تقرير يك حجت بر نفى تعدد آلهه، در جمله : (اذا لذهب كلّ اله بما خلق)  

و جمله : (و گرنه هر الهى به تدبير امور مخلوق خودش مى پرداخت ) حجت بر نفى تعدد خدايان است، و محذور تعدد خدايان را بيان مى كند و حاصلش اين است كه : تعدد آلهه تصور نمى شود مگر وقتى كه ميان آن چند خدا جدايى باشد، و به هيچ وجهى از وجوه در معناى الوهيت و ربوبيت متحد نباشند، و معناى ربوبيت يك اله در يك ناحيه عالم و در نوعى از انواع موجودات آن اين است كه تدبير آن ناحيه به وى واگذار شده باشد، به نحوى كه در كار خود مستقل باشد و احتياج به غير خود و حتى به آن كس كه اين پست را به او واگذار كرده نداشته باشد و اين نيز روشن است كه دو موجود متباين اگر ترشحى و اثرى داشته باشند آثار آن دو نيز متباين است.

و وقتى چنين شد لازمه اش اين است كه هر يك از اين الهه مفروض در تدبير آنچه راجع به او است مستقل باشد، و لازمه اين استقلال در تدبير هم اين است كه رابطه اتحاد و اتصال در بين انواع تدبيرهاى جاريه در عالم منقطع باشد، و مثلا نظام جارى در عالم انسانى غير از نظامى باشد كه در ساير انواع حيوانات و نباتات و خشكى و ترى عالم و كوه و دشت و آسمان و زمين جريان دارد. و نظام جارى در هر يك از اين نامبرده ها غير از نظام جارى در انسان باشد. و معلوم است كه لازمه چنين انقطاع و بينونت فساد آسمانها و زمين و موجودات در آن دو است، و چون مى بينيم كه آسمانها و زمين و آنچه در ميان آنها است تباه و فاسد نشده، پس مى فهميم كه رابطه اى ميان همه آنها هست، و نظام در همه آنها يكى است. از اينجا هم مى فهميم كه پس مدير همه عالم يكى است.

اين است آنچه كه مورد نظر جمله (اذا لذهب كل اله بما خلق ) مى باشد و معناى آن اين است كه : اگر با خدا خدايانى ديگر مى بود، هر يك از آن خدايان از ديگران جدا مى شد، و تدبير مخصوص به خود مى داشت.

بيان حجت ديگرى بر نفى تعدد آلهه كه جمله (ولعلا بعضهم على بعض) متضمن آن است

(و لعلا بعضهم على بعض ) - اين جمله محذور ديگر تعدد آلهه را مى رساند، كه از اين محذور و تالى فاسد يك حجت ديگرى عليه تعدد آلهه تاءليف مى يابد. به اين بيان كه تدابير جارى در عالم چند قسمند، يكى تدابير عرضيه، يعنى تدبيرهايى كه در عرض هم قرار دارند، مانند تدبير جارى در ترى و تدبير جارى در خشكى، كه در عرض هم هستند، و نيز مانند دو تدبير جارى در آب و آتش.

و قسم ديگر تدابير طولى اند، و به دو قسم تقسيم مى شوند، يكى تدبير عام كلى و حاكم، و ديگرى تدبير خاص جزئى و محكوم، مانند تدبير عام عالم زمين و تدبير خاص عالم نبات كه جزئى از زمين است و نيز مانند تدبير عام عالم سماوى، و تدبير خاص عالم كوكبى معين كه جزئى از آسمان است و مانند تدبير عام عالم مادى، و تدبير خاص نوعى از انواع ماديات.

پس بعضى از تدابير هست كه نسبت به بعضى ديگر علو و تسلط دارد، به اين معنا كه طورى هست كه اگر تدبير زير دست آن از آن منقطع گردد به كلى باطل و تباه مى شود، چون قوامش به تدبير ما فوقش بستگى دارد، عينا مانند اينكه اگر زمينى نمى بود، ديگر معنا نداشت كه انسان زمينى وجود داشته باشد، پس اگر تدبير عام زمينى نباشد، معنا ندارد كه عالم انسان جداگانه و مخصوص به خود تدبيرى داشته باشد.

و لازمه روشن دو قسم بودن تدبير، اين است كه خداى مدبر تدبير عام عالمى، نسبت به خداى مدبر يك نوع خاص از عالم تفوق و برترى داشته باشد و اين نسبت به آن زير دست و خوار و خفيف باشد، و استعلاء و تفوق يك اله بر اله ديگر عقلا محال است.

نه از اين جهت كه به طورى كه مفسرين پنداشته اند لازمه اش مغلوب بودن يك اله در مقابل ديگرى، و يا ناقص بودن قدرت او نسبت به آن ديگرى، و محتاج بودن اين در تماميتش به ديگرى، و محدود بودنش است، تا مستلزم تركيب و امكان باشد، و امكان با (الوهيت ) و (وجوب وجود) نسازد، چون اگر اشكال اين باشد وثنى ها در پاسخ مى گويند: ما هم نمى گوييم آلهه غير خدا هم واجب الوجودند، و محتاج نيستند، و نقص و محدوديت ندارند، چون وثنى مذهبان آلهه خود را ممكن الوجود مى دانند، اما ممكناتى عالى، كه تدبير ممكنات پايين تر به آنها واگذار شده و خود مربوب خدا و در عين حال رب ما دون خويشند، و خداى تعالى رب الارباب و اله الالهه و به تنهايى واجب الوجود بالذات است.

بلكه محال بودن تفوق مزبور از اين جهت است كه : لازم مى آيد خداى مادون، استقلالى در تدبير و تاءثير نداشته باشد، چون احتياج به اجازه مافوق با استقلال نمى سازد، پس مدبر سافل در تدبير و تاءثيرش محتاج به مدبر عالى است، و با اين احتياج ديگر معنا ندارد نام او را اله و مدبر بگذاريم، بلكه در حقيقت يكى از اسبابى است كه تدبير موجودات پايين تر محتاج به آن است، نه اينكه اله يعنى مدبر مستقل در تاءثير و تدبير باشد پس ‍ آنچه كه اله فرض كرده اند اله نيست، بلكه يكى از اسبابى است كه واسطه در تدبير مادون است، و در عالم اسباب كسى نمى تواند منكر اسباب باشد، ولى اين چه ربطى به تعدد آلهه دارد.

اشاره به تفاسير ديگر در معناى آيه شريفه  

اين آن معنايى است كه دقت در آيه آن را افاده مى كند ولى مفسرين در تقرير حجت آيه، مسلك هاى مختلفى پيش گرفته اند كه جامع مشترك همه آنها اين است كه تعدد آلهه مستلزم امورى است كه آن امور خود مستلزم امكان آلهه است، و در آخر نتيجه گرفته اند كه امكان با واجب الوجود بودن آلهه نمى سازد، و مستلزم خلف است، يعنى چيزى كه اله فرض شده اله نباشد.

و همانطور كه اشاره كرديم وثنى ها خود ملتزم به امكان آلهه هستند، و هيچ وثنى مذهبى كسى را غير از خدا واجب الوجود نمى داند، در اين ميان بعضى از مفسرين تندرويهايى هم كرده اند كه آيه شريفه از آنها به كلى اجنبى است، آنان مقدماتى چيده اند كه آيه شريفه هيچ اشاره اى هم به آنها ندارد، تا چه رسد به تصريح، بعضى ديگر كندروى كرده و گفته اند: اين ملازمه اى كه در آيه شريفه ميان تعدد آلهه و عالى و دانى بودن آنها بيان شده يك ملازمه عادى است نه عقلى، و آيه مى خواهد بگويد عادتا وقتى دو سرپرست در يك اداره اى باشند يكى ديگرى را زير دست خود مى كند و اين دليل دليلى است اقناعى نه قطعى ولى خواننده عزيز قطعى بودن آن را فهميد.

در اينجا اشاره به يك نكته بسيار لازم است، كه اگر اشاره نشود خوف اشتباه در بين هست، و آن تعبير در جمله (لذهب كل اله بما خلق ) است، كه به هر الهى خلقتى را نسبت داده، و ممكن است شما خواننده اين را يك اقرار ضمنى از قرآن دانسته و بگويى : پس ‍ قرآن قبول دارد كه غير از خداى تعالى هم خالق هايى هستند.

دفع اين شبهه به اين است كه اگر يادتان باشد گفتيم كه مشركين تنها (تدبير) را به آلهه نسبت مى دهند، نه (ايجاد) را و همه معترفند كه ايجاد عالم مخصوص خداى تعالى است، چيزى كه هست در بعضى از جاها تدبير شكل خلقت به خود مى گيرد، مانند خلقت جزيى از جزئيات كه با وجود آن نظام كلى تماميت پيدا مى كند، كه اين هر چند نسبت به خودش خلق است، اما نسبت به نظام كلى و ما فوق تدبير است، پس در حقيقت در آيه مورد بحث مقصود (از ما خلق )، فعل و تدبير به هم آميخته مى باشد، و در قرآن كريم كلمه (خلق ) به فعل نسبت داده شده، مانند آيه (و اللّه خلقكم و ما تعملون ) و آيه (وجعل لكم من الفلك و الانعام ما تركبون ).

پس عقيده مشركين اين است كه هر يك از آلهه خالق مادون خويشند، يعنى فاعل آنند، همانطور كه هر يك از ما فاعل فعل خودش ‍ است، اما در عين اينكه ما خالق فعل خويش هستيم، وجود را خدا به فعل ما مى دهد، و ايجاد اشياء، مخصوص به خداى سبحان است و بس و هيچ كس در اين ترديدى ندارد، نه موحد و نه بت پرست، مگر بعضى از متكلمين كه هنوز نتوانسته اند فرق ميان فعل و ايجاد را بفهمند.

آيه شريفه با تنزيه خداى تعالى ختم شده، و فرموده : (منزه است خدا از آنچه در باره اش مى گويند).

عالم الغيب و الشهادة فتعالى عما يشركون

اين جمله صفتى است براى اسم جلاله كه در جمله (سبحان اللّه عما يصفون ) قرار داشت، و اگر دنبال اسم جلاله و بلافاصله نياورد، بدين منظور بود كه بفهماند خدا خودش هم علم به تنزه ش از (ما يصفون ) دارد، و ما يصفون به طورى كه از سياق برمى آيد عبارت است از شرك، در نتيجه معناى جمله مذكور همان معنايى است كه آيه (اتنبئون اللّه بما لا يعلم فى السموات و لا فى الارض ‍ سبحانه و تعالى عما يشركون ).

و بنابراين در حقيقت برگشت جمله مورد بحث به يك احتجاج جداگانه است بر نفى شركاء و آن احتجاج عبارت است از شهادت خود خدا به اينكه من هيچ شريكى براى خود سراغ ندارم، همچنان كه جمله (شهد الله انّه لا اله الا هو) نيز متضمن همين شهادت است، چيزى كه هست در اين جمله شهادت به عدم علم نداده بلكه شهادت بر نفى اصل وجود شريك داده است.

بعضى از مفسرين گفته اند: اين جمله برهان ديگرى است بر اثبات علو خدا، به اين بيان كه تعدد آلهه مستلزم جهل است كه خود يكى از نواقص و ضد علو است، چون هر چيزى كه دو تا شد، اين يكى اطلاعى از آنچه در حقيقت ذات آن ديگرى هست ندارد، و مثل خود او را نمى شناسد، و اين خود يك نوع جهل و قصور است.

ولى اين تقرير مانند ساير تقريرهايى كه كرده اند، به درد نفى چند اله واجب الوجود مى خورد، و ما گفتيم كه وثنى مذهبان خود اقرار دارند بر اينكه واجب الوجود يكى است و آلهه خود را واجب الوجود نمى دانند، علاوه بر اين بعضى از مقدمات كه براى دليل مذكور آورده مخدوش است.

فتعالى عما يشركون

اين جمله تفريع بر همه مطالب و حجت هاى گذشته است كه بر نفى شركاء اقامه شد.

قل رب اما ترينى ما يوعدون رب فلا تجعلنى فى القوم الظّالمين

چون از نقل سخنان مشركين و انكارشان نسبت به روز قيامت و استهزايشان به رسولان فارغ شد، و علاوه بر اين به اقامه حجت بر اثبات حقيقت قيامت نيز پرداخت، اينك در اين جمله به تهديد قبل بازگشته و به پيامبر خود دستور مى دهد كه : از پروردگار خود بخواهد تا او را به آن عذابى كه به ايشان وعده داده دچار نكند و اگر آن عذاب را ديد او را نجات دهد.

پس جمله (قل رب اما ترينى ما يوعدون ) امر به دعا و استغاثه است و تكرار كلمه (رب ) به منظور تأكيد در تضرع است و كلمه (ما) در جمله (اما ترينى ) زايده و براى اين آورده شده كه بدان وسيله نون تأكيد بر فعل شرط درآيد، چون اگر آن نبود جايز نبود نون تأكيد در آخر فعل شرط بيايد، پس اصل جمله مذكور (ان ترنى ) بوده و جمله (ما يوعدون ) دلالت دارد بر اينكه بعضى از عذابهايى كه مشركين به آنها تهديد شده اند عذاب دنيوى بوده، چون مى فرمايد: اگر آن عذاب را به من نشان دادى مرا از آن نجات بده، و از جمله (رب فلا تجعلنى فى القوم الظالمين - پروردگارا مرا در ميان قوم ستمكار قرار مده ) به طور كنايه فهميده مى شود كه اگر آن جناب در حال فرود آمدن عذاب بر كفار در ميان آنان باشد عذاب او را هم مى گيرد.

و انا على ان نريك ما نعدهم لقادرون

اين جمله خطاب به رسول خدا (صلى الله عليه و آله) است و منظور از آن تسليت و دلخوش كردن او است و مى فرمايد كه : خداى تعالى قادر است تو را از عذابى كه به مشركين نشان مى دهد نجات دهد و شايد مراد از آن عذاب همان عذابى است كه در جنگ بدر بر سر مشركين آورد، و با اينكه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) و مؤمنين هم نشان داد، مع ذلك آنان را نجات داده، بلكه مايه شفاى غيظ دلهاى آنان كرد.

ادفع بالتى هى احسن السيئه نحن اعلم بما يصفون

يعنى آنچه بدى از ايشان مى بينى با نيكى تلافى كن و تازه از بين خوبى ها خوبتر آنها را انتخاب كن، مثل اينكه اگر بدى آنان به صورت آزار و اذيت است، تو، به ايشان احسان كن و منتها درجه طاقت خود را در احسان به ايشان مبذول بدار، و اگر اين مقدار نتوانستى هر چه را كه توانستى، و اگر آنهم مقدور نبود حداقل از ايشان اعراض كن.

و اينكه فرمود: (نحن اعلم بما يصفون ) ما بهتر مى دانيم كه چه برداشتى از دعوت تو دارند، يك نوع تسليت خاطر رسول خدا (صلى الله عليه و آله) است، تا از آنچه از ايشان مى بيند ناراحت و غمگين نشود و از جراءتى كه نسبت به پروردگارشان به خرج مى دهند، اندوهگين نگردد، چون خدا بهتر مى داند كه چه چيرها مى گويند.

و قل رب اعوذ بك من همزات الشّياطين و اعوذ بك رب ان يحضرون

معناى (همزات الشياطين) 

در مجمع البيان گفته كلمه (همزة ) به معناى شدت دفع است، و حرف همزه (يكى از حروف الفبا) را هم از اين جهت همزه ناميده اند كه چون از ته حلق ادا مى شود، بايد بيشتر به حلق اعتماد داشته باشد، و با فشار بيشترى به خارج دفع گردد، و همزه شيطان به معناى دفع او به سوى گناهان از راه گمراه كردن است. و در تفسير قمى از امام عسكرى (عليه السلام) نقل كرده كه فرمود همزه شيطان آن وسوسه هايى است كه در دلت مى اندازد.

در اين دو آيه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) را دستور مى دهد كه از اغواى شيطانها به پروردگار خود پناه ببرد، و از اينكه شيطانها نزدش حاضر شوند به آن درگاه ملتجى شود و در اين تعبير اشاره اى هم به اين معنا هست كه شرك و تكذيب مشركين هم از همان همزات شيطانها، و احاطه و حضور آنها است.

سوره مومنون، آيات 99 تا 118  

 حتى اذا جاء احدهم الموت قال رب ارجعون (99)

 لعلّى اعمل صلحا فيما تركت كلاّ انّها كلمة هو قائلها و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون (100)

 فاذا نفخ فى الصّور فلا انساب بينهم يؤمئذ و لا يتساءلون (101)

 فمن ثقلت موزينه فاولئك هم المفلحون (102)

 و من خفت موازينه فاولئك الّذين خسروا انفسهم فى جهنم خالدون (103)

 تلفح وجوههم النّار و هم فيها كالحون (104)

 الم تكن ءايتى تتلى عليكم فكنتم بها تكذّبون (105)

 قالوا ربنا غلبت علينا شقوتنا و كنا قوما ضالين (106)

 ربّنا اخرجنا منها فان عدنا فانا ظالمون (107)

 قال اخسوا فيها و لا تكلمون (108)

 انه كان فريق من عبادى يقولون ربّنا ءامنا فاغفرلنا وارحمنا و انت خير الرّاحمين (109)

 فاتّخذتموهم سخريا حتى انسوكم ذكرى و كنتم منهم تضحكون (110)

 انى جزيتهم اليوم بما صبروا انهم هم الفائزون (111)

 قل كم لبثتم فى الارض عدد سنين (112)

 قالوا لبثنا يوما او بعض يوم فسل العادين (113)

 قل ان لبث تم الا قيلا لو انكم كنتم تعلمون (114)

 افحسبتم انّما خلقنكم عبثا و انكم الينا لا ترجعون (115)

 فتعلى الله الملك الحق لا اله الا هو رب العرش الكريم (116)

 و من يدع مع الله الها ءاخر لا برهان له به فانّما حسابه عند ربه انه لا يفلح الكافرون (117)

 و قل ربّ اغفر وارحم و انت خير الرّاحمين (118)

ترجمه آيات

تا آنگاه كه وقت مرگ هر يكشان فرا رسد در آن حال آگاه و نادم شده گويد بارالها مرا به دنيا بازگردان (99).

تا شايد به تدارك گذشته عملى صالح به جاى آرم و به او خطاب شود كه هرگز نخواهد شد و اين كلمه (مرا بازگردان ) را از حسرت همى گويد و از عقب آنها عالم برزخ است تا روزى كه برانگيخته شوند (100).

پس آنگاه كه نفخه صور قيامت دميد ديگر نسبت و خويشى در ميانشان نماند و كسى از كس ديگر حال نپرسد (1.1).

پس در آن روز هر آن كه اعمالش وزين است آنان رستگارانند (102).

و هر آن كه اعمالش سبك وزن باشد آنان كسانى هستند كه نفس خويش را در زيان افكنده به دوزخ مخلد خواهند بود (103).

آتش دوزخ صورتهاى آنها را مى سوزاند و در جهنم زشت منظر خواهند زيست (104).

(و به آنها خطاب شود) آيا آيات من بر شما تلاوت نشد؟ و شما از جهل تكذيب آيات ما نكرديد؟ (105).

آن كافران در جواب گويند بار الها به ما (رحم كن ) كه شقاوت بر ما غلبه كرد و كار ما به گمراهى كشيد (106).

پروردگارا ما را از جهنم نجات ده اگر ديگر بار عصيان تو كرديم همانا بسيار ستمكار خواهيم بود (107).

باز به آنان خطاب سخت شود اى سگان به دوزخ شويد و با من لب از سخن فرو بنديد (108).

زيرا شماييد كه چون طايفه اى از بندگان صالح من روى به من آورده و عرض مى كردند بارالها ما به تو ايمان آورديم تو از گناهان ما درگذر و در حق ما لطف و مهربانى فرما كه تو بهترين مهربانان هستى (109).

در آن وقت شما كافران آن بندگان خاص مرا تمسخر مى كرديد تا آنجا كه مرا به كلى فراموش كرده بر آن خداپرستان خنده استهزاء مى نموديد (110).

من هم امروز جزاى صبر بر آزار و سخريه شما را به آن بندگان پاك خود خواهم داد و آنها امروز سعادتمند و رستگاران عالمند (111).

آنگاه خدا به كافران گويد كه مى دانيد شما چند سال در زمين درنگ كرديد(112).

آنها پاسخ دهند كه تمام زيست مادر زمين يا يك روز بود يا يك جزء از روز (اگر ما خطا گوييم ) از فرشتگان حسابگر عمر خلق باز پرس (113).

خدا فرمايد شما اگر از حال خود آگاه بوديد مى دانستيد كه مدت عمرتان در دنيا بسيار اندك بود (114).

آيا چنين پنداشتيد كه ما شما را به عبث و بازيچه آفريده ايم هرگز به ما رجوع نخواهيد كرد (115).

زيرا خداى به حق، برتر از آن است كه عبث كند كه هيچ خدايى به جز همان پروردگار عرش كريم نخواهد بود (116).

و هر كس غير خدا كسى را به الهيت خواند حساب كار او نزد خداست و البته كافران را فلاح و رستگارى نيست (117).

و تو اى رسول ما دعا كن و بگو بارالها بيامرز و ببخش كه تو بهترين بخشندگان عالم وجودى (118).

بيان آيات

اين آيات عذاب آخرتى را كه در خلال آيات قبل به مشركين وعده داد به طور مفصل بيان مى كند و آغاز آن را از روز مرگ تا قيامت و از قيامت تا ابديت معرفى مى كند، و اين معنا را خاطر نشان مى سازد كه زندگى دنيا كه ايشان را مغرور كرده، و از آخرت باز داشته، بسيار ناچيز و اندك است، (اگر بخواهند بفهمند) و در آخر اين آيات كه آخر سوره است سوره را با خطابى به رسول خدا (صلى الله عليه و آله) ختم مى كند، و در آن خطاب به وى دستور مى دهد كه از او درخواست كند همان چيزى را كه خودش از بندگان مؤمن خود و رستگاران در آخرت حكايت كرده بود، و آن اين بود كه گفتند: (رب اغفر و ارحم و انت خير الراحمين - پروردگارا بيامرز و رحم كن كه تو بهترين رحم كنندگان هستى ) اتفاقا سوره را هم با مسأله رستگارى همين طائفه افتتاح كرده و فرموده بود كه اينها وارث بهشتند.

وصف حال مشركين در حال رويارو شدن با مرگ و تمناى بازگشت نمودن و عدم اجابت آن (قال ربّ ارجعون...)

حتى اذا جاء احدهم الموت قال رب ارجعون

كلمه (حتى ) متعلق به ما قبل است كه به خداى تعالى نسبت ها مى دادند، كه منزه از آنها است، يعنى، همچنان اينگونه نسبت ها به او مى دهند، و به او شرك مى ورزند و با مال و فرزندان كه به ايشان داده ايم مغرور مى شوند تا مرگشان برسد، و آياتى كه ميان اين غايت (حتى ) و آن مغيا (شرك ورزيدن آنان ) فاصله شده، جمله هاى معترضه هستند.

(قال رب ارجعون ) - ظاهرا خطاب در (برگردانيد مرا) به ملائكه موكل بر مرگ است، و كلمه رب استغاثه اى است كه حرف ندايش (اى ) حذف شده، و اين استغاثه جمله اى است معترضه كه ميان (قال )،و (ارجعون ) فاصله شده و تقدير آن گفت - در حالى كه به پروردگار خود استغاثه مى كند- برگردانيد مرا مى باشد.

بعضى از مفسرين گفته اند: خطاب (ارجعون ) به همان (رب ) است، و اگر آن را جمع آورده و گفته : (برگردانيد) از باب تعظيم است، همچنان كه همسر فرعون بنا به حكايت قرآن كريم به شوهر خود فرعون گفت : (قرة عين لى و لك لا تقتلوه - نور چشم من و تو باشد و او را نكشيد).

بعضى ديگر گفته اند: اين از باب جمع فعل است نه جمع فاعل، به اين معنا كه مى رساند چند مرتبه مى گويد (پروردگارا ارجعنى ارجعنى ارجعنى ) مرا برگردان برگردان، برگردان، همچنان كه بعضى در معناى شعر زير همين را گفته اند:

 

قفانبك من ذكرى حبيب و منزل 

 
بسقط اللوى بين الدخول فحومل 

(برخيزيد، برخيزيد تا گريه كنيم از ياد محبوب و منزل واقع در سقط اللوى بين دخول و حومل ) كه معناى قفا (كه صيغه تثنيه و دو نفرى است ) (قف، قف) است.

ولى اين دو وجه شاذ و در محاورات عرب نادر است، هم جمع آوردن به منظور تعظيم و هم به منظور جمع فعل، و نبايد كلام فصيح خداى را بر چنين معانى حمل كرد.

لعلى اعمل صالحا فيما تركت، كلا انها كلمة هو قائله

كلمه (لعل ) براى اميدوارى است و در اينجا وقتى عذاب خداى را مى بينند كه مشرف بر ايشان شده اظهار چنين اميدى مى كنند كه اگر برگردند عمل صالح كنند، همچنان كه در جاى ديگر قرآن وعده صريح به عمل صالح مى دهند و مى گويند: (فارجعنا نعمل صالحا) و در جاى ديگر همين معنا را با تعبير تمنى ذكر كرده، كه مى گويند: (يا ليتنا نرد و لا نكذب بايات ربّنا).

(اعمل صالحا فيما تركت ) - يعنى (اعمل عملا صالحا) تا به جاى آورم عملى صالح در آنچه كه (از اموال ) از خود به جاى گذاشته ام يعنى آن اموال را در راه خير و احسان و هر راهى كه مايه رضاى خدا است خرج كنم.

بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از (ما تركت ) دنيا است كه با مردن تركش كردند و مراد از عمل صالح تنها انفاق مالى نيست، بلكه همه عبادات مالى و غير مالى از قبيل نماز، روزه، حج، و غيره است.

گفتار اين مفسر بد نيست ولى احتمال اولى با ظاهر آيه بهتر وفق مى دهد.

(كلاّ انها كلمة هو قائلها) - يعنى هرگز، او به دنيا برنمى گردد، و اين سخن (مرا برگردانيد باشد كه در آنچه به جاى نهاده ام عملى صالح كنم )، تنها سخنى است كه او مى گويد: يعنى سخنى است بى اثر، و اين كنايه است از اجابت نشدن آن.

(و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون...)

معناى (برزخ) و مراد از: (و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون)  

كلمه (برزخ ) به معناى حائل در ميان دو چيز است، همچنان كه در آيه (بينهما برزخ لا يبغيان ) به اين معنا آمده، و مراد از اينكه فرمود: برزخ در ماوراى ايشان است، اين است كه اين برزخ در پيش روى ايشان قرار دارد، و محيط به ايشان است و اگر آينده ايشان را و راءى ايشان خوانده، به اين عنايت است كه برزخ در طلب ايشان است، همان طور كه زمان آينده امام و پيش روى انسان است و در عين حال گفته مى شود: (وراءك يوم كذا) معنايش اين است كه چنين روزى به دنبال تو است و اين تعبير به اين عنايت است كه زمان طالب آدمى است، يعنى منتظر است كه آدمى از آن عبور كند، و اينهم كه بعضى گفته اند: كلمه (وراء) به معناى احاطه است معنايش همين است، همچنان كه در آيه (و كان وراءهم ملك ياخذ كل سفينة غصبا هم معناى دنبال هست و هم معناى احاطه.

و مراد از (برزخ ) عالم قبر است كه عالم مثال باشد و مردم در آن عالم كه بعد از مرگ است زندگى مى كنند تا قيامت برسد اين آن معنايى است كه سياق آيه و آياتى ديگر و روايات بسيار از طرق شيعه از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) و ائمه اهل بيت (عليهم السلام) و نيز از طرق اهل سنت بر آن دلالت دارد و بحث پيرامون آن در جلد اول اين كتاب گذشت.

بعضى گفته اند: مراد از آيه اين است كه بين ايشان وبين دنيا حاجز و حائلى است كه نمى گذارد ايشان تا روز قيامت ديگر به دنيا باز گردند، بعد از قيامت هم كه ديگر بر نگشتن معلوم است پس اين جمله مى خواهد بر نگشتن به دنيا را تأكيد كند و به كلى مأيوسشان نمايد. ولى اين حرف صحيح نيست، چون از ظاهر سياق بر مى آيد كه حائل و برزخ مذكور بين دنيا و روز قيامت كه در آن مبعوث مى شود امتداد دارد نه بين ايشان و برگشت به دنيا، چون اگر مراد حائل ميان ايشان و برگشت به دنيا بود قيد (الى يوم يبعثون ) لغو مى شد، البته نه از اين جهت كه مفهوم جمله (تا روز قيامت بر نمى گردند) اين است كه بعد از قيامت بر مى گردند و آن هم محال است، بلكه از اين جهت كه اصل اين تقييد لغو است و لو اينكه از خارج يا از آيات ديگر دانسته باشيم كه بعد از قيامت بازگشت محال است.

علاوه بر اين، بين اين سخن كه گفتند: (پس، اين جمله مى خواهد بر نگشتن به دنيا را تأكيد كند، و به كلى مأيوسشان نمايد) و اينكه مى گويند بر نگشتن بعد از قيامت مفهوم از خارج است نظير تناقض است، بلكه بر گشت معنا به اين مى شود كه بخواهد بر نگشتن مطلق را كه از كلمه (كلا) استفاده مى شود با بر نگشتن موقت محدود به حد (الى يوم يبعثون ) تأكيد كند (دقت بفرماييد).

مقصود از اينكه در قيامت حسب و نسبى در بين نيست و كسى ازحال ديگرى نمى پرسد

فاذا نفخ فى الصور فلا انساب بينهم يؤمئذ و لا يتساءلون

مراد از اين نفخه، نفخه دوم صور است كه در آن همه مردگان زنده مى شوند، نه نفحه اول كه زندگان در آن مى ميرند، همچنان كه بعضى پنداشته اند، چون نبودن انساب و پرسش و سنگينى ميزان و سبكى آن و ساير جزئيات همه از آثار نفخه دوم است.

و در جمله (فلا انساب بينهم ) آثار انساب را با نفى اصل آن نفى كرده، نه اينكه واقعا در آن روز انساب نباشد، (زيرا انساب چيزى نيست كه به كلى از بين برود)، بلكه مراد اين است كه در آن روز انساب خاصيتى ندارد، چون در دنيا كه انساب محفوظ و معتبر است، به خاطر حوايج دنيوى است. و زندگى اجتماعى دنيا است كه ما را ناگزير مى سازد تا خانواده و اجتماعى تاءسيس كنيم. و وقتى اين كار را كرديم، باز مجبور مى شويم عواطف طرفينى، و تعاون و تعاضد و ساير اسباب را كه مايه دوام حيات دنيوى است معتبر بشماريم آن كه فرزند خانواده است به وظايفى ملتزم مى شود، و آن كه پدر و يا مادر خانواده است به وظايفى ديگر ملتزم مى گردد. ولى روز قيامت. ظرف پاداش عمل است، ديگر نه فعلى هست، نه التزام به فعلى. و در آن ظرف همه اسباب كه يكى از آنها انساب است از كار مى افتد و ديگر انساب اثر و خاصيتى ندارد.

(و لا يتساءلون ) - در اين جمله روشن ترين آثار انساب را يادآور شده، و آن احوال پرسى ميان دو نفر است كه با هم نسبت دارند، چون در دنيا به خاطر احتياجى كه در جلب منافع و رفع مضار به يكديگر داشتند، وقتى به هم مى رسيدند احوال يكديگر را مى پرسيدند، ولى امروز كه روز قيامت است ديگر كسى احوال كسى را نمى پرسد.

خواهى گفت : اين معنا با آيات ديگر كه تسائل را اثبات مى كند منافات دارد، مانند: آيه (و اقبل بعضهم على بعض يتساءلون ) در پاسخ مى گوييم : نه، منافات ندارد، زيرا اين آيه مربوط به تسائل اهل بهشت بعد از ورود به بهشت، و تسائل اهل جهنم بعد از ورود به جهنم است، و آيه مورد بحث مربوط به تسائل در پاى حساب و حكم است، و تسائل اهل محشر را در آن هنگام نفى مى كند.

فمن ثقلت موازينه فاولئك هم المفلحون... فى جهنم خالدون

كلمه (موازين ) جمع ميزان و يا جمع مؤ زون است، و مؤ زون عبارت است از همان اعمالى كه آن روز سنجيده مى شود و درباره معناى ميزان و سنگينى و سبكى آن در تفسير سوره اعراف كلامى گذرانديم.

تلفح وجوههم النار و هم فيها كالحون

در مجمع البيان گفته كلمه (لفح ) و همچنين (نفح ) به يك معنا است، با اين تفاوت كه لفح تاءثير بيشتر و كاريتر دارد، كه عبارت است از مسموميت جلدى كه پوست صورت را خراب مى كند، ولى نفح به معناى باد شديدى است كه پوست صورت را اذيت كند و كلمه (كالح ) از (كلوح ) است كه به معناى جمع شدن و خشكيدن لبها است، به طورى كه ديگر نتواند دندانها رابپوشاند.

و معناى آيه اين است كه لهيب و هرم آتش آنچنان به صورتهايشان مى خورد كه لبهايشان را مى خشكاند، به طورى كه دندانهايشان نمايان مى شود، مانند: سر گوسفندى كه روى آتش گرفته باشند.

الم تكن آياتى تتلى عليكم...

يعنى به ايشان گفته مى شود: آيا آيات من براى شما خوانده نشد و آيا شما نبوديد كه آنها را تكذيب مى كرديد؟.

توضيح اينكه اهل عذاب در مقام اعتراف و تقاضاى برگشت مى گويند: (ربّنا غلبت علينا شقوتنا...)

قالوا ربّنا غلبت علينا شقوتنا وكنا قوما ضالين

كلمه (شقوت و شقاوت و شقاء) ضد سعادت است، و سعادت هر چيزى خيرى است كه مختص به او است و شقاوتش نداشتن آن خير است و به عبارت ديگر: شقاوت به معناى شر مختص به هر چيزى است.

(غلبت علينا شقوتنا) - يعنى پروردگارا شقاوت ما بر ما غلبه كرد و اگر شقاوت را به خود نسبت دادند، اشاره است به اينكه خودشان نيز در غلبه شقاوتشان مؤثر و دخيل بوده اند و آن را به سوء اختيار خود براى خود انتخاب كردند، به دليل اينكه دنبال اين آيه گفتند: پروردگارا ما را از دوزخ در آور كه اگر اين دفعه همان خطاها را تكرار كنيم ستمكار خواهيم بود، چون در اين جمله وعده حسنات مى دهند. و اگر سعادت و شقاوت اختيارى و اكتسابى نباشد، وعده معنا ندارد، چون اگر از جهنم به سوى دنيا باز گردند تازه همان حال اول را خواهند داشت.

ولى در عين اينكه خود را مقصر دانسته اند، در عين حال خود را مغلوب شقاوت هم دانسته اند، به اين معنا كه نفس خويش را چون صفحه اى بى رنگ دانسته اند كه هم مى توانسته رنگ سعادت قبول كند و هم به رنگ شقاوت در آيد، چيزى كه هست شقاوت بر آنها غلبه كرده و محل را به زور اشغال نموده، اما اين شقاوت، شقاوت خودشان بوده، (شقوتنا) شقاوتى بوده كه در صورت سوء اختيار و ارتكاب گناهان حتمى بوده است، چون در اول خود را مانند صفحه اى بى رنگ و خالى از سعادت و شقاوت فرض كردند، پس اگر در عين حال شقاوت را شقاوت خود دانسته اند، اين ارتباط به خاطر همان سوء اختيار و ارتكاب گناهان است.

و كوتاه سخن اينكه، مى خواهيم بگوييم : در اين جمله اعتراف كرده اند بر اينكه شقاوت جزء ذاتشان نبوده، بلكه بدانها ملحق و عارض ‍ شده و وقتى هم عارض شده كه حجت بر آنها تمام بوده، چون اين سخن را بعد از اعتراض خداى تعالى به ميان آوردند، كه پرسيد: (آيا آيات من بر شما تلاوت نمى شد...)

اهل دوزخ بعد از جمله مذكور گفتند (و كنا قوما ضالين ) و با اين جمله اعتراف خود را تأكيد كردند. و اين اعتراف مؤ كد را بدان جهت كردند كه به اين وسيله از عذاب خلاصى

يافته به دنيا بر گردند تا براى خود سعادت كسب كنند، چون در دنيا سابقه اين كار را داشتند كه اعتراف گناهكار و متمرد، به گناه و تمرد خود، توبه و پاك كننده او است و او را از آثار سوء گناه نجات مى دهد. خواهى پرسيد كه : مگر نمى دانند آخرت، دارپاداش و جزاء است، نه دار عمل و توبه چون اعتراف به گناه هم خود يكى از اعمال است ؟ مى گوييم : چرا، مى دانند ولى اين اظهار ندامت از باب ظهور ملكات باطنى است، همچنان كه در آن روز ملكات ديگرى كه در دنيا كسب كردند نيز از ايشان بروز مى كند، مثلا، وقتى حق برايشان ظاهر مى شود و با چشم خود مى بينند، شروع مى كنند به انكار كردن، كه ما چنين و چنان نكرديم، و با اين انكار خود، ملكه دروغگويى و انكار خود را بروز مى دهند و قرآن كريم چند جا از اين موارد را حكايت نموده، از آن جمله فرموده : (يوم يبعثهم اللّه جميعا، فيحلفون له كما يحلفون لكم ) و نيز فرموده : (ثم قيل لهم اين ما كنتم تشركون من دون اللّه ؟ قالوا ضلوا عنا، بل لم نكن ندعوا من قبل شيئا).

ربّنا اخرجنا منها فان عدنا فانا ظالمون

منظور از اين درخواست، به طورى كه آيات ديگر بر آن دلالت مى كند، درخواست برگشتن به دنيا است، و اين در حقيقت از قبيل درخواست مسبب، به زبان درخواست سبب است، و مرادشان اين است كه به دنيا برگردند، و عمل صالح كنند، توبه هم كه الان (در دوزخ ) كه اين درخواست را مى كردند كرده اند، در نتيجه از جمله كسانى خواهند شد كه هم توبه كرده و هم عمل صالح انجام داده اند.

قال اخسوا فيها و لا تكلّمون

راغب در مفردات مى گويد: (خساءت الكلب فخسئا) معنايش اين است كه سگ را از روى اهانت چخ كردم، رفت و در گوشه اى نشست، و عرب وقتى مى خواهد به سگ بگويد: چخ، مى گويد: (اخسا) و بنا به گفته راغب، در كلام استعاره كنايه اى به كار رفته، و مراد از اين كلام زجر و چخ كردن اهل جهنم و قطع كلام ايشان است.

انه كان فريق من عبادى يقولون ربّنا آمنا فاغفرلنا و ارحمنا و انت خير الرّاحمين

اين (فريق ) كه در اين آيه درباره آنان بحث فرموده مؤمنين در دنيا هستند كه ايمانشان، توبه و بازگشت به سوى خدا است، همچنان كه در كلام مجيدش آن را توبه خوانده و درخواستشان شمول رحمت را، - همان رحمتى كه در آخرت مخصوص به مؤمنين است - در خواست توفيق براى سعادت است، تا در نتيجه عملى كنند كه داخل بهشت شوند و به همين جهت در اين آيه كه متوسل به خدا شده اند، اسم خيرالراحمين او را وسيله قرار دادند.

پس كلام مؤمنين در دنيا معنايش توبه و درخواست رستگارى و سعادت است، و اين عين همان چيزى است كه اينان در اين آيه خواسته اند، تنها فرقى كه هست اين است كه موقف مختلف شده، اين حرف را بايد در موقف دنيا مى زدند.

فاتّخذتموهم سخريا حتى انسوكم ذكرى و كنتم منهم تضحكون

همه ضميرهاى خطاب به كفار و ضميرهاى غيبت به مؤمنين بر مى گردد، و سياق شاهد است بر اينكه مراد از (ذكرى ) همان كلام مؤمنين است كه در دنيا مى گفتند (ربّنا آمنا فاغفرلنا و ارحمنا...) كه مضمون كلام خود كفار هم در آتش دوزخ همين است.

و اينكه فرمود: (حتى انسوكم ذكرى ) معنايش اين است كه همين اشتغالتان به مسخره كردن مؤمنين، و خنديدن به ايشان، ذكر مرا از يادتان برده، و اگر اينطور نفرمود، بلكه فرمود: مؤمنين ذكر مرا از يادتان بردند، خواست تا بفهماند مؤمنين در نظر آنان احترام و شأنى نداشتند، مگر همين كه مسخره شوند.

انى جزيتهم اليوم بما صبروا انهم هم الفائزون

مراد از (اليوم ) روز جزا است، و متعلق صبر چيزى است كه از سياق فهميده مى شود و به خاطر اختصار نامش را نبرده و معنايش ‍ صبر در ذكر خدا است، با اينكه شما ايشان را به خاطر همان ذكر مسخره مى كرديد و اينكه فرمود: (انهم هم الفائزون ) در مقام حصر است، يعنى تنها ايشان رستگارند نه شما.

جواب رد خداوند به توبه و تقاضاى دوزخيان  

و اين آيات چهارگانه (قال اخسوا... هم الفائزون ) در مقام مأيوس كردن كفار است كه به طور قطع از رستگارى خود مأيوس شوند، به خاطر آن اعترافى كه كردند، و دنبالش تقاضاى بازگشت به دنيا نمودند، و حاصل معناى آنها اين است كه به طور قطع مأيوس باشيد، از آنچه طلب مى كنيد، و در طلب آن اعتراف به جرم نموديد، زيرا اين طلب خود نوعى عمل است، كه آنهم ظرفش دنيا است، همچنان كه بندگان مؤمن من دنيا را وسيله رستگارى خود كرده، و عمل مى كردند، و شما ايشان را مسخره مى كرديد، و به آنان مى خنديديد، تا آنجا كه عمل را رها كرده، و آن را با سخريه اهل عمل عوض كرديد، تا امروز رسيد، كه روز جزا است، و ديگر عمل ممكن نيست، در نتيجه آنان با رسيدن به پاداش عمل خود رستگار شدند، و شما تهى دست مانديد، و چون خود را تهى دست يافتيد، در تلاش بر آمديد كه براى خود كارى كنيد و حال آنكه امروز روز كار و عمل نيست، تنها روز جزا است.

قال كم لبثتم فى الارض عدد سنين

اين از جمله پرسش هايى است كه خدا در قيامت از مردم مى كند، كه مدت درنگ شما در زمين چقدر بود؟ و اين پرسش در چند جا از كلام مجيدش آمده و منظور از آن پرسش از مدت درنگ در قبور است، همچنان كه آيه (و يوم تقوم الساعة يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعة ) و آيه (كانهم يوم يرون ما يوعدون لم يلبثوا الا ساعة من نهار) و غير از اين دو از آيات ديگر بر آن دلالت دارد پس ‍ ديگر نبايد به گفتار بعضى از مفسرين اعتنا كرد كه گفته اند: مراد از درنگ درنگ در دنيا است، و همچنين احتمال بعضى ديگر كه گفته اند ممكن است مجموع مكث در دنيا و برزخ باشد.

قالوا لبثنا يوما او بعض يوم فسئل العادين

ظاهر سياق اين است كه مراد از (روز) يك روز از روزهاى معمولى دنيا باشد. و اگر درنگ در برزخ را معادل بعضى از يك روز از روزهاى دنيا كردند، از اين باب است كه خواسته اند عمر آن را در مقايسه با زندگى ابدى قيامت كه آن روز برايشان مشهود مى شود، اندك بشمارند. مؤيد اين معنا تعبيرى است كه در جاى ديگر قرآن آمده كه از عمر برزخ به ساعت و در بعضى جاها به شامى از يك روز، و يا به ظهرى از آن تعبير كردند.

و اينكه گفتند: (فسئل العادين ) معنايش اين است كه : ما خوب نمى توانيم بشماريم، از كسانى بپرس كه مى توانند بشمارند، كه بعضى از مفسرين آنان را به ملائكه تفسير كرده اند، كه شمارشگر ايامند، و بعيد هم نيست كه چنين باشد.

قال ان لبثتم الا قيلا لو انكم كنتم تعلمون

گوينده اين جمله خداى سبحان است و در اين جمله نظريه كفار كه عمر برزخ را اندك شمردند تصديق شده و زمينه براى جمله آخر آيه فراهم شده كه مى فرمايد: اى كاش مى دانستيد.

و معناى آن اين است كه خداى تعالى فرمود: مطلب همين است كه شما گفتيد، مدت مكث شما در برزخ اندك بود، ولى اى كاش در دنيا هم اين معنا را مى دانستيد كه مكث شما در قبور چقدر اندك است و پس از آن مكث اندك، از قبرها بيرون مى شويد، و در نتيجه منكر بعث نمى شديد تا به چنين عذابى جاودانه دچار گرديد و البته آرزو در كلام خداى تعالى و همچنين رجاء و اميد راجع به مخاطب و يا راجع به مقام است نه راجع به خود خدا، (چون آرزو و اميد در ذات بارى تعالى معنا ندارد).

بعضى از مفسرين كلمه (لو) را در آيه شريفه شرطيه و جمله را فعل شرط گرفته و جزاء آن را محذوف دانسته، و آنگاه در تصحيح اين فرضيه دست و پايى كرده كه ذوق سليم به هيچ وجه آن را نمى پسندد و اصولا شرطيه بودن كلمه مذكور، از سياق آيه بعيد است كه بعدش براى خواننده روشن است، و از آن بعيدتر اين است كه كلمه مذكور را (لو) وصليه بگيريم، چون (لو) وصليه هيچ وقت بدون واو عطف استعمال نمى شود.

اشاره به برهانى براى مسأله بعث با بيان منزه بودن خداى ملك حق از انجام كار بيهوده و عبث

افحسبتم انّما خلقناكم عبثا... رب العشر الكريم

بعد از آنكه احوال بعد از مرگ و سپس مكث در برزخ، و در آخر مسأله قيامت را با حساب و جزايى كه در آن است براى كفار بيان كرد، در اين جمله ايشان را توبيخ مى كند كه خيال مى كردند مبعوث نمى شوند، چون اين پندار خود جراءتى است بر خداى تعالى، و نسبت عبث به او دادن است، و بعد از اين توبيخ به برهان مسأله بعث اشاره نموده و مى فرمايد: (افحسبتم...)، و حاصل اين برهان اين است كه وقتى مطلب از اين قرار بود كه گفتيم : هنگام مشاهده مرگ، و بعد از آن مشاهده برزخ، و در آخر مشاهده بعث و حساب و جزا دچار حسرت مى شويد، آيا باز هم خيال مى كنيد كه ما شما را بيهوده آفريديم، كه زنده شويد و بميريد و بس، ديگر نه هدفى از خلقت شما داشته باشيم، و نه اثرى از شما باقى بماند، و ديگر شما به ما بر نمى گرديد؟!.

( فتعالى الله الملك الحق، لا اله الا هو رب العرش الكريم ) - اين جمله اشاره است به همان برهان كه گفتيم بعث را اثبات و نفى آن را انكار مى كند، و اين برهان به صورت تنزيه خدا است از كار بيهوده، چون در اين تنزيه،يخود را به چهار وصف ستوده : اول اينكه خدا فرمانرواى حقيقى عالم است دوم اينكه او حق است و باطل در او راه ندارد. سوم اينكه معبودى به غير او نيست. چهارم اينكه مدبر عرش كريم است.

و چون فرمانرواى حقيقى است هر حكمى درباره هر چيزى براند چه ايجاد باشد و چه بر گرداندن، چه مرگ باشد و چه حيات و رزق، حكمش نافذ و امرش گذرا است.

و چون حق است آنچه از او صادر مى شود و هر حكمى كه ميراند حق محض است، چون از حق محض غير از حق محض سر نمى زند و باطل و عبث در او راه ندارد. و چون ممكن بود كسى تصور كند با اين خدا، خدايى ديگر و داراى حكمى ديگر باشد، كه حكم او را باطل سازد، لذا خدا را به اينكه جز او معبودى نيست وصف كرد، و معبود به اين جهت مستحق عبادت است كه داراى ربوبيت است، و چون معبودى غير از او نيست، پس تنها رب عرش كريم هم او است، - و تنها مصدر احكام اين عالم او است - عرشى كه مجتمع همه ازمه امور است، و احكام و اوامر جارى در عالم همه از آنجا صادر مى شود.

پس خلاصه كلام اين شد كه خداوند آن كسى است كه هر حكمى از او صادر مى شود، و هر چيزى كه از ناحيه او هستى مى گيرد، و او جز به حق حكم نمى راند، و غير از حق فعلى انجام نمى دهد. پس موجودات همه به سوى او برگشت مى كنند، و به بقاى او باقيند، و گرنه عبث و باطل مى بودند، و عبث و بطلان در صنع او نيست و دليل اينكه خداى تعالى متصف به اين چهار صفت است اين است كه او الله است، يعنى، موجود بالذات و ايجاد كننده ما سوى است.

و من يدع مع الله الها آخر لابرهان له به فانّما حسابه عند ربه انه لا يفلح الكافرون

مراد از (خواندن الهى غير از خدا)، اين است كه با وجود خدا اله ديگرى بخوانند، نه اينكه هم خداى را بخوانند و هم الهى ديگر را، چون مشركين يا اكثر ايشان اصلا خداى را نمى خوانند، بلكه تنها شركايى را كه ادعا مى كنند مى خوانند، ممكن هم هست مراد از دعا، اثبات خداى ديگر باشد، چون خواندن خدايى غير از آفريدگار منفك از اثبات آن نيست.

قيد (لا برهان له به ) قيدى است توضيحى براى خدايان ادعايى كه مى فهماند معبود ديگرى كه برهان بر معبوديتش باشد غير از خدا نيست بلكه برعكس، برهان بر نبود چنين معبودهايى قائم است هر چه مى خواهد باشد.

و جمله (فانما حسابه عند ربه ) كلمه تهديد است كه در ضمن حساب را منحصر در محضر الهى نموده مى فهماند كه هيچ كس ‍ ديگرى در حساب او مداخله ندارد هر كيفر و پاداشى كه حساب او آن را اقتضا كند همان را جارى مى سازد. و آن كيفر عبارت است از آتش دوزخ - كه آيات سابق بر آن تصريح داشت - كه به طور قطع بدان مى رسد، و برگشت اين جمله به انكار و نفى هر شفيع، و نوميد ساختن از هر سبب نجاتى است، كه همين مضمون را جمله (انه لا يفلح الكافرون ) تتميم كرده.

و قل رب اغفر و ارحم و انت خير الرّاحمين

اين آيه خاتمه سوره است، و در آن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) را امر مى فرمايد كه شعار و گفتار مؤمنين را كه در دنيا ورد زبان دارند، و خداى تعالى آن را برايش حكايت كرده به مردم خود برساند و نيز برساند كه پاداش اين گفتار رستگارى در روز قيامت است، همچنان كه در آيات 109 و 111 اين سوره كه فرموده : (انه كان فريق من عبادى يقولون...) از آن پاداش خبر داده است.

و اين بيان كه سوره با آن ختم مى شود، همان بيانى است كه سوره با آن آغاز شد و فرمود: (قد افلح المؤمنون ) كه بحث در معنايش ‍ گذشت.

بحث روايتى  

در كافى به سند خود از ابى بصير از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: هر كس قيراطى از زكات نپرداخته باشد نه مؤمن است و نه مسلمان، همان است كه خداى تعالى درباره اش فرموده : (رب ارجعونى لعلى اعمل صالحا فيما تركت ).

مؤلف: اين معنا به طريقى ديگر از آن جناب، و از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) روايت شده، و مقصود تطبيق آيه با مانع زكات است، نه اينكه آيه در خصوص اين مورد نازل شده باشد.

پاره اى از روايات مربوط به برزخ و احوال آن  

در تفسير قمى در ذيل جمله (و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون ) فرموده : برزخ به معناى امر بين دو امر و حد وسط آن دو است و در آيه به معناى ثواب و عقاب بين دنيا و آخرت است، و امام صادق (عليه السلام) فرمود: به خدا سوگند من بر شما نمى ترسم مگر از برزخ، چون وقتى كار دست ما بيفتد، ما به شما اولى خواهيم بود يعنى آنگاه كه در قيامت اجازه شفاعت به ما بدهند غير از شما را بر شما مقدم نمى داريم ).

مؤلف: ذيل اين روايت را كلبى در كافى به سند خود از عمرو بن يزيد، از آن جناب روايت كرده.

و نيز در همان كتاب مى گويد: على بن الحسين (عليه مالسلام) فرمود: قبر يا باغى است از باغات بهشت، و يا حفره و گودالى است ازگودال هاى آتش.

و در كافى به سند خود از ابى ولاد الحناط، از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه گفت : به آن جناب گفتم : فدايت شوم روايت مى كنند كه ارواح مؤمنين در سنگدان مرغانى سبز، پيرامون عرش طيران مى كنند، فرمود: نه، مؤمن نزد خدا گرامى تر از اين است كه او را در سنگدان مرغ جاى دهد، ليكن در بدنهايى مانند همين بدنها حلول مى كند.

و نيز در آن كتاب به سند خود از ابى بصير روايت كرده كه گفت : امام صادق (عليه السلام) فرمود: ارواح مؤمنين در باغى از بهشت قرار دارند، و از طعام آن مى خورند و از آب آن مى نوشند، و مى گويند: پروردگارا قيامت را براى ما به پا كن و آنچه به ما وعده داده اى منجر فرما، و آخر ما را به اولمان ملحق ساز.

و نيز در همان كتاب به سند خود از ابى بصير از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: ارواح نيز مانند اجسادند، در باغى از بهشت قرار گرفته و با يكديگر آشنايى و گفتگو دارند، و چون روحى بر ارواح ديگر وارد شود، آن ارواح به يكديگر مى گويند فعلا با او حرف نزنيد، بگذاريد تا خستگى دركند، چون ازهولى عظيم گذشته است، سپس از او احوال دوستان و فاميل خود را مى پرسند كه فلانى چطور بود؟ آن ديگرى چكار مى كرد؟ اگر در پاسخ بگويد: زنده بود اميدوار آمدنش مى شوند، و اگر بگويد: مرده مى فهمند كه دوزخى شده، و ديگر او را نمى بينند، با خود مى گويند: سقوط كرد، سقوط كرد.

مؤلف: اخبار در مسأله برزخ و تفاصيل آنچه بر سر مؤمنين و غير مؤمنين مى آيد بسيار زياد و به حد تواتر است كه ما قسمتى از آنها را در ابحاث متفرقه گذشته ايراد نموديم.

در قيامت هر حسب و نسبى منقطع است جز حسب و نسب رسول اللّه (ص)

در مجمع البيان مى گويد: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) فرمود: تمامى حسب و نسب ها در روز قيامت منقطع مى شود مگر حسب و نسبت من.

مؤلف: به نظر مى رسد اين روايت را از طرق عامه نقل كرده باشد، چون در كتب عامه آمده از آن جمله الدرالمنثور آن را از عده اى از صاحبان جوامع حديث، از مسور بن مخرمه از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) روايت كرده و عبارتش چنين است : همه انساب در روز قيامت منقطع است مگر نسب من، و سبب من و دامادى من. و از عده اى از اصحاب جوامع از عمر بن خطاب از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) روايتى نقل كرده كه عبارتش چنين است : هر سببى و نسبى در روز قيامت منقطع است مگر سبب و نسب من و از ابن عساكر از ابن عمر از آن جناب به اين عبارت نقل كرده : هر نسبى و هر دامادى در روز قيامت منقطع است مگر نسب من و دامادى من.

و در مناقب در حديث طاووس از امام زين العابدين (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: خداوند بهشت را خلق كرده براى هر كسى كه اطاعتش كند و احسان نمايد، هر چند عبد حبشى باشد، و آتش را خلق كرده براى هر كس كه نافرمانيش كند، هر چند قرشى زاده باشد، مگر نشنيدى كلام خداى را كه مى فرمايد (فاذا نفخ فى الصور فلا انساب بينهم يؤمئذ و لا يتساءلون ) به خدا سوگند فرداى قيامت هيچ چيز به دردت نمى خورد مگر عمل صالحى كه خودت از پيش فرس تاده باشى.

مؤلف: سياق آيه شريفه هم سياقى است كه تخصيص نمى پذيرد و بعيد نيست مقصود از روايات بالا اين باشد كه منسوب بودن به رسول خدا (صلى الله عليه و آله) اين اثر را دارد كه در دنيا آدمى را موفق به عمل صالح مى كند، عملى كه در روز قيامت به درد آدمى بخورد.

روايتى ديگرى درباره بهشت و دوزخ و ساكنان آنها  

و در تفسير قمى در ذيل جمله (تلفح وجوههم النار) فرموده اند: يعنى آتش لهيب مى زند بر ايشان و آنان را مى سوزاند (و هم فيها كالحون ) در حالى كه رويها متغير و دهنهايشان باز باشد.

و در توحيد به سند خود از بى بصير از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه در ذيل آيه (ربّنا غلبت علينا شقوتنا) فرمود: اين شقاوت هم اثر اعمال خود آنان است.

و در علل به سند خود از مسعده بن زياد روايت كرده كه گفت : مردى به جعفر بن محمد (عليه السلام) گفت : يا ابا عبد اللّه آيا ما براى امرى عجيب خلق شديم ؟ پرسيد خدا خيرت دهد چطور؟ گفت : آخر ما براى فنا خلق شده ايم. فرمود: ساكت باش، اى برادر زاده، ما براى بقاء خلق شده ايم، چگونه فانى مى شويم با اينكه بهشت و جهنم فنا ندارند، نه بهشت از بين مى رود، و نه آتش دوزخ فرو مى نشيند؟ نه، و ليكن ما در مردن از خانه اى به خانه اى ديگر منتقل مى شويم.

و در تفسير قمى در ذيل آيه (قال كم لبثتم... فسئل العادين ) روايت آمده كه فرمودند: يعنى از ملائكه اى كه ايام را عليه ما مى شمارند و ساعتهاى ما را مى نويسند و اعمال ما را از نيك و بد ضبط مى كنند، بپرس.

و در الدرالمنثور است كه ابن ابى حاتم از ايفع بن عبدالكلاعى، روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) فرمود: خداوند وقتى اهل بهشت را وارد بهشت، و اهل جهنم را داخل جهنم كرد. به اهل بهشت مى فرمايد: چقدر در زمين زندگى كرديد؟ مى گويند: روزى يا بعضى از يك روز مى فرمايد: در اين مدت كوتاه چه خوب تجارتى كرديد، كه رحمت و رضوان و بهشت مرا كسب نموديد، پس در آن جاودانه بمانيد.

آنگاه به اهل دوزخ خطاب مى فرمايد كه : چقدر در دنيا زندگى كرديد؟ مى گويند: روزى يا پاره اى از يك روز. مى فرمايد: چه بد تجارتى كرديد در يك روز يا كمتر از آن كه در اين مدت كوتاه آتش و غضب مرا كسب نموديد پس در آن جاودانه بمانيد.

مؤلف: انطباق مضمون اين حديث با آيه شريفه با آن سياقى كه دارد، و نيز با آن آيات ديگرى كه نظير اين آيه است، روشن نيست، و ما با استمداد از شواهدى پيرامون مدلول آيه بحث كرديم.

سوره نور مدنى است، و شصت و چهار آيه دارد.

سوره نور، آيات 1 تا 10 

 بسم الله الرّحمن الرّحيم

 سوره انزلنها و فرضنها و انزلنا فيها آيات بينت لعلكم تذكّرون (1)

 الزّانية و الزانى فاجلدوا كل وحد منهما مائة جلدة و لا تاءخذكم بهما رافة فى دين الله ان كنتم تؤ منون باللّه و اليوم الاخر و ليشهد عذابهما طائفة من المؤمنين (2)

 الزّانى لا ينكح الا زانية او مشركة و الزّانية لا ينكحها الا زان او مشرك و حرم ذلك على المؤمنين (3)

 و الّذين يرمون المحصنات ثم لم ياتوا باربعة شهداء فاجلدوهم ثمانين جلده و لا تقبلوا لهم شهده ابدا و اولئك هم الفاسقون (4)

 الا الّذين تابوا من بعد ذلك و اصلحوا فان اللّه غفور رحيم (5)

 و الّذين يرمون ازواجهم و لم يكن لهم شهداء الا انفسهم فشهادة احدهم اربع شهادت بالله انه لمن الصّادقين (6)

 و الخامسة ان لعنت اللّه عليه ان كان من الكاذبين (7)

 و يدرؤ ا عنها العذاب ان تشهد اربع شاهدت بالله انه لمن الكاذبين (8)

 و الخمسة ان غضب اللّه عليها ان كان من الصادقى (9)

 و لو لا فضل اللّه عليكم و رحمتة و ان اللّه تواب حكيم (10)

ترجمه آيات

به نام خداى بخشنده مهربان. اين سوره را فرستاديم و (احكامش را) آيات روشن نازل ساختيم براى اين كه بندگان متذكر آن حقايق شوند (1).

بايد شما مؤمنان هر يك از زنان و مردان زناكار را به صد تازيانه مجازات و تنبيه كنيد و هرگز درباره آنان در دين خدا رافت و ترحم روا مداريد اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد و بايد عذاب آن بدكاران را جمعى از مؤمنان مشاهده كنند (2).

مرد زناكار جز با زن زناكار و مشرك نكاح نكند و زن زناكار هم جز با مرد زانى و مشرك نكاح نخواهد كرد و اين كار بر مردان مؤمن حرام است (3).

و آنان كه به زنان با عفت نسبت زنا بدهند آنگاه چهار شاهد عادل بر ادعاى خود نياورند آنان را به هشتاد تازيانه كيفر دهيد و ديگر هرگز شهادت آنها را نپذيريد كه مردمى فاسق و نادرستند (4).

مگر آنهائى كه بعد از آن فسق و بهتان به درگاه خدا توبه كردند و در مقام اصلاح خود بر آمدند در اين صورت خدا آمرزنده و مهربان است (5).

و آنان كه به زنان خود نسبت زنا دهند و جز خود بر آن شاهد نداشته باشند بايد هر يك از آنها چهار مرتبه شهادت وقسم به نام خدا ياد كه او در اين ادعاى زنا از راستگويان است (6).

و بار پنجم قسم ياد كند كه لعن خدا بر او باد اگر از دروغگويان باشد (7).

پس براى رفع عذاب حد، آن زن نيز نخست چهار مرتبه شهادت و قسم به نام خدا ياد كند كه البته شوهرش دروغ مى گويد (8).

و بار پنجم قسم ياد كند كه غضب خدا بر او اگر اين مرد در اين ادعا از راستگويان باشد (9).

و اگر فضل و رحمت خدا شامل حال شما مؤمنان نبود و اگر نه اين بود كه خداى مهربان البته توبه پذير و درستكار است حدود و تكليف را چنين آسان نمى گرفت و با توبه از شما رفع عذاب نمى كرد(10).

بيان آيات

غرض اين سوره همان است كه سوره با آن افتتاح شده و آن بيان پاره اى از احكام تشريع شده، و سپس پاره اى از معارف الهى مناسب با آن احكام است، معارفى كه مايه تذكر مؤمنين مى شود.

معنا و مورد استعمال كلمه (سورة) و مقصود از اينكه فرمود: (سورة انزلناها وفرضناها)

سوره انزلناها و فرضناها و انزلنا فيها آيات بينات لعلّكم تذكّرون

كلمه (سوره ) به معناى پاره اى از كلمات و جمله بندى هايى است كه همه براى ايفاى يك غرض ريخته شده باشد، و به همين جهت در اين آيه شريفه يك بار مجموع آيات سوره به اعتبار معنايى كه دارند يك سوره ناميده شده، و فرموده : (اين سوره را نازل كرديم ) و بار ديگر ظرف براى بعضى آياتش اعتبار شده، از باب ظرفيت مجموع براى بعض و فرموده : (در آن آياتى روشن نازل كرديم ).

و اين كلمه از كلماتى است كه قرآن كريم آن را وضع كرده و هر دسته از آياتش را يك سوره ناميده، و استعمال آن در كلام خداى تعالى مكرر آمده، و مثل اينكه وجه اين نامگذارى معناى لغوى آن است، كه همان ديوار دور شهر باشد كه بر شهر احاطه مى كند، چون سوره قرآن نيز حصارى است كه چند آيه و يا يك غرض معينى را كه در مقام ايفاى آن است در بر گرفته است.

راغب مى گويد كلمه (فرض ) به معناى بريدن چيز محكم و تاءثير در آن مى باشد، مانند، فرض آهن و... سپس گفته : فرض، همان معناى ايجاب را مى دهد، با اين تفاوت كه واجب كردن چيزى را به اعتبار وقوع و ثباتش ايجاب مى گويند، و به اعتبار بريده شدن، و يك طرفى شدن تكليف در آن، فرض مى گويند، همچنان كه خداى تعالى فرموده : سوره (انزلناها و فرضناها)، يعنى سوره اى كه ما عمل به آن را بر تو واجب كرديم.

و نيز مى گويد: اين كلمه هر جا كه در جمله (فرض اللّه عليه - خدا بر او فرض كرد) واقع شده باشد، معناى ايجابى را مى دهد كه خداى تعالى مكلف را بدان وارد و تكليف كرده، و هر جا در جمله (فرض اللّه له ) واقع شده باشد، معناى توسعه و رخصت را مى دهد، مانند: (ما كان على النبى من حرج فيما فرض اللّه له ) - در آنچه خدا نصيب كرده براى پيغمبر حرجى بر او نيست.

پس اينكه فرمود: سوره (انزلناها و فرضناها)، معنايش اين است كه اين سوره را ما نازل كرديم، و عمل به آن احكامى كه در آن است واجب نموديم، پس اگر آن حكم ايجابى باشد، عمل به آن اين است كه آن را بياورند، و اگر تحريمى باشد عمل به آن اين است كه ترك كنند و از آن اجتناب نمايند.

و اينكه فرمود: (و انزلنا فيها آيات بينات لعلّكم تذكرون ) مراد از آن - به شهادت سياق - آيه نور، و آيات بعد از آن است كه حقيقت ايمان و كفر و توحيد و شرك را ممثل مى سازد، و اين معارف الهى را تذكر مى دهد.

بيان حد زناى زانى و زانيه  

الزانية و الزانى فاجلدوا كل واحد منهما مائة جلدة... المؤمنين

كلمه (زنا) به معناى جماع بدون عقد يا بدون شبه عقد يا بدون خريد كنيز است، و كلمه (جلد) به معناى زدن تازيانه است و كلمه (راءفت ) به معناى دلسوزى و تحريك شدن عواطف است، بعضى از لغويين گفته اند: به معناى رحمت آميخته با دلسوزى است و كلمه (طائفه ) در اصل به معناى جماعت است وقتى كه كوچ مى كنند، بعضى گفته اند: اين كلمه بر دو نفر و حتى بر يك نفر هم اطلاق مى شود.

(الزانية و الزانى... جلدة ) - مراد مرد و زنى است كه اين عمل شنيع از آن دو سر زده، كه بايد به هر يك از آن دو صد تازيانه بزنند، و صد تازيانه حد زنا است به نص اين آيه شريفه، چيزى كه هست در چند صورت تخصيص خورده، اول اينكه زناكاران محصن باشند، يعنى مرد زناكار داراى همسر باشد، و زن زناكار هم شوهر داشته باشد، يا يكى از اين دو محصن باشد كه در اين صورت هر كس كه محصن است بايد سنگسار شود، دوم اينكه برده نباشند كه اگر برده باشند حد زناى آنان نصف حد زناى آزاد مى باشد.

بعضى از مفسرين گفته اند: اگر زن زناكار را جلوتر از مرد زناكار ذكر كرده، براى اين بوده كه اين عمل از زنان شنيع تر و زشت تر است و نيز براى اين بوده كه شهوت در زنان قويتر و بيشتر است.

و خطاب در آيه متوجه به عموم مسلمين است، در نتيجه زدن تازيانه كار كسى است كه متولى امور مسلمانان است، كه يا پيغمبر است و يا امام، و يا نايب امام.

(و لا تاخذكم بهما رافة فى دين الله...) - اين نهى كه از رافت شده از قبيل نهى از مسبب است به نهى از سبب، چون رقت كردن به حال كسى كه مستحق عذاب است باعث مى شود كه در عذاب كردن او تساهل شود، و در نتيجه نسبت به او تخفيف دهند، و يا به كلى اجراى حدود را تعطيل كنند، و به همين جهت كلام را مقيد كرد به قيد (فى دين اللّه ) تا جمله چنين معنا دهد كه در حالتى كه اين سهل انگارى در دين خدا و شريعت او شده است.

بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از (دين اللّه ) همان حكم خدا است، همچنان كه در آيه (ما كان لياخذ اخاه فى دين الملك ) بدين معنا است، يعنى رافت، شما را در اجراى حكم خدا و اقامه حد او نگيرد.

(ان كنتم تؤ منون باللّه و اليوم الاخر) - يعنى اگر شما چنين و چنان هستيد در اجراى حكم خدا دچار رافت نشويد و اين خود تأكيد در نهى است.

(و ليشهد عذابهما طائفة من المؤمنين ) - يعنى و بايد جماعتى از مؤمنين ناظر و شاهد اين اجراى حد باشند، تا آنان نيز عبرت گيرند و نزديك عمل فحشاء نشوند.

الزانى لا ينكح الا زانية او مشركة، و الزانية لا ينكحها الا زان او مشرك، و حرم ذلك على المؤمنين

ظاهر آيه و مخصوصا با در نظر گرفتن سياق ذيل آن، كه مرتبط با صدر آن است، چنين مى رساند كه : آيه شريفه در مقام بيان حكمى تشريعى تحريمى است، هر چند كه از ظاهر صدر آن بر مى آيد كه از مسأله اى خبر مى دهد، چون مراد از اين خبر تأكيد در نهى است، چون امر و نهى وقتى به صورت خبر بيان شود. امر و نهى موكد مى شود، و اين گونه تعبيرها زياد است، (مثلا مى گوييم فلانى اين كار را مى كند، و يا ديگر از اين كارها نمى كند، يعنى به هيچ وجه نبايد كند).

معناى اينكه فرمود: (زانى جز با زانيه يا مشركه نكاح نمى كند، و با زانيه جززانى يا مشرك ازدواج نمى كند...)

و حاصل معناى آيه با كمك روايات وارده از طرق اهل بيت (عليهم السلام) اين است كه : زناكار وقتى زناى او شهرت پيدا كرد، و حد بر او جارى شد، ولى خبرى از توبه كردنش نشد، ديگر حرام است كه با زن پاك و مسلمان ازدواج كند، بايد يا با زن زناكار ازدواج كند و يا با زن مشرك، و همچنين زن زناكار اگر زنايش شهرت يافت، و حد هم بر او جارى شد ولى توبه اش آشكار نگشت، ديگر حرام مى شود بر او ازدواج با مرد مسلمان و پاك، بايد با مردى مشرك، يا زناكار ازدواج كند.

پس اين آيه، آيه اى است محكم و باقى بر احكام خود كه نسخ نشده و احتياج به تاءويل هم ندارد، و اگر در روايات حكم را مقيد كرده اند به صورت اقامه حد و ظهور توبه، ممكن است اين قيد را از سياق آيه نيز استفاده كرد، براى اينكه حكم به تحريم نكاح، در آيه شريفه بعد از امر به اقامه حد است، و همين بعد واقع شدن ظهور در اين دارد كه مراد از زانى و زانيه، زانى و زانيه حد خورده است و همچنين اطلاق زانى و زانيه ظهور در كسانى دارد كه هنوز به اين عمل شنيع خود ادامه مى دهند، و شمول اين اطلاق به كسانى كه توبه نصوح كرده اند، از داءب و ادب قرآن كريم بعيد است.

وجوهى كه درباره اين آيه گفته شده است  

مفسرين در معناى آيه مشاجراتى طولانى و اقوالى مختلف دارند.

يكى اينكه گفتار در آيه به منظور اخبار از مقدار لياقت مرتكبين اين عمل زشت است، و مى خواهد بفرمايد: افراد پليد همان پليدى ها را دوست مى دارند، و لياقت بيش از آن را ندارند آدم زناكار به خاطر خباثت و پليدى ذاتش جز به زنى مثل خود ميل نمى كند، او از زنى خوشش مى آيد كه چون خودش زناكار و پليد، و يا بدتر از خودش زنى مشرك و بى دين باشد و همچنين زن زناكار جز به مردى مثل خود متعفن و پليد، و يا بدتر از خودش مشرك و بى دين تمايل ندارد. پس آيه شريفه در مقام بيان اعم اغلب است، همچنان كه در آيه ديگر از همين سوره فرموده : (الخبيثات للخبيثين و الخبيثون للخبيثات ).

يكى ديگر اينكه مراد از آيه شريفه تقبيح اينگونه افراد است، و معنايش اين است كه لايق به حال مرد زناكار اين است كه جز زن زناكار و يا بدتر از او را نگيرد و لايق به حال زن زناكار هم اين است كه جز به مرد زناكار و يا بدتر از او يعنى مشرك، شوهر نكند و مراد از (نكاح ) عقد نكاح و ازدواج مشروع است و جمله (و حرم ذلك على المؤمنين ) عطف است بر اول آيه، و مراد اين است كه زنا بر مؤمنين حرام شده، (نه ازدواج با زناكار).

ولى اين دو وجه از اين رو صحيح نيستند كه با سياق آيه و مخصوصا با اتصال صدر و ذيل آن به يكديگر كه قبلا بدان اشاره رفت سازگار نيستند.

وجه سوم اينكه اصلا اين آيه شريفه نسخ شده، و ناسخ آن آيه (وانكحوا الايامى منكم و الصالحين من عبادكم و امائكم است ).

جواب اين وجه هم اين است كه نسبت ميان آيه مورد بحث و اين آيه نسبت عموم و خصوص مطلق است، يعنى اين آيه عام است و آيه مورد بحث آن را تخصيص زده،فرموده : اينكه در آنجا به طور عموم گفتيم (دختران خود و صالحان از برده و كنيزان خود را همسر دهيد) مخصوص است به غير زناكاران مصر در زنا و در اينگونه موارد كه عامى بعد از خاص وارد مى شود آن را نسخ نمى كند.

بله اگر هم بگوييم نسخ شده مناسب تر آن است كه بگوييم ناسخ آن، آيه 221 سوره بقره است، كه مى فرمايد: (و لا تنكحوا المشركات حتى يؤمن و لامه مؤمنة خير من مشركة و لو اعجبتكم و لا تنكحوا المشركين حتى يؤمنوا و لعبد مؤمن خير من مشرك و لو اعجبكم اولئك يدعون الى النار و اللّه يدعوا الى الجنة و المغفرة باذنه ).

به اين بيان كه كسى ادعا كند كه اين آيه نيز هر چند عامى است بعد از خاص، و ليكن لسان آن لسانى است كه تخصيص نمى پذيرد و وقتى آيه خاص آن را تخصيص نزد، قهرا آيه عام، ناسخ خاص مى شود، بعضى از مفسرين هم ادعا كرده اند كه نكاح كافر با زن مسلمان تا سال ششم از هجرت جايز بوده، بعد از آن در آيه 221 سوره بقره تحريم آن نازل شده، پس شايد آيه مورد بحث كه مربوط به زانى و زانيه است و ازدواج زن زناكار مسلمان را با مشرك جايز دانسته قبل از نزول تحريم بوده، و آيه تحريم بعد از آن نازل شده (در نتيجه آيه 221 سوره بقره ازدواج زناكار با مشرك را نسخ كرده ) البته درباره اين آيه اقوال ديگرى نيز هست كه چون فسادش روشن بود متعرض نقل آنها نشديم.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved