شهید آوینی



مهاجر «ای بلبل عشق،جز برای شقایق ها مخوان!»

کارگردان: ابراهیم حاتمی کیا

در آخر فیلم « مهاجر »، وقتی علی (نقی زاده) پلاك ها یش را به اسد می دهد و خود در حال شلیك تیر به سوی دشمن موانع را از سر راه « پهباد» دور می كند و به شهادت می رسد و اسد و پلاك ها را به گردن پهباد می اندازد و او را پرواز می دهد، پلان درشتی هست از رقص پلاك ها در باد، همراه با صدای زیبای برخورد پلاك ها بر بدنه پهباد... و ایچنین، حاتمی كیا به پهباد جان می بخشد و از آن « مهاجر » ی خلق می كند جاودان، به جاودانگی « هجرت ».

نمی خواهم نقد فیلم بنویسم، كه درباره « مهاجر » زبان نقد نوشته های استاندارد بریده است و اصلاً اینجا  جایی نیست كه با نگاه استاندارد در نقدنویسی  سینمایی بتوان به سراغ آن آمد. جایی برای بحث فلسفی هم وجود ندارد، كه مخاطب این فیلم فلاسفه و روشنفكرها نیستند، مردم هستند و اگر ما بخواهیم « سرزمین فلسفی » كنیم و مطلبی را با فشار فلسفه از درون فیلم بیرون بكشیم، به فیلم « مهاجر » ظلم كرده ایم‌ ـ اگرچه قابلیت را دارد و مثلاً درباره نگاه فلسفی حاتمی كیا به « ابزار » و « تكنولوژی » می توان مقاله ها نوشت، چرا كه او به پهباد مثل یك وسیله بی جان نگاه نمی كند؛ پهباد جان می گیرد، روح اسد و علی و اصغر و غفور در آن می دمد و اصلاً از همان آغاز كار زنده است. در تفكر حاتمی كیا نه تنها انسان ها مسیطر و ابزار تكنولوژی نیستند، بلكه « وسیله » جان دارد.

در فیلم های حاتمی كیا همه چیز زنده است. فی المثل نی محمود را به یاد بیاورند كه زنده است. رابطه محمود با نی اش،رابطه انسان با یك وسیله بی جان نیست، رابطه غریب دورمانده ای است كه با همدم خویش راز می گوید. به یاد بیاورید خمپاره ها را ـ چه در « دیده بان » و چه در « مهاجر » ـ كه زنده اند، بی حساب و كتاب نمی آیند و به قول خود حاتمی كیا، انفجارها « یقش » بازی می كنند. وسایل به جا مانده از اصغر را به یاد بیاورید، هنگام دفن او در میان نیزار: كتاب قرآن، تسبیح و عطر و پلاك... حتی در « هویت » نیز چراغ قوه و تسبیح وعطر و مهر زنده اند و در فیلم دارای نقش هستند. رابطه علی را با پلاك های جبهه اش به یاد بیاورید، رابطه حسن را با آرپی چی اش در « دیده بان » و چه بسیار نمونه های دیگر. و این نگاه مؤمنانه عارفی حقیقی است كه جهان را نازله عوالم غیبی و مظهر اسماء الله می بیند.

حاتمی كیا با روح اشیا سر و كار دارد نه با جسم آنها، و این مستلزم نحوی « رازدانی و رازداری » است كه اصلاً مردم این روزگار سیطره تكنیك و سلطنت ابزار سال هاست كه با آن غریبه اند و بگذارید راستش را بگویم: سینما نیز چه دشوار قالب معرفتی چنین عارفانه واقع می شود؛ اما شده است. حاتمی كیا توانسته است كه بر تكنیك پیچیده سینما غلبه كند، حجاب های تصنع و تكلف و صورتگرایی و انتلكتوئلیسم را بدرد، از سطح عبور كند و به عمق برسد و با سینما همان حرفی را بزند كه « حزب الله » می گوید. رو دربایستی را كنار گذاشته ام؛ زدن این حرف ها شجاعتی می خواهد كه با عقل و عقل اندیشی و حتی ژورنالیسم جور در نمی آید، چرا كه حزب الله حتی در میان دوستان خویش غریبند، چه برسد به دشمنان. اگرچه در عین گمنامی و مظلومیت، باز هم من به یقین رسیده ام كه خداوند لوح و قلم تاریخ را بدینان سپرده است.

روزگاری بود كه « آته ایسم » شده بود ملاك روشنفكری و هر كس در هر جا مقاله می نوشت و راجع به هر چه می وشت، بی ربط و با ربط فحشی هم نثار دین و دینداری و خداپرستی می كرد. و بود تا انقلاب شد و بعد، از اواخر سال 1360 با چند سال پیش، روزگاری رسید كه « گربه شد مسلمانا »، و جز آته ایست های ذاتی و حرفه ای، دیگران شجره وجودشان در نسیم بهار انقلاب تكانی خورد و چه بسیار از روشنفكران كه توبه كردند و حتی به صف مجاهدان راه خدا پیوستند و بود تا... حالا باز هم قسمت حزب الله از تمدن شهر نشینان غربت و مظلومیت است و راستش از دنیا توقعی جز این نیز نمی رود. اینجا مهبط عقل است و حزب الله عاشق است و در میان دنیاداران با همان مشكلی روبه روست كه هزار و چهار صد سال؟ « اوپانیشاد » ها را هم كه بخوانی خواهی دید كه از عقل می خواسته كه خانه دنیای مردمان را آباد كند و عشق می خواسته كه خانه آخرت را، و ظاهر همواره در كف عقل روزمره بوده است، جز برهاتی كه عاشقی بر مسند حكومت می نشسته و چند صباحی حكم می رانده... اما فقط چند صباحی، و عاقبت باز هم همچون مولای عاشقان گرفتار دشمنان عقل اندیش ظاهربین می شده است و كارش بدانجا مس كشیده كه حتی شبانگاه را نیز با لباس رزم بگذارند و بعد هم كه می دانی: محراب و شمشیر و خضاب خون و باز هم روز از نو زوزی از نو... عقل دنیادار عاقبت اندیش ریاكار منفعت پرست مصلحت اندیش بر اریكه ای كه حق عشاق تكیه می زند و با زكات مسلمین كاخ خضرا می سازد و با شمشیر منتسب به اسلام گردن عشاق می زند.

حالا بعد از این هزارها سال كه از عمر انسان می رود، یك بار عاشقی فرصت یافته است یك بار حاكمیت عشق را بر پا دارد. اما در جهانی كه عقل یكسره طعمه شیطان گشته است و عشق را جز در كشاله رفتن بدن های كرخه نمی جویند، از هر طریق كه راه بسیاری كار را به قطعنامه 598 می كشانند و قوانین خودبنیادانه اومانیستی عقل اندیشانه شرك آمیز را در برابر قانون عشق می گذارند... وچه باید كرد؟

نگاهی به شهر بیندازید! عقل غربی سیطره یافته و وجود بشر را در دائرة المعارف خویش معنا كرده است؛ بی دردی و لذت پرستی، توجیهی عقلایی یافته است و از میدان های ورزش تا كلاس های دانشگاه، « رب النوع تمتع‌ » است كه پرستیده می شود و باز در این میان بسیجی حزب الله تنها و غریب است و با آن چوب زیر بغل و پای مصنوعی و دست فلج و چشم پلاستیكی و... موی كوتاه و محاسن و لباس ساده و فقیرانه و لبخند معصومانه، مظهری است از یك دوران سپری شده كه با خونین شهر آغاز شد و در « والفجر ده » به پایان رسید بعد از « مرصاد » از ظاهر اجتماع به باطن آن هجرت كرد و بیماردلان را در این غلط انداخت كه « دیگر تمام شد! »

نه! نه فقط هیچ چیز تمام نشده است، كه تاریخ فردا نیز از آن ماست. اما اینجا عالم ظاهر است و بسیجی عاشق، اهل باطن. و وقتی در میان مسجدی ها نیز عمومیت با ظاهر گرایان باشد، وای بر احوال دیگران! چه می گویم؟ گاهی هست كه آدم دلش می خواهد فارغ از همه اعتباراتی كه مصلحت اندیشی های عقلایی ایجاب می كند، فقط حرف دلش را بزند و « حرف دل » یعنی آن حرفی كه بیش تر از همه مستحق است تا آن را به حساب خود آدم بگذارند، چرا كه وجه حقیقی هر كس دل اوست. تو می توانی مانع شوی از آنكه انعكاس احساست در چهره ات ظاهر شود، اما در قلب... ممكن نیست. می گویند كه خیال رام ناشدنی است، اما می شود: من می شناسم كسانی را كه خیالشان مركوب بالداری است كه آنها را هر بار كه اراده كنند به ملكوت می برد، اما نمی شناسم كسی را كه بتواند جلوی انعكاس وجود خویش را در آینه قلبش بگیرد. قلب خلاصه وجود آدمی است؛ مجملی است از وجود تفصیلی آدمی كه آنجا، بعد از مرگ، كتابی می شود میشور كه خبر از وجود نهانی انسان می دهد؛ خبر از همان وجودی می دهد كه از دیگران می پوشانیم. اینجا عالمی است كه می توان دروغ گفت، اما آنجا عالمی است كه نمی توان مانع از رسوایی شد... و این هم از خصوصیات همین عالم است كه آدم برای آنكه حرف دلش را بزند باید این همه مقدمه بچیند و صغری و كبری بیاورد!

 وقتی طبل ها در راه خدا نواخته می شود، دوران حكومت عشق آغاز می گردد، چرا كه جز عشاق كسی حاضر به فداكاری و از جان گذشتگی نیست. دوران جهاد، دوران حكومت عشق است، اما در اینجا كه مهبط عقل است معلوم است كه حكومت عشق نباید هم كه چندان پایدار باشد. نمی شود، مردم كه همه عاشق نیستند. از زن ها و كودكان و پیرزن ها و پیرمردان كه بگذریم، آن خیل عظیم اهل دنیا را بگو كه از زندگی فقط همین یك جان را دارند و به آن مثل كنه به شكمبه گوسفند چسبیده اند. تنها عشاق می توانند كه بر ترس از مرگ غلبه كنند و از دیگران، نباید هم انتظار داشت كه از مرگ نترسند.

نگویید « دوران جنگ »، بگویید « دوران جهاد در راه خدا »... وخدا هم این جام بلا را جز به بهترین بندگان خویش نمی بخشد. جام بلاست و جز به « اهل بلا» نمی رسد؛ دیگران آن را شوكران می انگارند. پس دوران های جهاد نمی تواند كه طولانی باشد، اما دوران های تمتع از حیات گاه آن همه طلانی است كه اهل دنیا را نیز دلزده می كند.

 آنگاه كه طبل جنگ با دشمنان خدا نواخته می شود و اهل بلا در می یابند كه نوبت آنان در رسیده است،‌ اهل دنیا چون مارمولك های بیابانی كه از رعد و برق می ترسند، ناله كشان به هر سوراخی پناهنده می شوند. وقتی طبل جنگ برای خدا نواخته می شود، عشاق می دانند كه نوبت آنان رسیده است كه قَلیلُ مِن‏‎‏‏‏‎‎ْ عِبادی الشَكور... وقتی طبل جنگ برای خدا نوخته می شود، در نزد اینان عقل و عشق دست از تقابل می كشند و عقل، عاشق می شود و عشق، عاقل؛ آن همه عاقل كه صاحب خویش را به سربازی و جانبازی می كشاند. اما در نزد دیگران، ترس جان و سر، عقل را به جنونی مذموم می كشاند و هرننگی می پذیرند تا بتوانند این خون تمتع از حیات را بمكند، مثل كنه ای كه به شكبه گوسفند چسبیده است.

دوران جنگ، دوران تجلی عشق تود و دوران جلوه فروشی عشاق، و سر این سخن را جز آنان كه به غیب ایمان دارند و مقصد سفر حیات را می دانند در نمی یابند. دوستی شب عملیات با من می گفت: « كاش مدعیان این « حس غریب » را در می یافتند، این وجد آسمانی را كه گویی همه ذرات بدن انسان در سماع وصلی رازآمیز « عین لذت » شده اند؛ نه آن لذت كه هر حیوان پوست داری كه حواس پنجگانه اش از كار نیفتاده است حس می كند؛ حس می كند؛ « اَلَذ لذات » را. » گفتم « عزیز من! مدعیان را به خویشتن واگذار. خدا این حس را به هر كسی كه نمی بخشد؛ توقیفی است و توفیقی، هر دو. » او رفت و شهید شد و من وقتی بالای جنازه خون آلودش نشسته بودم، به یقین رسیدم كه « شهدا از دست نمی روند، به دست می آیند. »

وقتی كسی می انگارد هر چه را كه نبینند و لمس نكنند باوركردنی نیست و از تو می پرسد: « دستاورد ما در جنگ چه بوده است؟ »، از كلمه « دستاورد » بدت نمی آید؟ من بدم می آید، اگرچه كلمه كه گناهی نكرده است. اما مگر همه چیز باید به همین دستی بدهند كه از این كتف گوشتی و استخوانی بیرون زده است به پنج انگشت بند بند ختم گشته است؟ « دستاورد » كلمه ای است كه آدم را فریب می دهد. با كلمه « دستاورد » كه نمی توان حقیقت را گفت. چه بگویی؟ بگویی: « بزرگ ترین دستاورد ما انسان هایی بوده اند به نام بسیجی. »؟

 خلیج فارس آن همه ماهی دارد كه می شود دویست كشتی صید صنعتی ـ از آن كشتی هایی كه ماهی ها را دویست كیلو دویست كیلو در حلق های بزرگ و وحشتناك خویش هرت می كشند ‍ـ سالی دویست میلیون ماهی كیلویی بگیرند، اما كجاست آن شجاعت وو توكل و عشقی كه یكی مثل « مهدوی » یا « بیژن گرد » بر یك قایق موتوری بیشیند و به قلب ناوگان الكترونیكی شیطان در خلیج فارس حمله برد؟ می پرسد: « این شجاعت و توكل و عشق به چه درد می خورد؟ » هیچ! به درد دنیای دنیاداران نمی خورد، اما به كار آخرت عشاق می آید، كه آنجاست دار حاكمیت جاودانه عشاق.

سخن از آن پلان درشت رقص پلاك ها در آسمان بود كه لجام سخن از دست رفت و كار بدینجا كشید. درباره آن پلان، بهترین جمله ای كه خواندم از آقای فراستی بود، منتقد مجله « سروش »: ناقوس آینه ها: پلاكها بر پیكر مهاجر، در اثر باد به بازی در می آیند. برای من آن چهار پلاك آبی كوچك با آن نور در آسمان، همچون آینه های كوچك شفافند و صدایشان همچون ناقوسی در روح حك می شود.

شاید باشند فیلمسازانی كه مهارت تكنیكی شان در سینما ازحاتمی كیا بیش تر باشد، اما هیچ كدام « بسیجی » نیستند... و من به بسیجیان امید بسته ام؛ نه من تنها، همه آنان كه تقدیر تاریخی انسان فردا را دریافته اند و می دانند كه ما از آغاز قرن پانزدهم هجری پای در « عصر معنویت » نهاده ایم ».

ظهور حاتمی كیا در سینمای انقلاب واقعه ای است نظیر انقلاب. هر كس سینما را بشیاسد و آدم مغرضی هم نباشد، قدر حاتمی كیا را به مثابه یك فیلمساز در خواهد یافت. اما حاتمی كیا فقط در این حد توقف ندارد. او در عرصه سینما مظهر انسان هایی است كه با انقلاب اسلامی ایران در تاریخ ظهور كرده اند و آنان را باید « طلایه داران عصر معنویت » خواند. او یك « بسیجی » است.

در میان كلمات، كلمه ای بدین زیبایی بسیار كم است: « بسیجی ». نه از آن لحاظ كه سخن از موسیقی الفاظ می رود و نه از لحاظ ایماژی كه در ذهن می سازد؛ نه، جای این حرف ها اینجا نیست. از آن روی كه این كلمه بر مدلولی دلالت دارد كه تجسم كامل آن روحی است كه در « آوردگاه جهاد در راه خدا » تحقق یافته است. بگذار بگویند فلانی رمانتیك می نویسد، اما من اگر بخواهم در بند این حرف ها باشم دیگر نمی توانم عاشق بسیجی ها بمانم. اما تو « ابراهیم جان »، بسیجی و عاشق بمان و جز درباره عشاق حق و بسیجی ها فیلم مساز، و هرگاه خسته شدی، این شعرگونه را كه یك جانباز برایت نوشته است بخوان:

ای بلبل عاشق، جز برای گل ها مخوان!

دست دعای دلسوختگان

آن همه بلند است

كه تا آسمان هفتم می رسد.

 من پاهایم را بخشیده ام

 تا این رل سوخته را

 به من بخشیده اند.

اما اگر پاهایم را باز پس دهند

تا این دل سوخته را بازستانند

آنچه را كه بخشیده ام

باز پس نخواهم گرفت.

دل من یك شقایق است، خونین و داغدار.

ای بلبل عاشق،

جز برای شقایق ه ها مخوان!

 

Copyright © 2003-2020 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo