بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

سوره طارق، مكى است و هفده آيه دارد

سوره طارق آيات 1 تا 17 

 بسم اللّه الرحمن الرحيم

 و السماء و الطارق (1)

 و ما ادرئك ما الطارق (2)

 النجم الثاقب (3)

 ان كل نفس لما عليها حافظ (4)

 فلينظر الانسان مم خلق (5)

 خلق من ماء دافق (6)

 يخرج من بين الصلب و الترائب (7)

 انه على رجعه لقادر (8)

 يوم تبلى السرائر (9)

 فماله من قوه و لا ناصر (10)

 و السماء ذات الرجع (11)

 و الارض ذات الصدع (12)

 انه لقول فصل (13)

 و ما هو بالهزل (14)

 انهم يكيدون كيدا (15)

 و اكيد كيدا (16)

 فمهل الكفرين امهلهم رويدا (17)

ترجمه آيات

به نام خداى رحمان و رحيم. سوگند به آسمان و به طارق (1).

و تو چه مى دانى كه طارق چيست (2).

ستاره اى است كه پرده ظلمت را مى درد (3).

(سوگند به آن دو كه ) هيچ انسانى نيست مگر آنكه نگهبانى بر او موكل است (4).

انسان بايد نگاه كند كه از چه چيز آفريده شده است (5).

از آبى جهنده آفريده شده (6).

كه از ما بين استخوانهاى پشت و استخوانهاى سينه بيرون مى آيد (7).

آن وقت مى فهمد كه خداى تعالى بر خلقت بار دو روزى كه نهفته هاى در باطن انسان ظاهر مى شود (9).

در آن روز انسان نه نيروى دفاعى دارد و نه ياورى (10).

سوگند به آسمان محل تحولات شگرف (11).

و سوگند به زمين پر شكاف (كه گياهان و چشمه سارها از آن سر بر مى آورند) (12).

(سوگند به اين دو كه ) قرآن سخن جدا سازنده حق از باطل است (13).

نه سخن بيهوده و شوخى (14).

(پس ) اين كفار (بدانند) كه اگر به نوعى عليه دعوت تو، كيد و حيله مى كنند (15).

من هم به نوعى عليه شان كيد و حيله مى كنم (16).

پس در هلاكت آنان عجله مكن چند صباحى منتظر باش و اندكى مهلتشان بده (17).

بيان آيات

در اين سوره مردم را به معاد انذار كرده، و استدلال كرده به اطلاق قدرت، و سخن را با تأكيد ايفاء نموده، و ضمنا به حقيقت آن روز اشاره مى كند و سوره را با تهديد كفار ختم مى نمايد، و اين سوره سياقى مكى دارد.

معناى (طارق) و (ثاقب)

و السماء و الطارق و ما ادريك ما الطارق النجم الثاقب

ماده (طرق ) در اصل - به طورى كه گفته اند - به معناى زدن به شدت است، به طورى كه صدايش به گوشها برسد. و (مطرقه - چكش ) را هم به همين جهت مطرقه مى گويند، و نيز اگر راه را طريق گفته اند باز به اين مناسبت است كه رونده با پا بدان مى كوبد و صداى پايش به گوشها مى رسد. ولى به تدريج در پيمودن طريق استعمال شده و در آن شايع گشت، و سپس اختصاص يافت به آمدن از سفر در هنگام شب ، و اين نيز بدان مناسبت بود كه غالبا شخصى كه شبانه از راه مى رسد همه درها را بسته مى بيند، و ناگزير در را مى كوبد، و سپس استعمالش در هر چيزى كه شب ظاهر شود شايع گشت، مانند ستارگان كه در شب پيدا مى شوند، و در آيه همين معنا منظور است.

و كلمه (ثقب ) در اصل به معناى دريدن بود، و بعدها به معناى هر چيز نورانى و روشنگر شد، به اين مناسبت كه چنين چيزى پرده ظلمت را با نور خود مى درد.

و گاهى هم به معناى بلندى و ارتفاع مى آيد، و از اين باب است كه مى گويند: (ثقب الطائر) يعنى پرنده اوج گرفت، به اين مناسبت كه با پرواز خود جو بالا را پاره مى كند.

پس اينكه فرمود: (و السماء و الطارق ) سوگندى است به آسمان و به طارق، و آنگاه طارق را تفسير كرده به نجم، يعنى ستاره كه در شب طلوع مى كند. و جمله (و ما ادريك ما الطارق ) امر آن را بزرگ داشته، مى فهماند كه به چيز بزرگى سوگند ياد كرده. و جمله (النجم الثاقب ) بيان طارق است، و جمله در معناى جواب استفهام تقديرى است، گويا وقتى فرموده : تو نمى دانى كه طارق چيست ! شخصى پرسيده : چيست ؟ فرموده : (النجم الثاقب ).

مراد از اينكه فرمود: (هيچ نفسى نيست جز اينكه بر آن حافظى است) 

ان كل نفس لما عليها حافظ

اين جمله جواب قسم است، و كلمه (لما) در آن به معناى (الا) است، و معناى آيه اين است كه : هيچ نفسى نيست الا اينكه نگهبانى بر او موكل است. و مراد از موكل شدن نگهبانى براى حفظ نفس، اين است كه فرشتگانى اعمال خوب و بد هر كسى را مى نويسند، و به همان نيت و نحوه اى كه صادر شده مى نويسند، تا بر طبق آن در قيامت حساب و جزا داده بشوند، پس منظور از (حافظ)، فرشته، و منظور از (محفوظ) عمل آدمى است، همچنان كه در جاى ديگر فرموده : (و ان عليكم لحافظين كراما كاتبين يعلمون ما تفعلون ).

و بعيد نيست كه مراد از حفظ نفس، حفظ خود نفس و اعمال آن باشد، و منظور از حافظ، جنس آن بوده باشد، كه در اين صورت چنين افاده مى كند كه جانهاى انسانها بعد از مردن نيز محفوظ است، و با مردن نابود و فاسد نمى شود، تا روزى كه خداى سبحان بدنها را دوباره زنده كند، در آن روز جانها به كالبدها برگشته دوباره انسان بعينه و شخصه همان انسان دنيا خواهد شد، آنگاه طبق آنچه اعمالش اقتضا دارد جزا داده خواهد شد، چون اعمال او نيز نزد خدا محفوظ است، چه خيرش و چه شرش.

بسيارى از آيات قرآن كه دلالت بر حفظ اشيا دارد اين نظريه را تأييد مى كند، مانند آيه (قل يتوفيكم ملك الموت الذى و كل بكم )، و آيه (اللّه يتوفى الانفس حين موتها و التى لم تمت فى منامها فيمسك التى قضى عليها الموت ).

ظاهر آيه اى كه در سوره انفطار بود و مى گفت وظيفه ملائكه حافظ حفظ نامه هاى اعمال است، با اين نظريه منافات ندارد، براى اينكه حفظ جانها هم مصداقى از نوشتن نامه است، همچنان كه از آيه (انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون ) به بيانى كه در تفسيرش گذشت اين معنا استفاده مى شود.

شخصيت انسان به نفس و روح او است و لذا انسانى كه در قيامت اعاده مى شود عين همان انسان دنيوى است نه مثل او

با اين بيان ديگر جايى براى اعتراضى كه شده باقى نمى ماند، و آن اعتراض به كسانى شده كه به اطلاق قدرت خداى تعالى استدلال كرده اند بر مسأله معاد، و گفته اند: وقتى قدرت خداى تعالى مطلق است چرا نتواند مردم را در آخرت دوباره زنده كند، معترضين، اعتراض كرده اند ما هم قدرت خداى تعالى را مطلق مى دانيم، ولى خداى تعالى به ايجاد ممكن الوجود قادر است، و قدرتش هيچ قيد و شرطى ندارد، نه ممتنع الوجود (نظير اجتماع دو نقيض و يا اجتماع دو ضد)، كه خودش وجود پذير نيست، و اعاده انسان بعينه از محالات است، و محال تحقق و هستى نمى پذيرد چون انسانى كه مى خواهد در آخرت خلق شود مثل انسان دنيوى است، نه عين او كه در دنيا بود، و معلوم است كه مثل من غير از خود من است.

جوابى كه گفتيم از بيان ما استفاده مى شود اين است كه : شخصيت يك انسان به نفس و يا به عبارت ديگر به روح او است، نه به بدن او، در آخرت هم وقتى خداى تعالى بدن فلان شخص را خلق كرد، و نفس و يا به عبارتى روح او را در آن بدن دميد قطعا همان شخصى خواهد شد كه در دنيا به فلان اسم و رسم و شخصيت شناخته مى شد، هر چند كه بدنش با صرفنظر از نفس، عين آن بدن نباشد بلكه مثل آن باشد.

 

فلينظر الانسان مم خلق

يعنى انسان بايد بينديشد كه از چه خلق شده، و مبداء خلقتش چه بوده و چه چيزى به دست خداى تعالى به اين صورت انسانى در آمده ؟

جمله مورد بحث به خاطر اينكه حرف (فاء) در اولش آمده متفرع بر آيه قبلى، و نتيجه گيرى از مطلبى است كه فحوايش با كمك سياق بر آن دلالت دارد، و حاصل معنا چنين است : وقتى معلوم شد هر نفسى به ذات و اعمالش نزد خدا محفوظ است، و هيچ چيز از او فانى و از اعمال او فراموش نمى شود،

پس انسان بايد بپذيرد كه به زودى به سوى پروردگارش بر مى گردد، و طبق آنچه كرده جزا داده مى شود، و اين برگشتن را بعيد نشمارد، و اگر مى خواهد بفهمد كه هيچ بعيد نيست و به معاد يقين پيدا كند نظر كند به خلقت نخستينش، و به ياد آورد روزى را كه قطره اى آب جهنده بود، كه از فضاى مابين استخوانهاى پشت و استخوانهاى سينه خارج مى شود.

خوب، همان كسى كه آن آب را توانست به صورت انسان امروز در آورد، چرا نتواند با همان قدرت كامله اش بعد از مردن دوباره او را برگرداند؟!

در اين دو آيه كلمه (خلق ) به صيغه مجهول (خلق شده ) آمده، و نام فاعل را كه خداى سبحان است نبرده، و اين اشاره است به اينكه از شدت ظهور لازم نبوده كه نام او برده شود، همه مى دانند كه خالق اين خلق شده خدا است.

استدلال بر قدرت خدا بر احياء اموات به خلقت انسان از آبى جهنده كه از بين (صلب) و (ترائب) خارج مى شود

خلق من ماء دافق

آبى را كه با سرعت و فشار جريان داشته باشد آب دافق گويند، كه در اينجا منظور نطفه آدمى است، كه با فشار از پشت پدر به رحم مادر منتقل مى شود، و اين جمله جواب از استفهامى تقديرى است كه جمله (مم خلق ) آن را مى فهماند (و آن همين است كه بعد از انديشيدن، از خود مى پرسد من از چه خلق شده ام ؟ جوابش هم جمله مورد بحث است كه مى فرمايد از آبى جهنده ).

 

يخرج من بين الصلب و الترائب

كلمه (صلب ) به معناى پشت، و كلمه (ترائب ) جمع (تريبه ) است كه به معناى استخوان سفيد است

مفسرين در توجيه اين آيه اختلافى عجيب به راه انداخته اند، و ظاهرا منظور از جمله (بين الصلب و الترائب ) اين است كه : منى از نقطه محصورى از بدن خارج مى شود كه آن نقطه بين استخوانهاى پشت و استخوانهاى سينه قرار دارد.

البته اين را ياد آور شويم كه مراغى صاحب تفسير معروف به (مراغى ) در ذيل اين آيه از بعضى اطباء توجيه دقيق و علمى براى اين آيه نقل كرده اگر كسى بخواهد مى تواند به آنجا مراجعه كند.

 

انه على رجعه لقادر

كلمه (رجع ) به معناى برگرداندن است، و ضمير (انه ) به خداى تعالى بر مى گردد و اگر به آوردن ضمير اكتفا كرد، و با اينكه مقام، مقام اظهار بود نام مقدس اللّه را ذكر نكرد، براى اين بود كه از شدت ظهور فرقى ميان اظهار و اضمار نبود، نظير كلمه خلق كه مجهول آورده شد.

و معناى عبارت اين است كه : آن كسى كه انسان را از آبى به چنين صفت آفريده قادر بر اعاده او و زنده كردنش بعد از مرگ، و اعاده بدنى مثل بدن دنيائيش هست، چون قدرت بر هر چيز قدرت بر مثل آن نيز هست، و اين قاعده معروف و مسلم است كه حكم امثال در آنچه شده و آنچه نشده يكسان است.

وجه تسميه قيامت به (يوم تببلى السّرائر) 

يوم تبلى السرائر

كلمه (يوم ) ظرف است براى رجع، و (سريره ) عبارت است از هر چيزى كه انسان در دل خود پنهان مى كند، و كلمه (بلاء) كه فعل (تبلى ) مشتق از آن است به معناى آزمايش و نيز شناسايى و كشف نهانى ها است.

در نتيجه معناى آيه اين است كه : رجع در روزى است كه آنچه از عقايد و آثار اعمال كه انسانها پنهان كرده بودند، چه خيرش و چه شرش به مورد آزمايش و شناسايى قرار مى گيرد، و زرگر اعمال و عقايد آنها را در بوته زرگرى خود مى آزمايد، تا معلوم شود كدام صالح و كدام فاسد بوده و كدام خالص و كدام داراى ناخالصى و عيار است و بر طبق آن صاحبش را جزا مى دهد، پس آيه مورد بحث در معناى آيه زير است : (ان تبدوا ما فى انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله ).

 

فما له من قوه و لا ناصر

يعنى نه خودش نيرويى دارد تا عذاب خدا را از خود دفع كند، و نه ياورى دارد كه او از وى دفاع كند، و خلاصه در روز رجع براى هيچ كس هيچ قدرتى نيست، نه از ناحيه خودش، و نه از ناحيه ديگران.

 

و السماء ذات الرجع و الارض ذات الصدع

اين دو جمله دو سوگند است بعد از سوگندهاى اول سوره، تا امر قيامت و بازگشت به سوى خداى تعالى را تأكيد كند، و مراد از (آسمان صاحب رجع )، همين تحولاتى است كه در آسمان براى ما محسوس است، ستارگان و اجرامى در يك طرف آن غروب و از طرف ديگر دوباره طلوع مى كنند.

بعضى گفته اند: منظور از رجع آسمان، باريدن آن است، و مراد از (زمين صاحب صدع ) شكافتن زمين و روييدن گياهان از آن است، و مناسبت اين دو سوگند با مسأله معاد بر كسى پوشيده نيست.

وصف قرآن به اينكه (قول فصل) است و (هزل) نيست

انه لقول فصل و ما هو بالهزل

كلمه (فصل ) به معناى جدا كردن دو چيز از هم است، به طورى كه بين آن دو فاصله اى پيدا شود، و با اينكه قرآن قول فاصل و جدا سازنده است، اگر آن را قول فصل خوانده، از باب (زيد عدل ) است، و (هزل ) به معناى شوخى است، در مقابل جدى.

و اين دو آيه جواب قسم است و ضمير (انه ) به قرآن بر مى گردد، و معنايش اين است كه : به آسمانى چنان و زمينى چنين سوگند، كه قرآن سخنى جدا سازنده بين حق و باطل است، و كلامى خالى از جد، و صرف شوخى نيست، آنچه را قرآن ثابت مى كند حق محض است، كه شكى در آن نيست، و چون حق است هيچ باطلى نمى تواند آن را باطل سازد، و هر باطلى در صدد ابطال آن بر آيد باطل بدون ترديد است، پس خبرى هم كه از قيامت و بازگشت داده حق است و در آن شكى نيست.

ولى بعضى گفته اند: ضمير نامبرده به مطلب قبلى يعنى خبر رجوع و معاد بر مى گردد. ولى وجه سابق وجيه تر است.

 

انهم يكيدون كيدا و اكيد كيدا

يعنى كفار با كفرشان و انكار معادشان همه در اين فكرند كه با حيله هايى نور خدا را خاموش و دعوت تو را باطل سازند، و من هم عليه ايشان حيله مى كنم، و حيله خداى تعالى همين است كه ايشان را به دشمنى با سعادت خود وا مى دارد، استدراج مى كند مى فرمايد: مال و اولاد بيشترى مى دهم، بر دلهايشان مهر مى زنم، و گمراهشان مى كنم، و بر گوش و چشمشان پرده مى افكنم، اين چنين حيله مى كنم، تا در آخر به سوى عذاب روز قيامتش بكشانم.

 

فمهل الكافرين امهلهم رويدا

كلمه (تمهيل ) مصدر باب تفعيل است كه فعل امر (مهل ) مشتق از آن است، به معناى امهال، يعنى مهلت دادن، و خلاصه هر دو لفظ به يك معنا است، اما اولى كه باب تفعيل است تدريج را مى رساند، و دومى كه از باب افعال است يكبارگى را. و كلمه (رويد) به معناى اندك است.

و معناى آيه اين است كه : وقتى مى بينى آنها كيد و حيله گريهايى دارند، و من نيز حيله هايى دارم به عين آنچه آنها حيله اش مى خوانند، و با در نظر داشتن اينكه (خداى تعالى بر كار خود غالب و مسلط است )، پس تو منتظر عذاب آنان باش، و در باره آنان عجله مكن، كمى مهلتشان بده كه به زودى آنچه در تهديدشان وعده دادم خواهد آمد، چون هر آينده اى نزديك است. و در اينكه اول تعبير فرمود به (مهل - مهلت بده ) كه چون باب تفعيل است تدريج را مى رساند، و در نوبت دوم تعبير كرد به (امهل ) كه گفتيم يك بارگى را مى رساند، و (امهل ) را مقيد به قيد (رويدا) كرد، لطافتى است كه بر كسى پوشيده نيست.

بحث روايتى

(رواياتى در ذيل برخى آيات گذشته از جمله (يوم تبلى السّرائر) و (انه لقول فصل))

در تفسير قمى در ذيل جمله (ان كل نفس لما عليها حافظ) آمده كه منظور از (حافظ)، ملائكه است.

و در همان كتاب در ذيل آيه (خلق من ماء دافق ) آمده كه : منظور نطفه است، كه با قوت خارج مى شود. و در ذيل آيه (يخرج من بين الصلب و الترائب ) آمده : يعنى صلب مرد، و ترائب زن كه همان سينه او است.

مؤلف: اين روايت صرفنظر از اينكه شخص امام را معرفى نكرده، و تنها گفته است : (فرمود)، و صرفنظر از اينكه سندش افتاده، خود مضمونش هم خالى از اشكال نيست.

و نيز در تفسير قمى در ذيل آيه (يوم تبلى السرائر) فرموده يعنى (ظاهر مى شود از سريره ها).

و در مجمع البيان آمده كه روايتى با حذف اواخر سند از ابى درداء رسيده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود: خداى تعالى چهار چيز را براى خلقش ضمانت كرده، كه هدر نرود، و آن اثر نماز و زكات و روزه رمضان و غسل جنابت است، و همين است سرائرى كه خداى تعالى درباره اش فرمود: (يوم تبلى السرائر).

مؤلف: و شايد اين از قبيل ذكر بعضى از مصاديق است، همچنان كه روايت بعدى اين احتمال را تأييد مى كند.

و در همان كتاب از معاذ بن جبل روايت شده كه گفت : از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) پرسيدم : منظور از اين سرائر كه خداى تعالى بندگان خود را با آن ابتلاء مى كند چيست ؟ فرمود: سرائر شما همان اعمال شما است از نماز و روزه و زكات و وضو و غسل جنابت، و هر واجب ديگر (پس ذكر شده هاى در روايت قبلى عنوان مثال را دارد)، براى اينكه همه اعمال شما سرائر و پنهانى است، چون هر كسى مى تواند بگويد نماز خوانده ام در حالى كه نخوانده باشد، و اگر بخواهد مى تواند بگويد وضو گرفته ام در حالى كه نگرفته باشد، پس همه اعمال شما نزد خدا محفوظ و خدا ضامن آن است، و روز تبلى السرائر واقعيت آنها آشكار مى گردد.

و در تفسير قمى در ذيل آيه (فما له من قوه و لا ناصر) آمده : يعنى هيچ نيرويى ندارد كه با آن به سوى خالقش نزديك شود، و هيچ ناصرى ندارد كه اگر خدا عذاب او را بخواهد او را يارى كند.

و باز در همان كتاب است كه در ذيل جمله (و السماء ذات الرجع ) فرمود: يعنى داراى باران و (و الارض ذات الصدع ) يعنى داراى گياه.

و در مجمع البيان در ذيل جمله (انه لقول فصل ) آمده يعنى قرآن بين حق و باطل را از راه روشنگرى هر يك جدايى مى اندازد، و اين معنا از امام صادق (عليه السلام) روايت شده.

و در الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه، دارمى، ترمذى، محمد بن نصر، و ابن انبارى (در كتاب مصاحف )، از حارث اعور روايت كرده اند كه گفت : داخل مسجد شدم و ديدم كه مردم دچار ورطه بگومگوها شده اند، نزد على شدم و جريان را باز گفتم، از در تعجب پرسيد راستى آنچه نبايد مى كردند كردند؟!

آنگاه فرمود: من از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) شنيدم مى فرمود به زودى فتنه اى به پا مى شود عرضه داشتم چاره خلاصى از آن چيست يا رسول الله ؟ فرمود: تمسك به كتاب خدا، كه در آن خبر امت هاى قبل از شما و مردم بعد از شما و حكم در ما بين شما است،

كتاب خدا كه جدا ساز حق از باطل است، همه اش حق است و جدى، نه شوخى، هر جبارى كه كتاب خدا را پشت سر اندازد خدا كمرش را مى شكند، و هر كس به پيروى هواى نفسش به دنبال غير قرآن رود خدا گمراهش مى سازد، كتاب خدا حبل متين خدا و ذكر حكيم و صراط مستقيم است، كتاب خدا بازيچه هواها نمى شود، و دانشمندان از معارفش سير نمى گردند گرونده به آن از هر زبانى كه باشد درباره آن دچار اشتباه نمى شود، و از اينكه دشمنان آن را رد كنند كهنه نمى گردد، و عجائبش تمام شدنى نيست، قرآن همان كتابى است كه وقتى جن آن را شنيد چاره اى جز اين نديد كه بگويد: (انا سمعنا قرانا عجبا يهدى الى الرشد)، هر كس به حكم قرآن سخن گويد راست گفته، و هر كس به حكم آن حكم كند عدالت ورزيده، و هر كس به دستوراتش عمل كند پاداش داده مى شود، و هر كس را به سوى قرآنش بخوانند به صراط مستقيمش هدايت كرده اند.

مؤلف: قريب به اين معنا از معاذ بن جبل از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) و مختصر آن از ابن مردويه از على (عليه السلام) نقل شده.

سوره اعلى مكى است و نوزده آيه دارد

سوره اعلى آيات 1 تا 19 

 بسم اللّه الرحمن الرحيم

 سبح اسم ربك الاعلى (1)

 الذى خلق فسوى (2)

 و الذى قدر فهدى (3)

 و الذى اخرج المرعى (4)

 فجعله غثاء احوى (5)

 سنقرئك فلا تنسى (6)

 الا ما شاء اللّه انه يعلم الجهر و ما يخفى (7)

 و نيسرك لليسرى (8)

 فذكر ان نفعت الذكرى (9)

 سيذكر من يخشى (10)

 و يتجنبها الاشقى (11)

 الذى يصلى النار الكبرى (12)

 ثم لا يموت فيها و لا يحيى (13)

 قد افلح من تزكى (14)

 و ذكر اسم ربه فصلى (15)

 بلت و ثرون الحيوه الدنيا(16)

 و الاخره خير و ابقى (17)

 ان هذا لفى الصحف الاولى (18)

 صحف ابرهيم و موسى(19)

ترجمه آيات

بنام خداى رحمان و رحيم، نام پروردگار بلند مرتبه خود را منزه بدار (و در رديف نامهاى ديگرش قرار مده ) (1).

پروردگارى كه اجزاى عالم را از عدم به وجود آورد و هر يك را در جايى قرار داد كه بايد قرار مى داد (2).

و پروردگارى كه هر چيزى را داراى حدود و اندازه اى كرد به طورى كه براى رسيدنش به هدف نهايى از خلقتش مجهز باشد (3).

و پروردگارى كه چراگاه ها از زمين رويانيد (4).

و دوباره خزانش كرد و به صورت خاشاكى سياه در آورد(5).

از نظر حفظ قرآن دلواپس مباش اينقدر برايت مى خوانيم كه ديگر از يادش نبرى (6).

البته به اذن ما از ياد نبرى و گر نه هر چه را كه بخواهد از ياد خواهى برد كه خدا داناى به آشكار و نهان است (7).

و ما در سر هر دو راهى تو را به راه آسان تر دعوت، سوق مى دهيم و انتخاب آن را به فطرت پاكت الهام مى كنيم (8).

پس تو به كار تذكر دادنت بپرداز البته جايى كه تذكر مفيد باشد (9).

كه به زودى آنها كه از خدا مى ترسند متذكر مى شوند (10).

ولى بدبخت ترين افراد از تذكر تو اعراض مى كنند (11).

بدبخت هايى كه در آتش خواهند سوخت آتشى كه از آتش دنيا سوزنده تر است (12).

چون در آن مرگ و حياتى نيست (13).

محققا هر كس كه خود را تزكيه كند رستگار مى شود (14).

و هر وقت نام خدا را به ياد آورد بلافاصله به نماز بايستد (15).

ولى شما اى مردم ! زندگى دنيا را بر آن رستگارى مقدم مى داريد (16).

با اينكه زندگى آخرت خير محض و فنا ناپذير است (17).

اين سفارش ها در صحف قديم نيز بود (18).

يعنى صحف ابراهيم و موسى (19).

مضمون كلمه سوره مباركه اعلى

بيان آيات

در اين آيات به توحيد خداى تعالى امر شده، توحيدى كه لايق به ساحت مقدس او باشد، و نيز به تنزيه ذات متعاليه اش از اينكه نام مقدسش با نامى ديگر ذكر شود، و يا چيزى كه بايد به او مستند شود بغير او نسبت دهند، مثلا كسى ديگر را در خلقت و تدبير و رزق شريك او بدانند، و به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) وعده تأييد مى دهد، تأييد به وسيله علم و حفظ، و نيز وعده مى دهد كه او را از آسان ترين طريق و مناسب ترين راه موفق به تبليغ و دعوت بفرمايد.

و سياق آيات اول سوره سياق آيات مكى است، و اما ذيل سوره يعنى از جمله (قد افلح من تزكى...) مورد ترديد است براى اينكه از طرق ائمه اهل بيت و همچنين از طرق اهل سنت رواياتى رسيده كه منظور از (تزكى ) دادن زكات فطره و خواندن نماز عيد است، و اين را هم مى دانيم كه روزه و توابعش كه يكى زكات فطره است و همچنين نماز عيد، بعد از هجرت در مدينه تشريع شده نتيجه مى گيريم كه آيات ذيل سوره در مدينه نازل شده، پس سوره مورد بحث مشتمل است بر آيات مكى و مدنى هر دو، و اين با رواياتى كه مى گويد اين سوره مكى است منافاتى ندارد، براى اينكه مى توان آن را حمل كرد به اينكه منظور صدر سوره است.

توضيح معناى اينكه فرود: (سبّح اسم ربّك - نام پروردگارت را تنزيه كن)

سبح اسم ربك الاعلى

در اين آيه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) دستور مى دهد اسم پروردگار خود را تقديس و تنزيه كند، و از اينكه نفرمود پروردگارت را تنزيه كن، فرمود اسم پروردگارت را تنزيه كن - و ظاهر لفظ اسم كلمه اى است كه بر مسمى دلالت كند - و كلمه هم جايش در زبان است، مى فهميم كه منظور اين است كه : هر وقت نام پروردگارت را به زبان مى آورى نام چيز ديگرى از قبيل آلهه و شركا و شفعا كه خدا از آن منزه است با آن كلمه به زبان ميار، و نسبت ربوبيت به آنها مده يعنى امورى كه از شوون ربوبيت است و مختص به خداى تعالى است، از قبيل خلقت ، ايجاد، رزق، احياء، اماته، و امثال آن را بغير خدا نسبت مده.

و يا معنايش اين است كه : امورى كه لايق ساحت مقدس خداى تعالى نيست از قبيل عجز، جهل، ظلم، غفلت و نظائر آن از هر صفت نقص و عيب را به خدا منسوب مكن.

و كوتاه سخن اينكه : تنزيه نام خدا اين است كه وقتى سخن از خدا مى رود بايد كلام از ذكر امورى كه مناسب با ذكر او نيست خالى باشد، اين تنزيه خدا در مرحله زبان و سخن است كه بايد با تنزيه او در مرحله عمل موافق باشد و لازمه اين تنزيه توحيد كامل و نفى شرك جلى است، و شرك جلى درست عكس توحيد است، و شخص مشرك نه تنها خداى تعالى را منزه از نواقص مذكور نمى داند، بلكه از شنيدن نام خدا به تنهايى ناراحت مى شود، و دو آيه زير بر اين معنا ناطق است : (و اذا ذكر اللّه وحده اشمازت قلوب الذين لا يومنون بالاخره و اذا ذكر الذين من دونه اذا هم يستبشرون )، (و اذا ذكرت ربك فى القران وحده ولوا على ادبارهم نفورا).

و در اينكه اسم را اضافه كرد به كلمه (رب ) و رب را اضافه كرد به كاف خطاب نكته اى است كه بيان قبلى ما را تأييد مى كند، چون معناى آن چنين مى شود: منزه بدار نام پروردگارت را كه تو او را پروردگار خود گرفته اى، و مردم را به ربوبيت و الوهيت او مى خوانى، پس ديگر در كلام خود آنجا كه نام او را به ربوبيت مى برى، نبايد نام غير او به طورى ذكر شود كه با ربوبيت خداى تعالى كه خودش ‍ نيز خود را بدان ناميده منافات داشته باشد.

كلمه (الاعلى ) - به معناى كسى است كه بر فراز هر بلندى كه تصور شود در آمده، و بر هر چيزى قاهر و چيره باشد، و اين كلمه صفت (ربك )است، نه صفت (اسم )، و همين صفت حكم آيه را تعليل مى كند، و مى فهماند كه چرا گفتيم نام پروردگارت را منزه بدار، براى اينكه او از هر علوى كه تصور شود عالى تر است.

مفسرين درباره اين جمله چهار قول دارند:

اقوال مختلف در اين باره

بعضى گفته اند: معناى (سبح اسم ربك الاعلى ) اين است كه : بايد بگويى (سبحان ربى الاعلى )، نقل از ابن عباس. البته اين نسبت را هم به وى داده اند كه گفته معنايش اين است كه نماز بخوان.

بعضى گفته اند: مراد از كلمه (اسم )، مسمى، يعنى خود خداى تعالى است ، و معناى آيه اين است كه : خدا را از هر فعل و صفتى كه لايق به ساحت قدس او نيست منزه بدار.

بعضى گفته اند: منظور از آوردن كلمه (اسم ) تعظيم مسمى است، و استشهاد شده به گفته لبيد شاعر كه گفته است :

(الى الحول ثم اسم السلام عليكما - تا سر يكسال و سپس اسم سلام بر شما دو نفر باد)، يعنى سلام بر شما باد، در اينجا هم معنايش : (سبح ربك الاعلى ) است.

و بعضى گفته اند: مراد تنزيه اسماى خداى تعالى است از هر رفتارى كه لايق به ساحت قدس او نباشد، مثلا اگر لفظى از اسماى خدا عمومى باشد، هم به خداى تعالى اطلاق شود، هم به غير او، مانند عالم و قادر و امثال آن، در مورد خداى تعالى آن را تاءويل نكند (و با اسماى خدا بازى ننمايد) و اگر لفظى باشد كه معناى اصلى و لغوى آن در مورد خداى تعالى صادق نباشد،

كلمه را بر معناى اصليش باقى نگذارد، و آن را تاءويل نمايد مانند (و جاء ربك - پروردگار تو آمد) كه حتما بايد تاءويل شود، و اگر كلمه اى است كه جز در مورد خداى تعالى اطلاق نمى شود،مانند كلمه (الله ) بايد آن را بر غير خداى تعالى اطلاق نكند، و در جاهاى نامناسب از قبيل مستراح آن را به زبان نياورد، و به همين قياس رعايت ادب را درباره اسم خدا بنمايد.

و ليكن معنايى كه ما ارائه داديم هم عمومى تر و وسيع تر است، و هم با سياق آيات بعدى كه مى فرمايد: (سنقرئك فلا تنسى ) و (نيسرك لليسرى فذكر) مناسب تر است، چون سياق اين آيات سياق تحريك و تشويق به تبليغ رسالت، و تذكر دادن و بيدار كردن مردم است، و لذا نخست دستور مى دهد كه آن جناب كلام خود را اصلاح كند و از هر چيزى كه بويى از شرك جلى و يا شرك خفى دارد پاك نمايد، و اسم پروردگارش را منزه بدارد، و در مرحله دوم او را وعده مى دهد به اينكه آنقدر وحى را برايش بخواند كه ديگر چيزى از آن را فراموش نكند، و در مرحله سوم وعده اش مى دهد كه طريقه تبليغ را بر او آسان سازد، و در آخر دستور مى دهد مردم را تذكر دهد و تبليغ كند، (دقت بفرماييد).

مظاهر تدبير الهى : خلقت، تسويه، تقدير، هدايت، و... 

الذى خلق فسوى

(خلقت هر چيزى ) به معناى گردآورى اجزاى آن است، و (تسويه اش ) به معناى روى هم نهادن آن اجزا به نحوى است كه هر جزئى در جايى قرار گيرد كه جايى بهتر از آن برايش تصور نشود، و علاوه بر آن جايى قرار گيرد كه اثر مطلوب را از هر جاى ديگرى بهتر بدهد، مثلا در مورد انسان چشم را در جايى و گوش را در جايى و هر عضو ديگر را در جايى قرار دهد كه بهتر از آن تصور نشود، و حقش ادا شود.

و اين دو كلمه يعنى (خلقت ) و (تسويه ) هر چند در آيه شريفه مطلق آمده، ليكن تنها شامل مخلوقاتى مى شود كه يا در آن تركيب باشد، و يا شائبه اى از تركيب داشته باشد، و آيه مورد بحث تا چهار آيه بعد در مقام توصيف تدبير الهى است، و اين خود برهانى است بر ربوبيت مطلقه او.

 

و الذى قدر فهدى

يعنى آنچه را خلق كرده با اندازه مخصوص و حدود معين خلق كرده، هم در ذاتش و هم در صفاتش و هم در كارش، و نيز آن را با جهازى مجهز كرده كه با آن اندازه ها متناسب باشد، و بوسيله همان جهاز او را به سوى آنچه تقدير كرده هدايت فرموده، پس هر موجودى به سوى آنچه برايش مقدر شده و با هدايتى ربانى و تكوينى در حركت است،

مانند طفل كه از همان اولين روز تولدش راه پستان مادر را مى شناسد، و جوجه كبوتر مى داند كه بايد منقار در دهان مادر و پدرش ‍ كند، و هر حيوان نرى به سوى ماده اش هدايت و هر ذى نفعى به سوى نفع خود هدايت شده است، و بر همين قياس هر موجودى به سوى كمال وجوديش هدايت شده.

و خداى تعالى در اين معانى فرموده : (و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم ) و نيز فرموده : (ثم السبيل يسره )، و نيز فرموده : (لكل وجهه هو موليها).

 

و الذى اخرج المرعى

كلمه (مرعى ) به معناى چرايى است كه علف خواران آن را مى چرند، و كسى كه آن را از زمين خارج مى كند و مى روياند همان خداى سبحان است.

 

فجعله غثاء احوى

كلمه (غثاء) به معناى گياه خار و خاشاكى است كه سيل به كنار بيابان مى ريزد، و منظور از آن در اينجا - به طورى كه گفته اند - گياه خشكيده است. و كلمه (احوى ) به معناى سياه شده است.

و منظور از بيرون كردن مرعى براى آذوقه حيوان و سپس خاشاك سياه كردنش، ارائه نمونه اى از تدبير ربوبى و دلائل ربوبيت خدا است، همچنان كه خلقت و تسويه و تقدير و هدايت نمونه ديگرى از آن است.

 

سنقرئك فلا تنسى الا ما شاء اللّه نه يعلم الجهر و ما يخفى

راغب در مفردات گفته كلمه (قرائت ) به معناى ضميمه كردن حروف براى به وجود آوردن كلمه، و رديف كردن كلمات براى به وجود آوردن جمله است در حال خواندن، پس اين ماده در هر ضميمه كردنى استعمال نمى شود، مثلا وقتى مى خواهى بفهمانى من مردم محل را گردهم جمع كردم، نمى توانى بگويى : (قرات القوم )، و باز به همين دليل به يك حرف كه از دهان در آيد قرائت گفته نمى شود.

معناى (اقراء) در (سنقرئك فلا تنسى) و مفاد استثناء (الّا ماشاء اللّه)

و در مجمع البيان گفته كلمه (اقراء) كه فعل (نقرئك ) مشتق از آن است به معناى تحويل گرفتن قرائت قارى است، به منظور غلط گيرى و تصحيح قرائت وى، و قارى به معناى خود خواننده است.

البته بايد توجه داشت كه در مورد بحث كه مى فرمايد ما به زودى تو را اقراء مى كنيم، به معناى اقراى معمول در بين خود افراد معلولى نيست، كه استاد گوش بدهد و غلطهاى شاگرد را تصحيح كند، و يا جايى كه خوب نخوانده خوب خواندن را به او بياموزد، چون چنين چيزى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) سابقه نداشته، و معهود نيست كه چيزى از قرآن را خوانده باشد، و چون به علت فراموشى خوب نخوانده و يا به غلط خوانده، خداى تعالى فرموده باشد تو بخوان و من گوش مى دهم، تا درست خواندن را به تو ياد دهم، بلكه منظور از اقراء در خصوص مورد، اين است كه ما چنين قدرتى به تو مى دهيم كه درست بخوانى و خوب بخوانى، و آنطور كه نازل شده و بدون كم و كاست و غلط و تحريف بخوانى، و خلاصه آنچه را كه نازل شده فراموش نكنى.

و جمله (سنقرئك فلا تنسى ) وعده اى است از خداى تعالى به پيامبرش، به اينكه علم به قرآن و حفظ قرآن را در اختيارش ‍ بگذارد، به طورى كه قرآن را آنطور كه نازل شده همواره حافظ باشد، و هرگز دچار نسيان نگردد، و همانطور كه نازل شده قرائتش ‍ كند، و ملاك در تبليغ رسالت و وحى به همانطور كه وحى شده همين است.

و جمله (الا ما شاء الله ) استثنايى است كه تنها به منظور بقاى قدرت الهى بر اطلاقش آورده شده، مى خواهد بفهماند چنين نيست كه خداى تعالى بعد از دادن چنين عطيه اى ديگر قادر نباشد تو را گرفتار فراموشى كند، نه ، بعد از اعطاء هم باز به قدرت مطلقه خود باقى است، و اين استثنايى نظير استثنايى است كه در آيه شريفه : (و اما الذين سعدوا ففى الجنه خالدين فيها ما دامت السموات و الارض الا ما شاء ربك عطاء غير مجذوذ) مى باشد، كه توضيحش در همان سوره گذشت.

پس در اين استثنا نمى خواهد بعضى از مصاديق نسيان را از عموم (لا تنسى ) خارج كند و بفرمايد به زودى علم قرآن را به تو مى دهيم به طورى كه هيچ چيز از قرآن را فراموش نكنى، مگر آنچه را كه او خواسته است فراموش كنى، براى اينكه اگر معنا چنين باشد اختصاص به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) ندارد، همه مردم اينطورند، و از هر چيزى و هر محفوظى آن مقدارى را فراموش مى كنند كه خدا خواسته باشد،

و از اشيا مقدارى را حفظ مى كنند و مقدارى را فراموش مى نمايند، پس اين چه منتى است كه بر شخص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) نهاده ؟ با اينكه عطيه، عطيه اى است عمومى و مشترك بين آن جناب و عموم مردم. پس وجه درست همان است كه ما بيان كرديم.

آسوده خاطر نموده پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از چيست تلقى وحى الهى و حفظ آن

و آيه شريفه با سياقى كه دارد خالى از تأييد گفتار بعضى از مفسرين نيست كه گفته اند: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) هر وقت جبرئيل بر او نازل مى شد قرآن را مى خواند تا مبادا چيزى از آن را فراموش كرده باشد، به طورى كه هيچ گاه نمى شد كه جبرئيل وحى را به آخر برساند، و آن جناب شروع به خواندن از اولش نكرده باشد، ولى همينكه اين آيه نازل شد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) از اين دلواپسى در آمد، و چيزى را فراموش نكرد.

و اين معنا به ذهن نزديك مى رسد كه بگوييم آيه شريفه مورد بحث يعنى آيه (سنقرئك فلا تنسى ) قبل از آيه (لا تحرك به لسانك لتعجل به ان علينا جمعه و قرانه فاذا قراناه فاتبع قرانه ثم ان علينا بيانه )، و اين آيه قبل از آيه (و لا تعجل بالقرآن من قبل ان يقضى اليك وحيه و قل رب زدنى علما)، نازل شده باشد.

(انه يعلم الجهر و ما يخفى ) - كلمه (جهر) به معناى ظهور هر چيزى در حد كمال براى حاسه اى از حواس آدمى است، يا حاسه باصره كه در آيه (فقالوا ارنا اللّه جهره )، به اين معنا آمده. و يا حاسه سامعه كه در آيه (انه يعلم الجهر من القول )، منظور شده است، اين بود معناى جهر. و اما در آيه مورد بحث كه سخنى از ديدن و شنيدن نرفته منظور مطلق هر چيزى است كه براى ادراك ظاهر باشد، به قرينه مقابل آن يعنى جمله (و ما يخفى ) كه آن را نيز مقيد به سمع و بصر نكرده.

و اين جمله در مقام تعليل براى مضمون جمله (سنقرئك فلا تنسى ) است، و معنايش اين است كه ما به زودى خاطرت را در تلقى وحى و حفظ آن آسوده مى كنيم، به علت اينكه ما هم به ظاهر اشيا آگهى داريم، و هم به باطن آنها، در مورد تو نيز هم از ظاهر حالت خبر داريم و هم از باطنت، و مى دانيم كه در دل چقدر اهتمام به امر وحى دارى، و تا چه حد بر اطاعت پروردگارت در آنچه دستورت مى دهد حريصى.

و در جمله (الا ما شاء الله انه يعلم...) التفاتى از تكلم مع الغير (ما به زودى چنين و چنان ) مى كنيم به غيبت (مگر آنچه خدا بخواهد)، بكار رفته، و نكته آن اشاره به حجت و دليل استثنا است، مى فهماند كه اگر گفتيم ما كه به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم) علم و حفظ قرآن را افاضه مى كنيم، قدرت بر خلاف آن را از خود سلب نمى كنيم، علتش اين است كه خداى تعالى مستجمع جميع صفات كمال است، كه يكى از آنها قدرت مطلقه است، و عين اين علت در جمله (انه يعلم ) نيز جريان دارد، يعنى اگر در آن هم التفات بكار رفته براى اشاره به علت مذكور است.

معناى اينكه خطاب به پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: (و نيسّرك لليسرى - تو را براى يسرى آسان مى كنيم) و نكته اى كه اين تعبير متضمّن است

و نيسرك لليسرى

كلمه (يسرى ) مونث (ايسر) است، و مصدر (تيسير) كه فعل (نيسر) از آن مشتق شده به معناى آسان كردن است، و در اين جمله كلمه (يسرى ) صفتى است كه در جاى موصوف محذوف خود نشسته، تقدير كلام (و نيسرك للطريقه اليسرى ) است، مى فرمايد ما تو را آنچنان رهنمون مى شويم كه همواره براى دعوت و تبليغ زبانى و عمليت آسان ترين طرق را اتخاذ كنى، عده اى را هدايت كنى، وعده اى ديگر را اتمام حجت نمايى، و در برابر آزارشان صبر كنى.

مقتضاى ظاهر كلام اين بود كه بفرمايد: (ونيسر لك اليسرى ) طريقه آسان را براى تو فراهم مى كنيم، همچنان كه موسى (عليه السلام) در دعايش گفت : (و يسر لى امرى )، نه اينكه بفرمايد تو را براى يسرى آسان مى كنيم، حال بايد ديد چرا اينطور تعبير كرد؟ در جواب مى گوييم : در آيه شريفه سخن از اين معنا رفته كه نفس شريف پيامبر (صلى اللّه عليه وآله و سلم) را مجهز به الهامهايى مى كند كه بتواند وظيفه رسالت خود را به آسانى و به بهترين طريق انجام دهد، اگر فرموده بود: (و نيسر لك اليسرى ) نفس شريف رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) را در اين موهبت هيچكاره معرفى كرده بود، و با دگرگون كردن تعبير فهمانده كه كارى مى كنيم كه خود تو بهترين طريقه را انتخاب كنى.

علاوه بر اين اگر اينطور كه گفتيم تعبير آورده بود نوعى تحصيل حاصل مرتكب شده بود، براى اينكه معنايش چنين مى شد: (ما آسان را براى تو آسان مى كنيم )، آن وقت اشكال تحصيل حاصل و اينكه آسان كردن آسان معنا ندارد، جوابى نداشت.

پس مراد از آسان كردن، آسان كردن خود رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) است، و منظور اين است كه فطرت آن جناب را آنچنان صاف كند، كه جز طريقه آسان را انتخاب نكند، طريقه اى را كه همان طريقه فطرت است از ساير طرق تشخيص دهد، پس ‍ آيه شريفه در معناى آيه زير است كه از موسى حكايت مى كند كه گفت (حقيق على ان لا اقول على اللّه لا الحق ).

 

فذكر ان نفعت الذكرى

اين آيه شريفه به دليل اينكه حرف (فاء) بر سرش آمده، نتيجه گيرى از مطالب قبل است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) را دستور مى داد تا نام پروردگارش را منزه بدارد، و وعده اش مى داد كه وحى را آنقدر اقراء كند كه به هيچ وجه فراموشش ‍ نكند، و فطرتش را آنقدر صاف كند كه طريقه سهل را از ميان همه طريقه ها تشخيص دهد، و همه اينها از شرايط ضرورى يك دعوت دينى است، و دعوت دينى بدون آنها به ثمر نمى رسد و موثر واقع نمى شود.

و معناى آيه مورد بحث با در نظر داشتن اين مطالب چنين مى شود: حال كه همه وسايل امتثال امر خود را برايت فراهم نموديم و تو را اقراء كرديم تا فراموش نكنى، و تشخيص طريقه سهل را برايت فراهم ساختيم، پس تو هم هر جا كه ديدى تذكر ثمربخش است تذكر بده.

سودمند واقع شدن شرط اساسى تذكره و اشاره به گفتار مفسرين درباره شرط مذكور

در اين جمله امر به تذكره را مشروط كرده به موردى كه تشخيص دهد، تذكره سودمند است، و اين شرطى است بر اساس حقيقت، چون وقتى تشخيص دهد تذكره سودى ندارد كار لغوى (نظير ايجاد قنات با آب دستى ) مى شود، و خداى تعالى اجل از آن است كه رسول گرامى خود را امر كند به اينكه كار بيهوده كند، پس تذكره در موردى بايد استعمال شود كه در خود طرف زمينه اى براى تذكر باشد كه در اين مورد تذكره در نوبت اول دل او را متمايل به حق مى سازد و قهرا تذكره نافع و اقع مى شود، و همچنين در نوبت هاى بعدى هم تمايل او را بيشتر مى سازد، همچنان كه فرمود: (سيذكر من يخشى ) و در موردى كه طرف هيچ زمينه اى براى نرم شدن دل ندارد، نوبت اول حجت را بر او تمام مى كند، اين نيز نافع است،

چون باعث مى شود طرف از حق دورى كند، همچنان كه فرمود: (و يتجنبها الاشقى ) و اما تذكره نوبت دوم او به خاطر اينكه نه خاصيت نرم كردن دل دارد، و نه اثر اتمام حجت، كارى لغو خواهد بود، و به همين جهت در اينجا فرمان خود را مشروط كرد به صورتى كه تذكره مفيد باشد، و در آيه زير صريحا فرموده : (فاعرض عن من تولى عن ذكرنا و لم يرد الا الحيوه الدنيا).

بعضى از مفسرين گفته اند: اين شرط صورى است نه حقيقى، مى خواهد بفرمايد تذكره هميشه نافع است، در بعضى موارد باعث اطاعت بيشتر، و در بعضى دورى از معصيت مى شود، همچنان كه خود ما به طرف مقابل بگوييم از فلانى بپرس اگر پرسيدن فايده دارد، و به همين جهت بعضى ها گفته اند: كلمه (ان ) در آيه شريفه به معناى معروفش (اگر) نيست، بلكه به معناى (قد - به تحقيق ) است، و بعضى ديگر گفته اند: به معناى (اذ - زيرا) است، مى فرمايد تذكر بده زيرا تذكر نافع است.

ولى اين حرف صحيح نيست، براى اينكه مى بينيم كه تذكر همه جا و حتى در مورد معاندين كه حجت بر آنان تمام شده نافع نيست، و چگونه مى توان چنين ادعايى كرد با اينكه قرآن درباره آن دسته از مردم فرموده : (سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يومنون ختم اللّه على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوه ).

بعضى ديگر گفته اند: در كلام به منظور اختصار گويى چيزى حذف شده، و تقدير كلام اين است : (فذكر ان نفعت الذكرى و ان لم تنفع - تو تذكر بده چه تذكرت سود داشته باشد و چه نداشته باشد)، و بر گفته خود چنين استدلال كرده اند كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) براى تذكره مبعوث شده، تا عذر براى احدى باقى نگذارد، او مقيد به نافع بودن تذكره نيست، رسالت خود را انجام مى دهد چه نافع باشد و چه نباشد، و در حقيقت آيه مورد بحث با جمله حذف شده اش نظير آيه (و جعل لكم سرابيل تقيكم الحر) مى باشد كه تقديرش (الحر و البرد - گرما و سرما9 است.

اين وجه هم درست نيست، براى اينكه قبول نداريم كه آن جناب موظف به تذكره بوده ، چه در مواردى كه نافع باشد و چه آنجا كه نباشد.

بعضى ديگر گفته اند: شرط (اگر سودمند باشد) را براى اين آورده كه اشاره كند به اينكه نافع واقع شدن تذكر در دل نامبردگان، امر بعيدى است، و اين يك پيشگويى است در مورد آنان، گويا فرموده تو وظيفه خودت را انجام بده، كه اجرت را مى برى، هر چند كه بعيد است در آنان موثر افتد.

اين وجه هم درست نيست، به دليل اينكه دنبال آيه بلافاصله مى فرمايد: (سيذكر من يخشى ) و با اينكه خودش مى فرمايد افراد بيمناك از آخرت به زودى متذكر مى شوند، چگونه ممكن است بفرمايد: تذكر بده هر چند بعيد است كه مفيد واقع شود؟!

 

سيذكر من يخشى

يعنى به زودى افرادى كه در قلب چيزى از خشيت خدا و ترس از عقاب او دارند بوسيله قرآن متذكر شده، اندرز مى گيرند.

 

و يتجنبها الاشقى

ضمير (هاء) به كلمه (ذكرى ) بر مى گردد، و منظور از كلمه (اشقى ) به قرينه مقابله اش با جمله (من يخشى ) كسى است كه در دل هيچ دلواپسى و خشيتى از عذاب خدا نداشته باشد، و اما فعل (يتجنب ) از مصدر تجنب است كه به معناى دور شدن از چيزى است.

و معناى آيه اين است كه : به زودى همانطور كه (من يخشى ) از تذكره تو متذكر مى شود (اشقى ) هم كه از خدا نمى ترسد از تذكره تو دور مى گردد.

 

الذى يصلى النار الكبرى

از ظاهر آيه بر مى آيد كه مراد از (آتش كبرى ) آتش دوزخ باشد، كه معلوم است در مقايسه با آتش دنيا آتشى است بزرگتر و سوزنده تر.

ولى بعضى گفته اند: مراد از آن، پايين ترين دركات دوزخ است كه عذابش از هر جاى ديگر دوزخ سخت تر است.

معناى اينكه شقىّ دوزخى در آتش نه مى ميرد و نه زنده مى شود

ثم لا يموت فيها و لا يحيى

كلمه (ثم ) كه براى تاخر چيزى از چيز ديگر استعمال مى شود، در اينجا براى تاخر رتبى كلام است، و مراد از (نمردن و زنده نشدن در آتش ) اين است كه : بفهماند تا ابد كسى از آن نجات نمى يابد، چون نجات به معناى قطع شدن عذاب به يكى از دو راه است، يا اينكه شخص معذب بميرد و هستيش فانى شود، و يا زندگى شقا و بدبختيش را مبدل به سعادت و عذابش را مبدل براحتى كند. پس منظور از حيات در خصوص اين آيه حيات طيبه و سعادتمندانه است، و آيه شريفه نظير تعبيرى است كه خود ما درباره بيمارمان مى گوييم نه زنده است كه آدم اميدى به وى داشته باشد، و نه مرده كه اميدش قطع شود و فراموش گردد.

مراد از تزّكى در: (قد افلح من تزكّى) 

قد افلح من تزكى و ذكر اسم ربه فصلى

كلمه (تزكى ) به معناى در پى پاك شدن است، و در اينجا منظور پاك شدن از لوث تعلقات مادى دنيوى است كه آدمى را از امر آخرت منصرف و مشغول مى كند به دليل اينكه دنبالش فرموده : (بل توثرون الحيوه الدنيا...) و نيز منظور از تزكى برگشتن به خداى تعالى و توبه كردن است، چون يكى از وسايل كه دل انسان را از فرورفتگى در ماديات حفظ مى كند توبه است، و نيز انفاق در راه خدا است كه باز دل را از لوث تعلقات مالى پاك مى كند، و حتى اگر دستور داده اند، در حقيقت خواسته اند طهارت از قذارتهايى كه صورت و دست و پاى انسان در اشتغال به امور دنيا به خود مى گيرد مجسم و ممثل كرده باشند.

(و ذكر اسم ربه فصلى ) - ظاهرا مراد از (ذكر نام خدا)، ذكر زبانى و مراد از (صلوه ) همان نماز معمولى و توجه خاص ‍ عبودى است كه در اسلام تشريع شده.

و اين دو آيه به حسب ظاهر مدلولى كه دارند نسبت به همه مصاديق طهارت كه برايت شمرديم عموميت دارد، ولى از نظر روايات وارده از ائمه اهل بيت (عليهم السلم) تنها درباره زكات فطره و نماز عيد نازل شده، روايات وارده از طرق اهل سنت هم همين را مى گويد.

 

بل توثرون الحيوه الدنيا

مصدر (ايثار) كه فعل (توثرون ) از آن مشتق است به معناى برگزيدن و انتخاب كردن و ترجيح دادن است. در اين آيه از مطلب قبلى اعراض و خطاب را به عموم بشر نموده، مى فرمايد حقيقت همان است كه گفتيم كه رستگارى در تزكى و ياد پروردگار است، و ليكن شما انسانها در پى پاك شدن نيستيد، و بر اساس دعوتى كه طبع بشرى شما دارد شما را به تعلق تام به دنيا و اشتغال به تعمير آن و ترجيح آن بر زندگى آخرت مى خواند.

بعضى از مفسرين گفته اند: خطاب در آيه به خصوص كفار است، و به هر حال چه به عموم بشر باشد و چه به خصوص كفار، سياق كلام، سياق عتاب است، و التفات از غيبت (هر كس تزكى كند رستگار مى شود) به خطاب (شما چنين و چنان مى كنيد) براى تأكيد به مطلب، و رو در رو سخن گفتن است.

 

و الاخره خير و ابقى

كلمه (ابقى - باقى تر) معمولا در مقايسه بين دو چيز استعمال مى شود كه عمر يكى بلندتر از ديگرى باشد، مى گويند اين باقى تر و بادوام تر است، و زندگى آخرت چنين نيست كه از زندگى دنيا بادوام تر باشد، بلكه زندگى آخرت الى الابد باقى است، پس اين سؤال پيش مى آيد كه چرا در اين آيه فرموده زندگى آخرت باقى تر و بهتر است. جواب اين است كه : مقام آيه مقام ترجيح دادن يكى از دو زندگى دنيا و آخرت بر ديگرى است، و در اين ترجيح همين مقدار كافى است كه آخرت خوب تر و باقى تر نسبت به دنيا باشد، و براى ترجيح لازم نيست كه زندگى آخرت ابدى هم باشد، هر چند كه ابدى و باقى هم هست.

 

ان هذا لفى الصحف الاولى صحف ابراهيم و موسى

كلمه (هذا) اشاره است به مطلبى كه از آيه (قد افلح من تزكى ) تا تمام چهار آيه بيان مى كرد، مى فرمايد آنچه گفته شد در صحف اولى هم گفته بوديم.

ولى بعضى از مفسرين گفته اند كلمه مذكور اشاره است به مضمون آيه اخرى كه مى فرمود: (آخرت بهتر و باقى تر است ).

بعضى از مفسرين در اين آيه گفته اند قرآن كريم نخست فرموده اين مطالب در صحف اولى بود، و بعد آن را بيان نموده، مى فرمايد: منظورم صحف ابراهيم و موسى است ، و اينكه اين اجمال و تفصيل احترام و بزرگداشتى از آن صحف است بر كسى پوشيده نيست.

بحث روايتى

(رواياتى در ذيل آيات : (سبّح اسم ربك الاعلى)، (سنقرئك فلا تنسى)، (قذ افلح من تزّكى) و درباره صحف اولى)

در تفسير عياشى از عقبه بن عامر جهنى روايت آورده كه گفت : وقتى آيه (فسبح باسم ربك العظيم ) نازل شد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود: اين ذكر را در ركوع خود بگوييد، و چون آيه (سبح اسم ربك الاعلى ) نازل شد فرمود: اين ذكر را در سجده خود بگوييد.

مؤلف: اين روايت را سيوطى هم در الدر المنثور از احمد وابى داوود و ابن ماجه و ابن منذر و ابن مردويه، از عقبه از آن جناب نقل كرده است.

و در تفسير قمى فرموده : (سبح اسم ربك الاعلى ) يعنى بگو (سبحان ربى الاعلى ) و در ذيل آيه (الذى خلق فسوى و الذى قدر فهدى ) فرموده : مقدر فرموده اشياء را با تقدير اول، سپس هدايت كرده بسويش هر كه را مى خواهد.

و در تفسير قمى در ذيل آيه شريفه (والذى اخرج المرعى ) آمده كه منظور از مرعى نبات است، و منظور از جمله (غثاء احوى ) اين است كه همان نيات بعد از رسيدن به حد بلوغش خشك و سياه مى شود.

و در الدر المنثور آمده كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) دائما قرآن را بياد مى آورد، از ترس اينكه مبادا فراموشش كند، تا آنكه به او وعده دادند كه ما حل اين مشكلت را عهده دار شديم، و اين آيه نازل شد: (سنقرئك فلا تنسى ).

و در كتاب فقيه آمده كه شخصى از امام صادق (عليه السلام) پرسيد معناى آيه (قد افلح من تزكى ) چيست ؟ فرمود: اين است كه هر كس زكات فطره بدهد رستگار مى شود. پرسيد معناى آيه و ذكر اسم ربه فصلى چيست ؟ فرمود اين است كه (براى نماز عيد) به سوى (جبانه ) برود و نماز بخواند و منظور از جبانه، صحرا است.

اين معنا از حماد از جرير از ابو بصير و زراره از آن جناب نيز نقل شده. و قمى آن را بدون ذكر سند و بدون نام آن جناب بلكه به تعبير (از آن جناب ) آورده است.

و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از ابو سعيد خدرى روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) همواره در روزهاى عيد فطر قبل از رفتن به مصلى فطره را تقسيم مى كرد و اين آيه را مى خواند: (قد افلح من تزكى و ذكر اسم ربه فصلى ).

مؤلف: و نيز در اين معنا كه دو آيه مورد بحث درباره زكات فطره و نماز عيد نازل شد به دو طريق از ابو سعيد روايت شده، البته روايتى موقوف به اين معنى كه نام معصوم در آن ذكر نشده است. و همچنين به دو طريق از ابن عمر، و به دو طريق از نائله بن اصقع، و به دو طريق از ابى العاليه، و به دو طريق از عطاء، و به دو طريق از محمد بن سيرين، و به دو طريق از ابراهيم نخعى روايت آورده، و همچنين از عمرو بن عوف از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) روايت كرده.

و در خصال از عتبه بن عمرو ليثى از ابوذر روايت كرده كه در ضمن حديثى گفت از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) پرسيدم : يا رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله و سلم) از آنچه خداى تعالى درباره دنيا بر تو نازل كرده كدامش در صحف ابراهيم و موسى بوده، فرمود: اى اباذر بخوان (قد افلح من تزكى و ذكر اسم ربه فصلى بل توثرون الحيوه الدنيا و الاخره خير و ابقى ان هذا لفى الصحف الاولى صحف ابراهيم و موسى )، و خلاصه آنچه در صحف ابراهيم و موسى بوده مضمون همين چهار آيه قبل بوده كه مى فرمايد: (هر كس زكات دهد و نماز بخواند رستگار شده است، ولى شما مردم زندگى دنيا را بر آخرت ترجيح مى دهيد، با اينكه آخرت بهتر و باقى تر است ).

مؤلف: همين حديث مؤيد گفته ما است، كه گفتيم كلمه (هذا) اشاره است به مجموع چهار آيه.

و در بصائر به سند خود از ابو بصير روايت كرده كه گفت : امام صادق (عليه السلام) فرمود آن صحفى كه خداى تعالى در آيه (صحف ابراهيم و موسى ) نام مى برد، نزد ما است، پرسيد: آيا صحف نامبرده به صورت الواح است ؟ فرمود: آرى.

مؤلف: اين روايت را به طريقى ديگر از ابو بصير از آن جناب نقل كرده. و ظاهرا مراد از الواح بودن صحف اين باشد كه صحف نامبرده همان تورات باشد كه قرآن كريم در چند جا از آن تعبير به الواح كرده نظير آيه (و كتبنا له فى الالواح من كل شى ء)، و نيز آيه و القى الالواح، و آيه اخذ الالواح.

روايتى درباره عدد انبياء الهى و كتب و صحيفه هاى آنها 

و در مجمع البيان است كه از ابوذر روايت شده كه گفت : به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) عرضه داشتم : يا رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله و سلم) انبياء چند تن بودند؟ فرمود: صدوبيست و چهار هزار تن، عرضه داشتم مرسلين از آنان چند تن بودند؟ فرمود سيصدوسيزده تن، و بقيه آنان انبياء بودند. پرسيدم : آدم نبى بود؟ فرمود: آرى خداوند با وى سخن گفت و او را به دست قدرت خود بيافريد.

اى اباذر! چهار تن از انبيا، عرب بودند هود و صالح و شعيب، و پيامبر خودت عرضه داشتم يا رسول اللّه خداى تعالى چند كتاب نازل كرده ؟ فرمود: صدوچهار كتاب، كه ده صحيفه از آن بر آدم، و پنجاه صحيفه بر شيث، و سى صحيفه بر اخنوخ، كه همان ادريس است، و او اولين كسى است كه با قلم خط نوشت، و ده صحيفه بر ابراهيم، و چهار صحيفه باقى تورات و انجيل و زبور و فرقان است.

مؤلف: اين معنا را سيوطى هم در الدر المنثور از عبد بن حميد، و ابن مردويه و ابن عساكر، از ابوذر نقل كرده، با اين تفاوت كه در نقل آنان صحف آدم را نشمرده ، و به جايش قبل از ذكر تورات ده صحيفه براى موسى شمرده است.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved