شهید آوینی



عروس «نمونه ای از سینمای مطلوب»
کارگردان:بهروز افخمی

دلم نمی خواهد درباره فیلم هایی كه بسیار دوست می دارم چیز بنویسم؟ چرا كه می دانم از عهده برنخواهم آمد و زحماتم به هدر خواهد رفت.

«عروس» فیلمی است استادانه و نمونه ای از سینمای مطلوب. اینكه ما دریابیم اگر همه فلاش بك ها در نیمه اول فیلم جمع نمی شد بهتر بود ـ اشكالی كه خود افخمی هم در مصاحبه با تلویزیون به آن اشاره داشت ـ و یا اگر امكان داشت كه در نیمه دوم فیلم هم همان ریتم اولیه حفظ شود ویا ای كاش بازی پسرعمو بهتر از آب درمی آمد... و انتقادهایی از این دست، تغییری در اصل مطلب نمی دهد، و اصل مطلب این است كه افخمی سینما را همان طور كه باید باشد دیده است نه بیش تر و نه كم تر.

افخمی تماشاگر را دست كم نگرفته است. نه با افاضات خودبینانه خواسته است كه خودش را به رخ مردم بكشد و نه به مردم طعنه زده است كه شما نمی فهمید؛ نه آن را به تماشای رؤیاهای مالیخولیایی یك روشنفكر متظاهر برده است، نه سینما را با گالری های نقاشی اشتباه گرفته است و نه با سن تئاتر، نه با گالری وحشت، نه با دارالمجانین و نه با موعظه های پدر روحانی در كلیسا و نه با هیچ چیز دیگر. او سینما را درست همان طور كه باید باشد دیده است، نه بیش تر و نه كم تر. و خوب، طبیعی است اگر آنان كه سینما را نه چون سینما بلكه منطبق با تصورات خویش می خواهند، قدر كار او را نشناسند. اینجا جایی نیست كه جشنواره ها نظر بدهند و او هم بدون شك فیلم را برای جشنواره ها نساخته است.

استادی افخمی فقط در كارگردانی نیست. نحوه روبه رویی او در فیلم « عروس » با تماشاگر سینما بیش تر از كارگردانی اش استادانه است. او تماشاگر سینما را خوب می شناسد و در عین حال از این شناخت سوء استفاده نمی كند.

تماشاگر در كاراكتر اول فیلم « عروس » كه جوانی است انحراف یافته از مسیر حق، پای در تجربه ارزشمند معصومیت بشر می گذارد و حقیقت وجود خود را درمی یابد. تماشاگر نه می تواند خود را با حمید كاملاً برابر بداند و نه می تواند از او فاصله بگیرد، و تا آخر راه با او می ماند و در تجربیات او شریك می شود. این، نه شیوه ای است ایجابی و نه تماماً سلبی و از لحاظ روانی، وقایع و حوادث، شخصیت ها و دیالوگ ها هیچ كدام به گونه ای نیستند كه تماشاگر بتواند در مقایسه آنها با معتقدات خویش و یافتن نقاط تمایز و اختلاف از فیلم فاصله بگیرد.

در فیلمی چون « تعقیب سایه ها» ـ با صرف نظر از اینكه من از فیلم خوشم آمد ـ قهرمانان فیلم بچه های كمیته هستند و از همان آغاز، تماشاگری كه با آنها مسئله دارد نمی تواند كه پا روی معتقدات خویش بگذارد و خواه ناخواه پای تفرقه ها به فیلم باز می شود. نمی خواهم بگویم كه از این پس باید فقط شیوه ای را كه افخمی در این فیلم در پیش گرفته است برگزید بلكه مراد من فقط تحلیل فیلم « عروس » از لحاظ روانشناسی مخاطب است و نه صدور حكم. موعظه ای در جریان نیست و همه می توانند به تماشا بنشینند.

فیلم از همان آغاز نه جانب اثبات حمید را دارد و نه جانب انكار او را؛ بی طرف است؛ اما از تشریح موقعیت او نیز غافل نیست. بعد از عروسی، وقتی كه عروس و داماد عازم ویلای شخصی شان در چالوس هستند، رادیو مارش جنگ می نوازد. در جایی دیگر، دریكی از سكانس های فلاش بك، وقتی حمید به ملاقات پدر عروس می رود، در زمینه تصویر جوانانی را می بینیم در گیر و دار جنگ خیابانی... و فقط در همین موارد معدود است كه افخمی بدون آنكه موضع بگیرد، تعارض این دو موقعیت را عرضه كرده است و خوب هم از عهده برآمده. حمید در راه چالوس با یك زن روستایی تصادف می كند و از صحنه می گریزد. آیا در میان تماشاگران كسی پیدا می شود كه عمل او را تأیید كند؟ خیر. اگر فیلم بتواند تا اینجا این قدر موفق باشد، توفیق خواهد یافت كه تماشاگر را از حمید بیزار كند. اما تماشاگر نمی تواند از حمید بیزار شود، چرا كه خود را به جای او می یابد و در یك اضطراب روانی نسبتاً شدید، دلش می خواهد كه حمید پشیمان شود و همه چیز به خوبی پایان بگیرد. تماشاگر دلش می خواهد كه زن روستایی نمیرد و جان سالم به در برد. او دلش می خواهد كه حمید پشیمان شود و راهی برای نزدیك شدن دیگرباره عروس و داماد به یكدیگر پیدا شود... و همه آنچه را كه تماشاگر می خواهد، در آخر كار می یابد، جز یك چیز را: تطهیر گذشته ننگین حمید؛ و این تذكری است عظیم. این انسان است كه ماهیت خود را می سازد و شخصیت خودش را شكل می دهد. اشتباهاتی هست كه قابل جبران نیست و اشتباهات دیگری كه می توان جبران كرد. مهم انتخاب هایی است كه در هر لحظه انجام می شود و تصمیم هایی كه گرفته می شود و روحی جاودانه كه از میان این لحظات سر بر می آورد. پس باید آگاهی انسان نسبت به تقدیر خودش تا وسعت لحظات و ژرفنای انتخاب ها نیز گسترش یابد.

انتخاب « پور عرب » برای این نقش بسیار عالی و بازی او بی نقص است چه جایزه بگیرد و چه نگیرد تماشاگر همه چیز را باور می كند و هیچ لكه تاریكی نمی یابد تا به تعارض میان واقعیت با آنچه كه در فیلم می گذرد پی ببرد؛ راحت نشسته است و خودش را به فیلم سپرده. فیلم برداری عالی است و انتخاب سینماسكوپ در كسب این نتیجه [ نه تنها ]  بی تأثیر  نبوده، كاملاً مؤثر بوده است. مونتاژ هم در اظهار ذات فیلم كاملاً با كارگردان همراهی كرده است. مونتاژ خوب آن است كه نه خودش را بر فیلم تحمیل كند و نه از دیگر عناصر و اجزای فیلم عقب بماند و بتواند در نهایت، حقیقت فیلم را ظاهر كند.

همه سینماگرها در معرض این خطر هستند كه به بعضی از عناصر فیلم در برابر دیگر عناصر، خلاف استحقاق، اهمیت بیش تری بدهند و از ماهیت سینما دور شوند. بعضی ها به داستان اصالت می دهند و تصویر را فقط در خدمت مصور كردن داستان می گیرند؛ اینها كارشان بیش ترین نقص را دارد. بعضی ها به تصویر اصالت می دهند و وقایع را فرع بر وجود شخصیت ها می گیرند و بعضی ها بالعكس. بعضی ها نقص دراماتیك كار خویش را با موسیقی می پوشانند و بعضی دیگر اصلاً موسیقی را زائد می دانند. بعضی ها مردم را به هیچ می گیرند و بعضی دیگر تكیه كار خویش را بر ضعف های مردم قرار می دهند. اگر بار پیام اصالتاً بر عهده كلام و دیالوگ ها باشد فیلم به موعظه شبیه می شود، مثل فیلم های تاركوفسكی. موعظه چیز بدی نیست، اما فیلم جای موعظه نیست. در سینما كلام باید در خدمت داستان و تصویر باشد و عمق بخشیدن به آنچه در فیلم می گذرد. پیام فیلم باید در طی تجربه ای نزدیك از واقعیت انتقال یابد نه آنكه فیلم متكی بر كلام باشد.

سكانس آخر فیلم « عروس » را به خاطر بیاوريد: هیچ سخنی رد و بدل نمی شود. حمید بعد از آن همه ماجرا كه از سر گذرانده، منتظر است كه چراغ راهنمای تونل سبز شود و عبور كند. كودكی در صندلی عقب اتومبیل جلویی نشسته است و برای او ادا درمی آورد. حمید ناگهان در وجود آن كودك معصومیت بشر را بازمی یابد و همه آنچه را كه باید بفهمید، می فهمد؛ معصومیتی را كه دیگر باز نخواهد گشت، جریان طبیعی زندگی انسانی و لطایف آن را... و همه آنچه این لطف و معصومیت را در هم می ریزد... و به گریه می افتد. تماشاگر نیز با او به گریه می افتد و خود  را انسانی در كنار انسان های دیگر می یابد، نه خوب تر از آنها و نه حتی بدتر از دیگران. آنگاه برای مهرورزی خود به فرزندان و همسرش و حیات بشری معنایی عمیق و غیرقابل بیان می یابد. می بیند كه انسان ها بیش تر با قلبشان زندگی می كنند تا عقلشان... و این زیباست. می بیند كه همه آنچه كه به طور معمول زندگی او را انباشته، اسراری است كه حقیقت در آن معنا می شود و خودش را نیز در این تجلی سهیم می یابد، و می بیند كه مهر او به دیگران چیزی فراتر از وجود مشخص اوست.

فیلم « عروس » توانسته است كه از تصنع فاصله بگیرد و به واقعیت تبدیل شود. در فیلمنامه هیچ چیز نیست كه تو را مشكوك كند به آنكه همه این ماجرا دامی است كه كارگردان برای تو گسترده است تا به فلان پیام برسی ـ احساسی كه من در غالب فیلم ها دارم و به همین دلیل بسیار كم اتفاق می افتد كه برای دل خودم به سینما بروم؛ بیش تر به حكم وظیفه به سینما می روم و كم تر فیلمی هست كه بتواند مرا از احساس تصنع بیرون بیاورد. همیشه در سینما خود را در پشت صحنه و خارج از فیلم می یابم كه به آن نظر دوخته ام و احساس اسارت پیدا می كنم. اما این بار اصلاُ یادم رفت كه برای چه آمده ام. خود را مخاطب فیلم یافتم؛ یك تماشاگر غیر حرفه ای. موسیقی فیلم هم به این معنا مدد می رساند. موسیقی فیلم آن قدر خوب روی فیلم نشسته بود كه تا آخر به یاد نیاوردم كه فیلم موسیقی دارد. دیالوگ ها زائد نبود و از لحاظ ادبی هم چیزی كم نداشت، در عین آنكه حرف اصلی فیلم را نیز دیالوگ ها نمی زدند؛ و این بهترین صفت فیلم است.

دشوارترین كاری كه در فیلمسازی انجام می شود تركیب مجموعه ای از عناصر مجزا و منفك از یكدیگر است به نحوی كه نتیجه تركیب، موجودی واحد باشد. این كار دشواری است و به این سادگی ها امكان پذیر نیست. نتیجه این تركیب، واقعیتی است كه خود را شبیه به واقعیت زندگی بشر می نماید، اما چنین نیست، فیلم باید از واقعیت بشری درگذرد و راه به سوی واقعیتی دیگر بیابد؛ یك واقعیت مثالی كه تماشاگر را در خودش و محیط اطرافش دیگر نكشد، بلكه به او نگاهی كلی تر ببخشد و جامع تر، تا خود را در مجموعه حیات بشری و همراه با آن بیابد. پایان فیلم «عروس » چنین پایانی است. اگر همه این حرف ها را در ظرف دیالوگ هایی بگذاریم كه از دهان پرسوناژهای فیلم ادا می شود، بی فایده است. سینما به این درد می خورد كه تماشاگر، آن واقعیت مثالی را قدم به قدم و سكانس به سكانس تجربه كند.

برخلاف غالب فیلم های امسال كه تاكنون دیده ام، در فیلم « عروس »، عشق بین زن و مرد نیز صورتی واقعی داشت؛ نه صورتی افسانه ای آن سان كه در روانشناسی اعماق طرح می شود و نه حالتی روماتیك، آن سان كه در فیلم « نوبت عاشقی ». در فیلم « نوبت عاشقی » فقط كششی كه بین زن و مرد وجود دارد باقی مانده بود. نه بچه ای در میان بود، نه پدری، نه مادری، نه خویشاوندان دور و نزدیك، نه قیود اجتماعی كه حافظ معصومیت بشری هستند، نه احساس گناه در برابر روابط نامشروع، نه احساس عفت و طهارت در برابر كف نفس و دور ماندن از گناه، و نه هیچ چیز دیگر. اما در فیلم « عروس » جاذبه بین زن و مرد فارغ از موقعیت های اجتماعی و وضعیت بشر در برابر جهان اطراف خویش و نیروهای مجردی كه در حیات او مدخلیت دارند طرح نمی شد. همه چیز واقعی بود و در عین حال، واقعیتی عظیم تر از پس همه وقایع جلوه داشت.

 

 

Copyright © 2003-2020 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo