بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

سوره بلد مكى است و بيست آيه دارد

سوره بلد آيات 1 تا 20

 بسم اللّه الرحمن الرحيم

 لا اقسم بهذا البلد (1)

 و انت حل بهذا البلد (2) و والد و ما ولد (3) لقد خلقنا الانسن فى كبد (4) ايحسب ان لن يقدر عليه احد5 يقول اهلكت مالا لبدا (6)

 ايحسب ان لم يره احد (7)

 الم نجعل له عينين (8)

 و لسانا و شفتين (9)

 و هديناه النجدين (10)

 فلا اقتحم العقبه (11)

 و ما ادرئك ما العقبه (12)

 فك رقبه (13)

 او اطعام فى يوم ذى مسغبه (14)

 يتيما ذا مقربه (15)

 اومسكينا ذا متربه (16)

 ثم كان من الذين ءامنوا و تواصوا بالصبر و تواصوا بالمرحمة (17)

 اولئك اصاحب الميمنه (18)

 و الذين كفروا باياتناهم اصحاب المشمه (19)

 عليهم نار موصده (20)

ترجمه آيات

به نام خداى رحمان و رحيم، گو اينكه حاجت به سوگند نيست ولى به اين شهر (مكه ) سوگند مى خورم (1).

شهرى كه تو در آن ساكن هستى (2).

و سوگند به آن پدرى كه اين شهر را بنا نهاد و فرزندى كه پديد آورد (3).

كه ما انسان را در رنج آفريده ايم (4).

آيا گمان مى كند احدى بر او قدرت ندارد؟ (5).

نتيجه اين انكار معادلش اين شد كه وقتى اندك مالى بسيارى را از دست دادم (6).

آيا پنداشته كه احدى او (و انفاق او) را نمى بيند (7).

آيا براى او دو چشم قرار نداديم ؟ (8).

و يك زبان و دو لب ؟ (9).

و او را به خير و شرش هدايت نموديم (10).

پس چرا به مجاهده و كارهاى دشوار اقدام نكرد؟ (11).

و تو چه مى دانى كه منظور از كار دشوار چيست ؟ (12).

آزاد كردن برده (13).

و يا در روز قحطى سير كردن گرسنگان (14).

يتيمى از خويشاوندان را (15).

يا مسكينى خاك نشين را غذا دادن (16).

تا از آن كسانى شود كه ايمان آوردند و يكديگر را به صبر و ترحم سفارش كردند (17).

آنها اصحاب يمين هستند (18).

و كسانى كه آيه هاى ما را منكر شده اند اهل شئامت و نحوستند (19).

كه آتشى سرپوشيده بر آنان احاطه دارد (20).

بيان آيات

حقيقتى درباره خلقت انسان كه سوره مباركه بلد بيان مى كند

اين سوره بيانگر اين حقيقت است كه خلقت انسان بر اساس رنج و مشقت است، هيچ شانى از شوون حيات را نخواهى ديد كه توام با تلخى ها و رنج ها و خستگى ها نباشد، از آن روزى كه در شكم مادر روح به كالبدش دميده شد، تا روزى كه از اين دنيا رخت بر مى بندد هيچ راحتى و آسايشى كه خالى از تعب و مشقت باشد نمى بيند، و هيچ سعادتى را خالص از شقاوت نمى يابد، تنها خانه آخرت است كه راحتى اش آميخته با تعب نيست.

بنا بر اين، چه بهتر به جاى هر تلخى و ناكامى و رنج، سنگينى تكاليف الهى را تحمل كند، در برابر آنها صبر نمايد صبر بر اطاعت و بر ترك معصيت، و در گسترش دادن رحمت بر همه مبتلايان كوشا باشد، كسانى را از قبيل ايتام و فقرا و بيماران و امثال آنها كه دچار مصائب شده اند مورد شفقت خود قرار دهد، تا جزو (اصحاب ميمنه ) شود، وگرنه آخرتش هم مثل دنيايش خواهد شد، و در آخرت از (اصحاب مشئمه ) خواهد بود كه (نار موصده ) مسلط بر آنان است و سياق آيات اين سوره شبيه به سياق سوره هاى مكى است، و همين سياق مكى بودن آن را تأييد مى كند.

و اينكه بعضى آن را مدنى دانسته اند، با سياق آن نمى سازد.

بعضى اين احتمال را هم داده اند كه همه سوره به جز چهار آيه اول آن مدنى باشد، و به زودى تفصيل قول در بحث روايتى آينده خواهد آمد ان شاء اللّه تعالى.

 

لا اقسم بهذا البلد

مفسرين گفته اند منظور از (هذا البلد) مكه است، مؤيد اين احتمال سياق سوره است كه گفتيم سياق سوره هاى مكى را دارد، و نيز آيه بعدى يعنى آيه (و والد و ما ولد) آن را تأييد مى كند، البته بنا بر اينكه منظور از (والد)، ابراهيم (عليه السلام) باشد، كه بيانش ‍ مى آيد.

 

وانت حل بهذا البلد

اين جمله حال است از كلمه (بلد) در آيه قبل، و با اينكه مى توانست به آوردن ضمير آن اكتفا نموده، بفرمايد: (لا اقسم بهذا البلد و انت حل بها) چنين نكرد، و دوباره خود كلمه بلد را ذكر كرد، براى اين بود كه به عظمت شأن آن ، و اعتنايى كه به امر آن دارد اشاره كرده باشد، چون بلد مذكور با ساير بلاد فرق دارد، اين بلد حرام است، و كلمه (حل ) مانند كلمه (حلول ) به معناى اقامت و استقرار در مكان است، و مصدر در اينجا به معناى اسم فاعل (حلول كننده) است.

و معناى دو آيه اين است كه (هر چند قسم لازم ندارد ولى ) سوگند مى خورم به اين شهر، شهرى كه تو در آن اقامت دارى، و اين تعبير توجه مى دهد به اينكه مكه به خاطر اقامت آن جناب در آن و تولدش در آن شرافت يافته.

سه وحه در معناى آيه : (و انت حلّ بهذا البلد) 

بعضى گفته اند: جمله (و انت حل بهذا البلد) جمله اى است معترضه كه بين سوگند و متعلق سوگند فاصله شده، و مراد از كلمه حل حلول و اقامت نيست، بلكه مراد كسى است كه مردم پاس حرمتش را نگه ندارند.

در تفسير كشاف گفته : جمله معترضه اى كه بين قسم و متعلق آن قرار گرفته (و انت حل بهذا البلد) مى باشد، يعنى بعد از آنكه به شهر مكه سوگند خورد، به عنوان جمله معترضه مى فرمايد در دشمنى مشركين با تو همين بس كه مثل تو پيامبرى با عظمت و حرمتى كه دارى، و مكه به حرمت تو حرمت يافته، و سكنه آن به خاطر آن حرمت، صيد را شكار نمى كنند، و برگ درخت را براى چريدن حيوانات خود نمى ريزند در آن شهر حرمت ندارى، شكار را حرام مى دانند، ولى بيرون كردن تو و كشتنت را حلال مى دانند، (نقل از شرحبيل راوى حديث ) و در اين جمله معترضه علاوه بر معرفى كه به كفار مكه شده، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) را هم به ثبات قدم وا مى دارد، و آن جناب را تشويق مى كند به اينكه دشمنى هاى اهل مكه را تحمل كند، و هر شنونده را وادار مى كند به اينكه از شدت دشمنى آنان شگفتى كند.

آنگاه مى گويد: ممكن هم هست بگوييم : نخست با سوگند خوردن به مكه، شهر ولادت پيامبر او را تسليت داده، خاطرنشان ساخته كه هيچ انسانى خالى از تحمل شدايد نيست، و آنگاه به عنوان جمله معترضه و به منظور تكميل تسليت و تخفيف اندوه آن جناب فرموده : (و انت حل بهذا البلد) يعنى تو به زودى در اين شهر رحل اقامت مى افكنى، در حالى كه هر بلايى كه بخواهى بر سر دشمنان مى آورى، هر كه را بخواهى مى كشى، و يا اسير مى كنى، (تا آخر بيانى كه اين مفسر آورده )، و حاصلش اين است كه كلمه (حل ) را در مقابل (حرم ) بگيريم، و چون حل به معناى اسم فاعل است، قهرا معنايش (محل ) (با ضمه ميم و كسره حاء) در مقابل (محرم ) خواهد بود، و معنايش اين مى شود كه ما به زودى در فتح مكه اين بلد حرام را براى مدتى محل قرار مى دهيم، تا بتوانى با كفار مقاتله نموده، هر كه را بخواهى به قتل برسانى.

بيان اينكه سوگند (و والد و ما ولد) سوگند به ابراهيم و اسماعيل (عليهما السلم) است

و والد و ما ولد

از آنجا كه از نظر ادبيت رعايت تناسب بين سوگند و بين چيزى كه مى خواهيم با سوگند اثبات كنيم لازم است، لذا بايد بگوييم مراد از (والد و ما ولد) كسى است كه بين او و بين بلدى كه مورد سوگند واقع شده نسبت روشنى بوده، و اين معنا با ابراهيم خليل (عليه السلام) و فرزندش اسماعيل (عليه السلام) منطبق است، كه سبب اصلى در بناى اين شهر و بانيان خود بيت الحرام بودند، و خداى تعالى درباره آنان فرمود: (و اذ يرفع ابراهيم القواعد من البيت و اسمعيل )، و ابراهيم (عليهماالسلم) بود كه از خداى تعالى درخواست كرد مكه را شهر امن قرار دهد: (و اذ قال ابراهيم رب اجعل هذا البلد امنا).

و نكره آوردن كلمه (والد - پدرى ) به منظور تعظيم و بزرگداشت آن پدر بوده، و اگر نفرمود: (و والد و من ولد - و پدرى و فرزندى كه پديد آورد)، و به جايش فرمود: (و والد و ما ولد - و پدرى و آنچه پديد آورد)، براى اين بود كه آن فرزند را مدح نموده، بفهماند فرزندى عجيب بوده، نظير آيه (و اللّه اعلم بما وضعت ) كه در پاسخ به مادر مريم كه گفت من دختر زاييدم فرمود: خدا بهتر مى دانست كه چه زاييده، با اينكه مى توانست بفرمايد: خدا بهتر مى داند كه دختر زاييده، ولى عبارت چه زاييده عظمت و اهميت آن طفل را مى رساند.

و معناى آيه مورد بحث هم اين است كه : سوگند مى خورم به پدرى عظيم الشان كه ابراهيم باشد، و به آنچه برايش متولد شد، يعنى پسرى عجيب كه امرى شگفت آور و اثرى مبارك داشت، و آن اسماعيل پسرش بود، سوگند به اين دو تن كه بانيان اين شهر بودند، در نتيجه مفاد آيات سه گانه سوگند به مكه معظمه و به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) است، كه در آن شهرى زيست، و به ابراهيم و اسماعيل است، كه بنيانگذار آن شهر بودند.

چند قول ديگر درباره مراد از (والد و ما ولد)

ولى بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از (والد)، ابراهيم (عليه السلام) و مراد از (ماولد) تمامى اولاد عرب او است، ولى اين نظريه درست نيست، براى اينكه بسيار بعيد است كه خداى تعالى پيغمبر اسلام و ابراهيم (عليهما السلم) را با امثال ابو لهب و ابو جهل و ساير پيشوايان كفر در سوگند خود جمع نموده، در سياقى واحد به همه سوگند ياد كند، با اينكه خود ابراهيم (عليه السلام) از كسانى كه پيرويش نكنند و دين توحيد را نپذيرند بيزارى جسته بود، و به حكايت قرآن كريم از خداى تعالى درخواست كرده بود كه (و اجنبنى و بنى ان نعبد الاصنام رب انهن اضللن كثيرا من الناس فمن تبعنى فانه منى و من عصانى فانك غفور رحيم ).

پس كسى كه منظور از (ماولد) را اولاد ابراهيم گرفته ناگزير است كلام خود را تخصيص بزند، و بگويد منظورم از اولاد ابراهيم خصوص مسلمانان از ايشان است، همچنان كه خود ابراهيم و اسماعيل در دعايى كه هنگام ساختن كعبه كردند، بنا به حكايت قرآن كريم گفتند: (ربنا و اجعلنا مسلمين لك و من ذريتنا امه مسلمه لك و ارنا مناسكنا و تب علينا).

بعضى ديگر گفته اند: مراد از (والد و ماولد) آدم (عليه السلام) و همه ذريه او است به اين بيان كه اين آيات مى خواهد به خلقت انسان در رنج سوگند ياد كند، و خداى تعالى در ابقاى وجود اين نوع يعنى نوع انسانى سنت ولادت را مقرر فرموده، در اين آيات به محصول اين سنت كه همان پدرى و فرزندى است سوگند خورده ، به اينكه انسان در تلاش و تعب و رنج است، و اين مقتضاى نوع خلقت او از زمان ولادت تا روز مرگ است.

و اين وجه فى نفسه وجه بدى نيست، و ليكن صاحب اين نظريه بايد به اين سوال پاسخ دهد كه مناسبت ميان سنت ولادت با شهر مكه چيست ؟ با اينكه تمامى مولودهاى عالم داخل در سوگند هستند؟ بعضى گفته اند: مراد آدم، و صلحاى از ذريه او است، و گويا اين هم خواسته همان نظر قبلى را بگويد، با اين تفاوت كه اشكال قبلى ما را هم رفع كرده باشد، كه گفتيم چگونه ممكن است خداى تعالى به صالحان و صالحان يكجا سوگند ياد كند.

بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن دو همه پدران و همه فرزندان است.

بعضى ديگر گفته اند: مراد از (والد)، متولد و از (ماولد) غير متولد است و قائل اين وجه كلمه (ما) را نافيه گرفته، نه موصوله.

بعضى مراد از (والد) را رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) و مراد از (ماولد) را امت او دانسته اند، به اين دليل كه آن جناب به منزله پدر امت است، ولى همه اين وجوه از نظر لفظ و سياق، وجوه بعيدى است.

خلقت انسان در (كبد) و آميخته بودن حيات او با رنج و خستگى

لقد خلقنا الانسان فى كبد

كلمه (كبد) به معناى رنج و خستگى است، و جمله مورد بحث جواب قسم است، و اين تعبير كه (خلقت انسان در كبد است ) به ما مى فهماند كه رنج و مشقت از هر سو و در تمامى شوون حيات بر انسان احاطه دارد، و اين معنا بر هيچ خردمندى پوشيده نيست، كه انسان در پى به دست آوردن هيچ نعمتى بر نمى آيد، مگر آنكه خالص آن را مى خواهد،

خالص از هر نقمت و دردسر، و خالص در خوبى و پاكيزگى، ولى هيچ نعمتى را به دست نمى آورد مگر آميخته با ناملايماتى كه عيش ‍ او را منغص مى دارد، و نعمتى مقرون با جرعه هاى اندوه و رنج، علاوه بر مصائب دهر كه حوادث ناگوارى كه چون شرنگى كشنده كام جانش را تلخ مى كند.

 

ايحسب ان لن يقدر عليه احد

اين آيه به منزله نتيجه حجتى است كه آيه قبل اقامه كرده بود، به اين بيان كه بعد از آنكه گفتيم خلقت انسان بر پايه رنج است، و ظرف وجودش تعب، و تعب مظروف او است هيچ چيزى به دست نمى آورد مگر كمتر و ناقص تر و ناخالص تر از آنچه توقعش را دارد، و نتيجه گرفتيم كه پس انسان در اصل خلقتش طورى آفريده شده كه خواستش همواره مغلوب و شكست خورده، و همه امورش ‍ مقهور مقدرات است، و آن كس كه اراده او را شكست مى دهد و از هر سو و در هر جهت از جهات و شوون زندگيش دخل و تصرف مى كند خداى سبحان است كه از هر جهت بر او قادر است، پس او حق دارد كه در انسان به هر نحو كه بخواهد تصرف كند، و هر وقت خواست او را به عذاب خود بگيرد.

پس انسان نمى تواند اين پندار را به خود راه دهد كه احدى بر او قادر نيست، و اين پندار او را وادار كند به اينكه بر خدا تكبر بورزد، و از عبادت او عارش آيد، و يا در بعضى از دستوراتش اطاعتش بكند، مثلا در راه رضاى او انفاق بكند، ولى انفاق خود را زياد پنداشته، بر خداى تعالى منت بگذارد، و يا عملى را كه در باطن به عنوان ريا و خودنمايى انجام داده به خيال خود خدا را فريب دهد و وانمود كند كه به خاطر رضاى خدا انجام داده، آنگاه بگويد: (اهلكت مالا لبدا - من مال بسيارى را نفله كردم ).

حكايت منت گذارى كسى كه مقدارى از مال خود را انفاق نموده، مى گويد:مال هنگفتى را تلف كردم

يقول اهلكت مالا لبدا

كلمه (لبد) به معناى بسيار است، سياق اين آيه و ساير آيات تا آخر سوره چنين مى رساند كه در آن روزها شخصى اظهار اسلام و يا تمايل به اسلام نموده، مقدارى از مال خود را هم انفاق نموده و آن را بسيار دانسته، و منت نهاده و گفته (اهلكت مالا لبدا)، و در پاسخ اين منت كه نهاده آيات مورد بحث نازل شده، و سخن او را چنين رد كرده كه : رستگارى و رسيدن به حيات طيب و ميمون دست نمى دهد، مگر با تحمل سختى انفاق در راه خدا، و دخول در زمره كسانى كه به راستى ايمان آورده يكديگر را به صبر و مرحمت سفارش مى كنند، با اين بيان رواياتى كه ان شاء اللّه در بحث روايتى آينده مى آيد تأييد مى شود.

رد و انكار لازمه سخن كسى كه انفاق از مال بر او گران آمده گفت : (اهلكت مالا لبدا)

ايحسب ان لم يره احد

اين آيه انكار لازمه گفتار و پندار انسان است،كه مى گويد: (اهلكت مالا لبدا)، و آن را با لحن كنايه انكار مى كند، و حاصل معناى آن اين است كه : لازمه اينكه انسان مى گويد مالى بسيار نفله كردم، اين است كه او خيال كرده باشد ما از انفاق او غافل و جاهليم، و او در اين خيال خطا كرده، چون خداى سبحان آنچه را او انفاق كرده ديده ولى اين مقدار انفاق در رسيدن به آن رستگارى و به ميمنت حيات كافى نيست، بلكه كسى كه چنين زندگى را طالب باشد، بايد از مشقت عبوديت بيش از آن را تحمل كند، و از گردنه هاى دشوارترى عبور كند و در مجاهداتى كه مؤمنين دارند گام به گام با ايشان باشد.

 

الم نجعل له عينين و لسانا و شفتين و هديناه النجدين

كلمه (نجد) به معناى راهى است به سوى بلندى، و مراد از (نجدين ) راه خير و راه شر است و اگر راه خير و شر را نجد خوانده، براى اين بوده كه هر دو مستلزم رنج و مشقت است.

ولى بعضى از مفسرين آن را به دو پستان مادر تفسير كرده اند، كه از ظاهر لفظ به دور است.

(الم نجعل له عينين ) - يعنى آيا بدن او را مجهز به دو دستگاه عكاسى كه همه ديدنى ها را ببيند نكرديم ؟ تا بدين وسيله آن علم به ديدنى ها با آن وسعت كه دارد برايش حاصل شود، (و لسانا و شفتين ) يعنى آيا ما برايش زبان و دو لب قرار نداديم، تا به وسيله آنها تواناى بر سخن گفتن شود، آن هم با وسعت دامنه اى كه دارد و به وسيله سخن گفتن هر يك بر باطن و ضمير ديگرى آگاه گردد، علم خود را به او منتقل كند، و آن ديگرى از اين راه به امورى كه غايب از ديدگان است راه يابد.

(و هديناه النجدين ) - يعنى ما راه خير و شر را با الهامى از خود به او تعليم داديم، در نتيجه او به خودى خود و به الهام ما خير و شر را تشخيص مى دهد، پس آيه مورد بحث در معناى آيه زير است كه مى فرمايد : (و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها).

در خلال اين آيات سه گانه حجتى نهفته است بر اثبات مضمون آيه ايحسب ان لم يره احد)، و آن مضمون اين است كه خداى تعالى اعمال بندگان و ضمائر آنان را مى بينند، خير آن را از شرش، و حسنه آن را از سيئه اش تشخيص مى دهد.

و حاصل حجت مذكور اين است كه خداى سبحان كسى است كه ديدنى ها را به وسيله دو چشم - يا به عبارتى دو عدسى - به انسانها نشان داد، و چگونه تصور مى شود كه هر ديدنى را به انسان نشان بدهد، ولى خودش آنها را نبيند، و نيز خداى تعالى كسى است كه هر انسانى را از راه سخن گفتن به منويات انسانهاى ديگر آگاه مى كند، و چگونه تصور دارد كه خود او از باطن بندگانش آگاه نباشد، و چگونه ممكن است براى بندگانش پرده از اسرارى بردارد كه براى خودش مستور باشد، و خداى عزوجل كسى است كه با الهام خود به انسان تشخيص خير و شر را داده، و آيا ممكن است با اين حال خود او خير و شر و حسنه و سيئه را تشخيص ندهد؟

معناى (عقبه) و وجه تفسير آن به (فك رقبه) و (اطعام در روز قحطى)

فلا اقتحم العقبه

كلمه (اقتحام ) به معناى داخل شدن به سرعت و با فشار و شدت در چيزى است، و كلمه (عقبه ) به معناى راه سنگلاخى و دشوار است كه به طرف قله كوه منتهى مى شود، و (اقتحام عقبه ) اشاره است به انفاقهايى كه براى انفاقگر بسيار دشوار باشد، كه بعدا هم به اين معنا تصريح مى كند.

ولى بعضى گفته اند: (نمى خواهد بفرمايد انسان نامبرده راه دشوار انفاق را نمى رود، بلكه ) نفرين بر او است، كه مى گفت : مال بسيارى را از دست دادم. ولى اين وجه درستى نيست.

 

و ما ادريك ما العقبه

تعبير اينكه تو نمى دانى، كنايه است از عظمت شان عقبه، همانطور كه اين تعبير در هر جا همين معنا را افاده مى كند.

 

فك رقبه

يعنى آزاد كردن برده، ممكن هم هست تقدير كلام (هى (عقبه ) فك رقبه ) باشد، يعنى عقبه عبارت است از آزاد كردن برده، پس ‍ مراد از عقبه، خود آزاد كردن است كه عملى از اعمال آدمى است، و مراد از اقتحام اين عمل، آوردن آن است ، و معلوم است كه آوردن عمل همان عمل است.

با اين بيان فساد گفتار بعضى از مفسرين روشن مى شود كه گفته اند: فك رقبه، اقتحام عقبه است،نه خود عقبه، پس بايد مضافى در اينجا حذف شده باشد، كه ضميرى به آن برگردد، و خلاصه تقدير كلام (و ما ادريك ما اقتحام العقبه، هو - اى الاقتحام - فك رقبه - و تو نمى دانى اقتحام عقبه چيست، آن - يعنى اقتحام عقبه - عبارت از بنده آزاد كردن است ) مى باشد.

و تفسير كردن (عقبه ) به (فك رقبه ) و (اطعام در روز قحطى ) جنبه مثال دارد، نه اينكه عقبه تنها اين دو باشد، بلكه اين دو به خاطر اهميتى كه دارد اختصاص به ذكر يافته، همچنان كه ذكر فك رقبه قبل از آن ديگرى، باز به خاطر مهم تر بودن آن بوده، چون خداى تعالى به اين عمل خير عنايت بيشترى دارد.

 

او اطعام فى يوم ذى مسغبه يتيما ذا مقربه او مسكينا ذا متربه

كلمه (مسغبه ) به معناى گرسنگى و قحطى است، و كلمه (مقربه ) به معناى قرابت نسبى است، و كلمه (متربه ) از ماده (تراب ) (خاك ) گرفته شده و معنايش خاك نشينى از شدت فقر است.

و معناى آيه اين است كه : انسان مورد بحث به هيچ عقبه اى قدم ننهاد، نه بنده اى آزاد كرد، و نه در روز قحطى طعامى داد، نه به يتيمى خويشاوند، و نه به مسكينى خاك نشين.

 

ثم كان من الذين امنوا و تواصوا بالصبر و تواصوا بالمرحمة

كلمه (مرحمة ) مصدر ميمى از ماده رحمت است، و كلمه (تواصوا) از مصدر (تواصى ) است، و (تواصى به صبر) سفارش كردن اين به آن و آن به اين به صبر كردن در برابر اطاعت خدا است، و نيز سفارش كردن يكديگر به ترحم كردن بر افراد فقير و مسكين است.

و جمله (ثم كان...) عطف است بر جمله (اقتحم )، و تقدير كلام (فلا اقتحم العقبه و لا كان من الذين امنوا... نه در عقبه اى قدم نهاد، و نه از كسانى بود كه ايمان آوردند...) است، و مفسرين ديگر در باره اين جمله و اينكه به كجا عطف مى شود سخنان بى فايده اى گفته اند كه به همين جهت از نقلش خوددارى مى شود.

 

اولئك اصحاب الميمنه

كلمه (ميمنه ) از ماده يمن، ضد شوم است، و اشاره (اولئك ) به كسانى است كه سياق آيات قبل بر آنان دلالت دارد. و معناى آيه اين است كه : اينان كه به هر عقبه دشوارى قدم نهادند، و از كسانى بودند كه به خدا ايمان آورده، يكديگر را به صبر و مرحمت سفارش كردند، مردمى صاحب يمن و شگونند، و ايمان و اعمال صالحى كه از پيش براى آخرت خود مى فرستند چيزى به جز شگون و مباركى و زيبا و مرضى نمى دانند.

ولى بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از (ميمنة ) طرف دست راست است، و اصحاب دست راست كسانى هستند كه در قيامت نامه اعمالشان به دست راستشان داده مى شود، ولى اين سخن درست نيست، زيرا در مقابل اصحاب ميمنه به اين معنا اصحاب مشئمه قرار نمى گيرد.

 

و الذين كفروا باياتناهم اصحاب المشئمه

آيات موجود در خارج وجود انسان در پهناى جهان و آيات موجود در داخل ذات انسان آيات و ادله اى است كه بر يگانگى او در ربوبيت و الوهيت و لوازم اين يگانگى دلالت مى كند، و رد اين ادله كفر به آيات خدا و به خود خدا است، و نيز كفر به قرآن كريم و آيات شريفه آن است، و نيز كفر به هر حكمى است كه از طريق رسالت نازل شده و ظاهرا مراد از آيات، مطلق آيات است، و (مشئمه ) ضد ميمنت است.

 

عليهم نار موصده

يعنى آتشى مستولى بر آنان است كه از هر سو احاطه شان مى كند.

بحث روايتى

رواياتى درباره قسم به شهر مكه، مراد از ( والد و ما ولد)

در مجمع البيان در تفسير آيه (و انت حل بهذا البلد) نقل مى كند كه بعضى گفته اند معنايش اين است كه : تو در اين شهر محل (به ضمه ميم در مقابل محرم ) هستى، و مراد اين است كه براى تو حلال است كه هر كس را كه از كفار بخواهى به قتل برسانى، و اين فرمان مربوط به روز فتح مكه است كه آن جناب مأمور به قتال با كفار بود، و خداى تعالى قتال و كشتن كفار را برايش حلال كرد، و خود آن حضرت فرمود: اين عمل براى احدى قبل از من حلال نبود، و براى احدى بعد از من نيز حلال نخواهد شد، و براى من نيز بيش از ساعتى از روز حلال نشده، (نقل از ابن عباس و مجاهد و عطاء).

و نيز در ذيل همين آيه نقل كرده كه بعضى گفته اند: معناى آيه (لا اقسم بهذا البلد و انت حل بهذا البلد) اين است كه : من ديگر به اين شهر سوگند نمى خورم كه تو در آن حلال و بى حرمت شدى، و با اينكه مردمش پاس حرمت عرض تو را نگه نداشتند، ديگر اين شهر هم حرمتى ندارد، (نقل از ابى مسلم). و نيز از امام صادق (عليه السلام) روايت شده.

سپس مى گويد: قريش احترام مكه را رعايت مى كردند، ولى حرمت محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم) را پاس نمى داشتند، و بدين جهت بود كه خداى تعالى فرمود: (لا اقسم بهذا البلد و انت حل بهذا البلد)، و منظورش اين است كه مردم اين شهر تو را در اين شهر بى حرمت كردند، رسالتت را تكذيب نموده دشنامت گفتند، با اينكه اگر كسى پدرشان را مى كشت آن قاتل را تعقيب و دستگير نمى كردند، قاتلان شاخه اى از درخت حرم را به گردن مى انداختند و از خطر انتقام ايمن مى شدند، و ليكن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) را (كه حرمت مكه به طفيل وجود او بود)، بى احترامى مى كردند آن هم به نحوى كه با هيچ كس آنطور بى حرمتى روا نمى داشتند، و لذا خداى تعالى اين رفتار را بر آنان خرده گرفت.

باز در همان كتاب در تفسير آيه (و والد و ما ولد) نقل كرده كه بعضى گفته اند: منظور از والد حضرت آدم، و از (ماولد) همه انبياء و اوصياى انبياء و پيروان ايشان است، (نقل از امام صادق (عليه السلام).

مؤلف: چند معنايى كه نقل شد از طرق اهل سنت هم در احاديثى موقوف روايت شده است.

و قمى هم دو معناى اخير را در احاديثى كه نه سند دارد و نه نام امام برده شده آورده است.

و نيز در تفسير قمى در ذيل آيه (يقول اهلكت مالا لبدا) گفته : كلمه (لبد) به معناى مجتمع است.

و در مجمع البيان در تفسير همين آيه از مجاهد نقل كرده كه گفته است : صاحب اين سخن حارث بن نوفل بن عبد مناف بود، و قصه چنين بود كه گناهى را مرتكب شد و از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) راه چاره پرسيد، حضرت فرمود تا كفاره دهد. حارث گفت اى واى از روزى كه بدين محمد در آمدم همه اموالم در كفارات و انفاقات از بين رفت.

رواياتى در ذيل (هديناه النجدين) و درباره اطعام مسكين و آزاد كردن برده

و باز در مجمع البيان است كه شخصى به امير المؤمنين (عليه السلام) عرضه داشت بعضى پنداشته اند كه منظور از كلمه (نجدين ) در آيه (و هديناه النجدين ) دو پستان مادر است فرمود: نه چنين نيست بلكه منظور خير و شر است.

و در اصول كافى به سند خود از حمزه بن محمد از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه از آن جناب پرسيدم : معناى (و هديناه النجدين ) چيست ؟ فرمود: راه خير و راه شر.

مؤلف: در الدر المنثور هم اين معنا به چند طريق از على (عليه السلام) و انس و ابى امامه و ديگران از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) نقل شده. و قمى هم آن را در تفسير خود آورده، اما بدون سند و بدون ذكر امام.

و در كافى به سند خود از جعفربن خلاد روايت كرده كه گفت : امام ابو الحسن رضا (عليه السلام) را رسم چنين بود كه وقتى غذا مى خورد ظرفى در كنار سفره اش مى گذاشت، و نخست از بهترين طعامى كه برايش آورده بودند بر مى داشت و در آن ظرف مى گذاشت، آنگاه دستور مى داد آن را به مسكينان بدهند، بعد اين آيه را مى خواند: (فلا اقتحم العقبه ).

و سپس مى فرمود: خداى عزوجل مى دانست كه همه مردم قادر بر بنده آزاد كردن نيستند، و لذا راه ديگرى به سوى بهشت برايشان باز كرد، و آن اطعام مسكين است.

و در مجمع البيان روايتى رسيده كه اوائل سندش ذكر نشده، و آخر سندش براء بن عازب است كه گفته : مردى عرب نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) شد و عرضه داشت : يا رسول اللّه مرا علمى بياموز كه داخل بهشتم كند. فرمود: اگر من كمتر سخن گفتم و منبر را زود ختم كردم تو در عوض مسأله خود را پرسيدى، يا بنده اى را آزاد كن و يا رقبه اى را فك كن. عرضه داشت : مگر اين دو يكى نيستند؟ فرمود: نه، عتق رقبه اين است كه انسان همه بهاى آن را خودش به تنهايى بپردازد، و فك رقبه اين است كه ديگرى را در پرداختن بهايش كمك كند. و سوم آشتى كردن با كسى كه از ارحام است و به تو ستم كرده.

و اگر اين هم نشد گرسنه اى را سير و تشنه اى را سيراب كنى، امر به معروف و نهى از منكر كنى، اگر اين را هم نتوانستى زبانت را باز بدارى مگر از خير.

و در تفسير قمى در ذيل آيه (او مسكينا ذا متربه ) مى گويد: يعنى مسكينى كه جامه خوابى ندارد كه او را از آلودگى به خاك نگه بدارد.

سوره شمس مكى است و شانزده آيه دارد

سوره شمس آيات 1 تا 16 

 بسم اللّه الرحمن الرحيم

 و الشمس و ضحيها (1)

 و القمر اذا تليها (2)

 و النهار اذا جليها (3)

 و اليل اذا يغشيها (4)

 و السماء و ما بنيها (5)

 و الارض ‍ و ما طحيها (6)

 و نفس و ما سويها (7)

 فالهمها فجورها و تقويها (8)

 قد افلح من زكيها (9)

 و قد خاب من دسيها (10)

 كذبت ثمود بطغويها (11)

 اذ انبعث اشقيها (12)

 فقال لهم رسول اللّه ناقه اللّه وسقيها (13)

 فكذبوه فعقروها (14)

 فدمدم عليهم ربهم بذنبهم فسويها (15)

 و لا يخاف عقبيها (16)

ترجمه آيات

بنام خداى رحمان و رحيم سوگند به خورشيد و گسترش نور آن (1).

سوگند به ماه وقتى كه دنبال خورشيد مى رود (2).

و به روز سوگند وقتى كه همه جا را روشن مى سازد (3).

و به شب سوگند وقتى كه روى روز را مى پوشاند (4).

و سوگند به آسمان و كسى كه آن را بنا كرده (5).

و سوگند به زمين و آنكه آن را بگسترد (6).

و سوگند به جان آدمى و آن كس كه آن را با چنان نظام كامل بيافريد (7).

و در اثر داشتن چنان نظامى خير و شر آن را به آن الهام كرد (8).

(سوگند به اين آيات ) كه هر كس جان خود را از گناه پاك سازد رستگار مى شود (9).

و هر كس آلوده اش سازد زيانكار خواهد گشت (10).

طايفه ثمود از غرور و سركشى دعوت پيامبر خود صالح را تكذيب كردند (11).

هنگامى كه شقى ترين آنها برانگيخته شد (12).

و رسول خدا (صالح ) گفت : اين ناقه آيت خداست از خدا بترسيد و آن را سيراب كنيد (13).

آن قوم رسول را تكذيب و ناقه را پى كردند (14).

خدا هم آنان را به كيفر ظلم و گناهشان هلاك ساخت و شهرشان را با خاك يكسان نمود (15).

و از عاقبت هلاكتشان پروايى نكرد (16).

مضمون سوره شمس

بيان آيات

حاصل مضمون اين سوره اين است كه : انسان - كه با الهام خدايى تقوا را از فجور و كار نيك را از كار زشت تميز مى دهد -،اگر بخواهد رستگار شود بايد باطن خود را تزكيه كند، و آن را با پرورشى صالح بپروراند و رشد دهد، با تقوا بيارايد، و از زشتى ها پاك كند، و گر نه از سعادت و رستگارى محروم مى ماند، هر قدر بيشتر آلوده اش كند، و كمتر بيارايد محروميتش بيشتر مى شود، و آنگاه به عنوان شاهد داستان ثمود را ذكر مى كند كه به جرم اينكه پيامبرشان حضرت صالح را تكذيب كرده ، ناقه اى را كه مأمور به حمايت از آن بودند بكشتند، به عذاب استيصال و انقراض مبتلا شدند، و با نقل اين داستان به اهل مكه تعريض و توبيخ مى كند، و سوره مورد بحث به شهادت زمينه اى كه دارد در مكه نازل شده.

 

و الشمس و ضحيها

راغب در مفردات گفته : كلمه (ضحى ) به معناى گستردگى نور آفتاب است، ولى بعدها به معناى آن هنگامى استعمال شد كه آفتاب بعد از طلوع خورشيد گسترده مى شود، و روز بالا مى آيد.

و ضمير در (ضحيها) به كلمه (شمس ) بر مى گردد، در اين آيه به خورشيد و گستردگى نورش در زمين سوگند ياد شده.

 

و القمر اذا تليها

كلمه (قمر) عطف است به كلمه (الشمس )، و ضمير در اين آيه نيز به شمس بر مى گردد، و در اين آيه به قمر سوگند ياد شده، در حالى كه دنبال شمس در حركت است،

و مراد از دنبال روى قمر دو چيز مى تواند باشد: يكى اينكه از خورشيد كسب نور مى كند، كه در اين صورت حال (اذا تليها) حالى دائمى است، چون قمر دائما از شمس كسب نور مى كند، و يكى اينكه طلوع قمر بعد از غروب خورشيد باشد، كه در اين صورت سوگند دائمى نيست، بلكه در دو حال قمر است، يكى ايامى كه قمر به صورت هلال در مى آيد، و يكى ايامى كه تمام قرص آن روشن مى شود.

چند وجه درباره مرجع ضمير در (والنّهار اذا جلّها) 

و النهار اذا جليها

كلمه (جلى ) از مصدر تجليه است، كه به معناى اظهار و بر ملا كردن است، و ضمير مونث (ها) به ارض بر مى گردد (البته كلمه ارض قبلا ذكر نشده بود، ولى از فحواى كلام معلوم است كه روز زمين را ظاهر و آشكار مى كند).

ولى بعضى از مفسرين گفته اند: ضمير فاعل در (جلى ) به كلمه (نهار) و ضمير مفعول (ها) به كلمه (شمس ) برمى گردد، و معنايش اين است كه : سوگند مى خورم به روز كه خورشيد را نمايان مى كند، چون با بر آمدن روز خورشيد نمايان مى شود. ولى اين سخن با آيه قبل نمى سازد، چون در آيه قبل مى فرمود: خورشيد روز را روشن مى كند، و واقع هم همين است، نه اينكه روز خورشيد را روشن كند.

بعضى ديگر گفته اند: ضمير (ها) به دنيا بر مى گردد، و معنايش اين است كه : قسم به خورشيد كه دنيا را روشن مى كند.

بعضى ديگر گفته اند: به ظلمت بر مى گردد.

بعضى ديگر گفته اند: فاعل فعل (جلى ) خداى سبحان و ضمير (ها)به كلمه (شمس ) بر مى گردد، و معنايش اين است كه : سوگند مى خورم به روز، آن هنگامى كه خدا خورشيد را ظاهر مى سازد، و ليكن همه اين وجوه بعيد است.

 

و الليل اذا يغشيها

يعنى به شب سوگند در آن هنگام كه زمين را فرا مى گيرد، پس ضمير (ها) به ارض بر مى گردد، همچنان كه در (جليها) نيز گفتيم به آن بر مى گردد.

و بعضى گفته اند به كلمه (شمس ) بر مى گردد، و معنايش اين است كه : (به شب سوگند كه بر خورشيد احاطه مى يابد)، و اين معنا بعيد است، چون شب به خورشيد احاطه ندارد، بلكه زمين و موجودات روى آن را فرا مى گيرد.

در اينجا سؤالى پيش مى آيد، كه چرا در آيه قبل روشن شدن زمين را با صيغه ماضى تعبير كرد، و فرمود: (حليها) و در اين آيه مسأله فرا گرفتن شب در روى زمين را با صيغه مضارع تعبير كرده، آنجا فرموده : (و النهار اذا جليها)، و اينجا مى فرمايد: (و الليل اذا يغشيها)، با اينكه ممكن بود بفرمايد (و الليل اذا غشيها)، و يا در آنجا بفرمايد : (و النهار اذا يجليها)؟.

پاسخ اين سؤال اين است كه : با اين تعبير خواست بر حال حاضر دلالت كند، و اشاره كند به اينكه در ايام نزول آيه كه آغاز ظهور دعوت اسلامى بوده، تاريكى فجور زمين را پوشانده بود، قبلا هم گفتيم كه بايد بين قسم و مطلبى كه برايش قسم مى خورند نوعى تناسب و ارتباط باشد، و اگر فرموده بود: (و الليل اذا غشيها) سخن از تاريكى رانده بود، ولى به تاريكى جهل و فسق حال حاضر اشاره نشده بود، جواب ديگرى كه مى توان داد اين است كه به منظور رعايت فواصل فرمود : (يغشيها).

وجه اينكه در آيه : (والسّماء و ما بنيها) از بانى آسمانى تعبير به (ما) شده است

و السماء و ما بنيها و الارض و ما طحيها

كلمه (طحو) كه مصدر فعل (طحى ) است به معناى گستردن است، و كلمه (ما) در جمله (و ما بنيها)، و در جمله (و ما طحيها) موصوله است، و فاعل (بنيها) و (طحيها) خداى سبحان است، و اگر از حضرتش تعبير به ما - چيزى كه كرد با اينكه بايد تعبير به (من - كسى كه ) كرده باشد، براى اين بود كه نكته اى مهم تر را افاده كند، و آن بزرگ جلوه دادن و شگفتى انگيختن است و معنايش اين است كه سوگند مى خورم به آسمان و آن چيز قوى عجيبى كه آن را بنا كرده و سوگند مى خورم به زمين و آن چيز نيرومند و شگفت آور كه آن را گسترده.

ولى بعضى از مفسرين كلمه (ما) را مصدريه گرفته، آيه را چنين معنا كرده اند. سوگند به آسمان و بناى آن، و سوگند به زمين و گستردگيش. ليكن سياق آيات - با در نظر گرفتن اينكه آيه (و نفس و ما سويها فالهمها) در آن قرار دارد - با اين نظريه سازگار نيست.

و نفس و ما سويها

يعنى سوگند مى خورم به نفس، و آن چيز نيرومند و دانا و حكيمى كه آن را اين چنين مرتب خلق كرد و اعضايش را منظم و قوايش را تعديل كرد، و اگر كلمه (نفس ) را نكره آورد به نظر بعضى براى اين بود كه به نفس شخص معينى نظر نداشت، و به قول بعضى ديگر براى بزرگ جلوه دادن آن بود، ولى به نظر ما بعيد نيست براى اين بوده باشد كه اشاره كند به اينكه آنقدر اين خلقت اهميت دارد كه قابل تعريف و توصيف نيست، و اينكه اين خلقت را خبرى هست.

و مراد از (نفس )، نفس انسانيت و جان همه انسانها است.

ولى بعضى گفته اند: مراد از آن جان آدم ابو البشر (عليه السلام) است، ولى اين سخن با سياق آيات و مخصوصا با آيات (قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها) نمى سازد، چون معنا ندارد كه كسى نفس آدم ابو البشر را تزكيه كند و يا آلوده سازد، مگر آنكه بگوييم در دو آيه مذكور استخدام شده علاوه بر اين، هيچ علتى تصور نمى شود كه ما را وادار سازد كلمه (نفس ) را به نفس آدم (عليه السلام) اختصاص دهيم.

معناى (فجور) و (تقوى) و مراد از اينكه خداوند فجور و تقواى نفس را به او الهام كرده

عملى است كه با كمال نفس منافات داشته باشد، و در روايت هم تفسير شده به ورع و پرهيز از محرمات الهى.

كلمه (الهام ) كه مصدر (الهم ) است، به معناى آن است كه تصميم و آگهى و علمى از خبرى در دل آدمى بيفتد، و اين خود افاضه اى است الهى، و صور علميه اى است يا تصورى و يا تصديقى كه خداى تعالى به دل هر كس كه بخواهد مى اندازد، و اگر در آيه شريفه هم تقواى نفس را الهام خوانده، و هم فجور آن را، براى اين بود كه بفهماند مراد از اين الهام اين است كه خداى تعالى صفات عمل انسان را به انسان شناسانده و به او فهمانده عملى كه انجام مى دهد تقوى است و يا فجور است، علاوه بر تعريفى كه نسبت به متن عمل و عنوان اولى آن كرده، عنوانى كه مشترك بين تقوا و فجور است، مثلا تصرف مال را كه مشترك بين تصرف در مال يتيم و تصرف در مال خويش است، و همخوابگى را كه مشترك بين زنا و نكاح است، به او شناسانده، علاوه بر آن اين را هم به او الهام كرده كه تصرف در مال يتيم و همخوابگى با زن اجنبى فجور است، و آن دوى ديگر تقوا است، و خلاصه كلام اينكه منظور از الهام اين است كه خداى تعالى به انسانها شناسانده كه فعلى كه انجام مى دهند فجور است يا تقوا، و برايش مشخص كرده كه تقوا چگونه اعمالى، و فجور چگونه اعمالى است.

در آيه شريفه با آوردن حرف (فاء) بر سر آن، مسأله الهام را نتيجه تسويه قرار داده، و فرموده : (و نفس و ما سويها)، و چون نفس را تسويه كرد (فالهمها...) پس به او الهام كرد...، و اين براى آن بود كه اشاره كند به اينكه الهام فجور و تقوا همان عقل عملى است، كه از نتايج تسويه نفس است، پس الهام مذكور از صفات و خصوصيات خلقت آدمى است، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: (فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت اللّه التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق اللّه ذلك الدين القيم ).

و اضافه فجور و تقوا به ضميرى كه به نفس بر مى گردد، براى آن بوده كه اشاره كند به اينكه مراد از فجور و تقواى الهام شده، فجور و تقواى مختص به نفسى است كه در آيه آمده، يعنى نفس انسانى و نفس جن، چون بر اساس آنچه از كتاب عزيز استفاده مى شود طايفه جن نيز مكلف به ايمان و عمل صالح هستند.

زكّيها و قد خاب من دسّيها

قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها

كلمه (فلاح ) كه مصدر ثلاثى مجرد (افلح ) است، و (افلح ) ماضى از باب افعال آن است، به معناى ظفر يافتن به مطلوب و رسيدن به هدف است، بر خلاف (خيبت ) كه به معناى ظفر نيافتن و نرسيدن به هدف است، و كلمه (زكاة ) كه مصدر ثلاثى مجرد (زكى ) است و فعل (زكى ) ماضى از باب تفعيل آن است، به معناى روييدن و رشد گياه است به رشدى صالح و پر بركت و ثمر بخش، و كلمه (تزكيه ) كه مصدر باب تفعيل آن است به معناى روياندن آن است به همان روش و كلمه (دسى ) از ماده (دس ) بوده است چيزى كه هست يكى از دو سين آن قلب به ياء شده و به صورت (دسى ) در آمده، كه ماضى باب تفعيلش (دسى ) مى شود، و اين ماده به معناى آن است كه چيزى را پنهانى داخل در چيز ديگر كنيم، و مراد از اين كلمه در آيه مورد بحث به قرينه اينكه در مقابل تزكيه ذكر شده، اين است كه انسان نفس خود را به غير آن جهتى كه طبع نفس مقتضى آن است سوق دهد، و آن را بغير آن تربيتى كه مايه كمال نفس است تربيت و نمو دهد.

و آيه شريفه يعنى (قد افلح ) جواب هشت سوگندى است كه قبلا ياد شد، (و جمله و قد خاب...) عطف بر آن و جواب دوم است.

و تعبير از اصلاح نفس و افساد آن به تزكيه و تدسى مبتنى بر نكته اى است كه آيه (فالهمها فجورها و تقويها) بر آن دلالت دارد، و آن اين است كه : كمال نفس انسانى در اين است كه به حسب فطرت تشخيص دهنده فجور از تقوى باشد، و خلاصه آيه شريفه مى فهماند كه دين، يعنى تسليم خدا شدن در آنچه از ما مى خواهد كه فطرى نفس خود ما است، پس آراستن نفس به تقوا، تزكيه نفس ‍ و تربيت آن به تربيتى صالح است، كه مايه زيادتر شدن آن، و بقاى آن است همچنان كه در جاى ديگر به اين نكته تصريح نموده مى فرمايد: (و تزودوا فان خير الزاد التقوى و اتقون يا اولى الالباب ) و وضع نفس در فسق و فجور بر خلاف وضعى است كه در صورت تقوا دارد.

طغيان قوم ثمود و پى كردن ناقه صالح (عليه السلام)، نمونه اى از (و خاب من دسّيها)

كذبت ثمود بطغويها

كلمه (طغوى ) مانند كلمه (طغيان ) مصدر است و حرف (باء) كه بر سر آن در آمده باى سببيت است، و آيه شريفه و آيات بعدش تا آخر سوره جنبه استشهاد دارد، و مى خواهد براى آيه (قد افلح من زكيها...) نمونه اى ذكر كند.

 

اذ انبعث اشقيها

كلمه (اذ) ظرف است براى جمله (كذبت )، و يا براى جمله (بطغويها)، و مراد از (اشقاى ثمود) آن كسى است كه ناقه را پى كرد، و به طورى كه در روايات آمده نامش قدار بن سالف بوده، كه مردم ثمود او را به اين كار واداشتند، چون در آيات بعدى همه ضميرها را ضمير جمع آورده، و همه مردم ثمود را مذمت مى كند.

 

فقال لهم رسول اللّه ناقه اللّه و سقيها

مراد از (رسول الله ) حضرت صالح پيغمبر است، كه پيامبر قوم ثمود بود، و كلمه (ناقه ) در جمله (ناقة الله ) با فعلى از قبيل (احذركم ) به صداى بالا قرائت شده، تا مفعول آن باشد، و كلمه (سقيها) عطف بر ناقه است.

و معناى آيه اين است كه : صالح پيغمبر با رسالتى از ناحيه خدا به ايشان گفت : از ناقه خدا و نيز از آبشخور آن پروا كنيد و متعرض او نشويد، نه به قتلش اقدام كنيد و نه نوبت آب او را از او بگيريد، و خداى تعالى داستان اين ناقه را در سوره هود و سوره هاى ديگر به طور مفصل آورده.

 

فكذبوه فعقروها فدمدم عليهم ربهم بذنبهم فسويها

كلمه (عقر) به معناى ريشه كن كردن چيزى است كه به سر بريدن شتر و مطلق كشتن نيز اطلاق مى شود، و كلمه دمدمه به معناى خراب كردن بنا بر روى كسى است، وقتى مى گويند: (دمدم عليه القبر)، معنايش اين است كه خاك قبر را بر سرش فرو ريخت، و منظور از اين عبارت اين است كه عذاب الهى به خاطر گناهانى كه كردند همه آنان را فرا گرفت، و نسلشان را قطع و آثارشان را محو و نابود كرد.

و در جمله (فسويها) ظاهرا ضمير به ثمود بر مى گردد و مونث بودنش به اعتبار قبيله بودن اين قوم است ، و قبيله مونث است. و معناى جمله اين است كه خداى تعالى اين قبيله را با خاك يكسان كرد، ممكن هم هست ضمير مذكور به كلمه (ارض ) كه از مفاد استفاده مى شود بر گردد، و تسويه ارض به معناى تسطيح آن و از بين بردن پستى و بلنديهاى آن است.

بعضى ضمير را به (دمدمه ) برگردانده اند، دمدمه اى كه از فعل (فدمدم ) استفاده مى شود، و معناى جمله اين است كه دمدمه آنان را تسويه كرد، يعنى همه را دمدمه كرد، و هيچ صغير و كبيرى را استثناء نكرد.

 

و لا يخاف عقبيها

ضمير در اين آيه يا به (دمدمه ) بر مى گردد، و يا به (تسويه ) و (واو) براى استيناف است، و يا واو حاليه است، و معنايش اين است كه : پروردگار ثمود از عاقبت دمدمه آنان و يا تسويه ايشان پروايى نكرد، آنچنان كه پادشاهان و مستكبرين از عاقبت وخيم عقاب دشمنان خود و آثار سوء آن پروا و دلواپسى مى كنند، براى اينكه پادشاهان نمى دانند عاقبت اين عقابشان چيست، و چه آثارى بجاى مى گذارد، ولى خداى تعالى مى داند عاقبت عقابش چيست، همان است كه خودش اراده كرده ، و مطابق با فرمان و اذن خود او است، بنا بر اين آيه مورد بحث قريب المعناى با آيه زير است كه مى فرمايد: (لا يسئل عما يفعل و هم يسئلون ).

بعضى گفته اند: ضمير در (لا يخاف - نمى ترسد) به همان فرد اشقاى ثمود - قدار بن سالف - بر مى گردد، و معنايش اين است كه كشنده ناقه از عاقبت وخيم عمل خود نمى ترسد.

بعضى ديگر گفته اند: ضمير در (لا يخاف ) به صالح (عليه السلام) و ضمير در (عقبيها) به دمدمه بر مى گردد، و معنايش اين است كه صالح از عاقبت دمدمه آن قوم نمى ترسيد، براى اينكه به نجات خود اطمينان داشت، و وجه ضعف اين دو قول روشن است.

بحث روايتى

(رواياتى درباره الهام فجور و تقوى، اشقاى اولّين و اشقاى آخرين) 

در تفسير قمى در ذيل آيه (و نفس و ما سويها) آمده كه : يعنى آن را بيافريد و صورتگرى كرد.

و در مجمع البيان آمده : از زراره و محمد بن مسلم و حمران روايت شده كه از امام باقر و امام صادق (عليهما السلم) نقل كرده اند كه در تفسير آيه (فالهمها فجورها و تقويها) فرموده اند: يعنى براى او بيان كرده كه چه كارهايى مى كند و چه كارهايى نمى كند، و در تفسير آيه (قد افلح من زكيها) فرمودند : يعنى رستگار شد هر كس اطاعت كرد (و قد خاب من دسيها)، و نوميد و زيانكار شد هر كس كه معصيت كرد.

و در الدر المنثور است كه احمد، مسلم، ابن جرير، ابن منذر، و ابن مردويه از عمران بن حصين روايت كرده اند كه گفت : مردى به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) عرضه داشت : يا رسول اللّه آيا به نظر شما آنچه امروز مردم مى كنند و درباره آن رنج مى كشند چيزى است كه خداى تعالى قبلا قضايش را رانده، و از پيش مقدرش كرده ؟ و همچنين آنچه بعدا براى مردم پيش مى آيد و رفتارى كه با پيامبر خود مى كنند، و با همان رفتار حجت بر آنان تمام مى شود، همه اينها از پيش مقدر شده ؟ فرمود: بله سرنوشتى است كه از پيش تعيين شده.

مرد پرسيد پس حال كه وضع چنين است ديگر اين همه تلاش براى چيست ؟ فرمود خداى تعالى وقتى كسى را براى يكى از دو سرنوشت فجور و تقوا خلق كرده، راه رسيدن به آن را هم برايش فراهم مى سازد و او را آماده مى كند تا براى رسيدن به آن هدف عمل كند، و اين معنا را قرآن كريم تصديق نموده، مى فرمايد: (و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها).

مؤلف: اينكه سائل پرسيد: و همچنين آنچه بعدا براى مردم پيش مى آيد...، معنايش اين است كه : وجوب صدور فعل چه حسنه و چه سيئه از نظر قضاء و قدرى كه قبلا رانده شده منافات ندارد، با اينكه از نظر صدورش از انسان اختيارى و ممكن باشد و ما اين معنا را مكرر در بحثهاى گذشته اين كتاب ذكر نموده و توضيح داديم.

و در همان كتاب است كه ابن ابى حاتم، ابو الشيخ، ابن مردويه، و ديلمى، از جويبر از ضحاك از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) شنيدم مى خواند: (قد افلح من زكيها...) و مى فرمود: رستگار شد نفسى كه خدا آن را تزكيه كرده باشد، و زيانكار شد آن نفسى كه خدا از هر چيزى محرومش كرده باشد).

مؤلف: اينكه در اين حديث تزكيه و محروم كردن را به خداى تعالى نسبت داده به وجهى درست است، و با انتساب اولى به اطاعت خود انسان، و دومى به معصيت خود آدمى منافات ندارد، چون مكرر خاطر نشان كرده ايم كه محروميت از هدايت، و به عبارت ديگر اضلال تنها به عنوان مجازات منسوب به خدا مى شود، و خداى تعالى هرگز ابتداء كسى را اضلال نمى كند، همچنان كه خودش ‍ فرمود: (و ما يضل به الا الفاسقين ).

و در مجمع البيان آمده كه روايت صحيح از عثمان بن صهيب از پدرش رسيده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) به على بن ابى طالب فرمود: شقى ترين اولين چه كسى بود؟ عرضه داشت كشنده ناقه صالح. فرمود درست گفتى، حال بگو ببينم شقى ترين آخرين كيست ؟ على (عليه السلام) مى گويد: عرضه داشتم نمى دانم يا رسول الله، فرمود آن كسى است كه تو را بر اينجايت (اشاره كرد به فرق سرش ) ضربت مى زند.

مؤلف: اين معنا را از عمار ياسر نيز روايت كرده.

و در تفسير برهان است كه ثعلبى و واحدى، هر دو به سند خود از عمار و از عثمان بن صهيب، و از ضحاك و ابن مردويه به سند خود از جابر بن سمره، و از عمار و از ابن عدى و يا از ضحاك، و خطيب بغدادى در تاريخ خود از جابر بن سمره، و طبرانى و موصلى و احمد از ضحاك از عمار، روايت كرده اند كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود: اى على اشقاى اولين كشنده ناقه صالح بود، و اشقاى آخرين قاتل تو است. و در روايتى آمده كه اشقاى آخرين كسى است كه اين - محاسنت - را با اين - خون سرت - خضاب مى كند.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved