نسخه چاپی

https://www.aviny.com/fa/news/57625

شناسه خبر: 57625
۱۴۰۵-۴-۲۳ ۱۴:۴۵

دیدم که جانم می‌رود/ خرده‌روایت‌هایی از تشییع رهبر شهید و امام(ره)

چندبار هلی‌کوپتر آمد و رفت و آنقدر خاک بلند شد که چشم، چشم را نمی‌دید. اعلام کردند: «پیکر امام را برگرداندند».
به گزارش خبرنگار پرتال جامع شهید آوینی: 

به گزارش خبرنگار خبرگزاری تسنیم، فریبا انیسی؛ نویسنده ادبیات انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، در مطلبی اختصاصی برای تسنیم، به خرده‌روایت‌هایی از حال‌وهوای مردم در تشییع و بدرقه رهبر شهید انقلاب در خیابان و مصلی و مقایسه آن با حال‌و‌هوای مردم در تشییع امام خمینی (ره) در 4 دهه پیش اشاره کرده است:

نماز

ماه رمضان بود. محل کارمان به بیت رهبری نزدیک بود. هر روز بیست دقیقه مانده به اذان، بچه‌ها می‌رفتند سمت بیت. من دیرتر می‌رفتم. چرایش را یادم نیست. معمولا  به صفوف آخر نماز می‌رسیدم. نماز جماعت که تمام می‌شد سریع به محل کار برمی‌گشتیم. فرصت ناهار و نماز را کمتر کرده بودند تا زودتر تعطیل کنند. نیمه ماه رمضان رسیده بود. آن روز مداحی هم کردند به خاطر تولد امام حسن مجتبی(ع). دیرتر از هر روز رسیدم به اداره. یکی از دوستان اخم‌کرده آمد به استقبال که: «تو کجا رفتی؟ ما هر روز می‌ریم نماز که شما با خیال راحت غذا بخوری... اون‌وقت تو راه می‌افتی میری نماز. حالا به فکر خودت نیستی به فکر بچه‌ات باش. دیگه حق نداری بری. بشین غذات رو بخور. بچه‌ت جون بگیره... چه بچه‌ای به دنیا بیاری تو؟!» از روی دلسوزی می‌گفت. بقیه هم پیِ حرف او را گرفتند که: «دختر! پس‌فردا می‌خوای بچه به دنیا بیاری. تو گرما میری، تو گرما می‌آی... وای چه دلی داری!»... از آن روز دیگر نشد نماز ظهرِ رمضان را پشت سر آقا بخوانم. سال بعدش هم محل کارم عوض شد. اما از آن سال، ماه رمضان که می‌رسد، به یاد آن نمازها می‌افتم و به دخترم می‌گویم: «فکر کن هنوز به دنیا نیومده بودی به آقا اقتدا کردی!»

چپ و راست کنار هم 

نمی‌دانم چه سالی بود؟ اما اولین و آخرین باری بود که روی صندلی نشستیم برای دیدار آقا. برای خودمان هم تعجب‌آور بود. تا حالا فقط روی گلیم‌های آبیِ معروف حسینیه می‌نشستیم کیپِ هم. بعضی وقت‌ها آنقدر فشار زیاد می‌شد که عقب‌تری‌ها، جای نشستن هم نداشتند. یک‌بار هم صدای فریادی از آن ته شنیدیم؛ اما تا حالا روی صندلی ننشسته بودیم. مثل هم‌شاگردی‌های شیطون مدرسه، از روی صندلی بلند می‌شدیم و جلو عقب را می‌پاییدیم. به هم نگاه می‌کردیم و آهسته می‌گفتیم: «ببین خانمِ... آمده!»، «بچه‌ها این خانمِ... چند وقت بود پیدایش نبود. حالا اینجاست.» و ... 

هم از چپ آمده بودند، هم از راست. انگار تنها جایی که چپ و راست کنار هم می‌نشستند همین جا بود، دیدار رهبری، روز زن.

وقتِ آمدن به سالن، چون تعداد کم بود، فقط یک در را باز گذاشته بودند. چپ و راست از یک در وارد شدند. برای خروج، باز هم چپی‌ها و راستی‌ها کنار هم، از در خارج شدند. هم خانم شجاعی بود و هم خانم حبیبی. هم خانم مولاوردی و هم خانم طبیب‌زاده. عجیب بود؛ ولی حقیقت داشت. آخرین دیداری بود که همه کنار هم نشسته بودیم. دیگر یادم نمی‌آید چپ و راست کنار هم نشسته باشیم. الان هم در حیاط مصلی همان حال‌وهواست. همه کنار هم هستیم. معلوم نیست کی طرفدار چپ است و کی راست؟ کی اصولگراست و کی پایداری چی و کی...؟ همه کنار هم نشسته‌ایم. رو به تابوت‌هایی که در محفظه شیشه‌ای کنار هم نشسته‌اند و ما را نگاه می‌کنند، از آن بالا.

روز کنفرانس بیداری اسلامی

صدای دخترانی که به عربی حرف می‌زدند در گوشم نشست، زیر لب حرف می‌زدند رو به همان محفظه شیشه‌ای که عمامه‌ی پیچیده‌شده روی آن بود...

آخرین روز کنفرانس بیداری اسلامی بود. قرار بود همراه مهمانان خارجی تعدادی ایرانی هم بروند. آخرین لحظه کارت ما را دادند. کارت که نه؛ گفتند: «بیا، بالاخره ردت می‌کنیم.» من هم رفتم از دربی که شاید تردد کمتر باشد. در همان وهله اول هم شناسایی شدم که: «تو چرا مثل خبرنگاران از در اصلی نیامدی؟» گفتم: «امروز فقط مال خودم هستم. خبر نمی‌نویسم.» نشسته بودیم کنار دخترانی که خیلی جوان بودند. آنقدر که شک کردم و باز پرسیدم: «راست راستی از مصر آمدید؟» دوستم که نقش مترجم را هم داشت، گفت: «این چه سؤالیه؟» و خودش پرسید: «چطور آمدید اینجا؟» بچه‌ها به همدیگر نگاهی کردند. خیلی جوان بودند. به آنها نمی‌خورد که فعال زنان باشند آن هم در مصر! گفتند: «ادبیات فارسی می‌خوانیم. استادمان گفت؛ من چند بار رفته‌ام ایران، این دفعه شما بروید. ما سه تا را فرستاد جای خودش.» سال اولی دانشگاه بودند. هنوز به کلمات فارسی آشنا هم نشده بودند. دنبال خودکار می‌گشتند تا کف دستشان مطلب بنویسند. آقا که وارد شد. یادشان رفت دستشان را بالا بگیرند. گریه هم نمی‌کردند مثل زنان مراکش. مثل دختران لبنان هم فریاد نمی‌کشیدند و از خوشحالی بلند فریاد نمی‌زدند و سیدی قائد را صدا نمی‌کردند. طوری مات ایستاده بودند که خادم وقتی مردم نشستند، اشاره داد بنشینید...

به عربی حرف می‌زدند و من همان دختران مصری را در آنها می‌دیدم و دختران لبنانی را و زنان مراکش و... را. این بار مات نبودند، گریه که نه، زار می‌زدند.

خونخواهی

نوزاد در بغلش ناآرام بود. خیلی کوچک بود. مادرش نگاه مات‌زده مرا که دید، گفت: «هنوز چله‌اش نشده!» پرسیدم: «گرمازده نشده؟ شیر بالا میاره؟...» سر تکان داد. همان‌طور که بچه را تکان می‌داد، گفت: «چه کار کنم؟ از وقتی خبر آقا رو شنیدم، دل تو دلم نیست. هنوز به دنیا نیومده بود، عزادار شدیم. اگر الان هم نمی‌اومدم دق می‌کردم.»

انگار که منتظر بود یک آشنا ببیند و شروع کند، خودش ادامه داد: «وقتی فیلم 2021 را ساختند، کارگردانش گفت: «من حتی صحنه‌ی به زیر آب رفتن کعبه را هم ساخته بودم. آن را پخش نکردم تا کسی مثل (امام) خمینی نیاید فتوا بدهد به کشتن من. مثل سلمان رشدی!» امام کاری کرده بود که کسی به اسلام و پیامبر(ص) و اهل بیت جرئت نکنه نگاه چپ کنه. آن گور به گوری سلمان رشدی هم رفت به درک تا آخرش  با بادیگارد و محافظ می‌رفت این ور اونور. حالا جلوی چشم ما رهبرمان را کشتند. کسی از علما فتوا نمی‌دهد این ملعونان را بکشند. تا جرئت نکنند در خیابان در ملاءعام راه بروند.»

مات سرتکون دادم که: «چند تا از علما فتوی دادند.» دل پُری داشت. ادامه داد: «تقصیر خودمونه. از بس بی‌عرضه شدیم. از زمان امام حسین(ع) تا الان. با کاری که امام سجاد(ع) و حضرت زینب کردند کسی جرئت نکرد، امام‌کُشی کنه جلو چشم مردم. بقیه امامان را با سم مسموم کردند. دنبال پیکرشان گریه کردند؛ برای گول زدن مردم. حالا جلوی چشم‌مان علمدار می‌کشند. حاج قاسم را تکه تکه می‌کنند. ساکت ماندیم که جری شدند و امام‌کُشی کردند. الان ساکت باشیم خدا می‌داند چه بلایی می‌خواهند سر ما بیاورند.»

بچه هنوز ناآرام بود. گرما‌زده شده بود یا دلش درد می‌کرد. نمی‌دانم؛ اما مادر و بچه هر دو گریه می‌کردند.

مصلی

 اولین‌بار که وارد مصلی شدم، هنوز خاکی بود. در میان خاک‌ها راه رفتیم تا رسیدیم به محوطه وسیع. گُله گُله مردم زیرانداز پهن کرده بودند روی زمین. رو به تپه بلندی که محفظه شیشه‌ای داشت و تابوت امام را آنجا گذاشته بودند. هر کس سعی می‌کرد با تسبیحی که در دست دارد ذکر بگوید. همه گریه می‌کردند. گروهی نشسته بودند روی زمین و جلسه قرآن گذاشته بودند. هر کس صفحه‌ای یا دو صفحه‌ای می‌خواند، علامت را جا به جا می‌کرد، بلند می‌شد و می‌رفت. کسی دیگر قرآن را باز می‌کرد و ادامه می‌داد. خودجوش ختم قرآن می‌کردند. چند جلد قرآن آنجا بود. بعضی خانواده‌ها تا صبح همانجا بیتوته کرده بودند تا آخرین‌بار امام را ببینند. بعضی دفعه اول بود که امام را می‌دیدند.

آخرین‌بار که به مصلی رفتم، ساخته شده بود. خاکی نیست. همه جا کف‌پوش است. سنگ است یا آسفالت شده. مسیرها مشخص است...

اما مثل همان‌روز اول، مردم به سر می‌زنند. مثل بچه یتیم‌ها کنار دیوار تکیه داده‌اند و کسی نیست به آنها دلداری بدهد. همه داغدارند. داغ‌هایشان با هم فرق ندارد. همه با هم یتیم شده‌اند. سن و سالشان اما با هم فرق دارد. یکی کوچک است، یکی بزرگ. یکی زن است، یکی مرد؛ اما اشک‌ها بی‌بهانه می‌ریزد. زار می‌زنند؛ مثل همان روز اولی که به مصلی آمده بودم و همه جا خاکی بود...

صدای کمرِ شکسته

 «تا حالا صدای شنیدن شکستن کمر را شنیده‌ای؟». مداح می‌خواند: حسین دست به کمر گرفت و گفت: «کمرم شکست.» همان لحظه که مداح می‌خواند؛ من صدای شکستن کمر را شنیدم. درست وقتی‌که حسین(ع) دست برد زیرِ بدن برادر که دست نداشت، که مشکش سوراخ داشت، با لباس تر و لبان خشک. من دیدم کسی را که کمرش شکسته بود. درست وقتی مادر شهید، که عکس شهیدش را در دست داشت؛ دست گرفت به دیواری که منتهی می‌شد به جایگاه تابوت، که این‌بار به جای یکی، پنج تا تابوت کنار هم گذاشته بودند در محفظه شیشه‌ای... پاهایش را به زور می‌کشید روی زمین. انگار که کوهی را جا به جا کند با هر قدم. دستش را دراز کرد. شاید می‌خواست دست ببرد زیر تابوتی که مثل دخترش معلم بود، یا زیر آن یکی که از همه کوچک‌تر بود و... توان نداشت کمرش شکسته شده بود. من صدای شکستن کمر را نشنیدم؛ اما دیدم آنکه کمرش شکسته باشد؛ اول قلبش ترک برداشته است...

صحنه اول: سال 1360

سال 60 بود. بهشت‌زهرا هنوز این قدر منظم خیابان‌کشی نشده بود. از بیابان بزرگی رد می‌شدیم تا می‌رسیدیم به جایی که قرار بود مدفن پیکر شهدای 7 تیر شود. چادری برپا کرده بودند برای گشت. خانم‌ها خسته و نالان بودند. نزدیک ظهر بود. فشار جمعیت زیاد بود. خیلی‌ها با بچه کوچک آمده بودند. نه، موکب بود و نه، بطری‌های پلاستیکی آب. بچه‌های آتش‌نشان، شلنگ آب را روی مردم می‌گرفتند تا خنک شوند. یک صحنه هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود. محصل بودیم و کفش کتانی به پا داشتیم. تازه کفش کتانی لژدار که چند خط صورتی داشت، خریده بودم. البته نه مثل کفش‌های دیزلی الان. نسبت به کفش‌های چینی که قبلتر می‌پوشیدیم چند سانتی بلندتر بود. مأمور گشت که مثل ما چادر به سر داشت بی‌هیچ نشانی و حتی بی‌سیم هم در دست نداشت، گفت: «پایت را بکوب به زمین!» با ترس نگاه کردم که: «چرا؟» دلخور گفت: «بکوب، مردم منتظرند.» کوبیدم، محکم. گردوخاک که بلند شد گفت: «بسه. برو .» صدای دختری از همان جلو بلند شد که: «پس چرا به من گفتی کتونی‌ات را در بیاور.» گفت: «مال تو کتونی نیست. ببین چه قدر پاشنه داره!» دختر با ناز گفت: «خوب داشته باشه. برام از خارج آوردند.» گفت: «منافق‌ها توش بمب جاسازی می‌کنند.» رنگ و روی دختر پرید. مأمور گفت: «برو جلو، مردم منتظرند.»

بچه‌ی قنداق‌پیچ‌شده گریه می‌کرد. درواقع زار می‌زد. آنقدر که مأموران گشت پیشنهاد دادند: «بابا خودش را کثیف کرده، برو کنار عوضش کن.» آن وقت‌ها میز تعویض پوشک نبود. حتی سرویس بهداشتی سیار هم نبود. ندیدیم مادرش چه گفت؛ اما صدای چند خانم دیگر هم توی آن شلوغی بلندتر شد که: « بابا گناه داره ... پاش می‌سوزه...». درگیر پیدا کردن افرادی بودیم که با هم تا آنجا آمده بودیم که صدای مامورهای خانم بلند شد که برادرها را صدا می‌زدند. یک‌باره همه‌چیز به هم پیچید. بسیجی‌ها و چند تا پاسدار آمدند توی چادر... دور چادر را گرفتند که کسی بیرون نیاید. دو تا از همراهان ما هنوز داخل چادر بودند که پاسدارها گفتند: «دور شید.» مادرم داخل چادر بود. با آن پای دردناک، به خاطر ما آمده بود این همه راه را. صداها بلند شد. در آن آفتاب تیز تیرماه که چشمان‌مان را می‌آزرد. تشنگی آزارمان می‌داد. دقایق سختی گذشت که مادر بیرون آمد. خسته و عرق‌کرده. جلو رفتیم که: «مامان چی شد؟»  لعنت می‌کرد پشت هم، چشم‌هایش قرمز بود. از میان حرف‌هایش متوجه شدیم؛ لای پای بچه نارنجک گذاشته بودند و قنداق‌پیچ کرده بودند. پوست نازک بچه ور آمده بود. منافق را نتوانستند بگیرند. انگار آب شده، رفته باشد توی زمین. راستش باور نکردیم. چادر را کنار زدم. بچه روی میز بود. میز فلزی اداری ارج. پارچه سفید دورش بود. دست و پا می‌زد و گریه می‌کرد. 

آنقدر شلوغ بود که اعلام کردند امروز دفن انجام نمی‌شود. رفتیم دور و برگشتی بزنیم که صدای اذان بلند شد. می‌گفتند: «پسر یکی از شهدا بالای سرش اذان می‌گه...» شب از تلویزیون دیدیم خلوت‌تر که شد، آقای بهشتی را دفن کردند.

صحنه دوم: خرداد 1368

به دروازه بهشت‌زهرا رسیدیم که گفتند آنجاست. مأمور با دست راه دوری را نشان داد که گردوخاک از آنجا تا آسمان می‌رفت، نزدیک همان جایی که به نام «خانه ویلایی مردگان!» اسم گذاشته بودیم برایش، در مقابل خانه‌های آپارتمانی قطعه‌های دیگر. مقبره‌هایی که به نام خاندان فروخته بودند. سوار موتور بودیم. گاز دادیم خیلی جلو رفتیم. فشار جمعیت؛ صدای هلی‌کوپتر و... باز هم گردوخاک فضا را گرفته بود.

چند بار هلی‌کوپتر آمد و رفت و آن قدر خاک بلند شد که چشم، چشم را نمی‌دید. دو ساعتی گذشت در آن گرمای طاقت‌فرسا اتفاق‌هایی افتاد که دل‌مان را به درد آورد. بالاخره اعلام کردند: «پیکر امام را برگرداندند.» کجا؟... کسی نمی‌دانست... کی دفن انجام می‌شه؟... کسی پاسخگو نبود. مردم بر سر و سینه می‌زدند. از هر کنار یک صدای نوحه بلند بود. یادم می‌آید اولین‌بار بود که دمام جنوبی‌ها را از نزدیک دیدم. بعداز‌ظهر بود. گرمای هوا و گردوخاک آزارمان می‌داد. شنیدیم چند نفر جان خود را از دست داده‌اند. داشتیم از حال می‌رفتیم که قصد کردیم برگردیم. هنوز موج جمعیت به سمت بهشت‌زهرا می‌رفت. بقیه صحنه تشییع را از تلویزیون دیدیم. دلیل اینکه چرا در صدای هلی‌کوپتر صدای زاری ما گم شد و چرا پیکر امام را دوباره برگرداندند و...

صحنه سوم: تیرماه 1405

همه چیز از قبل پیش‌بینی شده است. چندبار در شبکه‌های مختلف اعلام کردند. مسیر مشخص است. پیش‌بینی لازم را کرده‌اند. تمام میله‌های خط ویژه را برداشته‌اند. راه ویژه‌ای در کنار سمت چپ چند بزرگراه با بلوک و علامت مشخص کرده‌اند. همه چیز منظم است. مردم از شهرستان‌ها طوری برنامه‌ریزی کرده‌اند که به گلوگاه‌ها وارد شوند. کمی با پیکر راه بیایند و برگردند. اگر زودتر خبر داده بودند روزهای تعطیل سراسری را، برنامه‌ریزی دیگری انجام می‌شد. اما حالا هم خود را رسانده‌اند...

هنوز خورشید طلوع نکرده است که در خیابان نشسته‌اند. سرک می‌کشند. می‌نشینند و بر می‌خیزند. ماشین‌ها خیلی دورتر از خیابان دماوند پارک شده است، با این حال پیشنهاد می‌دهند برویم در ماشین و برگردیم... چند خانواده از مسیر متروی فرهنگسرا، سوار مترو می‌شوند تا جلوتر بروند تا امام حسین(ع)، یا ایستگاه فردوسی یا... خبر دادند خانواده‌هایی از شهرستان‌ها نزدیک ایستگاه مترو روی زمین خوابیده‌اند... نمی‌دانم ساعت چند است که خبر می‌دهند از جایی خیلی دورتر تشییع انجام شده، دورتر از میدان انقلاب و...

ساعت 4 بعد از ظهر؛ سوار ماشین می‌شوند. هنوز دو دل هستند که بروند یا بمانند. کسی می‌گوید: «بریم قم؟» جواب می‌شنود که: « از کجا معلوم به جای مسجد جمکران، مستقیم نبرند حرم و از آنجا نجف... ». مسئول برنامه، قول تشییع هوایی را داده است. آنها که از ساعت 3و نیم صبح راه افتاده‌اند از شهرشان، هنوز چشم به راه هستند... تشییع را از جایی دورتر از آنها انجام داده‌اند. همه دودل هستند و دل شکسته. هنوز بغض دلشان باز نشده است. یکی می‌گوید: «رادیو را باز کن.» دیگری اخم می‌کند. اعتماد مردم از بین رفته است.

فهرست