بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

اشاره به اينكه جهت عمل و الهى بودن آن مقصود حق گرايان مى باشد

آرى، صبرى از نظر قرآن ممدوح است كه به خاطر خدا باشد، نه به خاطر جلوگيرى از عجز، و يا عجب به نفس، و يا تعريف اين و آن، و يا غير آن، زيرا بسيارى از خويشتن داران، خويشتن داريشان بخاطر جلب افكار عمومى است، و زبان حالشان اين است كه:

و قولى كلما جشات و جاشت - - - - - - - مكانك تحمدى او تستريحى

و مقصود از (وجه ربهم ) جهت الهى عمل و يا فكر و يا نيت است. و جهت الهى عمل و يا فكر آن صفت و صورتى است كه عمل نزد خدا دارد و آن عبارتست از اجر و مزدى كه نزد خداست، و با بقاء خدا باقى است، همچنانكه فرموده: (و اللّه عنده حسن الثواب ) و نيز فرموده: (و ما عند اللّه باق ) و نيز فرموده: (كل شى ء هالك الا وجهه ).

و معناى اينكه فرمود: (و اقاموا الصلوه ) اين است كه نماز را بر پا داشتند، يعنى نگذاشتند ساقط شود، و به اجزاء و شرايط آن خللى وارد نساخته و آن را ترك ننمودند و خوارش نداشتند.

و اگر (صلوه ) و (انفاق ) را بر صبر عطف نموده از باب عطف خاص بر عام است، تا به قول بعضى اهميت و عظمت آنها را برساند.

و مقصود از انفاق در جمله (و انفقوا مما رزقناهم سرا و علانيه ) مطلق انفاق اعم از واجب و غير واجب است، چون آيه شريفه در مكه نازل شده، كه هنوز آيات راجع به زكات واجب نازل نشده بود.

و اگر انفاق را مقيد به قيد (سرا و علانيه ) نموده براى اين است كه بفهماند حق انفاق را استيفاء مى كنند، چون بعضى از انفاقات است كه بايد پنهانى صورت گيرد، و بعضى ديگر علنى دادنش بهتر است. پس كسى كه به خدا و به آنچه خدا نازل كرده ايمان دارد لازم است امر تكليفى را ادا كند از آن جمله حق انفاق را ادا نموده آنجا كه مظنه رياء و سمعه يا توهين و آبروريزى در كار است پنهانى بدهد، و آنجا كه مايه تشويق مردم بر احسان و معروف و دفع تهمت و امثال آنست علنى بپردازد.

(و يدرون بالحسنه السيئه ) - ماده (درء) به معناى دفع است، و معناى آيه اين است: وقتى به گناهى تصادفا آلوده مى شوند، كار نيكى مى كنند كه نيكيش از بدى آن گناه بيشتر است، و يا حداقل معادل آنست و آثار سوء آنرا جبران مى كند، حال چه اينكه اين گناه را بوسيله كار نيك جبران نمايند و يا بوسيله توبه لكه آنرا بشويند، چون فرموده اند: (حسنات گناهان را از بين مى برد). و هم فرموده اند: (كسى كه توبه كند مانند كسى است كه گناه نكرده باشد). و نيز چه اينكه خود مرتكب شده باشند، و يا ديگران نسبت به ايشان انجام داده باشند مثل اينكه به ايشان ظلم كرده باشند، و ايشان با عفو و احسان تلافى كنند، و يا به ايشان جفا كرده باشند ايشان به حسن خلق و گشاده روئى جبران نموده باشند، و يا منكرى ديده و از آن نهى كرده باشند، و يا ترك معروفى سراغ داشته بدان امر كرده باشند.

همه اينها درء (دفع ) سيئه به حسنه است، و دليلى از ناحيه لفظ آيه كه دلالت كند بخصوص يكى از اينها وجود ندارد.

وجوهى كه درباره جهت اختلاف در بيان وصف اولوا الالباب گفته شده است

در آيه شريفه در بيان صفات (اولى الالباب ) تعبيرهاى مختلف شده، در شش صفت تعبير به لفظ مضارع آمده و فرموده: 1 - يوفون 2 - و لا ينقضون 3 - و يصلون 4 - يخشون 5 - يخافون 6 - يدرون. و در سه جاى ديگر به لفظ ماضى آورده و فرموده: 1 - صبروا 2 - اقاموا 3 - انفقوا.

و از بعضى از مفسرين نقل شده كه در توجيه اين اختلاف تعبير گفته اند كه اين اختلاف تنها به منظور تفنن در فصاحت است، چون همه اين افعال، صله (الذين ) است، و از آنجائى كه صله و موصول (الذين ) معناى حرف شرط و جمله شرطيه را مى دهد، و در جمله شرطيه ماضى و مضارع يك معنا مى دهد، چه اينكه بگوئى (ان ضربت ضربت ) و يا بگوئى (ان تضرب اضرب ) در هر دو حال معنايش اين است كه اگر بزنى مى زنم، از اين رو در جمله صله و موصول نيز چه ماضى بياورى و چه مضارع هر دو به يك معنا است.

و لذا علماى نحو گفته اند: اگر لفظ ماضى، صله موصولى واقع شود، و يا صفت نكره عامى بگردد، دو وجه به خود مى گيرد كه هر دو جايز است، يكى اينكه همان معناى ماضى (گذشته ) را بدهد، و يكى اينكه معناى مستقبل (آينده ) را، و هر دو جور در قرآن آمده، اولى مانند (الذين قال لهم الناس - آنهائيكه مردم به ايشان گفتند) و دومى مانند (الا الذين تابوا من قبل ان تقدروا عليهم - مگر آنكه پيش از دست يافتن تو بر ايشان توبه كنند).

و ليكن اين جواب خالى از اشكال نيست، زيرا اگر در شرط و جمله هاى نظير آن نسبت به معناى ماضى و مضارع الغاء خصوصيت مى شود، صرف اين معنا باعث نمى شود كه لوازم معناى گذشته و آينده نيز لغو گردد، مثلا لازمه معناى ماضى تحقق و قطعى بودن آنست، و لازمه معناى مضارع اين است كه عمل استمرار داشته باشد، اين دو عنايت در ماضى و مضارع هست هر چند كه در جمله شرطيه و نظائر آن زمان ملغى باشد. و چون اين دو عنايت الا و لابد بايد محفوظ بماند پس هنوز سؤ ال از اينكه چرا در اوصاف اولوا الالباب تعبير آيه مختلف شده تعدادى به صورت ماضى و تعدادى ديگر به صورت مضارع آمده ؟ بجاى خود باقى است.

از گفتار بعضى ديگر از مفسرين استفاده مى شود كه خواسته است در پاسخ اين سؤ ال بگويد: مراد از اوصاف مذكور در آيه، يعنى وفاى به عهد، و صله رحم، و خشيت، و ترس، همانا استمرار و دوام آنهاست، و ليكن در خصوص صبر و همچنين نماز و انفاق، عنايتى بوده كه به لفظ ماضى آورده. اما عنايت در صبر اين بوده كه اوصاف مذكور تحقق نمى يابد مگر بر اساس صبر، و خلاصه كسى داراى آن اوصاف مى شود كه قبلا صفت صبر را داشته باشد. پس صبر نسبت به آن اوصاف ديگر نحوه تقدمى دارد، و بدين جهت آن را به لفظ ماضى آورده.

و اما عنايت در نماز و انفاق آنهم عبارت از اين است كه نسبت به آنها و آنها اهتمام و عنايت زيادترى بكار برده باشد، لذا از آنها نيز به لفظ ماضى تعبير كرده.

ولى اين جواب هم قانع كننده نيست، زيرا بعضى از صفاتى كه به لفظ مضارع آمده اهميتش كمتر از صبر و نماز و انفاق نيست، مانند وفاى به عهد، كه مى دانيم مقصود از آن وفاى به عهد خدا و اجابت دعوت فطرت و خلاصه ايمان به خداست، و اگر صرف اعتنا به شان مى توانست وجه اين اختلاف باشد، جا داشت از وفاى به عهد نيز به لفظ ماضى تعبير كند.

وجه اختلاف در بيان وصف اولوا الالباب در آيه شريفه

اما آنچه نظر من مى رسد - و خدا داناتر است - اين است كه مجموع جملات (و الذين صبروا ابتغاء وجه ربهم )، (و اقاموا الصلوه )، (و انفقوا مما رزقناهم سرا و علانيه ) و (يدرون بالحسنه السيئه ) در مقام بيان يك معنا هستند، و آن اينكه دارندگان اوصاف مذكور در مقام عمل، عمل صالح انجام مى دهند، يعنى واجبات را به جا مى آورند و محرمات را ترك مى كنند، و اگر هم احيانا چيزى از اين اعمال صالح از ايشان فوت شود آن را با حسنات خود تدارك مى نمايند. بنابراين، مقصود بالاصاله همان سه جمله اول است كه مربوط به عمل صالح است، و جمله چهارمى كه راجع به تدارك و تلافى خللى است كه احيانا در عمل پديد مى آيد، مقصود به تبع است نه بالاصاله.

حال كه اين نكته روشن گرديد مى گوئيم: ممكن بود در اين چهار جمله نيز به لفظ مضارع تعبير مى كرد و مى فرمود: (و الذين يصبرون ابتغاء وجه ربهم )، (و يقيمون الصلوه )، (و ينفقون مما رزقناهم سرا و علانيه ) و (يدرون بالحسنه السيئه ) و ليكن ديگر آن نكته اصالت و تبعيت را نمى رساند.

لذا براى اينكه بفهماند اولوا الالباب در مقام عمل مستمر در صبرند و جميع انحاء صبر را دارا هستند فرمود (الذين صبروا ابتغاء وجه ربهم ) آنگاه براى اينكه دوام مراقبت ايشان را در مقام عمل برساند فرمود: (و يدرون بالحسنه السيئه ) تا برساند ايشان آنقدر مراقب اعمال خود هستند كه اگر احيانا خللى در صبرشان و يا نمازشان و يا انفاقاتشان واقع شود فورا آن را جبران و تلافى مى كنند.

و اين عنايت از نظرى شبيه به عنايتى است كه در آيه (ان الذين قالوا ربنا اللّه ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكه...) به كار رفته، زيرا در اين آيه نيز اول در دو جا (قالو) و (استقامو) را ماضى و دنبال آن (تنزل ) را مضارع آورده، تا بفهماند نزول ملائكه فرع بر گفتن (ربنا اللّه ) و استقامت است نه اينكه خواسته باشد استمرار نزول ملائكه را افاده كند.

معناى (عقبى الدار) و نقطه مقابل آن (سوء الدار)

و معناى (عقبى الدار) سرانجام محمود و پسنديده است، چون عاقبت حقيقى همين است.

آرى، هيچ چيز در عالم بر حسب آن فطرت و جبلتى كه خداى تعالى بر آن فطرتش آفريده جز به عاقبتى كه مناسب خودش و مايه سعادتش باشد منتهى نمى گردد، و عاقبت بد در حقيقت بطلان عاقبت است، و معنايش اين است كه فلان كس و يا فلان چيز بخاطر خللى كه در آن بوده بى عاقبت شده، در حالى كه خدايش خلق كرده بود براى رسيدن به عاقبت. و اگر عاقبت بد را عاقبت مى گويند، از باب توسع و مجاز است، و گرنه عاقبت بد در واقع بى عاقبتى است.

و بهمين جهت در آيه شريفه مطلق ذكر شده و فرموده (ايشانرا است سرانجام ). و اگر سرانجام دو قسم بود، يكى نيك و يكى بد، بايد مى فرمود: ايشانرا است سرانجام نيك. پس معلوم مى شود سرانجام همان سرانجام محمود است، و لذا در آياتى كه متقابل اين آيات است، و متعرض حال كفار است هيچ وقت نمى فرمايد: (لهم عقبى الدار) بلكه مى فرمايد: (لهم سوء الدار).

و از همينجا بدست مى آيد كه مقصود از (دار) همين دار دنيا است، و مقصود از دار دنيا هم زندگى دار دنيا است. پس (عقبى الدار) معنايش سرانجام زندگى دنيا است.

مژده به صله رحم كنندگان كه با ارحام صالح خويش در بهشت عدن جمع خواهند شد

جنات عدن يدخلونها و من صلح من آبائهم و ازواجهم و ذرياتهم

كلمه (عدن ) به معناى استقرار است، وقتى گفته مى شود (فلان عدن بمكان كذ) معنايش اين است كه فلانى در چنين مكانى استقرار يافت. كان جواهرات زمينى و فلزات را هم بدين جهت (معدن ) مى گويند كه جواهرات در آن استقرار دارند، پس ‍ (جنات عدن ) به معناى بهشتهائى است كه نوعى از استقرار و خلود و سلامتى و ايمنى از هر جهت را دارد.

كلمه (جنات عدن ) عطف بيان و يا بدل است از كلمه (عقبى الدار)، و در نتيجه معنايش اين مى شود كه: عقبى الدار عبارتست از بهشت عدن و خلود. و بنابراين پس از زندگى دنيا بر حسب آن ناموسى كه خداوند آن زندگى را بر آن طبيعت و ناموس مطبوع نموده زندگى واحد و متصلى است كه ابتدايش رنج و بلا و آخرش آسايش و نعمت و سلامتى است. و يا به عبارتى اولش دنيا و آخرش آخرت است، و اين همان حقيقتى است كه خداوند از زبان اهل بهشت حكايتش نموده و فرموده: (و قالوا الحمد للّه الذى صدقنا وعده و اورثنا الارض نتبوا من الجنه حيث نشاء).

آيه مورد بحث به بيانى كه خوانديد در قبال آيه (يصلون ما امر اللّه به ان يوصل ) قرار گرفته، و عاقبت اين حق (صله رحم ) را كه اولوا الالباب بدان عمل نمودند بيان مى كند، و ايشان را نويد مى دهد به اينكه به زودى به صلحاى ارحام و دودمانشان - از قبيل پدران و مادران و ذريه ها و برادران، و خواهران، و غير ايشان - مى پيوندند.

جمله (آبائهم و ازواجهم و ذرياتهم ) با اينكه اسم مادران در آن نيست مع ذلك همه نامبردگان بالا را شامل است، چون مادران همسران پدرانند كه كلمه (ازواج ) شامل ايشان است، و برادران و خواهران و عموها و دائى ها و اولاد آنان هم جزو ذريه هاى پدرانند، كه كلمه (آبائهم ) شامل آنان مى شود. و در آيه شريفه اختصار لطيفى بكار رفته است.

و الملئكه يدخلون عليهم من كل باب سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدار

اين عقبى، سرانجام اعمال صالحى است كه در هر بابى از ابواب زندگى بر آن مداومت دارند. و در هر موقعى كه ديگران منحرف مى گردند ايشان خويشتن دارى نموده، خدا را اطاعت مى كنند و خود را از گناه دور مى دارند، و مصائب را تحمّل مى نمايند، و اين صبرشان با خوف و خشيت تواءم است.

جمله (سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدار) حكايت كلام ملائكه است كه اولوا الالباب را به امنيت و سلامتى جاودانى، و سرانجام نيك نويد مى دهند، سرانجامى كه هرگز دستخوش زشتى و مذمت نگردد.

و الذين ينقضون عهد اللّه من بعد ميثاقه...

اين آيه حال غير مؤمنين را به طريق مقابله بيان مى كند. و جمله (و يفسدون فى الارض ) كه در اين آيه در وصف حال كفار آمده در مقابل اوصافى است كه بعد از دو وصف وفاى بعهد اللّه و صله براى مؤمنين ذكر شده بود، و مى رساند كه اعمال صالح تنها عاملى است كه باعث اصلاح زمين و عمارت و آبادانى آن مى شود، عمارتى كه به سعادت نوع انسانى و رشد جامعه بشرى منتهى مى گردد. و ما بيان اين معنا را در دليل نبوت عامه گذرانديم.

در آخر آيه مورد بحث خداى تعالى سزاى عمل ناقضين عهد، و سرانجام كار ايشان را بيان نموده فرموده: (اولئك لهم اللعنه و لهم سوءالدار). و (لعنت ) به معناى دور كردن از رحمت و طرد از كرامت است، و ايشان از رحمت و كرامت خدا دور نمى شوند مگر بخاطر اينكه حق را كنار گذاشته و در باطل فرو رفته اند، چون سرانجام باطل جز نابودى و هلاكت چيز ديگرى نيست.

اللّه يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر...

اين آيه نكته اى را خاطرنشان مى سازد و آن اين است كه بهره اين دو طائفه، يعنى عاقبت محمود و بهشت جاودان اولوا الالباب، و لعنت و جهنم ناقضين عهد، خود يك نوع رزقى است كه خداى تعالى هر كه را بخواهد و بهر طور بخواهد از آن و يا از اين، روزى و بهره مى دهد، بدون اينكه در بهره دادنش الزام و يا منعى بوده باشد.

و نيز خاطرنشان مى كند كه اين عمل خداى تعالى بر وفق نظامى كه در حق و باطل قرار داده صورت مى گيرد، و به طور استمرار هم صورت مى گيرد. آرى، سرانجام اعتقاد به حق و عمل بر طبق آن به ارتزاق از بهشت و سلامتى دائمى منتهى مى شود، و اعتقاد به باطل و عمل بر وفق آن به لعنت و دوزخ و عيش ناگوار مى انجامد.

معناى جمله: (و ما الحيوة الدنيا فى الآخرة الا متاع)

و اينكه فرمود: (و فرحوا بالحيوه الدنيا و ما الحيوه الدنيا فى الاخرة الا متاع ) بطورى كه از سياق برمى آيد، مقصود از آن اين است كه رزق حقيقى همانا رزق آخرت است، و ليكن ناقضين عهد به خاطر تمايل به ظاهر زندگى دنيا و زينتهاى آن، از زندگى و رزق آخرت غافل گشته، به دنيا اعتماد نموده اند، و در نتيجه به داشتن آن خوشحالى مى كنند، و حال آنكه زندگى دنيا متاع و وسيله است و مقصود بالذات نيست، و بايد از آن براى زندگى ديگر استفاده كرد.

و بنابراين، اگر زندگى دنيا را با زندگى آخرت مقايسه كنيم و مجموع آن دو را در نظر بگيريم، وقتى حق است كه به نظر آلى و مقدمى لحاظ شود، و منظور از آن كسب رزق آخرت و وسيله زندگى آن سراى بوده باشد. اما اگر بر عكس، منظور از آن خود باشد، و به نظر استقلالى لحاظ شود، خود يكى از مصاديق باطل خواهد بود، كه چون كف سيل پس از خشكيدن از بين مى رود و مورد انتفاع قرار نمى گيرد، همچنانكه در آيه اى ديگر فرموده: (و ما هذه الحيوه الدنيا الا لهو و لعب و ان الدار الاخرة لهى الحيوان لو كانوا يعلمون ).

بحث روايتى

در احتجاج از امير المومنين (عليه السلام) در ضمن حديثى كه در پيرامون احوال كفار بحث مى كند نقل كرده كه در ذيل آيه (فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث فى الارض ) فرموده: (زبد) در اين جا عبارت از گفتارى است كه ملحدين درباره قرآن گفته بودند، و گفتاريست كه در موقع تجزيه و تحليل، باطل و مضمحل مى گردد. و اما آن كلامى كه مردم از آن منتفع مى گردند همان (تنزيل ) است، كه نه در هنگام نزول و نه در آينده باطلى بدان رخنه نمى كند، و دلهاى بشر آن را مى پذيرد. و مقصود از كلمه (ارض ) در اينجا همان دلها است، كه قرارگاه علم و حكمت است.

مؤلف: مقصود از (تنزيل ) منظور حقيقى از كلام خداست. و مقصود از گفتار ملحدين درباره قرآن، آن تفسيرهايى است كه ايشان به راى خود مى كنند، و آنچه امام (عليه السلام) فرموده برخى از مصاديق باطل است، و آيه شريفه عام است، و همانطور كه در گذشته گفتيم شامل همه باطلها مى شود.

و در الدّرالمنثور است كه ابن جرير و ابن ابى حاتم و ابو الشيخ از قتاده روايت كرده اند كه در تفسير (الذين يوفون بعهد اللّه و لا ينقضون الميثاق ) گفته: بر شما باد وفاى به عهد و اينكه ميثاق را نشكنيد، زيرا خداوند از آن نهى كرده، و درباره آن به شديدترين وجه اعلام خطر كرده و آن را در حدود بيست و چند جاى قرآن به عنوان خيرخواهى شما آورده، و حجت بر شما قرار داده، و اهل فهم و عقلا و دانشمندان مى دانند كه عظمت هر چيزى به مقدارى است كه خدا عظمتش داده باشد، و از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) براى ما نقل كرده اند كه در خطبه خود فرموده: (ايمان ندارد كسى كه امانت دار نيست و دين ندارد آن كس كه به عهد خود پاى بند نيست ).

مؤلف: از ظاهر اين روايت به خوبى برمى آيد كه قتاده عهد و ميثاق را حمل كرده بر عهد و ميثاقهاى دائر ميان مردم، و حال آنكه خواننده گرامى بياد دارد كه گفتيم ظاهر سياق آيه مخالف اين معنا است.

رواياتى درباره صله رحم و پيوند ارتباط با آل محمد (عليه السلام) در ذيل جمله: (و الذين يصلون...)

و در كافى به سند خود از عمر بن يزيد روايت كرده كه گفت: من از امام صادق (عليه السلام) از معناى كلام خداى عزوجل كه فرموده: (و الذين يصلون ما امر اللّه به ان يوصل ) سؤال كردم، فرمود: مقصود همان خويشاوندانت است.

و نيز به سند ديگرى از او روايت كرده كه گفت: خدمت امام صادق (عليه السلام) عرض كردم: چه كسانى منظور در اين آيه اند كه بايد با ايشان پيوند نمود؟ فرمود: اين آيه در حق خويشان آل محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نازل شده، ولى آيه عام است و شامل قرابت خود تو هم مى شود. آنگاه فرمود: زنهار از كسانى مباش كه مى گويند فلان آيه فقط در فلان موضوع نازل شده.

مؤلف: معنايش اينست كه آيات قرآن كريم در صورتى كه عموميت داشته باشد نبايد منحصر به يك معنايش كرد، زيرا قرآن ظهر و بطنى دارد، و خداى تعالى مودت و دوستى ذوى القرباى پيغمبرش را كه خود يكى از مصاديق صله رحم است اجر و پاداش رسالت قرار داده، و فرموده: (قل لا اسئلكم عليه اجرا الا الموده فى القربى ) علاوه بر اينكه روايت آتيه نيز بر اين معنا دلالت مى كند.

و در تفسير عياشى از عمر بن مريم روايت شده كه گفت: از امام صادق (عليه السلام) از آيه (و الذين يصلون ما امر اللّه به ان يوصل )كردم، فرمود: يكى از معانيش صله رحم است، ولى نهايت درجه و بهترين مصاديق آن اين است كه با ما پيوند داشته باشى.

و نيز در همان كتاب از محمد بن فضيل روايت كرده كه گفت: من از عبد صالح (موسى بن جعفر صلوات اللّه عليه ) از معناى آيه (و الذين يصلون ما امر اللّه به ان يوصل ) پرسش نمودم، در جواب فرمودند: مقصود رحم آل محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) است كه آويزان بر عرش است، و مى گويد: پروردگارا! پيوند كن با آن كس كه با من پيوند ميكند و قطع كن با آن كس كه با من قطع مى كند، و اين آيه در تمامى ارحام جريان دارد.

مؤلف: در اين معنا روايات ديگرى نيز هست، و ما در جلد چهارم اين كتاب در تفسير اوائل سوره نساء اين معنا را كه رحم آل محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) آويزان بر عرش است بيان نموده و توضيح داديم.

و در كافى به سند خود از سماعه بن مهران از ابى عبداللّه (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: از جمله چيرهايى كه خداى تعالى علاوه بر زكات در اموال واجب كرده مسأله صله رحم است، كه فرموده: (والذين يصلون ما امر اللّه به ان يوصل ).

مؤلف: اين روايت را عياشى نيز در تفسير خود آورده.

چند روايت در ذيل جمله: (و يخافون سوء الحساب)

و در تفسير عياشى از حماد بن عثمان از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه به مردى فرمود: اى فلانى ! تو را چه مى شد با برادرت ؟ عرض كرد: فدايت شوم ! من حقى بر او داشتم خواستم حقّم را از او بگيرم. حضرت فرمود: بگو ببينم معناى آيه (و يخافون سوء الحساب ) چيست ؟ آيا معنايش اين است كه مى ترسند خداوند بر آنان ظلم و جور روا بدارد؟ نه به خدا قسم، بلكه مى ترسند اينكه حسابشان را به دقّت رسيدگى نمايند.

مؤلف: اين روايت را صاحب معانى الاخبار و صاحب تفسير قمى نيز نقل كرده اند.

و نيز در همان كتاب از هشام بن سالم، از امام صادق (عليه السلام) روايت آورده كه در ذيل آيه (و يخافون سوء الحساب ) فرموده: سوء حساب همان مداقه و خرده گيرى است. و نيز فرمود: معنايش اين است كه گناهان را به حساب بياورد و حسنات را نياورد.

مؤلف: دنباله اى كه در اين حديث آمده در احاديث به طرق ديگرى نيز از آنجناب روايت شده. و معناى اينكه حسنات به حساب نمى آيد اين است كه در اثر مداقه خلل و نواقصى از آن پيدا كرده از اين نظر غير قابل اعتنايش مى كنند، دليل اين معنا روايت آتيه است.

و در همان كتاب از هشام از آن حضرت نقل كرده كه در ذيل آيه فرمود: سيئات ايشان را به حساب مى آورند ولى حسناتشان را به حساب نمى آورند و همين استقصاء معناى سوء الحساب است.

و در همان كتاب از جابر از ابى جعفر (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: نيكى به پدر و مادر و صله رحم، حساب را آسان مى سازد، آنگاه تلاوت فرمودند: (و الذين يصلون ما امر اللّه به ان يوصل و يخشون ربهم و يخافون سوء الحساب ).

و در الدّرالمنثور در تفسير (جنات عدن ) از ابن مردويه از على (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: جنت عدن درختى است كه خداوند به دست خود نشانده و فرموده: (كن ) و آنگاه موجود شده است.

روايتى درباره صبر و اقسام آن

و در كافى به سند خود از عمرو بن شمر يمانى، و بدون ذكر بقيه رجال سند، از على (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: صبر بر سه قسم است: صبر در مصيبت، و صبر در طاعت، و صبر در معصيت، هر كس بر مصيبتى صبر كند تا با خوشى و تحمل آن را بگذراند خداوند برايش سيصد درجه مى نويسد، كه ما بين هر درجه تا درجه ديگر به قدر مابين آسمان و زمين باشد. و كسى كه بر اطاعت خدا صبر كند، خداوند برايش ششصد درجه مى نويسد، كه ميان هر درجه با درجه ديگر به قدر ما بين مغز زمين تا عرش فاصله باشد. و كسى كه بر معصيتى صبر كند خداوند نهصد درجه برايش مى نويسد، كه ميان يك درجه تا درجه ديگر به قدر ميان مغز زمين تا منتهاى عرش فاصله باشد.

آيات 27 تا 35 سوره رعد

 و يقول الذين كفروا لو لا انزل عليه آيه من ربه قل ان اللّه يضل من يشاء و يهدى اليه من اناب (27)

 الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر اللّه الا بذكر اللّه تطمئن القلوب (28)

 الذين آمنوا و عملوا الصالحات طوبى لهم و حسن ماب (29)

 كذلك ارسلناك فى امه قد خلت من قبلها امم لتتلوا عليهم الذى اوحينا اليك و هم يكفرون بالرحمن قل هو ربى لا اله الا هو عليه توكلت و اليه متاب (30)

 و لو ان قرانا سيرت به الجبال او قطعت به الارض او كلم به الموتى بل للّه الامر جميعا افلم يايئس الذين آمنوا ان لو يشاء اللّه لهدى الناس ‍ جميعا و لا يزال الذين كفروا تصيبهم بما صنعوا قارعه او تحل قريبا من دارهم حتى ياتى وعد اللّه ان اللّه لا يخلف الميعاد (31)

 و لقد استهزى برسل من قبلك فامليت للذين كفروا ثم اخذتهم فكيف كان عقاب (32)

 افمن هو قائم على كل نفس بما كسبت و جعلوا للّه شركاء قل سموهم ام تنبؤ نه بما لا يعلم فى الارض ام بظاهر من القول بل زين للذين كفروا مكرهم و صدوا عن السبيل و من يضلل اللّه فما له من هاد( 33)

 لهم عذاب فى الحيوه الدنيا و لعذاب الاخرة اشق و ما لهم من اللّه من واق (34)

 مثل الجنه التى وعد المتقون تجرى من تحتها الانهار اكلها دائم و ظلها تلك عقبى الذين اتقوا و عقبى الكافرين النار( 35)

ترجمه آيات

كسانى كه كفر ورزيدند مى گويند: چرا معجره اى از پروردگارش به او نازل نمى شود؟ بگو خدا هر كه را بخواهد گمراه مى كند، و هر كه بسوى او بازآيد او را هدايت مى كند(27).

آنها كسانى هستند كه ايمان آورده و دلهايشان به ياد خدا آرامش مى گيرد، آگاه باشيد كه تنها با ياد خدا دلها آرامش پيدا مى كند(28).

همان كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دادند خوشى و سرانجام نيك از آن ايشان است (29).

همچنان تو را در امتى فرستاديم كه پيش از آنها امتهائى در گذشته آمدند و رفتند تا آنچه را به تو وحى كرديم بر آنان بخوانى در حالى كه ايشان به رحمان كفر مى ورزند، بگو پروردگار من اوست، كه خدائى جز او نيست، من بر او توكل مى كنم، و رجوع من بسوى اوست (30).

و اگر بوسيله قرآن كوهها حركت داده مى شد، و زمين شكافته مى شد، و يا مردگان بوسيله آن سخن گفته مى شدند، سودشان نمى داد، كه همه كارها به اراده خداست، آيا مگر كسانى كه ايمان آورده اند، از ايمان اينان ماءيوس نشدند و ندانستند كه اگر خدا مى خواست همه مردم را هدايت مى كرد و پيوسته كافران به سزاى كردارشان به حادثه اى هولناك برمى خورند، و يا به نزديك ديارشان فرود مى آيد؟ تا خدا وعده خويش را بياورد، كه خدا خلاف وعده نمى كند(31).

نيز پيغمبران پيش از تو را استهزاء كردند پس كسانى را كه كافر بودند مهلتى دادم و آنگاه مؤ اخذه كردم، و ديدى عقوبت كردن من چه سخت بود ؟(32).

آنكه مراقب اعمال همه كسانست با غير او يكى است ؟ آنان براى خدا شريكانى قرار دادند، بگو نام آنها را بگوييد، آيا مى خواهيد خدا را از شريكان زمينى كه آنان را نمى شناسد خبر دهيد و يا صورتا سخنى ظاهرى (و تو خالى ) مى گوييد؟ نه، بلكه براى كسانى كه كافرند نيرنگشان آرايش گرفت، و از راه به در شدند، و هر كه را خدا گمراه كند راهنمائى ندارد(33).

در زندگى اين دنيا عذابى دارند، و عذاب دنياى ديگر سخت تر است، و از عذاب خدا حافظ و نگهدارى ندارند(34).

بهشتى كه به پرهيزگاران وعده داده اند، اين است كه در آن جويهاى روانست، ميوه و سايه آنها دائمى است، اين سرانجام كسانى است كه پرهيزگارى كرده اند، و سرانجام كافران جهنّم است (35).

بيان آيات

بار ديگر به گفتار كفار برمى گردد، كه گفتند: (لو لا انزل عليه آيه من ربه ) يعنى چرا از ناحيه پروردگارش آيتى بر او نازل نشد كه ما ببينيم و با ديدنش هدايت شويم و از شرك بسوى ايمان بگرائيم ؟

هدايت به دست خدا است و صرف وجود آيت معجزه سبب ايمان آوردن نيست

خداوند پاسخ مى دهد به اينكه هدايت و ضلالت اثر آيت و مستند به آن نيستند، بلكه مستند به خود خدايند، خداست كه هر كه را بخواهد هدايت و هر كه را بخواهد گمراه مى كند.

و سنت او بر اين جريان يافته كه كسانى را هدايت نمايد كه بسوى او بازگشت كنند، و داراى قلبى باشند كه بياد او آرامش و اطمينان داشته باشد، اين دسته اند كه داراى سرانجام نيك و عاقبت خيرند، و كسانى را گمراه كند كه به آيات واضحه و روشن او كفر بورزند، كه ايشان راست عذاب در دنيا در حالى كه عذاب آخرتشان دشوارتر است، و بغير از خدا هم كسى نگهدار ندارند.

اگر بدون مشيت او هدايت امكان داشت ديگر چه وسيله اى بهتر از معجزه اى مانند قرآن ؟ و اينكه مى بينيد با بودن اين معجزه روشن هم عده اى هدايت نيافته اند، خود بهترين شاهداست بر اينكه امر هدايت بدست خداست، و او نخواسته است كسانى هدايت شوند كه ضلالت بر ايشان نوشته شده، و خود فرموده: (و من يضلل اللّه فما له من هاد) كسانى را كه از اهل كفر و مكر، خداوند گمراهشان كرده باشد ديگر هدايت شدنى نيستند.

و يقول الذين كفروا لو لا انزل عليه آيه من ربه قل ان اللّه يضل من يشاء و يهدى اليه من اناب

در اينجا به كلام كفار بازگشته و به جواب مى پردازد. و مقصود كفار از اينكه گفتند: (چرا آيتى بر او نازل نشد...) اين بوده كه ما قرآن را آيت نمى دانيم، چرا آيتى نيامد كه ما بوسيله آن هدايت شويم ؟

دليل بر اينكه مقصود ايشان اين بوده جملات بعدى آيه است، يعنى جمله (قل ان اللّه يضل من يشاء) و جمله (و لو ان قرآنا سيرت به الجبال... بل للّه الامر جميع) و جمله (و صدوا عن السبيل...).

زيرا مى بينيم خداوند در پاسخشان به پيغمبر خود دستور مى دهد كه به ايشان بگويد: (ان الله يضل من يشاء و يهدى اليه من اناب )، و مى فهماند كه مسأله هدايت مربوط و مستند به آيه نيست تا اگر نازل شود هدايت شوند، و اگر نازل نشود گمراه گردند، بلكه مسأله هدايت و ضلالت مستند به خداى سبحان است، اوست كه هر كه را بخواهد هدايت و هر كه را بخواهد گمراه مى كند.

و چون زمينه طورى بود كه ممكن بود از اين جواب توهم كنند كه هدايت و ضلالت دائر مدار مشيتى گزاف و نامنظم است،

لذا براى اينكه چنين توهمى پيش نيايد نفرمود: (يهدى اليه من يشاء - هدايت مى كند بسوى خود كسى را كه بخواهد)، بلكه فرمود: (يهدى اليه من اناب - هدايت مى كند بسوى خود هر كه را كه بسوى او بازگشت نمايد)، و روشن ساخت كه استناد قضيه به مشيت پروردگار خود بر اساس سنتى است كه دائما جريان داشته، و بر طبق نظام متقنى است كه هرگز خلل نمى پذيرد. آرى، خداى تعالى هدايت كسى را مى خواهد كه خود او بسوى خدا بازگشت بكند، و مشيتش بر ضلالت كسى تعلق مى گيرد كه از خداى روى گردان باشد و بسوى او بازگشت نكند.

پس كسى كه متصف به صفت انابه و رجوع بحق باشد و افكار و عقايدش مغلول به غلهاى اهواء نباشد، خداوند او را با اين دعوت حقه (قرآن ) هدايت مى فرمايد، و كسى كه افكار و عقايدش آزاد از قيد اهواء نباشد گمراه مى شود هر چند آيات مستقيم و روشن باشد، و از آيات منتفع نمى گردد هر چند كه معجزه هم باشد، آرى: (و ما تغن الايات و النذر عن قوم لا يؤمنون ).

از همينجا بدست مى آيد كه جمله (ان اللّه يضل من يشاء...) در تقدير: (ان اللّه يضل بمشيته من لم ينب اليه و يهدى اليه بمشيته من اناب اليه ) است، يعنى خداوند به مشيتش گمراه مى كند كسى را كه به سوى او رجوع نكند، و به مشيتش هدايت مى كند كسى را كه بسوى او بازگشت نمايد.

و نيز اين معنا روشن مى گردد كه ضمير در (اليه ) در جمله (يهدى اليه ) به خداى تعالى برمى گردد. و اينكه بعضى گفته اند (به قرآن برمى گردد) صحيح نيست. و همچنين اينكه عده اى ديگر گفته اند (برسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) برمى گردد بى وجه است.

الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر اللّه الا بذكر اللّه تطمئن القلوب

اطمينان به معناى سكون و آرامش است، و اطمينان به چيزى به اين است كه آدمى با آن دلگرم و خاطر جمع شود.

و از ظاهر سياق برمى آيد كه صدر آيه بيان ذيل آيه قبل است، يعنى بيان جمله (من اناب )، و مى فهماند انا به همان ايمان و اطمينان قلب است با ذكر خدا، البته اين از ناحيه عبد است كه او را آماده و مستعد مى سازد براى اينكه مشمول عنايت و عطيّه الهى گردد، همچنانكه فسق و اعراض از حق در طرف ضلالت، خود زمينه را آماده براى اضلال خدايى مى كند، و لذا فرموده: (و ما يضل به الا الفاسقين ) و نيز فرمود: (فلما زاغوا ازاغ اللّه قلوبهم و اللّه لا يهدى القوم الفاسقين ).

ايمان صرف ادراك نيست بلكه بايد تواءم با تسليم وقبول قلبى باشد

و ايمان به خدا به صرف اين نيست كه انسان بداند و درك كند كه خدا حق است، زيرا مجرد دانستن و درك كردن ملازم با ايمان نيست، بلكه با استكبار و انكار هم مى سازد، همچنان كه خودش فرموده: (و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ) و چون مى دانيم ايمان با انكار نمى سازد، پس نتيجه مى گيريم كه ايمان صرف ادراك نيست، بلكه عبارتست از پذيرائى و قبول مخصوصى از ناحيه نفس، نسبت به آنچه كه درك كرده. قبولى كه باعث شود نفس در برابر آن ادراك و آثارى را كه اقتضاء دارد تسليم شود، و علامت داشتن چنين قبولى اين است كه ساير قوا و جوارح آدمى نيز آن را قبول نموده، مانند خود نفس در برابرش تسليم شود.

اينجاست كه مى بينيم بسيارى از اشخاص با علم و درك زشتى و پليدى عملى، معذلك به آن عمل اعتياد دارند و نمى توانند خود را از آن بازدارند، براى همين است كه فقط قبح آن را درك كرده اند، ولى ايمان به آن ندارند، و در نتيجه تسليم درك خود نمى شوند. و بعضى ديگر را مى بينيم كه علاوه بر درك تسليم هم شده اند، و بعد از تسليم توانسته اند بدون درنگ دست از آن كار بردارند و اين همان ايمان است.

و اين همان معنائى است كه از آيه شريفه (فمن يرد اللّه ان يهديه يشرح صدره للاسلام و من يرد ان يضله يجعل صدره ضيقا حرجا كانما يصعد فى السماء) استفاده مى شود.

پس هدايت از ناحيه خداى سبحان اقتضاى امرى را از قلب و يا صدرو يا نفس آدمى دارد كه نسبت آن امر با آن هدايت نسبت قبول و انفعال است به امر مورد قبول، كه در آيه 125 سوره انعام از آن به شرح صدر و توسعه سينه تعبير كرده، و در آيه مورد بحث آن را ايمان و اطمينان قلب ناميده، و آن عبارت از اين است كه آدمى خود را در قبول امر، مقبول در امنيت ببيند و قلبش با آن تسكين و آرامش يابد، و آن امر در قلبش راه پيدا كند و در آن جاى گزين شود، بدون اينكه قلب مضطرب و يا روى گردان شود.

حقيقت ترس از خدا و عدم منافات آن با اطمينان به خدا

از همينجا معلوم مى شود كه جمله (و تطمئن قلوبهم بذكر اللّه ) عطف تفسيرى بر جمله (آمنو) است، و در نتيجه مى فهماند كه ايمان به خدا ملازم به اطمينان قلب بوسيله ياد خداست.

و اين با آيه سوره انفال كه مى فرمايد: (انما المومنون الذين اذا ذكر اللّه و جلت قلوبهم ) منافات ندارد، زيرا ترسى كه در اين آيه آمده ترسى نيست كه با اطمينان منافات داشته باشد، بلكه حالتى است قلبى كه طبعا قبل از آمدن اطمينان عارض قلب مى شود، همچنانكه آيه (اللّه نزل احسن الحديث كتابا متشابها مثانى تقشعر منه جلود الذين يخشون ربهم ثم تلين جلودهم و قلوبهم الى ذكر اللّه ذلك هدى اللّه يهدى به من يشاء) هم اين معنا را افاده مى كند.

توضيح اينكه: هر نعمتى از ناحيه خداى سبحان نازل مى شود، و اما نقمت و عذاب و ناراحتى هر چه كه باشد در حقيقت چيزى نيست كه از ناحيه او نازل شده باشد، چون امر وجودى نيست، بلكه امرى است عدمى، و عبارت است از افاضه نكردن خدا و امساك او از رساندن نعمت و انزال رحمت، همچنانكه آيه شريفه (ما يفتح اللّه للناس من رحمه فلا ممسك لها و ما يمسك فلا مرسل له من بعده ) هم آن را افاده مى كند.

و وقتى مسلم شد كه هيچ شرى از ناحيه خدا نازل نمى شود، و چون ترس هميشه از شرى است كه ممكن است پيش بيايد، نتيجه مى گيريم كه حقيقت ترس از خدا همانا ترس آدمى از اعمال زشت خويش است كه باعث مى شود خداوند از انزال رحمت و خير خود امساك و خوددارى كند، بنابراين هر وقت كه دل آدمى به ياد خدا بيفتد اولين اثرى كه از خود نشان مى دهد اين است كه ملتفت قصورها و تقصيرها و گناهان خود گشته، آنچنان متاثر شود كه عكس العملش در جوارح، لرزه اندام باشد. دومين اثرش اين است كه متوجّه پروردگارش مى شود كه هدف نهائى فطرت اوست، و در نتيجه خاطرش سكون يافته و بياد او دلش آرامش مى يابد.

مراد از (ذكر) اعم از ذكر لفظى است

صاحب مجمع البيان براى (ذكر) معنائى كرده كه برگشتش به ذكر لفظى است، او گفته است: خداوند تعالى يك جا ذكر را مايه اطمينان قلب دانسته و در جايى ديگر باعث وجل و ترس قلب خوانده، اين بدان جهت است كه مقصود از ذكر در اولى به ياد آوردن ثوابها و نعمتهاى اوست كه بشمار نمى آيد، و منتهاى او كه كسى را ياراى تلافى آن نيست، آدمى وقتى به ياد نعمتهاى او مى افتد دلش ‍ آرام مى گيرد. و مقصود از ذكر در آنجا كه باعث ترس و اضطراب قلب مى شود، بياد آوردن عقاب خدا و انتقام اوست كه بياد هر كه بيايد آرامش را از او سلب مى كند.

البته اين تفسير با تفسير كسى كه ذكر را به معناى قرآن گرفته بهتر مى سازد چنانكه در چند جاى قرآن (ذكر) به معناى خود قرآن آمده، از آن جمله فرموده: (و هذا ذكر مبارك ) و نيز فرموده: (انا نحن نزلنا الذكر) و امثال آن.

و ليكن ظاهر اين است كه مقصود از ذكر، اعم از ذكر لفظى است و بلكه مقصود از آن مطلق انتقال ذهن و خطور قلب است، چه اينكه به مشاهده آيتى و برخوردن به حجتى باشد، و يا به شنيدن كلمه اى صورت گيرد. شاهدش اين است كه بعد از آنكه مى فرمايد: (الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر اللّه ) بعنوان قاعده كلى مى فرمايد: (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب - با ياد خدا دلها آرام مى گيرد) و اين خود قاعده اى عمومى است كه شامل همه انحاء ذكر مى باشد، چه اينكه لفظى باشد، و چه غير آن، و چه اينكه قرآن باشد و يا غير قرآن.

توضيحى درباره اينكه دلها فقط به ذكر خدا آرام مى گيرند

و در اينكه فرمود: (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب ) تنبيهى است براى مردم به اينكه متوجه پروردگار خود بشوند و با ياد او دلهاى خود را راحت سازند، چون آدمى در زندگى خود هدفى جز رستگارى به سعادت و نعمت نداشته، و بيمى جز از برخورد ناگهانى شقاوت و نعمت ندارد، و تنها سببى كه سعادت و شقاوت و نعمت و نقمت به دست اوست همان خداى سبحان است، چون بازگشت همه امور به اوست، و او است كه فوق بندگان و قاهر بر آنان و فعال ما يشاء و ولى مؤمنين و پناهندگان به اوست، پس ياد او براى نفسى كه اسير حوادث است و همواره در جستجوى ركن وثيقى است كه سعادت او را ضمانت كند و نفسى كه در امر خود متحير است و نمى داند به كجا مى رود و به كجايش مى برند و براى چه آمده، مايه انبساط و آرامش است، آن گونه كه نوش دارو مايه راحتى و آرامش مارگزيده است. همانطور كه مارگزيده به نوش دارو ركون و اعتماد نموده، خود را به آن مى رساند، و پس از بكار بردن آنا فانا احساس نشاط سلامتى و عافيت مى كند، نفس نيز از ياد خدا اين احساس را مى نمايد.

پس هر قلبى بطورى كه جمع محلى بالف و لام (القلوب ) افاده مى كند با ذكر خدا اطمينان مى يابد، و اضطرابش تسكين پيدا مى كند. آرى، اين معنا حكمى است عمومى كه هيچ قلبى از آن مستثناء نيست، مگر اينكه كار قلب بجايى برسد كه در اثر از دست دادن بصيرت و رشدش ديگر نتوان آن را قلب ناميد، البته چنين قلبى از ذكر خدا گريزان و از نعمت طمانينه و سكون محروم خواهد بود همچنانكه فرموده: (فانها لا تعمى الابصار و لكن تعمى القلوب التى فى الصدور) و نيز فرموده (لهم قلوب لا يفقهون به)و نيز فرموده: (نسوا اللّه فنسيهم ).

از ظاهر الفاظ آيه انحصار فهميده مى شود، چون متعلق فعل يعنى (بذكر اللّه ) بر خود فعل يعنى (تطمئن ) مقدم آمده، در نتيجه مى فهماند كه دلها جز به ياد خدا به چيز ديگرى اطمينان نمى يابد. بيان گذشته ما نيز اين معنا را روشن مى كند، زيرا گفتيم كه دلهاى آدميان كه همان نفوس مدر كه باشد هيچ هدفى جز رسيدن به سعادت و امنيت از شقاوت ندارد، و بهمين جهت است كه دست به دامن اسباب مى زند و چون هيچ سببى از اسباب نيست مگر آنكه از جهتى غالب و از جهتى مغلوب است، و تنها سبب غالب و غير مغلوب خداى سبحان و خداى غنى و ذو الرحمه است، پس تنها به ياد او دلها آرامش مى يابد، و اگر دلى به ياد غير او آرامش يابد، دلى است كه از حقيقت حال خود غافل است و اگر متوجه وضع خود بشود بدون درنگ دچار رعشه و اضطراب مى گردد.

حرفهايى كه پاره اى مفسرين در اين آيه يعنى در تفسير آيه (الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر اللّه...)، زده اند، يكى اين است كه اين آيه جمله ايست استئنافى و ابتدائى و كلمه (الذين آمنو) مبتداء و جمله (طوبى لهم و حسن ماب ) در آيه بعدى خبر آنست، و جمله (الذين آمنوا و عملوا الصالحات ) بدل از جمله ابتدائيه است و جمله (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب ) جمله معترضه ايست ما بين مبتداء و خبر آن. و ليكن اين سخن كلامى بيهوده است.

مراد از حيات طيبه و (معيشت طوبى) كه از آثار آرامش و اطمينان قلب است

الذين آمنوا و عملوا الصالحات طوبى لهم و حسن ماب

كلمه (طوبى ) بر وزن (فعلى ) - بضم فاء - مونث اطيب (پاكيزه تر) است، وصفتى است براى موصوف محذوف، و آن موصوف - به طورى كه از سياق برمى آيد - عبارتست از حيات و يا معيشت، زيرا نعمت هر چه كه باشد از اين رو گوارا و مورد غبطه است كه مايه خوشى زندگى است، و وقتى مايه خوشى و سعادت است كه قلب با آن سكون و آرامش يابد و از اضطراب خلاص شود، و چنين آرامش و سكونى براى احدى دست نمى دهد مگر آنكه به خدا ايمان داشته باشد و عمل صالح كند، پس تنها خداست كه مايه اطمينان خاطر و خوشى زندگى است.

آرى، چنين كسى از شر و خسران در آنچه پيش مى آيد ايمن و سالم است، و چگونه نباشد و حال آنكه به ستونى تكيه زده كه انهدام نمى پذيرد. او خود را در تحت ولايت خداى تعالى قرار داده، هر چه برايش تقدير كند، مايه سعادت اوست، اگر چيزى به وى عطا كند خير اوست، و اگر هم منع كند باز خير اوست.

همچنانكه خودش در وصف اين زندگى طيب فرموده: (من عمل صالحامن ذكر او انثى و هو مؤمن فلنحيينه حيوه طيبه و لنجزينهم اجرهم باحسن ما كانوا يعملون ) و در وصف كسانى كه با ذكر خدا داراى اطمينان قلب نيستند فرموده: (و من اعرض عن ذكرى فان له معيشه ضنكا و نحشره يوم القيمه اعمى ).

و بعيد نيست اينكه در آيه مورد بحث زندگى و معيشت مؤمنين را پاكيزه تر خوانده، و پاكيزه گى بيشتر براى آنان قائل شده، به منظور اشاره به اين نكته باشد كه زندگى به هر حال خالى از طيب نيست، چيزى كه هست در مورد كسانى كه به ياد خدا و داراى آرامش ‍ قلب هستند طيب بيشترى دارد، زيرا زندگى آنان از آلوده گى به ناگواريها دور است.

پس جمله (طوبى لهم ) در تقدير: (لهم حياه - و يا - معيشه طوبى ) است، يعنى براى آنان است زندگى و يا عيشى طيب تر، بنابراين كلمه (طوبى ) مبتداء و كلمه (لهم) خبر آنست. و اگر مبتداى نكره بر خبرش كه همان ظرف (لهم ) است مقدم شده، براى اين بوده كه زمينه گفتار زمينه تهنيت بوده است، و در مثل چنين مقامى آنچه مايه تهنيت است را از در استعجال زودتر به زبان مى آورند تا شنونده به همين مقدار هم كه شده زودتر خرسند گردد، همچنانكه در بشارتها به جاى عبارت (لك البشرى ) مى گويند: (بشرى لك ).

و كوتاه سخن، در آيه مورد بحث كسانى را كه ايمان به خدا آورده و عمل صالح مى كنند، و در نتيجه با ياد خدا داراى اطمينان قلب دائمى مى شوند، به رسيدن به زندگى و عيشى طيب و سرانجام نيك بشارت مى دهد. و از همينجا معلوم مى شود چگونه آيه به آيات قبل خود متصل مى گردد. آرى همانطور كه قبلا هم گفتيم طيب عيش از آثار اطمينان قلب است.

بيان اقوال مختلف در ذيل (طوبى لهم) به نقل از مجمع البيان

در مجمع البيان در ذيل جمله (طوبى لهم ) فرموده: در معناى اين جمله چند قول است 1 - اينكه معنايش فرح و چشم روشنى است - نقل از ابن عباس 2 - اينكه زندگى اينان مورد غبطه است - نقل از ضحاك 3 - اينكه زندگى ايشان خير و كرامت است براى خودشان - نقل از ابراهيم نخعى 4 -بهشت از آن ايشان است - نقل از مجاهد. 5 - معنايش اين است كه زندگى پاك براى آنها است - نقل از زجاج. و حال خوش براى ايشان است - نقل از ابن انبارى، وى گفته: طوبى صيغه فعلى از ماده (طيب ) است. بعضى ديگر گفته اند: طوبى لهم يعنى پاكيزه ترين اشياء كه همان بهشت است براى ايشان است - نقل از جبائى 6 - طوبى يعنى گوارا باد ايشان را زندگى طيب 7 - طوبى لهم يعنى نيك است براى ايشان - نقل از قتاده 8 - طوبى لهم يعنى چه خوبست آنچه براى ايشان است - نقل از عكرمه 9 - طوبى لهم، يعنى دوام خير براى آنها است.1 - طوبى درختى است در بهشت كه ريشه اش در منزل رسول خدا (صلى اللّه اعليه و آله و سلم ) است، و در خانه هر يك از مؤمنين شاخه اى از آن وجود دارد - نقل از عبيد بن عمير و وهب و ابى هريره و شهر بن حوشب. و از ابى سعيد خدرى نيز بدون ذكر سند نقل شده است. اين بود آنچه كه مورد حاجت ما بود از كلام صاحب مجمع البيان.

و بيشتر اين معانى از باب انطباق است، نه اينكه از ظاهر آيه استفاده شده باشد.

كذلك ارسلناك فى امه قد خلت من قبلها امم...

كلمه (متاب ) مصدر ميمى از توبه و به معناى رجوع است. اشاره به كلمه (كذلك ) اشاره به سنت جاريه از دعوت امم به دين توحيد است و اينكه گمراه كردن هر كه را بخواهد و هدايت هر كه را بخواهد خود بر طبق نظامى است كه در رجوع به خدا و ايمان به او و سكون قلب به ياد او و عدم رجوع به او جريان دارد.

و معناى آيه اين است كه: تو را در امتى فرستاديم كه قبل از ايشان امتهاى ديگرى بودند و گذشتند، و اين ارسال، نظير همان ارسال و بر طبق سنتى است كه همواره در عالم جريان داشته، ارسال تو نيز بدين منظور بوده كه بر امتت آنچه را كه به سويت وحى مى كنيم تلاوت كنى، و براى آنها مضامين اين كتاب را تبليغ كنى و حال آنكه آنها به رحمان كفر مى ورزند.

و اگر فرمود: (به رحمان ) و نفرمود (به م) با اينكه ظاهر سياق اقتضاء داشت بفرمايد (و براى ايشان كه به ما كفر مى ورزند تبليغ نمايى ) بدان جهت بود كه اشاره كند به اينكه نپذيرفتن وحيى كه رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) بر ايشان مى خواند - كه همان قرآن باشد - و اعتنا نكردنشان به امر آن و اعتراضشان به اينكه (چرا آيتى از ناحيه پروردگارش بر او نازل نشده ) در حقيقت كفران رحمت عمومى الهى است، رحمتى كه اگر آن را بپذيرند و بدان عمل كنند متضمن سعادت دنيا و آخرت آنان است.

معناى جمله: (اليه متاب)

(قل هو ربى لا اله الا هو عليه توكلت و اليه متاب ) - در اين جمله رسول گرامى خود را دستور مى دهد به اينكه مسأله توحيد را به صراحت به ايشان گوشزد كند، و فرمود: (بگو او پروردگار من است، معبودى نيست جز او، من بر او توكل مى كنم و بازگشت گاه من بسوى اوست )، يعنى او تنها پروردگار من است بدون اينكه شريكى با او باشد. - بر خلاف آنچه كه شما پنداشته ايد - و تنها او براى من ربوبيّت دارد، من نيز تنها او را قائم به جميع امور خود مى دانم و حوائجم را تنها به درگاه او عرضه مى دارم.

از اينجا كاملا روشن مى شود كه مسأله توكل كردن بر خدا، و بازگشت را تنها بسوى او دانستن، از آثار ربوبيّت و متفرع بر آنست، چون (رب ) به معنى مالك و مدبّر است. پس حاصل معنا اين مى شود كه: او وكيل من است و من به سوى او بازمى گردم.

بعضى گفته اند: منظور از كلمه (متاب ) توبه از گناهان است، چون اگر به معناى اولى (بازگشت گاه ) بگيريم، لازم مى آيد كه كلمه مزبور تاكيد جمله (عليه توكلت ) بوده باشد، و اين خلاف ظاهر است.

ليكن ما قبول نداريم كه اگر به آن معنا باشد تاكيد مى شود، علاوه اين را هم قبول نداريم كه تاكيد بودن خلاف ظاهر است، و مطلب در هر دو جهت روشن است.

بعضى ديگر گفته اند: معناى (اليه متاب )، (اليه متابى و متابكم ) است، يعنى بازگشت من و شما به سوى اوست. و ليكن اين معنا مستلزم حذف و تقديرى است كه هيچ دليلى بر آن نيست، و صرف اينكه در واقع بازگشت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و امتش به سوى خداست باعث و مصحح اين نمى شود كه ما آن را در تقدير آيه هم مقدر بدانيم، بدون اينكه در كلام چيزى كه موجب آن باشد وجود داشته باشد.

بدون مشيت خداوند شگفت ترين آثار الهى نيز اثرى در هدايت گمراهان نخواهد داشت

و لو ان قرآنا سيرت به الجبال او قطعت به الارض او كلم به الموتى بل للّه الامر جميعا

مقصود از براه انداختن كوهها اين است كه آنها را از ريشه كنده از جايى به جايى انتقال دهند و مقصود از تقطيع زمين، اين است كه آن را قطعه قطعه سازند، و مقصود از به سخن آوردن مردگان، اين است كه ايشان را براى پرسش از اينكه بعد از مرگ چه بر سرشان آمده زنده كنند، تا از گفته آنان بر حقيقت آخرت استدلال نمايند، چون پيشنهاد كفار و مقصود ايشان از آيت همينها بوده.

و اينها امور عجيب و غريب و خارق العاده ايست كه به عنوان آثار قرآن فرض شده، (كه به فرضى هم كه قرآن چنين آثارى مى داشت باز اين كفار هدايت نمى شدند) و چون جمله (بل للّه الامر جميع) در كلام بود و دلالت مى كرد بر اينكه جزاء (لو) چيست، لذا جزاء شرط مزبور حذف گرديده است.

اين آيات بطورى كه دانستى در مقام بيان اين معنا است كه مسأله هدايت مربوط به آيه هايى كه پيشنهاد مى كنند و مى گويند: (لو لا انزل عليه آيه...) نيست، بلكه امر هدايت به دست خداست، كه هر كه را بخواهد گمراه و هر كه را كه بسويش انابه كند هدايت مى نمايد.

و همچنين آيات بعدى، از قبيل (بل زين للذين كفروا مكرهم و صدوا عن السبيل و من يضلل اللّه فما له من هاد)، و همچنين آيه (و كذلك انزلناه حكما عربيا و لئن اتبعت اهواءهم...) و آيه (و ما كان لرسول ان ياتى بايه الا باذن اللّه...) و همچنين آيات قبل، همه در اين سياق قرار دارند و در مقام بيان اين معنا هستند.

بنابراين، جزاء (لو) كه گفتيم حذف شده چيزى نظير اين است كه بگوييم: (هدايت نخواهند شد مگر آنكه خدا بخواهد)، و معناى آن اين است كه: اگر هم فرض كنيم كه قرآن چنين اثرى مى داشت كه كوهها را از ريشه مى كند و زمين را پاره پاره مى نمود و مردگان را بزبان درمى آورد، مع ذلك با ديدن اين گونه آثار، هدايت شونده نيستند، مگر آنكه خدا بخواهد، بلكه امر تمامى آن بدست خداست، و زمام هيچ امرى بدست غير او نيست تا كسى توهم كند كه اگر آيتى عظيم و عجيب و غريب و مدهش نازل مى شد ممكن بود اين كفار را هدايت كند، نه، بلكه امر همه اش بدست خداست، و هدايت هم (كه خود امرى است از امور) مربوط به مشيت او است.

و بنابراين آيه شريفه از نظر معنا شبيه مى شود به آيه (و لو اننا نزلنا اليهم الملئكه و كلمهم الموتى و حشرنا عليهم كل شى ء قبلا ما كانوا ليومنوا الا ان يشاء اللّه ).

وجوهى كه در معناى آيه شريفه: (و لو ان قرانا سيرت به الجبال... بل لله الامر جميعا) گفته شده است

و بعضى گفته اند: جزاء (لو) كه حذف شده چيزى نظير اين است كه بگوييم: (هر آينه اين قرآن است ) و مقصود بيان عظمت شان قرآن، و اين نكته است كه قرآن در قدرت بيان و نفوذ كلام نهايت درجه را دارد،

و اين از جهالت كفار است كه از قرآن اعراض نموده پيشنهاد معجزه ديگرى مى كنند چه معجزه اى بالاتر از اين قرآن كه در رفعت قدر و عظمت به حدى است كه اگر قرآنى فرض شود كه كوهها را از جاى كنده يا زمين را پاره پاره كند و يا مردگان را به زبان آورد (كلمه يا در هر دو جمله بمنظور منع خلو است نه منع جمع ) قطعا همين قرآن خواهد بود، ليكن خداوند قرآن را اين چنين نازل نكرده.

و بنابراين معنا، آيه شريفه در معناى آيه (لو انزلنا هذا القرآن على جبل لرايته خاشعا متصدعا من خشيه اللّه ) است.

و ليكن اين معنا با سياق آيات به بيانى كه گذشت مساعد و سازگار نيست، و مخصوصا با جمله (بل للّه الامر جميع) و همچنين با جمله بعدى: (افلم يايئس الذين آمنوا ان لو يشاء اللّه لهدى الناس جميع) هيچ نمى سازد، و به زودى توضيح اين ناسازگارى - انشاء اللّه - خواهد آمد. و لذا مفسرينى كه آيه را به معنائى كه نقل شد تفسير كرده اند در تفسير (بل للّه الامر جميع) و ربطش بماقبل، خود رابه زحمت انداخته اند و گفته اند:

معنايش به ضميمه صدر آيه اين است كه اگر قرآنى فرض شود كه چنين اثرى به آن بدهند همين قرآن خواهد بود، و ليكن خداى سبحان چنين كارى را با اين قرآن نكرده، بلكه آن را بهمين صورتى كه هست نازل كرده، چون امر همه اش فقط به دست او است.

بعضى ديگر گفته اند: حاصل معناى (بل ) اين است كه اين گونه امور خارق العاده با قرآن انجام نمى شود، و اگر انجام شود به وسيله ديگرى كه در تحت اراده خداست انجام مى گيرد، چون همه امور بدست او است و بس.

بعضى ديگر گفته اند: بهتر اين است كه بگوييم جمله مورد بحث يعنى (بل للّه الامر جميع) عطف بر محذوف است، و تقدير اين است كه (اختيار هيچ امرى بدست تو نيست، بلكه همه اش بدست خداست ).

و ليكن خواننده محترم خود داورى مى كند كه سياق با هيچيك از اين چند معنا مساعدت ندارد، و حق معنا كه با سياق سازگار باشد همان است كه كلمه (بل ) اعراض از خود جمله شرطيه سابق باشد و جزاء آن در تقدير گرفته شود. و همانطور كه گفتيم تقدير جمله شرطيه و جزائش چيزى نظير اين باشد (كه اگر هم قرآنى نازل شود كه فرضا كوه ها را از جاى بكند و زمين را قطعه قطعه سازد و مردگان را به زبان آورد باز اينان هدايت نمى شوند مگر آنكه خدا بخواهد).

افلم يايئس الذين آمنوا ان لو يشاء اللّه لهدى الناس جميعا

سه وجه در معناى آيه: (افلم ييأس الذين امنوا ان لو يشاء الله لهدى الناس جميعا)

اين آيه تفريع بر مطالب قبل است، و در معناى آن سه وجه گفته اند:

1 - بعضى گفته اند: كلمه (ياس ) بر اساس لغت هوازن به معناى (علم ) است و نيز بعضى گفته اند كه اين معنا بر مبناى لغت (حى ) كه قبيله اى از نخع مى باشند است. و استدلال كرده اند به شعريكى از شعراى نخع به نام (سحيم بن وثيل رباحى ) كه گفته است:

 

اقول لهم بالشعب اذ ياسروننى 

 
الم تياسوا انى ابن فارس زهدم 

و نيز استدلال كرده اند به شعر (رباح بن عدى ) كه گفته است:

 

الم يياس الاقوام انى انا ابنه 

 
و ان كنت عن ارض العشيره نائي 

و بنابراين لغت، حاصل تفريع اين نمى شود كه وقتى اسباب، قدرت هدايت اينان را ندارند، حتى قرآن هم اگر كوهها را از جاى بركند و زمين را پاره پاره كند و مردگان را به زبان آورد باز نمى تواند ايشان را هدايت كند. و چون امر همه اش به دست خداست لذا واجب است مؤمنين بدانند كه خدا هدايت كفار را نخواسته، چون اگر او مى خواست همه مردم را هدايت مى كرد، چه مؤمنين را و چه كفار را، اما او كفار را هدايت نكرد و در نتيجه ايشان راه نيافتند، و نخواهند يافت.

2 - بعضى ديگر گفته اند: معناى كلمه (ياس ) همان معناى (نااميدى ) است، چيزى كه هست جمله (افلم يايئس ) معناى علم را هم متضمن است، و مقصود بيان اين جهت است كه مؤمنين لازم است بدانند كه خدا هدايت كفار را نخواسته، و اگر مى خواست همه مردم را هدايت مى كرد، و ايشان از اينكه كفار هدايت شوند براى هميشه نااميد باشند.

پس در حقيقت تقدير كلام اين مى شود: (افلم يعلم الذين آمنوا ان اللّه لم يشا هدايتهم و لويشاء لهدى الناس جميعا او لم يياءسوا من اهتدائهم و ايمانهم ) يعنى: آيا كسانى كه ايمان آورده اند هنوز نمى دانند كه خدا هدايت كفار را نخواسته و اگر مى خواست همه مردم را هدايت مى كرد؟ و آيا هنوز از هدايت و ايمان كفار ماءيوس نشده اند؟

آنگاه به منظور اختصار، معناى علم در (ياس ) تضمين شده و از متعلق علم تنها جمله شرطيه يعنى (لو يشاء اللّه لهدى الناس ‍ جميع) به آن نسبت داده شده است.

3 - بعضى ديگر گفته اند: جمله (افلم يايئس ) همان معناى ظاهرى خود را دارد و متضمن معناى علم نيست، و جمله (ان لو يشاء اللّه ) هم مربوط به آن نيست، بلكه متعلق است به جمله (آمنو)، البته با تقدير حرف باء، و متعلق (يياءس ) هم محذوف شده، و تقدير كلام چنين است: (افلم يايئس الذين آمنوا بان لو يشاء اللّه لهدى الناس جميعا من ايمانهم ) يعنى: آيا هنوز ماءيوس نشده اند آنها كه ايمان دارند به اينكه اگر خدا بخواهد همه مردم را هدايت مى كند از اينكه كفار ايمان آورند؟

اين بود سه وجهى كه در معناى آيه گفته شده، و از همه معتدل تر وجه وسطى است. و به هر حال، آيه شريفه خالى از اشاره به اين نكته نيست كه مؤمنين آرزو مى كردند شايد كفار ايمان بياورند و شايد هم اين اميد ايشان ناشى از گفتار كفار بود كه مى گفتند: (لو لا انزل عليه آيه من ربه )، لذا پيش خود اميدوار شدند كه شايد آيتى غير از قرآن نازل بشود و در نتيجه كفار ايمان بياورند و لذا از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) درخواست كردند كه خواسته كفار را اجابت كند. خداى تعالى با آيه مورد بحث، و در آيات ديگرى در كلام مجيدش ايشان را از ايمان آوردن آنان ماءيوس نمود. و اين گونه آيات هم در مكه و هم در مدينه نازل شده، مانند، آيه شريفه سوره يس كه مكى است و مى فرمايد: (و سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤمنون ) و آيه ششم سوره بقره كه مدنى است و مى فرمايد: (ان الذين كفروا سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤمنون

و لا يزال الذين كفروا تصيبهم بما صنعوا قارعه او تحل قريبا من دارهم حتى ياتى وعد اللّه ان اللّه لا يخلف الميعاد

سياق آيات شهادت مى دهند بر اينكه منظور از جمله (بما صنعو) همان كفر ورزيدنشان به رحمان، در قبال دعوت حقه اسلام است. و كلمه (قارعه ) به معناى مصيبتى است كه انسان را بكوبد.

و در آيه شريفه تهديد و وعيد قطعى است براى كسانى كه كفر ورزيدند به عذابى كه هرگز برنمى گردد، و نيز در آن علائم و مقدمات آن عذاب ذكر شده، كه يكى پس از ديگرى بروز مى كند تا خود آن عذاب موعود فرا رسد.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved