بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

زندگینامه شهید محسن خلیلی

سپاهي شهيد:محسن  خليلي

تاريخ تولد: 1342/2/1 تاريخ شهادت:4/8/1366

 
محل شهادت :گامو عراق

نام عمليات:ظفر2(گردان 157 حبيب بن مظاهر)

 

اززبان مادرشهيد:

بنام الله پاسدارحرمت خون شهيداني كه درخت پربركت اسلام راآبياري كردند ورفتند.

شهيد محسن خليلي دوم فروردين ماه سال 1347 درخانواده اي مذهبي دريكي ازروستاهاي استان همدان ديده به جهان گشود.

 دومين فرزند خانواده بود او اسوه ايمان  صداقت وپاكي وهمچنين نمونه اي والا ازاخلاق ورفتاربود.درهمان سنين كودكي علاقه شديدي به اهل بيت عليه السلام داشت.به طوري كه هميشه به دنبال برپاكردن مراسم وهيئت هاي مذهبي دربين همسن وسالان خود بود ودربسياري موارد هم ذكر اهل بيت ومديحه سرايي مي كرد.كمي كه بزرگترشده بود خود اقدام به برگزاري كلاسهاي قرائت قرآن دربين بچه هاي هم سن وسال مي كرد.باوروداو به سن نوجواني جنگ نيز شروع شده بود با مشاهده رشادت هاي جوانان غيور وازخودگذشته كه جان خودرا فداي اسلام وخاك ايران عزيز مي نمودند تا دست متجاوزان را ازرسيدن به مرزوبوم ما كوتاه كنند هميشه درخانواده عنوان مي كرد كه قصد دارد به كمك رزمندگان برودوشركت درجبهه راوظيفه اي برخود مي دانست ومي گفت خون  من ازخون جواناني كه شهيد مي شوند رنگين ترنيست .هميشه درنوشته هايش ازشهادت مي نوشت .او بارها اقدام به رفتن براي جبهه كرد ولي با سن كم او وبامخالفت هاي خانواده روبرو مي شدطوري كه يكبار سوار برپشت كاميوني كه حاوي حمل مهمات به خط مقدم جبهه بود نمود كه اواسط راه متوجه شده واورا برگردانده بودند.ولي او دست ازخواسته خود برنمي داشت او درمجالسي كه درمسجدجامع روستا برگزار مي شد شركت مي كرد وباهمان  روحيه اقدام به جمع آوري كمك هايي به رزمندگان مي كرد وبا سرپرست جمع اوري اين كمكها كه اعم از خوراك وپتو و...بود‘همراه بود.اودررفتارواخلاق نمونه بود وبرخلاف سن او رفتار واخلاقي متين وباوقار داشت.گويا اورا خدا براي  خودگلچين نموده بود.


  اوهيچوقت درخانواده اعضاي خانواده را به اسم صدانمي زدواگرهم صدا مي زد با محبت واحساس وعشق بود.اوهمان موقع هميشه به پدركمـك مي كرد ودرامورخانه به مـادر حتي درشستن ظرف غذا درمواقعي كه درخانه حضورداشت مانع ازشستن  آنها توسط مادر مي شد وخود اين كار را مي كردوهميشه با اينكه آن موقع مادر به حج نرفته بود صداميزد حاج خانم من خانه باشم وشما ظرف بشوييد.روزي سه بار خانه را جارو مي كرد بعداز هروعده غذا وهميشه مي گفت نان بركت خداوند است نبايد زيرپابماند وجهت اطمينان جارو مي كردو بعد زيرسفره پهن مي كرد .

 چندروزي به دنياآمدن او مانده بود كه روزي مادرش درخواب مي بيند كه نامه اي از آسمان كه برگه سفيد ي بود ودرگوشه آن خط سياهي نمايان بود برروي پاي راست او افتاداو باخود مي گفت شايد اين نامه پايان عمرم باشد ولي درخواب صدايي آمد كه اين نامه ‘نامه خيروصلاح توست خداوند را شاكرباش بابت اين نعمت با ارزشي كه به تو عنايت فرموده است . مادر او لحظه شهادت متوجه اين خواب شده بود كه آن موقع تعبيرخودرانشان داده بود.

 

شفاعت هاي شهيد:

1-    مادرم تعريف مي كرد كه از آخرين باري كه او به ديدن ما آمد ورفت بيست روز گذشته بود ‘روزي درخواب محسن را ديدم كه وارد حياط خانه شد وكمربند قرمز رنگي رابسته بودو شادمان وارد حياط شد ولبخندي زد‘پرسيدم محسن جان عزيز دل مادر چرا كمربند قرمز بسته اي پسرم ؟ايشان گفت نمي داني مگر مادر من فدايي راه حسينم! بعد ازآن خواب 4 روز گذشت كه درخانه بودم كه پدربزرگم كه ازريش سفيدان بود صدا زدند گفتند بيايد اذان  بگويد تا شهيدي  را كه مي آورند تشيع كنند .مادرم مي گفت من مشغول نظافت حياط بودم ديدم ازهمسايه ها آمدند وگفتند توچرا حياط راجارو مي كني  جارو را ازمن گرفتند وبعد يكي ازهمسايه ها روسري مرا عوض كرد آنگاه بي اختيار گريم گرفت  گفتم محسن شهيد شده است گفتند آرام باش...
 
2-مادرم مي گفت من خيلي گريه و بي تابي  مي كردم. لحظه شهادت وهنگام تشيع پيكرپاكش به سمت خانه وبعد سوي مزارش‘كبوتر سفيد رنگ وخيلي زيبا كه وصف آن كمي سخت ودورازبيان است برروي تابوت او نشسته بود لحظه اي كه او را مي خواستند خاكسپاري كنند آن كبوتر را كسي نديد كه پرواز كند وياكسي بخواهدآنها را بردارد‘ خود به خود ناپديد شدند.همسايه ها مي گفتند چرا اينقدربي تابي مي كني جاي فرزندت دربهشت است او مقام ومنزلتي بزرگ نزد خداوند دارد ومن هم گريه بسيار مي كردم تا اينكه درخانه ازهوش رفتم  ...ناگهان ديدم محسن برسربالينم آمده است دردستش يك كاسه آب بود كه خيلي سفيد رنگ بود كه نه به شير مي ماند ونه به آب ‘گفت ما درجان ازاين آب بنوش تا آرامش پيدا كني ولي بايد قول بدي ديگربي تابي نكني وبراي من ناله وزاري نكني وآنگاه  با دستان خودش جرعه اي به من نوشانيد ومن  هم برروي دستانش آرام  خوابيدم  وازآن پس ديگر گريه نمي كردم.

 
3-يكي ديگرازعنايات شهيد مريضي سخت خاله پدرم بود كه ازبيماريش رنج مي برددرخواب مي بيند كه درمزار شهداست وناگهان نوري از قبرشهيد محسن خليلي بلند شده است‘گويا نورافكن ازداخل آن به سمت آسمان روشن كرده اند مي گويد نزديك شدم وديدم  محسن گفت: خاله جان چرا ناراحتي ؟گفت خاله جان مريضي امانم را بريده است. مي گفت لبخندي زد وگفت شما مريض نيستيد به عنايت خداوند شما بهبود پيدا مي كنيد.وهمين كه ازخواب برخاستم تا چندساعتي اصلا براين نبودم كه من بيمار بودم ونمي توانستم به راحتي راه بروم وبعد ساعاتي متوجه شدم كه پاهايم مشكل داشت ولي الان مي توانم بدون زحمت راه بروم وحتي دردي دراعضاي بدن حس نمي كنم.
پدربزرگم تعريف مي كردموقع قرار دادن بدن مطهرشهيد داخل قبر دستان من خوني شده بودومن بعد ازخاكسپاري دستانم راشستم.همان شب درخواب ديدم محسن گفت بابا بزرگ ازخون من كه به دستانت خورده بود اگربه صورت ناصر پسرعمويم كه معلول است مي زدي او شفا پيدا مي كرد!

 
شهيد محسن خليلي درجبهه هم درس را تاجايي كه امكان داشت دنبال مي كرد ودركلاسهاي آموزشي ودفاعي  وهمچنين رزمي شركت مي كرد وحتي كارهاي خياطي ديگررزمندگان را نيز انجام مي داد ولي درلحظات آخر ونزديك به شهادتش درمخابرات  بود وبعد هم جانشين فرمانده بود وبعد ازمدتي ازگردانشان تقسيم شد وبا شواهدي كه بدست آمده بود گويا ازگردان آنان تنها يك نفر زنده مانده بود وهمه  آنان به شهادت رسيده بودند.شهيد محسن خليلي درچهارم آبان سال 1366 درعمليات ظفر2 درمنطقه گامو واقع دربين كوهستانهاي عراق وايران براثراصابت تركش خمپاره به پشت سرش  درسن 19سالگي به ديدار اربابش حضرت سيدالشهدا (ع) به درجه رفيع شهادت نائل گشت‘روحش شاد ويادش گرامي باد.

 

آلبوم تصاویر شهید محسن خلیلی

 

 منبع :ارسالی از طرف یکی از مخاطبان سایت شهید آوینی



 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved