بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

وجه اختلاف تعابير در آخر سه آيه شريفه : (لعلكم تعقلون)، (لعلكم تذكرون)، (لعلكم تتقون)

و چنانكه مى بينيد خاتمه اين سه آيه مختلف است. خاتمه آيه (اولى ذلكم وصيكم به لعلكم تعقلون ) و خاتمه آيه دوم (ذلكم وصيكم به لعلكم تذكرون ) و خاتمه آيه سوم (ذلكم وصيكم به لعلكم تتقون ) قرار داده شده. ممكن است وجه اختلاف اين باشد كه امورى كه در اين آيات مورد نهى قرار گرفته مانند ساير احكام الهى امورى است كه فطرت خود بشر نيز به حرمت آنها حكم مى كند.

البته همه اين امور فطرى بودنشان در وضوح يكسان نيست، بعضى از آنها فطرى بودنش بسيار روشن است، مانند حرمت شرك به خداى بزرگ و عقوق والدين و كشتن فرزندان از ترس فقر و ارتكاب كارهاى شنيع و قتل نفس بدون حق كه در آيه اول نام برده شده، چون اين چند عمل از امورى است كه فطرت بشر در بدو نظر حكم به حرمت آن مى كند و هيچ انسانى كه فطرت و عقلش سالم باشد حاضر به ارتكاب آنها نيست مگر اينكه عقل را كه عامل تميز انسان و ساير حيوانات است با پيروى اهواء و عواطف غلط در پس ‍ پرده ظلمت قرار داده باشد، و گر نه، تنها داشتن عقل و دور بودن از هواهاى شيطانى كافى است كه هر انسانى به حرمت و شومى اينگونه امور واقف گردد، و به همين جهت خاتمه آيه (اولى لعلكم تعقلون ) قرار داده شده است.

و بعضى ديگر فطرى بودنش به اين روشنى نيست، مانند اجتناب از مال يتيم و ايفاى كيل و وزن و رعايت عدالت در گفتار و وفاى به عهد خدا، چون اينگونه امور كه در آيه دوم نام برده شده اند مانند آنهايى كه در آيه اولى ذكر شده روشن نيست بلكه انسان در درك آنها علاوه بر عقل فطرى به تذكر نيازمند است و آن همانا مراجعه به مصالح و مفاسد عمومى است كه در نزد عقل فطرى روشن مى باشند. اگر امور نامبرده از نظر مصالح و مفاسد مورد دقت قرار گيرد پى بردن به مفاسد بنيان كن آنها براى عقل بسيار آسان است، و عقل حكم قطعى مى كند به اينكه جامعه اى كه در آن به صغير و ضعيف رحم نشود، و در كيل و وزن خيانت شود، و در حكم و قضاوت رعايت عدالت نگردد، و به كلمه حقى در ميان آن جامعه گوش ندهند چنين جامعه اى قابل دوام نبوده، و هيچ خيرى در آن نخواهد بود، جمله (ذلكم وصيكم به لعلكم تذكرون ) اشاره به همين است كه با تذكر مى توان به حرمت و شناعت اينگونه امور پى برد.

و اما آيه سوم - غرضى كه اين آيه در مقام ايفاى آن است نهى از تفرق و اختلاف در دين و پيروى راههاى غير خدايى است، و اينكه پيش گرفتن اين راهها با راه خدا سازگارى ندارد و راه خدا و تقواى دينى جز به اجتناب از اينگونه راهها پيموده نمى شود.

توضيح اينكه، پيمودن راه خدا و تقواى دينى وقتى حاصل مى شود كه در درجه اول محرمات الهى شناخته شود و در درجه دوم به كمك تعقل و تذكر از آن محرمات اجتناب به عمل آيد، و به عبارت ديگر انسان به فطرت انسانيت كه بناى دين خدا بر اساس آن نهاده شده ملتزم شود و از آن تخطى نكند، همچنانكه فرمود: (و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها) و نيز پرهيزكاران را به كمك در پرهيزكاريشان و روشن ساختن راهشان بطورى كه حق را از باطل به خوبى تشخيص دهند وعده داده و فرموده : (و من يتق الله يجعل له مخرجا) و نيز فرموده : (ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا).

تقواى دينى با تفرقه و اختلاف نمى سازد، ولى راههاى غير راه خدا مختلف و متعددند و پيروانشان متشتت مى باشند

پس انسان تا وقتى در راه تقوا ميتواند باشد كه طريق تعقل و تذكر را از دست ندهد، و از فطرت انسانيت منحرف نگردد، كه اگر منحرف شد و راه اهواء و غرور به زندگى دنيا را پيش گرفت اين هوا و هوسها او را به بى بند و بارى كشانيده و به مخالفت با عقل سليم و ترك تقواى دينى و بى مبالاتى و تهور نسبت به عواقب شوم آن وادار مى كند، و كار او را به جايى مى كشاند كه مانند مردم مست نمى فهمد چه مى كند و با او چه مى كنند.

و همانطورى كه قبلا هم اشاره نموديم، اين اهواء شيطانى مختلفند و در تحت يك ضابطه كلى و يك نظامى كه حاكم بر آن بوده و اهل آن را در آن مجتمع و يك كلام سازد، قرار ندارند. و لذا دو نفر هواپرست را نخواهيد يافت كه در يك مسير با هم همراه شوند و اگر هم بشوند قطعا اين همراهى را تا به آخر نمى رسانند، و لذا مى بينيم خداى تعالى هم در كلام خود راه غير از راه خود را يكى ندانسته، بلكه آنرا متعدد شمرده : يكجا فرموده : (و لا تتبع سبيل المفسدين ) و در جاى ديگر فرموده : (و لتستبين سبيل المجرمين ) و نيز يكجا فرموده : (و لا تتبعان سبيل الذين لا يعلمون ) و در باره مشركين فرموده : (ان يتبعون الا الظن و ما تهوى الانفس و لقد جاءهم من ربهم الهدى ) و اين اختلاف تعبير در آيات راجع به هدايت و ضلالت اگر دقيقا مورد بررسى قرار گيرد بسيار به چشم مى خورد.

خلاصه، تقواى دينى چيزى است كه هيچ وقت با تفرقه و اختلاف نمى سازد، و معقول نيست كسى داراى تقواى دينى باشد و در عين حال به هر سازى برقصد و هر راهى را پيش بگيرد، چون معناى تقواى دينى التزام به صراط مستقيمى است كه اختلاف و تخلف در آن راه ندارد و لذا مى بينيم خداى تعالى بدنبال جمله (و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله ) فرموده است : (ذلكم وصيكم به لعلكم تتقون ).

توجيه ناصحيح صاحب تفسير روح المعانى در مورد اختلاف تعابير در آخر سه آيه شريفه

صاحب تفسير روح المعانى گفته است : اگر مى بينيد كه در آخر آيه اول فرموده : (لعلكم تعقلون ) و در آخر آيه دوم فرموده : (لعلكم تذكرون ) براى اين است كه مشركين كه روى سخن در آيه اول با ايشان است شرك و فرزندكشى و زنا و قتل نفس را يك عمل پيش ‍ پا افتاده ميدانستند، و عقل ايشان حكم به قبح اينگونه امور نمى كرد. بنابراين، نتيجه نهى خداوند از اينگونه امور تعقل آنان و پى بردن به زشتى آن امور است، به خلاف حفظ اموال يتامى و ايفاى كيل و وزن و عدالت در گفتار و وفاى به عهد كه در آيه دوم ذكر شده، چون مشركين اينكارها را مى كرده اند و افتخار به آن هم داشتند، خداى تعالى از آنها نهى فرمود تا شايد متوجه شوند كه دچار فراموشى شده اند. آنگاه گفته است : قطب رازى هم همين توجيه را كرده است.

خواننده محترم به خوبى مى داند كه هيچ تاريخى عرب جاهليت را به حفظ اموال ايتام و ايفاى كيل و عدالت در گفتار توصيف نكرده، و خلاصه اين قوم هيچ وقت داراى اين اوصاف نبودهاند تا بگوييم در زمان نزول اين آيه اين اوصاف را از ياد برده و آيه شريفه در مقام اين است كه آنرا به يادشان بياورد. علاوه، اين توجيه وقتى صحيح است كه (تذكر) در آيه به معناى (ذكر) باشد و حال آنكه لفظ مزبور در عرف قرآن به اين معنا نيست.

مفسر مذكور سپس اضافه كرده است، كه : امام فخر رازى در تفسير خود در توجيه اين تعبيرات چندگانه در آخر اين آيات چنين گفته است : تكاليف پنجگانهاى كه در آيه اول نام برده شده از آنجايى كه خوب روشن است تنها احتياج به تعقل دارد، و لذا اين آيه به (جمله لعلكم تعقلون ) ختم شده، بخلاف تكليفهاى چهارگانهاى كه در آيه دوم نام برده شده، كه چون امورى خفى و مسائلى غامض بوده و اينگونه مسائل محتاج به اجتهاد و فكر بسيار است تا انسان بتواند حد اعتدال آن را پيدا كند لذا آيه شريفه با جمله : (لعلكم تذكرون ) ختم شده است.

اين توجيه نزديك است به آن توجيهى كه ما در اين باره كرديم، و تنها خردهاى كه مى توانيم از آن بگيريم اين است كه امور نامبرده در اين آيه به آن خفا و غموضى كه او گفته نيست، بلكه فكر انسان با مختصر دقتى به آن پى ميبرد، و شايد همين جهت باعث شده كه فخر رازى تذكر را به پى بردن به حد اعتدال اين امور ارجاع دهد نه به اصل آنها، و از اين جهت معناى آيه را تباه كرده؛ براى اينكه ظاهر سياق آيه اين است كه اميدوارى به تذكر مشركين تنها نسبت به حرمت اصل اين امور است، نه پى بردن به حد اعتدال آنها. و از اين امور آن امرى كه به حسب طبع احتياج دارد كه آدمى به حد اعتدال آن واقف شود مساءله اجتناب از مال يتيم و ايفاى كيل و وزن است كه آن هم خود آيه وجوب رعايت اين مقدار از دقت و مته به خشخاش گذاردن را با جمله (لا يكلف الله نفسا الا وسعها) برداشته است - دقت كنيد -.

مفسر مزبور در ذيل آيه سوم از ابو حيان نقل كرده كه گفته است : از آنجايى كه صراط مستقيم جامع همه تكاليف دينى است، و خداوند هم در اين آيه امر به پيروى آن و اجتناب از ساير صراطها و طريقه ها كرده از اين رو آيه را با جمله (لعلكم تتقون ) ختم نموده، چون معناى تقوا پرهيز و ترسيدن از آتش دوزخ است، و معلوم است كسى كه صراط مستقيم او را پيروى و دنبال مى كند براى هميشه نجات پيدا مى كند، و به سعادت جاويد نايل مى گردد.

و اين توجيه وقتى صحيح است كه امر به اتباع و پيروى از صراط مستقيم بخاطر اين باشد كه اين پيروى مقصود اصلى خدا است، و حال آنكه در سابق هم گفتيم كه از سياق آيه بر مى آيد كه امر به اتباع از صراط مستقيم مقدمه و زمينه چينى است براى نهى از پيروى و اتباع صراطهاى ديگر، و خلاصه، مقدمه است براى جمله (و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله ).

ثم آتينا موسى الكتاب تماما على الذى احسن...

چون كليات شرايع كه خداى تعالى در آيات گذشته بيان و وصيت فرمود تكاليف مشروعه اى بودند كه در اديان همه انبيا عموميت داشت و هم كلى و مجمل بودند بدين سبب زمينه فراهم شد كه بيان كند كه پس از آنكه احكام مذكور را بطور اجمال براى همه انبيا تشريع فرموده، بحسب اقتضاى مصلحت براى موسى (عليهالسلام ) در كتابى كه به وى نازل كرده تفصيل داده و پس از آن براى رسول خدا محمد (صلى الله عليه وآله و سلم ) در كتاب مباركى كه نازل فرموده مفصلا بيان نموده. اين است كه به دنبال آيات سابق فرمود: (ثم آتينا موسى الكتاب تماما على الذى احسن...).

بنابراين، معناى آيه مورد بحث اين است كه : ما پس از آنكه آن كليات و مجملات را تشريع نموديم به موسى (عليهالسلام ) كتابى فرستاديم تا نواقص آن كسانى را كه آن شرايع اجمالى را به خوبى عمل كرده و به كار بستند تكميل كنيم، و فروع آن شرايع را كه مورد احتياج بنى اسرائيل بود تفصيل و توضيح دهيم، و اين هدايت و رحمتى بود از ما، شايد ايشان به معاد و لقاى پروردگارشان ايمان بياورند. اين است آنچه از سياق خود آيه و اتصالش به سياق آيات سه گانه گذشته استفاده مى شود.

پس در حقيقت جمله (ثم اتينا موسى الكتاب ) برگشت به سياق آيات قبل از آيه (قل تعالوا اتل ما حرم ربكم عليكم ) است كه در آنها روى سخن با پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله و سلم ) بود، و خطاب در آنها به صيغه متكلم مع الغير (ما فلان و فلان كرديم ) بود و با لفظ ثم كه به تاخير دلالت مى كند به اين معنى اشاره شده كه اين كتاب براى اين نازل شده كه تمام كننده و تفصيل دهنده آن شرايع عمومى اجمالى باشد.

وجوهى كه درباره ارتباط آيه شريفه : (ثم آتينا موسى الكتاب....) با آيات ديگر ذكر شده است

مفسرين ديگر آيه مورد بحث را به وجوه عجيب و غريبى توجيه نموده اند از آنجمله گفته اند: در اين آيه چيزى حذف و در تقدير گرفته شده و آن جمله (بگو اى محمد) است و تقدير آيه : (ثم قل يا محمد اتينا موسى الكتاب ) است.

و يا گفته اند: تقدير آيه : (ثم اخبركم ان موسى اعطى الكتاب سپس به شما خبر مى دهم كه به موسى كتاب داده شد) است.

و نيز از آنجمله گفته اند: تقدير آيه : (ثم اءتل عليكم آتينا موسى الكتاب سپس برايتان بخوانم كه به موسى كتاب داديم ) است.

بعضى ديگر گفته اند: اين آيه متصل است به آيه (و وهبنا له اسحاق و يعقوب ) و نظم و ترتيب كلام : (و وهبنا له اسحق و يعقوب ثم آتينا موسى الكتاب ) است.

چيزى كه اين مفسرين را وادار به اين توجيهات عجيب و غريب كرده اين است كه فكر كرده اند تورات قبل از قرآن نازل شده، پس ‍ چگونه در اين آيه لفظ (ثم ) كه مفيد بعديت و تاءخر است در باره تورات استعمال شده ؟ لازمه اين لفظ اين است كه تورات بعد از قرآن نازل شده باشد، و حال آنكه در همين آيات يعنى در آيه (قل تعالوا اتل ما حرم ربكم عليكم ) تقدم نزول تورات خاطرنشان شده است ؟ جواب اين شبهه همان بيانى است كه ما در ذيل آيه مورد بحث گذرانديم.

جمله (تماما على الذى احسن ) اين معنا را بيان مى كند كه غرض از انزال تورات تتميم نواقص كسانى است از بنى اسرائيل كه شرايع كلى و احكام اجمالى سابق الذكر را به خوبى عمل كرده و به كار بستند، همچنانكه در داستان موسى بعد از نازل شدن تورات نيز به مساءله نيكو بكار بستن احكام تورات امر نموده و فرموده : (و كتبنا له فى الالواح من كل شى ء موعظة و تفصيلا لكل شى ء فخذها بقوة و امر قومك ياخذوا باحسنها) و نيز در جاى ديگر اين داستان فرموده : (و ادخلوا الباب سجدا و قولوا حطة نغفر لكم خطاياكم و سنزيد المحسنين ) از اين رو، و به شهادت اين دو آيه موصولى كه (الذى احسن ) در آيه مورد بحث است، اشاره به شخص معينى نيست، بلكه مفيد جنس است. و معنايش اين است : (نزول تورات براى تكميل نواقص هر كسى است كه....)

اقوالى كه در معناى جمله : (تماما على الذى احسن) گفته شده است

مفسرين ديگر هر يك براى جمله معنايى ذكر كرده اند، يكى گفته : نزول اين كتاب براى اين بود كه نيكوكارى موسى را با نبوت و كرامت تتميم كنيم. يكى ديگر گفته : معنايش اين است كه فرستادن اين كتاب براى اين بود كه هر كس به آن كتاب به نيكويى ايمان بياورد ما نعمت خود را بر او تكميل كنيم. و يكى ديگر گفته : معنايش اين است كه نعمت خود را بر پيغمبرانى كه نيكوكارند تمام كنيم. يكى ديگر گفته : معنايش اين است كه فرستادن اين كتاب به اين منظور بود كه ما كرامت و پاداش نيك خود را در بهشت بر كسانى كه در دنيا احسان نمودند تكميل نماييم. و آن ديگر گفته است : معنايش اين است كه احسان خود را به موسى (عليهالسلام ) كه با نبوت و غير آن كرده بوديم با كتاب تتميم كنيم. و بعضى گفته اند: اين جمله متصل و مربوط است به داستان ابراهيم (عليهالسلام ) و معنايش اين است كه فرو فرستادن اين كتاب براى اتمام نعمت بر ابراهيم (عليهالسلام ) بود، و ضعف اين وجوه بر همه روشن است و احتياج به توضيح ندارد.

(و تفصيلا لكل شى ء) يعنى اين كتاب را فرستاديم تا در آن تفصيل جميع احتياجات بنى اسرائيل و هر چيزى را كه غير بنى اسرائيل از آن منتفع مى شوند در دسترسشان قرار داده باشيم، و هدايت و رحمتى بوده باشد كه به آن متنعم و منتفع شوند، و از اينكه فرموده : (لعلهم بلقاء ربهم يؤ منون ) مى توان استفاده كرد كه بنى اسرائيل از ايمان به مساءله معاد استنكاف داشتهاند، مؤ يدش هم اين است كه در تورات فعلى كه قرآن مجيد آنرا دست خورده و تحريف شده خوانده است در هيچ جاى آن صحبتى از قيامت به ميان نيامده، بعضى از مورخين نيز نوشته اند كه حزب بنى اسرائيل معتقد به معاد نبودند.

و هذا كتاب انزلناه مبارك...

يعنى و اين كتاب كتابى است مبارك كه در خصايص مذكور در سابق با كتاب موسى (عليهالسلام ) اشتراك دارد پس آن را نيز بايد پيروى كنيد.

ان تقولوا انما انزل الكتاب على طائفتين من قبلنا...

معناى (ان تقولوا) (كراهة ان تقولوا تا نگوييد) است، و اين نحو تعبير در كلام عرب بسيار است، و جمله مذكور متعلق است به كلمه (انزلناه ) كه در آيه قبل بود.

و مقصود از (دو طايفه قبل از ما) يهود و نصارا است كه انجيل و تورات برايشان نازل شد، زيرا كتب ديگرى كه به انبيا قبل از موسى و عيسى (عليهماالسلام ) نازل شد مانند كتاب نوح و كتاب ابراهيم (عليهالسلام ) مانند اين دو كتاب مشتمل بر جزئيات و تفصيل شرايع نبوده، و تنها متعرض اصول و كليات شرايع بوده است، و اما كتب ديگرى كه به ساير انبيا نسبت داده شده از قبيل زبور داوود و امثال آن اصلا متعرض شرايع نبوده، معاصرين رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) از آن اطلاعى نداشته اند.

به هر حال معناى آيه مورد بحث اين است كه : ما قرآن را نازل كرديم تا نگويند كتاب آسمانى كه متعرض جزئيات شرايع الهى باشد همان دو كتاب انجيل و تورات بود كه به دو طايفه قبل از ما يعنى يهود و نصارا نازل شد، و ما از تلاوت و آموختن آن غفلت ورزيديم و با غفلت هم حرجى بر ما نيست.

او تقولوا لو انا انزل علينا الكتاب لكنا اهدى منهم...

يعنى : و تا نگوييد اگر به ما هم كتابى نازل مى شد ما از ايشان (يهود و نصارا) بهتر و زودتر هدايت مى يافتيم.

(فقد جاءكم بينة من ربكم) اين جمله تفريع بر جمله (ان تقولوا) و جمله (او تقولوا) هر دو است، و اگر در آن، كتاب را بينه خوانده براى اين است كه دلالت كند بر اينكه حجيت كتاب و دلالتش روشن و واضح است، و ديگر براى كسى عذرى و بهانهاى باقى نمانده. و كلمه (يصدفون ) از ماده (صدف) است كه معناى اعراض را مى دهد، و معناى بقيه آيه روشن است.

بحث روايتى

(چند روايت در ذيل آيه : (قل تعالوا اتل... و درباره صراط مستقيم)

در تفسير عياشى از ابى بصير نقل شده كه گفت : من در خدمت امام ابى جعفر (عليهالسلام ) نشسته بودم، و آنجناب بر بساط خود به متكايى تكيه داشت، در اين بين شروع كرد به تلاوت آيات محكمه اى از سوره انعام كه دستخوش نسخ نشده است و وقتى به آيه (قل تعالوا اتل ما حرم ربكم عليكم الا تشركوا به شيئا) رسيد، فرمود: اين آيات را هفتاد هزار ملك مشايعت نمود.

و در الدرالمنثور است كه عبد بن حميد، ابن ابى حاتم، ابو الشيخ، ابن مردويه و حاكم - وى روايت را صحيح دانسته - از عبادة بن صامت روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) فرمود : كداميك از شما حاضر است بر اين سه آيه يعنى آيه (قل تعالوا اتل ما حرم ربكم عليكم ) و دو آيه بعد از آن با من بيعت كند؟ آنگاه فرمود: پس هر كه به اين سه آيه وفا كند پاداشش با خدا است، و هر كه چيزى از آن را ناقص بگذارد و خداوند در دنيا عذابش كند عقوبتش همان بوده است، و اگر عقوبتش را به آخرت بيندازد، در آخرت اگر خواست او را مؤ اخذه مى كند، و اگر نه او را عفو مى فرمايد.

مؤلف : اين روايت بى اشكال نيست، براى اينكه از جمله احكامى كه در اين سه آيه ذكر شده مساءله حرمت شرك به خدا است كه عقوبت دنيوى از آن كفايت نمى كند و مرتكب آن در آخرت مشمول مغفرت هم نمى شود، همچنانكه قرآن كريم صراحتا فرموده : (ان الله لا يغفر اءن يشرك به ) و نيز فرموده : (ان الذين كفروا و ماتوا و هم كفار اولئك عليهم لعنة الله و الملئكة و الناس اجمعين خالدين فيها لا يخفف عنهم العذاب و لا هم ينظرون).

علاوه بر اينكه اين روايت ظهور دارد در اينكه احكام نامبرده اختصاص دارد به اين شريعت مانند روايت ديگرى كه از پارهاى از صحابه و تابعين نقل شد، و سيوطى يكى از آنها را در الدرالمنثور از جمعى از ابن مسعود نقل كرده كه گفت : هر كه دوست دارد وصيت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) را كه به خاتم آنجناب مهر شده نگاه كند بايد آيات : (قل تعالوا اتل ما حرم ربكم عليكم... لعلكم تتقون ) را بخواند. و نظير آن از منذر ثورى از ربيع بن خيثم روايت شده (و حال آنكه همانطور كه در سابق گذشت احكام نامبرده در اين آيات اختصاص به اين شريعت ندارد).

و در تفسير عياشى از عمرو بن ابى المقدام از پدرش از على بن حسين (عليهماالسلام ) نقل شده كه در معناى (و لا تقربوا الفواحش ‍ ما ظهر منها و ما بطن ) فرمود: (فواحش ظاهرى ) مانند ازدواج با زن پدر و (فواحش باطنى ) مانند زنا.

مؤلف : اين روايت از باب تطبيق كلى بر مصداق است.

و در الدرالمنثور است كه احمد، عبد بن حميد، نسائى، بزاز، ابن منذر، ابن ابى حاتم، ابو الشيخ، ابن مردويه و حاكم از ابن مسعود روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) با دست خود خط مستقيمى كشيد و فرمود: راه خدا اينطور مستقيم است، و سپس خطوط كج و معوجى در طرف چپ و راست آن كشيد و فرمود: اين راههاى غير خدا است، و هيچ يك از اين راهها نيست مگر اينكه شيطانى بر سر آن قرار گرفته و مردم را به سوى آن دعوت مى كند، سپس آيه : (و ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله ) را تلاوت فرمود.

و نيز در آن كتاب است كه احمد، ابن ماجه، ابن ابى حاتم و ابن مردويه از جابر بن عبد الله روايت كرده اند كه گفت : وقتى در نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) نشسته بوديم، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) خطى در پيش روى خود كشيد و فرمود: اين راه خدا است، و دو خط در طرف چپ و راست آن كشيد و فرمود: اينها راه شيطان است، آنگاه دست خود را بر روى خط وسط نهاد و آيه (و ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه...) را تلاوت فرمود.

و قمى در تفسير خود مى گويد: حسن بن على از پدرش حسين بن سعيد از محمد بن سنان از ابى خالد قماط از ابى بصير از امام ابى جعفر (عليهالسلام ) براى ما روايت كرد كه آن حضرت در ذيل آيه (و ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله ) فرمود: ماييم اين راه كه خدا فرموده، و هر كه زير بار آن نرود اين او و اين راههاى ديگر، ليكن بايد بداند كه اگر راه خدا را نپيمايد كافر مى شود.

مؤلف : مقصود اين نيست كه صراط، تنها امامانند، بلكه مقصود اين است كه امامان هم صراط مستقيم اند، همچنانكه آيه شريفه (قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى ) به ضميمه آيه شريفه (قل ما اسئلكم عليه من اجر الا من شاء ان يتخذ الى ربه سبيلا) اين معنا را افاده نموده و از مجموع دو آيه استفاده مى شود كه ائمه هدى (عليهم السلام ) راه خدا و صراط مستقيم اويند.

اين معنا تنها از طرق شيعه روايت نشده، بلكه هم از طرق شيعه و هم از طرق عامه روايات بسيارى وارد شده كه صراط مستقيم خدا عبارت است از امير المؤ منين على بن ابيطالب (عليهالسلام )، و ما در تفسير سوره فاتحه در جلد اول اين كتاب به آن روايات اشاره كرديم.

آيات 158 تا 160 سوره انعام

 158- هل ينظرون الا ان تاتيهم الملئكة او ياتى ربك او ياتى بعض آيت ربك يوم ياتى بعض آيت ربك لا ينفع نفسا ايمانها لم تكن آمنت من قبل او كسبت فى ايمانها خيرا قل انتظروا انا منتظرون

 159- ان الذين فرقوا دينهم و كانوا شيعا لست منهم فى شى ء انما امرهم الى الله ثم ينبئهم بما كانوا يفعلون

 160- من جاء بالحسنة فله عشر امثالها و من جاء بالسيئة فلا يجزى الا مثلها و هم لا يظلمون

ترجمه آيات

مگر انتظارى دارند جز اينكه فرشتگان به سويشان آيند، يا فرمان پروردگارت بيايد يا بعضى نشانه هاى پروردگارت بيايد روزى كه پارهاى از آيات پروردگارت بيايد كسى كه از پيش ايمان نياورده يا در مدت ايمان خويش كار خيرى نكرده ايمان آوردنش سودش ‍ ندهد، بگو منتظر باشيد كه ما نيز منتظريم (158)

كسانى كه دين خويش را پراكنده كردند و گروه گروه شدند كارى به آنها ندارى، كار ايشان فقط با خدا است كه عاقبت از آنچه مى كرده اند خبرشان مى دهد (159)

هر كس نيكى اى بيارد ده برابر آن دارد و هر كس بدى بياورد جز برابر آن سزايش ندهند و ستمشان نكنند (160).

بيان آيات

اين آيات از جهت مضمون متصل است به آيات قبل، و مشركينى را كه از پيروى صراط مستقيم استنكاف مى ورزند و در دين خدا متفرق مى شوند تهديد مى كند و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) را از آنان تبرئه مى نمايد، و كسانى را كه نيكى مى كنند به جزاى نيك وعده و نويد مى دهد و جزاى روز قيامت را امرى منجز معرفى مى كند.

هل ينظرون الا ان تاتيهم الملئكة او ياتى ربك او ياتى بعض آيات ربك

استفهام در اين آيه انكارى است در مقامى كه موعظه سود نمى دهد و دعوت به حق مفيد نمى افتد، بنا بر اين مى توان گفت امورى كه در آيه شريفه ذكر شده قضاوت حتمى و حكم قطعى خداوند است به اينكه آنان را از بين برده زمين را از لوث وجودشان پاك سازد.

لازمه اين سياق اين است كه مراد از آمدن ملائكه، عذاب آوردن آنان باشد، همچنانكه در آيه (و قالوا يا ايها الذى نزل عليه الذكر انك لمجنون لو ما تاتينا بالملئكة ان كنت من الصادقين ما ننزل الملئكة الا بالحق و ما كانوا اذا منظرين ) نيز همين معنى افاده شده است.

مراد از آمدن خدا و آمدن بعض آيات خدا در آيه شريفه :(هل ينظرون...)

و مراد از آمدن پروردگار آمدن قيامت است كه روز ملاقات پروردگار است، زيرا آنروز روز انكشاف تام و جلوه حق و ظهور توحيد خدا است، در آنروز ديگر حجابى بين او و بين مخلوقات نيست، چون شان قيامت همين است كه پرده از روى حقيقت هر چيز بردارد، همين انكشاف و ظهور بعد از خفا، و حضور بعد از غيبت مصحح اطلاق آمدن خدا است نه اينكه - العياذ بالله - آمدن او مانند آمدن ديگران مستلزم اتصاف به صفات اجسام بوده باشد.

بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از آمدن خدا، آمدن امر او است، در سابق هم نظير اين حرف را در ذيل آيه (هل ينظرون الا ان ياتيهم الله فى ظلل من الغمام ) در جلد اول اين كتاب نقل كرديم.

و اما مراد از آمدن بعضى از آيات پروردگار، يا آمدن آيه و حادثهاى است كه باعث تبدل و دگرگونى نشاه حيات ايشان باشد، بطورى كه ديگر نتوانند به قدرت و اختيارى كه قبلا داشتند برگردند، مانند حادثه مرگ كه نشاءه عمل را به نشاه جزاى برزخى مبدل مى سازد،

يا آيه اى است كه مستلزم استقرار ملكه كفر و انكار در نفوس آنان باشد بطورى كه نتوانند به مساءله توحيد اذعان و ايمان پيدا كنند، و دلهايشان به حق اقبال نكند، و اگر هم به زبان اعتراف كنند از ترس عذابى باشد كه با آن روبرو شده اند، همچنانكه فرمود: (و اذا وقع القول عليهم اخرجنا لهم دابة من الارض تكلمهم ان الناس كانوا باياتنا لا يوقنون ) و نيز فرمود: (و يقولون متى هذا الفتح ان كنتم صادقين، قل يوم الفتح لا ينفع الذين كفروا ايمانهم و لا هم ينظرون ) چون ظاهر آيه اين است كه مراد از فتح، فتح پيغمبر و پيروزى وى به وسيله حكم شدن بين او و بين امت او است، همچنانكه شعيب (عليهالسلام ) نيز اين قسم فتح را از خداى تعالى مساءلت نموده و خداوند از قول وى چنين حكايت كرده است : (ربنا افتح بيننا و بين قومنا بالحق و انت خير الفاتحين ) و نيز از قول ساير پيغمبران حكايت كرده و فرموده : (و استفتحوا و خاب كل جبار عنيد).

و يا آمدن عذابى است از ناحيه خداوند كه برگشت نداشته مفرى از آن نباشد، و ايشان را مضطر به ايمان كند تا بلكه با ايمان آوردن خود را از آن عذاب برهانند، و ليكن ايمانشان سودى نبخشد، چون ايمان وقتى اثر دارد كه از روى اختيار باشد، همچنانكه فرموده : (فلما راوا باسنا قالوا آمنا بالله وحده و كفرنا بما كنا به مشركين فلم يك ينفعهم ايمانهم لما راوا باسنا سنة الله التى قد خلت فى عباده و خسر هنالك الكافرون )

پس اين امور يعنى آمدن ملائكه و يا آمدن پروردگار و يا آمدن بعضى از آيات پروردگار همه امورى هستند كه به وقوع پيوستن آن همراه با قضاى به قسط و حكم به عدل است، و مشركين كه هيچ حجتى و موعظتى در آنان اثر نمى كند جز همين پيشامدها را نخواهند داشت اگر چه خودشان از آن غافل باشند، آرى پيشامدى كه دارند واقع خواهد شد چه بدانند و چه ندانند.

بعضى از مفسرين گفته اند: استفهامى كه در آيه شريفه است از باب تهكم و استهزا است و معنايش اين است كه اين مشركين از تو مطالبه حجت نمى كنند، بلكه مقصودشان اين است كه تو اقتراحات و درخواستهاى بيجاى آنان را عملى سازى، چون مشركين از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) خواسته بودند كه وى وسيله ديدن خدا را برايشان فراهم سازد، و يا ملائكه بر آنان نازل گردد، و يا آن حضرت مانند پيغمبران گذشته عذابى بر آنان بفرستد.

اين وجه خيلى بعيد نيست، و ليكن آنچنان كه با صدر آيه سازگارى دارد با ذيل آن كه مى فرمايد: (يوم ياتى بعض آيات ربك...) سازگار نيست، زيرا ذيل آيه در مقام بيان حقايق و تفصيل آثار است، و اين با تهكم جور نمى آيد.

ايمان و عمل در موقع روبرو شدن با عذاب الهى يا هنگام مرگ، سودى ندارد

يوم ياتى بعض آيات ربك...

اين آيه اثر و خاصيت روز بروز و ظهور اين آيات را كه در حقيقت خصوصيت و اثر خود آيات نيز هست شرح مى دهد، به اين بيان كه ايمان در روز ظهور آيات وقتى مفيد است كه آدمى در دنيا و قبل از ظهور آيات نيز به طوع و اختيار ايمان آورده و دستورهاى خداوند را عملى كرده باشد. و اما كسى كه در دنيا ايمان نياورده و يا اگر آورده در پرتو ايمانش خيرى كسب نكرده و عمل صالحى انجام نداده، و در عوض سرگرم گناهان بوده چنين كسى ايمانش، كه ايمان اضطرارى است، در موقع ديدار عذاب و يا در موقع مرگ سودى به حالش نمى دهد، همچنانكه فرموده : (و ليست التوبة للذين يعملون السيئات حتى اذا حضر احدهم الموت قال انى تبت الان ).

نكته لطيفى كه علاوه بر نظم بديع و بى سابقه در آيه بكار رفته اين است كه سه مرتبه كلمه (ربك پروردگارت ) در آيه تكرار شده، و اين بدان خاطر است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) را در برابر دشمنانش تاءييد كرده باشد، چون مشركين هميشه در برابر آنجناب بداشتن بتها افتخار و مباهات مى كردند، خداى تعالى خواست تا آن جناب هم پروردگار خود را به رخ آنان بكشد، و به چنين مددكارى افتخار نمايد، و در نتيجه در كار دعوت خود پشتگرم باشد، اگر مؤ ثر واقع شد و كارى از پيش برد كه چه بهتر و گر نه از ناحيه قضاى فصل و حكمى كه خداوند ميان او و ميان دشمنانش مى كند دلگرم بوده باشد.

خداى تعالى تنها به تكرار لفظ (ربك ) اكتفا ننموده و مطلب را با جمله (قل انتظروا انا منتظرون ) ختم نموده و فرموده : تو هم آن عذابى را كه ايشان انتظارش را دارند منتظر باش، و به ايشان بگو كه : من منتظر رسيدن آنم، شما هم منتظر باشيد كه بى شك خواهد آمد.

امت اسلام هم مانند ساير امم روزى دچار عذاب گشته ومشمول قضاى به قسط و حكم خداوند مى شود

از اينجا معلوم مى شود آيه شريفه متضمن تهديد جدى است نه صورى، و استفهام در آن همانطورى كه گفتيم انكارى است نه براى تهكم. پس اينكه بعضى از مفسرين در جواب آن كسى كه گفته استفهام در آيه براى تهكم است تهديد مزبور را صورى دانسته و گفته است : مطالب آيه امورى است واقعى نه اقتراح و تقاضاى مشركين براى اينكه لازمه اقتراح بودن اين است كه خداوند آنرا عملى نموده و امت اسلام را مانند ساير امتها به تقاضاى عذاب خود هلاك سازد، و حال آنكه خداوند امت نبى رحمت را هلاك نمى كند، جواب صحيحى نيست. زيرا آيات قرآنى بخوبى دلالت دارد بر اينكه امت اسلام هم مانند ساير امم روزى دچار عذاب گشته و به زودى مشمول قضاى به قسط و حكم فصل خداوند مى شوند، مانند آيه (و لكل امة رسول فاذا جاء رسولهم قضى بينهم بالقسط و هم لا يظلمون و يقولون متى هذا الوعد ان كنتم صادقين قل لا املك لنفسى ضرا و لا نفعا الا ما شاء الله لكل امة اجل ) - تا آنجا كه مى فرمايد - (و يستنبؤ نك احق هو قل اى و ربى انه لحق و ما انتم بمعجزين...). پس جواب از تهكم بودن استفهام همان است كه ما داديم.

بعضى از مفسرين به آيه مورد بحث استدلال كرده اند بر اينكه ايمان مادامى كه توام با عمل نبوده باشد هيچ اثرى ندارد، و اين استدلال صحيح است ليكن تا اندازهاى نه بطور مطلق، زيرا آيه شريفه تنها در مقابل بيان اين جهت است كه كسى كه برايش ممكن بوده كه ايمان بياورد و نياورده و كسى كه برايش ممكن بوده كه ايمان بياورد و عمل صالح انجام دهد پس ايمان آورده ولى عمل صالح نكرده تا با مرگ خود مواجه شده چنين كسى را ايمان در موقع مرگش و يا در موقع ديدن عذاب خدا اثر ندارد، و اما كسى كه به طوع و اختيار خود ايمان آورده و ليكن اجل مهلتش نداده كه عمل صالح انجام دهد و در حال ايمان كسب خيرى بنمايد آيه شريفه متعرض ‍ حال او نيست، بلكه بر عكس آيه شريفه دلالت و يا دست كم اشعار دارد بر اينكه ايمان نافع آن ايمانى است كه اولا از روى اختيار و طوع و رغبت بوده باشد نه اينكه ديدن مرگ و يا عذاب مضطر به ايمان آوردنش كرده باشد، و ثانيا گناهان آنرا فاسد و تباه نساخته باشد، پس آيه نه تنها دلالت بر بى اثر بودن ايمان مورد بحث ندارد بلكه دلالت و يا اشعار بر نافع بودن آن دارد.

در جمله (لا ينفع نفسا ايمانها لم تكن آمنت ) بين موصوف (نفسا) و صفت آن (لم تكن آمنت ) فاعل فعل (ايمانها) فاصله شده است، و گويا براى اين بوده كه هم بين فعل و فاعلش زياد فاصله نيفتاده باشد، و هم دو كلمه (ايمانها) و (فى ايمانها) نزديك به هم قرار نگيرند.

بيزارى رسول خدا (ص) از مشركين و كفار و بدعت گزاران و مذهب تراشان امت خود

ان الذين فرقوا دينهم و كانوا شيعا لست منهم فى شى ء...

گو اينكه روى سخن در آيه قبل با مشركين بود كه در دين حنيف پراكنده شده بودند، و گو اينكه مفهوم آن آيه يهود و نصارا را هم در بر مى گرفت، و لازمه آن اين است كه آيه مورد بحث هر سه فرقه را شامل شود، و ليكن مقتضاى اتصال اين آيه به آيات گذشته كه شرايع كلى و عمومى الهى را بيان مى كرد و آن شرايع را از حرمت شرك گرفته به حرمت تفرق از سبيل خدا ختم مى نمود اين است كه جمله (ان الذين فرقوا دينهم و كانوا شيعا) در مقام بيان حال رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) و مقايسه آن جناب با چنين اشخاص بوده باشد، نه در مقام بيان حال اين اشخاص. پس كلمه (فرقوا) كه صيغه ماضى است براى حكايت حال مردمى كه در گذشته چنين و چنان بودند نيست، بلكه تنها براى اصل تحقق است چه در گذشته و چه در حال و چه در آينده.

و وجه اينكه فرمود: (تو از ايشان نيستى ) معلوم است، زيرا ايشان مردمى بوده و هستند كه در دين خدا اختلاف راه انداخته و دسته دسته شدند و هر دستهاى پيرو پيشوايى شدند كه چوپانوار ايشان را جلو انداخته مى راند و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) چنين نيست، زيرا او به كلمه حق و دين توحيد دعوت مى كند، و مثال تمام عيار اسلام است كه با عمل خود نيز دعوت به اسلام مى كند، پس وى از ايشان نخواهد بود. و برگشت معناى جمله (لست منهم فى شى ء) به اين خواهد بود كه : ايشان بر دين تو نيستند، و در راهى كه تو مى پيمايى قرار ندارند.

از اين رو معناى آيه اين مى شود: آن كسانى كه در اثر اختلاف كلمه، دين خود را متفرق ساختند، و اختلافشان هم از روى علم بود - و ما اختلف الذين اوتوه الا بغيا بينهم - بر راه تو كه اساسش وحدت كلمه است قرار ندارند، و سرانجام كار ايشان با پروردگارشان است، و از ايشان چيزى به تو نمى چسبد، خداى تعالى روز قيامت ايشان را آگاه مى كند به آنچه كه مى كردند و حقيقت رفتارشان را كه خود گروگان آنند بر ايشان روشن مى سازد.

از آنچه گذشت معلوم شد هيچ وجهى نيست كه بگوييم آيه شريفه صرفا براى تبرئه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) از مشركين و يا از مشركين و يهود و نصارا است، بلكه آيه مطلق است و بيزارى رسول خدا را هم از نامبردگان مى رساند و هم از اهل بدعت و مذهب تراشان امت اسلام.

من جاء بالحسنة فله عشر امثالها و من جاء بالسيئة فلا يجزى الا مثلها و هم لا يظلمون...

اين آيه كه كلامى است مستقل و تمام، يكى از منتهاى خداوند را كه بر بندگان خود نهاده ذكر مى كند، و آن اين است كه : خداوند عمل نيك را ده برابر پاداش مى دهد، و عمل زشت و گناهان را جز به مثل تلافى نمى كند. و خلاصه، يك عمل نيك را ده عمل به حساب آورده و يك گناه را يك گناه حساب مى كند و در آن ظلم نمى كند يعنى از پاداش آن نميكاهد و كيفر آن را بيشتر نمى دهد، و از آيه (مثل الذين ينفقون اموالهم فى سبيل الله كمثل حبة انبتت سبع سنابل فى كل سنبلة ماة حبة و الله يضاعف لمن يشاء) استفاده مى شود كه اگر ممكن باشد پاداش عمل نيك را بيش از ده برابر مى دهد و نيز اگر ممكن باشد اصلا گناه را به حساب نمى آورد.

ليكن آيه شريفه نظر به اينكه سابق اتصال داشته و آنها در يك سياق قرار گرفته است معناى ديگرى مى دهد، گويا پس از بيانى كه در آيات سابق مربوط به اتفاق و اتحاد و تفرق كلمه ذكر شده : پس حسنه و سيئه. هر كدام از اين دو امر جزا و پاداش مناسب عمل بايد باشد پس كسى كه حسنه اى انجام دهد مثل آن را دريافت خواهد داشت و مضاعف هم مى شود، و كسى كه سيئه بجا آورد - كه همان اختلاف منهى عنه است - جزاى او مانند عملش بد خواهد بود و هرگز نبايد طمع نيكى داشته باشد.

به اين ترتيب معناى اين آيه به معناى آيه (و جزاء سيئه سيئة مثلها) برمى گردد، و مراد آيه بيان مماثلت جزاى سيئه با خود سيئه مى شود نه بيان اينكه جزا يكى است و مضاعف نيست.

بجث روايتى

درباره آيات الهى قبل از قيامت، تفرقه در دين و پاداش مضاعف حسنات

در تفسير عياشى از زراره و حمران و محمد بن مسلم از حضرت ابى جعفر و حضرت صادق (عليهما السلام ) روايت شده كه در ذيل جمله (يوم ياءتى بعض آيات ربك لا ينفع نفسا ايمانا). فرمودند: مقصود از اين آيات طلوع آفتاب از مغرب و خروج جنبنده زمين و پديد آمدن دود است كه انسان اگر به گناه اصرار ورزد و عمل ايمانى بجا نيارود و اين آيه ها ظاهر شود ايمانش سودى نخواهد داشت.

مؤلف : مساءله اصرار بر گناه - چنانكه روايت آينده دلالت مى كند - تفسير جمله (او كسبت فى ايمانها خيرا) است.

و نيز در همان از ابى بصير از يكى از دو بزرگوار سابق الذكر روايت شده كه در ذيل جمله (او كسبت فى ايمانها خيرا) فرموده : مؤ من گنهكار كمى حسنات و كثرت گناهانش ميان او و ايمانش حائل گشته و در نتيجه باعث مى شود كه وى در ايمانش كسب خبرى نكرده باشد.

مرحوم قمى در تفسير خود مى گويد: پدرم از صفوان ار ابن مسكان از ابى بصير از امام باقر (عليه السلام ) برايم چنين روايت كرد كه آنجناب در تفسير جمله (يوم ياءتى بعض ايات ربك...) فرموده : اين آيت الهى عبارت است از طلوع آفتاب از مغرب، كسانى كه در چنين روزى ايمان بياورند ايمانشان بى فايده است.

و در الدر المنثور است كه احمد وو عبد بن حميد در مسند خود و ترمذى و ابويعلى و ابن ابى حاتم و ابوالشيخ و ابن مردويه همگى ار ابى سعيد خدرى از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) روايت كرده اند كه در تفسير جمله (يوم ياءتى بعض ايات ربك ) فرموده است : اين آيات عبارت است از طلوع آفتاب از مغربش.

مؤلف از ظاهر اين روايات برمى آيد كه از باب تطبيق كلى بر مصداق باشد و ليكن احتمال هم دارد كه تفسير بوده باشد، و مراد از آياتى كه در آيه شريفه است همين آيات بوده باشد، و به هر حال روز طلوع آفتاب از مغرب روز بروز عضب الهى است كه مردم از شدت عذاب آن روز متوسل به ايمان مى شوند، و ليكن ايمانشان سودى نمى بخشد.

مساءله طلوع آفتاب از مغرب در روايات بسيارى از طرق شيعه از امامان اهل بيت (عليهم السلام ) و از طرق اهل سنت از جمعى از صحابه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) از قبيل ابى سعيد خدرى، ابن مسعود، ابى هريره، عبدالله بن عمر، حذيفه ابى ذر، عبدالله بن عباس، عبدالله بن اءبى اوفى، صفوان بن عسال، انس، عبدالرحمن بن عوف، معاويه، ابى امامه و عايشه و غير ايشان وارد شده و البته در مضمون آنها اختلاف فاحشى وجود دارد.

نظريه هاى علمى امروز هم انكار ندارد كه ممكن است روزى كره زمين بر خلاف حركتى كه تا آن روز شرقى بوده حركت غربى كند، و يا دو قطب آن تغيير يافته شماليش جنوبى، و يا جنوبيش شمالى شود، حال يا بطور تدريج همچنانكه رصدخانه ها آنرا پيش بينى نموده اند و يا آنكه يك حادثه جهانى و عمومى جوى اين تحول را يكمرتبه به وجود بياورد، البته همه اين سخنان در جايى است كه كلمه طلوع خورشيد از مغرب در روايات رمزى درباره سرى از اسرار حقايق نبوده باشد.

به هر حال، از جمله آيت هايى كه در روايات ذكر شده مساءله بيرون شدن (دابة الارض ) و (دخان ) و خروج (ياءجوج و ماءجوج ) است. قرآن كريم نيز به اين چند امر ناطق است، و نيز از آن جمله خروج مهدى (صلوات الله عليه ) و نزول عيسى بن مريم و خروج دجال و غير آن است. اين چند امر گرچه از علائم آخر الزمان است و ليكن بودنش از آن آيت هايى كه در هنگام بروزش ‍ توبه قبول نمى شود و ايمان سود نمى بخشد روشن نيست.

در تفسير برهان از برقى نقل مى كند كه وى به سند خود از عبدالله بن سليمان عامرى از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: همواره در روزى زمين از ناحيه پروردگار حجتى كه حلال و حرام خدا را بشناسد و به راه خدا دعوت كند بوده و خواهد بود، و اين رابطه بين خدا و خلق هيچگاه در زمين قطع نمى شود مگر چهل روز مانده به قيامت كه در آن چهل روز خداوند حجت خود را از زمين برمى دارد، در آن روزها است كه در توبه به روى گنهكاران بسته مى شود، و ايمان آوردن در آن ايام بى فايده است، گنهكاران و كفارى كه تا آن روز توبه نكرده و ايمان نياورده اند از بدترين خلقند و كسانى هستند كه قيامت بر آنان قيام مى كند.

مؤلف : اين روايت را ابو جعفر محمد بن جرير طبرى نيز در كتاب مناقب فاطمه به سند ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده است.

و در تفسير قمى از پدرش از نضر از حلبى از معلى بن خنيس از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه در ذيل آيه (ان الذين فرقوا دينهم و كانوا شيعا) فرمود: به خدا سوگند كه اهل سنت نيز دين خود را دسته دسته كردند.

مؤلف : يعنى مذاهب مختلفى در اسلام به وجود آوردند. قبلا هم حديثى كه مى گفت (به زودى امت اسلام به هفتاد و سه فرقه متفرق مى شود.) گذشت.

در تفسير عياشى از ابى بصير از ابى عبدالله (عليه السلام ) روايت شده كه درباره آيه مورد بحث فرمود: على (عليه السلام ) اين آيه را (فارقوا دينهم ) قرائت مى فرمود.

مؤلف : قرائتى را كه از آنجناب نقل شد بعضى از عامه و از جمله آنان سيوطى نيز به طرق خود از آنجناب نقل كرده اند.

و در تفسير برهان از برقى از پدرش از نضر از يحيى حلبى از ابن مسكان از رزاره روايت شده كه گفت : در خدمت امام صادق (عليه السلام ) نشسته بودم شخصى از آنجناب از آيه (من جاء بالحسنة فله عشر امثالها) سؤ ال كرد، و عرض كرد اين آيه شامل كسانى كه با اين امر (ولايت اهل بيت عليهم السلام ) آشنايى ندارند مى شود يا نه ؟ حضرت فرمود: اين آيه تنها راجع به مؤ منين است. عرض ‍ كردم : خدايت اصلاح كند چه مى فرمايد درباره كسى كه نماز مى خواند، روزه مى گيرد، از محرمات اجتناب مى ورزد و ورع خوبى دارد و از ناصبى ها هم كه دشمن شما خاندانند نيست و ليكن شما را نمى شناسند؟ فرمود: خداوند ايشان را به رحمت خود داخل بهشت مى سازد.

مؤلف : اين روايت دلالت مى كند بر اينكه اجر اخروى به مقدار معرفت اشخاص است و اين معنا در روايات شيعه و سنى وارد شده، البته روايات بسيارى از طريق شيعه و سنى بر طبق مضمون (من جاء بالحسنة فله عشر امثالها) وارد شده، و مفسرين دو طايفه آن را در ذيل اين آيه نقل كرده اند، و ليكن چون روايات مذكور مربوط به تشخيص روزه و نماز و امثال آن است لذا ما از ايراد آن در اينجا خوددارى نموديم.

آيات 161 تا 165 سوره انعام

 161- قل اننى هدينى ربى الى صراط مستقيم دينا قيما ملة ابراهيم حنيفا و ما كان من المشركين

 162- قل ان صلاتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين

 163- لا شريك له و بذلك امرت و انا اول المسلمين

 164- قل اغير الله ابغى ربا و هو رب كل شى ء و لا تكسب كل نفس الا عليها و لا تزر وازرة و زر اخرى ثم الى ربكم مرجعكم فينبئكم بما كنتم فيه تختلفون

 165- و هو الذى جعلكم خلائف الارض و رفع بعضكم فوق بعض درجات ليبلوكم فيما اتيكم ان ربك سريع العقاب و انه لغفور رحيم

ترجمه آيات

بگو همانا پروردگارم مرا به راهى راست رهنمايى كرد.(161)

دينى قائم به امر بندگان، ملت ابراهيم كه به حق گراينده بود و از مشركين نبود. (162)

بگو به درستى كه نماز و عبادت و زندگى و مرگ من از آن پروردگار جهانيان است، شريكى ندارد، و من بدين كار ماءمورم و اولين مسلم مى باشم. (163)

بگو آيا به جز خدا پروردگارى بجويم با اينكه پروردگار هر چيزى است و هيچ نفسى از شما كار (زشتى ) نمى كند مگر به زبان خود و هيچ حاملى بار (گناه ) ديگرى را برنمى دارد، سپس بازگشت شما به سوى پروردگارتان است و به شما خبر نمى دهد در آنچه اختلاف داشتيد. (164)

او است كسى كه شما را خليفه هاى زمين قرار داد و برخى را به درجاتى بر بعض ديگر برترى داد تا شما را در آنچه به شما داده آزمون كند، پروردگارت كيفر كردار را به زودى مى دهد و همو آموزگار مهربان است. (165)

بيان آيات

اين آيات آخر سوره است و مشتمل است بر هدفى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در دعوت اين سوره داشته و اينكه به آنچه دعوت مى كرده عامل نيز بوده و نيز مشتمل است بر خلاصه دلايلى كه در اين سوره عليه عقيده شرك اقامه شده است.

(قل اننى هدينى ربى الى صراط مستقيم...).

كلمه (قيم ) - بكسر قاف و فتح ياء - مخفف قيام است، و توصيف دين به آن براى مبالغه در اين است كه دين بر مصالح بندگان قيام دارد، بعضى هم گفته اند: اين كلمه به معناى قيم و سرپرست امر است.

در اين آيه خداى تعالى پيغمبر گرامى خود را دستور مى دهد كه به مردم بگويد: پروردگارش او را به هدايت الهى خود به سوى صراط مستقيم و آن راه روشنى كه قيم بر سالكان خويش است، و تخلف و اختلاف در آن راه ندارد دينى كه - چون مبنى بر فطرت است - به بهترين وجهى قائم به مصالح دنيا و آخرت انسانى است هدايت فرموده، همچنانكه ابراهيم را به آن دين حنيف و يا به عبارت ديگر آن دينى كه از انحراف شرك به سوى اعتدال توحيد متمايل است هدايت فرمود. آرى، ابراهيم هم از مشركان نبود. توضيح اين معانى در خلال تفسير آيات اين سوره گذشت.

(قل ان صلاتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين لا شريك له و بذلك امرت و انا اول المسلمين ).

كلمه (نسك ) به معناى مطلق عبادت است، و ليكن بيشتر در ذبح و يا قربانيى كه منظور تقرب به درگاه خداى سبحان ذبح مى شود استعمال شده است.

در اين آيه شريفه خداى تعالى براى بار دوم رسول گرامى خود را دستور مى دهد كه به مردم بگويد: او خودش به آنچه كه خداوند به سوى آن هدايتش كرده عمل مى كند. و منظور از اين اعلام اين است كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) از تهمت دورتر شده و مردم بهتر دين او را تلقى به قبول كنند، چون يكى از نشانه هاى راستگويى اين است كه گوينده به گفته هاى خود عمل نموده و گفتارش ‍ با كردارش مطابقت داشته باشد، لذا مى فرمايد: به مردم بگو كه من نماز و تمامى عبادات و زندگيم و جميع شؤ ون آن از قبيل اعمال، اوصاف، فعل ها و ترك ها كه مربوط به من است و همچنين مرگم را با هر چه كه از امور آن مربوط به من است - و آن امور پس از مرگ است كه از زندگى دنيا سرچشمه مى گيرد چنانكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرموده : (آنچنانكه زندگى مى كنيد خواهيد مرد) - همه را براى خددا قرار دادم، بدون اينكه كسى را در آن ها شريك او بدانم. و خلاصه من در جميع شؤ ون حيات و مماتم بنده اى هستم تنها براى خدا، و روى خود را تنها متوجه او نمودم. چيزى را قصد نمى كنم و از چيزى روى گردان نيستم مگر براى او، در مسير زندگيم قدمى برنمى دارم و به سوى مرگ قدم نمى گذارم مگر براى او، چون او پروردگار همه عالميان و مالك همه و مدبر همه است.

من به اين نحو از عبوديت مامور شده ام، و اولين كسى كه تسليم خواسته او شود، و آن عبوديت به تمام معنا را از هر باب و هر جهتى كه او خواسته قبول نمايد، خودم هستم.

از اينجا معلوم مى شود كه منظور از جمله (ان صلاتى و نسكى و محياى و مماتى لله ). اين است كه آنجناب اخلاص بندگى خود را در نماز و عبادات ديگر و زندگى و مرگ اظهار كند، و يا اين است كه در همه اين چهار چيز انشاء (عقد قلب ) نمايد نه اينكه دو امر اولى را با اخلاص بجاى آورد و در دو امر اخير اعتقاد كند كه دست خدا است. دليل گفته ما جمله (و بذلك امرت ) است كه به يك لسان امر مى كند همه آن امور را براى خداى سبحان قرار بدهد به اين معنا كه در آن دو اخلاص داشته باشد و زندگى و مرگ را براى خدا قرار بدهد يعنى معتقد باشد كه زندگى و مرگش در دست او است، از جمله مذكور چنين چيزى برنمى آيد مگر با تكلف و زحمت.

مقصود از اينكه رسول الله صلى عليه و آله (اول المسلمين) مى باشد

جمله (و انا اول المسلمين ) دلالت دارد بر اينكه مقصود از (اول )، اولويت به حسب درجه است نه اولويت به حسب زمان، زيرا قبل از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) نيز مسلمانى بودند، به شهادت حكايتى كه قرآن كريم از قول نوح نموده كه گفت : (و امرت ان اكون من المسلمين ) و همچنين از قول ابراهيم كه گفت : (اسلمت لرب العالمين ) و از قول او و فرزندش كه گفتند: (ربنا و اجعلنا مسلمين لك ) و نيز درباره لوط فرموده : (فما وجدنا فيها غير بيت من المسلمين ) و از مكه كشور سبا حكايت كرده كه گفت : (و اوتينا العلم من قبلها و كنا مسلمين ) البته اين در صورتى است كه مقصود ملكه سبا، اسلام براى خدا باشد و نيز گفت : (و اسلمت مع سليمن لله رب العالمين ). و در قرآن كريم احدى به وصف : (اول المسلمين ) توصيف نشده، تنها رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) است كه در آيه مورد بحث و همچنين در آيه (قل انى امرت ان اعبد الله مخلصا له الدين و امرت لان اكون اول المسلمين ) اول المسلمين خوانده شد.

بعضى گفته اند: مقصود اين است كه آنجناب اول مسلمان از اين امت است، زيرا اگر مراد اسلام در همه قرون بوده باشد اولين مسلمان ابراهيم خليل (عليه السلام ) است، و سايرين تابع او هستند. ليكن اين حرف صحيح نيست، زيرا اسلام در آيه شريفه مقيد به اسلام اين امت نشده، پس وجهى براى تقيد آن نيست. و اما اينكه گفت : اولين مسلمان ابراهيم بود، جوابش آيات گذشته است كه پيغمبران قبل از ابراهيم را هم مسلمان معرفى مى كرد. و اما آيه (و من ذريتنا امة مسلمة لك ) و آيه (ملة ابيكم ابراهيم هو سميكم المسلمين ) هيچ كدام دلالتى بر ادعاى مذبور ندارد.

(قل اغير الله ابغى ربا و هو ربّ كلّ شى ء...)

اين آيه و آيه بعدش مشتملند بر سه حجت كه در حقيقت جامع همه حجت هايى است كه در اين سوره بر مساءله توحيد اقامه شده است. اين حجت ها عبارت است از استدلال به آغاز آفرينش و استدلال به انجام آن و استدلال به حال انسان كه بين آن آغاز و اين انجام زندگى مى كند، و به عبارت ديگر استدلال به نشاءه دنيا و قبل از آن و بعد از آن. استدلال از طريق آغاز آفرينش را جمله (اغير الله ابغى ربعا و هو رب كل شى ء)متعرض آن است ؛ چون وقتى خداى تعالى رب هر چيزى باشد قهرا تمامى موجودات مربوب او خواهند بود، و غير او على الاطلاق رب ديگرى كه صالح براى پرستش باشد نيست.

و استدلال از طريق انجام آفرينش و بازگشت آن را جمله (و لا تكسب كل نفس الا عليها)متعرض است كه مفادش اين است كه بطور كلى اشخاص هيچ عمل زشتى نمى كنند مگر اينكه خود صاحبان عمل، وزر و وبال آن را به دوش خود خواهند كشيد، و هيچ كس وزر ديگرى را به دوش نمى كشد و اين آثار سوء همچنان باقى باقى است تا روزى كه خلائق به سوى پرودگار خود بازگشت كنند، و پروردگار با كشف حقايق اعمال بندگان جزاى آنان را بدهد. مسلما وقتى مفرى از اين جزا نباشد، و مالك روز جزا خداى تعالى باشد پس قهرا تنها او متعين براى پرستش است نه ديگران كه مالك چيزى نيستند.

و استدلال از طريق نشاءه دنيا را جمله (و هو الذى جعلكم خلائف...) متعرض است، و حاصلش اين است كه اين نظام عجيبى كه در زندگى دنيوى شما حكومت مى كند، و اساس آن مساءله خلافت نسل شما بشر در زمين و اختلاف شؤ ون شما به بزرگى و كوچكى، ضعف و قدرت، ذكوريت و انوثيت، غنا و فقر، رياست و مرؤ وسيت و علم و جهل و غير آن است گرچه نظامى است اعتبارى و قراردادى و ليكن به دنبال تكوين پيدايش يافته و به آن منتهى مى شود، پس در حقيقت به وجود آورنده اين نظام هم خداى تعالى است، و منظورش از به وجود آوردن آن امتحان و تربيت شما است، پس هم او رب و پرورش دهنده شما است، و آن كسى كه سعادت شما را تدبير مى كند و فرمانبران را به سعادت مقدرشان رسانيده ستمگران را وا مى گذارد.

از آنچه گذشت معلوم شد كه مجموع دو جمله (و لا تكسب كل نفس الاّ عليها و لا تزو وازرة وزر اخرى ) يك معنا را افاده مى كنند، و آن اين است كه : هركس هر چه مى كند مانند سايه اى به دنبالش هست ؛ و از او به ديگرى تجاوز نمى كنند، و اين مفاد آيه (كل نفس بما كسبت رهينه ) است كه مى فرمايد هر كس گروگان عملى است كه كرده.

(و هو الذى جعلكم خلائف الارض...)

(خلائف ) جمع (خليفه ) است. و معناى آيه اين است كه : او كسى است كه بعضى از شما را جانشين بعضى ديگر نموده و نسلى از شما پس از نسلى در زمين بوجود مى آورد. و يا معنايش اين است كه : شما را در زمين خليفه خود قرار داده، و معناى (خليفه ) در تفسير آيه (انى جاعل فى الارض خليفة ) در جلد اول اين كتاب گذشت، و معناى آيه مورد بحث از بيانى كه گذشت روشن مى شود. نكته اى كه باقى مانده اين است كه خداوند اين سوره را با ذكر رحمت و مغفرت خود ختم فرموده است.

بحث روايتى

پيرامون اسلام خالص و آيه (درجات فوقها بعض )...

در كافى به سند خود از ابن مسكان از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه در معناى : (حنيفا مسلما)فرموه : يعنى خالصا مخلصا و بدون اينكه چيزى از بت پرستى در آن مخلوط باشد.

مؤلف : اين روايت را صاحب تفسير برهان از برقى نقل كرده و وى به سند خود از ابن مسكان از امام صادق عليه السلام روايت كرده است، با اين تفاوت كه در اينجا بعد از خالصا مخلصا مى گويد: (لا يشوبه شى ء چيزى به آن مخلوط نيست ) و اين در حقيقت بيان مراد است نه تفسير به معنا.

و در تفسير عياشى از ابى بصير از ابى عبدالله عليه السلام روايت كرده كه در ذيل جمله (و رفع بعضكم فوق بعض درجات )فرموده : اينكه خداى تعالى در اينجا درجات را متعدد گرفته و فرموده :(درجات بعضها فوق بعض ) و نفرموده : (درجة )براى اين است كه بفهماند مردم از نظر عمل همه در يك درجه نيستند.

مؤلف : اين روايت آيه شريفه را نقل به معنا كرده و عبارت (درجات بعضها فوق بعض )از خود امام است، و گرنه آيه شريفه مورد بحث (و رفع بعضكم فوق بعض درجات )آمده است همچنانكه در جاى ديگر (و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات )آمده، و احتمال مى رود كه اين روايت در تفسير آيه (هم درجات عندالله )وارد شده، مرحوم عياشى و يا ابى بصير اشتباها آن را در تفسير آيه مورد بحث ايراد كرده اند؛ چون جمله (كه بفهماند مردم از نظر اعمال همه در يك درحه نيستند )بر آيه مورد بحث منطبق نيست.

 والحمد لله رب العالمين

پایان جلد هفتم

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved