده و فرموده : (فاذا جاء وعد الاخرة ليسووا وجوهكم ) كه وعده داده شدگان تا زمان تحقق آن وعده و پيشگويى زنده نماندند، و در عين حال روى سخن با يهود عصر نزول است، كه شما چنين و چنان مى شويد. و نظير آن وعده در گفتار ذى القرنين است، كه بنا به حكايت قرآن كريم گفت : (فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء و كان وعد ربى حقا).

و نيز وعده اى كه به مردم داده كه قيامت قيام مى كند و بساط حيات دنيوى به وسيله نفخه صور بر چيده مى شود، چنانكه فرمود: (ثقلت فى السموات و الارض لا تاتيكم الا بغتة ) كه مؤمنين صالح را به عنوان اينكه مؤمن و صالحند وعده اى داده، كه اشخاص حاضر در زمان نزول آن را نديدند و مردند، ولى همين كه در آخرين روز از روزگار دنيا افرادى صالح و مؤمن شاهد نفخه صور مى شوند، مجوز اين شده كه اين وعده را به همه صالحان مؤمن در همه اعصار، و مخصوصا افراد حاضر در زمان نزول بدهد.

پس حق مطلب اين است كه اگر واقعا بخواهيم حق معناى آيه را به آن بدهيم (و همه تعصبات را كنار بگذاريم ) آيه شريفه جز با اجتماعى كه به وسيله ظهور مهدى (عليه السلام) به زودى منعقد مى شود قابل انطباق با هيچ مجتمعى نيست.

و اما اگر پاى مسامحه و سهل انگارى در تفسير مفردات و جملات آن راه دهيم، آن وقت ممكن است بگوييم مراد از استخلاف (الّذين آمنوا و عملوا الصالحات ) استخلاف همه امت است، (نه همان طور كه گفتيم دسته اى مخصوص )، آن وقت در جواب اينكه همه امت مصداق (الّذين آمنوا و عملوا الصالحات ) نيستند، بگوييم اين از باب تغليب است، كه از آن باب به شمس و قمر مى گوييم : شمسين، (دو آفتاب ) يا قمرين (دو ماه ) و يا پاسخى نظير آن بدهيم.

و مراد از تمكين دينشان، آن دين كه برايشان پسنديده، اين بگيريم كه آنان را در دنيا معروف به امت اسلام مى كند، و دين اسلام را دين ايشان مى داند، هر چند كه هفتاد و سه فرقه شوند، و هر فرقه اى فرق ديگر را كافر بداند، و بعضى خون بعضى ديگر را مباح بشمارد، و عرض و مال او را حلال بداند.

و مراد از تبديل خوف ايشان به امنيت، و اينكه خدا را بپرستند و چيزى را شريك او نگيرند اين باشد كه خدا اسلام را عزت و شوكت دهد، و بر معظم معموره زمين گسترده كند، در معظم معموره زمين آزادانه نماز و روزه و حج انجام شود، هر چند كه از ميان خود آنان امنيت رخت بر بسته باشد، و حق و حقيقت با سكنه آنها خدا حافظى كرده باشد.

كه در اين صورت موعود به اين وعده امت، و مراد از استخلاف، ايشان عزت و شوكتى است كه بعد از هجرت رسول خدا (صلى الله عليه و آله) و بعد از رحلت آن جناب نصيب مسلمين شد، ولى اگر معنا اين باشد باز وجهى نيست كه تنها شامل زمان خلفاى راشدين باشد، بلكه بعد از آنان را نيز تا زمان انحطاط خلافت اسلامى شامل مى شود.

خوب، اين وجهى است كه مى توان براى آيه تصور كرد، و اما تطبيق آيه با دوره خلفاى راشدين و يا سه نفر اول و يا تنها دوره على (عليه السلام) هيچ وجهى ندارد.

و اقيموا الصلوة و آتوا الزكوة و اطيعوا الرسول لعلكم ترحمون

مناسبتى كه مضمون اين آيه با آيات سابق دارد، مى رساند كه اين آيه تتمه آيات سابق است.

بنابراين اينكه فرمود: (و اقيموا الصلوة و آتوا الزكوة ) دستور به اطاعت او است، در وظايف و عبادتهايى كه براى بندگانش تشريع كرده، و اگر از ميان همه وظائف تنها نماز و زكات را يادآورى كرد، براى اين بود كه اين دو تكليف در ميان تكاليف راجع به خدا و خلق به منزله ركن است، و جمله (و اطيعوا الرسول ) انفاذ ولايت آن جناب است در قضاء و در حكومت.

و جمله (لعلكم ترحمون ) تعليل براى امر است به مصلحتى كه در مأمور به هست، و معناى آن به طورى كه از سياق بر مى آيد اين است كه خدا و رسول را اطاعت كنيد، كه در اين دو اطاعت اميد آن هست كه رحمت الهى شامل شما شود، و خدا وعده خود را درباره شما انجاز كند، و يا انجاز آن را زودتر كند، چون بر طرف شدن نفاق از بين مسلمانان، و عموميت يافتن صلاح و اتفاق كلمه حق، كليد انعقاد مجتمعى است صالح، كه هر قسم خيرات به سويش سرازير مى شود.

لا تحسبن الّذين كفروا معجزين فى الارض و ماويهم النار و لبئس المصير

اين آيه تتمه آيات قبل است، و در آن وعده استخلاف در زمين و تمكين دين و تبديل خوف به امنيت را كه در آيات سابق بود تأكيد مى كند.

پيامبر خود را خطاب مى كند به خطابى مؤ كد، كه زنهار، خيال نكنى كه كفار خداى را در زمين عاجز مى كنند، و با نيرو و شوكت خود جلو خداى را از انجاز وعده اش مى گيرند، و اين بيان و حقيقت بشارتى است به رسول خدا (صلى الله عليه و آله)، به كرامتى كه به امت وى كرده، و اينكه دشمنانش شكست خورده و مغلوب خواهند شد، و چون بشارت به آن جناب بود، لذا او را مخاطب قرار داد، و اين التفات را به كار برد.

و چون نهى مذكور (خيال مكن ) در معناى اين است كه به زودى كفار به حكم اجبار دست از معارضه با دين و اهل دين بر مى دارند، لذا جمله (و ماءويهم النار...) را بر آن عطف كرد، و گويا فرموده است : ايشان در دنيا شكست خورده، و در آخرت در آتش منزل مى كنند، كه بد باز گشت گاهى است.

بحث روايتى

رواياتى در شأن نزول آيات مربوط به منافقين  

در مجمع البيان در ذيل آيه : (و يقولون آمنا بالله...) گفته : بعضى گفته اند: اين آيات در شأن مردى از منافقين نازل شد كه بين او و مردى يهودى مرافعه اى بود، يهودى پيشنهاد كرده بود كه مرافعه را نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله) ببرند، ولى منافق حاضر نشد و پيشنهاد كرد كه نزد كعب بن اشرف بروند.

بلخى حكايت كرده كه ميان على و عثمان در خصوص زمينى كه عثمان از على خريدارى كرده بود نزاعى رخ داد، و علت آن اين بود كه در آن زمين سنگهايى بيرون آمد، عثمان آن را عيب زمين دانسته، مى خواست به آن جهت معامله را فسخ كند، و على زير بار نمى رفت، و مى گفت : ميان من و تو رسول خدا (صلى الله عليه و آله) حكم باشد حكم بن ابى العاص به عثمان گفت : اگر حكومت را به پسر عم او واگذارى به نفع او حكم مى كند، زنهار، تن به حكومت او ندهى، به اين مناسبت اين آيات نازل شد. اين حكايت و يا قريب به آن از امام ابى جعفر (عليه السلام) نيز روايت شده.

مؤلف: و در تفسير روح المعانى از ضحاك روايت شده كه گفت : نزاع ميان على و مغيره بن وائل بود، و داستان را قريب به همان حكايت بالا آورده.

و در مجمع البيان در ذيل آيه : (انّما كان قول المومنين...)، از ابى جعفر (عليه السلام) روايت آورده كه گفت : منظور در اين آيه اميرالمؤمنين (عليه السلام) است.

و در الدرالمنثور در ذيل آيه (فان تولوا فانّما عليه ما حمل و عليكم ما حملتم...) مى گويد: ابن جرير و ابن قانع و طبرانى، از علقمه بن وائل حضرمى، از سلمه بن يزيد جهنى، روايت كرده كه گفت : من عرضه داشتم : يا رسول اللّه (صلى الله عليه و آله) بعد از تو تكليف ما با امرايى كه بر ما حكومت مى كنند چيست ؟ اگر چنانچه احكام خدا را به نفع خود و به ضرر ما تفسير كنند، و در نتيجه حق ما را كه خدا برايمان قرار داده از ما سلب نمايند مى توانيم با آنان قتال نموده، دشمنشان بداريم ؟ رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) فرمود: آنان مسؤ ول وظايف خويش و شما مسؤ ول وظايف خويشيد.

مؤلف: و در معناى اين روايت پاره اى روايات ديگر نقل شده، ليكن، هيچ شكى نبايد كرد در اينكه اسلام با روح احياى حق و اماته باطل كه در آن هست هرگز اجازه نمى دهد كه ستمكاران متجاهر به ظلم بر مردم مسلط شوند، و هرگز اجازه سكوت و تحمل ظلم را از ياغيان فاجر به مردمى كه قدرت بر رفع ظلم را دارند نمى دهد.

در ابحاث اجتماعى امروز نيز روشن شده كه استبداد واليان ديكتاتور، و افسار گسيختگى آنان در تحكم و زورگوييشان بزرگترين خطر و پليدترين آثار را در اجتماع دارد، كه

يكى از آنها پديد آمدن فتنه ها و آشوب ها و جنگها است، در هنگامى كه مردم در مقام بر مى آيند كه ستمكاران را به عدالت و حق وا دارند.

رواياتى درباره شأن نزول و مفاد آيه : (وعد اللّه الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلقنكم فى الارض...)

و در مجمع البيان در ذيل آيه (وعد الله الذين آمنوا منكم...) گفته است : مفسرين در اينكه (الّذين آمنوا منكم ) چه كسانيند، اختلاف كرده اند، و از اهل بيت روايت شده كه منظور مهدى از آل محمد (صلى الله عليه و آله) است.

و نيز گفته است : عياشى به سند خود از على بن الحسين (عليه السلام) روايت كرده كه وقتى اين آيه را تلاوت كرد، فرمود: به خدا سوگند ايشان شيعيان ما اهل بيتند، كه خدا اين وعده خود را در حق ايشان به وسيله مردى از ما انجاز مى كند، و او مهدى اين امت است، و او كسى است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) درباره اش فرمود: (اگر از دنيا نماند مگر يك روز خدا آن روز را آنقدر طولانى مى كند تا مردى از عترتم قيام كند، كه نامش نام من است، زمين را پر از عدل و داد كند، آن چنان كه پر از ظلم و جور شده باشد) و نظير اين روايت از ابى جعفر و ابى عبداللّه (عليه السلام) نقل شده.

مؤلف: از ائمه اهل بيت در اين باره اخبارى روايت شده، در سابق هم بيان انطباق آيه بر مضمون اين روايات گذشت.

و نيز در مجمع البيان ب عد از نقل روايت بالا گفته : بنابراين مراد از (الّذين آمنوا و عملوا الصالحات ) عبارت است از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) و اهل بيت او (عليهم الصلوات و السلام).

و خواننده عزيز فهميد كه مراد از آيه شريفه عام است، و روايت هم به بيش از اين دلالت ندارد، چون در آن فرمود: (به خدا سوگند ايشان شيعيان ما اهل بيتند، كه خدا اين وعده خود را در حق ايشان به وسيله مردى از ما انجاز مى كند...)

و در الدرالمنثور است كه ابن ابى حاتم، و ابن مردويه، از براء روايت كرده اند كه در تفسير آيه (وعد الله الذين آمنوا منكم...) گفته است : درباره ما نازل شد، كه در خوفى شديد قرار داشتيم.

مؤلف: ظاهر اين روايت اين است كه مراد از (الذين آمنوا) صحابه اند، ولى خواننده محترم توجه فرمود كه آيه هيچگونه دلالتى بر اين معنا ندارد، بلكه بر خلاف آن دلالت مى كند.

و نيز در همان كتاب است كه ابن منذر، طبرانى، در (اوسط) حاكم (وى حديث را صحيح دانسته )، ابن مردويه، بيهقى در (دلائل ) و ضياء در (المختاره )، از ابى بن كعب روايت كرده اند كه گفت : وقتى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) و يارانش به مدينه وارد شدند، و انصار ايشان را با آغوش باز پذيرا گشتند، عرب يكدل و يك جهت عليه ايشان قيام نمودند، به طورى كه هيچ وقت جراءت نمى كردند اسلحه را از خود دور سازند، شب و روز را با اسلحه به سر مى بردند، و هميشه مى گفتند: هيچ احتمال مى دهيد روزى برسد كه ما آسوده و مطمئن شويم و جز خدا از هيچ كس نترسيم ؟ در چنين حالى اين آيه نازل شد كه (وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات...)

مؤلف: اين روايت به بيش از اين دلالت ندارد كه سبب نزول آيه شريفه اين جريان بوده، و اما اينكه مراد از (الّذين آمنوا) چه كسانى است ؟ از روايت استفاده نمى شود، و همچنين خدا در چه زمانى وعده خود را انجاز مى كند؟ آيه از آن ساكت است.

و نظير آن روايتى ديگر است كه وقتى آيه (وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات...) نازل شد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) فرمود: بشارت بر اين امت، كه خدا وعده بلندى، و رفعت، و دين، و نصرت، و تمكين، در زمين به ايشان داد، پس هر كس از شما عمل آخرت را براى دنيايش كند در آخرت هيچ بهره اى نخواهد داشت.

زيرا صرف بشارت آن جناب به امت به اينكه جانشين در زمين خواهند شد مستلزم اين نيست كه مراد از (الّذين آمنوا) در آيه تمامى فرد فرد امت و خصوص صحابه و يا چند نفر معدود از ايشان باشد.

حديثى از اميرالمؤمنين عليه السّلام در نهج البلاغه كه در آن به آيه (وعد اللّه الذين آمنوا...) در عزت و نصرت مؤمنين استدلال كرده اند

و در نهج البلاغه در كلامى از آن جناب آمده كه در پاسخ عمر وقتى كه از آن جناب پرسيد آيا صلاح هست خودم با لشكر اسلام به طرف فارس كه براى جنگ تجمع كرده اند بروم ؟ فرمود: پيشرفت و يا شكست اين امر (يعنى دين اسلام ) بستگى به نصرت، و يا خذلان كسى ندارد، اين دين خداست كه همه جا خدا پيروزش كرده و لشگرش را عزت داده و تأييد كرده است، تا رسيد به آنجا كه رسيده، و ما پاى بند وعده خداييم كه فرمود: (وعد اللّه الّذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الّذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا) و خداى تعالى هر وعده اى كه بدهد انجاز مى كند و لشگر خود را پيروزى مى بخشد، و در اسلام سرپرست مسلمانان حكم رشته تسبيح را دارد، كه اگر پاره شود، دانه ها از هم گسيخته و متفرق مى شوند، و چه بسيار متفرق شده هايى كه ديگر جمع نشد، و عرب در امروز هر چند كه اندكند، ولى با دين اسلام بسيار شده و با وحدت و اجتماعى كه به دست آورده عزيز و نيرومند گشته، پس ‍ تو سر جاى خود بمان، و مبادا كه حركت كنى، چون تو به منزله قطب آسيايى، بايد كه به دست عرب اين آسيا را بچرخانى، و آتش ‍ جنگ را بدون اينكه خودت مباشرت كنى برافروخته سازى، چون اگر خودت از جايت تكان بخورى دشمنانى كه در اقطار جزيره العرب هستند از جا كنده مى شوند، و حركت مى كنند، آن وقت دل واپسى تو نسبت به مركز و زنان و كودكانى كه به جاى گذاشته اى بيشتر از دل واپسيت نسبت به لشگر دشمن خواهد بود، علاوه دشمنان غير عرب مى گويند: اين بزرگ عرب و ريشه ايشان است، كه اگر او را از پاى در آوريد و اين ريشه را قطع كنيد براى هميشه راحت مى شويد، و همين خود اهتمام ايشان را در جنگ و طمع آنان را به پيروزى بيشتر مى كند.

و اما اينكه راجع به عدد افراد دشمن صحبت كردى، مگر ما در گذشته با كثرت عدد پيروز مى شديم، هرگز چنين نبود، بلكه تنها رمز موفقيت ما نصرت و معاونت خدايى بود.

وقت استدلال صاحب روح المعانى به حديث فوق در تطبيق آيه با زمان خلفاء

مؤلف: صاحب روح المعانى با اين حديث استدلال كرده بر اينكه مراد از (استخلاف ) در آيه ظهور و غلبه اسلام و ارتفاع قدر آن در زمان خلفاى راشدين است، و حال آنكه حديث از اين معانى به كلى اجنبى است، بلكه از اجنبى بودن گذشته، بر خلاف ادعاى او دلالت دارد، چون از كلام آن جناب برمى آيد كه وعده خدا درباره نصرت دين و مؤمنين هنوز تا به آخر انجاز نشده، و مسلمين در آن روز در بين راه آن بودند، چون امام (عليه السلام) به عمر دلگرمى داد كه (و اللّه من جز وعده - خدا به وعده خود وفا مى كند) و نيز از اين حديث به خوبى برمى آيد كه در آن روز هنوز دين اسلام به آن تمكنى كه خدا وعده داده نرسيده بود، و خوف مسلمين مبدل به امنيت نگشته بود، و چگونه امنيت موعود رسيده بود و حال آنكه به حكم اين حديث مسلمانان در ميان دو خوف قرار داشتند، يكى دشمنان داخلى كه با حكومت مركزى پيمان داشتند، كه از فرصت استفاده نموده پيمان خود بشكنند، و به زنان و كودكان شبيخون بزنند، يكى هم دشمنان خارجى ؟.

و در الدرالمنثور است كه ابن مردويه از ابى الشعثاء روايت كرده كه گفت : من با حذيفه و ابن مسعود نشسته بودم، حذيفه گفت : نفاق از بين رفت، و منافقين دست از نفاق برداشته كار را يك طرفى كردند، يا مسلمان شدند، و يا صراحتا به كفر برگشتند، زمان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) نفاق مى كردند، (چون جرات بر اظهار كفر نداشتند،) ابن مسعود خنديد و گفت : اين سخن را به چه دليل مى گويى ؟ گفت : به دليل آيه (وعد اللّه الّذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات...)

مؤلف: اى كاش كسى از حذيفه مى پرسيد منافقين زمان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) چه شدند؟ با اينكه به شهادت كتاب عزيز و ادله تاريخى، يك ثلث اهل مدينه از منافقين بودند، و تازه همه منافقين تنها در مدينه نبودند، بلكه بيشترشان آن جا بودند و گرنه در اطراف نيز وجود داشتند، چطور شد آيا با رحلت رسول خدا (صلى الله عليه و آله) نفاق هم از دل آنان برفت ؟ و يا آنهايى كه همواره منتظر حادثه و آرزومند گرفتارى براى مسلمانان بودند، و همواره سنگ بر سر راه آنان مى انداختند، با رحلت آن حضرت ناگهان رايشان برگشت، و از نفاق دست برداشتند؟.

سوره نور، آيات 58 تا 64  

 يا ايها الّذين آمنوا ليستاذنكم الّذين ملكت ايمانكم و الّذين لم يبلغوا الحلم منكم ثلث مرات من قبل صلوة الفجر و حين تضعون ثيابكم من الظهيرة و من بعد صلوة العشاء ثلث عورات لكم ليس عليكم و لا عليهم جناح بعدهنّ طوافون عليكم بعضكم على بعض ‍ كذلك يبين اللّه لكم الايات و اللّه عليم حكيم (58)

 و اذا بلغ الاطفل منكم الحلم فليستاذنوا كما استاذن الّذين من قبلهم كذلك يبين اللّه لكم آيته و الله عليم حكيم (59)

 و القواعد من النساء التى لا يرجون نكاحا فليس عليهن جناح ان يضعن ثيابهنّ غير متبرجات بزينة و ان يستعففن خير لهن و اللّه سميع عليم (60)

 ليس على الاعمى حرج و لا على الاعرج حرج و لا على المريض حرج و لا على انفسكم ان تاكلوا من بيوت كم او بيوت آبائكم او بيوت امهاتكم او بيوت اخوانكم او بيوت اخواتكم او بيوت اعمامكم او بيوت عماتكم او بيوت اخوالكم او بيوت خالتكم او ما ملكتم مفاتحه او صديقكم ليس عليكم جناح ان تاءكلوا جميعا او اشتاتا فاذا دخلتم بيوتا فسلموا على انفسكم تحية من عند اللّه مبركة طيبة كذلك يبين اللّه لكم الايات لعلكم تعقلون (61)

 انّماالمؤمنون الّذين آمنوا باللّه و رسوله و اذا كانوا معه على امر جامع لم يذهبوا حتى يستاذنوه ان الّذين يستاذنونك اولئك الّذين يؤمنون باللّه و رسوله فاذا استاذنوك لبعض شأنهم فاذن لمن شئت منهم و استغفر لهم الله ان اللّه غفور رحيم (62)

 لا تجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاء بعضكم بعضا قد يعلم اللّه الذين يتسللون منكم لواذا فليحذر الّذين يخالفون عن امره ان تصيبهم فتنه او يصيبهم عذاب اليم (63)

 الا ان لله مافى السموات و الارض قد يعلم ما انتم عليه و يوم يرجعون اليه فينبئهم بما عملوا واللّه بكلّ شى ء عليم (64)

ترجمه آيات

شما اى كسانى كه ايمان داريد بايد به كسانى كه شما مالك آنان شده ايد و كسانى كه هنوز به عقل نرسيده اند دستور دهيد در شبانه روز سه وقت از شما اجازه ورود بگيرند يكى پيش از نماز صبح و دوم هنگام نيم روز كه جامه هاى خويش از تن در مى آوريد و سوم بعد از نماز شبانگاه كه اين سه هنگام، هنگام خلوت شما است و پس از آن مى توانند بدون اجازه وارد شوند و گناهى بر شما و ايشان نيست كه هنگام تحرك و برخورد با يكديگر است، خدا اين چنين آيه ها را براى شما بيان مى كند كه خدا دانا و فرزانه است (58).

و چون كودكانتان به عقل رسند بايد اجازه دخول بگيرند، چنان كه نام بردگان، قبل از ايشان (و يا آنان كه زودتر از اى شان به حد رشد رسيدند) اجازه مى گرفتند، خدا اين چنين آيه هاى خويش را براى شما بيان مى كند كه خدا دانا و فرزانه است (59).

و زنان وامانده كه ديگر اميد شوهر كردن ندارند به شرطى كه زينت خود نشان ندهند گناهى ندارند اگر جامه خويش بگذارند، و در عين حال خوددارى كردن برايشان بهتر است و خدا شنوا و دانا است (.6).

نه براى كور مانعى هست نه براى لنگ، نه براى بيمار و نه براى شما كه از خانه هاى خود يا پدرانتان يا مادرانتان يا برادران يا خواهران يا عموها يا عمه ها يا خانه داييها يا خاله ها يا خانه اى كه كليدش را به شما سپرده اند يا خانه دوستانتان چيزى بخوريد، نه، تنها خوردنتان گناه است و نه با هم خوردنتان، و چون به خانه اى در آمديد خويشتن را سلام كنيد كه درودى از جانب خدا و مبارك و پاكيزه است چنين خدا، اين آيه ها را براى شما بيان مى كند شايد تعقل كنيد (61).

مؤمنان فقط آن كسانند كه به خدا و پيغمبرش گرويده اند و چون با وى به كار عمومى باشند نروند تا از او اجازه گيرند، كسانى كه از تو اجازه مى گيرند همانهايى هستند كه به خدا و پيغمبرش گرويده اند اگر براى بعض كارهايشان از تو اجازه خواستند به هر كدامشان خواستى اجازه بده و براى آنان آمرزش بخواه كه خدا آمرزنده و رحيم است (62).

خطاب كردن پيغمبر را ميان خودتان مانند خطاب كردن يكديگر نكنيد خدا از شما كسانى را كه نهانى در مى روند مى شناسد كسانى كه خلاف فرمان او مى كنند بترسند كه بليه يا عذابى الم انگيز به ايشان برسد (63).

هر چه در آسمانها و زمين هست از خدا است او مى داند كه شما در چه حاليد و روزى كه سوى او بازگشت يابند از اعمالشان خبرشان دهد و خدا به همه چيز دانا است (64).

بيان آيات

اين آيات بقيه احكامى كه گفتيم در اين سوره آمده بيان مى كند، و سوره با همين آيات ختم مى شود، و در آن اشاره است به اينكه خداى سبحان آنچه تشريع مى كند به علم خود مى كند، و به زودى حقيقت (و مصالح واقعى احكامش ) براى مردم در روزى كه به سويش باز مى گردند روشن مى شود.

بيان آياتى كه متضمن پاره اى از احكام و آداب معاشرت است  

يا ايها الّذين آمنوا ليستاذنكم الذين ملكت ايمانكم...

(وضع ثياب ) در جمله (تضعون ثيابكم ) به معناى كندن لباس، و كنايه است از اينكه اهل خانه در حالى باشند كه چه بسا ميل نداشته باشند بيگانگان در آن حال ايشان را ببينند. و كلمه (ظهيره ) به معناى وقت ظهر است. و كلمه عورت به معناى عيب است، و اگر آن را عورت ناميده اند، چون هر كس عار دارد از اينكه آن را هويدا كند، و شايد مراد از آن در آيه شريفه هر چيزى باشد كه سزاوار است پوشانده شود.

پس جمله (يا ايها الّذين آمنوا) دنباله جمله سابق است كه مى فرمود: ى (ا ايها الّذين آمنوا لا تدخلوا...)، كه حكم مى كرد به اينكه داخل شدن به خانه هر كس موقوف به اجازه گرفتن است، در نتيجه آيه مورد بحث به منزله استثناء از آن حكم عمومى است، چون در خصوص غلامان و كنيزكان اجازه گرفتن در سه هنگام را كافى مى داند، و بيش از آن را واجب نمى داند.

و معناى اينكه فرمود: (ليستاذنكم الّذين ملكت ايمانكم ) اين است كه به ايشان دستور دهيد كه از شما اجازه دخول بخواهند، واز ظاهر جمله (ملكت ايمانكم ) بر مى آيد كه مراد از آن تنها غلامان است (چون كلمه (الّذين ) براى مردان است، كنيزان )، هر چند كه لفظ عموميت دارد، و اگر آن خاص را به لفظ عام تعبير كرده، از باب تغليب است، و از روايت هم اين اختصاص برمى آيد، كه به زودى رواياتش خواهد آمد.

و معناى (الّذين لم يبلغوا الحلم ) اطفالى است كه به حد تميز رسيده اند، ولى بالغ نشده اند، و دليل بر رسيدن به حد تميز جمله (ثلاث عورات لكم ) است.

و منظور از جمله (ثلاث مرات ) سه نوبت در هر روز است، به دليل اينكه دنبالش آن را تفصيل داده، و فرموده : اول قبل از نماز فجر، و دوم هنگام ظهر كه به خانه مى آييد و جامه مى كنيد، سوم بعد از نماز عشاء، و در جمله (ثلاث عورات لكم ) به وجه حكم اشاره نموده و مى فرمايد: اين سه موقع سه عورت است براى شما، كه طبعا شايسته نيست غير از شما كسى بر وضع شما مطلع شود.

و معناى اينكه فرمود: (ليس عليكم و لا عليهم جناح بعدهن ) اين است كه مانعى نيست كه بعد از اين سه موقع مأمورشان نكنيد به اجازه دخول خواستن و مانعى هم براى ايشان نيست كه از شما استيذان نكنند. و در جمله (طوافون عليكم بعضكم ) على بعض به وجه اين حكم (يعنى رفع مانع مذكور) اشاره نموده و مى فرمايد: چون در غير اين سه موقع غلامان و كنيزان دائما در آمد و شد، و خدمتند. پس تنها در اجازه خواستن به اين سه هنگام اكتفاء كنند. (كذلك يبين اللّه لكم الايات ) - يعنى خدا اين چنين احكام دين خود را بيان مى كند، چون اين آيات دلالت بر آن احكام دارد (و اللّه عليم حكيم ) احوال شما را مى داند، و آنچه را كه حكمت اقتضاء مى كند نيز مراعات مى كند.

و اذا بلغ الاطفال منكم الحلم فليستأذنوا...

اين جمله بيانگر اين حقيقت است كه حكم مذكور، يعنى استيذان در سه نوبت براى اطفال تا مدتى معين معتبر است، و آن رسيدن به حد بلوغ است، و بعد از آن بايد مانند كسانى كه قبلا ذكر شد يعنى بالغان از مردان و زنان آزاد اجازه بگيرند، خدا اين چنين آيات خود را برايتان بيان مى كند و خدا عليم و حكيم است.

بيان يك استثنا از عموم حكم حجاب  

و القواعد من النساء الّلاتى لا يرجون نكاحا...

كلمه (قواعد)، جمع قاعده است، كه به معناى زنى است كه از نكاح بازنشسته باشد، يعنى ديگر كسى به خاطر پيرى اش ميل به او نمى كند، بنابراين جمله (اللاتى لا يرجون نكاحا) وصفى توضيحى براى كلمه قواعد است، و بعضى گفته اند: كلمه مذكور به معناى زنى است كه از حيض يائسه شده باشد، و وصف بعد از آن صرفا براى رفع اشتباه است.

و در مجمع البيان گفته : كلمه (تبرج ) به معناى اين است كه زن محاسن و زيبايى هاى خود را كه بايد بپوشاند اظهار كند، و اين كلمه در اصل به معناى ظهور بوده، برج را هم به همين جهت برج ناميده اند، كه بنايى است ظاهر و پيدا.

اين آيه در معناى استثنايى است از عموم حكم حجاب، و معنايش اين است كه بر هر زنى حجاب واجب است الا زنان مسن، كه مى توانند بى حجاب باشند، البته در صورتى كه كرشمه و تبرج نداشته باشند.

و جمله (و ان يستعففن خير لهن ) كنايه است از خودپوشى، يعنى همين زنان سالخورده نيز اگر خود را بپوشانند بهتر از برهنه بودن است، و جمله (و اللّه سميع عليم ) تعليل حكمى است كه تشريع كرده، و معنايش اين است كه خدا شنوا است آنچه را كه زنان به فطرت خود در خواستش را دارند، و دانا است به احكامى كه به آن محتاجند.

ليس على الاعمى حرج و لا على الاعرج حرج و لا على المريض حرج و لا على انفسكم ان تاءكلوا من بيوتكم... او صديقكم

ظاهر آيه اين است كه در آن براى مؤمنين حقى قائل شده، و آن اين است كه مى توانند در خانه خويشاوندان، و يا كسانى كه ايشان را امين مى دانند، و يا خانه دوستان خود چيزى بخورند، البته به مقدارى كه بدان احتياج دارند، نه به حد اسراف و افساد.

(ليس على الاعمى حرج... و لا على انفسكم ) - در عطف (على انفسكم ) كه عطف به ما قبل خود شده، دلالت است بر اينكه شمردن نامبردگان از اين باب نبوده كه خصوصيتى داشته باشند، بلكه از باب اين بوده كه به خاطر عيب و نقصى كه در اعضاء دارند احيانا نمى توانند رزق خود را كسب كنند، لذا جايز است كه از خانه هاى نامبردگان رفع حاجت كنند، و الا فرقى ميان كور و چلاق و مريض و غير ايشان نيست.

(من بيوتكم او بيوت آبائكم...) - در اينكه خانه هايتان را با خانه هاى خويشاوندانتان و بقيه نامبردگان آورده، اشاره است به اينكه در دين اسلام خانه هاى نامبردگان با خانه خود شما فرقى ندارد، چون در اين دين مؤمنين، اولياى يكديگرند، و در حفظ خانه و زندگى يكديگر فرقى با خانه و زندگى خودشان نمى گذارند، آن طور كه صاحب اختيار و سرپرست خانه خويشند، خانه هاى اقرباء و كسانى كه شما قيم و سرپرستى آنان را داريد و دوستان خويش را نيز سرپرستى مى كنيد.

علاوه بر اين كلمه (بيوتكم ) شامل خانه فرزند و همسر انسان نيز مى شود همچنان كه روايت هم به اين معنا دلالت دارد.

(او ما ملكتم مفاتحه ) - كلمه (مفاتح ) جمع مفتح و به معناى مخزن است، و معناى جمله اين است كه حرجى بر شما نيست از اينكه بخوريد از خانه هاى خودتان، (كه گفتيم منظور خانه فرزندان و همسران است )، و هر جا كه كليدش به شما سپرده شده، مانند خانه هايى كه انسان قيم و يا وكيل در آن شده باشد، و يا كليدش را به آدمى سپرده باشند. (او صديقكم ) - اين جمله عطف است بر ماقبل، به تقدير كلمه (بيت ) چون سياق آن را مى رساند، و تقدير (و يا خانه صديقتان ) بوده است.

ليس عليكم جناح ان تاءكلوا جميعا او اشتاتا

كلمه (اشتات ) جمع (شت ) است، و شت مصدر است كه به معناى تفرق است، و اگر در معناى متفرق استعمال شده به منظور مبالغه بوده، و باز به همين منظور به صيغه جمع آمده، ممكن هم هست مصدر نباشد، بلكه صفت باشد، به معناى متفرق، همچنان كه كلمه حق، وصفى است به معناى حق دار.

و معناى آيه اين است كه گناهى بر شما نيست كه همگى دست جمعى و با يكديگر بخوريد، و يا جدا جدا. و اين آيه هر چند كه به حكم روايات درباره موردى خاص نازل شده، ولى مفادش عام است.

مفسرين در اين فصل از آيه و در فصل قبلى آن اختلاف شديدى دارند، كه ما صلاح در آن ديديم كه از ايراد آن و غور و بحث از آن صرف نظر كنيم، چون معنايى كه ما براى اين دو فصل آورديم معنايى است كه از سياق استفاده مى شود.

معناى اينكه فرمود: (فاذا دخلتم بيوتا فسلموا على انفسكم)

 

فاذا دخلتم بيوتا فسلموا على انفسكم تحية من عند الله مباركه طيبة...

بعد از آنكه گفتگو از خانه ها را به ميان آورد، ادب دخول در آن را متفرع بر آن نموده، فرمود: و (چون داخل خانه ها شويد بر خود سلام كنيد).

و مقصود از (سلام كردن بر خود)، سلام كردن بر هر كسى است كه در خانه باشد، در اينجا نيزاگر نفرمود: (بر اهل آن سلام كنيد)، خواست يگانگى مسلمانان با يكديگر را برساند، چون همه انسانند، و خدا همه را از يك مرد و زن خلق كرده، علاوه بر اين همه مؤمنند، و ايمان ايشان را جمع كرده، چون ايمان قوى تر از رحم، و هر عامل ديگرى براى يگانگى است.

و بعيد هم نيست كه مراد از جمله (فسلموا على انفسكم ) اين باشد كه وقتى كسى داخل بر اهل خانه اى شد، بر آنان سلام كند، و ايشان جواب سلامش را بدهند. جمله (تحيه من عند اللّه ) مباركه طيبه حال است، يعنى در حالى كه سلام تحيتى است از ناحيه خدا، چون او تشريعش كرده و حكمش را نازل ساخته تا مسلمانان با آن يكديگر را تحيت گويند، و آن تحيتى است مبارك و داراى خير بسيار، و باقى و طيب، چون ملايم با نفس است. آرى، حقيقت اين تحيت گسترش امنيت و سلامتى بر ك سى است كه بر او سلام مى كنند، و امنيت و سلامتى پاكيزه ترين چيزى است كه در ميان دو نفر كه به هم برمى خورند برقرار باشد.

خداى سبحان سپس آيه را با جمله (كذلك يبين اللّه لكم الايات ) ختم كرد، كه تفسيرش گذشت.

(علكم تعقلون ) - يعنى تا شايد شما به معالم دين خود آگهى يابيد و به آن عمل كنيد، - برخى اين طور معنا كرده اند.

انّما المؤمنون الّذين آمنوا باللّه و رسوله و اذا كانوا معه على امر جامع لم يذهبوا حتى يستأذنوه...

ذكر جمله (الّذين آمنوا بالله و رسوله ) براى بيان مؤمنين با اينكه معناى كلمه مؤمنين روشن بود براى اين بود كه دلالت كند بر اتصافشان به حقيقت معناى ايمان، و معنايش اين است كه مؤمنين عبارتند از آنهايى كه به خدا و رسولش ايمان حقيقى دارند، و به وحدانيت خدا و رسالت رسولش باور و اعتقاد قلبى دارند.

و به همين جهت دنبالش فرمود: (و چون با او بر سر امرى اجتماع و اتفاق مى كنند، نمى روند تا اجازه بگيرند) و مقصود از امر جامع امرى است كه خود به خود مردم را دور هم جمع مى كند، تا درباره آن بينديشند و مشورت كنند، و سپس تصميم بگيرند، مانند جنگ و امثال آن.

و معناى آيه اين است كه چون با رسول او بر سر امرى از امور عمومى اجتماع مى كنند، پى كار خود نرفته و از آن جناب روى نمى گردانند، مگر بعد از آنكه كسب اجازه كرده باشند.

و چون چنين بود، دنبالش فرمود:( كسانى كه از تو اجازه مى گيرند كسانى هستند كه به خدا و رسولش ايمان دارند) و اين در حقيقت به منزله عكس صدر آيه است، تا دلالت كند بر ملازمه و اينكه ايمان از كسب اجازه جدا نمى شود.

(فاذا استاذنوك لبعض شانهم فاذن لمن شئت منهم ) - در اين جمله خداى تعالى رسول گرامى خود را اختيار مى دهد كه به هر كس خواست اجازه رفتن بدهد، و به هر كس خواست ندهد.

(و استغفر لهم الله ان اللّه غفور رحيم ) - در اين جمله رسول گرامى خود را دستور مى دهد تا به منظور دلخوش كردن آنان، و تا رحمتى باشد براى آنان، از خدا برايشان طلب مغفرت كند.

نهى از بى اعتنايى كردن به دعوت و فراخوانى رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله) و شانه خالى كردن از احضار و تكليف او (لا تجعلوا دعاء الرسول...)

لا تجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاء بعضكم بعضا...

(دعاء رسول ) به معناى اين است كه آن جناب مردم را براى كارى از كارها دعوت كند، مانند دعوتشان به سوى ايمان و عمل صالح و به سوى مشورت در امرى اجتماعى و به سوى نماز جماعت، و امر فرمودنش به چيزى از امور دنيا و آخرتشان، همه اينها دعا و دعوت او است.

شاهد اين معنا جمله ذيل آيه است كه مى فرمايد: (قد يعلم اللّه الذين يتسللون منكم لو اذا) و نيز تهديدى كه دنبال آيه درباره مخالفت امر آن جناب آمده، و شهادت اين دو فقره بر مدعاى ما روشن است، و اين معنا با آيه قبلى هم مناسب تر است، زيرا در آن آيه مدح مى كرد كسانى را كه دعوت آن حضرت را اجابت مى كردند، و نزدش حضور مى يافتند، و از او بدون اجازه اش مفارقت نمى كردند، و اين آيه مذمت مى كند كسانى را كه وقتى آن جناب دعوتشان مى كند سر خود را مى خارانند، و اعتنايى به دعوت آن جناب نمى كنند.

از اينجا معلوم مى شود اينكه بعضى گفته اند: (مراد از دعاى رسول، خطاب كردن او و صدا زدن او است، كه مردم آن جناب را مثل ساير مردم صدا نزنند، بلكه با مردم فرق گذاشته او را محترمانه صدا بزنند، مثلا، نگويند يا محمد، و يا ابن عبدالله، بلكه بگويند يا رسول اللّه ) معناى درستى نيست.

و همچنين تفسير ديگرى كه بعضى كرده اند كه : مراد از دعاء، نفرين كردن آن جناب است، كه نفرين او را مثل نفرين سايرين ندانند، كه در حقيقت آيه شريفه مردم را نهى مى كند از اينكه خود را در معرض نفرين آن جناب قرار دهند، يعنى او را به خشم در نياورند، چون خدا نفرين او را بى اثر نمى گذارد. و وجه ضعف و نادرستى اين دو معنا اين است كه ذيل آيه با آنها سازگارى ندارد.

كلمه (تسلل ) در آيه مورد بحث به معناى اين است كه كسى خود را از زير بار و تكليفى به طور آرام بيرون بكشد، كه ديگران نفهمند، و اين كلمه از (سل سيف ) يعنى بيرون كردن شمشير از غلاف گرفته شده. و كلمه (لواذا)، به معناى ملاوذه است، و (ملاوذة ) آن است كه انسانى به غير خود پناهنده شده و خود را پشت سر او پنهان كند. و معناى آيه اين است كه خداى عزوجل از ميان شما آن كسانى را كه از ما بين مردم با حيله و تزوير بيرون مى شوند، در حالى كه به غير خود پناهنده مى شوند و به اين وسيله خود را پنهان مى كنند و هيچ اعتنايى به دعوت رسول ندارند، مى شناسد.

(فليحذر الّذين يخالفون عن امره ان تصيبهم فتنة او يصيبهم عذاب اليم ) - ظاهر سياق آيه با در نظر داشتن معنايى كه گذشت، اين است كه ضمير (عن امره ) به رسول خدا بر مى گردد، و امرش همان دعاى او است، در نتيجه آيه شريفه كسانى را كه از امر و دعوت آن جناب سر مى تابند، تحذير مى كند از اينكه بلا و يا عذابى دردناك به آنان برسد.

بعضى از مفسرين گفته اند: ضمير در (عن امره ) به خداى سبحان بر مى گردد، و در آيه شريفه هر چند كه امرى از ناحيه خدا وجود ندارد تا ضمير بدان برگردد، و ليكن همان نهى كه كرد و فرمود: (دعاى رسول را چون دعاى يك نفر عادى قرار ندهيد) در حقيقت در معناى امر و به صورت نهى است، چون معنايش اين است كه دعوت او را بپذيريد، و كلمه (بپذيريد) امر است، و از ميان اين دو وجه وجه اولى بهتر است.

الا ان لله ما فى السموات و الارض...

اين جمله بيان عموميت ملك است، و اينكه هر چيزى بدون استثناء مملوك خداى سبحان و قائم به او است پس به همين دليل با جميع خصوصيات وجودش معلوم براى او است پس او آنچه را كه وى بدان محتاج باشد مى داند، و مردم هم يكى از موجوداتند، كه خدا به حقيقت حالشان و آنچه بدان نيازمندند آگاه است. پس مى فهميم كه آنچه از شرايع دين هم كه براى آنان تشريع كرده امورى است كه در حياتشان بدان نيازمندند، همچنان كه ارزاقى كه برايشان آفريده مورد حاجتشان بوده، و بدون آن بقاء و دوام نخواهند داشت.

پس اينكه فرمود : (قد يعلم ما انتم عليه - او مى داند آنچه را كه شما بر آن هستيد، و حقيقت حال شما را آگاه است، و مى داند كه چه احتياجاتى داريد) به منزله نتيجه اى است كه بر حجت مذكور مترتب مى شود، و معنايش اين است كه مالكيت خدا بر شما و هر چيز ديگر مستلزم علم او به حال و احتياجات شما است، آرى، او به علت اينكه مالك شما است، مى داند كه چه قسم شريعت و احكامى مورد احتياج شما است، همان را برايتان تشريع نموده، و بر شما واجب مى كند.

و جمله (و يوم يرجعون اليه فينبئهم بما عملوا و اللّه بكل شى ء عليم ) عطف است بر جمله (ما انتم عليه ) و معنايش اين است كه او هم در دنيا عالم به احوال شما است، و هم در روزى كه به سويش باز مى گرديد، يعنى روز قيامت كه در آن روز هر كسى را به حقيقت عملى كه كرده خبر مى دهد، و خدا به هر چيزى دانا است.

خداى تعالى در اين جمله ذيل، مردم را تحريك بر اطاعت و انقياد نسبت به احكام شرع خود، و عمل به آن فرموده، به اين بيان كه به زودى ايشان را به حقيقت اعمالشان خبر مى دهد، همچنان كه در صدر آيه تحريك مى كرد به اينكه شرع را بپذيرند، چون خدا آن را تشريع كرده، كه عالم به حوايج مردم است،و اين شريعت حوايج آنان را بر مى آورد.

بحث روايتى

(رواياتى در باره مفاد و شأن نزول پاره از از آيات گذشته ) 

در الدرالمنثور است كه سعيد بن منصور و ابن ابى شيبه و ابو داوود و ابن مردويه، و بيهقى، در سنن خود از ابن عباس روايت كرده اند كه در ذيل آيه يا (ايها الّذين آمنوا ليستاذنكم ) گفته است : آيه اذن از جمله آياتى است كه بيشتر مردم به آن عمل نكردند، ولى من همواره به اين دخترم - كنيزى كوتاه قد بالاى سرش ايستاده بود - يادآورى مى كنم كه از من اجازه بگيرد، و سپس بر من وارد شود.

و در تفسير قمى درباره همين آيه از قول امام (عليه السلام) گفته : خداى تعالى مردم را نهى كرد از اينكه در اين سه هنگام - كه ذكر فرموده - داخل خانه كسى بشوند، چه اينكه پدر باشد يا خواهر و يا مادر و يا خادم، مگر به اذن ايشان، و آن سه وقت عبارت است از، بعد از طلوع فجر و ظهر و بعد از عشاء، و غير اين سه هنگام را مطلق گذاشته و فرموده (ليس عليكم جناح بعد هنّ) يعنى بعد از اين سه هنگام (طوافون عليكم بعضكم على بعض ).

و در كافى به سند خود از زراره از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه در تفسير جمله (ملكت ايمانكم ) فرموده : اين حكم تنها مخصوص مردان است، نه زنان. زراره مى گويد پرسيدم : پس زنان در اين سه هنگام بايد اجازه بگيرند؟ فرمود : نه، و ليكن مى توانند داخل و خارج شوند، و درباره كلمه (منكم ) در جمله (و الّذين لم يبلغوا الحلم منكم ) فرمود: يعنى از خودتان، آنگاه اضافه فرمود كه : بر شما است (بر ايشان است - نسخه بدل ) كه مانند كسانى كه بالغ شده اند در اين سه ساعت استيذان كنند.

مؤلف: در اين مسأله كه حكم مخصوص مردان است روايات ديگرى نيز از امام باقر و امام صادق (عليه السلام) رسيده.

و در مجمع البيان در ذيل آيه مورد بحث گفته : معنايش اين است كه : به غلامان و كنيزان خود دستور دهيد وقتى مى خواهند به شما و در محل خلوت شما وارد شوند، از شما اجازه بگيرند (نقل از ابن عباس ) بعضى ديگر گفته اند: تنها عبيد مورد نظرند، (نقل از ابن عمر)، البته به اين مضمون از امام ابى جعفر و ابى عبداللّه (عليه السلام) نيز روايت شده.

مؤلف: با اين روايات و با ظهور خود آيه روايتى كه حاكم از على (عليه السلام) نقل كرده ضعيف مى شود، و آن اين است كه مراد زنانند، و اما مردان بايد استيذان كنند.

و در الدرالمنثور است كه ابن ابى شيبه، و ابن مردويه، از ابن عمر روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) فرمود: اعراب بر شما مسلمانان غلبه نكنند در ناميدن نماز عشاء به نماز عتمه، چون اين نماز در كتاب خدا عشاء ناميده شده، كلمه عتمه مربوط به دوشيدن شتران در آن هنگام است.

مؤلف: نظير اين روايت از عبد الرحمان بن عوف به اين عبارت نقل شده، كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرمود: اعراب در مراسم نماز شما بر شما غلبه نكنند، كه خداى تعالى فرموده : (و من بعد صلوة العشاء) و عتمه مربوط به شتران است.

و در كافى به سند خود از حريز از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه آيه (ان يضعن ثيابهن ) را قرائت نموده و فرمودند: مراد از آن جلباب و خمار است، در صورتى كه زن سالخورده باشد.

مؤلف: و در اين معنا اخبار ديگرى نيز هست.

و در الدرالمنثور است كه ابن جرير، و ابن ابى حاتم از ضحاك روايت كرده كه گفت : اهل مدينه قبل از آنكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) مبعوث شود رسمشان چنين بود كه افراد كور و مريض و چلاق را در غذا با خود شركت نمى دادند، و فكر مى كردند كه افراد كور تشخيص نمى دهند كدام لقمه لذيذتر و بهتر است، مريض هم كه نمى تواند مانند سالم غذا بخورد، و چلاق هم حريف اشخاص سالم نيست، ولى بعد از بعثت اجازه داده شد كه با آنان غذا بخورند.

و نيز در همان كتاب است كه ثعلبى از ابن عباس روايت كرده كه گفت : حارث با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) به عزم جهاد بيرون شد، و خالد بن زيد را جانشين خود در امور خانواده اش كرد، و خانواده حارث از اينكه با خالد كه بيمار بود غذا بخورند ناراحت بودند، پس اين آيه نازل شد.

و نيز در همان كتاب است كه عبد بن حميد و ابن جرير و ابن ابى حاتم، از قتاده روايت كرده اند كه گفت : اين قبيله كه از بنى كنانه بن خزيمه است، در جاهليت تنها غذا خوردن را ننگ مى دانستند، حتى پيش مى آمد كه يكى از آنان بر شدت گرسنگى غذا را با خود مى گردانيد تا شايد كسى را پيدا كند كه با او غذا بخورد و آب بياشامد، ولى در اسلام اجازه هر دو قسم غذا خوردن داده شد، و آيه شريفه ليس عليكم جناح (ان تاءكلوا جميعا او اشتاتا) نازل گرديد.

مؤلف: و در معناى اين روايت روايات ديگرى نيز هست.

و در كافى به سند خود از زراره، از امام صادق (عليه السلام) روايت آورده كه در معناى آيه (او ما ملكتم مفاتحه او صديقكم )، فرمود: اينها كه خداى عزوجل در اين آيه نامشان را برده، بدون اجازه از خرما و خورش و طعام يكديگر مى خوردند، و همچنين زن بدون اجازه از خانه شوهرش مى تواند بخورد، و غير اينها نمى توانند.

و در همان كتاب به سند خود از ابى حمزه ثمالى از امام باقر (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه و آله) به مردى فرمود: تو و آنچه مال دارى ملك پدرت هستى، آنگاه امام فرمود: در عين حال من دوست نمى دارم كه پدرى از مال پسر بردارد، مگر آن مقدارى كه ناچار از آن است، چون خدا فساد را دوست نمى دارد.

و در همان كتاب به سند خود از محمد بن مسلم، از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه از آن جناب در مورد مردى پرسيدم كه پسرش توانگر است، و پدر محتاج ؟ فرمود: پدر مى تواند از مال او بخورد، و اما مادر نخورد، مگر به عنوان قرض.

و باز در همان كتاب به سند خود از جميل بن دراج از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: زن مى تواند بخورد، و صدقه دهد، و دوست هم مى تواند از منزل برادرش بخورد، و صدقه دهد.

و در همان كتاب به سند خود از ابن ابى عمير، از شخصى كه نامش را برد، از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه در ذيل جمله (او ما ملكتم مفاتحه ) فرمود: مثل كسى كه وكيلى در اموال خود دارد، و او بدون اجازه وى از مال وى مى خورد.

و در مجمع البيان در ذيل جمله : (ان تاءكلوا من بيوتكم ) گفته : بعضى گفته اند معنايش من بيوت اولادكم است، به دليل اينكه امام به فرزند كسى فرمود: تو و مالت مال پدرت هستى، و نيز همان جناب فرموده : پاكيزه ترين رزقى كه انسان مى خورد آن است كه از كسبش ‍ باشد، و فرزند او نيز از جمله كسب او است.

مؤلف: و در اين معانى روايات بسيارى ديگر است.

و در كتاب معانى، به سند خود از ابى الصباح روايت كرده كه گفت : از امام باقر (عليه السلام) از معناى آيه (فاذا دخلتم بيوتا فسلموا على انفسكم...) پرسيدم، فرمود: اين همان سلام كردن شخص به اهل خانه است، وقتى كه به خانه وارد مى شود، و جواب سلام اهل خانه به او است، زيرا همين سلام و عليك، سلام بر خودتان است.

مؤلف: در تفسير همين آيه اشاره به اين معنا گذشت.

و در تفسير قمى در ذيل جمله (انّما المؤمنون الذين... حتى يستاذنوه ) فرموده اند: اين آيه درباره عده اى نازل شد كه هر وقت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) ايشان را براى امرى از امور جمع مى كرد تا پى كارى يا جنگى كه پيش آمده بود بفرستد، بدون اجازه او متفرق مى شدند، خداى تعالى ايشان را از اين رفتار نهى فرمود.

و در همان كتاب در ذيل آيه (فاذا استاذنوك لبعض شأنهم فاذن لمن شئت منهم ) فرمود: اين آيه درباره حنظله بن ابى عياش نازل شد، و جريانش چنين بود كه او در شبى كه فردايش جنگ احد شروع مى شد، عروسى كرده بود، پس از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) اجازه گرفت تا نزد اهلش بماند، پس خداى عزوجل اين آيه را فرو فرستاد، حنظله نزد اهلش ماند، صبح در حال جنابت به ميدان جنگ آمد و شهيد شد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) فرمود: من خود ديدم كه ملائكه حنظله را با آب ابرها، و روى تخته هايى از نقره در ميان آسمان و زمين غسل مى دادند، و به همين جهت او را غسل الملائكه ناميدند.

باز در همان كتاب در ذيل آيه (لا تجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاء بعضكم بعضا) از قول امام (عليه السلام) گفته : يعنى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) را مثل يك فرد عادى صدا نزنيد و در روايت ابى الجارود از ابى جعفر (عليه السلام) آمده كه در معناى آيه مذكور مى فرمود: نگوييد: يا محمد، و يا ابا القاسم، بلكه بگوييد: يا نبى الله، و يا رسول الله.

مؤلف: نظير اين حديث از ابن عباس روايت شده، و ليكن در سابق گفتيم كه ذيل آيه شريفه با اين معنا آنطور كه بايد سازگار نيست.

سوره فرقان، آيات 1 تا 3  

سوره فرقان مكى است و هفتاد و هفت آيه دارد.

 

 بسم اللّه الرحمن الرحيم

 تبارك الذى نزل الفرقان على عبده ليكون للعالمين نذيرا (1)

 الذى له ملك السموات و الارض و لم يتخذ ولدا و لم يكن له شريك فى الملك و خلق كل شى ء فقدره تقديرا (2)

 و اتّخذوا من دونه آلهه لا يخلقون شيا و هم يخلقون و لا يملكون لانفسهم ضرا و لا نفعا و لا يملكون موتا و لا حيوة و لا نشورا (3)

ترجمه آيات

به نام خداى رحمان و رحيم. بزرگ و لايق بزرگى است آن خدايى كه اين فرمان را به بنده خويش نازل كرد تا بيم رسان جهانيان باشد (1).

همان كه فرمان روايى آسمانها و زمين خاص او است، فرزندى نگرفته و در فرمان روايى شريك ندارد، و همه چيز را او آفريده و آن را به اندازه كرده اندازه اى دقيق (2).

(ولى گروهى ) سواى خدا خدايانى گرفتند كه چيزى خلق نكنند و خودشان مخلوقند، اختيار سود و زيان خويش ندارند و اختيار مرگ و زندگى و تجديد حيات ندارند (3).

بيان آيات

غرض اين سوره بيان اين حقيقت است كه دعوت رسول خدا (صلى الله عليه وآله) دعوتى است حق، و ناشى از رسالتى از جانب خداى تعالى، و كتابى نازل شده از ناحيه او، و نيز در اين سوره چند نوبت پشت سر هم ايرادهايى كه كفار بر نبوت آن جناب از ناحيه خدا، و بر نازل بودن كتابش از جانب خدا كرده اند، دفع شده، و در اين دفع عنايتى بالغ به كار رفته.و چون بيان اين غرض مستلزم احتجاج بر مسأله توحيد و نفى شريك، و بيان پاره اى از اوصاف قيامت، و صفات پسنديده اى از مؤمنى نبود، لذا به اين مسائل نيز پرداخته، ولى همه اين بيانات را با لحن انذار و تخويف ايفاء نمود، نه تبشير و تشويق.

اين را هم بايد گفت كه اين سوره به شهادت سياق عمومى آيات آن در مكه نازل شده، جز اينكه چه بسا بعضى از مفسرين سه آيه آن را استثناء كرده، گفته اند كه : در مدينه نازل شده است، و آن سه آيه عبارت است از آيه (و الّذين يدعون مع اللّه الها آخر... غفورا رحيما.

و شايد وجه در آن اين باشد كه در اين سه آيه مسأله حرمت زنا مطرح شده، ولى شما خواننده عزيز به خاطر داريد كه در تفسير آيه خمر از سوره مائده آنجا كه اخبار را نقل كرديم، گفتيم كه : حرمت زنا و شراب از اول ظهور دعوت اسلامى معروف بوده، كه يكى از احكام اين دين است.

و عجيب از بعضى از مفسرين است كه گفته اند: همه سوره مدنى است، مگر سه آيه از آن كه اولش : (تبارك الذى ) و آخرش كلمه (نشورا) است.

توضيح آيه : (تبارك الذى نزل الفرقان على عبده ليكون للعالمين نذيرا)

تبارك الذى نزل الفرقان على عبده ليكون للعالمين نذيرا

كلمه (تبارك ) از ماده (بركه ) - به دو فتحه - است كه به معناى ثبوت خير در هر چيز است.

مانند ثبوت آب در بركه (آب انبار)، و اين معنا از واژه (برك البعير) گرفته شده، كه به معناى آن است كه شتر سينه به زمين بگذارد و بخوابد، كلمه تبارك هم از همان ريشه اشتقاق يافته، و معنايش ثبوت خير است در هر چيزى كه مى گوييم مبارك است، چيزى كه هست صيغه تبارك علاوه بر افاده معناى مزبور، - به طورى كه گفته اند - مبالغه در آن را نيز مى رساند. و اين صيغه تقريبا مى توان گفت از كلماتى است كه جز در مواردى نادر بر غير خدا اطلاق نمى شود.

كلمه (فرقان ) به معناى فرق است، و اگر قرآن كريم را فرقان ناميد از آن جهت بوده كه آياتش بين حق و باطل جدايى مى اندازد، و يا از اين جهت بوده كه آياتش جدا جدا نازل شده. مؤيد معناى اول اين است كه اين كلمه در قرآن كريم بر تورات هم اطلاق شده، با اينكه تورات يكباره نازل شد.

راغب در مفردات گفته : كلمه (فرقان ) از كلمه (فرق ) بليغ ‌تر است، براى اينكه فرقان تنها در فرق نهادن بين حق و باطل استعمال مى شود، مانند قنعان، كه تنها در مردى استعمال مى شود كه ديگران به حكم او قناعت مى كنند، و اين كلمه اسم است نه مصدر، به خلاف فرق كه هم مصدر است، و هم در فرق بين حق و باطل و غير آن استعمال مى شود. كلمه (عالمين ) جمع عالم است كه معنايش خلق است، در صحاح اللغه گفته : عالم به معناى خلق است، و جمع آن عوالم مى آيد، و عالمون به معناى اصناف خلق است. و اين لفظ هر چند شامل همه خلق از جماد و نبات و حيوان و انسان و جن و ملك مى شود، و ليكن در خصوص آيه مورد بحث به خاطر سياقى كه دارد يعنى انذار را غايت و نتيجه تنزيل قرآن قرار داده، مراد از آن خصوص مكلفين از خلق است، كه ثقلان يعنى جن و انس است، البته ما تنها از مكلفين اين دو صنف را مى شناسيم.

با اين بيان روشن شد اينكه بعضى از مفسرين گفته اند: آيه شريفه دلالت مى كند بر عموم رسالت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله)، و اينكه آن جناب مبعوث بر تمامى ما سوى اللّه است، صحيح نيست، چون اين مفسر غفلت كرده از اينكه چرا از رسالت تعبير به انذار فرموده، و نظير آيه مورد بحث در دلالت بر عموميت آيه : (و اصطفاك على نساء العالمين ) و آيه (و فضلناهم على العالمين ) مى باشد.

كلمه (نذير) - به طورى كه گفته اند - به معناى منذر، (بيم رسان ) است، و انذار با تخويف قريب المعنا است.

پس اينكه فرمود: (تبارك الذى نزل الفرقان على عبده ) معنايش اين است كه خير بسيار در كسى كه فرقان را بر عبد خود محمد (صلى اللّه عليه و آله) نازل كرد ثابت شد، و ثبوت خير كثير در خدا، با اينكه آن خير عايد خلقش مى شود، كنايه است از جوشش و فوران خير از او بر خلق او، به خاطر اينكه كتابى بر بنده اش نازل كرده كه فارق ميان حق و باطل، و نجات دهنده عالميان از ضلالت، و سوق دهنده به سوى هدايت است.

و اگر در آيه شريفه نزول قرآن را از ناحيه خدا، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) را فرستاده او، و نذير براى عالميان خوانده، و نيز قرآن را فرقان و جدا كننده حق از باطل ناميده، و رسول را بنده خداوند، بر عالميان معرفى كرده، اشعار دارد بر اينكه مملوك خدا است، و هيچ اختيارى از خود ندارد، همه به منظور زمينه چينى براى مطالبى است كه بعدا از مشركين حكايت مى كند، كه به قرآن طعنه زدند كه اين افتراء بر خدا است. و محمد (صلى اللّه عليه و آله) آن را از پيش خود تراشيده، و قومى ديگر نيز او را كمك كرده اند، و اينكه پيغمبر طعام مى خورد، و در بازارها راه مى رود، و طعنه هاى ديگرى كه زدند، و پاسخى كه از طعنه هاى ايشان داده.

پس حاصل كلام اين شد كه قرآن كتابى است كه با حجت هاى باهره خود بين حق و باطل جدايى مى اندازد، پس خودش جز حق نمى تواند باشد، چون باطل ممكن نيست ميان حق و باطل فارق باشد، و اگر خود را به صورت حق جلوه مى دهد، براى فريب دادن مردم است.

و آن كسى كه اين كتاب را آورده عبدى است مطيع خدا كه عالميان را با آن انذار نموده، و به سوى حق دعوت مى كند پس او نيز جز بر حق نمى باشد، و اگر بر باطل بود به سوى حق دعوت نمى كرد، بلكه از حق گمراه مى ساخت، علاوه بر اين خداى سبحان در كلام معجز خود به صدق رسالت او شهادت داده، و كتاب او را نازل از ناحيه خود خوانده.

از اينجا معلوم مى شود اينكه بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از فرقان مطلق - كتابه اى آسمانى و نازل بر انبياء است، و مراد از عبد او، عموم انبياء است، صحيح نيست و دورى اش از ظاهر لفظ آيه بر كسى پوشيده نمى باشد.

لام در جمله (ليكون للعالمين نذيرا) لام تعليل است، و مى رساند كه هدف از تنزيل فرقان بر عبدش اين است كه بيم دهنده جميع عالم از انس و جن باشد، چون كلمه جمع در صورتى كه الف و لام بر سرش در آمده باشد استغراق و كليت را مى رساند. و همين تعبير يعنى آوردن صيغه جمع با الف و لام خالى از اشاره به اين معنا نيست كه براى همه عالم يك اله و معبود است، نه آنطور كه وثنى مذهبان معتقدند كه هر قومى براى خود الهى غير از اله ديگران دارد.

و اگر در آيه مورد بحث تنها به ذكر انذار اكتفاء كرد، و نامى از تبشير نبرد، براى اين بود كه كلام در اين سوره در سياق انذار و تخويف بود.

اثبات ملك مطلق براى خداوند (له ملك السموات و الارض)

(الذى له ملك السموات و الارض...)

كلمه (ملك ) - به كسره ميم، و ضم آن، هر دو - به معناى اين است كه چيزى قائم به وجود چيز ديگر باشد، به طورى كه هر طور كه بخواهد در آن تصرف كند، چه اينكه اصل رقبه اش قائم به وجود مالك باشد، مانند رقبه مال كه قائم به مالك است كه مى تواند هر نوع تصرفى در آن بكند، و يا اينكه در تحت فرمان او قرار گيرد، و او با امر و نهى و حكم راندن بر وى مسلط باشد، مانند تسلطى كه يك سلطان بر رعيت خود، و آنچه در دست ايشان است دارد، كه قسم دوم را ملك - به ضمه ميم - تعبير مى كنند.

پس ملك - به كسره ميم - عمومى تر است از ملك - به ضمه ميم - همچنان كه راغب نيز گفته ملك - به فتحه ميم و كسره لام - به معناى متصرف به امر و نهى است در مردم، و اين كلمه تنها به كسى اطلاق مى شود كه سياست و اداره امور آدميان را به عهده دارد، و بدين جهت گفته مى شود: فلانى ملك مردم است، ولى گفته نمى شود ملك اين اشياء است، تا آنجا كه مى گويد: پس ملك - به ضمه ميم - به معناى ضبط شى ء مورد تصرف است، به وسيله حكم، و ملك - به كسره ميم - نظير جنس براى مطلق ملك است، پس هر ملك - به ضمه ميم - ملك به كسره ميم - هست، ولى هر ملك - به كسره ميم ملك - به ضمه ميم - نيست. و چه بسا مى شود كه ملك - به كسره - مختص به مالكيت رقبه، و ملك - به ضمه ميم - مختص به غير آن مى شود.

پس اينكه فرمود: (الذى له ملك السموات و الارض ) - با در نظر داشتن اينكه لام اختصاص را مى رساند - اين معنا را افاده مى كند كه آسمانها و زمين مملوك خدايند، و به هيچ وجهى از وجوه از خود استقلال نداشته، و از خدا و تصرفات او با حكمش بى نياز نيستند، و حكم در آن و اداره و گرداندن آسياى آن مختص به خداى تعالى است، پس تنها خدا مليك و متصرف به حكم در آن است، آنهم متصرف على الاطلاق.

استنتاج فرزند و شريك نداشتن و انحصار خلقت، تقدير و تدبير در اوعز و جل

و با اين بيان، ترتب جمله (و لم يتخذ ولدا) بر ما قبل، روشن مى شود، چون داشتن ملك على الاطلاق حاجتى باقى نمى گذارد براى اتخاذ فرزند، چون اتخاذ فرزند براى يكى از دو حاجت است، يا براى اين است كه فرزند به قسمتى از امورش برسد،چون خودش به تنهايى نمى تواند امور خود را اداره كند، و خداى سبحان كه مالك هرچيزى است و تواناى بر هر كارى است كه بخواهد انجام دهد چنين فرضى درباره اش نمى شود، و يا براى اين است كه هستى اش محدود، و بقايش ‍ تا زمانى معين است، و هر چه را مالك است تا مدتى معين مالك است، لذا فرزند مى گيرد تا بعد از خود جانشينش شود، و بعد از خودش به امورش قيام نمايد، و خداى سبحان كه مالك هر چيز است و هستى اش سرمدى و ابدى است، و فنا در او راه ندارد، به هيچ وجه حاجتى به اتخاذ فرزند ندارد. اين بيان، هم رد بر مشركين است و هم رد بر نصارى.

و همچنين جمله بعدى كه مى فرمايد: (و لم يكن له شريك فى الملك ) چون احتياج به شريك در جايى كه ملك شامل همه امور نباشد تصور مى شود، و ملك خدا عام و شامل تمامى موجودات عالم با همه جهات آنها است، و هيچ چيز از تحت ملكيت او بيرون نيست،اين جمله نيز رد بر مشركين است.

و جمله (و خلق كل شى ء فقدره تقديرا) بيان رجوع تدبير عامه امور به سوى خداى تعالى به تنهايى است، هم خلقت آنها، و هم تقدير آنها. پس او رب العالمين است، و هيچ ربى سواى او نيست.

توضيح اينكه خلقت، تقدير و تدبير منحصرا از آن خداوند است  

توضيح اينكه : خلقت از آنجا كه همواره با وساطت اسبابى مقدم و اسباب ديگرى مقارن صورت مى گيرد، ناگزير خلقت مستلزم اين است كه وجودهاى اشياء هر يك به ديگران مرتبط باشد، و وجود هر چيز و آثار وجودى اش به اندازه و مقدارى باشد كه علل و عوامل متقدم و مقارن آن را تقدير مى كند، پس حوادث جارى در عالم، طبق اين نظام مشهود مختلط است به خلقت، و تابع است علل و عواملى را كه يا قبل از آن حادثه دست در كار بوده، و يا مقارن حدوث آن، و چون هيچ خالقى به غير از خداى سبحان نيست، پس ‍ براى هيچ امرى مدبرى هم غير از او نيست، پس هيچ ربى كه مالك اشياء و مدبر امور آنها باشد به غير از خداى سبحان وجود ندارد.

پس همين كه ملك آسمان ها و زمين از خدا باشد، و او حاكم و متصرف على الاطلاق در آنها باشد، خود مستلزم آن است كه خلقت قائم به او باشد، چون اگر قائم به غير او باشد ملك هم از آن غير خواهد بود. قيام خلقت به او مستلزم اين است كه تقدير هم قائم به او باشد، چون تقدير، فرع بر خلقت است، و قيام تقدير به وجود او، مستلزم اين است كه تدبير هم قائم به او باشد، پس ملك و تدبير فقط از آن او است، پس او به تنهايى رب است و لا غير.

و مالكيت خداى تعالى بر آسمانها و زمين هر چند مستلزم آن است كه خلقت و تقدير را مستند به او بدانيم، و ليكن از آنجايى كه وثنى مذهبان با تسليم نسبت به عموم ملكيت او معتقدند كه مالكيت و ربوبيت او براى همه عالم منافات ندارد با اينكه آلهه نيز مالك و رب باشند، و خود خدا به آنها واگذار كرده باشد. پس هر الهى مليك در ظرف الوهيت خويش، و رب براى مربوبين خويش است، و خداى سبحان ملك الملوك و رب الارباب و اله الالهه است.

لذا در آيه شريفه به جمله (الذى له ملك السموات و الارض ) براى اثبات اختصاص ربوبيت به خداى تعالى اكتفاء نكرد، بلكه لازم دانست كه جمله (و خلق كل شى ء فقدره تقديرا) را اضافه كند.

پس گويا كسى گفته است : بر فرض هم كه ملك خدا نسب ت به آسمانها و زمين او را از اتخاذ فرزند و شريك بى نياز كند و ديگر فرزند و شريك ملكيت او را نسبت به بعضى از موجودات سلب نكند، ليكن چرا جايز نباشد كه بعضى از مخلوقات خود را شريك خود كند، و پاره اى از امور را تفويض به آنها نمايد؟ و در عين حال خود بر ملكيت خويش و حتى نسبت به آنچه واگذار كرده باقى باشد؟.

اين همان اعتقادى است كه مشركين داشتند، كه در تلبيه حج مى گفتند: (لبيك لا شريك لك الا شريكا هو لك تملكه و ما ملك ).

و در پاسخش فرموده كه : خلقت و تقدير از خداى سبحان است، چون تقدير ملازم با خلقت است، و چون اين دو با هم جمع شدند، ملازم آنها تدبير است، پس تدبير هر چيزى از خداى سبحان است. پس با ملك او هيچ ملكى و با ربوبيت او هيچ ربوبيتى نيست.

پس معلوم شد كه جمله (الذى له ملك السموات و الارض و لم يتخذ ولدا و لم يكن له شريك فى الملك ) در مقام بيان توحيد، و يكتايى ربوبيت، و نفى فرزند و شريك است، چيزى كه هست اين معانى را از طريق اثبات ملك مطلق اثبات مى كند، و نيز معلوم شد كه جمله (و خلق كل شى ء فقدره تقديرا) تقرير و بيان معناى عموم ملك است، مى فرمايد ملكى است متقوم به خلق، و تقديرش ‍ چنين است : تقومى كه باعث مى شود خداى تعالى متصدى هر حكم و تدبيرى باشد بدون اينكه چيزى از آن را به احدى از خلق خود تفويض كند.

و مفسرين در تفسير اين آيه و آيه قبلى اش حرفهايى دارند، كه چون فايده اى در نقل آنها نديديم از نقلش صرف نظر كرديم.

نكوهش مشركين كه آلهه اى گرفتند كه خالق چيزى نبوده و خود مخلوقند و مالك نفع وضرر، و موت و حيات و نشورى نيستند

و اتخذوا من دونه آلهه لا يخلقون شيئا و هم يخلقون...

بعد از آنكه خود را به اين صفت كه خالق و مقدر هر چيز است، و ملك آسمانها و زمين از او است، ستوده و نتيجه گرفت كه پس بايد او به تنهايى اله معبود باشد در اين جمله به گمراهى مشركين اشاره كرده، كه بتهايى مى پرستند كه نه خالق چيزى هستند، چون خودشان آن بتها را درست كرده اند، و نه مالك چيزى براى خود و براى غيرند.

ضمير در (و اتخذوا) به طورى كه از سياق بر مى آيد به مشركين بر مى گردد، هر چند كه اين كلمه قبلا ذكر نشده بود، و اينگونه تعبيرها تحقير و اهانت را مى رساند.

و مراد از آلهه در جمله (من دونه آلهه لا يخلقون شيئا و هم يخلقون ) همان بتهايى است كه به دست خود درست مى كردند، اگر از چوب بود مى تراشيدند و اگر چيز ديگرى بود طورى ديگر درست مى كردند. و اگر اول آنها را آلهه خواند با اينكه بعدا فرمود: (نه تنها چيزى خلق نمى كنند بلكه خودشان مخلوقند) براى اشاره به اين معنا بود كه از الوهيت جز اسم ندارند، آن اسم را هم مردم روى آنها گذاشته اند، بدون اينكه از حقيقت الوهيت چيزى دارا باشند، همچنان كه فرمود (ان هى الا اسماء سميتموها انتم و آباءكم).

كلمه (شيئا) در جمله (لا يخلقون شيئا) از آنجايى كه نكره است و در جمله منفى قرار گرفته، مبالغه در توبيخ آنان را مى رساند، كه از خداى سبحان كه آفريدگار هر چيزى است اعراض نموده، به بتهايى چسبيده اند كه نه تنها چيزى خلق نمى كنند، بلكه از اين نيز پست ترند، براى اينكه بته، تراشيده و مصنوع پرستندگان و مخلوق اوهام ايشانند، و نظير اين كلام در جمله (ضرا و لا نفعا) و جمله (موتا و لا حيوة و لا نشورا) جريان دارد.

(و لا يملكون لانفسهم ضرا و لا نفعا) - در اين جمله مالكيت از بتها نفى شده، و مالك نبودن آنها بديهى است، و نفى اين امر بديهى به خاطر اين است كه بت پرستان آنها را مى پرستند، تا ضررها را از ايشان دور نموده، منافع را برايشان جلب كنند، و چون بتها مالك نفع و ضرر حتى براى خود نيستند، ناگزير عبادتشان جز ضلالت و گيجى چيزى نيست.

با اين بيان روشن مى شود كه واقع شدن جمله (لانفسهم ) در سياق، توبيخ بيشترى را مى رساند، و كلام را در معنايش ترقى مى دهد، چون معنايش اين مى شود: اين بتها مالك

ضرر و نفع خود نيستند تا آن را دفع و اين را جلب كنند، آن وقت چگونه مالك نفع و ضرر غير هستند، و اگر در آيه ضرر را از نفع جلوتر آورد، براى اين بود كه دفع ضرر مهم تر از جلب نفع است.

(و لا يملكون موتا و لا حيوة و لا نشورا) - يعنى مالك مرگ نيستند، تا آن را از پرستندگان خود و يا از هر ك س كه بخواهند، دور كنند و نيز مالك حياتى نيستند تا از هر كس بخواهند آن را بگيرند، و يا به هر كس كه بخواهند بدهند، و نيز مالك نشور هم نيستند تا مردم را به دلخواه خود مبعوث و زنده كرده و در مقابل كرده هايشان آنان را جزا بدهند، واله، آن كسى است كه مالك اين امور باشد.

بحث روايتى (دو روايت درباره مقصود از تسميه قرآن به (فرقان))  

در كافى به سند خود از ابن سنان، از شخصى كه نامش را برده روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام) معناى قرآن و فرقان را پرسيدم كه آيا دو چيزند يا يك چيز؟ فرمود: (به يك اعتبار دو چيزند، و به اعتبارى ديگر يك چيز)، قرآن مجموع آيات است، و فرقان تنها آن آيات محكمى است كه مربوط به دستور العمل ها است.

و در اختصاص مفيد در حديث عبداللّه بن سلام كه حاكى از گفتگوى او با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) است آمده (كه مى گويد به حضرت ) عرضه داشتم : آيا خداوند كتابى بر تو نازل كرده ؟ فرمود: بله. گفتم : آن كتاب كدام است، فرمود فرقان است. پرسيدم : چرا پروردگارت آن را فرقان ناميد؟ فرمود: براى اينكه آيات و سوره هاى اين كتاب جداى از هم است، مانند تورات، و مانند انجيل و زبور در الواح و صحف نازل نشد، به خلاف آنها كه در الواح و اوراق و يك مرتبه نازل شدند، گفتم : درست فرمودى يا محمد.

مؤلف: هر يك از دو روايت ناظر به يكى از دو معناى فرقان است كه گذشت.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved