بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

بيان حال عامه مؤمنين

و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض...

بعد از آن تذكر و بيان حال منافقين، اينك حال عامه مؤمنين را بيان ميكند و مى فرمايد: (مردان و زنان با ايمان اولياى يكديگرند)، تا منافقين بدانند نقطه مقابل ايشان مؤمنين هستند كه مردان و زنانشان با همه كثرت و پراكندگى افرادشان همه در حكم يك تن واحدند، و به همين جهت بعضى از ايشان امور بعضى ديگر را عهده دار مى شوند.

و به همين جهت است كه هر كدام ديگرى را به معروف امر ميكند و از منكر نهى مى نمايد. آرى، بخاطر ولايت داشتن ايشان در امور يكديگر است - آنهم ولايتى كه تا كوچكترين افراد اجتماع راه دارد - كه به خود اجازه مى دهند هر يك ديگرى را به معروف واداشته و از منكر باز بدارد.

آنگاه مؤمنين را به وصف ديگرى توصيف نموده مى فرمايد: (و يقيمون الصلوة و يؤ تون الزكوة ) نماز به پا ميدارند و زكات مى پردازند؛ و اين نماز و زكات دو ركن وثيق در شريعت اسلام است، اما نماز ركن عبادات غير مالى است كه رابط ميان خدا و خلق است، و اما زكات رابطه اى است كه در معاملات ميان خود مردم برقرار است.

سپس وصف ديگرى از ايشان را برشمرده، مى فرمايد: (و يطيعون الله و رسوله )، در اين جمله تمامى احكام شرعى را در يك جمله كوتاه (اطاعت خدا) و تمامى احكام ولايتى كه پيغمبر در اداره امور امت و اصلاح شؤ ون ايشان دارد، از قبيل فرامين جنگى و احكام قضائى و اجراى حدود و امثال آن را در يك جمله كوتاه (اطاعت رسول ) جمع كرده است.

هر چند مى توان گفت كه اطاعت احكام خدا كه از آسمان نازل شده از يك نظر ديگر اطاعت رسول است، زيرا اين رسول است كه براى دعوت به اصول و فروع دين قيام نموده، پس اطاعت احكام خدا اطاعت او نيز هست.

(اولئك سيرحمهم الله ) - در اين جمله از اين معنا خبر مى دهد كه قضاى الهى شامل حال اين گونه افراد شده و رحمت او اشخاص متصف به اين صفات را در برخواهد گرفت. و گويا اين جمله را آورد تا مقابل آن جمله اى قرار گيرد كه در باره منافقين فرموده بود: (نسوا الله فنسيهم ). و نيز ظاهرا جمله (ان الله عزيز حكيم ) را آورد تا رحمت خود را تعليل كرده، بفرمايد رحمت من هيچ منافاتى با عزت و سلطنتم ندارد و به هيچ وجه حكمتم را نيز دچار اختلال و وهن و آميخته با جزاف نمى سازد.

 

وعد الله المؤمنين و المؤمنات جنات تجرى من تحتها الانهار...

كلمه (عدن ) مصدر و به معناى اقامت و استوار است، مثلا گفته مى شود (فلان عدن بالمكان ) معنايش اين است كه فلانى در فلانجا ماندگار شد؛ و (معدن ) را به اين جهت معدن ميگويند كه جواهر و فلزات در آن قطعه از زمين مستقر گشته است. و بنابراين، معناى (جنات عدن ) بهشتهاى ماندنى و از بين نرفتنى خواهد بود.

رضوان خدا، حقيقت رستگارى است و حتى در بهشت رضاى خدا نباشد بهشت هم عذاب خواهد بود

و معناى جمله (و رضوان من الله اكبر) بطورى كه سياق آن را افاده مى كند اين است كه خوشنودى خدا از ايشان از همه اين حرفها بزرگتر و ارزنده تر است. و اگر رضوان را نكره آورد براى اشاره به اين معنا است كه معرفت انسان نمى تواند آن را و حدود آن را درك كند، چون رضوان خدا محدود و مقدر نيست تا وهم بشر بدان دست يابد، و شايد براى فهماندن اين نكته بوده كه كمترين رضوان خدا هر چه هم كم باشد از اين بهشتها بزرگتر است، البته نه از اين جهت كه اين بهشتها نتيجه رضوان او و ترشحى از رضاى اوست - هر چند اين ترشح در واقع صحيح است - بلكه از اين جهت كه حقيقت عبوديت كه قرآن كريم بشر را بدان دعوت مى كند عبوديتى است كه بخاطر محبت به خدا انجام شود، نه بخاطر طمعى كه به بهشتش و يا ترسى كه از آتشش داريم، و بزرگترين سعادت و رستگارى براى يك نفر عاشق و دوستدار اين است كه رضايت معشوق خود را جلب كند، بدون اينكه در صدد ارضاء نفس خويش بوده باشد.

و شايد به منظور اشاره به اين نكته است كه آيه را به جمله (ذلك هو الفوز العظيم ) ختم نموده و اين جمله دلالت بر معناى حصر دارد و چنين افاده مى كند كه اين رضوان حقيقت هر فوز و رستگارى بزرگى است، حتى رستگارى بزرگى هم كه با رسيدن به جنت خلد دست مى دهد حقيقتش همان رضوان است، زيرا اگر در بهشت حقيقت رضاى خدا نباشد همان بهشت هم عذاب خواهد بود، نه نعمت.

 

يا ايها النبى جاهد الكفار و المنافقين و اغلظ عليهم و ماواهم جهنم و بئس المصير

(جهاد) و (مجاهدت ) به معناى سعى و بذل نهايت درجه كوشش در مقاومت است - چه به زبان باشد و چه به دست - تا آنجا كه منتهى به كارزار شود.

و ليكن در قرآن كريم بيشتر در معناى كارزار استعمال شده، هر چند در غير قتال نيز استعمال شده مانند آيه (و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا...)، ليكن در آن معنا شايع است.

و هر جا كه اين كلمه در قتال استعمال شده تنها كفار منظورند كه تظاهر به مخالفت و دشمنى دارند،

مراد از جهاد با منافقين مقاومت و خشونت در برابر آنها است

و اما منافقين هر چند در واقع كافر و حتى از كفار هم خطرناك ترند، چون از راه كيد و مكر وارد شده و كارشكنى مى كنند، ليكن آيات جهاد ايشان را شامل نمى شود، براى اينكه ايشان تظاهر به كفر و دشمنى نداشته، در عوض از ساير مسلمانان هم خود را مسلمان تر جلوه مى دهند، و با اين حال ديگر معنا ندارد كه با ايشان جهاد شود.

و لذا چه بسا از استعمال جهاد در خصوص منافقين اين معنا بذهن برسد كه منظور از آن هر رفتاريست كه مطابق مقتضاى مصلحت باشد، اگر مصلحت اقتضاء داشت معاشرتشان تحريم و ممنوع شود و اگر اقتضاء داشت نصيحت و موعظه شوند و اگر اقتضاء داشت بسرزمين ديگرى تبعيد شوند، و يا اگر ردهاى از ايشان شنيده شد كشته گردند، و اگر طور ديگرى اقتضاء داشت در حقشان عملى كنند.

خلاصه معناى جهاد با منافقين مقاومت در برابر كارشكنيها و نقشه كشيهاى ايشان است بهر وسيله اى كه مصلحت باشد.

و چه بسا جمله (و اغلظ عليهم ) در دنبال جمله (جاهد الكفار و المنافقين ) شاهد بر اين معنا باشد كه مقصود از جهاد غلظت و خشونت است.

جمله (و ماواهم جهنم و بئس المصير) عطف است بر امرى كه قبل از آن گذشت، و شايد اگر جمله خبريه به عطف بر جمله انشائيه (امر) شده، مصحح آن اين بوده كه امر (اغلظ) در معناى خبر است، و معنايش اين است كه اين كفار و منافقين مستوجب غلظت و خشونت و جهادند - و خدا داناتر است.

 

يحلفون بالله ما قالوا و لقد قالوا كلمة الكفر و كفروا بعد اسلامهم و هموا بما لم ينالوا...

سياق آيه اشعار دارد به اينكه منافقين عمل بسيار زشتى انجام داده و در ضمن عمل كلام زشتى هم به زبان آوردهاند و رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) ايشان را مؤ اخذه نموده كه چرا چنين گفته ايد. در پاسخ به خدا سوگند خورده اند كه ما چنين نگفته ايم، همچنانكه در آيه (و لئن سالتهم ليقولن انما كنا نخوض و نلعب...) گذشت كه منافقين كار زشتى كرده بودند كه آن را عنوان خوض و لعب داده و مى خواستند بگويند جز بازى منظور ديگرى نداشتيم.

خداى تعالى در هر دو قضيه تكذيبشان كرده، درباره انكار قولشان فرموده : (و لقد قالوا كلمة الكفر) آنگاه همين تكذيب را دوباره تفسير نموده و فرموده : (و كفروا بعد اسلامهم ) تا كسى خيال نكند از راه مبالغه گفتيم كافر شدند، نه، جدا كافر شدند، و محكوم به كفر، بعد از اسلام گشتند.

و شايد اگر در اينجا فرموده : (و كفروا بعد اسلامهم ) با اينكه قبلا فرموده بود: (قد كفرتم بعد ايمانكم ) براى اين باشد كه آيه قبلى كلام رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) است كه بر حسب ظاهر حال منافقين كه همان ايمان ادعائى خود آنان است جريان يافته و فرموده (شما بعد از ايمانتان كافر شديد) و اما اين آيه كلام خود خداى تعالى است كه عالم به غيب و شهادت است ؛ پس اگر بفرمايد منافقين كافر شدند، صرف ظاهر حال را نمى گويد بلكه حقيقت حال را مى رساند، و او شهادت داده به اينكه منافقين از اصل ايمان نداشتند - نه اينكه بعد كافر شدند - و از شهادت زبانى تجاوز نكردند. پس، ايشان از همان اول مسلم بودند، نه مؤمن، و با اين حرفهائى كه زدند از اسلام خارج شدند.

و اين خود اشاره است به اينكه آن كلمه كفرى كه گفتند كلمه اى بوده كه يا هر دو شهادت را و يا يكى از آندو را رد مى كرد.

ممكن هم هست بگوئيم در اول كه فرمود: (قد كفرتم...) در مقابل عملى است (كشتن رسول خدا) كه ميخواستند انجام دهند، و اين عمل با ايمان منافات دارد، نه با اسلام ؛ زيرا عملى كه هيچ كلام رده اى همراه ندارد و آنطور هم كه مى خواستند صورت نگرفت ضرر و منافاتى با اسلام ندارد، چون اسلام همان مرحله لفظ و شهادت دادن است، نه مرحله عمل ؛ بخلاف دومى كه فرمود: (و كفروا بعد اسلامهم ) كه در مقابل آن، كلام رده اى است كه به زبان آوردند، و معلوم است كه كلام رده با اسلامى كه قوامش با لفظ و كلام است منافات دارد، و با ايمان درونى و اعتقاد قلبى منافاتى ندارد.

و اما در رد اين گفتارشان كه در انكار عمل زشت خود گفته اند: ما داشتيم بازى مى كرديم، فرمود: (و هموا بما لم ينالوا).

آنگاه در مقام سرزنش ايشان فرمود: (و ما نقموا الا ان اغناهم الله و رسوله من فضله )، يعنى سبب اين كينهشان اين بود كه خداوند آنها را از فضل خود و به بركت دينش توانگر نمود و غنيمتهائى روزيشان كرد، امنيت و آسايش ارزانيشان داشت و توانسته بودند در زير سايه آن امنيت ثروت جمع آورى نموده و از هر طرف مال دنيا به آنها روى بياورد، و همچنين رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) ايشان را به زندگى شايستهاى كه در آن زندگى دره اى بركات آسمان و زمين باز است هدايت كرده بود، و غنيمتها را ميان آن تقسيم كرده، همه را از عدالت برخوردار كرده بود، (و اين مردم ناسپاس بجاى شكرگزارى دست به دشمنى و كينه توزى زدند).

پس در اين سرزنش سبب سلم و رضا را سبب خشم و كينه قرار داده، و يا به عبارتى احسان و نيكى را بجاى بدى بكار برده، و در اين قسم تعبير نوعى گلايه آميخته با مذمت نهفته است. و نظير اين تعبير در جاى ديگر قرآن نيز آمده و آن آيه (و تجعلون رزقكم انكم تكذبون ) است كه مى فرمايد: رزقى را كه خدا به شما داده علت تكذيب خدا و آيات او قرار ميدهيد، با اينكه طبعا ميبايستى رزق خدا باعث شكر نعمت او در شما بشود، همچنانكه بعضى از مفسرين نيز گفته اند كلمه (بدل ) در آيه در تقدير است و تقدير آيه : (و تجعلون بدل شكر رزقكم ) است.

ضميرى كه در (من فضله ) است به خداى سبحان برميگردد. صاحب مجمع البيان گفته : اگر نفرمود (من فضلهما از فضل خدا و رسول ) براى اين بوده كه پاس عظمت خداى تعالى رعايت شود، و با اسم او اسم كس ديگر جمع نشود و به همين جهت رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) وقتى مى شنود كه گويندهاى مى گويد: (اى مردم هر كس خدا و رسول را اطاعت كند هدايت يافته و هر كس آن دو را نافرمانى كند گمراه شده است ) ناراحت مى شود و مى فرمايد تو چه بد خطيبى هستى براى مردمت ؟ پرسيد: يا رسول الله ! پس چطور ميبايستى بگويم. فرمود: بگو (و هر كس خدا و رسول را نافرمانى كند) نه اينكه بگوئى (هر كس آندو را)، مگر نديدى كه در قرآن كريم خداى سبحان اينطور فرموده : (و الله و رسوله احق ان يرضوه ).

بعضى ديگر در جواب اينكه چرا نفرمود (من فضلهما) گفته اند: براى اينكه فضل خدا از خود خداست، ولى فضل رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) از خودش نيست، فضل او هم از خداست، پس همه فضلها از خداست.

البته در اين ميان غير از مساله تعظيم خداى سبحان نكته ديگرى نيز هست كه ما در تفسير آيه (لقد كفر الذين قالوا ان الله ثالث ثلاثة ).

در جلد ششم اين كتاب به آن اشاره نموديم، و آن اين بود كه وحدت خداى سبحان از جنس وحدت عددى نيست تا صحيح باشد با يك وحدت ديگرى عدد ديگرى را بنام (دو) تشكيل دهد.

سپس خداى تعالى براى اين منافقين بيان مى كند كه با همه اين گناهان مهلكه و كفر صريح و تصميمى كه به آن موفق نشدند اگر به سوى پروردگار خود بازگشت كنند خداوند توبه شان را مى پذيرد، و نيز عاقبت امر اين توبه و عاقبت اعراض از آن را بيان داشته و فرموده : (اگر توبه كنند براى خودشان خوب است ) چون منجر به آمرزش و بهشت مى شود، (و اگر اعراض كنند، و توبه نكنند خداوند به عذاب دردناكى در دنيا و آخرت مبتلايشان مى كند).

اما عذاب دنيوى ايشان با سياست و مجازات بدست پيغمبر است، و يا به استدراج و مكر خدائى، و اگر هيچ عذابى نبينند مگر همينكه دارند با نفاق خود بر خلاف نظام عالم كه بر اساس راستى و ايمان تنظيم شده سير مى كنند، همين سلسله اسباب ايشان را خرد و رسوا مى كند، و همين عذاب براى آنان بس است، همچنانكه خداى تعالى فرموده : (و الله لا يهدى القوم الفاسقين ). و اما عذاب آخرت ايشان معلوم است كه آتش دوزخ خواهد بود.

و اينكه فرمود: (و ما لهم فى الارض من ولى و لا نصير) معنايش اين است كه اين مردم در زمين كسى را نخواهند داشت كه سرپرست امورشان شود، و عذاب را از ايشان برگرداند، و همچنين ياورى نخواهند داشت كه در دفع عذاب موعود كمكشان كند، براى اينكه ساير منافقين هم مثل خود اينان گرفتارند و در فساد در يك صف قرار داشته، همه بر روى يك ريشه استوارند كه از ساير اسباب جهان منقطع و جداست، و در برابر آن اسباب محكوم به فنا است، پس در نتيجه نه سرپرستى دارند و نه ناصرى. و بعيد نيست اين جمله از آيه اشاره باشد به آن بيانى كه ما در معناى عذاب دنيا كرديم.

بحث روايتى

روايات مختلفى كه در ذيل آيه : (يحذر المنافقون...) و شأن نزول آن نقل شده اند

در مجمع البيان در ذيل آيه (يحذر المنافقون ان تنزل عليهم سورة...)، گفته است : بعضى گفته اند اين آيه در باره دوازده نفر نازل شده كه در عقبه كمين كرده بودند، تا وقتى رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) در مراجعت از تبوك بدانجا مى رسد بر سرش بتازند و او را از پاى درآورند، و ليكن جبرئيل رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را از اين جريان خبردار كرد و دستور داد افرادى را بفرستند تا با تازيانه به سر و صورت شتران آنان بزنند.

در آن موقع عمار ياسر زمام مركب رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را مى كشيد و حذيفه آن را از عقب مى راند، حضرت به حذيفه فرمود: به سر و صورت مركبهاى آنها بزن. عرض كرد: من هيچ يك از ايشان را نمى شناسم. رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) فرمود: اينها فلانى و فلانى هستند - و همه آنان را اسم برد. حذيفه عرض كرد: چرا نمى فرستى ايشان را بكشند. فرمود: دوست ندارم فردا عرب بگويد همينكه قدرتى بدست آورد ياران خود را كشت - نقل از ابى كيسان.

نظير اين روايت از حضرت ابى جعفر امام باقر (عليهالسلام ) نيز روايت شده، ولى در آن دارد كه : در ميان خود مشورت كردند كه آنجناب را به قتل برسانند، يكى به ديگرى گفت اگر در اين بين فهميد و پرسيد چكار مى كنيد، مى گوئيم مشغول بازى بوديم، و اگر هم نفهميد او را به قتل مى رسانيم.

بعضى گفته اند: جماعتى از منافقين در جنگ تبوك به يكديگر مى گفتند اين مرد خيال كرده كه قصرهاى شام و قلعه هاى آن را فتح ميكند، ولى هيهات ! هيهات ! كه بتواند. خداى تعالى اين حرف را به اطلاع رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) رسانيد، حضرت فرمود: آن چند نفرى را كه مى روند توقيف نموده نزد من آريد، وقتى حاضرشان كردند فرمود: داشتيد اين حرفها را مى زديد. گفتند: اى پيغمبر خدا ما مشغول بازى بوديم. و بر اين ادعايشان سوگند هم خوردند، و بدين جهت اين آيه نازل شد: (و لئن سالتهم ليقولن...) نقل از حسن و قتاده.

و گفته شده كه اين واقعه در موقع مراجعت از جنگ تبوك به سوى مدينه اتفاق افتاد، و داستانش چنين بود كه : سه و يا چهار نفر پيشاپيش رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) راه مى رفتند و استهزاء و خنده مى كردند، و ليكن تنها خنده بود و حرفى نمى زدند. جبرئيل نازل شد و رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را از اين قضيه خبر داد، حضرت به عمار ياسر فرمود: جبرئيل به من خبر داد كه اين چند نفر مرا و قرآن را استهزاء مى كنند، و اگر از آنان بپرسى كه چه مى كنيد مى گويند: داشتيم جريان اين سفر و افراد آن را تعريف مى كرديم. عمار ياسر خود را به ايشان رسانيد و پرسيد از چه مى خنديد؟ گفتند: داريم جريان سوارگان را تعريف مى كنيم. عمار گفت : (صدق الله و رسوله ) خود را آتش زديد، خدا شما را آتش بزند. لاجرم همگى نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) آمدند و عذرخواهى كردند، خداوند اين آيات را نازل كرد - نقل از كلبى و على بن ابراهيم و ابى حمزه.

و نيز گفته شده كه : مردى در غزوه تبوك گفته بود من مردى دروغگوتر و ترسوتر در جنگ از اينها - يعنى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) و يارانش - نديده ام. عوف بن مالك در پاسخش گفته بود: دروغ ميگوئى، اينطور نيست، و ليكن اين حرفها را بدان جهت مى زنى كه منافقى. آنگاه برخاست كه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) گزارش دهد؛ وقتى آمد ديد قبل از او جبرئيل با وحى آسمانى خبردارش كرده است، لاجرم مرد به عذرخواهى پرداخت و گفت : ما داشتيم بازى ميكرديم و آيه (كنا نخوض و نلعب ) در اين باره نازل شد - نقل از ابن عمر و زيد بن اسلم و محمد بن كعب.

قول ديگرى كه گفته اند اين است كه : مردى از منافقين گفته بود محمد به ما خبر مى دهد كه شتر فلانى در فلان و فلان بيابان است، و او از غيب چه خبر دارد؟ پس اين آيه نازل شد - نقل از مجاهد.

و نيز گفته شده كه اين آيه در باره عبد الله بن ابى و گروهش نازل شده است - نقل از ضحاك.

و نيز در مجمع البيان در ذيل آيه (يحلفون بالله ما قالوا) آمده كه در شان نزول اين آيه اختلاف است، بعضى گفته اند: رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) در زير سايه درختى نشسته بود پس فرمود: بزودى مردى نزد شما مى آيد كه با دو چشم شيطانى به شما نگاه مى كند. چيزى نگذشت كه مردى چشم كبود وارد شد، حضرت فرمود: بر سر چيست كه اينقدر تو و اصحابت مرا بدگوئى مى كنيد؟ مرد رفت و رفقاى خود را بياورد و همگى به خدا سوگند ياد كردند كه چنين حرفى نزده اند، بى درنگ اين آيه نازل شد - نقل از ابن عباس.

و گفته شده كه در جنگ تبوك منافقين با رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) حركت كرده بودند، در بين راه هر وقت با يكديگر خلوت مى كردند رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را ناسزا مى گفتند و اصحابش را دشنام مى دادند و دين اسلام را مورد طعنه قرار مى دادند. حذيفه اين قضيه را به گوش رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) رسانيد، حضرت ايشان را خواست و پرسيد اين حرفها چيست كه از شما براى من نقل مى كنند. آنها قسم خوردند كه ما چنين سخنانى نگفته ايم - نقل از ضحاك.

و نيز گفته شده كه اين آيه در باره جلاس بن سويد بن صامت نازل شده، و جهتش اين بود كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) روزى در تبوك خطابه اى ايراد فرمود و در آن خطابه منافقين را پليد خواند و سرزنش كرد. جلاس گفت : به خدا سوگند اگر محمد در آنچه كه مى گويد راستگو باشد ما از خران بدتر باشيم. عامر بن قيس اين سخن را بشنيد و در جواب گفت : آرى، به خدا سوگند محمد راستگو است و شما هم از خران بدتريد. بعد از آنكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) به مدينه بازگشت عامر بن قيس به حضورش ‍ شتافته، جريان را به عرضش رسانيد. جلاس در جواب گفت : اى رسول خدا! او دروغ ميگويد.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) به آنها دستور داد تا كنار منبر سوگند ياد كنند. جلاس برخاست و كنار منبر ايستاده، قسم خورد كه چنين حرفى نزده است. عامر هم برخاست و سوگند ياد كرد كه او چنين حرفى را زده و اضافه كرد بار الها در باره هر يك از ما كه راستگو هستيم آيهاى بر پيغمبر صادقت نازل فرما.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) و همه مؤمنين آمين گفتند؛ پس قبل از آنكه جمعيت متفرق شود جبرئيل نازل شد و اين آيه را بياورد، تا رسيد به جمله (فان يتوبوا يك خيرا لهم ).

جلاس گفت : يا رسول الله ! خدا حقيقت اين مطلب را كه من آماده توبه هستم به تو رسانيد؛ عامر بن قيس هر آنچه گفت راست بود و من آن حرف را زده بودم و اينك استغفار مى كنم و به درگاه خدا توبه مى برم. پس رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) توبه اش را پذيرفت - نقل از كلبى و محمد بن اسحاق و مجاهد.

و از قتاده نقل شده كه گفته است : آيه مورد بحث در باره عبد الله بن ابى بن سلول نازل شده كه گفته بود: (لئن رجعنا الى المدينة ليخرجن الاعز منها الاذل )، اگر به مدينه مراجعت كرديم البته بايد اربابان عزت و ثروت (يهوديان ) مسلمانان ذليل (فقير) را از شهر بيرون كنند.

و از زجاج و واقدى و كلبى نقل شده كه گفته اند: اين آيه در شان اهل عقبه نازل شده كه با يكديگر مشورت كردند كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را در مراجعتش از تبوك در عقبه از پاى درآورند و نقشهشان اين بود كه نخست تنگ زين مركب آنجناب را پاره كرده و سپس آن را سيخ بزنند تا در نتيجه رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) بيفتد. خداى تعالى رسول خود را از نقشه آنان آگاه ساخت ؛ و همين، خود يكى از معجزات آنحضرت بشمار آمده، چون مشورت منافقين بسيار محرمانه و سرى بود و ممكن نبود احدى آنهم بلافاصله از آن خبردار شود.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) به عقبه رسيد در حالى كه عمار و حذيفه با او بودند كه يكى از جلو و ديگرى از عقب شتر آنجناب را سوق مى دادند؛ رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) به مردم دستور داد كه از ته دره عقبه عبور كنند. و آن عدهاى كه تصميم گرفته بودند رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را به قتل برسانند، دوازده و يا پانزده نفر بودند؛ رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) ايشان را شناخت و يك يك آنان را اسم برد - مشروح اين داستان در كتاب واقدى آمده است.

امام باقر (عليه السلام ) فرموده است : عده نامبرده هشت نفر از قريش و چهار نفر از طوائف ديگر عرب بودند.

كداميك از روايات با آيات مورد بحث تطبيق مى كند؟

مؤلف: اين بود آنچه صاحب مجمع البيان - رحمة الله عليه - در ذيل آيه مورد بحث آورده، و آنچه كه ايشان آورده از روايات مرويه در كتب تفسير و جوامع حديث از كتابهاى دو فريق است، و در اين ميان روايات ديگرى است كه ايشان آنها را نياورده و نياوردنش هم بهتر است، لذا ما هم از نقل بيشتر آنها خوددارى مى كنيم.

و اما آنچه كه از روايات نقل كرده هيچ يك از آنها با آيات مورد بحث تطبيق نمى كند، مگر حديث عقبه. كه يك بار آن را در تفسير آيه اولى نقل كرده و يك بار هم در تفسير آيه دومى، يعنى آيه (يحلفون بالله ما قالوا...).

و اما ساير روايات وارده رواياتى است كه قصص و وقايع متفرقى را متضمن است كه اگر صحيح باشد و چنين وقايعى رخ داده باشد از قصه هاى منافقين خواهد بود و نسبت به آيات مورد بحث كمترين ارتباطى ندارد.

و اين آيات - همچنانكه در بيان سابق از نظرتان گذشت - يازده آيه است كه بهم مربوط و متصلند و غرض واحدى را افاده مى كنند و آن عبارتست از نقل يكى از داستانهاى منافقين كه مى خواستند رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را ترور كنند، و در ضمن سخنى گفته بودند كه از كفر درونيشان حكايت داشت، و خداى تعالى ميان ايشان و انجام نقشه شومشان حائل گرديد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) از ايشان از آنچه تصميم داشته و آنچه كه گفته بودند پرسيد و بازجوئى فرمود. آنها عمل خود را تاويل و گفته خود را انكار نموده، بر آن سوگند ياد كردند، پس خداى تعالى انكار و قسمشان را تكذيب كرد.

اين آن مقدار مطلبى است كه از خلال آيات استفاده مى شود، و اين معنا در ميان همه روايات جز بر روايت مربوط به داستان عقبه تطبيق نمى كند.

و هيچ مجوزى نيست كه ما در تفسير آيات به آن روايات استناد جوئيم، مگر اينكه مسلك آقايان را داشته باشيم كه مضمون روايات را بر آيات تحميل مى كنند. چه اينكه الفاظ آيات با اين تطبيق مساعد باشد و چه اينكه نباشد و هر چند در ميان خود روايات اختلاف فاحش كه خود موجب سوء ظن به صدور آنها است وجود داشته باشد، و هر كه مراجعه كند خواهد ديد كه وضع روايات نامبرده اين بحث چنين است.

مضافا بر اينكه، در اين روايات نقطه ضعف ديگرى وجود دارد و آن اين است كه از آنها استفاده مى شود كه مى خواهند بگويند آيات مورد بحث در سياق واحد و در مقام بيان يك غرض واحد نيستند، بلكه هر چند آيه آن، در مقام بيان غرضى غير از غرض چند آيه ديگر است و هر دسته براى خود شان نزول جداگانه اى دارد - با اينكه خواننده محترم توجه فرمود كه آيات مذكور يك سياق واحد و متصل است و جز بيان يك غرض، هدف ديگرى ندارد.

و در الدر المنثور است كه عبد الرزاق و ابن منذر و ابو الشيخ از كلبى روايت كرده اند كه گفته است : وقتى رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) از جنگ تبوك برمى گشت، در روبرويش سه دسته در حركت بودند كه خدا و رسول و قرآن را استهزاء مى كردند. راوى مى گويد: يكى از آنها مردى بود به نام يزيد بن وديعه كه خيلى در اين گفتگوها با ايشان مخلوط و همراه نبود و خود را از آنها كنار مى كشيد، و به همين جهت آيه نازل شد كه (اگر از طائفه اى از شما بگذريم طائفه ديگر شما را عذاب خواهيم نمود) و آن يك نفر را طائفه ناميد.

مؤلف: همين روايت منشا شده كه بعضيها بگويند كلمه طائفه بر يك نفر هم اطلاق مى شود، با اينكه آيه شريفه به منزله كنايه است، نه تسميه (نامگذارى )، و نظير اين كنايات در آيات قرآن بسيار است، و ما قبلا بدان اشاره كرديم.

و نيز در همان كتاب است كه ابن مردويه از ابن عباس نقل كرده كه گفت : اين آيه در شان عده اى از منافقين قبيله بنى عمرو بن عوف كه يكى از ايشان وديعة بن ثابت و ديگر مردى از اشجع - همسوگند بنى عمرو بن عوف - به نام محشى بن حمير بود نازل شد، نامبردگان در موقعى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) رهسپار تبوك بود با آنحضرت راه مى پيمودند؛ يكى از ايشان به ديگرى گفت شما خيال مى كنيد مردم روم هم مثل ساير مردم كارزار مى كنند؟ به خدا قسم فردا مى بينيم همه شما را كه با طناب دستهايتان را بسته باشند و به اسيرى ببرند.

محشى بن حمير گفت : من حاضر و راضيم به هر نفر ما صد تازيانه بزنند و در عوض آيه قرآنى نازل نشود و گفته هاى ما را فاش نكند.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) به عمار فرمود: خودت را برسان به اين چند نفر، كه خود را آتش زدند، و از ايشان بپرس چه گفتگو مى كردند، اگر بكلى منكر شدند و گفته هاى خود را كتمان كردند بگو شما چنين و چنان گفتيد. عمار خود را به ايشان رسانيد و پرسيد چه مى گفتيد؟ نفرات يكسره به حضور رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) آمده، عذرخواهى كردند و آيه شريفه (لا تعتذروا قد كفرتم بعد ايمانكم ان نعف عن طائفة منكم ) نازل شد، و آن شخصى كه خداى تعالى از او عفو فرمود محشى بن حمير بود كه بعدا به نام عبد الرحمان ناميده شد، و از خدا خواست تا او را موفق به شهادت بفرمايد وكسى هم محل شهادتش را نداند. خداوند دعايش را مستجاب نموده، او در يمامه به شهادت رسيد و كسى نفهميد قاتلش كه بود و در كجا به خاك سپرده شد عينى و اثرى از او باقى نماند.

مؤلف: داستان محشى بن حمير در تعدادى از روايات وارد شده، چيزى كه هست به فرضى هم كه صحيح باشند مستلزم آن نيست كه بگوئيم آيه شريفه در باره آن نازل شده. علاوه بر اينكه، ميان مضمون اين روايات و مضمون آيات تفاوت بسيارى است. و بر ما هم واجب نيست كه بهر داستانى از داستانهاى زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) برمى خوريم - و آن داستان هر چه باشد - آن را به يكى از آيات قرآن ببنديم، آنگاه آيه را به همان داستان تفسير نموده و آن را حاكم بر آيه قرار دهيم.

و در الدر المنثور است كه ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم و ابو الشيخ از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : چقدر امشب شبيه ديشب است. آنگاه آيه (كالذين من قبلكم كانوا اشد منكم قوة... و خضتم كالذين خاضوا) را تلاوت نموده، گفت : مقصود بنى اسرائيل اند كه اينك ما مسلمانان هم داريم مثل آنها ميشويم، و به آن خدائى كه جان من در دست اوست روش يهود را آنچنان پيروى خواهيد كرد كه حتى اگر ايشان به سوراخ سوسمارى بروند شما هم بدنبالشان خواهيد رفت.

مؤلف: اين روايت را مجمع البيان نيز از ابن عباس نقل كرده است.

و نيز در مجمع البيان از تفسير ثعلبى از ابى هريره از ابى سعيد خدرى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) نقل شده كه فرمود: شما مسلمانان نيز روشى را پيش خواهيد گرفت كه امم گذشته پيمودند، ذراع به ذراع وجب به وجب و باع به باع، حتى اگر يكى از ايشان به درون سوراخ سوسمارى درآيد شما نيز در خواهيد آمد. گفتند: يا رسول خدا همانطورى كه فارسيان و روميان و اهل كتاب كردند؟ فرمود: پس اينكه گفتم امم گذشته مقصودم چه بود، مگر غير از اينها كه نام بردى مردم ديگرى هم هستند؟

و نيز در همان كتاب از تفسير ثعلبى از حذيفه منقول است كه : منافقينى كه امروز در بين شما هستند بدترند از منافقينى كه در زمان رسول خدا بودند. پرسيديم : چطور؟ گفت : منافقين معاصر رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) نفاق خود را پنهان ميداشتند، و ليكن منافقين امروز نفاق خود را آشكار مى كنند.

چند روايت در بيان مقصود از جمله: (نسوا الله فنسيهم )

و در عيون به سند خود از قاسم بن مسلم از برادرش عبد العزيز بن مسلم روايت مى كند كه گفت : من از حضرت رضا (عليه السلام ) معناى جمله (نسوا الله فنسيهم ) را پرسيدم ؛ فرمود: خداى تعالى دچار فراموشى و سهو نمى شود، نسيان و سهو از خصوصيات مخلوق حادث است، مگر نشنيده اى كه خداوند فرموده : (و ما كان ربك نسيا پروردگار تو فراموش كار نيست ). معناى اينكه در آن آيه فرمود: (خدا را فراموش كردند خدا هم ايشان را فراموش كرد) اين است كه به كيفر اينكه خدا را فراموش كردند خدا هم خود ايشان را از ياد خودشان برد و در نتيجه خود را فراموش كردند، همچنانكه در جاى ديگر فرموده : (و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئك هم الفاسقون و نباشيد مثل كسانى كه خدا را فراموش كردند و خدا هم خودشان را از يادشان برد، ايشان همان مردم فاسقند) و اگر در آن آيه ديگر فرموده : (فاليوم ننساهم كما نسوا لقاء يومهم هذا) معنايش اين است كه ما امروز ايشان را وا مى گذاريم همانطورى كه ايشان خدا را ترك گفته و خود را براى ديدار امروزشان آماده نساختند.

و در تفسير عياشى از جابر از ابى جعفر (عليه السلام ) روايت شده كه از آيه (نسوا الله ) سؤ ال شد، ايشان در جواب فرمود: اطاعت خدا را ترك كردند، پس ايشان را فراموش كرد يعنى ترك كرد.

و در همان كتاب از ابى معمر سعدانى روايت شده كه گفت : على (عليه السلام ) در معناى آيه (نسوا الله فنسيهم ) فرمود: مقصود اين است كه ايشان خدا را در دار دنيا فراموش كردند و او را اطاعت ننموده، به او و رسولش ايمان نياوردند، خدا هم ايشان را در روز قيامت فراموش كرد، يعنى از ثواب خود بهره اى براى آنان نگذاشت و در نتيجه مانند كسانى شدند كه در تقسيم خير از قلم افتاده باشند.

مؤلف: اين روايت را مرحوم صدوق هم در كتاب معانى به سند خود از ابى معمر از امام على بن ابيطالب (عليه السلام ) نقل كرده است.

و در كافى به سند خود از ابى بصير از امام ابى عبد الله (عليه السلام ) روايت كرده كه در ضمن حديثى در معناى (و المؤ تفكات اتتهم رسلهم بالبينات ) فرمود: مقصود از ايشان قوم لوط است كه (ائتفكت عليهم ) يعنى زمين برايشان زير و رو شد، و پائين و بالا گرديد

و در تهذيب به سند خود از صفوان بن مهران آورده كه گفت : به امام صادق (عليه السلام ) عرض كردم زن مسلمان نزد من مى آيد، او مرا به شغلم (چارپادار) ميشناسد و من او را به مسلمانى مى شناسم، و او محرمى ندارد، آيا او را حمل بكنم ؟ فرمود: عيب ندارد، حمل كن، زيرا مؤمن براى زن مؤمن محرم است، آنگاه اين آيه را تلاوت نمود: (و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض ).

رواياتى در مورد خشنودى و رضاى الهى درذيل جمله : (و رضوان من الله اكبر)

مؤلف: اين روايت را عياشى در تفسير خود از صفوان جمال از آن حضرت نقل كرده.

و در تفسير عياشى از ثوير از على بن الحسين (عليه السلام ) روايت شده كه فرمود: وقتى اهل بهشت وارد بهشت شده و ولى خدا به جنات و قصرهاى خود درآيد و هر مؤمنى بر اريكه (تخت ) خود تكيه زند، خدمت گزارانش به دورش حلقه مى زنند، و شاخه هاى پر ميوه، خود را به طرفش خم مى كنند و در پيرامونش چشمه سارها جوشيدن مى گيرد و از چشم اندازش نهرها به جريان مى افتد و برايش بساطها گسترده مى گردد و پشتيها برايش مى گذارند و هر چه را كه بخواهد و اشتها كند قبل از آنكه به زبان آورد خدامش ‍ برايش حاضر مى سازند و برايش حور العين از جنان بيرون مى آيند و بندگان خدا آنچه كه خدا بخواهد در اين حالت و در اين تنعم بسر مى برند.

تا آنكه پروردگار جبار براى آنان تجلى نموده مى فرمايد: اى اولياء و اى اهل طاعت من ! و اى ساكنان بهشت من كه در جوار من منزل گرفته ايد! ميل داريد به شما از كرامتى بالاتر از آنچه داريد خبر دهم ؟ عرض مى كنند: پروردگارا آن چيست كه از اين بهشت كه هر چه بخواهيم در آن مى يابيم بهتر و بالاتر است ؟.

بار ديگر همان پرسش تكرار ميشود و عرض مى كنند: پروردگارا، بله ؛ آن كدام خير مى باشد كه بهتر از اين بهشت است ؟ خداى تعالى فرمايد: رضايت من از شما و دوستى من نسبت به شما است كه از آن لذتها و نعمتها كه در آنيد بهتر است. بعرض ميرسانند: آرى، پروردگار ما! رضايت تو از ما، و محبت تو، به ما، بهتر و گواراتر است.

آنگاه على بن الحسين (عليه السلام ) اين آيه را تلاوت فرمود: (وعد الله المؤمنين و المؤمنات جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها و مساكن طيبة فى جنات عدن و رضوان من الله اكبر ذلك هو الفوز العظيم ).

و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از جابر روايت كرده كه گفت رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) فرمود: وقتى اهل بهشت به بهشت درمى آيند خداى تعالى مى فرمايد: آيا بيش از اين، چيز ديگرى مى خواهيد تا برايتان آماده سازم ؟ عرض مى كنند: پروردگارا مگر چيز ديگرى هم مانده كه در اينجا فراهم نشده باشد؟ مى فرمايد: آرى (بالاتر از همه اين نعمتها) رضاى من است كه تا ابد بر شما خشم نمى گيرم.

مؤلف: اين معنا در روايات بسيارى از طريق شيعه و سنى وارد شده است.

در جامع الجوامع از ابى درداء از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) نقل كرده كه فرمود: عدن خانه خدا است كه هيچ چشمى آن را نديده و صورتش به قلب هيچ بشرى خطور نكرده و غير از سه طائفه كسى را در آن راه نيست : انبياء، صديقين و شهداء. خداى تعالى فرموده : خوشا بحال كسى كه بدرون تو درآيد.

مؤلف: عموميت بهشت كه روايت آن را ميرسانيد منافاتى با اختصاص آن براى سه طائفه ندارد، زيرا از آيه (و الذين آمنوا بالله و رسله اولئك هم الصديقون و الشهداء عند ربهم كسانى كه ايمان آوردند به خدا و فرستادگانش، ايشانند همان صديقين و شهداء نزد پروردگارشان ) استفاده ميشود كه خداى سبحان عموم مؤمنين را به شهدا و صديقين ملحق ميكند.

در تفسير قمى در ذيل آيه (يا ايها النبى جاهد الكفار و المنافقين...) گفته است : پدرم از ابن ابى عمير از ابى بصير از امام ابى جعفر (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: با كفار و منافقين جهاد كن و ايشان را ملزم به انجام فرائض ساز.

و در الدر المنثور است كه بيهقى در كتاب شعب الايمان از ابن مسعود روايت كرده كه گفت : بعد از آنكه آيه (يا ايها النبى جاهد الكفار و المنافقين ) نازل شد به رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) دستور داده شد تا بدست خود با كفار و منافقين مبارزه كنند، و اگر نتوانست با قلب خود و اگر آن را نيز نتوانست به زبان خود و اگر آنهم برايش مقدور نبود با برخورد خشن و ترش روئى با ايشان مبارزه كند.

مؤلف: در اين روايت از حيث ترتيب اجزاء جهاد و امر به معروف تشويشى است، چون جهاد با قلب بعد از همه انواع جهاد است نه قبل از آن.

آيات 75 تا 80 سوره توبه

 و منهم من عهد الله لئن آتئنا من فضله لنصدقن و لنكونن من الصلحين (75)

 فلما آتئهم من فضله بخلوا به و تولوا و هم معرضون (76)

 فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم الى يوم يلقونه بما اخلفوا الله ما وعدوه و بما كانوا يكذبون (77)

 الم يعلموا ان الله يعلم سرهم و نجوئهم و ان الله علم الغيوب (78)

 الذين يلمزون المطوعين من المؤمنين فى الصدقت و الذين لا يجدون الا جهدهم فيسخرون منهم سخر الله منهم و لهم عذاب اليم (79)

 استغفر لهم او لا تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم ذلك بانهم كفروا بالله و رسوله و الله لا يهدى القوم الفسقين (80)

ترجمه آيات

بعضى از ايشان كسانى هستند كه با خدا عهد كرده بودند كه اگر خدا از كرم خود به ما عطا كند بطور قطع، زكات ميدهيم و از شايستگان خواهيم بود (75)

پس همينكه خدا از كرم خود عطايشان كرد بدان بخل ورزيده، روى بگردانيدند در حالى كه اعراضگر هم بودند (76)

خدا به سزاى آن خلف وعده اى كه كردند و اينكه دروغ مى گفتند، تا روزى كه ديدارش مى كنند در دلهايشان نفاق انداخت (77)

مگر نمى دانند كه خدا نهان ايشان و راز گفتنشان را مى داند، و مگر نمى دانند كه خدا علام الغيوب است (78)

كسانى كه به مؤمنان راغب به خير كه بيش از استطاعت خويش نمى يابند، در كار صدقه دادن عيب مى گيرند و تمسخرشان مى كنند خدا تمسخرشان را تلافى مى كند و ايشان را است عذابى دردناك (79)

براى ايشان آمرزش بخواهى و يا نخواهى (برابر است )، خداوند هرگز ايشان را نخواهد آمرزيد هر چند هفتاد بار برايشان آمرزش ‍ بخواهى، و اين بدان جهت است كه ايشان به خدا و رسولش كفر ورزيدند و خداوند مردم فاسق و عصيانگر را هدايت نمى كند (80).

بيان آيات

بيان حال دسته اى ديگر از منافقين كه از پرداخت زكات سرپيچى كردند

اين آيات طائفه ديگر از منافقين را يادآور ميشود كه از حكم صدقات تخلف ورزيده و از دادن زكات سرپيچيدند، با اينكه قبلا مردمى تهى دست بودند و با خدا عهد كرده بودند كه اگر خداى تعالى به فضل خود بى نيازشان سازد حتما تصدق دهند و از صالحان باشند، ولى بعد از آنكه خداى تعالى توانگرشان ساخت بخل ورزيده و از دادن زكات دريغ نمودند.

و نيز طائفه ديگرى از منافقين را ياد مى كند كه توانگران با ايمان را زخم زبان زده، ايشان را ملامت مى كردند كه چرا مال خود را مفت از دست مى دهند و زكات مى پردازند، و تهى دستان را زخم زبان زده، مسخره مى كردند (كه خدا چه احتياج به اين صدقه ناچيز شما دارد) و خداوند همه اين طوائف را منافق خوانده، و بطور قطع حكم كرده كه ايشان را نيامرزد.

 

و منهم من عاهد الله لئن آتينا من فضله لنصدقن و لنكونن من الصالحين... و هم معرضون

كلمه (ايتاء) به معناى مطلق دادن است، و ليكن بيشتر اطلاق ميشود در دادن مال، و از قرائن اين مطلب، در خود آيه، (لنصدقن ) است كه معلوم است مقصود از آن تصدق دادن از مالى است كه خدا به ما داده. و همچنين قرينه ديگر آن در آيه بعدى است، و آن مساله بخل است كه معنايش دريغ كردن از مال است.

سياق اين آيات ميرساند كه گفتار در آن راجع به امرى است كه واقع شده ؛ روايات هم دلالت دارد بر اينكه اين آيات درباره داستان ثعلبه نازل شده، كه - ان شاء الله - شرح داستانش در بحث روايتى آينده خواهد آمد، و معناى اين دو آيه روشن و بى نياز از توضيح است.

 

فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم الى يوم يلقونه...

كلمه (اعقاب ) به معناى ارث دادن و اثر گذاشتن است. در مجمع البيان گفته است : اين كلمه به معناى اثر گذاشتن و تاديه كردن و نظائر آن است، و گاهى كلمه (اعقبه) در معناى كيفر داد او را استعمال مى شود.

و معلوم است كه كلمه مذكور از ماده (عقب ) اخذ شده كه به معناى آوردن چيزى به دنبال چيز ديگر است.

ضميرى كه در (فاعقبهم ) مستتر است به بخل و يا عمل ناشى از بخل برمى گردد، و بنابراين، منظور از جمله (يوم يلقونه )، روز ديدار بخل خواهد بود؛ و معنايش به يك نوع عنايت اين مى شود: (روزى كه جزاى بخل را مى بينند).

و ممكن هم هست ضمير را به خداى تعالى برگشت داده، بگوئيم منظور از (يوم يلقونه ) جمله (يوم يلقون الله روزى كه خدا را ملاقات كنند) يعنى روز قيامت باشد كه چون همه ميدانسته اند آن روز روز ملاقات خداست ديگر اسم نبرده، و يا بگوئيم منظور از آن (روز مرگ است ) كه ظاهر آيه (من كان يرجو لقاء الله فان اجل الله لات ) آن را افاده مى كند.

احتمال دوم بنا بر اينكه بگوئيم ضمير به خدا برگردد ظاهر و روشن است، زيرا مناسبتر به ذهن همين است كه بفرمايد (منافقين بر نفاق خود باقى خواهند بود تا روزى كه بميرند)، نه اينكه بفرمايد (باقى خواهند بود تا اينكه سر از قبر بردارند، و جزاى عمل خود را ببينند)؛ چون بعد از مردن كه ديگر تغيير حالت نمى دهند.

حرف (باء) كه در دو جاى جمله (بما اخلفوا الله ما وعدوه و بما كانوا يكذبون ) بكار رفته باء سببيت است، و به آيه چنين معنى مى دهد: (اين بخل به سبب اينكه مستلزم خلف وعده و پايدارى در دروغ بود، سبب نفاق يعنى مخالفت باطن ايشان با ظاهرشان شد).

خلف وعده و دروغگويى از علل نفاق و نشانه هاى آن است و بعضى از نفاق ها بعد ازايمان عارض مى شود

و بنابراين، معناى آيه چنين مى شود: (اثر اينكه بخل كردند و از دادن صدقات دريغ ورزيدند اين شد كه نفاق را در دلهايشان جايگزين كرد، بطورى كه تا روز مرگشان در دلهايشان باقى بماند، اگر اين بخل و دريغ، سبب نفاق ايشان شد به سبب اين بود كه با اين عمل هم وعده خدا را تخلف كردند و هم بر دروغگوئى خود باقى ماندند).

و يا معناى آن اين ميشود: خداى تعالى ايشان را چنين جزا داد كه نفاق را در دلهايشان انداخت كه تا روز لقاى او كه روز مرگ است در دلهايشان باقى بماند، براى اينكه ايشان تخلف كردند آنچه را كه به خدا وعده داده بودند، و براى اينكه دروغ مى گفتند.

اين آيه اولا دلالت دارد بر اينكه خلف وعده و دروغ در سخن از علل نفاق و نشانه هاى آن است و ثانيا بعضى از نفاقها هست كه بعد از ايمان، به دل راه مى يابد، همچنانكه برخى از كفرها بعد از ايمان مى آيد، و آن ارتداد و گفتن رده است، همچنانكه قرآن كريم فرموده (ثم كان عاقبة الذين اساؤ ا السواءى ان كذبوا بايات الله و كانوا بها يستهزؤ ن ) و ميرساند كه چه بسا گناه، كار آدمى را به تكذيب آيات خدا بكشاند، و تكذيب گاهى ظاهرى مى باشد و گاهى ظاهرى و باطنى كه در اين صورت كفر محسوب مى شود و گاهى فقط باطنى است كه نفاق شمرده مى شود.

 

الم يعلموا ان الله يعلم سرهم و نجويهم...

كلمه (نجوى ) به معناى درگوشى حرف زدن است، و استفهام در اين آيه استفهام توبيخى است.

 

الذين يلمزون المطوعين من المؤمنين فى الصدقات و الذين لا يجدون الا جهدهم...

كلمه (تطوع ) به معناى انجام عملى است كه نفس آدمى از آن كراهت نداشته باشد و آن را دشوار نداند و داوطلبانه انجامش دهد، و به همين جهت بيشتر در مستحبات استعمال مى شود؛ چون در واجبات يك نوع تحميلى است بر نفس و آدمى دل خود را وادار مى كند كه راضى به ترك آن نشود.

و اينكه داوطلبان از مؤمنين در دادن صدقه را در مقابل كسانى قرار داده كه بيش از توانائى خود صدقه نمى دهند، خود قرينه است بر اينكه منظور از داوطلبان در صدقه كسانى است كه چون ثروتمند و مالدارند صدقه مى دهند، و خلاصه بخاطر تمكنشان بطوع و رغبت و بطيب خاطر خود مى پردازند، بدون اينكه احساس كمترين ناراحتى بكنند، بخلاف دسته دوم كه نمى دهند مگر بقدر طاقتشان، و يا ناراحتند از اينكه چرا همينقدر مى توانند بدهند و بيشتر از آن نمى توانند.

آنگونه كه مفسرين گفته اند جمله (الذين يلمزون...) يا كلامى است مستاءنف و تازه، و يا وصفى است براى آنهائى كه جمله (و منهم من عاهد الله...)، يادشان كرده.

و معناى آن اين است : كسانى كه بدگوئى ميكنند از مؤمنين ثروتمندى كه داوطلبانه و بطيب خاطر صدقه مى دهند، و هم از فقرائى كه مالى نزد خود نمى يابند براى صدقه مگر آن مقدارى را كه مايه ناراحتيشان است، و خلاصه بدگوئى مى كنند زكات دهندگان را، هم توانگرانشان را و هم تهى دستانشان را، هم بى نيازان را و هم نيازمندان را، و مسخره مى كنند همه را، خداوند ايشان را مسخره كرده، و براى ايشان عذابى دردناك است. اين جمله كوتاه هم جواب استهزاء ايشان است، و هم تهديد به عذابى شديد.

استغفر لهم او لا تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم

ترديد بين امر و نهى، كنايه از اين است كه چه بكنى و چه نكنى يكسان است، و خلاصه استغفار كردنت براى آنان كارى است لغو و بى فايده، همچنانكه نظير آن در آيه (انفقوا طوعا او كرها لن يتقبل منكم ) گذشت.

پس معناى آن اين است : اين منافقين به مغفرت خدا نائل نخواهند شد و طلب و عدم طلب مغفرت براى آنان يكسان است، چون طلب مغفرت كردن براى آنان كمترين فائده و اثرى ندارد.

جمله (ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم ) تاكيد جمله قبلى است و مى رساند كه از طبيعت مغفرت چيزى به ايشان نمى رسد، چه اينكه تو درباره آنها طلب مغفرت كنى و چه نكنى، چه يكبار و چه چند بار، چه زياد و چه كم.

پس، آوردن كلمه (هفتاد بار) خصوصيتى ندارد بلكه فقط مى خواهد كثرت را برساند - نه اينكه از يك تا هفتاد بى فائده است ولى از هفتاد به بالا اثر دارد - و لذا بدنبال آن، علت مطلب را بيان كرده و فرموده : (براى اينكه ايشان به خدا و رسولش كافر شدند) يعنى مانع از شمول مغفرت، كفر ايشان است به خدا و رسول، و اين مانع با بود و نبود استغفار و يا كم و زيادى آن برطرف نمى شود، چون بود و نبود آن و كم و زيادش كفر ايشان را از بين نمى برد.

از همينجا معلوم ميشود كه جمله (و الله لا يهدى القوم الفاسقين ) متمم تعليل قبلى است، و سياق آن، سياق استدلال قياسى، و تقدير آن چنين است : آنها به خدا و رسولش كفر ورزيدند، پس آنها فاسقند و از زى عبوديت خدا بيرونند و خدا مردم فاسق را هدايت نمى كند، و ليكن مغفرت هدايت است به سوى سعادت قرب و بهشت برين، پس به همين دليل مغفرت شامل ايشان نمى گردد.

و استعمال كلمه (هفتاد) در رسانيدن صرف كثرت بدون خصوصيت، مانند استعمال صد و هزار در اين معنا در لغت بسيار شايع است.

بحث روايتى

داستان (ثعلبة بن حاطب) و نزول آيات مربوط به خوددارى از اداء زكات

در مجمع البيان دارد كه بعضيها گفته اند: اين آيات در باره ثعلبة بن حاطب كه يكى از انصار بود نازل شده. وى به رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) عرض كرده بود يا رسول الله ! از خدا بخواه مال دنيائى به من روزى كند. حضرت فرمود: اى ثعلبه مال اندكى كه از عهده شكرش برآئى بهتر است از مال فراوانى كه نتوانى شكرش را بجاى آرى، مگر مسلمانها كه تو يكى از ايشانى نبايد به رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) تاسى بجويند، و مگر خدا نفرموده : (لكم فى رسول الله اسوة حسنة ) پس چرا چنين تقاضائى مى كنى ؟ با اينكه من به آن خدائى كه جانم بدست قدرت او است اگر بخواهم اين كوهها برايم طلا و نقره شود مى شود و ليكن نمى خواهم.

بعد از چند روز ديگر آمد و عرض كرد: يا رسول الله ! از خدا بخواه مرا مال دنيائى روزى بفرمايد، و به آن خدائى كه تو را به حق مبعوث فرموده اگر به من روزى كند من حق همه صاحبان حق را مى پردازم. حضرت عرض كرد: بار الها! ثعلبه را مالى روزى فرما. ثعلبه گوسفندى خريد و زاد ولد آن بسيار شد به حدى كه مدينه براى چرانيدن آنها تنگ آمد و مجبور شد گوسفندان خود را بيرون برده در بيابانى از بيابانهاى مدينه جاى دهد و بچراند، و همچنان رو به زيادى مى رفت و او از مدينه دور مى شد و به همين جهت از نماز جمعه و جماعت باز ماند. رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) كارشناسى فرستاد تا گوسفندانش را شمرده، زكاتش را بگيرد، ثعلبه قبول نكرد و بخل ورزيد و گفت : اين زكات در حقيقت همان باج دادن است. رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) فرمود: واى بر ثعلبه ! واى بر ثعلبه !

چيزى نگذشت كه اين آيات در بارهاش نازل شد - نقل از ابى امامه - و در روايت ديگرى بطور رفع وارد شده.

بعضى ديگر گفته اند: ثعلبه به مجلسى از انصار وارد شد و همه اهل آن مجلس را شاهد گرفت كه اگر خدا مرا از فضل خود چيزى بدهد من زكاتش را مى دهم و حق هر صاحب حقى را مى پردازم و صله رحم هم مى كنم. خداوند او را امتحان كرد، پسر عموى او از دنيا رفته از وى مالى به ثعلبه ارث رسيد، و او به آنچه كه عهد كرده بود وفا نكرد و اين آيات در بارهاش نازل شد - نقل از ابن عباس و سعيد بن جبير و قتاده.

بعضى ديگر گفتهاند: اين آيات در باره ثعلبه بن حاطب و معتب بن قشير نازل شده كه از بنى عمرو بن عوف بودند. آنها گفته بودند اگر خداى به ما مالى روزى كند زكاتش را مى دهيم، ولى وقتى خدا روزيشان كرد بخل ورزيدند - نقل از حسن و مجاهد.

مؤلف: رواياتى كه صاحب مجمع البيان آورده با يكديگر منافاتى ندارند، زيرا ممكن است ثعلبه با رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) عهد كرده باشد و جماعتى از انصار را هم بر آن گواه گرفته باشد، و يا غير او مرد ديگرى نيز با او بوده باشد. بنا بر اين، نه تنها روايات با هم منافات ندارند بلكه يكديگر را تاييد هم مى كنند.

همچنانكه آن قولى كه از ضحاك نقل شده كه گفته است : (آيات مذكور در باره عده اى از منافقين به نام نبتل بن حارث، جد بن قيس ‍ و ثعلبة بن حاطب و معتب بن قشير نازل شده ) نيز آن روايات را تاييد مى كند.

و اما آنچه را كه مجمع البيان از كلبى نقل كرده كه گفته : (آيات مذكور درباره حاطب بن ابى بلتعه نازل شده كه داراى مالى در شام بوده و دير بدستش رسيده و او بسيار تلاش كرد، پس قسم خورد كه اگر خداوند اين مال را برساند زكاتش را بپردازد، خداوند هم مالش را به سلامت به او رسانيد و او بعهد و قسم خود وفا نكرد) انطباقش بر آيات مورد بحث بعيد است، براى اينكه رسانيدن مال به صاحبش ايتاء فضل كه اعطاء و رزق باشد، نيست.

و در تفسير قمى مى گويد: در روايت ابى الجارود از ابى جعفر (عليه السلام ) در ذيل آيه مورد بحث آمده كه فرمود: اين آيات در شان ثعلبة بن حاطب بن عمرو بن عوف نازل شده كه مردى محتاج بود و با خدا عهدى بست، و چون خدا مالدارش نمود بخل ورزيد و بعهد خود وفا نكرد.

و در الدر المنثور است كه بخارى، مسلم، ترمذى و نسائى از ابى هريره از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) روايت كرده اند كه فرمود: نشانه منافق سه چيز است : اول اينكه وقتى حرف ميزند دروغ مى گويد و چون وعده مى دهد خلف مى كند و چون امين شود خيانت مى كند.

مؤلف: اين روايت بطرق بسيارى از ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) نقل شده كه بعضى از آنها قبلا ايراد شد.

و نيز در الدر المنثور در ذيل آيه (الذين يلمزون المطوعين...) آمده كه بخارى، مسلم، ابن منذر، ابن ابى حاتم، ابو الشيخ، ابن مردويه و ابو نعيم - در كتاب معرفت - از ابن مسعود روايت كردهاند كه گفت : بعد از آنكه آيه صدقه نازل شد با دوش خود زكات را تحويل مى داديم تا آنكه مردى صدقه بسيارى آورد، منافقين گفتند: ببين چه خودنمائى مى كند، و ابو عقيل نيم من صدقه بياورد گفتند: آخر خدا چه احتياجى به اين زكات ناچيز دارد، بدنبال اين حرفها آيه (الذين يلمزون المطوعين من المؤمنين فى الصدقات و الذين لا يجدون الا جهدهم...) نازل گرديد.

مؤلف: روايات وارده در شان نزول اين آيات بسيار است و از همه آنها قابل قبولتر همين هائى بود كه ما نقل كرديم، و قريب به آن مضامين، روايات ديگرى هست و ظاهر همه اينها اين است كه آيه مورد بحث مستقل از آيات قبل است، و مطلبى را از نو شروع كرده.

رواياتى در مورد آمرزيده نشدن منافقين درذيل آيه : (استغفرلهم اولا تستغفرلهم...) و بررسى آنها

و در الدر المنثور است كه ابن جرير و ابن ابى حاتم از عروه نقل كرده اند كه گفت : عبد الله بن ابى به همفكران خود چنين گفت : اگر شماها به محمد كمك مالى نرسانيد از دورش پراكنده مى شوند. و نيز او گفته بود: (لنخرجن الاعز منها الاذل ) و خداى تعالى در بارهاش چنين نازل كرد: (استغفر لهم او لا تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم ) و رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) فرمود: من بيش از هفتاد بار استغفار مى كنم شايد خدا از جرمشان در گذرد. ليكن خداى تعالى اين آيه را فرستاد: (سواء عليهم استغفرت لهم او لم تستغفر لهم لن يغفر الله لهم ).

و در همان كتاب است كه ابن ابى شيبه، ابن جرير و ابن منذر از مجاهد نقل كرده اند كه گفت : وقتى آيه (ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم ) نازل شد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) فرمود: (من بيش از هفتاد بار استغفار) مى كنم پس آيه (لن يغفر الله لهم ) در سوره منافقين نازل گرديد.

و نيز در همان كتاب آمده كه ابن جرير از ابن عباس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بعد از اينكه اين آيه نازل شد فرمود: من چنين مى فهمم گويا در امر منافقين اختيارى دارم، به خدا قسم بيشتر از هفتاد بار براى آنان استغفار مى كنم باشد كه خدا ايشان را بيامرزد، ليكن خداى تعالى از شدت غضبش بر منافقين، آيه فرستاد كه : (چه براى ايشان استغفار كنى و چه استغفار نكنى هرگز خدا ايشان را نمى آمرزد؛ زيرا خدا مردم فاسق را هدايت نمى كند).

مؤلف: هيچ ترديدى نيست در اينكه اين آيات در اواخر زندگى رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) نازل شده، و بطور قطع همه آيات مكى و بيشتر آيات و سوره هاى مدنى، قبل از اين آيات نازل شده. و اين مطلب براى هر كس در قرآن دقتى كند از واضحات است كه از نظر قرآن هيچ اميدى به نجات كفار و منافقين بدتر از كفار نيست، مگر آنكه قبل از مرگ از كفر و نفاق خود توبه كنند. و آيات بسيارى هم مكى و هم مدنى تصريح قطعى به اين مطلب نموده اند، آن وقت چطور ممكن است رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) تا آن روز اين معنا را از قرآن نفهميده باشد و چگونه ممكن است از وعده حتمى عذاب كه خدا به كفار و منافقين مى دهد اطمينان پيدا نكند و به احتمال اينكه شايد عدد هفتاد دخالتى داشته باشد حاضر شود بيش از هفتاد بار استغفار كند؟! و يا چطور مى شود رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) متوجه نباشد به اينكه ترديد در آيه صرفا براى افاده لغويت است، نه براى خصوصيتى كه ممكن است در عدد هفتاد باشد تا ايشان به طمع اينكه شايد هفتاد به بالا آن خصوصيت را نداشته باشد بفرمايد: من بيشتر استغفار ميكنم شايد مستجاب شود؟!

علاوه، مگر آيه سوره منافقين كه نازل شد و ديگر اميد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) قطع گرديد چه بيان و چه كلمه اضافه اى داشت كه آيه مورد بحث نداشت كه آن آيه آنجناب را ماءيوس نكرد و اين آيه با آن بيان زائدش مايوسش نمود؟ و حال آنكه بيان هر دو، يكى است و خدا در هر دو نفى ابدى مغفرت را چنين تعليل كرد كه (چون ايشان فاسقند، و خداوند قوم فاسق را هدايت نمى كند).

پس خلاصه كلام اينكه، اينگونه روايات و اشباه و نظائر آنها از جعلياتى است كه بايد آنها را به ديوار كوبيد.

و در الدر المنثور آمده كه احمد، بخارى، ترمذى، نسائى، ابن ابى حاتم، نحاس، ابن حبان، ابن مردويه و ابو نعيم - در كتاب الحليه - از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : من از عمر شنيدم كه مى گفت : وقتى عبد الله بن ابى از دنيا رفت از رسول خدا درخواست شد كه بر او نماز گزارد، حضرت تشريف برد و بر او نماز گزارد، همينكه ايستاد من گفتم : آيا بر جنازه دشمن خدا، عبد الله بن ابى نماز مى خوانى كه فلان و فلان مى گفت و فلان حرفها را ميزد؟! آنگاه شروع كردم خاطرات ايام او را برشمردن، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) تبسم ميكرد، تا آنجا كه از حد گذراندم فرمود: اى عمر كنار برو كه مرا اختيار داده اند، زيرا به من فرموده اند: چه براى ايشان استغفار كنى و چه استغفار نكنى يكسان است اگر هفتاد بار برايشان استغفار كنى خدا ايشان را نمى آمرزد، پس اگر مى دانستم در صورتى كه بيش از هفتاد بار برايش استغفار كنيم خدا او را مى آمرزد بيش از هفتاد بار استغفار مى كردم.

آنگاه رسول خدا بر جنازه اش نماز خواند و او را تشييع كرد و كنار قبر او ايستاد تا از دفنش فارغ شدند. من از جسارت و جراءت خودم بر رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) تعجب كردم، با اينكه خدا و رسول داناترند. به خدا سوگند جز اندك زمانى نگذشت كه اين دو آيه نازل شد: (و لا تصل على احد منهم مات ابدا و لا تقم على قبره ) كه بعد از نزول آن ديگر رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بر هيچ منافقى نماز نخواند تا آنكه خداى تعالى او را قبض روح كرد.

مؤلف: اينكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در اين روايت فرمود (اگر مى دانستم در صورتى كه بيش از هفتاد بار برايش...) صريح است در اينكه آنجناب ماءيوس بوده است از اينكه مغفرت الهى شامل حال عبد الله بن ابى شود و اين خود شاهد است بر اينكه منظور از جمله (مرا اختيار داده اند؛ زيرا به من فرموده اند چه براى ايشان استغفار كنى و چه نكنى...) اين است كه خداى تعالى مساله را بطور ترديد آورده و آنجناب را صريحا از استغفار نهى نكرده است. نه اينكه بطور حقيقت مخيرش كرده باشد بين استغفار و عدم استغفار تا نتيجه اش آن شود كه اگر آنجناب استغفار كند مغفرت حاصل گردد يا حصول آن اميد رود.

و از اينجا فهميده ميشود كه استغفار رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) براى عبد الله ابن ابى و نماز خواندنش بر جنازه او و ايستادنش ‍ بر قبر او به فرضى كه چيزى از اين مطالب ثابت باشد براى طلب آمرزش و دعاى جدى نبوده همچنانكه در روايت قمى و رواياتى ديگر گفتارى در اين باب مى آيد.

و در همان كتاب از ابن ابى حاتم از شعبى روايت آمده كه عمر بن خطاب گفت : من در اسلام گرفتار لغزشى شدم كه در همه عمرم به مثل آن گرفتار نشدم و آن اين بود كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) خواست بر جنازه عبد الله بن ابى نماز گزارد من جامه اش را كشيدم پس از آن گفتم به خدا سوگند كه خدا بتو چنين دستورى نداده است، مگر نفرموده است : (استغفر لهم او لا تستغفر لهم، ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم ) رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود پروردگارم مرا مخير كرده و فرموده (چه برايشان استغفار كنى و چه نكنى ) آنگاه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) كنار قبر نشست مردم به پسرش مى گفتند: اى حباب چنين كن، اى حباب چنان كن. رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود حباب نام شيطان است، نام تو عبد الله است.

و در تفسير قمى در ذيل آيه (استغفر لهم او لا تستغفر لهم...) گفته است : اين آيه بعد از مراجعت رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به مدينه نازل شد، و در آن ايام عبد الله ابن ابى مريض بود: پسرش عبد الله بن عبد الله مردى با ايمان بود نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) رفت و در حالى كه پدرش جان مى داد عرض كرد: يا رسول الله ! پدر و مادرم به قربانت، شما به عيادت پدر من نيامدى و اين در اجتماع مايه سرافكندگى ما است. رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به خانه عبد الله بن ابى درآمد، در حالى كه منافقين همه دور بسترش جمع بودند. عبد الله بن عبد الله عرض كرد: يا رسول الله ! جهت پدرم استغفار كن. آن جناب هم استغفار كرد.

عمر گفت : مگر خدا تو را نهى نكرده از اينكه براى كسى از منافقين صلوات بفرستى يا استغفار كنى ؟ رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) اعتنائى به او نكرد. بار ديگر عمر تكرار كرد، حضرت فرمود: واى بر تو! آخر اختيار اين امور را به من داده اند و من نيز چنين مصلحت ديدم، خداى تعالى فرموده (چه براى ايشان استغفار كنى و چه نكنى حتى اگر هفتاد بار هم استغفار كنى ايشان را نمى آمرزد).

بعد از آنكه عبد الله بدرك واصل شد پسرش نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) آمد و عرض كرد: پدر و مادرم فدايت يا رسول الله ! اگر صلاح بدانيد تشريف بياوريد بر جنازه پدرم نماز بخوانيد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) كنار قبر او ايستاد تا بر او نماز بخواند، عمر گفت : يا رسول الله ! مگر خدا تو را نهى نكرده از اينكه بر احدى از منافقين نماز بخوانى، و مگر نفرموده كه ابدا بر قبر احدى از ايشان نايست ؟ حضرت فرمود: واى بر تو! هيچ فهميدى كه من چه گفتم ؟ من گفتم خدا يا قبرش را پر از آتش بگردان و جوفش را سرشار آتش كن او را به آتش دوزخت برسان. و رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مجبور شد حرفى بزند كه نميخواست افشاء شود.

مؤلف: در باره روايات تتمهاى باقى است كه - ان شاء الله - در ذيل آيات بعدى به آنها خواهيم رسيد.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved