سخن بعضى از مفسرين كه: (ذلك ليعلم...) و (و ما ابرى نفسى...)

و اما اينكه گفتيم بعضى از مفسرين دو آيه مورد بحث، يعنى (ذلك ليعلم انى لم اخنه...)، را تتمه كلام همسر عزيز دانسته اند و وعده داديم كه بزودى اشكال آنرا ايراد كنيم اينك مى گوئيم: بنا به گفته ايشان معناى دو آيه مذكور چنين مى شود كه همسر عزيز بعد از آنكه به گناه خود اعتراف نموده به راستگويى يوسف گواهى داد و گفت: (ذلك ) اين اعترافم بر اينكه من او را مراوده كردم، و اين شهادتم بر اينكه او از راستگويانست براى اين بود: (ليعلم ) تا يوسف وقتى اعتراف و شهادت مرا بشنود بداند كه من در غياب او به او خيانت نكردم، بلكه اعتراف نمودم كه مسأله مراوده از ناحيه من بود، و او از راستگويانست و (ان اللّه لا يهدى كيد الخائنين ) و خدا كيد خيانتكاران را هدايت نمى كند همچنانكه كيد مرا كه مراوده و به زندان افكندن او بود هدايت نكرد، و سرانجام پس از چند سال زندانى شدن راستگويى و پاكدامنى او را برملا، و خيانت مرا نزد پادشاه و درباريانش افشاء و مرا رسوا نمود، همچنانكه كيد ساير زنان اشراف را هم هدايت نكرد.

و من هرگز نفس خود را تبرئه نمى كنم، زيرا اين من بودم كه او را بزندان افكندم تا شايد بدين وسيله او را مجبور كنم كه به خواسته من تن در دهد، آرى (ان النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربى ان ربى غفور رحيم ).

و اما وجه اشكال آن، اين است كه: اين تفسير بسيار سخيف و نادرست است زيرا اولا اگر كلام، كلام همسر عزيز مى بود جا داشت كه در جمله (ذلك ليعلم انى لم اخنه بالغيب ) بگويد: (و ليعلم انى لم اخنه بالغيب ) (به صيغه امر) زيرا اگر اين جمله عنوان شهادت و اعتراف زليخا باشد و به غير صورت امر گفته باشد معنايش اين مى شود: (ذلك ) يعنى اين اعتراف و شهادت من براى اين بود كه يوسف بداند من اعتراف نموده و به پاكى او شهادت دادم، پس بر خواننده پوشيده نيست كه اين كلام كلامى است خالى از فايده.

بخلاف اينكه اگر مى گفت: (و ليعلم ) (به صيغه امر) يعنى بايد بداند كه من در غياب او به گناه خود اعتراف و به پاكى او شهادت دادم.

علاوه بر اين لازمه اين تفسير اين است كه معناى اعتراف و شهادت باطل شود، چون اعتراف و شهادت وقتى دليل بر واقع مى گردد، و طهارت واقعى يوسف را مى رساند كه منظور از آن بيان حقيقت و اظهار حق باشد، نه اينكه يوسف بفهمد و از رفتار او در غيابش ‍ خوشش آيد.

و اگر جمله مذكور عنوان شهادت و اعتراف نباشد بلكه عنوان اعمالى باشد كه همسر عزيز در طول مدت زندانى يوسف انجام داده، و معنايش اين باشد كه من براى اين شهادت دادم و اعتراف كردم كه يوسف بداند در طول مدت زندانيش به او خيانت نكردم، در اين صورت كلامى خواهد بود هم دروغ محض و هم بى ربط، زيرا او در اين مدت به وى خيانت كرده بود، چه خيانتى بالاتر از اين كه نقشه چينى كرد تا او را بدون هيچ گناهى به زندان افكند علاوه بر اينكه شهادت و اعترافش به هيچ وجهى از وجوه دلالتى بر خيانت نكردنش ندارد، همچنانكه از نظر خواننده نيز پوشيده نيست.

ثانيا اگر آيه مورد بحث كلام همسر عزيز بود معنا نداشت به يوسف ياد دهد كه خدا كيد خائنان را رهبرى نمى كند، با اينكه يوسف اين معنا را در روز اول كه وى بناى مراوده را با او گذاشت خاطرنشانش كرده و گفته بود: (انه لا يفلح الظالمون).

ثالثا در اين صورت جمله (و ما ابرى ء نفسى - من نفس خود را تبرئه نمى كنم - چون من او را با نقشه ها و كيد خودم به زندان افكندم ) - با جمله (لم اخنه بالغيب ) منافات دارد، و اين نيز بر خواننده پوشيده نيست.

آيه (ان النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربى ان ربى غفور رحيم ) از آنجايى كه مشتمل بر معارف جليله اى از توحيد است احتمال نمى رود كلام زنى بت پرست و مالامال از هوى و هوس بوده باشد.

بعضى ديگر از مفسرين وجه ديگرى در معناى دو آيه مورد بحث گفته اند و آن اينكه ضمير در (ليعلم ) و در (لم اخنه )، به عزيز كه همسر زليخا است برمى گردد، گويا زليخا پس از اعتراف خود و شهادتش به پاكى يوسف گفته است: اينها كه گفتم براى اين بود كه همسرم بداند من در غياب او در خلوتهايى كه با يوسف داشتم خيانتى به او نكردم، و خلاصه عمل منافى با عفتى از من سر نزد، و تمامى ماجرا اين بود كه من با يوسف معاشقه كردم او هم عصمت خود را حفظ كرد و از نزديكى با من امتناع ورزيد، و در نتيجه عرض و ناموس شوهر من محفوظ ماند، و من اگر يوسف را از گناه تبرئه كردم براى اين بود كه اين محفوظ ماندن ناموس من از ناحيه او بود نه از ناحيه من، و من نفس خود را تبرئه نمى كنم زيرا نفس آدمى اماره به زشتيها است مگر آنكه پروردگار من رحم كند.

اشكال اين وجه هم اين است كه اگر كلام مورد بحث گفتار همسر عزيز بود، و منظور اين بود كه دل شوهرش را بدست آورد، و هر سوء ظن و ترديدى را از دل او پاك سازد، با گفتن اين حرف نتيجه به عكس مى گرفت، زيرا جمله (الان حصحص الحق انا راودته عن نفسه و انه لمن الصادقين ) در افاده اينكه او به يوسف عشق مى ورزيده يقين آور است، و ليكن گفتن اينكه يوسف امتناع ورزيد يقين آور نيست زيرا همسرش ممكن است پيش خود خيال كند كه او اين حرف را براى دلخوشى من مى زند، و مى خواهد سوء ظن مرا از بين ببرد، و حاصل آنكه اعتراف و شهادت اگر از همسر عزيز مى بود غرضش رفع سوء ظن شوهر بود، در صورتى كه نه تنها سوء ظن او را رفع نمى كند بلكه او را دل چركين تر هم مى سازد.

بعلاوه، بنابراين معناى جمله (و ما ابرى ء نفسى...)، تكرار همان جمله (انا راودته عن نفسه ) مى شود، و حال آنكه در ظاهر سياق خلاف آن استفاده مى شود. همه اينها صرفنظر از اشكالاتى بود كه بر وجه قبلى وارد مى شد، زيرا همه آنها بر اين وجه نيزوارد است.

و قال الملك ائتونى به استخلصه لنفسى فلما كلمه قال انك اليوم لدينا مكين امين

معنى جمله (استخلصه لنفسى ) اين است كه: من او را از مقربان خود قرار مى دهم، و كلمه (مكين ) به معناى صاحب مقام و منزلت است، و در جمله (فلما كلمه ) حذف و اضمار بكار رفته و تقديرش اين است كه وقتى يوسف را نزد شاه آوردند و او با وى گفتگو كرد گفت: تو ديگر از امروز نزد ما داراى مقام و منزلتى هستى. و اينكه حكم خود را مقيد به امروز كرد براى اشاره به علّت حكم بود، و معنايش اين است كه تو از امروز كه من به مكارم اخلاق و اجتناب از زشتى و فحشاء و خيانت و ظلم، و صبرت بر هر مكروه پى بردم، و فهميدم يگانه مردى هستى كه بخاطر حفظ طهارت و پاكى نفست حاضر شدى خوار و ذليل شوى، و مردى هستى كه خداوند به تاييدات غيبى خود اختصاصت داده، و علم به تأويل احاديث و راى صائب و حزم و حكمت و عقل را به تو ارزانى داشته، داراى مقام و منزلت هستى، و ما تو را امين خود مى دانيم: و از اينكه بطور مطلق گفت: (مكين امين ) فهمانيد كه اين مكانت و امانت تو عمومى است، و خلاصه حكمى كه كرديم هيچ قيد و شرطى ندارد.

و معناى آيه اين است كه پادشاه گفت: يوسف را نزد من آريد تا خاص و خالص براى خودم قرارش دهم، و چون او را آوردند، و شاه با او تكلم كرد گفت: تو امروز با آن كمالاتى كه ما در تو ديديم داراى مكانتى مطلق و امانتى بدون قيد و شرط هستى، و در آنچه بخواهى آزاد و بر جميع شؤ ون مملكت امينى. و اين در حقيقت حكم و فرمان وزارت و صدارت يوسف بود.

قال اجعلنى على خزائن الارض انى حفيظ عليم

بعد از آنكه شاه فرمان مكانت و امانت يوسف را بطور مطلق صادر كرد، يوسف از او در خواست نمود كه او را به وزارت ماليه و خزانه دارى منصوب كند، و امور مالى كشور و خزانه هاى زمين را كه مراد از آن همان سرزمين مصر بوده باشد به وى محول نمايد.

و اگر اين درخواست را كرد به اين منظور بود كه امور مالى كشور و ارزاق را به مباشرت خود اداره كند، و ارزاق را جمع آورى نموده براى سالهاى بعد كه قهرا سالهاى قحطى خواهد بود و مردم دچار گرانى و گرسنگى خواهند شد ذخيره نمايد، وخودش با دست خويش آن ذخيره ها را در ميان مردم تقسيم كند، و به هر يك آن مقدارى كه استحقاق دارد بدهد، و از حيف و ميل جلوگيرى نمايد.

و خود درخواست خويش را چنين تعليل كرد كه من حفيظ و عليم هستم، زيرا اين دو صفت از صفاتيست كه متصدى آن مقامى كه وى درخواستش را كرده بود لازم دارد، و بدون آن دو نمى تواند چنان مقامى را تصدى كند، و از سياق آيات مورد بحث و آيات بعدش ‍ برمى آيد كه پيشنهاد پذيرفته شد، و دست بكار آنچه مى خواست گرديد.

عزت يافتن يوسف (عليه السلام) به رحمت الهى، بعد از آنكه براى ذلت او اسباب چينى كردند

و كذلك مكنا ليوسف فى الارض يتبوء منها حيث يشاء نصيب برحمتنا من نشاء و لا نضيع اجر المحسنين

كلمه (تمكين ) به معناى قدرت دادن، و كلمه (تبوء) به معناى جاى گرفتن است، و كلمه (كذلك ) اشاره است به داستانى كه تا رسيدن يوسف به مقام عزيزى مصر بيان كرد، و آن عبارت بود از زندانى شدنش كه با وجود اينكه غرض همسر عزيز از آن، تحقير و ذليل كردن يوسف بود مع ذلك خداوند همان را وسيله عزّتش قرار داد، و ساير امور زندگيش نيز بهمين منوال جريان داشت، پدرش او را احترام كرد و برادران بر وى حسد برده در چاهش انداختند، و به بازرگانان فروختند تا بدين وسيله آن احترام را مبدّل به ذلت كنند، خداى سبحان هم همين مكر و حيله آنان را وسيله عزّت او در خانه عزيز مصر قرار داد، زنان مصر مخصوصا همسر عزيز با وى خدعه كردند، و بناى مراوده را گذاشتند تا او را به منجلاب فسق و فجور بكشانند، خداوند همين توطئه را وسيله بروز و ظهور عصمت و پاكى او قرار داد، و در آخر هم زندان را كه وسيله خوارى او بود باعث عزّتش قرار داد.

و خداوند متعال بهمين داستان زندانى شدن و محروميت يوسف (عليه السلام) از اختلاط و آميزش آزادانه با مردم اشاره نموده و فرموده (و كذلك مكنا ليوسف فى الارض يتبوء منها حيث يشاء) يعنى ما اين چنين زحمت زندان را كه از او سلب آزادى اراده كرده بود برداشتيم، و در نتيجه صاحب مشيتى مطلق و اراده اى نافذ گرديد، كه مى توانست در هر بقعه اى و قطعه اى از زمين كه بخواهد منزل بگزيند، پس اين جمله به وجهى محاذى جمله (و كذلك مكنا ليوسف فى الارض و لنعلمه من تأويل الاحاديث و اللّه غالب على امره ) كه قبلا درباره وارد شدن يوسف به خانه عزيز فرموده بود قرار گرفته است.

و با اين مقايسه اين معنا روشن مى گردد كه جمله (نصيب برحمتنا من نشاء) در اينجا به معناى جمله (و اللّه غالب على امره ) در آنجا است، و معلوم مى شود كه مراد اين است كه خداى سبحان وقتى بخواهد رحمت خود را به شخصى برساند، كسى در خواستن او معارضه ندارد و هيچ مانعى نمى تواند او را از بكار بردن اراده و خواستش جلوگيرى كند.

و اگر سببى از اسباب، مى توانست كه مشيت خدا را در مورد احدى باطل سازد هر آينه درباره يوسف اين كار را مى كرد، زيرا در خصوص او تمامى اسباب، آن هم سببهايى كه هر كدام جداگانه در ذليل كردن وى كافى بود دست بدست هم دادند، و مع ذلك نتوانستند او را ذليل كنند، بلكه بر خلاف جريان اسباب، خداوند او را بلند و عزيز كرد، آرى (حكم تنها از آن خداست ).

و اينكه فرموده (و لا نضيع اجر المحسنين ) اشاره است به اينكه اين تمكين اجرى بوده كه خداوند به يوسف داد، و وعده جميلى است كه به هر نيكوكارى مى دهد، تا بدانند او اجرشان را ضايع نمى كند.

و لاجر الاخرة خير للذين آمنوا و كانوا يتقون

يعنى اجر آخرت براى اولياى از بندگان اوست. پس در حقيقت اين جمله وعده جميلى است كه خداوند به خصوص اولياى خود كه يوسف يكى از ايشان است مى دهد.

دليل بر اينكه اين جمله وعده به عموم مؤمنين نيست جمله حاليه (و كانوا يتقون ) است كه دلالت دارد بر اينكه ايمان ايشان كه همان حقيقت ايمان است لا محاله مسبوق به تقواى استمرارى ايشان بوده آنهم تقواى حقيقى، و (معلوم است كه ) چنين تقوايى بدون ايمان تحقق نمى يابد، پس ايمان بعدى، ايمان بعد از ايمان و تقواست، و چنين ايمانى همان اجراى ولايت اللّه است كه درباره اش فرموده: (الا ان اولياء اللّه لا خوف عليهم و لا هم يحزنون الذين آمنوا و كانوا يتقون لهم البشرى فى الحيوه الدنيا و فى الاخرة ).

بحث روايتى (رواياتى در ذيل آيات مربوط به رؤياى ملك مصر و تعبير آن به وسيله يوسف و اثبات بى گناهى آن حضرت و عزت يافتن او)

در تفسير قمى آمده كه: پادشاه، خوابى ديد و به وزراى خود چنين نقل كرد كه: من در خواب ديدم هفت گاو چاق را كه هفت گاو لاغر آنها را مى خوردند، و نيز هفت سنبله سبز و سنبله هاى خشك ديگرى ديدم - امام صادق (عليه السلام) جمله سبع سنبلات را سبع سنابل قرائت نمودند. - آنگاه به وزراى خود گفت كه: اى بزرگان مملكت ! اگر از تعبير خواب سررشته داريد مرا در رويايم نظر دهيد، ليكن كسى معنا و تأويل روياى او را ندانست.

(و قال الذى نجا منهما و ادكر بعد امه ) يكى از دو تن يار زندانى يوسف كه نجات يافته بود و آن روز بالاى سر پادشاه ايستاده بود بعد از مدتى بياد روياى خود افتاد كه در زندان ديده بود و گفت (انا انبئكم بتأويله فارسلون ) من شما را از تعبير اين خواب خبر مى دهم اينك مرا بفرستيد، (او را مرخص كردند ت) به نزد يوسف آمد و گفت: (ايها الصديق افتنا فى سبع بقرات سمان ياكلهن سبع عجاف و سبع سنبلات خضر و اخر يابسات ) يوسف در پاسخش گفت: (تزرعون سبع سنين دابا فما حصدتم فذروه فى سنبله الا قليلا مما تاكلون ) يعنى هفت سال پى در پى بكاريد و آنچه درو كرديد در خوشه بگذاريد و مصرف نكنيد مگر اندكى كه مى خوريد خرمن كرده مى كوبيد، چون اگر همه را بكوبيد، تا هفت سال نمى ماند، بخلاف اينكه در سنبله بماند كه در اين مدت آفتى نمى بيند، آنگاه هفت سال ديگر بعد از آن مى رسد كه سالهاى سختى خواهد بود، و در آن مدت آنچه كه براى ايشان در سالهاى گذشته ذخيره كرده ايد به مصرف مى رسانيد، امام صادق (عليه السلام) فرموده: آيه به جاى (ما قدمتم ) به صورت (ما قربتم ) نازل شده بود، سپس بعد از آن چند سال، سالى فرا مى رسد كه مردم در آن يارى مى شوند، و در آن باران بر آنان مى بارد.

امام (عليه السلام) فرمود: مردى نزد على اميرالمومنين (عليه السلام) كلمه (يعصرون ) را به بناى معلوم و مبنى بر فاعل قرائت كرد، حضرت فرمود: واى بر تو چه چيز را مى فشرند، آب انگور را براى شراب ؟ مرد عرض كرد: يا امير المومنين پس چگونه قرائت كنم ؟ فرمود: آيه بصورت (يعصرون ) به بناى مجهول و مبنى بر مفعول نازل شده، و معنايش اين است كه در آن سال و بعد از سالهاى قحطى باران داده مى شوند، به دليل اينكه در جاى ديگر قرآن فرموده: (و انزلنا من المعصرات ماء ثجاج).

فرستاده يوسف نزد پادشاه برگشته پيغام و دستور العمل را براى او باز گفت، پادشاه گفت او را نزد من آريد، فرستاده اش نزد يوسف آمده از او خواست كه به دربار مصر بيايد، (يوسف ) گفت بسوى صاحبت برگرد و از او بپرس داستان زنانى كه دستهاى خود را پاره كردند چه بود؟ كه همانا پروردگار من به كيد ايشان عالم است.

پادشاه، زنان نامبرده را در يكجا جمع كرده پرسيد جريان شما در آن روزها كه با يوسف و بر خلاف ميل او مراوده مى كرديد چگونه بود؟ گفتند خدا منزه است كه ما كمترين عيب و عمل زشتى از او نديديم. همسر عزيز گفت: الان حق روشن و برملا گرديد، آرى من با او و برخلاف ميل او مراوده داشتم، و او از راستگويان است، و اين را بدان جهت گفتم كه او بداند من در غيابش خيانتش نكردم، و اينكه خدا كيد خيانتكاران را هدايت نمى كند - و معناى اين جمله از كلمات زليخا اين است كه اين اعتراف را بدان سبب كردم تا يوسف بداند اين بار مانند سابق بر عليه او دروغ نگفتم -، سپس اضافه كرد: من نفس خود را تبرئه نمى كنم زيرا نفس وادارنده به زشتيهاست، مگر آنكه پروردگارم رحم كند.

آنگاه پادشاه گفت: او را نزد من آريد تا او را از نزديكان خود قرار دهم، پس وقتى نگاهش به يوسف افتاد گفت: تو امروز نزد ما داراى مكانت و منزلتى، و نزد ما امين مى باشى، هر حاجتى دارى بگو. يوسف گفت: مرا بر خزانه هاى زمين بگمار كه من نگهبان و دانايم، يعنى مرا بر كندوها و انبارهاى آذوقه بگمار. او هم يوسف را مصدر آن كار كرد، و همين است مقصود از اينكه فرمود: (و كذلك مكنا ليوسف فى الارض يتبوء منها حيث يشاء).

مؤلف: اينكه صاحب تفسير قمى گفتند كه امام صادق (سبع سنابل ) قرائت كرده منافى با روايت عياشى است كه از ابن ابى يعفور از آنجناب نقل كرده كه سبع سنبلات، قرائت كرده اند البته اين به نقلى است كه تفسير برهان از عياشى كرده، و گرنه در نسخه چاپى خود عياشى نيز سبع سنابل آمده.

و اينكه گفت امام فرمود: آيه بصورت (ما قربتم ) نازل شده مقصود اين است كه (ما قدمتم ) بحسب تنزيل به معناى تقريب است، و اينكه فرمود: آيه بصورت (و فيه يعصرون )، به بناى مجهول و مبنى بر مفعول نازل شده و معنايش اين است كه مردم در آن سال باران داده مى شوند، دلالت دارد بر اينكه آن جناب كلمه (يغاث ) را از ماده غوث به معناى يارى گرفته نه از ماده غيث كه به معناى باران است، و اين معنا را عياشى نيز در تفسير خود از على ابن معمر از پدرش از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده است و اينكه فرمود: معناى اين جمله از كلمات زليخا اين است كه اين اعتراف را بدان سبب كردم... ظاهر اين است كه امام (عليه السلام) جمله (ذلك ليعلم انى لم اخنه بالغيب... ان ربى غفور رحيم ) را از كلام همسر عزيز دانسته. و خواننده محترم بيانى را كه در اين خصوص گذرانديم بخاطر دارد.

دو روايت نبوى درباره يوسف (ع) از طرق اهل سنت و اشكال آن دو

و در الدّرالمنثور است كه فاريابى و ابن جرير و ابن ابى حاتم و طبرانى و ابن مردويه به چند طريق از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: من از صبر و بزرگوارى برادرم يوسف در عجبم، خدا او را بيامرزد، براى اينكه فرستادند نزد او تا درباره خواب پادشاه نظر دهد (و او هم بدون هيچ قيد و شرطى نظر داد) و حال آنكه اگر من جاى او بودم نظر نمى دادم مگر بشرطى كه مرا از زندان بيرون بياورند، و نيز از صبر و بزرگوارى او در عجبم از آنكه از ناحيه پادشاه آمدند تا از زندان بيرونش كنند باز هم بيرون نرفت تا آنكه بى گناهى خود را اثبات كرد، و حال آنكه اگر من بودم بى درنگ بسوى در زندان مى دويدم، ولى او مى خواست بى گناهى خود را اثبات كند خدايش بيامرزد.

مؤلف: اين معنا بطريق ديگرى نيز روايت شده، و از طرق اهل بيت (عليهم السلام ) هم روايتى آمده كه عياشى آنرا در تفسير خود از ابان از محمد بن مسلم از يكى از دو امام - امام باقر و يا امام صادق (عليه السلام) نقل كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود اگر من جاى يوسف بودم در آن موقع كه فرستاده پادشاه نزدش آمد تا خواب وى را تعبير كند تعبير نمى كردم مگر بشرطى كه مرا از زندان خلاص كند و من از صبر يوسف در برابر كيد همسر پادشاه در عجبم كه تا چه اندازه صبر كرد تا سرانجام خداوند بى گناهيش را ظاهر ساخت.

مؤلف: اين روايت نبوى - كه هم بطرق اهل سنت و هم بطرق اهل بيت (عليهم السلام ) نقل شده - خالى از اشكال نيست، زيرا در آن يكى از دو محذور هست، يا طعن و عيبجويى از يوسف و يا طعن بر خود رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ).

طعن بر يوسف به اينكه بگوييم در توسل و چاره جويى براى نجات از زندان، تدبير خوبى بكار نبرده، و حال آنكه بهترين تدبير همان تدبيرى بود كه او بكار برد، چون آن جناب هدفش صرف بيرون آمدن از زندان نبود، زيرا همسر عزيز و همچنين زنان اشراف مصر از خدا مى خواستند او نسبت به خواست و هواى دل آنان موافقت كند، و ايشان بى درنگ آزادش سازند، و اصلا اگر موافقت مى كرد به زندان نمى افتاد، به زندانش انداختند تا مجبور به موافقتش كنند، و او در چنين محيطى از خدا خواست تا به زندان بيفتد و گفت: (رب السجن احب الى مما يدعوننى اليه ) بلكه خواست او اين بود كه اگر بيرون مى آيد در جو و محيطى قرار گيرد كه ديگر آن پيشنهادهاى نامشروع به او نشود و نيز محيط بر بى گناهى او در زندانى شدنش واقف گردد، و در درجه سوم وقتى بيرون مى آيد باز بصورت يك غلام درنيايد، بلكه در رتبه اى قرار گيرد كه لايق شانش باشد.

و لذا نخست در همان زندان به دنبال روياى پادشاه وظيفه اى را كه يك نفر زمامدار نسبت به ارزاق رعيت و حفظ و نگهدارى آن دارد بيان نمود، و بدين وسيله زمينه اى فراهم كرد كه شاه بگويد (ائتونى به - او را نزد من آريد) و در درجه دوم وقتى آمدند و گفتند كه برخيز تا از زندان بيرون و به نزد پادشاه رويم، امتناع ورزيد، و بيرون آمدن خود را مشروط بر اين كرد كه شاه ميان او و زنان اشرافى مصر به عدل و داد حكم كند، و با اين عمل زمينه اى چيد كه نتيجه اش آن شد كه شاه بگويد: (ائتونى به استخلصه لنفسى - او را نزد من آريد تا از مقربان خود قرارش دهم ) حال آيا چنين تدبيرى قابل طعن است ؟ و يا آنكه بهترين تدبيرى است كه براى رسيدن به عزّت، و نجات از بردگى و رسيدن به مقام عزيزى مصر و گسترش دادن عدل و احسان در زمين ممكن است تصوّر شود؟ قطعا بهترين تدبير است كه علاوه بر آن آثار، اين نتيجه را هم داشت كه پادشاه وكرسى نشينان او در خلال اين آمد و شدها، به صبر و عزم آهنين و تحمّل طاقت فرساى او در راه حق و نيز به علم فراوان و حكم قاطع و محكم وى پى بردند.

و اما طعن بر رسول خدا به اينكه بگوييم آن جناب فرموده باشد اگر من جاى يوسف بودم بقدر او صبر نمى كردم. با اينكه گفتيم در اين صبر وحق با يوسف بود، و آيا نسبت دادن چنين كلامى به آن جناب معنايش اعتراف به اين نيست كه يكى از خصوصيات پيغمبر اكرم اين است كه نمى توانست در مواردى كه صبر واجب و لازم است صبر كند؟! چرا معنايش همين است و حاشا بر آن جناب كه مردم را به چنين صبرى توصيه كند و خودش از انجام آن عاجز باشد، و چگونه عاجز بود و حال آنكه قبل از هجرتش و همچنين بعد از آن در راه خدا و در برابر اذيت ها و شكنجه هاى مردم آنچنان صبر كرد كه خداى تعالى به مثل آيه (و انك لعلى خلق عظيم ) ثنا خوانيش كرد.

رواياتى در ذيل (ذلك ليعلم انى لم اخنه بالغيب)

و نيز در الدّرالمنثور است كه حاكم در تاريخ خود و ابن مردويه و ديلمى از انس روايت كرده اند كه گفت: رسول خدا آيه (ذلك ليعلم انى لم اخنه بالغيب ) را قرائت كرده و فرمودند: وقتى يوسف اين حرف را زد جبرئيل به او گفت: اى يوسف يادت مى آيد كه تو نيز قصد زليخا را كردى ؟ يوسف گفت: (و ما ابرىء نفسى ).

مؤلف: اين معنا در روايات متعددى قريب بهم نقل شده، از آن جمله روايت ابن عباس است كه وقتى يوسف اين حرف را زد جبرئيل به او طعنه زد و گفت: (آرى خيانت نكردى حتى آن موقعى كه قصد اورا كردى ) و روايت حكيم بن جابر است كه دارد: جبرئيل گفت: (آرى خيانت نكردى حتى آن موقعى كه بند شلوار را باز كردى )، و همچنين نظير آن، روايات ديگرى از مجاهد و قتاده و عكرمه و ضحاك و ابن زيد و سدى و حسن و ابن جريح و ابى صالح و غير ايشان آمده.

و ما در بيان سابق گذرانديم كه اين روايات از روايات جعلى است كه مخالف با صريح قرآن است، آرى حاشا بر مقام يوسف صديق اينكه در گفتار (لم اخنه بالغيب ) دروغ گفته و آنگاه بعد از طعنه جبرئيل دروغ خود را اصلاح كرده باشد.

زمخشرى در كشاف گفته: هرزه سرايان رواياتى جعلى بهم بافته و چنين پنداشته اند كه وقتى يوسف گفت: (لم اخنه بالغيب ) جبرئيل گفت: (آرى و نه آنوقت كه قصد او كردى ) و خود زليخا گفت: آرى و نه آن موقع كه بند زير جامه ات را باز كردى. و اين هرزه سرائيها بخاطر آن است كه اينان نه تنها از بهتان بستن بخدا و رسولش باكى ندارند بلكه در اين عمل با يكديگر كورس و مسابقه مى گذاشتند.

و در تفسير عياشى از سماعه نقل كرده كه گفت: من از او سؤ ال كردم كه مقصود از (ربك ) در جمله (برگرد بسوى صاحب و خدايت ) كيست ؟ فرمود: مقصود عزيز است.

روايتى از امام رضا (ع) درباره جمع آورى آذوقه در هفت سال و تدبير مملكت توسط يوسف (ع)

مؤلف: و در تفسير برهان از طبرسى در كتاب نبوت و او به سند خود از احمد بن محمد بن عيسى از حسن بن على بن الياس روايت كرده كه گفت: من از حضرت رضا (عليه السلام) شنيدم كه مى فرمود: يوسف به جمع آورى آذوقه پرداخت، و در آن هفت سال فراوانى، طعامهاى اندوخته را انبار كرد، و چون اين چند سال سپرى شد و سالهاى قحطى فرا رسيد يوسف شروع كرد بفروختن طعام، در سال اول در برابر نقدينه از درهم و دينار، و در مصر و اطراف آن هيچ درهم و دينارى نماند مگر آنكه همه ملك يوسف شد.

و در سال دوم در برابر زيورها و جواهرات، و در نتيجه در مصر و اطرافش زيور و جواهرى هم نماند مگر آنكه به ملك يوسف درآمد، و در سال سوم طعام را در ازاى دامها و چارپايان فروخت، و دام و چارپايى نماند مگر آنكه ملك او شد، در سال چهارم آنرا در ازاى غلامان و كنيزان فروخت، در نتيجه غلام و كنيزى هم در مصر و پيرامونش نماند مگر آنكه همه در ملك يوسف درآمدند، و در سال پنجم طعام را به قيمت خانه ها و عرضه ها فروخت و ديگر خانه و عرصه اى در مصر و پيرامونش نماند مگر آنكه آن نيز ملك وى شد، در سال ششم در ازاى مزرعه ها و نهرها فروخت، و ديگر در مصر و پيرامونش مزرعه و نهرى نماند مگر آنكه ملك وى شد و در سال آخر كه سال هفتم بود چون براى مصريان چيزى نمانده بود ناگزير طعام را به ازاى خود خريدند، و تمامى سكنه مصر و پيرامون آن برده يوسف شدند.

و چون احرار و عبيد ايشان همه ملك يوسف شد گفتند ما هيچ ملك و سلطنتى مانند ملك و سلطنتى كه خدا به اين پادشاه داده نديده و نه، شنيده ايم، و هيچ پادشاهى سراغ نداريم كه علم و حكمت و تدبير اين پادشاه را داشته باشد.

پس يوسف به پادشاه گفت حال نظرت درباره اين نعمت ها كه پروردگار من در مصر و پيرامونش به من ارزانى داشته چيست راى خود را بگو و بدان كه من ايشان را از گرسنگى نجات ندادم تا مالكشان شوم، و اصلاحشان نكردم تا فاسدشان كنم و نجاتشان ندادم تا خود بلاى جان آنان باشم، ليكن خداوند بدست من نجاتشان داد. پادشاه گفت راى براى توست.

يوسف گفت: من خدا و تو را شاهد مى گيرم كه تمامى اهل مصر را آزاد كرده و اموال ايشان را به ايشان برگرداندم، و همچنين اختيارات و سلطنت و مهر و تخت و تاج تو را نيز به تو برگرداندم، بشرطى كه جز به سيرت من نروى، و جز به حكم من حكم نكنى.

پادشاه گفت: اين خود، توبه و افتخار من است كه جز به سيرت تو سير نكنم و جز به حكم تو حكمى نرانم و اگر تو نبودى امروز بر تو سلطنتى نداشته و در دوران چهارده ساله گذشته نمى توانستم مملكت را اداره كنم و اين تو بودى كه سلطنت مرا به بهترين وجهى كه تصوّر شود عزّت و آبرو دادى، و اينك من شهادت مى دهم بر اينكه معبودى نيست جز خدايتعالى، و او تنها و بدون شريك است، و شهادت مى دهم كه تو فرستاده اويى، و از تو تقاضا دارم كه بر وزارت خود باقى باشى كه تو نزد ما مكين و امينى.

مؤلف: روايات در اين مقام بسيار است، اما چون اغلب آنها ربطى به غرض تفسيرى ما ندارند لذا از نقل آنها خوددارى مى كنيم.

رواياتى در ذيل (اجعلنى على خزائن الارض ...)

و در تفسير عياشى آمده كه سليمان از سفيان نقل مى كند كه مى گويد به امام صادق (عليه السلام) عرض كردم: آيا جايز نيست كه آدمى خود را تزكيه نمايد (و از خوبى خود تعريف كند)؟ فرمود: در صورتى كه ناگزير شود جايز است، مگر نشنيده اى گفتار يوسف را كه به پادشاه مصر گفت: (اجعلنى على خزائن الارض انى حفيظ عليم ) و همچنين گفتار عبد صالح را كه گفت: (انى لكم ناصح امين)؟.

مؤلف: ظاهرا مقصود آنجناب از عبد صالح همان هود پيغمبر است كه به قوم خود گفته بود: (ابلغكم رسالات ربى و انا لكم ناصح امين).

و در عيون به سند خود از عياشى روايت كرده كه گفته است: محمد بن نصر از حسن بن موسى روايت كرده كه گفت: اصحاب ما از حضرت رضا (عليه السلام) روايت كرده اند كه مردى به آنجناب عرض كرد: خدا اصلاحت كند، بفرما ببينم چگونه كار شما با مامون بدينجا بينجاميد؟ (و گويا سائل عمل آن جناب را با مامون عملى ناپسند مى پنداشته ) و لذا حضرت ابى الحسن رضا (عليه السلام) فرمود: بگو ببينم از پيغمبر و وصى كداميك از ديگرى افضلند، مرد عرض كرد پيغمبر افضل از وصى است، فرمود: حال بگو ببينم مشرك افضل است و يا مسلم ؟ عرض كرد البته مسلم.

فرمود: عزيز مصر مشرك، و يوسف وزير او پيغمبر بود، و اين مامون مسلمان است و من وصى، يوسف از عزيز خواست تا او را مسؤ ول امور مالى كند و گفت: (استعملنى على خزائن الارض انى حفيظ عليم ) ولى من چنين تقاضايى كه نكردم هيچ، بلكه مامون مرا در قبول اين ولايتعهدى مجبور كرد، آنگاه در معناى جمله (حفيظ عليم ) فرمود: يعنى حافظ بر اموال، و عالم به هر زبانم.

مؤلف: اينكه فرمود: (استعملنى على خزائن الارض ) مقصود آن جناب نقل به معناى آيه است، و اين روايت را عياشى نيز در تفسير خود آورده، معانى الاخبار هم آخر آنرا از فضل بن ابى قره از امام صادق (عليه السلام) نقل كرده است.

آيات 58 تا 62 سوره يوسف

 و جاء اخوه يوسف فدخلوا عليه فعرفهم و هم له منكرون (58)

 و لما جهزهم بجهازهم قال ائتونى باخ لكم من ابيكم الا ترون انى اوفى الكيل و انا خير المنزلين (59)

 فان لم تاتونى به فلا كيل لكم عندى و لا تقربون (60)

 قالوا سنراود عنه اباه و انا لفعلون (61)

 و قال لفتيانه اجعلوا بضاعتهم فى رحالهم لعلّهم يعرفونها اذا انقلبوا الى اهلهم لعلهم يرجعون (62)

ترجمه آيات

برادران يوسف آمدند و بر او وارد شدند، او ايشان را شناخت ولى آنها وى را نشناختند(58).

و هنگامى كه (يوسف ) بار آذوقه آنها را آماده كرد گفت: (دفعه آينده ) آن برادرى را كه از پدر داريد نزد من آريد، آيا نمى بينيد كه من حق پيمانه را ادا مى كنم و من بهترين ميزبانانم ؟(59).

و اگر او را نزد من نياوريد نه كيل (و پيمانه اى از غله ) نزد من خواهيد داشت و نه (اصل) نزديك من شويد(60).

گفتند ما با پدرش گفتگو خواهيم كرد (و سعى مى كنيم موافقتش را جلب نماييم ) و ما اين كار را خواهيم كرد(61).

سپس به كارگزاران و غلامان خويش گفت: آنچه را به عنوان قيمت پرداخته اند درباره ايشان بگذاريد تا شايد پس از مراجعت به خانواده خويش آن را بشناسند و شايد برگردند(62).

بيان آيات

فصل ديگرى از داستان يوسف (عليه السلام) است كه در چند آيه خلاصه، عبارت از آمدن برادران يوسف نزد وى، در خلال چند سال قحطى است تا از او جهت خاندان يعقوب طعام بخرند، و اين پيشامد - مقدمه اى شد كه يوسف بتواند برادر مادرى خود را از كنعان به مصر نزد خود بياورد،

و اين برادر، همان است كه با يوسف مورد حسادت برادران واقع شد و برادران در آغاز داستان گفتند: (ليوسف و اخوه احب الى ابينا منا و نحن عصبه ) و بعد از آوردن او، خود را به سايرين نيز معرفى نموده، سرانجام يعقوب را هم از باديه كنعان به مصر منتقل ساخت.

و اگر در ابتداى امر، خود را معرفى نكرد براى اين بود كه مى خواست اول برادر مادريش را احضار نمايد تا در موقعى كه خود را به برادران پدريش معرفى مى كند او نيز حاضر باشد و در نتيجه صنع خداى را نسبت به آن دو و پاداشى را كه خداوند به آن دو در اثر صبر و تقواشان ارزانى داشت مشاهده كنند و بعلاوه وسيله اى براى احضار همه آنان باشد. و اين پنج آيه متضمن آمدن فرزندان يعقوب به مصر و نقشه اى است كه يوسف براى احضار برادر مادرى خود كشيد، كه اگر بار ديگر محتاج به طعام شدند تا او را نياورند طعام نخواهند گرفت، ايشان نيز پذيرفتند.

ورود برادران يوسف (ع) و گفتگويشان با او

و جاء اخوه يوسف فدخلوا عليه فعرفهم و هم له منكرون

در اين جمله مطالب زيادى حذف شده، و اگر متعرض آن نگشته براى اين بوده كه غرض مهمى بدان متعلق نمى شده، غرض تنها بيان چگونگى پيوستن برادر مادرى يوسف به وى و شركتش در نعمت ها و منت هاى الهى او و سپس شناختن برادران و پيوستن خاندان يعقوب به او بوده و اين قسمت ها كه مورد غرض بوده منتخبى است از داستان يوسف و وقايعى كه بعد از رسيدن به عزّت مصر رخ داده است.

برادرانى كه براى خريدن طعام به مصر آمدند همان برادران عصبه و قوى بودند (كه او را به چاه انداختند) و برادر مادرى همراهشان نبود زيرا يعقوب بعد از واقعه يوسف با او انس مى گرفت، و هرگز او را از خود جدا نمى كرد و اين معانى از آيات زير به خوبى استفاده مى شود.

و بين وارد شدن ايشان به مصر و بيرون آمدن يوسف از زندان و منصوب شدنش به وزارت ماليه و خزانه دارى كل، و رسيدنش به مقام عزيزى مصر بيشتر از هفت سال فاصله بوده، زيرا برادران بطور مسلم در بعضى از سالهاى قحطى به مصر آمدند تا طعامى خريدارى كنند، و اين سالها بعد از هفت سال فراوانى اتفاق افتاده، و ايشان از آن روزى كه يوسف را بعد از بيرون شدن از چاه به دست مكاريان و كاروانى كه از كنار چاه عبور مى كردند سپردند ديگر اورا نديدند،

و يوسف آن روز، كودكى خردسال بود، و بعد از آن، مدتى در خانه عزيز و چند سالى در زندان و بيشتر از هفت سال هم هست كه عهده دار امر وزارت است، بعلاوه اينكه او روزى كه از برادران جدا شد يك كودك بيش نبود و امروز در لباس وزارت و زى سلاطين درآمده، ديگر چگونه ممكن بود كسى احتمال دهد كه او مردى عبرى و بيگانه از نژاد قبطى مصر باشد و خلاصه چگونه ممكن بود برادران حدس بزنند كه او برادر ايشان و همان يوسف خودشان است.

بخلاف يوسف، كه برادران را در آن وضعى كه ديده بود الان نيز در همان وضع مى بيند و كياست و فراست نبوت هم كمكش مى كند و بى درنگ ايشان را مى شناسد همچنانكه فرمود: (و جاء اخوه يوسف فدخلوا عليه فعرفهم و هم له منكرون ).

درخواست آوردن برادر ابوينى خود از برادران پدرى با تشويق، تهديد و تدبير

و لما جهزهم بجهازهم قال ائتونى باخ لكم من ابيكم الا ترون انى اوفى الكيل و انا خير المنزلين

راغب در مفردات خود گفته: (جهاز)، هر متاع و يا چيز ديگرى است كه قبلا تهيه شود، و تجهيز به معناى حمل اين متاع و يا فرستادن آن است. و بنا به گفته وى معنا اين مى شود كه بعد از آنكه متاع و يا طعامى كه جهت ايشان آماده كرده و به ايشان فروخته بود بار كرد، دستورشان داد كه بايستى آن برادر ديگرى كه تنها برادر پدرى ايشان و برادر پدرى و مادرى يوسف است همراه بياورند، و گفت: (ائتونى باخ....)

و معناى ايفاى به كيل در جمله (الا ترون انى اوفى الكيل ) اين است كه من به شما كم نفروختم، و از قدرت خود سوء استفاده ننموده و به اتكاى مقامى كه دارم به شما ظلم نكردم (و انا خير المنزلين ) يعنى من بهتر از هركس واردين به خود را اكرام و پذيرايى مى كنم و اين خود تحريك ايشان به برگشتن است، و تشويق ايشان است تا در مراجعت، برادر پدرى خود را همراه بياورند.

و اين تشويق در برابر تهديدى است كه در آيه بعدى: (فان لم تاتونى به فلا كيل لكم عندى و لا تقربون ) كرد، و گفت كه اگر او را نياوريد ديگر طعامى به شما نمى فروشم، و ديگر مانند اين دفعه، شخصا از شما پذيرايى نمى كنم، اين را گفت تا هواى مخالفت و عصيان او را در سر نپرورانند، همچنانكه از گفتار ايشان در آيه آتيه كه گفتند: (سنراودها عنه اباه و انا لفاعلون - بزودى از پدرش ‍ اصرار مى كنيم و بهر نحو شده فرمان تو را انجام مى دهيم برمى آيد كه برادران يوسف فرمان او را پذيرفتند و با اين قول صريح خود، او را دلخوش ساختند.

اينهم معلوم است كه كلام يوسف كه در موقع برگشتن برادران به ايشان گفته: (كه بايد برادر پدرى خود را همراه بياوريد) آنهم با آن همه تاكيد و تحريص و تهديد كه داشت، كلامى ابتدايى نبوده، و از شان يوسف هم بدور است كه ابتداء و بدون هيچ مقدّمه اى اين حرف را زده باشد، زيرا اگر اينطور بود برادران حدس مى زدند كه شايد اين مرد همان يوسف باشد كه اينقدر اصرار مى ورزد ما برادر پدرى خود را كه برادر پدر و مادرى اوست همراه بياوريم، پس قطعا مقدماتى در كار بوده كه ذهن آنان را از چنين حدسى منصرف ساخته و نيز از احتمال و توهم اينكه وى قصد سويى نسبت به آنان دارد بازشان داشته است.

و در اينكه بطور احتمال مى دانيم چنين مقدماتى در كار بوده حرفى نيست و ليكن آن كلمات و گفتگوهاى بسيارى كه مفسرين در اين مقام از او نقل كرده اند هيچ دليلى از قرآن بر آنها وجود ندارد و هيچ قرينه اى هم در سياق قصه بر آنهانيست، و روايتى هم كه مورد اطمينان باشد به نظر نمى رسد.

كلام خداى تعالى هم خالى از تعرض به آن است، تنها چيزى كه از كلام خداى تعالى استفاده مى شود اين است كه يوسف از ايشان پرسيده كه به چه علّت به مصر آمده ايد؟ ايشان هم جواب داده اند كه ده برادرند و يك برادر ديگر در منزل نزد پدر جا گذاشته اند چون پدرشان قادر بر مفارقت او، و راضى به فراق او نمى شود حال چه مسافرت باشد و چه گردش و چه مانند آن، يوسف هم اظهار علاقه كرد كه دوست مى دارد او را ببيند و بايد بار ديگر او را همراه خود بياورند.

فان لم تاتونى به فلا كيل لكم عندى و لا تقربون

كيل به معناى مكيل (كشيدنى ) است كه مقصود از آن طعام است، و اينكه فرمود: (و لا تقربون ) معنايش اين است كه حق نداريد به سرزمين من نزديك شده و نزد من حضور بهم رسانيد و طعام بخريد، و معناى آيه روشن است كه خواسته است برادران را تهديد كند و (همچنانكه گذشت ) از مخالفت امر خود زنهار دهد.

قالوا سنراود عنه اباه و انا لفاعلون

كلمه مراوده همانطور كه در سابق گذشت به معناى اين است كه انسان درباره امرى پشت سر هم و مكرر مراجعه نموده و اصرار بورزد و يا حيله بكار برد، پس اينكه به يوسف گفتند: (سنراود عنه اباه ) دليل بر اين است كه ايشان قبلا براى يوسف گفته بودند كه پدرشان به مفارقت برادرشان رضايت نمى دهد، و هرگز نمى گذارد او را از وى دور كنيم، و اينكه گفتند: (پدرش )، و نگفتند پدرمان خود مؤ يّد اين معنا است.

و معناى اينكه گفتند: (و انا لفاعلون ) اين است كه، آوردن او و يا اصرار به پدر و وادار نمودنش به دادن برادر را انجام مى دهيم، و معناى آيه روشن است و پيداست كه با اين جمله خواسته اند يوسف را دلخوش ساخته قبولى خود را فى الجمله اعلام دارند.

و قال لفتيانه اجعلوا بضاعتهم فى رحالهم لعلهم يعرفونها اذا انقلبوا الى اهلهم لعلهم يرجعون

(فتيان ) جمع (فتى ) به معناى پسر است، راغب در مفردات در معناى بضاعت گفته: قطعه اى وافر و بسيار از مال است كه براى تجارت در نظر گرفته شده باشد، گفته مى شود: (ابضع بضاعه و ابت ضعه) و خداوند فرموده: (هذه بضاعتنا ردت الين) و نيز فرموده: (ببضاعه مزجاه ) و اصل اين كلمه (بضع ) - به فتحه باء - است، كه به معناى پاره اى گوشت است كه قطع و بريده گردد، و نيز گفته است: عبارت معروف (فلان بضعه منى - فلانى بضعه اى از من است ) معنايش اين است كه فلانى از شدت نزديكى به من به منزله پاره اى از تن من است.

و نيز گفته: بضع به كسره باء به معناى قسمتى از عدد ده است، و عدد ما بين سه و ده را بضع مى گويند: بعضى گفته اند بضع بيشتر از پنج و كمتر از ده را گويند.

و كلمه (رحال ) جمع (رحل ) به معناى ظرف و اثاث است. و كلمه انقلاب به معناى مراجعت است.

و معناى آيه اين است كه يوسف به غلامان خود گفت: هر آنچه ايشان از قبيل پول و كالا در برابر طعام داده اند در خرجين هايشان بگذاريد تا شايد وقتى به منزل مى روند و خرجين ها را باز مى كنند بشناسند كه كالا همان كالاى خود ايشان است، و در نتيجه دوباره نزد ما برگردند، و برادر خود را همراه بياورند، زيرا برگرداندن بها دلهاى ايشان را بيشتر متوجه ما مى كند، و بيشتر به طمعشان مى اندازد تا برگردند و باز هم از اكرام و احسان ما برخوردار شوند.

آيات 63 تا 82 سوره يوسف

 فلما رجعوا الى ابيهم قالوا يا ابانا منع منا الكيل فارسل معنا اخانا نكتل و انا له لحفظون (63)

 قال هل ءامنكم عليه الا كما امنتكم على اخيه من قبل فاللّه خير حفظا و هو ارحم الرحمين (64)

 و لما فتحوا متاعهم وجدوا بضعتهم ردت اليهم قالوا يا ابانا ما نبغى هذه بضعتنا ردت الينا و نمير اهلنا و نحفظ اخانا و نزداد كيل بعير ذلك كيل يسير(65)

 قال لن ارسله معكم حتى توتون موثقا من اللّه لتاتننى به الا ان يحاط بكم فلما ءاتوه موثقهم قال اللّه على ما نقول وكيل (66)

 و قال يبنى لا تدخلوا من باب وحد و ادخلوا من ابواب متفرقه و ما اغنى عنكم من اللّه من شى ء ان الحكم الا للّه عليه توكلت و عليه فليتوكل المتوكلون (67)

 و لما دخلوا من حيث امرهم ابوهم ما كان يغنى عنهم من اللّه من شى ء الا حاجه فى نفس يعقوب قضيها و انه لذو علم لما علمناه و لكن اكثر الناس لا يعلمون (68)

 و لما دخلوا على يوسف ءاوى اليه اخاه قال انى انا اخوك فلا تبتئس بما كانوا يعملون (69)

 فلما جهزهم بجهازهم جعل السقايه فى رحل اخيه ثم اذن مؤ ذن ايتها العير انكم لسارقون (70)

 قالوا و اقبلوا عليهم ما ذا تفقدون (71)

 قالوا نفقدوا صواع الملك و لمن جاء به حمل بعير و انا به زعيم (72)

 قالوا تاللّه لقد علمتم ما جئنا لنفسد فى الارض و ما كنا سارقين (73)

 قالوا فما جزاؤ ه ان كنتم كذبين (74)

 قالوا جزاؤ ه من وجد فى رحله فهو جزاؤ ه كذلك نجزى الظالمين (75)

 فبدا باوعيتهم قبل وعاء اخيه ثم استخرجها من وعاء اخيه كذلك كدنا ليوسف ما كان لياخذ اخاه فى دين الملك الا ان يشاء اللّه نرفع درجت من نشاء و فوق كل ذى علم عليم (76)

 قالوا ان يسرق فقد سرق اخ له من قبل فاسرها يوسف فى نفسه و لم يبدها لهم قال انتم شر مكانا و اللّه اعلم بما تصفون (77)

 قالوا يا ايها العزيز ان له ابا شيخا كبيرا فخذ احدنا مكانه انا نريك من المحسنين (78)

 قال معاذ اللّه ان ناخذ الا من وجدنا متاعنا عنده انا اذا لظالمون (79)

 فلما استيسوا منه خلصوا نجيا قال كبيرهم الم تعلموا ان اباكم قد اخذ عليكم موثقا من اللّه و من قبل ما فرطتم فى يوسف فلن ابرح الارض حتى ياذن لى ابى او يحكم اللّه لى و هو خير الحاكمين (80)

 ارجعوا الى ابيكم فقولوا يا ابانا ان ابنك سرق و ما شهدنا الا بما علمنا و ما كنا للغيب حافظين (81)

 و اسئل القرية التى كنا فيها والعيرالتى اقبلنا فيها و انا لصادقون (82)

ترجمه آيات

و هنگامى كه آنها بسوى پدرشان بازگشتند گفتند: اى پدر! دستور داده شده كه به ما پيمانه اى (از غله ) ندهند، لذا برادرمان را با ما بفرست تا سهمى دريافت داريم و ما او را محافظت خواهيم كرد(63).

گفت آيا من نسبت به او به شما اطمينان كنم همانگونه كه نسبت به برادرش (يوسف ) اطمينان كردم ؟! خداوند بهترين حافظ و ارحم الراحمين است (64).

و هنگامى كه متاع خود را گشودند ديدند سرمايه آنها بازگردانده شده گفتند: پدر! ما ديگر چه مى خواهيم اين سرمايه ما است كه به ما پس گردانده شده (پس چه بهتر كه برادر را با ما بفرستى ) و ما براى خانواده خويش مواد غذايى مى آوريم و برادرمان را حفظ خواهيم كرد و پيمانه بزرگترى غير از اين پيمانه كوچك دريافت خواهيم داشت (65).

گفت: هرگز او را با شما نخواهم فرستاد جز اينكه پيمان موكد الهى بدهيد كه او را حتما نزد من خواهيد آورد، مگر اينكه (بر اثر مرگ يا علّت ديگرى ) قدرت از شما سلب گردد، و هنگامى كه آنها پيمان موثق خود را در اختيار او گذاردند گفت: خداوند نسبت به آنچه مى گوييم ناظر و حافظ است (66).

(هنگامى كه خواستند حركت كنند يعقوب ) گفت: فرزندان من ! از يك در وارد نشويد، بلكه از درهاى متفرق وارد گرديد و (من با اين دستور) نمى توانم حادثه اى را كه از سوى خدا حتمى است از شما دفع كنم، حكم و فرمان تنها از آن خدا است، من بر او توكل مى كنم و همه متوكلان بايد بر او توكل كنند(67).

و چونكه از همان طريق كه پدر به آنها دستور داده بود وارد شدند، اين كار هيچ حادثه حتمى الهى را نمى توانست از آنها دور سازد جز حاجتى در دل يعقوب (كه از اين راه ) انجام شد (و خاطرش تسكين يافت ) و او از بركت تعليمى كه ما به او داده ايم علم فراوانى دارد در حالى كه اكثر مردم نمى دانند (68).

هنگامى كه بر يوسف وارد شدند برادرش را نزد خود جاى داد و گفت من برادر تو هستم، از آنچه آنها مى كنند غمگين و ناراحت نباش (69).

و چون بارهاى آنها را بست، ظرف آبخورى ملك را دربار برادرش قرار داد سپس كسى صدا زد اى اهل قافله ! شما سارق هستيد(70).

آنها روبسوى او كردند و گفتند چه چيز گم كرده ايد؟(71).

گفتند جام ملك را، و هر كس آنرا بياورد يك بار شتر (غله ) به او داده مى شود و من ضامن (اين پاداش ) هستم (72).

گفتند به خدا سوگند شما مى دانيد كه ما نيامده ايم در اين سرزمين فساد كنيم و ما (هرگز) دزد نبوده ايم (73).

آنها گفتند: اگر دروغگو باشيد كيفر شما چيست ؟(74).

گفتند هر كس كه (آن جام ) در بار او پيدا شود خودش كيفر آن خواهد بود (و بخاطر اين كار برده خواهد شد) ما اينگونه ستمگران را كيفر مى دهيم (75).

در اين هنگام (يوسف ) قبل از بار برادرش به كاوش بارهاى آنها پرداخت، و سپس آن را از بار برادرش بيرون آورد، ما اينگونه راه چاره به يوسف ياد داديم او هرگز نمى توانست برادرش را مطابق آئين ملك (مصر) بگيرد مگر آنكه خدا بخواهد، ما درجات هر كس ‍ را كه بخواهيم بالا مى بريم و برتر از هر صاحب علمى، عالمى است (76).

(برادران ) گفتند اگر او (بنيامين ) دزدى كرده (تعجب نيست ) برادرش (يوسف ) نيز قبل از او دزدى كرده، يوسف (سخت ناراحت شد و) اين (ناراحتى ) را در درون خود پنهان داشت و براى آنها اظهار نداشت، (همين اندازه ) گفت وضع شما بدتر است و خدا از آنچه حكايت مى كنيد آگاه تر است (77).

گفتند اى عزيز! او پدر پيرى دارد، يكى از ما را بجاى او بگير، ما تو را از نيكوكاران مى بينيم (78).

گفت پناه بر خدا كه ما غير از آن كس كه متاع خود را نزد او يافته ايم بگيريم كه در آن صورت از ظالمان خواهيم بود(79).

و همينكه از او نااميد شدند رازگويان به كنارى رفتند، بزرگشان گفت: آيا نمى دانيد پدرتان از شما پيمان الهى گرفته و پيش از اين درباره يوسف كوتاهى كرديد لذا من از اين سرزمين حركت نمى كنم تا پدرم به من اجازه دهد، يا خدا فرمانش را درباره من صادر كند كه او بهترين حكم كنندگان است (80).

شما بسوى پدرتان بازگرديد و بگوييد پدر! پسرت دزدى كرد و ما جز به آنچه مى دانستيم گواهى نداديم و ما از غيب آگاه نيستيم (81).

(براى اطمينان بيشتر) از آن شهرى كه در آن بوديم سؤ ال كن و از قافله و كاروانيانى كه با آنان آمديم بپرس كه ما راست مى گوييم (82).

بيان آيات

بازگشت برادران يوسف به سوى پدر و راضى كردن او به بردن بنيامين و...

اين آيات داستان برگشتن برادران يوسف را بسوى پدرشان و راضى كردن پدر به اينكه برادر يوسف را براى گرفتن طعام بفرستد، و نيز بازگشتن ايشان را بسوى يوسف و بازداشت كردن يوسف برادر خود را با حيله اى كه طرح كرده بود بيان مى فرمايد.

فلما رجعوا الى ابيهم قالوا يا ابانا منع منا الكيل فارسل معنا اخانا نكتل و انا له لحافظون

(اكتيال ) به معناى گرفتن طعام است با كيل، در صورتى كه با كيل معامله شود، راغب گفته: كيل به معناى پيمان كردن طعام است، وقتى گفته مى شود: (كلت له الطعام ) با تعبير (كلته الطعام ) فرق دارد، اولى به معناى اين است كه مباشر پيمانه كردن طعام براى او من بودم، ولى دومى به اين معنى است كه من طعام را با كيل و پيمانه به او دادم، و معناى (اكتلت عليه ) اين است كه با كيل از او گرفتم، و لذا خداى تعالى فرموده: (ويل للمطففين الذين اذا اكتالوا على الناس يستوفون و اذا كالوهم...) زيرا در گرفتن تعبير كرده به (اكتالوا على الناس ) و در دادن تعبير كرده به (كالوا الناس )

و اينكه فرموده: (قالوا يا ابانا منع منا الكيل ) معنايش اين است كه اگر ما برادر خود را همراه نبريم و او با ما به مصر نيايد ما را كيل نمى دهند، به دليل اينكه دنبالش فرموده: (فارسل معنا اخان) زيرا اين جمله اجمال آن جريانيست كه ميان آنان و عزيز مصر گذشته، كه به مامورين دستور داده ديگر به اين چند نفر كنعانى طعام ندهند مگر وقتى كه برادر پدرى خود را همراه بياورند، اين معنا را با جمله كوتاه (منع منا الكيل ) براى پدر بيان كرده و از او مى خواهند كه برادرشان را با ايشان روانه كند تا جيره ايشان را بدهند و محرومشان نكنند.

و اينكه تعبير كردند به (اخانا - برادرمانر) به اين منظور بوده كه شفقت خود را درباره او به پدر بفهمانند و وى را دل خوش و از ناحيه خود مطمئن سازند. همچنانكه جمله (انا له لحافظون ) هم با آنهمه تاكيد كه در آن بكاررفته در مقام افاده همين غرض ‍ است.

قال هل آمنكم عليه الا كما امنتكم على اخيه من قبل فاللّه خير حافظا و هو ارحم الراحمين

در مجمع البيان گفته: كلمه (امن ) به معناى اطمينان قلب نسبت به سلامت است، گفته مى شود: (امنه يامنه امن). و بنا بگفته وى معناى جمله: (هل آمنكم عليه...)، اين مى شود كه آيا درباره اين فرزندم به شما اطمينان كنم همانطور كه درباره برادرش اطمينان كردم و در نتيجه، شد آنچه كه نبايد مى شد؟

و حاصلش اينست كه شما از من توقع داريد كه به گفتارتان اعتماد كنم و دلم را درباره شما گرم و مطمئن كنم، همچنانكه قبل از اين در خصوص برادرش يوسف به شما اعتماد كردم، و به وعده اى كه امروز مى دهيد ما او را حفظ مى كنيم دل ببندم، همانطور كه به عين اين وعده كه درباره يوسف داديد دل بستم، و حال آنكه من آنروز عينا مانند امروز شما را بر آن فرزندم امين شمردم ولى شما در حفظ او كارى برايم صورت نداديد، كه سهل است، بلكه پيراهن او را كه آغشته به خون بود برايم آورديد، و گفتيد كه گرگ او را دريد.

امروز هم اگر درباره برادرش به شما اعتماد كنم به كسانى اعتماد كرده ام كه اعتماد و اطمينان به آنان سودى نمى بخشد، و نمى توانند نسبت به امانتى كه به ايشان سپرده مى شود رعايت امانت را نموده آنرا حفظ كنند.

مراد يعقوب (عليه السلام) از جمله: (فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين)

و اينكه فرمود: (فاللّه خير حافظا و هو ارحم الراحمين ) تفريع است بر كلام سابقش كه گفته بود: (هل آمنكم عليه...)، كه استنتاج را آماده مى كند و مى فهماند كه وقتى اطمينان به شما در خصوص اين پسر، لغو و بيهوده است و هيچ اثر و خاصيتى ندارد، پس بهترين اطمينان و اتكال، تنها آن اطمينان و توكلى است كه به خداى سبحان و به حفظ او باشد، و خلاصه وقتى امر مردد باشد ميان توكل به خدا و تفويض به او، و ميان اطمينان و اعتماد به غير او، وثوق به خداى تعالى بهتر و بلكه متعين است.

و جمله (و هو ارحم الراحمين ) به منزله تعليل براى جمله (فاللّه خير حافظ) است، و معنايش اين است كه غير خداى تعالى چه بسا در امرى مورد اطمينان قرار بگيرد، و يا در امانتى امين پنداشته شود، ولى او كمترين رحمى به صاحب پندار نكرده امانتش را ضايع مى كند، بخلاف خداى سبحان كه او ارحم الراحمين است، و در جايى كه بايد رحم كند از رحمتش دريغ نمى دارد، او بر عاجز و ضعيفى كه امر خود را به او واگذار نموده و بر او توكل جسته ترحم مى كند، و كسى كه بر خدا توكل كند خدا او را بس است.

از اينجا بخوبى روشن مى گردد كه مراد حضرت يعقوب (عليه السلام) اين نبوده كه لزوم اعتماد به خدا را از اين جهت بيان كند كه چون خداى تعالى سببى است مستقل در سببيت، و سببى است كه به هيچ وجه مغلوب سبب ديگرى نمى شود، به خلاف ساير اسباب كه استقلال نداشته مغلوب خداوندند، زيرا گو اينكه اين در جاى خود صحيح و مسلم است همچنانكه خود فرموده: (و من يتوكل على اللّه فهو حسبه ان اللّه بالغ امره ) و چگونه چنين نباشد و حال آنكه چنين اطمينانى به غير خدا شرك است و انبياء (عليهم السلام ) به نص قرآن از آن منزهند، اين قرآن است كه تصريح دارد بر اينكه يعقوب از مخلصين و برگزيدگان و از ائمه (هداة مهديين ) است، و او خود در آنجا كه فرموده بود: (الا كما امنتكم على اخيه من قبل ) اعتراف كرده بر اينكه فرزندان را درباره يوسف امين پنداشته و اگر اينگونه اعتماد كردن شرك بود به نص قرآن، يعقوب مرتكب آن نمى شد، علاوه بر اينكه نسبت به برادر يوسف هم اين اعتماد را كرد و به طورى كه از آيات بعدى برمى آيد بعد از گرفتن پيمانى خدايى او را به ايشان سپرد.

پس معلوم مى شود مقصود يعقوب (عليه السلام) از اعتماد به خدا اعتماد به اين معنا نبوده بلكه مقصودش بيان اين معنا بوده كه لزوم اختيار اطمينان و اعتماد به خدا، بر اعتماد به غير او از اين جهت است كه خداى تعالى متصف به صفات كريمه اى است كه بخاطر وجود آنها يقين و اطمينان حاصل مى شود كه چنين خدايى بندگان متوكل را فريب نمى دهد، و به كسانى كه امور خود را تفويض به او كرده اند خدعه نمى كند، چونكه او نسبت به بندگان خويش رؤ وف و غفور ودود و كريم و حكيم و عليم، و به عبارت جامع تر ارحم الراحمين است.

علاوه بر اين او در امورش مغلوب و در مشيتش مقهور كسى نمى شود، بخلاف مردم كه اگر در امرى مورد اعتماد قرار گيرند از آنجا كه اسير هوى و بازيچه هوسهاى نفسانيند چه بسا كرامت نفس و فضيلت و وفا و صفت رحمت، ايشان را به حفظ آنچه كه حفظش در اختيار آنان است وادار كند، و چه بسا هوى و هوسها وادارشان كند كه نسبت به آن خيانت ورزيده از حفظش دريغ نمايند، بعلاوه، همان كسانى هم كه خيانت نمى ورزند در قدرت و اراده بر حفظ آن، استقلال و استغنايى در خود ندارند.

و كوتاه سخن آنكه مراد يعقوب (عليه السلام) اين است كه اطمينان به حفظ خداى سبحان بهتر است از اطمينان به حفظ غير او، براى اينكه او ارحم الراحمين است، و به بنده خود، در آنچه كه او را امين در آن دانسته خيانت نمى كند، بخلاف مردم كه چه بسا رعايت عهد و امانت را ننموده به موتمنى كه متوسل به ايشان شده ترحم نكنند و به وى خيانت بورزند.

بهمين جهت مى بينيم يعقوب (عليه السلام) بعد از آنكه براى بار دوم فرزندان را مكلف به آوردن وثيقه مى كند چنين مى فرمايد: (حتى توتون موثقا من اللّه لتاتننى به الا ان يحاط بكم ) و آن اختيارى را كه فرزندان در حفظ برادر خود ندارند استثناء نموده مى فرمايد: مگر آنكه شما را احاطه كنند و قدرت حفظ او از شما سلب گردد، زيرا در اينصورت حفظ برادر از قدرت و استطاعت ايشان بيرون است، و ديگر نسبت به آن مورد سؤ ال پدر واقع نمى شوند، و اما اينكه حضرت يعقوب (عليه السلام) از آنان خواست تا وثيقه اى الهى بياورند تا آنجا بود كه اختيار و قدرت دارند برادر را حفظ نموده دوباره به پدر برگردانند، مثلا او را نكشند، و آواره و تبعيدش نكنند، و بلايى نظير آن بر سرش نياورند (دقّت فرمائيد)

از آنچه گذشت اين معنا روشن شد كه در جمله (و هو ارحم الراحمين ) يك نوع تعريض به فرزندان و طعنه به اين است كه ايشان آنطور كه بايد و يا اصلا نسبت به برادر خود يوسف رحم نكردند، و با اينكه پدر نسبت به وى امينشان دانست امانت را رعايت ننمودند، و آيه بهر حال در معناى رد درخواست فرزندان است.

و لما فتحوا متاعهم وجدوا بضاعتهم ردت اليهم...

كلمه (بغى ) به معناى طلب كردن است، و بيشتر در طلب شر استعمال مى شود، و بغى به معناى ظلم و زنا نيز از همين باب است. در مجمع البيان مى گويد: كلمه (ميره ) به معناى طعامهايى است كه از شهرى به شهر ديگر حمل و نقل مى شود، (مرتهم ) معنايش اين است كه: من جهت ايشان از شهر ديگرى طعام وارد كردم، و همچنين مضارعش (اميرهم ) و مصدرش (مير) و نيز (امترتهم امتيار) كه باب افتعال آنست.

و اينكه گفتند: (يا ابانا ما نبغى ) استفهامى است كه از پدر كردند و به آيه چنين معنا مى دهد كه وقتى بار و بنه خود را باز كرده و كالاى خود را در ميان طعام خود يافتند، و فهميدند كه عمدا به ايشان برگردانيده اند به پدر گفتند: ما ديگر بيش از اين چه مى خواهيم ما وقتى به مصر مى رفتيم منظورمان خريدن طعام بود، نه تنها طعام را به سنگ تمام به ما دادند بلكه كالاى ما را هم به ما برگردانيدند، و اين خود بهترين دليل است بر اينكه منظور عزيز احترام ما است، نه اينكه قصد سويى به ما داشته باشد.

پس اينكه گفتند: (يا ابانا ما نبغى هذه بضاعتنا ردت الين) منظورشان دلخوش ساختن پدر بود، تا شايد بدين وسيله به فرستادن برادرشان رضايت دهد، و از ناحيه عزيز مطمئن باشد كه قصد سويى ندارد، و از ناحيه خود ايشان هم مطمئن باشد كه همانطور كه وعده دادند حفظش خواهند كرد، و بهمين جهت دنبال جمله مزبور گفتند: (و نمير اهلنا و نحفظ اخانا و نزداد كيل بعير ذلك كيل يسير) و معناى (ذلك كيل يسير) اين است كه اين كيلى است آسان.

بعضى از مفسرين گفته اند: كلمه (م) در جمله (ما نبغى ) ماى نفى است، و معناى جمله اين است كه: منظور ما از آنچه كه درباره عزيز و پذيرايى و احترامش گفتيم دروغ بافى نبود، به شهادت اينكه اين سرمايه ما است كه به ما برگشته. و همچنين، بعضى گفته اند: كلمه (يسير) به معناى اندك است و معناى جمله اين است كه اين كيل طعامى كه ما با خود آورده ايم كيل اندكى است، و ما را كافى نيست، ناگزير بايد برادر را هم همراه ببريم تا سهم او را هم بگيريم.

قال لن ارسله معكم حتى توتون موثقا من اللّه لتاتننى به الا ان يحاط بكم فلما آتوه موثقهم قال اللّه على ما نقول وكيل

كلمه (موثق ) (به كسرثاء) به معناى چيزى است كه مورد وثوق و اعتماد قرار گيرد، و (موثقا من اللّه ) امرى است كه هم مورد اعتماد باشد و هم مرتبط و وابسته به خدايتعالى، و آوردن وثيقه الهى و يا دادن آن، به اين است كه انسان را بر امرى الهى و مورد اطمينان از قبيل عهد و قسم مسلط كند به نحوى كه (احترام خدا در آن ) به منزله گروگانى باشد.

آرى معاهدى كه عهد مى بندد و قسم خورنده اى كه سوگند مى خورد و مى گويد: (عاهدت الله ان افعل كذا - با خدا عهد بستم كه فلان كار را بكنم ) و يا مى گويد: (باللّه لا فعلن كذا - به خدا سوگند كه اين كار را مى كنم ) احترام خدا را نزد طرف مقابلش گروگان مى گذارد، بطورى كه اگر به گفته خود وفا نكند نسبت به گروگانش زيانكار شده و در نتيجه احترام خداى را از بين برده و در نزد او مسؤ ول هست.

كلمه (احاطه ) از ماده (حاط) به معناى حفظ است، و ديوار را هم از جهت اينكه مكانى را محصور و محفوظ مى كند حايط مى گويند و خدا را از اين جهت محيط به كل شى ء مى گويند كه بر هر چيز مسلط و آنرا از هر جهت حافظ است، و هيچ موجودى و هيچ جزئى از موجودات از تحت قدرت او بيرون نيست، و وقتى گفته مى شود: فلانى را بلا و مصيبت احاطه كرده و معنايش اين است كه بطورى به وى روى آورده كه تمامى درهاى نجات را برويش بسته است، و ديگر گريزگاهى ندارد، و نيز از همين باب است كه مى گويند: (فلان احيط به ) يعنى فلانى هلاك و يا فاسد شد و يا درهاى نجات و خلاصى به رويش بسته گرديد، خداى تعالى هم فرموده: (و احيط بثمره فاصبح يقلب كفيه على ما انفق فيه) و نيز فرموده: (و ظنوا انهم احيط بهم دعوا اللّه مخلصين له الدين ) و بهمين معنا است جمله مورد بحث: (الا ان يحاط بكم ) يعنى مگر آنكه دچار آنچنان گرفتارى شويد كه به كلى قدرت و استطاعت را از شما سلب كند، و ديگر نتوانيد فرزندم را برگردانيد.

معناى توسل به خدا، لغو و بى اثر دانستن اسباب و وسائط نيست

كلمه (وكيل ) از وكالت است كه به معناى تسلط بر امرى است كه بازگشت آن به غير شخص وكيل است، ولى وكيل قائم به آن امر و مباشر در آن است، توكيل كردن ديگرى هم بهمين معنا است كه او را در كارى تسلط دهد تا او بجاى خودش آن كار را انجام دهد، و توكل بر خدا به معناى اعتماد بر او و اطمينان به او در امرى از امور است، و توكيل خدايتعالى و توكل بر او در امور به اين عنايت نيست كه او خالق و مالك و مدبّر هر چيز است بلكه به اين عنايت است كه خداوند اجازه داده است تا هر امرى را به مصدرش و هر فعلى را به فاعلش نسبت دهند، و چنين نسبتى را بنحوى از تمليك، ملك ايشان كرده، و اين مصادر در اثر و فعل، اصالت و استقلال ندارند و سبب مستقل تنها خداى سبحان است كه بر هر سببى غالب و قاهراست.

بنابراين رشد فكرى آن است كه وقتى انسان امرى را اراده مى كند و به منظور رسيدن به آن، متوسل به اسباب عادى اى كه در دسترس اوست مى شود در عين حال چنين معتقد باشد كه تنها سببى كه مستقل به تدبير امور است خداى سبحان است، و استقلال و اصالت را از خودش و از اسبابى كه در طريق رسيدن به آن امر بكار بسته نفى نموده بر خدا توكل و اعتماد كند.

پس معلوم شد كه معناى توكل اين نيست كه انسان نسبت امور را به خودش و يا به اسباب، قطع و يا انكار كند، بلكه معنايش اين است كه خود و اسباب را مستقل در تاءثير ندانسته و معتقد باشد كه استقلال و اصالت منحصرا از آن خداى سبحان است، و در عين حال سببيت غير مستقله را براى خود و براى اسباب قائل باشد.

و لذا مى بينيم يعقوب (عليه السلام) بطورى كه آيات مورد بحث حكايت مى كند در عين توكلش بر خدا اسباب را لغو و مهمل ندانسته و به اسباب عادى تمسك مى جويد، نخست با فرزندان درباره برادرشان گفتگو نموده سپس از ايشان پيمانى خدايى مى گيرد، آنگاه بر خدا توكل مى كند، و همچنين در وصيتى كه در آيه بعدى آمده نخست سفارش مى كند از يك دروازه وارد مصر نشوند، بلكه از درهاى متعدد وارد شوند، و آنگاه بر پروردگارش خداى متعال توكل مى كند.

پس خداى سبحان بر هر چيز وكيل است از جهت امورى كه نسبتى با آن چيز دارند، همچنانكه او ولى هر چيز است از جهت استقلالش به قيام بر امور منسوب به آن چيز، و خود آن امور عاجزند از قيام به امور خود، با حول و قوه خود، و نيز او رب هر چيز است از جهت اينكه مالك و مدبّر آن است.

معناى آيه اين است كه: يعقوب (عليه السلام) به فرزندان خود گفت (لن ارسله معكم ) هرگز برادرتان را با شما روانه نمى كنم (حتى توتون موثقا من اللّه - تا آنكه ميثاقى را از خدا كه من به آن وثوق و اعتماد كنم بياوريد و به من بدهيد)، حال يا عهدى ببنديد و يا سوگند بخوريد كه (لتاتننى به - او را برايم مى آوريد)، و از آنجايى كه اين پيمان منوط به قدرت فرزندان بوده بناچار صورت اضطرارشان را استثناء نموده گفت: (الا ان يحاط بكم - مگر آنكه از شما سلب قدرت شود) (فلما آتوه موثقهم - بعد از آنكه ميثاق خود را برايش آوردند) يعقوب (عليه السلام) گفت: (اللّه على ما نقول وكيل - خدا بر آنچه ما مى گوييم وكيل باشد) يعنى ما همگى قول و قرارى بستيم، چيزى من گفتم و چيزى شما گفتيد، و هر دو طرف در رسيدن به غرض بر اسباب عادى و معمولى متمسك شديم، اينك بايد هر طرفى به آنچه كه ملزم شده عمل كند، (من برادر يوسف را به دهم و شما هم او را به من برگردانيد) حال اگر كسى تخلف كرد خدا او را جزا دهد و داد طرف مقابلش را از او بستاند.

سبب اينكه يعقوب (عليه السلام) به پسران خود سفارش كرد از يك دروازه وارد نشوند

و قال يا بنى لا تدخلوا من باب واحد و ادخلوا من ابواب متفرقه...

اين كلامى است كه يعقوب به فرزندان خود گفته است وقتى كه فرزندانش آن موثق را كه پدر از ايشان خواسته بود آورده و آماده كوچ كردن به سوى مصر بودند. و از سياق داستان چنين استفاده مى شود كه يعقوب از جان فرزندان خود كه يازده نفر بودند مى ترسيده نه اينكه از اين ترسيده باشد كه عزيز مصر ايشان را در حال اجتماع، وصف بسته ببيند، زيرا يعقوب (عليه السلام) مى دانست كه عزيز مصر همه آنها را نزد خود مى طلبد، و ايشان در يك صف يازده نفرى در برابرش قرار مى گيرند و عزيز هم مى داند كه ايشان همه برادران يكديگر و فرزندان يك پدرند، اين جاى ترس نيست، بلكه ترس يعقوب بطورى كه ديگران هم گفته اند، از اين بوده كه مردم ايشان را كه برادران از يك پدرند در حال اجتماع ببينند و چشم بزنند، و يا بر آنان حسد برده (و براى خاموش ساختن آتش جسد خود، وسيله از بين بردن آنان را فراهم سازند) و يا از ايشان حساب ببرند و براى شكستن اتفاقشان توطئه بچينند، يا بقتلشان برسانند و يا بلاى ديگرى بر سرشان بياورند.

و جمله (و ما اغنى عنكم من اللّه من شى ء ان الحكم الا للّه ) خالى از دلالت و يا حداقل اشعار بر اين معنا نيست كه يعقوب (عليه السلام) از اين حوادثى كه احتمال مى داده جدا مى ترسيده، گويا (و خدا داناتر است ) در آن موقع كه فرزندان، مجهز و آماده سفر شدند، و براى خداحافظى در برابرش صف كشيدند، اين بطور الهام درك كرد كه اين پيوستگى، آنهم با اين وضع و هيات جالبى كه دارند بزودى از بين مى رود و از عدد ايشان كم مى شود، و چون چنين معنايى را احساس كرد لذا سفارش كرد كه هرگز تظاهر به اجتماع نكنند، و زنهارشان داد كه از يك دروازه وارد شوند، و دستور داد تا از درهاى متفرق وارد شوند، تا شايد بلاى تفرقه و كم شدن عدد، از ايشان دفع شود.

سپس به اطلاق كلام خود رجوع نموده از آنجايى كه ظهور در اين داشت كه وارد شدن از درهاى متعدد سبب اصيل و مستقلى است براى دفع بلا، - و هيچ موثرى در وجود بجز خداى سبحان در حقيقت نيست - لذا كلام خود را به قيدى كه صلاحيت آنرا دارد مقيد نموده چنين خطاب كرد: (و ما اغنى عنكم من اللّه من شى ء - من با اين سفارشم بهيچ وجه نمى توانم شما را از دستگيرى خدا بى نياز كنم )، آنگاه همين معنا را تعليل نموده به اينكه (ان الحكم الا للّه ) يعنى من با اين سفارشم حاجتى را كه شما به خداوند سبحان داريد برنمى آورم، و نمى گويم كه اين سفارش سبب مستقلى است كه شما را از نزول بلا نگاهداشته و توسل به آن موجب سلامت و عافيت شما مى شود، زيرا اينگونه اسباب، كسى را از خدا بى نياز نمى سازد، و بدون حكم و اراده خدا اثر و حكمى ندارد، پس بطور مطلق حكم جز براى خداى سبحان نيست، و اين اسباب، اسباب ظاهرى هستند كه اگر خدا اراده كند صاحب اثر مى شوند.

يعقوب (عليه السلام) بهمين جهت دنبال گفتار خود اضافه كرد كه: (عليه توكلت و عليه فليتوكل المتوكلون ) يعنى در عين اينكه دستورتان دادم كه به منظور دفع بلايى كه از آن بر شما مى ترسم متوسل به آن شويد، در عين حال توكلم به خداست، چه در اين سبب و چه در ساير اسبابى كه من در امورم اتخاذ مى كنم.

و اين مسيرى است كه هر عاقل رشيدى بايد سيره خود قرار دهد، زيرا اگر انسان دچار گمراهى نباشد مى بيند و احساس مى كند كه نه خودش مستقلا مى تواند امور خود را اداره كند، و نه اسباب عادى كه در اختيار اوست مى توانند مستقلا او را به مقصدش برسانند، بلكه بايد در همه امورش به وكيلى ملتجى شود كه اصلاح امورش به دست اوست، و او است كه به بهترين وجهى امورش را تدبير مى كند، و آن وكيل همان خداى قاهرى است كه هيچ چيز بر او قاهر نيست، و خداى غالبى است كه هيچ چيز بر او غالب نيست، هر چه بخواهد مى كند و هر حكمى كه اراده كند انفاذ مى نمايد.

سه نكته درباره توكل از آيه شريفه: (وقال يا بنىّ...) استفاده مى شود

پس اين آيه چند نكته را روشن ساخت:

اول اينكه معناى توكل بر غير، عبارت است از اينكه آدمى غير خود را بر امرى از امور تسلط دهد كه آن امر، هم با شخص متوكل ارتباط و نسبت دارد، و هم با موكل.

دوم اينكه اسباب عادى بخاطر اينكه در تاءثير خود مستقل نبوده و در ذات خود بى نياز و بى احتياج بغير خود نيستند بناچار مى بايد كسى كه در مقاصد و اغراض زندگيش متوسل به آنها مى شود در عين توسلش به آنها، متوكل بر غير آنها و سببى كه فوق آنها است بشود، تا آن سبب، سببيت اين اسباب عادى را سبب شود، و در نتيجه سببيت اينها تمام گردد، كه اگر چنين توكلى بكند بر طبق روش ‍ صحيح و طريق رشد و صواب رفتار كرده، نه اينكه اسباب عادى را كه خداوند، نظام وجود را بر اساس آنها بنا نهاده مهمل دانسته هدفهاى زندگى خود را بدون طريق طلب كند، كه چنين طلبى ضلالت و جهل است.

سوم اينكه آن سببى كه مى بايد بدان توكل جست (و خلاصه آن سببى ك ه تمامى اسباب در سببيت خود نيازمند به آنند) همانا خداى سبحان و يگانه ايست كه شريكى ندارد، آرى او خداونديست كه معبودى جز او نبوده و او رب و پرورش دهنده هر چيز است، و اين نكته از حصرى استفاده مى شود كه جمله (و على اللّه فليتوكل المتوكلون ) بر آن دلالت مى كند.

و لما دخلوا من حيث امرهم ابوهم ما كان يغنى عنهم من اللّه من شى ء الا حاجة فى نفس يعقوب قضيها...

آنچه از دقّت و تدبّر در سياق آيات گذشته و آينده بدست مى دهد (و خدا داناتر است ) اين است كه مراد از (وارد شدنشان از آن جايى كه پدر دستورشان داده بود) اين باشد كه ايشان از درهاى مختلفى به مصر و يا به دربار عزيز وارد شده باشند، چون پدرشان در موقع خداحافظى همين معنا را سفارش كرده بود، و منظورش از توسل به اين وسيله اين بود كه از آن مصيبتى كه به فراست، احتمالش را داده بود جلوگيرى كند، تا جمعشان مبدل به تفرقه نگشته از عددشان كاسته نشود.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved