بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

سوره مؤمنون مكى است، و 118 آيه دارد

سوره مؤمنون، آيات 1 تا 11  

 بسم اللّه الرّحمن الرّحيم

 قد افلح المؤمنون (1)

 الّذين هم فى صلاتهم خاشعون (2)

 الّذين هم عن اللغو مغرضون (3)

 والّذين هم للزكوة فاعلون (4)

 والّذين هم لفروجهم حافظون (5)

 الاّ على ازوجهم او ما ملكت ايمانهم فانهم غير ملومين (6)

 فمن ابتغى وراء ذلك فاولئك هم العادون (7)

 والّذين هم لاماناتهم و عهدهم راعون (8)

 والّذين هم على صلواتهم يحافظون (9)

 اولئك هم الوارثون (10)

 الّذين يرثون الفردوس هم فيها خالدون (11)

ترجمه آيات

به نام خداى بخشنده مهربان همانا اهل ايمان پيروز و رستگار شدند (1)

مؤمنين همانهايند كه در نماز خاضع و خاشعند (2)

و آنهايند كه از لغو روى گردانند (3)

و آنانند كه زكات دادن را تعطيل نمى كنند (4)

و همانهايند كه عورت خود را از حرام و نامحرم حفظ مى كنند (5)

مگر از همسران و يا كنيزان خود كه در مباشرت با اين زنان ملامتى ندارند (6)

و كسى كه غير از اين زنان را به مباشرت طلبد البته ستمكار و متعدى خواهد بود (7)

و آنهايند كه امانت و عهد خود را رعايت مى كنند (8)

و آنهايند كه نمازهاى خود را از هر منافى محافظت مى كنند (9)

نامبردگان، آرى تنها ايشان وارثانند(10)

آنان كه بهشت فردوس را ارث برده و هم ايشان در آن جاودانند (11)

بيان آيات

در اين سوره بر ايمان به خدا و روز قيامت دعوت شده و فرقهايى كه ميان مؤمنين و كفار هست شمرده شده است. صفات پسنديده و فضائى كه در مؤمنان و رذائل اخلاقى و اعمال زشتى كه در كفار هست ذكر شده و به دنبالش مژده ها و بيم ها داده كه بيمهاى آن متضمن ذكر عذاب آخرت و بلاهاى دنيايى است. بلاهايى كه امتهاى گذشته را به خاطر تكذيب دعوت حق از بين برد و منقرض ساخت. و از دوران نوح (عليه السلام) گرفته از هر امتى نمونه اى ذكر كرده، تا به عيسى (عليه السلام) رسيده است. سياق آيات اين سوره شهادت مى دهد كه اين سوره مكى است.

قد افلح المؤمنون

معناى (فلاح) و (ايمان واقعى) 

راغب در مفردات مى گويد: كلمه (فلح ) - به فتحه فاء و سكون لام - به معناى شكافتن است و لذا مى گويند (الحديد بالحديد يفلح آهن با آهن شكافته مى شود). و كلمه (فلاح ) به معناى ظفر يافتن و به دست آوردن و رسيدن به آرزو است. و اين به دو نحو است : يكى دنيوى، و ديگرى اخروى، اما ظفر دنيوى رسيدن به سعادت زندگى است، يعنى، به چيزى كه زندگى را گوارا سازد. و آن در درجه اول بقاء و سپس توانگرى و عزت است.

و ظفر اخروى در چهار چيز خلاصه مى شود: بقايى كه فناء نداشته باشد، غنايى كه دستخوش فقرن شود، عزتى كه آميخته با ذلت نباشد و علمى كه مشوب با جهل نباشد، و به همين جهت گفته اند: (عيشى جز عيش آخرت نيست ).

پس اگر دست يابى به سعادت را فلاح خوانده اند، به اين عنايت است كه موانع را شكافته، كنار مى زند و رخسار مطلوب را نشان مى دهد.

و كلمه (ايمان ) به معناى اذعان و تصديق به چيزى و التزام به لوازم آن است، مثلا ايمان به خدا در واژه هاى قرآن به معناى تصديق به يگانگى او و پيغمبرانش و تصديق به روز جزا و بازگشت به سوى او و تصديق به هر حكمى است كه فرستادگان او آورده اند. البته تا اندازه اى

با پيروى عملى، نه اينكه هيچ پيروى نداشته باشد، و لذا در قرآن هر جا كه صفات نيك مؤمنين را مى شمارد و يا از پاداش جميل آنان سخن مى گويد به دنبال ايمان، عمل صالح را هم ذكر مى كند، مثلا مى فرمايد: (من عمل صالحا من ذكر اوانثى و هو مؤمن فلنحيينه حيوة طيبة ) و يا مى فرمايد: (الّذين آمنوا و عملوا الصالحات طوبى لهم و حسن ماب ) و آيات بسيار زياد ديگر.

پس صرف اعتقاد، ايمان نيست مگر آنكه به لوازم آن چيزى كه بدان معتقد شده ايم ملتزم شويم و آثار آن را بپذيريم، چون ايمان همان علم به هر چيزى است، اما علمى تواءم با سكون و اطمينان به آن و اين چنين سكون و اطمينان ممكن نيست كه منفك از التزام به لوازم باشد.

بله، آن علمى كه توام با سكون نيست چه بسا منفك از التزام بشود، مانند بسيارى از معتادين به عادتهاى زشت و يا مضر كه علم به زشتى و يا ضرر عادت خود دارند ولى در عين حال آن را ترك نمى كنند، و عذر مى آورند به اينكه ما معتاديم. قرآن كريم هم درباره منكرين دعوت هاى حقه مى فرمايد: (و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم).

خواهى گفت : افراد با ايمان نيز بر خلاف لوازم ايمان خود، عمل مى كنند. در جواب مى گوييم : درست است و ليكن ملتزم نبودن به لوازم معلوم، مطلبى است، و احيانا خلاف ايمان رفتار كردن به خاطر كوران هايى كه در دل برمى خيزد و آدمى را از مسيرى كه ايمانش برايش معين كرده پرت مى كند مطلبى ديگر است.

(الّذين هم فى صلاتهم خاشعون )

معناى (خشوع)  

(خشوع ) به معناى تاءثير خاصى است كه به افراد مقهور دست مى دهد، افرادى كه در برابر سلطانى قاهر قرار گرفته اند، به طورى كه تمام توجه آنان معطوف او گشته و از جاى ديگر قطع مى شود و ظاهرا اين حالت حالتى است درونى كه با نوعى عنايت، به اعضاء و جوارح نيز نسبت داده مى شود، مانند كلام رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) - به طورى كه روايت شده - درباره شخصى كه در نمازش با ريش خود بازى مى كرد فرمود: (اگر دلش داراى خشوع مى بود جوارحش نيز خاشع مى شد) و نيز مانند كلام خداى تعالى كه مى فرمايد: (و خشعت الاصوات للرحمن ) كه خشوع را به صوت نسبت داده.

و خشوع به اين معنا جامع همه آن معانيى است كه در تفسير اين كلمه و اين آيه گفته شده چون در معناى آن گفته اند: خشوع به معناى ترس، و بى حركت شدن اعضا از ترس است و ياگفته اند چشم فرو بستن و خفض جناح و تواضع است. و يا گفته اند سر به زير انداختن است، يا گفته اند خشوع آن است كه به اين سو و آن سو ننگرى، و يا آن است كه مقام طرف را بزرگ بدارى و همه اهتمام خود را در بزرگداشت او جمع و جور كنى. يا گفته اند: خشوع عبارت از تذلل است. و يا معانى ديگر كه همه اينها در آن معنايى كه ما براى اين كلمه كرديم جمع است.

بيانى درباره اين وصف مؤمنين كه فرمود: (الذين هم فى صلاتهم خاشعون )

اين آيه تا آخر آيه نهم اوصاف مؤمنين را مى شمارد، اوصاف ايمانى كه زنده و فعال باشد، و آثار خود را داشته باشد، تا غرض مطلوب از آن حاصل شود. و آن اثر، فلاح و رستگارى است كه دارنده چنين ايمانى نماز را بپا مى دارد، چون نماز عبارت است از توجه كسى كه جز فقر و ذلت ندارد به درگاه عظمت و كبريايى و منبع عزت و بهاى الهى. و لازمه چنين توجهى اين است كه : نمازگزار متوجه به چنين مقامى، مستغرق در ذلت و خوارى گشته و دلش را از هر چيزى كه او را از قصد و هدفش باز مى دارد بر كند. پس اگر ايمان نمازگزار ايمانى صادق باشد در هنگام توجه به ربش هم او را يكى مى كند، آن هم معبود اوست و اشتغالش به عبادت، او را از هر كار ديگرى باز مى دارد.

آرى، شخص فقيرى كه فقيرش نه تنها از جهت درهم و دينار است، بلكه سراپاى ذاتش را گرفته وقتى در برابر قرار مى گيرد كه غنايش را به هيچ مقياس نمى توان اندازه گرفت، چه مى كند؟ و ذليل وقتى متوجه عزت مطلقه مى گردد، عزتى كه آميخته با ذلت و خوارى نيست، چه حالتى از خود نشان مى دهد؟.

و اين همان معنايى است كه كتاب كافى و ديگران آورده اند كه رسول خدا در (صلى اللّه عليه و آله) گفتگويش با حارثه بن نعمان فرمود: براى هر حقى حقيقتى، و براى هر صواب نورى است....

گفتارى در معناى تأثير ايمان (و بيان اينكه ايمان عبارت است از (علم عملى))

(دين ) - همچنان كه مكرر گفته ايم - به معناى سنتى اجتماعى است كه انسان در زندگى اجتماعى اش بر طبق آن سير مى كند. و سنتهاى اجتماعى متعلق به عمل است، و زير بناى آن، اعتقاد به حقيقت هستى عالم و هستى خود انسان - كه يكى از اجزاى عالم است مى باشد، و به همين جهت است كه مى بينيم در اثر اختلاف اعتقادات درباره حقيقت هستى، سنتهاى اجتماعى نيز مختلف مى شود.

اجتماعى كه معتقد است عالم، رب و خالقى دارد كه هستى عالم از او، و برگشتش نيز به او است، و نيز معتقد است كه انسان فنا ناپذير است، و حيات ابدى دارد كه با مرگ پايان نمى پذيرد، چنين اجتماعى در زندگى روشى دارد كه در آن سعادت حيات ابدى و تنعم در دار جاودان آخرت، تأمين مى شود.

و اجتماعى كه معتقد است براى عالم، اله و يا آلهه اى است كه عالم را به دلخواه خود اداره مى كند، كه اگر راضى باشد به نفع انسانها و گرنه به ضرر آنها مى گرداند، بدون اينكه معادى در كار باشد، چنين اجتماعى، زندگى خود را بر اساس تقرب به آلهه، و راضى نمودن آنها تنظيم مى كند، تا آن آلهه، آن اجتماع را در زندگى اش موفق و از متاعهاى حيات بهره مندشان سازد.

و اجتماعى كه نه به مسأله ربوبيت براى عالم اعتقاد دارد و نه براى انسانها زندگى جاويدى را معتقد است بلكه چنين اجتماعى مانند ماديين هيچ گونه اعتقادى به ماوراى طبيعت ندارد، سنت حيات و قوانين اجتماعى خود را بر اساس بهره مندى از زندگى دنيا، كه با مرگ پايان مى پذيرد، وضع و بنا مى كند.

پس دين عبارت است از سنتى عملى، كه بر اساس مسأله جهان بينى و هستى شناسى بنيان گرفته و اين اعتقاد، با علم استدلالى و يا تجربى كه پيرامون عالم و آدم بحث مى كند تفاوت دارد، زيرا علم نظرى به خودى خود مستلزم هيچ عملى نيست، اگر چه عمل كردن احتياج به علم نظرى دارد، به خلاف اعتقاد كه عمل را به گردن انسان مى گذارد، و او را ملزم مى كند كه بايستى بر طبق آن عمل كند. به عبارت ديگر: علم نظرى و استدلالى لى آدمى را به وجود مبدا و معاد رهنمون مى شود، و اعتقاد آدمى را وادار مى كند كه از آن معلوم نظرى پيروى نموده عملا هم به آن ملتزم شود. پس اعتقاد، علم عملى است، مثل اين كه مى گوييم بر هر انسان واجب است كه مبداء اين عالم يعنى خداى تعالى را بپرستد و در اعمالش سعادت دنيا و آخرت خود را مد نظر قرار دهد.

و معلوم است كه دعوت دينى، متعلق به دينى است كه عبارت است از: سنت عملى بر خاسته از اعتقاد. پس ايمانى هم كه دين به آن دعوت مى كند عبارت است از التزام به آنچه كه اعتقاد حق درباره خدا و رسولانش و روز جزاء، و احكامى كه پيغمبران آورده اند اقتضا دارد كه در جمله (علم عملى ) خلاصه مى شود.

و علوم عملى بر حسب قوت و ضعف انگيزه ها شدت و ضعف پيدا مى كند، چون ما هيچ عملى را انجام نمى دهيم مگر به طمع خير و يا نفع، و يا به خاطر ترس از شر و يا ضرر. و چه بسيار فعلهايى كه ما به خاطر بعضى از انگيزه ها آن را واجب مى دانيم، ولى انگيزه ديگرى قويتر از انگيزه قبل پديد مى آيد كه در نتيجه از آن واجب صرف نظر مى كنيم، همچنان كه خوردن غذا را به انگيزه سد جوع، واجب مى دانيم، ولى وقتى مى فهميم كه اين غذا مضر است، و منافى با صحت و سلامت ما است، از حكم قبلى صرف نظر مى كنيم.

پس در حقيقت علم به انگيزه دومى كه مانع انگيزه اول شد، اطلاق علم به اول را مقيد كرد، و گويا به ما گفت درست است كه خوردن غذا براى سد جوع واجب است، اما اين حكم به طور مطلق نيست، بلكه تا زمانى معتبر است كه غذا مضر به بدن، و يا منافى با صحت آن نباشد.

از اينجا روشن مى شود كه ايمان به خدا هم وقتى اثر خود را مى بخشد و آدمى را به اعمال صالح و صفات پسنديده نفسانى از قبيل خشيت و خشوع و اخلاص و امثال آن مى كشاند كه انگيزه هاى باطل و مكرهاى شيطانى بر آن غلبه نكند. و يا به عبارت ديگر، ايمان ما مقيد به يك حال معين نباشد، هم چنانكه خداى تعالى بدان اشاره فرموده است : (و من النّاس من يعبد اللّه على حرف ).

پس، مؤمن وقتى على الاطلاق مؤمن است كه آنچه مى كند مبتنى بر اساسى حقيقى و واقعى و مقتضاى ايمان باشد چون ايمان اقتضا دارد كه اگر انسان عبادت مى كند خشوع داشته باشد، و هر كارى كه مى كند خالى از لغو و امثال آن باشد.

والّذين هم عن اللغو معرضون

مراد از لغو و اعراض از لغو در آيه شريفه  

كار (لغو) آن كارى است كه فايده نداشته باشد، و بر حسب اختلاف امورى كه فايده عايد آنها مى شود مختلف مى گردد. چه بسا فعلى كه نسبت به امرى لغو، و نسبت به امرى ديگر مفيد باشد.

پس كارهاى لغو درنظر دين، آن اعمال مباح و حلالى است كه صاحبش در آخرت و يا در دنيا از آن سودى نبرد و سر انجام آن، منتهى به سود آخرت نگردد مانند خوردن و آشاميدن به انگيزه شهوت در غذا كه لغو است، چون غرض از خوردن و نوشيدن گرفتن نيرو براى اطاعت و عبادت خدا است. بنابراين اگر فعل هيچ سودى براى آخرت نداشته باشد، و سود دنيايى اش هم سر انجام منتهى به آخرت نشود، چنين فعلى لغو است و به نظرى دقيق تر، (لغو) عبارت است از غير واجب و غير مستحب.

خداى عزوجل در وصف مؤمنين فرموده كه به كلى لغو را ترك مى كنند، بلكه فرموده : از آن اعراض مى كنند، چون هر انسانى هر قدر كه با ايمان باشد در معرض لغزش و خطا است، و خدا هم لغزش هاى غير كبائر را، در صورتى كه از كبائر اجتناب شود بخشيده و فرموده است : (ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم و ندخلكم مدخلا كريما).

اشاره به اينكه وصف مؤمنين به اعراض از لغو كنايه از علّو همت و كرامت نفس ايشان است

به همين جهت خدا مؤمنين را به اين صفت ستوده كه از لغو اعراض مى كنند، و اعراض غير از ترك به تمام معنا است. ترك امرى است عدمى و اعراض امرى وجودى، اعراض وقتى است كه محرك و انگيره اى، آدمى را به سوى اشتغال به فعلى بخواند و آدمى از آن اعراض نموده به كارى ديگر بپردازد، و اعتنايى به آن كار نكند. و لازمه اش آن است كه نفس آدمى خود را بزرگتر از آن بداند كه به كارهاى پست اشتغال ورزد، و بخواهد كه همواره از كارهاى منافى با شرف و آبرو چشم پوشيده، به كارهاى بزرگ و مقاصد جليل بپردازد.

ايمان واقعى هم همين اقتضاء را دارد، چون سر و كار ايمان هم با ساحت عظمت و كبريايى و منبع عزت و مجد و بهاء است و كسى كه متصف به ايمان است جز به زندگى سعادتمند ابدى و جاودانه اهتمام نمى نمايد، و اشتغال نمى ورزد مگر به كارهايى كه حق آن را عظيم بداند، و آنچه را كه فرومايگان و جاهلان بدان تعلق و اهتمام دارند عظيم نمى شمارد، و در نظر او خوار و بى ارزش است و اگر جاهلان او را زخم زبان بزنند و مسخره كنند، به ايشان سلام مى كند، و چون به لغوى بر خورد كند آبرومندانه مى گذرد.

و از همين جا روشن مى شود كه وصف مؤمنين به اعراض از لغو كنايه است از علو همت ايشان، و كرامت نفوسشان.

والّذين هم للزكوة فاعلون

معنا و وجه (والذين هم للزكوة فاعلون)

نام بردن زكات با نماز، قرينه است بر اينكه مقصود از زكات همان معناى معروف (انفاق مالى ) است، نه معناى لغوى آن كه تطهير نفس ‍ از رذائل اخلاقى مى باشد.

البته احتمال دارد كه معناى مصدرى آن مقصود باشد كه عبارت است از تطهير مال، نه آن مالى كه به عنوان زكات داده مى شود، براى اينكه سوره مورد بحث در مكه نازل شده كه هنوز به زكات به معناى معروف واجب نشده بود و قبل از وجوب آن در مدينه زكات همان معناى پاك كردن مال را مى داد، بعد از آنكه در مدينه واجب شد (به طور علم بالغلبه ) اسم شد براى آن مقدار از مالى كه به عنوان زكات بيرون مى شد.

با اين بيان روشن گرديد كه چرا فرمود (زكات را عمل مى كنند) و نفرمود زكات را مى دهند. پس معنايش اين است كه : مؤمنين كسانى هستند كه انفاق مالى دارند. و اگر مراد از زكات خود مال بود معنا نداشت آن مال را فعل متعلق به فاعل دانسته و بفرمايد: زكات را عمل مى كنند، و به همين خاطر بعضى كه زكات را به معناى مال گرفته اند، مجبور شده اند لفظ (پرداختن ) را تقدير گرفته و بگويند تقدير آيه (والّذين هم لتادية الزكوة فاعلون ) است و باز به همين جهت بعضى ديگر ناگزير شده اند زكات را به معناى تطهير نفس از اخلاق رذيله بگيرند تا از اشكال مذكور فرار كرده باشند.

و در اينكه فرموده : (للزكوة فاعلون ) و نفرموده : (للزكوة مودّون ) اشاره و دلالت است بر اينكه مؤمنين به دادن زكات عنايت دارند، مثل اينكه كسى شما را امر كرده باشد به خوردن آب، در جواب بگويى (خواهم نوشيد) كه آن نكته عنايت را افاده نمى كند، ولى اگر بگويى (من فاعلم ) آن عنايت را مى رساند.

زكوة، يكى از بزرگترين عوامل تقارب طبقات جامعه  

دادن زكات هم از امورى است كه ايمان به خدا اقتضاى آن را دارد، چون انسان به كمال سعادت خود نمى رسد مگر آنكه در اجتماع سعادتمندى زندگى كند كه در آن هر صاحب حقى به حق خود مى رسد. و جامعه روى سعادت را نمى بيند مگر اينكه طبقات مختلف مردم در بهره مندى از مزاياى حيات و برخوردارى از امتعه زندگى در سطوحى نزديك به هم قرار داشته باشند. و به انفاق مالى به فقراء و مساكين از بزرگترين و قويترين عاملها براى رسيدن به اين هدف است.

والّذين هم لفروجهم حافظون... هم العادون

كلمه (فروج ) جمع فرج است - و به طورى كه گفته اند - به معناى عورت زن و مرد است، كه مردم از بردن نام آنها شرم مى كنند. و حفظ فروج كنايه از اجتناب از مواقعه نامشروع است، از قبيل زنا و لواط و يا جمع شدن با حيوانات و امثال آن.

(الاّ على ازواجهم او ما ملكت ايمانهم فانهم غير ملومين ) - اين جمله استثناء از حفظ فروج است. (ازواج ) به معناى زنان حلال، و (ماملكت ايمانهم به معناى كنيزان مملوك است و معنايش اين است كه مواقعه با زنان خود و يا با كنيزان مملوك، ملامت ندارد.

(فمن ابتغى وراء ذلك فاولئك هم العادون ) - اين آيه تفريع است بر مطالب قبل يعنى مستثنى و مستثنى منه - و معنايش اين است كه : وقتى مقتضاى ايمان اين شد كه به كلى فروج خود را حفظ كنند مگر تنها از دو طايفه از زنان، پس هر كس با غير اين دو طايفه مساس و ارتباط پيدا كند، متجاوز از حد ود خدا شناخته مى شود، حدودى كه خداى تعالى براى مؤمنين قرار داده است.

در سابق در ذيل آيه:

 

و لا تقربوا الزنى انه كان فاحشة و ساء سبيلا

در جلد سيزدهم اين كتاب كلامى پيرامون زنا و اينكه نوع بشرى را فاسد مى كند مطرح كرديم.

والّذين هم لامانات هم و عهدهم راعون

معناى (امانت) و داخل (عهد) و مراد از رعايت آن دو (والذين هم لاماناتهم و عهدهم راعون)

(امانت ) در اصل مصدر است، ولى بسيار مى شود كه به آن چيزى كه سپرده شده - چه مال و چه اسرار و امثال آن - نيز امانت مى گويند و در آيه شريفه هم مقصود همان است و اگر آن را به صيغه جمع آورده، شايد براى آن باشد كه دلالت بر همه اقسام امانتها كه در بين مردم داير است بكند. و چه بسا گفته باشند: امانات شامل تمامى تكاليف الهى كه در بشر به وديعه سپرده شده و نيز شامل اعضاء و جوارح و قواى بشر مى شود - كه بايد در كارهايى كه مايه رضاى خدا است به كار بست - و نيز شامل هر نعمت و مالى است كه به آدمى داده شده ولى اين احتمال از نظر لفظ خالى از بعد نيست، هر چند كه از نظر تجزيه و تحليل معنا، عموميت دادن آن صحيح مى باشد.

كلمه (عهد) بر حسب عرف و اصطلاح شرع به معناى آن چيزى است كه انسان با صيغه عهد ملتزم به آن شده باشد، مانند نذر و سوگند. و ممكن است منظور از آن، مطلق تكليف هايى باشد كه متوجه به مؤمنين شده، چون در قرآن ايمان مؤمن را (عهد) و (ميثاق ) او ناميده است. و همچنين تكاليفى را كه متوجه آنان كرده عهد خوانده و فرموده :

 

او كلما عاهدوا عهدا نبذه فريق منهم

و نيز فرموده : (و لقد كانوا عاهدوا اللّه من قبل، لا يولون الادبار) و شايد به جهت همين كه اين معنا مورد نظر بوده، كلمه عهد را مفرد آورد، چون تمامى تكاليف را يك عهد و يك ايمان شامل مى شود.

كلمه (رعايت ) به معناى حفظ است. و بعضى گفته اند: اصل اين كلمه به معناى محافظت از حيوانات است، يا به اينكه آنها را غذا دهند، غذايى كه حافظ حيات آنها باشد، و يا به اينكه از خطر دشمن و درنده نگاه بدارند و آنگاه در مطلق حفظ استعمال شده است. و بعيد نيست كه عكس اين مطلب به ذهن نزديكتر باشد، يعنى كلمه مورد بحث در اصل به معناى مطلق حفظ بوده و سپس در خصوص حفظ حيوانات استعمال شده باشد.

و كوتاه سخن اينكه : آيه مورد بحث مؤمنين را به حفظ امانت و خيانت نكردن به آن و حفظ عهد و نشكستن آن، توصيف مى كند و حق ايمان هم همين است كه مؤمن را به رعايت عهد و امانت وادار سازد، چون در ايمان معناى سكون و استقرار و اطمينان نهفته، وقتى انسان كسى را امين دانست و يقين كرد كه هرگز خيانت ننموده پيمان نمى شكند، قهرا دلش بر آنچه يقين يافته مستقر و ساكن و مطمئن مى شود و ديگر تزلزلى به خود راه نمى دهد.

والّذين هم على صلواتهم يحافظون

(صلوات ) جمع (صلوة نماز) است. و اينكه فرموده : نماز را محافظت مى كنند خود قرينه اين است كه مراد محافظت از عدد آن است پس مؤمنين محافظت دارند كه يكى از نمازهايشان فوت نشود و دائما مراقب آنند. حق ايمان هم همين است كه مؤمنين را به چنين مراقبتى بخواند.

و به همين جهت كلمه (صلوة ) را در اينجا با صيغه جمع آورده و در جمله (فى صلاتهم خاشعون ) مفرد، براى اينكه خشوع در جنس نماز، به طور مساوى شامل همه است، و ديگر لازم نيست كه جمع آورده شود.

اولئك هم الوارثون الّذين يرثون الفردوس هم فيها خالدون

كلمه (فردوس ) يه معناى بالاى بهشت است، كه معناى آن و پاره اى از خصوصياتش در ذيل آيه (كانت لهم جنات الفردوس ‍ نزلا) گذشت.

و جمله (الّذين يرثون...) بيان كلمه (وارثون ) است و (وراثت مؤمنين فردوس را) به معناى اين است كه فردوس براى مؤمنين باقى و هميشگى است، چرا كه اين احتمال مى رفت كه ديگران هم با مؤمنين شركت داشته باشند، و يا اصلا غير مؤمنين صاحب آن شوند بعد از آنها خداوند آن را به ايشان اختصاص داده و منتقل نموده است.

در روايات هم آمده كه براى هر انسانى در بهشت، منزلى و در آتش منزلى است، و چون كسى بميرد و داخل آتش شود، سهم بهشت او را به ارث به اهل بهشت مى دهند - كه ان شاء اللّه به زودى در بحث روايى آنرا خواهى خواند.

بحث روايتى

چند روايت درباره خشوع در نماز

در تفسير قمى در ذيل آيه (الّذين هم فى صلاتهم خاشعون) مى گويد امام فرمود : خشوع در نماز اين است كه چشم به زير بيندازى و همه توجهت به نماز باشد.

مؤلف: در سابق گذشت كه گفتيم چشم به زير انداختن و توجه به نماز از لوازم خشوع است پس تعريفى كه امام فرموده تعريف به لازمه معنا است، و نظير آن روايتى است كه الدرالمنثور از عده اى از صاحبان جوامع حديث، از على (عليه السلام) آورده كه فرموده خشوع آن است كه در نمازت به اين طرف و آن طرف نگاه نكنى كه اين نيز تعريف به لازمه معنا است.

و در كافى به سند خود از مسمع بن عبدالملك، از ابى عبداللّه (عليه السلام) روايت كرده كه فرموده : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) فرموده : هر كسى كه خشوع ظاهرى او بيش از خشوع قلبى اش باشد نزد ما منافق است.

مؤلف: در الدرالمنثور از عده اى از صاحبان جوامع حديث از ابى الدرداء از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) روايت آورده كه همين معنا را افاده مى كند و عبارت آن اين است كه : به خدا پناه ببريد از خشوع نفاق. پرسيدند خشوع نفاق چيست ؟ فرمود اينكه ظاهر بدن خاشع ديده شود، ولى در قلب خشوعى نباشد.

و در مجمع البيان در ذيل آيه شريفه گفته است : روايت شده كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) مردى را ديد كه در حال نماز با ريشش بازى مى كرد، فرمود: بدانيد كه اگر اين مرد در دلش خاشع بود بدنش هم خاشع مى شد.

و نيز در همان كتاب گفته : روايت شده كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) در نمازش چشم به سوى آس مان بلند مى كرد، همين كه اين آيه نازل شد، از آن به بعد سر به زير مى انداخت و چشم به زمين مى دوخت.

مؤلف: اين دو روايت را الدرالمنثور هم از جمعى از نويسندگان از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) روايت كرده و در معناى خشوع روايات بس يارى ديگر هم هست.

رواياتى در معناى اعراض از لغو و حفظ فرج  

و در ارشاد مفيد در كلامى از امير المؤمنين (عليه السلام) آورده كه فرموده : هر سخنى كه ذكر خدا در آن نباشد لغو است.

و در مجمع البيان در ذيل آيه (والّذين هم عن اللغو معرضون ) مى گويد: از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده اند كه فرمود: اگر شخصى به تو ناسزايى گفت و يا تهمتى زد كه در تو نيست، براى خدا از او اعراض كن.

و در روايتى ديگر آمده كه مقصود از آن غنا و ملاهى است.

مؤلف: مطالبى كه در دو روايت مجمع البيان آمده از قبيل ذكر بعضى از مصاديق است و آنچه در روايت ارشاد آمده از باب عموميت دادن و تحليل معنا است.

و در خصال از جعفر بن محمد از پدرش از آباء گرامى اش (عليهم السلام) روايت كرده كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرموده : فرجها به يكى از سه طريق حلال مى شوند، يكى نكاح به ميراث و يكى نكاح بدون ميراث، و يكى نكاح به ملك يمين.

و در كافى به سند خود از اسحاق بن ابى ساره روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام) از آن (يعنى از متعه ) پرسيدم، فرمود: حلال است ولى زنهار كه صيغه مكن مگر زن عفيف را كه خداى عزوجل مى فرمايد: (والّذين هم لفروجهم حافظون ) پس فرج خود را در جايى كه ايمن از پولت نيستى مگذار،.

بيانى در اين باره كه ازدواج موقت در عرف قرآن و صدر اسلام مشروعيت داشته و نكاح محسوب مى شود

مؤلف: در اين حديث معناى حفظ به حدى تعميم داده شده كه شامل ترك ازدواج با غير عفيفه هم شده است، و اين دو روايت به طورى كه ملاحظه مى فرماييد متعه را نكاح و ازدواج خوانده است و از نظر روايات بى شمارى مطلب همين طور است، و مبناى فقه امامان اهل بيت (عليهم السلام) هم بر همين است.

در اصطلاح قرآن كريم و در عهد رسول خدا (صلى الله عليه و آله) هم مطلب از اين قرار است، زيرا بعد از ملك يمين (كنيز) ديگر بيش از دو نوع نكاح باقى نمى ماند. يكى نكاح زناشويى و ديگرى زنا. زنا را كه خداى تعالى حرام كرده و در حرمتش آيات بسيارى از سوره هاى مكى و مدنى - مانند: فرقان و اسراء كه مكى هستند و نور و ممتحنه كه مدنى مى باشند - تأكيد شديد نموده. و سپس در سوره نساء و مائده آن را (سفاح ) خوانده و حرام كرده. و در سوره اعراف و عنكبوت و يوسف كه مكى هستند و سوره نحل و بقره و نور كه يا هر سه و يا دو تاى آخر مدنى هستند آن را فحشاء ناميده، و مرتكبش را مذمت كرده. و در سوره اعراف و انعام و اسراء و نحل و عنكبوت و شورى و نجم كه از سور مكى هستند، و در سوره نساء و نور و احزاب و طلاق كه مدنى مى باشند، آن را فاحشه خوانده و از آن نهى فرموده. و نيز به طور كنايه در آيه (فمن ابتغى وراء ذلك فاولئك هم العادون ) از آيات مورد بحث و نظير آن در سوره معارج از آن نهى كرده. و از همان اول بعثت معروف بوده كه اسلام شراب و زنا را حرام مى كند، چنان كه در سيره ابن هشام آمده و ما روايت آن را در بحث روايتى در ذيل آيه (انما الخمر و الميسر...) در سوره مائده در جلد ششم اين كتاب ايراد نموديم.

با اين حال اگر چنانچه تمتع ازدواج نباشد و زن متعه همسر مشروع آدمى نباشد بايد آنان زناكار باشند، و اين به ضرورت ثابت است كه عقد تمتع در مكه قبل از هجرت مورد عمل بوده و همچنين در مدينه بعد از هجرت فى الجمله به آن عمل مى كردند و لازمه زنا بودن آن اين است كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) اين زنا را به مقتضاى ضرورتى حلال كرده باشد.

البته همه اينها با صرف نظر از آيه 24 سوره نساء است، و گرنه آن آيه تصريح به حليت دارد و مى فرمايد: (فما استمتعتم به منهّن فاتوهن اجورهن ).

و نيز لازمه زنا بودن متعه اين است كه آيه سوره مورد بحث كه مى فرمايد: (الاّ على ازواجهم او ما ملكت ايمانهم...العادون ) ناسخ اباحه تمتع باشد و آنگاه دوباره تحليل رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) و آيه سوره نساء ناسخ همه آيات مكى كه از زنا نهى مى كرد و بعضى از آيات مدنى كه قبل از تحليل نازل شده، بوده باشد.

و مخصوصا لازمه قول كسانى كه مى گويند رسول خدا (صلى الله عليه و آله) اّول آن را حلال كرده و سپس چند نوبت پشت سر هم آن را حرام نمود - كه ما روايات دال بر اين را در بحث روايتى در ذيل آيه (فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن ) در جلد چهارم اين كتاب ايراد كرديم - اين مى شود كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) آيات نهى كننده از زنا را نسخ كرده باشد و دوباره آن را محكم ساخته و بار سوم باز نسخ كرده و بار چهارم محكم ساخته باشد، و حال آنكه هيچ كس از مسلمانان نگفته كه آيات زنا حتى يك بار هم نسخ شده باشد تا چه رسد به نسخ بعد از نسخ، و آيا اين سخنان بازى كردن با آيات خدا نيست ؟ و آيا ساخت رسول خدا (صلى الله عليه و آله) اجل از چنين عملى نيست ؟.

علاوه بر اين، آيات نهى كننده از زنا، با آن سياقى كه دارند و آن تعليل هايى كه دنباله آنها هست قابل نسخ نيست، چطور تصور مى شود بعد از آنكه خداى تعالى عملى را فاحشه و يا فحشاء و يا راه زشت (سبيل سوء) دانست و فرمود: كسى كه چنين كند عذابش مضاعف مى شود، و خوار و ذليل در آتش جاويد مى گردد، آن وقت دوباره ارتكابش را جايز دانسته، بار ديگر منع و بار سوم باز تجويز كند؟.

و علاوه بر اين اصلا نسخ قرآن به وسيله حديث معنا ندارد، و اين به طور مفصل در علم اصول ثابت شده.

قرائن و شواهد ديگرى بر مشروعيت متعه  

از اين هم كه بگذريم عده اى از كسانى كه به متعه در زمان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) عمل مى كردند از معروفين صحابه بودند، حفظ ظواهر احكام دين داشتند، چطور ممكن است از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) توقع داشته باشند كه حرام خدا را بر ايشان حلال كند، و چطور خود آنها آن را كارى زشت ندانستند، و چطور به چنين عار و ننگى تن در دادند؟ از جمله كسانى كه متعه كرد زبير بود كه اسماء دختر ابى بكر را صيغه كرد و از او عبداللّه بن زبير و برادرش عروه بن زبير متولد شدند، و هر دو از زبير ارث بردند، و پدر و فرزندان همه از صحابه بودند.

باز از اين هم كه بگذريم روايات دال بر نهى رسول خدا (صلى الله عليه و آله) از متعه آن قدر تهافت و تناقض دارد كه نمى شود به آنها تمسك كرد. دليل محكمى هم كه به آن تمسك شده و همه قبولش كرده اند، يعنى كلام عمر بن خطاب كه در ايام خلافتش از متعه نهى نمود، و رواياتى كه از او پيرامون اين داستان نقل شده، همه روايات نهى و داستان نسخ را رد مى كند.

و ما در اين باره پاره اى مطالب در تفسير آيه (واحلّ لكم ما وراء ذلكم ان تبتغوا باموالكم محصنين غير مسافحين فما استمتعتم به منهن فاتوهنّ اجورهنّ فريضة) ايراد نموديم. و از جمله لطايفى كه دلالت دارد بر اينكه متعه،نكاح و زوجيت است نه زنا و سفاح اين است كه جمله (فما استمتعتم به...) بعد از جمله (محصنين غير مسافحين) قرار گرفته و متعه را به عنوان يكى از مصاديق احصان و غير سفاح دانسته.

پس، از آنچه ذكر كرديم معلوم شد كه متعه در شرع اسلام و در عرف قرآن نكاح و زوجيت است نه زنا و سفاح چه اينكه بگوييم بعدها به وسيله آيات و يا روايات نسخ شده - همچنانكه بيشتر اهل سنت اين را مى گويند - و يا مانند شيعه به پيروى از امامان اهل بيت معتقد باشيم كه نسخ نشده است.

در نتيجه نكاح داراى دو قسم مى شود، يكى نكاح دائم كه براى خود احكام دارد، مثل اينكه ازدواج با بيش از چهار زن دائمى جايز نيست و مانند: مسأله احصان، نفقه، فراش، عده و غير ذلك. نوع دوم نكاح موقت كه آن را نيز احكامى است كه به منظور سهولت ازدواج تشريع شده و احكامى چند از نكاح دائم دارد، يكى اينكه زنى كه متعه شده همسر شوهر خويش است و ديگران نمى توانند با او ازدواج كنند دوم اينكه اگر فرزندى آورد ملحق به پدرش است، سوم اينكه بايد عده نگهدارد.

بيان فساد گفتار كسانى كه زوجيت متعه را انكار كرده اند  

با اين بيان فساد گفتار جمعى از مفسرين روشن شد كه گفته اند: متعه زوجيت نيست، براى اينكه اگر زوجيت بود احكام زوجيت در آن جارى مى شد، مثلا بيش از چهار متعه جايز نمى بود، و ميراث، نفقه، احصان (كه زنايش محصنه باشد) و غيره در آن جريان مى يافت. و وجه فساد آن اين است كه زوجيت دو قسم است، يكى دائمى كه احكامى مخصوص به خود دارد، و ديگرى موقت كه آن هم احكامى مخصوص به خود دارد، كه بعضى از احكام آن همان احكام نكاح دائمى است، چون بناى متعه بر تسهيل است.

و اگر كسى بگويد كه تشريع ازدواج براى اين بود كه نسل باقى بماند، و اين با ازدواج دائمى ميسر است و عقد متعه تنها براى دفع شهوت و انزال منى است و درست همان غرضى از آن مطلوب است كه در زنا است پس متعه هم زنا است، در جواب مى گوييم بقاى نسل حكمت ازدواج است نه علت آن، تا صدق ازدواج دائر مدار آن باشد به شهادت اينكه مى دانيم كه ازدواج دائمى زن نازا و يائسه و يا كودك و دختر بچه، صحيح است، با اينكه توليد نسل نمى شود. علاوه بر اين، مگر متعه با توليد نسل منافات دارد؟ مگر نگفتيم كه عبداللّه و عروة بن زبير هر دو از اسماء دختر ابى بكر بودند كه متعه زبير بود.

و اگر كسى اشكال كند كه تشريع متعه و قانونى بودن آن يك قسم توهين به زن است، زيرا زن را ملعبه و بازيچه مردان مى سازد كه چون توپ بازى هر دم دست كسى بيفتد (اين اشكال را صاحب المنار و غيره ذكر كرده اند)، در پاسخش مى گوييم اول اينكه نخستين كسى كه اين اشكال به او وارد مى شود خود شارع اسلام است، چون در اينكه شارع متعه را در صدر اسلام تا مدتى تشريع كرده بود هيچ حرفى نيست، هر جوابى كه شارع داد همان جواب ما نيز خواهد بود.

و دوم اينكه، تمام آن اغراضى كه در متعه هست - از قبيل لذت بردن و دفع شهوت، توليد فرزند، اگر، انس و محبت (و به قول شما بازيچه شدن ) در مرد و زن مشترك است، و ديگر معنا ندارد بگويى در متعه فقط زن ملعبه مى شود، مگر اينكه بخواهى لجبازى و جدال كنى.

البته اين بحث تتمه اى دارد كه به زودى در بحثى جداگانه خواهد آمد - انشاء الله تعالى.

روايات ديگرى در ذيل آيات 1 الى 11 سوره مؤمنون  

و در الدرالمنثور است كه ابن منذر و ابن ابى حاتم و حاكم - وى حديث را صحيح دانسته - از ابن ابى مليكه روايت كرده اند كه گفت : از عايشه پيرامون متعه پرسيدم، گفت بين من و شما حكم، كتاب خدا است، آنگاه اين آيه را تلاوت كرد: (والّذين هم لفروجهم حافظون الاّ على ازواجهم او ما ملكت ايمانهم ) سپس گفت : اگر كسى جز آنچه كه خدا به او تزويج كرده و يا ملك او نموده است، زن ديگرى بخواهد او از تجاوزكاران است.

مؤلف: نظير اين روايت از قاسم بن محمد نقل شده. جواب اين دو روايت همانطور كه گفتيم اين است كه زن متعه شده زوجه است، و آيه شريفه على رغم اين روايت آن را تجويز كرده. و در تفسير قمى در ذيل آيه (فمن ابتغى وراء ذلك فاولئك هم العادون ) گفته : يعنى، كسى كه از اين حد و مرز تجاوز كند.

و نيز در همان كتاب در ذيل آيه (والّذين هم على صلواتهم يحافظون ) گفته : يعنى اوقات نماز و حدودش را حفظ مى كنند.

و در كافى به اسناد خود از فضيل روايت كرده كه مى گويد از حضرت باقر (عليه السلام) پرسيدم منظور از آيه (الّذين هم على صلواتهم يحافظون ) چيست ؟ فرمود: مقصود نمازهاى واجب است، آنگاه پرسيدم منظور از آيه (والّذين هم على صلواتهم دائمون ) چيست ؟ فرمود: نمازهاى نافله است.

و در مجمع البيان مى گويد روايت از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) رسيده كه فرمود: هيچيك از شما نيست مگر آنكه داراى دو منزل است، منزلى در بهشت و منزلى در آتش، اگر كسى بميرد و داخل آتش شود اهل بهشت، منزلش را ارث مى برند.

مؤلف: نظير اين روايت را قمى در تفسير خود به سندى كه به ابى بصير دارد، از امام صادق (عليه السلام) در ضمن حديثى مفصل آورده. و باز نظير آن در ذيل آيه (و انذرهم يوم الحسرة اذ قضى الامر) در جلد چهاردهم اين كتاب گذشت.

بحثى حقوقى و اجتماعى

(در باره فلسفه و حكمت تشريع ازدواج موقت در اسلام)  

جاى هيچ ترديدى نيست كه حوائج زندگى، بشر را وادار كرده كه براى اجتماع خود قوانينى وضع نمايد، و به سنن اجتماعى جارى در مجتمع خود عمل كند.

و اين احتياج هر چه ساده تر و طبيعى تر باشد كوشش براى رفع آن واجبتر و سهل انگارى در دفع آن مضرتر است و پر واضح است كه احتياج به اصل تغذى كه زنده ماندن دائر مدار آن است غير از احتياج به تنعم در غذا و انواع ميوه ها است و به همين قياس است ساير شؤ ون زندگى.

يكى از حوائج اوليه انسان، احتياج هر يك از دو جنس نر و ماده اش به جنس مخالف است، به اينكه با او در آميزد، و عمل جنسى با او انجام دهد، هر چند كه صانع بشر احساس اين احتياج را در بشر قرار داده، و طرفين را مجهز به غريزه شهوت كرده است تا نسل بشر باقى بماند.

و به همين جهت است كه مجتمعات انسانى در گذشته و امروز همگى داراى سنت ازدواج بوده اند، و خانواده تشكيل مى داده اند، و اين بدان جهت است كه تنها ضامن بقاى نسل بشر، ازدواج است.

ممكن است شما بگوييد نه، اين انحصار را قبول نداريم، زيرا در تمدن جديد راه ديگرى غير از اصل تناسل و يا ارضاى غريزه براى دفع اين حاجت پيشنهاد كرده اند، و آن اصل اشتراك در زندگى است، به اينكه مردان با آميختن با يكديگر و همچنين زنان با همجنس ‍ خود، اين احتياج را بر طرف سازند.

ليكن در پاسخ مى گوييم دليل بر غير طبيعى بودن روش مذكور اين است كه هيچ اجتماعى سراغ نداريم كه اصل اشتراك در ميان آنها شايع شده باشد، و از ازدواج و تشكيل خانواده بى نياز شده باشند.

و كوتاه سخن اينكه ازدواج سنتى است طبيعى كه از آغاز پيدايش بشر تاكنون در مجتمعات بشرى داير بوده، و هيچ مزاحمى به غير از زنا سد راه و مزاحم آن نبوده، آرى، تنها مزاحم ازدواج، زنا است كه نمى گذارد خانواده اى تشكيل شود و طرفين بار سنگين ازدواج را تحمل كنند و به همين بهانه شهوات را به سوى خود مى خواند، و خانواده ها را مى سوزاند و نسلها را قطع مى كند.

و باز به همين جهت است كه همه مجتمعات دينى و يا طبيعى ساده و سالم عمل زنا را شنيع و زشت مى دانند و آن را فاحشه و منكر مى خوانند و به هر وسيله اى كه شده عليه آن مبارزه مى كنند، و مجتمعات متمدن هم اگر چه به كلى از آن جلوگيرى نمى كنند و ليكن در عين حال آن را كار نيكى نمى شمارند، چون مى دانند كه اين كار عميقا با تشكيل خانواده ضديت دارد و از زيادى نفوس و بقاى نسل جلوگيرى مى كند و لذا به هر وسيله اى كه شده آن را كمتر مى كنند و سنت ازدواج را ترويج مى نمايند و براى كسانى كه فرزند بيشترى بياورند جايزه مقرر مى دارند و درجات آنان را بالا مى برند و همچنين مشوقات ديگر به كار مى بندند.

چيزى كه هست على رغم همه آن سختگيرى ها عليه زنا و اين تشويقها در امر ازدواج، باز مى بينيم كه در تمامى بلاد و ممالك چه كوچك و چه بزرگ اين عمل خانمانسوز و ويرانگر، يا علنى و يا به طور پنهانى انجام مى شود، كه البته علنى و يا سرى بودن آن بستگى به اختلاف سنتهاى جارى در آن اجتماع دارد.

و اين خود روشن ترين دليل است بر اينكه سنت ازدواج دائم براى نوع بشر كافى براى رفع اين احتياج حيوانى نيست و انسانيت و بشريت با داشتن سنت ازدواج باز در پى تتميم نقص آن است. پس آنهايى كه در جوامع بشرى زمام قانون را به دست دارند بايد در مقام توسعه و تسهيل امر ازدواج برآيند.

و به همين جهت است كه شارع اسلام سنت ازدواج دائم را با ازدواج موقت تواءم نموده، تا امر ازدواج آسان گردد و در آن شروطى قرار داده تا محذورهاى زنا را از قبيل آميخته شدن نطفه ها، اختلال انساب، واژگون شدن رشته خانوادگى، انقطاع نسل و مشخص ‍ نشدن پدر آن فرزند نداشته باشد، و آن شرايط اين است كه يك زن مختص به يك مرد باشد و زن بعد از جدايى از شوهرش عده نگهدارد و آنچه بر شوهرش شرط كرده در آن ذى حق باشد پس با جعل اين مقررات محذورهاى زنا را بر طرف كرده و با القاى ساير قوانين ازدواج دائم، از قبيل حق نفقه و... مشقت ازدواج دائم را بر داشته است.

و به خدا سوگند اين حكم، (تشريع متعه ) از افتخارات اسلام در شريعت سهل و آسان آن به شمار مى رود، مانند طلاق و تعدد زوجات، و بسيارى از قوانين ديگرش، و ليكن به فرموده قرآن كريم :

 

ما تغنى الايات و النذر عن قوم لا يؤمنون

حرف منطقى و مستدل كجا و مردم كر و ناشنوا كجا؟ آنها هنوز حرف خود را مى زنند كه من زنا را از متعه بيشتر دوست مى دارم !.

سوره مؤمنون، آيات 12 تا 22 

 و لقد خلقنا النطقة الانسان من سلالة من طين (12)

 ثمّ جعلناه نطفة فى قرار مكين (13)

 ثم خلقنا النطفة علقه فخلقنا العلقة مضغة فخلقنا المضغة عظما فكسونا العظم لحما ثم انشاناه خلقا آخر فتبارك الله احسن الخالقين (14)

 ثم انكم بعد ذلك لميّتون (15)

 ثم انكم يوم القيمة تبعثون (16)

 و لقد خلقنا فوقكم سبع طرائق و ما كنا عن الخلق غافلين (17)

 و انزلنا من السّماء ماء بقدر فاسكناه فى الارض و انا على ذهاب به لقادرون (18)

 فانشانا لكم به جنت من نخيل و اعناب لكم فيها فوكه كثيرة و منها تاكلون (19)

 و شجرة تخرج من طور سيناء تنبت بالدّهن و صبغ للاكلين 0(2)

 و ان لكم فى الانعام لعبرة نسقيكم ممّا فى بطونها و لكم فيها منافع كثيرة و منها تاكلون (21)

 و عليها و على الفلك تحملون (22)

ترجمه آيات

و همانا ما آدميان را از خلاصه اى از گل آفريديم (12).

پس آنگاه او را نطفه اى كرديم در قرارگاهى محفوظ قرارش داديم (13).

آنگاه نطفه را. علقه و علقه را مضغه (چيزى شبيه به گوشت جويده ) كرديم و سپس آن مضغه را استخوان كرديم پس بر آن استخوانها گوشتى پوشانديم پس از آن خلقتى ديگرش كرديم پس آفرين بر خدا كه بهترين آفرين

باز (شما آدميان كه بدينسان خلق شده ايد) همه خواهيد مرد (15).

سپس در روز قيامت به يقين مبعوث مى شويد (16).

و همانا بالاى سرش ما (ساكنان زمين ) هفت آسمان خلق كرديم و هرگز از (توجه به ) خلق غافل نبوده ايم (17).

و ما براى شما آب را به قدر معين از آسمان نازل كرده و در زمين نگاهش داشتيم، در حالى كه بر نابود كردن آن نيز قادريم (18).

آنگاه ما با آن آب براى شما باغها و نخلستانهاى خرما و انگور ايجاد كرديم و ميوه هاى بسيار كه از آن مى خورديد آفريديم (19).

و درختى (آفريديم ) كه از طور سينا بر مى آيد و روغن زيت و خورش مردم بار مى آورد (20).

و براى شما در مطالعه حال چارپايان عبرتى است، كه از شيرش به شما مى نوشانيم (با اينكه اين شربت گوارا از شكم او بيرون مى آيد) و در آن چارپايان براى شما منافع بسيارى است و از خود آنها مى خوريد (21).

و بر آن چارپايان و نيز بر كشتى ها در سفر دريا سوار مى شويد (22).

بيان آيات

بعد از آنكه خداى سبحان رستگارى مؤمنين را به خاطر اوصافى كه دارند بيان فرمود، به شرح خلقتشان و نعمت هايى كه به آنان ارزانى داشته كه چگونه تدبير امورشان را كرده و تدبير خود را با خلقت خود توام ساخته، مى پردازد تا معلوم شود اوست رب انسان و رب هر موجود ديگر، و بر همه واجب است كه تنها او را بپرستند و شريكى برايش نگيرند.

و لقد خلقنا الانسان من سلالة من طين

در مجمع البيان مى گويد: كلمه (سلآله) اسم براى هر چيزى است كه از چيزى كشيده و بيرون آورده شود، بر وزن (كساحة ) كه اسم است براى چيزى كه جاروب شود.

مراد از (انسان) در آيه : (و لقد خلقنا الانسان من سلاسة من طين) 

و ظاهر سياق اين است كه مراد از انسان نوع بشر باشد كه در نتيجه شامل آدم (عليه السلام) و همه ذريه او مى شود. و مراد از (خلق ) خلق ابتدايى است كه در آن آدم (عليه السلام) را از گل آفريده و آنگاه نسل او را از نطفه قرار داده است اين آيه و آيه بعدش در معنى اين آيه است كه فرموده : (و بدء خلق الانسان من طين ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهين )

و مؤيد اين ظاهر، قول خداى تعالى بعد از اين جمله است كه مى فرمايد: (ثم جعلناه نطفة )، چون اگر مراد از انسان، فرزندان آدم (عليه السلام) بود و بس، و شامل خود آدم (عليه السلام) نمى شد، و مراد از خلقت انسان از گل، اين بود كه نطفه فرزندان آدم (عليه السلام) هم در آغاز گل بوده، بايد - به قول بعضى - مى فرمود: (ثم خلقناه نطفة ثم خلقنا النطفة علقة، فخلقنا العلقة مضغة...- پس خلق كرديم او را نطفه اى پس خلق كرديم نطفه را علقه اى پس خلق كرديم علقه را مضغه اى....)

با اين بيان روشن مى شود اينكه بعضى از مفسرين گفته اند منظور از انسان جنس بنى آدم است. و قول بعضى ديگر كه گفته اند (منظور از انسان خود آدم (عليه السلام) است ) صحيح نيست.

كلمه (خلق ) - به طورى كه گفته اند - در اصل به معناى تقدير و اندازه گيرى بوده، مثلا وقتى مى گويند: (خلق الثوب ) معنايش ‍ اين است كه پارچه را براى بريدن اندازه گيرى كردم. پس، معناى آيه اين مى شود كه : ما انسان را در آغاز از چكيده و خلاصه اى از اجزاى زمين كه با آب آميخته بود اندازه گيرى كرديم.

ثم جعلناه نطفة فى قرار مكين

(نطفه ) به معناى آبى اندك است كه بسيار اطلاق مى شود بر مطلق آب. و كلمه (قرار) مصدر است كه از آن معناى قرارگاه اراده شده تا مبالغه را برساند، و منظور از (قرارگاه مكين ) رحم زنان است كه نطفه در آن قرار مى گيرد. و كلمه (مكين ) صفت رحم است، و توصيف رحم به مكين يا از اين جهت است كه تمكن نگهدارى و حفظ نطفه را از فساد و هدر رفتن دارد و يا از اين باب است كه نطفه در آن، تمكن زيست دارد.

و معناى جمله اين است كه : سپس، ما انسان را نطفه اى كرديم كه در رحم متمكن باشد، همچنان كه آن را در اول از خلاصه اى از گل درست كرديم. و اين تعبير مى رساند كه : ما طريق خلقت انسان را از آن شكل به اين شكل مبدل نموديم.

ثم خلقنا النطفة علقة... فكسونا العظام لحما

بيان مفردات آيه در جزء پانزدهم سوره حج جلد قبلى اين كتاب گذشت و در اينكه فرموده : (فكسونا العظام لحما) استعاره اى است به كنايه اى لطيف.

مقصود از اينكه فرمود: (ثم انشأناه خلقا آخر) و معنايى كه تعبير به انشاء افاده مى كند

ثم انشاناه خلقا آخر

كلمه (انشاء) به طورى كه راغب مى گويد به معناى ايجاد چيزى و تربيت آن است، همچنان كه (نشاء) و (نشاة ) به معناى احداث و تربيت چيزى است و از همين جهت به جوان نورس مى گويند: (ناشى ء).

در اين جمله سياق را از خلقت، به انشاء تغيير داده و فرموده : (ثم انشاناه خلقا آخر) با اينكه ممكن بود بفرمايد: (ثم خلقناه...) و اين به خاطر آن است كه دلالت كند بر اينكه آنچه به وجود آورديم چيز ديگرى، و حقيقت ديگرى است غير از آنچه در مراحل قبلى بود، مثلا، علقه هر چند از نظر اوصاف و خواص و رنگ و طعم و شكل و امثال آن با نطفه فرق دارد الا اينكه اوصافى كه نطفه داشت از دست داد و اوصافى همجنس آن را به خود گرفت. خلاصه، اگر عين اوصاف نطفه در علقه نيست ليكن در همجنس آن هست مثلا اگر سفيد نبود قرمز مى باشد و هر دو از يك جنسند به نام رنگ، به خلاف اوصافى كه خدا در مرحله اخير به آن داده و آن را انسان كرده كه نه عين آن اوصاف در مراحل قبلى بودند و نه همجنس آن، مثلا در (انشاء) اخير، او را صاحب حيات و قدرت و علم كرد. آرى، به او جوهره ذاتى داد (كه ما از آن تعبير مى كنيم به (من ) ) كه نسخه آن در مراحل قبلى يعنى در نطفه و علقه و مضغه و عظام پوشيده به لحم، نبود همچنان كه در آن مراحل، اوصاف علم و قدرت و حيات نبود، پس در مرحله اخير چيزى به وجود آمده كه كاملا مسبوق به عدم بود يعنى هيچ سابقه اى نداشت.

ضمير در (انشاناه ) - به طورى كه از سياق بر مى آيد - به انسان در آن حالى كه استخوانهايى پوشيده از گوشت بود بر مى گردد، چون او بود كه در مرحله اخير خلقتى ديگر پيدا كرد، يعنى، صرف ماده اى مرده و جاهل و عاجز بود، سپس موجودى زنده و عالم و قادر شد پس ماده بود و صفات و خواص ماده را داشت، سپس چيزى شد كه در ذات و صفات و خواص مغاير با سابقش مى باشد و در عين حال اين همان است، و همان ماده است پس مى شود گفت آن را به اين مرحله در آورديم و در عين حال غير آن است، چون نه در ذات با آن شركت دارد و نه در صفات و تنها با آن، نوعى اتحاد و تعلق دارد تا آن را در راه رسيدن به مقاصدش به كار گيرد، مانند آلتى كه در دست صاحب آلت است، و در انجام مقاصدش استعمال مى كند، نظير قلم براى نويسنده. پس تن آدمى هم آلتى است براى جان آدمى.

و اين همان حقيقتى است كه از آيه (و قالوا ءاذا ضللنا فى الارض ءانا لفى خلق جديد بل هم بلقاء ربهم كافرون قل يتوفاكم ملك الموت الذى و كل بكم ) هم استفاده مى شود. پس آنكه ملائكه در حين مرگ او را مى گيرند آن انسان است، و آنچه در قبر متلاشى مى شود و مى پوسد، آن بدن انسان است، نه خود انسان.

در آيه مورد بحث چند گونه حرف عطف به كار برده شده، چند جا با (ثم ) عطف شده، و چند جا با (فاء). بعضى از مفسرين در وجه آن گفته اند: مواردى كه با (ثم ) عطف شده معطوف كاملا با معطوف عليه مغايرت دارد، مانند سه جمله (ثم جعلناه نطفة ) و (ثم خلقنا النطفة علقة ) و (ثم انشاناه خلقا آخر) و مواردى كه با فاء عطف شده آن مغايرت را ندارد مانند سه جمله (فخلقناالعلقة مضغة )، (فخلقنا المضغة عظاما و فكسونا العظام لحما).

فتبارك الله احسن الخالقين

معناى (بركت) و اينكه فرمود: (فتبارك الله احسن الخالقين)

راغب مى گويد: اصل ماده (برك ) - با فتح باء و سكون راء وكاف - به معناى سينه شتر است. وقتى مى گويند (برك البعير) معنايش اين است كه شتر، زانو به زمين زد و از همين معنا، معناى لزوم را اعتبار كرده اند. و نيز مى گويد: آب انبار را هم از اين جهت (بركه ) به كسر باء و سكون راء - مى گويند كه آب در آن توقف مى كند. بركت را هم كه به معناى خير الهى است از اين جهت كه نحوه ثبوتى دارد بركت گفته اند. و (مبارك ) به چيزى مى گويند كه آن خير الهى در آن باشد.

باز ايشان اضافه كرده چون خير الهى از جايى و به نحوى صادر مى شود كه نه محسوس كسى است و نه شمردنى و نه محدود شدنى، از اين جهت هر چيزى را كه در آن زيادى غير محسوس ديده شود، مبارك خوانده و مى گويند چقدر با بركت است.

پس (تبارك ) از خداى تعالى، به معناى اختصاص او به خير كثيرى است كه به بندگان خود افاضه مى كند و چون همانطور كه قبلا هم گفتيم كه خلق به معناى تقدير است پس اين خير كثير همه اش در تقدير او هست، و آن عبارت است از ايجاد موجودات و تركيب اجزاء آن، به طورى كه هم اجزايش با يكديگر متناسب باشد، و هم با موجودات ديگر سازگارى داشته باشد، و خير كثير هم از همين جا بر مى خيزد و منتشر مى شود.

اشاره به اينكه خلقت اختصاص به خداى تعالى ندارد  

و از اينكه فرمود: او بهترين خالق ها است فهميده مى شود كه خلقت تنها مختص به او نيست و همينطور هم هست، چون همانطور كه قبلا هم گفتيم كه خلقت به معناى تقدير است و تقدير يعنى مقايسه چيزى با چيز ديگر و اين اختصاص به خداى تعالى ندارد، علاوه بر اين، در كلام خود خداى عزوجل خلقت به غير خدا هم نسبت داده شده، آنجا كه فرموده : (و اذ تخلق من الطين كهيئه الطير) و نيز فرموده : (و تخلقون افكا).

ثم انكم بعد ذلك لميتون

اين جمله بيان آخرين مراحل تدبير الهى است و مى رساند كه مرگ از مراحلى است كه در مسير تقدير به طور وجوب و حتم بايد باشد و همه بايد آن را طى كنند. و همان طور كه قبلا گذشت مرگ يكى از حقايق است، همچنان كه فرموده : (كل نفس ذائقة الموت و نبلوكم بالشر و الخير فتنة ).

ثم انكم يوم القيمة تبعثون

و اين همان تماميت تدبير و آخرين نقطه در مسير آدمى است، چون هر كه بدانجا قدم بگذارد ديگر بيرون شدنى نيست.

و لقد خلقنا فوقكم سبع طرائق و ما كنا عن الخلق غافلين

مقصود از (طرائق) در آيه : (و لقد خلقنا فوقكم سبع طرائق)

مراد از طرائق هفتگانه به قرينه كلمه (فوقكم ) آسمانهاى هفتگانه است و اگر آسمانها را (طرائق ) (جمع طريقه، يعنى راه هاى عبور و مرور) ناميده از اين باب است كه آسمانها محل نازل شدن امر از ناحيه خدا به سوى زمين است، همچنان كه فرموده : (يتنزل الامر بينهن ) و نيز فرموده : (يدبّر الامر من السّماء الى الارض ثم يعرج اليه ).

و نيز راههايى است كه اعمال ما در صعودش به سوى خداى سبحان، و ملائكه در هبوطشان و عروجشان طى مى كنند، همچنان كه درباره عمل فرموده : (اليه يصعد الكلم الطيّب و العمل الصالح يرفعه ) و درباره ملائكه فرموده : (و ما نتنزّل الا بامر ربك ).

با اين بيان روشن شد كه چطور ذيل آيه، يعنى جمله (و ما كنا عن الخلق غافلين ) مربوط و متصل به صدر آن است، چون معنا چنين شد كه : شما از ما منقطع و بى ارتباط با ما نيستيد و از تحت مراقبت ما بيرون نمى باشيد، بلكه اين راههاى هفتگانه ميان ما و شما نصب شده تا فرستادگان ملكى ما دائما در نزول و صعود باشند، و امر ما را به سوى شما و اعمال شما را به سوى ما بياورند.

از مطالب گذشته روشن مى گردد اينكه بعضى از مفسرين در تفسير آيه گفته اند: (طرائق به معناى طبقات روى هم چيده آسمان است، و از باب (طرق نعل ) است، كه به معناى طاقه هاى روى هم چيده كفش است ) و بعضى ديگر كه گفته اند:(طرائق به معناى گسترده شده و از باب (طرق آهن ) است چون طرق آهن اين است كه آهنى را با پتك بكوبند تا گسترده شود)، صحيح نيست، صرف نظر از اينكه بنابراين دو معنا، صدر و ذيل آيه به هم مربوط نمى شود.

يادآورى نعمت باران، رويانيدن اشجار، فوائد چهارپايان و...  

و انزلنا من السّماء ماء بقدر فاسكناه فى الارض و انا على ذهاب به لقادرون

منظور از (سماء) طرف بلندى است، زيرا عرب به هر چيزى كه بالاى سر آدمى قرار داشته باشد و سايه بر سر آدمى بيندازد (سماء) مى گويد. و مراد از آب نازل از سماء آب باران است. و در اينكه فرمود (بقدر)، اشاره است به اينكه آنچه آب باران مى بارد، بر مقتضاى تدبير تام الهى است كه هر چيزى را اندازه گيرى مى كند، حتى يك قطره كم و بيش از آنچه تدبير اقتضا مى كند نمى بارد. و نيز در آن اشاره است به آيه (و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم ).

و معناى آيه اين است كه : ما آبى به اندازه - كه همان آب باران باشد - از جهت بالا نازل مى كنيم و در زمين ساكنش مى سازيم - يعنى در انبارهاى زير زمينى ذخيره اش مى كنيم و به صورت چشمه سارها و نهرها و چاه ها، از كوهها و زمينهاى هموار بيرونش ‍ مى دهيم، در حالى كه ما مى توانستيم آن را از بين ببريم، به طورى كه شما نفهميد.

فانشانا لكم به جنات من نخيل و اعناب ...

(انشاء جنات) به معناى احداث و تربيت باغها است و معناى آيه روشن است.

و شجرة تخرج من طور سيناء تنبت بالدّهن و صبغ للاكلين

اين جمله عطف است بر جنات، يعنى ما با آن باران جنات و باغهايى رويانيديم و نيز درختى كه در طور سينا است و از ثمره آن روغن به دست مى آيد - كه مراد از آيه، درخت زيتون است. و جمله (تنبت بالدهن ) يعنى ميوه اى مى دهد كه در آن روغن هست، (و صبغ للاكلين ) يعنى مى روياند صبغى براى خورندگان. و (صبغ ) - به كسره صاد و سكون باء - به معناى خورش است، و اگر در بين همه درختان زيتون را نام برد، به خاطر عجيب بودن اين درخت است، و معناى آيه روشن است.

و ان لكم فى الانعام لعبرة نسقيكم مما فى بطونها ...

كلمه (عبرت ) به معناى دليلى است كه با آن استدلال شود بر اينكه خدا مدبر امر خلق است، و به ايشان رؤ وف و رحيم است. و مراد از اينكه فرمود: (شما را از آنچه در بطون چهار پايان است سيراب مى كنيم ) اين است كه شير آن حيوانات را به انسانها مى نوشاند. و مراد از (منافع بسيار)، انتفاعى است كه بشر از پشم و مو و كرك و پوست و ساير منافع آنها مى برد، و از گوشت آنها مى خورد.

و عليها و على الفلك تحملون

ضمير در (عليها) به انعام بر مى گردد. و حمل بر انعام شدن همان شترسوارى است كه در خشكى انجام مى شود و مقابل آن حمل در دريا است كه با (فلك ) يعنى كشتى انجام مى شود. و بنابراين، آيه شريفه همان مضمون آيه (و حملناهم فى البر و البحر) را مى دهد، و كلمه (فلك ) جمع (فلكه ) است كه به معناى كشتى است.

بحث روايتى

رواياتى درباره مراحل مختلف خلقت انسان  

در الدرالمنثور است كه ابن ابى حاتم از على (عليه السلام) نقل كرده كه گفت : بعد از آنكه نطفه چهار ماهش تمام شد، خداوند فرشته اى مى فرستد تا روح را در آن ظلمات رحم در كودك بدمد، و اينجا است كه خداى تعالى مى فرمايد: (ثم انشاناه خلقا آخر) كه مقصود از (انشاء خلق آخر) همان دميدن روح است.

و در كافى به سند خود از ابن فضال، از حسن بن جهم، روايت كرده كه گفت : از امام ابى الحسن رضا (عليه السلام) شنيدم كه مى فرمود: امام ابو جعفر (عليه السلام) فرم ود: نطفه چهل روز در رحم به صورت نطفه است، بعد از چهل روز، چهل روز ديگر به صورت علقه و چون اين چهل نيز تمام شد، چهل روز ديگر به صورت مضغه است، كه مجموعا چهار ماه مى شود، بعد از تمام شدن چهار ماه خداوند دو ملك مى فرستد كه كار آنان خلقت است. مى پرسند پروردگارا چه چيز خلق كنيم ؟ پسر يا دختر؟ مأمور مى شوند به يكى از آن دو. سپس مى پرسند پروردگارا شقى يا سعيد؟ مأمور به يكى از آن دو مى شوند، آنگاه از مدت عمر و رزق و هر حالت ديگر آن - در اينجا امام چند حالت برشمرد - سؤ ال مى كنند و دستور مى گيرند. پس از آن فرشتگان آمده كودك را خلق مى كنند و ميثاق الهى را ميان دو چشمش مى نويسند.

پس همين كه مدتش سر آمد، فرشته اى مى آيد و او را به زور به طرف بيرون فشار مى دهد و كودك بيرون مى آيد، اما در حالى كه از آن ميثاق هيچ چيز به ياد ندارد. حسن بن جهم پرسيد: آيا با اين حال صحيح است كه كسى از خدا بخواهد پسر را دختر و يا دختر را پسر كند؟ فرمود: خدا هر چه بخواهد مى كند.

مؤلف: اين روايت از حضرت ابى جعفر (عليه السلام) به چند طريق ديگر نقل شده، كه عبارات آنها نزديك به هم هستند.

دو روايت درباره آيه : (و شجرة تخرج من طور سيناء ...)

و در تفسير قمى در ذيل آيه (و شجرة تخرج من طور سيناء تنبت بالدهن و صبغ للاكلين ) گفته است : منظور درخت زيتون است، و اين آيه مثلى است براى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) و اميرالمؤمنين (عليه السلام)، زيرا طور، كوه و سينا، درخت است.

و در مجمع البيان در ذيل جمله (تنبت بالدهن و صبغ للاكلين ) مى گويد: از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) روايت شده كه فرمود: (زيت ) درخت مباركى است، از آن خورش كنيد و از روغنش بر بدن بماليد.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved