شهید آوینی


دندان مار

کارگردان: مسعود کیمیایی

فيلم با يك تيتراژ غير متوازن شروع شد. گفتيم نكند آقاي « كيميايي » هم دل به فضاهاي عتيقه « هزار دستاني »سپرده است. اما بعد معلوم شد كه نه، استثناست نه قاعده. و بعد هم، در سكانس اول فيلم، ترس برمان داشت كه نكند آن نئورئاليسم مستهجن صادق چوبكي ادامه يابد، كه خدا را شكرادامه نيافت جز در سه چهار صحنه ديگر و آن هم به طور گذرا، از جمله در بهشت زهرا و سر قبر مادر. بالأخره فهميديم كه نبايد در انتظار يك ساختار منسجم وهنري باشيم. گفتيم دست از فكرهايي ايچنين برداريم و خودمان را مثل يك بيننده معمولي، بسپريم به تلاطم امواج فيلم و غرقه شويم. اما نمي شد؛ فيلم ما را نمي گرفت و هر كاري مي كرديم، باز هم ضمير خودآگاهمان غافل نمي شد و مثل غريبه ها هيچ چيز را باور نمي كرد و با همه شخصيت ها و وقايع قهر بود. همه چيز خيلي سطحي بود و عمق نداشت. معلوم بود كه آقاي كيميايي هم بيرون از فيلم حضور داشته است و دل و جانش را در تصاوير نريخته و اگرچه ظاهراً به نظر مي آمد كه او هنوز هم همان تمايلات قيصرانه را حفظ كرده است، اما اين ظاهر، نقابي بيش نبود. كم كم فهميديم كه ديگر آقاي كيميايي هيچ پيوندي با زمان خويش و مردم آن ندارد و اگرچه هنوز هم مي خواهد در كنار مردم باشد، اما ديگر آنان را نمي شناسد.

« قيصر» اينچنين نبود. « قيصر» انعكاس « غيرت » مردمي بود كه نمي خواستند ارغ « ناموس » از فرهنگ لغاتشان حذف شود. اسم « قيصر» حكایت از قيصر مآبي مي كرد. هر چند آن غيرتي كه به جوش آمده بود ريشه در دين نداشت، اما در آن زمان، « غيرتمندي » از هر خاستگاهي كه مي خواست باشد غنيمتي بود. بعدها كه فيلم « سفر سنگ » را ديديم، پنداشتيم كه آقاي كيميايي به مردم نزديك تر شده و ضرورت تاريخ را دريافته است. هم « قيصر» و « سفر سنگ » فيلم هاي خوبي بودند و هر دو نشان دادند كه سازنده شان با مردم آن قدر بيگانه نيست كه « دايي جان ناپلئون » بسازد. قهرمان فيلم « قيصر» سانفرانسيسكو كه نمي رفت هيچ، غيرتمند بود و حتي « يك تنه » در برابر وضعيتي كه عدالت جو و عدالت خواه نبود، قيام مي كرد؛ خودش قاضي مي شد و خودش حساب پس مي گرفت. بگذريم از آنكه هم يشان دادن تجاوز به عنف و هم نشان دادن قتل، دامن به آتش ناهنجاري هاي اجتماعي مي زند.

اين بار آقاي كيميايي قصد كرده بود كه « قيصر » ي ديگر متناسب با وضع جديد مردم و شرايط روز بسازد؛ دو قيصر جديد: رضا و احمد. اما ديگر روزگار قيصربازي نيست. درك شرايط جديد مردم ايران، عقلي مي خواهد كه هر كس ندارد. پول در آوردن از فيلم اگرچه زياد راحت نيست، اما راحت تر است از شناختن مردم. فيلمي رنگارنگ و راحت الحلقوم مثل « پاتال و آرزوهاي كوچك » شايد خوب پول در آورد؛ شهري ديگر براي بازي و كلبه اي ديگر براي خنده. اين فيلم با مردم همان كاري را مي كند كه كانون هايي مثل « مجتمع تفريحي شهيد چمران » (!) مي كنند. اما آقاي كيميايي يك آدم جدي و اخلاقي است. او قبل از پيروزي انقلاب هم همين طور بود نمي خواست مردم را گول بزند.

كيميايي در هر شرايطي معتقد به « قيام يك تنه » است؛ چه در روزگار حاکميت شاهان و چه در روزگار حكومت اسلامي.. قانون و تشكيلات قضايي حضور ندارند: مردم در برابر مردم. تشويق به قيام فردي براي ازاله ناهنجاري هاي اجتماعي حتي در روزگار شاهان راه حل خوبي نيست: قيصرها در برابر كساني كه تجاوز به عنف مي كنند؛ احمد و رضا در برابر كوپن فروش ها و جاعلان اسناد و قاچاقچيان و... آن هم اين قدر سطحي! ناهنجاري هاي اجتماعي كنده خشك درخت كه نيست؛ ريشه در اعماق دارد.

دنيايي كه در فيلم تصوير شده يك « شهر هرت » است، يك بلبشوي واقعي؛ نه نظارتي از بالا از جانب حكومت و نه نظارتي از پايين از جانب مردم بر اين امپراتوري قاچاق ودزدي و خيانت و دزدي و بي ناموسي و جعل اسناد، و كوپن و دلارفروشي... وجود ندارد، و اگر رضا، اين ناجي مادر مرده هم نمي آمد ديگر معلوم نبود كه واقعاً چه كسي قرار است به داد اين بيچاره ها برسد. در جواب اين سؤال كه چرا اين شهر هرت به وجود آمده، فيلم « دندان مار » فقط مي گفت: « جنگ. » اگر زمينه آماده اي از لحاظ اجتماعي، سياسي، فرهنگي و اخلاقي نباشد، مگر جنگ مي تواند يك چنين بلبشويي در جامعه به راه بيندازد؟

يك كلاژ ناموفق از آدم ها، وقايع و تكنيك هاي گوناگون. يك آدم مطبوعاتي مثل رضا، با‌ آن قيافه نسبتاً روشنفكرانه تر و تميز و آرامشي كه به نظر مي آمد از يك درك عميق نسبت به خود و جامعه خويش منشأ گرفته است، و دوستي اش با آن روشنفكر پير، « آقا جلال‌ »، چطور ممكن است كه روي به راه حل هاي قيصرانه بياورد؟ رضا برادر شهيد است و چهره اي مثل حزب اللهي ها دارد، اما نه در سكناتش و نه درحرف هايش نشاني از علايقش وجود ندارد؛ خاستگاه مردانگي و قيصربازي هايش نيز نه غيرت ديني است و نه عياري و لوطي بازي و نه... دوستي اش با آقا جلال نيز معلوم نيست كه از چه صيغه اي است: يك روشنفكر پير گم شده در خاطراتي پخش و پلا از كافه نادري و بنان و مرضيه... دور افتاده از مردم، درميان ده ها كبوتر، بدون زن وفرزند، كه بالأخره در تمام شدن باتري قلبش مي ميرد ـ باتري دست دومي كه از پشت شهرداري خريده است ـ آن هم در زماني كه يك انقلاب ديني در معده سالم خود تعلقات و هم آميز روشنفكري را از هضم رابع نيز گذرانده است. اين سرنوشت انصافاً تقدير مختوم همه روشنفكران از غرب مانده و ازمردم رانده است.

كيميايي سعي مي كند روشنفكر نباشد و به مردم وفادار بماند، اما مردم امروز ايران را درك نمي كند و روشنفكرها را هم دوست دارد؛ شخصيت رضا هم در فيلم همين طور بود.

روشنفكران اين مرز و بوم نه در سير تحولات تاريخي نقشي در جهت تحقق اراده ملت داشته اند و نه اصلاً توانسته اند با اين مردم رابطه اي برقرار كنند. در طول سي چهل سالي كه آنها در سايه عنايات ملوكانه به يك نان و نوايي و اسم و رسمي رسيده بودند هرگز حتي براي يك لحظه، مردم را شناختند و نه توانستند حرفي بزنند كه مردم كوچه و بازار را جذب كند. آنها فقط براي خودشان وآن چند هزار نفري كه در هواي يك دموكراسي سانتيمانتال شه بانويي تنفس مي كردند مي نوشتند، شعر مي گفتند، حرف مي زدند و نقاشي مي كردند و... معمولاً مثل آقاجلال، در يك وارفتگي و بي ارادگي ملازم با بي مايگي، روزگار مي گذراندند. سرشان پر ازطرح هاي نو براي شعر و رمان و فيلم بود، اما چيزي به روي كاغذ نمي آمد.

آقا جلال مرد و با مردانگيش فاتحه نسل « روشنفكران پيركافه نادري » خوانده شد؛ بقيه هم مرده اند و ما به فتواي خواجه حافظ بر آنها نمرده، نماز خوانده ايم. كسي كه لااقل در ميان مردم حضور نداشته باشد مرده است.

باز هم گلي به جمال كيميايي كه مي خواهد رابطه اي بين خود و تاريخ و مردمش برقرار كند و قيصروار يك تنه به جنگ ناهنجاري هاي اجتماعش ـ اگرچه در خيال ـ برود و دندان مار را بكشد.

 

Copyright © 2003-2020 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo