سوره مؤمنون آيات 23 تا 54  

 و لقد ارسلنا نوحا الى قومه فقال يقوم اعبدوا اللّه ما لكم من اله غيره افلا تتّقون (23)

 فقال الملوا الّذين كفروا من قومه ما هذا الا بشر مثلكم يريد ان يتفضّل عليكم و لو شاء اللّه لانزل ملئكة ما سمعنا بهذا فى آبائنا الاولين (24)

 ان هو الا رجل به جنة فتربصوا به حتى حين (25)

 قال رب انصرنى بما كذّبون (26)

 فاوحينا اليه ان اصنع الفلك باعيننا و وحينا فاذا جاء امرنا و فارالتّنّور فاسلك فيها من كل زوجين اثنين و اهلك الا من سبق عليه القول منهم و لا تخاطبنى فى الّذين ظلموا انهم مغرقون (27)

 فاذا استويت انت و من معك على الفلك فقل الحمد لله الذى نجئنا من القوم الظالمين (28)

 وقل رب انزلنى منزلا مباركا و انت خير المنزلين (29)

 ان فى ذلك لايات و ان كنا لمبتلين (30)

 ثم انشانا من بعدهم قرنا آخرين (31)

 فارسلنا فيهم رسولا منهم ان اعبدوا اللّه مالكم من اله غيره افلا تتقون (32)

 و قال الملا من قومه الّذين كفروا و كذبوا بلقاء الاخرة و اترفنهم فى الحيوه الدنيا ما هذا الا بشر مثلكم ياكل مما تاكلون منه و يشرب مما تشربون (33)

 و لئن اطعتم بشرا مثلكم انكم اذا لخاسرون (34)

 ايعدكم انكم اذا متم و كنتم ترابا و عظاما انكم مخرجون (35)

 هيهات هيهات لما توعدون (36)

 ان هى الا حياتنا الدنيا نموت و نحيا و ما نحن بمبعوثين (37)

 ان هو الا رجل افترى على اللّه كذبا و ما نحن له بمؤمنين (38)

 قال رب انصرنى بما كذبون (39)

 قال عما قليل ليصبحنّ نادمين (40)

 فاخذتهم الصيحة بالحق فجعلناهم غثاء فبعدا للقوم الظالمين (41)

 ثم انشانا من بعدهم قرونا آخرين (42)

 ما تسبق من امه اجلها و ما يستاخرون (43)

 ثم ارسلنا رسلنا تترا كل ما جاء امه رسولها كذبوه فاتبعنا بعضهم بعضا و جعلناهم احاديث فبعدا لقوم لا يومنون (44)

 ثم ارسلنا موسى و اخاه هرون باياتنا و سلطان مبين (45)

 الى فرعون و ملايه فاستكبروا و كانوا قوما عالين (46)

 فقالوا انومن لبشرين مثلنا و قومهما لنا عابدون (47)

 فكذبوهما فكانوا من المهلكين (48)

 و لقد آتينا موسى الكتب لعلهم يهتدون (49)

 و جعلنا ابن مريم و امه آيه و آوينهما الى ربوه ذات قرار و معين (50)

 يا ايها الرسل كلوا من الطيّبات و اعملوا صلحا انى بما تعملون عليم (51)

 و ان هذه امتكم امه وحده و انا ربكم فاتقون (52)

 فتقطّعوا امرهم بينهم زبرا كلّ حزب بما لديهم فرحون (53)

 فذرهم فى غمرتهم حتّى حين (54)

ترجمه آيات

همانا ما نوح را به رسالت به سوى امتش فرستاديم نوح به قوم خود گفت : خدا را بپرستيد كه جز آن ذات يكتا شما را خدايى نيست آيا هنوز نمى خواهيد خدا ترس شويد؟ (23).

اشراف قوم كه كافر شدند در پاسخ نوح به مردم چنين گفتند كه اين شخص نيست جز آنكه بشرى است مانند شما كه مى خواهد بر شما برترى يابد و اگر خدا مى خواست رسولى بر بشر بفرستد حتما از جنس ملائكه مى فرستاد ما اين سخنان را كه اين شخص ‍ مى گويد از نياكان خود نشنيده ايم (24).

او نيست جز مردى مبتلا به جنون پس انتظار بريد به آن (با او مدارا كنيد) تا مرگش برسد (25).

نوح گفت پروردگارا مرا بر اينان كه تكذيبم كردند يارى فرما (26).

ما هم به او وحى كرديم كه زير نظر ما و به دستور ما كشتى را بساز هر وقت ديديد. كه فرمان ما آمد و آب از تنور فوران كرد پس در آن كشتى سوار شو و از هر جاندارى يك نر و يك ماده همراه خود راه بده و اهل خودت را هم سوار كن مگر آن كفارى كه فرمان ما به هلاكتش رفته، و زنهار كه از باب شفاعت درباره ستمكاران با من سخنى بگويى كه البته همه بايد غرق شوند (27).

پس چون در كشتى مستقر شدى بگو ستايش خداى را كه ما را از ظلم ستمكاران نجات داد (28).

و نيز بگو پروردگارا مرا به منزل مباركى فرود آر كه تو بهترين فرود آورنده اى (29).

همانا در اين حكايت آيت ها است و ما بندگان را به اينگونه حوادث آزمايش خواهيم كرد (.3).

پس از هلاك قوم نوح باز قوم ديگرى ايجاد كرديم (31).

و در آنها نيز رسولى از خودشان به سويشان فرستاديم كه خداى را بپرستيد چون غير او معبودى نداريد آيا باز هم نمى خواهيد خدا ترس شويد!( 32).

اشراف قوم آن رسول، آنها كه كافر بودند و لقاى آخرت را تكذيب مى كردند و ما در زندگى دنيا بهره مندشان كرده بوديم به مردم گفتند: اين شخص غير از بشرى مثل شما نيست او هم از آنچه شما مى خوريد مى خورد و از آنچه مى آشاميد مى آشامد (33 ).

و هر آينه شما مردم اگر بشرى مثل خود را اطاعت كنيد خيلى (نالايق و) زيان كاريد (34).

آيا اين به شما نويد مى دهد كه پس از آنكه مرديد و خاك و استخوان شديد بار ديگر از زمين سر بر مى آوريد (35).

هيهات هيهات كه اين وعده ها راست باشد (36).

زندگى جز اين حيات چند روزه نيست كه زنده مى شويم و مى ميريم و دى گر هرگز از خاك برانگيخته نخواهيم شد (37).

او نيست جز مردى كه دروغى را به خدا افتراء بسته و ما هرگز به او ايمان نخواهيم آورد (38).

آن رسول نيز عرض كرد پروردگارا مرا بر اين قوم به خاطر اينكه تكذيبم كردند يارى فرما (39).

خداى تعالى فرمود به همين زودى سخت پشيمان خواهند شد (.4).

پس صيحه به عنوان عذاب ايشان را بگرفت و ما ايشان را خاشاك بيابانها كرديم كه ستمكاران از رحمت الهى دور باشند (41).

پس آنگاه اقوامى ديگر بعد از ايشان پديد آورديم (42).

هيچ قومى را اجل مقدم و مؤ خر نخواهد شد (43).

پس آنگاه پيغمبرانى پى در پى بر خلق گسيل داشتيم و هر قومى كه رسولى بر آنها آمد تكذيبش كردند ما نيز يكى پس از ديگرى به سر نوشت قبلى ها دچار نموده سرگذشتى براى ديگران كرديم كه قوم بى ايمان از رحمت خدا دور باد (44).

سپس موسى و برادرش هارون را با معجزاتى و قدرتى آشكار فرستاديم (45).

به فرعون و قومش آنها نيز استكبار ورزيدند و مردمى متكبر و سركش بودند (46).

به همين جهت گفتند چرا ما به دو نفر بشر مثل خودمان ايمان آوريم با اينكه طايفه اين دو همه پرستش ما مى كردند (47).

پس موسى و هارون را تكذيب كرده بدين سبب هلاك شدند (48).

با اينكه ما به موسى كتاب فرستاديم تا شايد به راه خدا هدايت شوند (49).

و ما پسر مريم را با مادرش بر خلق آيت و معجره اى بزرگ كرديم و هر دو را به سرزمينى بلند كه جايى هموار و چشمه سار بود منزل داديم (50).

اى رسولان ما از غذاهاى پاكيزه و حلال تناول كنيد و به نيكوكارى و اعمال صالح بپردازيد كه من به هر چه مى كنيد آگاهم (51).

و اين مردم همه داراى يك دين امت شمايند امتى واحده و من پروردگار همه شمايم پس از من بينديشيد (52).

آنگاه مردم اين دين واحد را در ميان خود پاره پاره كرده در آن فرقه فرقه شدند و هر گروهى به آنچه خود داشت و پسن ديده بود دلخوش گشتند (53).

پس اى رسول ما، بگذار كه اين بى خبران همچنان در جهل و غفلت خود بسر برند تا هنگامى معين (54).

بيان آيات

خداى عزوجل بعد از آنكه نعمتهاى بزرگ خود را براى مردم برمى شمارد به دنبال آن در اين آيات بشر را دعوت مى كند به توحيد در عبادت، آنهم از طريق رسالت، و در ضمن اجمالى از طرز دعوت انبياء از زمان نوح تا عيسى بن مريم (عليهمالسلام) را نقل كرده، ولى نام يك يك آنان را نبرده، تنها نام نوح كه اولين قيام كننده بود دعوت به توحيد است، و نام موسى و عيسى (عليهمالسلام) را كه آخرين ايشانند برده، و نام بقيه را مبهم گذاشته. چيزى كه هست خاطرنشان كرده كه دعوت انبيا متصل به هم بوده، و پشت سر هم قرار داشته و نيز فرموده كه مردم جز به كفر اجابت نكردند و جز به انكار آيات خدا و كفران نعمت هاى او عكس العمل نشان ندادند.

و لقد ارسلنا نوحا الى قومه فقال يا قوم اعبدوااللّه ما لكم من اله غيره افلا تتقون

در داستانهاى نوح در تفسير سوره هود گذشت كه آن جناب اولين پيغمبر از پيامبران اولواالعزم است كه داراى كتاب و شريعتند و به سوى عموم بشر مبعوث شده و به دعوت به توحيد و نفى شرك قيام نموده اند. پس مراد از كلمه (قومه ) امت آن جناب است كه عموم اهل عصر آن جنابند.

اشاره به عقيده بت پرستان درباره عبادت آلهه و معناى خطاب نوح عليه السلام به قوم خود: (اعبدوا الله...)

جمله (اعبدوا اللّه ما لكم من اله غيره ) دعوت به سوى پرستش خدا و ترك پرستش آلهه غير خدا است، چون و ثنى ها غير خدا از ملائكه و جن و مقدسين را مى پرستيدند و براى آنها ادعاى الوهيت مى كردند، يعنى آنها را معبود مى دانستند نه خدا را.

بعضى از مفسرين گفته اند: معناى (اعبدواالله ) اين است كه تنها خدا را بپرستيد، همچنانكه آيه (الا تعبدوا الا اللّه ) كه در سوره هود است اين معنا را روشن مى كند. و اگر در آيه مورد بحث جمله را مقيد به قيد نكرد و نفرمود فقط خدا را عبادت كنيد براى اين است كه بفهماند اصلا عبادت تنها عبادت خدا است و عبادت غير خدا و شرك ورزيدن به كلى عبادت نيست.

ولى مفسر مزبور غفلت و يا فراموش كرده كه و ثنى ها اصلا خداى سبحان را عبادت نمى كنند، چون عبادت را عبارت مى دانند از توجه عابد به معبود، و خداى سبحان را به خاطر اينكه ديدنى نيست بزرگتر از آن مى دانند كه توجهى يا عملى متوجه او شود. پس ‍ وجه صحيح آن است كه بندگان در عبادت خود متوجه خواص از مخلوقات او مانند ملائكه و امثال ايشان شوند، تا آنان واسطه و شفيع ايشان شوند، و آنان را به درگاه خدا نزديك كنند علاوه بر اين، به زعم مشركين عبادت به خاطر تدبير عالم، و در مقابل آن است، و تدبير عالم واگذار به ملائكه و امثال ايشان شده، پس معبود و ارباب هم همانهايند، نه خدا.

از اينجا معلوم مى شود اگر به مذهب و ثنى ها جايز باشد كه خدا عبادت شود ديگر غير خدا را عبادت نخواهند كرد، براى اينكه و ثنى مذهبان تر ديدى ندارند در اينكه رب الارباب و پديد آورنده همه رب ها و همه عالم تنها خدا است و اگر عبادت خدا جايز باشد قهرا عبادت غير او جايز نخواهد بود. ليكن همانطور كه گفتيم بت پرستان عبادت خدا را درست نمى دانند، دليلش هم بيان شد.

پس اينكه نوح (عليه السلام) به امت بت پرست خود فرمود: (اعبدوا اللّه ) در معناى اين است كه فرموده باشد: (اعبدوا اللّه وحده تنها خداى را بپرستيد) همچنان كه در سوره هود در جمله (الا تعبدوا الا الله ) اينطور فرموده بود.

و جمله (ما لكم من اله غيره ) هم در معناى اين است كه فرموده باشد: براى شما معبودى غير خدا نيست، چون كه غير از خدا ربى كه مدبر امور عالم و امور شما باشد نيست، تا او را به اميد خيرش و ترس از غضبش بپرستيد.

و اينكه با فاء تفريع فرمود: (افلا تتّقون ) معنايش اين است كه وقتى براى شما ربى نباشد كه مدبر امور شما باشد، پس با اين حال باز هم از خدا نمى ترسيد و از عذاب او بيم نمى داريد؟ كه غير او را مى پرستيد؟.

فقال الملوا الّذين كفروا من قومه ما هذا الا بشر مثلكم...حتى حين

كلمه (ملا) به معناى بزرگان و اشراف قوم است، و اگر آنان را در اين آيه به وصف (الّذين كفروا من قومه ) توصيف فرموده، اين توصيف براى توضيح است نه احتراز، براى اينكه اصلا از اشراف قوم نوح كسى به او ايمان نياورده بود، به دليل اينكه بنا به حكايت قرآن كريم به او گفتند: (و ما نريك اتبعك الا الّذين هم اراذ لنا بادى الراى ).

سياق دلالت مى كند بر اينكه ملا و بزرگان قوم نوح، مطالب اين دو آيه را در خطاب به عموم مردم مى گفته اند تا همه را از نوح روى گردان نموده عليه او تحريك، و بر آزار و اذيتش تشويق كنند، تا شايد به اين وسيله ساكتش سازند.

افترائات و احتجاجات قوم نوح عليه السّلام در مقام انكار رسالت آن حضرت

مطالبى كه اين دو آيه از گفته هاى آنان حكايت كرده اگر تجزيه و تحليل شود برگشت به چهار يا پنج اشكال مى كند كه يا جنبه افتراء دارد، يا مغالطه.

اول اينكه گفتند: (ما هذا الا بشر مثلكم يريد ان يتفضل عليكم ) و حاصلش اين است كه نوح يك فرد بشر است مثل خود شما، اگر او در ادعاى وحى الهى خود راست مى گفت و راستى با عالم غيب اتصال داشت، شما هم بايد مثل او اتصال مى داشتيد، چون شما در بشريت و لوازم آن هيچ دست كمى از او نداريد و چون چنين اتصالى در شما نيست پس او در ادعاى خود كاذب است ؟.

زيرا ممكن نيست كمالى در خور طاقت بشر باشد، ولى در ميان تمامى افراد بشر فقط بك نفر به آن كمال برسد و بدون هيچ شاهدى مدعى آن گردد، پس ديگر هيچ وجهى براى عمل او نمى ماند، مگر اينكه بخواهد بر شما برترى يافته و رياست كند. دليلش هم همين است كه به بانگ بلند مى گويد: همه بايد از من پيروى نموده و مرا اطاعت كنيد، كه در حقيقت حجتى كه آورده اند منحل به دو حجت مى شود.

دوم اينكه گفتند: (و لو شاء اللّه لانزل ملائكة ) كه حاصلش اين است كه اگر خدا خواسته باشد ما را به دعوت غيبى خود بخواند، بايد يكى از ملائكه مقرب خود، و يكى از

شفعايى كه واسطه ميان ما و خدا است براى اين كار انتخاب كند، و به سوى ما گسيل بدارد نه يك بشرى كه هيچ نسبت و ارتباطى با او ندارد، علاوه بر اين، اگر آن ملائكه را كه گفتيم بفرستد، و آنها بشر را به سوى يكتاپرستى دعوت كنند، و بگويند كه نبايد شما، ما ملائكه را ارباب و معبودهاى خود بگيريد، بشر بهتر گفته آنان را مى پذيرد و زودتر تصديق مى كند، چون خود آنان مى گويند كه غير خدا را نبايد پرستيد.

و اگر از ارسال ملائكه تعبير به انزال كرد، ارسال با انزال تحقق و خارجيت پيدا مى كند. و اگر به لفظ جمع تعبير كرد نه مفرد، شايد به اين جهت باشد كه مرادشان از اين ملائكه همان ملائكه اى باشد كه مشركين آلهه خود گرفتند، و اين گونه فرشتگان در نظر مشركين بسيارند.

سوم اينكه گفتند: (ما سمعنا بهذا فى آبائنا الاولين ) و حاصلش اين است كه اگر دعوت او حق بود، نظير و مانندى برايش پيدا مى شد و تاريخ گذشتگان مانندى براى او سراغ مى داد و قطعا پدران و نياكان ما از ما بهتر و عاقل تر بودند و در اعصار آنان چنين دعوتى اتفاق نيفتاده، پس اين دعوت نوظهور و دروغى است.

چهارم اينكه گفتند: (ان هو الا رجل به جنة فتربصوا به حتى حين ) كلمه (به جنه ) يا مصدر است، و به معناى مجنون است و يا اينكه مفرد جن است، و معناى (به جنه ) اين است كه : فردى از جن در او حلول كرده، و اين مرد با زبان آن جن حرف مى زند، براى اينكه چيرهايى مى گويد كه عقل سليم آن را قبول ندارد، و نيز چيرهايى مى گويد كه جز ديوانگان آن را نمى گويند، پس ناگزير مدتى صبر كنيد شايد از اين كسالت بهبودى يابد و يا بميرد و شما از شرش راحت شويد.

اين چهار حجت و يا به اعتبار اينكه اولى تقسيم به دو تا مى شود اين پنج حجت مختلف، حرفهايى بود كه بزرگان قوم نوح در برابر عوام خود زدند و يا هر يك حجت طايفه اى از قوم بوده، و اين حجتها هر چند حجتهاى جدلى، و داراى اشكال است، و ليكن بزرگان قوم نوح از آنها بهره مند مى شدند، چون عوام را از اينكه به گفته هاى نوح متوجه شوند و دل بدهند، با همين حرفها منصرف مى كردند و آنان را در ضلالت باقى مى گذاشتند.

قال رب انصرنى بما كذبون

نوح (عليه السلام) از خدا درخ واست نصرت مى كند، و حرف باء در (بما) بدليه است، و معناى آن اين مى شود كه : خدايا! عوض و بدل تكذيب ايشان تو مرا يارى بده. ممكن هم هست (باء) را براى آلت بگيريم، كه بنابر آن معنا چنين مى شود: خدايا! مرا با همان وسيله اى كه اين مردم آن را تكذيب كردند يارى ده، يعنى با آن عذابى كه اينها تكذيبش كردند و گفتند: (فاتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين ) مرا نصرت بده، مؤيد اين احتمال اين است كه نوح (عليه السلام) درخواست كرده بود كه (رب لا تذر على الارض من الكافرين ديارا) و نيز مؤيد ديگرش اينكه آيه را به طور فصل آورد، چون در معناى جواب سؤ ال و درخواست بود.

و دورى گزيدن از قوم خود كه بعد از انكار و تكذيبشان محكوم به عذاب شده بودند

فاوحينا اليه ان اصنع الفلك باعيننا و وحينا...

اين جمله متفرع است بر درخواست نصرت، (يعنى و چون درخواست نصرت كرد پس به او وحى كرديم ) و معناى كشتى ساختن در برابر ديدگان خدا اين است كه كشتى ساختنش تحت مراقبت و محافظت خداى تعالى باشد. و معناى (كشتى ساختن به وحى خدا) اين است كه با تعليم او و دستورات غيبى كه به تدريج مى رسد باشد.

(فاذا جاء امرنا و فار التّنّور) - مراد از (امر) به طورى كه گفته شده حكم قطعى است كه خدا بين او و قومش راند، و آن غرق شدن قوم او بود. و به طورى كه از سياق برمى آيد (فوران تنور) كه خود محل آتش است علامت و نشانه آمدن عذاب بوده و اين نشانه عجيبى بوده كه از تنورهاى آتش چون فواره، آب بطرف بالا فوران كند.

(فاسلك فيها من كل زوجين اثنين ) - قرائتى كه بين همه قراء داير و رايج است اين است كه كلمه (كل ) را تنوين مى دهند نه اينكه به طور اضافه بخوانند، در نتيجه ناگزير چيزى در تقدير گرفته مى شود، و تقدير: (من كل نوع زوجين دو جفت از هر نوع حيوان ) خواهد بود، و سلوك در كشتى به معناى راه دادن و داخل كردن در آن است، و ظاهرا كلمه (من ) براى ابتداى غايت باشد، و معنا اين باشد كه : دو جفت نر و ماده از هر نوع داخل كشتى كن.

(و اهلك الا من سبق عليه القول منهم ) - اين جمله عطف است بر كلمه (زوجين) و معنايش اين است كه : داخل كشتى كن دو جفت از هر نوع و خانواده ات را.

بعضى از مفسرين گفته اند: عطف بر (زوجين) معنا را فاسد مى كند، چون معنايش اين مى شود: داخل كشتى كن دو جفت از هر نوع را و از هر نوع خانواده ات را، پس بهتر اين است كه اصلا عطف نكنيم، و يك فعل (اسلك) ديگرى در تقدير بگيريم، آنگاه عطف بر (فاسلك) كنيم.

ليكن اين اشكال وارد نيست، براى اينكه كلمه (من كل ) در تقدير، حال از (زوجين ) و در نتيجه رتبه متاءخر از آن است، همچنان كه ما نيز متاءخر در تقدير گرفتيم و وقتى متاءخر شد در نتيجه (اهلك ) عطف به زوجين مى شود، بدون اينكه دوباره (من كل ) بر سر آن درآيد.

و مراد از (اهل ) خاصه و خانواده است، و از ظاهر كلام برمى آيد كه مراد از آن هم خانواده او و هم مؤمنين به اويند، چون در سوره هود گروندگان و مؤمنين به او را با خانواده او ذكر كرده و در اينجا همه را با كلمه (اهل ) تعبير آورده. پس معلوم مى شود در اينجا همه آنهايى كه با نوح به كشتى درآمدند اهل آن جناب به حساب آمده اند.

و مراد از (من سبق عليه القول منهم )، همسر او و پسر او است، چون نوح از اين جمله همان را فهميده بود، و اين دو تن كافر بودند و فرزندش از سوار شدن بر كشتى امتناع ورزيد، و با اينكه به كوه پناهنده شد غرق گشته، قضاى حتمى درباره اش جريان يافت.

و لا تخاطبنى ف ى الّذين ظلموا انهم مغرقون

در اين جمله نوح (عليه السلام) را نهى مى كند از سخن گفتن با خدا. و اين كنايه است از نهى شديد از وساطت و شفاعت، چون مخاطبه را معلق بر (الّذين ظلموا) كرده، و نهى را هم تعليل كرده به اينكه (انهم مغرقون ) پس كانه فرموده : من تو را نهى مى كنم از اينكه با من درباره اين كفار حرفى بزنى، تا چه رسد به اينكه وساطت كنى، چون غضب من شامل آنان شده، شمولى كه هيچ چيز آن را دفع نمى كند.

فاذا استويت انت و من معك على الفلك فقل... و انت خير المنزلين

خداى تعالى به نوح تعليم مى دهد كه بعد از جاى گرفتن در كشتى خدا را بر اين نعمت كه از قوم ظالمان نجاتش داد حمد گويد. و اين خود بيانى است بعد از بيان قبلى، براى هلاكت كفار، چون خبر مى دهد از اينكه حتما آنان غرق مى شوند و تو نجات پيدا مى كنى، و نيز تعليم مى دهد كه از خدا در خواست كند تا از طوفان نجاتش داده، در زمين فرودش آورد، فرود آوردنى مبارك و داراى خيرى بسيار و ثابت، چون او بهترين منزل دهندگان است.

و از همين كه او را مأمور كرده تا حمد و ستايشش كند، و صفات جميلش را بر شمارد، بر مى آيد كه نوح از بندگان مخلص خدا بوده، چون خدا منزه است از اينكه به غير مخلصين چنين دستورى دهد، و منزه است از توصيفى كه غير مخلصين براى او مى كنند، همچنان كه فرموده : (سبحان اللّه عما يصفون الا عباد الله المخلصين ).

و اگر خداى عزوجل از نقل داستان نوح و طوفانش تنها به فرمان خود اكتفا كرد كه فرمان به غرق آنان داد، و ديگر از غرق شدن آنان چيزى نفرمود، براى اشاره به اين بوده كه آنچنان محو و نابود شدند كه خبرى از ايشان باقى نماند كه به گفته آيد. و نيز اشاره به عظمت قدرت الهى است. و هم براى اين بوده كه مردم ديگر را از سخط خود بيمناك سازد و كفار و نابودى آنان را امرى ناچيز و بى اهميت جلوه دهد، و به همين جهت است كه از داستان هلاكت آنها چيزى نگفت، و به سكوت گذراند. حتى سكوت در اينجا در رساندن آن غرضهايى كه شمرديم به چند وجه بليغتر است از اشاره اجمالى كه در آيه (و جعلناهم احاديث فبعدا لقوم لا يؤمنون ) آمده.

ان فى ذلك لايات و ان كنا لمبتلين

در اين جمله كه آخر داستان است خطاب را متوجه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) كرده و بيان مى كند كه اين دعوت و آنچه با آن جريان مى يابد همه امتحاناتى است الهى.

ثم ان شانا من بعد هم قرنا آخرين...افلا تتقون

كلمه (قرن ) به معناى اهل يك عصر است، و جمله (ان اعبدوا اللّه ) تفسير ارسال رسول و از قبيل تفسير فعل به نتيجه فعل است، مثل آيه (تتنزل عليهم الملائكه الا تخافوا و لا تحزنوا)).

اشراف و بزرگان قوم نوح عامه مردم را عليه پيامبراشان مى شورانند

و قال الملا من قومه الّذين كفروا و كذبوا بلقاء الاخرة و اترفناهم فى الحياة الدنيا

اشراف و بزرگان قوم نوح كه فرو رفته در دنيا و فريفته زندگى مادى بودند با اين كلام خود عامه مردم را عليه پيغمبرشان مى شورانند. خداى سبحان به سه صفت آنها را ياد كرده : يكى كفر به خدا به خاطر عبادت غير خدا، و ديگرى تكذيب روز قيامت كه لقاى آخرتش ‍ خوانده، يعنى لقاى حيات آخرت، به قرينه مقابلش يعنى جمله (فى الحيوه الدنيا). و اين دو صفت يعنى كفر به مبداء و معاد باعث شد كه ايشان از هر چه غير از دنيا است منقطع گشته، يكسره به دنيا رو آورند، و چون كه در زندگى دنيا هر جور خواستند رفتار كردند و زخارف و زينت هاى لذت بخش آن يكسره ايشان را به خود جلب كرد، صفت سومى در ايشان پيدا شد، و آن پيروى از هواى نفس و فرا موشى هر حق و حقيقت بود، و به همين جهت از زبانشان گاهى انكار توحيد بيرون مى جست، و گاهى انكار معاد، و گاهى هم، رد و انكار دعوت رسالت، چون اين دعوت به دنياى ايشان و افسار گسيختگى آنان ضرر مى زد، و از پيروى هواى نفس بازشان مى داشت، پس يك بار عوام خود را خطاب نموده به طور تحقير و توهين به نوح (عليه السلام) اشاره نموده گفتند: (ما هذا الا بشر مثلكم ياكل مما تاكلون منه و يشرب مما تشربون اين جز بشرى مثل شما نيست، از آنچه شما مى خوريد و مى نوشيد مى خورد و مى نوشد و مقصودشان تكذيب نوح در دعوى رسالت است، كه بيان استدلالشان در داستان قبلى نوح گذشت.

و از استدلالى كه كردند كه او مانند ساير مردم است چون مثل انسان مى خورد و مى نوشد، معلوم مى شود كه براى انسان غير از خوردن و نوشيدن كه خاصيت حى وانيت است كمال و فضيلت ديگرى سراغ نداشته اند و غير از خوردن و نوشيدن كه كمال و فضيلت حيوانات است سعادتى نمى ديدند، تنها خوشبختى بشر را در اين مى دانسته اند كه چون حيوانات در چريدن و لذت بردن آزاد باشد، همچنان كه قرآن كريم در وصف اين گونه مردم فرموده : (اولئك كالانعام ) و نيز فرموده : (و الّذين كفروا يتمتعون و ياكلون كما تاكل الانعام ).

بار ديگر گفتند: (و لئن اطعتم بشرا مثلكم انكم اذا لخاسرون كه در معناى آن كلامى است كه در قصه سابق گفتند كه : (يريدان يتفضل عليكم ) و مقصودشان اين بوده كه پيروى او با اينكه بشرى مانند شما است و هيچ فضيلتى بر شما ندارد مايه خسران و بطلان سعادت زندگى شما است، چون جز حيات دنيا حيات ديگرى نيست، و در اين زندگى هم جز حريت و آزادى در لذت سعادتى نيست و اگر بخواهيد از كسى اطاعت كنيد كه بر شما فضيلتى ندارد حريتتان از دست مى رود، و اين مساوى با خسران شما است.

بار سوم گفتند: (ايعدكم انكم اذا متم و كنتم ترابا و عظاما انكم مخرجون ) يعنى او شما را وعده مى دهد كه بعد از آنكه مرديد و خاك و استخوان شديد مجددا از خاك بيرون مى شويد، يعنى براى حساب و جزا مبعوث مى شويد. (هيهات هيهات لما توعدون ) كلمه (هيهات ) در مورد استبعاد به كار مى رود، و تكرار آن مبالغه را مى رساند، يعنى به هيچ وجه اين وعده اى كه مى دهد شدنى نيست.

(ان هى الا حياتنا الدنيا نموت و نحيا) مرادشان از اينكه گفتند (مى ميريم و زنده مى شويم ) اين است كه يك عده از ما مى ميرند، عده اى ديگر به دنيا مى آيند و پيوسته اين چنينيم. (و ما نحن بمبعوثين ) يعنى براى يك زندگى ديگر غير از زندگى دنيايى زنده نمى شويم.

و ممكن است اين جمله از كلام ايشان را حمل بر تناسخ كنيم. و تناسخ عبارت از اين است كه با مرگ يك فرد آدمى، روح او از كالبدش بيرون آمده و به بدن يك فرد ديگر، چه انسان و چه غير انسان حلول كند، چون اين نظريه در ميان وثنى مذهبان (مشركين ) شايع است، و بسيارى از آنان تناسخ را به ولادت بعد از ولادت تعبير مى كنند، ولى اين احتمال آن طور كه بايد و شايد با سياق آيات مورد بحث سازگارى ندارد.

بار چهارم گفتند: (ان هو الا رجل افترى على اللّه كذبا و ما نحن له بمؤمنين ) و مقصودشان از اين جمله تكذيب آن حضرت در دعوى رسالت، و آنچه كه دعوايش متضمن آن است مى باشد، قبلا هم توحيد و معاد را انكار كرده بودند.

و مرادشان از كلمه (نحن ) - ما خودشان كه از بزرگان و اشرافند و عامه مردمشان مى باشند.

همه را شركت دادند تا عامه مردم ايشان را متهم نكنند به اينكه شما ما را به شرك و انكار رسالت رسول دعوت كرديد. ممكن هم هست مراد تنها خودشان باشند، نه عامه مردم، و منظورشان اعلام نظريه خود بوده تا عوام هم به آنها اقتداء كنند.

همه اين حرفها در اول آيات، آنجا كه خدا اوصاف آنان را مى شمرد جمع و يك جا آمده بود، و آن عبارت بود از انكار توحيد و نبوت و معاد، و اتراف در زندگى دنيا.

اين را هم بايد دانست اينكه در صدر آيات كه فرمود: (و قال الملاء من قومه الّذين كفروا و كذبوا بلقاء الاخرة و اترفناهم ) جمله : (من قومه ) را بر جمله (الّذين كفروا) مقدم ذكر كرد، و در داستان سابق كه مى فرمود: (و قال الملاء الّذين كفروا من قومه ) عكس اين را آورد، براى اين جهت است كه ترتيب جمله هاى پشت سر هم، يعنى (كفروا) و (كذبوا) و (اترفناهم ) به هم نخورد، و اگر هم بعد از همه جملات مى آورد فاصله زياد مى شد.

قال رب انصرنى بما كذبون

تفسير اين جمله در داستان سابق گذشت.

قال عما قليل ليصبحن نادمين

اين جمله پاسخ پروردگار به نوح در استجابت دعاى او است. و پشيمان شدن قوم كنايه است از رسيدن عذاب انقراض. و اينكه فرمود: (عما قليل ) كلمه (عن ) به معناى بعد و كلمه (ما) براى تأكيد كمى مدت است، و ضمير جمع به قوم بر مى گردد. و لام در ليصبحن كلام را تأكيد مى كند، و همچنين نون تأكيد آن و معنايش اين است كه : سوگند مى خورم كه به زودى با فرا رسيدن عذاب، پشيمانى ايشان را خواهد گرفت.

نزول عذاب الهى و آغاز آن با صيحه اى آسمانى  

فاخذتهم الصيحة بالحق فجعلناهم غثاء فبعدا للقوم الظالمين

حرف (باء) در كلمه (بالحق ) براى مصاحبت و معيت است، و اين جار و مجرور متعلق است به جمله (فاخذتهم ) يعنى : صيحه ايشان را گرفت در حالى كه مصاحب با (حق ) بود. و ممكن هم هست براى سببيت باشد، و كلمه (حق ) وصفى باشد كه در جاى موصوف خود نشسته است، و موصوف آن حذف شده، و تقدير آن (فاخذتهم الصيحة ) بسبب الامر (الحق - و يا - قضاء الحق ) باشد. يعنى : صيحه ايشان را گرفت به سبب امر حق - و يا - قضاء حق. همچنان كه در جاى ديگر فرموده : (فاذا جاء امر الله قضى بالحق).

كلمه (غثاء) - به ضمه غين كه گاهى (ثاء) آن مشدد خوانده مى شود - به معناى گياه و برگ و چوب پوسيده است كه با سيل مى آيد. و جمله (فبعدا للقوم الظالمين ) لعنت و دورى ايشان و نفرين بر ايشان است.

و معناى آيه اين است كه : ما به وعده اى كه به رسول خود داده بوديم كه ايشان را عذاب مى كنيم وفا كرديم، پس صيحه آسمانى كه عذابشان بود آنها را بگرفت و ايشان را هلاك نموده به صورت غثاى سيل در آورديم، پس دور باشند قوم ستمكار، دورى سختى.

قرآن كريم نامى از اين قوم كه خداوند بعد از نوح به وجودشان آورده و سپس هلاكشان كرده، و نيز نامى از رسول ايشان نبرده. و بعيد نيست كه مراد همان ثمود، قوم صالح باشند، چون خداى تعالى در چند جا داستان ايشان را آورده و فرموده كه اين قوم بعد از نوح مى زيستند و با بلاى صيحه نابود شدند.

(ثم انشانا من بعدهم قرونا آخرين ما تسبق من امة اجلها و ما يستاءخرون ) توضيح معناى اين آيه مكرر گذشت.

ثم ارسلنا رسلنا تترا كلما جاء امة رسولها كذبوه...

فرستادن رسولان به صورت (تترى ) به معناى فرستادن يكى پس از ديگرى است.

كلمه (تواتر) هم از همين باب است، چون تواتر هم به معناى تك تك و فرد فردهاى پشت سر هم است. و از اصمعى نقل شده كه در معناى (واترت الخبر) گفته : يعنى ابعاض آن را پشت سر هم قرار دادم در حالى كه ما بين هر دو بعض مختصر سكوتى هست.

اين آيه تتمه آيه قبلى است كه مى فرمود (ثم انشانا من بعدهم قرونا) و كلمه (ثم ) براى افاده بعديت ذكرى است، نه زمانى.

يادآورى سنت الهى : هدايت امم با ارسال رسل، تكذيب امتها آنان را و عذاب الهى و...

و اين قصه اجمالى است كه از داستانهاى انبياء و امتهاى ايشان انتزاع و خلاصه گيرى شده - انبياى ما بين نوح و موسى و امتهاى آنان.

خداى تعالى مى فرمايد: سپس بعد از آن امت كه با صيحه هلاك شدند، و بعد از امت نوح بودند، امتهاى ديگرى خلق كرديم، و پيامبران خود را يكى پس از ديگرى به سويشان گسيل داشتيم، به طورى كه اگر يكى مى رفت يكى ديگر جايش را مى گرفت، ولى هر پيغمبرى كه از قومى به سوى آن قوم مبعوث مى شد تكذيبش مى كردند، ما هم ايشان را يكى پس از ديگرى به عذاب خود گرفته، آنها را به صورت سر گذشت در آورديم، يعنى بعد از آنكه انسانهايى زنده و خارجى بودند، معدومشان كرديم، و تنها قصه اى از ايشان باقى گذاشتيم، پس دور باشند مردمى كه ايمان نمى آورند.

اين آيات دلالت مى كند بر اينكه يكى از سنت هاى خداى تعالى اين بوده كه همواره امتى را بعد از امت ديگر انشاء و ايجاد نموده، و به سوى حق هدايتشان كند، و به اين منظور رسولانى پى در پى بفرستد كه اين سنت امتحان و ابتلاى او است. سنتى هم كه امتها داشته اند اين بوده كه پيغمبران را يكى پس از ديگرى تكذيب مى كرده اند. سنت دوم خدا اين است كه تكذيب كنندگان را يكى پس از ديگران هلاك كند، و اين سنت مجازات او است.

و اينكه فرموده : (و جعلناهم احاديث ) بليغ ‌ترين بيان در رساندن تسلط قهر الهى بر دشمنان حق و تكذيب كنندگان دعوت حق است، چون مى رساند كه اين قهر آنچنان آنها را از بين مى برد كه نه عينى از ايشان باقى مى گذارد، و نه اثرى، و نه نامى و نه نشانى، تنها داستانى باقى گذاشته كه مايه عبرت ديگران باشد.

اشاره اى به رسالت موسى و هارون  

ثم ارسلنا موسى و اخاه هرون باياتنا و سلطان مبين

مقصود از اين آيات همان عصاويد بيضاء، و ساير معجزاتى است كه موسى به فرعون و قومش نشان داد. و مقصود از (سلطان مبين ) حجتهاى واضح است. و اينكه بعضى از مفسرين آن را به معجزه عصا تفسير كرده اند صحيح نيست.

الى فرعون و ملائه فاستكبروا و كانوا قوما عالين

بعضى گفته اند: اگر تنها بزرگان فرعون را نام برده و نام قوم را نبرده از اين جهت است كه ملا، بزرگان و اشراف بوده اند، و مردم همه تابع ايشان.

منظور از (عالين ) اين است كه نسبت به ديگران علو و برترى داشته، ديگران را بنده و فرمانبر خود كرده بودند، همچنان كه بنى اسرائيل را هم عبد خود قرار داده بودند، پس علو در زمين كنايه است از طغيان بر اهل زمين، و اهل زمين را به اطاعت خود در آوردن.

فقالوا انومن لبشرين مثلنا و قومهما لنا عابدون

مراد از بشر بودن آن دو (موسى و هارون ) و همانند بودنشان با آنان اين است كه اين دو فضيلتى بر ما ندارند، و چطور مى توانند فضيلتى داشته باشند و حال آنكه دودمانشان بردگان مايند؟ پس ما همانطور كه بر قوم آن دو برترى داريم، بر خود آن دو نيز برترى داريم. و چون برترى داريم، آن دو نيز بايد ما را بپرستند، همانطور كه قومشان ما را مى پرستند، نه اينكه ما به آن دو ايمان بياوريم، همچنان كه خود فرعون به موسى گفت : (لئن اتخذت الها غيرى لاجعلنك من المسجونين ) خداى تعالى اين قصه را با جمله:

 

فكذبوهما فكانوا من المهلكين

كه خبر از هلاكت آنان مى دهد، خاتمه داده، سپس فرموده : (و لقد آتينا موسى الكتاب لعلّهم يهتدون ) كه مراد از ضمير (هم ) بنى اسرائيل است، چون تورات بعد از هلاك شدن فرعون و قومش نازل شد.

و جعلنا ابن مريم و امه آيه و آويناهما الى ربوة ذات قرار و معين

قبلا در داستان مسيح (عليه السلام) گذشت كه مقصود از آيت، همان ولادت خارق العاده آن جناب است، و چون اين آيت، قائم به مسيح و مريم (عليه السلام) بوده لذا هر دو را به عنوان يك آيت شمرده است.

كلمه (آوينا) از مصدر (ايواء) و ايواء كه باب افعال است، از (اوى ) است كه در اصل به معناى بازگشت بوده، سپس در بازگشت انسان به خانه و مسكن استعمال شد. و جمله (آواه الى مكان كذا) به معناى اين است كه او را در فلان مكان جاى داد، و كلمه (ربوه ) به معناى مكان و بلند و هموار و وسيع است، و كلمه (معين ) به معناى آب جارى است.

و معناى آيه اين است كه ما عيسى بن مريم و مادرش را آيتى قرار داديم كه دلالت بر ربوبيت ما مى كند، و ما آن دو را در مكانى مرتفع، و هموار، و وسيع جاى داديم كه در آن آبى جارى هست.

خطابى از خداوند به عموم پيامبران  

يا ايها الرّسل كلوا من الطيّبات و اعملوا صالحا انى بما تعملون عليم

خطابى است به عموم پيامبران، به اينكه از طيبات بخورند و گويا مراد از خوردن از طعامهاى پاكيزه ارتزاق و تصرف در آن باشد، حال چه به خوردن باشد و يا به هر تصرف ديگر. و استعمال كلمه (خوردن ) در انحاى تصرفات استعمالى است شايع.

سياق آيات شهادت مى دهند به اينكه جمله (كلوا من الطيّبات ) در مقام منت نهادن بر انبياء است، در نتيجه جمله بعدى هم كه مى فرمايد (و اعملوا صالحا) در اين مقام است كه بفرمايد در مقابل اين منت و شكرگزارى از آن، عمل صالح انجام دهند، و در اينكه با جمله (انى بما تعملون عليم ) تعليلش كرد، تحذيرى است به ايشان از مخالفت امر، و تحريكى است به اينكه ملازم تقوى باشند.

و ان هذه امتكم امة واحده و انا ربكم فاتقون

تفسير اين آيه در تفسير نظير آن در سوره انبياء گذشت.

فتقطعوا امرهم بينهم زبرا كل حزب بما لديهم فرحون

در مجمع البيان گفته : كلمه (تقطع ) و كلمه (تقطيع ) هر دو به معناى پاره پاره شدن است و كلمه (زبر) - به ضم زاء، و باء - جمع (زبور) و به معناى كتاب ها است آيه مورد بحث متفرع بر مطالب قبل است، و معنايش اين است كه : خداوند رسولان خود را يكى پس از ديگرى به سوى ايشان فرستاد و همه آنها امتى واحد و داراى ربى واحدند ايشان را به سوى تقوى دعوت كردند، و ليكن بشر به امر ايشان عمل نكرد، در نتيجه امر آنان بين ايشان پاره پاره شد و آن را به صورت كتابهايى در آورده، هر جمعيتى كتابى را به خود اختصاص دادند، و هر حزبى به آنچه داشتند دلخوش گشتند.

در قرائت ابن عامر (زبرا) - به ضمه زاء و فتحه باء - آمده كه جمع (زبره ) و به معناى فرقه است. بنابراين قرائت، معنايش اين مى شود كه : در امر انبياء متفرق شده، جمعيت هاى گوناگون شدند، و هر حزبى به آنچه داشت دلخوش گشت. و اين قرائت راجح تر است.

فذرهم فى غمريهم حتى حين

در مفردات مى گويد: (غمره ) آب زياد است كه بستر آن پيدا نباشد، و اين چنين آبى مثل شده براى جهالتى كه صاحبش را فرا گرفته باشد. در اين آيه تهديدى است به عذاب. قبلا هم اشاره شد كه يكى از سنت هاى خداى تعالى مجازات به عذاب بعد از تكذيب رسالت است، و اگر كلمه (حين ) را نكره آورده براى اشاره به اين است كه عذاب موعود ناگهانى و بى خبر مى رسد.

بحث روايتى (روايتى در ذيل برخى آيات گذشته)  

در نهج البلاغه فرموده : اى مردم ! خداوند شما را از اينكه به شما جور كند ايمنى داده، ولى از اينكه امتحانتان كند ايمنى نداده و حتما امتحانتان مى كند، همچنان كه فرموده : (ان فى ذلك لايات و ان كنا لمبتلين ).

و در تفسير قمى در روايت ابى الجارود، از امام باقر (عليه السلام) آمده كه در تفسير (فجعلناهم غثاء) فرموده : (غثاء) گياهان خشكيده و پوسيده است.

و در همان كتاب در ذيل جمله (الى ربوة ذات قرار و معين ) گفته كه امام فرموده : مقصود از (ربوة ) شهر حيره، و مقصود از (ذات قرار و معين ) شهر كوفه است.

و در مجمع البيان در ذيل جمله (آويناهما الى ربوة ذات قرار و معين ) نقل مى كند كه گفته شده : حيره كوفه و پيرامون آن است. و مقصود از (قرار) مسجد كوفه، و از معين آب فرات است. و گوينده مطلب را به امام باقر و صادق (عليه السلام) نسبت داده.

مؤلف: در الدرالمنثور هم از ابن عساكر، از ابى امامه، از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) روايت آورده كه فرموده : (ربوه ) دمشق شام است. ونيز از ابن عساكر و غير او، از مره بهزى، روايت كرده كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرموده : (ربوة ) رمله است. و همه اين روايات سهمى از ضعف دارند.

و در مجمع البيان در ذيل آيه (يا ايها الرّسل كلوا من الطيّبات ) از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) روايت آورده كه فرمود: خداى تعالى خودش طيب و پاكيزه است، و جز پاكيزه قبول نمى كند، و به مؤمنين همان دستورى را داده كه به رسولان خود داده، و فرموده : (يا ايها الرّسل كلوا من الطيّبات ). و از يك سو همين خطاب را متوجه مؤمنين كرده و فرموده : (يا ايها الّذين آمنوا كلوا من طيّبات ما رزقناكم ).

مؤلف: اين روايت را الدرالمنثور هم از احمد، مسلم و ترمذى، و ديگران از ابى هريره، از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) نقل كرده اند.

و در تفسير قمى در ذيل جمله (امه واحده ) گفته است : يعنى يك مذهب دارند. و در همان كتاب در ذيل جمله (كل حزب بما لديهم فرحون ) فرموده : هر كس براى خود دينى اختيار كند، به همان خوشحال مى شود.

سوره مؤمنون، آيات 55 تا 77 

 ايحسبون انما نمدّهم به من مال و بنين (55)

 نسارع لهم فى الخيرات بل لا يشعرون (56)

 ان الّذين هم من خشية ربهم مشفقون (57)

 و الّذين هم بايات ربهم يومنون (58)

 و الّذين هم بربهم لا يشركون (59)

 و الّذين يوتون ما آتوا و قلوبهم وجله انهم الى ربهم راجعون (60)

 اولئك يسارعون فى الخيرات و هم لها سابقون (61)

 و لا نكلّف نفسا الا وسعها و لدينا كتب ينطق بالحق و هم لا يظلمون (62)

 بل قلوبهم فى غمرة من هذا و لهم اعمال من دون ذلك هم لها عملون (63)

 حتى اذا اخذنا مترفيهم بالعذاب اذا هم يجئرون (64)

 لا تجروا اليوم انكم منا لا تنصرون (65)

 قد كانت ءايتى تتلى عليكم فكنتم على اعقبكم تنكصون (66)

 مستكبرين به سمرا تهجرون (67)

 افلم يدّبّروا القول ام جاءهم ما لم يات آباءهم الاولين (68)

 ام لم يعرفوا رسولهم فهم له منكرون (69)

 ام يقولون به جنة بل جاءهم بالحق و اكثرهم للحق كارهون (70)

 و لو هلو اتبع الحق اهواءهم لفسدت السموت و الارض و من فيهن بل اتينهم بذكرهم فهم عن ذكرهم معرضون (71)

 ام تسلهم خرجا فخراج ربك خير و هو خير الرّازقين (72)

 و انك لتدعوهم الى صرط مستقيم (73)

 و ان الّذين لا يؤمنون بالاخره عن الصرط لناكبون (74)

 و لو رحمانهم و كشفنا ما بهم من ضرّ للجوا فى طغيانهم يعمهون (75)

 و لقد اخذناهم بالعذاب فما استكانوا لربهم و ما يتضرعون (76)

 حتى اذا فتحنا عليهم بابا ذا عذاب شديد اذا هم مبلسون (77)

ترجمه آيات

آيا اين مردم كافر مى پندارند از آنچه ما به آنها مدد رسانيديم از مال و فرزندان (55).

كه ما در رساندن خير به آنان شتاب كرديم ؟ نه، بلكه نمى فهمند (56).

همانا آن مؤمنانى كه از خوف پروردگارشان هراسانند (57).

و آنهايى كه به آيات پروردگارشان ايمان مى آورند (58).

و آنهايى كه به پروردگارشان شرك نمى ورزند (59).

و آنهايى كه از آنچه خدايشان داده مى دهند در حالى كه باز از روزى كه به خداى خود باز مى گردند ترسانند (60).

چنين كسانى در خيرات شتاب نموده بدان سبقت مى گيرند (61).

و ما هيچ كس را بيش از توانايى اش تكليف نمى كنيم و نزد ما كتابى است كه به حق گويا است و هيچ كس به هيچ وجه ستم نخواهد شد (62).

بلكه دلهاى كافران از اين (كتاب ) در جهل و غفلت است و اعمالى كه اينان عامل آنند غير اعمال اهل ايمان است، اينها به همين كردار زشت مشغولند (63).

تا آنگاه كه ما متنعمان آنها را به عذاب اعمالشان بگيريم در آن حال فرياد خدا خدايش (چون صداى گاو وحشى ) بلند شود (64).

(و ما در جوابشان گوييم ) كه امروز فرياد مكنيد كه از ما به شما هيچ مدد نخواهد رسيد (65).

كه همانا آيات ما بر شما تلاوت مى شد و شما واپس مى رفتيد (66).

در حالى كه به هذيان و افسانه هاى شبانه خود از شنيدن كلام خدا دورى مى كرديد (67).

آيا در سخن خدا و قرآن انديشه نمى كنند يا آنكه كتابى و رسولى بر اينان آمده كه براى پدرانشان نيامده (68).

و يا رسول خود را نشناخته اند كه او را انكار و تكذيب مى كنند (69).

يا آنكه (از جهل ) مى گويند كه اين رسول را جنون عارض شده ؟ نه چنين نيست، بلكه در كمال عقل دين حق را براى آنان آورده و ليكن اكثر آنها از حق كراهت دارند (70).

و اگر حق تابع هواى نفس آنان شود همانا آسمانها و زمين و هر چه در آنها است تباه خواهد شد، نه، بلكه ما مايه تذكرشان را فرستاديم، و ايشان از مايه تذكر خود روى گردانند (71).

و يا آنكه تو اى رسول از ايشان مزد طلب كرده اى ؟ مزدى كه خدا به تو دهد از هر چيز بهتر است كه خدا بهترين روزى دهنده است (72).

و تو همانا خلق را به راه راست مى خوانى (73).

و كسانى كه به آخرت ايمان ندارند از راه برمى گردند (74).

و اگر ما بر آن شفقت كرده هر گونه درد و بلا را برطرف سازيم سخت در طغيان فرو مى روند (75).

و همانا ما آنها را به عذاب سخت گرفتار كرديم و باز آن كافران از جهل و عناد روى تضرع و توبه به درگاه خداى نياورند (76).

تا آنكه بر آنها درى از بلاى سخت گشوديم كه ديگر ناگهان از هر سو نوميد شدند (77).

بيان آيات

تأخير در عذاب كافران و بهره مند ساختن آنان به مال و فرزندان براى املاء و استدراج آنان است نه براى خيرخواهى

اين آيات متصل به جمله اى است كه در آخر آيات قبل بود، و مى فرمود: (فذرهم فى غمريهم حتى حين ) و وجه اتصال اين است كه بعد از آنكه در دنباله داستان انبياء فرمود (دين خدا يكى بود و مردم آن را پاره پاره نموده و هر جمعيتى به داشتن يك قسمت از آن خوشحال شدند) و آنگاه ايشان را تهديد به عذاب معينى كرد كه پس از رسيدن آن مدت معين هيچ گريزى از آن نيست، و اخطار فرمود كه در همان غمرات جهل خود، به هر طور كه مى خواهند خود را آماده عذاب بكنند، كه به زودى آنان را از همه اطراف فرا خواهد گرفت. اينك در اين آيات ايشان را به اشتباهى كه داشته اند متنبه نموده و مى فرمايد: اگر ما در مال و اولاد به ايشان توسعه داديم، خيال نكنند كه خواسته ايم خير ايشان را زودتر به ايشان برسانيم، چون اگر خير بود، توانگران و مترفين ايشان را به عذاب خود دچار نمى كرديم، بلكه اين عمل ما، براى بيشتر عذاب كردن ايشان است. بلكه مسارعت در خيرات آن اعمال صالحى است كه خداوند به مؤمنين توفيق انجام آن را داده است و نيز ثمرات آن است كه همان اجر جزيل و ثواب عظيم در دنيا و آخرت است در نتى جه مؤمنين در اعمال صالح سرعت مى گيرند و خدا هم در فراهم نمودن اسباب براى آنان سرعت مى گيرد. پس عذاب ما، اين فرو رفتگان در جهل را خواهد گرفت و حجت بر ايشان تمام شده و ديگر عذرى كه به آن عذر خواهى كنند ندارند، نه مى توانند عذر بياورند كه ما كلام حق را نفهميديم، و نه مى توانند بگويند دعوت پيغمبر، نو ظهور و بى سابقه بود، و نه مى توانند عذر بياورند كه رسول را نشناختيم، و يا رسول مجنون بود، و كلماتش مختل و پريشان بود، و نه ممكن است بگويند كه رسول از ما خرجى مى خواست، هيچ يك از اين عذرها را ندارند، تنها دردشان اين بود كه اهل عناد و لجاج بودند و به حق ايمان نمى آوردند، تا عذاب حتمى ايشان را بگيرد.

ايحسبون انّما نمدهم به من مال و بنين نسارع لهم فى الخيرات بل لا يشعرون

كلمه (نمدهم ) - به ضمه نون - از (امداد) است. امداد و (مد) به يك معنا است و آن اين است كه : نقص چيزى را تكميل و تتميم كنى و آن را از اينكه پاره و يا نابود شود حفظ نمايى. راغب در مفردات گفته : بيشتر موارد استعمال كلمه (امداد) در چيرهاى دوست داشتنى و مد در مكروهات است پس جمله (نمدهم ) از امداد است كه بر خلاف استعمال مشهور، در مكروه به كار رفته و مسارعت در خيرات افاضه خيرات است به سرعت، به خاطر احترامى كه براى خود خيال كرده اند، پس خيرات به خيال ايشان مال و فرزند است كه به سرعت بدان رسيده اند. و معناى آيه اين است :آيا اينان گمان مى كنند كه اگر در مدت مهلت، مال و فرزندان به ايشان داديم، از اين جهت بوده كه دوستشان داشته ايم و يا نزد ما احترام داشتند لذا خواسته ايم خيرشان را زودتر به ايشان برسانيم ؟. نه، بلكه نمى فهمند، يعنى مطلب به عكس است، ولى آنان حقيقت امر را درك نمى كنند، زيرا حقيقت امر اين است كه ما ايشان را املاء و استدراج كرده ايم، يعنى اگر از مال و فرزند بيشتر به ايشان مى دهيم، مى خواهيم در طغيان بيشترى فرو روند. و اين همان مضمونى است كه خداى تعالى در سوره اعراف آورده و مى فرمايد: (سنستدرجهم من حيث لا يعلمون، و املى لهم ان كيدى متين ).

ان الّذين هم من خشيه ربهم مشفقون... و هم لها سابقون

خداى تعالى در اين آيات پنجگانه با كمك آيات گذشته اين معنا را بيان مى كند كه : اين كفار كه پنداشته اند مال و اولاد خير ايشان است و خيراتى است كه ما زودتر به ايشان رسانده ايم به خطا رفته اند، و مال و اولاد خيرات نيست بلكه استدراج و املاء است. خيراتى كه در آن سرعت مى شود آن است كه مؤمنين به خدا و رسول و روز جزا دارند، و آن اعمال صالح ايشان است.

شرح صفات مؤمنين  

آنگاه خداى سبحان صفات مؤمنين را شرح داده و مى فرمايد: آنهايى هستند كه از خشيت پروردگارشان مشفقند. و اشفاق به گفته راغب به معناى عنايت آميخته با ترس است، چون شخص مشفق هم مشفق عليه خود را دوست مى دارد و هم بيمناك خطرى است كه برايش پيش مى آيد و در قرآن كريم هم آمده است كه : (و هم من الساعه مشفقون - ايشان از قيامت مشفقند). راغب اضافه مى كند كه : اين ماده اگر با حرف من متعدى شود (همچنانكه در آيه قبلى اين طور بود) معناى خوف در آن بيشتر و ظاهرتر مى شود، و چون با حرف فى متعدى شود معناى عنايت در آن ظاهرتر مى گردد، از قرآن كريم براى هر دو مثال آورده، يكى آيه ( انا كنا قبل فى اهلنا) مشفقين است كه اشفاق در آن با فى متعدى شده، و آيه ديگر : مشفقون منها است كه با حرف من متعدى شده است.

اين آيه مؤمنين را توصيف مى فرمايد به اينكه خداى سبحان را رب خود گرفته اند. ربى كه مالك و مدبر امر ايشان است و لازمه اش ‍ آن است كه نجات و هلاكتشان دائر مدار رضا و سخط او باشد، در نتى جه مؤمنين، هم از او خشيت دارند و هم دوستش مى دارند، چون نجات و سعادتشان به دست او است، و نجات و سعادت خود را مى خواهند. و همين معنا ايشان را واداشته كه به آيات او ايمان آورده، او را پرستش كنند. از مطالب گذشته كه در معناى آيه گفته شد اين معنا به دست آمد كه : جمع ميان خشيت و اشفاق تكرار نيست.

آن گاه فرموده : (و الّذين هم بايات ربهم يؤمنون ) كه منظور از آيات، هر چيزى است كه بشر را به سوى خداى تعالى رهنمون شود كه يكى از آنها رسولان خدايند كه حامل رسالت اويند. يكى ديگر كتاب و شريعت ايشان است كه نبوتشان را تاييد مى كند. و مؤمنين كسانى هستند كه به اينها ايمان مى آورند، چون از خدا خشيت دارند، و همان خشيت وادارشان مى كند كه در مقام تحصيل رضاى او برآيند، و دعوت او را بپذيرند، و امر او را اطاعت بكنند، همان او امرى كه از طريق وحى و رسالت به ايشان مى رسد.

آنگاه فرموده : (و الّذين هم بربهم لا يشركون ) و ايمان به آيات خدا هم در ايشان اثرى دارد و آن اين است كه وادارشان مى كند شركاء را از او نفى كنند و كسى را جز او نپرستند، چون ايمان به آيات او ايمان به شريعت او است، شريعتى كه عبادت او را تشريع مى كند، و نيز ايمان به ادله اى است كه توحيد در ذات و در ربوبيت و الوهيت او را اثبات مى نمايد.

علاوه بر اين تمامى انبياء و رسولان از جانب او آمده اند و فرستادن پيامبران براى اين است كه مردم را به سوى حق هدايت كنند - حقى كه سعادت ايشان در آن است - و همين ارسال رسولان از شؤ ون ربوبيت است. و اگر خدا شريكى مى داشت و غير او ربى ديگر مى بود، ربوبيت او هم اقتضاء مى كرد رسولانى بفرستد، و اين نكته از لطائف كلمات مولى امير المؤمنين (عليه السلام) است كه مى فرمايد: (لو كان لربك شريك لاتتك رسله - اگر براى پروردگار تو شريكى مى بود، پيغمبران او هم براى تو مى آمدند).

آنگاه فرموده : (و الّذين يوتون ما آتوا و قلوبهم وجله انهم الى ربهم راجعون ) كلمه (وجل ) به معناى ترس است، و جمله (يوتون ما آتوا) به معناى (يعطون ما اعطوا) است، يعنى آنچه خدا به آنان داده در راه او مى دهند.

بعضى گفته اند مراد از ايتاء ما آتوا اين است كه تمامى اعمال صالح را انجام مى دهند، و جمله (و قلوبهم وجله ) حال از فاعل در (يوتون ) است.

و معناى اين آيه اين است كه : مؤمنين كسانى هستند كه آنچه مى دهند - و يا بنا به آن تفسير ديگر آنچه از اعمال صالح بجا مى آورند - در حالى انجام مى دهند و به جا مى آورند كه دلهايشان ترسناك از اين است كه به زودى به سوى پروردگارشان بازگشت خواهند كرد، يعنى باعث انفاق كردنشان و يا آوردن اعمال صالح همان ياد مرگ، و بازگشت حتمى به سوى پروردگارشان است و آنچه مى كنند از ترس است.

در اين آيه شريفه دلالت است بر اينكه مؤمنين علاوه بر ايمان به خدا و به آيات او ايمان به روز جزا نيز دارند، پس تا اينجا صفات مؤمنين متعين شد. و خلاصه اش اين شد كه تنها: به خدا ايمان دارند و براى او شريك نمى گيرند و به رسولان او و به روز جزا هم ايمان دارند، و به همين جهت عمل صالح انجام مى دهند.

آنگاه فرموده : (اولئك يسارعون فى الخيرات و هم لها سابقون )، ظاهرا لام در (لها) به معناى (الى ) باشد و لها كه جار و مجرور است متعلق به (سابقون )، و معنايش چنين باشد، مؤمنينى كه وصفشان را كرديم در خيرات و اعمال صالح سرعت نموده، و به سوى آن سبقت مى جويند، يعنى از ديگران پيشى مى گيرند، چون همه مومنند و لازمه آن همين است كه از يكديگر پيشى گيرند.

(خيرات) در جمله: (اولئك يسارعون فى الخيرات...) اعمال صالحه ناشى از اعتقاد حق است

پس روشن شد كه از نظر اين آيات خيرات عبارت است از اعمال صالح، اما نه هر عمل صالح، بلكه عمل صالحى كه از اعتقاد حق منشاء گرفته باشد. خيرات اينها است كه مى بينيم مؤمنين بر سر آن از يكديگر سبقت مى گيرند، نه آنچه نزد كفار از مال و اولاد است، و ايشان آنرا خيرات پنداشته اند، و خيال كرده اند به خاطر احترامى كه نزد خدا دارند خدا در دادن خيرات به ايشان سرعت كرده.

در تفسير كبير گفته : در جمله (اولئك يسارعون فى الخيرات ) دو وجه است : اول اينكه مراد اين باشد كه اينان در اطاعتها رغبت شديد دارند، و به همين جهت براى انجام آن سبقت و مبادرت مى جويند تا فوت نشود و اجرش از چنگشان نرود.

دوم اينكه مراد اين باشد كه مؤمنين در پاداش هاى دنيوى سرعت به خرج مى دهند يعنى خداوند به سرعت پاداش دنيايى ايشان را مى دهد، همچنانكه در آيه ديگر آمده (فاتاهم اللّه ثواب الدنيا و حسن ثواب الاخرة ) و نيز آمده : (و آتيناه اجره فى الدنيا، و انه فى الاخرة لمن الصالحين ).

و اگر سرعت را به خود مؤمنين نسبت داده نه به خدا، جهتش اين است كه وقتى خدا به پاداش ايشان سرعت كند، قهرا ايشان هم در رسيدن به آن سرعت كرده اند و اين معنايى كه ما كرديم با آيه شريفه بهتر انطباق دارد، براى اينكه در اين آيه آنچه از كفار نفى شده براى مؤمنين اثبات گرديده است.

مؤلف: آنچه از كفار در آيه قبلى نفى شده بود، سرعت خدا در خيرات كفار بود، و مى فرمود: خدا اگر به كفار مال و اولاد داده در خيراتشان سرعت نكرده، آن چه در اين آيه اثبات مى شود سرعت كردن مؤمنين است در خيرات و اين توجيهى كه كرده توجيه اين اشكال است كه چرا سرعت را به مؤمنين نسبت داده ؟ و حاصلش اين شد كه وقتى خدا در پاداش مؤمنين سرعت كرده باشد قهرا مؤمنين هم در رسيدن به آن سرعت كرده اند.

ولى اين اشكال را چه مى كند كه چرا مسارعت مؤمنين در خيرات به جاى مسارعت خداى تعالى به كار رفته ؟ بعضى ديگر از مفسرين در توجيه آن گفته اند: اين تبديل اسلوب براى اشاره به كمال استحقاق مؤمن ين براى رسيدن خيرات در برابر اعمال نيكشان بوده. ولى اين هم چنگى به دل نمى زند.

و ظاهرا اين تبديل اسلوب در آيه مورد بحث نباشد، بلكه در آيه قبل باشد، كه فرمود: (نسارع لهم فى الخيرات ) چون اين كفارند كه خيال مى كنند كه اگر خدا مال و فرزندانشان را زياد كرده به خاطر احترامى است كه نزد خدا دارند، و اگر با اين حال مسارعت را به خدا نسبت داده و اسلوب را تبديل نموده، به خاطر اين است كه بفهماند آنچه دارند به قدرت خود ندارند، بلكه خدا به ايشان داده، و آنگاه خيرات بودن آن را به استفهام انكارى نفى و مقابل آن را براى مؤمنين اثبات فرموده.

و حاصل كلام در اين نفى و اثبات اين شد كه : مال و فرزندان، خيرات نيستند تا به سوى آنها سرعت شود، و شتابى كه كفار در تحصيل آن دارند شتاب در خيرات نيست، بلكه اعمال صالح و آثار حسنه آن، خيرات است كه مؤمنين به سوى آن شتاب دارند.

بيان اينكه در دين خدا تكليف حرجى نه در اعتقاد و نه درعمل وجود ندارد (لا يكلف الله نفسا الا وسعها)

و لا نكلف نفسا الا وسعها و لدينا كتاب ينطق بالحق و هم لا يظلمون

آنچه از سياق برمى آيد اين است كه آيه شريفه مى خواهد مردم را به سوى آن صفاتى كه براى مؤمنين ذكر فرموده ترغيب و تشويق نمايد و در ضمن شبهه و توهمى را كه ممكن است به ذهن كسى بيايد دفع فرمايد، توهمى كه مردم را از رسيدن به كرامت آن صفات باز مى دارد و آن اين است كه رسيدن به آن مقام امرى دشوار است، و ما طاقت تحمل دشواريهاى آن را نداريم، و اين توهم را به دو وجه دفع فرموده :

اول اينكه دارا شدن آن صفات آن طور كه شهوت پرستان وانمود مى كنند دشوار نيست، بلكه امرى است آسان، و در خور طاقت نفوس. و دوم اينكه هر چه باشد چه دشوار و چه آسان پاداش دارد، و خدا عمل صالح بندگان را ضايع، و اجر جزيلشان را فراموش ‍ نمى كند.

پس اينكه فرموده : (و لا نكلف نفسا الا وسعها) تكليف حرجى و خارج از وسع نفوس را نفى مى كند و حاصلش اين است كه اين تكليف يا در اعتقادات است كه خداى تعالى حجت هاى روشن و و اضحى قرار داده كه هم آدمى را به سوى ايمان و لوازم آن كه معارفى حقيقى است دلالت مى كند، و هم انسان را مجهز به قوا و غرائزى كرده كه مى تواند آن حقايق را درك كند و آنها را تصديق نمايد، و آن عبارت است از عقل، آنگاه از آنجايى كه.

عقول مردم در قوت ادراك و ضعف آن مختلف است، رعايت آن را نيز كرده، از هر عقلى به مقدار توانايى دركش و طاقت تحملش ‍ تكليف خواسته و عامه مردم را به آنچه كه از خواص مى خواهد تكليف نمى كند، و از خواص هم - كه نيكان و ابرار خلقند - آنچه را كه از مقربين مى خواهد طلب نمى كند، و آن طور كه مخلصين را سوق مى دهد، مستضعفين را نمى دهد. اين در اعتقاد.

و اما در عمل، انسان را به اعمالى دعوت كرده كه خير او در زندگى اجتماعى و فردى اش و سعادت دنيا و آخرتش را تأمين مى كند، چون قابل انكار نيست كه سعادت بشر با هر عملى چه نيك و چه بد تأمين نمى شود، همچنان كه در هر موجودى غير انسانى نيز چنين است، و خداى تعالى بشر را به نيرويى كه بتواند آن عمل را بجا بياورد مجهز فرموده، پس عملى كه وضعش چنين است هرگز حرج و طاقت فرسا نيست.

پس در دين خدا به هيچ عمل و اعتقاد طاقت فرسا تكليف نشده، يعنى هيچ حكمى حرجى ناشى از مصلحتى حرجى تشريع نشده، و همين خود منتى است كه خداى سبحان بر بندگان خود نهاده، و در آيه مورد بحث با تذكر دادن آن دلهاى بشر را به سوى اوصاف مؤمنين تشويق نموده است.

آيه شريفه (و لا نكلف نفسا الا وسعها) دلالت بر اين معنا و بيش از اين مى كند چون علاوه بر اينكه تشريع احكام حرجى - از قبيل رهبانيت، و قربانى كردن اولاد - را نفى كرده، تكليفى را هم كه در اصل حرجى نيست ولى در خصوص موردى حرجى شده - مانند ايستاده نماز خواندن براى مريض - را نيز نفى كرده، با اينكه امتنان خدا با نفى قسم اولى به تنهايى تمام بود.

دليل بر اينكه اين گونه تكاليف را هم نفى كرده اين است كه نفى تكليف متعلق به نفس شده، و نفس هم نكره در سياق نفى است، و افاده عموم مى كند، در نتيجه هر نفسى در هر حادثه اى كه فرض شود مكلف نيست، مگر به قدر وسعش، و به هيچ تكليف حرجى مكلف نيست، نه تكليفى كه در اصل حرجى با شد، و نه تكليفى كه در مورد خاصى حرجى شده. اين معنا نيز روشن شد كه آيه شريفه مراتب مختلف اعتقاد را كه در اثر اختلاف درجه عقول مختلف مى شود همه را امضاء كرده و در اين مرحله نيز حرج را به هر دو قسمش رفع نموده.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved