بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 

 

مشركين و كفار با كفر خود و جز خدا را ولى گرفتن، از قدرت و سلطه خداى تعالى و ولايت او خارج نگشته اند و عذابشان برابر مى شود

اولئك لم يكونوا معجزين فى الارض و ما كان لهم من دون اللّه من اولياء...

كلمه (اولئك ): آنان اشاره است به آن كسانى كه بر خداى تعالى افتراء بسته بودند، كه در دو آيه قبل اوصافشان ذكر شد. (صرفنظر از الفاظ آيه ) مقامى كه آيه شريفه دارد دلالت مى كند بر اينكه منظور خداى تعالى از اينكه فرمود: (آنان در زمين خداى را عاجز نمى كنند)، اين است كه در زندگى مادى و زمينى خود نمى توانند به صرف خارج شدن از زى بندگى او را به ستوه بياورند، پس اگر با دست زدن به افتراء، دروغ به خداى تعالى مى بندند، و اگر راه خدا را به روى مردم سد مى كنند، و اگر آن راه را كج و معوج مى خواهند همه اينها بدان جهت نيست كه قدرت عاريتى آنان بر قدرت خداى سبحان فايق آمده، كه توانستند چنين كارهايى بكنند، و نيز براى آن نيست كه مشيت آنان بر مشيت خداى سبحان پيشى گرفته، و باز براى آن نيست كه آنان از تحت ولايت خداى تعالى بيرون آمده در ولايت كس ديگر داخل شده اند، و غير خدا را ولى خود گرفته اند كه يا بتها باشند و يا اسباب ظاهرى كه دل بدان بسته اند، زيرا خود خداى تعالى فرموده : (و ما كان لهم من دون اللّه من اولياء).

و كوتاه سخن اينكه، نه قدرتشان بر قدرت خداى عزيز غالب آمده و نه شركايى كه براى خود گرفته و آنها را اولياى خود ناميده اند و در حقيقت ولايتى دارند و مدبر امور آنهايند، و نه آن اولياء خيالى، آنها را به اين كارهاى ناروا يعنى بغى و ظلم واداشته اند، بلكه وليشان و مدبر امورشان خداى تعالى است و اوست كه امر آنان را تدبير مى كند، و در برابر سوء نيات و اعمال زشتشان كه سرانجامش سوء عذاب است كيفر مى دهد و آنان را از راهى كه خودشان متوجه نشوند استدراج مى كند، همچنانكه فرموده : (فلما زاغوا زاغ اللّه قلوبهم ) و نيز فرموده : (يضل به كثيرا و يهدى به كثيرا و ما يضل به الا الفاسقين ).

(يضاعف لهم العذاب ) - خداى تعالى عذاب را براى آنان مضاعف مى كند و اين مضاعف كردن عذاب براى اين است كه آنها فاسق شدند، و سپس بر اين فسق و تباهى خود لجاجت و اصرار كردند. و يا براى اين است كه هم خودشان نافرمانى خدا را كردند و هم ديگران را به معصيت خدا وا داشتند، به اين جهت، هم عذاب معصيت خود را دارند و هم عذاب معصيتى كه ديگران به تحريك آنان مرتكب شدند، خداى تعالى همين معنا را در جاى ديگر خاطر نشان كرده، مى فرمايد: (ليحملوا اوزارهم كاملة يوم القيمة و من اوزار الذين يضلونهم بغير علم )، و نيز مى فرمايد: (و نكتب ما قدموا و آثارهم ).

توضيحى درباره اينكه كفار آيات خدا را نمى بينند و انذارها و تبشيرها را نمى شنوند

(ما كانوا يستطيعون السمع و ما كانوا يبصرون )- اين جمله در مقام تعليل است، و به همين جهت به فصل، يعنى بدون واو عاطفه آمده، ميفرمايد: اگر اينها كافر شدند و خداى را نافرمانى كردند براى اين نبود كه اراده خود را بر اراده خدا غلبه دادند و براى اين نيز نبود كه آنان به راستى غير از خدا اوليايى داشتند و به كمك آن اولياء، خدا را شكست دادند، بلكه براى اين بود كه آنان نمى توانستند انذارها و بشارتهايى كه از ناحيه خداى تعالى شدند بشنوند، و يا بعث و زجرى كه از آن ناحيه مى شدند با گوش دل درك كنند، و نيز نمى توانستند آيات خدا را ببينند تا به آن ايمان بياورند. آرى، وضع آنان آنطور بوده كه خداى تعالى در اين آيه بيان كرده : (لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم اعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضل )، و نيز در توصيف وضع آنان فرمود: (نقلب افئدتهم و ابصارهم كما لم يومنوا به اول مرة ). و نيز فرموده : (ختم اللّه على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوة )، و آيات بسيارى ديگر كه دلالت مى كنند بر اينكه خداى تعالى عقل و چشم و گوش را از آنان سلب كرده. چيزى كه هست از خود آنان حكايت كرده كه در قيامت ميگويند: (لو كنا نسمع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير فاعترفوا بذنبهم )، از اين جهت اعتراف كردند كه نشنيدن و تعقل نكردن را گناه خود شمردند، و در اينجا اين سوال پيش مى آيد كه چگونه گناه خود شمردند با اينكه خدا عقل و گوش را از آنان سلب كرده ؟

جوابش اين است كه همين خود دليل بر اين است كه خودشان در اين سرنوشت خود دخالت داشته اند و خود با ارتكاب گناهان باعث سلب اين نعمتها از خويش شده اند، همچنانكه آيه سوره بقره نيز بر اين دلالت كرده و ميفرمود: (و ما يضل به الا الفاسقين).

وجوه ديگرى كه مفسرين در معناى جمله: (و ما كانوا يستطيعون السمع و ما كانوا يبصرون) گفته اند

مفسرين در معناى جمله (ما كانوا يستطيعون السمع و ما كانوا يبصرون ) وجوه ديگرى گفته اند: بعضى گفته اند جمله (ما كانوا...) به خاطر افتادن حرف جر، در محل نصب است و جمله با حرف جر متعلق است به جمله (يضاعف...) و تقدير كلام اينطور بوده : (بما كانوا يستطيعون السمع و بما كانوا يبصرون ). و معنايش اين است كه : خداى تعالى عذاب آنان را مضاعف مى كند به خاطر اينكه مى توانستند بشنوند و نشنيدند و به خاطر اينكه مى توانستند ببينند و نديدند.

بعضى ديگر گفته اند: منظور خداى تعالى از جمله (ما كانوا يستطيعون...) نفى سمع و بصر از خدايان دروغين آنها است، و تقدير كلام اين است : اين كفار و آلهه آنان نمى توانند خدا را در زمين به ستوه بياورند (آنگاه درباره خدايان دروغين آنها فرموده ) نه مى توانند بشنوند و نه مى توانند ببينند.

بعضى ديگر از مفسرين گفته اند: لفظ (ما) در جمله (ما كانوا يستطيعون ) ماى نافيه نيست بلكه جارى مجرا و به منزله حرف (ما) در اين كلام عرب است : (لاواصلنك ما لاح نجم - يقين بدان كه همواره پيوند بين خودم و تو را حفظ مى كنم مادامى كه ستاره اى در آسمان طلوع مى كند) يعنى دائما - آيه شريفه نيز مى خواهد بفرمايد: كفار در عذاب هستند مادامى كه زنده اند (و مى توانند بشنوند و ببينند).

بعضى ديگر گفته اند: منظور از نفى سمع و بصر نفى فائده از آنها است. پس چون استماع آيات قرآن و نظر كردن در آنها براى كفار سنگين بود و از اين كار كراهت داشتند لذا تشبيه شدند به كسانى كه توانايى شنيدن و ديدن را ندارند. پس در حقيقت كلام بر اساس ‍ كنايه ايراد شده است.

و از همه وجوه معتدلتر، وجه آخرى است تازه همين وجه و بقيه وجوهى كه نقل كرديم سخيف و بى پايه هستند، و سخافت و بى ارزشى آنها براى هر كسى روشن است، و وجه صحيح همان است كه از نظر شما گذشت.

معناى خسران نفس و ضلال گم شدن متريات و مراد از اينكه كفار در آخرت (اخسرون) هستند

اولئك الذين خسروا انفسهم و ضل عنهم ما كانوا يفترون

اين آيه شريفه مشتمل بر دو نكته است : يكى اينكه مى فرمايد كفار نفس خود را خاسر كردند. دوم اينكه مى فرمايد افترائى كه يك عمر مرتكب آن شدند در آخرت اثرى از آن نمى يابند. اما خسران آنان دليلش اين است كه آدمى مالك نيست مگر نفس خود را كه البته مالكيتش نسبت به نفس خودش استقلالى نيست، بلكه به تمليك خداى تعالى است و وقتى آدمى چيزى را براى نفس خود بخرد كه مايه هلاكتش باشد، و سرمايه عمر و مال و هر چيز ديگر را بدهد و در مقابل كفر و معصيت را بخرد در اين معامله ضرر كرده و اين ضرر را خودش براى خود فراهم آورده است. پس خسران نفس كنايه است از هلاك كردن نفس، و اما ضلالت در افترائى كه بستند علتش اين است كه عقايد خرافى كه داشتند دروغ بود، يعنى وهمى بود كه در خارج واقعيت نداشت، خرافاتى بود كه هوا و هوسهاى دنيوى آن را در نظرشان جلوه داده بود، و با برچيده شدن زندگى دنيا و هيچ و پوچ شدن هوا و هوسها، آن اوهام و خرافات نيز جلوه و رنگ خود را مى بازد، و معلوم مى شود چيزى جز دروغ و افتراء نبوده، در آن روز هر كسى مى فهمد كه حق مبين تنها خداى تعالى بوده و آنچه را حق مى پنداشتند چيزى جز خيال نبوده است.

 

لا جرم انهم فى الاخرة هم الاخسرون

از (فراء) نقل شده كه گفته است : كلمه (لا جرم ) در اصل به معناى كلمات (لا بد) و (لا محالة : بناچار) بوده و بعدا در معناى سوگند، استعمالى شايع يافته و به تدريج معناى كلمه (حقا) را به خود گرفته است، و به همين جهت در جواب آن، لام قسم آورده مى شود، يعنى گفته مى شود: (لا جرم لافعلن كذا - حقا اين كار را به يقين مى كنم ).

اهل لغت در ساختمان اين كلمه گفته اند: (جرم ) - به دو فتحه - به معناى (قطع ) يعنى بريدن است. و شايد در اصل در نتايج كلام استعمال مى شده مانند لفظ (لا محالة ) كه مى فهماند: (فلان سخنى كه به وسيله من و يا فلانى گفته شده هيچ قاطعى نيست كه آن سخن را قطع و باطل سازد) همچنانكه نظير اين معنا از كلمه (لا محالة ) به ذهن مى آيد. و بنابراين ، معناى آيه اينطور مى شود: حقا اين خرافه پرستان در آخرت زيانكارترين افراد خواهند بود.

و وجه زيانكارتر بودنشان در آخرت - اگر فرض كنيم منظور، زيانكارتر از ساير معصيت كاران باشند - اين است كه ساير گنهكاران اميد نجات دارند، اما اينها به خاطر كفر و عنادشان نفس خود را خاسر و ضايع و هلاك كردند، در نتيجه ديگر اميدى در نجاتشان از آتش آخرت نيست همانطور كه در دنيا با حفظ آن عنادى كه داشتند اميدى به رستگارى و برگشتن از كفر به سوى ايمان در آنان نبود، همچنانكه قرآن كريم درباره وضع دنيايى خاسران و اينكه ايمان نخواهند آورد فرموده : (الذين خسروا انفسهم فهم لا يؤ منون ) و نيز درباره اينها كه مهر بر دلها و گوشها و ديدگانشان خورده فرموده است : (و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشيناهم فهم لا يبصرون و سواء عليهم انذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤ منون )، و نيز در اينكه چرا نمى توانند ايمان بياورند فرموده : (افرايت من اتخذ الهه هواه و اضله اللّه على علم و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوة فمن يهديه من بعد اللّه ).

و اگر فرض كنيم كه منظور از خاسرتر بودنشان اين است كه خسران آخرتشان بيش از خسران دنيايى آنان است در اين صورت وجه آن اين است كه اين كفار به خاطر كفرشان و به خاطر اينكه مردم را از راه خدا جلوگيرى مى كردند و در سعادتى كه دين حق براى آنان فراهم نموده بود محروم مى ساختند، قهرا هم در دنيا زيانكار شدند و هم در آخرت، ليكن خسران آخرتشان شديدتر است، زيرا دائمى و جاودانى است، (براى اينكه باعث كفر و محروميت ديگران نيز شدند). پس خسران دنيائيشان در مقايسه با خسران آخرتيشان بسيار اندك است، و لذا قرآن كريم درباره اندك بودن خسران دنيائيشان فرموده : (كانهم يوم يرون ما يوعدون لم يلبثوا الا ساعة من نهار).

علاوه بر اين، در آخرت اعمال از نظر نتايج، شديدتر و مضاعف مى گردد، همچنانكه قرآن كريم فرموده : (و من كان فى هذه اعمى فهو فى الاخرة اعمى و اضل سبيلا)، حال از اين دو احتمالى كه فرض كرديم كدام بهتر است ؟ بايد گفت احتمال اولى بهتر است، براى اينكه ظاهر آيه اين است كه مى خواهد (اخسرين - زيانكارترين ) را منحصر در آنان كرده بفرمايد: اين طايفه از تمامى طوايف گنهكار خاسرترند و نمى خواهد بفرمايد: خسران آخرتشان بيشتر از خسران دنيائيشان است.

 

ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات و اخبتوا الى ربهم...

معناى (اجابت) و مراد از اخبات مؤمنينى بسوى خدا 

راغب در مفردات گفته است : كلمه (خبت ) به معناى زمين مطمئن و محكم است، و وقتى گفته مى شود: (اءخبت الرجل ) معنايش اين است كه تصميم گرفت به زمينى محكم برود، و يا در آن زمين پياده شد، نظير كلمه (اسهل و انجد) كه به معناى (به سرزمين هموار رفت، به بلندى رفت ) مى باشد، و به تدريج در معناى نرمى و تواضع استعمال شده كه در آيه (و اخبتوا الى ربهم) به همين معنا آمده، و نيز در جمله (و بشر المخبتين ) به معناى تواضع آمده، مى فرمايد افراد متواضع را كه استكبارى از عبادت خدا ندارند بشارت بده، و نيز در جمله (فتخبت له قلوبهم ) يعنى دلهايشان براى او نرم و خاشع مى گردد.

و بنابراين، منظور از (اخبات مؤ منين به سوى خدا)، اطمينان و آرامش يافتنشان به ياد او و تمايل دلهايشان به سوى او است، بطورى كه ايمان درون دلشان متزلزل نگشته، به اين سو و آن سو منحرف نشوند و دچار ترديد نگردند، همانطور كه زمين محكم اين چنين است، و اشيائى را كه بر گرده خود دارد نمى لغزاند. بنابراين، وجهى نيست براى گفتار آن مفسر كه گفته : اصل جمله (اخبتوا الى ربهم ) (اخبتوا لربهم ) بوده، زيرا نكته اى كه در معناى اطمينان هست نكته اى است كه بايد با حرف (الى ) متعدى شود، نه با حرف (لام ).

وصف (واجتنبوا ربهم) به طايفه خاصى از مؤمنين اشاره دارد

در اين آيه خداى تعالى ايمان و عمل صالح را مقيد كرده به اخبات، و اين دلالت دارد بر اينكه منظور از اين مؤمنين عموم دارندگان ايمان نيست، بلكه طايفه خاصى از مؤمنين است، و آن افراد خاصى از مؤمنين هستند كه اطمينان به خدا دارند و داراى بصيرتى از ناحيه پروردگار خويشند، و اين خصوصيت همان است كه ما در صدر آيات در تفسير جمله (افمن كان على بينة من ربه...) آورده و گفتيم : اين آيات ما بين دو طايفه خاص از مردم مقايسه مى كند، يكى آنهايى كه اهل بصيرت الهى اند، و يكى آنهايى كه چشم بصيرت خود را از دست داده اند.

از اينجا فساد گفتار بعضى از مفسرين روشن مى شود كه گفته اند: اين هفت آيه، يعنى آيه (افمن كان على بينة من ربه - تا جمله - افلا تذكرون ) بيان حال دو طايفه از مردم است، يكى آنها كه به قرآن كفر ورزيدند، و ديگرى همه آنهائى كه به آن ايمان آوردند.

مثل الفريقين كالاعمى و الاصم و البصير و السميع هل يستويان مثلا افلا تذكرون

كلمه (مثل ) به معناى وصف است، ولى بيشتر در مثلهاى رايج در بين مردم استعمال مى شود و آن اين است كه معنايى از معانى پوشيده و مخفى از ذهن شنونده را با امرى محسوس و يا نزديك به محسوس برايش بيان كنى تا ذهنش با آن معناى پنهان و دقيق انس ‍ پيدا كند و فهمش از آن امر محسوس به آن امر معقول كه مقصود گوينده است منتقل گردد. و منظور از (دو فريق) همان كسانى اند كه حالشان را در آيات قبلى بيان كرده بود، و بقيه الفاظ آيه روشن است.

بحث روايتى  

روايات متعددى درباره انطباق جمله: (افمن كان على بينه من ربه و يتلوه شاهد منه) بر رسول خدا (ص) و اميرالمؤمنين (عليه السلام)

در كافى به سند خود از احمد بن عمر خلال روايت كرده كه گفت : من از امام ابو الحسن (عليه السلام) از اين كلام خداى عزوجل پرسيدم كه مى فرمايد: (افمن كان على بينة من ربه و يتلوه شاهد منه )، فرمود: آن شاهدى كه از خود رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) بود على اميرالمؤمنين (عليه السلام) بود، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) خودش داراى بينه اى از ناحيه پروردگارش بود.

و شيخ صدوق در اءمالى به سند خود از عبدالرحمن بن كثير از جعفر بن محمد از پدرش از جدش على بن الحسين از حسن بن على (عليهم السلام ) روايت كرده كه آن حضرت در ضمن خطبه اى طولانى كه در حضور معاويه ايراد فرمود، اين جمله را فرمود كه : سرانجام امور و گذشت روزگار بدينجا منتهى شد كه خداى عزوجل محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را مبعوث به نبوت كرد، و او را براى رسالت برگزيد و كتابش را بر او نازل كرد، و سپس ماءمورش كرد به اينكه بشر را به سوى خداى عزوجل دعوت كند، همينكه دعوت را آغاز كرد پدرم اولين كسى بود كه دعوت خدا و رسول را لبيك گفت و اولين كسى بود كه ايمان آورد و خدا و رسولش را تصديق نمود، خداى عزوجل نيز از اين معنا خبر داده آنجا كه مى فرمايد: (افمن كان على بينة من ربه و يتلوه شاهد منه ) پس اعلام كرد كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) داراى بينه اى از ناحيه پروردگار است، و پدرم آن كسى است كه پيرو او و شاهدى است از خود او....

مؤلف: كلام حسن بن على (عليهم السلام ) بهترين شاهد است بر آنچه ما در معناى آيه آورديم، و گفتيم كه منظور حسن بن على (عليهم السلام ) از شاهد بودن پدر بزرگوارش از باب انطباق است.

و در بصائر الدرجات با ذكر سند از اصبغ بن نباته روايت آورده كه گفت : امير المؤمنين (عليه السلام) فرمود: اگر مى گذاشتند زمام حكومت را به دست بگيرم، در بين اهل تورات با توراتشان و در بين اهل انجيل با انجيلشان و در بين اهل قرآن با قرآنشان حكم مى كردم، حكمى كه با درخشندگى به سوى خدا بالا برود. به خدا سوگند هيچ آيه اى از كتاب خدا در شب و يا در روز نازل نشده مگر آنكه مى دانم در حق چه كسى نازل شده و هيچ انسانى نيست كه سرش با تيغ تراشيده شده مگر آنكه آيه اى از كتاب خدا درباره اش نازل شده كه يا او را به سوى بهشت سوق مى دهد و يا به سوى آتش.

وقتى سخن امام بدينجا رسيد مردى برخاست و عرضه داشت : يا امير المؤمنين ! آن كدام آيه قرآن است كه در حق خودت نازل شده ؟ فرمود آيا اين قول خداى تعالى را نشنيده اى كه مى فرمايد: (افمن كان على بينة من ربه و يتلوه شاهد منه )، پس رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) بر بينه اى از پروردگارش بود، و من شاهدى براى او و از خود اويم.

مؤلف: اين معنا را مفيد، نيز در امالى خود با ذكر سند نقل كرده. و در كشف الغمه بدون ذكر سند از عباد بن عبداللّه اسدى از آن حضرت (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نقل كرده. عياشى نيز در تفسيرش بدون ذكر سند از جابر از عبد اللّه بن يحيى از آن حضرت روايت كرده. و همچنين ابن شهرآشوب از طبرى و او به سند خود از جابر بن عبداللّه از آن جناب، و همچنين از اصبغ و از زين العابدين و امام باقر و امام صادق (عليه السلام) از آن جناب (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نقل كرده است.

و در الدرالمنثور است كه ابن ابى حاتم و ابن مردويه و ابو نعيم در كتاب (المعرفة ) از على بن ابى طالب (عليه السلام) روايت كرده اند كه گفت : هيچ مردى از قريش نيست مگر آنكه چند آيه از قرآن درباره اش نازل شده. مردى از آن جناب پرسيد در حق خودت چه آيه اى نازل شده ؟ فرمود: مگر سوره هود را نخوانده اى آنجا كه مى فرمايد: (افمن كان على بينة من ربه و يتلوه شاهد منه )، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) بر بينه اى از پروردگارش بود و من شاهدى از او.

مؤلف: و در تفسير برهان از تفسير ثعلبى نقل كرده كه او به سند خود از شعبى با حذف اسناد از على (عليه السلام) نظير اين حديث را نقل كرده است. و در همان كتاب از ابن مغازلى و او با حذف سند از عباد بن عبد اللّه از على (عليه السلام) نظير آن را روايت كرده و همچنين از (كنوز الرموز) تاءليف رسعنى مثل آن را آورده.

و در الدرالمنثور آمده كه ابن مردويه از طريقى ديگر از على (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) آيه (افمن كان على بينة من ربه ) را تلاوت كرده و فرمودند: منظور منم، و منظور از جمله (و يتلوه شاهد منه ) على است.

مؤلف: و در تفسير برهان از ابن مغازلى نقل كرده كه در تفسير اين آيه نظير اين روايت را از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) آورده.

و در تفسير برهان از ابن مغازلى نقل كرده كه وى به سند خود از على بن حابس روايت كرده كه گفت : من به اتفاق ابو مريم بر عبداللّه بن عطاء وارد شديم. ابو مريم گفت : آن حديثى را كه قبلا از ابى جعفر براى ما نقل كردى اينك بار ديگر حديث كن. ابن عطاء گفت : من نزد ابى جعفر نشسته بودم كه ناگهان پسر عبداللّه بن سلام از آنجا گذشت، پرسيدم : فدايت شوم ! اين پسر همان كسى است كه علم كتاب نزد او است ؟ فرمود: نه، ولى آن كسى كه علم كتاب نزد او است صاحب شما (آن كسى كه شما به وى محبت مى ورزيد) على بن ابى طالب است،

كه آياتى از كتاب خدا درباره اش نازل شده، از آن جمله آيه (و من عنده علم الكتاب ) و آيه (افمن كان على بينة من ربه و يتلوه شاهد منه )، و آيه (انما وليكم اللّه و رسوله و الذين آمنوا) است.

و در همان كتاب از ابن شهر آشوب از حافظ ابو نعيم به سه طريق از ابن عباس روايت كرده كه گفت : من از على (عليه السلام) شنيدم كه گفت : كلام خداى تعالى كه مى فرمايد: (افمن كان على بينة من ربه و يتلوه شاهد منه ) رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) بر بينه بود و من آن شاهدم.

و نيز در همان كتاب از موفق بن احمد روايت آورده كه گفت : ابن عباس در تفسير اين كلام خداى تعالى كه مى فرمايد: (افمن كان على بينة من ربه و يتلوه شاهد منه ) گفت : او على است، كه شهادت مى دهد بر نبوت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم )، و از خود او نيز هست.

مؤلف: صاحب تفسير برهان اين روايت را از ثعلبى كه وى در تفسير خود با حذف سند از ابن عباس آورده نيز نقل كرده، و ابن عباس ‍ در آن روايت كلمه (خاصة ) را اضافه كرده، يعنى گفته : اين آيه تنها در خصوص على (عليه السلام) نازل شده.

رد سخن مغرضانه صاحب المنار 

مؤلف: صاحب المنار در تفسير اين آيه وقتى معانى شاهد را ميشمارد، ميگويد: يكى ديگر از معانى شاهد در اين آيه على (عليه السلام) است، البته اين روايت را شيعه نقل مى كند و (شهادت ) را به امامت تفسير ميكند. و روايت شده كه از على (عليه السلام) وقتى از اين معنا سؤال شد، انكار كرد، و شاهد را تفسير كرد به زبان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ).

دشمنان شيعه نيز در مقابل شيعه روايت آورده اند كه منظور از شاهد ابوبكر است، و اين دو، يعنى هم روايت شيعه و هم روايت دشمنان شيعه از باب تفسير به هوى و هوس است.

اما اينكه گفت (اين روايت را شيعه نقل مى كند) صرف تهمت است، زيرا خواننده محترم توجه كرد كه راويان سنى اين روايت بيشتر از راويان شيعه است. و اما اينكه گفت (تفسير آيه به وسيله شيعه مثل تفسير اهل سنت به ابى بكر از باب تفسير به هوى و هوس است ) در پاسخش كافى است بار ديگر تفسيرى كه ما براى آيه كرديم از نظر بگذرانى و ببينى آيا تفسير ما تفسير به هوى و هوس بوده يا نه ؟

روايتى درباره معناى : (واخبتوا الى ربهم)

و در كافى به سند خود از زيد شحام از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه گفت : به آن جناب عرض كردم : نزد ما مردى هست كه او را كليب مى نامند، هيچ حديثى از ناحيه شما به ما نمى رسد مگر آنكه او به محض شنيدن ميگويد: من تسليمم، و لذا اسم او را (كليب تسليم ) گذاشته ايم حضرت چون اين را شنيد براى كليب طلب مغفرت كرد، آنگاه فرمود: هيچ مى دانيد تسليم چيست ؟ همه ساكت مانده و پاسخى نداديم، فرمود: به خدا سوگند تسليم همان اخباتى است كه در كلام خداى تعالى آمده آنجا كه فرموده : (الذين آمنوا و عملوا الصالحات و اخبتوا الى ربهم ).

مؤلف: نظير اين روايت را عياشى در تفسيرش و كشى و همچنين صاحب بصائر از ابى اسامة، زيد شحّام از آن جناب (عليه السلام) نقل كرده اند.

آيات 25 تا 35 سوره هود

 و لقد ارسلنا نوحا الى قومه انى لكم نذير مبين (25)

 ان لا تعبدوا الا اللّه انى اخاف عليكم عذاب يوم اليم (26)

 فقال الملا الذين كفروا من قومه ما نريك الا بشرا مثلنا و ما نريك اتبعك الا الذين هم اراذلنا بادى الراءى و ما نرى لكم علينا من فضل بل نظنكم كاذبين (27)

 قال يقوم ارايتم ان كنت على بينة من ربى و اتينى رحمة من عنده فعميت عليكم انلزمكموها و انتم لها كارهون (28)

 و ياقوم لا اسئلكم عليه مالا ان اجرى الا على اللّه و ما انا بطارد الذين امنوا انهم ملاقوا ربهم و لكنى اريكم قوما تجهلون (29)

 و يا قوم من ينصرنى من اللّه ان طردتهم افلا تذكرون (30)

 و لا اقول لكم عندى خزائن اللّه و لا اعلم الغيب و لا اقول انى ملك و لا اءقول للذين تزدرى اعينكم لن يؤتيهم اللّه خيرا اللّه اعلم بما فى انفسهم انى اذا لمن الظالمين (31)

 قالوا يانوح قد جادلتنا فاكثرت جدالنا فاءتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين (32)

 قال انما ياءتيكم به اللّه ان شاء و ما انتم بمعجزين (33)

 و لا ينفعكم نصحى ان اردت ان انصح لكم ان كان اللّه يريد ان يغويكم هو ربكم و اليه ترجعون (34)

 ام يقولون افتريه قل ان افتريته فعلىّ اجرامى و انا برى مما تجرمون (35)

ترجمه آيات  

ما نوح را نيز به اين پيام فرستاده بوديم كه اى مردم من براى شما بيم رسانى روشنم (25).

تهديدتان مى كنم - كه زنهار! جز اللّه را بندگى نكنيد، كه بر شما از عذاب روزى دردناك مى ترسم (26).

بزرگان كفار قومش (در پاسخ ) گفتند ما تو را جز بشرى مثل خود نمى بينيم و ما نمى بينيم كه تو را پيروى كرده باشند، مگر افراد اراذل و فرومايه اى از ما كه راءيى نپخته دارند، و اصلا ما هيچ برترى در شما نسبت به خود نمى بينيم، بلكه بر عكس، شما مسلمانان را مردمى دروغگو مى پنداريم (27).

- نوح در پاسخ آنان - گفت : اى قوم شما كه مى گوييد من بشرى چون شمايم و فرستاده خدا نيستم، به من خبر دهيد اگر فرضا از ناحيه پروردگارم معجزه اى دال بر رسالتم داشته باشم، و او از ناحيه خودش رحمتى به من داده باشد كه بر شما مخفى مانده، آيا من مى توانم شما را به پذيرش آن مجبور سازم، هر چند كه از آن كراهت داشته باشيد؟ (28).

و اى مردم ! من در برابر نبوت از شما مالى درخواست ندارم، چون پاداش من جز به عهده خدا نيست، و من هرگز افرادى را كه ايمان آورده اند - و شما آنان را اراذل مى خوانيد، به خاطر شما- از خود طرد نمى كنم، چون آنان پروردگار خود را ديدار مى كنند - حسابشان با خدا است نه با من - ولى شما را قوم جاهلى مى بينم (كه گمان كرده ايد شرافت در توانگرى است و فقرا اراذلند)(29).

و اى مردم ! اگر فرضا آنان را طرد كنم چه كسى از عذاب خدا، ياريم مى كند، چرا متذكر نمى شويد؟(30).

و اما اينكه گفتيد: من اصلا هيچ برترى از شما ندارم، من آن برترى كه در نظر شما است ندارم چون - نمى گويم خزينه هاى زمين و دفينه هايش مال من است - از سوى ديگر از نظر معنويت هم برترى ندارم - و نمى گويم غيب مى دانم، و نيز نمى گويم من فرشته ام، و درباره آنهايى كه در چشم شما خوار مى نمايند - و خدا بهتر داند كه در ضمائر ايشان چيست، - نمى گويم هرگز خدا خيرى به ايشان نخواهد داد، چون اگر چنين ادعائى بكنم، از ستمكاران خواهم بود(31).

گفتند اى نوح ! - عمرى است كه - با ما بگو مگو مى كنى، و اين بگو مگو را از حد گذراندى، - كار را يكسره كن - اگر راست مى گوئى آن عذابى را كه همواره به ما وعده مى دادى بياور(32).

نوح گفت : تنها خدا است كه اگر بخواهد آن را بر سرتان مى آورد، و - اگر خواست بياورد - شما نمى توانيد از آمدنش جلوگيرى كنيد(33). همچنانكه اگر او بخواهد گمراهتان كند، نصيحت يك عمر من به شما هر چه هم بخواهم نصيحت كنم سودى به حالتان نخواهد داشت، پروردگار شما اوست، و به سوى او باز مى گرديد(34).

نه، مساله اين نيست كه تو و پيروانت مال دنيا نداريد، - و يا چنين و چنان نيستيد - بلكه علت و بهانه واقعى آنها اين است كه مى گويند: دعوت تو، از خدا نيست، و به خدا افترا بسته اى، بگو اگر افترايش بسته باشم جرمش به عهده من است، ولى من عهده دار جرمهايى كه شما مى كنيد نيستم (35).

بيان آيات  

در اين آيات متعرض قصص انبياء (عليهم السلام ) شده، و نخست داستان نوح را آورده و بعد از آن سرگذشت جماعتى از انبياء كه بعد از نوح (عليه السلام) آمدند را ذكر كرده مانند هود و صالح و ابراهيم و لوط و شعيب و موسى (عليه السلام) و داستان نوح را به چند فصل تقسيم كرده كه در فصل اول، احتجاج هايى را كه نوح (عليه السلام) با قوم خود در مساءله توحيد داشته آورده، چون بطورى كه خداى تعالى در كتاب مجيدش ذكر كرده، آن جناب اولين پيغمبرى است كه براى دين توحيد بر عليه بت پرستى قيام كرده، (مؤ لّف رحمة اللّه عليه بقيه فصول را نام نبرده، و به نظر مى رسد كه فصل ديگر سخنان نوح استدلال بر مساءله نبوت، و فصل كوتاه ديگرى بطور اشاره استدلال بر مساءله معاد باشد، و در توحيد)، بيشتر احتجاج هايى كه قرآن كريم از آن جناب نقل كرده، از باب مجادله (بالّتى هى احسن - مجادله به بهترين طريق ) مى باشد. البته بعضى از آن احتجاج ها جنبه موعظه و اندكى از آنها جنبه حكمت دارد، (و اين نص قرآن بيانگر اين حقيقت است كه نوح (عليه السلام) دستورى را كه خداى تعالى به پيامبر اسلام داد كه (در راه پروردگارت هم از راه حكمت دعوت كن و هم از راه موعظت و هم از راه جدال به بهترين وجه ) عمل مى كرده است ). كه متناسب با تفكر انسانهاى اولى و با فكر ساده قديميان و مخصوصا ساده انديشى هايشان در مسائل اجتماعى مى باشد.

و لقد ارسلنا نوحا الى قومه انى لكم نذير مبين

در قرائت معروف، كلمه (انى ) با كسره همزه قرائت شده و بنابراين قرائت، چيزى از ماده (قول ) در تقدير گرفته شده كه در نتيجه قرائت تقدير آيه : (و لقد ارسلنا نوحا الى قومه فقال انى لكم نذير مبين ) است، يعنى ما نوح را به سوى قومش فرستاديم، پس ‍ او گفت من براى شما بيم رسانى روشنم.

بعضى از قاريان، اين كلمه را با فتحه همزه خوانده اند كه بنابراين قرائت، حرف (باء) در تقدير گرفته شده و تقدير كلام : (بانى لكم...) است، و معنايش اين است كه : ما نوح را به سوى قومش فرستاديم به اينكه من براى شما نداگرى روشنم،

نوح (ع) نذير مبين بوده و رسالتش بازداشتن مردم از عبادت غير خدا و انذارشان ازعذاب بوده است

و اين جمله يعنى جمله (انى لكم نذير مبين ) چه به آن قرائت و چه به اين قرائت بيانى است اجمالى براى فهماندن اينكه نوح (عليه السلام) چه رسالتهايى داشته و آنچه داشته و از ناحيه پروردگارش رسانده، انذارهايى روشن بوده، پس خود آن جناب قهرا نذيرى مبين بوده است.

پس همانطور كه اگر مى گفت : اى مردم آنچه من به شما خواهم گفت انذارى مبين است ، با بيانى اجمالى و كوتاه ترين بيان فهمانده بود كه رسالتش چه جنبه اى دارد، حالا هم كه گفته : من نذيرى مبين هستم، همان اجمال را رسانده است، با اين تفاوت كه در اين تعبير يك نكته اضافى نيز هست و آن بيان وضع خودش است كه فهمانده خيال نكنيد من همه كاره عالمم، نه، من تنها پيام و رسالتى از ناحيه خداى تعالى - همه كاره عالم - دارم، و آن اين است كه شما را از عذاب او انذار كنم. و خلاصه آن نكته اين است كه من تنها يك نامه رسان و يك واسطه هستم.

ان لا تعبدوا الا اللّه انى اخاف عليكم عذاب يوم اليم

اين جمله بيان ديگرى است براى آن رسالتى كه در جمله : (انى لكم نذير مبين ) آورده بود، كه برگشت هر دو وجه به يك چيز است. و كلمه (ان ) در جمله (ان لا تعبدوا) به هر حال تفسيرى است، و معناى جمله اين است كه رسالت من (لا تعبدوا - عبادت نكنيد) است، رسالتم اين است كه شما را از راه انذار و تخويف، از عبادت غير خداى تعالى نهى كنم.

پس نظر ما اين شد كه جمله (ان لا تعبدوا...) تفسير است براى جمله (انى لكم نذير مبين )، ولى بعضى از مفسرين آن را بدل آن جمله و يا مفعول كلمه (مبين ) گرفته اند كه بنا بر بدليت معنا چنين مى شود: (و لقد ارسلنا نوحا الى قومه ان لا تعبدوا...)، و بنابر مفعول بودن چنين مى شود: (انى لكم نذير مبين ان لا تعبدوا - من براى شما بيم دهنده بوده و بيانگر اين هستم كه غير خدا را نپرستيد) و شايد سياق آيه از ميان اين سه وجه قول ما را تاءييد كند.

و ظاهرا منظور از عذاب يوم عظيم عذاب انقراض باشد، نه خصوص عذاب آخرت و نه مطلق عذاب، - اءعم از عذاب آخرت و عذاب انقراض - دليل بر اين گفتار ما يكى از پاسخهايى است كه در همين آيات، قوم نوح به آن جناب داده و گفتند: (يا نوح قد جادلتنا فاكثرت جدالنا فاءتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين قال انما ياءتيكم به اللّه ان شاء)، و ظاهر اين گفت و شنود اين است كه منظور از عذاب، عذاب انقراض است.

پس معلوم مى شود نوح (عليه السلام) قوم خود را دعوت مى كرده به اينكه از پرستش بتها دست بردارند، و تهديدشان مى كرده به روزى كه عذابى اليم از ناحيه خدا بر سرشان آيد، و اگر فرمود: عذاب روزى كه آن روز اليم - مولم و دردناك - است، با اينكه خود عذاب مولم است، در حقيقت از باب توصيف ظرف - يوم - است به صفت مظروف آن - يعنى عذاب -.

با بيانى كه گذشت جلو اشكالى كه بعضى كرده اند گرفته مى شود، و آن اين است كه گفته اند: با اينكه عذاب مشركين قطعى است، چرا نوح (عليه السلام) گفته : من مى ترسم عذاب بر شما نازل شود، با اينكه ترسيدن، مخصوص خطر محتمّل است نه خطر قطعى، (زيرا نوح خود را معرفى كرد به اينكه من فقط يك واسطه هستم، و واسطه نمى تواند بطور قطع از آمدن عذاب خبر دهد، چون عذاب به دست او نيست، و از نظر او يك خطر محتمّل است نه يك خطر قطعى و حتمى ).

انگيزه بت پرستى قوم نوح (ع) و محاجه آن جناب با آنان در سطح فهمشان

و كوتاه سخن اينكه نوح (عليه السلام) مردم را به توحيد و وحدانيّت خداوند سبحان دعوت مى كرد و آنان را از عذاب اليم مى ترساند، و بدين جهت مى ترساند كه ايشان بت مى پرستيدند، و انگيزه بت پرستيشان اين بود كه از خشم بتها مى ترسيدند، نوح در مقام مقابله با آنان برآمد به اينكه اين اللّه سبحان است كه خالق شما و مدبّر شؤ ون زندگى شما و امور معاش شما است، و براى همين منظور هم آسمانها و زمين را آفريد، خورشيد را تابنده و قمر را نورانى كرد، بارانها را از آسمان بارانيد، زمين را رويانيد و باغها را ايجاد كرده و نهرها را به جريان در آورد، كه اين بيانات نوح را خداى تعالى در سوره نوح حكايت كرده.

و چون اللّه سبحان چنين خدائى است و چون او پروردگار شما است، پس بايد تنها از او بترسيد، و به انگيزه ترستان تنها او را بپرستيد.

و اين حجت در حقيقت حجتى است برهانى كه اساس آن يقين است، و ليكن از نظر قوم نوح كه گفتيم مردمى ساده لوح و قديمى بودند برهانى جدلى رسيد، چون به خاطر ساده نگريشان اين دلواپسى را داشتند كه نكند خداى تعالى آنان را به خاطر مخالفتشان مورد خشم قرار دهد، آرى بت پرستان نيز خداى تعالى را ولى امر خود و اصلاح كننده شؤ ون خود مى دانند، و امر او را با امر اولياى بشرى، يعنى آنهائى كه به پائين تر از خود حكومت مى كنند مقايسه نموده و فكر مى كردند همانطورى كه بايد در برابر كدخدا و يا شاه سر تسليم فرود آورد، و در برابر آنان خضوع نموده و تسليم اراده آنان شد و اگر كسى از خضوع در برابر آنان و تسليم در برابر اراده آنان استكبار بورزد، بر او خشم مى گيرند و او را به خاطر تمردش عقاب مى كنند، بايد به همين قياس خداى تعالى و يا اربابى كه امور عالم و ولايت نظام جارى در آن به آنها ارجاع شده را راضى نگه بداريم، و به منظور خاموش كردن آتش خشم او عبادتش كنيم و به درگاهش تقرّب بجوئيم، يعنى مثلا قربانى و نذر و نياز و انحاء ديگر عبادات تقديمش بداريم.

خروج از اسلام، خروج از نظام آفرينش است و عذاب و هلاكت در پى دارد 

آرى بت پرستان اينطور اعتقاد داشتند، كه البته اعتقادى است بر اساس ظن.

ليكن مساءله نزول عذاب بر كسى كه از عبادت او سرپيچى، و از تسليم او شدن تكبّر و از خضوع در برابر او امتناع ورزيده، يك مساءله ظنى نيست، بلكه مساله اى است حقيقى و يقينى، براى اينكه يكى از نواميس كلى و جارى در عالم همين است كه بايد ضعيف در برابر قوى خاضع باشد، و متاءثر ناتوان و مقهور، بايد در برابر اراده مؤ ثر قوى تسليم گردد، خوب، وقتى اين حقيقت يكى از نواميس كلى اين جهان است، آن وقت آيا در برابر خداى واحد قهار كه مصير تمامى امور عالم منتهى به او است و همه سر نخها به دست او است، نبايد چنين ادبى را رعايت كرد؟!

خدائى كه اجزاى اين عالم را ابداع كرد، يعنى بدون - به اصطلاح - مصالح ساختمانى ، از عدم و از هيچ آفريد و اجزاى آن را به يكديگر مرتبط نمود، و به دنبال آن، حوادث را طبق نظام اسباب به جريان انداخت، و مى بينيم كه طبق همين سنّت هر چيزى مطابق چارچوب نظامش جريان مى يابد، بطورى كه اگر فرضا از آن چارچوبى كه ساير اسباب جهان را براى آن ترسيم كرده منحرف شود، قهرا نظام خودش مختل مى گردد، و اين انحرافش در حقيقت جنگيدن آن با ساير اسباب است و معلوم است كه در اين جنگ شكست خواهد خورد، زيرا اسباب جارى در كل جهان، خود را فداى بلهوسى اين موجود نمى كند، بلكه براى تعديل امر آن و برگرداندنش به خط سيرى كه با وضع خود سازگار است قيام مى كند، اگر توانست آن موجود منحرف را به راه مستقيم برگرداند كه هيچ، و گرنه او را در زير چرخهاى سنگين خود خرد مى كند، و مورد هجوم بلاها قرارش داده از صفحه روزگار حذفش مى كند، كه اين هم خود يكى از نواميس كلى جهان است.

انسان هم كه يكى از اجزاى اين عالم است، براى زندگيش خط سيرى دارد، كه نظام آفرينش و ايجاد براى او ترسيم كرده كه اگر آن خط سير را پيش بگيرد به سوى سعادتش هدايت شده (و يا به عبارت ديگر: صنع و ايجاد او را به سوى سعادتش هدايت كرده ) و ساير اجزاى كون نيز با او هماهنگى مى كنند، و درهاى آسمان براى برخوردارى چنين انسانى از بركات آن به رويش باز مى شود، زمين نيز گنجينه هاى خيرات خود را در اختيار او مى گذارد، و اين تسليم شدن انسان در برابر خط سير همان اسلامى است كه دين خداى تعالى است، و بوسيله نوح و ساير انبياء و رسل به سوى آن دعوت شده است.

و اما اگر از آن خط سير تخطى نموده، به اين سو و آن سو منحرف شود، در حقيقت به جنگ با همه اسباب كون و اجزاى عالم هستى برخاسته و خواسته است نظام جارى در سراسر جهان را بر هم بزند، كه بايد منتظر تلخى عذاب و سنگينى بلاها باشد، پس ‍ اگر در اين ميان به راه راست خود برگشت و در برابر اراده خداى سبحان يعنى همان خط سيرى كه كل جهان برايش ترسيم كرده خاضع شده اميد آن مى رود كه مجددا به نعمتهاى از دست داده برسد و بلاها از او برگردد، و گرنه هلاك و نابوديش حتمى بوده و خدا را به وى نيازى نيست، زيرا خدا از همه عالميان بى نياز است، و اين بحث در بعضى از جلدهاى سابق اين كتاب نيز مطرح شد.

فقال الملاء الّذين كفروا من قومه ما نريك الا بشرا مثلنا...

حرف (فاء) كه بر سر اين جمله آمده مى فهماند كه اين جواب متفرع است بر كلام نوح (عليه السلام) و در اين تفريع كردن اشاره اى است به اينكه (قوم نوح ) در رد و انكار سخن نوح (عليه السلام) شتاب كرده و در اين باره هيچ فكر نكردند كه رد دعوت او برايشان بهتر است يا قبول آن.

آيه مورد بحث مى فرمايد: جواب دهندگان، سران قوم و اشراف و ريش سفيدان قوم بودند، و اين سران در متن پاسخ خود اصلا دليلى كه نوح (عليه السلام) بر توحيد آورده بود را متعرض نشده و از دستپاچگى حرف خود را زدند كه آن نفى رسالت نوح (عليه السلام) و تكبر و گردنكشى خود از اطاعت آن جناب بود.

آرى نوح (عليه السلام) در سخن خود كه از جمله (انى لكم نذير مبين ) آغاز شده و تا آخر دو آيه ادامه دارد، دو ادعا مطرح كرد، يكى ادعاى رسالت، و ديگرى ادعاى اينكه مردم بايد او را متابعت كنند، البته ادعاى دوم را در آيه مورد بحث بطور اشاره آورده، ولى در كلمات ديگرش كه قرآن از آن جناب حكايت كرده به آن تصريح نموده و فرمود: (يا قوم انى لكم نذير مبين ان اعبدوا اللّه و اتّقوه و اطيعون).

و حاصل پاسخى كه خداى تعالى از آنان حكايت كرده اين است كه (گفتند ): هيچ دليلى نيست بر اينكه اطاعت كردن از تو بر ما واجب باشد، بلكه دليل بر خلاف آن هست.

پس در حقيقت پاسخ كفار منحل به دو حجت مى شود كه به طريق اصطلاحى (اضراب و ترقى ) رديف شده، و به همين جهت جمله (بل نظنكم كاذبين ) در آخر ذكر شد.

دليل اول توانگران و اشراف قوم نوح (ع) كه در رد دعوت آن حضرت استدلال كردند به اينكه او نيز چون آنان بشر است

مدلول حجت اول اين است كه دليلى بر وجوب متابعت كردن از تو نيست، و اين حجت به سه طريق بيان شده :

اول اينكه گفتند: (ما نراك الا بشرا... - نمى بينيم تو را به جز يك بشر معمولى...).

دوّم اينكه گفتند: (و ما نراك اتبعك ... - نمى بينم كسى - به جز اراذل - تو را پيروى كند...).

و سوم اينكه گفتند: (و ما نرى لكم علينا... - نمى بينيم شما بر ما فضيلتى داشته باشيد...).

و اين حجت كه گفتيم، داراى سه جزء است، اساس و زيربنايش انكار هر چيزى است كه محسوس نباشد - به زودى اين معنا را توضيح خواهيم داد - و دليل اين معنا اين است كه در هر سه جزء حجت و دليل، كلمه (نمى بينى و نمى بينيم ) را آورده اند.

پس جمله (ما نراك الا بشرا مثلنا) آغاز پاسخ كفار از ادعاى رسالتى است كه نوح (عليه السلام) كرده، و در اين جمله به مقابله به مثل تمسك كرده اند. و اين سنخ مقابله بطورى كه قرآن كريم فرموده و نمونه هايى نيز حكايت كرده عادت و سيره همه امّتها در برخورد با پيغمبرانشان بوده، قرآن كريم مى فرمايد نوعا امّتها در پاسخ پيغمبران خود مى گفتند: تو نيز در بشريّت مثل مائى و اگر به راستى فرستاده خدا به سوى ما مى بودى اينطور نبودى، و ما اصلا از تو چيزى جز اين مشاهده نمى كنيم كه بشرى مثل خود ما هستى، و چون تو بشرى مثل خود ما هستى (پس ) هيچ سبب و موجبى نيست كه پيروى كردن از تو را بر ما واجب كند.

بنابراين، در اين گفتار كفّار تكذيب رسالت و ادعاى نوح (عليه السلام) است به اينكه او بجز يك بشر معمولى نيست، و به همين جهت دليلى نيست كه پيروى كردن از او را واجب كند، و دليل گفته ما (نيز) گفتار خود نوح (عليه السلام) است كه خداى تعالى به زودى از آن جناب حكايت مى كند كه گفت : (يا قوم اءراءيتم ان كنت على بينة من ربى...).

در اينجا امر بر بعضى از مفسرين مشتبه شده و كلام كفار را كه گفتند: (ما نراك الا بشرا مثلنا) را اينطور بيان كرده اند كه صاحبان اين سخن نوح (عليه السلام) را از نظر وزن اجتماعى با خود برابر دانسته و آنگاه نتيجه گرفته اند كه چه دليلى دارد كه ما تابع او باشيم.

اين مفسر در تفسير جمله مذكور گفته كه : كفار، دعوت نوح (عليه السلام) را با چهار دليل سست و باطل، رد كردند كه يكى از آن ادله اين بود كه وى مثل خود آنان يك بشر است، و از اين دليل نتيجه گرفته اند كه وى بطور اجمال برابر با ايشان است. و اين دليل كفار دلالت مى كند كه نوح (عليه السلام) از نظر خاندان و از نظر شخص خودش از طبقه عامه مردم و يا نزديك به آنان بوده نه از اشراف، البته اين اختصاص به آن جناب نداشته، بلكه همه پيامبران از طبقه متوسط جامعه خود بوده اند.

و وجه جوابى كه آنان داده اند اين است كه مساوات و برابرى يك پيامبر با مردمش مانع از آن است كه او بر مردمش تفوق و برترى پيدا كند، حتى در بين دو نفر كه از هر جهت مثل همند تفوّق يكى بر ديگرى و اينكه يكى تابع باشد و ديگرى متبوع، يكى مطيع باشد و ديگرى مطاع، معقول نبوده و مستلزم ترجيح بلامرجّح است.

و اگر معناى آيه اين بوده باشد كه وى براى آيه كرده است، جا داشت كه قرآن كريم اينطور حكايت كند: (انت مثلنا - تو مثل مائى ) و يا (نراك مثلنا - ما تو را مثل خود مى بينيم ) نه اينكه بفرمايد: (ما نراك الا بشرا مثلنا) كه بشريّت را براى نوح (عليه السلام) اثبات كنند، چه حاجتى به اين اثبات بود. و اگر منظور از اين جمله، آن معنائى باشد كه مفسر نامبرده برايش كرده، اصلا جمله، اضافى است، براى آنكه معنايى كه او كرده در جمله بعدى آمده كه گفتند: (و ما نرى لكم علينا من فضل - ما براى تو فضيلتى بر خود نمى بينيم ).

و تعجب اينجا است كه اين مفسر از جمله مورد بحث برابرى نوح (عليه السلام) با مردمش از نظر خاندان و شخصيت را نيز استفاده كرده، و از اين گذشته حكم كرده به اينكه همه انبياء اينطور بودند، با اينكه اولا كلام كفار هيچ دلالتى بر اين معانى نداشت، و ثانيا همه انبياء از طبقه متوسط جامعه خود نبودند، زيرا در اين سلسله جليله، پيامبرانى چون ابراهيم خليل و سليمان و ايوب (عليهما السلام ) بوده اند.

استدلال دوم قوم نوح (ع) در رد دعوت آن جناب به اينكه افراد پا برهنه و مستمند و پست به تو ايمان آورده اند!

(و ما نراك اتبعك الا الذين هم اراذلنا بادى الراءى ) - راغب در مفردات گفته : كلمه (رذل ) - (به فتحه راء - و نيز كلمه (رذال ) - به كسره راء) - به معناى هر چيز و هر كسى است كه به خاطر پستيش مورد تنفّر باشد، و در قرآن كريم آمده كه : (منكم من يرد الى ارذل العمر) و نيز آمده كه (الا الذين هم اراذلنا بادى الراءى ). و نيز آمده كه : (قالوا انؤ من لك و اتبعك الارذلون )، و كلمه (ارذلون ) جمع (ارذل ) است.

و در مجمع البيان آمده كه كلمه (رذل ) به معناى پشيز و حقير از هر چيز است و جمع آن (ارذل ) - با ضمه ذال - به معناى رذلها است، آنگاه همين جمع را بار ديگر جمع بسته و گفته اند (اءراذل )، مثل اينكه مى گوئى (كلب و اكلب و اكالب ). البته احتمال هم دارد كه جمع كلمه (ارذل ) - با فتحه ذال - به معناى رذلتر باشد، كه در اين صورت مثل اءكبر) مى شود كه جمعش ‍ (اكابر) است.

صاحب مجمع گفته است : كلمه (راءى ) به معناى رؤ يت (ديدن ) است، در جمله (يرونهم مثليهم راءى العين )، معناى (يرونهم مثليهم رؤ ية العين ) را مى دهد، يعنى جمعيت آنان را در چشم خود به اندازه دو برابر خويش مى ديدند.

معناى ديگر اين كلمه، نظريهاى است كه آدمى درباره امرى مى دهد، كه در اين صورت جمع آن (آراء) مى آيد.

و راغب در مفردات خود كلمه (بادى الرأ ى ) را به معنى رأ ى ابتدائى و يا به عبارت ديگر نظريه بدوى و خام گرفته است، بعضى آيه را به صورت (بادى ) - بدون همزه، بر وزن شادى - قرائت كرده اند كه معناى ظاهر را ميدهد، و كلمه (بادى الرأ ى ) معنايش ‍ نظريه دادن بدون تفكر است.

و در جمله (بادى الرأ ى ) دو احتمال هست :

احتمال اول اينكه قيد باشد براى جمله (هم أ راذلنا)، كه در اين صورت معناى دو جمله چنين مى شود: (ما به جز افراد پستى كه رذالتشان در ظاهر نظر يا در اول نظر پيدا است نمى بينيم كسى تو را پيروى كرده باشد.)

احتمال دوم اينكه قيد باشد براى جمله (اتبعك ) كه در اين صورت معناى جمله چنين مى شود: پيروى كسانى كه تو را در ظاهر رأ ى يا در اولين برخورد پيروى كردند، بدون اينكه در كار خود تعمق و تفكرى كرده باشند بوده است كه اگر دعوت تو را مورد بررسى قرار داده بودند هرگز پيرويت نمى كردند.)، و تحدّى احتمال بايد جمله (اتبعوك ) ى ديگرى در تقدير گرفت و گفت : (و ما نراك اتبعك الا الذين هم اراذلنا اتبعوك بادى الرأ ى )، و گرنه اگر كلمه (اتبعوك ) تكرار نشود معناى آيه مختل مى شود.

بعضى ديگر گفته اند: تقدير آيه (ما نراك اتبعوك فى بادى الرأ ى الا الذين هم اراذلنا) مى شود.

و سخن كوتاه اينكه خواسته اند بگويند: ما مى بينيم كه پيروان تو همه افرادى بى سر و پا و پست از اين مردمند، و اگر ما نيز تو را پيروى كنيم مثل آنها خواهيم شد، كه اين با شرافت ما منافات داشته و از قدر و منزلت اجتماعى ما مى كاهد، و در اين گفتار اشاره اى هست به بطلان رسالت نوح (عليه السلام)، و اين اشاره از راه دلالت التزامى است، به اين معنا كه لازمه گفتار آنان اين است كه رسالت آن جناب باطل باشد، چون عقيده عوام مردم اين است كه هر سخنى اگر حق و نافع باشد اول پولدارها و اشراف و نيرومندان آن را مى پذيرند، و اگر اين طبقه سخنى را رد كنند و طبقه پست جامعه يعنى بردگان و مستمندان كه بهره اى از مال و جاه و مقام اجتماعى ندارند آن را بپذيرند، آن سخن خيرى ندارد.

(و لا نرى لكم علينا من فضل ) - منظور از اينكه بطور مطلق فضيلت نوح را نفى كردند، تنها فضيلت هاى مادى نيست، يعنى خواسته اند بگويند: تو از متاع دنيا چه دارى كه ما نداريم ؟ و نيز تو چيزى از امور غيبى از قبيل علم غيب و يا تاءييد به نيروئى ملكوتى ندارى، كه اين عموميت نفى، از وقوع نكره - فضل - در سياق نفى استفاده مى شود. كفار در اين سخن خود، مؤمنين را نيز شريك نوح (عليه السلام) در دعوت او دانسته و همه را مخاطب قرار دادند كه : (ما فضيلتى براى شما بر خود نمى بينيم ) و نگفتند: (ما براى تو كه نوح هستى فضيلتى نمى بينيم ) و از اين تعبير بر مى آيد كه مؤمنين، كفار را دعوت و تشويق مى كردند به اينكه شما نيز نوح را پيروى كنيد و طريقه ما را بپذيريد.

و معناى آيه اين است كه اين دعوت شما از ما - كه اين همه مزاياى حيات دنيوى از قبيل مال و فرزندان و علم و نيرو داريم - وقتى عمل درستى بود و اثر خود را مى بخشيد كه شما حد اقل يك مزيت بر ما مى داشتيد، يا علمتان بيشتر بود، يا از غيب آگاه مى بوديد و يا نيروى ملكوتيتان بيشتر بود كه قهرا ما را در برابر شما خاضع مى كرد، ولى ما هيچ يك از اين فضائل را در شما نمى بينيم، پس چه علتى ايجاب مى كند كه ما پيرو شما شويم ؟

و اگر ما كلام كفار را عموميت داده و گفتيم كه همه جهات فضل را شامل مى شود، - چه جهات مادى و چه جهات معنوى از قبيل علم غيب و نيروى ملكوتى - بر خلاف بيشتر مفسرين كه كلمه (فضل ) را تنها بر برتريهاى مادى، مانند اموال و نفرات و غيره تفسير كرده اند، براى اين بود كه ما از گفتار كفار كه كلمه (فضل ) را بدون الف و لام در سياق نفى قرار دادند عموميت فهميديم. علاوه بر اين، از پاسخى هم كه نوح (عليه السلام) به اين كلام كفار داد همين عموميت استفاده مى شود، زيرا اگر منظور كفار خصوص برتريهاى مادى بود كافى بود كه نوح (عليه السلام) در جواب آنان بفرمايد: مگر من ادعا كرده ام كه خزينه هاى خدا به دست من است كه شما منكر آنيد؟ (ادعاى من اين است كه من فرستاده خدايم )، ليكن نوح (عليه السلام) به اين اكتفا نكرد، بلكه در پاسخ آنان فرمود: (و لا اقول لكم عندى خزائن اللّه، و لا اءعلم الغيب، و لا اقول انى ملك...) - نه خزينه هاى خدا دست من است، و نه علم غيب دارم، و نه داراى نيروى ملكوتى هستم...) كه بيانش به زودى مى آيد ان شاء اللّه.

سومين سخن نوح (ع) خطاب به نوح و پيروانش: ما شما را دروغگو مى پنداريم

بل نظنكم كاذبين

كلمه (بل ) اعراض از مطالب قبل از خود را ميرساند، و در اينجا اعراض از احتجاج قبلى را مى فهماند كه قبلا نيز به آن اشاره كرديم، پس حاصل معناى اين جمله اين است كه ما نه تنها در شما فضيلتى نميبينيم كه پيرويتان را بر ما واجب كند، بلكه مطلب ديگرى اينجا هست كه ايجاب مى كند ما شما را پيروى نكنيم، و آن اين است كه ما شما را دروغگو مى دانيم.

و معناى آيه، آنطور كه از سياق برمى آيد - و خدا داناتر است - اين است كه وقتى در شما - صاحبان دعوت دينى - چيزى كه صحت دعوتتان را نشان دهد ديده نمى شود، و شما با اينكه از مزاياى حيات يعنى مال و جاه، تهيدست هستيد، مع ذلك اصرار داريد كه ما تسليم شما شده و اطاعتتان كنيم، همين اصرار شما اين گمان را در دل ما قوى مى سازد كه شما در اين ادعايتان دروغگو بوده و ميخواهيد به اين وسيله آنچه كه از امتيازات دنيوى كه در دست ما است از چنگ ما در آوريد.

و كوتاه سخن اينكه اين اصرار شما نشانه و شاهدى است كه عادتا اين فكر را در دل آدمى مى اندازد كه دعوت شما صرف يك دروغ، و نيرنگى براى جمع كردن و به دست آوردن ثروت مردم و به دنبالش آقائى و رياست و حكومت بر مردم بيش نيست و اين نظير گفتار ديگرى است كه خداى تعالى - در مثل اين داستان - از كفار حكايت كرده و فرموده : (فقال الملا الذين كفروا من قومه ما هذا الا بشر مثلكم يريد اءن يتفضل عليكم )).

و با اين بيان روشن مى شود كه چرا دروغگوئى را مستند به ظن كردند نه به جزم (چون گفتند: ما مى پنداريم كه شما دروغگوئيد، و نگفتيد: ما يقين داريم كه شمت دروغگوئيد، براى اينكه از اصرار نوح و يارانش اين خدس را زدند) و نيز روشن مى شود كه مراد از كذب، كذب مخبرى است نه كذب خبرى. يعنى خواسته اند بگويند شما دروغگوئيد، نه اينكه بگويند خبرى كه مى دهيد دروغ است چون آن حضرات خبرى نداده بودند تا راست باشد يا دروغ.

پاسخ حضرت نوح (ع) به استدلال كفار 

قال يا قوم اءرايتم ان كنت على بينه من ربى...

اين آيه شريفه و سه آيه بعدش پاسخى را كه نوح (عليه السلام) به استدلال كفار داده بيان مى كند، و كلمه (عميت ) ماضى مجهول از باب تفعيل، يعنى تعميه است، و تعميه به معناى پنهان كردن است ؛ مى فرمايد: اى قوم اگر من فرضا داراى بصيرتى از ناحيه خود به من داده و آن را بر شما مخفى كرده باشد، و شما به خاطر جهل و بى رغبتى تان نسبت به پذيرفتن حق، آن رحمت را درك نكرده باشيد، آيا مى توانم شما را در درك آن مجبور بسازم ؟

بعضى از اساتيد قرائت، كلمه (عميت ) را بدون تشديد و نيز به صيغه معلوم - يعنى با فتحه عين - خوانده اند كه تحدّى قرائت، معناى كلمه اينكه واجب است اطاعت نكنيم. و چون اساس استدلال كفار اين بود لذا نوح (عليه السلام) در صدد بر آمد تا اولا آنچه آنها مى خواستند نفى كنند اثبات كند، و آن رسالت و توابع رسالت خود بود، و ثانيا آنچه آنها ميخواستند اثبات كنند كه همان اتهام او و پيروانش به دروغگوئى بود را نفى كند.

چيزى كه هست قبل از هر سخنى اول با خطاب : يا قوم - با اضافه به ضمير تكلم - يعنى اى قوم من، اى هموطنان من، و امثال آن، عواطف آنان را تحريك نمود، و اين خطاب را مكرر و در آغاز هر سخنى تكرار كرد تا بدان وسيله دل ايشان را به سوى خود جلب كرده و در نتيجه خيرخواهيهايش مورد قبول آنان واقع گردد.

آيات كريمه مورد بحث در ميان حجت نوح (عليه السلام) تقرير و بيانى زيبا و بديع آورده، به اين معنا كه حجت كفار را فصل فصل و قطعه قطعه كرده و از هر فصلى به دو وجه پاسخ داده، يكى از اين جهت كه از دليل خود نتيجه گرفتند كه دليلى بر وجوب اطاعت نوح نيست، و ديگرى از اين جهت كه نتيجه گرفتند دليل بر خلاف آن هست .

جواب نوح (ع ) به استدلال اول قوم خود گفتند: (ما نراك الا بشرا مثلنا)

اما پاسخ نوح از جهت اول حجت كفار كه گفتند: (تو بجز بشرى مثل ما نيستى ) جمله (يا قوم ا رايتم ان كنت على بينة...) است. و پاسخش از اينكه گفتند: (نمى بينيم كسى بجز اراذل ما پيرويت كرده باشد) جمله (و ما اءنا بطارد الذين آمنوا...) است. و پاسخش از اينكه گفتند: (ما هيچ فضيلتى در شما نمى بينيم ) جمله (و لا اقول لكم عندى خزائن اللّه ...) است.

آنگاه قرآن كريم از هر حجت سابق چيزى نظير خلاصه گيرى ضميمه حجت بعدى كرده و آن را در آغاز آن حجت قرار داده، در نتيجه حجتها در عين اينكه هر يك براى خود مستقل و كامل است به هم آميخته شده.

پس پاسخ آن حضرت از گفتار كفار مشتمل است بر سه حجت تمام كه بر سر هر حجتى خطاب : يا قوم را آورده و فرموده است : (يا قوم اءراءيتم ان كنت على بينة...)، و (و يا قوم لا اسالكم عليه مالا...)، و (و يا قوم من ينصرنى من اللّه ان طردتهم...)، و اين به عهده خواننده است كه در اين سه حجت تدبر كند.

پس اينكه فرمود: (يا قوم اءراءيتم ان كنت على بينة من ربى ) جواب از اين گفته كفار است كه گفتند: (ما نراك الا بشرا مثلنا) منظور كفار (همانطور كه قبلا نيز گفتيم ) اين بوده كه در نوح چيزى بجز بشريت نيست، و بشريت او نيز هيچ فرقى با بشريت ما ندارد، پس به چه ملاكى ادعا مى كند كه همه بشرها تابع او شوند؟ پس قطعا او در ادعاى نبوت كاذب بوده و مى خواهد با اين رسالت ادعائيش مردم را به دام انداخته اموالشان را ربوده و بر آنها رياست كند.

و چون اين قسمت از كلام كفار متضمن نفى رسالت آن جناب بود، دليلشان در اين گفتار اين بود كه آن جناب بشرى معمولى است، و چيزى كه دلالت بر رسالتش و اتصالش به عالم غيب بكند با او نيست، لذا لازم بود نوح (عليه السلام) آنان را متوجه به چيزى كند كه آن چيز صدق گفتار و ادعاى رسالتش را ظاهر سازد و آن چيز غير از معجزهاى كه بر صدق رسول در ادعاى رسالت باشد نمى توانست باشد.

آرى، رسالت، نوعى اتصال به عالم غيب است، اتصالى غير معمولى و خارق العاده و مردم نمى توانند يقين كنند به اينكه فلان مدعى رسالت به راستى چنين اتصالى را دارد مگر به اينكه يك امر خارق العاده ديگرى از او ببينند، امرى كه براى آنان يقين بياورد بر اينكه او در ادعاى رسالت صادق است، به همين جهت نوح (عليه السلام) در جمله (يا قوم اراءيتم ان كنت على بينة من ربى ) اشاره كرد به اينكه همراه او بينه و آيت و نشانه معجزه آسائى از ناحيه خداى تعالى هست كه بر صدق او در ادعايش دلالت ميكند.

از همين جا روشن مى شود كه مراد از بينه و آيت، معجزهاى است كه بر ثبوت رسالت صاحبش دلالت مى كند.

آرى اين معنا آن معنائى است كه سياق كلام به كلمه (بينه ) مى دهد، پس نبايد به گفته آن مفسرى گوش داد كه گفته : مراد از بينه در اين آيه علم ضرورى و بديهى و مسلمى است كه يك پيامبر پيدا مى كند به اينكه پيامبر است. چون اين معنا از سياق آيه بيگانه و بدور است.

(و آتينى رحمة من عنده فعميت عليكم ) - ظاهرا نوح (عليه السلام) در اين جمله به كتاب و علمى اشاره كرده كه خداى تعالى به وى داده بود، و در قرآن كريم مكرر آمده كه نوح (عليه السلام) داراى كتاب و علمى بوده، و همچنين در جاى ديگر قرآن نيز از (علم و كتاب ) به (رحمت ) تعبير شده، آنجا كه فرموده : (و من قبله كتاب موسى اماما و رحمة )، و نيز فرموده : (ونزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شى ء و هدى و رحمة )، و نيز فرموده : (فوجدا عبدا من عبادنا آتيناه رحمة من عندنا)، و نيز فرموده : (ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا وهب لنا من لدنك رحمة ).

و اما اينكه در كلامش گفت : (فعميت عليكم ) ظاهرا ضمير مؤ نث در (عميت ) به رحمت برميگردد، و مراد اين است كه آن علم و معرفتى كه من دارم جهل شما و كراهتتان از حق، آن را بر شما پوشانده، با اينكه من تذكرش را به شما داده و آن را در بين شما منتشر ساختم.

نفى اجبار و اكراه در دين، در شريعت نوح كه كهن ترين شرايع است تشريع شده بود

(اءنلزمكموها و انتم لها كارهون ) - ماده و مصدر الزام كه فعل (نلزم ) صيغه متكلم مع الغير از مضارع آن است به معناى آن است كه چيزى را آنچنان مقارن و همراه چيزى ديگر كنى كه از آن جدا نشده و همواره با آن باشد، و منظور از اينكه پرسيد (آيا من مى توانم آن رحمت را به شما الزام كنم با اينكه شما از آن كراهت داريد؟) اين است كه (آيا من مى توانم شما را به قبول آن و يا به عبارت ديگر به ايمان آوردن به خدا و آيات او اجبار كنم ؟ و آيا مى توانم شما را به زور وادار سازم كه آثار معارف الهى يعنى نور و بصيرت را دارا شويد؟).

و معناى آيه - كه خدا داناتر است - اين است كه شما مردم به من خبر دهيد آيا اگر نزد من آيت و نشانه اى به صورت معجزه باشد كه رسالتم را با اينكه بشرى مثل شما هستم تصديق كند، و نيز نزد من همه آن چيزهايى كه رسالت نيازمند به آن است يعنى كتاب و علمى كه شما را به سوى حق هدايت كند موجود باشد - وليكن عناد و تكبر شما وادارتان كرد به اينكه بدون درنگ و بدون اينكه در كار من تحقيق و فكر كنيد دعوتم را رد كنيد و در نتيجه آن كتاب و علم بر شما پوشيده ماند، - آيا در چنين وصفى باز هم بر ما واجب است كه شما را به قبول آن دعوت مجبور كنيم ؟.

و خلاصه كلام اينكه جناب نوح خواسته است بفرمايد نزد من همه چيزهايى كه رسالت از ناحيه خدا بدان نيازمند است موجود است و من شما را به آن چيزها آگاه كردم اما شما از در تكبر و طغيان، به آن ايمان نياورديد، و ديگر بر من لازم نيست كه شما را در قبول آن مجبور سازم چون در دين خداى سبحان هيچ اجبارى نيست.

در اين كلام حضرت نوح (عليه السلام) تعريضى است به كفار به اينكه حجت بر شما تمام شد و حقيقت امر برايتان معلوم و روشن گرديد اما با اين حال ايمان نياورديد، و تازه داريد دنبال چيزى ميگرديد كه به خاطر آن ايمان بياوريد،

و آن چيز غير از اجبار و الزام چيز ديگرى نيست، پس اينكه گفتيد: (ما نراك الا بشرا مثلنا) در حقيقت درخواست اجبار از شما است، و در دين خدا اجبار نيست.

و اين آيه از جمله آياتى است كه اكراه را در دين خدا نفى كرده و دلالت مى كند بر اينكه مساءله اجبار نكردن، خود يكى از احكام دينى است كه در همه شرايع و حتى قديمى ترين آنها كه شريعت نوح (عليه السلام) است تشريع شده و تا به امروز نيز به قوت خود باقى بوده و نسخ نگرديده است.

از آنچه گذشت روشن گرديد كه آيه شريفه كه مى فرمايد: (يا قوم أ رَأ يْتم ان كنت...)، جواب اين گفته كفار است كه گفتند: (لا نراك الا بشرا مثلنا)، بنابراين، فساد گفتار بعضى از مفسرين كه آن را پاسخ از جمله (بل نظنكم كاذبين ) دانسته اند و همچنين گفتار جمعى ديگر كه آن را جواب از جمله (و ما نراك اتبعك الا الذين هم اراذلنا بادى الرأ ى ) گرفته اند، و نيز گفتار جمعى ديگر كه آن را جواب از جمله (و ما نرى لكم علينا من فضل ) گرفته اند روشن مى گردد و ديگر حاجت به آن نيست كه با متعرض شدن كلمات آنان و رد آنها بحث خود را طول دهيم.

و يا قوم لا أسالكم عليه مالا ان اجرى الا على اللّه

منظور آن جناب در اين جمله اين است كه از تهمتى كه به وى زده و دروغگويش خواندند پاسخ دهد، چون لازمه تهمت آنان اين بود كه دعوت آن جناب وسيله و طريقه اى باشد براى جلب اموال مردم و ربودن آنچه دارند به انگيزه طمع، و وقتى نوح (عليه السلام) در طول دعوتش چيزى از مردم نخواهد، و اعلام كند كه چيزى از شما نمى خواهم، ديگر كفار نمى توانند او را متهم كنند.

 

 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved