بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

آيات 25 تا 28 سوره توبه

 لقد نصركم الله فى مواطن كثيرة و يوم حنين اذ اعجبتكم كثرتكم فلم تغن عنكم شيا و ضاقت عليكم الارض بما رحبت ثم وليتم مدبرين (25)

 ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين و انزل جنودا لم تروها و عذب الذين كفروا و ذلك جزاء الكفرين (26)

 ثم يتوب الله من بعد ذلك على من يشاء و الله غفور رحيم (27)

 يايها الذين ءامنوا انما المشركون نجس فلا يقربوا المسجد الحرام بعد عامهم هذا و ان خفتم عيله فسوف يغنيكم الله من فضله ان شاء ان الله عليم حكيم (28)

ترجمه آيات

خداوند در مواقف بسيارى شما را يارى كرد، و مخصوصا در روز جنگ حنين كه كثرتتان شما را به شگفتتان آورده بود، اما كارى برايتان نساخت، و زمين با همه فراخيش بر شما تنگ شد، و سرانجام پا بفرار نهاديد (25)

آنگاه خدا سكينت خود را بر پيغمبرش و بر مؤمنان نازل نمود، و لشكريانى كه شما نمى ديديد فرو فرستاد، و كسانى را كه كافر بودند عذاب كرد و همين است كيفر كافران (26)

و بعد از اين سرانجام خدا بهر كه بخواهد عطف توجه مى كند كه خدا توبه پذير و رحيم است (27)

اى كسانى كه ايمان آورده ايد! مشركان نجسند و بعد از امسال ديگر نبايد به مسجد الحرام نزديك شوند، و اگر از فقر مى ترسيد زود باشد كه خدا اگر بخواهد از كرم خويش شما را توانگر كند كه خدا دانا و شايسته كار است (28)

بيان آيات مربوط به جنگ حنين

اين آيات به داستان جنگ حنين اشاره نموده و بر مؤمنين منت مى گذارد كه چگونه مانند ساير جنگها كه در ضعف و كمى نفرات بودند آنها را نصرت داد، آنهم چه نصرت عجيبى. و بخاطر تاييد پيغمبرش آيات عجيبى نشان داد، لشكريانى فرستاد كه مؤمنين ايشان را نمى ديدند، و سكينت و آرامش خاطر در دل رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و مؤمنين افكند و كفار را بدست مؤمنين عذاب كرد.

و در ميان اين آيات آيه ايست كه ورود مشركين را در مسجد الحرام ممنوع و تحريم كرده، و فرموده (بعد از امسال نبايد به مسجد الحرام نزديك شوند) و آنسال، سال نهم هجرت بود، همانسالى كه على (عليه السلام ) سوره برائت را به مكه برد، و طواف در اطراف خانه را در حال بره نگى، و وارد شدن مشركين را در مسجد الحرام ممنوع اعلام نمود.

 

لقد نصركم الله فى مواطن كثيره و يوم حنين... ثم وليتم مدبرين

كلمه (مواطن ) جمع (موطن ) و بمعناى جائى است كه انسان در آن سكونت نموده، و آن را وطن خودش قرار مى دهد. و كلمه (حنين ) اسم بيابانى است ميان مكه و طائف كه غزوه معروف حنين در آنجا اتفاق افتاد، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) با قوم هوازن و ثقيف جنگ كرد. روزى بود كه بر مسلمين بسيار سخت گذشت، بطورى كه در اول شكست خورده هزيمت كردند، و ليكن در آخر خداى تعالى به نصرت خويش تاييدشان فرمود و در نتيجه غالب گشتند.

كلمه (اعجاب ) به معناى خوشحال كردن است، و (عجب ) به معناى خوشحال شدن از ديدن امرى نادر و بى سابقه است. و كلمه (رحب ) به معناى وسعت مكان و ضد تنگى است.

(لقد نصركم الله فى مواطن كثيرة ) - در اين جمله مواطنى كه خداوند لشكر اسلام را نصرت داده، ذكر مى كند. و از سياق كلام برمى آيد كه منظور از اين چند موطن، مواطن جنگى است، از قبيل بدر، احد، خندق، خيبر و امثال آن. و نيز از سياق برمى آيد كه جمله مورد بحث به منزله مقدمه و زمينه چينى است براى جمله (و يوم حنين اذ اعجبتكم كثرتكم )؛ زيرا آيات سه گانه مورد بحث همه راجع به يادآورى داستان واقعه حنين، و آن نصرت عجيبى است كه خداوند بر مسلمين افاضه كرد، و تاييد غريبى است كه مسلمين را بدان اختصاص داده است.

يكى از مفسرين چنين استظهار كرده كه آيه مورد بحث و سه آيه بعدش، تتمه گفتار رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) است، كه به امر خدا ماءمور شد در برابر مسلمين ايراد كند، و ابتدايش جمله (قل ان كان آباؤ كم...) است. آنگاه براى توجيه اينكه چرا فرمود (لقد نصركم الله...) و نفرمود (و لقد نصركم الله...) زحمت فراوانى به خود داده است.

و ليكن از جهت لفظ آيات دليلى بر اين گفتار نيست، بلكه دليل بر خلاف آن هست، براى اينكه داستان حنين و متعلقات آن از قبيل منت هائى كه خداوند بر مسلمين نهاد و آنها را يارى نمود و سكينت در دلهايشان ايجاد كرد و ملائكه را نازل كرد و كفار را عذاب داد و از هر كه خواست درگذشت، - خود از نظر هدف يك امر مستقلى است و براى خود اهميت زيادى را حائز است، و بلكه از نظر نتيجه، از آيه (قل ان كان آباؤ كم و ابناؤ كم ) مهم تر است، و حد اقل مثل آنست و دست كمى از آن ندارد. و بنابراين، معنا ندارد كه بگوئيم اين داستان از نظر معنا تتمه آن آيه است.

پس، اگر نقل اين يادآورى مانند آيه (قل ان كان آباؤ كم ) از چيرهائى بود كه به رخ مردم كشيدنش واجب بود، جا داشت در اولش ‍ بفرمايد: (و قل لهم لقد نصركم الله فى مواطن كثيره...)، چون قرآن كريم در نظاير اين معنا، كلمه (قل ) را تكرار كرده، از آن جمله فرموده : (قل انما انا بشر مثلكم يوحى الى انما الهكم اله واحد... قل ائنكم لتكفرون بالذى خلق الارض فى يومين ) و همچنين در مواردى ديگر.

علاوه، اگر فرضا بنا باشد اين آيات سه گانه مقول قول بوده باشند، با در نظر گرفتن التفات و ساير نكاتى كه در آنها بكار رفته نمى توانند مقول همان (قل ) در آيه : (قل ان كان...)، بوده باشد. پس، بايد گفت آيه مورد بحث متمم آن آيه نيست.

در اين آيات سوالى پيش مى آيد، و آن اين است كه با اينكه در ميان مسلمين منافقين و ضعفاى در ايمان و دارندگان ايمان صادق به اختلاف مراتب وجود داشتند، با اين حال چرا در آيات مورد بحث خطاب را به عموم كرده ؟ جواب آن اين است كه : درست است كه همه در يك درجه از ايمان نبودند، و ليكن همين قدر كه مؤمنين صادق الايمان نيز در ميان آنان بودند كافى است كه خطاب به عموم شود، چون همين مسلمين بودند كه با همين اختلاف در مراتب ايمانشان، در جنگهاى بدر، احد، خندق، خيبر، حنين و غير آن شركت كردند.

و (يوم حنين ) يعنى روزى كه واقعه حنين در آن روز اتفاق افتاد و در آن بيابان ميان شما و دشمنانتان كارزار شد. اضافه كلمه يوم بر مكانهائى كه وقايع بزرگى در آن مكانها اتفاق افتاده در كلام عرب و در عرف زياد است، مثلا مى گويند: روز بدر، روز احد، روز خندق، و امثال آن. نظير آنكه يوم را بر اجتماعات و مردمى كه كار آن روز را انجام دادند اضافه نموده مى گويند: روز احزاب، و روز تميم. و نيز بر خود حادثه اضافه نموده مى گويند روز فتح مكه.

مغرور شدن مسلمين به كثرت نفراتشان و هزيمتشان در آغاز جنگ

(اذ اعجبتكم كثرتكم ) يعنى وقتى كه به مسرت درآورد شما را آن كثرتى كه در خود ديديد، و در نتيجه اعتمادتان به خدا قطع شد و بحول و قوه او تكيه نكرديد، بلكه بحول و قوت خود اعتماد نموديد و خاطر جمع شديد كه با اين همه كثرت كه در ما است در همان ساعت اول دشمن را هزيمت مى دهيم. و حال آنكه كثرت نفرات بيش از يك سبب ظاهرى نيست، و تازه سببيت آنهم به اذن خداست. آرى، مسبب الاسباب اوست.

بخاطر همين معنا بعد از جمله (اذ اعجبتكم كثرتكم ) فرمود: (فلم تغن عنكم شيئا) يعنى شما كثرت نفرات را سببى مستقل از خدا گرفتيد و اين كثرت نفرات اعتماد به خدا را از يادتان برد، و شما بخود آن سبب اعتماد نموديد، آنگاه خداوند به شما فهماند كه كثرت جمعيت سببى موهوم بيش نيست، و در وسع خود هيچ غنائى ندارد تا با غناى خود شما را بى نياز از خدا بگرداند و همچنين هيچ اثر ديگرى از خود ندارد.

(و ضاقت عليكم الارض بما رحبت ) (بما) در معناى (مع ما) است يعنى با اينكه فراخ بود. و اين كنايه است از احاطه دشمن، و اينكه دشمن چنان شما را احاطه كرد كه زمين با همه گشاديش آنچنان بر شما تنگ شد كه ديگر مامنى كه در آنجا قرار گيريد و پناهى كه در آنجا بياسائيد، و از شر دشمن خود را نگهداريد نمى يافتيد، و در فرار كردنتان چنان فرار كرديد كه بهيچ چيز ديگر غير از فرار توجه نداشتيد.

و بنا بر اين، آيه شريفه از جهت مضمون قريب المعنى است با آيه (اذ جاوكم من فوقكم و من اسفل منكم و اذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر و تظنون بالله الظنونا) كه جنگ احزاب را يادآورى مى كند.

و اينكه بعضى از مفسرين گفته اند معناى (و ضاقت عليكم الارض ) اين است كه راه فرارى نداشتيد، معناى صحيحى نيست.

(ثم وليتم مدبرين ) يعنى دشمن را پشت سر خود قرار داديد. و اين تعبير كنايه از انهزام است، و اين همان فرار از جنگ است كه بخاطر اطمينان به كثرت نفرات و انقطاع از پروردگارشان بدان مبتلا شدند، با اينكه خداى تعالى فرموده بود: (يا ايها الذين آمنوا اذا لقيتم الذين كفروا زحفا فلا تولوهم الادبار و من يولهم يومئذ دبره... فقد باء بغضب من الله و ماويه جهنم و بئس المصير) و نيز فرموده بود: (و لقد كانوا عاهدوا الله من قبل لا يولون الادبار و كان عهد الله مسئولا).

پس همه اين معانى يعنى :1 - تنگ شدن زمين با همه فراخى اش 2 - شكست خوردن و فرار كردنشان از جنگ با اينكه گناه كبيره است 3 - مستحق عقاب خداى تعالى شدن، همه بخاطر اعتماد و اطمينانى بود كه به اسباب ظاهرى سراب گونه داشتند، و دردى هم از ايشان دوا نكرد.

بلكه خداى سبحان به سعه رحمتش و منت عظيمش بر آنان منت نهاد و ياريشان كرد و سكينت و آرامش در دلهايشان افكند و لشكريانى كه آنان نمى ديدند به كمكشان فرستاد و كفار را عذاب داده بطور مجمل - نه بطور قطع - وعده مغفرتشان داد، تا نه فضيلت خوف از دلهايشان بيرون رود و نه صفت اميد از دلهايشان زايل گردد بلكه وعده را طورى داد كه اعتدال و حد وسط ميان دو صفت خوف و رجاء حفظ شود، و آنها را به ترتيب صحيحى براى سعادت واقعى آماده و تربيتشان كند.

سخن عجيب يكى از مفسرين در تفسير آيه و توجيه هزيمت مسلمانان در آغاز جنگ

يكى از مفسرين در تفسير اين آيه حرف عجيب و غريبى زده، و چون در مقام اين بوده كه آيه را با روايات تفسير كند، و از طرفى چون روايات مختلف بوده اند به اصطلاح ميان آنها جمع كرده و گفته است : مسلمانان اگر در جنگ حنين پشت به دشمن كردند از باب فرار و ترس نبوده، بكله ستونهاى لشكر ثقيف و هوازن بطور ناگهانى و به صورت دسته جمعى بر ايشان حمله بردند، و آنچنان آنها را به اضطراب و تزلزل درآوردند كه چاره اى جز عقب نشينى نديدند، چون حمله آنها دسته جمعى و مثل حمله يك تن واحد بود، و اين خود يك امر طبيعى است كه وقتى انسان به خطرى ناگهانى و دفعى برمى خورد و مهلتى براى دفاع نمى بيند ناچار مى شود جا خالى كند، شاهد اين معنا نازل شدن سكينت بر رسول خدا و همه مسلمين است. پس، معلوم مى شود كه همه مضطرب شدند حتى رسول خدا (صلى الله عليه و آله )، چيزى كه هست اضطراب رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بخاطر پيش آمدى بود كه واقع شد، ولى اضطراب مسلمين براى اين بود كه حمله ناگهانى دشمن آنهم بطور دسته جمعى مهلتى نداد تا خودشان را جمع و جور كنند.

باز از شواهد اين معنا اين است كه به مجرد اينكه صداى رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و عباس بن عبد المطلب را شنيدند بلا درنگ برگشته و به كمك سكينتى كه خدا نازل كرد دشمن را فرارى دادند.

مفسر نامبرده سپس آيات راجع به صفات اصحاب پيغمبر را از قبيل آيه بيعت رضوان و آيه (محمد رسول الله و الذين معه اشداء على الكفار...) و آيه (ان الله اشترى من المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه...)، و همچنين رواياتى كه در مدح ايشان وارد شده نقل كرده است.

ولى بايد دانست كه وى ميان بحث تفسيرى كه كارش بدست آوردن مدلول آيات كريمه قرآن است با بحث كلامى كه هدفى جز اثبات گفته متكلم در باره مسلكى و مذهبى نداشته و بهر دليلى كه ممكن باشد از عقل و كتاب و سنت و اجماع و يا دليلى مختلط از اينها تمسك مى جويد، خلط كرده است، و بحث تفسيرى اجازه استدلال بغير قرآن را نمى دهد، و مفسر نبايد نظريه اى از نظريات علمى را بر قرآن كه خداوند آن را تبيان قرار داده تحميل كند.

اما اينكه گفت : (لشكريان اسلام از ترس فرار نكردند، و نخواستند از يارى رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) شانه خالى كنند، بلكه جا خالى كردنى بيش نبوده، آنهم براى اين بود كه دشمن نابهنگام حمله ور شد، لذا ناچار شدند نخست فرار كنند، و بعد برگشته و به دشمن حمله كردند) جواب جمله (ثم وليتم مدبرين ) را نمى دهد، اين جمله مى فرمايد (شما پشت به دشمن فرار كرديد) و اين عمل ايشان مشمول قانون كلى آيه حرمت فرار از زحف است كه مى فرمايد: (فلا تولوهم الادبار و من يولهم يومئذ دبره... فقد باء بغضب من الله...).

و خداى تعالى هم شرط نكرده بود كه پشت به دشمن كردن وقتى حرام است كه از ترس و يا به منظور تنها گذاشتن پيغمبر و دين باشد، و گر نه حرام نيست، و نيز اين قانون كلى را بصورت فرار از جهت اضطراب استثناء نكرده، و در استثناءش يعنى جمله (الا متحرفا لقتال او متحيزا الى فئه ) جز دو حيله جنگى را استثناء نكرده كه آنهم در حقيقت فرار از جنگ نيست.

و در عهدى هم كه در آيه (و لقد كانوا عاهدوا الله من قبل لا يولون الادبار و كان عهد الله مسئولا) از آنان حكايت كرده هيچ نوع استثنائى ديده نمى شود.

مراد از انزال (سكينت) برسول (ص) و مؤمنين

و اما اينكه بعنوان شاهد گفتار خود گفت : (اضطراب، منحصر در مسلمانان نبود، بلكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) هم مضطرب گرديد) و بر اين معنا استدلال كرد به جمله (ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المومنين ) چون از كلمه (ثم ) برمى آيد كه نزول سكينت بعد از عقب نشينى بوده، و لازمه اين بعديت زمانى اين است كه آن حضرت هم مضطرب شده باشد، هر چند اضطراب آنجناب از باب اندوه و تاسف بوده، چون در حق او تصور نمى شود كه ترس، ثبات و شجاعتش را متزلزل كند.

بايد ديد اين اندوه و تاسفى كه وى براى آنحضرت تصور كرده تاسف بر چه بوده ؟ اگر تاسف بر اين بوده كه چرا خداوند مسلمانان را بخاطر عجبشان به چنين فتنه و گرفتارى مبتلا نمود، و خلاصه اگر تاسفى بوده كه خدا آن را دوست نمى داشته، اين با مقام مقدس ‍ آنحضرت نمى سازد، چون خداى تعالى با فرستادن كتاب به سوى او، و تعليمش از علم خود او را مودب و تربيت كرده، و در باره اش ‍ امثال آيه (ليس لك من الامر شى ء) و (سنقرئك فلا تنسى ) را نازل كرده است.

در روايات راجع به داستان حنين هم ندارد كه آنحضرت قدم از قدم برداشته و عقب نشينى كرده باشد، و يا از آنچه بر سر مسلمين آمده و خوار و فرارى شده اند مضطرب گشته باشد.

و اگر اين حزن و تاسف بر مسلمين بخاطر اين بوده كه چرا بغير خدا اعتماد كرده اند، و چرا به اسباب ظاهرى كه سرابى بيش نيست دل بسته اند، و از توكل بر خداى سبحان غفلت ورزيده اند تا خدا اين چنين به خطا كارى و فرار از جنگ مبتلايشان كند، چون آنجناب راءفت و رحمت خاصى به مؤمنين داشته، البته اين تاسف، محبوب خداست نه مكروه او، و خود پروردگار هم او را به داشتن چنين خلقى ستايش كرده و فرموده : (بالمؤمنين رؤ ف رحيم ) مى گوئيم اين قسم تاسف با سكينت منافات نداشته و معقول نيست كه با نزول سكينت از بين برود، و نيز اگر بخاطر اين تاسف، سكينت نازل شده چه جهت داشت كه بعد از فرارى شدن مسلمين نازل شود، مگر قبل از آن اين تاسف نبود؟ و مگر ممكن است كه مثل رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) پيغمبرى از اينگونه تاسف خالى باشد؟ با آنكه از ساعت اول بعثتش تا آن لحظه اى كه از دنيا مى رفت همواره بر بينه اى از پروردگارش بوده، و سكينت به اين معنا ساعت بساعت بر او نازل مى شده، پس سكينت رسول خدا (صلى الله عليه و آله) بطور قطع به اين معنا نيست.

حال بحساب سكينت مؤمنين رسيده مى پرسيم : سكينت ايشان به چه معنا بوده و مفسر نامبرده آن را چه چيز حساب كرده ؟ آيا حالت نفسانيه اى بوده كه از آرامش و اطمينان خاطر حاصل مى شود؟ همچنانكه او به اين معنا تفسيرش كرده و به گفته صاحب مصباح بر آن استشهاد كرده كه : (سكينت بر رزانت و مهابت و وقار هر سه اطلاق مى شود)، در اين صورت سكينت عبارت خواهد بود از همان آرامش در مواقف جنگى، و آنوقت نبايد اختصاص به مسلمين داشته باشد، و بايستى ثبات قدم و پايدارى كفار، همه در مواقف جنگى ناشى از سكينتى باشد كه خدا بر آنان نازل كرده ؟! و بايد ملتزم شد به اينكه در جنگ حنين خداوند سكينت را بر كفار نازل كرد و در نتيجه مسلمين را فرارى دادند و بعد سكينت را از آنها سلب كرد. و به مسلمين داد، و در نتيجه مسلمانان كفار را سركوب و منكوب نمودند. و به مؤمنين هم كه داد، تنها به مؤمنين حقيقى نداد، بلكه بهمه آنان چه آنهائى كه با رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) ايستادگى كردند، و چه آنهائيكه فرار را بر قرار اختيار نمودند، و چه منافقين و چه افراد سست ايمان نازل كرد، براى اينكه همه آنان برگشتند، و با رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) پايدارى كردند تا دشمن را شكست دادند. بنابراين، همه اين طبقات بايستى اصحاب سكينت باشند، پس چرا خداى تعالى آن را منحصر در رسول الله و مؤمنين دانسته و مى فرمايد: (ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المومنين )؟.

علاوه، اگر سكينت به اين معنا باشد اين چه منتى است كه خداى تعالى بر مؤمنين مى گذارد، در حالى كه همه افراد از مؤمنين و كفار آن را دارا هستند؟!.

از ظاهر آيه استفاده مى شود كه سكينت يك عطيه مخصوص بوده كه خدا به رسول خود و مؤمنين ارزانى داشته، و لذا مى بينيم در كلام مجيدش جز در مواردى نادر (كه شايد به ده مورد نرسد) اسمى از آن نبرده است.

معناى (سكينت) كه در آيات قرآن آمده است

از آنچه گذشت معلوم مى شود كه سكينت امرى است غير از سكون و پايدارى، البته نه اينكه بخواهيم بگوئيم در لغت غير از سكون و پايدارى معناى ديگرى دارد، بلكه به اين معنا كه منظور خداى تعالى از سكينت مصداق ديگرى غير از آن مصداقى است كه ما آن را در همه شجاعان و دليران يل مى بينيم، و خلاصه يك نوع خاصى از اطمينان و آرامش نفسانى است، و خصوصيات و اوصاف مخصوصى به خود دارد.

زيرا مى بينيم خداى تعالى هر جا در كلام خودش آن را ذكر مى كند بعنوان منت بر رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و مؤمنان و عطيه مخصوصى كه تنها از ناحيه خود بر آنان نازل مى كرده اسم مى برد، پس معلوم مى شود يك حالت الهى است كه بنده با داشتن آن ديگر پروردگار خود را فراموش نمى كند، نه آن حالتى كه شجاعان زورمند، و دلاوران مغرور به دلاورى خود و تكيه كنندگان بر نفس ‍ خويش، دارند.

علاوه بر اين، در كلام مجيد او هر جا كه اسمى از اين كلمه برده شده قبل و بعد از آن اوصاف و آثارى آمده كه در هر وقار و اطمينان نفسى يافت نمى شود، مثلا در باره رسول گراميش مى فرمايد: (اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا فانزل الله سكينته عليه و ايده بجنود لم تروها) و درباره مؤمنين مى فرمايد: (لقد رضى الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجره فعلم ما فى قلوبهم فانزل السكينه عليهم ) و نزول سكينت بر آنان را مقيد مى كند به اينكه چيزى در دل آنان سراغ داشت و بخاطر آن سكينت را بر دلهايشان نازل كرد. پس معلوم مى شود كه سكينت، مخصوص آن دلى است كه يك نحوه طهارتى داشته باشد؛ و از سياق برمى آيد آن طهارت عبارتست از ايمان صادق يعنى ايمانى كه آميخته با نيت خلاف نباشد.

و نيز در باره مؤمنين مى فرمايد:

(هو الذى انزل السكينه فى قلوب المؤمنين ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم و لله جنود السموات و الارض ) و از آثار سكينت زيادى ايمان بر ايمان را مى شمارد. و نيز مى فرمايد: (اذ جعل الذين كفروا فى قلوبهم الحميه حميه الجاهليه فانزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين و الزمهم كلمه التقوى و كانوا احق بها و اهلها).

نازل شدن سكينت موقوف است بر وجود طهارت دل و صفاى باطن

و اين آيه بطورى كه ملاحظه مى كنيد اين معنا را خاطرنشان مى سازد كه نزول سكينت از ناحيه خداى تعالى همواره در مواردى بوده كه قبل از نزول آن استعداد و اهليت و قابليتى در قلب طرف وجود داشته، و آن اهليت و قابليت همان چيزى است كه در آيه قبلى فرمود: (فعلم ما فى قلوبهم : فهميد كه در دل چه دارند، پس سكينت را بر ايشان نازل كرد)). و نيز خاطرنشان مى سازد كه يكى ديگر از آثار سكينت اين است كه هر كس آن را واجد شود ملازم تقوا و طهارت و دورى از مخالفت خدا و رسولش مى شود، و ديگر پيرامون محرمات و گناهان نمى گردد.

و اين معنا در حقيقت به منزله تفسيرى است كه جمله (ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم ) را كه در آيه ديگرى واقع است تفسير مى كند، و مى رساند كه زياد شدن ايمان بر ايمان با نزول سكينت، معنايش اين است كه انسان علاوه بر ايمان صادقش به اصل دعوت دين، داراى نگهبانى الهى مى شود كه او را از آلوده شدن به گناهان و ارتكاب محرمات نگه مى دارد.

و اين خود شاهد خوبى است بر اينكه اولا منظور از مؤمنين در جمله مورد بحث غير از منافقين و غير از بيماردلان و سست ايمانان است. وقتى منافقين و بيماردلان و سست ايمانان مقصود نباشند تنها باقى مى ماند آن عده معدودى كه با رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) ثابت قدم ماندند، و آنها يا سه نفر، و يا چهار، يا نه، يا ده يا هشتاد و يا كمتر از صد نفر بودند؛ و اين اختلاف در شماره آنان بخاطر اختلاف روايات است.

و اما اينكه آيا مؤمنين در اين آيه آن كسانى را هم كه بار اول فرار كردند و سپس جمع شدند و تا شكست دشمن ثابت قدم ماندند (كه بيشتر اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را اين دسته تشكيل مى دادند) شامل مى شود يا نه محل حرف است.

چيزى كه از آيات سكينت استفاده مى شود اين است كه نازل شدن سكينت موقوف بر اين است كه قبلا طهارت دل و صفاى باطنى در كار بوده باشد، تا خداوند با فرستادن سكينت آن را محكم و استوار سازد. و دسته دوم كه فرار كردند و برگشتند با اين عمل خود گناه كبيره اى را مرتكب شدند و چنين كسانى دلهايشان گناهكار است و قابليت سكينت را ندارند.

منظور از مؤمنانى كه سكينت بر آنان نازل گرديد افراد معدودى است كه رسول خدا (ص) را تنها نگذاشتند و فرار نكردند

مگر اينكه از راه ديگرى اين دسته را هم مشمول موهبت سكينت بدانيم، و بگوئيم درست است كه اين دسته با فرار از جنگ گناهكار و بيمار دل شدند، و ليكن ممكن است با دلهائى صادق به سوى پروردگار خود توبه نصوح كرده، و واجد شرائط شده (فعلم ما فى قلوبهم ) و خداوند دلهايشان را قابل ديده و آنوقت سكينت را بر همه آنان يعنى اين دسته و دسته اول نازل كرده، و همگى را بر دشمن ظفر داده است. و شايد تعبير به كلمه (ثم ) كه بعديت را مى رساند اشاره به همين معنا باشد.

و ليكن دو اشكال باقى مى ماند:

اول اينكه اگر اين احتمال صحيح مى بود جا داشت كه در آيه شريفه متعرض توبه توبه كاران شود، و اگر متعرض مى شد آنوقت جمله (ثم يتوب الله من بعد ذلك على من يشاء و الله غفور رحيم ) مختص به كفارى مى شد كه بعدا مسلمان شدند، و حال آنكه در آيه شريفه اثرى از چنين معنائى نيست، قرينه اى هم كه اين احتمال را تقويت كند وجود ندارد - دقت بفرمائيد.

دوم اينكه وجدان هر كسى گواهى مى دهد كه ميان دو طايفه كه يكى از ايشان نسبت به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) وفادارى نموده و از جان گذشتگى بخرج داده و آن ديگرى پيغمبر را در ميان دشمنان گذاشته و فرار كرده، و حتى به پشت سر خود نگاهى هم نينداخته فرق بسيارى است، و از روش قرآن بدور است كه ميان اين دو دسته فرق نگذارد، و محنتى را كه دسته اول در راه خدا كشيده و نفس خود را براى رضاى او در مهلكه ها انداخته ناديده انگارد و سپاسگزارى ننمايد، و حال آنكه خود قرآن خدا را شاكر و عليم خوانده است.

بلكه قرآن كريم اگر در جائى كه ملتى را عتاب و يا توبيخ و مذمت مى كند در ميان آن ملت حتى يك نفر صالح وجود داشته باشد آن يك نفر را استثناء نموده و خصوص او را مدح و ثنا مى گويد، همچنانكه در بسيارى از موارد كه خطاب متوجه يهود و نصارى است اين معنا را مشاهده مى كنيم، و مى بينيم كه خداى تعالى عامه يهود و يا نصارى را مورد عتاب و يا مذمت و توبيخ قرار داده و نسبت كفر به آيات خدا و تخلف از اوامر و نواهى او را بايشان مى دهد، آنگاه يك عده قليلى از ايشان را كه به آيات خدا كفر نورزيده اند مدح و ثنا مى گويد.

و از اين روشن تر آياتى است كه متعرض داستان جنگ احد است كه نخست بر مؤمنان منت مى گذارد به اينكه سرانجام ياريشان كرد، و سپس مورد عتابشان قرار مى دهد كه چرا سستى نموده و تن بذلت دادند، آنگاه در آخر آن عده قليلى را كه ثبات قدم داشتند استثناء نموده و به وعده حسنى نويدشان داده آنهم نه يك بار و دوبار؛ مى فرمايد: (و سيجزى الله الشاكرين ) و يا (و سنجزى الشاكرين ).

نظير اين بيان را در آيات راجع به جنگ احزاب مشاهده مى كنيم، چون در آن آيات مؤمنان را جميعا مورد عتاب شديدى قرار داده، و منافقان و بيماردلان را مذمت و توبيخ مى كند، و از آن جمله مى فرمايد: (و لقد كانوا عاهدوا الله من قبل لا يولون الادبار و كان عهد الله مسئولا).

آنگاه در آخر، قضيه را بمثل آيه زير ختم مى كند: (من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا)

و اگر احتمال فوق صحيح هست پس چرا خداوند در داستان جنگ حنين متعرض مدح مؤمنين ثابت قدم نشده و حال آنكه داستان مزبور دست كمى از ساير غزوات نداشت ؟ و نيز در اين داستان مدحى و ستايشى كه مايه امتنان و سرافرازى مؤمنين باشد نكرده با اينكه افراد ديگرى را كه مانند ايشان بودند در آيات مربوط به ديگر غزوات به چنين مدحى مفتخر نموده است ؟

آنچه گفته شد اين احتمال را بذهن و به اعتبار عقلى نزديك مى سازد كه منظور از مومنانى كه سكينت بر ايشان نازل گرديد تنها خصوص آن افراد معدودى است كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را وانگذاشتند، و فرار نكردند، و اما ساير مؤمنان يعنى آنهائى كه فرار كردند و دوباره برگشتند آنها مشمول جمله (ثم يتوب الله من بعد ذلك على من يشاء و الله غفور رحيم ) مى باشند البته نه همه آنان، بلكه افرادى از ايشان كه مشمول عنايت و توفيق خداوندى گشتند، همچنانكه از كفار هوازن و ثقيف و از طلقاء و بيماردلان افرادى كه مشمول عنايت خداوندى شدند موفق به توبه گرديدند.

اين آن معنائى است كه بحث تفسيرى ما را بدان راهنمائى مى كند، و اما روايات، بحث جداگانه اى دارد كه ان شاء الله تعدادى از آنها ذكر خواهد شد.

و اما استشهادى كه به برگشت فورى مسلمين پس از شنيدن نداى رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و عباس كرده، منافاتى با گفتار ما ندارد كه گفتيم جمله (ثم وليتم مدبرين وقتى با جمله اذا لقيتم الذين كفروا زحفا فلا تولوهم الادبار...) منضم شود ظهور در اين دارد كه عملى كه از مسلمانان در اين جنگ سر زد همانا فرار از جنگ بوده كه يا از ترس و يا عمدا و بمنظور بى ياور گذاشتن پيغمبر و يا بقول صاحب المنار بخاطر اضطراب و تزلزل ناگهانى مرتكب آن شدند.

ادامه خوشنودى و رضاى خدا از كسى و بقاء ستايش و مدح او بستگى دارد به بقاء صفات و احوال حميده او

و اما آن آيات ديگرى كه در مدح مسلمين و خوشنودى خدا از ايشان و استحقاق اجر و پاداششان آورده بايد دانست كه تمامى آن مدح ها مقيد به قيودى است كه با در نظر گرفتن آن، دوام خوشنودى خدا و اجر و استحقاق آنان حتمى نخواهد بود، زيرا آيات مذكور آن عده اى از مسلمانان را مدح كرده كه لوازم عبوديت، يعنى ايمان و اخلاص و صدق و خيرخواهى و مجاهدت در راه دين را دارا باشند، وقتى حمد و ستايش در آيات نامبرده باقى است كه اين لوازم هم باقى باشد، و وعده پاداشى كه در آنهاست وقتى به اعتبار خود باقى است كه صفات و احوالى كه باعث رسيدن به آن وعده هاست در طرف باقى مانده باشد، و اما اگر همان اشخاص مورد مدح و مورد وعده، آن صفات و احوال را بخاطر حادثه و يا خطائى از دست داده باشند پر واضح است كه آن مدح و ثنا و آن وعده پاداش هم نسبت به ايشان از اعتبار مى افتد.

آرى، مبادى خير و بركاتى كه در آنان بوده از مبادى انبياء و از صفت عصمت - كه با بودن آن صدور گناه محال است - قوى تر نيست، و خداى تعالى بعد از ستايش بسيار از خيل انبياء مى فرمايد: (اگر همين انبياء شرك بورزند آنچه را كه از عمل خير مى كنند حبط و بى اجر مى شود).

و در تخطئه اين پندار فاسد كه (بخاطر اسلامى كه آورده ايم ديگر هيچ مكروهى بما نمى رسد) صريحا فرموده : اهل كتاب هم همين خيال را پيش خود مى كردند، آن يكى مى گفت : ما بخاطر اينكه يهودى هستيم، از هر مكروهى مصونيم. و آن ديگرى مى گفت : ما چون داراى دين مسيحيتيم معذب نمى شويم، و حال آنكه : (ليس بامانيكم و لا امانى اهل الكتاب من يعمل سوء يجز به ).

و اگر در بيعت رضوان آيه آمد كه خدا از مؤمنين خوشنود شد، بخاطر آن حالات پاكيره نفسانى ايشان بوده كه خدا ارزانيشان داشته بود. آرى رضاى خدا از صفات فعليه خداست كه عين افعال خارجى و منتزع از آنهاست. پس، رضاى خدا عين همان حالات نفسانيه ايست كه به ايشان موهبت كرده بود، حالاتى كه بالطبع مستلزم اجر جزيل است، و معلوم است كه اگر اين حالات تغيير كند رضاى خدا هم مبدل بغضب او، و نعمتش مبدل به نقمت مى گردد، و هيچ كس از خدا عهد نگرفته كه از وى راضى باشد و او را به سعادت برساند چه او نيكى كند و چه زشتى، چه گناه كند و چه اطاعت، چه ايمانش را حفظ كند و چه كافر شود، خداوند هم به كسى چنين عهدى نسپرده.

آرى، اگر رضاى خدا از صفات ذاتيه او بود و خداوند در ذاتش متصف به رضا بود البته اين صفت تغيير نمى پذيرفت، و در هيچ حالى زايل نمى شد، اما صفت ذات نيست بلكه صفت فعل است.

معناى (سكينت ) و اشاره به اينكه سكينت از جنود خداى تعالى است

ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين...

كلمه (سكينت ) همانطور كه گفته شد حالت قلبيى است كه موجب سكون نفس و ثبات قلب مى شود، و بطورى كه از تفسير آيات برمى آيد ملازم با ازدياد ايمان بر ايمان است، و نيز ملازم با كلمه تقوى است، كه قلب آدمى را به پرهيز از محرمات الهى وادار مى سازد.

و بايد دانست كه معناى اين كلمه غير از معناى كلمه عدالت است، چون عدالت ملكه ايست نفسانى كه آدمى را از ارتكاب گناهان كبيره باز مى دارد، بخلاف سكينت كه هم از كبائر نگاه مى دارد و هم از صغائر.

و لذا مى بينيم كه خداى تعالى در كتاب مجيدش، دادن سكينت را طورى بخود نسبت مى دهد كه از آن يك نوع اختصاص فهميده مى شود، مانند دادن روح كه مى فرمايد: (دميدم در آن از روح خودم )، و در باره سكينت هم مى فرمايد: (انزل الله سكينته : خداوند سكينت خودش را بر رسولش و بر مؤمنين نازل كرد).

بلكه از پاره اى آيات برمى آيد كه سكينت از جنود خداى تعالى است، مانند آيه شريفه (هو الذى انزل السكينة فى قلوب المؤمنين ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم و لله جنود السموات و الارض ).

و همچنين در بسيارى از آياتى كه كلمه سكينت در آنها آمده، كلمه جنودهم آمده، مانند آيه (فانزل الله سكينته عليه و ايده بجنود لم تروها).

و در آيه مورد بحث كه مى فرمايد: (ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين و انزل جنودا لم تروها).

آنچه از سياق كلام استفاده مى شود اين است كه اين جنود عبارت از ملائكه اى بودند كه در معركه جنگ نازل مى شدند و يا لااقل ملائكه نازله در معركه جنگ نيز از آن جنود بوده اند، چون از سياق برمى آيد آن چيزى كه از سكينت و از ملائكه نازله در ميدان هاى جنگ برمى خاسته اين بوده كه كفار را عذاب و مؤمنان را يارى دهند، و آيات راجع به جنگ احد در سوره آل عمران و همچنين آيات اول سوره فتح اين معنا را به خوبى مى رساند، خواننده مى تواند به آن دو موضوع مراجعه كند تا حقيقت حال برايش روشن گردد - ان شاء الله تعالى.

و در تفسير آيه (فيه سكينه من ربكم ) در سوره بقرة آيه (248) در جلد دوم اين كتاب مطالبى راجع به سكينت گذشت كه براى اين مقام خالى از فايده نيست.

 

ثم يتوب الله من بعد ذلك على من يشاء و الله غفور رحيم

اين معنا در چند جا گذشت كه توبه خدا، به معناى اين است كه خداى تعالى بعنايت و توفيق خود به بنده اش باز گردد، و در درجه دوم او را شامل عفو و مغفرت خود قرار دهد. و توبه عبد بمعناى رجوع به سوى پروردگار است با ندامت و استغفار. و نيز گفتيم كه خداى تعالى هيچ وقت به سوى بنده اى كه بسويش بازگشت ندارد باز نمى گردد.

كلمه (ذلك ) بطورى كه از سياق برمى آيد اشاره به مضمون دو آيه قبل است، و آن اين بود كه مسلمين بغير از خدا ركون نموده و با فرار كردن و پشت نمودن، خدا را معصيت كردند، آنگاه خداوند سكينت را با جنودى نازل كرد، و كفار را عذاب نمود.

و بنابر اينكه كلمه (ذلك ) اشاره به اين معانى باشد، مناسب با كلام اين است كه كلمه (من يشاء) هم مسلمين را شامل شود و هم كفار را، چون هم براى مسلمين خطائى را ذكر كرده كه از آن توبه كنند، و هم براى كفار، خطاى مسلمين فرار بود، و خطاى كفار كفر. و با اينكه حكم، عمومى است هيچ وجهى نيست بر اينكه گذشت خدا را به مسلمين اختصاص دهيم.

اين را گفتيم تا فساد گفتار يكى از مفسرين در تفسير آيه روشن گردد، چون اين مفسر كلمه (ذلك ) را تنها اشاره به عذاب گرفته و گفته است : معناى آيه اين است كه : سپس و بعد از اين عذابى كه خداوند در دنيا متوجه عده اى از كافرين كه خواسته بود نمود، ايشان را به سوى اسلام هدايت فرمود، و آن عده، كفارى بودند كه خطاهاى ناشى از شرك و خرافات آن، همه جوانب دلهايشان را احاطه نكرده و چون بر لجاجت و تكذيب اصرار نورزيدند و بر عادتهاى تقليدى خود جمود بخرج ندادند، خداوند بر دلهايشان مهر ننهاده بود.

خواننده محترم متوجه شد به اينكه اختصاص دادن آيه به كفار و تصرف در ساير قيود آن و از آن جمله منحصر كردن اشاره آن را به عذاب، هيچ دليلى ندارد.

و اما اينكه گذشت خدا را بصورت استقبال تعبير كرد و فرمود: (ثم يتوب الله )، وجهش اين است كه خواسته است اشاره كند به اينكه در توبه هميشه باز، و عنايت الهى و فيضان عفو و مغفرتش همواره جريان دارد، بخلاف نزول سكينت او كه دائمى نيست، و لذا در باره آن، فعل را به صيغه ماضى استعمال كرد و فرمود: (فانزل الله سكينته ).

 

يا ايها الذين آمنوا انما المشركون نجس فلا يقربوا المسجد الحرام بعد عامهم هذا...

معناى : (انما المشركون نجس)

در مجمع البيان در تفسير اين آيه گفته است : هر چيز پليدى را كه طبع انسان از آن تنفر داشته باشد (نجس ) گويند، مثلا گفته مى شود: مردى نجس و يا زنى نجس و يا قومى نجس ؛ چون اين كلمه مصدر است. و وقتى اين كلمه با كلمه (رجس ) استعمال شود، نون آن مكسور و گفته مى شود: (رجس نجس ). و كلمه (عيله ) به معناى فقر و تنگدستى است، و عال، يعيل به معناى (فقير شده ) است.

و نهى از ورود مشركين به مسجد الحرام بحسب فهم عرفى امر به مؤمنين است، به اينكه نگذارند مشركين داخل مسجد شوند. و از اينكه حكم مورد آيه تعليل شده به اينكه چون مشركين نجسند، معلوم مى شود كه يك نوع پليدى براى مشركين و نوعى طهارت و نزاهت براى مسجد الحرام اعتبار كرده، و اين اعتبار هر چه باشد غير از مساله اجتناب از ملاقات كفار است با رطوبت.

و مقصود از (عامهم هذا - امسالشان ) سال نهم از هجرت يعنى سالى است كه على ابن ابيطالب (عليه السلام ) سوره برائت را به مكه برد، و براى مشركين خواند، و اعلام كرد كه ديگر حق ندارند با بدن عريان طواف كنند، و ديگر هيچ مشركى حق طواف و زيارت را ندارد.

و جمله (و ان خفتم عيله ) معنايش اين است كه : اگر از اجراى اين حكم ترسيديد كه بازارتان كساد و تجارتتان راكد شود و دچار فقر گرديد، نترسيد كه خداوند بزودى شما را از فضل خود بى نياز مى سازد، و از آن فقرى كه مى ترسيد ايمن مى فرمايد.

و اين وعده حسنى كه خداى تعالى براى دلخوش كردن سكنه مكه و آن كسانى كه در موسم حج در مكه تجارت داشتند داده، اختصاص به مردم آنروز ندارد، بلكه مسلمانان عصر حاضر را نيز شامل مى شود، ايشان را نيز بشارت مى دهد به اينكه، در برابر انجام دستورات دين، از هر چه بترسند خداوند از آن خطر ايمنشان مى فرمايد، و مطمئنا بدانند كه كلمه اسلام اگر عمل شود هميشه تفوق دارد، و آوازه اش در هر جا رو به انتشار است، همچنانكه شرك رو به انقراض است. و بعد از اعلام برائت بيش از چهار ماه مهلتى براى مشركين نماند، و بعد از انقضاء اين مدت عموم مشركين مگر عده معدودى همه به دين اسلام درآمدند، و آن عده هم از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در مسجد الحرام پيمانى گرفتند، و آن جناب براى مدتى مقرر مهلتشان داد، پس در حقيقت بعد از اعلام برائت تمامى مشركين در معرض قبول اسلام واقع شدند.

بحث روايتى

استشهاد امام هادى (ع) در پاسخ متوكل به آيه (لقد نصركم فى مواطن كثيره) در تعيين حد كثير

در كافى از على بن ابراهيم از بعضى از اصحابش كه اسم برده روايت مى كند كه گفت : بعد از آنكه متوكل مسموم شد نذر كرد كه اگر بهبودى يابد مال فراوانى تصدق دهد، و چون بهبودى يافت از فقهاء پرسيد حد مال كثير چيست، فقهاء در حد آن اختلاف كردند، يكى گفت : در عرب مال كثير به صد هزار گفته مى شود، ديگرى گفت : مال كثير ده هزار است، و همچنين حدود مختلفى ذكر كردند، و مطلب براى متوكل مشتبه شد.

مردى از نديمان كه او را صفوان مى گفتند به وى گفت : چرا نمى فرستى نزد اين مرد سياه چهره تا از او بپرسند؟ متوكل با كمال تعجب پرسيد واى بر تو مقصودت كيست ؟ گفت : ابن الرضا. متوكل پرسيد مگر او از علم فقه سررشته اى دارد؟ گفت : اگر او از عهده جواب اين سؤ ال برآمد فلان مبلغ را بايد به من بدهى، و اگر نتوانست تو مرا صد تازيانه بزن. متوكل گفت : قبول كردم.

آنگاه جعفر بن محمود را صدا زد و گفت : برو نزد ابى الحسن على بن محمد و از او بپرس حد مال كثير چيست. پس او به نزد امام رفت و سؤ ال خود را پرسيد. امام هادى (عليه السلام ) فرمود: حد آن هشتاد است.

جعفر بن محمود پرسيد: اى مولاى من متوكل از من دليل مى خواهد. حضرت فرمود: بدليل اينكه خداى تعالى در قرآن مى فرمايد: (لقد نصركم الله فى مواطن كييرة ) و عدد مواطنى كه خداوند مسلمين را يارى فرمود هشتاد موطن بود.

مؤلف: اين روايت را قمى نيز در تفسير خود روايت كرده و مقصود از بعضى اصحاب خود كه نام برده به گفته قمى محمد بن عمرو است. و معناى روايت اين است كه : عدد (هشتاد) يكى از مصاديق كلمه (كثير) است، بدليل اين آيه قرآن، نه اينكه معناى آن هشتاد باشد.

داستان جنگ حنين به نقل مجمع البيان

و در مجمع البيان از اهل تفسير و از تذكره نويسان نقل مى كند كه گفته اند: وقتى رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مكه را فتح كرد در اواخر رمضان و يا در شوال سال هشتم هجرت با مسلمانان به سوى حنين رفت تا با قبيله هوازن و ثقيف كارزار كند، چون روساى هوازن بسركردگى مالك بن عوف نصرى، با تمامى اموال و اولاد حركت كرده و بسرزمين اوطاس آمده بودند، تا با آن جناب بجنگند.

اتفاقا (دريد بن صمه ) كه رئيس قبيله جشم و مردى سالخورده و نابينا بود همراه ايشان بود، دريد از ايشان پرسيد الان در كدام وادى هستيد؟ گفتند: به اوطاس رسيده ايم. گفت : چه جاى خوبى است براى نبرد، نه خيلى نرم است و لغزنده و نه سفت و ناهموار، آنگاه پرسيد: صداى رغاء شتران و نهيق خران و خوار گاوان و ثغاء گوسفندان و گريه كودكان را مى شنوم. گفتند: آرى مالك بن عوف همه اموال و كودكان و زنان را نيز حركت داده، تا مردم بخاطر دفاع از زن و بچه و اموالشان هم كه شده پايدارى كنند. دريد گفت : به خدا قسم مالك براى گوسفندچرانى خوب است، نه فرماندهى جنگ.

آنگاه گفت : مالك را نزد من آريد، وقتى مالك آمد گفت : اى مالك تو امروز رئيس قومى و بعد از امروز فردائى هم هست، روز آخر دنيا نيست كه مى خواهى نسل مردم را يكباره نابود كنى، مردم را به نزديكى بلادشان ببر، آنگاه مردان جنگى را سوار بر اسبان كن و به جنگ برو، چون در جنگ چيزى بكار نمى آيد جز شمشير و اسب، اگر با مردان جنگيت پيروز شدى ساير مردان و همچنين زنان و كودكان به تو ملحق مى شوند، و اگر شكست خوردى، در ميان اهل و عيالت رسوا نمى شوى.

مالك گفت : تو پيرى سالخورده اى و ديگر آن عقل و آن تجربه ها را كه داشتى از دست داده اى.

از آنسو رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بزرگترين لواى جنگى خود را بيفراشت و بدست على بن ابيطالب سپرد، و به هر كاروانى كه با پرچمى وارد مكه شده بودند فرمود تا با همان پرچم و نفرات خود حركت كنند.

آنگاه بعد از پانزده روز توقف در مكه از آن خارج شد و كسى را بنزد صفوان بن اميه فرستاد تا از او صد عدد زره عاريه كند.

صفوان پرسيد عاريه است يا مى خواهيد از من بزور بگيريد؟

حضرت فرمود: عاريه است. آنهم بشرط ضمانت.

صفوان صد عدد زره به آن جناب عاريه داد و خودش هم حركت كرد، و از افرادى كه در فتح مكه مسلمان شده بودند دو هزار نفر حركت كردند.

چون رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) وقتى وارد مكه شد ده هزار مسلمان همراهش بودند و وقتى بيرون رفت دوازده هزار نفر.

رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مردى از ياران خود را نزد مالك بن عوف فرستاد، وقتى به او رسيد ديد به نفرات خود مى گويد: هر يك از شما بايد زن و بچه خود را دنبال سر خود قرار دهد، و همه بايد غلاف شمشيرها را بشكنيد، و شبانه در دره هاى اين سرزمين كمين بگيريد، وقتى آفتاب زد مانند يك تن واحد با هم حمله كنيد، و لشكر محمد را در هم بشكنيد، چون او هنوز به كسى كه داناى به جنگ باشد برنخورده.

از آنسو بعد از آنكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) نماز صبح را خواند به طرف بيابان حنين سرازير شد كه ناگهان ستونهائى از لشكر هوازن از چهار طرف حركت كردند، در همان برخورد اول قبيله بنو سليم كه در پيشاپيش لشكر اسلام قرار داشتند شكست خورده، دنبال ايشان بقيه سپاه هم كه به كثرت عدد خود تكيه كرده بودند پا به فرار گذاشتند، تنها على بن ابيطالب (عليه السلام ) علمدار سپاه با عده قليلى باقى ماند كه تا آخر پايدارى كردند، فراريان آنچنان فرار كردند كه وقتى از جلو رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) عبور مى كردند اصلا به آن جناب توجهى نداشتند.

عباس عموى پيغمبر زمام استر آن جناب را گرفته بود و فضل پسرش در طرف راست آن حضرت و ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب در طرف چپش و نوفل بن حارث و ربيعه بن حارث با نه نفر از بنى هاشم و نفر دهمى ايمن پسر ام ايمن در پيرامون آن جناب قرار داشتند. عباس عموى پيغمبر اين ابيات را در باره آن روز سرود:

 

نصرنا رسول الله فى الحرب تسعة 

 
و قد فر من قد فر عنه فاقشعوا 

 

و قولى اذا ما الفضل كر بسيفه 

 
على القوم اخرى يا بنى ليرجعوا 

 

و عاشرنا لاقى الحمام بنفسه 

 
لما ناله فى الله لا يتوجع 

وقتى رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرار كردن مردم را ديد به عمويش عباس - كه مردى بلند آواز بود - فرمود: از اين تپه بالا برو و فرياد برآور: اى گروه مهاجر و انصار! اى اصحاب سوره بقره ! اى كسانى كه در زير درخت در حديبيه بيعت كرديد! بكجا مى گريزيد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) اينجاست.

وقتى صداى عباس بگوش فراريان رسيد برگشتند و گفتند: لبيك لبيك. و مخصوصا انصار بدون درنگ باز گشته و با مشركين كارزارى كردند كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: الان تنور جنگ گرم شد من بدون دروغ پيغمبرم، من پسر عبد المطلبم. چيزى نگذشت كه نصرت خدا نازل گرديد، و هوازن بطور فضيحت بارى فرار كرده، و هر كدام بطرفى گريختند، و مسلمانان به تعقيبشان برخاستند.

مالك بن عوف بسرعت هر چه تمامتر گريخت و خود را به درون قلعه طائف افكند، و از لشكريانش نزديك صد نفر كشته شدند، و غنيمت وافرى از اموال و زنان نصيب مسلمانان گرديد.

رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) دستور داد زنان و فرزندان اسير شده را به طرف جعرانه ببرند، و در آنجا نگهدارى نمايند و (بديل ابن ورقاء خزاعى ) را ماءمور نگهدارى اموال كرد، و خود به تعقيب فراريان پرداخت و قلعه طائف را براى دستگيرى مالك بن عوف محاصره كرد و بقيه آن ماه را به محاصره گذرانيد. وقتى ماه ذى القعده فرا رسيد از طائف صرفنظر نمود و به جعرانه رفت، و غنيمت جنگ حنين و اوطاس را در ميان لشكريان تقسيم كرد.

سعيد بن مسيب مى گويد: مردى كه در صف مشركين بود براى من تعريف كرد كه وقتى ما با اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) روبرو شديم بقدر دوشيدن يك گوسفند در برابر ما تاب مقاومت نياوردند و بعد از آنكه صفوف ايشان را در هم شكستيم ايشان را به پيش مى رانديم تا رسيديم به صاحب استر ابلق، يعنى رسول خدا (صلى الله عليه و آله )، ناگهان مردان روسفيدى را ديديم كه بما گفتند: (شاهت الوجوه ارجعوا زشت باد رويهاى شما برگرديد) و ما برگشتيم و در نتيجه همانها كه فرارى بودند برگشتند و بر ما غلبه كردند، و آن عده مردان رو سفيد همانها بودند. منظور راوى اين است كه ايشان همان ملائكه بودند.

زهرى مى گويد: شنيدم كه شيبه بن عثمان گفته بود. من دنبال رسول خدا را داشتم، و در كمين بودم كه به انتقام خون طلحه بن عثمان و عثمان بن طلحه كه در جنگ احد كشته شده بودند او را بقتل برسانم، خداى تعالى رسول خود را از نيت من خبردار كرد، پس ‍ برگشت و به من نگاهى كرد و به سينه ام زد و فرمود: بخدا پناه مى برم از تو اى شيبه. من از شنيدن اين كلام بندهاى بدنم به لرزه درآمد، آنگاه به او كه بسيار دشمنش مى داشتم نگريستم و ديدم كه از چشم و گوشم بيشتر دوستش مى دارم، پس عرض كردم شهادت مى دهم به اينكه تو فرستاده خدائى، و خداوند تو را به آنچه كه در دل من بود خبر داد.

رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) غنيمت هاى جنگى را در جعرانه تقسيم كرد، و در ميان آن غنائم، شش هزار زن و بچه بودند، و تعداد شتران و گوسفندان بقدرى زياد بود كه تعداد آنها معلوم نشد.

اعتراض انصار نسبت به كيفيت تقسيم غنائم جنگ حنين و خطابه رسول الله (ص) در جواب به آنها

ابو سعيد خدرى مى گويد: رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) غنائم را تنها ميان آن عده از قريش و ساير اقوام عرب تقسيم كرد كه با بدست آوردن غنيمت دلهايشان متمايل به اسلام مى شد و اما به انصار هيچ سهمى نداد، نه كم و نه زياد. پس سعد بن عباده نزد آن جناب رفت و عرض كرد: يا رسول الله گروه انصار در اين تقسيمى كه كردى اشكالى به تو دارند، زيرا همه آنها را به اهل شهر خودت و به ساير اعراب دادى و به انصار چيزى ندادى. حضرت فرمود: حرف خودت چيست ؟ عرض كرد، منهم يكى از انصارم. فرمود: پس قوم خودت (انصار) را در اين محوطه جمع كن تا جواب همه را بگويم. سعد همه انصار را جمع كرد، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به ميان آنان تشريف برد و براى ايراد خطابه بپا خاست، نخست خداى تعالى را حمد و ثنا گفت و سپس فرمود: اى گروه انصار آيا غير اين است كه من به ميان شما آمدم در حالى كه همه گمراه بوديد، و با آمدنم خدا هدايتتان فرمود؟ همه تهى دست بوديد خدا بى نيازتان كرد؟ همه تشنه خون يكديگر بوديد و خداوند ميان دلهايتان الفت برقرار نمود؟ گفتند: بله، يا رسول الله.

فرمود: حال جواب مرا مى دهيد يا نه ؟ عرض كردند، چه جوابى دهيم، همه منت ها را خدا و رسولش بگردن ما دارند. فرمود: اگر مى خواستيد جواب بدهيد مى گفتيد، تو هم وقتى به ميان ما آمدى كه اهل وطنت از وطن بيرونت كرده بودند و ما به تو منزل و ماوى داديم، فقير و تهى دست بودى با تو مواسات كرديم، ترسان از دشمن بودى ايمنت ساختيم، بى يار و ياور بودى ياريت كرديم. انصار مجددا بعرض رسانيدند همه منتها از خدا و رسول اوست.

حضرت فرمود: شما براى خاطر پشيزى از مال دنيا كه من بوسيله آن دلهائى را رام كردم تا اسلام بياورند ناراحت شده ايد؟ و آن نعمت عظمائى كه خدا بشما قسمت كرده و به دين اسلام هدايتتان فرموده هيچ در نظر نمى گيريد؟ اى گروه انصار! آيا راضى نيستيد كه يك مشت مردم مادى و كوته فكر، شتر و گوسفند سوغاتى ببرند و شما رسول خدا را بسلامت سوغاتى ببريد؟ به آن خدائى كه جان من در دست اوست اگر مردم همه به يك طرف بروند، و انصار به طرف ديگرى بروند، من به آن طرف مى روم كه انصار مى روند. و اگر مساله هجرت نبود من خود را مردى از انصار مى خواندم. پروردگارا به انصار رحم كن، و به فرزندان و فرزندزادگان انصار رحم كن.

اين بيان آنچنان در دلهاى انصار اثر گذاشت كه همه به گريه درآمده و محاسنشان از اشك چشمانشان خيس شد. آنگاه عرض كردند: ما به خدائى خداى تعالى و به رسالت تو راضى هستيم، و نسبت به اين معنا كه قسمت و سهم ما توحيد و ولايت تو شد خوشحال و مسروريم. آنگاه متفرق شدند.

و انس بن مالك گفته است : رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در روز اوطاس جارزنى را دستور داد تا جار بزند كه : كسى دست به زن حامله دراز نكند تا بچه اش متولد شود، و به ساير زنان نيز دست نيازد تا از يك حيض پاك شوند.

آنگاه دسته دسته مردم هوازن خود را در جعرانه به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) رسانيدند تا اسيران خود را بخرند و آزاد سازند. سخنگوى ايشان برخاست و گفت : يا رسول الله ! در ميان زنان اسير، خاله ها و دايه هاى خودت وجود دارند كه تو را در آغوش ‍ خود بزرگ كرده اند، و ما اگر با يكى از دو پادشاه عرب يعنى ابن ابى شمر و يا نعمان بن منذر روبرو شده و بر سرمان مى آمد آنچه كه در برخورد با تو بر سرمان آمده اميد مى داشتيم بر ما عطف و ترحم كنند، و تو از هر شخص ديگرى سزاوارتر به ترحمى. آنگاه ابياتى در اين باره انشاد كرد.

رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) پرسيد كه از اموال و اسيران كداميك را مى خواهيد و بيشتر دوست مى داريد؟ گفت : ما را ميان اموال و اسيران مخير كردى، و معلوم است كه علاقه ما به خويشاوندانمان بيشتر است، ما با تو در باره شتران و گوسفندان گفتگو نمى كنيم.

حضرت فرمود: از اسيران آنچه سهم بنى هاشم مى شود مال شما، و اما بقيه را بايد با مسلمانان صحبت كنم، و واسطه شوم تا آنها را به شما ببخشند. آنگاه خود شما نيز با ايشان صحبت كنيد، و اسلام خود را اظهار نمائيد.

بعد از آنكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) نماز ظهر را خواند، هوازنيها برخاسته و در برابر صفوف مسلمين به گفتگو پرداختند. بعد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: من سهم خود و بنى هاشم را به ايشان بخشيدم، حال هر كه دوست مى دارد به طيب خاطر، سهم خود را ببخشد، و هر كه دوست ندارد مى تواند بهاى اسير خود را بستاند، و من حاضرم بهاى آن را بدهم، مردم سهم خود را بدون گرفتن بهاء بخشيدند، مگر عده كمى كه درخواست فديه كردند.

آنگاه شخصى را نزد مالك بن عوف فرستاد كه اگر اسلام بياورى تمامى اسيران و اموالت را به تو بر مى گردانم، و علاوه، صد شتر ماده نيز به تو مى دهم. مالك از قلعه طائف بيرون آمد و شهادتين بگفت و آن جناب اموال و اسيرانش را بعلاوه صد شتر به او بداد، و او را سرپرست مسلمانان قبيله خود قرار داد.

مؤلف: قمى در تفسير خود نظير اين روايت را آورده و ليكن در نقل او آن رجزى كه در اين روايت به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) نسبت داده شده نيامده، و همچنين اسم راوى معينى را از قبيل مسيب، زهرى، انس و ابى سعيد نبرده، و مضامينى كه در اين روايات است بطرق بسيارى از طرق اهل سنت نقل شده.

و روايت على بن ابراهيم قمى بطورى كه خواهيد ديد مختصر زيادتى هم دارد و آن اين است كه گفته : وقتى رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) هزيمت مسلمانان را بديد استر خود را به جولان درآورد و شمشيرش را برهنه نمود و به عباس فرمود: بالاى اين بلندى برو، و فرياد بزن اى اصحاب (سوره ) بقره، اى اصحاب شجره به كجا مى گريزيد؟ رسول خدا اينجاست.

آنگاه دست به آسمان بلند كرد و گفت : بار الها حمد و شكر سزاوار تو است، و شكايت به درگاه تو مى آورم، و از تو يارى مى خواهم. چيزى نگذشت كه جبرئيل نازل شد، و عرض كرد: يا رسول الله ! دعايت همان دعائى بود كه موسى بن عمران در موقع شكافتن دريا و نجات از فرعون كرد.

آنگاه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به ابى سفيان بن حارث فرمود: كفى از خاك به من بده. ابو سفيان مشتى خاك به او تقديم كرد، حضرت آن را گرفت و به طرف مشركين پاشيد، و فرمود: (شاهت الوجوه - زشت باد روهاى شما) پس آنگاه براى دفعه دوم سر به آسمان بلند كرد و عرض كرد: بار الها اگر اين گروه هلاك شوند ديگر در زمين عبادت نمى شوى، حال اگر مصلحت مى دانى عبادت نشوى خود دانى.

از آنسو وقتى انصار صداى عباس را شنيدند برگشتند، و اين بار غلاف هاى شمشيرها را شكستند، و فرياد مى زدند لبيك. و از كنار رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) عبور كرده و به رايت اسلام ملحق شدند، ليكن خجالت مى كشيدند از اينكه با او روبرو شوند. رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) از عباس پرسيد اينها چه كسانى هستند عرض كرد انصارند. فرمود: الان تنور جنگ گرم مى شود. و پس از آن يارى خدا نازل شد، و قوم هوازن شكست خوردند.

و در الدر المنثور است كه ابو الشيخ از محمد بن عبيد الله بن عمير ليثى نقل كرده كه گفت : در آن روز از انصار چهار هزار نفر با رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بودند و از جهينه هزار نفر و از مزينه هزار نفر و از اسلم هزار نفر و از غفار هزار نفر و از اشجع هزار نفر و از مهاجرين و طوائف ديگر هزار نفر، و مجموعا ده هزار نفر؛ ولى وقتى از مكه براى جنگ حنين بيرون مى آمد دوازده هزار نفر با او بودند، و آيه شريفه (و يوم حنين اذ اعجبتكم كثرتكم فلم تغن عنكم شيئا) در اين مورد نازل شد.

و در سيره ابن هشام از ابن اسحاق روايت شده كه گفت : وقتى مردم فرار كردند و جفاكاران مكه فرار مردم را بديدند حرفهائى زدند كه از كينه هاى نهانى ايشان حكايت مى كرد، از آن جمله ابو سفيان بن حرب گفت : اينها تا كمتر از لب دريا فرار نمى كنند، بلكه تا آنجا خواهند گريخت. و نيز نقل مى كند كه در آن روز ابو سفيان تيرهاى فالگيرى (ازلام ) خود را در زه دان خود پنهان كرده و همراه آورده بود.

و از آن جمله جبله بن حنبل بود كه ابن هشام اسم او را كلات بن حنبل نقل كرده، او با برادرش صفوان بن اميه در تمامى آن مدتى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) براى مشركين مهلت مقرر كرده بود بر شرك خود باقى بودند، او در آن روز فرياد زد امروز سحر باطل شد، برادرش نهيب زد كه ساكت باش خدا دهانت را بشكند، ارباب ما امروز از قريش است، و اگر شكست بخوريم ارباب ما هوازنيها خواهند شد، و به خدا قسم اگر يك قريشى بر ما حكومت كند بهتر است از يك هوازنى.

ابن اسحاق نقل مى كند كه شيبه بن عثمان بن ابى طلحه كه از دودمان عبد الدار بوده نقل كرده كه با خود گفتم : امروز مى توانم داغ دلم را بگيرم و انتقام خون پدرم را كه در احد كشته شد بستانم و محمد را به قتل برسانم، خود را آماده كردم، و همه جا بدنبال او بودم تا در فرصتى مناسب او را به قتل برسانم، ليكن چيزى پيش آمد و روى دلم را پوشاند، و ياراى اين كار بكلى از من سلب شد، من فهميدم كه اين از جانب خدا است و ديگر به او دست نمى يابم.

فهرست اسامى شهداى حنين و بيان تعداد نفرات وفادارى كه فرار نكردند و پيامبر (ص) را تنها نگذاشتند

در سيره ابن هشام ابن اسحاق مى گويد: در اين باب نام كسانى برده مى شود كه در روز حنين از سپاه اسلام كشته شدند.

از قريش و بنى هاشم : ايمن بن عبيد، و از بنى اسد بن عبد العزى : يزيد بن زمعه بن اسود بن مطلب بن اسد بود، او را اسبى كه نامش ‍ (جناح ) بود وارونه كرد و بر روى زمين مى كشيد تا اينكه كشته شد.

و از انصار: سراقه بن حارث بن عدى از خاندان بنى عجلان، و از اشعريها: ابو عامر اشعرى.

مؤلف: و اما عدد آن كسانى كه به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) وفادار بوده و او را در ميان دشمن تنها نگذاشتند مورد اختلاف است، برخى از روايات آنها را سه نفر و بعضى ديگر چهار نفر و در پاره اى روايات نه نفر ذكر شده كه دهمى ايشان ايمن بن عبيد فرزند ام ايمن بوده است. بعضى ديگر عدد آنان را هشتاد نفر دانسته، و در بعضى ديگر كمتر از صد نفر آمده است.

از ميان اين روايات آن روايتى كه مورد اعتماد است روايتى است كه از عباس نقل شده، و عدد پايداران را نه نفر و دهمى را ايمن دانسته است. قبلا هم اشعارى از عباس نقل شد كه از آن برمى آيد وى از ثابت قدمان بوده و در طول مدت جنگ شاهد جريان بوده، و همو بوده كه در ميان فراريان فرياد مى زده و ايشان را به پيوستن به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) دعوت مى كرده، و در شعرش ‍ به اين امر مباهات نموده است.

و ممكن است كه عده اى مدتى پايدارى نموده آنگاه به جمع فرار كنندگان ملحق شده باشند، همچنانكه ممكن است عده اى جلوتر از بقيه متنبه شده و برگشته باشند، و به يكى از اين دو جهت جزو پايداران و وفاداران بشمار رفته باشند؛ چون جنگ حنين جنگ عوان بوده يعنى بطول انجاميده و حمله هاى متعددى در آن واقع شده است، و معلوم است كه حسابها و احصائيه ها در چنين حالتى مثل حالت سلم و آرامش دقيق از آب درنمى آيد.

از همين جا اشكالى كه در گفتار بعضى است روشن مى شود، زيرا اين شخص روايت عبد الله بن مسعود را ترجيح داده، و همچنين روايت ابن عمر را كه برگشتش بهمان روايت ابن مسعود است، چون در آن دارد عدد نفرات وفادار كمتر از صد نفر بوده، و دليل اين شخص اين است كه راويان اين گونه احاديث، حافظند و كسى كه وقايع را حفظ مى كند كلامش حجت است.

اشكال اين حرف اين است كه هر چند كلام كسى كه حفظ كرده بر كسى كه حفظ نكرده حجت دارد، ليكن حفظ در حال جنگ با آنهمه تحول سريعى كه در اوضاع صحنه رخ مى دهد، غير از حفظ در حال غير جنگ است ؛ در حال جنگ تنها به آن روايت و حفظى مى توان اعتماد نمود كه قرائن بر صحتش دلالت كند، و با عقل و اعتبار نيز بسازد، و نسبت به حفظ و حافظش وثاقت در كار باشد، و در ميان راويان تنها عباس ماءموريتى داشته كه متناسب به حفظ اين داستان و ساير جزئيات مربوط به آن بوده است.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved