بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

سوره مائده ، آيات 94 تا 99

 94- يا ايها الذين آمنوا ليبلونكم الله بشىء من الصيد تناله ايديكم و رماحكم ليعلم الله من يخافه بالغيب فمن اعتدى بعد ذلك فله عذاب اليم

 95- يا ايها الذين آمنوا لا تقتلوا الصيد و انتم حرم و من قتله منكم متعمدا فجزاء مثل ما قتل من النعم يحكم به ذوا عدل منكم هديا بالغ الكعبه او كفاره طعام مساكين او عدل ذلك صياما ليذوق و بال امره عفا الله عما سلف و من عاد فينتقم الله منه و الله عزيز ذوانتقام

 96- احل لكم صيد البحر و طعامه متعا لكم و للسياره و حرم عليكم صيد البر مادمتم حرما و اتقوا الله الذى اليه تحشرون

 97- جعل الله الكعبه البيت الحرام قياما للناس و الشهر الحرام و الهدى و القلئد ذلك لتعلموا ان الله يعلم ما فى السموات و ما فى الارض و ان الله بكل شىء عليم

 98- اعلموا ان الله شديد العقاب و ان الله غفور رحيم

 99- ما على الرسول الا البلاغ و الله يعلم ما تبدون و ما تكتمون

ترجمه آيات

اى كسانى كه ايمان آورديد خداوند هر آينه و مسلما شما را با چيزى از شكار مى آزمايد بطورى كه شكار تا دست رس و تيررس شما به شما نزديك مى شود تا بداند كه كيست كه از او به غيب مى ترسد پس كسى كه از اين به بعد از حدود خداوند تجاوز كند (و در حال احرام شكاركند). براى اوست عذابى دردناك (94)

اى كسانى كه ايمان آورديد شكار را نكشيد در حالى كه شما در احراميد و كسى كه از شما عمدا شكارى بكشد كفاره آن نظير همان شكار است از چهارپايان اهلى ، دو نفر از شما كه صاحب عدالتند حكم به آن مى كنند، در حالى كه آن كفاره را هدى قرار داده و آنرا به كعبه مى رساند. يا اينكه كفاره اش طعام دادن به مسكينان و يا به جاى اطعام هر مسكين يك روز روزه است تا بچشد كيفر نافرمانى خود را. خداوند گناهان گذشته را عفو كرده است ، و اگر كسى دو باره چنين معصيتى كند پس خدا از او انتقام مى گيرد و خداوند عزيز و انتقام گير است (95).

حلال شده است براى شما شكار دريايى و خوردن آن براى اينكه براى شما و رهگذرها متاعى باشد، و حرام شده است بر شما شكار خشكى مادامى كه در احراميد، و بترسيد از خدايى كه بسوى او محشور مى شويد (96).

خداوند مكه را بيت الحرام و مايه قوام مردم قرار داده و نيز بهمين منظور، شهر حرام و بردن هدى به مكه و قلائد را تشريع فرموده است ، تشريع فرموده تا بدانيد كه خداوند ميداند آنچه را كه در آسمانها و در زمين است و بدرستى خداوند بهر چيز دانا است (97).

بدانيد بدرستى خداوند سختگير و شديد العقاب است و بخشنده و مهربان است (98).

بر عهده رسول جز رسانيدن پيام چيزى نيست و خداوند مى داند آنچه را كه اظهار مى كنيد و آنچه را كه كتمان مى نمائيد (99).

بيان آيات

اين آيات درباره حكم شكارهاى دريايى و صحرايى در حال احرام نازل شده است .

يا ايها الذين آمنوا ليبلونكم الله بشى ء من الصيد تناله ايديكم و رماحكم

(بلاء) به معناى امتحان و آزمايش است ، و لام قسم و نون مشدد هر دو براى تاكيدند، و اينكه فرمود: (بشى ء من الصيد) مى خواهد ناچيزى و بى مقدارى شكار را تلقين كند، تا مخاطب را در انتهاى از نهيى كه در آيه بعدى است و دست برداريش از سود ناچيز آن ، كمك كند، و اينكه فرمود: (تناله ايديكم و رماحكم ) مى خواهد به شكار از جهت آسانى و دشوارى تعميم دهد، يعنى چه آن شكار آسان بدست آيد مانند جوجه هاى مرغ و بره هاى وحشى و تخم مرغ هاى وحشى كه با دست و به آسانى صيد مى شوند. و چه به دشوارى بدست آيد مانند حيوانات وحشى بزرگ كه عادتا جز بوسيله سلاح شكار نمى شود. و ظاهر آيه و سياقش اين است كه مقدمه است براى حكم مشددى كه در آيه دومى است ، و لذا دنبالش فرمود: (ليعلم الله من يخافه بالغيب ) چون در اين جمله اشعار هست به اينكه در اينجا حكمى از قبيل منع و تحريم در بين هست ، سپس فرمود: (فمن اعتدى بعد ذلك فله عذاب اليم ).

ليعلم الله من يخافه بالغيب

بعيد نيست اينكه فرمود خداوند شما را مى آزمايد تا بداند چه و چه كنايه باشد از اينكه بزودى پيشامدى را مقدر مى كند تا مردم تشخيص داده شوند كدام يك از آنان از عذاب ناديده خداوند مى ترسند و كدام يك نمى ترسد، زيرا جهل در ساحت مقدس ‍ پروردگار راه ندارد، تا بخواهد با پيش آوردن اين صحنه ها مطيع و عاصى را تشخيص دهد، و به اين وسيله جهل خود را بر طرف سازد، و ما سابقا هم راجع به معناى امتحان خداوند در ذيل آيه : (ام ا حسبتم ان تدخلوا الجنه ...)، در جلد 4 عربى اين كتاب بحث مفصل و كاملى ايراد كرده و معناى ديگرى هم براى علم خداوند بيان نموديم ، اما اينكه فرمود: (من يخافه بالغيب ) ظرف (بالغيب ) در اينجا متعلق است به خوف و معناى خوف بالغيب اين است كه انسان از عذابهاى دردناك اخروى كه خداى تعالى انسان را از آنها تحذير كرده - با اينكه محسوس به هيچيك از حواس ظاهره اش نيست - بترسد، چنانكه مى فرمايد: (انما تنذر من اتبع الذكر و خشى الرحمن بالغيب) و نيز مى فرمايد: (و ازلفت الجنه للمتقين غير بعيد. هذا ما توعدون لكل اواب حفيظ. من خشى الرحمان بالغيب و جاء بقلب منيب ) و نيز مى فرمايد: (الذين يخشون ربهم بالغيب و هم من الساعه مشفقون ) و اينكه فرمود: (فمن اعتدى بعد ذلك) به اين معنا است كه اگر كسى بعد از اين امتحان از حدى كه خداوند برايش معين نموده تجاوز كند براى اوست عذابى دردناك .

بيان حرمت صيد در حال احرام

يا ايها الذين آمنوا لا تقتلوا الصيد و انتم حرم ...

(حرم ) (به ضم حا و را) جمع حرام ، و حرام صفت مشبه است ، در مجمع البيان گفته است : (رجل حرام ) و (رجل محرم ) به يك معنا است كما اينكه (رجل حلال ) و (رجل محل ) به يك معنا است ، و (احرم الرجل ) به اين معنا است كه فلان مرد داخل در ماه حرام شد، و نيز (احرم الرجل ) يعنى فلان مرد براى حج احرام بست ، و (حرم ) نيز به معناى احرام است ، چنانكه در روايت دارد: (كنت اطيب النبى لحرمه - من رسول الله (صلى الله عليه و آله ) را در احرامش خوشبو مى كردم ) و معناى اصلى اين كلمه منع است ، و از همين جهت زنان را (حرم ) مى گويند، زيرا مردان دست اغيار را از آنان منع مى كنند، و محروم را هم از اين رو محروم مى گويند كه از روزى ممنوع شده است .

و نيز گفته است مثل (به كسر ميم ) و مثل (به فتح ميم و ثا) و همچنين (شبه ) و (شبه ) به يك معنا هستند.

و نيز گفته است - بنابر گفته زجاج (نعم ) در لغت به معناى شتر و گاو و گوسفند است ، و در خصوص شتر به تنهايى هم (نعم ) گفته مى شود، اما گاو به تنهايى و گوسفند به تنهايى را (نعم ) نمى گويند.

و نيز گفته است فراء چنين گفته كه (عدل ) (به فتح عين ) چيزى را گويند كه معادل چيزى از غير جنس خود باشد، و (عدل ) (به كسر عين ) به معناى مثل است ، مى گويى ، من غلامى عدل غلام تو دارم ، يا گوسفندى عدل گوسفند تو دارم ، در اينجا عدل را به كسر عين مى خوانى چون غلام يا گوسفند تو از جنس غلام يا گوسفند اوست ، و اما اگر بخواهى از جهت قيمت ملاحظه كرده و چيزى را به غير جنس خود مقايسه كنى عدل را به فتح عين مى خوانى ، ليكن بصريين اين حرف را نپذيرفته و گفته اند عدل و عدل هر دو به معناى مثل است ، چه در دو چيز از يك جنس بكار رود، و چه در دو چيز از دو جنس .

و نيز صاحب مجمع البيان گفته است : (و بال ) سنگينى نامطلوب هر چيزى را گويند، و به همين معنا است (طعام وبيل ) و (ماء وبيل ) يعنى خوراك و آبى ناگوار و سنگين و غير قابل هضم ، و نيز به اين معنا است آيه شريفه (فاخذناه اخذا وبيلا - او را بطرز شديد و ناگوارى دستگير كرديم ) و به همين اعتبار چوب كرباس شوى را (وبيل ) مى گويند.

(لا تقتلوا الصيد و انتم حرم ) نهى است از كشتن شكار، ليكن جمله بعدى يعنى (احل لكم صيد البحر) تا اندازه اى آنرا از جهت صيد بودن تفسير مى كند، و مى فهماند مراد از آن صيد، صيد خشكى و صحرايى است ، چنانكه از جهت معناى قتل جمله (و من قتله منكم متعمدا فجزاء...) با كلمه (متعمدا) كه حال است از (من قتله ) آنرا تفسير مى نمايد، و ظاهر تعمد مقابل خطاست و معناى قتل خطايى اين است كه قتل را بدون قصد انجام دهد مثلا به منظور تمرين در تيراندازى تير به هدفى مى اندازد، اتفاقا تير به شكارى اصابت مى كند و آنرا از پاى در مى آورد، بنابراين از آيه استفاده مى شود كه اگر تير و يا سلاح ديگر خود را به قصد شكار بكار برد و شكار را از پاى در آورد كفاره واجب مى شود، چه اينكه بياد احرامش باشد يا آنرا فراموش كرده باشد.

كفاره صيد در حال احرام

(فجزاء مثل ما قتل من النعم يحكم به ذوا عدل منكم هديا بالغ الكعبه ) ظاهرا معنايش اين است كه اگر چنين كند بعهده اوست اينكه جزا و كفاره آنرا حيوانى اهلى نظير حيوانى كه كشته است بدهد، و تشخيص اينكه اين حيوان نظير آن شكار هست يا نيست بعهده دو نفر از مردان عادل و ديندار شما است ، و در حالى اين جزا جزاى در راه خدا مى شود كه به صورت هدى درآيد، يعنى به مكه فرستاده شود تا طبق دستور سنت در خود مكه يا در منا نحر و يا ذبح شود، بنا بر اين ، لفظ (جزاء) مرفوع است به ابتدا، و مبتدائى است براى خبر محذوف كه ظاهر كلام دلالت بر آن محذوف دارد، و تقديرش : (فعليه جزاء) است ، و جملات : (مثل ما قتل ) و (من النعم ) و (يحكم به ...) همه اوصافى هستند از براى كلمه (جزاء)، و جمله (هديا بالغ الكعبه ) وصف و موصوف است ، و هدى همانطورى كه گفتيم حال است از (جزاء)، اين بود معنايى كه ما براى آيه بنظرمان رسيد، البته ديگران هم طور ديگرى معنا كرده اند.

(او كفاره طعام مساكين او عدل ذلك صياما): دو خصلت ديگرى است براى كفاره صيد در حرم ، و اما اينكه آيا بين اين سه خصلت ترتيب هست ، يعنى اگر ممكن است اول هدى كردن حيوانى نظير آن شكار، اگر ممكن نشد اطعام مساكين ، و اگر اين نيز ميسور نشد به همان مقدار روزه واجب است ، يا اينكه ترتيب در بين نيست حتى اگر دو كفاره اولى هم ممكن باشد مى تواند سومى را اختيار كند؟ اين سؤ الى است كه جوابش را بايد از اخبار استفاده كرد، و گرنه صرف اينكه كلمه (او) در آيه بكار رفته دلالت بر عدم ترتيب ندارد، و بيش از ترديد را نمى رساند، چيزى كه هست اينكه فرمود: (او كفاره ) از آنجا كه طعام مساكين را كفاره ناميد سپس معادل آنرا از روزه معتبر دانست خالى از اشعار به ترتيب بين سه خصلت نيست : (ليذوق وبال امره ): لام در (ليذوق ) براى غايت است ، كه با مدخولش متعلقند به كلمه (فجزاء) و بنابراين ، از آيه شريفه اين معنا كه كفاره خود نوعى از مجازات است بخوبى استفاده مى شود.

عفا الله عما سلف و من عاد فينتقم الله منه ...

كه (عفو) را متعلق به (ما سلف - كارهاى گذشته ) فرموده قرينه است بر اينكه مراد از ما سلف شكارهايى است كه قبل از نزول اين آيه در حال احرام كرده اند، نه شكارهايى كه در حين نزول اين آيه و يا بعد از آن صيد شده اند، بنابراين جمله (عفاالله ...) براى اين است كه كسى خيال نكند آيه كفاره شامل شكارهاى سابق بر نزول حكم هم هست ، بنابراين خود يكى از ادله اى است كه مى توان به آن استدلال كرد بر اينكه صحيح است عفو خداوند شامل عملى شود كه گر چه گناه نيست ليكن در طبعش مفسده ايست كه اقتضاى نهى مولوى را دارد، اما اينكه فرمود: (و من عاد فينتقم الله منه و الله عزيز ذو انتقام ): ظاهر (عود) تكرار كردن عمل است ، ليكن در اينجا مراد تكرار افعال گذشته نيست تا معناى آيه اين بشود: كسى كه تكرار كند مثل اعمال گذشته را خداوند از او انتقام مى ستاند. زيرا اگر به اين معنا باشد آيه منطبق مى شود با عملى كه حكم (و من قتله منكم متعمدا فجزاء...) متعلق است به آن ، و در نتيجه مراد از (انتقام ) همان حكم به كفاره كه حكمى است فعلى خواهد بود. ليكن ظاهر جمله (فينتقم الله منه ) اين است كه مى خواهد از يك امرى آينده خبر دهد، نه از حكمى فعلى ، و اين خود شاهد است بر اينكه مراد از عود تكرار عملى است كه كفاره به آن متعلق شده است ، و در نتيجه مراد از انتقام ، عذاب الهى خواهد بود، نه همان كفاره .

بنابراين ، آيه شريفه با صدر و ذيلش در صدد بيان جهات مسأله قتل صيد است . كه خدا از آنچه قبل از نزول آيه ارتكاب شده عفو فرموده ، و هم اينكه از اين به بعد هر كس مرتكب شود كفاره اى شبيه به آنچه صيد كرده به گردنش مى آيد و هم اينكه اگر بار دوم آنرا مرتكب شود كفاره نداشته و خداوند عذابش مى كند، بيشتر اخبارى كه از ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) در تفسير اين آيه وارد شده به همين معنا دلالت دارد، و اگر اين معنى ، مقصود نباشد متعينا بايد (انتقام ) را حمل كرد بر چيزى كه شامل وجوب كفاره هم بشود، مانند مواخذه و امثال آن ، و (عود) را هم بايد حمل كرد بر عملى كه شبيه باشد به اعمال گذشته ، يعنى شكاركشى ، آنگاه معناى آيه اين مى شود: هر كس بار ديگر شكاركشى سابق خود را از سر گيرد خداوند از او انتقام مى ستاند. يعنى او را با ايجاب كفاره مواخذه مى فرمايد، و اين معنا همانطور كه ملاحظه مى كنيد خيلى از ظاهر آيه بعيد است .

احل لكم صيد البحر و طعامه متاعا لكم و للسياره ...

اين آيات در مقام بيان حكم شكار كردن حيوانات دريايى و صحرايى است ، نه حكم خوردن آنها، و اين خود شاهد است براينكه بايد متعينا بگوييم مراد از (طعامه - خوردن ) كه معناى مصدرى است ، نيست ، بلكه مراد شكار كردن است و مقصود از حليت طعام دريا حليت خوردن آن است ، در نتيجه از حليت صيد جواز شكار كردن حيوانات دريايى استفاده مى شود، و از طعام دريا حليت خوردن هر چيزى كه از دريا گرفته شود بدست مى آيد، و لو اينكه اين عنوان (آنچه از دريا گرفته شود) اعم است ، هم شامل شكار مى شود و هم مردارهايى كه آب بيرون مى اندازد و هم غير حيوان ، الا اينكه آنچه از اخبار اهل بيت (عليهم السلام ) وارد شده است اين عنوان (آنچه از دريا گرفته مى شود) را تفسير مى كند به ماهى هاى شور و امثال آن از شكارهاى مانده و كهنه ، و اينكه فرمود: (متاعا لكم و للسياره ) كانه حال است براى (صيد البحر و طعامه ) و در آن اشاره اى هم به اين جهت هست كه خداوند از در منت آنرا حلال فرموده ، و چون خطاب به مؤ منين از جهت محرم بودنشان است عبارت (لكم و للسياره ) بمنزله اينست كه گفته شود براى شما محرمها و غير شما يعنى آنهايى كه احرام ندارند.

اين را هم بايد دانست كه در آيات مورد بحث گفتگوهاى فقهى زيادى هست كه ، اگر كسى بخواهد از آن اطلاع حاصل كند بايد به كتب فقهى مراجعه نمايد.

توضيح آيه شريفه : (جعل الله الكعبة البيت الحرام قياما للناس ...)

جعل الله الكعبه البيت الحرام قياما للناس و الشهر الحرام و الهدى و القلائد

تعليق كلام به (كعبه ) و سپس توصيف آن به (بيت الحرام ) كعبه بيت الحرام است ، و همچنين توصيف ماه را به حرام و سپس ‍ ذكر (هدى ) و (قلائد) كه از شؤ ونات حرمت كعبه هستند همه دلالت دارند بر اينكه ملاك دراين امرى كه در آيه است همانا احترام است .

راغب گفته : (قوام ) و (قيام ) چيزى است كه انسان يا هر چيز ديگرى بوسيله آن بر پا مى شود، و قيام و قوام هر دو اسم اند براى چند چيز، مانند ستون و تكيه گاه ، و به همين معنا است قيامى كه در اين آيه است : (و لا توتوا السفهاء اموالكم التى جعل الله لكم قياما - اموال خود را بدست سفيهان ندهيد، چون خداوند كال را مايه قوام و امساك شما قرار داده و سفيه آنرا ضايع مى سازد)و همچنين قيامى كه در آيه (جعل الله الكعبه البيت كالحرام قياما للناس - خداوند كعبه را بيت الحرام و مايه قوام شما قرار داده ) چون دنيا و آخرت آنان قوامش به كعبه بود. اصم گفته است چون كعبه الى الابد پايدار است و نسخ نمى شود. البته بعضى از قراء (قياما)را (قيما) خوانده اند، كه آن نيز به معناى قيام است .

و بنابر گفته او برگشت معناى آيه مورد بحث به اين مى شود: خداى تعالى كعبه را احترام كرده و آنرا بيت الحرام قرار داده ، و به همين منظور بعضى از ماهها را هم حرام كرده و بوسيله حكم به وجوب حج در آن ماهها، بين ماههاى حرام و بيت الحرام ارتباط برقرار كرد.

البته در اين بين امورى را هم كه مناسب با حرمت است مانند هدى و قلائد جعل فرمود، و غرض از همه اينها اين بود كه كعبه را پايه حيات اجتماعى سعيدى براى مردم قرار دهد، و آنرا قبله گاه مردم كند، تا در نماز، دل و روى خود را متوجه آن كنند و اموات خود و ذبيحه هاى خود را بسوى آن توجه دهند، و در هر حال احترامش نمايند و در نتيجه جمعيت واحده اى را تشكيل داده و جمعشان جمع و دينشان زنده و پايدار گردد، از اقطار مختلف گيتى و نقاط دور در آنجا گرد هم آيند و همه قسم طريق عبادت را پيموده و منافعى را كه خصوص اين قسم عبادت براى آنان دارد به چشم خود ديده استيفا كنند، و نيز اهل عالم بشنيدن اسم آن و به گفتگوى از آن و رفته رفته نزديك شدن و ديدن آن و توجه بسوى آن هدايت شوند. خداى تعالى قريب به اين وجه را در آيه (ان اول بيت وضع للناس للذى ببكه مباركا و هدى للعالمين ) ذكر فرموده و ما قبلا در جلد سوم عربى ، اين كتاب در تفسير آن مطالبى كه براى روشن شدن ذهن خواننده موثر است گذرانديم ، و نظير آن كلام در معناى قيام در شهرالحرام مى آيد، چه شهر حرام نيز مايه قوام مردم است ، و خداوند در آن ايام جنگ را تحريم نموده و جان و مال و عرض آنان را از دستبرد دشمن ايمن كرده ، و در نتيجه به آنها فرصتى داده تا امور خود را اصلاح كنند، شهر حرام در حقيقت منزلگاه مسافر را مى ماند كه در آن به استراحت و رفع تعب و رنج و سفر مى پردازند. و كوتاه سخن بيت الحرام و شهر الحرام و هر چه كه متعلق است به آن مانند هدى و قلائد از جهت باعث بودن بر قوام معاد و معاش مردم منافعى است كه شمردن اشخاصى را كه از جزئيات ثابت و غير ثابت آن منتفع شده و مى شوند هر متفكرى را به شگفت درمى آورد، و اين حقيقت را بعد از چند آيه در بيان نهى از صيد براى اين منظور تذكر داد كه جوابى باشد از توهمى كه ممكن است كسى بكند و بگويد: نهى از شكار كردن با اينكه يا اصلا اتفاق نمى افتد و يا بندرت وقوع مى يابد حكمى است بسيار كم فائده و يا بى فايده ، چه تحريم شكار در يك مكانى از امكنه و در زمانى از زمانها و همچنين سوق دادن هدى جز تقليد از خرافات امم جاهليت و همجيت چه سودى در بر دارد؟ از اين سؤ ال جواب داده شده كه اعتبار بيت الحرام و شهر الحرام و احكامى كه بر آن دو تشريع شده مبنى بر حقيقتى علمى و اساسى و جدى است ، و آن اينست كه اين بيت الله و احكام و مناسكش مايه قوام و حيات مردم است .

از اين جا روشن مى شود چطور جمله (ذلك لتعلموا...) به ما قبل خود متصل مى شود، و اما اشاره ذلك يا بخود حكمى است كه در آيات قبل بيان شده ، و جمله (جعل الله الكعبه البيت الحرام قياما للناس ...) حكمت آن را بيان مى كند، يا بيان حكمى است كه جمله (جعل الله الكعبه ...) آنرا توضيح مى دهد، اگر مشاراليه ، اولى باشد معناى آيه اين مى شود: خداوند بيت الحرام و شهر الحرام را باعث قوام مردم قرار داده ، و احكامى را مناسب آن دو جعل فرموده تا با عمل كردن و حفظ احترام آنها به اين حقيقت پى ببرند كه خداوند به آنچه در آسمان ها و زمين است دانا است چنين خدائى مى داند كه هر موجودى چه چيز برايش نافع است ، از همين جهت اين احكامى را كه مى بينى (حرمت صيد و ساير احكام احرام ) تشريع كرده ، نه از جهت تقليد از خرافات مردم نادان .

و اگر معناى دوم باشد مفاد آيه اين مى شود: ما براى شما اين حقيقت (قرار دادن بيت الحرام و غيره را قوام مردم ) را بيان كرديم تا بدانيد كه خداوند مى داند آنچه را كه در آسمانها و زمين است ، و همچنين امور و احكامى كه در آن دو (بيت الحرام و شهر الحرام ) جعل فرموده از روى مصلحت بوده ، پس كسى توهم نكند كه اين احكام لغو و يا ناشى از خرافات عهد جاهليت است .

اعلموا ان الله شديد العقاب و ان الله غفور رحيم ...

اين دو آيه تاكيدند براى بيان احكام مذكور و تثبيت انذار براى موفقيت آنها و وعده اند براى فرمانبران و وعيدند براى نافرمانان ، و چون شائبه تهديد هم در آن هست از اين رو وصف شدت عقاب را مقدم داشت بر وصف مغفرت و رحمت ، و نيز از همين جهت در دنبالش فرمود: (ما على الرسول الا البلاغ و الله يعلم ما تبدون و ما تكتمون ).

بحث روايتى

(رواياتى در ذيل آيات مربوط به كعبه و شكار درحال احرام و ...)

در كافى به سند خود از حماد بن عيسى و ابن ابى عمير از معاويه بن عمار از امام ابى عبدالله (عليه السلام ) نقل كرده كه در تفسير آيه شريفه (ليبلونكم الله بشىء من الصيد تناله ايديكم و رماحكم ) فرمود: حيوانات وحشى در عمره حديبيه براى رسول الله (صلى الله عليه و آله ) محشور شدند، و همه تا حدود تيررس آن جناب و يارانش بلكه تا دسترس آنها نزديك آمدند.

مؤلف : اين روايت را عياشى از معاويه بن عمار بطور مرسل نقل نمود، و نيز اين معنا را كلينى در كافى و شيخ در تهذيب هر كدام به سندى كه به حلبى دارند از امام صادق (عليه السلام ) نقل نموده اند، عياشى از سماعه و همچنين قمى در تفسير خود بطور مرسل نقل كرده اند و از مقاتل ابن حيان بطريقى كه خواهد آمد نقل شده است .

و در در المنثور است كه ابن ابى حاتم از مقاتل ابن حيان نقل كرده كه گفت : اين آيه در عمره حديبيه نازل شده ، و اتفاقا آن سال بقدرى شكارهاى صحرايى و هوايى زياد بود كه هيچ سابقه نداشت ، بطورى كه دوش بدوش راحله (مركب ) ها آمد و شد مى كردند. رسول الله (صلى الله عليه و آله ) مسلمين را نهى فرمود از اينكه در حال احرام از آنها شكار كنند، و اين نهى از براى اين بود كه معلوم شود كيست كه در چنين حالى كه شكارهاى ناياب اينطور در بين دست و پاى مركب ها آمد و شد دارند از خدا مى ترسد و از اين نعمت وافر چشم مى پوشد.

مؤلف : اين دو روايت با بيان سابق ما كه گفتيم صيد اعم است از اينكه در دست رس باشد و مثال زديم به جوجه و تخم مرغ و بچه شكار يا در دسترس نباشد و مثال زديم به شكارهاى بزرگ منافات ندارند، براى اينكه در كافى با ذكر سند تا احمد بن محمد و از او بطور رفع نقل مى كند كه امام (عليه السلام ) در ذيل آيه (تناله ايديكم و رماحكم ) فرمود: مراد از دسترس بودن (تناله ايديكم ) همان تخم و جوجه است ، و مراد از رسيدن نيزه ها (ورما حكم ) همان شكارهاى بزرگى است كه با دست صيد نمى شوند.

و در تفسير عياشى به اسناد خود از حريز از امام ابى عبدالله (عليه السلام ) نقل كرده كه فرمود: اگر مرد محرم كبوترى را بكشد كفاره اش گوسفندى است ، و اگر جوجه آنرا بكشد كفاره اش شترى است ، و اگر تخم مرغى را با پا لگد كرده و بشكند بر اوست يكدرهم ، كه آن را و آن گوسفند و شتر را در مكه و يا منا تصدق دهد، و اين همان قول خداست كه فرمود (ليبلونكم الله بشى ء من الصيد تناله ايديكم ) (جوجه و تخم ) (و رماحكم )

مؤلف : همين روايت را شيخ در تهذيب از حريز از آن جناب با اكتفاى به قسمت اخير آن نقل كرده است .

و در تهذيب به سند خود از ابن ابى عمير از حماد از حلبى از امام ابى عبدالله (عليه السلام ) نقل كرده كه فرمود: محرم وقتى صيدى را بكشد جزايى به گردنش مى آيد كه بايد آنرا به مسكينان تصدق دهد، و اما اگر بار دوم چنين كند كفاره اى بر او نيست ، و خداوند از او انتقام مى ستاند، و مقصود از انتقام همان نقمت و عذاب آخرت است .

و نيز در تهذيب از كلينى از ابن ابى عمير از بعضى از اصحابش از امام ابى عبدالله (عليه السلام ) نقل كرده كه فرمود: اگر محرم اشتباها صيدى را بكشد بر او كفاره است ، و اگر براى بار دوم عمدا چنين كند ديگر كفاره ندارد، و ليكن اين چنين شخص از كسانى است كه خدا از آنها انتقام مى ستاند.

و نيز در تهذيب از ابن ابى عمير از معاويه بن عمار نقل مى كند كه گفت : خدمت امام ابى عبدالله (عليه السلام ) عرض كردم محرمى صيدى را شكار كرد تكليفش چيست ؟ فرمود كفاره بايد بدهد، عرض كردم : اگر تكرار كرد چطور؟ فرمود هر دفعه كه تكرار كند كفاره دارد.

مؤلف : روايات همانطورى كه مى بينيد مختلف و متعارضند، و لذا مرحوم شيخ طوسى در مقام جمع آنها بر آمده و فرموده : مراد از آن رواياتى كه براى بار دوم كفاره را واجب ندانسته صورت عمد است ، و مراد از روايات ديگر در صورت نسيان است ، كه هر چند دفعه تكرار شود كفاره واجب مى شود.

و نيز در تهذيب به سند خود از زراره از امام ابى جعفر (عليه السلام ) درباره قول خداى تعالى كه فرموده : (يحكم به ذوا عدل منكم ) نقل كرده كه فرموده : مراد از (عدل ) رسول الله و امامان بعد از اوست ، هر حكمى از احكام كه بدانى از رسول الله (صلى الله عليه و آله ) و ائمه بعد از او صدور يافته ، ديگر لازم نيست در مقام پرسش از آن برآيى .

مؤلف : و در اين معنا تعداد زيادى از روايات وارد شده ، كه در بعضى از آنها دارد: من (راوى ) نزد امام صادق (عليه السلام ) اين آيه را تلاوت كردم : (ذوا عدل منكم ) فرمود: (ذو عدل منكم ) اين يكى از جاهائى است كه نويسندگان قرآن اشتباه كرده اند، البته معلوم است كه اين اختلاف در قرائت است .

و در كافى از زهرى از على بن الحسين (عليهماالسلام ) نقل كرده كه فرمود، روزه كفاره شكار واجب است ، زيرا خداى تعالى فرموده : (و من قتله منكم متعمدا فجزاء مثل ما قتل من النعم يحكم به ذوا عدل منكم هديا بالغ الكعبه او كفاره طعام مساكين او عدل ذلك صياما) اى زهرى هيچ ميدانى معناى اينكه روزه بمقدار اطعام مساكين و عدل آن باشد چيست ؟ زهرى مى گويد: عرض كردم : نه نمى دانم ، فرمود: شكار را قيمت مى كنند، آنگاه قيمت آنرا با گندم مى سنجند، و بدست مى آورند كه با قيمت آن چقدر گندم مى توان خريدارى كرد، سپس آنمقدار گندم مفروض را به صاع تقسيم كرده ببينند چند صاع است . آنگاه در مقابل هر نصف صاع يك روز روزه مى گيرند.

و در كافى به سند خود از احمد بن محمد از بعضى از رجال روايتى خود از امام ابى عبدالله (عليه السلام ) نقل مى كند كه فرمود: كسى كه در احرامش هدى بر او واجب شده مى تواند هدى خود را در هر جا كه بخواهد نحر كند، مگر فدا و كفاره صيد، كه بايد آنرا به مكه برساند، چون خداى تعالى در خصوص آن فرمود: (هديا بالغ الكعبه ) هديى كه به كعبه برسد.

و در تفسير عياشى از حريز از ابى عبدالله (عليه السلام ) روايت شده است كه فرمود: مراد از صيد دريا در آيه (احل لكم صيد البحر و طعامه متاعا لكم ) ماهى هاى شورى است كه مى خورند، و فرق بين حيوان دريايى و صحرايى اين است كه هر مرغى كه در باتلاقها و نيزارها بسر مى برد، اگر تخم گذارى و پرورش جوجه اش در خشكى انجام مى گيرد، آن مرغ از مرغهاى صحرايى بشمار ميرود، و اگر تخم گذارى و پرورش جوجه اش را در آب انجام مى دهد، آن مرغ از مرغهاى آبى محسوب مى شود، و شكار آن حلال است .

و نيز در تفسير عياشى از زيد شحام ، نقل مى كند كه گفت : از امام ابى عبدالله (عليه السلام ) از معناى : (احل لكم صيد البحر) پرسيدم ، فرمود: مراد از صيد دريا ماهى شور و ماهى هاى دودى است كه همراه خود برده اى ، و اما اگر ماهى تازه باشد آن صيد نيست بلكه متاع است .

مؤلف : روايات در اين معنا از ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) از طريق شيعه بسيار است .

و در الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه از معاويه بن قره و احمد از مردى از انصار روايت كرده اند كه مردى شترش تخمدان يعنى لانه شتر مرغى را لگد كرد و تخم هاى آن را شكست ، رسول الله (صلى الله عليه و آله ) فرمود بايد براى شكستن هر تخمى يك روز روزه بدارى ، و يا يك مسكين را اطعام كنى .

مؤلف : و نيز همين معنا را از ابن ابى شيبه از عبدالله بن ذكوان از رسول الله (صلى الله عليه و آله ) و نيز از ابن ابى شيبه و از ابى الزناد از عايشه از رسول الله (صلى الله عليه و آله ) نقل كرده است .

باز در الدر المنثور است كه ابوالشيخ و ابن مردويه از طريق ابى المهزم از رسول الله (صلى الله عليه و آله ) نقل كرده اند كه فرمود: كفاره در تخم شتر مرغ همان قيمت آنست .

و نيز در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم از ابى جعفر محمد بن على نقل كرده كه مردى از على (عليه السلام ) پرسيد هدى از چه چيز بايد باشد؟ فرمود از هشت جفت ، مرد سائل مثل اينكه نفهميد و به شك افتاد، امام فرمود: شماها قرآن مى خوانيد؟ گويا مرد سائل عرض كرد: آرى مى خوانيم ، امام فرمود: هيچ شنيده اى كه خداى تعالى فرموده : (يا ايها الذين آمنوا اوفوا بالعقود احلت لكم بهيمه الانعام )؟ عرض كرد: آرى ، حضرت فرمود شنيده اى كه خداى تعالى مى فرمايد: (ليذكروا اسم الله على ما رزقهم من بهيمه الانعام ) و نيز مى فرمايد: (و من الانعام حموله و فرشا) و نيز مى فرمايد: (فكلوا من بهيمه الانعام ؟)

عرض كرد آرى همه اينها را شنيده ام ، امام فرمود: آيا شنيده اى كه مى فرمايد: (من الضان اثنين ) و (و من المعز اثنين و من الابل اثنين و من البقر اثنين ) عرض كرد: آرى شنيده ام ، فرمود: آيا شنيده اى كه مى فرمايد: (يا ايها الذين آمنوا لا تقتلوا الصيد و انتم حرم ) تا آنجا كه مى فرمايد: (هديا بالغ الكعبه ) عرض كرد آرى شنيده ام ، فرمود: اگر من آهويى شكار كنم و بكشم بنابراين چه كفاره اى بر من واجب مى شود؟ عرض كرد گوسفند، على (عليه السلام ) پرسيد آيا بايد آن را به كعبه برساند؟ مرد عرض كرد آرى ، حضرت فرمود: مطلب همين است . چون همانطورى كه شنيده اى خداوند آن هدى را بالغ الكعبه ناميده .

و نيز در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم از عطاى خراسانى نقل كرده كه گفت عمر بن خطاب و عثمان بن عفان و على بن ابيطالب و ابن عباس و زيد بن ثابت و معاويه در اين مسأله كه محرم اگر شكارى را بكشد چه كفاره اى به عهده اش مى آيد حكم كرده اند به اينكه بايد ديد قيمت آن شكار چقدر بوده است ، با همان مبلغ اطعام مسكين كند.

و نيز ابن جرير از ابى هريره از رسول الله (صلى الله عليه و آله ) نقل مى كند كه در ذيل آيه (احل لكم صيد البحر و طعامه متاعا لكم ) فرمود: چيزى كه دريا از مردارها بيرون افكند همان طعام درياست .

مؤلف : در همين معنا رواياتى از بعضى از صحابه نيز نقل شده ، ليكن رواياتى كه از طرق اهل بيت (عليهم السلام ) نقل شده و از نظر خواننده گذشت با آن روايات مخالفت دارند.

در تفسير عياشى از ابان بن تغلب نقل مى كند كه گفت : حضور حضرت ابى عبدالله (عليه السلام ) عرض كردم معناى (جعل الله الكعبه البيت الحرام قياما للناس ) چيست ؟ فرمود: كعبه را مايه قوام دين و دنياى مردم قرار داد.

مؤلف : توضيح اين معنا در سابق گذشت .

سوره مائده ، آيه 100

قل لا يستوى الخبيث و الطيب و لو اعجبك كثره الخبيث فاتقوا الله ياولى الالباب لعلكم تفلحون

ترجمه آيه

بگو اى محمد هرگز پاك و ناپاك مساوى نيستند هر چند زيادى ناپاكان شما را به تعجب وا دارد، پس اى خردمندان از خدا بترسيد باشد كه رستگار شويد (100).

بيان آيه

اين آيه سياقش نحوه اى است كه گويا منفرد و غير مربوط به ما قبل و ما بعد خود نازل شده و گويا زحمت ارتباط دادن آن به ما قبل و ما بعدش زحمتى بى نتيجه است ، آيه ايست مشتمل بر يك مثال كلى كه خداوند آن مثال را براى بيان خصوصيتى كه براى دين حق است در بين ساير اديان ، و رفتار مردم نسبت به دين حق و دين باطل بكار برده است ، و آن خصوصيت اين است كه اعتبار در هر جا با حق است ، و لو اينكه اهل حق و جمعيت آن كم و معدود باشند، و در برابر خير و سعادت بايد تسليم شد، هر چند بيشتر مردم مخصوصا اقويا از آن گريزان و روى گردان باشند، زيرا حق در احكام و نواميسش جز بر عقل سليم اعتماد ندارد، و حاشا كه عقل سليم مردم را جز به سوى صلاح مجتمعشان و جز به كارهايى كه جامعه را احكام و انتظام مى بخشد راهنمايى نمايد، خواه هواپرستان كه هميشه اكثريت را دارا هستند بخواهند يانخواهند، اين نظام كون است كه مى بينيم جز پيرو آراء حقه نيست ، و ذره اى بخاطر دلخواه هواپرستان از نظم خود صرفنظر نمى كند، آرى اگر حق دنبال هواهاى اين و آن را مى گرفت آسمان ها و زمين

قل لا يستوى الخبيث و الطيب و لو اعجبك كثره الخبيث

گويا مراد از يكسان نبودن (خبيث ) و (طيب ) (پليد و پاك ) اين است كه پاك بهتر از پليد است ، و چون گفتن اين حرف مثل گفتن : آنچه در جوى مى رود آب است ، مى باشد، از اين رو بايد گفت جمله مبنى بر كنايه است ، به اين بيان كه مقام و منزلت پاك به حسب طبع اولى و اقتضاى فطريش از ناپاك بالاتر است ، بطورى كه اگر عكس آن فرض شود و ناپاك براى بعضى از عوارض بهتر از پاك گردد لازمه اش اين است كه نخست مدارج كمال را يكى پس از ديگرى بپيمايد تا بحد خوبى پاك رسيده و محاذى و برابر او قرار بگيرد تا خوب شود، سپس از آن درجه هم بالاتر رفته و ما فوق خوبى پاك قرار بگيرد، تا خوب تر از پاك شود.

بنابراين براى نفى اين مطلب گفتن اينكه : خبيث و طيب يكسان نيستند، در انكار بهترى خبيث ابلغ و رساتر است ، از اينجا نيز معلوم مى شود براى چه نكته اى خبيث جلوتر از طيب ذكر شده است ، سياق كلام در اين آيه بيان اين جهت است كه زيادى و كثرت خبيث آنرا از طيب بهتر نمى كند، و چون در مقام بيان اين جهت است ، بايد اول خبيث را ذكر كند، و بفرمايد: بد مانند خوب نيست اگر چه خيلى هم زياد باشد، و اما اگر در چنين مقامى بفرمايد: طيب مانند خبيث نيست ، بايد دنبالش فرموده باشد: و لو طيب خيلى هم كمتر از خبيث باشد، (دقت بفرمائيد).

اين را هم بايد دانست كه پاكى و پليدى به هر معنائى كه باشد دو وصف حقيقى و دو واقعيت خارجى هستند براى اشياء، مانند طعام پاك و ناپاك ، و زمين پاك و ناپاك و امثال آن ، خداى تعالى هم آن دو را در امور مادى و واقعيت هاى خارجى بكار برده و مى فرمايد: (و البلد الطيب يخرج نباته باذن ربه و الذى خبث لا يخرج الا نكدا) و نيز درباره روزى پاك فرموده :(و الطيبات من الرزق ) و اگر گاهى ديده مى شود كه اين دو كلمه در امور وضعى و اعتباريات قرار دادى بكار مى رود و مثلا گفته مى شود: حكم طيب يا خبيث ، خلق طيب يا خبيث ، اين در حقيقت استعمالى است مجازى و بنوعى عنايت .

در آيه مور بحث گر چه تقوا، يا عبارت است از انجام كارهلاى نيك و طيب يا ترك كارهاى زشت و خبيث ، ليكن اينكه جمله (فاتقوا الله ) را متفرع كرده است بر جمله (لا يستوى الخبيث و الطيب ) و اينكه مسأله يكسان نبودن خبيث و طيب را از مسلمات گرفته ، شاهد قوى و زنده ايست بر اينكه مراد از طيب و خبيث پاك و پليدهاى خارجى و حقيقى مى باشد، بنابراين ، دليل خيلى روشن است و كسى نمى تواند در آن خدشه كند، بخلاف اينكه اگر مراد از طيب و خبيث كارهاى نيك و بد بود كه در اين صورت دليل خيلى روشن نبود، زيرا هر طائفه و ملتى هر قدر هم منحرف باشند كار خود را خوب و اعمالى كه مخالف ميل و هواى نفس آنهاست بد مى پندارند.

منشاء قواعد دين ، خبيث يا طيب بودن اشياء عالم است و ملاك بهتر و برتر بودن ، طيب بودن است نه بسيار بودن

بنابراين در اينجا مطلب مبنى است بر مطلب ديگرى كه خداى سبحان در موارد متعددى در كلام مجيد خود آنرا بيان فرمود، و آن مطلب اين است كه دين از احكام فطرت و نواميس خلقت است ، و چيزى را كه دين دعوت به آن مى كند همان زندگى طيب و پاكيره است ، و چيزى را كه از آن نهى مى كند همان زندگى آلوده و ناپاك است ، و خدا جز طيبات را حلال نكرده ، و جز خبائث را تحريم ننموده ، و لذا فرموده است : (فاقم وجهك للدين حنيفا فطره الله التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدين القيم ) و نيز فرموده (و يحل لهم الطيبات و يحرم عليهم الخبائث ) و نيز فرموده : (قل من حرم زينه الله التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق ).

پس ما حصل كلام اين شد كه خداى تعالى در آيه مورد بحث لا يستوى الخبيث و الطيب و لو اعجبك كثره الخبيث )مثالى زده است براى بيان اينكه قواعد دين ناشى هستند از صفاتى تكوينى كه در اشياى عالم است ، از پاكيها و پليديها، كه بى شك در سعادت و شقاوت آدميان تاءثير تامى دارند، و فرقى در كم و زياد آنها از جهت اثر نيست ، خوبش خوب است اگر چه اندك باشد، و بدش بد است اگر چه بسيار باشد. چون چنين است هر شخص عاقلى كه پاكيها و پليديها را از هم تشخيص مى دهد و عقلش قدرت قضاوت اينكه پاك از ناپاك بهتر است و اينكه واجب است كه در سعادت زندگى خويش بكوشد و خير را بر شر ترجيح دهد بايد از خداى تعالى ترسيده و راه او را سلوك كند، هيچگاه از اينكه اكثر مردم از راه خدا منحرفند مغرور نشود، و مانند آنان به كارهاى زشت و رذايل اخلاقى تن در ندهد، هوا و هوسهاى كشنده او را از پيروى حق باز ندارد، نه از راه فريبندگى مفتونش سازد، و نه از طريق تهديد زبونش كند، كه اگر در برابر اكثريت منحرف چنين استوار ايستاد اميد فلاح و رسيدن به سعادت انسانيت براى او هست .

فاتقوا الله يا اولى الالباب لعلكم تفلحون

اين جمله تفريع است بر مثالى كه در صدر آيه زده است ، و محصل معنى آن با رعايت اين جهت كه متعلق تقوا همان احكام شرعى است كه مبتنى بر پاكيها و ناپاكيهاى تكوينى است . چنين مى شود: هيچ عاقلى در اينكه رعايت پاكيها و اجتناب از ناپاكيها در سعادت و رستگارى آدمى تاءثير دارد شك نمى كند، از اين رو واجب است كه شما صاحبان عقل و بينش از خدا بترسيد و به شرايع دين او عمل كنيد تا شايد رستگار شوى.

سوره مائده ،آيات 101 و 102

 101- يا ايها الذين آمنوا لا تسئلوا عن اشياء ان تبدلكم تسوكم و ان تسئلوا عنها حين ينزل القرآن تبدلكم عفا الله عنها و الله غفورحليم

 102- قد سألها قوم من قبلكم ثم اصبحوا بها كافرين

ترجمه آيات

اى كسانى كه ايمان آورده ايد سؤ ال نكنيد از چيرهائى كه اگر ظاهر شود بر شما ناراحت مى شويد و اگر هنگام نزول قرآن از آنها بپرسيد معلوم مى شود بر شما و خداوند آنها را مى بخشد، و خداوند بخشنده و حليم است (101).

گروهى سؤ ال كرده اند پيش از شما از آنها و آنگاه صبح كردند در حاليكه به آن كافر شدند (102).

بيان آيات

اين دو آيه ظهورى در ارتباط به ما قبل خود ندارد و مضمونشان بى نياز از اتصال به كلام ديگرى است ، كه آن كلام چيزى را بيان نمايد كه خود اين دو آيه به تنهايى نتوانند آنرا افاده كنند، بنابراين هيچ حاجتى نيست به اينكه ما خود را مانند جمعى از مفسرين به زحمت انداخته و براى بر قرار كردن پيوند ما بين آن دو و آيات قبل يا بين آنها و اول سوره يا براى اينكه آندو را به غرضى كه در سراسر سوره است مربوط سازيم ، توجيهاتى بنماييم ، پس چه بهتر كه از معنا چشم پوشيده و بگذريم :

نهى از پرسش درباره امورى كه خداى تعالى دريچه علم به آنها را با اسباب عادى بسته است

يا ايها الذين آمنوا لا تسئلوا عن اشياء ان تبد لكم تسوكم ...

ابداء به معناى اظهار و ساء به معناى بد حال كرد و ضد سر است كه به معناى خوشحال كرد مى باشد. اين آيه مؤ منين را نهى مى كند از اينكه از چيرهايى سراغ بگيرند و مطالبى رابپرسند كه اگر برايشان آشكار شود ناراحت مى شوند، گر چه از بيان اينكه از چه كسى بپرسند ساكت است ، ليكن از اينكه بعدا مى فرمايد: (و ان تسئلوا عنها حين ينزل القرآن تبد لكم ) و همچنين از اينكه در آيه بعد مى فرمايد: (قد سالها قوم من قبلكم ثم اصبحوا بها كافرين ) بدست مى آيد كه مقصود سؤ ال از رسول الله (صلى الله عليه و آله وسلم ) است ، و نيز گر چه در آيه روى سخن به مؤ منين عصر رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) و غرض ، نهى از سوالات معينى است ، ليكن از علتى كه از آيه براى نهى استفاده مى شود بدست مى آيد كه آيه ، سوالات غير مورد غرض را كه مشمول عفو خداوند شدند نيز شامل مى شود، و در نتيجه سؤ ال از هر چيزى كه خداى تعالى دريچه اطلاع از آن (با اسباب عادى ) را بروى بشر بسته است ممنوع شده است ، زيرا خطرى كه در سؤ ال از اينگونه امور است منحصر در سوالات اصحاب رسول الله (صلى الله عليه و آله ) نيست ، پرسش از روز مرگ خود، مثلا و يا روز مرگ دوستان و عزيزان يا پرسش از زوال ملك و عزت ، هميشه مظنه هلاكت و بدبختى است ، و چه بسا همان جستجو و بدست آوردن مطلب خود باعث هلاكت و بدبختى شود، آرى نظامى كه خداى تعالى زندگى بشر بلكه جميع عالم كون را به آن نظام منتظم ساخته نظامى است حكيمانه ، و از روى حكمت است كه امورى را براى آدميان آشكار و امور ديگرى را نهان داشته است ، و دست و پا كردن براى اخفاى آنچه ظاهر و اظهار آنچه مخفى است باعث اختلال نظامى است كه گسترده شده است ، مثلا حيات انسانى كه يكى از موجودات عالم است ، پديده نظامى است كه آن نظام از تركيب قوا و اعضا و اركانى بوجود آمده ، كه اگر يكى از آن اعضا و اركان كم و زياد مى شد آن نظام موجود نمى شد، و در نتيجه آن حيات بطور كامل تحقق نيافته و اجزاى زيادى را فاقد مى شد، و همچنين اگر اجزاى ديگر آن كم و زياد شود همان اثر را دارد تا آنجا كه يكباره باعث بطلان حقيقت يا كمال حيات بشود.

آيه شريفه از دو جهت ابهام دارد، يكى از جهت شخص مورد سؤ ال كه گذشت ، يكى هم از جهت سنخ مطالبى كه از سؤ ال از آنها نهى فرموده ، و همين قدر فرموده سوالاتى است كه جواب صحيح آن باعث ناراحتى و نگرانى است ، و شكى در اين نيست كه جمله (ان تبد لكم تسوكم وصفى ) است براى كلمه اشياء و چون جمله ، جمله ايست شرطيه و دلالت دارد بر وقوع جزا در تقدير، وقوع شرط و لازمه آن اين است كه اين اشيا چيرهايى باشد كه اطلاع بر آنها مايه نگرانى است ، از اين رو جستجوى از آنها در حقيقت درد سر براى خود خريدن است ، بنابراينممكن است كسى اشكال كند و بگويد مگر هيچ عاقلى بدون جهت براى خود نگرانى را مى خرد كه اين آيه از آن نهى مى كند؟ خوب بود مى فرمود: از مطالبى نپرسيد كه در آنها چيرهايى است كه اگر برملا شود شما را نگران مى كند. و يا مى فرمود: نپرسيد از چيرهايى كه ايمن نيستند از اينكه روشن شدنش شما را ناراحت كند. زيرا اگر به يكى از اين دو تعبير مى فرمود بى اشكال تر بود.

جواب هائى كه در مورد ابهام و اشكال در آیه  (لا تسئلوا عن اشياء...) داده شده است

از جواب هاى عجيبى كه به اين اشكال داده شده يكى اين است كه آيه شريفه نمى خواهد بگويد از سوالاتى كه مى دانيد و يقين داريد جوابش شما را نگران مى كند بپرهيزيد تا اشكال شود به اينكه اين معنا چيزى نيست كه محتاج به سفارش و نهى باشد، بلكه مى خواهد بگويد از سوالاتى كه احتمال چنين محذورى را در آن مى دهيد بپرهيزيد، براى اينكه لفظ: (ان ) در ادبيات عربى كلمه ايست كه قطع به وقوع را نمى رساند، و چون جزا هم در قاطعيت و احتمالى بودنش تابع شرط است ، بنابراين جزا مترتب است بر احتمال شرط، نه يقين به شرط، پس معناى آيه اين است كه : احتمال اينكه جواب مايه نگرانى باشد كافى است براى اينكه مردم از اينگونه سوالات خوددارى كنند. اين بود ماحصل آن جواب عجيب .

و چه اشتباه بزرگى است كه گوينده آن كرده ، خوب بود مى فهميديم كدام قانون از قوانين عربيت مقرر كرده است كه شرط مقطوع الوقوع نباشد؟! و چون جزا هم تابع آنست پس افاده قطع نمى كند و آيا گفتن اينكه : اگر به منزلم آيى من احترامت مى كنم ، افاده قطع به اكرام من را در زمينه آمدن شما نمى كند؟! و آيا من كه اين وعده را مى دهم در اين وعده شوخى مى كنم ؟! علاوه اين جواب وقتى صحيح است كه آيه بخواهد نهى از سؤ الى بكند كه احتمال مزبور در آن برود، و حال آنكه آيه صورت قطع به آن را مى فرمايد. پس ‍ اشكال به حال خود باقى و اين جواب صحيح نيست .

نظير اين جواب در بطلان جواب ديگرى است كه از اين اشكال داده شده ، و بيانش بنا بر بعضى از نقل ها اين است كه مراد از اينكه فرمود: اشيايى كه اگر برايتان كشف شود نگران مى شويد، مغيباتى است از قبيل تعيين روز مرگ و عواقب امور، و جريان خير و شر و امثال آن ، كه چه بسا مردم هوسران به هواى اطلاع از آن مى افتند، و حال آنكه اطلاع از آن عادتا خالى از نگرانى و تشويش براى انسان نيست و معلوم است كه جواب صحيح از پرسش از اينكه ، چند سال ديگر مثلا از عمر من مانده ؟ و يا سبب مرگ من چيست ؟ عاقبتم خير است يا شر؟

و يا پدر من كه من نطفه اى از اويم كيست ؟ و امثال آن ، از سوالاتى كه در جاهليت فراوان بوده چه تشويش و اضطرابى در دل مى اندازد، چون اين امور امورى است كه هميشه جواب صحيح آن مطابق ميل آدمى اتفاق نمى افتد، و غالبا باعث اندوه مى شود، چه اطمينانى هست از اينكه رسول الله (صلى الله عليه و آله ) در جواب از اينگونه مطالب خبر خوشى دهد؟ ممكن است خبرى كه مى دهد ناراحت كننده و ناخوش باشد، آنوقت جز اينكه حس خودخواهى و عصبيت ، سائل را وادار به تكذيب رسول الله (صلى الله عليه و آله ) كند چه فائده ديگرى دارد؟ چنانكه قرآن كريم در ذيل همين آيه به اين جهت اشاره كرده و مى فرمايد: (قد سالها قوم من قبلكم ثم اصبحوا بها كافرين ) اين بود جواب دومى كه از اشكال داده شده است .

و اين جواب گر چه در بدو نظر جوابى سالم از خدشه بنظر مى رسد، ليكن با جمله : (و ان تسئلوا عنها حين ينزل القرآن تبدلكم ) نمى سازد، چه اينكه بگوييم مفاد اين جمله تجويز اينگونه سوالات در حين نزول قرآن است ، و چه اينكه بگوييم بر عكس ، مفادش ‍ تشديد نهى است از آن سوالات ، و اينطور توجيه كنيم كه در غير آن حال رسول الله (صلى الله عليه و آله ) فرصت اين را دارد كه رعايت حال سائل را كرده و جواب ندهد، و اما در حين نزول قرآن كه همه حجاب ها بر طرف شده و همه حقايق بر آن جناب مكشوف گشته در آن حال بيشتر بايد از اينگونه سوالات پرهيز نمايند.

ناسازگارى اين جواب با جمله مزبور در صورتى كه مفاد آيه تجويز باشد از اين جهت است كه سؤ ال از اينگونه مطالب چون بحسب طبع داراى مفسده است از اين رو معنا ندارد كه در حال نزول قرآن جايز شود، و اما در صورتى كه مفاد آيه تشديد در نهى باشد، آن نيز از اين جهت است كه درست است حال نزول وحى حال كشف حقايق است ، ليكن حال كشف هر حقيقتى نيست ، بلكه در آن حال حقايقى كشف مى شود كه مربوط به معارف الهى و شريعتها و احكام دين و امثال آن باشد، نه از اينكه مثلا فلان گوساله در شكم مادرش نر است يا ماده و امثال آن از مطالبى كه قرآن كريم اجل از آن است كه در خلال آياتش جواب از آنها را هم مندرج كند؟ پس ‍ هيچ حاجت نيست به اينكه خداى تعالى نسبت به خصوص حال نزول قرآن بفرمايد: (و ان تسئلوا عنها حين ينزل القرآن تبدلكم ) پس اين جواب هم جواب صحيحى نيست .

مراد از (اشياء) كه در آيه شريفه سؤال از آنها ممنوع شده، جزئيات مربوط به احكام دين است

بهتر از همه همان جوابى است كه بعضى هم داده اند به اينكه آيه دومى يعنى (قد سالها قوم من قبلكم ...) و همچنين جمله (و ان تسئلوا) دلالت دارد بر اينكه سوالات ، سوالاتى بوده مربوط به خرده ريزهاى احكام دين ، و چيرهايى كه تفحص و كاوش در آنها جز دشوار كردن دين و سنگين كردن بار تكليف نتيجه ديگرى ندارد، مانند سوالاتى كه بنى اسرائيل درباره خصوصيات گاوى كه مامور به ذبح آن شده بودند مى كردند، و در نتيجه اينقدر آن گاو را محدود و مشخص كردند تا منحصر شد به يك گاو، و مجبور شدند به قيمت گزافى خريدارى كنند. مقصود از اشياء همين مطالب است نه امور غيبى .

و اما اينكه فرمود: (عفا الله عنها) ظاهرش اين است كه جمله ايست مستقل : و در مقام تعليل نهى در (لا تسئلوا عن اشياء ان تبدلكم تسوكم ) مى باشد نه اينكه وصف باشد براى اشيا و كلام پس و پيش و تقدير آن چنين باشد: (لا تسئلوا عن اشياء عفا الله عنها ان تبدلكم تسوكم ) چنانكه بعضى توهم كرده اند، زيرا خود اين تعبير يعنى متعدى ساختن عفو را به لفظ (عن ) بهترين شاهد است بر اينكه مراد از اشياى مذكور همان امورى است كه مربوط به شرايع و احكام است ، زيرا اگر مراد از اشياء امور تكوينى بود جا داشت بلكه واجب بود بفرمايد: (عفا الله ) به هر حال تعليل به عفو مى فهماند كه مراد از كلمه اشيا خصوصياتى است راجع به احكام ، و شرايع و قيود و شرايطى است راجع به متعلقات آنها، و اينكه اگر اسمى از آن نبرده نه از روى غفلت و يا سهل انگارى بوده ، بلكه منظور خداى سبحان ، تخفيف بر بندگان و تسهيل امر بر آنان بوده ، چنانكه در همين آيه اشاره به اين معنا كرده و فرموده : (و الله غفور حليم ) بنابراين ، ساختن و پرداختن سوالاتى از پيش خود در حقيقت خود را بيهوده به زحمت انداختن و در ديندارى كار را بر خود تنگ گرفتن است ، و البته اين باعث بد حالى و اندوه مى شود، چون در حقيقت اينگونه سوالات رد عفو پروردگار و نپذيرفتن آن است ، با اينكه خداى تعالى جز تسهيل امر و تخفيف در تكليف بندگان و تحكيم صفت مغفرت و حلم خود غرض ديگرى از آن ندارد.

پس برگشت مفاد (لا تسئلوا عن اشياء...) به مثل اين است كه كسى بگويد: اى كسانى كه ايمان آورده ايد از رسول الله (صلى الله عليه و آله ) از چيرهايى كه شريعت او از آنها ساكت است و خدا هم از روى عفو و تسهيل و تخفيف بر بندگان متعرض بيان آنها نشده سؤ ال مكنيد، زيرا آنها خصوصياتى هستند كه سؤ ال از آنها در حين نزول قرآن - يعنى ساعتى كه هر چه از احكام دين در آن ساعت سؤ ال شود - بيانش نازل مى شود و باعث بد حالى و اندوهتان مى گردد.

پس از آنچه گذشت بدست آمد كه اولا جمله (و ان تسئلوا عنها حين ينزل القرآن تبدلكم ) همانطورى كه بيان شد نهى قبلى را تتميم مى كند نه اينكه نهى را از سوالات در حين نزول قرآن بردارد.

و ثانيا جمله (عفا الله عنها) جمله ايست مستقل و در مقام تعليل نهى از سؤ ال ،بنابراين با اينكه بحسب تركيب كلامى وصف نيست و ليكن نقش وصف را ايفا مى كند، و ثالثا وجه اينكه در آخر كلام فرمود (و الله غفور حليم ) با اينكه كلام مشتمل بر نهى است و جا ندارد در اينگونه مقامات امثال (غفور) و (حليم ) بكار برده شود. اين است كه اگر نهى فرمود از سوالات كذايى از باب رحمت و عفو و مغفرت بود، در حقيقت برگشت اين دو اسم به مفاد عفوى است كه در (عفا الله عنها) است ، نه به نهى كه در آيه است .

قد سالها قوم من قبلكم ثم اصبحوا بها كافرين

كلمه سؤ ال هم به خودى خود متعدى مى شود و هم بوسيله لفظ (عن )، هم گفته مى شود سؤ ال كرد آنرا و هم سؤ ال كرد از آن ، كلمه (ثم ) تراخى و بعديت بحسب ترتيب را مى رساند نه بحسب زمان ، حرف (با) در (بها) متعلق است به كافرين چون سياق آيه نهى از سؤ الهائى است كه مربوط باشد به متعلقات احكام و قيود شرايع كه از آنها در موقع تشريع احكام اسمى برده نشده است ، بنابراين معناى (كفر) در اينجا كفر به احكام است ، چون اين سوالات مستلزم دشواريهائى است در دين ، بقسمى كه نفوس ‍ را از دين گريزان و موجب كفر آنها مى شود، احتمال هم دارد كه (با) در (بها) براى سببيت باشد، و ليكن بعيد است .

آيه شريفه گر چه از آن قومى كه قبل از اسلام در اثر اينگونه سوالات كافر شدند اسمى نبرده ، و معلوم نكرده كه آنها چه كسانى و امت چه پيغمبرى بوده اند، و ليكن داستانهائى در قرآن كريم هست كه مى توان آنرا با اقوامى تطبيق نمود، مانند داستان مائده كه از داستانهاى ملت نصارا است و همچنين داستانهاى ديگرى از قوم موسى (عليه السلام ) و ديگران .

بحث روايتى

(رواياتى در ذيل آيه : (لا تسئلوا عن اشياء...) و مذمت سؤال كردن بسيار و بيجا)

در الدر المنثور است كه ابن جرير و ابوالشيخ و ابن مردويه از ابى هريره نقل كرده اند كه گفت : روزى رسول الله (صلى الله عليه و آله ) براى ما خطبه خواند و فرمود: (ايها الناس ) خداوند حج را بر شما واجب كرده ، عكاشه بن محصن اسدى از ميان جمعيت برخاست و عرض كرد: يا رسول الله ! آيا همه ساله بر ما واجب است ؟ فرمود: اگر بگويم آرى همه ساله واجب مى شود و اگر واجب شد و شما انجام نداديد گمراه خواهيد شد. پس چيزى كه از من صادر نشده شما به زبان نياوريد و از آن نپرسيد و همانطورى كه خدا و رسولش از آن ساكتند شما نيز سكوت كنيد، زيرا مردانى كه قبل از شما بودند و هلاك شدند هلاكتشان از همين جهت بود كه زياد نزد پيغمبر خود آمد و شد مى كردند، و مرتبا از او چيز مى پرسيدند، و همين باعث شد بار تكليف بر آنان دشوار شده و ريسمان از زير بار دين كشيده و يكباره گمراه شدند، آنگاه دنبال فرمايش رسول الله (صلى الله عليه و آله ) اين آيه نازل شد: (يا ايها الذين آمنوا لا تسئلوا عن اشياء ان تبدلكم تسوكم ...).

مؤلف : اين داستان را عده اى از راويان خبر از ابى هريره و ابى امامه و ديگران نقل كرده اند، و در كتب اماميه از قبيل مجمع البيان و غيره نيز روايت شده است . اين روايت با بيانى كه ما سابقا گذرانديم و گفتيم : مراد از اشياء جزئيات احكام دين است نه امور غيبى ، بخوبى تطبيق دارد.

و نيز در الدر المنثور است كه ابن جرير و ابن ابى حاتم از سدى نقل مى كنند كه در تفسير آيه شريفه (يا ايها الذين آمنوا لا تسئلوا عن اشياء ان تبدلكم ...) گفته است روزى از روزها رسول الله (صلى الله عليه و آله ) ناراحت شد و در همان حال به خطبه ايستاد و فرمود: تا مى توانيد از من پرسش كنيد، زيرا هيچ سؤ الى از شما نيست مگر اينكه من شما را به جوابش خبر مى دهم ، مردى از قريش از قبيله بنى سهم بنام عبدالله بن حذاقه كه مردم در اينكه پدرش كيست حرفها داشتند برخاست و عرض كرد: يا رسول الله پدر من كيست ؟

حضرت فرمود: پدرت فلانى است ، (و همان پدر معروفش را نام بردند) عمر بر خاست و پاى رسول الله (صلى الله عليه و آله ) را بوسيده و عرض كرد يا رسول الله از پروردگارى خدا و رسالت تو و پيشوائى قرآن خوشنود شديم ، و خيلى معذرت مى خواهم اميدوارم عفو بفرمائيد، خدا از تو عفو كند همچنان پوزش مى طلبيد تا رسول الله (صلى الله عليه و آله ) راضى شد، در همين روز بود كه حضرت فرمود: (الولد للفراش و للعاهر الحجر) و نيز در همين روز بود كه آيه : (قد سالها قوم من قبلكم ) نازل شد.

مؤلف : اين روايت به طرق زياد و به بيانات مختلفى نقل شده و با بيانى كه ما در سابق براى آيه كرديم قابل انطباق نيست .

و نيز در الدر المنثور است كه ابن جرير و ابن منذر و حاكم همين روايت را از ثعلبه الخشنى نقل كرده اند، البته حاكم آن را صحيح دانسته است . خشنى مى گويد رسول الله (صلى الله عليه و آله ) سپس فرمود: بدرستى خداى تعالى حدودى را تحديد فرموده ، شما مبادا از آن تجاوز كنيد، واجباتى بر شما واجب كرده ، مبادا كه آنها را ترك نموده و ضايع كنيد، حرام هايى را بر شما حرام كرده زنهار از اينكه حرمت خداى را نگهدارى نكرده و آنها را مرتكب شويد، و نيز نسبت به احكامى سكوت كرده و شما را نه از روى فراموشى بلكه از روى رحمت به آن تكليف نفرموده زنهار متعرض آنها نشويد.

در مجمع البيان و صافى از امام على بن ابى طالب (عليه السلام ) نقل مى كند كه فرمود: خداوند بر شما واجب كرده است واجباتى را مبادا ضايعش بگذاريد، و تحديد كرده است حدودى را مبادا از آن تجاوز كنيد، و نهى كرده است از امورى مبادا حرمت خداى را در آنها رعايت نكنيد، و سكوت كرده است از امورى با اينكه سكوتش از روى فراموشى نبوده . مبادا در اثر جستجوى از آنها خود را به زحمت اندازيد.

و در كافى به سند خود از ابى الجارود نقل مى كند كه گفت : امام ابى جعفر (عليه السلام ) فرمود هر وقت براى شما حديث مى گويم از من بپرسيد كه مستند آن كدام يك از آيات قرآنى است ، تا من حديث را براى شما با آيات تطبيق كنم ، آنگاه در ضمن فرمايشاتش ‍ فرمود رسول الله از قيل و قال و اسراف مال و زيادى سؤ ال نهى فرمود، كسى بر حسب دستور قبلى از آن جناب پرسيد اين فرمايشات رسول خدا(صلى الله عليه و آله ) در كجاى قرآن هست حضرت فرمود: خداى تعالى درباره قيل و قال فرموده : (لا خير فى كثير من نجواهم الا من امر بصدقه او معروف او اصلاح بين الناس ) و درباره ضايع نكردن مال فرموده : (و لا توتوا السفهاء اموالكم التى جعل الله لكم قياما) و درباره سوالات زيادى فرموده : لا تسئلوا عن اشياء ان تبدلكم تسوكم .

و در تفسير عياشى از احمد بن محمد نقل مى كند كه گفت : امام ابى الحسن على بن موسى الرضا(عليه الصلوه والسلام ) مرقومه اى به من نوشته در آخر آن مرقوم فرموده بود: مگر جز اين است كه شما از پرسش زياد نهى شده ايد؟ چرا پس از اين نهى منتهى نشده و در مقام اطاعت آن نيستيد؟! بر شما باد كه از اين عمل زشت دست برداريد، و اينقدر پيرامون سوالات بيجا نگرديد، و بدانيد اگر كسانى كه قبل از شما بودند هلاك شدند هلاكتشان از جهت همين پرسشهاى زياد بوده ، و خدا هم مى فرمايد: (يا ايها الذين آمنوا لا تسئلوا عن اشياء) تا آنجا كه فرموده : (كافرين ).

سوره مائده ، آيات 103 و 104

 103- ما جعل الله من بحيره و لا سائبه و لا وصيله و لا حام و لكن الذين كفروا يفترون على الله الكذب و اكثرهم لا يعقلون

 104- و اذا قيل لهم تعالوا الى ما انزل الله و الى الرسول قالوا حسبنا ما وجدنا عليه آباءنا اولو كان آباوهم لا يعلمون شيا و لا يهتدون

ترجمه آيات

خداوند براى بحيره و سائبه و وصيله و حام حكمى مقرر نفرموده و ليكن كافران بر خداوند دروغ بستند و اكثر آنان تعقل نمى كنند (103).

و زمانى كه گفته مى شود كه روى آوريد به آنچه خدا نازل كرده و به رسول ، گويند كافى است ما را روشى كه پدرانمان را بر آن يافتيم اگر چه پدرانشان چيزى نمى دانستند و هدايت نمى پذيرفتند (104).

بيان آيات

ما جعل الله من بحيره و لا سائبه و لا وصيله و لا حام ...

اينها اصناف چهارگانه انعامى هستند كه مردمان جاهليت براى آنها احتراماتى قائل بوده اند، و به همين منظور احكامى براى آنها جعل كرده بودند، اينك در اين آيه شريفه خداى تعالى مى فرمايد: اين احكام از ناحيه من نيست ، پس در حقيقت اين نفى ، نفى خود آن انعام نيست ، بلكه نفى احكام و اوصاف آنها است ، و گرنه ذات آنها از نظر اينكه مخلوق خدا و منسوب به اوست ، بلكه اوصافشان هم از نظر اينكه اوصافند و بس (نه از جهت اينكه موضوع اينگونه احكام غلط شده اند) مخلوق و منسوب به خدايند، الا اينكه اين اوصاف چون داراى دو جهت هستند از يك جهت منسوب به خدا و از جهت ديگر موضوع احكام جاهليتند، از اين رو بايد مراد از نفى اين چهار صنف نفى همين صفات باشد نه ذوات ، بنابراين برگشت نفى تشريع (بحيره ) و آن ديگران به نفى مشروعيت احكامى است كه به آنها نسبت داده مى شده ، و در بين مردم آن عصر معروف بوده .

معناى (بحيره)، (سائبه)، (وصيله) و (حامى) چهار قسم حيواناتى كه در جاهليت احكام خاصى داشتند

و اين اصناف چهارگانه از انعام گر چه در معناى اسمائشان اختلاف شده است و نتيجتا تشخيص احكام هر كدام هم همانطورى كه خواهيد ديد مختلف شده است ، ليكن چيزى كه مسلم است اين است كه نظر واضع آنها در احكامى كه براى انعام چهارگانه جعل نموده يك نحوه احترامى است براى آنها، يا واضع خواسته است رعايت حال آنها را كرده تا حدى آنها را آزادى دهد. سه صنف از اين چهار صنف يعنى (بحيره )، (سائبه ) و (حامى ) از جنس شتر و يك صنف آن يعنى (وصيله ) از جنس گوسفند است .

اما (بحيره ): در مجمع البيان از زجاج نقل كرده كه او گفته است بحيره ماده شترى بوده كه پنج شكم زائيده باشد، و شكم پنجم آن نر باشد. و چون رسم چنين بوده كه گوشهاى اين بچه شتر را پاره كرده و شكاف فراخى به آن مى دادند از اين جهت آنرا بحيره مى ناميده اند. و نيز رسمشان اين بوده كه بر پشت آن سوار نمى شدند، و آنرا نمى كشتند، و از باب احترام از هيچ آب و علفى منعش ‍ نمى نمودند و پيادگان هر چه هم خسته مى شدند بر پشت آن سوار نمى شدند.

از ابن عباس نقل شده كه گفته است : رسم عرب اين بود اگر ماده شترى پنج شكم مى زاييد، شكم پنجمش اگر نر بود آنرا مى كشتند و همگى از مرد و زن از گوشتش مى خوردند، و اما اگر ماده بود گوشش را مى شكافتند و اين همان بحيره است ، و اگر هم آن را مى كشتند مو و كرك آنرا از پوستش نمى كندند، و در هنگام كشتن هم اسم خداى را بر آن نمى بردند، و بار بر پشتش نمى بستند، چشيدن شير آنرا و همچنين ساير انتفاعات آنرا بر زنان حرام شمرده و همه انتفاعات از زنده آنرا مخصوص مردان مى دانستند ولى خوردن گوشت آنرا براى هر دو طايفه تجويز مى كردند: و نيز از محمد بن اسحاق نقل شده كه گفته : بحيره ماده شترى است كه از سائبه تولد يافته باشد.

اما (سائبه ): در مجمع البيان از زجاج و علقمه نقل مى كند كه (سائبه )عبارت از شترانى بوده كه خود بدست خود به سبب نذر آنرا - مانند بحيره - از كار معاف مى كرده اند، مثلا نذر مى كردند: اگر مسافرم بسلامت برگردد و يا مريضم بهبودى حاصل كند فلان ماده شترم سائبه باشد، يعنى مانند بحيره از آن انتفاع نبرم ، و او را از هيچ آب و علفى باز ندارم .

و از ابن عباس و ابن مسعود نقل مى كند كه گفته اند: سائبه شترانى بوده اند كه در راه خشنودى و جلب رضايت بت ها و بمنظور تقرب به آنها آزاد مى شده اند، و سائبه و هر چيز ديگرى كه براى بت نذر مى شده آنرا به خدام بتكده مى داده اند، آنها نيز شير آن شتران و ساير منافع نذورات را به مصرف ابن السبيل ها و ساير فقرا مى رسانيدند.

و از محمد بن اسحاق نقل مى كند كه گفته است : سائبه ماده شترى را مى گفته اند كه ده شكم پى در پى ماده شتر بياورد، چنين شترى محترم مى شده ديگر بر پشتش سوار نمى شدند و اگر كشته مى شد كرك و پشمش را از پوستش نمى كندند و اگر زنده مى ماند از شيرش جز مهمانان كسى نمى نوشيد و هر چه هم بعد از آن مى زائيد اگر ماده بود گوشش را پاره كرده و همراه مادرش آزادش ‍ مى كردند، مادر را سائبه و اين بچه را بحيره مى گفته اند.

و اما (وصيله ): در مجمع البيان از زجاج نقل مى كند كه گفته است : وصيله از جنس گوسفند است نه شتر، رسم مردم جاهليت چنان بود كه هر گاه گوسفندى بره ماده مى زاييد آنرا نگه مى داشتند و اگر نر مى زاييد آنرا وقف براى بت هاى خود مى كردند. و هر گاه دوقلو ميزاييد و يكى از آن دو نر و ديگرى ماده بود ديگر بره نر را براى بت ها قربانى نمى كردند و مى گفتند بره ماده به برادرش متصل است و هر دو را براى خود نگه مى داشتند.

و از ابن مسعود و مقاتل نقل مى كند كه در معناى وصيله گفته اند: در عرب رسم چنان بود كه اگر بزى هفت شكم ميزاييد و هفتميش بز نر بود آنرا در راه خدايان خود مى كشتند و گوشتش را تنها براى مردان حلال مى دانستند و اگر بز ماده بود آنرا قاطى گوسفندان نموده و ذبح نمى كردند، و اما اگر شكم هفتم دوقلو، يكى نر و يكى ماده مى زاييد مى گفتند: خواهر با برادر خود در احترام وصلت كرد، يعنى آنرا نيز نبايد كشت ، و بايد حرمتش را نگه داشته و منافعش را از شير و غيره اختصاص به مردان داد، و به اعتبار اين وصلت آنرا وصيله مى ناميدند.

و از محمد بن اسحاق نقل مى كند كه در معناى وصيله گفته است : وصيله گوسفندى را مى گفته اند كه در پنج شكم ده بره ماده بزايد، و در بين ، هيچ بره نرى فاصله نشود، و آنرا به همين اعتبار كه ده نتاج ماده پى در پى زاييده و نتاج نرى فاصله نشده وصيله مى ناميدند، يعنى اين گوسفند بين ده نتاج ماده وصل كرده است . آنگاه بعد از آن هر چه مى زاييد آنرا بر زنان حرام مى دانستند.

و اما (حامى ): باز در مجمع البيان از ابن عباس و ابن مسعود نقل مى كند كه گفته اند: حامى عبارتست از شتر نر، عرب را رسم چنين بوده كه اگر ماده شترى از صلب و نطفه شتر نرى ده شكم بچه مى آورده آن شتر را مبارك مى شمرده ، و پشتش را محترم دانسته و بر آن بار نمى نهاده و سوارش نمى شده اند، و از هيچ آب و علفى منعش نمى كردند. ابى عبيده و زجاج در معناى حامى همين وجه را اختيار كرده اند. و از فراء نقل مى كند كه گفته است : حامى شتر فحلى را مى گفته اند كه تا دوران بلوغ فرزند زاده خود زنده مانده و بر آن پريده آبستنش سازد، به چنين شترى مى گفته اند: (حمى ظهره ) يعنى پشتش مصون شد، ديگر نبايد بر آن سوار شد.

و اين كلمات گر چه همانطورى كه ديديد در معانيشان اختلاف شده است ، الا اينكه احتمال قوى مى رود اين اختلاف ناشى از اختلاف در سليقه هاى اقوام و قبائل بوده باشد، بنابراين همه اين معانى صحيح است ، و نظير اين اختلاف در سنت هاى جارى بين اقوام وحشى بسيار ديده مى شود.

خداى تعالى منزه است از تشريع احكامى خرافى كه مردم خرافى براى بعضى حيوانات جعل كرده اند

و به هر تقدير آيه شريفه در اين مقام است كه خداى تعالى را منزه از جعل چنين احكامى كرده و اينگونه احكامى را كه مردم خرافى از پيش خود براى اين چهار صنف از انعام تراشيده و به خدا نسبتش مى دادند از خداى متعال سلب نمايد، بدليل اينكه اولا مى فرمايد:(ما جعل الله ...) يعنى خدا چنين جعلى نكرده ، و ثانيا مى فرمايد: (و لكن الذين كفروا يفترون على الله الكذب ... - يعنى و ليكن كسانى كه كافر شدند بر خدا افتراء مى بندند) و از همين جهت مى توان گفت جمله (و لكن الذين كفروا...) بمنزله جوابى است براى سؤ ال مقدر، گويا وقتى خداى تعالى فرمود: (ما جعل الله ) كسى مى پرسد اگر اين احكام را كه كفار مدعى هستند كه از خداست ، و خداى متعال آنرا جعل نكرده پس از كجا درست شده است ؟ در پاسخ از اين سؤ ال فرضى جواب مى دهد اين احكام افتراى دروغى كفار است به خداى تعالى ، آنگاه براى مزيد بيان فرموده است : (و اكثرهم لا يعقلون ) يعنى اينان خود در افتراهاى خود اختلاف دارند، و اين اختلاف خود سند نادانى آنها است و بيشتر آنان كه اين احكام را به خدا نسبت مى دهند نمى دانند كه اين عملشان افترا است ، و جماعت كمى از آنان حق را مى دانند و دانسته و فهميده افترا مى بندند كه پيشوايان و زمامداران معاند باشند.

تقليد، به معناى رجوع جاهل به عالم ، صحيح و عقلائى است ولى تقليد جاهل از جاهلى ديگر غلط است

و اذا قيل لهم تعالوا الى ما انزل الله ...

اين آيه در مقام حكايت اين معنا است كه رسول الله (صلى الله عليه و آله ) كه كارش بلاغ است و بس ، آنان را بسوى خدا و بسوى آنچه از خدا بسويش وحى شده دعوت فرمود: پس دعوت رسول الله (صلى الله عليه و آله ) دعوت به حق است زيرا حق عبارتست از راستى كه هيچ دروغى در آن راه نداشته باشد و علمى كه جهل آميخته به آن نباشد و از اينكه در آيه سابق افترا را با جهل و تعقل نكردن مردم در ادعايشان جمع كرده بود مى فهميم كه وقتى ادعاى آنان دروغ و جهل باشد قهرا ادعاى پيغمبر جز صدق و علم (كه همان حق است ) نخواهد بود، مع ذلك مردم گفتار او را نپذيرفته در رد فرمايش او چنين استدلال كردند كه ما ديديم پدران ما چنين مى كردند، و اين همان تقليد باطل است ، درست است كه تقليد در بعضى از مواقع و در شرايط معينى حق و صحيح است ، و بايد كه جاهل به عالم رجوع كند، و اين سيره ايست كه هميشه در مجتمع انسانى و در جميع احكام زندگى به حكم جبر جريان دارد، چون همه افراد نمى توانند بر جميع مايحتاج خود علم و تخصص پيدا نموده و رفع حوايج خود را بنمايند و ناگزيرند در هر مورد به عالم مربوط به آن رجوع نموده و از او تقليد كنند، ليكن در بعضى مواقع هم تقليد باطل است ، و آن تقليد جاهل است از جاهل ديگرى مثل خود، خلاصه همانطورى كه سيره عقلا رجوع جاهل را به عالم صحيح مى داند و آنرا امضا مى كند، همچنين رجوع جاهل را به جاهل ديگر مذموم و باطل مى داند چنان كه رجوع عالم را هم به عالم ديگر باطل دانسته و تجويز نمى كند كه مردى علم خود را ترك نموده و علم ديگرى را اخذ نمايد.

و لذا خداى تعالى در رد اين گونه تقليد فرموده : (اولو كان اباوهم لا يعلمون شيئا و لا يهتدون ) و مفادش اين است كه عقل - اگر عقلى باشد - تجويز نمى كند كه انسان به كسى كه از علم بهره اى ندارد مراجعه نموده و هدايت و راهنمائى او را كه گمراهى است مثل خود بپذيرد، اين در حقيقت پيمودن راه خطردار است ، و سنت حيات اجازه نمى دهد انسان طريقه اى را سلوك كند كه در آن ايمنى از خطر نيست ، و وضع آن نه براى خودش و نه براى راهنمايش روشن نيست ، و شايد غرض از اينكه بعد از گفتن (لا يعلمون شيئا) اضافه كرد: (و لا يهتدون ) اين باشد كه بخواهد حدود و قيود كلام را بر حسب حقيقت اتمام نمايد، و بفرمايد: مذموم بودن تقليد جاهل از جاهلى مثل خود وقتى است كه دومى حقيقتا جاهل باشد و بين او و مقلدش هيچ امتيازى نباشد، و اما اگر دومى جاهل اصطلاحى باشد و ليكن حقيقتا جاهل نباشد مثلا از شخص سومى كه عالمى خبير و راهنمائى بصير باشد پيروى كند در چنين فرضى تقليد جاهل از چنين جاهلى قبيح نيست ، براى اينكه اين در حقيقت با راهنما راه پيموده ، و مثل مقلدش عينا مثل كورى است كه دست بدست بيناى جاهلى داده كه آن جاهل ب

از اين جا روشن مى شود كه جمله (اولو كان اباوهم لا يعلمون شيئا) به تنهايى در تماميت دليل كافى نيست ، و دليل وقتى تمام است كه جمله (و لا يهتدون ) هم در كلام ذكر شود، زيرا ممكن است كسى بگويد درست است كه تقليد جاهل از جاهل غلط است ، و ليكن ما از پدران جاهلى تقليد مى كنيم كه آنها راهنمايان عالم و خبيرى داشته اند، و تقليد جاهل از چنين جاهلى غلط نيست ، چون جاى چنين اعتراض و پاسخى بود لذا براى تتميم حجت فرمود: (لا يعلمون شيئا و لا يهتدون ) نه تنها پدران شما جاهلند، بلكه در زندگى راهنمايى هم نشده اند، و چنين كسانى را به هيچ وجه نمى توان تقليد كرد.

وقتى از آيه اولى يعنى : (ما جعل الله من بحيره ...) بدست آمد كه دارندگان اين عقايد خرافى مركب بوده اند از اكثريتى جاهل ، و اقليتى معاند و مستكبر، معلوم مى شود كه آنان مردمى بوده اند كه اهليت و قابليت اين را كه خداى تعالى روى سخن را به آنان نموده و مخاطبشان قرار دهد نداشته اند و لذا در آيه دومى دليل را بنحو تخاطب به آنان القا نفرمود، بلكه اينطور وانمود كرد كه روى سخن با ديگران است و فرمود: (اولو كان اباوهم لا يعلمون شيئا و لا يهتدون ) آيا پيروى مى كنند از پدران خود هر چند پدرانشان جاهل و گمراه باشند؟!

اين بود مختصر اشاره اى درباره تقليد و قبلا بحثى علمى و اخلاقى درباره معناى تقليد گذشت ، ممكن است خواننده محترم براى مزيد اطلاع به آنجا مراجعه نمايد.

از آيه شريفه اين نكته هم استفاده مى شود كه رجوع به كتاب خدا و به سنت يعنى به فرمايشات رسول الله (صلى الله عليه و آله ) را نبايد تقليد كوركورانه و مذموم نام نهاد.

بحث روايتى

(رواياتى درباره چهار صنف حيواناتى كه در جاهليت احكام خاصى داشتند و اينكه واضع آن احكام كيست ؟)

در تفسير برهان است كه صدوق به سندى كه به محمد بن مسلم دارد از او از امام صادق (عليه السلام ) نقل مى كند كه در تفسير: (ما جعل الله من بحيره و لا سائبه و لا وصيله و لا حام ) فرمود: در ميان اهل جاهليت رسم چنين بود كه وقتى ماده شترى در يك شكم دو بچه مى زاييد مى گفتند وصل كرد، و كشتن و خوردن چنين شترى را جائز نمى دانستند، و وقتى ده شكم مى زاييد آنرا سائبه مى كردند، يعنى سوار شدن بر پشت و خوردن گوشتش را بر خود حرام مى كردند، و اما (حام ) آن هم شتر نرى بوده كه آنرا بر ناقه ها مى جهانيدند.

خداى تعالى اين آيه را فرو فرستاد و فرمود: من هيچيك اينها را حرام نكرده ام ، صاحب برهان مى گويد سپس ابن بابويه گفت : اين نيز روايت شده كه بحيره ناقه اى بوده كه پنج شكم بزايد، اگر پنجمش نر مى بود آن را مى كشتند، و زن و مرد از گوشت آن مى خوردند، و اما اگر پنجمى ماده مى بود گوشش را شكاف فراخى داده و گوشت و شيرش را بر زنان حرام مى دانستند، مگر اينكه خود بخود بميرد و مردار شود، كه در آن صورت گوشتش را براى زنان هم تجويز مى كرده اند، و سائبه شترى بوده كه صاحبش عمدا آنرا حرام مى كرده به اين معنا كه نذر مى كرده اگر خداوند بهبوديش داد و يا به سلامت به منزلش رسيد شترش را سائبه كند، و وصيله از جنس ‍ گوسفندان بوده ، اگر گوسفندى هفت شكم و در شكم هفتم نر مى زاييد آنرا مى كشتند، و زن و مرد از گوشتش استفاده مى كردند، و اما اگر شكم هفتمش ماده مى بود آنرا در بين گوسفندان رها مى كردند. و اگر دوقلو، يكى نر و يكى ماده مى زاييد مى گفتند: با برادرش ‍ وصل كرد، از اين جهت آنرا نمى كشتند و گوشتش را بر زنان حرام مى دانستند، مگر اينكه بميرد كه در آن صورت بر مرد و زن حلالش مى دانستند.

و حام شتر نرى بوده كه آنرا بر شتران ماده مى جهانيدند، چنين شترى اگر آنقدر عمر مى كرد كه بر فرزند زاده خود هم مى جهيد مى گفتند پشتش محترم شد، ديگر بر آن سوار نبايد شد. و نيز مرحوم صدوق فرمود: گاهى اين معنا هم در روايات بچشم مى خورد كه حام عبارت از شترى بوده كه ده شكم نتاج دهد در آن صورت مى گفتند: (قد حمى ظهره ) يعنى پشتش محترم شد، و بر آن سوار نبايد شد، و از آب و علفش دريغ نبايد داشت .

مؤلف : روايات ديگرى از طريق شيعه و سنى در معانى اين چهار اسم يعنى بحيره و سائبه و وصيله و حام هست كه بعضى از آنها در بيانى كه قبل از اين بحث روايتى گذشت با كلام صاحب مجمع البيان و از او نقل و ايراد گرديد.

و آنچه از معانى اين چهار اسم يقينى و مسلم است - و بطورى كه ديديد اختلافى در آن نيست - اين است كه اين چهار صنف از انعام در جاهليت يك نوع آزادى برايشان بوده ، و احكامى مناسب اين آزادى بر ايشان جعل مى كرده اند، مانند حرمت سوار شدن بر پشت آنها، حرمت گوشت و شيرشان ، آزاد گذاردن شان در آب و علف ، و امثال اينها، و نيز مسلم است كه وصيله از جنس گوسفند بوده ، و مابقى از جنس شتر.

در مجمع البيان است كه ابن عباس از رسول الله (صلى الله عليه و آله ) روايت كرده كه فرمود: اولين كسى كه بر مكه مسلط شد و در دين اسماعيل دست انداخت و بت ها و صنم ها را نصب كرد همانا عمرو بن لحى بن قمعه بن خندف بوده و او همان كسى است كه شكافتن گوش بحيره و نذر كردن سائبه و وصل كردن وصيله و حمايت از حامى را دائر كرد. آنگاه رسول الله (صلى الله عليه و آله ) فرمود: من او را در آتش دوزخ ديدم ، و ديدم كه اهل دوزخ همگى از بوى حلقوم او در اذيت بودند. و در روايت ديگرى است كه فرمود: ديدم حلقومش را در آتش مى كشيدند.

مؤلف : در الدر المنثور هم اين معنا به چند طريق از ابن عباس و ديگران روايت شده از آن جمله در كتاب مذكور است كه عبدالرزاق و ابن ابى شبيه و عبد بن حميد بن جرير از زيد بن اسلم روايت كرده اند كه گفت : رسول الله (صلى الله عليه و آله ) فرمود: هر آينه من مى شناسم آن كسى را كه براى اولين بار سائبه را نذر كرد و بت ها را به پا داشت ، و همچنين اولين كسى را كه دين ابراهيم (عليه السلام ) را تغيير داد مى شناسم .

اصحاب عرض كردند: يا رسول الله چه كسى بود؟ فرمود: عمرو بن لحى مردى از بنى كعب بود، و من او را در آتش دوزخ ديده ام ، و ديدم كه قصب او را در آتش مى كشيدند و بوئى كه از قصب او برمى خواست اهل دوزخ را متاذى مى كرد، و من مى شناسم كسى را كه بحيره را دائر كرد. پرسيدند يا رسول الله (صلى الله عليه و آله ) او كيست ؟ فرمود: او مردى از بنى مدلج بود كه دو ماده شتر داشت ، گوشهايشان را شكافته و شير و همچنين سوار شدن بر پشتشان را تحريم كرد و گفت اين دو شتر براى خدا باد، اتفاقا خودش هم به خوردن شير آنها محتاج شد و خورد، و هم بر پشت آنها نشست . آنگاه رسول الله (صلى الله عليه و آله ) فرمود: من اين مرد را هم در آتش دوزخ ديدم ، و ديدم كه همان دو شتر او را با دهنهايشان خرد مى كردند، و با لگدهاى شان مى كوبيدند.

و نيز در الدر المنثور است كه احمد و عبد بن حميد و حكيم ترمذى در كتاب نوادر الاصول و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و بيهقى در كتاب اسماء و صفات از ابى الاحوص از پدرش نقل كرده اند كه گفت : من شرفياب حضور رسول الله (صلى الله عليه و آله ) شدم در حالى كه لباسهايم كهنه بود، حضرت روى به من كرد و فرمود: از مال دنيا چيزى دارى ؟

عرض كردم آرى ، فرمود از كدام صنف ؟ عرض كردم از هر صنفى چيزى دارم ، شتر دارم گوسفندان و اسب و ساير حيوانات بار بر دارم ، غلام هم دارم ، فرمود: حالا كه خدا بتو داده تو هم بر خود تنگ مگير، و بايد كه اثر نعمت در تو ديده شود. آنگاه پرسيد نتاجى كه شتران تو مى زايند گوش دريده اند يا با گوش سالم متولد مى شوند؟ عرض كردم با گوش سالم ، مگر شترى هم هست كه نتاجش ‍ گوش دريده متولد شود؟ فرمود پس لابد تو خودت گوشهاى بعضى از آنها را دريده و مى گويى اينها بحيره باشند، و گوشهاى بعضى ديگر را پاره كرده و مى گويى اين صرم باشد؟ عرض كردم آرى ، حضرت فرمود چنين مكن ، زيرا هر چه را كه خدا به تو ارزانى داشته براى تو حلالش كرده . سپس اين آيه را تلاوت فرمود: (ما جعل الله من بحيره و لا سائبه و لا وصيله و لا حام ).

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved