شهید آوینی


عشق و مرگ «یك فیلمنامه مصور»

کارگردان:محمدرضا اعلامی

من وقتی فیلم های می بینم كه می خواهند پیام هایی انسانی داشته باشند دست و دلم در انتقاد از آنها می لرزد، هر چند فیلمی كه در تمام طول آن نتوانم از احساس عذاب آور « تصنع » خارج شوم ودر زندگی آدم های درون فیلم شریك گردم. احساس تصنع هنگامی به آدم دست می دهد كه می بیند پرسوناژهای فیلم جان نگرفته اند و همان طور بازیگر مانده اند.

به نظر می آید كه بسیاری از فیلمسازان فیلم ساختن را خیلی دست كم می گیرند و فقط سعی می كنند كه برای آنچه پیشاپیش روی كاغذ نوشته اند تصاویری بتراشند. فیلم ساختن كار بسیار دشواری است؛ آفرینش است، آفرینش یك زندگی كه وجود خارجی ندارد. و بیماری مهلك فیلم « تصنع » است؛ مرضی كه بسیاری از فیلم ها به آن گرفتارند و به همین مرض می میرند شاید « عشق و مرگ » نمیرد و در آخرین لحظات نجات یابد، چرا كه جانب اخلاقی را می گیرد كه همه انسان ها آن را « خوب » می دانند.

فیلم « عشق و مرگ » از آن فیلم هایی است كه فیلم برداری آنها با پایان گرفتن فیلمنامه به پایان می رسد، یك فیلمنامه مصور؛ و از این طریق، پرسوناژها در ادا و اطوار خودشان از بین می روند و هرگز حیات واقعی پیدا نمی كنند. داستان فیلم نیز خارج از حیطه باور تماشاگر می ماند، فضای فیلم نیز بر همین قیاس. كاراكترها نیز كلیشه ای و فاقد تمایزات فردی باقی می مانند، كنش ها و واكنش ها نیز محدود به حدود فیلمنامه، اما جدا جدا و منفك از یكدیگر. معلوم است كه كارگردان نتوانسته است كه فیلم را چون یك كل واحد بنگرد؛ نگاهی كه در هنگام نوشتن فیلمنامه هم باید موجود باشد. و آن همه وقایع كه در فیلم تل انبار شده بود می توانست یك سریال چهار قسمتی تلویزیونی را كفایت كند و چیزی كم نیاورد، حتی پژوهش دانشگاهی را كه در همه فیلم ها و سناریو های خانم تهمینه میلانی تكرار می شود ـ خانم میلانی در نوشتن این سناریو با « اعلامی » همكاری داشته است. دوست ندارم كه نگاهی روانكاوانه داشته باشم . اما خوب است خانم میلانی در لایه های زیرین ضمیر ناخودآگاه خویش جست وجو كند، شاید دریابد كه این « پژوهش دانشگاهی » چیست كه مثل یك توهم در ناخودآگاه او مانده است وهر بار كه می خواهد دست به قلم ببرد، سر از روی كاغذ بر می آورد. شاید بتی است كه باید شكسته شود. من فیلم « افسانه آه » را هم دیده ام.

با این همه، فیلم« عشق و مرگ‌» خواسته بود ه به آثار كلاسیك سینما شبیه شود و حتی موسیقی فیلم نیز در القای چنین فضایی سهیم بود. در آن سینمایی كه من فیلم را دیدم، مردم بعد از تمام شدن فیلم كف زدند و من فكر می كنم یكی از دلایل كف زدن مردم همین است. یعنی كه مردم هنوز تصور كلاسیك از سینما را بیش تر ته واقعیت نزدنك می دانند. سینمای آوانگارد در جست وجوی مدرنیسم ناگريز از ماهیت سینما فاصله گرفته است، اگرچه این تجربیات را نیز نمی توان یكسره انكار كرد. آنها كه حدود سنت ها را می شكنند چه بسا كه خودشان حتی یك فیلم خوب هم نسازند، اما تجربیات مفیدشان به كار سینماگرهایی می آید كه سینما را به معنای مصطلح و واقعی آن می شناسند. وقتی مردم ـ و نه روشنفكران ـ در فیلمی كف می زنند یعنی توانسته اند خود را در فیلم پیدا كنند، زندگی خود را با همه رنج های بزرگ و شادی های بزرگ ترش. در اینكه این رابطه ـ یعنی رابطه مردم و سینما ـ می تواند به ابتذال كشیده شود حرفی نیست، اما برای گریز از این ابتذال نباید رابطه فیلم را با مردم برید. فیلم كه به تماشای آن نروند فیلم نیست و سینما به مفهوم مصطلح آن همین است كه مردم برای آن صف می كشند، پول می دهند و بلیت می خرند و می روند در یك فضای تاریك می نشینند و در یك زندگی خیالی شریك می شوند، می خندند و گریه می كنند، قلبشان از شدت هیجان و عشق می تپد، دلشان برای یكدیگر می سوزد، بغضشان برای هم می تركد، لب هاشان از شدت شادی به گزگز می افتد... و وقتی از سینما بیرون می آیند انگار خود را بهتر می بینند.

فیلم « عشق ومرگ » بیش تر از آنكه نگران واقعیت باشد نگران آن است كه طرح اولیه خود را برای فیلمنامه به نتیجه برساند، هر چند پرسوناژهای آن هرگز حیات واقعی پیدا نكنند. پرسوناژهای فیلم هرگز از محدوده فیلمنامه فراتر نمی روند، چرا كه نقض هایی كاملاً كلیشه ای دارند و وجدشان فقط جزئی از وجود یك آدم است. انتخاب هنرپیشه ها نیز بسیار بد است. تماشاگر هرگز نمی تواند « دكتر متین » را دوست بدارد؛ او می تواند گانگستر خوبی باشد. « افشین » هم همین طور. آدم ها به خوب، بد، خبیث، حسود، بدبین، خوشبین، سنتی و غیره تقسیم شده اند، حال آنكه داستان فیلم به كاراكترهایی پیچیده تر و واقعی تر نیازمند است. و بعد هم مشكل كثرت وقایع... داستان فیلم از همان آغاز طوری طراحی شده است كه در یك فیلم دو ساعته نمی گنجند؛ فیلم « عشق و مرگ » یك سریال است كه مدت بیست سال از زندگی دكتر متین را در بر می گیرد، وبسیار عجیب است كه فیلمساز در طول كار كردن روی سناریو به این واقعیت نرسیده است. او فیلم ساختن را خیلی دست كم گرفته است و خیلی زود راضی می شود

از همان آغاز در صحنه تظاهرات دانشجویان، درگیری با پلیس و شكنجه دكتر متین، آدم در می یابد كه كارگردان مغلوب معضل « تصنع » است. عجولانه. بدون دقت كافی، و ناشیانه... در همه چیز؛ با تصوری كاملاً كلیشه ای از سینما، و تا آخر اشتباهات مشخصی را مرتباً تكرار می كند. مثلاً دكتر متین از همان زمان دانشجویی پیر شده است و در طول بیست سال قیافه اش به اندازه كافی امكان تغییر ندارند. بعد باز هم همین اشتباه را در مورد افشین با انتخاب « چنگیز وثوقی تكرار می كند. انتخاب تیپ های كلیشه ای همه جا تكرار شده است، حتی در « پرستار صولتی ». و این مانع از آن است كه تماشاگر تحول اخلاقی آدم های بد را باور كند. كارگردان در بازی گرفتن از هنرپیشه ها كاملاً ناتوان است و مثلاً « پطروسیان » كه در « پرده آخر » بازی درخشانی ارائه می دهد در فیلم « عشق و مرگ » هنرپیشه ضعیف به نظر می آید.

اما فیلم « عشق و مرگ » جانب صداقت و اخلاق را می گیرد. از سنت دفاع می كند و سختی ها را برای تحول اخلاقی آدم ها ضروری می داند ـ و به همین دلیل نگاهش به جنگ نسبتاً واقعی است. عالمی كه در فیلم « عشق و مرگ » تصویر شده است عالمی نیست كه فقط در توهمات فیلمساز وجود داشته باشد. اعلامی در این فیلم گرفتار روشنفكربازی نیست و حتی در جایی از فیلم كه نمی تواند در برابر گرایش های روشنفكرانه مقاومت كند، باز هم دكتر متین بعد از خواندن « هشت كتاب » سهراب سپهری می گوید: « از شعرهایش خوشم آمد، ادا نیست. »... و خوب، در این وانفسایی كه روشنفكربازی مد روز است باید قدر فیلم هایی چون « عشق و مرگ » را دانست.

Copyright © 2003-2020 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo