next page

fehrest page

back page

(6) مناظرته عليه السلام مع مروان به حكم 

دخل الامام عليه السلام على معاوية ، فلما راه عليه السلام قال اليه و احتفى به فساء ذلك مروان و ذكر كلاما، فى تنقيصه فقال عليه السلام :

ويحك يا مروان ، لقد تقلدت مقاليد، العار، فى الحروب عند مشاهدتها، و المخاذلة عند مخالطتها نحن هبلتك الهوابل ، لنا الحجج البوالغ و لنا ان شكرتم عليكم النعم السوابغ ، ندعوكم الى النجاة ، و تدعوننا الى النار، فشتان ما بين المنزلتين

تفخر ببنى امية ، و تزعم انهم صبر فى الحروب ، اسد عند اللقاء، ثكلتك امك ، اولئك البهاليل السادة و الحماة الذادة و الكرام ، القادة بنو عبد المطلب

اما والله لقد راءيتهم و جميع من فى هذا البيت ما هالتهم الاهوال و لم يحيدوا عن الابطال كالليوث الضارية ، الباسلة الحنقة فعندها، وليت هاربا، و اخذت اسيرا فقلدت قومك العار، الانك فى الحروب خوار

ايراق دمى ، زعمت افلا ارقت دم من وثب على عثمان فى الدار، فذبحه كما يذبح الجمل ، و انت تثغو ثغاء النعجة و تنادى بالويل و الثبور، كالامة اللكعاء، الا دفعت عنه بيد او ناضلت عنه بسهم ، لقد ارتعدت فرائصك و غشسى بصرك ، فاستغثت بى كما يستغيث العبد بربه ، فانجيتك من القتل و منعتك منه ، ثم تحث معاوية على قتلى ، ولو رام ، ذلك معك لذبح كما ذبح ابن عفان ، انت معه اقصر يدا، و اضيق باعا، و اجبن قلبا من ان تجسر على ذلك

ثم تزعم انى ابتليت بحكم معاوية ، اما والله لهو اعرف بشاءنه و اشكر لما وليناه هذا الامر فمتى بداله فلا يغضين جفنة على القذى معك فوالله لاعقبن اهل الشام بجيش يضيق عنه فضاؤ ها، و يستاءصل فرسانها، ثم لاينفعك عند ذلك الهرب والروغان ولايرد عنك الطلب تدريجك الكلام

فنحن ممن لايجهل اباؤ نا القدماء الاكابر، و فروعنا السادة الاخيار، انطق ان كنت صادق

صاح معاوية بمروان : قد كنت نهيتك عن هذا الرجل ، و انت تاءبى الا انهماكا فيما لايعنيك ، اربع على نفسك ، فليس ابوك كابيه و لاانت مثله ، انت ابن الطريد، الشريد، و هو ابن رسول الله صلى الله عليه و آله الكريم ، ولكن رب باحث عن حتفه ، و حافر عن مديته

(6) مناظره آن حضرت با مروان بن حكم 

امام بر معاويه داخل شد، هنگامى كه آن حضرت را ديد برخاست ، و احترام بسيار به ايشان گذاشت ، اين امر بر مروان ، سخت آمد، و كلامى در بدى ايشان بيان كرد، امام فرمود:

واى بر تو اى مروان تو هميشه در ميدانهاى جنگ و به هنگام رويارويى با دشمن ريسمان خوارى و ننگ به گردن داشتى ، زنان بر تو بگريند، اين مائيم كه برهانهاى روشن را به همراه داريم ، و اگر سپاسگزار باشيد ما بر شما هدايت را باريديم ، ما شما را به نجات مى خوانيم ، و شما ما را به آتش ‍ دعوت مى كنيد، و چقدر اين دو مقام از يكديگر دور است .

تو به بنى اميه افتخار مى كنى و مى پندارى ، كه آنان در جنگ پايدارند، و همچون شير دلاور، مادرت به عزايت بنشيند، مگر نمى دانى ، كه خاندان عبدالمطلب پهلوانان بزرگوار و ياران و نگهبان ، و بزرگمردانند.

بخدا قسم كه تو آنان و هر كس كه از اين خاندان است را ديده اى كه هرگز سختى ها و خطرها به هراسشان نينداخته و از ميدان دليران نگريخته اند، و آنان همچون شيران خشمگين ، و حمله ورند، و اين تو بودى كه از ميدانشان گريختى ، و تو را به اسارت گرفتند، و به همراه خويشانت به خوارى و ننگ افتادى .

گمان مى برى كه مى توانى ، خون مرا بريزى ، اگر خيلى دلاورى ، چرا نتوانستى خون آن كس كه بر عثمان حمله برد را بريزى ، كه عثمان را همچون شترى سر بريد، و تو در آن وقت همچون گوسفندان صيحه مى زدى ، و مثل زنان فرومايه آه و ناله سر مى دادى ، چرا از او دفاع نكردى ، و تيرى به جانب قاتلش پرتاب ننمودى ، بلكه بندهاى بدنت مى لرزيد، و چشمانت را از شدت وحشت ، فرو مى بستى و از ترس جانت از من پناه مى خواستى ، چون بنده اى كه به دامان آقايش درآويزد، و من ترا از مرگ رهانيدم ، و اكنون معاويه را به قتل من برمى انگيزى ، و اگر آن روز معاويه با تو بود او هم با عثمان كشته مى شد، حال هم تو و معاويه كمتر و ناتوان تر از آنيد كه بتوانيد به من گستاخى كنيد.

و اكنون گمان مى برى كه من بر بردبارى معاويه زنده مانده ام ، به خدا قسم كه معاويه خودش را بهتر از هركس مى شناسد، و از اينكه حكومت را به او واگذار كرده ايم ، سپاسگزارتر است ، و اكنون وجود تو همچون خارى در چشمش خليده كه نمى تواند ديده بر هم نهد، و اگر بخواهم مى توانم سپاهى بر اهل شام برانگيزم ، كه جهان بر او تنگ شود و از حمله سواران به ستوه آيد، و در آن وقت ، فرار كردن ، و نيرنگ و پرگوئى ترا سودى نخواهد بخشيد.

و ما كسى نيستيم كه پدران بزرگوار و فرزندان نيكوكارمان ناشناخته باشند، حال اگر راست مى گويى آزادى .

معاويه به مروان فرياد زد و گفت : من گفتم كه به اين مرد گستاخى نكن و تو نپذيرفتى ، و به چنين خوارى و تحقير گرفتارى شد، آخر تو مانند او نيستى ، و پدرت به مقام پدر او نمى رسد تو پسر مردى رانده شده و دور افتاده اى ، اما پدر او پيامبر بزرگوار خداست ، و چه بسا كسانى كه با پاى خود به قبرستان رفته و گور خود را مى كنند.

(7) مناظرته عليه السلام مع عمروبن العاص  

لقى عمروبن العاص الحسن عليه السلام فى الطواف فقال له : يا حسن زعمت ان الدين لايقوم الا بكم و باءبيك ، فقد راءيت الله اقام معاوية فجعله رسايا بعد ميله و بينا، بعد خفائه ، افيرضى الله بقتل عثمان ؟ او من الحق ان تطوف بالبيت كما يدور الجمل بالطحين عليك ثياب كغرقى ء البيض ، و انت قاتل عثمان ؟ والله انه لالم للشعث و اسهل للعوث ان يوردك معاوية ، حياض ابيك .

فقال الحسن عليه السلام :

ان لاهل النار علامات يعرفون بها، الحادا لاولياء الله و موالاة لاعداء الله والله انك لتعلم ان عليا لم يرتب فى الدين و لم يشك فى الله ساعة و لا طرفة عين قط و والله لتنتهين يا ابن ام عمر و او لانفذن حضنيك بنوافذ اشد من الاقضبة

فاياك والهجم على ، فانى من قد عرفت ليس بضعيف الغمزة ولاهش ‍ المشاشة ، ولامرى ء الماءكلة و انى من قريش كواسة القلادة ، يعرف حسبى و لاادعى لغير ابى و انت من تعلم و يعلم الناس ، تحا كمت فيك رجال قريش ، فغلب عليك جزارها، الامهم حسبا و اعظمهم لوما، فاياك ، عنى ، فانك رجس ونحن اهل بيت الطهارة اذهب الله عنا الرجس و طهرنا تطهير

فافحم عمرو و انصرف كئيبا

(7) مناظره آن حضرت با عمروبن عاص  

روزى عمروبن عاص امام حسن عليه السلام رادر حال طواف ديد و گفت : اى حسن گمان كردى كه دين تنها به تو و پدرت برپا مى ماند، ديدى خداوند معاويه را بعد از ضعف قوى ، و بعد از خفا آشكار نمود، آيا خداوند به كشتن عثمان راضى و خشنود است ؟! آيا سزاوار است كه دور خانه خدا، طواف كنى ، همچنانكه شتر دور آسياب مى چرخد، ولباس زيبا در بردارى ،در حاليكه تو قاتل عثمان هستى ؟ سوگند به خدا براى عدم پراكندگى امت و عدم اختلاف آنان شايسته است كه معاويه تو را همانند پدرت به قتل رساند.

امام فرمود:

اهل آتش نشانه هايى دارند، كه بدان شناخته مى شوند: انكار اولياء الهى ، و دوستى با دشمنان خدا، سوگند به خدا تو ميدانى كه على عليه السلام يك لحظه و يك چشم بر هم زدن در دين شك نكرده و در خداوند ترديد ننموده است ، و سوگند به خدا اى پسر ام عمرو دور مى شوى يا تو را با كلماتى تيزتر از شمشير دور كنم .

بر حذر باش كه از هجوم حمله بر من چرا كه مى دانى من كيستم ، ناتوان نبوده ، كم ارزش نيستم ، و پر خور هم نبوده ام ، من در ميان قريش مانند نخ وسط گردنبند هستم خاندانم شناخته شد و جز به پدرم منسوب نمى گردم ، و تو كسى هستى كه كه خود مى دانى و مردم نيز بدان آگاهند، مردان قريش ‍ در مورد فرزند بودن تو براى آنان اختلاف كردند، (بخاطر زنا كردن مادرش با چند نفر) و بدترين آنان ، يعنى كسى كه نسبتش پست تر ملامت شونده تر از بقيه بود پيروز شد، و تو فرزند او ناميده شدى ، پس از من بر حذر باش چرا كه تو پليد و ما خاندان پاك و پاكيزه اى هستيم كه خداوند پليدى را از ما دور ساخت و پاكيزه مان گردانيد.

عمرو كه اين پاسخها را شنيد قادر به پاسخگوئى نشد و ناراحت و خشمگين بازگشت .

(8) مناظرته عليه السلام مع عمروبن العاص  

روى انه لما دخل الامام عليه السلام على معاوية ، راى ابن العاص ما فى الامام من عظيم الهيبة ، و الوقار ساءه ذلك ، و تميز من الغيظ و الحسد فقال : قد جائكم الافة العيى الذى كان بين لحييه عقله ، و كان عبدالله بن جعفر حاضرا فلذعه قوله فصاح به - الى ان قال : - و سمع الامام الحديث قال :

يا معاوية ،! لايزال عندك عبد راتعا فى لحوم الناس ، اما والله لوشئت ليكوننت بيننا، ما تتفاقم فيه الامور و تحرج منه الصدور

ثم انشاء يقول :

اتاءمر يا معاوى عبد سهم بشتمى و الملا مناشهود

اذا اخذتا مجالسها قريش فقد علمت قريش ما تريد

اانت تطظل تشتمنى سفاها لضغن مايزول و ما يبيد

فهل لك من اب كابى تسامى به من قد تسامى او تكيد

ولاجد كجدى يابن حرب رسول الله ان ذكر الجدود

و لاام كامى من قريش اذ حصل الحسب التليد

فما مثلى تهكم يابن حرب ولامثلى ينهنهه الوعيد

فمهلا لاتهج منا امورا يشيب لهولها الطفل الوليد

(8) مناظره آن حضرت با عمرو بن عاص  

رايت شده : هنگامى كه امام عليه السلام بر معاويه وارد شد عمروبن عاص ‍ هيبت و وقار آن حضرت راديد و خشمگين شد، و از كينه و حسد لبريز گرديد و گفت : نادان و ناتوانى كه عقلش بين ريشهايش مى باشد نزد شما آمد، عبدالله بن جعفر حاضر بود و از اين سخن برآشفت و به او فرياد زد - تا آنكه سخن عبدالله بن جعفر را نقل كرده - و امام سخن آنان را مى شنود و مى فرمايد:

اى معاويه ! همواره نزد تو بندگانى هستند كه دندان به گوشت مردم فرو مى برند، بخدا قسم اگر بخواهم كارى مى كنم كه ناگواريهايى شديد برايت پيش آيد، و نفسهايتان به تنگى گرايد

سپس اين اشعار را خواند:

اى معاويه آيا عبد سهم را فرمان مى دهى كه مرا در حضور مردم ناسزا بگويد.

هنگاميكه قريش مجالس فراهم مى آورند، و تو مى دانى كه آن ها چه منظورى دارند

تو از روى نادانى به من ناسزا مى گوئى كه به آن افتخار كنى يا نيرنگ مى بازى .

آيا تو هم به مانند من پدرى دارى ، كه به آن افتخار كنى يا نيرنگ مى بازى .

اى پسر حرب تو جدى مانند جد من ندارى ، كه فرستاده خداست ، اگر بخواهى جدها را به ياد آورى .

مانند مادر من مادرى در قريش نيست كه فرزندان با حسبى از آن زاده شود.

اى پسر حرب كيست كه مثل من بسرايد و فردى همچون من شايسته سرزنش نيست .

خاموش باش و دست به كارى مزن كه از ترس آن كودكان پير شوند.

(9) مناظرته عليه السلام مع عمروبن العاص  

حضر عليه السلام فى مجلس معاوية قال :

قد علمت قريش باسرها انى منها فى عز ارومتها لم اطبع على ضعف و لم اعكس على خسف ، اعرف بشبهى و ادعى لابى

و ساء ذلك ابن العاص و دكر كلاما، فى تنقيصه ثم قال عليه السلام :

اما والله لو كنت تسمو بحسبك و تعمل براءيك ما سلكت فج قصد، ولاحللت رابية مجد و ايم الله لواطاعنى معاوية لجعلك بمنزلة العدو الكاشح فانه طال ما طويت على هذا كشحك و اخفيته فى صدرك و طمع بك الرجاء، الى الغاية القصوى التى لايورق لها غصنك و لايخضر لها مرعاك

اما والله ليوشكن يا ابن العاص ان يقع بين لحيى ضرغام من قريش قوى ممتنع فروس ذى لبد، يضغطك ضغط الرحى ، للحب ، لاينجيك منه الروغان اذا التفت حلقتا البطان .

(9) مناظره آن حضرت با عمروبن عاص  

امام در مجلس معاويه حاضر شد و فرمود:

قريش همگان ، مى دانند كه من عزيز و بزگوارم ، و هرگز به ناتوانى نگرائيده ام و به تيرگى نيفتاده ام ، كه شناختى روشن و پدرى بزرگوار دارم .

اين سخنان عمروبن عاص ، را اندوهگين كرد و سخنانى در كم ارزش قلمداد كردن امام بيان داشت ، امام عليه السلام فرمود:

سوگند به خدا، اگر نسب خودت را به ياد آورى ، و به راءى ناصوابت عمل كنى هرگز به مقصدى نيكو نمى رسى ، و به عزت و پيروزى دست نمى يابى ، بخدا قسم اگر معاويه سخن مرا بپذيرد، تو را دشمن فريبكار خود مى شمارد، زيرا روزگار درازى است كه بخل مى ورزى ، و كينه خود را پنهان مى دارى ، و طمع به آرزوى بلندى مى بندى ، كه شاخه تو شايستگى چنان برگ و بارى ندارد، و چراگاه وجودت چنان سبزى و خرمى را سزاوار نيست .

اما به خدا قسم خيلى نزديك است كه در بين دندانهاى تيز شيران قريش جا بگيرى ، آنها كه دلاورانى نيرومند و سوارانى توانايند، و تو را همچون دانه اى در آسياب خرد مى كنند، و چون با تو روياروى شوند، فريبكاريت سودى نمى بخشد.

(10) مناظرته عليه السلام مع معاوية بن ابى سفيان 

روى ان معاوية فخر يوما فقال : انا ابن بطحاؤ مكة و انا ابن اغزرها جودا، و اكرمها، جدودا، انا ابن من ساد قريشا فضلا، ناشئا، و كهلا فقال الحسن عليه السلام :

اعلى تفتخر يا معاوية ، اناابن عروق ، الثرى ، انا ابن ماءوى التقى ، انا ابن من جاء، بالهدى ، اناابن من ساد اهل الدنيا، بالفضل السابق و الحسب الفائق ، انا ابن من طاعته طاعة الله و معصيته الله ، فهل لك اب كابى تباهينى به و قديم ، كقديمى تسامينى به قل نعم اولا:

قال معاوية : بل اقول : لا و هى لك تصديق ، فقال الحسن عليه السلام :

الحق ابلج ما يحيل سبيله و الحق يعرفه ذوو الالباب

(10) مناظره آن حضرت با معاويه بن ابى سفيان 

روايت شده : روزى معاويه نسبت به امام افتخار نمود و گفت : من پسر بطحا و مكه هستم ، من پسر كسى ، هستم كه از همه بخشنده تر و گرامى تر است ، من پسر كسى هستم كه در جوانى و پيرى قريش را به آقايى و برترى رسانيد، امام حسن عليه السلام فرمود:

اى معاويه بر من افتخار مى كنى ، من پسر كسى هستم كه در ريشه هاى زمين جاى دارد، من پسر جايگاه ، تقوى هستم ، من پسر كسى هستم كه هدايت آورد من پسر كسى هستم كه به ويسله فضيلت بسيار و جاه و منزلت برترش ‍ مردم دنيا را به سرورى رسانيد، من پسر كسى هستم كه اطاعت از او اطاعت خدا و نافرمانيش اوست ، آيا پدرى چون پدر من دارى تا به آن افتخار كنى ؟ و جدى همانند، جد من دارى كه بر من فخر نمائى بگو آرى ، يا نه .

معاويه گفت : بلكه مى گويم : نه ، و اين تصديق سخن توست ، امام فرمود:

حق درخشان ، است و تغييرپذير نيست ، و حق را دانايان مى شناسند.

(11) مناظرته عليه السلام مع معاوية بن ابى سفيان 

روى ان معاوية قال للحسن بن على عليه السلام : انا خير منك يا حسن ، قال عليه السلام : و كيف ذلك يا ابن هند؟ قال : لان الناس قد الجمعوا على و لم يجمعوا عليك قال عليه السلام :

هيهات هيهات لشر ما علوت يابن اكلة الاكباد، المجتمعون عليك رجلان ، بين مطيع و مكره فالطائع لك عاص لله ، و المكره معذور بكتاب الله و حاش ‍ لله ان اقول : انا خير منك فلا خير فيك ، ولكن الله براءنى ، من الرذائل ، كما براءك من الفضائل

(11) مناظره آن حضرت با معاوية بن ابى سفيان 

روايت شده : روزى معاويه نسبت به امام افتخار نمود و گفت : اى حسن : از تو بهترم ، فرمود: اى پسر هند چگونه چنين چيزى ممكن است ؟ گفت : زيرا مردم زمامدارى ، مرا پذيرفتند، و تو را كنار زدند فرمود:

هيهات هيهات اى پسر هند جگر خوار، از بد راهى براى خود مقا و ارزش ‍ كسب كردى ،، كسانى كه حكومت ترا پذيرفته اند دو گروهند، يا آزادانه يا به اجبار، آن كس كه مطيع توست خدا را نافرمانى ، نموده ، و آنكه اجبار گرديده ، بنابر كتاب خداوند معذور است .

و من هرگز نمى گويم ، كه من از تو بهترم چرا كه در تو خيرى وجود ندارد، و لكن همچنانكه خداوند مرا از پستى ها درو ساخت ، تو راهم از فضيلتها بر كنار نمود.

(12) مناظرته عليه السلام مع وليد بن عقبة 

فقال له عليه السلام :

لاالومك ان تسب عليا، و قد جلدك فى الخمر ثمانين سوطا، و قتل اباك صبرا بامر رسول الله فى يوم بدر، و قوم سماه الله عزوجل فى غير آية مؤمنات و سماك فاسقا، و قد قال الشاعر فيك و فى على عليه السلام :

انزل الله فى الكتاب علينا فى على و فى الوليد قران

فتبواءالوليد منزل كفر و على تبواء الايمان

ليس من كان مؤمنا يعبدالله كمن كان فاسقا خوان

سوفى يدع الوليد بعد قليل و على الى الجزاء عيان

فعلى يجزى هناك جنانا و هناك الوليد، يجزى هوانا

(12) مناطره آن حضرت با وليد بن عقبه  

امام به او فرمود:

تو را در ناسزاگوئى به على عليه السلام ملامت نمى كنم ، چرا كه آن حضرت به خاطر شراب خوارى هشتاد ضربه تازيانه بر تو نواخت ، و پدرت را به جنگ بدر به دستور پيامبر به قتل رساند، و خداوند على عليه السلام را در چندين آيه مؤمن و تو را فاسق ناميد، شاعر در مورد تو و در مورد على عليه السلام گفته است :

خداوند در كتاب خود در مورد على عليه السلام و وليد آيه نازل كرده است .

وليد در جايگاه كفر قرار گرفته و على عليه السلام در جايگاه ايمان به خدا قرار گرفته است .

كسى كه خداوند را عبادت و بندگى مى كند ماند فاسق و دروغگو نمى باشد.

بزودى وليد و على عليه السلام در روز قيامت براى اخذ پاداش يا كيفر خوانده مى شوند.

على عليه السلام در آنجا بهشت را كسب كرده ، و وليد خوارى و پستى را به دست مى آورد.

(13) مناظرته عليه السلام مع يزيد، بن معاوية  

جلس الحسن بن على عليهما السلام ، و يزيد بن معاوية بن ابى سفيان ياءكلان الرطف فقال يزيد: ياحسن انى قد كنت ابغضك

قال الحسن عليه السلام :

اعلم يا يزيد ان ابليس شارك اباك فى جماعه ، فاختلط الماء ان فاورثك ذلك عداوتى لان الله تعالى يقول : و شاركهم فى الاموال و الاولاد، (55) و شارك الشيطان ، حربا عند جماعه ، فولد له صخر، فلذلك كان يبغض جدى رسول الله صلى الله عليه و آله .

(13) مناظره آن حضرت با يزيد بن معاويه 

امام حسن عليه السلام و يزيد بن معاويه نشسته و در حال خوردن خرما بودند يزيد گفت : اى حسن من تو را دشمن مى دارم .

امام عليه السلام فرمود:

اى يزيد! بدان شيطان پدرت را در ايجاد نطفه ات مشاركت نمود، از اين رو عداوت من در تو به وجود آمد، زيرا خداوند مى فرمايد: و در اموال و اولاد با آنها مشاركت مى كند و شيطان در ايجاد نطفه صخر با جدت حرب مشاركت كرد، از اين رو با جدم پيامبر صلى الله عليه و آله دشمنى كرد.

(14) مناظرته عليه السلام مع حبيب بن مسلمة الفهرى 

قال عليه السلام لحبيب بن مسلمة الفهرى : رب مسير لك فى غير طاعة ، قال امامسيرى الى ابيك فلا، قال عليه السلام :

بلى ، ولكنك اطعت معاوية على دنيا قليلة فلئن كان قام بك فى دنياك لقد قعد بك فى اخرتك فلو كنت اذا فعلت شر قلت خيرا كنت كما قال الله عزوجل : خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا (56) ولكنك كما قال : بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون (57)

(14) مناظره آن حضرت با حبيب بن مسلمه فهرى 

امام عليه السلام به حبيب بن مسلمة فهرى ، فرمود: چه بسيار حركتهائى از تو كه در غير مسير خداوند بوده است ، او گفت : اما حركتم به سوى پدرت اينگونه نبوده است ، فرمود:

آرى ، ولكن معاويه را در خصوص دنياى كم ارزش اطاعت كردى ، اگر كارهاى ، دنيايت را انجام دهد، در آخرت ، تو را رها مى كند، اگر كار زشتى ، انجام مى دهى بگويى كار خوبى نيز انجام داده ام ، همچنانكه ، خداوند مى فرمايد: عمل صالح و كار ناصالح را با هم مخلوط نموده اند اما كار تو بر طبق اين آيه ، است كه مى فرمايد: بلكه عملهاى زشت آنها بر قلبهايشان زنگار قرار داده است .

(15) كلامه عليه السلام للحسن البصرى ، فى التوحيد 

كتب الحسن البصرى الى الحسن بن على عليهما السلام : اما بعد فانتم اهل بيت النبوة ، و معدن الحكمة و ان الله جعلكم الفلك الجارية فى اللجج الغامرة ، يلجاء اليكم اللاجى ء و يعتصم بحبلكم الغالى ، من اقتدى بكم اهتدى و نجا و من تخلف عنكم هلك وغوى و انى كتبت اليك عند الحيرة ، و اختلاف الامة فى القدر، فتفضى الينا ما افضاه الله اليكم اهل البيت فناخذ به .

فكتب اليه الحسن بن على عليه السلام :

اما بعد، فانا اهل بيت كما ذكرت عندالله و عند اوليائه فاما عندك و عند اصحابك فلوكنا كما ذكرت ما تقدمتمونا، ولااستبدلتم بنا غيرن

و لعمرى لقد ضرب الله مثلكم فى كتابه حيث يقول :اتستبدلون الذى هو ادنى بالذى هو خير (58) هذا لاوليائك فيما ساءلوا و لكم فيما استبدلتم .

و لولا ما اريد من الاحتجاج عليك و على اصحابك ما كتبت اليك بشى ء مما نحن عليه و لئن وصل كتابى اليك لتجدن الحجة عليك و على اصحابك مؤكدة حيث يقول الله عزوجل : افمن يهدى الى الحق احق ان يتبع امن لايهدى الا ان يهدى فمالكم كيف تحكمون (59)

فاتبع ما كتبت اليك فى القدر، فانه من لم يؤ من بالقدر يخره و شره فقد كفر، و من حمل المعاصى على الله فقد فجر

ان الله عزوجل لايطاع باكراه ، ولايعصى بغلبة ولايهمل العباد من الملكة ، ولكنه المالك ، لما ملكهم والقادر على ما اقدرهم فان ائتمروا بالطاعة لن يكون عنها صدا مثبطا، و ان ائتمروا بالمعصية فشاء ان يحول بينهم و بين ماائتمروا به فعل ، و ان لم يفعل فليس هو حملهم عليها، و لاكلفهم اياها جبرا، بل تمكينه اياهم و اعذاره اليهم طرقهم و مكنهم

فجعل لهم السبيل الى اخذ ما امرهم به و ترك ما نهاهم عنه ، و وضع التكليف عن اهل القصان و الزمانة ، و السلام

(15) مناظره آن حضرت با حسن بصرى در توحيد 

حسن بصرى به امام عليه السلام نامه نوشت : اما بعد شما خاندان نبوت و جايگاه حكمت هستيد، و خداوند شما را كشتى هاى حركت كننده در موجهاى سهمگين قرار داد، پناهنده به شما پناه گرفته و غلو كننده به ريسمان شما چنگ مى زند، هر كه از شما پيروى كند هدايت يافته و نجات مى يابد، و هر كه تخلف ورزد هلاك گرديده و گمراه مى شود، و در زمان سرگردانى امت در مورد قضا و قدر به تو نامه مى نويسم ، آنچه خداوند به شما اهل بيت نازل فرموده را نزد ما بفرست ، تا آنرا برگزينيم .

امام عليه السلام در جواب نوشت :

اما بعد ما همچنانكه گفتى در بين خدا و اوليائش اهل بيت هستيم ، اما نزد تو و يارانت اگر ما همچنانكه گفتى ، بوديم ، بر ما كسى را مقدم نداشته و كسى را با ما عوض نمى كرديد.

سوگند به جانم مثل شما را خداوند در قرآن كريم زده ، و مى فرمايد: آيا كسى كه در نيكى برتر است را تبديل مى كنيد اين براى يارانت مى باشد در آنچه سوال كرديد، و تبديلتان نيز براى خودتان .

و اگر به خاطر احتجاج نزد تو و يارانت نبود جواب نامه را نمى نوشتم ، و از آن چه نزد ماست تو را آگاه نمى كردم ، و اگر نوشته ام به دست تو رسيد، مى يابى كه دليل بر عليه تو و يارانت مؤكد مى گردد، چرا كه خداوند، مى فرمايد: آيا كسى كه به سوى حق دعوت مى كند، شايسته تر است براى پيروى يا كسى كه هدايت نيافته جز آنكه هدايت شود، و شما را چه شده است و چگونه حكم مى كنيد.

آنچه در مورد قضا و قدر برايت مى نويسم ، را پيروى كن ، چرا كه هر كه به خير و شر قضا، و قدر ايمان نياورد كافر شده است ، و هر كه گناهان را به خداوند نسبت دهد به خطا رفته است .

خداوند با اجبار نشده و كسى كه گناه ميكند، بر او غالب نگرديده است ، و بندگانش را نيز مهمل و بيهوده رها ننموده ، بلكه او مالك آنچه به آنان داده مى باشد، و بر آنچه آنان را توانا ساخته تواناست ، اگر اطاعت او را بنمايند، مانع و جلوگيرى آنان نشده ، و اگر نافرمانى او را نمايند، اگر خواست ، مانع انجام گناه شود اين كار را مى كند، و اگر چنين نكرد، او باعث انجام گناه نيست ، و آنان را به انجام آن وادار، و اجبار ننموده ، بلكه متهم كردن آنان به انجامش و بر حذر داشتنشان راه را براى انجام دادن گناه براى ايشان باز نموده است .

پس راه را براى پيروى از آنچه بدان امر فرموده و ترك آن چه از آن نهى كرده ، آماده كرده ، و تكليف و وظيفه را از آنانكه از جهت عقلى ناقصند، يا بيمارى دارند برداشته است .

فصل چهارم : گزيده اى از گفتار آن حضرت 

(1) قوله عليه السلام فى فضل التقوى 

من يتق الله يجعل له مخرجا، من الفتن و يسدده فى امره ، و يهيى له رشده ، و يفلجه ، بحجته ، و يبيض و جهه و يعطيه ، رغبته ، مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء، و الصالحين ، و حسن اولئك رفيقا

(1) سخن آن حضرت در فضيلت تقوى 

هر كه تقواى الهى پيشه سازد، خداوند راه رهايى از فتنه ها را براى او گشوده ، و در كارها او را تاءييد، مى نمايد، و راه هدايت ، را براى او آماده ، ساخته ، و حجت دليلش را غالب مى گرداند، و چهره اش را نورانى و آرزويش را بر مى آورد، با كسانى كه خداوند بر آنان نعمت خود را ارزانى داشته ، باپيامبران و راستگونيان ، و شهيدان و صالحان ، و اينان دوستان نيكوئى هستند.

(2) قوله ، عليه السلام فى وصف التقوى 

التقوى باب كل توبة و راءس كل حكمة ، و شرف كل عمل

(2) سخن آن حضرت در توصيف تقوى 

تقوى درگاه ، هر توبه ، و آغاز هر حكمت ، و شرافت هر عمل است .

(3) قوله عليه السلام فى توكل على الله

من اتكل على حسن الاختيار من الله لم يتمن انه فى غير الحال ، التى اختارها، الله له

(3) سخن آن حضرت در توكل بر خداوند 

هر كه بر نيكويى اختيار خداوند توكل نمايد، هرگز آرزو نمى كند كه درحالتى غير از آنچه خداوند براى او اختيار كرده ، قرار داشته باشد.

(4) قوله عليه السلام فى وصف العقل

راءس العقل معاشرة الناس بالجميل و بالعقل تدرك الداران جميعا، و من حرم من العقل حرمهما جميعا

(4) سخن آن حضرت در توصيف عقل 

معاشرت نيكو با مردم ابتداى عقل و دور انديشى است و با عقل دنيا و آخرت به دست مى آيد، و هر كه از عقل محروم گرديد از اين دو جهان بى بهره است .

(5) قوله عليه السلام فى معنى المروة  

المروة حفظ الدين ، و اعزاز النفس ، ولين الكنف و تعهد الصنيعة و اداء الحقوق

(5) سخن آن حضرت در معنى جوانمردى 

(جوانمردى ) حفظ دين ، و گرامى داشتن ، خود، و مهربان بودن و انجام درست امور، و اداء حقوق مى باشد.

(6) قوله عليه السلام فى معنى المروة 

شح الرجل على دينه ، و اصلاحه ماله ، وقيامه بالحقوق

(6) سخن آن حضرت در معنى جوانمردى 

(جوانمردى ) حرص انسان در دينش و اصلاح كردن مالش و اداء حقوقش ‍ مى باشد.

(7) قوله عليه السلام فى الصمت  

ستر العمى ، زين العرض ، و فاعله ، فى راحة و جليسه امن

(7) سخن آن حضرت در مورد سكوت  

(سكوت ) پوششى براى مجهولات ، و زينتى براى آبرو، مى باشد، و انسانى كه سكوت مى كند همواره ، در راحتى بوده و همنشينش از او در آسايش ‍ است .

(8) قوله عليه السلام فى الرضا بقضاء الله  

كيف يكون المؤمن مؤمنا و هو يسخط قسمه ، و يحقر منزلته ، و الحاكم عليه الله ، و انا الضامن لمن لم يهجس فى قلبه الا الرضا، ان يدعوا لله فيستجاب له

(8) سخن آن حضرت در خشنودى به قضاى الهى 

چگونه مؤمن مؤمن است ، در حاليكه به قسمت الهى ناخشنود، مى باشد، و و ارزش را پست مى شمرد، با اينكه خداوند، بر او حكم مى راند و من ضامن هستم هر كه در قلبش جز خشنودى از قسمت الهى را نگذراند، دعاهايش را خداوند اجابت كند.

(9) قوله عليه السلام فى الادب و الحياء و المروة 

لا ادب لمن لا عقل له ، و لامروة ، لمن لاهمة له ، و لاحياء لمن لادين له

(9) سخن آن حضرت در مورد ادب و حياء و جوانمردى 

هركه عقل ندارد ابد ندارد، و هر كه همت ندارد، جوانمردى ندارد، و هر كه دين ندارد حيا ندارد.

(10) قوله عليه السلام فى فضل العفاف و القناعة

يابن ادم عف عن محارم الله تكن عابدا، و ارض بما قسم الله سبحانه تكن غنيا، و احسن جوار من جاورك تكن مسلما

(10) سخن آن حضرت در مورد عفت وقناعت  

اى پسر آدم ، از محرمات الهى ، پرهيز كن ، تا عابد گردى ، و به آن چه خداوند داده است ، راضى باش تا بى نياز شوى ، با همسايگانت به نيكى رفتار كن تا مسلمان باشى .

(11) قوله عليه السلام فى فضل قبول المعذرة

لاتعاجل الذنب بالعقوبة و اجعل بينهما للاعتذار طريقا

(11) سخن آن حضرت در فضيلت پذيرش معذرت  

در عقوبت گناه عجله نكن ، و بين اين دو راهى را براى معذرت خواهى قرار ده .

(12) قوله عليه السلام فى العفو 

اوسع ما يكون الكريم ، بالمغفرة اذا ضاقت بالمذنب المعذرة

(12) سخن آن حضرت در عفو و بخشش  

آنگاه بخشش يك شخص بزرگوار موارد ديگر بيشتر است ، كه معذرت خواهى براى گناهكار سخت و دشوار باشد.

(13) قوله عليه السلام فى فضل الخلق الحسن

ان الحسن الحسن الخلق الحسن

(13) سخن آن حضرت در فضيلت اخلاق خوب  

بهترين زيبائى ، اخلاق نيكوست

(14) قوله عليه السلام فى الغنى و الفقر 

خير الغنى القنوع و شر الفقر الخضوع

(14) سخن آن حضرت در غنا و فقر 

برترين بى نيازى ، قناعت ، و بدترين فقر، خضوع است

(15) قوله عليه السلام فى الحلم  

الحلم كظم الغيظ و ملك النفس

(15) سخن آن حضرت در مورد حلم وبردبارى 

حلم و بردبارى ، فرو بردن ، خشم و تسلط بر نفس مى باشد.

(16) قوله عليه السلام فى السماح  

السماح ، البذل ء السراء والضراء

(16) سخن آن حضرت در بخشش  

بخشش ، اعطاء، در حالت گشايش ، و سختى است .

(17) قوله عليه السلام فى ذم الكبر و الحرص و الحسد 

هلاك الناس فى ثلاث : الكبر و الحص و الحسد، فالكبر هلاك الدين و به لعن ابليس ، و الحرص عدو النفس ، و به اخرج ادم من الجنة ، و الحسد رائد السوء و منه قتل قابيل هابيل

(17) سخن آن حضرت در مذمت تكبر و حرص و حسد 

هلاكت مردم در سه امر است : تكبر و حرص و حسد، تكبر نابودى ، دين را در برداشته و به سبب آن ابليس از درگاه ، رحمت الهى ، دور شد، و حرص ‍ دشمن انسان بوده ، و به سبب آن آدم از بهشت ، اخراج گرديده ، و حسد پيشواى بدى بوده ، و به سبب آن قابيل هابيل را كشت .

(18) قوله عليه السلام فى وصف البخل 

البخل ان يرى الرجل ما انفقه ، تلفا، و ما امسكه ، شرفا

(18) سخن آن حضرت در توصيف بخل 

بخل آن است كه آن چه انفاق كرده است ، را تلف شده و آنچه ذخيره ساخته را براى خود شرافت بداند.

(19) قوله عليه السلام فى ذم الحسد 

ما راءيت ظالما اشبه بمظلوم من حاسد

(19) سخن آن حضرت در مذمت حسد 

جز شخص حسود، ظالمى را شبيه به مظلوم نديدم .

(20) قوله عليه السلام فى ذم الحرص و الطمع 

اجعل ما طلبت من الدنيا، فلن تظفر به بمنزلة ما لم يخطر ببالك

(20) سخن آن حضرت در مذمت حرص و طمع 

آنچه از امور دنيا كه خواستار آن بوده ، و بدان دست نمى يابى را همانند چيزى قرار ده كه به فكرت خطور نكرده است .

فصل چهارم : گزيده اى از گفتار آن حضرت 

(21) قوله عليه السلام فى فضل التعليم و التعلم

علم الناس علمك ، و تعلم علم غيرك ، فتكون قد اتقنت علمك ، و علمت ما لم تعلم

(21) سخن آن حضرت در فضيلت تعليم و تعلم 

علمت را به مردم بياموز، و از دانش ، ديگرن بهره گير، تا علمت را استحكام بخشى ، و آن چه نمى دانى را بياموزى .

(22) قوله عليه السلام لصغار قومه ثىفضل تعلم العلم

انكم صغار قوم ، و يوشك ان تكونوا، كبار قوم اخرين ، فتعلموا العلم ، فمن لم يستطيع منكم ان يحفظة فليكتبه وليضعه فى بيته

(22) سخن آن حضرت براى كودكان خاندانش ، در مورد ارزش دانش اندوزى

به درستيكه شما كودكان اين خاندان هستيد، و به زودى بزرگان و خاندان ديگرى مى گرديد، دانش بياموزيد، هر كدام از شما كه قادر به حفظ مطالب نيست آن ها را بنويسد و در خانه اش قرار دهد.

(23) قوله عليه السلام فى فضل المشورة

ما تشاور قوم الا هدوا الى رشدهم

(23) سخن آن حضرت در فضيلت مشورت  

هيچ گروهى مشورت نكرد، جز آن كه به راه هدايت خود راهنمايى شدند.

(24) قوله عليه السلام فى التفكر فيما يودع الصدر 

عجبت لمن يتفكر فى ماءكوله ، كيف ، لايتفكر فى معقوله ، فيجنب بطنه ما يوذيه ، و يودع صدره ، ما يرديه

(24) سخن آن حضرت در مورد تفكر در منبع اخذ علم 

تعجب ميكنم از كسى كه در مورد غذاهاى خود مى انديشد، چگونه در علومى كه فرا مى گيرد، تفكر نمى نمايد، تا شكم خود را از غذاهاى آزار دهنده ، دور دارد، و سينه اش را از آن چه او را هلاك مى گرداند، باز دارد.

(25) قوله عليه السلام فى فضل التفكر

عليكم بالفكر، فانه حياة قلب البصير، و مفايتح ابواب الحكمة

(25) سخن آن حضرت در فضيلت تفكر 

بر شما باد، به فكر كردن ، چرا كه آن زندگى قلب انسان دانا، و كليدهاى درهاى حكمت است

(26) قوله عليه السلام فى وصف اخ صالح كان له  

كان من اعظم الناس ، فى عينى ، صغر الدنيا، فى عينه ، كان خارجا من سلطان ، الجهالة ، فلا يمد يدا الا على ثقة لمنفعة ، كان يشتكى ، و لايتسخط ولايتبرم ، كان اكثر دهره ، صامتا، فاذا قال بذاالقائلين

كان ضعيفا مستضعفا، فاذا جاء الجد فهو الليث عاديا، كان اذا جامع العلماء، على ان يستمع احرص منه على ان يقول كان اذا غلب على الكملام لم يغلب على السكوت

كان لايقول مالايفعل ، و يفعل مالايقول ، كان اذا عرض له امران لا يدرى ايهما اقرب الى ربه ، نظر اقربهما من هواه ، فخالفه ، كان له يلوم احدا على ما قد يقع العذر فى مثله

(26) سخن آن حضرت در توصيف برادر صالحى كه داشت  

او در ديد من از ارزشمندترين مردم بود، دنيا در چشمش بى ارزش ، و از فرمانروايى جهل و نادانى ، خارج شده بود، و دستش را به سوى چيزى جز با اعتماد به ارزشمندى آن دراز نمى كرد، از وقايع روزگار شكايت نكرده و خشمگين و ملول مى گرديد، اكثر ايام ، ساكت بود، و چون لب به سخن مى گشود، و بر گويندگان غالب مى گرديد.

انسانى ضعيف و ناتوان شمرده مى شد، و چون زمان كوشش فرا مى رسيد، همانند شير ژيان مى گرديد، آنگاه كه در جمع دانشمندان قرار مى گرفت ، حرص او در شنيدن از گفتن بيشتر بود، مغلوب كلام و سخن مى گشت ، اما مغلوب سكوت نمى گرديد.

و در مورد آنچه انجام نمى داد، سخنى نمى گفت ، در مقابل آنچه نمى گفت را انجام مى داد، اگر دو امر بر او عرضه مى شد كه نمى دانست ، كداميك مورد خشنودى خداست ، آنچه بر هواى نفس خود نزديك بود، را يافته و ترك مى كرد، كسى را بر امرى كه مورد اعتذار واقع مى گردد ملامت نمى كرد.

(27) قوله عليه السلام فى التزود اليوم القيامة 

يابن ادم ! انك لم تزل فى هدم عمرك منذ سقطت من بطن امك ، فخذ مما فى يديك ، لما بين يديك فان المؤمن ، يتزود و الكافر يتمتع

(27) سخن آن حضرت در توشه گرفتن براى روز قيامت  

اى پسر آدم تو از زمانى كه از مادر زاده شدى همواره در حال نابودى عمرت مى باشى . از آنچه در دست دارى ، براى آينده ات توشه گير، مؤمن توشه گرفته ، و كافر بهره مند، مى گردد.

(28) قوله عليه السلام فى بعض المواعظ 

ما فتح الله عزوجل على احد باب مساءلة فخزن عنه باب الاجابة و لافتح الرجل باب عمل فخزن عنه باب القبول ، ولافتح لعبد باب شكر فخزن عنه باب المزيد

(28) سخن آن حضرت در بعضى از مواعظ 

خداوند درگاه سؤ ال و خواهش را بر كسى نگشود، تا درگاه اجابت بسته شود، و بنده درگاه عمل را نگشود، تا درگاه قبول از او بسته شود، و درگاه شكر بر بنده گشوده نشد تا درگاه افزايش نعمت بر او بسته شود.

(29) قوله عليه السلام فى افضل البصائر و الاسماع و القلوب

ان ابصر الابصار ما نفذ فى الخير مذهبه ، و اسمع الاسماع ما و عى التذكير و انتفع به ، و اسلم القلوب ما طهر من الشبهات

(29) سخن آن حضرت در برترين ديدگان و گوش و قلب  

تيزترين ديدگان آنست كه در خير و نيكى باز شود، و شنواترين گوشها آنست كه پند را بشنود، و از آن بهره جويد، و سالم ترين قلبها آنست كه از موارد شبهه پاك باشد.

(30) قوله عليه السلام فى كيفة مصاحبة الناس  

صاحب الناس مثل ما تحب ان يصاحبوك به

(30) سخن آن حضرت در كيفيت مصاحبت با مردم 

با مردم آنگونه مصاحبت و همنشينى كن كه دوست دارى با تو آنگونه رفتار كنند.

(31) قوله عليه السلام فى وصف الاخاء 

الاخاء الوفاء فى الشدة و الرخاء

(31) سخن آن حضرت در توصيف برادرى 

برادرى ، وفادارى ، در سختى و راحتى است .

(32) قوله عليه السلام فى اهمية الفرائض  

اذا اضرت النوافل بالفريضة فارفضوه

(32) سخن آن حضرت در اهميت واجبات  

آنگاه كه نوافل به واجبات ضرر مى زنند، آنها را ترك كنيد.

(33) قوله عليه السلام لمن وقف بين يدى الله  

حق على كل من وقف بين يدى رب العرش ان يصفر لونه و ترتعد مفاصله

(33) سخن آن حضرت براى آنكه در پيشگاه خدا مى ايستد 

بر كسى كه در پيشگاه خداوند مى ايستد، سزاوار است كه چهره اش زرد گردد و اندامش بلرزد.

(34) قوله عليه السلام فى فضل نعم الله تعالى

تجهل النعم ما اقامت ، فاذا ولت عرفت

(34) سخن آن حضرت در فضيلت نعمتهاى الهى 

نعمتهاى الهى تا هنگامى كه وجود دارند شناخته نمى شوند، و آنگاه كه روى گردانند، شناخته مى شوند.

(35) قوله عليه السلام فى الاجمال فى طلب الرزق

لاتجاهد الطلب جهاد الغالب ، و لاتتكل على القدر اتكال المستسلم ، فان ابتغاء الفضل من السنة و الاجمال فى الطلب من العفة ، و ليست العفة بدافعة رزقا، و لاالحرص بجالب فضلا، فان الرزق ، مقسوم و استعمال ، الحرص استعمال الماءثم

(35) سخن آن حضرت در مورد اجمال در طلب روزى

در طلب روزى مانند افراد بسيار تلاشگر كوشش نكن ، و بر قضا و قدر الهى همانند افراد ناتوان متكى نباش ، بدنبال روزى رفتن از سنتهاى الهى ، و اجمال در طلب آن از عفت است ، عفت هرگز از روزى نشده ، و حرص و طمع جلب كننده روزى نيست ، روزى تقسيم شده ، و حريص بودن موجب گناه است .

(36) قوله فى الفرصة  

الفرصة سريعة الفوت ، بطيئة العود

(36) سخن آن حضرت در مورد ارزش فرصت  

فرصت زود از دست مى رود، و كند باز ميگردد.

(37) قوله عليه السلام فى ذم المزاح  

المزاح ياءكل الهيبة ، و قد اكثر من الهيبة الصامت

(37) سخن آن حضرت در مذمت خنده 

خنده هيبت انسان را برده ، كسى كه سكوت مى كند از همه با هيبت تر است .

(38) قوله عليه السلام فى القريب و البعيد 

القريب من قربته المودة ، و ان بعد نسبه ، و البعيد، من باعدته المودة و ان قرب نسبه

(38) سخن آن حضرت در نزديك و دور انسان 

شخصى نزديك كسى است كه دوستى او را نزديك گرداند، و اگر چه خويشاونديش دور باشد، و شخص غريب كسى است كه دوستى او را دور ساخته باشد و اگر چه خويشاونديش نزديك باشد.

(39) قوله عليه السلام فى الخير الذين لاشرفيه 

الخير الذى لاشرفيه : الشكر مع النعمة ، و الصبر على النازلة

(39) سخن آن حضرت در مورد خيرى كه شر در آن نيست  

خيرى كه شر در آن ، نيست شكر همراه با نعمت و صبر بر ناراحتى هاست .

(40) قوله فى شكر النعمة و كفرانه  

النعمة محنة ، فان شكرت كانت نعمة ، فان كفرت صارت نقمة

(40) سخن آن حضرت در شكرگزارى ، نعمتهاى الهى و كفران آن ها

نعمتهاى الهى وسيله امتحانند، اگر آنها را شكرگزارى نعمتند و هنگامى كه كفران كردى ، نقمت ، مى گردند.

فصل پنجم : اشعارى در مدح آن حضرت 

تو عين فاتحه اى ، بلكه سر بسمله اى  

صبا از لطف چو عنقا برو بقله قاف

كه آشيانه قدس است ، و شرفه اشراف

چو خضر در ظلمات غيوب زن قدمى

كه كوى عين حياتست و منبع الطاف

بطوف كعبه روحانيان به بند احرام

كه مستجار نفوس است ، و للعقول مطف

بطرف قبله اهل قبول كن ، اقبال

بگير كام ز تقبيل خاك آن

بزن به قائمه عرش معدلت دستى

بگو كه اى ز تو بر پا قواعد انصاف

به درد خويش چرا درد من دوا نكنى

به محفلى كه بنوشند، عارفان مى صاف

به جام ما همه خون ريختند، جاى مدام

نصيب ما همه جور و جفا شد از اجلاف

منم گرفته بكف نقد جان ، توئى نقاد

منم اسير صروف زمان ، توئى صراف

شها بمصر حقيقت تو يوسف حسنى

من و بضاعت مزجاء و اين كلافه لاف

رخ مبين تو، آئينه تجلى ذات

مه جبين تو نور معالى اوصاف

تو معنى قلمى ، لوح عشق را رقمى

تو فالق عدمى ، آن وجود غيب شكاف

تو عين فاتحه اى ، بلكه سر بسمله اى

تو باء و نقطه بائى و ربط نونى و كاف

اساس ملك سعادت بذات تو منسوب

وجود غيب و شهادت به حضرت تو مضاف

طفيل بود تو فيض وجود نامحدود

جهانيان همه برخوان نعمتت اضياف

برند فيض تو لاهوتيان بحد كمال

خورند رزق تو ناسوتيان بقدر كفاف

علوم مصطفوى را لسان تو تبيان

معارف علوى را بيان تو كشاف

لب شكر شكنت روح بخش گاه سخن

حسام سرفكنت دل شكاف گاه ، مصاف

محيط بحر مكارم ز شعبه هاشم

مدار و فخر اكارم ز آل عبد مناف

ابومحمد امام دوم باستحقاق

يگانه وارث جد و پدر باستخلاف

تورا قلمرو حلم ورضا بزير قلم

به لوح نفس تو نقش صيانت است و عفاف

سپهر مهر دو فرمانبرند، در شب و روز

يكى غلام مرصع نشان ، يكى زرباف

ز كهكشان سپهر و خط شعاعى مهر

سپهر غاشيه كش ، مهر خاورى ، سياف

غبار خاك درت نوربخش مردم چشم

نسيم رهگذرت رشك مشك نافه ناف

در تو قبله حاجات و كعبه محتاج

ملاذ عالميان ، در جوانب و اكناف

يكى بطى مراحل براى استظهار

يكى به عرض مشاكل براى استكشاف

به سوى روى تو چشم اميد، دشمن و دوست

بگرد كوى تو اهل وفاق و اهل خلاف

بر آستان ملك پاسبانت از دل و جان

ملوك را سر ذلت بدون استنكاف

نه نعت شاءن رفيع تو كار هر منطيق

نه وصف قدر منيع تو حد هر وصاف

شهود ذات نباشد نصيب هر عارف

نه آفتاب حقيقت مجال هر خشاف

نه در شريعت عقلست بى ادب معذور

نه در طريقت عشقست از مديحه معاف

كمپانى

Logo
https://www.aviny.com/Occasion/Ahlebeit/ImamHasan/shahadat/86/s_hasan/hasan008.aspx?&mode=print