بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

توضيح مراد از جمله: (يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين)

و كوتاه سخن ظاهر جمله (يومن بالله و يومن للمومنين ) اين است كه رسول اكرم (صلى الله عليه و آله )، خدا را در وحيى كه به وى نازل مى كند تصديق مى نمايد ولى مؤمنين را در آنچه كه مى گويند تصديق نمى كند، بلكه تصديق مى نمايد به نفع مومنين، هر يك از آنها كه به وى خبرى دهد، به اين معنا كه كلام مخبر را حمل بر صحت نموده، به او نمى گويد تو در اين گفتارت دروغ مى گوئى، و يا غرض سوئى دارى، اينكار را نمى كند، و در عين حال اثر صحت هم بر آن خبر مترتب نمى سازد، و همين خود باعث است كه همواره تصديقش به نفع مؤمنين تمام شود، بخلاف اينكه همه خبرها و حرفهائى را كه مى شنود صحيح بداند و اثر صحت هم بر آن بار كند، و يا اگر آن را دروغ دانست صريحا به رخ گوينده اش بكشد كه تو دروغ مى گوئى، كه در اين صورت تصديقش به نفع مؤمنين تمام نمى شود و نظام اجتماع مؤمنين بر هم مى خورد، و اين معنا همانطور كه گفتيم وجه دوم را تاييد مى كند.

و بعيد نيست كه مقصود از (مومنين ) جامعه مؤمنين باشد، هر چند در آن جامعه، افراد منافقى هم باشند؛ و بنا بر اين، مقصود از جمله (للذين آمنوا) مؤمنين حقيقى، و در اين صورت معناى آيه چنين مى شود: رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) كلام پروردگارش ‍ را تصديق مى نمايد، ولى كلام فرد فرد جامعه شما را على الظاهر تصديق مى كند، چون فرد فرد آنان حتى منافقين ايشان، جزو جامعه شمايند؛ و اين تصديق ظاهرى كه به نفع اجتماع است براى خصوص مؤمنين واقعى رحمت نيز هست، زيرا اين عمل، آنان را به راه راست دلالت مى كند.

و اگر منظور از (الذين آمنوا) افرادى باشند كه در اول بعثت و قبل از فتح مكه مسلمان شدند - همچنانكه در سابق هم گذشت كه كلمه (الذين آمنوا) در قرآن كريم يك اسمى است تشريفى براى آن مردان با ايمانى كه در صدر اسلام ايمان آوردند - آن وقت منظور از مؤمنين در جمله (و يومن للمومنين ) نيز مؤمنين حقيقى از همان عده خواهند بود، همانطورى كه در آيه (و لما را المومنون الاحزاب قالوا هذا ما وعدنا الله و رسوله ) هم بهمين معنا اطلاق شده است.

بعضى گفته اند: حرف (لام ) در جمله (و يومن للمومنين ) براى متعدى كردن آمده همچنانكه حرف (باء) در جمله (يومن بالله ) براى متعدى كردن است، پس نتيجه گرفته اند كه كلمه ايمان با هر دوى آنها متعدى مى شود، به شهادت آيات : (فامن له لوط) و (فما آمن لموسى الا ذريه من قومه ) و (انومن لك و اتبعك الارذلون ) كه در همه آنها حرف (لام ) كار (باء) را انجام داده است.

بعضى ديگر گفته اند: لفظ (لام ) به طريقه تضمين جريان يافته و معناى (ميل ) را افاده مى كند و با بكار رفتن آن، معناى آيه چنين است : (رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مايل است به مؤمنين در حالى كه به آنها ايمان دارد، و يا ايمان مى آورد به آنها در حالى كه ميل دارد به ايشان ).

اين دو وجه هر چند در جاى خود صحيح است، و براى مساله مورد بحث توجيه خوبى است، و ليكن تفكيكى كه در جمله (يومن بالله و يومن للمومنين ) ميان (يومن ) اول و (يومن ) دوم وجود دارد اين دو وجه را بعيد بنظر مى رساند، براى اينكه بنا بر اين وجه، ديگر هيچ حاجتى به اين تفكيك به نظر نمى رسد، و ممكن بود بفرمايد: (يومن بالله و للمومنين ).

مگر اينكه گفته شود اين تفكيك صرفا بمنظور تفنن در تعبير بوده ؛ و ليكن بهر تقدير نتيجه همان نتيجه سابق است، و ايمان رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به مؤمنين تنها مختص به مخبرين نبوده تا در نتيجه اخبار آنها را تصديق كند و ديگران را وقتى سعايت شوند مورد مواخذه قرار دهد. بلكه ايمان رسول خدا ايمانى بود كه شامل جميع مؤمنين مى شد، پس مخبر را در خبرش تصديق مى كرد و نيز مخبر عنه را تصديق مى كرد به اين صورت كه كارش را حمل بر صحت مى كرد و او را مورد مواخذه قرار نمى داد - دقت كنيد.

عدم منافات بين اينكه پيامبر اسلام (ص) رحمة للعالمين است و اينكه فقط براى مؤمنين رحمت است

در اينجا سوالى باقى مى ماند، و آن اينكه چرا در آيه مورد بحث رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را تنها رحمت آن كسانى معرفى كرده كه ايمان دارند، ولى در آيه (و ما ارسلناك الا رحمه للعالمين ) او را رحمت براى همه مردم معرفى كرده ؟ جواب اين سؤ ال اين است كه مقصود از رحمت در اين دو آيه مختلف است، زيرا رحمت در آيه مورد بحث، رحمت فعلى است، ولى رحمت در آيه سوره انبياء رحمت شانى است. به اين معنا كه در آيه مورد بحث مى فرمايد: (مؤمنين از رحمت وجود تو برخوردارند) و در آن آيه مى فرمايد: (عالميان مى توانند از رحمت وجود تو برخوردار شوند) و ميان اين دو تعبير هم منافاتى نيست.

و به عبارتى ديگر، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) هم رحمت است براى كسى كه حقيقتا به وى ايمان آورده، چون خداوند بوسيله آنجناب او را از گرداب ضلالت نجات داده و عاقبت او را به كرامت و سعادت ختم كرده است. و هم رحمت است براى عموم مردم، چه آنكه ايمان آورده و چه آنكه كفر ورزيده، چه آنكه در عصر آنحضرت بوده و چه آنكه بعدا آمده، زيرا خداى تعالى آن حضرت را به كيش و ملتى بيضاء و سنتى طيبه مبعوث كرده كه عموم بشر را از مسير منحرفش به سوى راه مستقيم و از طريق شقاوت و هلاكت به شاهراه هدايت و نجات برگرداند و با مشعل تابناك خود راه مستقيم فطرت الهى را روشن نمايد. چيزى كه هست افراد مجتمع بشرى وضعشان در برابر اين شمع فروزان مختلف است : عده اى خود را به آن راه انداخته و پيش مى روند و رستگار مى گردند، جمعى از راه هلاكت خود را كنار كشيده و ليكن هنوز به راه راست نيفتاده اند و گروهى تصميم دارند خود را از راه هلاكت كنار بكشند و در راه مستقيم فطرت حركت كنند، و ليكن هنوز قدمى برنداشته اند.

اين وضع جوامع بشرى است بعد از طلوع آفتاب اسلام و انتشار اشعه معارف آن در ميان مردم، و رسيدن نداى آن به گوش هر شنونده و تاثيرش در همه سنت هاى اجتماعى، كه در يك اجتماع اثر بيشترى مى گذارد و در اجتماع ديگر اثر كمترى، و اين معنا جاى هيچ ترديد نيست. و اين وجه يا وجهى است نزديك به وجه قبلى و يا در حقيقت برگشتش به همان است.

 

يحلفون بالله لكم ليرضوكم و الله و رسوله احق ان يرضوه ان كانوا مومنين

در مجمع البيان گفته است : فرق ميان كلمه (احق ) و كلمه (اصلح ) اين است كه اولى هم در مواردى استعمال مى شود كه پاى فعل در ميان باشد و هم در مواردى كه پاى فعل در ميان نباشد؛ مانند اينكه مى گوييم : (فلانى احق و سزاوارتر به اين مال است ) ولى (اصلح ) جز در مواردى كه پاى فعل در ميان باشد استعمال نمى شود. و خلاصه، كلمه اصلح از صفات فعل است، بنابراين، مى توان گفت : (خدا احق است به اينكه اطاعت شود) ولى نمى توان گفت : (خدا اصلح است به اينكه اطاعت شود).

و علت اصلى اين حرف اين است كه ماده : (صلح ) معناى استعداد و آمادگى را در بر دارد و كلمه (حق ) متضمن معناى ثبوت و لزوم است، و خداى سبحان هيچ وقت متصف به استعداد و قابليت نمى شود، زيرا اتصاف به اين معنا مستلزم آن است كه چيز ديگرى در خداى تعالى اثر بگذارد و او از تاثيرآن متاثر شود، (و هيچ علتى ما فوق خدا نيست تا در او اثر بگذارد).

خداى تعالى در اين آيه خطابى را كه قبلا به پيغمبرش داشت به مؤمنين برگردانيده، و به اصطلاح التفات بكار برده. و گويا وجه اين التفات اين است كه اشاره كند به آن حكمى كه در جمله (و الله و رسوله احق ان يرضوه ان كانوا مومنين ) بود، و آن اين بود كه بر هر مومنى واجب است كه رضاى خدا و پيغمبرش را بدست بياورد، و در مقام سرپيچى و نافرمانى خدا و رسول برنيايد كه در اين عمل، نكبتى بزرگ و دوزخى جاودانه است.

در جمله (احق ان يرضوه ) نكته اى نهفته است كه ادب قرآن را نسبت به توحيد مى رساند، و آن اين است كه ضمير را مفرد آورد و فرمود: (خدا و رسول سزاوارترند به اينكه آنها او را راضى كنند) و نفرمود (آنها آن دو را راضى كنند)؛ براى اينكه مقام خداى تعالى و وحدانيت او را حفظ نموده احدى را قرين و هم سنگ او نخواند.

چون آنچه كه از اينگونه حقوق و همچنين از اين قبيل اوصاف هست كه هم بر خدا اطلاق دارد و هم بر خلق او، در خداى تعالى ذاتى و لنفسه است و در غير او غيرى و به تبع غير و يا بالعرض است، مانند صفات واجب التعظيم و واجب الارضاء بودن. و اما غير خداى تعالى هر كس كه اين صفات بر او نيز اطلاق شود اطلاق و اتصافش به تبع غير و عرضى و بوسيله خداى تعالى است، مانند اتصاف به علم و حيات و زنده كردن مردگان و ميراندن زندگان و امثال آن.

نظير اين ادب در قرآن كريم در موارد بسيارى نسبت به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) رعايت شده كه با اينكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) با افراد امت در يك عملى شركت دارد، مع ذلك اسم آنجناب را جداگانه ذكر كرده، مانند آيه (يوم لا يخزى الله النبى و الذين آمنوا روزى كه خدا پيغمبر و مؤمنين را بيچاره نمى كند) و آيه (فانزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين پس خدا سكينت خود را بر پيغمبر و بر مؤمنين نازل كرد) و آيه (آمن الرسول بما انزل اليه من ربه و المومنون ايمان آورد رسول به آنچه كه به وى نازل شد، و مؤمنان نيز) و آياتى ديگر.

 

الم يعلموا انه من يحادد الله و رسوله فان له نار جهنم...

در مجمع البيان مى فرمايد: كلمه (محادة ) به معناى تجاوز با مخالفت است، و اين كلمه و كلمات : (مخالفه )، (مجانبه ) و (معاداة ) به يك معنا هستند، و اصل آن منع كردن و خوددارى نمودن است. و معناى ديگر آن شدت غضب است به حدى كه عقل و تدبير آدمى را از بين ببرد. و نيز گفته است : كلمه (خزى ) به معناى خوارى و هر پستى ديگرى است كه آدمى از آن شرم داشته باشد.

استفهامى كه در آيه است استفهام تعجبى است، و سياق آيه براى بيان اين جهت است كه خدا و رسولش سزاوارترند به اينكه مردم خوشنود و راضيشان كنند.

خلاصه اش اينكه : مردم خوب مى دانند كه دشمنى با خدا و رسول و مخالفت و به خشم آوردن خدا و پيغمبرش مايه خلود در آتش ‍ است، و وقتى به خشم آوردن خدا و رسولش حرام باشد پس راضى كردن او و همچنين پيغمبرش بر هر كسى كه به خدا و رسولش ‍ ايمان داشته باشد واجب خواهد بود.

بحث روايتى

روايتى در مورد كسانى كه در مورد تقسيم صدقات بين فقراء به پيامبر (ص) اعتراض كردند

در تفسير قمى از ابى الجارود از امام ابى جعفر (عليه السلام ) روايت كرده كه در تفسير آيه (ان تصبك حسنه تسوهم و ان تصبك مصيبه...) فرموده : اما حسنه، مقصود از آن غنيمت و عافيت است، و اما مصيبت مقصود از آن بلا و گرفتارى است.

و در الدر المنثور آمده كه ابن ابى حاتم از جابر بن عبد الله نقل كرده كه گفت : منافقينى كه از رفتن با رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) تخلف كرده و در مدينه باقى ماندند، شروع كردند به انتشار خبرهاى بد و هول انگيز در ميان مردم از آنجمله مى گفتند: محمد و يارانش ‍ آنقدر در اين سفر مصيبت ديدند كه همه هلاك شدند. اين اراجيف تكذيب شد، يعنى به گوش مردم رسيد كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و يارانش همه سلامتند؛ منافقين خيلى ناراحت شدند و بدين مناسبت آيه فوق الذكر نازل شد.

و در كافى به سند خود از ابى حمره از ابى جعفر (عليه السلام ) نقل كرده كه گفت : از آنحضرت معناى اين قول خداى عز و جل كه مى فرمايد: (هل تربصون بنا الا احدى الحسنيين ) را پرسيدم، فرمود: يا مرگ در راه اطاعت امام، و يا درك ظهور امام. آنگاه معناى جمله (و نحن نتربص بكم ) را پرسيدم كه چطور ما خود در مشقت هستيم آنوقت در انتظار هستيم كه (ان يصيبكم الله بعذاب من عنده ) خداوند ايشان را به عذابى از ناحيه خود معذب كند؟ فرمود: مقصود مشقت نيست، بلكه مقصود اين است كه خدا ايشان را مسخ كند (اوبايدينا) و يا بدست ما به قتل برساند؛ آنگاه به پيغمبرش مى فرمايد: (فتربصوا انا معكم متربصون ).

مؤلف: اين روايت از باب تطبيق مصداق بر كلى است، نه از باب تفسير.

و در محاسن به سند خود از يوسف بن ثابت از ابى عبد الله (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: هيچ عملى با داشتن ايمان ضرر نمى رساند، و هيچ عملى هم با كفر سودى نمى بخشد. آنگاه فرمود: مگر نمى بينى كه خداى تبارك و تعالى فرموده : (و ما منعهم ان تقبل منهم نفقاتهم الا انهم كفروا بالله و رسوله ).

مؤلف: اين روايت را عياشى و قمى نيز از آنجناب و همچنين كلينى در كافى در ضمن حديث مفصلى از آن حضرت روايت كرده، و اين روايت را آيات و روايات ديگرى بيان مى كند، و خلاصه معنايش اين است كه ايمان مادام كه باقى است و از بين نرفته، هيچ گناهى ضرر نمى رساند، يعنى با داشتن ايمان هيچ گناهى انسان را گرفتار خلود در آتش نمى كند، و مادام كه كفر باقى است، هيچ عمل نيكى آدمى را فائده نمى بخشد.

و در مجمع البيان در تفسير: (مدخلا...) گفته است : امام ابى جعفر (عليه السلام ) فرمود اين كلمه به معناى راه زير زمينى است.

و در كافى به سند خود از اسحاق بن غالب روايت كرده كه گفت، امام صادق (عليه السلام ) به من فرمود: (اى اسحاق )! خيال مى كنى مشمولين اين آيه كه مى فرمايد: (فان اعطوا منها رضوا و ان لم يعطوا منها اذا هم يسخطون ) چقدرند؟ (من چيزى در جواب نگفتم خودش ) فرمود: بيشتر از دو ثلث مردم اينطورند.

مؤلف: اين روايت را عياشى در تفسير خود و حسين بن سعيد در كتاب زهدش از اسحاق از آنجناب نقل كرده اند.

(منهم من يلمزك فى الصدقات...)

و در الدر المنثور آمده كه بخارى، نسائى، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم، ابو الشيخ و ابن مردويه از ابى سعيد خدرى روايت كرده اند كه گفت : در بينى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مشغول تقسيم غنيمت بود، ناگهان ذو الخويصره تميمى از راه رسيد و گفت : يا رسول الله ! عدالت به خرج بده. حضرت فرمود: واى بر تو اگر من عدالت را رعايت نكنم پس چه كسى رعايت مى كند؟

عمر بن خطاب گفت : يا رسول الله ! اجازه بده گردنش را بزنم. حضرت فرمود: رهايش كن، او دار و دسته اى دارد كه شماها نماز و روزه هايتان را در مقابل نماز و روزه آنان هيچ و ناچيز مى پنداريد، ليكن با همه اين عبادتها آنچنان از دين بيرون مى روند كه تير از كمان بيرون مى رود، بطورى كه نه از پر آن و نه از آهن پيكان آن و نه از برآمدگى سر آن و از هيچ نقطه آن اثرى باقى نماند و همه از هدف گذشته باشد؛ از ايشان مرد سياهى است كه يكى از دو پستانش مانند پستان زنان و يا مانند يك تكه گوشت آويزان است، وقتى مردم را دچار تفرقه و اختلاف مى بينند خروج مى كنند. راوى مى گويد: آيه (و منهم من يلمزك فى الصدقات...)، در باره اين شخص و اصحابش كه همان خوارج باشند نازل گرديد.

ابو سعيد مى گويد: من شهادت مى دهم كه اين سخنان را از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) شنيدم، و شهادت مى دهم كه در جنگ نهروان بعد از آنكه على (عليه السلام ) خوارج را از دم شمشير گذراند و به كشتگان سركشى مى كرد من با او بودم، و مردى را به همان صفتى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرموده بود ديدم.

و در تفسير قمى در ذيل آيه مذكور آمده كه اين آيه در موقعى نازل شد كه صدقات از اطراف جمع آورى شده، به مدينه حمل شد. ثروتمندان همه آمدند، به خيال اينكه از اين صدقات سهمى مى برند، ولى وقتى ديدند رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) همه را به فقرا داد شروع كردند به حرف مفت زدن، و خرده گيرى كردن، و گفتند: ما سنگينى صحنه هاى جنگ را بدوش خود تحمل مى كنيم و به همراهى او به جنگ مى پردازيم و دين او را تقويت مى كنيم و او صدقات را به مشتى فقير مى دهد، كه نه توانائى ياريش دارند و نه دردى از او دوا مى كنند، خداوند اين آيه را نازل كرد: (و لو انهم رضوا ما اتيهم الله و رسوله و قالوا حسبنا الله سيوتينا الله من فضله و رسوله انا الى الله راغبون ).

رواياتى درباره تقسيم صدقات واجب و مستحقين آن

آنگاه خود خداى تعالى صدقات را تفسير كرده و توضيح داد كه اين صدقات را چه كسانى بايد بپردازند، و به چه كسانى بايد داده شود، و فرمود: (انما الصدقات للفقراء و المساكين و العاملين عليها و المولفه قلوبهم و فى الرقاب و الغارمين و فى سبيل الله و ابن السبيل فريضه من الله و الله عليم حكيم )، همه مردم را از مشموليت صدقات بيرون نموده، تنها هشت صنف را مستحق آن دانست، و از ايشان اسم برد.

آنگاه امام صادق (عليه السلام ) يكايك آن مصارف را توضيح داده ؛ درباره فقراء فرمود: كسانى هستند كه (زكات خوردن را حرفه خود قرار نداده باشند و) دريوزگى نكنند، و عيالوار باشند. دليل اينكه گفتيم بايد دريوزگى نكنند اين آيه است كه مى فرمايد: (للفقراء الذين احصروا فى سبيل الله لا يستطيعون ضربا فى الارض يحسبهم الجاهل اغنياء من التعفف تعرفهم بسيماهم لا يسئلون الناس الحافا).

و مسكينان عبارتند از افراد عليل، از قبيل كورها و اشخاص بى دست و پا و جذامى، و هر عليل ديگرى، از مرد و زن و كودك.

و كاركنان در امر زكات عبارتند از كسانى كه براى گرفتن و جمع آورى و نگهدارى آن فعاليت مى كنند.

و مولفه قلوبهم عبارتند از مردمى كه قائل به توحيد خدا هستند، و ليكن هنوز معرفت در دلهايشان راه نيافته، و نفهميده اند كه محمد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) است، لذا رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) دلهاى ايشان را بدست مى آورد، به ايشان زياده از حد محبت مى كرد و تعليم مى داد تا شايد او را به نبوت بشناسند، و يك سهم از صدقات را هم براى آنان قرار داد، تا دلهايشان به اسلام متمايل گردد.

مؤلف: در تاييد اين روايت كه تفسير قمى آن را بدون ذكر سند نقل كرده روايات بسيارى است كه همه داراى سند و منقول از اهل بيت بطرق خود اهل بيت است، و در بعضى از آنها مختصر تعارض و ناسازگارى هست ؛ از خوانندگان هر كس بخواهد همه آن روايات را ديده و مطلب را از ميان همه آنها تنقيح و تحقيق كند بايد به كتب حديث و فقه مراجعه نمايد.

كسانى كه در شمار (مؤلفة قلوبهم ) بودند ورسول خدا (صلى الله عليه و آله) از زكات به آنان پرداخت كرد

و در الدر المنثور آمده كه بخارى، ابن ابى حاتم و ابن مردويه از ابى سعيد خدرى نقل كرده اند كه گفت : على ابن ابى طالب از يمن مقدارى طلاى مخلوط بخاك براى رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرستاد، و آنجناب آن را در ميان چهار نفر تقسيم كرد، و اين چهار نفر از اهل نجد و كسانى بودند كه بدست آوردن دلهاى آنان به نفع اسلام بود، و ايشان عبارت بودند از: 1 - الاقرع بن حابس ‍ حنظلى 2 - علقمه بن علاثه العامرى 3 - عيينه بن بدر فزارى 4 - زيد الخيل طائى.

قريش و انصار وقتى ديدند رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) همه طلاها را به اين چهار نفر داد، به خرده گيرى پرداختند كه چرا به بزرگان اهل نجد مى دهى و به ما نمى دهى ؟! رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: منظورم اين است كه دلهاى ايشان را بدست آورم.

و در الدر المنثور آمده كه عبد الرزاق، ابن منذر، ابن ابى حاتم و ابن مردويه از يحيى بن ابى كثير روايت كرده اند كه گفت : (مولفه قلوبهم ) از بنى هاشم، ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب ؛ از بنى اميه، ابو سفيان بن حرب، از بنى مخزوم، حارث بن هشام و عبد الرحمان بن يربوع ؛ از بنى اسد، حكيم بن حزام ؛ از بنى عامر، سهيل بن عمرو، و حويطب بن عبد العزى ؛ از بنى جمح، صفوان بن اميه ؛ از بنى سهم، عدى بن قيس ؛ از ثقيف، علاءبن جاريه و يا حارثه ؛ از بنى فزاره، عيينه بن حصن ؛ از بنى تميم، اقرع بن حابس ؛ از بنى نصر، مالك بن عوف ؛ از بنى سليم، عباس بن مرداس بودند.

رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) هر يك نفر از ايشان را صد راس شتر ماده داد، بجز عبدالرحمان بن يربوع، و حويطب بن عبد العزى را، كه بهر يك از ايشان پنجاه ماده شتر بداد.

و در تفسير قمى در روايت ابى الجارود از امام ابى جعفر (عليه السلام ) آمده كه فرمود: مولفه قلوبهم (در عصر رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) عبارت بودند از: ابو سفيان بن حرب بن اميه و سهيل بن عمرو، كه او از بنى عامر بن لوى بود، و همام بن عمر و برادرش ‍ (برادران بنى عامر بن لوى )، و صفوان بن اميه بن خلف قريشى جمحى، و اقرع بن حابس تميمى يكى از بنى حازم، و عينيه بن حصن فزارى و مالك بن عوف و علقمه بن علاثه، و من شنيده ام كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بهر يك از اينها صد شتر با چوپانش ‍ مى داد، و گاهى بيشتر و كمتر هم مى شد.

مؤلف: اين چند نفر از مولفه قلوبهم آنهائى بوده اند كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) با عطا كردن، دلهايشان را بدست آورده، نه اينكه منحصر به ايشان باشد، و مقصود از آيه شريفه هم تنها اين چند نفر باشد.

مواردى از پرداخت صدقه واجب در فرمايش امام صادق (ع)

و در تفسير عياشى از ابن اسحاق از بعضى راويان شيعه از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده كه گفت : از آنجناب درباره برده اى سؤ ال شد كه با مولايش قرار بسته كه بهاى خود را از دستمزد خود بپردازد و فعلا مقدارى پرداخته و ديگر نمى تواند ما بقى را بپردازد. حضرت فرمود: از مال صدقه او را مى خرند و آزاد مى كنند، زيرا خداى تعالى در كتاب مجيدش مى فرمايد: (و فى الرقاب ).

و نيز در همان كتاب از زراره نقل شده كه گفت : حضور حضرت ابى عبد الله (عليه السلام ) عرض كردم : بنده اى كه زنا كرده تكليفش ‍ چيست ؟ فرمود: نصف حد آزادگان، به او تازيانه مى زنند. پرسيدم : اگر دوباره زنا كرد چطور؟ فرمود: باز هم بهمان اندازه تازيانه مى زنند. عرض كردم : باز هم اگر مرتكب شد چطور؟ فرمود: هيچوقت از نصف حد تجاوز نمى كند، مى گويد عرض كردم : آيا سنگسار هم مى شود؟ فرمود: بله در نوبت هشتم، اگر هشت مرتبه مرتكب شد كشته مى شود.

مى گويد: عرض كردم : پس فرق ميان بنده و آزاد چيست با اينكه عمل هر دو يكى است ؟ فرمود: خداوند بر بردگان ترحم كرده و نخواسته كه هم برده باشند و هم از نظر حد مانند آزادگان مجازات شوند. زراره مى گويد: سپس اضافه كرد: بر پيشواى مسلمين است كه بهاى او را از بيت المال از سهم رقاب به صاحبش بپردازد.

و نيز در همان كتاب از صباح بن سيابه نقل كرده كه گفت : هر مسلمانى كه بميرد و قرضى از خود باقى بگذارد كه آن را در راه فساد و يا اسراف خرج نكرده باشد بر پيشواى مسلمانان است كه قرض او را از بيت المال بپردازد، و اگر نپردازد گناهش به گردن اوست، زيرا خداى تعالى مى فرمايد: (انما الصدقات للفقراء و المساكين و العاملين عليها و المولفه قلوبهم و الغارمين ) و اين گونه اشخاص از غارمين هستند كه از صدقات، سهمى در نزد امام مسلمين دارند؛ اگر امام مسلمين سهم ايشان را حبس كند و نپردازد گناهش به گردن اوست.

و نيز در همان كتاب از محمد القصرى از ابى عبد الله (عليه السلام ) روايت كرده كه گفت : من از آنجناب از صدقه پرسيدم، فرمود: صدقه را آنطور كه خدا فرموده تقسيم كن، ولى از سهم بدهكاران به آن بدهكارانى نبايد داد كه مهر زنان خود را بدهكارند. و نيز به آن كسانى كه به نداى جاهليت ندا درمى دهند نبايد داد. پرسيدم نداى جاهليت چيست ؟ فرمود: اينكه فرياد بزند آهاى قبيله فلان بريزيد، و با اين ندا مردم را بجان هم بيندازد. و نيز به كسانى كه نمى فهمند با پول مردم (كه قرض گرفته اند) چه مى كنند (يعنى آن را اسراف و بيهوده به مصرف مى رسانند) نبايد داد.

و نيز در همان كتاب از حسن بن محمد روايت آورده كه گفت : حضور امام صادق (عليه السلام ) عرض كردم : مردى وصيت كرده كه مالى را به من بدهند و من آن را در (سبيل الله ) خرج كنم، حال در چه راهى خرج كنم. حضرت فرمود: راه حج. پرسيدم، آخر او وصيت كرده در (سبيل الله ) به مصرف برسانم. فرمود: در راه حج خرج كن، براى اينكه من از مصاديق سبيل الله هيچ مصرف را سراغ ندارم كه از حج بالاتر باشد.

مؤلف: و در اين باره (تقسيم صدقات واجب و مستحقين آن )، روايات بيشمارى وارد شده كه ما نمونه اى از آنها را نقل كرديم.

چند روايت در ذيل آيه (يقولون هو اذن قل اذن خير لكم...)

و در الدر المنثور در ذيل آيه (و منهم الذين يوذون النبى...) آمده كه ابن اسحاق، ابن منذر، و ابن ابى حاتم، از ابن عباس نقل كرده اند كه گفت : نبتل بن حارث هميشه نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مى آمد و فرمايشات آنجناب را مى شنيد و به نزد منافقين مى رفت و آنچه شنيده بود به آنان گزارش مى كرد، و اين شخص همان كسى است كه به منافقين گفته بود محمد دهن بين و يكسره گوش است، هر كه هر چه بگويد تصديقش مى كند و خداوند در باره اش اين آيه را فرستاد: (و منهم الذين يوذون النبى و يقولون هو اذن...).

و در تفسير قمى در ذيل اين آيه آمده است كه : سبب نزول اين آيه اين بود كه عبد الله بن نبتل (يكى از منافقين ) همواره نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مى آمد و فرمايشات آنجناب را مى شنيد و براى منافقين نقل مى كرد، و به اصطلاح سخن چينى مى كرد، خداوند جبرئيل را فرستاد و به آنجناب گفت : اى محمد! مردى از منافقين نمامى مى كند و مطالب تو را براى منافقين مى برد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) پرسيد او كيست ؟ گفت : مرد سياه چهره اى است كه سرش پر مو است، با دو چشمى نگاه مى كند كه گوئى دو تا ديگ است، و با زبان شيطان حرف مى زند.

رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) او را صدا زد و او قسم خورد كه من چنين كارى نكرده ام. حضرت فرمود: من از تو قبول كردم، ولى تو ديگر اينكار را مكن. آن مرد دوباره نزد رفقاى خود برگشت و گفت : محمد مردى دهن بين است، خدا به او خبر داده بود كه من عليه او سخن چينى مى كنم و اخبار او را براى شماها مى آورم و او از خدايش قبول كرده بود، ولى وقتى من گفتم كه من چنين كارى را نكرده ام، از من هم قبول كرد.

و بدين جهت خداوند اين آيه را نازل كرد: (و منهم الذين يوذون النبى و يقولون هو اذن قل اذن خير لكم يومن بالله و يومن للمومنين ) يعنى خدا را در آنچه به او مى گويد تصديق مى كند و حرفهاى شما را هم در آنچه عذر مى آوريد مى پذيرد، ولى در باطن تصديق ندارد، و براى مؤمنين ايمان مى آورد و از آن مؤمنين آن كسانى هستند كه به زبان اقرار به ايمان مى كنند و ليكن اعتقادى به گفته خود ندارند.

مؤلف: نزديك به اين معنا روايت ديگرى است كه در نهج البيان از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده.

و در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم از سدى روايت كرده كه گفت : عده اى از منافقين كه در آنها جلاس بن سويد بن صامت، جحش بن حمير و وديعه بن ثابت نيز بودند خواستند كه بر رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) شبيخون بزنند، بعضى از آنها بعضى ديگر را منع كردند و گفتند: مى ترسيم او خبردار شود و قبل از اينكه شما او را از بين ببريد او شما را از بين ببرد. بعضى از آنها گفتند: محمد گوش است، ما برايش قسم مى خوريم باور مى كند و ما را تصديق مى نمايد، بدين جهت اين آيه نازل شد: (و منهم الذين...).

و در تفسير عياشى از حماد بن سنان از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده كه گفت : من مى خواستم سرمايه اى به فلانى بدهم تا به يمن برود، نزد ابى جعفر (عليه السلام ) رفته عرض كردم : مى خواهم سرمايه اى به فلانى بدهم، فرمود: مگر نمى دانى كه او شراب مى نوشد؟ گفتم : چرا، از مؤمنين به من خبر رسيده كه در باره اش چنين مى گويند. فرمود: مؤمنين را تصديق كن، زيرا خداى تعالى فرموده : (يومن بالله و يومن للمومنين ) سپس اضافه كرد معناى اين آيه اين است كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) خدا را تصديق مى كند، و براى مؤمنين نيز تصديق مى كند، چون او نسبت به مؤمنين رووف و مهربان بوده است.

آيات 64 تا 74 سوره توبه

 يحذر المنفقون ان تنزل عليهم سوره تنبئهم بما فى قلوبهم قل استهزؤا ان الله مخرج ما تحذرون (64)

 و لئن سالتهم ليقولن انما كنا نخوض و نلعب قل ابالله و آيته و رسوله كنتم تستهزؤن (65)

 لا تعتذروا قد كفرتم بعد ايمنكم ان نعف عن طائفه منكم نعذب طائفه بانهم كانوا مجرمين (66)

 المنفقون و المنفقت بعضهم من بعض يامرون بالمنكر و ينهون عن المعروف و يقبضون ايديهم نسوا الله فنسيهم ان المنفقين هم الفاسقون (67)

 وعد الله المنفقين و المنفقت و الكفار نار جهنم خلدين فيها هى حسبهم و لعنهم الله و لهم عذاب مقيم (68)

 كالذين من قبلكم كانوا اشد منكم قوة و اكثر امولا و اولدا فاستمتعوا بخلقهم فاستمتعتم بخلقكم كما استمتع الذين من قبلكم بخلقهم و خضتم كالذى خاضوا اولئك حبطت اعملهم فى الدنيا و الاخره و اولئك هم الخسرون (69)

 الم ياتهم نبا الذين من قبلهم قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و اصحب مدين و الموتفكت اتتهم رسلهم بالبينت فما كان الله ليظلمهم و لكن كانوا انفسهم يظلمون (70)

 و المومنون و المومنات بعضهم اولياء بعض يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يقيمون الصلوة و يوتون الزكوة و يطيعون الله و رسوله اولئك سيرحمهم الله ان الله عزيز حكيم (71)

 وعد الله المؤمنين و المومنات جنت تجرى من تحتها الانهر خلدين فيها و مسكن طيبه فى جنت عدن و رضوان من الله اكبر ذلك هو الفوز العظيم (72)

 يا ايها النبى جهد الكفار و المنافقين و اغلظ عليهم و ماويهم جهنم و بئس المصير (73)

 يحلفون بالله ما قالوا و لقد قالوا كلمه الكفر و كفروا بعد اسلامهم و هموا بما لم ينالوا و ما نقموا الا ان اغنيهم الله و رسوله من فضله فان يتوبوا يك خيرا لهم و ان يتولوا يعذبهم الله عذابا اليما فى الدنيا و الاخرة و ما لهم فى الارض ‍ من ولى ولا نصير (74)

 

ترجمه آيات

منافقين حذر دارند از اينكه بر ايشان سوره اى نازل شود كه از آنچه در دلهايشان است خبرشان دهد، بگو مسخره كنيد كه خدا آنچه را كه از آن حذر داريد بيرون خواهد افكند (64)

و اگر از ايشان بپرسى (كه داشتيد چه مى كرديد) بطور مسلم خواهند گفت داشتيم تفريح و بازى مى كرديم، بگو آيا خدا و آيات و رسول او را مسخره مى كنيد (65)

عذر نياوريد، كه بعد از ايمانتان كافر شديد، (و ما) اگر از طائفه اى از شما بگذريم بارى طائفه ديگرتان را بخاطر اينكه گناه پيشه بودند عذاب خواهيم كرد (66)

مردان و زنان منافق بعضى از بعض ديگرند، مردم را به كار زشت واميدارند و از كار نيك نهى مى كنند و دستهاى خود را (از انفاق در راه خدا) باز مى گيرند، خدا را فراموش كرده اند، خدا هم ايشان را فراموش كرده، آرى، منافقين همان عصيان پيشگانند (67)

خدا به مردان و زنان منافق و به كفار، آتش جهنم وعده داده، كه جاودانه در آنند، و همان بسشان است، خدا لعنتشان كرده، و براى آنان عذابى است هميشگى (68)

مانند آن كسانى كه قبل از شما بودند، و نيرومندتر از شما بوده و اموال و اولادشان بيش از شما بود، و از بهره خود، برخوردار شدند، شما نيز از بهره خويشتن برخوردار شديد، چنانكه اسلاف شما از نصيب خويش برخوردار شدند، شما ياوه گفتيد همانطور كه ايشان ياوه گفتند، ايشان اعمالشان در دنيا و آخرت بى نتيجه شد، و ايشان، آرى، هم ايشانند زيانكاران (69)

مگر اين منافقين داستان آن كسانى كه قبل از ايشان بودند، يعنى معاصرين نوح و عاد و ثمود و معاصرين ابراهيم و اصحاب مدين و دهكده هاى واژگون شده را نشنيده اند، كه پيغمبرانشان با معجزات بيامدند (و ايشان زير بار نرفته و در نتيجه دچار عذاب شدند)، پس ‍ چنين نبوده كه خدا ستمشان كرده باشد، بلكه آنان به خود ستم مى كرده اند (70)

مردان و زنان مؤمن بعض از ايشان اولياء بعض ديگرند، امر به معروف مى كنند و از منكر نهى مى نمايند و نماز به پا مى دارند و زكات مى پردازند و خدا و رسولش را اطاعت مى كنند، آنها را خدا به زودى مشمول رحمت خود مى كند، كه خدا مقتدريست شايسته كار (71)

خداوند مؤمنين و مومنات را به بهشت هائى وعده داده كه از چشم انداز آنها جويها روان است، و آنها در آن جاودانه اند، و قصرهاى پاكيره اى در بهشتهاى عدن و از همه بالاتر رضاى خود را وعده داده كه آن خود رستگارى عظيمى است (72)

اى پيغمبر! با كافران و منافقان كارزار كن، و بر آنان سخت بگير، و جاى ايشان (در آخرت ) جهنم است، كه سرانجاميست بد (73)

به خدا سوگند مى خورند كه (چيزى ) نگفته اند و حال آنكه كلمه كفر را بزبان راندند و بعد از اسلامشان كافر شدند، و به امرى همت گماردند كه بدان نائل نشدند، و اين غرور و سرمستى علتى نداشت جز اينكه خدا و رسولش ايشان را از كرم خود توانگر و بى نياز كرده بود، حال اگر توبه كنند برايشان بهتر است، و اگر همچنان روى بگردانند خدا در دنيا و آخرت عذابشان كند، عذابى دردناك، و در روى زمين دوست و ياورى نخواهند داشت (74).

بيان اين دسته از آيات مربوط به منافقين و توطئه آنها براى قتل پيامبر (ص) در راه تبوك

اين آيات به ذكر يك خصوصيت ديگرى از خصوصيات منافقين و زشتى ديگرى از زشتيها و جرائم آنان مى پردازد كه همواره سعى داشتند با پرده نفاق آن را بپوشانند. آنان كمال مراقبت را داشتند كه مبادا آن زشتى از پرده بيرون بيفتد و سوره اى از قرآن در باره آن نازل شود و نقشه شوم آنان را نقش بر آب كند.

اين آيات خبر مى دهد از اينكه منافقين جمعيتى معتنابهى بوده اند، چون مى فرمايد: (ان نعف عن طائفه منكم نعذب طائفه اگر ما از طائفه اى از شما بگذريم طائفه ديگرى از شما را عذاب خواهيم كرد). و نيز دلالت دارد بر اينكه منافقين با يك باند ديگرى از منافقين ارتباط داشته اند، چون مى فرمايد: (المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض مردان و زنان منافق با يكديگر ارتباط دارند) و نيز دلالت دارد بر اينكه همه ادعاى مسلمانى و ايمان داشتند، حتى آن روزى كه زبان به كلمه كفر باز كردند و كفر درونى خود را بيرون ريختند، چون آيه (قد كفرتم بعد ايمانكم ) بخوبى بر اين معنا دلالت دارد.

و نيز برمى آيد همه براى پياده كردن نقشه اى كه با هم ريخته بودند فعاليت مى كردند و در موقع طرح آن به كفر خود تصريح كرده و تصميم بر امر بزرگى گرفته بودند، كه خداى تعالى ميان آنان و انجام تصميمشان حائل شد و اميدشان نااميد و نقشه ها و فعاليتهايشان خنثى گرديد، و اين معنا را از آيه (و لقد قالوا كلمه الكفر و كفروا بعد اسلامهم و هموا بما لم ينالوا) بخوبى مى توان فهميد.

و نيز برمى آيد كه پاره اى از حركات و عمليات كه از تصميم خطرناك آنها حكايت كند از ايشان سرزده بود، كه وقتى بازخواست شدند اين چه كارى بوده كه كرديد بهانه آورده اند به عذرى كه بدتر از گناه بوده و اين معانى را از آيه (ولئن سالتهم ليقولن انما كنا نخوض و نلعب ) مى توان استفاده كرد:

آيات بعد از اين آيه در يك سياق متصل و مربوط بهم، دلالت دارند بر اينكه اين واقعه در ايامى اتفاق افتاده كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) براى رفتن به جنگ تبوك از مدينه خارج شده و هنوز برنگشته بود، اين معنا را از آيه (فان رجعك الله الى طائفه منهم ) و آيه (سيحلفون بالله لكم اذا انقلبتم اليهم ) مى توان فهميد.

پس خلاصه آيات اين مى شود: جماعتى از كسانى كه با رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بيرون آمدند توطئه چيدند كه آسيبى به آن حضرت برسانند، و در همين موقع بود كه به كلمات كفرآميزى كه كفر ايشان را بعد از آنكه اسلام آورده بودند ثابت مى كرد، سخن گفته، آن را مخفى داشتند، آنگاه تصميم گرفتند نقشه اى كه براى كشتن رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) چيده اند پياده كنند، يا بدون خبر بر سرش بريزند، و يا بنحوى ديگر آن حضرت را به قتل برسانند، خداوند كيد ايشان را باطل نمود و رسواشان كرد، و پرده از روى اسرار خطرناكشان برداشت، بعد از آنكه مورد بازجوئى قرار گرفتند گفتند: ما داشتيم آهسته با هم صحبت و بازى مى كرديم، خداى تعالى به زبان پيغمبرش مورد عتابشان قرار داد كه شما خدا را مسخره و آيات او و پيغمبرش را استهزاء مى كنيد، آنگاه تهديدشان مى كند به اينكه اگر توبه نكنند عذاب خواهند شد و پيغمبرش را امر مى كند تا به جهاد عليه ايشان و عليه كفار قيام كند.

با اين معنا، انطباق اين آيات با روايت عقبه روشن تر از روايات ديگرى است كه داستانهاى ديگرى براى شان نزول اين آيات نقل مى كند، و ان شاء الله به زودى بيشتر آن روايات را در بحث روايتى ايراد خواهيم نمود.

نگرانى منافقين از جهت افشاء توطئه پليدشان توسط رسول الله (ص)

يحذر المنافقون ان تنزل عليهم سوره تنبئهم بما فى قلوبهم...

منافقين اين معنا را مى ديدند كه آنچه و يا بيشتر آنچه كه از اسرار خود از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) پنهان مى دارند و در فاش ‍ نشدنش سعى بليغ بكار مى برند و كفر و نفاق و حرفهاى مفت و خرده گيريها و استهزاءها كه به خيال خود پنهانش مى دارند به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مى رسد و آنجناب از آن اسرار خبر دارد و در ضمن آيات قرآن به مردم هم مى رساند، چيزى كه هست رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) آن را وحى آسمانى مى داند ولى منافقين كه قطعا ايمان به وحى نازل شده توسط روح الامين نداشتند پيش خود مى گفتند در ميان ما جاسوسى وجود دارد كه حرفهاى ما را براى او نقل مى كند، و او هم به صورت كتابى آسمانى براى مردم مى خواند و مردم را از اسرار شبكه ما خبردار مى كند.

و بهمين جهت از نفاق و كفرى كه در دلهاى ناپاك خود پنهان مى داشتند بسيار بيمناك بودند، و مى ترسيدند روزى اسرارشان فاش ‍ شود و در آن صورت رسوائى و هلاكتشان حتمى است، چون رسول خدا بر آنان حكومت دارد و هر امرى در باره آنها صادر كند قابل اجراء خواهد بود.

مى ترسيدند سوره اى نازل شود كه كفر آنها و نقشه هاى شومى را كه عليه پيشرفت رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و دعوت او و تماميت كلمه او دارند همه را بر ملا كند؛ خدا به پيغمبرش دستور داد كه به ايشان ابلاغ كن كه خدا به آنچه كه در دلها داريد واقف است و به زودى آنچه را كه از بروز آن مى ترسيديد اظهار مى كند و سوره اى نازل مى كند كه در آن پليديهاى شما را بر ملا كند.

با اين بيان، معناى آيه مورد بحث روشن مى شود؛ پس اينكه فرمود: (يحذر المنافقون ان تنزل عليهم سورة ) خطاب به پيغمبر و روى سخن با آن جناب است، و آن جناب به تعليم الهى عالم شده به اينكه اين كلام كه آن را براى مردم مى خواند كلام الهى و قرآنى نازل از ناحيه اوست، و لذا خداى تعالى در اين آيه كلامى را كه منافقين از آن مى ترسيدند اين چنين توصيف كرده : (سوره اى است نازل شده از ناحيه خدا بر مردم كه يك دسته از ايشان منافقين هستند)؛ نه آنطور كه منافقين تلقى مى كنند و مى پندارند كه قرآن كلامى است بشرى كه به عنوان كلامى الهى بخورد مردم داده شده.

پس، منافقين مى ترسيدند رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) كلامى را به عنوان سوره نازل شده و مربوط به منافقين بر مردم بخواند و اسرارشان را براى همه فاش ساخته، كفر و نقشه هاى خائنانه و خطرناكى را كه به زحمت در زير روپوشها پنهان داشته بودند همه را بر ملا نمايد، پس در حقيقت از اين بر ملا شدن مى ترسيدند.

و اينكه فرمود: (قل استهزوا ان الله مخرج ما تحذرون ) گويا منظور از (استهزاء) همان نفاق درونى ايشان و آثار عملى آن است كه از نفاق درونى سرچشمه مى گرفت، چرا كه خداوند نفاق ايشان را استهزاء ناميده، و در سوره بقره گفتار ايشان را كه حكايت از نفاق درونيشان مى كند استهزاء خوانده، و فرموده : (و اذا لقوا الذين آمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا الى شياطينهم قالوا انا معكم انما نحن مستهزؤن ).

پس، به شهادت اين آيه معلوم شد كه مقصود از استهزاء همان پنهان داشتن چيزى است كه از برملا شدنش پره يز دارند، و با در نظر داشتن اينكه صيغه امر در (استهزوا) براى تعجيز آمده، معناى آيه چنين مى شود: (بر نفاق خود ادامه دهيد و بپوشانيد آن چيزى را كه از بر ملا شدنش در مرئى و منظر مردم ترس داريد، ولى بدانيد كه خدا همه آنها را از پرده بيرون مى افكند و آنچه را پنهان مى داشتيد بر ملا مى كند و مردم را به آنچه كه در دلها نهان داشتيد خبردار مى سازد).

بنابراين، هر چند در صدر آيه مى فرمايد: (منافقين از نزول سوره اى چنين و چنان مى ترسيدند) و ليكن در حقيقت ترسشان از اين بود كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و مردم از راز دلشان آگاه شوند، پس آيه شريفه مثل اين مى ماند كه بفرمايد: (منافقين از نازل شدن سوره بيمناكند، به ايشان بگو كه خدا آن را نازل خواهد كرد)، و يا اينكه بفرمايد: (منافقين مى ترسند راز دلشان بيرون افتد، بگو هر چه مى خواهيد دين خدا را استهزاء نمائيد كه خدا به زودى راز شما را فاش كرده، همه را از آنچه در دل نهان داشته ايد اطلاع خواهد داد).

اين را بدين جهت گفتيم تا معلوم شود هيچ اشكالى در آيه نيست، و اشكالاتى هم كه كرده اند ساقط و بى اعتبار است.

مثلا يكى از آن اشكالات اين است كه : منافقين با اينكه در حقيقت كافر بودند و قرآن را نازل از ناحيه خدا نمى دانستند چطور در اين آيه فرموده است منافقين مى ترسند سوره اى برايشان نازل شود.

اشكال دوم : با اينكه در واقع ايمان نداشتند، چطور صحيح است كه بفرمايد: (سوره برايشان نازل شود) مگر بر غير پيغمبر و مؤمنين (يعنى بر منافقين ) هم سوره نازل مى شود؟

اشكال سوم : ترسيدن از نزول سوره كه خود يك حالت درونى جدى است چطور ممكن است با استهزاء جمع شود؟.

اشكال چهارم : صدر آيه مى فرمايد (منافقين مى ترسند كه سوره اى نازل شود) آنوقت در ذيل آن مى فرمايد: (خدا بيرون مى كند آنچه را كه از آن مى ترسيد) و اين در حقيقت مثل اين مى ماند كه بفرمايد: (و خدا خارج مى كند سوره اى را و يا خدا خارج خواهد كرد تنزيل سوره را و در هر حال معنى ندارد.

بعضى ها از اشكال اول چنين جواب داده اند كه جمله (يحذر المنافقون...) انشائى است در صورت خبر، و معنايش انشاء است نه خبر، و آن اين است كه منافقين بايد بترسند از اينكه سوره اى برايشان نازل شود...

ليكن اين وجه ضعيف است ؛ چون هيچ دليلى بر آن نيست، علاوه بر اينكه ذيل آيه با اين وجه نمى سازد، زيرا معنا ندارد بفرمايد: (منافقين بايد از چنين و چنان بترسند، بگو استهزاء كنيد كه خدا آنچه را كه از آن مى ترسيد بيرون خواهد افكند) يعنى آنچه را كه واجب شد كه از آن بترسيد افشاء خواهد كرد، و اين هيچ معنائى ندارد.

بعضى ديگر گفته اند: منافقين از روى استهزاء اظهار ترس مى كردند، نه اينكه جدا بترسند.

لازمه اين جواب اين است كه منافقين نسبت به فاش نشدن كفر و فسق درونيشان اطمينان داشتند، و اين چيزى نيست كه انسان نسبت به آن اطمينان پيدا كند كه احدى نمى تواند بر آنها اطلاع يابد. علاوه بر اين، قرآن اين حرف را تكذيب نموده و در آيات بيشمارى داستانهائى از منافقين نقل مى كند كه كفر و فسق و نقشه هاى شومشان را از ترس بر ملا شدن سخت در پنهان داشتن آن سعى مى كرده اند، مانند آيات سوره بقره و سوره منافقين و غير آندو.

آرى، منافقين چون مى ديدند اسرارشان يكى پس از ديگرى فاش مى شود يقينا از فاش شدن آن بيم داشته اند، و معنا ندارد كه نسبت به آن اطمينان داشته باشند كه الى الابد احدى بدانها راه نمى يابد، و اگر اظهار ترس مى كرده اند بمنظور استهزاء بوده، چطور چنين چيزى ممكن است با اينكه خداى تعالى مى فرمايد: (يحسبون كل صيحه عليهم ).

بعضى ديگر از اين اشكال چنين جواب داده اند: اكثر منافقين در باره دعوت رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در شك بودند - نه اينكه يقين به دروغ بودن آن داشتند - و اين عده احتمال مى دادند كه سوره اى نازل شود و مردم را از منويات ايشان خبردار كند، و اين ترس و هراس كه از ايشان نقل شده خود اثر طبيعى شك و ترديد است ؛ زيرا اگر يقين مى داشتند به اينكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله )، رسول خدا نيست و از ناحيه خدا آيه اى نازل نمى شود، ديگر معنى نداشت كه چنين ترسى در خاطرشان خطور كند، و اگر هم يقين به رسالت او مى داشتند باز هم جا نداشت كه چنين ترسى به خود راه دهند، چون دلهايشان به نور ايمان آرام و مطمئن مى بود.

اين جواب - كه تنها جوابى است كه بيشتر مفسرين بر آن اعتماد كرده اند - هر چند بظاهرش جواب روبراهى است، الا اينكه وقتى مى تواند ماده اشكال را از بيخ بركند كه تعبير آيه، (يخاف المنافقون ان تنزل عليهم سورة ) و يا نظير آن مى بود، كه در اين صورت صحيح بود بگوئيم خوف، با شك و ترديد مى سازد نه با يقين.

و ليكن تعبير آيه شريفه (يخاف المنافقون ) نيست، بلكه (يحذر المنافقون ) است. مى فرمايد منافقين از نزول چنين سوره اى حذر داشتند نه ترس، و حذر حالتى است كه با احتراز و پره يز آميخته است، و چنين حالتى صدق نمى كند مگر بر كسى كه دست به وسائلى زده باشد كه خود را از آنچه كه مى ترسد حفظ كند، و از شرى كه احتمال مى دهد روى بياورد نگه بدارد.

و اگر صرفا شك مى داشتند و اثرى از آن خطر احتمالى نديده بودند و دست به وسائلى كه حفظشان كند نزده بودند، ديگر پره يز و احتراز در حقشان معنا نداشت ؛ پس اينكه قرآن تعبير كرده به اينكه (منافقين در حذر و احتراز بودند) خود شاهد اين است كه منافقين مى ترسيدند اين بار هم مثل دفعات قبلى كه آيات سوره بقره و غير آن نازل شد و رسوايشان كرد آيه ديگرى نازل شود و رسوايشان كند، و بهمين جهت تعبير كرد به (حذر) نه خوف و شك و ترديد؛ پس، جواب صحيح و بى اشكال همان جوابى است كه ما داديم.

اشكال دوم در ارتباط با آيه (يحزر المنافقون...) و پاسخ هايى كه به آن داده شده است

اما اشكال دوم كه با اينكه منافقين ايمان به خدا و قرآن نداشتند چطور مى ترسيدند آيه و يا سوره اى در باره شان نازل شود؟ بعضى ها از اين اشكال چنين جواب داده اند كه كلمه (على ) در جمله (ان تنزل عليهم ) به معناى كلمه (فى در) است همچنانكه در آيه (و اتبعوا ما تتلوا الشياطين على ملك سليمان ) على به معناى (فى ) آمده ؛ و معناى آيه اين است : (منافقين مى ترسيدند كه در باره ايشان و در بيان حالشان سوره اى نازل شود و از منويات آنها خبر دهد).

و اين جواب اگر جمله (تنبئهم بما فى قلوبهم ) نبود جواب بى عيبى بود - چنانچه توضيحش خواهد آمد -.

بعضى ديگر در جواب اين اشكال گفته اند: ضميرى كه در كلمه (عليهم ) است به مؤمنين برمى گردد، نه به منافقين، و معنايش اين است : (منافقين مى ترسند از اينكه سوره اى بر مؤمنين نازل شود و آنها را از آنچه در قلوب منافقين است خبر دهد، و يا خود منافقين را از منوياتشان خبر دهد).

بعضى ديگر اين جواب را رد كرده و گفته اند اگر ضمير (عليهم ) را به مؤمنين برگردانيم تفكيك در ضمائر لازم مى آيد. از اين نيز جواب داده اند كه تفكيك ضمائر عيبى ندارد و منافاتى با بلاغت كلام ندارد، بله، اگر باعث شود كه معناى كلام در هم و بر هم و غير مفهوم بشود البته اشكال دارد؛ نه در همه جا.

بعضى ديگر اين جواب را پسنديده و چنين تاييد كرده اند كه : اصلا تفكيك ضماير لازم نمى آيد، براى اينكه قبلا هم ضميرى به مؤمنين برگشته بود و آن ضمير (ليرضوهم ) بود كه مى فرمود: منافقين براى مؤمنين سوگند مى خورند تا بدينوسيله ايشان را راضى كنند، پس ‍ از آن خدا توبيخشان كرد كه اگر ايمان داريد خدا و رسول سزاوارترند كه شما آنها را راضى كنيد.

اينك در اين آيه به طريق استيناف مطلب را از سرگرفته و مى فرمايد: منافقين در احترازند كه مبادا سوره اى بر مؤمنين نازل شود و آنها را از آنچه منافقين در دل نهفته دارند آگاه نمايد و در نتيجه وثوق و اطمينانى كه مؤمنين به ايشان دارند از بين برود، با اين حال كه سياق كلام درباره مؤمنين است اگر ضمير (عليهم ) را هم به ايشان برگردانيم تفكيكى در ضماير بوجود نمى آيد.

و ليكن اين تاييد صحيحى نيست، زيرا پر واضح است و جاى هيچ ترديدى نيست كه موضوع بحث در اين آيات و آيات بسيارى كه قبل و بعد از آنها و مربوط به آنها است همه منافقين اند، نه مومنين، و سياق، سياق خطاب به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) است نه به مومنين ؛ و اگر در جمله (يحلفون بالله لكم ليرضوكم ) خطاب متوجه مؤمنين شده، در حقيقت التفاتى بوده كه بمنظور تذكر به يك غرض خاصى كه قبلا شرح داديم بكار رفته، و بعد از آن، جمله دوباره به سياق قبلى و اصلى برگشته و خطاب را متوجه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) نموده، پس معنا ندارد بگوئيم سياق آيات، سياق خطاب به مؤمنين است.

و اگر سياق مربوط به مؤمنين بود جا داشت بفرمايد: (ان تنزل عليكم سورة تنبوكم بما فى قلوبهم مى ترسند سوره اى بر شما نازل شود و شما را به آنچه آنان در دل نهفته دارند خبر دهد). و هيچ جا نداشت از اين تعبير عدول نموده و ضمير را ضمير غايب (عليهم ) بياورد، در حالى كه قبلا هم در باره مؤمنين سياق غايبانه اى نگذشته بود.

علاوه، اينكه گفته است : (اينك در اين آيه بطرق استيناف مطلب را از سر گرفته ) بكلى اتصال و ارتباطى را كه در ميان آيات مورد بحث بچشم مى خورد از بين مى برد؛ چون در اول گفتار گفتيم اين طائفه از آيات يك غرض اصلى و استقلالى دارند كه همه مطالبشان در پيرامون آن است.

پس آيه شريفه (يحذر المنافقون ) بيان علت سوگند خوردن منافقين نيست، بلكه مطلب تازه اى را شروع كرده تا غرضى را برساند كه مجموع آيات يازده گانه در مقام رساندن آن غرضند.

و كوتاه سخن، آيات قبل از اين آيه اسمى از مؤمنين نبرده بود تا ذهن آدمى به آن منعطف و مشغول باشد، و بمحض برخورد به ضميرى احتمال دهد كه شايد به ايشان برگردد؛ با اين حال اگر ضمير را به مؤمنين برگردانيم حق همان است كه آن شخص گفته بود كه تفكيك ضمير لازم مى آيد، و انصاف هم اين است كه اين تفكيك با بلاغت منافات دارد، زيرا باعث ابهام و پيچيدگى گفتار مى شود.

پس، حق اين است كه ضمير (عليهم ) به منافقين برمى گردد - همچنانكه ما هم قبلا گفته بوديم - و اين اشكال كه با نداشتن ايمان چطور ممكن است خداوند بفرمايد: (نازل شود سوره اى بر ايشان، يعنى منافقين ) وارد نيست، زيرا منافقين در ميان مؤمنين مى زيستند و از آنها جدا و متمايز نبودند، و با چنين آميختگى مانعى ندارد نزول سوره بر مؤمنين را نزول بر منافقين نيز بدانيم، همچنانكه نظير اين تعبير را در مورد مؤمنين كرده و فرموده : (و اذكروا نعمه الله عليكم و ما انزل عليكم من الكتاب و الحكمه يعظكم به ).

و نظير آن را در باره اهل كتاب هم تعبير كرده و فرموده : (يسئلك اهل الكتاب ان تنزل عليهم كتابا من السماء) و نيز در باره مشركين در حكايتى از ايشان چنين فرموده : (و لن نومن لرقيك حتى تنزل علينا كتابا نقروه ).

و نسبت منافقين با اينكه در ميان مؤمنين قرار داشتند و جزو ايشان بحساب مى آمدند در نزول قرآن بر ايشان دورتر از نسبت مشركين و اهل كتاب كه نبود، پس چطور قرآن نزول آيه را بر مشركين و اهل كتاب نسبت ميدهد و شما هيچ وحشتى نميكنيد، اما اينجا كه نزول آن را به منافقين نسبت داده تعجب و اشكال ميكنيد ؟.

نزول و انزال و تنزيل گاهى به عنايت انتهاء با كلمه (الى ) متعدى ميشود و گاهى به عنايت بلندى و آمدن از بالا با كلمه (على ) متعدى ميگردد، و در تعبيرات قرآن هر دو جورش بسيار آمده. و منظور از نازل شدن كتاب به قومى و يا بر قومى اين است كه آن كتاب ( آن آيه، آن سوره ) متعرض حال آن قوم و بيان مطلبى در باره ايشان شده، كه در دنيا و آخرتشان سودمند ميباشد.

و اما اشكال سوم كه بر حذر بودن كه يك حالت درونى و جدى است با استهزاء چطور ميسازد؟ بعضى از آن اينطور جواب دادهاند كه از جمله (قل استهزؤ ا) برمى آيد كه حذر ايشان جدى نبوده بلكه بعنوان استهزاء حالت حذر و ترس به خود ميگرفته اند.

و اين جواب صحيح نيست، زيرا آيات بسيارى كه قبل از اين آيات در سوره بقره و نساء و سورههاى ديگر در باره ايشان نازل شده و بسيارى از نيات سوء آنان را فاش كرده بود همه دلالت دارند بر اينكه حذر و ترس منافقين جدى بوده نه بعنوان استهزاء.

علاوه، خداى تعالى تعبيراتى در باره ايشان كرده كه همه از ترس واقعى آنان حكايت ميكند، مثلا در سوره منافقين فرموده : (يحسبون كل صيحة عليهم از هر صدائى ميترسند و خيال ميكند عليه آنهاست ) و در سوره (بقره ) آيه (19) مثلى در باره ايشان آورده و فرموده : (يجعلون اصابعهم فى آذانهم من الصواعق حذر الموت انگشتان خود را در گوش خود ميگذارند از ترس ‍ صاعقه كه مبادا عذابى باشد كه بر ايشان نازل ميشود).

و حق مطلب اين است كه استهزاء منافقين همان نفاقشان بوده، كه در ظاهر و به زبان اظهاراتى ميكرده اند كه مخالف با عقيده باطنيشان بوده، آيه شريفه (و اذا لقوا الذين آمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا الى شياطينهم قالوا انا معكم انما نحن مستهزن ) هم اين معنا را تاييد ميكند.

و اما اشكال چهارم كه صدر و ذيل آيه با هم نميسازد، جوابش اين است كه آن چيزى كه از آن احتراز داشتند در حقيقت فاش شدن نفاق، و برملا شدن نيات و عقائد درونيشان بوده، و اگر از نزول سوره ميترسيده اند براى همين بوده، پس محذورى كه در صدر و ذيل آيه آمده يكى است، و معناى جمله (ان الله مخرج ما تحذرون ) اين است كه خدا ظاهر و فاش خواهد كرد آن نفاقى را كه پنهان كردهايد و از آنچه در دلها نهفته داريد خبر خواهد داد.

جواب منافقين به سؤال از رفتار توطئه گرانه شان

و لئن سالتهم ليقولن انما كنا نخوض و نلعب قل ابالله و آياته و رسوله كنتم تستهزؤن

كلمه (خوض ) بطورى كه در مجمع البيان گفته به معناى فرو رفتن پا در مايعى از قبيل آب و يا گل است، و ليكن استعمالش در غير آن دو شايع شده.

راغب در مفردات ميگويد: كلمه (خوض ) به معناى عبور در آب است و ليكن بطور كنايه در اقدام به امور هم استعمال ميشود و در قرآن در بيشتر مواردى كه آمده مواردى است كه اقدام و شروع در آنها مذموم است.

در اين آيه نفرموده كه از منافقين چه چيز را بپرسى، همينقدر فرموده كه اگر از آنها بپرسى، و بيان نكرده آن چيست كه اگر رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) از ايشان پرسشى كند، از آن چيز پرسش خواهد كرد، و ليكن جمله (ليقولن انما كنا نخوض و نلعب ) با در نظر گرفتن سياقى كه دارد، و كلمه (انما) كه در آن هست دلالت دارد بر اينكه كارى بوده كه از ايشان سر زده و تا اندازهاى به رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) ارتباط داشته و عملى مرئى بوده كه بيننده را به سوء ظن وا ميداشته، و منافقين نمى توانسته اند با عذر و بهانه آن را توجيه كنند، مگر اينكه بگويند داشتيم بازى ميكرديم و قصد ديگرى نداشتيم.

و اين خوض و لعب كه با آن عذر خواستند از اعمال زشتى است كه هيچ انسانى در حال عادى به آن اعتراف نميكند تا چه رسد به مؤمنين و كسانى كه تظاهر به ايمان ميكنند، آنهم مخصوصا در عملى كه راجع و مربوط به خدا و رسول باشد؛ چيزى كه هست منافقين وجه ديگرى كه عمل خود را با آن توجيه كنند نيافتند مگر اينكه بگويند مقصود ما بازى و خوض بوده.

بهمين جهت به رسول گرامى اش دستور ميدهد كه بر عذرى كه آورده اند توبيخشان كند، و چنين فرموده : (بگو آيا به خدا و آيات و فرستاده او استهزاء مى كرديد) آنگاه در آخر آيات عملشان را تفسير نموده و چنين فرموده : (اينها به خدا قسم مى خورند كه نگفتند، و حال آنكه به تحقيق كلمه كفر را گفتند و بعد از اينكه اسلام آوردند كافر شدند و به كارى دست زدند كه از آن مى ترسيدند...).

و از مجموع همه اين قرائن بدست مى آيد كه منافقين قصد سوئى نسبت به رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) داشتند و مى خواستند آن حضرت را به قتل برسانند، و حتى دست به كار نيز شده بودند و در حين عمل حرف كفرآميزى هم زده بودند و ليكن تيرشان به خطا رفت و شرشان از آن جناب برگرديد، و چون به نتيجه نرسيدند و نقشه شان فاش گرديد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) پرسيد كه مى خواستيد چه بكنيد؟ چنين عذر آوردند كه ما داشتيم بازى ميكرديم، پس رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) توبيخشان كرد و به آنها چنين فرمود: (آيا به خدا و رسول او و آياتش استهزاء ميكرديد؟) خداوند هم عذرشان را رد نمود و قصد واقعى آنان را بر ملا ساخت.

و كوتاه سخن، معناى آيه اين است : (من سوگند ميخورم كه اگر از ايشان بپرسى كه چه ميكرديد، و مقصودتان از اين حركات بى هنگام چه بوده است ؟) با اينكه كاملا هويدا بود كه قصد جان تو را داشتهاند مع ذلك خواهند گفت : ما قصد سوئى نداشتيم، و منظورمان از اين كارهائى كه تو را به گمان بد انداخته اين بود كه تفريحى كرده باشيم، به همين منظور داشتيم مانند سواران بازى ميكرديم.

اين اعتذار از ايشان در حقيقت استهزاء به خدا و آيات و رسول او بود؛ براى اينكه خود اعتراف دارند به اينكه آن كار را كه كردند از راه بازى و خوض كرده اند، حال كه خودشان اعتراف دارند پس به ايشان بگو: (آيا به خدا و آيات او و رسولش استهزاء ميكرديد؟) يعنى آيا از عمل زشتى كه كرده ايد با يك عمل زشت ديگر كه خود كفر به خدا است عذر خواهى ميكنيد؟

و بعيد هم نيست كه غرض اصلى بيان اين جهت باشد كه اين خوض و لعب استهزاء به رسول است، و اگر خدا و آياتش را هم ذكر كرده براى اين بوده كه دلالت كند بر اينكه استهزاء به رسول كه خود آيتى از آيات خدا است استهزاء به آيات خدا نيز هست، و استهزاء به آيات خدا استهزاء به خداى عظيم است، پس استهزاء به رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) استهزاء به خدا و آياتش نيز هست.

معناى كلمه (طائفة)

لا تعتذروا قد كفرتم بعد ايمانكم ان نعف عن طائفة منكم نعذب طائفة...

راغب در مفردات در معناى كلمه (طائفة ) مى گويد: (طوف ) به معناى گشتن دور چيزى است و به همين جهت پاسبانى را كه در اطراف خانه هاى يك محله مى گردد و حراست مى كند (طائف ) مى نامند - تا آنجا كه مى گويند - و طائفه از مردم، جماعتى از ايشان است، و طائفه از هر چيز يك قطعه از آن است.

بعضى ها در آيه (فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فى الدين ) گفته اند: اين كلمه گاهى به يك نفر و بيش از يك نفر گفته مى شود و بر همين قول آيه (و ان طائفتان من المؤمنين ) و آيه (اذ همت طائفتان منكم ) را حمل كرده اند.

و طائفه اگر در معناى جمع استعمال شود، جمع طائف مى باشد، و اگر در معناى مفرد باشد در آن صورت مى توان گفت كه اين كلمه، كلمه جمعى است كه بطور كنايه در واحد بكار رفته، و صحيح هم هست كه بگوئيم (طائفة ) مانند (راوية ) و (علامة ) و امثال اينها است (كه حرف (تاء) در آنها علامت تاكيد و كثرت است ).

يكى از مفسرين اين قول را كه كلمه طائفه بر يكى و دو تاى از مردم نيز اطلاق ميشود همچنانكه بر سه تا به بالا اطلاق مى شود، تخطئه كرده، و آنقدر مبالغه كرده كه آن را غلط خوانده است و حال آنكه هيچ دليلى بر گفتهاش ندارد، و در ماده اين كلمه هيچ عدد معينى قرار نگرفته و اطلاقش بر يك قطعه از هر چيز خود مؤ يد اين است كه در يكى استعمال ميشود.

آيه مورد بحث نهى مى كند منافقين را از عذر خواهى و اينكه اين عذر خواهى فائده ندارد و لغو است، براى اينكه شما بعد از ايمانتان كافر شديد و بعد از حكم به كفر، ديگر چه فائدهاى ممكن است در عذر خواهى بوده باشد.

مراد از ايمان منافقين در جمله : (لقد كفرتم بعد ايمانكم)

و اينكه فرمود: (بعد از ايمانتان ) منظور از ايمان منافقين، ايمان ظاهرى آنان است، يعنى همان تظاهرى كه به ايمان مى كرده اند ( و از نظر فقه دين محكوم به مسلمانى شده بودند)، و گر نه اگر براستى داراى حقيقت ايمان و آن هدايت الهى بودند ديگر دچار گمراهى نمى شدند؛ آيه (و لقد قالوا كلمة الكفر و كفروا بعد اسلامهم ) كه در آخر آيات مورد بحث قرار دارد و بجاى ايمان اسلام را آورده - كه معنايش گفتن شهادتين است - اين معنا را تاييد مى كند.

ممكن هم هست بگوئيم يكى از مراتب ايمان، اعتقاد و اذعان خيلى ضعيفى است كه احتمال از بين رفتن هم دارد، مانند ايمان بيماردلان كه خداى تعالى آنها را در شمار مؤمنين آورده، و آنوقت ايشان را با منافقين دانسته نه از منافقين، و اگر ما بتوانيم چنين مرتبه ضعيفى از ايمان را كه قابل زوال باشد فرض كنيم، ديگر چه مانعى دارد افرادى داراى ايمان باشند و بعد از ايمانشان به طرف كفر بروند.

و چطور چنين فرضى ممكن نيست، و حال آنكه خداى تعالى كسانى را سراغ داده كه از ايمانى قوى دست برداشته و به طرف كفر گرائيده اند، مانند آن كسى كه در آيه (و اتل عليهم نباء الذى آتيناه آياتنا فانسلخ منها فاتبعه الشيطان فكان من الغاوين و لو شئنا لرفعناه بها و لكنه اخلد الى الارض و اتبع هواء) داستانش را آورده.

و نيز آيه (ان الذين آمنوا ثم كفروا ثم آمنوا ثم كفروا ثم ازدادوا كفرا...) و آيات بسيارى ديگر كه در آنها متعرض كفر بعد از ايمان شده، همه وجود چنين مرتبهاى از ايمان را ممكن مى دانند، پس چه مانعى دارد كه اعتقاد، مادام كه اعتقاد است و به مرحله اوج نرسيده از قلب زايل شود.

بله، آن ايمان مستقر و اعتقاد راسخ است كه ديگر ممكن نيست از بين برود و خدا هم در بارهاش فرموده : (من يهد الله فهو المهتدى ) و نيز فرموده : (فان الله لا يهدى من يضل ).

و جمله (ان نعف عن طائفة منكم نعذب طائفة ) دلالت دارد بر اينكه منافقين نامبرده و مورد گفتگوى اين آيات، عده زيادى بوده اند و كلمه عذاب برايشان حتمى شده، و ديگر قابل برگشت نبوده اند حال، اگر بخاطر پارهاى مصالح عده اى از ايشان مورد عفو قرار گيرند، بارى، بقيه بايد عذاب شوند؛ آنچه از نظم و سياق آيه استفاده مى شود اين است. و به عبارت ديگر در اين جمله رابطهاى كه ميان شرط ( ن ) و جزا (نعذب ) هست در حقيقت رابطه ايست تبعى و طفيلى و اصل آن رابطه اى است كه ميان جزا و يك امر ديگرى برقرار است كه شرط متعلق آن است، و آن اين است كه عذاب بر همه آنان واجب است، حال اگر بعضى از ايشان عفو شوند بقيه بدون تخلف عذاب خواهند شد.

از آنچه گذشت معلوم شد كه اولا وجه ترتب جمله (نعذب طائفة ) بر جمله (ان نعف عن طائفة ) چيست،

اشكالى به آيه در مورد عفو بعضى منافقين و عذاب بعضى ديگر و پاسخ به آن

و اين اشكال كه بعضيها بر آيه كرده و گفته اند (چه ملازمه اى ميان عفو از بعضى و عذاب بعضى هست و اين شرطيت چه معنائى دارد؟) وارد نيست.

و جوابش اين است كه : ملازمه و لزوم در اصل، ميان وجوب نزول عذاب بر جماعت و ميان نزول بر بعض بوده، سپس اين ملازمه از اين دو طرف بجاى ديگرى يعنى به ميان عفو از بعض و نزول بر بعض منتقل شده است.

و ثانيا، منظور از عفو ترك عذاب است بخاطر مصلحتى از مصالح دين، نه اينكه به معنى آمرزش باشد كه مستند به توبه است، چون هيچ وجهى بنظر نميرسد كه بخاطر آن صحيح باشد بگوئيم (اگر طائفهاى از شما را بخاطر توبهشان بيامرزيم، طائفه ديگر را بخاطر جرمشان عذاب خواهيم كرد) با اينكه اگر منافقين همهشان توبه كنند بطور قطع همه آمرزيده خواهند شد.

به شهادت اينكه خود خداى تعالى همه را دعوت به توبه كرده و فرموده : (فان يتوبوا يك خيرا لهم و ان يتولوا يعذبهم الله عذابا اليما فى الدنيا و الاخرة ).

ثالثا، عفو و بلكه عذاب مذكور در آيه، عفو كردن و نكردن از عذاب دنيوى است ؛ چون به نص آيات قرآنى عفو از عذاب اخروى ممكن نيست مگر بوسيله توبه يا بوسيله شفاعت، و فرض اينجاست كه در مورد منافقين نه توبهاى در كار است و نه شفاعتى ؛ اما توبه، مشخص شد كه مورد نظر آيه نيست. و اما شفاعت، آنهم با آيات شفاعت ثابت شده كه شفاعت در آخرت جز به مؤمنينى كه ايمانشان مورد رضايت باشد نمى رسد، و ما بحث از آن را در جلد اول اين كتاب گذرانديم، پس، قطعا مقصود از عفو، عفو دنيوى و مقصود از عذاب، عذاب دنيوى است.

و رابعا، هيچ مانعى نيست كه بگوئيم آيه (لا تعتذروا قد كفرتم بعد ايمانكم ان نعف عن طائفة...) تتمه كلام رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) و منظور از عفو و عذاب، عفو و عذاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) از ايشان است، كه يكى را سياست كند، و آنديگرى را عفو نمايد.

ليكن ظاهر آيات بعدى اين است كه اين جمله كلام خود خداى تعالى و خطاب به منافقين است، و بدين جهت بايد گفت : در آيه التفاتى بكار رفته، چون قبلا روى سخن با رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) بود، اينك در اين جمله خطاب را از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) به منافقين برگردانيده تا بفهماند كه بخاطر اين عملشان در شدت خشم و غضب است، آنقدر كه اكتفا نكرد به اينكه ديگران او را رسول خدا معرفى كنند، بلكه خودش برخاست و شخصا مردم را مخاطب قرار داد و آنان را از عذابى واقع شدنى و عذابى كه مفرى از آن نيست بترسانيد.

اوصاف عمومى و جامع منافقين

المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض... و لعنهم الله و لهم عذاب مقيم

مفسرين گفتهاند كه اين دو آيه جمله مستانفه هستند كه حال عموم منافقين را متعرض شده و اوصاف عمومى و جامع ايشان را به عنوان معرفى برميشمارند، و كيفرى را كه خداوند در عاقبت امرشان به ايشان مى دهد نام برده آنگاه متعرض حال عموم مؤمنين شده ايشان را هم به صفات جامعى كه دارند معرفى نموده و مطالبى كه مايه تنبيه و بيدارى ايشان است ذكر مى كند. تا سخن در باره آنان درست در مقابل سخنانى باشد كه درباره منافقين به ميان آمده، دليل اين معنا اين است كه جزاى كفار را با منافقين يكجا آورده و فرموده : (وعد الله المنافقين و المنافقات و الكفار...).

ظاهر امر اين است كه اين آيه در مقام تعليل جمله (ان نعف عن طائفة منكم نعذب طائفة ) است كه در آيه قبلى بود، و سياق مخاطب بودن منافقين هنوز باقى است و قطع نشده.

پس آيه قبلى چون دلالت ميكرد بر اينكه (خداوند منافقين را رها نمى كند تا آنكه بجرم نفاقشان عذابشان كند و اگر بعضى از ايشان را بخاطر حكمت و مصلحتى عفو كند، ديگران را عذاب خواهد كرد) لذا جاى اين سؤ ال بود كه كسى بپرسد: چه معنا دارد كه عدهاى را بخاطر عفو رها كند و عده ديگرى را دستگير و عذاب كند؟ و آيا اين از باب:

 

ستم كرد در بلخ آهنگرى 

 
به شوشتر زدند گردن مسگرى 

نيست ؟ و چون جاى اين سؤ ال بوده سبب را ذكر كرده تا جواب اين اشكال داده شده باشد. و سبب اين است كه چون منافقين همه سر و ته يك كرباسند و در صفات خبيث و اعمال زشت با هم شركت دارند، قهرا در كيفر اعمال و عاقبت احوال نيز با هم شريكند.

و اگر زنان منافق را هم ذكر كرده با اينكه قبلا صحبتى از زنان منافق به ميان نيامده بود، بعيد نيست براى اين باشد كه شدت ارتباط و كمال اتحاد ميان آنان را برساند و بفهماند كه در صفات نفسانى همه يك جورند، و نيز اشاره كرده باشد به اينكه پارهاى از زنان نيز اعضاى مؤ ثرى هستند در اجراء برنامه هاى منافقين و رلهاى مهمى را ميتوانند در اين جامعه فاسد بازى كنند.

پس، معناى آيه اين شد كه : نبايد كسى تعجب كند كه چطور خداوند بعضى از منافقين را به علتى رها كرد و بعضى ديگر را عذاب مى كند، زيرا زنان و مردان منافق محكوم به نوعى وحدت روحى هستند كه همه را بصورت يك فرد درمى آورد و همه را در اوصاف و اعمال و كيفر الهى شريك مى سازد، و به همين جهت صحيح است كه گفته شود: (اگر ما بعضى را عفو كنيم بعض ديگر را عذاب خواهيم كرد).

آرى، همه منافقين امر به منكر و نهى از معروف مى كردند و از انفاق در راه خدا خوددارى مى نمودند. و به عبارت ديگر با اعراض از ياد خدا، خدا را فراموش كرده بودند، و چون مردمى فاسق و خارج از زى بندگى بودند خدا هم آنان را فراموش كرد و آن پاداشهائى كه به بندگان خود - كه همواره به ياد مقام پروردگارشان بودند - داده بود به آنها نداد.

آنگاه وعده اى را كه به منافقين داده بيان نمود و فرمود: (وعد الله المنافقين و المنافقات و الكفار - اگر كفار را عطف به منافقين كرد براى اين است كه منافقين نيز كافرند - نار جهنم خالدين فيها هى حسبهم ) همين كيفر ايشان را بس است، كيفرى است كه بغير ايشان نميرسد (و لعنهم الله ) و ايشان را دور كرد (و لهم عذاب مقيم ) ايشان را است عذابى ثابت كه هرگز زايل نمى شود و تمامى ندارد.

از اين بيان روشن گرديد كه جمله (نسوا الله فنسيهم...)، بيان جمله قبلى است كه فرمود: (يامرون بالمنكر و ينهون عن المعروف و يقبضون ايديهم ) و از اين بيان اين نتيجه استفاده ميشود كه امر به معروف و نهى از منكر و انفاق در راه خدا، ذكر خداست.

 

كالذين من قبلكم كانوا اشد منكم قوة و اكثر اموالا و اولادا فاستمتعوا بخلاقهم...

راغب گفته است : كلمه (خلاق ) فضيلتى است كه آدمى آن را با خلق خود كسب نمايد، و به همين معنا است در آنجا كه مى فرمايد: (و ما له فى الاخرة من خلاق ). و سايرين، كلمه نامبرده را به مطلق بهره و نصيب معنا كرده اند.

اين آيه تتمه خطابى است كه در جمله (لا تعتذروا قد كفرتم بعد ايمانكم ) منافقين مخاطب آن بودند، و هر دو آيه در يك سياق متصل قرار دارند. در اين آيه حال منافقين تشبيه شده به حال كفار و منافقينى كه قبل از ايشان بودند و اين قياس را بدان جهت آورد تا بر مطلبى كه در جمله (المنافقين و المنافقات بعضهم من بعض ) و اينكه منافقين و كفار در اعراض از ياد خدا و سرگرمى به متاع دنيا و استهزاء به آيات خدا و سرانجام بى نتيجه ماندن اعمالشان در دنيا و آخرت مثل همند، استشهاد كند.

و معناى آيه - و خدا داناتر است - اين است كه : شما منافقين مانند كفار و منافقينى هستيد كه قبل از شما بودند، آنها داراى نيرو و ثروت و اولاد بودند، بلكه ثروت و اولاد آنها از شما بيشتر بود، سرگرم بهره خود از دنيا شدند و از زندگى، سعادتى كسب نكردند.

نتيجه اين همانندى اين است كه شما سرگرم لذت مادى شديد همانطور كه آنها شدند، شما آيات خدا را استهزاء كرديد همچنانكه آنها استهزاء كردند، اعمالتان در دنيا و آخرت حبط و بى نتيجه شد همچنانكه از آنان شد، شما زيانكار شديد همچنانكه آنها شدند، و به همين جهت به شما وعده آتش جاودانه داد و از رحمت خود دور كرد.

اينكه فرمود (آنها از شما از نظر نيرو و مال و اولاد قويتر بودند) اشاره به اين است كه آنها نتوانستند خدا را عاجز كنند و اين قوت و نيرو بلاى حبط عمل و خسران را از آنها دفع نكرد پس شما چطور ميتوانيد با اينكه قوت و اموال و اولادتان از آنها كمتر است ؟!

 

الم ياتهم نبا الذين من قبلهم قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و اصحاب مدين و المؤ تفكات...

در اين آيه به سياق چند آيه قبل كه خطاب در آنها به رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) بود برگشته و منافقين غايب فرض شدهاند و رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) حاضر، تا رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) داستانهائى را كه قرآن از امم گذشته آورده برايشان بخواند و تذكر دهد كه مگر داستان قوم نوح را نشنيديد كه چگونه خداى سبحان تمامى آنها را غرق كرد؟ و قوم هود كه خداوند بوسيله بادى صرصر و بى رحم همه را زنده بگور ساخت و قوم صالح كه خدا با زلزله زير و رويشان كرد و قوم ابراهيم كه خدا پادشاهشان نمرود را بكشت و نعمت خود را از آنان سلب فرمود، و مؤ تفكات، يعنى شهرها و دهاتى از دهات قوم لوط كه زير و رو شدند - كلمه مؤ تفكات از (ائتفكت الارض ) است، كه به معناى زير و رو شدن زمين است.

(اتتهم رسلهم بالبينات ) - يعنى با آيات و ادله و براهين واضح. اين جمله بيان اجمالى همان نباى است كه در صدر آيه بود، پس ‍ معنا چنين ميشود: داستان قوم نوح و عاد و ثمود و سايرين اين بود كه پيغمبران آنان هر يك براى قوم خود آيات بينه و برهانهاى روشن آوردند ولى آنها تكذيب كردند و عاقبت امرشان به هلاكتشان انجاميد، و اين از سنت خدا نيست كه به قومى ستم كند، اين خود آنان بودند كه به خود ستم كردند، زيرا خداى تعالى حق و باطل را براى آنان روشن ساخت و راه رشد را از بيراهه جدا كرد و هدايت را از ضلالت مشخص نمود، و ليكن اين اقوام و امتها خودشان به خود ستم كردند، يعنى سرگرم تمتع از بهره دنيائيشان شده آيات خدا را استهزاء و انبياى او را تكذيب نمودند.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved