بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

آيات 22 تا 34 سوره يوسف

 و لما بلغ اشده ءاتينه حكما و علما و كذلك نجزى المحسنين (22)

 و رودته التى هو فى بيتها عن نفسه و غلقت الابوب و قالت هيت لك قال معاذ الله انه ربى احسن مثواى انه لا يفلح الظلمون (23)

 و لقد همت به و هم بها لو لا ان رءا برهان ربه كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء انه من عبادنا المخلصين (24)

 و استبقا الباب و قدت قميصه من دبر و الفيا سيدها لدى الباب قالت ما جزاء من اراد باهلك سوءا الا ان يسجن او عذاب اليم (25)

 قال هى رودتنى عن نفسى و شهد شاهد من اهلها ان كان قميصه قد من قبل فصدقت و هو من الكذبين (26)

 و ان كان قميصه قد من دبر فكذبت و هو من الصدقين (27)

 فلما را قميصه قد من دبر قال انه من كيدكن ان كيدكن عظيم (28)

 يوسف اعرض عن هذا و استغفرى لذنبك انك كنت من الخاطين (29)

 و قال نسوه فى المدينه امرات العزيز ترود فتئها عن نفسه قد شغفها حبا انا لنرئها فى ضلال مبين (30)

 فلما سمعت بمكرهن ارسلت اليهن و اعتدت لهن متكا و ءاتت كل وحده منهن سكينا و قالت اخرج عليهن فلما راينه اكبرنه و قطعن ايديهن و قلن حاش للّه ما هذا بشرا ان هذا الا ملك كريم (31)

 قالت فذلكن الذى لمتننى فيه و لقد رودته عن نفسه فاستعصم و لئن لم يفعل ما ءامره ليسجنن و ليكونا من الصاغرين (32)

 قال رب السجن احب الى مما يدعوننى اليه و الا تصرف عنى كيدهن اصب اليهن و اكن من الجاهلين (33)

فاستجاب له ربه فصرف عنه كيدهن انه هو السميع العليم (34)

ترجمه آيات

و چون به رشد رسيد علم و حكمتى به او داديم و نيكوكاران را چنين پاداش مى دهيم. (22)

و آن زنى كه يوسف در خانه وى بود از او تمنّاى كامجويى كرد و درها را محكم بست و گفت بيا. گفت: پناه به خدا كه او مربّى من است و منزلت مرا نيكو داشته است كه ستمگران رستگار نمى شوند. (23)

وى يوسف را قصد كرد يوسف هم اگر برهان پروردگار خويش نديده بود قصد او كرده بود، چنين شد تا گناه و بدكارى را از او دور كنيم كه وى از بندگان خالص شده ما بود.(24)

از پى هم به سوى در دويدند و پيراهن يوسف را از عقب بدريد و شوهرش را پشت در يافتند. گفت سزاى كسى كه به خاندان تو قصد بد كند جز اين نيست كه زندانى شود و يا عذابى الم انگيز ببيند.(25)

يوسف گفت: وى از من كام مى خواست. و يكى از كسان زن كه حاضر بود گفت: اگر پيراهن يوسف از جلو دريده شده زن راست مى گويد و او دروغگوست.(26)

و اگر پيراهن وى از عقب دريده شده زن دروغ مى گويد و او راستگوست.(27)

و چون پيراهن او را ديد كه از عقب دريده شده گفت اين از نيرنگ شما زنان است كه نيرنگ شما بزرگ است.(28)

يوسف ! اين را نديده بگير. و اى زن ! از گناه خود آمرزش بخواه كه تو خطاكار بوده اى.(29)

زنانى در شهر گفتند همسر عزيز از غلام خويش كام مى خواهد كه فريفته او شده و ما وى را در ضلالتى آشكار مى بينيم.(30)

و همين كه از فكر آنان با خبر شد كس نزدشان فرستاد و مجلسى مهيا كرد و براى آنها پشتى هاى گران قيمتى فراهم ساخت و به هر يك از آنان كاردى داد و به يوسف گفت بيرون شو بر ايشان. همينكه وى را بديدند حيران او شدند و دستهاى خويش ببريدند و گفتند منزّه است خدا كه اين بشر نيست، اين فرشته اى بزرگوار است.(31)

گفت: اين همانست كه درباره او ملامتم كرديد، من از او كام خواستم و خويشتن دارى كرد اگر آنچه بدو فرمان مى دهم نكند بطور قطع زندانى و خوار مى گردد.(32)

گفت پروردگارا زندان براى من از گناهى كه مرا بدان مى خوانند خوشتر است و اگر نيرنگشان را از من دور نكنى متمايل به ايشان مى شوم و از جهالت پيشه گان مى گردم.(33)

پروردگارش اجابتش كرد و نيرنگشان را از او دور ساخت كه او شنوا و داناست.(34)

بيان آيات مربوط به يوسف (عليه السلام) در خانه عزيز مصر مراد از جمله: (لمّا بلغ اشدّه)

اين آيات داستان يوسف را در آن ايامى كه در خانه عزيز بود بيان مى كند كه نخست مبتلا به محبت همسر عزيز و مراوده اش با وى و دعوتش به سوى خود شد، و سپس مبتلا شد به عشق زنان شهر نسبت به وى، و اين كه او را به سوى خود مى خواندند، و اين خود بلاى بزرگى بود كه در خلال آن عفت نفس و طهارت دامن او معلوم گشت و عفتش مورد تعجب همه واقع شد، و از اين عجيب تر عشق و محبتى بود كه او نسبت به پروردگارش مى ورزيد.

 

و لما بلغ اشده آتيناه حكما و علما و كذلك نجزى المحسنين

(بلوغ اشد) به معناى سنينى از عمر انسان است كه در آن سنين قواى بدنى رفته رفته بيشتر مى شود و به تدريج آثار كودكى زايل مى گردد، و اين از سال هيجدهم تا سن كهولت و پيرى است كه در آن موقع ديگر عقل آدمى پخته وكامل است.

و ظاهرا منظور از آن رسيدن به ابتداى سن جوانى است، نه اواسط و يا اواخر آن كه از حدود چهل سالگى به بعد است، به دليل آيه اى كه درباره موسى (عليه السلام) فرموده: (و لما بلغ اشده و استوى آتيناه حكما و علم) زيرا در اين آيه كلمه (استوى ) را آورد تا برساند موسى به حد وسط اشد رسيده بود كه ما مبعوثش كرديم. و در آيه (حتى اذا بلغ اشده و بلغ اربعين سنه قال رب اوزعنى ان اشكر نعمتك ) چون مى خواسته برساند در اواخر بلوغ اشد خود چنين و چنان گفت كلمه (چهل سالگى ) را هم اضافه كرده، و اگر بلوغ اشد به معناى چهل سالگى باشد ديگر حاجت به ذكر (بلغ ) و تكرار آن نبود بلكه مى فرمود: (حتى اذا بلغ اشده اربعين سنه ).

پس ديگر مجالى براى گفته بعضى از مفسرين نيست كه گفته اند: منظور از بلوغ اشد رسيدن به سى و يا سى و سه سالگى است. و همچنين آن مفسر ديگر كه گفته: منظور از آن رسيدن به چهل است. علاوه بر اين، خنده آور است كه همسر عزيز در ايام جوانى يوسف عشقى به وى نورزد تااينكه به چهل سالگى برسد آن وقت عاشقش شود، و او را به طرف خودش بخواند.

توضيحى در مورد حكم و علمى كه خدا به يوسف (عليه السلام) داده

و اينكه فرمود: (آتيناه حكم)، بطورى كه از كتب لغت برمى آيد به معناى قول فصل و حق مطلب در هر امرى است و نيز به معناى از اله شبهه و ترديد است از امورى كه قابل اختلاف باشد. لازمه اين معنا اين است كه در تمامى معارف انسانى - چه راجع به مبداء باشد، چه به معاد، چه اخلاق و چه شرايع و آداب مربوطه به مجتمع بشرى - بايستى دارنده حكم داراى رايى صائب و قطعى باشد.

و از اينكه به رفيق زندانيش گفت: (ان الحكم الا للّه ) و بعدش گفت: (قضى الامر الذى فيه تستفتيان ) فهميده مى شود كه اين حكمى كه خدا به وى داده بوده همان حكم اللّه بوده، و خلاصه حكم يوسف حكم الله است، و اين همان حكمى است كه ابراهيم از پروردگار خود مسالت مى كرد و مى گفت: (رب هب لى حكما و الحقنى بالصالحين ).

و اين كه دنبال حكم فرمود: (و علم) چون علمى است كه خدا به او داده، قطعا ديگر با جهل آميخته نيست. حال چگونه علمى است و چه مقدار است كارى نداريم، هر چه باشد خالص علم است و ديگر آميخته با هواى نفس و وسوسه هاى شيطانى نيست، زيرا ديگر معقول نيست كه مشوب با جهل و يا هوا و هوس باشد، چون به خدا نسبتش داده و دهنده آن علم و آن حكم را خدا دانسته، و خدا هم خود را چنين معرفى كرده: (و اللّه غالب على امره ) و نيز فرموده: (ان اللّه بالغ امره ) پس مى فهميم آن حكمى را كه خدا بدهد ديگر آميخته با تزلزل و ترديد و شكّ نيست، و چيزى را كه او به عنوان علم بدهد جهل نخواهد بود.

چنين موهبتى (حكم و علم) را خدا به همه نيكوكاران مى دهد

از سوى ديگر اين معنا را مى دانيم كه اين موهبت هاى الهى كه احيانا به بعضى ها داده مى شود بطور گزاف و لغو و عبث نيست، بلكه نفوسى كه اين علم و حكم به آنها داده مى شود با ساير نفوس تفاوت بسيار دارند. نفوس ديگر خطا كردار و تاريك و جاهلند ولى اين نفوس چنين نيستند، و لذا خداى تعالى مى فرمايد: (و البلد الطيب يخرج نباته باذن ربه و الذى خبث لا يخرج الا نكد).

جمله (و كذلك نجزى المحسنين ) هم اشاره به همين معنا است، چون دلالت مى كند بر اينكه اين حكم و اين علم كه به يوسف داده شد موهبتى ابتدايى نبود، بلكه به عنوان پاداش به وى داده شد، چه او از نيكوكاران بود.

و بعيد نيست كه از جمله مذكور نيز استفاده كرد كه خداوند از اين علم و حكم به همه نيكوكاران مى دهد، البته هر كسى به قدر نيكوكاريش، و چگونه چنين نباشد با اينكه آيه (يا ايها الذين آمنوا اتقوا اللّه و آمنوا برسوله يوتكم كفلين من رحمته و يجعل لكم نورا تمشون به ) و نيز آيه (او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس ) به اين معنا تصريح دارد.

نكته اى كه باقى مانده اين است كه: علم مورد گفتگو شامل آن پيش بينى هايى كه آنها را از تأويل احاديث خوانده بوديم مى شود، براى اينكه آيه (حكما و علم) واقع شده ميان آيات سابق كه مى فرمود: (و لنعلمه من تأويل الاحاديث و بين آن آيه اى كه كلام يوسف به رفيق زندانيش را در زندان حكايت مى كند كه گفت: ذلكما مما علمنى ربى - دقّت بفرماييد.

معناى مراوده در جمله: (و راودته الّتى هو فى بيته)

و راودته التى هو فى بيتها عن نفسه و غلقت الابواب و قالت هيت لك قال معاذ الله انه ربى احسن مثواى انه لا يفلح الظالمون

در مفردات گفته: كلمه (رود) به معناى تردد و آمد و شد كردن به آرامى است به خاطر يافتن چيزى، و كلمه (رائد) هم كه به معناى طالب و جستجوگر علف زار است از همان ماده است (اراده ) از ماده (راد، يرود) كه به معناى سعى در طلب چيزى است، انتقال يافته و به معناى خواستن شده. آنگاه مى گويد: (مراوده ) به معناى اينست كه كسى در اراده با تو نزاع كند يعنى تو چيزى را بخواهى و او چيز ديگرى را، و يا تو در طلب چيزى سعى و كوشش كنى و او در طلب چيز ديگرى.

و اگر گفته شود: (راودت فلانا عن كذ) همچنانكه خداى تعالى فرموده: (هى راودتنى عن نفسى ) و نيز فرموده: (تراود فتيها عن نفسه ) معنايش اين است كه فلانى (فلان شخص را از رايش برگردانيد) و در دومى (او مراوده كرد با من ) و در سومى (او با غلامش مراوده مى كند) يعنى او را از رايش برمى گرداند. و در دو جمله (و لقد راودته عن نفسه ) و جمله (سنراود عنه اباه ) نيز به اين معنا است.

و در مجمع البيان گفته: (مراوده ) به معناى مطالبه چيزى است به رفق و مدارا و نرمى تا كارى كه در نظر است به آن چيز انجام يابد، و از همين باب است كه به ميله سرمه مى گويند (مرود) زيرا با آن سرمه مى كشند، ولى در مطالبه قرض نمى گويند (راوده ). و اصل اين كلمه از ماده (راد، يرود) به معناى طلب چراگاه است، و در مثل آمده كه: (الرائد لا يكذب اهله ) كسى كه در جستجوى چراگاه است به اهل خود دروغ نمى گويد. و (غلقت ) از (تغليق ) است كه به معناى بستن درب است آنچنانكه ديگر نتوان باز كرد، زيرا ثلاثى مجرد آن به معناى صرف بستن است، و تشديد باب تفعيل مبالغه در بستن است كه يا كثرت آن را مى رساند، و يا محكمى را.

كلمه (هيت لك ) اسم فعل و به معناى (بي) است. (و معاذ اللّه ) به معناى (پناه مى برم به خد) مى باشد، بنابراين، كلمه مذكور مفعول مطلق (اعوذبالله ) است كه قائم مقام فعل است.

اين آيه شريفه در عين كوتاهى و اختصار، اجمال داستان مراوده را در خود گنجانده، و اگر در قيودى كه در آن بكار رفته و در سياقى كه آيه در آن قرار گرفته و در ساير گوشه هاى اين داستان كه در اين سوره آمده دقّت شود تفصيل مراوده نيز استفاده مى شود.

احساسات يوسف (عليه السلام) در كاخ عزيز مصر

اينك يوسف كودكى است كه دست تقدير كارش را به خانه عزيز مصر كشانده و اين خانواده به اين طفل صغير جز به اين مقدار آشنائى ندارند كه برده اى است از خارج مصر، و شايد تاكنون هم اسم او را نپرسيده باشند، و اگر هم پرسيده باشند يا خودش گفته است (اسمم يوسف است ) و يا ديگران. و از لهجه اش اين معنا نيز به دست آمده كه اصلا عبرانى است، ولى اهل كجاست و از چه دودمانى است معلوم نشده.

چون معمول و معهود نبوده كه بردگان، خانه و دودمانى معلوم داشته باشند، يوسف هم كه خودش حرفى نمى زند، البته حرف بسيار دارد، ولى تنها در درون دلش خلجان مى كند. آرى او از نسب خود حرفى نزد مگر پس از چند سال كه به زندان افتاده بود، و در آنجا به دو رفيق زندانيش گفت: (و اتبعت مله ابائى ابراهيم و اسحق و يعقوب ).

و نيز تاكنون از معتقدات خود كه همان توحيد در عبادت است در ميان مردم مصر كه بت مى پرستند چيزى نگفته، مگر آن موقعى كه همسر عزيز گرفتارش كرده بود كه در پاسخ خواهش نامشروعش گفت: (معاذ الله انه ربى...)

آرى، او در اين روزها ملازم سكوت است، اما دلش پر است از لطائفى كه از صنع خدا مشاهده مى كند، او همواره به ياد حقيقت توحيد و حقيقت معناى عبوديّتى است كه پدرش با او در ميان مى گذاشت و هم به ياد آن رويايى است كه او را بشارت به اين مى داد كه خدا به زودى وى را براى خود خالص گردانيده به پدران بزرگوارش ابراهيم و اسحاق و يعقوب ملحق مى سازد. و نيز به ياد آن رفتارى است كه برادران با وى كردند، و نيز آن وعده اى كه خداى تعالى در قعر چاه، آنجا كه همه اميدهايش قطع شده بود به وى داده بود، كه در چنين لحظاتى او را بشارت داد كه اندوه به خود راه ندهد، زيرا او در تحت ولايت الهى و تربيت ربوبى قرار گرفته، و آنچه برايش پيش مى آيد از قبل طراحى شده، و به زودى برادران را به كارى كه كرده اند خبر خواهد داد، و ايشان خود نمى دانند كه چه مى كنند.

اين خاطرات دل يوسف را به خود مشغول داشته و مستغرق در الطاف نهانى پروردگار كرده بود، او خود را در تحت ولايت الهى مى ديد، و ايمان داشت كه رفتارهاى جميله خدا جز به خير او تمام نمى شود، و در آينده جز با خير و جميل مواجه نمى گردد.

آرى، اين خاطرات شيرين كافى بود كه تمامى مصائب و ناملايمات را براى او آسان و گوارا كند: محنت ها و بلاهاى پى در پى را با آغوش باز پذيرا باشد. در برابر آنها با همه تلخى و مرارتش صبر نمايد، به جزع و فزع در نيايد و هراسان نشده راه را گم نكند.

يوسف در آن روزى كه خود را به برادران معرفى كرد به اين حقايق اشاره نموده، فرمود: (انه من يتق و يصبر فان اللّه لا يضيع اجر المحسنين ).

دل يوسف لا يزال و دم به دم مجذوب رفتار جميل پروردگارش مى شد و قلبش در اشارات لطيفى كه از آن ناحيه مى شد مستغرق مى گرديد، و روز به روز بر علاقه و محبتش نسبت به آنچه مى ديد و آن شواهدى كه از ولايت الهى مشاهده مى كرد زيادتر مى شد، و بيشتر از پيش مشاهده مى كرد كه چگونه پروردگارش بر هر نفسى و عمل هر نفسى قائم و شهيد است، تا آنكه يكباره محبت الهى دلش را مسخر نموده و واله و شيداى عشق الهى گرديد او ديگر به جز پروردگارش همى ندارد، و ديگر چيزى او را از ياد پروردگارش حتى براى يك چشم بر هم زدن بازنمى دارد.

اين حقيقت براى كسى كه در آياتى كه راجع به گفتگوهاى حضرت يوسف است، دقّت و تدبّر كند بسيار روشن جلوه مى كند. آرى، كسى كه در امثال: (معاذ الله انه ربى ) و (ما كان لنا ان نشرك باللّه من شى ء) و (ان الحكم الا للّه ) و (انت وليى فى الدنيا و الاخرة ) و امثال آن كه همه حكايت گفتگوهاى يوسف است كاملا دقّت نمايد، همه آن احساساتى كه گفتيم براى يوسف دست داده بود، برايش روشن مى شود، و به زودى بيان بيشترى در اين باره خواهد آمد - ان شاء اللّه تعالى.

آرى، اين بود احساسات يوسف كه او را به صورت شبحى درآورده بود كه در وادى آن، غير از محبت الهى چيزى وجود نداشت، محبتى كه انيس دل او گشته بود و او را از هر چيز ديگرى بى خبر ساخته و به صورتى درآورده بود كه معنايش همان خلوص براى خداست و ديگر غير خدا كسى از او سهمى نداشت.

عزيز مصر در آن روزهاى اول كه يوسف به خانه اش درآمده بود به جز اين، كه او پسر بچه اى است صغير از نژاد عبريان و مملوك او، شناخت ديگرى نداشت. چيزى كه هست، از اينكه به همسرش سفارش كرد كه (او را گرامى بدار تا شايد به درد ما بخورد، و يا او را پسر خود بخوانيم ) برمى آيد كه او در وجود يوسف وقار و مكانتى احساس مى كرده و عظمت و كبريائى نفسانى او را از راه زيركى دريافته بود و همين احساس او را به طمع انداخت كه شايد از او منتفع گشته يا به عنوان فرزندى خود اختصاصش دهد، به اضافه آن حسن و جمال عجيبى كه در او مى ديده است.

احساسات همسر عزيز نسبت به يوسف (عليه السلام) همسر عزيز كه خود عزيره مصربود، از طرف عزيز مامور مى شود كه يوسف را احترام كند و به او مى گويد كه وى دراين كودك آمال و آرزوها دارد. اوهم از اكرام و پذيرائى يوسف آنى دريغ نمى ورزيد، ودر رسيدگى و احترام به او اهتمامى به خرج مى داد كه هيچ شباهت به اهتمامى كه دربارهيك برده زرخريد مى ورزند نداشت، بلكه شباهت به پذيرائى و عزتى داشت كه نسبتبه گوهرى كريم و گرانبها و يا پاره جگرى محبوبمعمول مى داشتند.

همسر عزيز علاوه بر سفارش شوهر، خودش اين كودك را به خاطر جمال بى نظير و كمال بى بديلش دوست مى داشت و هر روزى كه از عمر يوسف در خانه وى مى گذشت محبّت او زيادتر مى شد، تا آنكه يوسف به حد بلوغ رسيد و آثار كودكيش زائل و آثار مرديش ظاهر شد، در اين وقت بود كه ديگر همسر عزيز نمى توانست از عشق او خوددارى كند و كنترل قلب خود را در دست بگيرد. او با آنهمه عزّت و شوكت سلطنت كه داشت خود را در برابر عشقش بى اختيار مى ديد، عشقى كه سر و ضمير او را در دست گرفته و تمامى قلب او را مالك شده بود.

يوسف هم يك معشوق رهگذر و دور دستى نبود كه دسترسى به وى براى عاشقش زحمت و رسوائى بار بياورد، بلكه دائما با او عشرت داشت و حتى يك لحظه هم از خانه بيرون نمى رفت، او غير از اين خانه جايى نداشت برود. از طرفى همسر عزيز خود را عزيزه اين كشور مى داند، او چنين مى پندارد كه يوسف ياراى سرپيچى از فرمانش را ندارد، آخر مگر جز اين است كه او مالك و صاحب يوسف و يوسف برده زرخريد اوست ؟ او چطور مى تواند از خواسته مالكش سر برتابد، و جز اطاعت او چه چاره اى دارد؟! علاوه، خاندانهاى سلطنتى براى رسيدن به مقاصدى كه دارند دست و بالشان بازتر از ديگران است، حيله ها و نقشه ها در اختيارشان هست، چون هر وسيله و ابزارى كه تصوّر شود هر چند باارزش و ناياب باشد براى آنان فراهم است. از سوى ديگر خود اين بانو هم از زيبارويان مصر است، و قهرا همينطور بوده، چون زنان چركين و بد تركيب به درون دربار بزرگان راه ندارند و جز ستارگان خوش ‍ الحان و زيبارويان جوان بدانجا راه نمى يابند.

و نظر به اينكه همه اين عوامل در عزيزه مصر جمع بوده عادتا مى بايستى محبتش به يوسف خيلى شديد باشد بلكه همه آتش ها در دل او شعله ور شده باشد، و در عشق يوسف مستغرق و واله گشته از خواب و خوراك و هر چيز ديگرى افتاده باشد. آرى، يوسف دل او را از هر طرف احاطه كرده بود، هر وقت حرف مى زد اول سخنش يوسف بود، و اگر سكوت مى كرد سراسر وجودش يوسف بود، او جز يوسف همى و آرزويى ديگر نداشت همه آرزوهايش در يوسف جمع شده بود: (قد شغفها حب) به راستى جمال يوسفى كه دل هر بيننده را مسخر مى ساخت چه بر سر او آورد كه صبح و شام تماشاگر و عاشق و شيدايش بود و هر چه بيشتر نظاره اش ‍ مى كرد تشنه تر مى شد.

يوسف و همسر عزيز

روز به روز عزيزه مصر، خود را به وصال يوسف وعده مى داد و آرزويش تيزتر مى گشت و به منظور ظفر يافتن به آنچه مى خواست بيشتر با وى مهربانى مى كرد، و بيشتر، آن كرشمه هايى را كه اسلحه هر زيبارويى است به كار مى بست، و بيشتر به غنج و آرايش خود مى پرداخت، باشد كه بتواند دل او را صيد كند، همچنانكه او با حسن خود دل وى را به دام افكنده بود و شايد صبر و سكوتى را كه از يوسف مشاهده مى كرد دليل بر رضاى او مى پنداشته و در كار خود جسورتر و غره تر مى شد.

تا سرانجام طاقتش سرآمد، و جانش به لب رسيد، و از تمامى وسائلى كه داشت نااميد گشت، زيرا كمترين اشاره اى از او نديد، ناگزير با او در اتاق شخصيش خلوت كرد، اما خلوتى كه با نقشه قبلى انجام شده بود. آرى، او را به خلوتى برد و همه درها را بست و در آنجا غير او و يوسف كس ديگرى نبود، عزيزه خيلى اطمينان داشت كه يوسف به خواسته اش گردن مى نهد، چون تاكنون از او تمرّدى نديده بود، اوضاع و احوالى را هم كه طراحى كرده بود همه به موفقيتش گواهى مى دادند.

اينك نوجوانى واله و شيداى در محبت، و زن جوانى سوخته و بى طاقت شده از عشق آن جوان، در يكجا جمعند، در جايى كه غير آن دو كسى نيست، يك طرف عزيزه مصر است كه عشق به يوسف رگ قلبش را به پاره شدن تهديد مى كند، و هم اكنون مى خواهد او را از خود او منصرف و به سوى خودش متوجّه سازد، و به همين منظور درها را بسته و به عزّت و سلطنتى كه دارد اعتماد نموده، با لحنى آمرانه (هيت لك ) او را به سوى خود مى خواند تا قاهريت و بزرگى خود را نسبت به او حفظ نموده به انجام فرمانش مجبور سازد.

يك طرف ديگر اين خلوتگاه، يوسف ايستاده كه محبت به پروردگارش او را مستغرق در خود ساخته و دلش را صاف و خالص ‍ نموده، بطورى كه در آن، جايى براى هيچ چيز جز محبوبش باقى نگذارده. آرى، او هم اكنون با همه اين شرايط با خداى خود در خلوت است، و غرق در مشاهده جمال و جلال خداست، تمامى اسباب ظاهرى - كه به ظاهر سببند - از نظر او افتاده و بر خلاف آنچه عزيزه مصر فكر مى كند كمترين توجّه و خضوع و اعتماد به آن اسباب ندارد.

اما عزيزه با همه اطمينانى كه به خود داشت و با اينكه هيچ انتظارى نداشت، در پاسخ خود جمله اى را از يوسف دريافت كرد كه يكباره او را در عشقش شكست داد.

توحيد خالص يوسف (عليه السلام) كه از پاسخ او درمقابل درخواست همسر عزيز (معاذالله ربى احسن مثواى) نمايان است

يوسف در جوابش تهديد نكرد و نگفت من از عزيز مى ترسم، و يا به عزيز خيانت روا نمى دارم، و يا من از خاندان نبوّت و طهارتم، و يا عفت و عصمت من، مانع از فحشاى من است. نگفت من از عذاب خدا مى ترسم و يا ثواب خدا را اميد مى دارم.

و اگر قلب او به سببى از اسباب ظاهرى بستگى و اعتماد داشت طبعا در چنين موقعيت خطرناكى از آن اسم مى برد، ولى مى بينيم كه به غير از (معاذ اللّه ) چيز ديگرى نگفت، و به غير از عروه الوثقاى توحيد به چيز ديگرى تمسك نجست.

پس معلوم مى شود در دل او جز پروردگارش احدى نبوده و ديدگانش جز به سوى او نمى نگريسته.

و اين همان توحيد خالصى است كه محبت الهى وى را بدان راهنمايى نموده، و ياد تمامى اسباب و حتى ياد خودش را هم از دلش ‍ بيرون افكنده، زيرا اگر انيّت خود را فراموش نكرده بود مى گفت: (من از تو پناه مى برم به خد) و يا عبارت ديگرى نظير آن، بلكه گفت: (معاذ اللّه ). و چقدر فرق است بين اين گفتار و گفتار مريم كه وقتى روح در برابرش به صورت بشرى ايستاد و مجسم شد گفت: (انى اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقيا ).

خواهى گفت: اگر ياد خود را هم فراموش كرده بود چرا بعد از معاذ اللّه گفت: (انه ربى احسن مثواى انه لا يفلح الظالمون ) و از خودش سخن گفت ؟ در جواب مى گوييم: پاسخ يوسف همان كلمه (معاذ اللّه ) بود و اما اين كلام كه بعد آورد بدين منظور بود كه توحيدى را كه (معاذ اللّه ) افاده كرد توضيح دهد و روشنش سازد، او خواست بگويد: اينكه مى بينيم تو در پذيرائى من نهايت درجه سعى را دارى با اينكه به ظاهر سفارش عزيز بود كه گفت: (اكرمى مثويه ) و ليكن من آن را كار خداى خود و يكى از احسانهاى او مى دانم. پس در حقيقت پروردگار من است كه از من به احترام پذيرايى مى كند، هر چند به تو نسبت داده مى شود، و چون چنين است واجب است كه من به او پناهنده شوم، و به همو پناهنده مى شوم، چون اجابت خواسته تو و ارتكاب اين معصيت ظلم است و ظالمان رستگار نمى شوند، پس هيچ راهى براى ارتكاب چنين گناهى نيست.

نكاتى كه يوسف عليه السلام در جمله (انه ربى احسن مثواى) افاده كرده است

يوسف (عليه السلام) در جمله (انه ربى احسن مثواى ) چند نكته را افاده كرد: اول اينكه او داراى توحيد است و به كيش بت پرستى اعتقاد ندارد، و از آنان كه به جاى خدا ارباب ديگرى اتخاذ مى كنند و تدبير عالم را به آنها نسبت مى دهند نيست، بلكه معتقد است كه جز خداى تعالى رب ديگرى وجود ندارد.

دوم اينكه او از آنانكه به زبان خدا را يكتا دانسته و ليكن عملا به او شرك مى ورزند نيست و اسباب ظاهرى را مستقل در تاءثير نمى داند، بلكه معتقد است هر سببى در تاءثير خود محتاج به اذن خداست و هر اثر جميلى كه براى هر سببى از اسباب باشد در حقيقت فعل خداى سبحان است، او همسر عزيز را در اينكه از وى به بهترين وجهى پذيرايى كرده مستقل نمى داند، پس عزيز و همسرش به عنوان رب كه متولى امور وى شده باشند نيستند، بلكه خداى سبحان است كه اين دو را وادار ساخته تا او را گرامى بدارند، پس خداى سبحان او را گرامى داشته، و اوست كه متولى امور است، و او در شدايد بايد به خدا پناهنده گردد.

سوم اينكه اگر در آنچه همسر عزيز بدان دعوتش ميكند پناه به خدا مى برد براى اين است كه اين عمل ظلم است و ظالمان رستگار نمى شوند، و به سوى سعادت خويش هدايت نگشته در برابر پروردگارشان ايمن نمى گردند همچنانكه قرآن از جد يوسف، حضرت ابراهيم حكايت كرده كه گفت: (الذين آمنوا و لم يلبسوا ايمانهم بظلم اولئك لهم الامن و هم مهتدون ).

چهارم اينكه او مربوب يعنى مملوك و در تحت تربيت رب خويش، خداى سبحان است، و خود مالك چيزى از نفع و ضرر خويش ‍ نيست مگر آنچه را كه خدا براى او خواسته باشد، و يا خدا دوست داشته باشد كه او انجامش دهد، و به همين جهت در پاسخ پيشنهاد او با لفظ صريح خواسته او را رد نكرد، و با گفتن (معاذ اللّه ) بطور كنايه جواب داد. نگفت: من چنين كارى نمى كنم، و يا چنين گناهى مرتكب نمى شوم، و يا به خدا پناه مى برم از شر تو و يا امثال آن، چون اگر چنين مى گفت براى خود حول و قوه اى اثبات كرده بود كه خود بوى شرك و جهالت را دارد، تنها در جمله (انه ربى احسن مثواى ) از خود يادى كرد، و اين عيب نداشت، زيرا در مقام اثبات مربوبيت خود و تاكيد ذلت و حاجت خود بود.

و عينا به همين علّت به جاى (اكرام ) كلمه (احسان ) را به كار برد، با اينكه عزيز گفته بود: (اكرمى مثويه ) او گفت: (انه احسن مثواى ) چون در اكرام، معناى احترام و شخصيت و عظمت نهفته است.

نراع بين حب الهى و عشق حيوانى و چيره شدن حب الهى در يوسف (ع)

و كوتاه سخن، هر چند واقعه يوسف و همسر عزيز يك اتفاق خارجى بوده كه ميان آن دو واقع شده، ولى در حقيقت كشمكشى است كه ميان (حب ) و (هيمان ) الهى و ميان عشق و دلدادگى حيوانى اتفاق افتاده، و اين دو نوع عشق بر سر يوسف با هم مشاجره كرده اند، هر يك از اين دو طرف سعى مى كرده يوسف را به سوى خود بكشاند و چون (كلمة اللّه ) عليا و فوق هر كلمه اى است لا جرم برد با او شده و يوسف سرانجام دستخوش جذبه اى آسمانى و الهى گشته، محبت الهى از او دفاع كرده است: (و اللّه غالب على امره ).

پس جمله (و راودته التى هو فى بيتها عن نفسه ) دلالت مى كند بر اصل مراوده، و آوردن وصف (فى بيته) براى دلالت بر اين معنا است كه همه اوضاع و احوال عليه يوسف و به نفع همسر عزيز جريان داشته و كار بر يوسف بسيار شديد بوده، و همچنين جمله (و غلقت الابواب )، چون اين تعبير (باب تفعيل) مبالغه را مى رساند. و مخصوصا با اينكه مفعول آن را (الابواب ) با الف و لام و جمع آورده و جمع داراى الف و لام خود استغراق را مى رساند، و نيز تعبير به هيت لك كه امرى است كه معمولا از سوالى بعيد به منظور اعمال مولويت و آقايى صادر مى شود، و به اين نيز اشاره دارد كه همسر عزيز كار را از ناحيه خود تمام مى دانسته و جز اقبال و پذيرفتن يوسف انتظار ديگرى نداشته، و نيز به نظر او علل و اسباب از ناحيه يوسف هم تمام بوده.

چيزى كه هست خداى تعالى نزديك تر از يوسف است به خود او و همچنين از عزيزه، همسر عزيز، (و للّه العزه جميعا).

مراد يوسف از رب در جمله خداى (انه ربى احسن مثواى) تعالى است

و اينكه فرموده: (قال معاذ اللّه انه ربى احسن مثواى...) جوابيست كه يوسف به عزيزه مصر داد، و در مقابل درخواست او پناه به خدا برد و گفت: پناه مى برم به خدا پناه بردنى از آنچه تو مرا بدان دعوت مى كنى، زيرا او پروردگار من است، متولى امور من است، او چنين منزل و ماوايى روزيم كرد، و مرا خوشبخت و رستگار ساخته، و اگر من هم از اينگونه ظلم ها مرتكب شده بودم از تحت ولايت او بيرون شده، از رستگارى دور مى شدم.

يوسف در اين گفتار خود ادب عبوديت را به تمام معنا رعايت نموده، و همانطور كه قبلا هم اشاره كرديم اول اسم جلاله را آورد و پس ‍ از آن صفت ربوبيّت را، تا دلالت كند بر اينكه او عبدى است كه عبادت نمى كند مگر يك رب را و اين يكتاپرستى آئين پدرانش ‍ ابراهيم، اسحاق و يعقوب بوده.

عده اى از مفسرين اين احتمال را هم داده اند كه ضمير در جمله (انه ربى احسن مثواى ) به شان برگشته و چنين معنا دهد: رب و مولاى من كه عزيز باشد منزل و ماءوايم را نيكو كرد و به تو سفارش كرد كه او را گرامى بدار و من اگر الان آنچه تو مى خواهى اجابت كنم به او خيانت كرده ام، و هرگز نخواهم كرد.

نظير اين وجه قول بعضى از مفسرين است كه گفته اند ضمير به عزيز برمى گردد، و همان ضمير اسم آن، و خبرش (ربى )، و جمله (احسن مثواى ) خبر بعد از خبر است.

ليكن اين حرف صحيح نيست، زيرا اگر اينطور بود جا داشت بفرمايد: (انه لا يفلح الخائنون ) همچنانكه موقعى كه در زندان بود به فرستاده عزيز همين را گفت كه (ذلك ليعلم انى لم اخنه بالغيب و ان اللّه لا يهدى كيد الخائنين ) و نفرمود (انى لم اظلمه بالغيب ).

علاوه، يوسف هرگز عزيز را رب خود نمى دانست، زيرا او خود را آزاد و غير مملوك مى دانست، هر چند مردم بر حسب ظاهر او را برده تصوّر مى كردند، به شهادت اينكه در زندان به آن برده اى كه رفيقش بود گفت: (اذكرنى عند ربك ) و به فرستاده پادشاه گفت: (ارجع الى ربك...) و هيچ جا تعبير نكرد به (ربى ) با اينكه عاده وقتى اسم پادشاهان را مى برند همينگونه تعبير دارند (مثلا مى گويند (قبله گاهم )، (ولى نعمتم ) و امثال آن ) و نيز به فرستاده پادشاه گفت: (اساله ما بال النسوه اللاتى قطعن ايديهن ان ربى بكيدهن عليم ) كه در اينجا خداى سبحان را رب خود دانسته، در قبال اينكه پادشاه را رب فرستاده او شمرد.

باز مؤيّد گفته ما آيه بعدى است كه مى فرمايد: (لو لا ان را برهان ربه ).

و لقد همت به و هم بها لو لا ان را برهان ربه كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء انه من عبادنا المخلصين

خويشتن دارى يوسف (عليه السلام) در برابر همسر عزيز شگفت انگيز و خارق العاده بوده است

دقّت كامل در پيرامون داستان يوسف و دقّت نظر در اسباب و جهات و شرايطى كه گرداگرد اين داستان را فرا گرفته است، و هر يك در آن تاءثير و دخالت داشته، اين معنا را به دست مى دهد كه نجات يوسف از چنگ همسر عزيز جز بطور خارق العاده صورت نگرفته، بگونه اى كه شباهتش به رويا بيشتر بوده تا به يك واقعه خارجى، زيرا يوسف در آن روز مردى در عنفوان جوانى و در بحبوحه غرور بوده، و معمولا در اين سنين غريزه جنسى و شهوت و شبق به نهايت درجه جوش و خروش مى رسد، از سوى ديگر جوانى زيبا و در زيبايى بديع بوده بطورى كه عقل و دل هر بيننده را مدهوش مى كرده، و عاده جمال و ملاحت، صاحبش را به سوى هوى و هوس سوق مى دهد.

از سوى ديگر يوسف (عليه السلام) در دربار سلطنتى عزيز غرق در ناز و نعمت، و داراى موقعيتى حساس بود، و اين نيز يكى از اسبابى است كه هر كسى را به هوسرانى و عيش و نوش وامى دارد. از سوى چهارم ملكه مصر هم در محيط خود جوانى رعنا و داراى جمالى فوق العاده بود، چون عاده حرم سلاطين و بزرگان هر محيطى نخبه زيبايان آن محيطند.

و علاوه بر اين، بطور مسلم وسائل آرايشى در اختيار داشته كه هر بيننده را خيره مى ساخته، و چنين بانويى عاشق و واله و شيداى چنين جوانى شده. آرى، كسى به يوسف دل بسته كه صدها خرمن دل در دام زيبايى او است، از اين هم كه بگذريم سوابق بسيارى از محبّت و احترام و پذيرايى نسبت به يوسف دارد، و اين سوابق كافى است كه وى را در برابر خواهشش خاضع كند.

از سوى ديگر وقتى چنين ماهپاره اى خودش پيشنهاد كند، بلكه متعرض انسان شود خويشتن دارى در آن موقع بسيار دشوارتر است. و او مدتها است كه متعرض يوسف شده و نهايت درجه قدرت خود را در ربودن دل وى بكار برده، صدها رقم غنج و دلال كرده، بلكه اصرار ورزيده، التماس كرده، او را به سوى خود كشيده، پيراهنش را پاره كرده و با اين همه كشش صبر كردن از طاقت بشر بيرون است. از سوى ديگر از ناحيه عزيز هم هيچ مانعى متصوّر نبوده، زيرا عزيز هيچگاه از دستورات همسرش سرنتابيده، و بر خلاف سليقه و راى او كارى نكرده و اصلا يوسف را به او اختصاص داده و او را به تربيتش گماشته، و اينك هر دو در يك قصر زيبا از كاخهاى سلطنتى و داراى مناظر و چشم افكنهايى خرم بسر مى برند كه خود يك داعى قوى است كه ساكنان را بر عيش و شهوت وابدارد.

در اين قصر خلوت اتاقهايى تودرتو قرار دارد و داستان تعرض عزيزه به يوسف در اتاقى اتفاق افتاده كه تا فضاى آزاد درهاى متعددى حائل است كه همه با طرح قبلى محكم بسته شده و پرده ها از هر سو افتاده، و حتى كوچكترين روزنه هم به بيرون نمانده، و ديگر هيچ احتمال خطرى در ميان نيست. از سوى ديگر دست رد به سينه چنين بانويى زدن نيز خالى از اشكال نيست، چون او جاى عذر باقى نگذاشته، آنچه وسائل پرده پوشى تصوّر شود به كار برده. علاوه بر اين، مخالطت يوسف با او براى يكبار نيست، بلكه مخالطت امروزش كليد يك زندگى گواراى طولانى است. او مى توانست با برقرارى رابطه و معاشقه با عزيزه به بسيارى از آرزوهاى زندگى از قبيل سلطنت، عزّت و ثروت برسد.

پس همه اينهايى كه گفته شد امورى تكان دهنده بودند كه هر يك به تنهايى كوه را از جاى مى كند و سنگ سخت را آب مى كند و هيچ مانعى هم تصوّر نمى رفت كه در بين باشد كه بتواند در چنين شرايطى جلوگير شود.

هيچ مانعى جز ايمان جلوگير نفس يوسف (ع) نشده است

چون چند ملاحظه ممكن بود كه در كار بيايد و جلوگير شود: اول ترس از اينكه قضيه فاش شود و در دهنها بيفتد. دوم اينكه به حيثيت خانوادگى يوسف بربخورد. سوم اينكه اين عمل خيانتى نسبت به عزيز بود.

اما مسأله فاش شدن قضيه كه ما در سابق روشن كرديم كه يوسف كاملا از اين جهت ايمن بوده، و به فرضى كه گوشه اى از آن هم از پرده بيرون مى افتاد براى يك پادشاه، تفسير و تأويل كردن آن آسان بود، همچنانكه بعد از فاش شدن مراوده همسرش با يوسف همين تأويل را كرد و آب هم از آب تكان نخورد. آرى، همسرش آنچنان در او نفوذ داشت كه خيلى زود راضيش نمود و به كمترين مواخذه اى برنخورد، بلكه با وارونه كردن حقيقت مؤ اخذه را متوجه يوسف نمود و به زندانش انداخت.

و اما مسأله حيثيت خانوادگى يوسف آنهم مانع نبود، زيرا اگر مسأله حيثيت مى توانست چنين اثرى را داشته باشد چرا در برادران يوسف اثرى نداشت و ايشان را از جنايتى كه خيلى بزرگتر از زنا بود جلوگير نشد با اينكه ايشان هم فرزندان ابراهيم و اسحاق و يعقوب بودند، و در اين جهت هيچ فرقى با يوسف نداشتند؟ ولى مى بينيم كه حيثيت و شرافت خانوادگى مانع از برادركشى ايشان نشد، نخست تصميم قطعى گرفتند او را بكشند، سپس نه به خاطر شرافت خانوادگى بلكه به ملاحظاتى ديگر او را در چاه انداخته، و چون بردگان در معرض فروشش درآوردند، و دل يعقوب پيغمبر را داغدار او كردند، آنچنانكه از شدت گريه نابينا شد.

و اما مسأله خيانت و حرمت، آن نيز نمى توانست در چنين شرايطى مانع شود، زيرا حرمت خيانت يكى از احكام و قوانين اجتماعى و به خاطر آثار سوء آن و مجازاتى است كه در دنبال دارد، و معلوم است كه چنين قانونى تا آنجا احترام دارد كه در صورت ارتكاب پاى مجازات به ميان آيد. و خلاصه، انسان در تحت سلطه قواى مجريه اجتماع و حكومت عادله باشد، و اما اگر قوه مجريه از خيانتى غفلت داشته باشد و يا اصلا از آن خبردار نباشد، و يا اگر خبردار شد از عدالت چشم پوشى نمايد و يا مرتكب مجرم از تحت سلطه آن بيرون شود - به زودى خواهيم گفت كه - ديگر هيچ اثرى براى اينگونه قوانين نمى ماند.

بنابراين، يوسف هيچ مانعى كه جلوگير نفسش شود، و بر اين همه عوامل قوى بچربد نداشته مگر اصل توحيد، يعنى ايمان به خدا، و يا به تعبيرى ديگر محبت الهيى كه وجود او را پر و قلب او را مشغول كرده بود، و در دلش جايى حتى به قدر يك سرانگشت براى غير خدا خالى نگذاشته بود. آرى، اين بود آن حقيقتى كه گفتيم دقّت در داستان يوسف آن را به دست مى دهد، اينك به متن آيه برمى گرديم.

معناى اين كه يوسف (عليه السلام) برهان پروردگارش را نديده بود قصد همسر عزيز را كرده بود (وهمّ بها لولا...)

پس اينكه فرمود: (و لقد همت به و هم بها لو لا ان را برهان ربه كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء انه من عبادنا المخلصين ) شكى نيست كه اشاره است به چگونگى نجات يوسف از آن غائله هولناك و از سياق برمى آيد كه منظور از گرداندن سوء و فحشاء از يوسف، نجات يوسف است از آنچه كه همسر عزيز مى خواست و به خاطر رسيدن به آن با وى مراوده و خلوت مى كرد. و نيز برمى آيد كه مشار اليه (كذلك ) همان مفادى است كه جمله (ان را برهان ربه ) مشتمل بر آن است.

پس برگشت معناى (كذلك لنصرف ) به اين ميشود كه يوسف (عليه السلام) از آنجايى كه از بندگان مخلص ما بود، ما بدى و فحشاء را به وسيله آنچه كه از برهان پروردگارش ديد از او بگردانديم. پس معلوم شد سببى كه خدا به وسيله آن سوء و فحشاء را از يوسف گردانيد تنها ديدن برهان پروردگارش بود.

لازمه اين حرف اين است كه جزاء مقدر (لو ل) ارتكاب سوء و فحشاء باشد و لازمه اين هم اين است كه (لو لا ان را...) قيد براى (و هم به) باشد، لازمه اين نيز اين است كه هم يوسف به او عينا مانند (هم ) او به يوسف، يعنى تصميم بر معصيت باشد. پس در نتيجه (هم ) يوسف به او داخل در تحت شرط قرار مى گيرد، و اين مى شود: اگر نبود كه يوسف برهان پروردگار خود را ديد او هم ممكن بود قصد كند.

براى اينكه كلمه (لو ل) هر چند ملحق به ادوات شرط است، و علماى نحو گفته اند جايز نيست كه جزاى شرط بر خود شرط مقدم باشد، و خلاصه هر چند (لو ل) را به (ان ) شرطيه قياس كرده اند و ليكن بايد دانست كه جمله (و هم به) جزاى (لو ل) نيست، بلكه به دليل اينكه عطف شده بر (و لقد همت به ) و جمله (همت به ) جمله (قسم خورده شده ) براى لام قسم در لقد است، پس جمله (و هم به) نيز قسم خورده شده آن خواهد بود، و چون معناى جزاء را هم داشته اند لذا جزاى او حذف شده، و مثل اين شده كه بگوييم (به خدا قسم هر آينه او را مى زنم اگر مرا بزند) و معلوم است كه به خاطر (ان ) شرطيه معنى اين مى شود: (به خدا سوگند اگر مرا بزند من او را مى زنم ).

پس معناى آيه اين مى شود: (به خدا قسم هر آينه همسر عزيز قصد او را كرد و به خدا قسم او هم اگر برهان پروردگار خود را نديده بود هر آينه قصد او را كرده بود و چيزى نمانده بود كه مرتكب معصيت شود). و اينكه مى گوييم (چيزى نمانده بوده ) و نمى گوييم معصيت مى كرد، براى اين است كه كلمه (هم ) بطورى كه مى گويند جز در مواردى كه مقرون به مانع است استعمال نمى شود، مانند آيه (و هموا بما لم ينالو) و آيه (اذ همت طائفتان منكم ان تفشل)، و نيز مانند شعر صخر كه گفته:

اهم بامر الحزم لا استطيعه و قد حيل بين العير و النزوان

بنابر آنچه گفته شد اگر برهان پروردگارش را نمى ديد واقع در معصيت نمى شد بلكه تنها تصميم مى گرفت و نزديك به ارتكاب مى شد، و نزديك شدن غير از ارتكاب است، و لذا خداى تعالى به همين نكته اشاره كرده و فرموده: (لنصرف عنه السوء و الفحشاء - تا سوء و فحشاء را از او بگردانيم ) و نفرموده: (لنصرفه عن السوء و الفحشاء - تا او را از سوء و فحشاء بگردانيم ) - دقّت بفرماييد.

از اينجا روشن مى شود كه مناسب تر آنست كه بگوييم منظور از (سوء) تصميم بر گناه و ميل به آن است، و منظور از فحشاء ارتكاب فاحشه يعنى عمل زنا است، پس يوسف (عليه السلام) نه اين كار را كرد و نه نزديكش شد، ولى اگر برهان پروردگار خود را نمى ديد به انجام آن نزديك مى شد، و اين همان معنايى است كه مطالب گذشته ما و دقّت در اسباب و عوامل دست به هم داده در آن حين آن را تاكيد مى كند.

اينك به رسيدگى يك يك جملات پرداخته مى گوييم: حرف (لام ) در (و لقد همت به ) براى قسم است، و معنايش اين است كه (قسم مى خورم كه به تحقيق عزيز قصد يوسف را كرد به آنچه كه از او مى خواست ) و معلوم است كه قصد كردن و تصميم گرفتن وقتى است كه اراده تواءم با مقدارى از عمل بوده باشد.

جمله (و هم بها لو لا ان را برهان ربه ) عطف است بر مدخول (لام ) قسم كه در جمله قبلى بود، و معنايش اينست كه (و قسم مى خورم كه اگر ديدن برهان پروردگارش نمى بود نزديك بود كه او را در آنچه كه مى خواست اجابت كند).

برهانى كه ديدن آن، يوسف را از لغزش بازداشت نوعى علم شهودى بوده است كه به بندگان مخلص ارائه مى شود

كلمه (برهان ) به معناى سلطان است، و هر جا اطلاق شود مقصود از آن سببى است كه يقين آور باشد، چون در اين صورت برهان بر قلب آدمى سلطنت دارد، مثلا اگر معجره را برهان مى نامند و قرآن كريم مى فرمايد: (فذانك برهانان من ربك الى فرعون و ملاه ) و يا مى فرمايد:

(يا ايها الناس قد جائكم برهان من ربكم ) براى اينست كه معجره يقين آور است، و اگر دليل و حجت را هم برهان ناميده و مى فرمايد: (ءاله مع اللّه قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين ) باز براى اين است كه دليل، حجت يقينى است، كه حق را روشن ساخته و بر دلها حاكم مى شود، و جاى ترديدى باقى نمى گذارد.

و اما آن برهانى كه يوسف از پروردگار خود ديد هر چند كلام مجيد خداى تعالى كاملا روشنش نكرده كه چه بوده، ليكن به هر حال يكى از وسائل يقين بوده كه با آن، ديگر جهل و ضلالتى باقى نمانده، كلام يوسف آنجا كه با خداى خود مناجات مى كند - و به زودى خواهد آمد - دلالت بر اين معنا دارد، چون در آنجا مى گويد: (و الا تصرف عنى كيدهن اصب اليهن و اكن من الجاهلين...) و همين خود دليل بر اين نيز هست كه سبب مذكور از قبيل علمهاى متعارف يعنى علم به حسن و قبح و مصلحت و مفسده افعال نبوده، زيرا اينگونه علمها گاهى با ضلالت و معصيت جمع مى شود، همچنانكه از آيه (افرايت من اتخذ الهه هويه و اضله على علم ) و آيه (و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ) به خوبى استفاده مى شود.

پس يقينا آن برهانى كه يوسف از پروردگار خود ديد، همان برهانى است كه خدا به بندگان مخلص خود نشان مى دهد و آن نوعى از علم مكشوف و يقين مشهود و ديدنى است، كه نفس آدمى با ديدن آن چنان مطيع و تسليم مى شود كه ديگر به هيچ وجه ميل به معصيت نمى كند، و ما - ان شاء اللّه - مقدارى درباره آن بحث خواهيم كرد.

(لامى ) كه در جمله (كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء) بر سر (لنصرف ) در آمده (لام ) غايت و يا تعليل است، و به هر حال مال هر دو يكى است. و كلمه كذلك متعلق است به جمله (لنصرف ) و اشاره مزبور اشاره است به رويت برهان رب كه قبلا گفته بود، و كلمه سوء به معناى چيزى است كه صدورش از عبد از آن جهت كه عبد است بد باشد، و اين مطلق معصيت و يا قصد معصيت را شامل است. و كلمه (فحشاء) به معناى ارتكاب عمل زشتى از قبيل زنا و امثال آن است، و ما قبلا گفتيم كه از ظاهر سياق برمى آيد كه سوء و فحشاء با زنا و قصد زنا منطبق است.

و معناى آيه اين است كه: نتيجه و يا علاتّينكه او برهان رب خود را بديد اين بود كه ما فحشاء و قصد به آن را از او برگردانديم.

و يكى از اشارات لطيف كه در اين جمله، يعنى در جمله (لنصرف عنه السوء و الفحشاء) به كار رفته اين است كه سوء و فحشاء را از يوسف برگردانيده، نه اينكه او را از فحشاء و قصد به آن برگردانيده باشد، چون اگر بطور دومى تعبير شده بود دلالت داشت بر اينكه در يوسف اقتضاى ارتكاب آن دو بود، و او محتاج بود كه ما او را از آن دو برگردانيم، و اين با شهادت خدا به اينكه يوسف از بندگان مخلص بود منافات دارد. آرى، بندگان مخلص آنهايند كه خداوند، خالص براى خود قرارشان داده، بطورى كه ديگر غير خدا هيچ چيز در آنان سهم ندارد، و در نتيجه غير خدا را اطاعت نمى كنند، خواه تسويل شيطان باشد و يا تزيين نفس و يا هر داعى ديگرى غير خدا.

و اينكه فرمود: (انه من عبادنا المخلصين ) در مقام تعليل جمله (كذلك لنصرف...) است، و معنايش اين مى شود: ما با يوسف اين چنين معامله كرديم به خاطر اينكه او از بندگان مخلص ما بود، و ما با بندگان مخلص خود چنين معامله مى كنيم.

از آيه شريفه ظاهر مى شود كه ديدن برهان خدا، شان همه بندگان مخلص خداست، و خداوند سبحان هر سوء و فحشائى را از ايشان برمى گرداند، و در نتيجه مرتكب هيچ معصيتى نمى شوند، و به خاطر آن برهانى كه خدايشان به ايشان نشان داده قصد آن را هم نمى كنند، و آن عبارت است از عصمت الهى.

و نيز برمى آيد كه اين برهان يك عامل است كه نتيجه اش علم و يقين است، اما نه از علم هاى معمول و متعارف.

اقوال پاره اى از مفسرين عامه و خاصه در تفسير آيه: (لقد همّت به و همّ لولا...)

مفسرين عامه و خاصه در تفسير اين آيه اقوال مختلفى دارند كه در ذيل به برخى از آنها اشاره مى شود:

1 - قول بعضى از ايشان كه به ابن عباس و مجاهد و قتاده و عكرمه و حسن و ديگران هم نسبت داده اند، اين است كه معناى آيه چنين مى شود: همسر عزيز قصد كرد فاحشه و گناه را، يوسف هم همان قصد را كرد، و اگر برهان پروردگار خود را نديده بود هر آينه آن گناه را مرتكب شده بود.

آنگاه يوسف را به كارهايى توصيف كرده اند كه از مقام نبوت بسيار بعيد و ساحت مقدس صديق، از آن پاك و منره است. و آن توصيف اين است: يوسف تصميم گرفت كه با او زنا كند، نزديك هم رفت بند زير جامه ها هم باز شد، و آنجايى كه يك مرد در هنگام عمل زناشويى مى نشيند نشست، در آن موقع برهان پروردگارش دستگيرش شده شهوتش را باطل و از هلاكتش برهانيد.

آنگاه در توصيف برهان و اينكه چه بوده حرفهاى مختلفى زده اند.

مثلا غزالى، در تفسيرى كه براى اين سوره نوشته مى گويد: در معناى اين آيه، يعنى برهان اختلاف كرده اند، كه مقصود از آن چيست ؟ بعضى گفته اند: مرغى روى شانه اش نشست و در گوشش گفت: دست نگهدار كه اگر اين كار را بكنى از درجه انبياء ساقط خواهى شد. بعضى ديگر گفته اند:يعقوب را ديد كه در كنارى ايستاده انگشت به دندان مى گزد، و مى گويد: اى يوسف نمى بينى مرا؟ حسن بصرى گفته (برهان ) اين بود كه ديد همسر عزيز نخست چادرى بر روى چيزى افكند، پرسيد چه مى كنى ؟ گفت: روى بتم را مى پوشم كه مرا به چنين حالتى نبيند، يوسف گفت تو از يك سنگ و جماد بى چشم و گوش حيا مى كنى و من از خدايى كه مرا مى بيند و از پنهان و آشكارم خبر دارد حيا نكنم ؟!

ارباب اللسان گفته: از ضمير و سر خود صدائى شنيد كه: اى يوسف ! اسم تو در ديوان انبياء نوشته شده، و تو مى خواهى كار سفيهان را بكنى. بعضى ديگر گفته اند: كف دستى ديد كه از ديوار خارج شد و بر آن نوشته بود: (و لا تقربوا الزنا انه كان فاحشه و ساء سبيلا - نزديك زنا نرويد كه فاحشه و راه بدى است ). عده اى گفته اند: سقف خانه باز شد، و صورت زيبايى ديد كه مى گفت: اى رسول عصمت، نكن زيرا تو معصومى. طايفه اى ديگر گفته اند: سر خود را پايين انداخت ديد بر زمين نوشته شده: (و من يعمل سوء يجز به - هر كه كار بدى كند به همان كيفر داده مى شود) بعضى ديگر گفته اند: فرشته اى نزدش آمد و بال خود را به پشت او كشيد، شهوتش از نوك انگشتان پايش ريخت (و رغبتش تمام شد). بعضى ديگر گفته اند: خود عزيز را در حياط ديد كه صدا مى زند: آيا من اينجا نيستم. بعضى ديگر گفته اند: بين او و طرفش حجابى افتاد كه يكديگر را نمى ديدند. بعضى گفته اند: دخترى از دختران بهشت را ديد و از جمال و حسن او متحير گشته، پرسيد: از كيستى ؟ گفت: از كسى هستم كه در دنيا زنا نكرده باشد. و بعضى گفته اند: مرغى از كنارش عبور كرد و بر او بانگ زد كه اى يوسف ! عجله مكن كه او براى تو حلال است و براى تو خلق شده بعضى گفته اند:

آن چاهى را ديد كه در ته آن بيچاره بود، و ديد كه فرشته اى لب آن چاه ايستاده مى گويد: اى يوسف ! آيا بيچارگى آن روزت فراموشت شده. بعضى ديگر گفته اند: زليخا را به صورتى بسيار زشت ديد و از او فرار كرد. بعضى گفته اند صدايى شنيد كه مى گويد: اى يوسف به سمت راستت نگاه كن، وقتى نگاه كرد اژدهايى عظيم ديد - كه بزرگتر از آن قابل تصوّر نبود، و مى گفت: زناكاران فردا در شكم منند، لا جرم يوسف فرار كرد. اين بود گفتار غزالى.

از جمله حرفهاى ديگرى هم كه زده اند اين است كه يعقوب در برابرش مجسم شده و ضربه اى به سينه اش زد كه در يك لحظه شهوتش از سر انگشتانش بريخت. اين روايت را الدّرالمنثور از مجاهد و عكرمه و ابن جبير آورده، و به غير اين، روايات ديگرى هم آورده است.

بررسى و نقد روايت مذكور (از تفسير سيوطى)

جواب روايت سيوطى اين است كه علاوه بر اينكه يوسف (عليه السلام) - همانطور كه قبلا اثبات شد - پيغمبر و داراى مقام عصمت الهى بوده و عصمت، او را از هر لغزش و گناهى حفظ مى كرد، علاوه بر اين، آن صفات بزرگى كه خداوند براى او آورده و آن اخلاص عبوديتى كه درباره اش اثبات كرده جاى هيچ ترديدى باقى نمى گذارد كه او پاك دامن تر و بلند مرتبه تر از آن بوده كه امثال اين پليديها را به وى نسبت دهند، مگر غير اين است كه خدا درباره اش فرموده: (او از بندگان مخلص ما بود، نفس خود را به من و بندگى من اختصاص داده و من هم او را علم و حكمت دادم واحاديث آموختم ) و نيز تصريح مى كند كه (او بنده اى صبور و شكور و پرهيزكار بوده به خدا خيانت نمى كرده، ظالم و جاهل نبوده، از نيكوكاران بوده به حدى كه خداوند او را ملحق به پدر و جدش كرده است ).

و چگونه چنين مقاماتى رفيع و درجاتى عالى جز براى انسانى كه صاحب وجدان پاك و منزّه در اركان، و صالح در اعمال و مستقيم در احوال ميسر مى شود؟ و اما كسى كه به سوى معصيت گرايش يافته و بر انجام آن تصميم هم مى گيرد آنهم معصيتى كه در دين خدا بدترين گناهان شمرده شده، يعنى زناى با زن شوهردار، و خيانت به كسى كه مدتها بالاترين خدمت و احسان به او و به عرض او كرده، و حتى بند زير جامه خود را هم باز نموده و در جايى از آن زن نشسته كه شوهران با زنان خود مى نشينند، آن وقت آياتى يكى پس از ديگرى از طرف خدا ببيند و منصرف نشود، و نداهايى يكى پس از ديگرى بشنود و باز حيا نكند و دست برندارد، تا آنجا كه به سينه اش بزنند و شهوتش از نوك انگشتانش بريزد و اژدهايى كه بزرگتر از آن تصوّر نشود ببيند و از ترس پا به فرار بگذارد، چنين كسى جا دارد كه اصولا اسم انسان را از رويش ‍ بردارند، نه اينكه علاوه بر انسان شمردنش او را بر اريكه نبوت و رسالت هم بنشانند، و خداوند او را امين بر وحى خود نموده، كليد دين خود را به دست او بسپارد و علم و حكمت خود را به او اختصاص دهد و به امثال ابراهيم خليل ملحق سازد.

ولى از كسانى كه زير بار اينگونه حرفهاى گوناگون و جعليات يهوديان و هر روايت ساختگى مى روند هيچ بعيد نيست، زيرا همين هايند كه به خاطر يك مشت روايات مجهول الهويه جد يوسف ابراهيم خليل و همسرش ساره را متهم مى كنند. آرى، اين چنين كسانى باكى ندارند از اينكه فرزند ابراهيم يعنى يوسف را درباره همسر عزيز متهم سازند.

افترائات ناشايسته و اتّهامات قبيحى كه در تفاسير عامه به حضرت يوسف (عليه السلام) نسبت داده شده است

زمخشرى در كشاف گفته: (هم ) يوسف را چنين تفسير كرده اند كه: يوسف بند شلوار زليخا را باز كرد، و خود به حالت مردى كه مى خواهد جماع كند درآمد. و نيز تفسير كرده اند كه يوسف بند شلوار خود را باز كرد و در ميان پاهاى زليخا در حالتى كه طاق و از خوابيده بود، بنشست. و (برهان ) را چنين تفسير كرده اند كه: آوازى شنيد كه زنهار! اى يوسف و زنهار اى زليخا ! ولى يوسف گوش به اين صدا نداد، دوباره شنيد، و باز توجهى نكرد، بار سوم شنيد كه دور شو از زليخا، باز در دلش موثر نشد تا آنكه يعقوب در نظرش مجسّم شد كه داشت سرانگشت خود را مى گزيد. و بعضى گفته اند كه يعقوب دست به سينه يوسف زد و در نتيجه شهوتش ‍ از نوك انگشتانش بريخت.

و نيز از حرفهاى ياوه اى كه زده اند اين است كه: تمامى فرزندان يعقوب هر كدام صاحب دوازده پسر شدند مگر يوسف كه صاحب يازده فرزند شد به خاطر اينكه در آن روز كه قصد زليخا را كرد شهوتش ناقص شد.

و نيز گفته اند كه: صيحه اى بلند شد كه اى يوسف ! مانند پرنده اى مباش كه پر و بال دارد ولى اگر زنا كند پر و بالش مى ريزد. و نيز گفته اند: كف دستى بين يوسف و زليخا نمايان شد كه نه بازو داشت و نه مچ، و در آن نوشته بود: (و ان عليكم لحافظين كراما كاتبين - بر شما نگهبانانى موكلند بزرگوار و نويسنده ) و با آنكه آن را ديد منصرف نشد، دوباره در آن خواند كه نوشته: (و لا تقربوا الزنا انه كان فاحشه و ساء سبيلا - به زنا نزديك نشويد كه عملى زشت و روشى قبيح است )، باز هم دست برنداشت، آنگاه ديد كه در آن نوشته: (و اتقوا يوما ترجعون فيه الى اللّه - بتر سيد از روزى كه در آن روز به سوى خدا بازمى گرديد)، باز هم متنبه نشد، ناگزير خدا به جبرئيل فرمود: بنده مرا قبل از اينكه به خطا آلوده گردد درياب. جبرئيل پايين آمد و به يوسف گفت: اى يوسف آيا عمل سفيهان را انجام مى دهى با اينكه نام تو در ديوان انبياء نوشته شده است ؟

بعضى ديگر گفته اند: تمثال عزيز را در برابر خود ديد. بعضى گفته اند: زليخا در اين بين ناگهان برخاست و پارچه اى به روى بت خود انداخت و گفت: شرم مى دارم از اينكه بت من مرا به اين حال ببيند، يوسف هم برخاست و گفت كه تو از سنگى كه نه مى بيند و نه مى شنود شرم مى كنى آن وقت من از خداى سميع، بصير و داناى به اسرار دلها شرم نداشته باشم ؟!

اين روايات و نظائرش رواياتى است كه حشويه و جبريه كه دينى جز دروغ بستن به خدا و انبيائش ندارند جعل نموده، و يا دنبالش را گرفته اند، و اهل عدل و توحيد بحمد اللّه عقايدى كه بتوان بدان خرده گرفت، ندارند.

آرى، اگر از يوسف كوچكترين لغزشى سرزده بود قرآن كريم از آن خبر مى داد و از توبه و استغفارش يادى مى كرد، همچنانكه لغزش آدم و داوود و نوح و ايوب و ذى النون و توبه و استغفار ايشان را نقل كرده. درباره يوسف (عليه السلام) مى بينيم كه جز ثنا و مدح چيزى نگفته، و در مقام ثنايش او را مخلص خوانده.

پس بطور قطع مى فهميم كه يوسف در اين مقام و موقف بس خطرناك و باريك، ثبات قدم را از دست نداده، و با نفس خود مجاهدتى كرده كه جز از صاحبان قوت و عزم ساخته نيست كه در چنين موقعى رعايت دليل حرمت و قبح را بكنند، تا آنجا كه از ناحيه خداى عالم مستحق ثنا گشته، هم در كتب اولين (عهدين ) و هم در قرآن كه بر ساير كتب آسمانى حجت بوده و مصدق آنهاست به نيكى ياد شده، تا آنجا كه در قرآن كريم سوره اى تمام را به او و نقل داستان او اختصاص داده و به غير داستان او چيزى نياورده، باشد كه ياد خير او را در آيندگان زنده بدارد همچنانكه درباره جدش ابراهيم همين رفتار را نموده، تا صلحاى بشر تا آخر دهر در عفت نفس و پاكدامنى و استوارى در لغزشگاهها به وى اقتداء كنند.

در مذمت صاحبان اين سخنان موهون

پس بايد گفت خدا عذاب كند آن دسته از عالم نمايانى را كه در كتابهاى خود چيرهايى مى نويسند كه برگشتش به اين شود كه آن يوسفى كه خداى تعالى سوره اى كامل به عنوان (احسن القصص ) در قرآن عربى مبين در حقّش نازل كرده تا مردم به وى اقتداء كنند همان پيغمبرى است كه ميان دو پاى يك زن زانيه نشست و بند جامه خود را باز كرد تا با او زنا كند، مردم بايد به چنين پيغمبرى اقتدا كنند، و اگر در چنين حالى پروردگارشان مكرر از اين عمل نهيشان كرد مانند يوسف گوش به هاتف غيبى نداده سرگرم كار خود باشند، و اگر هاتف غيبى سه نوبت، آيات زاجره بر ايشان بخواند، و آن توبيخها و تهديدهاى شديد را بنمايد،

و حتى اگر ايشان را به مرغى تشبيه كند كه با غير همسر خود درآميخته و پرش ريخته و بى پر در آشيانه اش افتاده باز هم گوش ندهند و همچنان زناكارى را ادامه دهند تا آنكه جبرئيل نازل شود و ايشان را به جبر از فاحشه اى كه به حالت طاق و از برهنه افتاده جدا كند. راستى اگر بى شرم ترين فواحش و زناكاران و دريده چشم ترين و بى آبروترين آنان در حال زنا به كمترين برخوردى از برخوردهايى كه براى يوسف نقل كرده اند برخورد كند، قطعا نبضش از حركت مى ماند و اعضايش خشك مى شود، پس اين يوسف چقدر مى بايستى بى شرم و گمراه باشد كه با آن همه برخورد همچنان به كار زشت و نامشروع خود سرگرم باشد.

در مذمّت صاحبان اين قول چه خوب گفته اند بعضى از مفسرين كه: اين طايفه يوسف (عليه السلام) را در اين واقعه متهم كرده اند با اينكه هر كس كمترين ارتباطى با يوسف داشته بر برائت و پاكى او شهادت داده از خدا گرفته تا خود زليخا، اما خداى تعالى فرموده: (انه من عبادنا المخلصين ) و شاهدى كه اهل خانه عزيز بوده گفته: (ان كان قميصه قد من قبل ) - تا آخر دو آيه - و اما عزيز گناه را به گردن همسرش انداخته و گفته: (انه من كيد كن ) و خود زليخا گفته: (الان حصحص الحق انا راودته عن نفسه و انه لمن الصادقين )، زنان اشرافى مصر گفته اند: (حاش للّه ما علمنا عليه من سوء)، يوسف كه خدا او را راستگو خوانده خودش اين تهمت ها را از خود دفع كرده و گفته: (انى لم اخنه بالغيب ).

حال با اينكه همه نامبردگان به طهارت دامن يوسف گواهى داده اند چرا عده اى سبك مغز اين حرفها را از خود درست مى كنند، و دست به دست مى گردانند؟ جهت عمده آنها دو چيز است:

افراط در پذيرش و تسليم در برابر هر چه حديث نام دارد، يكى از دو علت وقوع دراين افترائات مى باشد

يكى از افراطشان در پذيرفتن و تسليم در برابر هر حرفى كه اسم حديث و روايت داشته باشد، ولو هر چه باشد. اينها آنچنان نسبت به حديث ركون و خضوع دارند كه حتى اگر برخلاف صريح عقل و صريح قرآن هم باشد قبولش نموده احترامش مى گذارند، و يهوديان هم وقتى اينها را ديدند، مشتى كفريات مخالف عقل و دين را به صورت روايات در دست و دهان آنان انداخته و به كلى حق و حقيقت را از يادشان بردند اذهانشان را از معارف حقيقى منصرف نمودند.

بطوريكه مى بينيد كه براى معارف دين جز حس هيچ اصل ثابتى قائل نبوده و براى مقامات معنوى انسانى از قبيل نبوت و ولايت و عصمت و اخلاص، هيچ پايه و اصلى جز وضع و اعتبار نمى شناسند، و با آنها معامله اوهام دائر در مجتمع اعتبارى انسانى كرده اند كه جز قرارداد و نام گذارى، حقيقت ديگرى كه بدان متكى باشد ندارند.

در نتيجه نفوس انبياء كرام را با ساير نفوس عوام كه چون، اسباب بازى ملعبه هوى و هوسها قرار مى گيرد و به خساست و جهالت مى كشاند قياس نموده اند، غافل از اينكه ميان اين دو، از زمين تا آسمان فرق است. از افراد برگزيده بشر كه بگذريم بقيه مردم نهايت درجه تكامل نفسشان تنها اين مقدار است كه به مرحله تقوا برسند آنهم به اميد ثواب و ترس از عقاب كه اگر در پاره اى از موارد آدمى را به حقيقت برساند، در بسيارى از موارد به خطا مى اندازد.

و اگر در يك مورد يا در مواردى با گناه مواجه شود و مرتكب نگردد مى گويند عصمت الهى شاملش گرديده، آن وقت عصمت را به قوه اى معنا مى كنند كه ميان آدمى و گناه حائل مى شود، و وقتى اثر خود را مى بخشد كه ساير قواى آدمى را كه انسان مجهز به آن است باطل كند (مثلا شهوتش از نوك انگشتانش بريزد) و خلاصه آدمى را ناچار و مضطر به كار نيك و يا ترك گناه نمايد، غافل از اينكه معناى عصمت اين نيست و چنين عصمتى، بارك اللّه ندارد. آرى، فعلى كه انسان از روى جبر و اضطرار انجام دهد نه حسن دارد، نه جمال، و نه ثواب. توضيح بيشتر اين بحث محتاج به تتمه اى است كه در بحثى جداگانه به زودى ايراد مى گردد - ان شاءاللّه.

دومين علت نسبت دادن چنان مطالب باطل و بى اساس به يوسف (ع)

علت دوم آن، ظاهر آيه است كه مى فرمايد: (و لقد همت به و هم بها لو لا ان را برهان ربه )، چون نحويين گفته اند جزاى (لو ل) مقدم بر خودش نمى شود، و در اين جهت (لو ل) را به (ان ) شرطيه قياس كرده اند.

و بنابراين نظريه، جمله (و هم به) يك جمله تام و غير مربوط به (لو ل) خواهد بود، و در نتيجه جزاى (لو ل) در تقدير گرفته مى شود و آن اين است كه او قصد مى كرد و يا نظير آن و به عربى تقديرش چنين مى شود: (و لقد همت به زليخا و هم بها يوسف لو لا ان را برهان ربه يفعل ) يعنى (زليخا قصد او را كرد، و يوسف قصد زليخا را كرد، اگر برهان پرودگار خود را نديده بود مرتكب مى شد) و بنابراين معنا، همه آن خرافات قابل قبول مى شود.

و ليكن خواننده عزيز در سابق فهميد كه اين نظريه باطل است، و هر دو جمله يعنى (لقد همت به ) و جمله (و هم به) دو جمله قسم و سوگند هستند، و جزاى (لو ل) كه در معناى جمله دومى است حذف شده، زيرا با بودن جمله دومى حاجتى به ذكر آن نبوده. پس تقدير كلام اينست: (اقسم لقد همت به و اقسم لو لا ان را برهان ربه لهم بها - سوگند كه زليخا قصد او را كرد و سوگند كه اگر يوسف برهان پروردگار خود را نديده بود او هم قصد زليخا را مى كرد). نظير اينكه مى گوييم (به خدا سوگند هر آينه او را مى زنم اگر مرا بزند). علاوه، اگر معنايش آن بود كه ايشان در تقدير گرفتند جا داشت آيه شريفه چنين باشد: (و لقد همت به و هم بها و لو لا ان را برهان ربه - زليخا قصد يوسف را كرد، و يوسف قصد زليخا را كرد، و اگر برهان پروردگار خود را نديده بود مرتكب مى شد). در حالى كه هيچ وجهى براى فصل (بدون واو) به نظر نمى رسد، و سياق اجازه آن را نمى دهد.

سخن زمخشرى در توضيح و توجيه جمله: (و همّ لولا...) و اشكال آن

2 - از جمله اقوالى كه در آيه گفته اند اين است: مراد از (هم به) قصد كردن يوسف (عليه السلام) به ميل طبعى و تحريك شدن شهوت غريزى است. در كشاف گفته: اگر بگويى چگونه ممكن است پيغمبرى قصد زليخا را بكند كه با وى به معصيت درآميزد؟ در جواب مى گويم: نفس يوسف با ديدن آن وضع كه عقل و اراده هر بيننده را از بين مى برد تنها متمايل شد كه با او مخالطت كند، و شهوت جوانيش تحريك شد به حدى كه او را به صورت كسى در آورد كه تصميم دارد عمل را انجام دهد، و خلاصه به حالتى درآورد شبيه حالت زليخا و (هم ) او، ولى يوسف با نگريستن به برهان پروردگارش شدت آن تحريك را شكست و اين برهان همان ميثاقى است كه مكلفين را وادار به ترك محرمات مى كند.

آنگاه اضافه مى كند: و اگر اين ميل شديد كه به خاطر شدتش (هم ) ناميده شده در كار نبود صاحبش به خاطر اينكه آن را به كار نبسته اين همه مدح نمى شد، چون بزرگى صبر در برابر ابتلاء به قدر بزرگى آن ابتلاء است، هر قدر ابتلاء سخت تر باشد، صابر در برابر آن مستحق مدح بيشترى مى شود، و اگر (هم ) يوسف مانند (هم ) زليخا تواءم با تصميم بود خداوند تا اين پايه او را مدح نمى كرد كه از مخلصينش بخواند.

ممكن هم هست بگوييم معناى (و هم به) اين است كه نزديك بود قصد او را كند همچنانكه در محاورات خود مى گوييم (اگر ترس از خدا نبود مى كشتمش ) يعنى نزديك بود او را بكشم، كانّه دست به كار كشتنش شدم ولى نكشتم.

سپس اضافه كرده كه: اگر بگويى چرا جواب (لو ل) حذف شد تا جمله (هم به) بر آن دلالت كند؟ و چرا خود آن را جواب مقدم نگرفتى ؟ در جواب مى گويم: براى اينكه جواب (لو ل) مقدم بر آن نمى آيد، براى اينكه (لو ل) هم حكم شرط را دارد، و شرط هميشه بايد در صدر كلام واقع شود، چون حرف شرط و دو جمله شرط و جزا حكم يك كلمه را دارند، و معقول نيست بعضى از يك كلمه بر بعضى ديگر مقدم شود، ولى مى شود بعضى از آن را به كلى حذف كرد، البته در صورتى كه دليلى بر محذوف دلالت كند. حال اگر بگويى چرا جمله (و هم به) را به تنهايى متعلق (لو ل) گرفتى، و چرا هر دو را متعلق آن نگرفتى و اتفاقا (هم: قصد كردن ) معنايى است كه هميشه با معانى سر و كار دارد نه با جواهر، و ناگزير در آيه شريفه بايستى از مقوله معانى چيزى نظير مخالطت در تقدير بگيريم كه (هم ) متعلق به آن شود نه به خود زليخا و يا يوسف كه از مقوله جوهرند، و چون مخالطت همواره دو طرف مى خواهد پس گويا معناى آيه اين مى شود: (يوسف و زليخا تصميم به مخالطت گرفتند اگر مانعى يكى از آن دو را جلوگير نمى شد).

در جواب مى گويم: آنچه گفتى درست است و ليكن خداى سبحان در كلام خود دو تا (هم ) آورده، و جداى از هم فرموده: (همت به ) و (هم به) و ما نمى توانيم از اين تكرار چشم بپوشيم، و اگر چشم پوشى كنيم در حقيقت يكى را لغو دانسته ايم، پس ‍ به خاطر اينكه كلام خدا لغو نشود ناگزيريم تقدير آن را چنين فرض كنيم: (و لقد همت بمخالطته و هم بمخالطته).

علاوه بر اين، مقصود از مخالطت آن دو يك چيز است كه بايد هر دو به آن رضايت دهند كه اگر يكى امتناع بورزد آن غرض حاصل نمى شود، و آن اطفاء شهوت زليخا به وسيله يوسف و اطفاء شهوت يوسف به وسيله زليخا است، و با ديدن برهان خدايى و كنار كشيدن يوسف قهرا تنها جمله (هم به) متعلق (لو ل) قرار مى گيرد.

بيضاوى در تفسير خود گفته هاى زمخشرى را بدينگونه خلاصه مى كند كه: منظور از (هم ) يوسف، ميل طبيعى و كشمكش شهوت است نه قصد اختيارى، و كشمكش شهوت امرى غير اختيارى است كه تحت تكليف قرار نمى گيرد، و كسى سزاوار مدح و اجر جزيل خدايى است كه وقتى بطور قهر شهوتش تحريك گردد خود را از عمل نگهدارد. پس معناى (و هم بها لو لا ان ر) اين است كه: بى اختيار تحريك شد و اگر برهان خدا را نديده بود مرتكب مى شد، و يا مشرف بر ارتكاب بود، مانند اينكه گفته شود (مى كشتم او را اگر از خدا نترسيده بودم ).

و اين گفتار را بعضى اينگونه رد كرده اند كه: مخالف معنايى است كه لغت براى (هم ) تعيين كرده، چون معناى لغوى (هم ) قصد به انجام فعل است با مقارنتش به پاره اى اعمال كه كشف كند از اينكه ديگر مى خواهى فعل مورد نظر را انجام دهى. و يا عبارت است از قصد فعل به اضافه انجام بعضى از مقدمات آن، مثل اينكه كسى مى خواهد مردى را بزند، اول برمى خيزد و به سوى او مى رود، و اما صرف ميل به زدن و يا ميل به زنا و صرف تحريك شدن شهوت و جلو آن را گرفتن، در لغت (هم ) گفته نمى شود، بعلاوه (هم ) به سوى گناه به معناى لغويش، خود عمل زشتى است كه از يك پيغمبر بزرگوار سرنمى زند و نبايد بزند، و اگر صرف طبيعت مذموم نبود و صدورش هم از پيغمبران زشت نبود ليكن صرف تحريك طبيعى را (هم ) نمى گويند.

مؤلف: اين جواب، پاسخ يك قسمت از گفته زمخشرى و بيضاوى مى شود كه گفتند مراد از (هم ) ميل طبيعى است و كشمكش ‍ شهوت است ولى اينكه گفت: (و يا مشرف بر ارتكاب بود) بى جواب ماند، زيرا اين حرف خود قول مستقلى است در معناى آيه، و آن اين است كه بگوييم ميان (هم ) زليخا و (هم ) يوسف فرق است، مقصود از (هم ) زليخا قصد عمدى به مخالطت و آميزش است ولى مقصود از (هم ) يوسف اينست كه وى نزديك بود قصد كند، ولى قصد نكرد، به قرينه اينكه مى بينيم خداوند متعال يوسف را مدح بليغى نموده و اگر او قصد عمدى به معصيت و آميزش با زنى اجنبى - كه خود بدترين گناه است - كرده بود، ديگر خداوند او را اصلا مدح نمى كرد تا چه رسد به اين نحو مدح. از اينجا معلوم مى شود كه منظور از (هم ) يوسف، اشراف يوسف بود يعنى نزديك بود كه (هم ) بر عمل كند.

جواب اين توجيه هم اين است كه: اگر كلمه (هم ) را به (نزديك شدن به هم ) معنا كنيم معنايى است مجازى كه هيچ وقت نبايد لفظ را بر آن حمل كرد مگر در جايى كه نتوانيم بر معناى حقيقى حمل كنيم. و ما قبلا اثبات كرديم كه ممكنست جمله (هم به) را به همان معناى حقيقيش حمل كرد و اشكالى هم وارد نشود.

علاوه بر اين، آن معنايى كه براى ديدن برهان پروردگار كرده اند كه منظور از آن مراجعه به حجت عقلى است كه خود حاكم است بر اينكه بر هر كسى واجب است كه از نواهى شرعى و محرمات الهى پره ى ز نمايد، معناى بعيدى است از لفظ رويت، چون اين لفظ استعمال نمى شود مگر در ديد حسى، و يا مشاهده قلبى كه خود به منزله همان ديدن به چشم و بلكه روشن تر از آنست، و اما صرف تفكر عقلى به هيچ وجه رويت ناميده نمى شود.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved