بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

سوره ليل آيات 1 تا 21

سوره ليل مكى است و بيست و یک آيه دارد

 

 بسم اللّه الرحمن الرحيم

 و اليل اذا يغشى (1)

 و النهار اذا تجلى (2)

 و ما خلق الذكر والانثى (3)

 ان سعيكم لشتى (4)

 فاما من اعطى و اتقى (5)

 و صدق بالحسنى (6)

 فسنيسره لليسرى (7)

 و اما من بخل و استغنى (8)

 و كذب بالحسنى (9)

 فسنيسره للعسرى (10)

 و ما يغنى عنه ماله اذا تردى (11)

 ان علينا للهدى (12)

 و ان لنا للاخره و الاولى (13)

 فانذرتكم نارا تلظى (14)

 لا يصلئها الا الاشقى (15)

 الذى كذب و تولى (16)

 و سيجنبها الاتقى (17)

 الذى يوتى ماله يتزكى (18)

 و ما لا حد عنده من نعمه تجزى (19)

 الا ابتغاء وجه ربه الاعلى (20)

 و لسوف يرضى (21)

ترجمه آيات

به نام خداى رحمان و رحيم، سوگند به شب وقتى كه روى روز را مى پوشاند(1).

و سوگند به روز وقتى كه ظاهر مى گردد(2).

و سوگند به كسى كه جنس نر و ماده را خلق كرده (3).

كه اعمال شما متفرق و گوناگون است (4).

اما آنكه انفاق كند و پرهيزكار باشد (5).

و پاداش نيك روز جزا را قبول داشته باشد(6).

به زودى راه انجام كارهاى نيك را برايش آسان مى سازيم (7).

و اما كسى كه بخل بورزد و طالب ثروت و غنى باشد (8).

و پاداش نيك روز جزا را تكذيب كند (9).

اعمال نيك را در نظرش سنگين و دشوار مى سازيم (10).

و او وقتى هلاك شود مالش هيچ سودى به حالش نخواهد داشت (11).

آرى هدايت به عهده ما است (12).

و دنيا و آخرت مال ما است (13).

اينك شما را از آتشى هشدار مى دهم كه زبانه مى كشد (14).

و جز شقى ترها را نمى سوزاند(15).

آن كسان را كه آيات و دعوت ما را تكذيب نموده از قبولش اعراض كردند(16).

و به زودى افراد با تقواتر از آن دور داشته مى شوند (17).

آنانكه مال خود را مى دهند تا آن را پاك و پر بركت و داراى نمو سازند(18).

و احدى از صاحب مال طلبكار نيست تا پاداش بخواهد(19).

مال خدا را در راه به دست آوردن رضايت پروردگار اعلاى خود داده (20).

كه به زودى راضى هم مى شود (21).

بيان آيات

غرض اين سوره تهديد و انذار است، و اين هدف را از اين راه دنبال مى كند كه به انسانها بفهماند مساعى و تلاشهايشان يك جور نيست، بعضى از مردمند كه انفاق مى كنند، و از خدا پروا دارند، و وعده حسناى خدا را تصديق مى كنند، و خداى تعالى هم در مقابل، حياتى جاودانه و سراسر سعادت در اختيارشان مى گذارد، و بعضى ديگرند كه بخل مى ورزند، و به خيال خود مى خواهند بى نياز شوند، و وعده حسناى خدايى را تكذيب مى كنند، و خداى تعالى هم آنان را به سوى عاقبت شر راه مى برد، و در اين سوره اهتمام و عنايت خاصى به مسأله انفاق مالى شده است، و اين سوره از نظر زمينه آياتش هم مى تواند مكى باشد، و هم مدنى.

 

و الليل اذا يغشى

در اين آيه به شب هنگامى كه روز را فرا مى گيرد سوگند ياد شده، و فراگيرى شب نسبت به روز در جاى ديگر نيز آمده، فرموده : (يغشى الليل النهار) و احتمال هم دارد كه مراد فراگيرى زمين و يا فراگيرى و پوشاندن قرص خورشيد باشد.

 

و النهار اذا تجلى

اين آيه عطف است به كلمه (الليل )، و كلمه (تجلى ) به معناى ظهور و پيدا شدن چيزى است بعد از خفاء و ناپيدائيش، و اگر (صفت ) (ليل ) را به صيغه مضارع و صفت نهار را به صيغه ماضى آورد براى همان نكته اى بود كه در آغاز سوره قبلى بيان كرديم.

و ما خلق الذكر و الانثى

اين آيه نيز مانند آيه قبلى عطف است بر كلمه (ليل )، و كلمه (ما) در آن موصوله است، و منظور از آن خداى سبحان است و اگر از خداى تعالى تعبير كرد (به ما - چيزى كه )، با اينكه بايد تعبير كرده بود (من - كسى كه )، براى آن بود كه ابهام گويى در اينجا كه به عظمت اشعار دارد رعايتش لازم تر بود تا رعايت معناى لغوى.

و معناى آيه اين است كه سوگند مى خورم به شب، وقتى همه جا را فرا مى گيرد، و به روز وقتى كه همه پنهان ها را آشكار مى سازد، و به چيزى كه نر و ماده را با اينكه از يك نوعند مختلف آفريد.

ولى بعضى از مفسرين كلمه (ما) را مصدريه گرفته اند، كه معنايش چنين مى شود، و سوگند مى خورم به خلقت نر و ماده. ولى اين نظريه ضعيف است.

و مراد از نر و ماده مطلق نر و ماده است، هر چه كه باشد، و هر جا محقق شود.

ولى بعضى گفته اند: خصوص نر و ماده از انسان است.

و بعضى ديگر گفته اند مراد خصوص آدم و حوا است. ولى از همه وجوه بهتر همان وجه اول است.

 

ان سعيكم لشتى

كلمه (سعى ) به معناى راه رفتن به سرعت است، و مراد از آن عملى است كه با كمال اهتمام انجام شود، و اين كلمه هر چند مفرد است ولى معناى جمع را مى دهد، و كلمه (شتى ) جمع كلمه (شتيت - متفرق ) است، مانند كلمه (مرضى ) كه جمع (مريض ) است.

و جمله مورد بحث جواب سوگندهاى سه گانه است و معنايش اين است كه : من سوگند مى خورم به اين واقعيات متفرق كه هم در خلقت و هم در اثر متفرقند، به اينكه مساعى شما نيز هم از نظر نفس عمل، و هم از نظر اثر مختلفند، بعضى عنوان اعطاء و تقوى و تصديق را دارد، و اثرش هم خاص به خودش است، و بعضى ها عنوان بخل و استغناء و تكذيب دارد و اثرش هم مخصوص خودش است.

 

فاما من اعطى و اتقى و صدق بالحسنى

و مراد از (اعطاء) انفاق مال در راه رضاى خداست، به دليل اينكه در مقابلش بخل را آورده، كه ظهور در امساك از انفاق مال دارد، و نيز به دليل اينكه دنبالش مى فرمايد: (و ما يغنى عنه ماله اذا تردى) و جمله (و اتقى) به منزله تفسيرى است براى اعطاء، و مى فهماند كه مراد از اعطاء، اعطاى بر سبيل تقواى دينى است.

(و صدق بالحسنى ) - كلمه (حسنى ) صفتى است كه در جاى موصوف خود نشسته، و ظاهرا موصوفش وعده باشد، و تقدير كلام (و صدق بالعده الحسنى باشد)، و مراد از (عده ) وعده ثوابى است كه خداى تعالى در مقابل انفاق به انگيزه رضاى او داده، انفاقى كه تصديق قيامت و ايمان بدان باشد، كه لازمه چنين انفاق و چنين تصديقى، تصديق به وحدانيت خداى تعالى در ربوبيت و الوهيت نيز هست، و همچنين مستلزم ايمان به رسالت رسولان هم هست، چون رسالت تنها راه رسيدن و ابلاغ وعده ثواب او است.

و حاصل دو آيه اين است كه : كسى كه مؤمن به خدا و به رسول او و به روز جزا باشد، و مال خود را به خاطر خدا و تحصيل ثواب او انفاق كند، ثوابى كه به زبان رسولش وعده اش را داده (ما چنين و چنانش مى كنيم ) به او مى دهيم.

مراد از اينكه درباره مؤمن انفاق كننده متقّى فرمود: (فسنيسّره لليسرى) 

فسنيسره لليسرى

كلمه (تيسير) به معناى تهيه كردن و آماده نمودن است، و كلمه (يسرى ) به معناى خصلتى است كه در آن آسانى باشد و هيچ دشوارى نداشته باشد، و اگر تهيه كردن را توصيف كرد به آسانى، در حقيقت نوعى مجاز گويى شده، پس منظور از آن اين است كه توفيق اعمال صالحه را به او بدهد، و انجام اينگونه اعمال را برايش آسان سازد، به طورى كه هيچ گونه دشوارى در آن نباشد، و يا منظور اين است كه او را آماده حياتى سعيد كند، حياتى نزد پروردگارش، حياتى بهشتى، و به اين نحو آماده اش كند كه توفيق اعمال صالحى را به او بدهد. و وجه دوم، هم به ذهن نزديك تر است و هم انطباقش با وعده هايى كه از قرآن معهود ما است منطبق تر.

درباره بخل ورزنده مكذّب فرمود: (فسينسّره للعسرى) 

و اما من بخل و استغنى و كذب بالحسنى فسنيسره للعسرى و ما يغنى عنه ماله اذا تردى

كلمه (بخل ) در مقابل كلمه (اعطاء - دادن ) به معناى ندادن است، و كلمه (استغناء) به معناى طلب غنى و ثروت از راه ندادن و جمع كردن است و مراد از (تكذيب به حسنى )، كفر وعده حسنى و ثواب خدا است، كه انبيا آن را به بشر رسانده اند، و معلوم است كه كفر به آن وعده، كفر به اصل قيامت است.

و مراد از (تيسير للعسرى ) خذلان و ندادن توفيق اعمال صالح است، به اين گونه كه اعمال صالح را در نظرش سنگين كند، و سينه اش را براى ايمان به خدا گشاده نسازد، و يا او را آماده عذاب كند.

و كلمه (تردى ) كه مصدر فعل ماضى (تردى ) است، به معناى سقوط از مكانى بلند است، كه بر هلاكت هم اطلاق مى شود، پس مراد از (تردى ) در اينجا اين است كه چنين كسى وقتى در حفره قبر و يا در جهنم و يا در ورطه هلاكت سقوط مى كند مالش به چه دردش مى خورد؟

و كلمه (ما)، هم مى تواند استفهامى باشد، و هم نافيه، اگر استفهامى باشد كه معنايش همان بود كه گفتيم، و اگر نافيه باشد معنايش ‍ اين مى شود كه چنين كسى در هنگامى كه به ورطه هلاكت مى افتد مالش به دردش نمى خورد.

 

ان علينا للهدى و ان لنا للاخره و الاولى

اين دو آيه مطالب قبل يعنى تيسير براى (يسرى ) و (عسرى ) را تعليل مى كند، ممكن هم هست بگوييم از همان مطالب قبل با كوتاه ترين بيان خبر مى دهد، و حاصلش اين است كه ما اين تيسير را مى كنيم، و يا اين بيان را مى آوريم، براى اينكه هدايت كرده باشيم، چون هدايت خلق به عهده ما است و هيچ مانعى ما را در اين هدايت مزاحمت نمى كند، و مانع نمى شود.

هدايت خلق از قضاهاى الهى است كه بر خود واجب كرده (انّ علينا للهدى) و با هادى بودن انبياء (عليهم السلام) منافات ندارد

پس جمله (ان علينا للهدى) مى رساند كه هدايت خلق از امورى است كه خداى سبحان قضايش را رانده، و آن را بر خود واجب كرده، چون حكمتش اين ايجاب را اقتضا مى كرده، بنابراين، خلايق را آفريده تا او را عبادت كنند و خودش غرض از خلقت را عبادت خود دانسته، فرموده : (و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون )، و به حكم اين آيه غرض از خلقت را عبادت خود معرفى نموده، و به حكم آيه زير آن را راه مستقيم بين خود و خلقش دانسته، و فرموده : (ان اللّه ربى و ربكم فاعبدوه هذا صراط مستقيم ) و نيز فرموده (و انك لتهدى الى صراط مستقيم صراط الله ).

و بر خود واجب كرده كه راه خود را براى آنان بيان نموده، سپس ايشان را به آن راه هدايت كند، البته هدايت به معناى نشان دادن راه، حال چه اينكه بپذيرند و آن راه را پيش بگيرند، و چه نپذيرند، و راه ديگر بروند، همچنان كه فرمود: (و على اللّه قصد السبيل و منها جائر)، و نيز فرموده : (و اللّه يقول الحق و هو يهدى السبيل )، و باز فرموده : (انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا).

خواهى گفت از اين آيات بر مى آيد كه هدايت تنها كار خداست، و بنابراين پس انبيا چه كاره اند در پاسخ مى گوييم منافات ندارد كه انبيا هم قيام به اين امر بكنند براى اينكه اگر هدايت كنند به اذن او مى كنند، و خود مستقل در اين كار نيستند، (همچنان كه در هيچ كارى نيستند) و خود خداى تعالى در عين اينكه فرموده : (انك لا تهدى من احببت و لكن اللّه يهدى من يشاء) فرموده : (و انك لتهدى الى صراط مستقيم ) و نيز فرموده : (قل هذه سبيلى ادعوا الى اللّه على بصيره انا و من اتبعنى ).

فرق بين هدايت به معناى ارائه طريق و هدايت به معناى ايصال به هدف

و ما در جلد دوم اين كتاب در خلال مباحث نبوت بيان عقلى اين مسأله را آورديم. همه اينها در باب هدايت به معناى ارائه طريق بود، و اما هدايت به معناى رساندن به هدف كه در آيات مورد بحث رساندن به آثار حسنه اى است كه به دنبال يافتن هدايت الهى و متصف شدن به صفت عبوديت مى آيد، از قبيل رسيدن به حيات طيبه در دنيا، و حيات سعيده ابدى آخرت، پر واضح است كه از قبيل صنع و ايجاد است، كه مختص به خداى تعالى است، و از امورى است كه خدا قضايش را رانده ، و بر خود واجب كرده، و در آيه زير وعده اش را مسجل نموده : (فمن اتبع هداى فلا يضل و لا يشقى )، و نيز فرموده : (من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو فلنحيينه حيوه طيبه و لنجزينهم اجرهم باحسن ما كانوا يعملون )،

و نيز فرموده : (و الذين امنوا و عملوا الصالحات سند خلهم جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها ابدا وعد اللّه حقا و من اصدق من اللّه قيلا). پس فرق بين هدايت به معناى راه نشاندادن و بين هدايت به معناى رساندن به هدف اين شد كه هدايت اولى مستقيما كار انبيا و اوليا و ساير هدايت گران است، ولى مؤ ثر شدنش منوط به اذن خدا است، ولى هدايت دوم چون از باب صنع و خلقت است مستقيما كار خود خداست، البته اسبابى كه بين او و خلقش در اين مورد و در همه موارد خلقت واسطه اند بى دخالت نيستند، پس اين هدايت را هم مى توان به تبع بغير خداى تعالى نسبت داد.

و در معناى آيه مى گوييم اگر مراد از هدايت در آيه شريفه هدايت به معناى اول باشد، معنايش اين مى شود كه ما اگر بيان مى كنيم براى شما آنچه را كه بيان مى كنيم براى اين است كه ارائه طريق عبوديت به عهده ما است. و اگر مراد از هدايت ، رساندن به هدف باشد معناى آيه چنين مى شود: اگر ما براى كسانى كه انفاق مى كنند و ثواب را تصديق دارند يسرى را تيسير مى كنيم و خلاصه اگر اعمال صالح و حيات سهله ابدى و دخول بهشت را برايشان آسان مى كنيم براى اين است كه : اين كار مربوط به صنع و ايجاد و از باب رساندن هر مخلوقى به هدف نهايى او است، و معلوم است كه اين كار به عهده ما است.

و اما تيسير عسرى و يا ساده تر بگوييم آسان تر كردن گناه، كار مستقيم خداى تعالى نيست بلكه لازمه قهرى تيسير يسرى است، وقتى خداى تعالى بخواهد براى آن بندگانى كه اوصافشان گذشت راه عبوديت را آسان سازد، قهرا براى عده ديگر راه كفر آسان مى شود (آرى آسان كردن كار نيك براى عده اول، به اين است كه انبيايى بر انگيزد، و كتب آسمانى بفرستد، و اين باعث نافرمانى آن عده ديگر، و در نتيجه آسان شدن گناه بيشترشان مى شود، اگر براى طايفه اول، انبيا نمى فرستاد، طايفه دوم انبيايى را نمى كشتند، اگر براى طايفه اول كتاب نمى آمد، طايفه دوم هم نافرمانى نمى كردند) پس نتيجه قهرى هدايت طايفه اول و تيسير يسرى براى آنان، ضلالت و تيسير عسراى طايفه دوم است، همچنان كه فرمود: (ليميز اللّه الخبيث من الطيب و يجعل الخبيث بعضه على بعض فيركمه جميعا فيجعله فى جهنم )، و حتى درباره قرآن كه هدايت براى عالميان است فرموده : (و ننزل من القران ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين و لا يزيد الظالمين الا خسارا).

ممكن هم هست مراد از آن مطلق هدايت باشد، اعم از هدايت دومى، يعنى تكوينى و حقيقى، و هدايت اولى يعنى تشريعى و اعتبارى - و اتفاقا ظاهر آيه هم كه مطلق آمده همين است -، و بنابراين، هم هدايت حقيقى به عهده خداست، همچنان كه فرمود: (الذى اعطى كل شى ء خلقه ثم هدى )، و هم هدايت اعتبارى همچنان كه فرمود: (انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا).

(و ان لنا للاخره و الاولى ) - يعنى عالم بدء و عالم عود - و يا به عبارت ديگر خلقت نخستين و خلقت در معاد - هر دو از آن ما است، پس هر چه كه اسم (شى ء - چيز) بر او اطلاق شود مملوك خداى تعالى است آن هم به حقيقت معناى ملك كه عبارت است از قيام مملوك به وجود مالك و اما ملك اعتبارى كه يكى از آثارش جواز تصرفات است، از متفرعات ملك حقيقى است .

پس خداى تعالى مالك هر چيزى است، نه از يك جهت و دو جهت، بلكه از هر جهت، و هيچ چيزى از او چيزى را مالك نيست، پس كسى معارض او نيست و مانعى كه او را از ملكش منع كند وجود ندارد، و هيچ چيزى بر او غالب نمى شود، همچنان كه خودش ‍ فرمود: (و اللّه يحكم لا معقب حكمه )، و نيز فرمود: (و يفعل اللّه ما يشاء).

 

فانذرتكم نارا تلظى لا يصليها الا الاشقى الذى كذب و تولى

اين قسمت از آيات به خاطر اينكه حرف (فاء) در آغازش آمده نتيجه گيرى از مطالب گذشته است مى فرمايد : حال كه معلوم شد هدايت به عهده ما است، اينك من شما را از آتش جهنم انذار مى كنم، با اين بيان نكته التفاتى هم كه در جمله (فانذرتكم ) بكار رفته روشن مى شود، قبلا يعنى در جمله (ان علينا للهدى ) هدايت را به خدا و كاركنان درگاهش نسبت داده، مى فرمود (بر ما است )، و در اين جمله انذار را تنها به خود نسبت داده مى فرمايد: (من شما را انذار مى كنم ) خواسته به اين نكته اشاره كند كه هدايت، قضايى است حتمى، و به همين جهت منذر حقيقى خداى تعالى است، هر چند كه با زبان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) انجام شود.

و (تلظى آتش ) به معناى زبانه كشيدن شعله آتش است، و مراد از (آتشى كه تلظى مى كند) آتش جهنم است، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: (كلا انها لظى ).

بيان اينكه تكذيب كننده دعوت حقّ و روى گرداننده از آن (اشقى) است

و مراد از كلمه (اشقى ) مطلق هر كافرى است كه با تكذيب آيات خدا و اعراض از آن كافر شود، چون چنين كسى از هر شقى اى شقى تر است براى اينكه ساير بدبختها در زندگى دنياى خود بدبختند، يا در بدن خود مبتلا به بيمارى و يا نقص عضوند، و يا مالشان از بين مى رود، و يا به داغ فرزند خود مبتلا مى شوند، و اين بدبختى ها تمام شدنى است، ولى آن كسى كه كفر مى ورزد، در زندگى آخرتى بدبخت است، يعنى بدبختى است كه بدبختيش پايان ندارد، و منتهى به خلاصى و نجات نمى شود، و اميد رهايى در آن نيست.

پس مراد از كلمه (اشقى ) هر كافرى است كه دعوت حق را تكذيب كند و از آن روى بگرداند، به دليل اينكه دنبال اين كلمه و در معرفى آن فرموده : (الذى كذب و تولى )، و مؤيد آن اين است كه انذار را مطلق آورد و فرمود: همه شما را انذار مى كنم. و اما معناى تحت اللفظى كلمه (اشقى ) كه افعل التفضيل است، و تنها شامل كسى مى شود كه از تمامى شقى ها شقى تر است، با سياق آيه سازگار نيست.

و اينكه مفاد آيه (لا يصليها الا الاشقى...) اينست كه فقط كافر اشقى خالد درجهنم است

و مراد از (صلى نار) پيروى آن و ملازم آن بودن است، پس اين كلمه معناى خلود را افاده مى كند، و اين خلود در آتش قضايى است كه خداى تعالى در حق كافر رانده و فرموده : (و الذين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب النارهم فيها خالدون ).

با اين بيان استفاده اى كه بعضى از مفسرين از آيه مورد بحث كرده دفع مى شود، او از آيه (لا يصليها الا الاشقى ) استفاده كرده كه به حكم اين آيه مؤمنين گنهكار و فاسق و فاجر داخل آتش دوزخ نمى شوند، براى اينكه اين آيه دخول در آتش را منحصر كرده در كسى كه كافر و اشقى باشد، وجه نادرستى اين سخن اين است كه : آيه شريفه تنها خلود در آتش را منحصر در كافر اشقى كرده، نه اصل دخول در آتش را.

 

و سيجنبها الاتقى الذى يوتى ماله يتزكى و ما لاحد عنده من نعمه تجزى

كلمه (تجنب ) به معناى دور كردن است، و ضمير در (سيجنبها) به آتش بر مى گردد، و معناى آيه اين است كه : به زودى كسى كه مصداق (اتقى ) باشد از آتش دور مى شود.

متّقى ترين افراد كسى است كه در راه رضاى خدا ازمال حود انفاق مى كند

و مراد از كلمه (اتقى ) هر كسى است كه از شخصى ديگر باتقواتر باشد، و بيش از او از مخاطر پروا كند، چون بعضى از مردم تنها اين مقدار با تقوا هستند كه از اتلاف نفوس و كشتن مردم پرهيز مى كنند، و بعضى هستند كه تنها از فساد اموال مى پرهيزند، و بعضى هستند كه چون از فقر مى ترسند، به همين جهت از انفاق مال در راه خدا خوددارى مى كنند، و همچنين بعضى هستند كه از خدا مى پرهيزند، و مال خود را در راه رضاى او انفاق مى كنند، و از همه اين چند طايفه باتقواتر آن كسى است كه از خدا پروا نموده مال خود را در راه او انفاق مى كند، و به عبارت ديگر كسى است كه از خسران آخرت مى پرهيزد، و به همين انگيزه مال خود را انفاق مى كند.

پس مفضل عليه كلمه (اتقى ) كسى است كه با دادن مال از خدا نمى پرهيزد، هر چند كه از پاره اى مخاطر دنيوى پرهيز دارد، و يا ساير اعمال صالح را انجام داده، به اين مقدار از خداى تعالى پروا مى كند.

پس آيه شريفه به حسب مدلولش عام است و اختصاص به طايفه اى ندارد، دليل بر اين معنا اين است كه كلمه (اتقى ) را با جمله (الذى يوتى ماله ) توصيف كرده، و معلوم است كه اين توصيف امرى است عمومى، و همچنين توصيف هاى بعدى، و اين منافات ندارد با اينكه آيات و يا همه سوره به خاطر يك واقعه خاصى نازل شده باشد، همچنان كه در روايات اسباب نزول سبب خاصى برايش ذكر شده.

و اما اطلاق مفضل عليه به طورى كه شامل همه مردم از صالح و طالح شود، و در نتيجه مفضل تنها شامل يك نفر گردد، و يا يك نفر در هر عصر بشود، و معنا چنين گردد كه از ميان همه مردم تنها آن يك نفرى داخل دوزخ نمى شود كه از همه باتقواتر است، و نيز در جمله قبلى معنا چنين شود كه داخل دوزخ نمى شود مگر تنها آن يك فردى كه در هر عصر از سايرين شقى تر باشد، توجيهى است كه به هيچ وجه سياق آيات اول سوره با آن مساعدت ندارد، و همچنين با انذار عمومى كه در جمله (فانذرتكم نارا تلظى ) شده نمى سازد، چون معنا ندارد بگوييم : همه شما را انذار مى كنم از آتش دوزخى كه به جز يك نفر از شما در آن جاودانه نمى افتد، و تنها يك نفر از شما از آن نجات مى يابد.

(الذى يوتى ماله يتزكى ) - اين جمله صفت كلمه (اتقى ) است، مى فرمايد اتقى آن كسى است كه مال خود را مى دهد و انفاق مى كند، تا به اين وسيله مال خود را به نموى شايسته نمو دهد.

(و ما لاحد عنده من نعمه تجزى ) - اين آيه مضمون آيه قبلى را تثبيت مى كند، مى فرمايد و اتقى كسى است كه كسى از او طلبى ندارد، و نعمتى نداده، تا به عنوان تلافى آن مال را كه وى انفاق كرده به او داده باشد، پس كسى كه مصداق اتقى است مال را براى رضاى خدا انفاق مى كند، مؤيد اين معنا جمله بعدى است كه مى فرمايد: (الا ابتغاء وجه ربه الاعلى ).

 

الا ابتغاء وجه ربه الاعلى

اين استثناء منقطع و به معناى ليكن است، و معناى آيه اين است كه : كسى طلبكار خدا نبوده، و خدا مالى را كه به او داده به عنوان اداى دين نداده، پس شخص انفاقگر مال خدا را در راه خدا انفاق مى كند تا رضاى پروردگار والاى خود را به دست آورد.

و ما در سابق در معناى وجه اللّه تعالى و در معناى اسم اعلى بحث كرديم.

 

و لسوف يرضى

يعنى و هر آينه او - همان مرد اتقى - به زودى با دريافت اجر جزيل و پاداش حسن و جميلى كه پروردگارش به او مى دهد خشنود مى گردد.

در اين آيه خداى تعالى را با دو صفت (رب ) و (اعلى ) ستوده، تا اشاره كرده باشد به اينكه آنچه به عنوان جزا به او مى دهند كه بزرگترين جزا و گرانقدرترين است، به مقتضاى ربوبيت خداى تعالى و تناسب با بلندى مقام او است، (نه متناسب با عمل بنده ) و از اينجا وجه التفات در آيه قبلى روشن مى شود، در آيه (فانذرتكم ) خداى تعالى متكلم بود، و در آيه قبلى غايب فرض شده، تا به دو وصف رب و اعلى متصف گردد.

بحث روايتى

(رواياتى درباره نزول آيات: (فاما من اعطى و اتّقى...) در شأن (ابودحداح) و روايتى درباره اينكه هدايت كننده خدا است)

در كافى به سند خود از محمد بن مسلم روايت كرده كه گفت : از امام باقر (عليه السلام) معناى آيه (و الليل اذا يغشى )، و آيه (و النجم اذا هوى ) و آيات نظائر اين دو را كه در آنها به حقايق تكوينى سوگند ياد شده پرسيدم و عرضه داشتم (آيا ما نيز مى توانيم مثلا به خورشيد و ستاره سوگند بخوريم ؟) فرمود: خداى تعالى مى تواند به هر يك از مخلوقاتش سوگند ياد كند، ولى بندگانش ‍ نمى توانند به غير او سوگند بخورند.

مؤلف: اين روايت را مرحوم صدوق هم به سند خود از على بن مهزيار از ابو جعفر دوم امام جواد (عليه السلام) نقل كرده. و در تفسير قمى در ذيل آيه (و الليل اذا يغشى ) آمده كه امام درباره معنايش فرمود: سوگند به شب وقتى كه روز را مى پوشاند.

و از حميرى نقل شده كه در قرب الاسناد از احمد بن محمد، از احمد بن محمد بن ابى نصر، از ابى الحسن رضا (عليه السلام) روايت كرده كه گفت : از آن جناب شنيدم در تفسير آيه (و الليل اذا يغشى ) مى فرمود:مردى در حياط خانه مسلمانى درخت خرمايى داشت، و به همين بهانه باعث زحمت صاحب خانه مى شد، صاحب خانه نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) شكايت كرد، حضرت، صاحب درخت را خواست وقتى آمد فرمود: درخت خرمايت را به درخت خرمايى در بهشت مى فروشى ؟ آن مرد گفت : نه و نفروخت مردى از انصار كه كنيه اش ابى دحداح بود از اين معامله خبردار شد نزد صاحب نخله رفت، و گفت درخت خرمايت را به حائط من بفروش، آن مرد پذيرفت ابو دحداح نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) شد و عرضه داشت : درخت خرماى فلانى را در مقابل حائطم خريدم، حضرت فرمود در مقابل حائطت يك درخت خرماى بهشتى خواهى داشت.

در اينجا بود كه خداى تعالى بر پيامبرش اين آيه را نازل كرد: (و ما خلق الزوجين الذكر و الانثى ان سعيكم لشتى فاما من اعطى ) يعنى درخت خرما را بدهد (و اتقى و صدق بالحسنى ) يعنى وعده نخله اى كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) داد (فسنيسره لليسرى... تردى ).

مؤلف: اين روايت را قمى در تفسير خود بدون ذكر امام نقل كرده، و كلمه (زوجين ) تفسيرى است كه امام براى جمله (الذكر و الانثى ) كرده .

و نيز در تفسير قمى در ذيل آيه (و سيجنبها الاتقى ) آمده كه امام فرمود: اين اتقى ابو دحداح بوده.

مؤلف: اين رواياتى بود كه از طرق شيعه در تفسير اين آيات وارد شده.

طبرسى رحمة اللّه عليه در مجمع البيان قصه را از واحدى نقل كرده كه او به سند خود از عكرمه از ابن عباس آورده، و در آن آمده كه مردى انصارى وارد معامله آن درخت خرماشد و با صاحبش صحبت كرد، و در آخر آن را به چهل درخت خريد، و به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) بخشيد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) هم آن را به صاحب خانه بخشيد، و سپس طبرسى از عطاء روايت كرده كه گفت : نام خريدار درخت ابو دحداح بود.

و سيوطى در الدر المنثور قصه را از ابن ابى حاتم از ابن عباس نقل كرده و بعد آن را تضعيف نموده.

كلام فخر رازى در شأن نزول سوره ليل و نقد و برسى آن

از سوى ديگر از طرق اهل سنت رواياتى آمده كه اين سوره درباره ابو بكر نازل شده، فخر رازى در تفسير كبيرش گفته : همه مفسرين اجماع دارند بر اينكه مراد از آن يعنى از كلمه اتقى ابو بكر است، ولى بايد دانست كه شيعه به تماميشان منكر اين روايتند و مى گويند اين سوره درباره على بن ابى طالب نازل شده، به دليل اينكه قرآن در جاى ديگر نيز به دادن زكاتش ستوده، فرموده : (يوتون الزكوه و هم راكعون ) پس آيه (الا تقى الذى يوتى ماله يتزكى ) هم اشاره به مضمون همان آيه دارد، و آنگاه كلمه (اتقى ) را به معناى افضل خلق در تقوى، و يا به عبارت ديگر باتقواترين خلق گرفته اند، كه اشكال آن گذشت.

و اما اينكه به شيعه نسبت داده شده كه همگى روايت بالا را منكر شده اند، و روايت ابى دحداح را پذيرفته اند دليل مورد اعتمادشان صحيح حميرى گذشته، و روايات ديگرى است كه همان مفاد را مى رساند.

بله در يك روايت ضعيف از برقى، از اسماعيل بن مهران، از ايمن بن محرز، از ابى بصير، از امام صادق (عليه السلام) آمده كه در تفسير آيه (و سيجنبها الاتقى ) فرمود: اما اين آيه مربوط است به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم)، و هر كه او را پيروى كند، و اما آيه (الذى يوتى ماله يتزكى )، در خصوص امير المؤمنين (عليه السلام) است چون درباره همان جناب است كه در جاى ديگر فرموده : (و يوتون الزكوه و هم راكعون ) و اما آيه (و ما لا حد عنده من نعمه تجزى ) راجع به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) است كه احدى به او نعمتى نداده تا جزاى آن را از او طلبكار باشد بلكه نعمت آن جناب است كه بر تمامى خلايق جارى است، صلوات اللّه عليه.

و اين روايت به خاطر اينكه يكى از راويانش يعنى ايمن بن محرز شناخته شده نيست ضعيف و غير قابل اعتماد است. علاوه بر اين، مضمون آن جنبه تطبيق عمومات بر مصاديق را دارد، و جنبه تفسيرى ندارد، و يكى از ادله واضح آن اين است كه موصوف يعنى كلمه اتقى را بر رسول خدا تطبيق كرده، و صفت آن را كه آيه (الذى يوتى ماله...) است، بر امير المومنين، و دوباره آيه بعدى را بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) تطبيق نموده، و اگر اين روايت درست باشد نظم كلام بكلى بهم مى خورد، البته اين در صورتى است كه كلمه (واو) در آيه (و الذى يوتى...) در روايت اضافه شده باشد، (همچنانكه مى بينيم در قرآن واو ندارد) و اما اگر فرض كنيم كه جزو آيه بوده، روايت از نظر تحريف مردود است، چون جزو روايات تحريف شمرده مى شود، كه همه مردودند.

و از حميرى حكايت شده كه از احمد بن محمد، از احمد بن محمد ابن ابى نصر، از ابى الحسن رضا (عليه السلام) روايت كرده كه راوى گفت : از آن جناب از معناى آيه (ان علينا للهدى ) پرسيدم، فرمود: آرى خدا است هر كه را بخواهد هدايت و هر كه را بخواهد گمراه مى كند.

عرضه داشتم : خدا امورت را اصلاح كند، جمعى از ياران ما پنداشته اند كه معرفت اكتسابى است، هر كس فكر خود را درست بكار بيندازد به معرفت مى رسد.

امام اين سخن را نادرست دانست و فرمود: اينها اگر درست مى گويند چرا اين خير را براى خود كسب نمى كنند؟ نه، چنين نيست كه هر كس بخواهد و به هر مقدار كه بخواهد بتواند معرفت كسب كند، هيچ احدى از مردم را نمى بينى مگر آنكه از جهاتى از بعضى ديگر بهتر است، و آن بعض از جهاتى ديگر از او بهترند، نمونه اش بنى هاشمند كه موضعشان موضعى است كه مى دانى، قرابتشان با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) به حدى است كه مى دانى، و همه مى دانيم كه آنان سزاوارترند به خلافت از شما، مع ذلك از آن محرومند، گمان مى كنى آل محمد (عليهم السلم) به فكر خود نبودند؟ و آيا مى توانى بگويى كه شما راه و رسم زندگى را مى دانيد و ايشان نمى دانند؟

آنگاه فرمود: ابو جعفر (عليه السلام) مى فرمود: اگر براى همه مردم مقدور بود همه ما را دوست مى داشتند.

مؤلف: اما هدايت - كه در اينجا منظور از آن رساندن به هدف است - تنها كار خداى سبحان است، براى اينكه اين هدايت از شوون ربوبيت است. و اما گمراه كردن ، منظور از آن گمراهى به عنوان مجازات است، نه گمراه كردن ابتدايى، كه چنين اضلالى به خداى تعالى نسبت داده نمى شود، پس هر جا اضلال به جناب او منسوب مى شود در حقيقت معنايش امساك از نازل كردن رحمت و هدايت نكردن است، نه گمراه كردن، و چون هدايت كار او است امساك از آن هم منسوب به او است.

سوره ضحى، مكى يا مدنى است و يازده آيه دارد

سوره ضحى آيات 1 تا 11 

 بسم اللّه الرحمن الرحيم

 و الضحى (1)

 واليل اذا سجى (2)

 ما ودعك ربك و ما قلى (3)

 و للاخره خير لك من الاولى (4)

 و لسوف يعطيك ربك فترضى (5)

 الم يجدك يتيما فاوى (6)

 ووجدك ضالا فهدى (7)

 و وجدك عائلا فاغنى (8)

 فاما اليتيم فلا تقهر (9)

 و اما السائل فلا تنهر (10)

 و اما بنعمه ربك فحدث (11)

ترجمه آيات

به نام خداوند بخشنده بخشايشگر. سوگند به روز در آن هنگام كه نور خورشيد گسترده مى شود (1).

و سوگند به شب هنگام كه سكونت و آرامش مى بخشد (2).

كه پروردگارت نو روحى را از تو قطع نكرده و تو را مورد خشم قرار نداده است (3).

و مسلما آخرت براى تو از دنيا بهتر است (4).

و پروردگارت به زودى عطايى مى كند كه راضى شوى (5).

آيا نبود كه تو را يتيم يافت و سپس پنا داده ؟ (6).

و آيا نبود كه راه به جايى نمى بردى قدم به قدم هدايتت كرد؟ (7).

و تهى دستت يافت پس بى نيازت نمود (8).

حال كه چنين است پس هيچ يتيمى را از روى قهر خوار مشمار (9).

و هيچ سائلى را مرنجان (10).

و نعمت پروردگارت را با رفتار و گفتارت بازگو كن (11).

بيان آيات

بعضى گفته اند: چند روزى به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) وحى نشد، به طورى كه مردم گفتند خدا با او وداع كرده، در پاسخشان اين سوره نازل شد و خداى تعالى به اين وسيله آن حضرت را شاد كرد، و در سوره مورد بحث، هم احتمال مكى بودن هست و هم مدنى بودن.

 

و الضحى و الليل اذا سجى

اين دو آيه سوگند به ضحى و به ليل است، و كلمه (ضحى ) به طورى كه در مفردات آمده به معناى گسترده شدن نور خورشيد است. ولى بعدها آن زمانى را كه نور خورشيد گسترده مى شود نيز ضحى ناميدند، و مصدر (سجو) كه فعل سجى مشتق از آن است، وقتى در كلمه ليل استعمال مى شود، معناى سكونت و آرامش شب را مى دهد، پس (سجوالليل ) آن هنگامى است كه ظلمت شب همه جا را فرا گيرد.

 

ما ودعك ربك و ما قلى

(توديع ) كه مصدر فعل (ودع ) است به معناى ترك است، و كلمه (قلى ) - به كسره قاف - به معناى بغض و يا شدت بغض ‍ است، و اين آيه جواب دو سوگند اول سوره است، و مناسبت نور روز با مسأله وحى، و تاريكى شب با انقطاع وحى بر كسى پوشيده نيست.

 

و للاخره خير لك من الاولى

اين آيه در معناى ترقى دادن مطلب نسبت به مفاد آيه قبل است، و مفاد آيه قبلى موقف كرامت و عنايت الهى را براى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) اثبات مى كرد، در اين آيه مى فرمايد تازه زندگى دنياى تو با آن كرامت و بزرگى كه دارى ، و با آن عنايتى كه خداى تعالى به تو دارد در برابر زندگى آخرتت چيزى نيست، و زندگى آخرت تو از دنيايت بهتر است.

 

و لسوف يعطيك ربك فترضى

اين آيه شريفه آيه قبل را تثبيت مى كند و مى فرمايد: در زندگى آخرت خداى تعالى آنقدر به تو عطا مى كند تا راضى شوى، هم عطاى خدا را مطلق آورده، و هم رضايت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) را.

ولى بعضى از مفسرين گفته اند: اين آيه ناظر است به هر دو زندگى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم)، هم به زندگى دنيائى اش، و هم به زندگى آخرتيش.

مقصود از اينكه خطاب به پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود خدا تو را (يتيم) و (ضالّ) يافت و چند وجه در اين باره

الم يجدك يتيما فاوى

اين آيه و دو آيه بعدش به بعضى از نعمت هاى بزرگى اشاره مى كند كه خداى تعالى به آن جناب انعام كرده بود، آرى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) هنوز در شكم مادر بود كه پدرش از دنيا رفت، و دو سال بود كه مادرش درگذشت، و هشت ساله بود كه كفيل و سرپرستش و جدش عبد المطلب از دنيا رفت، كه از آن به بعد در تحت تكفل عمويش ابو طالب قرار گرفت.

بعضى گفته اند: مراد از يتيم در اين آيه پدر مرده نيست، بلكه منظور بى نظير بودن است همچنان كه در بى نظير را هم در يتيم مى گويند، و معناى اين آيه اين است كه : مگر نبود كه خدا تو را فردى بى نظير از بين مردم دانست، و در نتيجه مردم را دور تو جمع كرد؟

 

و وجدك ضالا فهدى

مراد از (ضلال ) در اينجا گمراهى نيست بلكه مراد عدم هدايت است، و منظور از هدايت نداشتن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم)، حال خود آن جناب است، و يا صرفنظر از هدايت الهى مى خواهد بفرمايد اگر هدايت خدا نباشد تو و هيچ انسانى ديگر از پيش خود هدايت نداريد مگر به وسيله خداى سبحان، پس رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) هم نفس شريفش با قطع نظر از هدايت خدا ضاله و بى راه بود، هر چند كه هيچ روزى از هدايت الهى جدا نبوده و از لحظه اى كه خلق شده بود ملازم با آن بود، در نتيجه آيه شريفه در معناى آيه زير است، كه مى فرمايد: (ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان )، و از همين باب است كلام موسى كه بنا به حكايت قرآن كريم از آن جناب گفته بود: (فعلتها اذا و انا من الضالين )، يعنى هنوز به هدايت رسالت اهتداء نشده بودم.

نقل اقوال مفسرين در مراد از ضلالت در آيه شريفه

قريب به اين معنا گفتار بعضى از مفسرين است كه گفته اند: مراد از ضلالت ، از دست دادن علم است، همچنان كه در آيه (ان تضل احديهما فتذكر احديهما الاخرى)، ضلالت به اين معنا آمده، و مويدش آيه زير است كه مى فرمايد: (و ان كنت من قبله لمن الغافلين).

بعضى ديگر گفته اند: معنايش اين است كه خدا تو را در بين مردم گمشده يافت، مردم تو را نمى شناختند، و قدرت را نمى دانستند، و او مردم را به سوى تو و اينكه چه كسى هستى دلالت و هدايت كرد.

بعضى ديگر گفته اند: اين آيه به گم شدن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) در راه هوازن و مكه اشاره دارد، آن زمان كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) در دامن حليمه سعديه دختر ابى ذويب بود، و حليمه به طورى كه در روايت آمده مى خواست وى را به جدش عبد المطلب برساند، در بين راه متوجه شد كه محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم) نيست.

بعضى ديگر گفته اند: اشاره است به آن واقعه اى كه در كودكى آن جناب رخ داد، و در دره هاى مكه گم شد.

و بعضى آيه را اشاره به داستان گم شدنش در راه شام دانسته اند كه با عمويش ابو طالب در كاروان ميسره غلام خديجه به شام مى رفت، و در بين راه ناپديد شد.

و بعضى ديگر وجوه ديگرى ذكر كرده اند كه ضعفش براى هر خواننده اى روشن است.

 

و وجدك عائلا فاغنى

كلمه (عائل ) به معناى تهى دستى است كه از مال دنيا چيزى ندارد، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) همينطور بود، و خداى تعالى او را بعد از ازدواج با خديجه دختر خويلد (عليهاالسلم) بى نياز كرد، و خديجه تمامى اموالش را با همه كثرتى كه داشت به آن جناب بخشيد.

تو يتيم بودى و درد يتيمى كشيده اى، پس بر يتيم قهر مكن. تهيدست بوده اى و طعم فقر چشيده اى، پس سائل را از خود مران و...

ولى بعضى گفته اند: مراد از اغناء، استجابت دعاى آن حضرت است.

 

فاما اليتيم فلا تقهر

راغب مى گويد: كلمه (قهر) به معناى غلبه كردن بر كسى است، اما نه تنها غلبه كردن، بلكه غلبه توام با خوار كردن او، و قهر به يك يك اين دو معنا هم گفته مى شود.

 

و اما السائل فلا تنهر

كلمه (نهر) كه مصدر فعل نهى (لا تنهر) است، به معناى زجر و رنجاندن با غلظت و خشونت است.

 

و اما بنعمه ربك فحدث

كلمه (تحديث ) كه مصدر فعل امر (حدث ) است، وقتى در نعمت بكار رود تحديث نعمت به معناى ذكر و ياد آورى و نشاندادن آن است، حال يا به زبان و يا به عمل، و اين عمل شكر نعمت است ، و اوامر و نواهى اين چند آيه يعنى خوار نكردن يتيم، و نرنجاندن فقير، و نشاندادن نعمت، دستور به همه مردم است، هر چند كه خطاب متوجه به شخص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) شده.

و اين آيات سه گانه به خاطر اينكه حرف (فاء) در ابتداى آيه اولى در آمده نتيجه گيرى از آيه قبل است كه عنايات الهى نسبت به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) را مى شمرد، گويا فرموده : تو طعم ذلتى را كه يتيم مى چشد چشيده اى، و ذلت و شكسته شدن دل او را احساس كرده اى، پس هيچ يتيمى را خوار مشمار، و مال او را هم خوار مدار و در آن تجاوز مكن، و نيز تو تلخى گمراهى و احتياج به هدايت را، و تلخى فقر و تهى دستى را درك كرده اى، پس هيچ سائلى را كه از تو مى خواهد حاجتش را بر آورى از خود مران، حاجتش اگر هدايت است و اگر معاش است برآور، و تو طعم انعام خدا را بعد از فقر و تهى دستى چشيده اى، و ارزش ‍ جود و كرم و رحمت خدا را مى دانى، پس نعمت او را سپاس گوى ، و همه جا نعمتش را يادآور شو، و از مردم پنهانش مدار.

در تفسير قمى در ذيل آيه (و الضحى ) امام فرموده : ضحى به معناى بلند شدن نور خورشيد است، (و الليل اذا سجى ) يعنى شب در هنگامى كه همه جارا تاريك كند.

بحث روايتى

رواياتى درباره نزول آيه : (و لسوف يعطيك ربّك فترضى)، شفاعت، و معناى آيه : (و امّا بنعمة ربّك فحدث) و...

و در همان كتاب در معناى جمله (و ما قلى ) فرموده : يعنى و تو را دشمن نداشت.

و سيوطى در الدر المنثور در ذيل آيه (و لسوف يعطيك ربك فترضى ) از ابن ابى شيبه از ابن مسعود روايت آورده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود: ما اهل بيتى هستيم كه خداى تعالى براى ما آخرت را بر دنيا برگزيد و ترجيح داد، و لذا فرمود: (و لسوف يعطيك ربك فترضى ).

و در همان كتاب است كه عسكرى در كتاب (المواعظ) و ابن لال و ابن نجار، از جابر بن عبد اللّه روايت كرده اند كه گفت : روزى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) بر على و فاطمه وارد شد، ديد فاطمه مشغول دستاس كردن است، در حالى كه به جاى لباس، حله شتر بر خود افكنده، همين كه چشمش به او افتاد فرمود: يا فاطمه بشتاب و تلخى دنيا را بچش براى فردا و نعيم آخرتش، دنبال اين جريان بود كه آيه (و لسوف يعطيك ربك فترضى ) نازل شد.

مؤلف: در اين روايت دو احتمال وجود دارد: يكى اينكه خواسته باشد بگويد آيه مذكور نخست به تنهايى بعد از آيات قبلش نازل شد، و بعدها بقيه آيات سوره به آن ملحق گرديد، دوم اينكه سوره همه اش يكباره نازل شد، و در خصوص اين داستان آيه مورد بحث دوباره نازل شده باشد.

و در همان كتاب است كه ابن منذر و ابن مردويه و ابو نعيم - در كتاب الحليه - از طريق حرب بن شريح روايت كرده اند كه گفت : من به ابى جعفر محمد بن على بن الحسين (امام باقر (عليه السلام) گفتم : به نظر شما اين شفاعتى كه اهل عراق بر سر زبانها دارند حق است ؟ فرمود: آرى به خدا سوگند عمويم محمد بن حنفيه از على بن ابى طالب نقل كرد كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود: آنقدر از امتم شفاعت مى كنم كه خداى تعالى خطاب مى كند اى محمد آيا راضى شدى ؟ عرضه مى دارم : بلى، پروردگارا راضى شدم.

آنگاه رو به من - حرب ابن شريح - كرد و فرمود: شما به اهل عراق مى گوييد: از تمامى آيات قرآن آيه اى كه بيش از همه اميد بخش ‍ است آيه زير است كه مى فرمايد: (يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة اللّه ان اللّه يغفر الذنوب جميعا - اى بندگانم كه بر خود ستم روا داشتيد، از رحمت خدا ماءيوس نشويد، كه خدا همه گناهان را مى آمرزد عرضه داشتم بله، ما اينطور معتقديم، فرمود : ليكن ما اهل بيت مى گوييم از همه آيات در كتاب خدا اميدبخش تر آيه (و لسوف يعطيك ربك فترضى ) است، كه راجع به شفاعت است.

و در تفسير برهان از ابن بابويه نقل كرده كه وى به سند خود از ابن جهم از حضرت رضا (عليه السلام) روايت كرده كه در مجلس ‍ مامون فرمود: خداى تعالى به پيامبر گراميش محمد (صلوات اللّه عليه ) فرموده : (الم يجدك يتيما فاوى )، يعنى تو يتيمى بودى خداى تعالى مردم را دور تو جمع كرد، (و وجدك ضالا) يعنى تو نزد قومت گم شده بودى، فهدى يعنى قوم تو را به سوى معرفت تو هدايت نمود، (و وجدك عائلا فاغنى ) يعنى تو را بى نياز كرد از اين راه كه دعايت را مستجاب نمود مامون چون اين تفسير را شنيد گفت : خدا در تو بركت دهد يا بن رسول اللّه (و يا خدا در تو بركت نهاده ).

و در همان كتاب از برقى نقل كرده كه او به سند خود از عمرو بن ابى نصر نقل كرده كه گفت : مردى از اهل بصره برايم حديث كرد كه من حسين بن على (عليهما السلم) و عبد اللّه بن عمر را ديدم در خانه كعبه طواف مى كردند، از ابن عمر معناى آيه (واما بنعمه ربك فحدث ) را پرسيدم، گفت : خداى تعالى به آن جناب دستور داده نعمت هاى خدا را حديث كند و به مردم بگويد.

آنگاه به حسين بن على عرض كردم منظور از آيه (و اما بنعمه ربك ف حدث ) چيست ؟ فرمود به آنجناب دستور داده كه نعمت دين را كه خدا به او انعام فرموده با مردم در ميان بگذارد.

و در الدر المنثور است كه بيهقى از حسن بن على روايت كرده كه در معناى آيه (و اما بنعمه ربك فحدث ) فرمود: هر وقت به چيزى رسيدى به برادران ايمانيت اطلاع بده.

و در همان كتاب است كه ابو داوود از جابر بن عبد اللّه روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود: هر كس ‍ بانعمتى كه به او داده شده مورد آزمايش قرار گيرد و آن را به اطلاع مردم برساند شكرش را به جا آورده و هر كس آن را كتمان كند كفرانش نموده، و هر كس در اين باب بلوف بزند و خود را به چيزى كه ندارد و به او نداده اند بيارايد مثل كسى است كه جامه دروغ به تن كرده باشد.

سوره انشراح، مكى يا مدنى است و هشت آيه دارد

سوره انشراح آيات 1 تا 8

 بسم اللّه الرحمن الرحيم

 الم نشرح لك صدرك (1)

 و وضعنا عنك وزرك (2)

 الذى انقض ظهرك (3)

 و رفعنا لك ذكرك (4)

 فان مع العسر يسرا (5)

 ان مع العسر يسرا (6)

 فاذا فرغت فانصب (7)

 و الى ربك فارغب (8)

ترجمه آيات

به نام خداى رحمان و رحيم. آيا ما سينه تو را گشاده نساختيم (1).

و بار سنگين را از تو بر نداشتيم ؟ (2).

همان بارى كه پشتت را مى شكست (3).

و نامت را بلند آوازه كرديم (4).

از اين به بعد هم دل خوشدار كه بعد از هر دشوارى گشايشى است (5).

بلكه با هر دشوارى دو گشايش است (6).

پس هرگاه از كار روزانه ات فراغت يافتى به نماز و شكرانه پروردگارت بايست (7).

و به سوى پروردگارت تمايل كن (8).

بيان آيات

در اين سوره رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) را امر مى كند به اينكه كمر خدمت در راه خدا ببندد، و به سوى او رغبت كند، و به اين منظور نخست منت هايى كه بر او نهاده تذكر مى دهد، و اين سوره هم مى تواند مكى باشد و هم مدنى، ولى سياق آياتش به مدنى بودن سازگارتر است.

نادرستى سخن فخر رازى در ردّ اين قول كه سوره (والضحّى) و (الم نشرح) يك سوره اند

و در بعضى از روايات وارده از ائمه اهل بيت (عليهم السلم) نقل شده كه فرموده اند: سوره (و الضحى ) و سوره (الم نشرح ) يك سوره اند، و نيز اين معنا از طاووس و از عمر بن عبد العزيز نقل شده. فخر رازى در تفسير كبير خود بعد از نقل اين معنا از دو نفر نامبرده گفته است : اين دو نفر پنداشته اند ابتداى سوره دوم يعنى جمله (الم نشرح ) به منزله عطف است بر آيه ششم سوره قبل، يعنى جمله (الم يجدك يتيما فاوى )، و اين پندارشان درست نيست، براى اينكه سوره (والضحى ) در حال اندوه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) از آزار كفار نازل شده، و جنبه تسليت دارد، چون حالت آن جناب حالت محنت و تنگ حوصلگى است، و سوره دوم اقتضا دارد در حالى نازل شده باشد كه آن جناب شرح صدر و حالت خرسندى داشته باشد، و چگونه ممكن است در يك سوره اين دو حالت در آن جناب و اين دو لحن در بيان جمع شود؟!.

و ليكن اشكالش وارد نيست، براى اينكه مراد از شرح صدر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) در سوره مورد بحث اين است كه خداى تعالى آن جناب را طورى كند كه قلب نازنينش وسعتى داشته باشد كه حقائق و معارفى كه به وى القاء مى شود بپذيرد، و از پذيرش آن به تنگ نيايد، و نيز تحمل آزارهايى كه از ناحيه مردم مى بيند داشته باشد، كه بيانش مى آيد، نه اينكه بخواهد صرفا آن جناب را خوشحال كرده باشد، پس پندار خود فخر رازى پندار درستى نيست.

دليل بر اين معنا روايتى است كه ابن ابى حاتم از سعيد بن جبير از ابن عباس نقل كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود: من از پروردگارم مساله اى پرسيدم كه دوست داشتم ايكاش نمى پرسيدم، و آن اين بود كه پروردگارا قبل از من انبيايى بودند، براى بعضى از آنان باد را مسخر كردى، و بعضى ديگر مرده زنده مى كردند، خطاب رسيد مگر تو يتيم نبودى، و ما تو را مورد توجه مردم قرار داديم ؟ عرضه داشتم : بلى. فرمود: مگر نبود كه من تو را گم شده ديدم، و هدايتت كردم ؟ عرضه داشتم : بله، اى پروردگار من. فرمود: آيا سينه ات را گشاده نكردم، و گرفتاريهايت را بر طرف ننمودم ؟ عرضه داشتم بله اى پروردگار من . پس معلوم شد كه اشكال فخر به نظريه مذكور وارد نيست، البته اين بحث دنباله اى دارد كه ان شاء اللّه در سوره ايلاف مى آيد.

مقصود از شرح صدر رسول الله (ص) در (الم نشرح لك صدرك)

الم نشرح لك صدرك

راغب گفته : كلمه (شرح ) در اصل لغت به معناى باز كردن گوشت و امثال آن است، وقتى گفته مى شود: (شرحت اللحم ) معنايش اين است كه گوشت باز شد، و (شرحت اللحم ) معنايش اين است كه من گوشت را باز كردم، و از جمله موارد استعمالش ‍ (شرح صدر) است، كه معنايش باز شدن و گستردگى سينه به نور الهى و سكينتى از ناحيه خدا و روحى از او است، و در قرآن فرموده : (الم نشرح لك صدرك ) و نيز فرموده : (فمن شرح اللّه صدره ).

ترتب آيات سه گانه اول سوره كه مضمون هر يك مترتب بر آيه قبل است، و سپس تعليل آنها به آيه (فان مع العسر يسرا) كه از ظاهرش بر مى آيد كه با وضع رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) در اوائل بعثتش و اواخر آن منطبق باشد، و سپس تكرار اين تعليل و نيز تفريع دو آيه آخر سوره بر ما قبل همه شاهد بر آنند كه مراد از شرح صدر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) گستردگى و وسعت نظر وى است، به طورى كه ظرفيت تلقى وحى را داشته باشد، و نيز نيروى تبليغ آن و تحمل ناملايماتى را كه در اين راه مى بيند داشته باشد، و به عبارتى ديگر نفس شريف آن جناب را طورى نيرومند كند كه نهايت درجه استعداد را براى قبول افاضات الهى پيدا كند.

 

و وضعنا عنك وزرك الذى انقض ظهرك

كلمه (وزر) به معناى بار سنگين است، و (انقاض ظهر) به معناى شكستن پشت كسى است، شكستنى كه صدايش به گوش ‍ برسد، آنطور كه از تخت و كرسى و امثال آن وقتى كسى روى آن مى نشيند، و يا چيز سنگينى روى آن مى گذارند صدا برمى خيزد، و مراد از (انقاض ظهر) (غالبا) معناى لغوى آن نيست، (چون كسى پشت كسى را آنطور نمى شكند كه صداى تخت و كرسى كند)، بلكه منظور ظهور آثار سنگينى وزر بر آدمى است، ظهورى بالغ.

و (وضع وزر) به معناى از بين بردن آن سنگينى است، كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) احساسش مى كرد، و جمله (و وضعناعنك وزرك ) عطف است بر جمله (الم نشرح...)، چون معنايش (قد شرحنا لك صدرك ) است، در نتيجه معناى دو جمله چنين مى شود: (محققا ما سينه ات را گشوديم، و سنگينى هايى كه بر دوشت بود برداشتيم ).

وجوه مختلف در باره مراد از (وضع وزر) از آن حضرت

و مراد از وضع وزر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) - به طورى كه از سياق بر مى آيد، و قبلا هم اشاره كرديم - اين است كه دعوت آن جناب را انفاذ و مجاهداتش در راه خدا را امضا نمود، به اين معنا كه اسباب پيشرفت دعوتش را فراهم كرد، چون رسالت و دعوت و فروعات آن ثقلى بود كه به دنبالش شرح صدر بر آن جناب تحميل نمود.

ولى بعضى از مفسرين گفته اند: وضع وزر، اشاره است به داستانى كه در روايات آمده كه در ايام كودكيش دو تا فرشته بر آن جناب نازل شدند، و سينه اش را شكافته قلبش را در آوردند، و دوباره در جايش قرار دادند، كه روايتش به زودى از نظر خواننده خواهد گذشت.

بعضى ديگر گفته اند : منظور از وزر، اعمالى است كه قبل از بعثت از آن جناب سر زده بود.

و بعضى گفته اند: منظور غفلتش از شرايع و امثال آن است كه آگاه شدن بدان جز با وحى صورت نمى گيرد، و بيان هر شريعتى را بايد آن جناب بخواهد، تا پاسخش از راه وحى برسد.

بعضى ديگر گفته اند: منظور تحير آن جناب است در اينكه آيا رسالت الهى را آنطور كه بايد انجام داده ام يا نه.

بعضى هم گفته اند: منظور وحى و سنگينى آن است، چون در اوائل بعثت گرفتن وحى بر او دشوار بوده.

بعضى گفته اند: منظور رنجى است كه آن جناب از گمراهى قومش و دشمنيشان با آن جناب مى برده، و وى از ارشادشان عاجز مى شده.

و بعضى گفته اند: منظور رنجى است كه از تعدى دشمن در آزار آن جناب مى برده.

بعضى ديگر گفته اند: مراد اندوهى است كه از مرگ عمويش ابو طالب و مرگ همسرش خديجه در دل داشته.

بعضى ديگر گفته اند: كلمه وزر به معناى معصيت است، و رفع و زر به معناى عصمت است.

بعضى گفته اند: منظور از وزر گناه امت آن جناب است، و قهرا مراد از وضع وزر آمرزش آن گناهان است.

و اين وجوهى كه نقل شد بعضى ها سخيف و بعضى ديگرش ضعيف است و با سياق سازگار نيست، بعضى ها به عنوان (قيل - گفته شده ) نقل شده، و بعضى ديگرش به صورت احتمال ذكر شده است.

 

و رفعنا لك ذكرك

(رفع ذكر) به معناى بلند آوازه كردن كسى است، به طورى كه نامش و گفتگويش از همه نامها و همه خاطره ها بلندتر باشد، و خداى تعالى نام آن حضرت را چنين كرد (همه جا سخن از آن حضرت بود)، و يكى از مصاديق رفع ذكر آن جناب اين است كه خداى تعالى نام او را قرين نام خود كرد، و در نتيجه در مسأله شهادتين كه اساس دين خدا است نام او قرين نام پروردگارش قرار گرفت، و بر هر مسلمانى واجب كرد كه در هر روز در نمازهاى پنجگانه واجب نام آن جناب را با نام خداى تعالى به زبان جارى سازد، و لطفى كه در آيه مورد بحث بكار رفته از نظر خواننده دور نماند، و آن اين است كه : بعد از كلمه (وضع ) در آيه سابق كلمه (رفع ) را كه درست مقابل آن است آورد.

توضيح مفاد آيه : (فانّ مع العسر يسرا) و ردّ سخنى از زمخشرى در اين باره

فان مع العسر يسرا

بعيد نيست اين آيه تعليل مطالب گذشته يعنى وضع وزر و رفع ذكر باشد، چون رسالتى كه خداى تعالى بر آن جناب تحميل كرده، و دستور داد مردم را به سوى آن دعوت كند سنگين ترين بارى است كه بر يك بشر تحميل شود، و معلوم است كه با قبول اين مسووليت كار بر آن جناب دشوار شده، و همچنين تكذيبى كه قومش نسبت به دعوتش نموده و استخفافى كه به آن جناب كردند، و اصرارى كه در محو نام او مى ورزيدند، همه براى آن جناب دشوارى روى دشوارى بوده، و خداى تعالى در آيه قبلى فرمود: ما اين دشوارى ها را از دوش تو برداشتيم، و معلوم است كه اين عمل خداى تعالى مانند همه اعمالش بر طبق سنتى بوده كه در عالم به جريان انداخته، و آن اين است كه هميشه بعد از هر دشوارى سهولتى پديد مى آورد، و به همين جهت مطلب دو آيه قبل را تعليل كرده به اينكه اگر از تو وضع وزر كرديم، و اگر نامت را بلند ساختيم، براى اين بود كه سنت ما بر اين جارى شده كه بعد از عسر، يسر بفرستيم، و بنابر اين احتمال لام در كلمه (العسر) لام جنس خواهد بود، نه لام استغراق، مى خواهد بفرمايد جنس عسر اين طور است كه به دنبالش يسر مى آيد، نه تمامى فرد فرد عسرها، و بعيد هم نيست كه يسر يا عسر از مصاديق سنتى ديگر باشد، و آن سنت تحول حوادث و تقلب احوال و بى دوامى همه شوون زندگى دنيا است.

و از زمخشرى حكايت شده كه در كشاف گفته : حرف (فاء) در جمله (فان مع العسر...) فاى فصيحه است، و زمينه كلام زمينه تسليت دادن و دلخوش كردن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) به وسيله وعده اى جميل است.

وى مى گويد: مشركين رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) و مؤمنين را سرزنش مى كردند به اينكه مردمى فقيرند، چيزى از مال دنيا ندارند، به حدى اين زخم زبان اوج گرفت كه به دل شريف آن حضرت افتاد كه نكند اسلام نياوردن مردم و تحقيرشان از مؤمنين به خاطر همين تهى دستى مؤمنين است، و خداى تعالى براى دفع اين احتمال نعمت هاى بزرگى را كه به آن جناب ارزانى داشته بود به رخش كشيد، آنگاه اضافه كرد: (فان مع العسر يسرا) گويا فهماند اين ما بوديم كه به تو داديم آنچه كه خودت مى دانى، پس از فضل خدا ماءيوس نباش، و بدانكه بعد از سختى ها گشايشى براى شما خواهد بود.

و ظاهر گفتار وى اين است كه لام در (العسر) را لام عهد گرفته، نه لام جنس، و مراد از يسر هم غنيمت هايى است كه خداى تعالى در سالهاى بعد نصيب مؤمنين كرده.

ليكن ما اين حرف را قبول نداريم، براى اينكه ذهن شريف رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) اجل از آن است كه از حال كفار و علت كفرشان بى خبر باشد، و نداند كه علت اصلى آن استكبار از حق است، و خلاصه خدا را كوچك تر از آن مى دانند كه دعوت پيامبرش را بپذيرند، به شهادت اينكه اين كفار بعد از ظهور شوكت اسلام و پولدار شدن مؤمنين هم ايمان نياوردند، و خداى تعالى پيامبرش را از اميدوارى به ايمان آوردن اكثر آنان نهى و نوميد كرده، هم در آيات سوره يس كه در مكه يعنى در ايام فقر مؤمنين نازل شده فرموده : (لقد حق القول على اكثرهم فهم لا يومنون... و سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يومنون )،و هم در سوره بقره كه در مدينه يعنى در روزگار خوش مؤمنين نازل شده فرموده : (ان الذين كفروا سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يومنون ).

و اگر ما يسر بعد از عسر را حمل كنيم بر شوكت اسلام و رفعتش بعد از دوران سختى ، و سوره را هم از سوره هاى مكى بگيريم، خيلى مورد اشكال واقع نمى شود.

مفاد تكرار جمله : (انّ مع العسر يسرا) و چند وجه درباره امر (فاذا فرغت فانصب...) به پيامبر (صلى الله عليه و آله)

ان مع العسر يسرا

اين جمله تأكيد آيه قبل و تثبيت آن است.

ولى بعضى گفته اند: جمله اى است استينافى و مفسرين گفته اند: اين دو آيه دلالت دارد بر اينكه با يك عسر دو يسر هست، و اين گفتار ناشى از يك قاعده اى است كه مى گويد: كلمه اى كه الف و لام بر سر دارد و به اصطلاح معرفه است، اگر در كلامى تكرار شود، منظور از آن همان كلمه اول است، و هر دو كلمه يك چيز را مى رسانند، ولى اگر نكره باشد دومى معنا و منظورى غير منظور اولى را افاده مى كند، مثلا اگر بگويى : (اذا اكتسبت الدرهم - ي: درهما - فانفق الدرهم ) معنايش اين است كه وقتى درهمى - يك درهم - كاسبى كردى، همان درهم را خرج كن، و اما اگر بگويى (اذا اكتسبت درهما فانفق درهما) معنايش اين است كه اگر درهمى را كسب كردى، درهمى را خرج كن، و در اين جمله منظور اين است كه درهمى را خرج كن، ليكن اين قاعده كليت ندارد.

تنوينى كه در كلمه (يسرا) است به قول بعضى براى بزرگداشت يسر است، و مى فهماند با هر عسر، يسرى گرانقدر مى آيد، ولى به نظر ما تنوين تنويع است، و مى خواهد بفرمايد با هر دشوارى نوعى گشايش هست، و منظور از كلمه (مع - با) واقع شدن يسر به دنبال عسر است ، نه اينكه منظور از معيت اين باشد كه يسر و عسر در زمان واحد تحقق مى يابد.

 

فاذا فرغت فانصب و الى ربك فارغب

اين آيه خطاب به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) است، و مطلبش به خاطر اينكه حرف (فاء) در آغازش آمده نتيجه گيرى از بيان آيات قبل است، كه سخن از تحميل رسالت و دعوت بر آن جناب داشت، و منت هاى خدا را بر او كه شرح صدرش داده، وزر را از او برداشت، و نامش را بلند آوازه كرد، بر مى شمرد، و در آخر، همه اينها را از باب يسر بعد از عسر دانست و بنابر اين، معنايش اين مى شود: حال كه معلوم شد هر عسرى كه تصور شود بعدش يسر مى آيد، و زمام عسر و يسر تنها به دست خدا است و لا غير، پس هر گاه از انجام آنچه بر تو واجب شده فارغ شدى نفس خود را در راه خدا يعنى عبادت و دعا خسته كن، و در آن رغبت نشان بده، تا خدا بر تو منت نهاده راحتى كه دنبال اين تعب است و يسرى كه دنبال اين عسر است، به تو روزى فرمايد.

بعضى از مفسرين گفته اند: مراد اين است كه هرگاه از واجباتت فارغ شدى، به نمازهاى مستحب بايست.

بعضى ديگر گفته اند: معنايش اين است كه هر گاه از نماز فارغ شدى به دعا بپرداز.

ليكن صاحبان اين دو قول بر روى بعضى از مصاديق انگشت گذاشته اند، و نمى توانند بگويند آيه تنها در اين معنا نازل شده.

بعضى ديگر گفته اند: معنايش اين است كه هر گاه از جنگ فارغ شدى، در عبادت بكوش .

و بعضى گفته اند: مراد اين است كه هر گاه از دنيايت فارغ شدى به آخرتت بپرداز، و بعضى وجوه ديگرى ذكر كرده اند كه وجوهى ضعيف است.

بحث روايتى

(رواياتى متضمن تمثيلى حاكى از شكافته شدن سينه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) و تبديل و تبديل قلب او و رواياتى ديگر درذيل آيات گذشته)

در الدر المنثور است كه عبد اللّه بن احمد در كتاب (زوائد الزهد)، از ابى بن كعب روايت كرده كه گفت : ابو هريره از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) پرسيد اولين چيزى كه از امر نبوت ديدى چه بود؟ رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) خود را جمع و جور كرد و نشست، و فرمود: اى ابو هريره (خوب ) سؤالى كردى، من در صحرا بودم در حالى كه بيست سال و چند ماه از عمرم گذشته بود، ناگهان از بالاى سرم سخنى شنيدم، به بالا نظر كردم مردى را ديدم كه از مردى ديگر مى پرسيد، آيا اين همان است آنگاه هر دو به طرفم آمدند، با چهره هايى كه نظير آن را هرگز در خلق نديده بودم، و ارواحى كه در خلق هيچ چنين چيرهايى نديده بودم، و نيز جامه هايى كه در خلق بر تن احدى نديده بودم، آن دو نفر نزديك من مى آمدند، و آنقدر جلو آمدند كه هر كدام يك بازوى مرا گرفت، ولى من احساس تماس دست آنها با بازويم را نمى كردم.

در اين حال يكى به ديگرى گفت بخوابانش و او بدون فشار و يا كشيدن مرا خوابانيد، پس يكى به ديگرى گفت : سينه اش را بشكاف، پس آن ديگرى سينه ام را گرفت آن را شكافت، و تا آنجا كه خودم مى ديدم خونى و دردى مشاهده نكردم، پس آن ديگرى به وى گفت : كينه و حسد را در آور، و او چيزى بشكل لخته خون در آورده بيرون انداخت ، باز آن ديگرى گفت راءفت و رحمت را در جاى آن بگذار، و او چيزى به شكل نقره در همانجاى دلم گذاشت، آنگاه انگشت ابهام دست راستم را تكان داد و گفت برو به سلامت. من برگشتم در حالى كه احساس كردم كه نسبت به اطفال رقت، و نسبت به بزرگسالان رحمت داشتم.

مؤلف: و در نقل بعضى از ناقلان - از قبيل نقلى كه در روح المعانى آمده - كه : (من ده ساله بودم ) بجاى (بيست سال و چند ماه ).

و در بعضى روايات آمده كه اين قصه در هنگام نزول سوره (اقرا باسم ربك...) واقع شده كه آنجناب چهل ساله بوده.

و در بعضى ديگر نظير آنچه در صحيح بخارى و مسلم و ترمذى و نسائى نقل شده آمده كه اين قصه در شب معراج اتفاق افتاده.

و به هر حال بدون اشكال اين قصه جنبه تمثيل دارد، و دانشمندان اسلامى بحث هايى طولانى پيرامون مفاد اين روايات كرده اند كه همه اين بحث ها بر اساس اين پندار است كه جريان يك جريان مادى و يك برخورد مادى بوده، و به همين جهت وجوهى را ذكر كرده اند كه چون اصل و اساس بحث باطل بود از نقل آن وجوه خوددارى كرديم.

و در همان كتاب است كه ابو يعلى، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم، ابن حبان ، ابن مردويه، و ابو نعيم (در كتاب دلائل )، همگى از ابى سعيد خدرى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) بروايت كرده اند كه فرمود: جبرئيل نزد من آمد و گفت : پروردگارت مى فرمايد: هيچ مى دانى چگونه نامت را بلند آواز كردم ؟ عرضه داشتم خدا بهتر مى داند. گفت پروردگارت مى فرمايد: از اين راه كه هر و در همان كتاب است كه عبد الرزاق، ابن جرير، حاكم و بيهقى، از حسن روايت كرده اند كه گفت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) روزى خوشحال و خندان از خانه بيرون مى آمد و مى فرمود: هرگز يك (عسر) حريف دو (يسر) نمى شود، (ان مع العسر يسرا)، (ان مع العسر يسرا).

و در مجمع البيان در ذيل آيه (فاذا فرغت فانصب و الى ربك فارغب ) مى گويد معنايش اين است كه وقتى از نماز واجب بپرداختى، برخيز و در برابر پروردگارت به دعا بايست، و با رغبت از او درخواست كن. آنگاه صاحب مجمع البيان مى گويد: اين معنا از امام باقر و امام صادق (عليهما السلم) نقل شده.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved