بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 
اهل كتاب در توجيه خيانت‏هايشان مي‏گفتند: ﴿لَيسَ عَلَينا في الامِّيِّينَ سَبيل﴾ و براي خود هر كاري را درباره اميّين روا مي‏دانستند و مي‏پنداشتند كه خداوند راهي جهت مقابله و كيفردهي آن‏ها براي اميين نگذاشته است، حال آنكه ظلم ابتدايي حرام است؛ امّا براي انتقام مظلوم از ستمكار راه باز است وحرمتي نيست: ﴿ولَمَنِ انتَصَرَ بَعدَ ظُلمِهِ فَاُولئِكَ ما عَلَيهِم مِن سَبيل) 1
آيا در كتاب آسماني اهل كتاب آمده بود كه اميين راهي به آن‏ها ندارند و محكوم‏اند؟ اگر نه، آيا اين رفتار صحيح است؟ در پاسخ پرسش اوّل قرآن كريم مي‏فرمايد: ﴿ويَقولونَ عَلَي اللهِ الكَذِبَ وهُم يَعلَمون﴾؛ يعني آنان مي‏دانند كه خداوند چنين چيزي را نگفته است و آنان آگاهانه به خدا دروغ مي‏بندند و در جواب سؤال دوم مي‏فرمايد: ﴿بَلي مَن اَوفي بِعَهدِهِ واتَّقي فَاِنَّ اللهَ يُحِبُّ المُتَّقين) 2 يعني وفا به عهد و امانت و تقوا مطلوب خداست؛ نه خيانت در امانت.
غرض آنكه 1. خيانت برخي از اهل كتاب نسبت به مؤمنان مسلّم است. 2. اين كار ظلم و قبيح است و تجاوز به حقوق ديگران را خداوند تحريم فرمود و كاشف حكم خدا هم عقل است و هم نقل. 3. هر كس خيانت كند مغضوب خداست. 4. در احكام مزبور، فرقي بين يهود و ديگران نيست. 5.يهوديان اگر خود را مستثنا مي‏دانند و اين استثناي مزعوم را به خدا نسبت مي‏دهند، اين گناه كلامي مانند آن گناه‏هاي اخلاقي و حقوقي است و افتراي محض به خداست.
^ 1 - ـ سوره شوري، آيه 41.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 76.

601
اهل كتاب، مصونيت پنداري خود در قبال ديگران را: ﴿ذلِكَ بِاَنَّهُم قالوا لَيسَ عَلَينا في الامِّيِّينَ سَبيل﴾ به خدا و كتاب آسماني او نسبت مي‏دادند: ﴿ويَقولونَ عَلَي اللهِ الكَذِب﴾؛ همان كاري كه مشركان مي‏كردند: ﴿ولاتَقولوا لِما تَصِفُ اَلسِنَتُكُمُ الكَذِبَ هذا حَلل وهذا حَرام لِتَفتَروا عَلَي اللهِ الكَذِبَ اِنَّ الَّذينَ يَفتَرونَ عَلَي اللهِ الكَذِبَ لايُفلِحون) 1 چون تشريع حلال و حرام به‏دست مشركان، افترا بر خداست و كسي جز او حقّ تشريع ندارد 2.
قرآن كريم از شباهت تفكّر يهوديان با بينش مشركان و كافران نيز سخن گفته است: ﴿وقالَتِ اليَهودُ عُزَير ابنُ اللهِ وقالَتِ النَّصرَي المَسيحُ ابنُ اللهِ ذلِكَ قَولُهُم بِاَفوهِهِم يُضهِءونَ قَولَ الَّذينَ كَفَروا مِن قَبلُ قتَلَهُمُ اللهُ اَنّي يُؤفَكون) 3
تذكّر: معيار مدح و ذمّ در قرآن كريم، اطاعت حق و تمرّد از آن است، ازاين‏رو اهل كتاب پيرو انبيا(عليهم‌السلام) را تأييد و آنان را مردمي بزرگوار معرفي مي‏فرمايد: ﴿ولَقَد ءاتَينا بَني اِسرءيلَ الكِتبَ والحُكمَ والنُّبُوَّةَ ورَزَقنهُم مِنَ الطَّيِّبتِ وفَضَّلنهُم عَلَي العلَمين) 4 و اهل كتاب طغيانگر را به گونه‏اي بي‏سابقه مذمّت و يهوديان كافر و نافرمان را از هر گروهي بيشتر نكوهش مي‏كند: ﴿فَبِظُلمٍ مِنَ الَّذينَ هادوا حَرَّمنا عَلَيهِم طَيِّبتٍ اُحِلَّت لَهُم وبِصَدِّهِم عَن
^ 1 - ـ سوره نحل، آيه 116.
^ 2 - ـ مشركان خدا را خالق و ربّ العالمين مي‏دانستند؛ ولي ربوبيّت‏هاي جزئي را به ارباب متفرقه و تدبير و تربيت انسان را به عهده خدا مستند مي‏كردند. آنان مي‏پنداشتند كه اين‏گونه مي‏توانند از مسئوليت در قبال آنچه از طرف وحي و رسالت به آنان رسيده است، رهايي يابند. استدلال‏هايي نيز داشتند؛ از جمله اينكه اگر خدا راضي نبود، بايد مانع بدعت‏هاي ما مي‏شد (خلط بين تكوين و تشريع).
^ 3 - ـ سوره توبه، آيه 30.
^ 4 - ـ سوره جاثيه، آيه 16.

602
سَبيلِ اللهِ كَثيرا ٭ واَخذِهِمُ الرِّبوا وقَد نُهوا عَنهُ واَكلِهِم اَمولَ النّاسِ بِالبطِلِ واَعتَدنا لِلكفِرينَ مِنهُم عَذابًا اَليما) 1 ﴿ولَقَد عَلِمتُمُ الَّذينَ اعتَدَوا مِنكُم فِي السَّبتِ فَقُلنا لَهُم كونوا قِرَدَةً خسِءين) 2 ﴿وقالوا قُلوبُنا غُلف بَل لَعَنَهُمُ اللهُ بِكُفرِهِم فَقَليلًا ما يُؤمِنون) 3 ﴿وضُرِبَت عَلَيهِمُ الذِّلَّةُ والمَسكَنَةُ وباءو بِغَضَبٍ مِنَ اللهِ ذلِكَ بِاَنَّهُم كانوا يَكفُرونَ بِءايتِ اللهِ ويَقتُلونَ النَّبِيّينَ بِغَيرِ الحَقِّ ذلِكَ بِما عَصَوا وكانوا يَعتَدون) 4
 
 
اشارات و لطايف
 
1. مفهوم خطاب در آيه
قرطبي در تفسير خود، اين آيه را بهترين دليل بر اعتبار مفهوم خطاب (مفهوم موافق) مي‏داند 5. در حجيت مفهوم موافق، خلافي نيست و اختلاف در مفهوم مخالف است؛ يعني همه مي‏گويند كه مثلاً در جمله ﴿فَلاتَقُل لَهُما اُفّ) 6 وقتي افّ گفتن به پدر و مادر نهي شد، به طور مسلّم، ضرب و شتم حرام است و در اين آيه اگر كسي در قنطار خيانت نكرد، در دينار مسلّم خيانت نمي‏كند. اين جزو مداليل معتبر لفظ است.
درباره مفهوم مخالف، نزاع صغروي است كه آيا شرط، وصف، لقب
^ 1 - ـ سوره نساء، آيات 161 ـ 160.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 65.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 88.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه 61.
^ 5 - ـ الجامع لاحكام القرآن، مج2، ج4، ص109.
^ 6 - ـ سوره اسراء، آيه 23.

603
و... مفهوم دارد يا نه نه كبروي كه آيا مفهوم حجت است يا نه زيرا اگر مفهوم داشت، يقيناً حجت است، چون مفهوم از مداليل لفظ است.
 
 
2. اقسام امانت
امانت دو قسم دارد:
1. «امانت شرعي»؛ مثل «لقطه» پيش از آنكه به مالكش تحويل يا به محكمه شرعي داده شود. وجوه شرعي نيز امانت شرعي است و مشمول وجوب اداي امانت و حرمت خيانت؛ نيز تلف كننده مال ديگري، ضامن آن مال است، چنان كه طبق قاعده مصطاده از ادله معتبر (نه آنكه خود منصوص باشد؛ بر خلاف قاعده يَدْ: من استولي علي شي‏ء منه فهو له 1): «من أتلف مال الغير بلا إذن منه فهو له ضامن» 2 امينْ ضامن مثل يا قيمت است، اگرچه امانت رايج و مصطلح نباشد.
2. «امانت عرفي عقلايي» و آن سپردن مال خود به ديگري است. امانت دهنده «مستأمن» و «مستودع» نام دارد و دستِ او دستِ وَدَعي است و امانت گيرنده را «امين» مي‏خوانند. هر نوع واگذاري مال را امانت نمي‏گويند؛ مثلاً اگر صاحب مالْ انتفاع از آن را واگذار كند، مستعير حق بهره‏برداري از اين مال را دارد؛ ولي اصل مال به امانت در دست اوست؛ يعني او را نسبت به اصل مال امين كرده و به او اجازه استيفاي انتفاع داده است نه منفعت؛ ولي در اجاره، اصل مال، يعني عين، به عنوان امانت دست مستأجر است و منفعت آن مال او (مستأجر) است.
^ 1 - ـ القواعد الفقهيّه، بجنوردي، ج1، ص154.
^ 2 - ـ همان، ج2، ص25.

604
خلاصه: 1. گاهي عين مال با همه خصوصيات آن امانت است. 2.گاهي اصل مال و منفعت آن امانت است؛ ليكن انتفاع در اختيار امين است. 3. گاهي اصل مال فقط امانت است و منفعت آن (چه رسد به انتفاع) در اختيار امين است.
 
 
3. وجوب اداي امانت
در انتقال اموال دو ركن معتبر است: تجارت؛ رضايت: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَأكُلوا اَمولَكُم بَينَكُم بِالبطِلِ اِلاّاَن تَكونَ تِجرَةً عَن تَراضٍ مِنكُم) 1 بنابراين در «ربا» و «مقبوض به عقد فاسد»، هرچند با رضايت دو طرف باشد، انتقال حاصل نمي‏شود و در بعضي امور (مانند ربا) گذشته از حرمت وضعي يعني بطلان و عدم انتقال حرمت تكليفي نيز ثابت است، زيرا تجارت شرعي نيست؛ امّا در همين دو مورد فتوا داده‏اند كه نسبت به نامسلمان (و نيز بانك غير اسلامي) حلال است، چون اولاً نامسلمان در پناه دولت اسلامي نيست، تا خون و مال و عرض او محترم باشد؛ ثانياً عقل كه خيانت را حرام و اداي امانت را واجب مي‏داند، اين دو مورد را خيانت نمي‏داند؛ با اين حال، آنجا كه تعهّد متقابل و امضاي حسن تفاهم هست، چنين فتوايي نيست؛ يعني نسبت به كافر حربي كه طرف تعاهد قرار گرفته است نيز اداي امانت واجب خواهد بود.
اصل اداي امانت، واجب عقلي و نقلي است و اين وجوب از احكام بين‏المللي اسلام است؛ يعني به اموال مسلمانان اختصاص ندارد، بلكه
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 29.

605
نسبت به فاجر و كافر متعهد و متعاهد (نه حربي و محارب) نيز بايد امانتداري رعايت شود.
قرآن كريم، هم به اداي امانت امر مي‏فرمايد: ﴿اِنَّ اللهَ يَأمُرُكُم اَن تُؤَدُّوا الامنتِ اِلي اَهلِها) 1 و هم از خيانت در آن نهي مي‏كند: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَخونُوا اللهَ والرَّسولَ وتَخونوا اَمنتِكُم واَنتُم تَعلَمون) 2 ليكن خيانتكار در امانت دو گناه مرتكب نشده است، بلكه اداي امانت واجب است و طبعاً خيانت، حرام عقلي است.
بر اين اساس، اداي امانت نسبت به كافران اهل كتاب نيز واجب است و خيانت در مال آنان حرام. براي روشن شدن مطلب بايد گفت كه كافران از اهل كتاب دو دسته‏اند: كافران اهل كتاب كه به شرايط ذمه عمل مي‏كنند؛ كافران اهل كتاب كه به شرايط ذمه عمل نمي‏كنند (كافر حربي).
كافران اهل كتاب كه به شرايط ذمّه عمل نمي‏كنند نيز دو دسته‏اند: پناهندگان دولت اسلامي و آنان كه در پناه دولت اسلامي نيستند.
كساني كه در پناه دولت اسلامي نيستند، نيز دو گروه‏اند: أ. حاميان زندگي مسالمت‏آميز و مشترك با مسلمانان كه بايد با آن‏ها به قسط و عدل رفتار كرد: ﴿عَسَي اللهُ اَن يَجعَلَ بَينَكُم وبَينَ الَّذينَ عادَيتُم مِنهُم مَوَدَّةً واللهُ قَدير واللهُ غَفور رَحيم ٭ لايَنهكُمُ اللهُ عَنِ الَّذينَ لَم يُقتِلوكُم فِي الدّينِ ولَم يُخرِجوكُم مِن ديرِكُم اَن تَبَرّوهُم وتُقسِطوا اِلَيهِم اِنَّ اللهَ يُحِبُّ المُقسِطين) 3
ب. دشمناني كه بر ضد اسلام و مسلمانان تلاش مي‏كنند. اموال اين
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 58.
^ 2 - ـ سوره انفال، آيه 27.
^ 3 - ـ سوره ممتحنه، آيات 8 ـ 7.

606
دسته از كافران «فَي‏ء» مسلمانان است، بنابراين اين گفته كه «مال غير مسلمان في‏ء مسلمانان است»، به طور مطلق درست نيست، زيرا مال اهل كتاب كه جزيه مي‏پردازند مانند مال مسلمان محترم است؛ حتي غير اهل كتاب يا اهل كتابي كه به احكام جزيه عمل نمي‏كند، امّا مستأمن و در پناه دولت اسلامي است، مال و ناموس و خون او محترم است و اسلام تعدّي به آن را جايز نمي‏داند.
آري مال كافر حربي كه نه اهل جزيه است و نه مستأمن به دولت اسلامي تا از مقرّرات پناهندگي بهره‏مند شود، فَي‏ء مسلمانان است.
گاهي تعرض به اموال كافر و مهدور الدم نيز روا نيست؛ مثل آنكه كافر حربي با مسلمانان تعهّدي بسته يا مال خود را به امانت دست كسي سپرده است كه وفا به اين عهد و نيز اداي چنين امانتي واجب و خيانت در آن حرام است.
 
 
4. حكم فقهي اداي امانت كافر
محققِ همانند بيشتر فقها، اداي امانت را نسبت به كافر و مسلمان به طور يكسان واجب دانسته است 1.
صاحب جواهرِ مي‏فرمايد: «ردّ وديعه واجب است، اگر چه مودِّع كافر باشد، زيرا ادلّه ردّ امانت، مطلق است و در امثال خبر «صيقل» (از نصوص مستفيض و متواتر)، به ردّ امانت، هرچند نسبت به كافر تصريح شده است: ... و إن كان قاتل علي أو الحسنين(عليهم‌السلام) أو أولاد الأنبياء أو مجوسيًا أو شاميژا أو حروريژا 2 ، اصحاب بر اساس اين خبر عمل مي‏كرده‏اند.
^ 1 - ـ ر.ك: شرايع الاسلام، ج2، ص130.
^ 2 - ـ جواهر الكلام، ج27، ص124 ـ 122.

607
ايشان در ادامه مي‏فرمايد: يا بايد گفت اموال ناصبي يا كافر حربي را در ساير موارد مي‏توان تملك كرد؛ امّا در خصوص امانت نمي‏توان؛ يا بايد گفت در امانت نيز مي‏توان تملّك كرد؛ ولي از نظر وضعي ملك انسان مي‏شود و از نظر تكليفي بايد آن را برگردانيد.
نيز درباره اموال كافر حربي مي‏فرمايد: بأنّا معهم في دار هدنة، بنابراين اگر اِجماعي در كار نبود، مي‏توانستيم در وجوب ردّ امانت نسبت به كافر حربي كه مالش محترم نيست مناقشه كنيم؛ ولي ظاهراً اجماع هست و مخالفي در مسئله نيست، مگر جناب ابوالصلاح حلبي 1.
رأي صاحب جواهر ناتمام است، زيرا با كثرت روايات، اجماعي نخواهد بود و چنين اجماعي، نه تنها محتمل‏المدرك، بلكه مظنون المدرك است؛ معلوم مي‏شود اجماع كنندگان از همين روايات چنين فهميده‏اند؛ نه با صرف‏نظر از آن‏ها، چه در آن صورت ممكن است اجماع، كاشف از نصّي باشد كه به دست ما نرسيده است، پس ضمن احترام به فهم مجمعان كه روايات را درست فهميده‏اند، به اجماعشان نمي‏توان اعتماد كرد و سياق روايات به شكل اطلاق و استثناناپذير دلالت دارد كه «مال كافر حربي فَي‏ء مسلمانان است»؛ امّا وجوب اداي امانت و حرمت خيانت خصوصيّتي دارد كه مي‏تواند مخصّص اطلاقات باشد. چون سياق روايات، عام يا مطلق است، تخصيص يا تقييد آن به اداي امانت، سهل است.
 
 
5. نقدي بر فتواي ابوالصلاح حلبي
جناب ابوالصلاح حلبي در كافي فتوا مي‏دهد كه مال كافر حربي بايد به امام
^ 1 - ـ جواهر الكلام، ج27، ص124.

608
مسلمانان بازگردد: إن كان المودع لايملك الوديعة أو لايصحّ منه الإيداع كالغاصب و الكافر الحربي، فعلي المودع أن يحمل ما أودعه الحربي إلي‏سلطان الإسلام العادل، و يردّ المغصوب إلي مستحقّه ... 1.
طبق اين فتوا اگر مودِّع كافر باشد، بايد مال را به زمامدار اسلام سپرد، در حالي كه اگر ايشان مال كافر حربي را في‏ء مسلمان مي‏دانست، نمي‏فرمود كه بايد به امام مسلمانان برگردانده شود، زيرا اگر مال كافر حربي از سنخ مباحات اصليّه ليكن براي خصوص مسلمانان باشد، حيازت آن براي هر مسلماني رواست، مگر در صورت هرج و مرج كه نيازمند اذن والي مسلمانان است و اگر از سنخ زمين مفتوح عنوةً باشد به هيچ وجه قابل ازاله و نقل عين نبوده بلكه اصل آن تا روز قيامت بايد باشد و هميشه مورد بهره‏برداري مسلمانان قرار گيرد و استفاده از منفعت يا انتفاع آن براي پرهيز از هرج و مرج بايد به اذن والي مسلمانان باشد.
ابوالصلاح حلبي، پس از بيان اينكه «اگر امانتگذار مالك نبود يا ايداع از او صحيح نبود»، كافر را مثال مي‏زند.
اين مبنا كه «الكافر لايصحّ منه الإيداع»، صحيح نيست و برفرض صحت، ابوالصلاح به جواز خيانت فتوا نداده است.
اگر فتواي ابوالصلاح براساس روايت خذ مال الناصب حيثما وجدته، وابعث إلينا بالخمس باشد 2 ، مال ناصبي براي «امانتدار» حلال مي‏شود؛ نه آنكه متعلّق به نظام اسلامي باشد.
^ 1 - ـ سلسلة الينابيع الفقهيه، ج17، كتاب الكافي في فقه الاماميه، ص112.
^ 2 - ـ تهذيب الاحكام، ج4، ص123.

609
با توجه به اهميّت پيمان و شرط در قرآن كريم و تبيين و تفسير اين اهتمام در سنّت معصومان(عليهم‌السلام)، مسئله فقهي «استنقاذ مال كافر حربي» و في‏ء بودن مال كافر حربي بدين معنا نيست كه بتوان در مال امانتي كافر حربي يا اموال كافر حربي كه با مسلماني پيمان متقابل دارد، تصرّف كرد.
آري آيه ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اَوفوا بِالعُقود) 1 نيز به معناي آن است كه مسلمان با هر كسي عقدي بسته است، وفا به آن واجب است و جمله المؤمنون عند شروطهم 2 نيز با ظرافتي بيشتر نسبت به «أوفوا بالشروط»، وفا به شرط را سفارش مي‏كند، زيرا اين جمله گويا نشاني مؤمن را مي‏دهد: اگر مي‏خواهي مؤمن را بيابي، او نزد شرط و پاي امضاي خويش ايستاده است.
در مباحث جهاد نيز آمده است كه اگر مسلمان و نامسلماني با هم معاهده جنگ تن به تن ببندند، جايز نيست دو مسلمان با يك نامسلمان نبرد كنند؛ يعني وفا به عهد در جنگ با كافر حربي هم واجب است.
تذكّر: 1. گاهي جعل قانون مشخّص (و فتوا به جواز خيانت) موجب وهن اسلام و تحقير اين دين منزّه از نقص و مبرّاي از عيب است، هرچند مورد عمل قرار نگيرد؛ يا عمل به آن مخفيانه باشد.
2. در تأييد (نه دليل) حرمت خيانت در امانت كافران حربي مي‏توان گفت كه در آيه مورد بحث سخن از خيانت برخي اهل كتاب در امانت مشركان حجاز مطرح است و بت‏پرستان مكه و مدينه نه اهل كتاب بوده‏اند و نه مسلمان هرچند برخي اسلام آوردن را بهانه قرار دادند در چنين فضايي خداوند خيانت يهود در امانت بت‏پرستان را تحريم و فتواي آن‏ها به نفي سبيل را دروغ بر خدا
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 1.
^ 2 - ـ تهذيب الاحكام، ج7، ص371؛ نهج الحق و كشف الصدق، ص480.

610
دانست و با نفي و اضراب از آن در آيه بعدي چنين فرمود: ﴿بَلي مَن اَوفي بِعَهدِهِ واتَّقي فَاِنَّ اللهَ يُحِبُّ المُتَّقين) 1
 
 
بحث روايي
 
1. شأن نزول
عن ابن عباس قال: يعني بقوله ﴿مَن اِن تَأمَنهُ بِقِنطارٍ يُؤَدِّهِ اِلَيك﴾ عبدالله بن سلام، أودعه رجل ألفًا و مائتي أوقية من ذهبٍ فأدّاه إليه فمدحه الله سبحانه و يعني بقوله: ﴿مَن‏اِن تَأمَنهُ بِدينارٍ لايُؤَدِّهِ اِلَيك﴾ فَنْحاص بن عازوراء و ذلك أن رجلاً من قريش استودعه دينارًا فخانه 2.
اشاره: ظاهراً اين شأن نزول مانند همه رواياتي كه در مدح عبدالله بن سلام وارد شده است، ساختگي و داراي جنبه سياسي باشد 3. برخي مفسران جمله ﴿ومِن اَهلِ الكِتبِ مَن اِن تَأمَنهُ بِقِنطارٍ يُؤَدِّهِ اِلَيك﴾ را به نصارا و جمله ﴿ومِنهُم مَن‏اِن تَأمَنهُ بِدينارٍ لايُؤَدِّهِ اِلَيك﴾ را به يهود تطبيق كرده‏اند 4.
به هر روي، چون مورد نزول، مخصّص عموم يا مقيِّد اطلاق نيست، شمول آيه نسبت به غير مورد نزول قطعي است.
 
 
2. اهميت امانت و لزوم اداي آن
عن سعيد بن جبير لما نزلت: ﴿ومِن اَهلِ الكِتبِ مَن اِن تَأمَنهُ بِقِنطارٍ... قالوا
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 76.
^ 2 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص777.
^ 3 - ـ ر.ك: الطبقات الكبير، ج5، ص378 و383؛ الإصابه، ج2، ص321 ـ 320؛ اسد الغابه، ج3، ص266 ـ 265؛ التفسير و المفسرون، ج2، ص96 ـ 95.
^ 4 - ـ ر.ك: الدر المنثور، ج2، ص243.

611
لَيسَ عَلَينا في الامِّيِّينَ سَبيل﴾ قال: قال النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم: كذب أعداء الله. ما من شي‏ء كان في الجاهلية إلاّ و هو تحت قدميَّ إلاّ الأمانة فإنّها مؤدّاة إلي البَرّ والفاجر 1.
عن الصادق(عليه‌السلام): ثلاثة لا عذر لأحد فيها: أداء الأمانة إلي البرّ و الفاجر و الوفاء بالعهد إلي البرّ و الفاجر و برّ الوالدين برَّين كانا أو فاجرَين 2.
عن الصادق(عليه‌السلام): اتّقوا الله و عليكم بأداء الأمانة إلي من ائتمنكم، ولو أنّ قاتل عليّ بن أبي طالب(عليه‌السلام) ائتمنني علي أمانة لأدّيتها اليه 3.
عن علي بن الحسين(عليهماالسلام) يقول لشيعته: عليكم بأداء الأمانة. فوالّذي بعث محمّدًاصلي الله عليه و آله و سلم بالحقّ نبيژا لو أنّ قاتل أبي الحسين بن علي بن أبي طالب(عليهماالسلام) ائتمنني علي السيف الّذي قتله به لأدّيته إليه 4!
اشاره: أ. جمله كذب أعداء الله در حديث اوّل، ناظر به نفي ادعاي باطل يهود در جمله ﴿قالوا لَيسَ عَلَينا في الامِّيِّينَ سَبيل﴾ است. حصر در روايت اضافي است نه حقيقي 5.
ب. احاديث ياد شده در مورد اهميت اداي امانت نه تنها حكم بين المللي اسلام، بلكه از احكام و حقوق بين‏المللي همه اديان و انبيا(عليهم‌السلام) است.
ج. گرچه فعل امام صادق(عليه‌السلام) برابر آنچه در حديث سوم آمده است، دليل بر وجوب نيست و شايد بر رجحان حمل شود؛ ليكن من ائتمن در عبارت اتّقوا
^ 1 - ـ جامع البيان، ج3، ص407؛ ر.ك: مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص778.
^ 2 - ـ الكافي، ج5، ص132؛ ر.ك: وسائل الشيعه، ج19، ص71.
^ 3 - ـ الكافي، ج5، ص132؛ وسائل الشيعه، ج19، ص72.
^ 4 - ـ الامالي، صدوق، ص204؛ وسائل الشيعه، ج19، ص76.
^ 5 - ـ ر.ك: مواهب الرحمن، ج6، ص77.

612
الله و عليكم بأداء الأمانة إلي من ائتمنكم مطلق است و امام(عليه‌السلام) براي دفع ادعاي انصراف، نمونه بارز را بيان فرمود.
گفتني است كه اهميت اداي امانت به قدري است كه برپايه برخي روايات همين باب حتي مال ناصبي نيز كه في‏ء مسلمانان است، اگر امانت باشد، محترم است.
 
 
3. حرمت خيانت در امانت
عن رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: ثلاث من كنّ فيه فهو منافق و إن صلّي و صام و زعم أنّه مؤمن: ... و إذا اؤتمن خان 1.
عن النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم: من خان أمانة في الدنيا و لم يردّها إلي أهلها ثمّ أدركه الموت، مات علي غير ملّتي و يلقي الله و هو عليه غضبان ... 2.
عن النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم: ليس منّا من أخلف بالأمانة 3.
اشاره: طبق اين روايات خيانت در امانت مطلقًا حرام و ممنوع است، چون ظلم است و هر ظلمي ممنوع و قبيح و حرام است، مگر چيزي از عنوان ظلم خارج باشد.
 
٭ ٭ ٭
 
^ 1 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص778.
^ 2 - ـ من لا يحضره الفقيه، ج4، ص15؛ وسائل الشيعه، ج19، ص77.
^ 3 - ـ الكافي، ج5، ص133؛ وسائل الشيعه، ج19، ص76.

613
بلي من أوفي بعهده و اتّقي فإنّ الله يحبّ المتّقين (76)
 
گزيده تفسير
خداوند سبحان در ردّ يهودياني كه مي‏گفتند: اميين هيچ‏گونه تسلط و حق اعتراضي بر ما ندارند، مي‏فرمايد: شما بر آنان امتيازي نداريد چون كرامت و محبت الهي تنها به تقوا و وفاي به عهد است.
آيه شريفه با بيان اينكه وفاداران به عهد و اهل تقوا در همه محرّمات و نواهي به ويژه در وفا به انواع عهدهاي الهي و پرهيز از نقض آن‏ها محبوب خدايند، ادعاي يهودياني را كه خود را دوستدار خدا مي‏پنداشتند نفي كرده و مي‏فرمايد: محب خدا داراي حُسن فعلي (وفا به عهد) و حُسن فاعلي (تقوا) است.
 
 
تفسير
 
مفردات
بَلي: «بلي»، حرف ايجاب و معنايش تقرير و اثبات است و همواره پس از نفي مي‏آيد و حكم نفي را برمي‏دارد و نقيض آن، يعني اثبات را مي‏رساند 1. «بلي»
^ 1 - ـ ر.ك: المصباح المنير، ص62، «ب ل ي».

614
در آيه مورد بحث، ردّ بر سخن يهودي‏هاست كه مي‏گفتند: ﴿لَيسَ عَلَينا في الامِّيِّينَ سَبيل) 1
 
 
تناسب آيات
مفاد اين آيه رد سخن اهل كتاب در آيه پيشين است كه مي‏گفتند: اميين (درس نخوانده‏ها يا منسوبان به امّ القري) هيچ‏گونه تسلّط و حق اعتراضي بر ما ندارند: ﴿لَيسَ عَلَينا في الامِّيِّينَ سَبيل﴾. اين كريمه مي‏فرمايد كه شما بر آنان امتيازي نداريد، چون كرامت و محبت الهي تنها به تقوا و وفا به عهد است 2.
٭ ٭ ٭
 
 
مبارزه قرآن با نژادپرستي يهوديان
يهوديان برتري نژادي را از اعتقادات ديني خود مي‏دانند و باورشان نتيجه خيانتي مذهبي است و ساخته و پرداخته احبار، وگرنه تورات سخني از برتري نژادي ندارد، از اين‏رو قرآن كريم براي مبارزه با بدعت‏هاي احبار در مرحله‏اي آنان را به تورات فرا مي‏خواند: ﴿قُل فَأتوا بِالتَّورةِ فَاتلوها اِن كُنتُم صدِقين) 3 ﴿وكَيفَ يُحَكِّمونَكَ وعِندَهُمُ التَّورةُ فيها حُكمُ الله) 4 طبق اين آيه آنان پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم را حَكَم قرار داده و محكمه ايشان را به رسميّت مي‏شناسند، درحالي
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 75.
^ 2 - ـ الجامع لاحكام القرآن، مج2، ج4، ص111.
^ 3 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص289.
^ 4 - ـ سوره آل عمران، آيه 93.
^ 5 - ـ سوره مائده، آيه 43.

615
كه اگر بخواهند به حكم خدا عمل كنند، در همان تورات حكم اسلامي آمده است.
در مرحله دوم، از آنان مي‏پرسد كه اگر راست مي‏گويند، اولاً چرا گناه مي‏كنند و ثانياً چرا خداوند آن‏ها را در برابر گناهان عذاب مي‏كند: ﴿وقالَتِ اليَهودُ والنَّصري نَحنُ اَبنؤُا اللهِ واَحِبّؤُهُ قُل فَلِمَ يُعَذِّبُكُم بِذُنوبِكُم بَل اَنتُم بَشَر مِمَّن خَلَقَ يَغفِرُ لِمَن يَشاءُ ويُعَذِّبُ مَن يَشاءُ ولِلّهِ مُلكُ السَّموتِ والاَرضِ وما بَينَهُما واِلَيهِ المَصير) 1
در مرحله سوم، پندار اولياي خدا بودن يهوديان را با آزموني الهي نفي مي‏فرمايد: ﴿قُل ياَيُّهَا الَّذينَ هادوا اِن زَعَمتُم اَنَّكُم اَولِياءُ لِلّهِ مِن دونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا المَوتَ اِن كُنتُم صدِقين) 2 زيرا دوست حقيقي، مشتاق لقاي دوست خود است.
در مرحله چهارم، ادّعاي دوستدار خدا بودن آنان را نيز نفي مي‏فرمايد، چون محبّ خدا بودن دو شرط دارد: حسن فعلي و حسن فاعلي. حسن فعلي، وفا به عهد خويش است و حسن فاعلي، تقواست. آري وفادار به عهد و اهل ايمان و تقوا، محبوب حق‏اند: ﴿بَلي مَن اَوفي بِعَهدِهِ واتَّقي فَاِنَّ اللهَ يُحِبُّ المُتَّقين﴾. متّقي محبوب خداست، زيرا فضيلتي دارد كه ديگران آن را ندارند.
تذكّر: 1. برخي يهودان از فضائل ويژه برخوردار بودند كه قرآن حكيم آن را ملحوظ داشت.
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 18.
^ 2 - ـ سوره جمعه، آيه 6.

616
2. تفضيل بني‏اسرائيل بر جهانيان، به لحاظ نزاهت اخلاقي جميع آن‏ها نيست، بلكه به لحاظ مبعوث كردن و فرستادن پيامبران فراوان از اين قوم است كه چنين فضيلتي بهره هيچ قوم ديگر نشد.
3. با داشتن انبياي فراوان اگر به رذالت اخلاقي و حقوقي مبتلا شوند كه در ديگران به ندرت يافت مي‏شود، مجال قدح، وسيع خواهد بود.
 
 
وجوب وفا به انواع عهدهاي الهي
وفا به عهد از واجب‏هاي مؤكد الهي است و مورد فتواي فقها 1. آيه مورد بحث، گوياي وجوب وفا به انواع عهدهاي الهي است. در قرآن كريم پنج نوع عهد آمده است:
1. عهد عامّ: عهدي است ميان خدا و انسان، مبني بر پرستش خداوند و پذيرش ربوبيت او: ﴿اَلَم اَعهَد اِلَيكُم يبَني ءادَمَ اَن لاتَعبُدوا الشَّيطنَ اِنَّهُ لَكُم عَدُوٌّ مُبين ٭ واَنِ اعبُدوني هذا صِرط مُستَقيم) 2 ﴿واِذ اَخَذَ رَبُّكَ مِن بَني ءادَمَ مِن ظُهورِهِم ذُرِّيَّتَهُم واَشهَدَهُم عَلي اَنفُسِهِم اَلَستُ بِرَبِّكُم قالوا بَلي شَهِدنا) 3 خداوند به زبان عقل و فطرت يا از راه وحي و شريعت از ما تعهد گرفته است كه دين خود را حفظ كنيم. اين عهد نسبت به كلّ و اصل دين است.
2. عهد خاص: همان عهد فقهي است در مقابل نذر و يمين فقهي كه براساس آن مكلّف خود را متعهّد مي‏كند كار پسنديده‏اي كند؛ يا كار ناپسندي
^ 1 - ـ جواهر الكلام، ج35، ص445.
^ 2 - ـ سوره يس، آيات 61 ـ 60.
^ 3 - ـ سوره اعراف، آيه 172.

617
را رها كند 1. بايد به اين عهد وفا كرد: ﴿اِنَّ الَّذينَ يَشتَرونَ بِعَهدِ اللهِ واَيمنِهِم ثَمَنًا قَليلًا اُولئِكَ لاخَلقَ لَهُم فِي الاءخِرَةِ ولايُكَلِّمُهُمُ اللهُ ولايَنظُرُ اِلَيهِم يَومَ القِيمَةِ ولايُزَكّيهِم ولَهُم عَذاب اَلِيم) 2
3. عهد خاصّي كه خداوند از علما، مراجع ديني و مسئولان مراكز مذهبي گرفته است: ﴿واِذ اَخَذَ اللهُ ميثقَ الَّذينَ اُوتوا الكِتبَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنّاسِ ولاتَكتُمونَهُ فَنَبَذوهُ وراءَ ظُهورِهِم واشتَرَوا بِهِ ثَمَنًا قَليلًا فَبِئسَ ما يَشتَرون) 3 عالمان دين يهود و نصارا پيمان سپرده‏اند تا كتاب خدا را براي مردم تبيين كنند؛ امّا آنان اين عهد را پشت‏سر انداختند و آن را به بهاي اندكي فروختند.
كتمان كنندگان عهد الهي استحقاق عذابي سخت دارند: ﴿اِنَّ الَّذينَ يَكتُمونَ ما اَنزَلَ اللهُ مِنَ الكِتبِ ويَشتَرونَ بِهِ ثَمَنًا قَليلا اُولئِكَ ما يَأكُلونَ في بُطونِهِم اِلاَّالنّارَ ولايُكَلِّمُهُمُ اللهُ يَومَ القِيمَةِ ولايُزَكّيهِم ولَهُم عَذاب اَلِيم) 4 لحن تند آيه ناظر به علماي اهل كتاب است كه ميثاق و عهد الهي را شكستند؛ ولي عالمان كتمان كننده و عهدشكن ديگر نيز مسئول و مشمول عذاب الهي‏اند.
4. عهدهاي متقابلي كه آحاد مردم با يكديگر دارند؛ مانند معاملات و عقود كه وفا به آن‏ها واجب است: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اَوفوا بِالعُقود) 5 بنابراين جزو دين است و عهد الهي.
^ 1 - ـ ر.ك: جواهر الكلام، ج35، ص445.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 77.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 187.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه 174.
^ 5 - ـ سوره مائده، آيه 1.

618
5. عهد أخصّ: اين نوع عهد، ويژه پيامبران الهي و بيرون از بحث كنوني است، چنان كه فرمود: ﴿واِذ اَخَذَ اللهُ ميثقَ النَّبِيّينَ لَما ءَاتَيتُكُم مِن كِتبٍ وحِكمَةٍ... ) 1 ﴿واِذ اَخَذنا مِنَ النَّبيّينَ مِيثقَهُم ومِنكَ ومِن نُوحٍ واِبرهيمَ وموسي وعيسَي ابنِ مَريَمَ واَخَذنا مِنهُم ميثقًا غَليظا) 2
نكته: قرآن كريم گاهي عهد را مطلق آورده است: ﴿ولاتَقرَبوا مالَ اليَتيمِ اِلاّبِالَّتي هِي اَحسَنُ حَتّي يَبلُغَ اَشُدَّهُ واَوفوا بِالعَهدِ اِنَّ العَهدَ كانَ مَسءولا ٭ ... ولاتَقفُ ما لَيسَ لَكَ بِهِ عِلم اِنَّ السَّمعَ والبَصَرَ والفُؤادَ كُلُّ اُولئِكَ كانَ عَنهُ مَسءولا) 3 در اين آيه دو تعبير گوياي وجوب وفا به عهد است: يكي ﴿اَوفوا بِالعَهد﴾ و ديگري هشدار و تهديد ﴿اِنَّ العَهدَ كانَ مَسئولا﴾؛ يعني در قيامت درباره عهد پرسش مي‏شود. اگر وفا به عهد واجب نباشد، ترك آن مؤاخذه ندارد. البته اصل عهد، همانند بيع و ساير عقود، از مباحات است و كسي درباره اصل آن مسئول نيست، زيرا محور مسئوليّت، احكام الزامي است؛ مانند ﴿اَوفوا بِالعُقود) 4 و المؤمنون عند شروطهم 5.
قرآن كريم گاهي كلمه «عهد» را به الله اضافه كرده است؛ بدين‏گونه كه زماني ﴿اَوفوا﴾ بر «عهد الله» مقدّم است: ﴿واَوفوا بِعَهدِ اللهِ اِذا عهَدتُم
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 81.
^ 2 - ـ سوره احزاب، آيه 7.
^ 3 - ـ سوره اسراء، آيات 36 ـ 34. در حقيقت، انسان مسئول است و عهد مسئول عنه؛ و براي عظمت مسئله چنين تعبير مي‏شود، همان‏گونه كه كلمه ﴿المَوءودَة﴾ در آيه ﴿واِذَا المَوءودَةُ سُءِلَت﴾ «مسئول عنها» است نه مسئول. آري دختر زنده به گور را مؤاخذه نمي‏كنند، بلكه از پدرش مي‏پرسند كه چرا اين كودك را زنده به گور سپرده است.
^ 4 - ـ سوره مائده، آيه 1.
^ 5 - ـ تهذيب الاحكام، ج7، ص371؛ نهج الحق و كشف الصدق، ص480.

619
ولاتَنقُضُوا الايمنَ بَعدَ تَوكيدِها وقَد جَعَلتُمُ اللهَ عَلَيكُم كَفيلًا اِنَّ اللهَ يَعلَمُ ما تَفعَلون) 1 و زماني «عهد الله» بر ﴿اَوفوا﴾؛ يعني دستور، وفا به عهد الهي است: ﴿وبِعَهدِ اللهِ اَوفوا ذلِكُم وصّكُم بِهِ لَعَلَّكُم تَذَكَّرون) 2 تقديم «عهد الله» بر ﴿اَوفوا﴾ گوياي اهميّت مسئله است.
 
 
اشارات و لطايف
 
1. عظمت و حرمت عهد
عهد حرمتي خاصّ دارد و اسلام عزيز هرگز اجازه پيمان‏شكني نمي‏دهد؛ اعم از آنكه طرفين معاهده مسلمان باشند يا مسلمان و نامسلمان؛ و پيمان نيز خواه سياسي باشد يا نظامي يا اقتصادي: ﴿كَيفَ يَكونُ لِلمُشرِكينَ عَهد عِندَ اللهِ وعِندَ رَسولِهِ اِلاَّالَّذينَ عهَدتُم عِندَ المَسجِدِ الحَرامِ فَمَا استَقموا لَكُم فَاستَقيموا لَهُم اِنَّ اللهَ يُحِبُّ المُتَّقين ٭ ... ٭ واِن نَكَثوا اَيمنَهُم مِن بَعدِ عَهدِهِم وطَعَنوا في دينِكُم فَقتِلوا اَئِمَّةَ الكُفرِ اِنَّهُم لااَيمنَ لَهُم لَعَلَّهُم يَنتَهون ٭ اَلا تُقتِلونَ قَومًا نَكَثوا اَيمنَهُم وهَمّوا بِاِخراجِ الرَّسولِ وهُم بَدَءوكُم اَوّلَ مَرَّةٍ اَتَخشَونَهُم فَاللهُ اَحَقُّ اَن تَخشَوهُ اِن كُنتُم مُؤمِنين) 3
در عظمت پيمان همين بس كه قرآن كريم نفرمود «فقاتلوا أئمّة الكفر إنّهم لا صلاة لهم» يا «لا صيام لهم»، بلكه فرمود: ﴿اِنَّهُم لااَيمنَ لَهُم﴾، زيرا ترك نماز و روزه براي نظام خطر آفرين نيست، بلكه عهدشكني است.
^ 1 - ـ سوره نحل، آيه 91. آياتي از اين قبيل، هم عهد مصطلح فقهي را شامل مي‏شود و هم يمين را، زيرا يمين نيز نوعي عهد است.
^ 2 - ـ سوره انعام، آيه 152.
^ 3 - ـ سوره توبه، آيات 13 ـ 7.

620
با اين بيان، وفا به عهد از وظايف بين المللي مسلمانان است. به يقين، عهد سياسي و نظامي به سبب دماء و امثال آن از ساير عهدها مهم‏تر است.
قرآن كريم، ضمن افشاي اسرار كافران كه مي‏خواهند مؤمنان نيز به كفر كشيده شوند، به قطع هرگونه پيوند دوستي با كافران فرمان مي‏دهد، مگر آنكه هجرت در راه خدا را برگزينند. اگر از اين كار سرباز زنند و به توطئه ضد مسلمانان ادامه دهند، آنان را هر جا يافتند، بايد دستگير كنند و بكشند و آن‏ها را دوست و ياور خود نگيرند، مگر آنان را كه با همپيمانان مسلمانان ميثاق بسته‏اند؛ آن‏ها كه به سوي مسلمانان مي‏آيند؛ ولي نه سر جنگ دارند و نه توان مبارزه با قوم خود: ﴿اِلاَّالَّذينَ يَصِلونَ اِلي قَومٍ بَينَكُم وبَينَهُم ميثق اَو جاءوكُم حَصِرَت صُدورُهُم اَن يُقتِلوكُم اَو يُقتِلوا قَومَهُم) 1
معلوم مي‏شود حتي اگر مهدور الدّم كسي كه حكم اوّلي اسلام درباره او قتل است به كشوري پناهنده شود كه با مسلمانان معاهده سياسي دارد، خونش محفوظ است و اين نشانه عظمت و حرمت عهد است.
مهدورالدمي كه به عهد پناه مي‏برد، مانند كسي است كه به كعبه پناهنده شده است و تا وقتي در پناه عهد است، در امان خواهد بود و ناديده انگار اين حرمت عظيم، گرفتار اين مراحل پنج‏گانه خواهد شد: ﴿اِنَّ الَّذينَ يَشتَرونَ بِعَهدِ اللهِ واَيمنِهِم ثَمَنًا قَليلًا اُولئِكَ لاخَلقَ لَهُم فِي الاءخِرَةِ ولايُكَلِّمُهُمُ اللهُ ولايَنظُرُ اِلَيهِم يَومَ القِيمَةِ ولايُزَكّيهِم ولَهُم عَذاب اَلِيم) 2
تذكّر: 1. پيمان اعم از تجاري، نظامي، سياسي و اقتصادي، شرايط ويژه‏اي دارد كه فقه عهده‏دار بيان شرايط عهد، متعاهدان و معهود عليه است.
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 90.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 77.

621
2. در مواردي كه عهدي خاص جايز نيست مجالي براي بحث از لزوم وفا و مانند آن نخواهد بود و از حريم گفتار كنوني خارج است، چنان‏كه با بودن كلمه ﴿واتَّقي﴾ محور بحث روشن است.
3. مقداري از آيات مزبور، ناظر به انعقاد عهد ميان مسلمانان و مشركان مهدورالدم حجاز است.
4. قرآن كريم وفا به چنين عهدي را لازم مي‏داند، مگر آنكه آنان نقض كنند: ﴿... فَاَتِمّوا اِلَيهِم عَهدَهُم اِلي مُدَّتِهِم) 1 ﴿فَمَا استَقموا لَكُم فَاستَقيموا لَهُم) 2
5. هوشياري رهبران ديني را قرآن مجيد لازم مي‏داند و به آنان اعلام مي‏كند كه اگر خطر حس كرده و نشانه‏هاي نقض عهد را از بيگانگان متعهد مشاهده كردند، عهد را رها كنند: ﴿واِمّا تَخافَنَّ مِن قَومٍ خِيانَةً فَانبِذ اِلَيهِم عَلي سَواء) 3
 
 
2. تعبدي نبودن وفا به عهد
وفا به عهد مخالف كتاب و سنّت كه حلالي را حرام يا حرامي را حلال كند، واجب نيست، بنابراين قرارداد دولت اسلامي با دولت غير اسلامي نبايد مخالف كتاب و سنّت، يعني محلّل حرام يا محرّم حلال باشد؛ مانند اظهار معاصي، ساختن مراكز ضدّ دين در كشورهاي اسلامي، بازگردانيدن زنان
^ 1 - ـ سوره توبه، آيه 4.
^ 2 - ـ سوره توبه، آيه 7.
^ 3 - ـ سوره انفال، آيه 58.

622
پناهنده مسلمان از كشور اسلام به دولت كفر 1 ، دادن پناهندگي به جانيان در كشور همپيمان.
اين معاهده تنها با امضاي ولي امر مسلمانان است، بنابراين معاهدات پيش از حاكميّت اسلام، بين دولت ايران و دولت‏هاي ديگر اعتباري ندارد، مگر دولت اسلامي آن را امضا كند. البته عهدهاي مشروع شخصي افراد مسلمان با افراد كافر نافذند و به امضاي والي مسلمانان نياز ندارند. عهدهاي مشروع ملّي ميان دولت‏ها نيز اگر مسئولان دولتي امين و نمايندگان راستين ملّت باشند، محتاج به امضاي والي مسلمانان نيست؛ اما عهدهاي مشروع ملّي بين دولت‏هاي تحميلي كه نمايندگان واقعي ملّت نيستند ، همانند عقد فضولي، محتاج به امضاي نمايندگان واقعي مردم‏اند كه واليان آنان‏اند.
براين اساس، وفا به عهد، واجب تعبّدي نيست كه در هر شرايطي واجب باشد، از اين‏رو محدوده آن را نيز تعيين فرمود: ﴿فَمَا استَقموا لَكُم فَاستَقيموا لَهُم) 2 تا وقتي آنان حافظ منافع شمايند، شما نيز به عهد خود وفادار و نگهدار منافع آنان باشيد و اگر پيمان شكستند، وفا به عهد بر شما واجب نخواهد بود.
لازم نيست دشمنان اسلام نخست خيانت كنند تا عهد با آن‏ها نقض شود، بلكه چنانچه با هوش سياسي دريافت شد كه آنان در صدد خدعه و فريب‏اند، مسلمانان معاهده و صلح‏نامه را نزد آنان بيندازند: ﴿اِمّا تَخافَنَّ مِن قَومٍ خِيانَةً
^ 1 - ـ ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اِذا جاءَكُمُ المُؤمِنتُ مُهجِرتٍ فَامتَحِنوهُنَّ اللهُ اَعلَمُ بِايمنِهِنَّ فَاِن عَلِمتُموهُنَّ مُؤمِنتٍ فَپ تَرجِعوهُنَّ اِلَي الكُفّارِ لاهُنَّ حِلٌّ لَهُم ولاهُم يَحِلّونَ لَهُنّ... ﴾ (سوره ممتحنه، آيه 10).
^ 2 - ـ سوره توبه، آيه 7.

623
فَانبِذ اِلَيهِم عَلي سَواءٍ اِنَّ اللهَ لايُحِبُّ الخائِنينَ) 1
توضيح آنكه عقود گاهي از دو طرف لازم است؛ مانند «بيع غير خياري»؛ و زماني از هر دو سو جايز است؛ نظير برخي هبه‏ها؛ و هنگامي از يك طرف لازم و از سوي ديگر جايز است؛ مثل بيع خياري كه فقط يك طرف داراي خيار باشد. «معاهده» از عقودي نيست كه از يك طرف لازم و از سوي ديگر جايز باشد و به زبان ديگر، چنين نيست كه تنها يكي از طرفين معاهده حقّ نقض داشته باشد.
آري صرف توطئه طرف مقابل و طرح زمينه نيرنگِ به زيان حكومت اسلامي هنگامي كه حجّت به نصاب رسيد، هرچند طرف مقابل صريحاً وارد عمل نشده و خيانت خود را آشكار نكرده، دولت اسلامي مي‏تواند به عهد خود عمل نكند.
 
 
بحث روايي
 
مراد از «تقوا»
عن ابن عبّاس قوله: ﴿بَلي مَن اَوفي بِعَهدِهِ واتَّقي﴾ يقول: اتّقي الشرك ﴿فَاِنَّ اللهَ يُحِبُّ المُتَّقين﴾ يقول: الذين يتقون الشرك 2.
اشاره: گرچه كلمه ﴿اتَّقي﴾ در اين روايت بر تقواي اعتقادي و پرهيز از شرك تطبيق شده است، مورد مخصِّص نيست، بلكه همه محرّمات و نواهي را شامل مي‏شود و قدر متيقّن آن مورد نزول و عنصر محوري آيه يعني وفا به عهد و پرهيز از نقض آن است.
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ سوره انفال، آيه 58.
^ 2 - ـ جامع البيان، ج3، ص409.

624
إنّ الذين يشترون بعهد الله و أيمانهم ثمناً قليلاً أولئك لا خلاق لهم في الاخرة و لا يكلّمهم الله و لا ينظر إليهم يوم القيامة و لا يزكّيهم و لهم عذاب أليم (77)
 
گزيده تفسير
پيمان‏شكنان از اهل كتاب كه خود را محبوب خدا پنداشته و نژادپرستانه هرگونه تعرض به ديگران را براي خود روا مي‏شمردند، عهد الهي و سوگندهاي خويش را به قيمتي اندك، يعني به متاع و كالاي اندك دنيا مي‏فروشند و به عهد و سوگندهاي خود وفادار نيستند. اينان كه از افراد عادي پايين‏تر و از ساحت الهي بسيار دورند در قيامت از بهشت و درجات آن كه مصداق خلاق و تكلّم خاص و نظر مخصوص و تزكيه ويژه الهي‏اند بي‏بهره‏اند؛ بدين معنا كه خداوند آنان را به حال خود رها كرده كه خود نوعي تعذيب است، بنابراين پيمان‏شكني و نقض سوگند نه تنها محبوب خدا نيست، بلكه خداوند با پيمان‏شكنان و عهدفروشان براساس رحمت خاص، يعني رحمت رحيميه سخن نمي‏گويد و آنان از اين كلمات خاص و از شنيدن كلمه خاص خدا محروم‏اند؛ همچنين

625
خداوند سبحان با آنكه به همه چيز بصير است به آنان نمي‏نگرد و آن‏ها از لطف خدا و نظر و نگاه خاص و تشريفي او و نيز از تزكيه خاص و تكويني (توفيق تزكيه) و هدايت ثانوي وي محروم‏اند و مشمول عذاب دردناك الهي خواهند بود.
بر اين اساس، در سير و قوس نزولي، خداوند نخست بهره آخرتي را از عهدفروشان مي‏گيرد و آنان را از مخاطب خدا شدن و نگاه الهي محروم مي‏كند و تزكيه و نمو نمي‏دهد و در مرحله‏اي پايين‏تر آنان را از عذاب نمي‏رهاند.
 
 
تفسير
 
مفردات 
يشترون: از آنجا كه الفاظ براي ارواح معاني وضع شده‏اند، كلمه «اشتراء» به معناي بيع نيز به كار مي‏رود 1 و چنين كاربردي مجاز هم نيست؛ ولي مصداق‏هاي ويژه آن معهود ذهني نيستند، همان‏گونه كه استعمال «تجارت» در آيه ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا هَل اَدُلُّكُم عَلي تِجرَةٍ تُنجيكُم مِن عَذابٍ اَليم) 2 حقيقي است نه مجازي؛ يعني اين‏گونه مبادله‏ها نيز تجارت است.
در آيه مورد بحث، «اشتراء» به معناي «بيع» است؛ يعني همان‏گونه كه «شري، يَشري» به معناي «باع، يبيع» است 3 ، «اشتري، يَشتري» نيز به همين
^ 1 - ـ ر.ك: تسنيم، ج5، ص490 ـ 488، «اشتروا» و ج5، ص657، «خلاق» و ج7، ص83، «يزكيهم».
^ 2 - ـ معجم مقاييس اللغه، ج3، ص266، «ش ر ي».
^ 3 - ـ سوره صفّ، آيه 10.
^ 4 - ـ ر.ك: جواهر الكلام، ج22، ص245 ـ 244.

626
معناست، بنابراين ﴿يَشتَرونَ بِعَهدِ اللهِ واَيمنِهِم ثَمَنًا قَليلا﴾، يعني «يبيعون بعهد الله ثمناً قليلاً». ثمن به معناي «مثمن»، و عهد الله به معناي «مبيع» است. قرآن كريم براي حفظ جايگاه «اشتراء» بيشتر مبيع را با حرف جر مي‏آورد: ﴿يَشتَرونَ بِعَهدِ الله﴾؛ گروهي از اهل كتاب، عهد الهي را به قيمتي اندك، يعني به متاع دنيا مي‏فروشند.
تذكّر: تبيين وضع الفاظ، نه در انحصار اديبان است و نه در اختيار اصوليان، بلكه هر صاحب نظري كه صلاحيت فقه اللغة شناسي دارد و كاربرد آن‏ها را در گفتار، نوشتار و متون عقلي و نقلي ارزيابي مي‏كند، شايستگي اِفتا در اين امور را دارد. عارفان، حكيمان و متكلّمان، هر يك در حدّ خود در اين موضوع اظهار نظر كرده‏اند.
جريان وضع الفاظ براي مفاهيم عام و به تعبير ديگر براي ارواح معاني (نه اجساد مصاديق مادّي آن) از ديرزمان مطرح بود. از عصر صدرالمتألهين و شاگردان وي، مانند فيض و فياض، تا عصر زرين صاحب الميزان ادامه يافت و همچنان تداوم دارد. توجّه به متون به جا مانده از حكماي بزرگ، مانند ملا علي نوري مازندراني و تلاميذ او، گواه صادق اين مطلب است. غرض آنكه اين اصطلاح در طي اين چهارصد سال دارج و رايج بين فقه اللغة شناسان عقلي است و شواهد عرفي نيز آن را تأييد مي‏كند.
أيمانهم: «يمين» يعني دست راست. چون در هنگام پيمان و بستن عهدْ متعاهدان دست راست خود را به يكديگر مي‏دادند، همان‏طور كه امروز در مراسم تعاهد متقابل دولتمردان رايج است، از اين‏رو خود تعهد را يمين گفتند 1. اين كار در سوگند همراه تعهد دارج بود؛ ليكن از نظر فقهي، يمين به
^ 1 - ـ ر.ك: معجم مقاييس اللغه، ج6، ص159 ـ 158؛ مفردات، ص893، «ي م ن».

627
معناي سوگند در قبال نذر واقع مي‏شود 1 كه با عهد مردمي و تعاهد متقابل ربط ندارد.
 
 
تناسب آيات
خداي سبحان پس از آنكه در دو آيه پيشين اهميت امانتداري و وفا به عهد (عهود متقابل مسلمانان و معاهده‏هاي مسلمانان با نامسلمانان) را مطرح كرد و وفاداران به عهد الهي را اهل تقوا، يعني برخوردار از حسن فعلي و فاعلي و محبوب خدا معرّفي فرمود، در آيه مورد بحث، علاوه بر عهد، اَيمان (سوگندها) را نيز مطرح مي‏فرمايد.
همچنين پس از ابطال پندار نژادپرستانه يهود كه هرگونه تعرّض به مال و جان ديگران را براي خود مباح مي‏دانستند و نيز بيان تقواي الهي به عنوان معيار محبوبيت نزد خداوند در آيه قبلي، در اين آيه به تبيين علت حكم ياد شده در آن آيه مي‏پردازد؛ به اين بيان كه كرامت الهي مخصوص تقواپيشگاني است كه به عهد و سوگند خود وفادارند و آنان كه به پيمان و سوگند وفا ندارند و آن را مورد معامله قرار مي‏دهند، كرامتي نزد خدا ندارند 2.
٭ ٭ ٭
 
 
پيمان‏شكنان اهل كتاب
از ديدگاه قرآن كريم همه دنيا كالاي اندك است؛ ولي باز عدّه‏اي خود را به اندكي از متاع دنيا مي‏فروشند: ﴿ولَقَد عَلِموا لَمَنِ اشتَرهُ ما لَهُ فِي الاءخِرَةِ مِن
^ 1 - ـ ر.ك: جواهر الكلام، ج35، ص226 ـ 223.
^ 2 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص304.

628
خَلقٍ ولَبِئسَ ما شَرَوا بِهِ اَنفُسَهُم لَو كانوا يَعلَمون) 1 يعني آنان خود را به كالايي اندك فروخته‏اند، اگر بدانند.
در آيه مورد بحث نيز سخن از پيمان شكنان اهل كتاب است كه عهد الهي را به كالاي اندك دنيا فروخته‏اند. آنان براي نيل به اهداف دنيايي، آبروي ديني خود را به ثمن دنيايي مي‏فروشند: ﴿ولاتكونوا كالَّتي نَقَضَت غَزلَها مِن‏بَعدِ قُوَّةٍ اَنكثًا تَتَّخِذونَ اَيمنَكُم دَخَلاً بَينَكُم) 2 مانند آن زني نباشيد كه رشته خود را پس از محكم بافتن از هم مي‏گسست، كه سوگندهاي خود را ميان خويش وسيله (فريب و) تقلّب سازيد.
 
 
خريد و فروش با خدا
فروشنده بايد مالك كالا باشد. اگر خداوندِ مالك جان و مال، مالكيّت آن دو را به انسان نمي‏داد، او چيزي را مالك نبود: «ولايَملِكونَ لاَنفُسِهِم ضَرًّا ولانَفعًا ولايَملِكونَ مَوتًا ولاحَيوةً ولانُشورا» 3 انسان مالك جان و مال مي‏تواند آن دو را به خدا بفروشد و از او چيزي دريافت كند و اين خود نوعي بيع است.
آري حقيقت انسان ملك حق است و ديگر چيزي باقي نمي‏ماند تا انسان آن را تملّك كند؛ ولي خداوند به عنايت‏هاي تشريعي، او را مالك جان و مال كرده؛ آن‏گاه از او مي‏خواهد كه مالش را به خدا بفروشد.
مؤمن جان و مال خود را به خدا مي‏فروشد و سپس امين آن دو خواهد بود؛
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 102. در اين آيه نيز مانند آيه مورد بحث، اشتراء به معناي بيع است.
^ 2 - ـ سوره نحل، آيه 92.
^ 3 - ـ سوره فرقان، آيه 3.

629
يعني بايد هرگونه تصرّفش به اذن حق باشد، وگرنه غاصب است و اين كار الهي در واقع، تعليم چگونگي بهره‏برداري از مال و جان است.
خداوند سبحان بهشت را بهاي استفاده خدا پسندانه از جان و مال قرار داده است.
 
 
قرب و بُعد معنوي
مقرّبان الهي چون به خداوند نزديك‏اند نسبت به افراد عادي كه فاقد آن قرب‏اند دورند، از اين‏رو هنگام اشاره به آنان از واژه‏هايي مانند «اولئك» استفاده مي‏شود، چنان‏كه هنگام اشاره به قرآن حكيم بر اثر رفعت جايگاه آن به ﴿ذلِكَ الكِتب) 1 تعبير مي‏شود.
دورشدگان از ساحت الهي چون از افراد عادي پايين‏ترند و از خداي سبحان خيلي دور، هنگام اشاره به آن‏ها كلمه «اولئك» به كار مي‏رود؛ مانند آنچه در آيه مورد بحث آمده است: ﴿اُولئِكَ لاخَلقَ لَهُم﴾.
 
 
خوي سركش يهوديان
اهل كتاب، به ويژه يهوديان، خود را محبوب خدا مي‏دانستند: ﴿وقالَتِ اليَهودُ والنَّصري نَحنُ اَبنؤُا اللهِ واَحِبّؤُه) 2 و براساس خوي نژادپرستانه‏شان هرگونه تعرّضي به جان و مال ديگران را براي خود مباح مي‏شمردند: ﴿قالوا لَيسَ عَلَينا في الامِّيِّينَ سَبيل) 3 خداي سبحان ضمن ابطال اين پندار نژادپرستانه و بيان
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 2.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 18.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 75.

630
معيار محبوب خدا بودن كه تقواي الهي است، پيمان‏شكني و نقض سوگند آنان را مطرح كرده و بيان مي‏كند كه اهل كتاب با اين خوي پيمان‏شكني نه تنها محبوب خدا نيستند، بلكه خدا به آنان نمي‏نگرد و با آن‏ها سخن نمي‏گويد و آنان مشمول عذاب دردناك الهي خواهند بود.
 
 
محروميت از كلام و نگاه تشريفي خدا
جهان آفرينش، سراسر كلمات الهي است: ﴿ولَو اَنَّما فِي الارضِ مِن شَجَرَةٍ اَقلم والبَحرُ يَمُدُّهُ مِن بَعدِهِ سَبعَةُ اَبحُرٍ ما نَفِدَت كَلِمتُ اللهِ اِنَّ اللهَ عَزيز حَكيم) 1 «قُل لَو كانَ البَحرُ مِدادًا لِكَلِمتِ رَبّي لَنَفِدَ البَحرُ قَبلَ اَن تَنفَدَ كَلِمتُ رَبّي ولَو جِئنا بِمِثلِهِ مَدَدا» 2 و نيز كسي يا چيزي نيست كه كلمةالله را نشنود، هرچند ممكن است علم تفصيلي به آن پيدا نكند. با اين حال، خداوند با پيمان‏شكنان سخن نمي‏گويد؛ بدين معنا كه آنان از شنيدن كلمه خاص خدا محروم‏اند: ﴿ولايُكَلِّمُهُمُ الله﴾.
سخن نگفتن خداوند با پيمان‏شكنان اهل كتاب، مانند نسيان خدا درباره اهل نفاق است: با اينكه علم مطلق خدا هم به شكل وصف ثبوتي آمده است (عالم و شهيد):﴿اِنَّ اللهَ عَلي كُلِّ شي‏ءٍ شَهِيد) 3 ﴿علِمِ الغَيب) 4 و هم به صورت صفت سلبي (نفي نسيان):﴿وما كانَ رَبُّكَ نَسيّا) 5 ولي درباره اهل
^ 1 - ـ سوره لقمان، آيه 27.
^ 2 - ـ سوره كهف، آيه 109.
^ 3 - ـ سوره حجّ، آيه 17.
^ 4 - ـ سوره سبأ، آيه 3.
^ 5 - ـ سوره مريم، آيه 64.

631
نفاق مي‏فرمايد: ﴿نَسُوا اللهَ فَنَسِيَهُم) 1 يا در پاسخ به نابينايان در قيامت مي‏فرمايد: ﴿قالَ كَذلِكَ اَتَتكَ ءايتُنا فَنَسيتَها وكَذلِكَ اليَومَ تُنسي) 2 و اين به معناي ناآگاهي خدا از حال آنان نيست، بلكه بدان معناست كه آنان از لطف خدا و نگاه تشريفي او محروم‏اند، زيرا سخن نگفتن و نگاه نكردن خداوند به كسي عقلاً مستحيل است، چون خود اين شخص نيز كلمة الله است. در قيامت خداوند گنهكار را مؤاخذه و راهي جهنّم مي‏كند؛ ليكن مي‏فرمايد با او سخن نمي‏گويم: ﴿لايُكَلِّمُهُمُ اللهُ ولايَنظُرُ اِلَيهِم﴾، پس خداوند وي را به حال خود رها كرده است و اين خود، گذشته از انواع عذاب ديگر، نوعي تعذيب است.
به بياني ديگر، «رحمت رحماني» خداوند سراسر جهان را فراگرفته است: ﴿ورَحمَتي وسِعَت كُلَّ شي‏ء) 3 و هر چه هست؛ از آسمان و زمين، بهشت، جهنّم و... سراسر عالم كلمات الله است. در مقابل «رحمت رحماني»، رحمت خاصّ است كه برخي از بندگان را فرا مي‏گيرد و بر اساس آن، تنها برخي از موجودات كلمات الله‏اند نه همه، چنان كه فرمود: ﴿وجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذينَ كَفَروا السُّفلي وكَلِمَةُ اللهِ هِي العُليا واللهُ عَزيز حَكيم) 4
خداي سبحان براساس رحمت خاصّ خود كه همان «رحمت رحيمي» است با عهدشكنان و عهدفروشان سخن نمي‏گويد و آنان را از اين كلمات خاص محروم مي‏كند.
^ 1 - ـ سوره توبه، آيه 67.
^ 2 - ـ سوره طه، آيه 126.
^ 3 - ـ سوره اعراف، آيه 156.
^ 4 - ـ سوره توبه، آيه 40.

632
«نظر» نيز مانند تكلّم دو قسم است؛ يعني با اينكه خداوند نسبت به همه اشيا بصير است، اين گروه (پيمان‏شكنان) را از نگاه خاصّ و نظر تشريفي خود محروم كرده است: ﴿ولايَنظُرُ اِلَيهِم﴾.
لطف خداوند نيز اين‏چنين است. توضيح اينكه، قدرت خداي سبحان فراگير است و هيچ كسي يا چيزي از قلمرو آن بيرون نيست. از سوي ديگر، محال است موجودي كه فقر محض است به حال خود رها شود، پس درخواست بنده از خدا كه او را به حال خود رها نكند، تقاضاي اعطاي لطف خاص از اوست، زيرا ممكن است خداوند كسي را از لطف خاصّ خود محروم كند و اين همان است كه گفته مي‏شود: وكله إلي نفسه 1 ؛ من عمل لغير الله وكله الله إلي من عمل له 2.
 
 
تزكيه عامّ و خاص
تزكيه تشريعي همان راهنمايي همگاني انبيا(عليهم‌السلام) است: ﴿هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي الامّيّينَ رَسولاً مِنهُم يَتلوا عَلَيهِم ءايتِهِ ويُزَكّيهِم) 3 امّا توفيق تزكيه كه همان تزكيه تكويني و هدايت ثانوي است، تنها بهره پيروان انبيا(عليهم‌السلام) مي‏شود: ﴿خُذ مِن اَمولِهِم صَدَقَةً تُطَهِّرُهُم وتُزَكّيهِم بِها) 4
براين اساس، همان‏گونه كه هدايت دو قسم است: عمومي و خاص:
^ 1 - ـ الكافي، ج2، ص326؛ بحار الانوار، ج75، ص224.
^ 2 - ـ الكافي، ج2، ص293؛ بحار الانوار، ج32، ص356.
^ 3 - ـ سوره جمعه، آيه 2.
^ 4 - ـ سوره توبه، آيه 103.

633
﴿قالَ رَبُّنَا الَّذي اَعطي كُلَّ شي‏ءٍ خَلقَهُ ثُمَّ هَدي) 1 ﴿ويَزيدُ اللهُ الَّذينَ اهتَدَوا هُدي) 2 تزكيه نيز دو قسم همگاني و ويژه دارد و مراد از ﴿ولايُزَكّيهِم﴾ در آيه مورد بحث محروميّت پيمان‏شكنان از تزكيه خاصّ خداوندي است.
 
 
رتبه تزكيه به لحاظ سير صعودي و نزولي انسان
در سير صعودي اگر كسي بخواهد به كمالي برسد خداوند نخست عذاب را از او برمي‏دارد؛ آن‏گاه او را تزكيه مي‏كند؛ سپس به او نگاه مي‏كند و با وي سخن مي‏گويد... و در قوس نزولي اگر خداوند بخواهد فيضي را از كسي بگيرد، نخست بهره آخرتي را از وي مي‏گيرد و او را از مخاطب خدا شدن و نگاه الهي محروم مي‏كند و تزكيه و نموّ نمي‏دهد و در مرحله‏اي پايين‏تر وي را از عذاب نمي‏رهاند.
خداي سبحان در مقابل آن گروه از اهل كتاب كه مي‏گفتند: ﴿لَيسَ عَلَينا في الامِّيِّينَ سَبيل) 3 و خود را محبوب خدا مي‏پنداشتند، متقيان عهد نگهدار را محبوب خويش دانست و آن‏گاه سير نزولي عهد فروشان را يادآوري كرد: ﴿اُولئِكَ لاخَلقَ لَهُم فِي الاءخِرَةِ ولايُكَلِّمُهُمُ اللهُ ولايَنظُرُ اِلَيهِم يَومَ القِيمَةِ ولايُزَكّيهِم ولَهُم عَذاب اَلِيم﴾؛ كساني كه به عهد و اَيمان خود وفادار نيستند، بهره‏اي در قيامت نخواهند داشت و خدا با آنان سخن نخواهد گفت و درقيامت به آنان نمي‏نگرد و آنان را پاكيزه نخواهد كرد و براي آنان عذابي دردناك خواهد بود، بنابراين اهل عهد و امانت و كساني كه به سوگند خويش پايدار
^ 1 - ـ سوره طه، آيه 50.
^ 2 - ـ سوره مريم، آيه 76.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 75.

634
هستند، از بهره‏هاي الهي بي‏نصيب نخواهند بود و خدا با آنان سخن خواهد گفت و در قيامت مشمول نظر رحمت الهي خواهند بود و تزكيه خواهند شد و از عذاب الهي در امان خواهند بود.
خداوند عده‏اي را در همين دنيا تزكيه مي‏كند؛ سپس نگاهشان مي‏كند و با آنان سخن مي‏گويد و براي گروهي همين نعمت‏ها را در قيامت مطرح مي‏فرمايد، بنابراين آيه مزبور با اطلاقات ديگر تعارضي ندارد و همه داراي لساني واحدند.
 
 
اشارات و لطايف
 
1. راه‏هاي تكلّم خداوند
از جمله ﴿لايُكَلِّمُهُمُ اللهُ ولايَنظُرُ اِلَيهِم﴾ برمي‏آيد كه خداوند با عدّه‏اي سخن مي‏گويد و به آنان نگاه مي‏كند. قرآن كريم درباره سخن گفتن ويژه خدا مي‏فرمايد: ﴿وما كانَ لِبَشَرٍ اَن يُكَلِّمَهُ اللهُ اِلاّوَحيًا اَو مِن وراي‏ء حِجابٍ اَويُرسِلَ رَسولاً فَيوحِي بِاِذنِهِ ما يَشاءُ اِنَّهُ عَلي حَكيم) 1 خداوند با بشر سخن نمي‏گويد مگر از يكي از اين سه راه 2 :2. «وحي» كه بي‏واسطه حجاب و بدون رسالتِ فرستاده است. 2. «من وراء حجاب»؛ مانند سخن با حضرت موساي كليم(عليه‌السلام) از وراي درخت. 3. از زبان فرستاده‏اش.
خداي سبحان با انسان‏هاي عادي، يا «از وراي حجاب» سخن مي‏گويد يا از طريق فرستادن رسول. وحي نيز شامل وحي تسديدي و وحي تشريعي مي‏شود؛ وحي تشريعي
^ 1 - ـ سوره شوري، آيه 51.
^ 2 - ـ به صورت منفصله مانعة الخلوّ كه جمع را شايد، چنان كه انسان كامل از هر سه راه مخاطب خداست.

635
ويژه انبيا(عليهم‌السلام) است؛ امّا وحي تسديدي براي اوليا هم حاصل مي‏شود.
وحيي كه از زبان رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم به گوش مردم مي‏رسد نيز كلام خداست؛ ولي شنونده يا به حسن اختيار خود اين سخن الهي را در زندگي‏اش به كار مي‏گيرد؛ يا به سوء اختيار خويش به آن عمل نمي‏كند.
سخن ناصح امين هم كه به هدف راهنمايي انسان است از منظر ديگر كلام خداست، همان‏گونه كه اميرمؤمنان(عليه‌السلام) مسكين را فرستاده خدا دانسته است: إنّ المسكين رسول الله 1.
 
 
2. تأثير حكم قاضي
اگر كسي در محكمه شرع با سوگند دروغ مال كسي را به دست آورد، مشمول تهديد ﴿اِنَّ الَّذينَ يَشتَرونَ بِعَهدِ اللهِ واَيمنِهِم ثَمَنًا قَليلا﴾ مي‏شود، زيرا احكام، يا ظاهري است يا واقعي؛ و حكم ظاهري هرگز نمي‏تواند واقع را تغيير دهد، ازاين‏رو هر چند قاضي بر اساس البيّنة علي المدّعي و اليمين علي المدّعي عليه 2 به نفع سوگند خورنده حكم مي‏كند و حكمش نيز نافذ است، سوگند خورنده مشمول تهديد آيه مزبور است؛ حتي اگر حاكم معصوم باشد، ازاين‏رو در مورد آيه مزبور، هر چند وجود مبارك رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم حاكم بوده و براساس سوگند حكم صادر فرموده است نه براساس علم غيب، زيرا خود آن حضرت‏صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: إنّما أقضي بينكم بالبينات والأيمان 3 «محكوم له» مشمول
^ 1 - ـ نهج البلاغه، حكمت 304.
^ 2 - ـ الكافي، ج7، ص415.
^ 3 - ـ همان، ص414.

636
تهديد آيه گرديد.
بايد توجّه داشت كه اين مطلب با حق ولايي قاضي كه فصل خصومت را به فصل ريشه خصومت منتهي مي‏كند، منافات ندارد؛ مثلاً زني كه شوهرش سالياني متمادي گم شده است، بعد از رجوع به محكمه، حاكم شرع تا چهار سال در پي كسب اطلاع از مردم برمي‏آيد و پس از آن زن را طلاق مي‏دهد و زن واقعاً مطلّقه مي‏شود و مي‏تواند ازدواج كند، زيرا اين حكم جنبه ولايي دارد، در حالي كه اگر مبناي طلاق اين زن شهادت باطل مي‏بود، حكم حاكم چيزي را تغيير نمي‏داد و ازدواج با چنين زني براي آگاهان به مسئله، حرام بيّن و باطل و براي جاهلان، فقط باطل بود.
نكته: درباره متعلق سوگند اهل كتاب دو نظر هست: أ. تورات براي يهوديان و انجيل براي مسيحيان. ب. سوگند به «الله(عج). حضرت امام خميني(قدس‌سره) نظريه دوم را پذيرفته‏اند 1.
 
 
بحث روايي
 
1. شأن نزول
نزلت في جماعة من أحبار اليهود، أبي رافع و كنانة بن أبي الحقيق و حيي بن الأخطب و كعب بن الأشرف، كتموا ما في التوراة من أمر محمّدصلي الله عليه و آله و سلم و كتبوا بأيديهم غيره و حلفوا أنّه من عند الله لئلاّ تفوتهم الرياسة و ما كان لهم علي‏اتابعهم. عن عِكْرِمة 2.
^ 1 - ـ تحرير الوسيله، ج2، ص406.
^ 2 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص778.

637
اشاره: شأن نزول‏هاي ديگري نيز نقل شده است كه مي‏توان گفت همه آن‏ها داستان‏هايي‏اند كه مفسران، آيه را بر آن‏ها تطبيق داده‏اند 1.
 
 
2. معناي خَلاق
عن أبي جعفر(عليه‌السلام): ... و الخَلاق، النصيب؛ فمن لم يكن له نصيب في الآخرة فبأي شي‏ء يدخل الجنّة 2.
عن علي(عليه‌السلام): ... و أمّا قوله: ﴿ولايَنظُرُ اِلَيهِم يَومَ القِيمَة﴾ يخبر أنّه لايصيبهم بخير و قد تقول العرب: و الله ما ينظر إلينا فلان، و إنّما يعنون بذلك أنّه لا يصيبنا منه بخير. فذلك النظر ههنا من الله تعالي إلي خلقه فنظره إليهم رحمة منه لهم ... 3.
اشاره: بهشت و درجات آن همگي مصداق رحمت رحيمي و همچنين مصداق خلاق، تكلّم خاص، نظر مخصوص و تزكيه ويژه الهي‏اند.
 
 
3. سوگند دروغ
عن عبدالعظيم بن عبدالله الحسني قال: حدّثني أبوجعفر محمّد بن علي الرضا(عليه‌السلام) قال: حدّثني أبي الرضا علي بن موسي(عليه‌السلام) قال: سمعت أبا الحسن موسي بن جعفر(عليهماالسلام) يقول: دخل عمرو بن عبيد البصري علي أبي عبدالله(عليه‌السلام) فلمّا سلّم و جلس عنده تلا هذه الآية قول الله (عزّ و جلّ):﴿والَّذينَ يَجتَنِبونَ كَبئِرَ
^ 1 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص314 ـ 313.
^ 2 - ـ الكافي، ج2، ص32.
^ 3 - ـ التوحيد، صدوق، ص265؛ تفسير العياشي، ج1، ص180، با اندكي تفاوت.

638
الاثم) 1 ثمّ أمسك فقال له أبو عبدالله(عليه‌السلام): ما أسكتك؟ قال: أحبّ أن أعرف الكبائر من كتاب الله (عزّ و جلّ). فقال: نعم يا عمرو... و اليمين الغموس لأنّ الله (عزّ و جلّ) يقول: ﴿اِنَّ الَّذينَ يَشتَرونَ بِعَهدِ اللهِ واَيمنِهِم ثَمَنًا قَليلًا اُولئِكَ لاخَلقَ لَهُم فِي الاءخِرَة) 2
عن النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم قال: من حلف يميناً يقتطع بها مال أخيه لقي الله (عزّ و جلّ) و هو عليه غضبان، فأنزل الله تصديق ذلك في كتابه: ﴿اِنَّ الَّذينَ يَشتَرونَ بِعَهدِ اللهِ واَيمنِهِم ثَمَنًا قَليلا) 3
عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) قال: قال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: إنّما أقضي بينكم بالبيّنات و الأيمان و بعضكم ألحن بحجته من بعض؛ فأيما رجل قطعت له من مال أخيه شيئاً فإنّما قطعت له به قطعة من النار 4.
اشاره: «اليمين الغموس» يعني سوگند دروغ عمدي بر خلاف حق. تعبير به «غموس» براي آن است كه چنين سوگندي صاحبش را در گناه و عواقب تلخ آن فرو مي‏برد 5.
جمله «ألحن بحجّته» در حديث سوم يعني «أفطن لها» 6 يعني كسي كه در اقامه دليل و به كرسي نشاندن مدّعايش در محكمه زرنگ‏تر است و مي‏تواند باطل خود را حق جلوه دهد، با اينكه مي‏داند حق با او نيست.
^ 1 - ـ سوره شوري، آيه 37.
^ 2 - ـ عيون اخبار الرضا(عليه‌السلام)، ج1، ص258 ـ 257.
^ 3 - ـ الامالي، طوسي، ص358.
^ 4 - ـ الكافي، ج7، ص414؛ وسائل الشيعه، ج27، ص232.
^ 5 - ـ ر.ك: مجمع البحرين، ج3، ص331، «غ م س».
^ 6 - ـ ر.ك: النهايه، ابن اثير، ج4، ص241، «ل ح ن».

639
4. عهدشكني دشمنان اهل بيت(عليهم‌السلام)
عن الرضا(عليه‌السلام) قال: قال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: حرمت الجنّة علي من ظلم أهل بيتي و علي من قاتلهم و علي المعين عليهم و علي من سبّهم أولئك لا خلاق لهم في الآخرة و لا يكلّمهم الله و لا ينظر إليهم يوم القيامة و لا يزكّيهم و لهم عذاب أليم 1.
اشاره: از تطبيق ذيل آيه بر دشمنان اهل بيت(عليهم‌السلام) برمي‏آيد كه آنان براي نيل به متاع قليل دنيا عهد خدا درباره خاندان پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم را شكستند.
 
 
5. محرومان از كلام و نظر تشريفي خداوند
عن عديّ بن عدي عن أبيه قال: اختصم امرؤ القيس و رجل من حضرموت إلي رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم في أرض قال: ألك بيّنة؟ قال: لا. قال: فيمينه؟ قال: إذن والله يذهب بأرضي. قال: إن ذهب بأرضك بيمينه كان ممّن لا ينظر الله إليه يوم القيامة و لا يزكّيه و له عذاب أليم. قال: ففزع الرجل و ردّها إليه 2.
عن أبي هريرة قال: قال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: ثلاثة لا يكلّمهم الله عزّ وجلّ يوم القيامة و لا ينظر إليهم و لا يزكّيهم و لهم عذاب أليم: رجل بايع إماماً لا يبايعه إلاّ للدّنيا إن أعطاه منها ما يريد، وفي له، و إلاّ كفّ؛ و رجل بايع رجلاً بسلعته بعد العصر فحلف بالله (عزّ وجلّ) لقد أعطي بها كذا و كذا فصدّقه فأخذها و لم يعط فيها ما قال؛ و رجل علي فضل ماء بالفلاة يمنعه ابن السبيل 3.
^ 1 - ـ عيون اخبار الرضا(عليه‌السلام)، ج2، ص37.
^ 2 - ـ الامالي، طوسي، ص358.
^ 3 - ـ كتاب الخصال، ج1، ص107.

640
عن أبي مالك الجهني قال: سمعت أبا عبدالله(عليه‌السلام) يقول: ثلاثة لايكلّمهم الله يوم القيامة و لا ينظر إليهم و لا يزكّيهم و لهم عذاب أليم: من ادّعي إماماً ليست إمامته من الله؛ و من جحد إماماً إمامته من عند الله(عزّوجلّ) و من زعم أنّ لهما في الإسلام نصيباً 1.
عن أبي حمزة عن أبي جعفر(عليه‌السلام) قال: ثلاثة لا يكلّمهم الله يوم القيامة و لا ينظر إليهم و لا يزكّيهم و لهم عذاب أليم: شيخ زان و مقلّ مختال و ملك جبّار 2.
عن محمّد بن مسلم عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) قال: ثلاثة لا يكلّمهم الله يوم القيامة و لا يزكّيهم و لهم عذاب أليم: الشيخ الزاني و الديّوث و المرأة تؤطي فراش زوجها 3.
عن السكوني عن جعفر بن محمّد عن أبيه(عليه‌السلام) قال: قال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: ثلاثة لا ينظر الله إليهم يوم القيامة و لا يزكّيهم و لهم عذاب أليم: المرخي ذيله من العظمة؛ و المزكّي سلعته بالكذب؛ و رجل استقبلك بودّ صدره فيواري (و قلبه) ممتلي‏ء غشّاً 4.
عن أبي بصير قال: سمعت أبا عبدالله(عليه‌السلام) يقول: ثلاثة لا يكلّمهم الله يوم القيامة و لا ينظر إليهم و لايزكّيهم و لهم عذاب أليم: الناتف شيبه و الناكح نفسه و المنكوح في دبره 5.
^ 1 - ـ كتاب الخصال، ج1، ص106.
^ 2 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص179.
^ 3 - ـ الكافي، ج5، ص537.
^ 4 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص179.
^ 5 - ـ كتاب الخصال، ج1، ص106.

641
عن أبي ذر عن النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم انّه قال: ثلاثة لا يكلّمهم الله يوم القيامة و لا يزكّيهم و لهم عذاب أليم. قلت: من هم خابوا و خسروا؟ قال: المسبل و المنان و المنفق سلعته بالحلف الكاذب، أعادها ثلاثاً 1.
عن محمّد الحلبي قال: قال أبو عبدالله(عليه‌السلام): ثلاثة لا ينظر الله إليهم يوم القيامة و لا يزكّيهم و لهم عذاب أليم: الديّوث من الرجال و الفاحش المتفحّش و الذي يسئل الناس و في يده ظهر غني 2.
اشاره: در روايات ياد شده گروه‏هاي مختلفي از عهدشكنان برشمرده شده‏اند كه هر يك با پيروي از هوا و هوس به نوعي عهد و پيمان الهي را شكسته‏اند.
أ. از حديث اول دو نكته فهميده مي‏شود: يك. رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم بر حسب ظاهر حكم كرد، چون فرمود: اگر مدّعي بيّنه ندارد، مدّعي عليه بايد سوگند ياد كند.
دو. حكم ظاهري، هر چند از حاكم معصوم(عليه‌السلام) هيچ تغييري در واقع ايجاد نمي‏كند.
ب. دو وجه در معناي كلمه عصر در حديث دوم بيان شده است: يك. «خصّه بالعصر لشرفه بسبب اجتماع ملائكة الليل و النهار و رفع الأعمال فيه» 3
دو. عصر به معناي «اعتصار» است. «و الاعتصار أن تُخرج من إنسان مالاً
^ 1 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص179.
^ 2 - ـ همان، ص179 ـ 178.
^ 3 - ـ كتاب الخصال، ج1، ص107، پانوشت.

642
بغرم أو بوجه من الوجه» 1 مالي را از كف كسي به در آوري با تاوان يا وجه ديگر.
ج. جمله مقلّ مختال در روايت چهارم به معناي فقير متكبّر است.
د. ديّوث در حديث پنجم به معناي مرد بي‏غيرت است و در روايتي از پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم اين‏گونه معنا شده است: الذي تزني امرأته و هو يعلم بها. و يقال: الديوث هو الذي يدخل الرجل علي زوجته 2.
ه . سه گروهي را كه روايت ششم برمي‏شمرد عبارت‏اند از: يك. كسي كه براي بزرگنمايي، لباس بلند مي‏پوشد: المرخي ذيله: أرخي الثوب: أسدله و أرسله. دو. كسي كه كالاي خود را با دروغ بي‏عيب جلوه مي‏دهد. سه. كسي كه با دوستي و گشاده‏رويي از انسان استقبال مي‏كند، در حالي كه قلبِ انباشته از فريبش را پوشانده است.
و. جمله الناتف شيبه در حديث هفتم به معناي كَننده موي سپيد سر و صورت و جمله الناكح نفسه يعني استمنا كننده و جمله المنكوح في دبره به‏معناي مفعول واقع شونده است.
ز. المسبل در حديث هشتم به همان معناي «المرخي ذيله» در حديث ششم است. المسبل إزاره: هو الذي يطوّل ثوبه و يُرسلُه إلي الأرض إذا مشي 3 ؛ لباسش را بلند و آن را به سوي زمين رها كند و اين از صفات انسان‏هاي متكبّر است.
^ 1 - ـ ترتيب كتاب العين، ج2، ص1215، «ع ص ر».
^ 2 - ـ مجمع البحرين، ج2، ص74، «د ي ث».
^ 3 - ـ النهايه، ابن اثير، ج2، ص339، «س ب ل».

643
ح. الفاحش در روايت نهم يعني ذو الفحش في كلامه و فعاله، «و المتفحّش» يعني من يتكلّمه و يتعمّده 1.
جمله و في يده ظهر غني يعني پشتوانه مالي دارد، چون فقير كسي است كه ستون فقراتش شكسته و توانايي كار ندارد.
تذكّر: 1. هيچ‏يك از احاديث ياد شده در صدد حصر نيستند.
2. اگر برخي از روايات ظاهر در حصرند، مقصود حصر اضافي است نه مطلق.
3. اختلاف روايات ياد شده به لحاظ اختلاف موردنياز بوده است.
 
٭ ٭ ٭
 
^ 1 - ـ مجمع البحرين، ج3، ص367، «ف ح ش».

644
و إنّ منهم لفريقاً يلوون ألسنتهم بالكتاب لتحسبوه من الكتاب و ما هو من الكتاب و يقولون هو من عند الله و ما هو من عند الله و يقولون علي الله الكذب و هم يعلمون (78)
 
گزيده تفسير
كتاب‏هاي آسماني حق و از پيش خداست، از اين‏رو سنّت و سيره مشايخ و علماي سوء اهل كتاب (يهود) در ادامه روش باطلي كه از گذشته داشتند اين بود كه با نيرنگ و سوء استفاده از آن دو ويژگي اوّلاً با زبان‏پيچي، يعني تحريف و تفسير به رأي و دروغگويي، كتاب آسماني را از مدار اصلي خود خارج كرده و كتاب خودساخته‏شان را به گونه‏اي قرائت و با رفتار خود و به صورت كنايي وانمود مي‏كردند كه سخنشان حق و كتاب خداست تا مسلمانان به حقانيت آن كتاب محرف گمان پيدا كنند.
ثانياً آن مكتوب جعلي را به خدا نسبت داده و با گفتار خود مي‏كوشيدند اين گمان را به يقين بدل كنند.
خداوند سبحان در نفي و طرد ادعاي اين گروه، در برابر حق وانمود كردن

645
نوشته آنان فرمود: ﴿وما هُوَ مِنَ الكِتب﴾ و در مقابل از پيش خدا دانستن آن كتاب محرّف فرمود: ﴿وما هُوَ مِن عِندِ الله﴾؛ آن كتاب مجعول براساس اغراض و اميال مشايخ سوء اهل كتاب و پيچ و خم‏هاي آن‏ها تنظيم شده است، بنابراين كتابي نيست كه از نزد خدا آمده باشد.
اين گروه از اهل كتاب كه در مسائل اعتقادي، ذات اقدس خداوندي را داراي هيچ‏گونه حرمتي نمي‏دانستند، هم خبث فعلي دارند و هم خبث فاعلي؛ يعني هم كارشان بد است و هم به بد بودن كارشان آگاهي دارند؛ نه اينكه اشتباهي رخ داده باشد.
 
 
تفسير
 
مفردات
يلوون: «لَيّ» از «لوي، يلوي» به معناي پيچاندن 1 ، از محور مستقيم خارج كردن و به بيراهه بردن است. امين الاسلام طبرسي مي‏فرمايد: «لي» به معناي فتل (پيچاندن) است؛ وقتي كسي دست كسي را مي‏پيچاند، مي‏گويد: «لوّيتُ يَدَه». كسي كه در اَداي حقّ بستانكار تعلّل مي‏كند و آن را تأخير مي‏اندازد، مي‏گويد «لويت الغريم... إذا مطلته حقّه» 2
قرآن كريم درباره يهودياني كه در محضر رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم با زبان‏بازي و پيچاندن زبان خود سخنان نادرست مي‏گفتند، مي‏فرمايد: ﴿مِنَ الَّذينَ هادوا يُحَرِّفونَ الكَلِمَ عَن مَواضِعِهِ ويَقولونَ سَمِعنا وعَصَينا واسمَع غَيرَ مُسمَعٍ ورعِنا لَيًّا بِاَلسِنَتِهِم وطَعنًا فِي الدّينِ ولَو اَنَّهُم قالوا سَمِعنا واَطَعنا واسمَع وانظُرنا لَكانَ
^ 1 - ـ ر.ك: المصباح المنير، ص561؛ المعجم الوسيط، ص848، «ل و ي».
^ 2 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص779.

646
خَيرًا لَهُم واَقوَمَ ولكِن لَعَنَهُمُ اللهُ بِكُفرِهِم فَلا يُؤمِنونَ اِلاّقَليلا) 1 درباره شهادت در محكمه نيز مي‏فرمايد: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا كونوا قَوّامينَ بِالقِسطِ شُهَداءَ لِلّهِ ولَو عَلي اَنفُسِكُم... واِن تَلووا اَو تُعرِضوا فَاِنَّ اللهَ كَانَ بِما تَعمَلونَ خَبيرا) 2 نه زبان را در گفتار بپيچيد و نه از حضور در محكمه اعراض كنيد، زيرا خداوند از اين كارهايتان باخبر است.
«لوي لسانه بكذا» كنايه از دروغ گفتن و از روي حدس و گمان حرف زدن است 3.
ألسنتهم: «ألسنة» جمع لسان است. لسان عضو مخصوص و همان ابزار سخن گفتن است؛ سپس به تناسب معنايش فعل و اسم از آن مشتق مي‏شود و بعيد نيست بپذيريم لسان در اصلْ مصدر باب مفاعله است؛ گفته مي‏شود: «لاسَنَهُ» يعني «ناطَقَهُ»؛ آن‏گاه لسان در عضو مخصوص (زبان) استعمال شده است، چون زبان به طور مستمر آلت نطق است 4.
 
 
تناسب آيات
اين آيه عطف بر آيه شريفه ﴿ومِن اَهلِ الكِتبِ مَن اِن تَأمَنهُ بِقِنطار﴾ و بيانگر سوء استفاده علماي اهل كتاب از كتاب آسماني است 5.
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 46.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 135.
^ 3 - ـ مفردات، ص752، «ل و ي».
^ 4 - ـ التحقيق، ج10، ص211، «ل س ن».
^ 5 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص780.

647
 
معناي كنايي ﴿يَلوون﴾
«پيچاندن زبان»، در آيه مورد بحث، كنايه از بيرون بردن حقّ از صراط مستقيم است، چنان كه تعبير «سرپيچي كردن» كنايه از نپذيرفتن حق است. قرآن كريم درباره اهل نفاق كه با تمرّد و استكبار از پذيرش فرمان الهي سرپيچي مي‏كردند، مي‏فرمايد: ﴿واِذا قيلَ لَهُم تَعالَوا يَستَغفِر لَكُم رَسولُ اللهِ لَوَّوا رُءوسَهُم ورَاَيتَهُم يَصُدّونَ وهُم مُستَكبِرون) 1 مشايخ سوء اهل كتاب با تفسير به رأي، كتاب آسماني را از مدار اصلي خود خارج و بر اساس ميل خود اداره مي‏كردند و به مردم ارائه مي‏دادند.
«لي» اگر به معناي سرپيچي محض نباشد و پيوندي با الفاظ و معاني كتاب آسماني داشته باشد مصاديق فراواني دارد كه گروهي از اهل كتاب به آن‏ها مبتلا بوده‏اند؛ مانند 1. زبان‏گرداني در قرائت تا معنا دگرگون شود. 2. تحريف معناي كتاب و تفسير به رأي. 3. دست نوشته‏هاي خود را به سبك كتاب آسماني قرائت كردن و.... در بين مصاديق ياد شده بعضي از آن‏ها به مقصود نزديك‏تر است.
ظاهر قرآن كريم آن است كه آنان با زبانشان دروغ مي‏ساختند؛ مثلاً چيزهايي را به تورات مي‏افزودند كه در آن نبود، هر چند آثار كتاب‏هاي آسماني را نيز بر آن مترتّب مي‏كردند كه يكي از آن‏ها چگونگي قرائت است.
بعضي جمله ﴿يَلوونَ اَلسِنَتَهُم بِالكِتب﴾ را از باب تقديم و تأخير و قلب دانسته و اصل جمله را چنين مي‏خوانند: «يلوون الكتاب بألسنتهم» 2 يعني
^ 1 - ـ سوره منافقون، آيه 5.
^ 2 - ـ تفسير بيان السعاده، ج1، ص276.

648
كتاب را در گفتار خويش مي‏پيچند؛ ولي اين سخن نيز درست نيست، زيرا براساس ظاهر آيه، آنان كتاب خود ساخته‏شان را به گونه‏اي قرائت مي‏كنند كه مردم بپندارند كتاب خداست، از اين‏رو فرمود: ﴿فَوَيل لِلَّذينَ يَكتُبونَ الكِتبَ بِاَيديهِم ثُمَّ يَقولونَ هذا مِن عِندِ الله) 1 و بر اين اساس، نيازي به تقديم، تأخير يا قلب نيست.
نكته: اين آيه درباره توطئه علماي اهل كتاب است، چون موضوع آن سوء استفاده از كتاب آسماني است و تحريف كتاب آسماني يا تفسير به رأي آن، تنها از عالمان به كتاب آسماني برمي‏آيد، بنابراين مفاد آيه شامل توده اهل كتاب نخواهد شد.
 
 
راز تكرار «كتاب» در آيه
تكرار سه باره كتاب در آيه مورد بحث براي پيش‏گيري از اشتباه است، چون مراد از كتاب اولي دست‏نوشت خودشان است كه به خدا نسبت مي‏دادند و مراد از دومي كتاب نازل شده از جانب خداست و مراد از سومي همان دومي است. تكرار آن براي دفع اشتباه و براي اشاره به اين معناست كه كتابي كه از جانب خدا نازل شده شأنش برتر است از اينكه حاوي اين دروغ‏ها باشد.
بنابراين كتاب در جمله ﴿يَلوونَ اَلسِنَتَهُم بِالكِتب﴾، همان مكتوب جعلي است كه درباره‏اش فرمود: ﴿فَوَيل لِلَّذينَ يَكتُبونَ الكِتبَ بِاَيديهِم ثُمَّ يَقولونَ هذا مِن عِندِ اللهِ لِيَشتَروا بِهِ ثَمَنًا قَلِيلًا فَوَيل لَهُم مِمّا كَتَبَت اَيديهِم وويل لَهُم مِمّا يَكسِبون) 2 و آن جمله بدين معناست كه سخنان آنان از كتاب
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 79.
^ 2 - ـ همان.

649
خودساخته آن‏هاست نه از كتاب خدا، از اين‏رو سه بار كلمه كتاب در اين آيه آمده است.
كتاب در جمله ﴿لِتَحسَبوهُ مِنَ الكِتب﴾ همان كتاب خداست؛ يعني آن كتاب مجعول براساس اغراض و اميال مشايخ سوء اهل كتاب و پيچ و خم‏هاي آن‏ها تنظيم شده است، بنابراين كتابي نيست كه از نزد خدا آمده باشد.
 
 
دو ويژگي مهمّ كتاب‏هاي آسماني
همه كتاب‏هاي آسماني دو ويژگي مشترك دارند: حقّ بودن و از پيش خدا بودن. البته اين دو مطلب متلازم‏اند، زيرا اثبات حقّ بودن كتاب، از نزد خدا بودنش را نيز ثابت مي‏كند، چنان كه با اثبات نزد خدا بودن، حقّانيت آن نيز ثابت مي‏شود.
درباره قرآن كريم اين دو ويژگي جداگانه آمده است: درباره حقّانيّت قرآن كريم مي‏فرمايد: ﴿ذلِكَ الكِتبُ لارَيبَ فيهِ هُدًي لِلمُتَّقين) 1 يعني اين كتاب خودش حق است. درباره لازم حقّانيت كتاب آسماني (از پيش خدا بودن) به صورت حصر مي‏فرمايد: ﴿اَلحَقُّ مِن رَبِّك) 2 يعني نمي‏شود چيزي حق باشد؛ امّا از نزد خدا نباشد.
گاهي نيز اين دو وصف كنار هم آمده است: ﴿وبِالحَقِّ اَنزَلنهُ وبِالحَقِّ نَزَلَ وما اَرسَلنكَ اِلاّمُبَشِّرًا ونَذيرا) 3 يعني قرآن هم از طرف حقّ است و هم خود حقّ است. درباره تورات نيز فرمود: ﴿اِنّا اَنزَلنَا التَّورةَ فيها هُدي
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 2.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 147.
^ 3 - ـ سوره اسراء، آيه 105.

650
ونور... ) 1 يعني تورات نور است و از مبدأ نور آسمان‏ها و زمين فرود آمده است. آري كتاب‏هاي آسماني همگي با حفظ مراتب و درجاتشان نورند.
گروهي از اهل كتاب با نيرنگ از هر يك از اين دو ويژگي سوء استفاده كردند؛ يعني نخست نوشته خود را حقّ معرفي كردند و سپس آن را به خدا نسبت دادند؛ ولي قرآن كريم آن را افشا كرد: ﴿فَوَيل لِلَّذينَ يَكتُبونَ الكِتبَ بِاَيديهِم ثُمَّ يَقولونَ هذا مِن عِندِ اللهِ لِيَشتَروا بِهِ ثَمَنًا قَلِيلًا فَوَيل لَهُم مِمّا كَتَبَت اَيديهِم وويل لَهُم مِمّا يَكسِبون) 2 در آيه مورد بحث نيز ادّعاي اهل كتاب درباره هر يك از اين دو ويژگي نفي و طرد شده است: در برابر حقّ وانمود كردن نوشته آنان، فرمود: ﴿وما هُوَ مِنَ الكِتب﴾ و در مقابل از پيش خدا دانستن آن كتاب محرّف فرمود: ﴿و ما هو من عند الله﴾.
آنان با رفتار خود و به صورت كنايي وانمود مي‏كردند كه سخنشان حقّ است، تا مسلمانان به حقّانيت آن كتاب محرّف گمان پيدا كنند: ﴿يَلوونَ اَلسِنَتَهُم بِالكِتبِ لِتَحسَبوهُ مِنَ الكِتب﴾ و با گفتار خود مي‏كوشيدند، تا اين گمان را به يقين بدل كنند: ﴿ويَقولونَ هُوَ مِن عِندِ الله﴾؛ اما قرآن كريم با جمله ﴿وما هُوَ مِنَ الكِتب﴾ اثر سوء رفتار آنان را زدود و با ﴿وما هُوَ مِن عِندِ الله﴾ با اثر زيانبار گفتار آنان برخورد كرد.
 
 
سيره و سنّت مشايخ سوء اهل كتاب
به كاربردن اسم ظاهر به جاي ضمير در ﴿ويَقولونَ هُوَ مِن عِندِ اللهِ وما هُوَ مِن
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 44.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 79.
 

651
عِندِ الله﴾ به جاي «و ما هو من عنده» و در ﴿ويَقولونَ عَلَي اللهِ الكَذِب﴾ به‏جاي «عليه الكذب» هرچند در موارد ديگر براي تعظيم است؛ ليكن در اين مورد براي تفهيم اين معناست كه اهل كتاب در مسائل اعتقادي ذات اقدس خداوندي را داراي هيچ‏گونه حرمتي نمي‏دانستند و به خدا نسبت دروغ مي‏دادند، چنان كه در مسائل اقتصادي و اجتماعي نيز به هيچ‏گونه حرمتي براي مردم معتقد نبودند: ﴿ومِنهُم مَن‏اِن تَأمَنهُ بِدينارٍ لايُؤَدِّهِ اِلَيكَ اِلاّمادُمتَ عَلَيهِ قائِمًا ذلِكَ بِاَنَّهُم قالوا لَيسَ عَلَينا في الامِّيِّينَ سَبيل ويَقولونَ عَلَي اللهِ الكَذِبَ وهُم يَعلَمون) 1
سه جمله ﴿يَلوون﴾، ﴿يَقولونَ هُوَ مِن عِندِ الله﴾ و ﴿يَقولونَ عَلَي اللهِ الكَذِبَ وهُم يَعلَمون﴾ سنّت و سيره اين گروه از اهل كتاب را بيان مي‏دارد كه اين رفتار ادامه روش باطلي است كه از گذشته داشته‏اند.
جمله پاياني ﴿وهُم يَعلَمون﴾ نشان مي‏دهد كه آنان، هم خبث فعلي دارند و هم خبث فاعلي؛ يعني هم كارشان بد است و هم به بد بودن كارشان آگاهي دارند؛ نه اينكه اشتباهي رخ داده باشد؛ يعني كذب خبري و كذب مخبري كنار هم جمع شدند.
 
 
نقد كلام فخر رازي
فخر رازي مي‏گويد: برخي از مردم بر آن‏اند كه ميان جمله ﴿لِتَحسَبوهُ مِنَ الكِتبِ وما هُوَ مِنَ الكِتب﴾ و جمله ﴿يَقولونَ هُوَ مِن عِندِ اللهِ وما هُوَ مِن عِندِ الله﴾ تفاوتي نيست و اين سخن با دو لفظ مختلف براي تأكيد بيان شده است؛
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 75.

652
ولي محققان مي‏گويند: تفاوت وجود دارد، چون چنين نيست كه هر آنچه در كتاب نباشد، از ناحيه خدا نيز نباشد، زيرا حكم شرعي گاه با كتاب ثابت مي‏شود و گاه با سنّت 1.
وي از كساني كه ميان اين دو جمله تفاوت نمي‏گذارند، به «ناس» ياد كرده است و نظريه اهل تحقيق را درباره نسبت بين اين‏دو جمله، به صورت عموم و خصوص مطلق آورده است؛ ليكن سخن او تام نيست، زيرا نسبت ميان كتاب آسماني بودن و از پيش خدا بودن، عموم و خصوص مطلق است و نفي خاص، مستلزم نفي عام نيست و ذكر عام بعد از خاص، تأسيسي است و نكته و پيام جدا دارد؛ امّا آنان نمي‏گفتند مثلاً موسي(عليه‌السلام) در تفسير تورات چنين گفته است تا به سنّت تأسّي كرده باشند؛ يا نمي‏گفتند مطلبشان با عقل و اجماع ثابت مي‏شود تا به حجّت شرعي تمسّك كرده باشند؛ ليكن مجعولات آن‏ها نه از كتاب آسماني بود و نه از پيش خدا.
بر اين اساس، سخن در روش ناپسند مشايخ سوء اهل كتاب است؛ نه عموم و خصوصِ مطلق بودن رابطه ﴿الكِتب﴾ و ﴿مِن عِندِ الله﴾؛ همان روشي كه خداي سبحان در آيه ﴿فَوَيل لِلَّذينَ يَكتُبونَ الكِتبَ بِاَيديهِم ثُمَّ يَقولونَ هذا مِن عِندِ الله) 2 از آن پرده برداشت، بنابراين ﴿الكِتب﴾ با ﴿مِن عِندِ الله﴾ مساوي است، پس بايد نكته‏اي ديگر در كار باشد و آن اينكه كتاب‏هاي آسماني حقّ‏اند و از پيش خدا؛ ولي نوشته‏هاي مشايخ سوء اهل كتاب باطل‏اند و به خدا انتساب ندارند.
^ 1 - ـ التفسير الكبير، مج4، ج8، ص119.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 79.

653
نقد سخن شيخ طوسي
شيخ طوسي 1 و به پيروي ايشان امين الاسلام طبرسي 2 فرموده‏اند كه از جمله ﴿يَقولونَ هُوَ مِن عِندِ اللهِ وما هُوَ مِن عِندِ الله﴾ برداشت مي‏شود كه گناه از پيش خدا نيست و اين دليلِ بطلان عقيده اهل جبر است كه معصيت را «من عند الله» مي‏دانند؛ آن‏گاه به دو اشكال پاسخ مي‏گويد:
1. اگر گفته شود كه معصيت از خداست و مخلوق فعل حقّ است؛ ولي خدا آن را نازل نكرده و به آن امر نفرموده است يعني فعل الله و خلق الله است؛ امّا امر الله و حكم الله نيست پاسخ آن است كه اگر چيزي فعل و مخلوق خدا باشد، امر خدا و حكم خدا نيز هست.
2. چنانچه گفته شود همان‏گونه كه ايمان را از خدا مي‏دانيد، در حالي كه فعل الله نيست و فعلِ مؤمن است، وگرنه مؤمن در ايمان آوردن مجبور خواهد بود، تحريف نيز نازل شده خدا نيست؛ امّا فعل الله است، پاسخ آن است كه سخن ما اثباتي است؛ يعني مي‏توان گفت ايمان «من عند الله» است، زيرا قضيه موجبه و به نحو اثباتي است و اطلاق ندارد، از اين‏رو مي‏تواند از جهتي «من عند الله»، به امر خدا و توفيق او باشد و فعل خدا هم نباشد؛ ليكن آيه درصدد نفي است و به صورت عموم نفي و نه نفي عموم مي‏فرمايد: ﴿وما هُوَ مِن عِندِ الله﴾؛ يعني تحريف نه خلقاً و فعلاً «من عند الله» است و نه حكماً و اَمراً.
آري بطلان جبر انكارناپذير است؛ امّا استنباط شيخ طوسي تمام
^ 1 - ـ التبيان، ج2، ص509.
^ 2 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص780.

654
نيست، چون اطلاق يا عموم آيه در محور تحريف است؛ نه جبر و تفويض يا تكوين. سخن در اين است كه اهل تحريف نوشته خود را كتاب خدا معرّفي مي‏كنند و خداوند پيوند اين نوشته را تشريعاً با خود نفي مي‏كند، پس به جبر و تفويض ربط ندارد. در اين آيه ثبوتاً و سلباً سخن از تشريع است.
شايد گاهي خداوند اذن تكويني بدهد؛ امّا اجازه تشريعي ندهد؛ مثلاً معصيت حرام است؛ ولي بي‏اذن تكويني خداوند عملي نمي‏شود، چنان كه درباره اثر سحر فرمود: ﴿يُعَلِّمونَ النّاسَ السِّحرَ... فَيَتَعَلَّمونَ مِنهُما ما يُفَرِّقونَ بِهِ بَينَ المَرءِ... وما هُم بِضارِّينَ بِهِ مِن اَحَدٍ اِلاّبِاِذنِ الله) 1 جداسازي زن و شوهر با سحر، در تشريع، منهي و حرام است؛ ليكن در تكوين بي‏اذن خداوند هرگز عملي نمي‏شود.
آيه مورد بحث از آغاز تا انجام، همه درباره تشريع است و در همين محدوده نيز اطلاق دارد و درباره مقام تكوين نيست؛ ولي در كلام شيخ طوسي(قدس‌سره) و نيز كلام جناب امين الاسلام طبرسي بين تشريع و تكوين خلط شده است.
﴿وما هُوَ مِن عِندِ الله﴾ مطلق است و مانند ﴿واِن تُصِبهُم حَسَنَة يَقولوا هذِهِ مِن عِندِ اللهِ واِن تُصِبهُم سَيِّئَة يَقولوا هذِهِ مِن عِندِكَ قُل كُلٌّ مِن عِندِ الله) 2 يعني ذات همه چيز و نيز هر كاري از خداست؛ امّا حسنه «من الله» و سيّئه از خود انسان است. تحقيق اين مطلب در سوره مباركه «نساء» خواهد آمد. ان‏شاء الله! اجمال آن اين است كه نسيمْ آن‏گاه كه بر بوستان مي‏وزد، عطر
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 102.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 78.

655
دل‏انگيز گل‏ها را انتشار مي‏دهد و وزش همين نسيم بر مرداري متعفّن، بوي بد و آزار دهنده آن را مي‏پراكند؛ ولي هرگز نمي‏توان گفت اين بوي بد از نسيم است.
خلاصه آنكه حسنه، هم «من عند الله» است و هم «من الله»؛ و مصيبت تنها «من عند الله» است و از خدا نيست و معصيت هيچ ارتباطي با خدا ندارد. بر اين اساس، علم و توان تكلّم از ناحيه خداست؛ ليكن سخنان و دست نوشته‏هاي ساختگي، حقّ را باطل، و باطل را حقّ جلوه دادن، نه تنها «من الله» نيست، بلكه «من عند الله» نيز نيست، چون معصيت غير از مصيبت است: مصيبت مي‏تواند مِن عند الله باشد، گرچه مِن الله نيست؛ ولي مَعْصيت هيچ با خدا ربط ندارد.
تذكّر: 1. حادثه سودمند (نعمت)، توفيق اطاعت و مانند آن امري است وجودي كه هم من الله و هم من عند الله است.
2. حادثه زيانبار (مصيبت) امري است وجودي كه من عند الله است؛ ولي من الله نيست، بلكه برابر ﴿ما اَصبَكُم مِن مُصيبَةٍ فَبِما كَسَبَت اَيديكُم) 1 از انسان است.
3. معصيت كه از عدم تطابق فعل مكلّف با حكم خدا انتزاع مي‏شود نه من الله است و نه من عند الله.
4. فعلي كه عنوان عدمي «عصيان» از آن انتزاع مي‏شود هرچند من عند الله است؛ ولي من الله نيست.
^ 1 - ـ سوره شوري، آيه 30.

656
اشارات و لطايف
 
1. اقسام تحريف
تحريف اقسامي دارد كه به چهار نوع آن اشاره مي‏شود:
أ. تحريف به زيادي: افزودن چيزي بر كتاب آسماني.
ب. تحريف به نقيصه: كاستن چيزي از كتاب آسماني.
ج. تحريف با تغيير حركات: بي‏افزايش يا كاستن لفظي، كتاب را به گونه‏اي قرائت مي‏كنند كه معنا تغيير مي‏كند.
د. تفسير به رأي: كه به «حفظ الحروف وإضاعة الحدود» تعريف شده است. درباره قرآن كريم تنها تحريف از نوع تفسير به رأي امكان دارد.
علماي سوء اهل كتاب تحريف‏هاي گوناگون را عالمانه و عمدي درباره كتاب آسماني خود انجام مي‏دادند و آن را در حدّ كاغذهاي عادي نهاده بودند: ﴿... تَجعَلونَهُ قَراطيسَ تُبدونَها وتُخفونَ كَثيرًا... ) 1 ﴿وقَد كانَ فَريق مِنهُم يَسمَعونَ كَلمَ اللهِ ثُمَّ يُحَرِّفونَهُ مِن بَعدِ ما عَقَلوهُ وهُم يَعلَمون) 2
 
 
2. نويسنده و گوينده مجاز سخن خدا
برخي گفته‏اند: كتاب خدا را كسي مي‏تواند بخواند كه زبانش زبان خدا باشد و كسي مي‏تواند بنويسد كه دستش دست خدا باشد 3 ، وگرنه گفتار او سخن خدا و نوشته‏اش كتاب خدا نخواهد بود. بر اين مدّعا سه شاهد نيز اقامه شده
^ 1 - ـ سوره انعام، آيه 91.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 75.
^ 3 - ـ تفسير بيان السعاده، ج1، ص276.

657
است:
أ. استحباب لبيك گفتن، هنگام خواندن يا شنيدن ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا... ﴾. در حالات حضرت علي بن موسي الرضا(عليه‌السلام) آمده است: و إذا قرأ ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا﴾ قال: لبّيك اللّهمّ لبّيك! سرّاً 1.
ب. استحباب گفتن كذلك الله ربّي بعد از قرائت سوره «توحيد». در ضمن حديث مزبور آورده‏اند: كان إذا قرأ ﴿قُل هُوَ اللهُ اَحَد﴾، قال سرّاً: الله أحد. فإذا فرغ منها، قال: كذلك الله ربّنا، ثلاثاً 2.
ج. امين الاسلام طبرسي از عبدالله مسعود نقل مي‏كند كه چون سوره مباركه «نصر» نازل شد، پيامبر گرامي‏صلي الله عليه و آله و سلم بارها مي‏فرمود: سبحانك اللّهمّ و بحمدك! اللّهمّ إغفر لي إنّك أنت التوّاب الرّحيم ! 3.
در اين باره بايد گفت مطلب مزبور حاوي معنايي لطيف، امّا بي‏ارتباط با آيه مورد بحث است، زيرا محور آيه مزبور انكار مشايخ سوء اهل كتاب درباره كلام خدا و معرفي نوشته‏ها و گفته‏هاي خود به اسم كتاب خداست، درحالي كه ﴿وما هُوَ مِنَ الكِتب﴾ يعني نوشته آنان كتاب آسماني نيست و نيز ﴿وما هُوَ مِن عِندِ الله﴾ يعني از نزد خدا نيز نيامده است، پس بهتر است كه اين مطلب ذيل آيه ﴿لاتُحَرِّك بِهِ لِسانَكَ لِتَعجَلَ بِه ٭ اِنَّ عَلَينا جَمعَهُ وقُرءانَه) 4 بيايد كه به آن نظر دارد. ضمن آنكه شايد بتوان شواهد فراوان ارائه كرد و به سه مورد مزبور منحصر نشود.
^ 1 - ـ عيون اخبار الرضا(عليه‌السلام)، ج2، ص218؛ بحار الانوار، ج89، ص219.
^ 2 - ـ عيون اخبار الرضا(عليه‌السلام)، ج2، ص196؛ بحار الانوار، ج89، ص218.
^ 3 - ـ مجمع البيان، ج10 ـ 9، ص844.
^ 4 - ـ سوره قيامت، آيات 17 ـ 16.

658
بحث روايي
 
شأن نزول
قيل: نزلت في جماعة من أحبار اليهود كتبوا بأيديهم ماليس في كتاب الله من نعت النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم و غيره و أضافوه إلي‏كتاب الله 1.
عن ابن عبّاس: نزلت في اليهود و النصاري، حرّفوا التوراة و الإنجيل و ضربوا كتاب الله بعضه ببعض و ألحقوا به ماليس منه و أسقطوا منه الدين الحنيف 2.
اشاره: برخي از مفسران كلمه ﴿لَفَريقا﴾ را بر كعب بن اشرف و مالك بن صيف و حي بن اخطب و... تطبيق كرده و همچنين با نقل روايتي از ابن عباس در تفسير ﴿ويَقولونَ هُوَ مِن عِندِ الله﴾ گفته است: هم اليهود الذين قدموا علي كعب بن الأشرف و غيّروا التوراة و كتبوا كتاباً بدّلوا فيه صفة رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم، ثمّ أخذت قريظة ما كتبوه فخلطوه بالكتاب الذي عندهم 3.
بر اين اساس تطبيق آيه شريفه بر يهود، طبق روايت اول، مناسب‏تر است؛ خصوصاً كه سياق آيات گذشته نيز بر اين معنا دلالت دارد.
 
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص780.
^ 2 - ـ همان.
^ 3 - ـ الكشاف، ج1، ص377.
 

659
ما كان لبشر أن يؤتيه الله الكتاب و الحكم و النبوّة ثمّ يقول للنّاس كونوا عباداً لي من دون الله و لكن كونوا ربّانيين بما كنتم تعلّمون الكتاب و بما كنتم تدرسون (79)
و لا يأمركم أن تتخذوا الملائكة و النبيين أرباباً أيأمركم بالكفر بعد إذ أنتم مسلمون (80)
 
گزيده تفسير
بني اسرائيل در تهمتي ناروا مي‏گفتند: حضرت عيسي(عليه‌السلام) مردم را به عبادت و بندگي خويش يا فرشتگان و پيامبران فرا مي‏خواند. خداوند سبحان در پاسخ اين اتهام، پاكي ساحت مقدس عيساي مسيح(عليه‌السلام) از عقايد خرافي را چنين بيان مي‏كند: محال است خداوند به انساني كتاب، حُكم و نبوّت دهد و او كه از نبوّت برخوردار و درخور فيض دائمي خدا شده، شرك يا كفر بر زبانش جاري شود و مردم را به خود فراخواند، بنابراين پيامبران امين الهي(عليهم‌السلام) كه به نبوّت

660
وحُكم، يعني حكمت، فهم، علم، حكومت و رهبري و قضا و داوري رسيدند بر اثر عصمت هرگز ادعاي ربوبيت نداشتند. عبادت مخصوص خداست و وساطت و شفاعت فرشتگان و انبيا و اوليا(عليهم‌السلام) نيز به اذن اوست و هرگز خداوند كاري را به كسي يا چيزي وا نگذاشته است.
براي رهايي از خطر داعيه تفرعن و دعوت به خود بايد هرچه محكم‏تر به‏حبل الهي چنگ زد و به ربوبيت حق تعالي پناه برد، از اين‏رو پيامبران(عليهم‌السلام) مردم را به ربّاني شدن، يعني انتساب و ارتباط و پيوند شديد داشتن با خدا فرمان داده‏اند. محور عالم رباني شدن، كتاب خدا و علم به آن و معلم و مدرس آن بودن است. عالم رباني كسي است كه با پيش گرفتن راه انبيا(عليهم‌السلام) به تعليم كتاب و حكمت بپردازد و تعليم كتاب را همراه تزكيه نفوس پيشه خويش سازد.
خداوند سبحان افزون بر نفي ربوبيت پيامبران(عليهم‌السلام)، از اتخاذ ربوبيت فرشتگان نيز نهي و خطر اتخاذ ربّ و ادعاي ربوبيت را مطرح كرده است كه اعتقاد به ربوبيت پيامبران و فرشتگان، كفر است.
مراد از اسلام در آيه اخير، همان اسلام وحيد و جامع، يعني دين توحيدي‏اي است كه همه پيامبران براي آن مبعوث شده‏اند نه اسلام مصطلح.
 
 
تفسير
 
مفردات
لبشر: معناي «بشر» نزديك به معناي انسان است هرچند از لحاظ موارد استعمال با هم متفاوت‏اند و نظير آب كه شامل قليل و كثير مي‏شود، هم يك

661
نفر، و هم انسان‏هاي بسيار را شامل مي‏شود 1.
يؤتيه: فعل «يؤتي» براي استمرار و معنايش آن است كه نمي‏شود كسي درخور فيض دائمي خداوند شود و از نبوّت برخوردار باشد و شرك يا كفر بر زبانش جاري شود.
الحكم: حكم به «فهم» 2 «علم» 3 «حكومت» 4 و«قضا» 5 و... معنا شده، همچنين از مشتقات آن «حكمت» دانسته شده است 6 ، بنابراين سخن فخر رازي كه اين كلمه را تنها به «فهم و علم» معنا كرده است 7 تمام نيست.
ربانيين: ربوبيت، سوق دادن شي‏ء به سمت كمال آن است و ربّ كسي است كه شأن او سوق دادن اشيا به سوي كمال و تربيت آن‏ها باشد و اين صفت به صورتي ثابت در او باشد 8.
«ربانيون» جمع ربّاني است. ربّاني (منسوب به رب) كسي است كه با رب ارتباط دارد؛ مانند «الهي». الف و نون ربّاني زايد است؛ مانند الف و نون در «لحياني» و «جسماني» 9
^ 1 - ـ ر.ك: مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص781؛ ر.ك: الميزان، ج3، ص315. توضيح بيشتر درباره واژه «بشر» ذيل آيه 47 آل عمران گذشت.
^ 2 - ـ الجامع لاحكام القرآن، مج2، ج4، ص115؛ التفسير الكبير، مج4، ج8، ص122.
^ 3 - ـ ر.ك: مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص783؛ الجامع لاحكام القرآن، مج2، ج4، ص115؛ التفسير الكبير، مج4، ج8، ص122.
^ 4 - ـ القاموس المحيط، ج4، ص136، «ح ك م».
^ 5 - ـ المصباح المنير، ص145، «ق ض ي».
^ 6 - ـ همان.
^ 7 - ـ التفسير الكبير، مج4، ج8، ص122.
^ 8 - ـ ر.ك: تسنيم، ج1، ص331.
^ 9 - ـ ر.ك: مفردات، ص337 ـ 336، «ر ب ب».

662
تدرسون: درس، مداومت بر عملي است تا اثر و نتيجه آن حاصل آيد و مفاهيم محو شدن، خفاء، خفض (افتادگي)، عفا (پاك شدن اثر)، حفظ و... همه از آثار و نتايج و قيود معناي حقيقي آن است. «درس» اعم از علم و معرفت است، زيرا در واژه «درس» جهت تكرار نظر و ادامه عمل ملاحظه مي‏شود و حصول علم و معرفت در مفهوم آن اخذ نشده است 1. «درس الدار» يعني اثرش باقي ماند و چون بقاي اثر ملازم محو شدن خود شي‏ء است، به‏محو شدن چيزي «دروس» گفته مي‏شود. «دَرَسْتُ العلم» يعني اثر علم را با حفظ به دست آوردم و چون چنين دستاوردي به قرائت مداوم نياز دارد، از ادامه قرائت تعبير به «درس» شده است 2.
 
 
تناسب آيات
بني‏اسرائيل درباره حضرت عيسي(عليه‌السلام) دو نوع توهّم و تهمت روا مي‏داشتند: اتّهام فرزندي خدا؛ اتهام فراخواني مردم به عبادت خويش.
خداي سبحان در آيات پيشين با بيان چگونگي خلقت عيسي(عليه‌السلام) و رشد آن حضرت(عليه‌السلام) توهّم پسر خدا بودن ايشان را رد كرد و با تشبيه خلقت وي به آفرينش حضرت آدم(عليه‌السلام): ﴿اِنَّ مَثَلَ عيسي عِندَ اللهِ كَمَثَلِ ءادَمَ خَلَقَهُ مِن تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُن فَيَكون) 3 نشان داد كه اگر حضرت مسيح(عليه‌السلام) براي پدر نداشتن فرزند خدا باشد، حضرت آدم(عليه‌السلام) كه مادر هم نداشت براي فرزندي خدا سزاوارتر است، بنابراين آيات گذشته به توهّم نخست بني‏اسرائيل به حضرت مسيح(عليه‌السلام)
^ 1 - ـ التحقيق، ج3، ص220 ـ 219، «د ر س».
^ 2 - ـ ر.ك: مفردات، ص311، «د ر س».
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 59.

663
كه او فرزند خداست، پاسخ داد و آيات مورد بحث نيز به اتهام ديگر آنان كه او مردم را به بندگي خويش يا فرشتگان و پيامبران فرا مي‏خواند، پاسخ مي‏دهد، بنابراين آيات مورد بحث، فصل دوم از احتجاج و استدلال بر پاكي ساحت مقدس مسيح(عليه‌السلام) از عقايد خرافي است كه اهل كتاب (نصارا) به او نسبت مي‏دادند.
بر اين اساس، آيه مورد بحث در حكم سرفصلي است كه اتهام دوم (فراخواني مردم به عبادت خويش) را پاسخ مي‏گويد؛ يعني مدّعيان ربوبيت: ﴿اَنا رَبُّكُمُ الاعلي) 1 و نيز برخي از عالمان و اهل كرامت بوده‏اند كه منحرف شدند؛ ولي آنان هرگز به مقام نبوّت نرسيدند و بر سخنشان از طرف خداوند مهر قبولي زده نشد؛ امّا پيامبران امين وحي كه به حكمت و نبوّت رسيدند، هرگز ادّعاي ربوبيت نداشته‏اند.
٭ ٭ ٭
 
 
معنا و كاربرد «ما كان»
«ما كان» گاهي براي امتناع به كار مي‏رود: ﴿ما كانَ لِلّهِ اَن يَتَّخِذَ مِن ولَدٍ سُبحنَهُ اِذا قَضي اَمرًا فَاِنَّما يَقولُ لَهُ كُن فَيَكون) 2 اتخاذ فرزند از صفات سلبي خداوند است و چنين چيزي بر او محال است. آيه ﴿وما يَنبَغي لِلرَّحمنِ اَن يَتَّخِذَ وَلَدا) 3 نيز براي نفي امكان، يعني ناشدني بودن آن است؛ نه اينكه شدني است ولي براي خدا شايسته نيست.
^ 1 - ـ سوره نازعات، آيه 24.
^ 2 - ـ سوره مريم، آيه 35.
^ 3 - ـ سوره مريم، آيه 92.

664
گاهي ﴿ما كان﴾ براي استبعاد، يعني امتناع عادي با امكان عقلي به كار مي‏رود: ﴿وما كانَ لِنَبِي اَن يَغُلَّ ومَن يَغلُل يَأتِ بِما غَلَّ يَومَ القِيمَةِ ثُمَّ تُوَفّي كُلُّ نَفسٍ ما كَسَبَت وهُم لايُظلَمون) 1 هرگز هيچ پيامبري خيانت نمي‏كند ضمناً از اين‏گونه تعبير مي‏توان حكم شرعي خيانت را فهميد زيرا پيامبران(عليهم‌السلام)، چه در ميان مردم يا فرشتگان، صفوة الله هستند: ﴿اَللهُ يَصطَفي مِنَ المَلئِكَةِ رُسُلًا ومِنَ النّاس) 2 ﴿اَللهُ اَعلَمُ حَيثُ يَجعَلُ رِسالَتَه) 3
در آيه مورد بحث نيز ﴿ما كان﴾ براي امتناع عادي محتواي آن است، بنابراين جمله ﴿ما كانَ لِبَشَرٍ اَن يُؤتِيَهُ الله... ﴾ يعني محال است خداوند به بشري «كتاب»، «حكم» و «نبوّت» بدهد و او مردم را به خود فرا خواند.
 
 
عدم لغزش انبيا(عليهم‌السلام)
از جنبه تكويني نسبت به هيچ پيامبري محال نيست كه مردم را به عبوديّت خود فرا خواند، زيرا اگر محال بود، معنا نداشت كه خداوند به ترك اين كار فرمان دهد.
همچنين محتواي آيه مورد بحث تشريع عام نيست، چون تشريع عام همگاني است و نه تنها انبيا، هيچ كس حق ندارد مردم را به عبادت خود فراخواند، بنابراين انسان معصوم با آگاهي و اراده چنين نخواهد كرد، از اين‏رو خداي سبحان در قيامت به عنوان اعتراض بر مردم از حضرت مسيح(عليه‌السلام) مي‏پرسد: آيا تو به آن‏ها گفتي من و مادرم را معبود خويش گيريد: ﴿اِذ قالَ اللهُ
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 161.
^ 2 - ـ سوره حجّ، آيه 75.
^ 3 - ـ سوره انعام، آيه 124.

665
يعيسَي ابنَ مَريَمَ ءَاَنتَ قُلتَ لِلنّاسِ اتَّخِذوني واُمِّي اِلهَينِ مِن دونِ اللهِ) 1 و حضرت مسيح(عليه‌السلام) نخست خداي را تسبيح مي‏گويد و آن‏گاه عرض مي‏كند: ﴿ما يَكونُ لِي‏اَن اَقولَ ما لَيسَ لي بِحَقّ... ) 2 ﴿ما يَكونُ لِي‏اَن اَقول﴾ در اين آيه، همانند ﴿ما كانَ لِبَشَرٍ... ثُمَّ يَقول﴾ در آيه مورد بحث است و از اين‏گونه آيات مي‏توان برداشت كرد كه نخواندن مردم به پرستشِ خود بر اثر مقام «عصمت» است.
البته انبيا(عليهم‌السلام) مانند ساير انسان‏ها مكلّف‏اند؛ يعني مي‏توانند معصيت كنند؛ ولي به لطف و عنايت الهي از علم ناب برخوردارند، از اين‏رو از گناه مصون و محفوظاند. خداي سبحان درباره قرآن به رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم با لحني تهديدآميز مي‏فرمايد: ﴿ولَو تَقَوَّلَ عَلَينا بَعضَ الاقاويل ٭ لاَخَذنا مِنهُ بِاليَمين ٭ ثُمَّ لَقَطَعنا مِنهُ الوَتين ٭ فَما مِنكُم مِن اَحَدٍ عَنهُ حجِزين) 3 يعني اگر پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم كه سِمَت نبوّت و رسالت دارد، سخني جعل كند و به ما نسبت دهد، او را با تمام قدرت گرفته و رگ گردنش را مي‏زنيم و كسي هم نمي‏تواند مانع عذاب او گردد، پس پيامبران(عليهم‌السلام) مي‏توانند گناه كنند اما نمي‏كنند و عدم گناه و كفر نورزيدن آنان براساس ملكات نفساني آنان است، چنان كه حضرت اميرمؤمنان(عليه‌السلام) فرمود: و لولا كراهية الغدر لكنت من أدهي الناس 4.
به هر روي، در طول تاريخ اديان، انبيا(عليهم‌السلام) هرگز مردم را به عبادت خود يا پرستش فرشتگان دعوت نكرده‏اند، بلكه آنان همواره منادي توحيد و دعوت
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 116.
^ 2 - ـ همان.
^ 3 - ـ سوره حاقّه، آيات 47 ـ 44.
^ 4 - ـ نهج البلاغه، خطبه 200.

666
كننده مردم به عبادت پروردگار يكتا بوده و خود نيز از بارزترين مصاديق بندگان خدا به شمار مي‏آمده‏اند: ﴿لَن يَستَنكِفَ المَسيحُ اَن يَكونَ عَبدًا لِلّهِ ولاَالمَلئِكَةُ المُقَرَّبونَ ومَن يَستَنكِف عَن عِبادَتِهِ ويَستَكبِر فَسَيَحشُرُهُم اِلَيهِ جَميعا) 1
 
 
ويژگي فرد ربّاني
همه انبيا(عليهم‌السلام) به ويژه رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم آمده‏اند تا مردم را «ربّاني» كنند. ربّاني به معناي عامّ آن، پيوند شديد داشتن با خداست و در آيه مورد بحث به معناي خاصّ آن، يعني «عالم ربّاني» است، زيرا پس از فرمان به ربّاني شدن، فرمود: ﴿بِما كُنتُم تُعَلِّمونَ الكِتبَ وبِما كُنتُم تَدرُسون﴾. بر اين اساس، عالم ربّاني كسي است كه راه انبيا(عليهم‌السلام) را پيش گيرد و همانند ايشان به تعليم كتاب و حكمت پردازد. آنان گاهي با نوشتن، گفتن يا با سيره عملي كه مؤثّرترين شيوه تعليم است، به آگاه كردن مردم مي‏پردازند.
شرط عالمي ربّاني شدن اين است كه عمل صالح در كنار تعليم و تدريسش قرار گيرد، وگرنه عالم بي‏ثمر است. «عالم ربّاني» تعليم كتاب را همراه با تزكيه نفوس پيشه خويش ساخته است 2 و چون تا روح كسي طاهر نشود، توانايي تطهير ديگري را ندارد، عالم ربّاني اصلاح و تزكيه را از خويش آغاز مي‏كند؛ آن‏گاه در جامعه منادي اصلاح و تزكيه است.
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 172.
^ 2 - ـ قرآن كريم تعليم و تزكيه را كنار يكديگر مي‏آورد؛ ليكن گاهي «تعليم» را پيش از تزكيه ذكر مي‏كند، تا مقدّمه تزكيه باشد، چنان كه در دعاي ابراهيم خليل(عليه‌السلام) آمده است: ﴿رَبَّنا وابعَث فيهِم رَسولًا مِنهُم يَتلوا عَلَيهِم ءايتِكَ ويُعَلِّمُهُمُ الكِتبَ والحِكمَةَ ويُزَكّيهِم اِنَّكَ اَنتَ العَزيزُ الحَكيم﴾ (سوره بقره، آيه 129) و زماني «تزكيه» را پيش از تعليم مي‏آورد، چون هدف تعليم و مقدّم بر آن است.

667
علامه مجلسي از شهيد ثاني نقل مي‏كند كه يكي از علما قبل از آغاز درس اين دعا را قرائت مي‏كرد: اللّهمّ انفعني بما علّمتني و علّمني بما ينفعني و زدني علماً و الحمد لله علي كلّ حال! اللّهمّ إنّي أعوذ بك من علم لا ينفع و من قلب لا يخشع و من نفس لا تشبع و من دعاء لا يُسمع ! 1. برخي علوم اصلاً سودمند نيستند (مانند سحر) و بعضي نافع‏اند؛ ولي در قلبي غير خاشع رسوخ كرده و صاحبش از آن سودي نبرده و عالم ربّاني نشده است.
علم گاهي ذاتاً سودمند نيست (مثل سحر و جادو) و زماني مفيد است؛ ولي فراگيري‏اش براي جلب توجّه مردم است كه چنين علمي نيز نافع نخواهد بود. اهل تقوا گوش خود را وقف علم سودمند مي‏كنند: و وقفوا أسماعهم علي العلم النافع لهم 2 ؛ يعني مطالب غير سودمند را گوش نمي‏دهند.
 
 
راه عالم ربّاني شدن
اَنبيا(عليهم‌السلام) هم مردم را به ربّاني شدن فرمان دادند: ﴿كونوا رَبّنِيّين﴾ و هم راه رسيدن به آن را با بيان اين سه مطلب مشخّص كردند: «عالم بودن»؛ «معلّم كتاب خدا بودن»؛ «تداوم قرائت و تدبر در كتاب الهي»: ﴿دَرَسوا ما فيه) 3 ﴿وما ءاتَينهُم مِن كُتُبٍ يَدرُسونَها) 4 و از آنجا كه «علم نافع» انسان را عالم ربّاني مي‏كند، قهراً عمل به آن علم هم در آن تعبيه شده است و از آن‏رو كه علم و عمل متلازم‏اند، گاهي به ذكر يكي از دو متلازم بسنده مي‏شود.
^ 1 - ـ بحار الانوار، ج2، ص63.
^ 2 - ـ نهج البلاغه، خطبه 193، بند 3.
^ 3 - ـ سوره اعراف، آيه 169.
^ 4 - ـ سوره سبأ، آيه 44.

668
اگر كسي در پي علمي بود كه ذاتاً سودمند است و عمل صالح را نيز ثمره علم نافع خود قرار داد و چنين علمي را تعليم داد، زمينه «عالم ربّاني شدن» را فراهم مي‏آورد.
ناگفته نماند كه عمل صالح بي‏علم ميسّر نيست و آگاهي به كتابِ ديني نيز بي‏عمل، انسان را عالم ربّاني نخواهد كرد، پس محور عالم ربّاني شدن «كتاب خدا» است و براساس هماهنگي كتاب و عترت(عليهم‌السلام) عالم ربّاني كسي است كه در خدمت كتاب خدا و عترت اطهار(عليهم‌السلام) باشد.
عالم ربّاني شدن شرايط فراواني دارد؛ امّا ناممكن نيست و همگان مي‏توانند اين راه را بپيمايند، زيرا انبيا(عليهم‌السلام) همگان را به ربّاني شدن فرامي‏خواندند، هر چند نخستين مخاطبان، عالمان ديني‏اند و اين راه براي بعضي صعب و براي برخي مستصعب و بسيار سخت است؛ ولي اول راه چنين است. وقتي انسان مقداري از آن را پيمود راحت مي‏شود.
 
 
ادعا و باوري كفرآور
انبيا(عليهم‌السلام) هرگز مردم را به عبادت خود يا پرستش غير خدا فرمان نداده‏اند. آيه مورد بحث از آيه ﴿قُل ياَهلَ الكِتبِ تَعالَوا اِلي كَلِمَةٍ سَواءٍ بَينَنا وبَينَكُم اَلاَّنَعبُدَ اِلاَّاللهَ ولانُشرِكَ بِهِ شيءاً ولايَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضًا اَربابًا مِن دونِ اللهِ فَاِن تَوَلَّوا فَقولوا اشهَدوا بِاَنّا مُسلِمون) 1 جامع‏تر است، زيرا در آن آيه ربوبيّت انسان‏ها نسبت به يكديگر نفي شده و فضاي حاكم بر روابط مردم و عالمان اهل كتاب كه تن دادن به ربوبيت عالمان است: ﴿اِتَّخَذوا اَحبارَهُم ورُهبنَهُم اَربابًا مِن دونِ اللهِ
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 64.

669
والمَسيحَ ابنَ مَريَم) 1 باطل اعلام شده؛ ولي خطر آن گوشزد نگشته؛ امّا در آيه مورد بحث اولاً افزون بر نفي ربوبيّت پيامبران، از اتخاذ ربوبيّت فرشتگان نيز نهي شده و ثانياً خطر اتّخاذ رب و ادعاي ربوبيت را مطرح كرده است: ﴿...اَيَأمُرُكُم بِالكُفرِ بَعدَ اِذ اَنتُم مُسلِمون﴾؛ يعني اعتقاد به ربوبيت پيامبران و فرشتگان «كفر» است.
نكته: ﴿مُسلِمون﴾ در اين آيه، اسلام مصطلح در قبال اديان ديگر نيست، بلكه مراد همان اسلام وحيد و جامعي است كه در آيه ﴿اِنَّ الدّينَ عِندَ اللهِ الاسلم) 2 و آيه ﴿مَن يَبتَغِ غَيرَ الاسلمِ دينا) 3 ياد شده است.
 
 
اشارات و لطايف
 
1. تقابل مستمر توحيد و شرك
انبيا(عليهم‌السلام) مردم را به «توحيد» و پرستش خداي يگانه فرا مي‏خواندند؛ ولي سران شرك و الحاد آن‏ها را به ربوبيّت خويش. حضرت موسي(عليه‌السلام) در پاسخ فرعون كه از خداي او پرسيد، جواب داد: ﴿رَبُّنَا الَّذي اَعطي كُلَّ شي‏ءٍ خَلقَهُ ثُمَّ هَدي) 4 امّا فرعون خود را تنها اله و رب اعلاي مردم مي‏خواند: ﴿ياَيُّهَا المَلاُ ما عَلِمتُ لَكُم مِن اِله غَيري) 5 ﴿اَنا رَبُّكُمُ الاعلي) 6
^ 1 - ـ سوره توبه، آيه 31.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 19.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 85.
^ 4 - ـ سوره طه، آيه 50.
^ 5 - ـ سوره قصص، آيه 38.
^ 6 - ـ سوره نازعات، آيه 24.

670

 

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved