بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

سوره عبس مكى است و چهل و دو آيه دارد

سوره عبس آيات 1 تا 16

 بسم اللّه الرحمن الرحيم

 عبس و تولى (1)

 ان جاءه الاعمى (2)

 و ما يدريك لعله يزكى (3)

 او يذكر فتنفعه الذكرى (4)

 اما من استغنى (5)

 فانت له تصدى (6)

 و ما عليك الا يزكى (7)

 و اما من جاءك يسعى (8)

 و هو يخشى (9)

 فانت عنه تلهى (10)

 كلا انها تذكره (11)

 فمن شاء ذكره (12)

 فى صحف مكرمه (13)

 مرفوعه مطهره (14)

 بايدى سفره (15)

 كرام برره (16)

ترجمه آيات

به نام خداوند بخشنده مهربان چهره درهم كشيد و روى بگردانيد (1).

كه چرا آن كور نزد وى آمد (2).

تو چه دانى شايد او در پى پاك شدن باشد (3).

و يا در برخورد ناگهان متذكر شده در پى پاك شدن بيفتد (4).

اما آنكه توانگرى را به رخ مردم مى كشد (5).

تو به او روى خوش نشان مى دهى (6).

فكر مى كنى اگر هم پاك نشود مسؤول نيستى (7).

و اما آنكه شتابان نزد تو آمده (8).

در حالى كه از خدا مى ترسد (9).

تو از او تغافل مى كنى (10).

چنين مكن كه اين قرآن يك تذكر و يادآورى است (11).

هر كس بخواهد از آن پند گيرد (12).

تذكارى است در صحيفه هايى ارجمند (13).

والا و پاكيزه است (14).

كه بدست سفيرانى نوشته شده (15).

گرامى و نيكو (16).

اشاره به شان نزول اين آيات و غرض سوره كه عبارتست از عتاب هر كس كه ثروتمندان

رواياتى از طرق اهل سنت وارد شده كه اين آيات درباره داستان ابن ام مكتوم نابينا نازل شد، كه روزى بر رسول خدا ( صلى اللّه عليه و آله و سلم) وارد شد در حالى كه جمعى از مستكبرين قريش نزد آن جناب بودند و با ايشان درباره اسلام سخنان سرى داشتند، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) از آمدن ابن ام مكتوم چهره در هم كشيد، و خداى تعالى او را مورد عتاب قرار داد كه چرا از يك مردى تهى دست چهره در هم كردى ؟.

از طرق شيعه هم رواياتى به اين معنا اشاره دارد.

ولى در بعضى ديگر از روايات شيعه آمده كه مردى از بنى اميه نزد آن جناب بوده، و او از آمدن ابن ام مكتوم چهره درهم كشيد، و آيات، در عتاب او نازل شد، كه - ان شاء اللّه - بحث مفصل اين معنا در بحث روايتى آينده از نظرتان خواهد گذشت.

و به هر حال غرض سوره، عتاب هر كسى است كه ثروتمندان را بر ضعفاء و مساكين از مؤمنين مقدم مى دارد، اهل دنيا را احترام مى كند و اهل آخرت را خوار مى شمارد، بعد از اين عتاب رشته كلام به اشاره به خوارى و بى مقدارى انسان در خلقتش و اينكه در تدبير امورش سراپا حاجت است و با اين حال به نعمت پروردگار و تدبير عظيم او كفران مى كند كشيده شده، و در آخر سخن را با ذكر قيامت و جزاء و تهديد مردم خاتمه مى دهد، و اين سوره بدون هيچ ترديدى در مكه نازل شده است.

خبرى عتاب آميز حاكى از روى گرداندن يك مرد نابينا و عنايت و توجه به توانگران

عبس و تولى

يعنى چهره در هم كشيد و روى بگردانيد.

 

ان جاءه الاعمى

اين جمله علت عبوس شدن را بيان مى كند، و لام تعليل در تقدير است و تقدير آن (لان جاءه الاعمى ) است.

 

و ما يدريك لعله يزكى او يذكر فتنفعه الذكرى

اين آيه حال از فاعل فعل (عبس و تولى ) است، و كلمه تزكى به معناى در پى پاك شدن از راه عمل صالح است. كه بعد از تذكر يعنى پندپذيرى و بيدارى و پذيرفتن عقائد حقه دست مى دهد، چون (نفع ذكرى ) همين است كه آدمى را به تزكى دعوت مى كند، يعنى به ايمان و عمل صالح مى خواند.

و حاصل معنا اين است كه آن شخص چهره در هم كشيد، و از آن شخص نابينا كه نزدش آمده بود روى بگردانيد، با اينكه او خبر نداشت آيا مرد نابينا مردى صالح بود، و با اعمال صالح ناشى از ايمان خود را پاكيزه كرده بود يانه، شايد كرده بود، و يا آمده تا با تذكر و اتعاظش به مواعظ رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) بهره مند شده، در نتيجه به تطهير خود موفق گردد.

در اين آيات چهارگانه عتاب شديدى بكار رفته، و اين شدت از اين جهت بيشتر مى شود كه دو آيه اول در سياق غيبت آمده، كه مى فهماند خدا از او روى گردانيده، رو در رو با او سخن نگفته، و دو آيه اخير را در سياق خطاب آورده، چون توبيخ در مخاطبه حضورى بيشتر است، و حجت و استدلال هم وقتى رو در رو گفته شود الزام آورتر است، آن هم بعد از روى گردانى، و مخصوصا با سركوبى خود خدا و بدون واسطه غير.

و در اينكه از آن شخص تعبير به اعمى - كور - كرد توبيخى بيشتر استفاده مى شود، براى اينكه محتاجى كه به انسان مراجعه مى كند اگر نابينا باشد و حاجتش هم حاجتى دينى باشد، و خلاصه ترس از خدا او را وادار كرده باشد كه با نداشتن چشم به ما مراجعه كند، ما بيش از ساير مراجعه كنندگان بايد به او ترحم كنيم، و بيشتر به او روى آورده مورد عطوفتش قرار دهيم، نه اينكه چهره در هم بكشيم و روى از او برتابيم.

بعضى گفته اند: بنابر اينكه شخص مورد عتاب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) باشد تعبير از آن جناب به ضمير غايب براى اين بوده كه به قداست ساحت آن جناب اشاره كند، و بطور كنايه بفهماند گويا آن كسى كه چنين عملى كرده رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) نبوده، چون مثل چنين عملى از مثل آن جناب سر نمى زند، و در نوبت دوم كه از آن جناب به ضمير خطاب تعبير كرده نيز قداست ساحت آن حضرت منظور بوده، چون هميشه اقبال بعد از اعراض، اجلال و احترامى از طرف است.

و ليكن اين حرف درست نيست، چون با خطاب (و اما من استغنى فانت له تصدى...) نمى سازد، و توبيخ در آن از توبيخ در آيه (عبس و تولى ) بيشتر است، و بطور قطع هيچ ايناسى هم در آن نيست.

 

اما من استغنى فانت له تصدى و ما عليك الا يزكى

كلمات (غنى ) و (استغناء) و (تغنى ) و (تغانى ) بطورى كه راغب گفته به يك معنى مى باشند. پس مراد از (من استغنى ) كسى است كه خود را توانگر نشان دهد، و ثروت خود را به رخ مردم بكشد. و لازمه اين عمل اين است كه بخواهد از سايرين سر و گردنى بلندتر باشد، و رياست و عظمتى در چشم مردم داشته باشد، و از پيروى حق عارش بيايد، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: (ان الانسان ليطغى ان راه استغنى ) و كلمه (تصدى ) به معناى متعرض شدن و روى آوردن به چيزى و اهتمام در امر آن است.

در اين آيه و شش آيه بعدش اشاره مفصلى است به اينكه ملاك در آن عبوس شدن و پشت كردن چه بوده، كه به خاطر آن مستوجب عتاب شده، حاصل آن اين است كه : تو خيلى به وضع مستكبران و اعراض كنندگان از پيروى حق مى پردازى، و زياد به وضع آنها اعتناء مى كنى، در حالى كه اگر او نخواهد خود را پاك كند بر تو تكليفى نيست، و بر عكس از وضع آن كس كه خود را پاك كرده و از خدا مى ترسد بى اعتنايى مى كنى .

(و ما عليك الا يزكى ) - بعضى گفته اند: كلمه (ما) نافيه است، و معنايش اين است كه : اگر او نخواست خود را تزكيه كند حرج و مسؤوليتى بر تو نيست، تا رهايى از آن مسؤوليت تو را حريص كند به مسلمان شدن او، و غفلت ورزيدن از آنهايى كه قبلا به طيب خاطر مسلمان شده اند.

بعضى گفته اند: كلمه (ما) استفهام انكارى است، و به آيه چنين معنا مى دهد:

(چه چيز و چه مسؤوليت و ضررى متوجه تو مى شود اگر او نخواهد خود را از كفر و فجور پاك كند؟ تو يك رسول بيشتر نيستى ، و جز ابلاغ رسالت مسؤوليتى ندارى ).

بعضى ديگر گفته اند: كلمه (ما) به معناى (لا) ى نافيه است، و معنايش اين است كه : (از عدم تزكيه او از كفر و فجور باكى به خود راه نمى دهى )، و اين معنا با سياق عتابى كه قبل از اين آيه و قبل از قبل اين آيه بود سازگارتر است.

 

و اما من جاءك يسعى و هو يخشى فانت عنه تلهى

كلمه (سعى ) به معناى سرعت در دويدن است، پس معناى آيه به حسب آنچه مقام دست مى دهد اين است كه : آن كس كه به شتاب نزدت مى آيد تا بوسيله معارف دين و مواعظى كه از تو مى شنود خود را پاك كند، (و هو يخشى ) در حالى كه از خدا مى ترسد، و خشيت خود آيت و نشانه آن است كه او بوسيله قرآن متذكر شده است، همچنان كه فرمود: (ما انزلنا عليك القران لتشقى الا تذكره لمن يخشى )، و نيز فرموده : (سيذكر من يخشى ).

(فانت عنه تلهى ) - اصل كلمه (تلهى ) (تتلهى ) بوده، يعنى خود را بكار ديگر مى زنى، و از چنين مردى كه آمده كه به راستى خود را اصلاح كند غافل مى مانى، و اگر ضمير (انت ) را در اين آيه و در آيه (فانت له تصدى ) و ضمير (له ) و (عنه ) را در آن دو مقدم بر فعل آورده، همه براى تأكيد در عتاب و تنبيه است.

 

كلا انها تذكره فمن شاء ذكره

كلمه (كلا) باز داشتن از همان عملى است كه به خاطر آن عتابش فرمود يعنى عبوس كردن قيافه و روى گردانى از كسى كه از خدا مى ترسد، و مشغول شدن و پرداختن به كسى است كه خود را بى نياز مى داند.

اشاره به اينكه قرآن كريم (تذكره) است

و ضمير در جمله (انها تذكره ) به آيات قرآنى و يا به قرآن بر مى گردد، و اگر آن را مونث آورده براى اين بود كه خبر آن (تذكره ) مونث بوده، و معناى آن اين است كه : آيات قرآنى - و يا قرآن - تذكره است، يعنى موعظه اى است كه هر پند پذيرى از آن متعظ مى شود، و يا تذكر دهنده اى است كه اعتقاد حق و عمل حق را تذكر مى دهد.

(فمن شاء ذكره ) - اين قسمت، جمله اى معترضه است ، و ضمير به قرآن و يا آنچه كه قرآن تذكر مى دهد بر مى گردد، و معنايش ‍ اين است كه : هر كس خواست مى تواند بياد قرآن و يا معارفى كه قرآن تذكر مى دهد بوده باشد، و قرآن اين را تذكر مى دهد كه مردم بدانچه فطرت به سوى آن هدايت مى كند منتقل شوند، و آن، عقائد و اعمال حقه اى است كه در لوح فطرت محفوظ است.

و در اينكه تعبير فرمود به (فمن شاء ذكره ) اشاره است به اينكه در دعوت قرآن به تذكر، هيچ اكراه و اجبارى نيست، و داعى اسلام كه اين دعوت را مى كند براى اين نيست كه نفعى عايد خودش شود، تنها و تنها نفع آن عايد خود متذكر مى شود، حال اختيار با خود او است.

مقصود از اينكه درباره قرآن فرمود: (فى صحف مكرمة...)

فى صحف مكرمه مرفوعه مطهره

در مجمع البيان گفته : كلمه (صحف ) جمع صحيفه است، و عرب هر چيزى را كه در آن مطلبى نوشته شده باشد صحيفه مى نامد، همچنان كه كتابش هم مى خواند، حال چه اينكه ورقه و كاغذى باشد و يا چيز ديگرى.

و جمله (فى صحف ) خبرى است بعد از خبر براى كلمه (ان )، و ظاهر آن اين است كه : قرآن به دست ملائكه در صحفى متعدد نوشته شده بوده. و اين ظاهر، سخن آن مفسر را كه گفته : مراد از صحف لوح محفوظ است ضعيف مى سازد، چون در كلام خداى تعالى در هيچ موردى از لوح محفوظ به صيغه جمع از قبيل صحف و كتب و الواح تعبير نشده. نظير اين قول در بى اعتبارى سخن آن مفسر ديگر است كه گفته : مراد از صحف، كتب انبياى گذشته است. چون اين معنا با تعبير (بايدى سفره...) نمى سازد، زيرا ظاهر اين تعبير اين است كه صفت صحف باشد.

(مكرمه ) يعنى معظم، (مرفوعه ) يعنى رفيع القدر نزد خدا، (مطهره ) يعنى پاكيزه از قذارت باطل و سخن بيهوده و شك و تناقض، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: (لا ياتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه )، و نيز در اينكه مشتمل بر سخن بيهوده نيست فرموده : (انه لقول فصل و ما هو بالهزل )، و در اينكه مشتمل بر مطلب مورد شكى نيست، فرموده : (ذلك الكتاب لا ريب فيه ) و در اينكه مشتمل بر مطالب متناقض نيست فرموده : (و لو كان من عند غير اللّه لوجدوا فيه اختلافا كثيرا).

اشاره به اينكه ملائكه اى مخصوص سفراى وحى و - تحت امر جبرئيل - متصدى حمل و ابلاغ آن به پيامبران بوده اند

بايدى سفره كرام برره

اين دو جمله دو صفت بعد از صفت هستند براى صحف، و كلمه (سفره ) جمع سفير است، و سفير به معناى رسول است، و كلمه (كرام ) صفت آن رسولان است، به اعتبار ذاتشان و (برره ) صفت ايشان است به اعتبار عملشان، مى فرمايد: ذاتا افرادى بزرگوارند، و از نظر عمل داراى احسانند.

و معناى اين چند آيه اين است كه : قرآن تذكره اى است كه در صحف متعددى نوشته شده بود صحفى معظم و رفيع القدر، و پاكيزه از هر پليدى و از هر باطل و لغو و شك و تناقض، و به دست سفيرانى نوشته شده كه ذاتا نزد پروردگارشان بزرگوار، و در عمل هم نيكوكارند.

و از اين آيات بر مى آيد كه براى وحى، ملائكه مخصوصى است، كه متصدى حمل صحف آن و نيز رساندن آن به پيامبرانند، پس ‍ مى توان گفت اين ملائكه اعوان و ياران جبرئيلند، و تحت امر او كار مى كنند، و اگر نسبت القاى وحى را به ايشان داده، منافات ندارد با اينكه در جاى ديگر آن را به جبرئيل نسبت دهد، و بفرمايد: (نزل به الروح الامين على قلبك )، و در جاى ديگر در تعريف جبر ئيل بفرمايد: (انه لقول رسول كريم ذى قوه عند ذى العرش مكين مطاع ثم امين )، بلكه همين آيه مويد مطلب ما است، كه مى فرمايد دستوراتش مطاع است، معلوم مى شود جبرئيل براى رساندن وحى به انبياء، كاركنانى از ملائكه تحت فرمان دارد، پس وحى رساندن آن ملائكه هم وحى رساندن جبرئيل است، همچنان كه عمل جبرئيل و اعوانش روى هم فعل خداى تعالى نيز هست، و اين انتساب وحى به چند مقام نظير مسأله توفى و قبض ارواح است، كه يك جا به اعوان ملك الموت نسبت داده، و يك جا به خود او، و يك جا به خود خداى تعالى كه بحث آن مكرر گذشت.

ليكن، معنايى كه گذشت روشن تر است.

و بعضى ديگر گفته اند: قاريان قرآنند، كه آن را مى نويسند و مى خوانند، كه خواننده محترم به نادرستى آن واقف است.

بحث روايتى

روايتى حاكى از اعراض پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) از ابن ام مكتوم و نزول آيات: (عبس و تولى...)

در مجمع البيان است كه بعضى گفته اند: اين آيات درباره عبد اللّه بن ام مكتوم فرزند شريح بن مالك بن ربيعه فهرى يكى از بنى عامر بن لوى نازل شده.

و جريان چنين بوده كه : وى روزى بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) وارد شد، در حالى كه آن جناب با عتبه بن ربيعه و ابو جهل بن هشام و عباس بن عبد المطلب و ابى و اميه بن خلف جلسه كرده بود، و ايشان را به دين توحيد دعوت مى كرد، به اميد اينكه اسلام بياورند، ابن ام مكتوم عرضه داشت : يا رسول اللّه ( صلى اللّه عليه و آله و سلم) از قرآن برايم بخوان تا حفظ كنم، و (چون نابينا بود) مكرر آن جناب را صدا مى زد، و متوجه نبود كه آن جناب با آن چند نفر مشغول صحبت است، و تكرار او باعث شد كه كراهت و ناراحتى در سيماى آن جناب هويدا گرديد، چون ابن ام مكتوم مرتب كلام آن جناب را قطع مى كرد، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) در دل خود فكر مى كرد كه حالا اين چند نفر كه از بزرگان قريشند، مى گويند پيروان او همه از قبيل ابن ام مكتوم يا كورند و يا برده اند، لذا از او روى بگردانيد، و رو به آن صناديد كرد، در اينجا بود كه اين آيات در عتاب و سرزنش آن جناب نازل شد.

و از آن به بعد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) همواره ابن ام مكتوم را احترام مى كرد، هر وقت به او بر مى خورد مى فرمود: مرحبا به كسى كه خداى تعالى به خاطر او مرا عتاب فرمود، و آنگاه مى پرسيد: آيا كار و حاجتى دارى ؟ و دو نوبت او را در مدينه جانشين خود كرد و خود به جنگ رفت.

مؤلف: سيوطى در تفسير الدر المنثور اين قصه را از عايشه و انس و ابن عباس - البته با مختصر اختلافى - نقل كرده، و آنچه صاحب مجمع البيان نقل كرده خلاصه اى از آن روايات مختلف است.

بيان اينكه آيات عتاب به روشنى متوجه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) نيست و نزول آن در مورد روى گرداندن آن حضرت از ام مكتوم از جهات مختلف مخدوش و مردود است

ليكن آيات سوره مورد بحث دلالت روشنى ندارد بر اينكه مراد از شخص مورد عتاب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) است، بلكه صرفا خبرى مى دهد و انگشت روى صاحب خبر نمى گذارد، از اين بالاتر اينكه در اين آيات شواهدى هست كه دلالت دارد بر اينكه منظور، غير رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) است، چون همه مى دانيم كه صفت عبوس از صفات رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) نبوده، و آن جناب حتى با كفار عبوس نمى كرده، تا چه رسد به مؤمنين رشد يافته ، از اين كه بگذريم اشكال سيد مرتضى رحمة اللّه عليه بر اين روايات وارد است، كه مى گويد اصولا از اخلاق رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) نبوده، و در طول حيات شريفش سابقه نداشته كه دل اغنياء را به دست آورد و از فقراء روبگرداند.

و با اينكه خود خداى تعالى خلق آن جناب را عظيم شمرده، و قبل از نزول سوره مورد بحث، در سوره (نون ) كه به اتفاق روايات وارده در ترتيب نزول سوره هاى قرآن، بعد از سوره (اقرء باسم ربك ) نازل شده فرموده : (و انك لعلى خلق عظيم )، چطور تصور دارد كه در اول بعثتش خلقى عظيم (آن هم بطور مطلق ) داشته باشد، و خداى تعالى به اين صفت او را بطور مطلق بستايد، بعدا برگردد و بخاطر پاره اى اعمال خلقى، او را مذمت كند، و چنين خلق نكوهيده اى را به او نسبت دهد كه تو به اغنياء متمايل هستى، هر چند كافر باشند، و براى به دست آوردن دل آنان از فقراء روى مى گردانى، هر چند كه مؤمن و رشد يافته باشند؟

علاوه بر همه اينها مگر خداى تعالى در يكى از سوره هاى مكى يعنى در سوره شعراء به آنجناب نفرموده بود: (و انذر عشيرتك الاقربين و اخفض جناحك لمن اتبعك من المومنين )، و اتفاقا اين آيه در سياق آيه (و انذر عشيرتك الاقربين ) است، كه در اوائل دعوت نازل شده.

از اين هم كه بگذريم مگر به آنجناب نفرموده بود: (لا تمدن عينيك الى ما متعنا به ازواجا منهم و لا تحزن عليهم و اخفض جناحك للمومنين )، پس چطور ممكن است در سوره حجر كه در اول دعوت علنى اسلام نازل شده به آنجناب دستور دهد اعتنايى به زرق و برق زندگى دنياداران نكند، و در عوض در مقابل مؤمنين تواضع كند و در همين سوره و در همين سياق او را مأمور سازد كه از مشركين اعراض كند، و بفرمايد: (فاصدع بما تومر و اعرض عن المشركين ) آن وقت خبر دهد كه آن جناب بجاى اعراض از مشركين، از مؤمنين اعراض نموده، و به جاى تواضع در برابر مؤمنين در برابر مشركين تواضع كرده است !

علاوه بر اين زشتى عمل مذكور چيزى است كه عقل به زشتى آن حكم مى كند، و هر عاقلى از آن متنفر است، تا چه رسد به خاتم انبياء (صلى اللّه عليه و آله و سلم)، و چنين قبيح عقلى احتياج به نهى لفظى ندارد، چون هر عاقلى تشخيص مى دهد كه دارايى و ثروت به هيچ وجه ملاك فضيلت نيست، و ترجيح دادن جانب يك ثروتمند بخاطر ثروتش بر جانب فقير، و دل او را به دست آوردن، و به اين رو ترش كردن رفتارى زشت و ناستوده است.

با در نظر گرفتن اين اشكالها جواب از گفتار بعضى از مفسرين روشن مى شود كه گفته اند: خداى تعالى آن جناب را از اين رفتار نهى نكرده مگر در اين مورد، پس اين كار معصيت نبوده مگر بعد از نهى اما قبل از آن، آن جناب مى توانسته چنين رفتارى داشته باشد.

وجه نادرستى اين سخن اين است كه : اولا به چه دليل آن جناب نهى نشده مگر در آن هنگام، نه بعدش و نه قبلش ؟ و ثانيا گفتيم اين رفتار به حكم عقل ناستوده است، و صدورش از شخصى كريم الخلق كه خدايش قبلا او را به خلق عظيم ستوده محال است، آن هم با بيانى مطلق و بدون قيد وى را ستوده و فرموده : (و انك لعلى خلق عظيم )، علاوه بر اين كلمه (خلق ) به معناى ملكه راسخه در دل است، و كسى كه داراى چنين ملكه اى است عملى منافى با آن انجام نمى دهد.

روايتى ديگر حاكى از نزول آيات عتاب در مورد مردى از بنى اميه

و در مجمع البيان، از امام صادق (عليه السلام) روايت آورده كه فرموده است اين آيات درباره مردى از بنى اميه نازل شده كه در حضور رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) نشسته بود، ابن ام مكتوم آمد، مرد اموى وقتى او را ديد قيافه اش را در هم كشيد، و او را كثيف پنداشته، دامن خود را از او جمع كرد، و چهره خود را عبوس نموده رويش را از او گردانيد، و خداى تعالى داستانش را در اين آيات حكايت نموده عملش را توبيخ نمود.

و نيز در مجمع البيان است كه از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه فرموده : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) هر وقت ابن ام مكتوم را ملاقات مى كرد مى فرمود: مرحبا مرحبا، به خدا سوگند خداى تعالى ابدا مرا در مورد تو عتاب نخواهد كرد، و اين سخن را از در لطف به او مى گفت، و او از اين همه لطف شرمنده مى شد، (حتى كان يكف النبى (صلى اللّه عليه و آله و سلم) مما يفعل به - حتى بسيار مى شد كه به همين خاطر از آمدن به خدمت آن جناب خوددارى مى كرد).

مؤلف: اشكالى كه به اين حديث وارد است همان اشكالى است كه به حديث قبل وارد بود، و معناى اينكه فرمود: (حتى انه كان يكف...) اين است كه : ابن ام مكتوم از حضور در نزد آن جناب خوددارى مى كرد، چون آن حضرت اين سخن را بسيار مى گفت، و او سخت شرمنده مى شد و خجالت مى كشيد.

آيات 17 تا 42 سوره عبس

 قتل الانسان ما اكفره (17)

 من اى شى ء خلقه (18)

 من نطفه خلقه فقدره (19)

 ثم السبيل يسره (20)

 ثم اماته فاقبره (21)

 ثم اذا شاء انشره (22)

 كلا لما يقض ما امره (23)

 فلينظر الانسان الى طعامه (24)

 انا صببنا الماء صبا (25)

 ثم شققنا الارض شقا (26)

 فانبتنا فيها حبا(27)

 و عنبا و قضبا (28)

 و زيتونا و نخلا (29)

 و حدائق غلبا (30)

 و فاكهه و ابا (31)

 متاعا لكم و لانعامكم (32)

 فاذا جاءت الصاخه (33)

 يوم يفر المرء من اخيه (34)

 و امه و ابيه (35)

 و صاحبته و بنيه (36)

 لكل امرى منهم يومئذ شأن يغنيه (37)

 وجوه يومئذ مسفره (38)

 ضاحكه مستبشره (39)

 و وجوه يومئذ عليها غبره (40)

 ترهقها قتره (41)

 اولئك هم الكفره الفجره (42)

ترجمه آيات

خدا بكشد انسان را كه چقدر كفرانگر است (17).

مگر خدا او را از چه خلق كرده كه به خود اجازه كفران مى دهد (18)

مبداء خلقتش نطفه اى بوده كه بعدا او را در ذات و صفات و افعال تقدير نمود (19).

و سپس راه سعادتش را آسان و فراهم كرد (20).

آنگاه دچار مرگ و سپس داخل قبرش ساخت (21).

و سپس آيا انسانى كه خلقت و تدبير و هدايت و مردن و زنده شدنش به دست خدا است شكر او را به جاى آورد؟ نه هرگز بلكه كفر و عصيان ورزيد (23).

پس انسان بايد به غذاى خود بنگرد (24).

اين ما بوديم كه آب را به كيفيتى كه انسانها خبر ندارند از آسمان فرستاديم (25).

و سپس زمين را باز به كيفيتى ناگفتنى و به وسيله دانه ها شكافتيم (26).

و در آن دانه ها رويانديم (27).

و انگور و سبزيجاتى (28).

و زيتون و نخلى (29).

و باغهاى پر درخت سر به هم كرده اى (30).

و ميوه و چراگاه (31).

تا وسيله زندگى شما و حيوانات شما باشد (32).

پس وقتى آن صيحه شديد آسمانى بيايد (33).

و روزى رسد كه هر كس از برادرش هم فرار مى كند (34).

و از مادر و پدرش (35).

و از همسر و فرزندانش (36).

در آن روز هر كس آنقدر گرفتار است كه به ياد غير خودش نمى افتد (37).

در آن روز چهره ها دو جورند چهره هايى نورانى (38).

خندان و خوشحال (39).

و چهره هايى غبار آلود و اندوهبار (40).

كه ظلمت و كدورت از آن مى بارد (41).

آنان همين كافران فاجرند (42).

بيان آيات

در اين فصل نخست انسان را نفرين مى كند، و از اينكه در كفر به ربوبيت رب خود اصرار و مبالغه مى ورزد تعجب مى كند، و آنگاه به حدوث و بقاى او اشاره نموده مى فهماند كه انسان نه مالك چيزى از آفرينش خويش است، و نه مالك چيزى از تدبير امورش، بلكه خداى سبحان است كه او را از نطفه اى بى مقدار آفريده و سپس اندازه گيرى اش كرد، و آنگاه راه را برايش آسان ساخت، و در آخر هم او است كه وى را مى ميراند، و به قبر داخلش مى كند، و هر وقت كه بخواهد دوباره زنده اش مى سازد.

پس خداى سبحان يگانه رب و خالق و مدبر امر او است، آن هم نه تنها در حدوثش بلكه در بقايش، و تا آخرين لحظه هستى اش ‍ مدبر او است، ولى اين انسان كفرانگر، فرمان او را نمى برد، و به هدايت او مهتدى نمى شود.

و اگر انسان تنها و تنها به طعامى كه مى خورد نگاه كند، كه يكى از مظاهر تدبير خدا، و مشتى از درياى رحمت او است، آن وقت به تدبير وسيع پروردگارش و لطيف صنع او پى مى برد، آنچنانكه عقلش مبهوت شود، و هوشش از سر بدر رود، در حالى كه نعمت هاى خدا تنها طعام نيست، و در اين ميان نعمت هاى ديگرى است كه از حيطه شمار بيرون است (و ان تعدوا نعمت اللّه لا تحصوها).

با اين حال اين عجب است كه انسان تدبير پروردگار خود را نديده مى گيرد، و شكر نعمتش را بجا نمى آورد، و راستى انسان ظلوم و كفار است، و به زودى آثار خوب و بد شكر و كفران خود را مى بيند، كه يا سرور و بشارت است، و يا روسياهى و عذاب .

و اين آيات بطورى كه ملاحظه مى كنيد بيگانه از آيات گذشته نيست، هر چند بعضى ها گفته اند: علت نزول اين فصل چيز ديگرى بوده، ولى با بيانى كه خواهد آمد اثبات خواهيم كرد كه هر دو دسته سياقى واحد دارند.

معناى آيه (قتل الانسان ما اكفره) و مراد از كفر در آن

قتل الانسان ما اكفره

اين جمله نفرينى است بر انسان كه طبعش طبع دلدادن به شهوات، و پيروى هواى نفس ، و فراموش كردن پروردگار خود، و استكبار ورزيدن از پيروى اوامر او است.

و جمله (ما اكفره ) شگفت انگيزى از اصرار انسان در كفران، و پوشاندن حق صريح است، با اينكه او خودش مى بيند و احساس ‍ مى كند كه مدبر خود نيست، و كسى جز خداى سبحان مالك تدبير امر او نمى باشد.

پس مراد از (كفر) در اين جمله مطلق حق پوشى است، كه دو مصداق دارد: يكى انكار ربوبيت خدا، و يكى ترك عبادت او است، و مويد اين سخن ذيل آيه است كه به جهات تدبير ربوبى اشاره مى كند البته آن جهاتى كه با حق پوشى و ترك عبادت تناسب دارد. ولى بعضى از مفسرين، كفر در اين آيه را به ترك شكر و كفران نعمت معنا كرده اند.

و اين توجيه هر چند در جاى خود صحيح است ولى مناسب تر از نظر سياق همان معنايى است كه ما براى كفر كرديم.

در كشاف گفته جمله (قتل الانسان ) نفرينى است بر انسان و اين نفرين در اصطلاح عرب از هر نفرين ديگر شنيع تر است چون كشته شدن، بزرگترين شدائد دنيايى و رسوايى هاى آن است و جمله (ما اكفره ) شگفت انگيزى از افراط انسان در كفران نعمت خداى تعالى است. و آنگاه گفته اين دو جمله با همه كوتاهيش خشن ترين نفرينى است كه به گوش عرب مى خورد و غليظترين اسلوب و پردلالت ترين كلام بر سخط و خشم گوينده است و از اين دو جمله با همه تقاربى كه در دو طرف آن است هيچ كلامى در مذمت دامنه دارتر از آن ديده نشده و هيچ كلامى جامع تر از آن در ملامت يافت نمى شود.

بعضى هم گفته اند كه : جمله (ما اكفره ) استفهاميه است، و مى پرسد كه چه چيز انسان را كافر كرده. ولى وجه قبلى بليغ ‌تر است.

نفى عذر از بشر در كفر ورزيدن و استكبارش، با بيان حقارت و ناچيزى مبداء خلقت او و...

من اى شى ء خلقه

معناى اين جمله با كمكى كه مقام مى دهد اين است كه : خداى تعالى انسان را از چه چيز خلق كرده كه به خود اجازه طغيان و استكبار را مى دهد استكبار از ايمان و اطاعت، و اگر فاعل در فعل (خلقه ) را در اين جمله و در جملات بعدى حذف كرده براى اين بوده كه اشاره كند به اين كه فطرت هر كسى مى داند كه فاعل فعل خلقت و تقدير سبيل كسى به جز خداى تعالى نيست حتى مشركين هم به اين معنا اعتراف دارند.

و اگر مطلب را در قالب استفهام آورد به اين انگيزه بود كه عجيب بودن مفاد (ما اكفره ) را تأكيد كند - و چون معمولا از چيزى تعجب مى شود كه علت و سبب روشنى نداشته باشد - استفهام مذكور قهرا مى فهم اند كه اولا اين اصرار بشر در كفرش امرى عجيب است و سپس مى پرسد آيا در اين خلقت عجيب علتى بوده كه باعث شده اينطور در كفرش افراط كند؟ آنگاه خودش پاسخ مى دهد به اينكه انسان هيچ دليل و عذرى ندارد كه كفرانگرى خود را مستند بدان كند چون او كسى است كه از آبى پست خلق شده و چيزى از خلقت و تدبير امور زندگى و مرگ و بعث خود را مالك نيست. و كوتاه سخن اينكه : استفهام مذكور زمينه چينى است براى پاسخى كه در جمله (من نطفه خلقه...) مى دهد.

 

من نطفه خلقه فقدره

نكره آمدن كلمه (نطفه ) به منظور تحقير آن است، يعنى از نطفه اى خوار و بى مقدارش آفريده، پس كسى كه اصل و نسبش آبى چنين پشيز است، حق ندارد با كفر خود طغيان كند، و از اطاعت، استكبار بورزد.

(فقدره ) - يعنى به او در ذات و صفات و افعالش قدرت و توانايى داد، پس او نبايد از آن حدى كه برايش مقدر شده تجاوز كند، چون تدبير ربوبى از هر سو به وى احاطه دارد، و او نمى تواند خودش مستقلا بخواسته خود برسد، اگر خدا برايش مقدر نكرده باشد.

 

ثم السبيل يسره

ظاهر سياق اين آيات كه سياقى نفى عذر از بشر در برابر كفر و استكبارش است، اين است كه مراد از سبيل - آن هم بطور مطلق - راه اطاعت خدا و امتثال او امر او باشد، و يا به عبارت ديگر راه خير و سعادت باشد.

اشاره به عدم منافات اينكه خلقت و تقدير از ناحيه خدا است با مختار بودن انسان

در نتيجه آيه شريفه در معناى دفع دخل است، چون وقتى گفته مى شود (من نطفه خلقه فقدره ) ممكن است شنونده پيش خود خيال كند كه وقتى خلقت و تقدير از هر جهت به انسان احاطه دارد، ديگر انسان در افعال ذات و صفاتش اختيارى از خود ندارد، زيرا همه آنها مقدر و از پيش معين شده است، چون با تقدير، ضرورى الوجود و واجب التحقق مى شود، و ديگر اختيارى براى انسان باقى نمى ماند، پس انسان در كفر و فسقش هيچ دخالتى ندارد اگر فاسق مى شود به تقدير الهى است، و اگر كافر مى شود به تقدير او است، و انسان آنچه را كه خدا خواسته و امر كرده به كرسى مى نشاند، و همين به كرسى نشاندنش نيز به تقدير الهى است، پس ديگر نبايد او را در مورد هيچ عملى ملامت كرد، و دعوت دينى براى او كارى بيهوده است، چون دعوت فرع داشتن اختيار است، وقتى او از خودش اختيارى ندارد، ديگر انبياء به چه منظورى او را دعوت كنند.

به همين جهت اين شبهه را با جمله (ثم السبيل يسره ) دفع نموده و فرمود: خلقت و تقدير هر چند كه خاص خدا است، ولى اين منافات ندارد با اينكه خود انسان هم اختيار داشته باشد، و به همين خاطر صحيح باشد كه خدا هم در آنچه به او امر نموده از ايمان و اطاعت را كه راه رسيدن يك انسان به سعادت خويش است به او ياد دهد، و از او بخواهد كه به اراده و اختيار خودش چنين و چنان كند، پس فعلى كه از انسان سر مى زند به اختيار خودش سر مى زند، ولى در عين حال همين عمل متعلق تقدير الهى نيز هست، پس ‍ انسان در آنچه مى كند هم مختار است و هم مسؤول، هر چند كه آنچه مى كند متعلق قدر هم هست، و ما پيرامون جبر و اختيار مكرر در ذيل آياتى كه با اين مسأله تناسبى داشت بحث كرديم.

بعضى گفته اند مراد از (تيسير سبيل ) اين است كه خداى تعالى خروج انسان از شكم مادرش را آسان كرده، و معناى عبارت : (سهل للانسان سبيل الخروج من بطن امه ) است، يعنى راه بيرون شدن انسان مخلوق از نطفه را كه در شكم مادر جنين شده بود از شكم مادر آسان ساخت.

بعضى ديگر گفته اند: مراد هدايت بسوى دين و روشنگرى راه خير و شر است، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: (و هديناه النجدين ). ولى وجه قبلى بهتر است.

مراد از اينكه فرمود خدا انسان را اقبار (دفن) كرد - ثم امانه فاقبره - 

ثم اماته فاقبره

كلمه (اماته ) به معناى تحقق دادن به مرگ انسان است، و مراد از (اقبار) دفن كردن مرده آدمى و پوشاندنش در شكم زمين است، البته اين بر اساس غالب است، كه عادت مردم بر آن جارى شده، و به همين جهت نسبت در گور كردن را به خداى تعالى داده، چون او (بوسيله كلاغ در داستان هابيل ) هدايتشان كرده و يا به دلها الهام كرد كه مردگان خود را دفن كنند پس اين عمل با خداى تعالى نسبتى دارد، همانطور كه به خود مردم هم نسبتى دارد.

بعضى گفته اند: منظور از اقبار اين است كه خداى تعالى او را صاحب قبر كرد، يعنى دستور داد زنده ها، او را دفن كنند، و با اين عمل مرده او را احترام نموده، از اينكه جيفه اش متعفن شود، و مردم از بوى آن متنفر و متاذى گردند جلوگيرى نموده .

ليكن وجه قبلى با سياق آيات مناسب تر است، چون آيات در اين زمينه سخن دارند كه تدبير تكوينى خداى تعالى را گوشزد كنند، نه تدبير تشريعى او را، كه يكى از آن تشريع حكم غسل و كفن و دفن اموات است.

 

ثم اذا شاء انشره

در مجمع البيان گفته : كلمه (انشار) به معناى زنده كردن بعد از مرگ به منظور تصرف است، همچنان كه جامه را بعد از تا كردن و پيچيدن دوباره باز مى كنند، (تا در آن تصرفى كنند) پس مراد از اين جمله اين است كه خداى تعالى هر وقت بخواهد مردگان در قبر را مبعوث مى كند، و در اين تعبير اشاره اى هم به اين معنا است كه روز بعث را جز خداى تعالى كسى نمى داند.

معناى آيه : (كلا لما يقض ما امره) كه متضمن ملامت انسانهاى مبتلا به كفر است

كلا لما يقض ما امره

آنچه از سياق به دست مى آيد اين است كه كلمه (كلا) از سؤالى كه از سياق بر مى خيزد ردع و جلوگيرى كند، سؤالى كه جمله (لما يقض ما امره ) به آن اشاره دارد، گويا بعد از آنكه اشاره شد به اينكه انسان مخلوقى است كه از اولين لحظه وجودش تا به آخر تحت تدبير خداى تعالى است، او است كه وى را خلق مى كند و تقدير مى نمايد، و راه را برايش هموار مى سازد، مى ميراند و در قبر مى كند، و مجددا از قبر بيرونش مى آورد، همه اينها نعمت هايى است از خداى تعالى، شخص مى پرسد: حال كه جريان بدين قرار است پس انسان چه بايد بكند و چه كرد، آيا در برابر مقام ربوبيت خاضع گرديد يا نه ؟ و آيا شكر نعمت را بجاى آورد يا نه ؟ در پاسخ فرموده : (كلا)، نه انسان چنين نكرد، آنگاه مطلب را چنين توضيح داد كه : (لما يقض ما امره ) هرگز آنچه را خداى تعالى دستور داد به انجام نرساند بلكه كفران و نافرمانى كرد.

پس، از آنچه گذشت روشن شد كه ضمير در (يقض ) به انسان بر مى گردد، و مراد از قضاء نكردن انسان، به انجام نرساندن دستورات الهى است. و بعضى گفته اند: ضمير به خداى تعالى بر مى گردد، و معناى عبارت اين است كه : خداى تعالى اين قضاء را براى كفار نرانده كه امر او را به انجام برسانند و ايمان آورده اطاعتش كنند، بلكه اگر هم به ظاهر به ايشان امر فرموده از باب اتمام حجت بوده است. ولى اين وجه بعيد به نظر مى رسد.

و نيز اين معنا روشن شد كه مذمت و ملامتى كه در آيه آمده متوجه انسان طبيعى است يعنى مى خواهد بفرمايد طبع انسان چنين است كه اگر به خودش واگذار شود در كفر افراط مى كند، و اين همان مطلبى است كه آيه زير افاده اش مى كند (ان الانسان لظلوم كفار)، كه قهرا با انسانهايى منطبق مى شود كه فعلا مبتلا به كفر و افراط در آن هستند، و با حق دشمنى مى ورزند. و از اين معنا روشن مى شود اينكه از بعضى نقل شده كه گفته اند: عموميتى كه در آيه است منظور نظر است، چون هيچ انسانى چه كافر و چه مؤمن آنطور كه بايد خدا را عبادت نكرده، و دستورات او را به انجام نرسانيده، درست نيست.

و وجه نادرستيش اين است كه : ضمير (به حسب قواعد عربى ) به انسان بر مى گردد كه در صدر آيات آمده بود، و عموميت آن هم بر حسب طبع انسان منظور است، كه طبعا افراطگر در كفر است، و اما بر حسب فعليت قهرا به انسانهايى تطبيق مى كند كه فعلا داراى كفر هستند.

معناى آيه : (كلا لما يقض ما امره) كه متضمن ملامت انسانهاى مبتلا به كفر است

فلينظر الانسان الى طعامه

اين جمله به شهادت حرف (فاء) كه در اولش آمده، متفرع بر جملات قبل است، البته تفرع تفصيل بر اجمال مى باشد، پس در اين صورت، نظر و مطالعه انسان را پيرامون طعامى كه مى خورد و با آن سد رمق مى كند و بقاى خود را تضمين مى نمايد لازم مى داند - با اينكه نعمت طعام يكى از ميليونها نعمتى است كه تدبير ربوبى آنها را براى رفع حوايج بشر در زندگيش فراهم كرده - و دستور مى دهد اگر در همين يك نعمت مطالعه كند، سعه تدبير ربوبى را مشاهده خواهد كرد، تدبيرى كه عقلش را متحير و مبهوت خواهد كرد، آن وقت خواهد فهميد كه خداى تعالى چقدر نسبت به صلاح حال انسان و استقامت امر او عنايت دارد، آن هم چه عنايتى دقيق و محيط.

و مراد از انسان - بطورى كه گفته شده - غير آن انسانى است كه نامش در اول اين فصل از آيات ذكر شد، چون مراد از آن انسان، خصوص افرادى است كه در كفر ورزيدن مبالغه مى كنند، به خلاف انسان در آيه مورد بحث، كه مأمور شده به طعام خود نظر كند، چون منظور از آن عموم انسانها است، و همين جهت بود كه دوباره كلمه انسان را ذكر كرد، وگر نه اگر منظور همان انسان مى بود مى فرمود: (فلينظر الى طعامه ) يعنى همان انسان كه نامش را برديم بايد به طعام خود نظر كند.

 

انا صببنا الماء صبا... و لانعامكم

قرائتى كه فعلا دائر در بين مسلمين است كلمه (انا) را با فتحه همزه مى خوانند، كه بنابر آن جمله مورد بحث بيانى تفصيلى براى تدبير خداى تعالى مى شود، كه چگونه طعام انسان را مى آفريند، بله البته اين مرحله ابتدايى از آن تدبير تفصيلى است، وگرنه بيان مستوفا و كامل آن خصوصيات كه در نظام آفرينش طعام برقرار است، و نظام وسيعى كه در همه اين امور و روابط كونى كه بين هر يك از آن امور و بين انسان برقرار است، چيزى نيست كه بتوان در چند آيه بيانش كرد، و عادتا از وسع و طاقت بيان بشرى بيرون است.

و كوتاه سخن اينكه : كلمه (صب ) در جمله مورد بحث به معناى ريختن آب از بلندى است، و منظور در اينجا فرو فرستادن بارانها بر زمين براى روياندن گياهان است، و بعيد نيست كه شامل جارى ساختن چشمه ها و نهرها نيز بشود، چون آبهاى زير زمينى هم از ذخائرى است كه بوسيله باران پديد مى آيد.

(ثم شققنا الارض شقا) - ظاهر اين آيه اين است كه منظور از (شق ) شكافتن زمين بوسيله جوانه گياهانى است كه از زمين سر در مى آورند، و به همين جهت اين جمله را با كلمه (ثم ) و جمله بعدى را با حرف (فاء) به جمله (انا صببنا الماء) عطف كرد.

(فانبتنا فيها حبا) - ضمير در (فيها) به كلمه (ارض ) بر مى گردد، و مراد از حب جنس حبوباتى است كه به مصرف غذاى انسان مى رسد، مانند گندم و جو و نخود و عدس و امثال اينها، و همچنين منظور از كلمه (عنب ) در جمله بعدى جنس آن است، و همچنين (قضب ) و غير اينها.

(و عنبا و قضبا) - عنب به معناى انگور است، ولى به درخت آن نيز عنب گفته مى شود، و شايد در اينجا منظور همين درخت انگور باشد، نظير زيتون كه هم به ميوه درخت گفته مى شود، و هم به درخت آن و كلمه (قضب ) به معناى سبزيجات تر و تازه است، كه انسان آن را مى خورد. و اين كلمه در اصل به معناى قطع است، و سبزيجات را اگر قضب خوانده اند بخاطر اين است كه پى در پى قطع مى شود. بعضى هم گفته اند: منظور همه گياهانى است كه از زمين قطع مى شود، حتى علف حيوانات را هم شامل مى شود.

(و زيتونا و نخلا) - معناى اين دو كلمه معروف است.

(و حدائق غلبا) - كلمه (حدائق ) جمع حديقه است،كه به معناى بوستانى تفسير شده كه اطرافش ديوار كشيده باشند، و كلمه (غلب ) جمع غلباء است، گفته مى شود (شجره غلباء) يعنى درختى بزرگ و كلفت، پس حدائق غلب به معناى بوستانى است كه درختانش عظيم و كلفت باشد).

(و فاكهه و ابا) - بعضى گفته اند: كلمه (فاكهه ) به معناى مطلق ميوه ها است. و بعضى گفته اند: همه ميوه ها را شامل مى شود، الا انگور و انار را. بعضى ديگر گفته اند: اگر در بين مصاديق فاكهه، خصوص زيتون و نخل را آورد، براى اين بود كه نسبت به آن دو اعتناى بيشترى داشته، و كلمه (اب ) - با تشديد (باء) - به معناى گياه و چراگاه است.

(متاعا لكم و لانعامكم ) - كلمه (متاعا) مفعول له است، مى فرمايد: (ما آنچه از خوردنيها كه رويانديم براى اين بود كه شما را و چهار پايان را كه شما به خود اختصاص داده ايد، بهره مند و سير كنيم، و اگر در اين جمله از سياق غيبت (فلينظر الانسان ) به خطاب (كم ) التفات شده، براى آن بوده كه منت تدبير خود و انعام نعمتش را تأكيد كرده باشد.

 

فاذا جاءت الصاخه

اين جمله اشاره است به سرانجام آن تدبيرى كه در اين آيات ذكر شده بود، تدبير عام ربوبى و تدبير خصوصيش در رابطه با انسان، و اينكه اين تدبير سرانجامش به كجا منتهى مى شود، و امرى كه خداى تعالى به انسانها كرد تا او را بندگى كنند، آيا انسان اين امر را به انجام رسانيد يا خير ؟ و آن سرانجام همان روز صاخه (قيامت ) است، كه انسان جزاى اعمال خود را دريافت مى كند.

كلمه صاخه به معناى صيحه شديدى است كه از شدتش گوشها كر شود، و منظور از آن نفخه صور است.

اشاره به شدت و سختى روز قيامت به نحوى كه انسان حتى از كسان و نزديكانش مىگريزد

يوم يفر المرء من اخيه و امه و ابيه و صاحبته وبنيه

اين آيه به شدت روز قيامت اشاره مى كند، شدت آن روز به حدى است كه اقرباى انسان و نزديكانش كه يك روز طاقت فراقشان را نداشت و آنها را ياور و بازوى خود در زندگى مى پنداشت، و همواره به آنان پناه مى برد، امروز از همه آنان مى گريزد، براى اينكه شدت آنچنان احاطه مى كند كه نمى گذارد آدمى به ياد چيزى و كسى بيفتد، و اعتنايى بغير خود كند، حال غير خودش هر كه مى خواهد باشد، آرى بلا و مصيبت وقتى عظيم باشد و شدت يابد، و بر آدمى چيره گردد، آنچنان آدمى را به خود جذب مى كند كه از هر فكر و تلاشى منصرفش مى سازد.

دليل بر اين معنا آيه بعدى است كه مى فرمايد: (لكل امرى ء منهم يومئذ شان يغنيه ) يعنى براى هر فردى از ايشان، بقدر كفايت كه نگذارد به چيز ديگرى بينديشد گرفتارى هست.

و بعضى در سبب فرار انسان از اقرباء و بستگان نزديك خود در آن روز، وجوه ديگرى آورده اند كه چون دليلى بر آن نبود از ايرادش ‍ صرفنظر كرديم.

 

وجوه يومئذ مسفره ضاحكه مستبشره

اين آيه بيان مى كند كه در آن روز مردم به دو قسم منقسم مى شوند، قسمى اهل سعادت، و قسمى ديگر اهل شقاوت، و اشاره مى كند به اينكه هر يك از اين دو طايفه با سيما و قيافه اش شناخته مى شود،

اهل سعادت چهره هايى نورانى و درخشنده دارند، كه فرح و سرور و انتظار آينده اى خوش از آن چهره ها هويداست، پس معناى (مستبشره ) همين است كه از ديدن منزلگاه خود كه به زودى بدانجا منتقل مى شوند خوشحالند.

سيماى كفار و اهل شقاوت در قيامت

و وجوه يومئذ عليها غبره

كلمه (غبره ) به معناى غبار و كدورت است، كه منظور از آن سيما و نشانه هاى غم و اندوه است.

 

ترهقها قتره

يعنى سياهى و تاريكى بر آن چهره ها نشسته. در اين چهار آيه حال دو طايفه را، با بيان حال چهره هايشان بيان كرده، چون چهره و قيافه آينه دل است، هم مسرت درونى در آن جلوه مى كند و هم اندوه و گرفتارى.

 

اولئك هم الكفره الفجره

يعنى اين طايفه جامع بين دو صفت كفر و فجورند، كفر كه كار قلب، و فجور كه كار بدنى و به معناى گناهان شنيع است، و ممكن هم هست منظور از كفر، كفران نعمت ها، و منظور از فجور همان گناه ان باشد، و اين جمله تعريف طايفه دوم است، كه اهل شقاوتند، چيزى كه هست در اين آيات طايفه اول يعنى اهل سعادت را به مثل چنين تعريفى توصيف نكرده، و اين بدان جهت بوده كه سياق كلام و غرض اصلى، بيان حال طايفه دوم بوده، و مى خواسته آن طايفه را انذار و از سرانجام وخيمى كه در پيش دارند بيم دهد.

بحث روايتى

(روايتى درباره : (قتل الانسان ما اكفره) ، جهل ابوبكر و عمر به معناى (ابا) شدت روز قيامت و...)

در الدر المنثور است كه ابن منذر از عكرمه روايت كرده كه در تفسير آيه (قتل الانسان ما اكفره ) گفته : اين آيه در شأن عتبه بن ابى لهب نازل شده، كه وقتى آيه (و النجم اذا هوى ) را شنيد، گفت : من كفر مى ورزم به پروردگار نجم وقتى كه فرو مى ريزد، ناگزير رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) او را نفرين كرد، و در سفرى كه به شام مى رفت شير او را پاره كرد.

و در احتجاج از امير المؤمنين (عليه السلام) روايت كرده كه در حديثى طولانى در معناى (قتل الانسان ما اكفره ) فرمود: يعنى انسان لعنت شده است.

و در تفسير قمى در ذيل آيه ثم السبيل يسره آمده كه خداوند راه خير را براى بشر آسان كرده است.

مؤلف: مراد از اين حديث اين است كه : خداى تعالى انسان را در عملش مختار كرده ، بطورى كه راه سعادت و رسيدن به كمالش را آسان ساخته، همان كمالى كه براى رسيدن به آن آفريده شده. پس اين خبر با آن معنايى كه ما در تفسير آيه آورديم منطبق است.

و نيز در معناى كلمه (و قضبا) در همان كتاب آمده كه قضب به معناى (قت ) است (گياهى است كه حيوانات علفخوار آن را مى چرند).

و نيز در معناى جمله (و فاكهه و ابا) فرموده : (اب ) به معناى علف خشكى است كه علفخواران مى خورند.

و در الدر المنثور است كه ابو عبيد در كتاب (فضائل ) خود از ابراهيم تيمى روايت كرده كه گفت : شخصى از ابو بكر صديق پرسيد: (و ابا) يعنى چه ؟ در پاسخ گفت به زير كدام آسمان و روى كدام زمين پناهنده شوم، وقتى درباره كتاب خدا چيزى بگويم كه نمى دانم.

و نيز در همان كتاب آمده كه سعيد بن منصور، ابن جرير، ابن سعد، عبد بن حميد، ابن منذر، ابن مردويه، بيهقى (در كتاب شعب الايمان )، خطيب و حاكم (وى حديث را صحيح دانسته )، از انس روايت كرده اند كه روزى عمر آيات (فانبتنا فيها حبا و عنبا و قضبا) را تا كلمه و ابا قرائت كرد، آنگاه گفت : همه اينها را مى شناسيم، اما بايد ديد كلمه (اب ) به چه معنا است، آنگاه چوب دستياى كه در دست داشت از دست انداخت و گفت : عمر بيهوده خودت را به اين در و آن در نزن، اگر تو معناى كلمه اب را ندانى چه گناهى دارى، اى مردم برويد به دنبال كسى كه از خود قرآن شما را به معناى آن هدايت كند، آنگاه عمل كنيد، و وقتى چيزى از كتاب خدا را نفهميديد آن را به پروردگار كتاب واگذاريد.

و نيز در آن كتاب آمده كه عبد بن حميد، از عبد الرحمان بن يزيد روايت كرده كه گفت : مردى از عمر پرسيد: معناى كلمه (و ابا) چيست ؟ همين كه ديد حضار مجلس به دادن جواب پرداختند، شلاق خود را گرفته به آنان حمله ور شد.

مؤلف: اين حديث مى خواهد بگويد عمر مردم را از بحث پيرامون معارف قرآن و حتى تفسير الفاظ آن، منع مى كرد.

و در ارشاد مفيد آمده كه روايت شده شخصى از ابو بكر از كلام خداى عز و جل كه فرموده : (و فاكهه و ابا) پرسيد: ابو بكر معناى كلمه (اب ) از قرآن را ندانست، در پاسخ گفت كدام آسمان و كدام زمين مرا پناه مى دهد و يا چه خاكى به سر كنم اگر درباره قرآن چيزى بگويم كه بدان علم ندارم، اما كلمه (فاكهه ) كه معنايش را همه مى دانيم، و اما كلمه اب را من نمى دانم خدا داناتر است.

اين سخن به امير المؤمنين (عليه السلام) رسيد فرمود: سبحان اللّه چطور نمى داند كه كلمه (اب ) به معناى علف و چريدنيها است ؟ و اينكه خداى تعالى در اين آيه مى خواهد نعمت هايى را كه به خلقش داده، و از آن جمله آنچه غذاى آنان و غذاى چهار پايان ايشان است كه بوسيله آن هم جانشان زنده مى ماند، و هم جسمشان نيرو مى گيرد، به رخ آنان بكشد.

و در مجمع البيان است كه از عطاء بن يسار از سوده همسر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) روايت شده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود: مردم پا برهنه و لخت. و ختنه نشده محشور مى شوند و عرق آنچنان از ايشان مى ريزد كه حتى تا نرمه گوشها مى رسد، مى گويد عرضه داشتم : يا رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله و سلم) خاك بر سرم آيا در آن روز مردم لخت و عريان به يكديگر نگاه مى كنند؟ فرمود: در آن روز مردم به هيچ چيز جز گرفتارى خود نمى انديشند و نمى پردازند، آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود: (لكل امرى ء منهم يومئذ شأن يغنيه ).

و در تفسير قمى در ذيل آيه (لكل امرى ء منهم يومئذ شأن يغنيه ) فرموده : يعنى شغلى است كه از هر شغل ديگرى بازش مى دارد.

سوره تكوير مكى است و بيست و نه آيه دارد

سوره تكوير آيات 1 تا 14 

 بسم اللّه الرحمن الرحيم

 اذا الشمس كورت (1)

 و اذا النجوم انكدرت (2)

 و اذا الجبال سيرت (3)

 و اذا العشار عطلت (4)

 و اذا الوحوش ‍ حشرت (5)

 و اذا البحار سجرت (6)

 و اذا النفوس زوجت (7)

 و اذا الموؤده سيلت (8)

 باى ذنب قتلت (9)

 و اذا الصحف نشرت (10)

 و اذا السماء كشطت (11)

 و اذا الجحيم سعرت (12)

 و اذا الجنه ازلفت (13)

 علمت نفس ما احضرت (14)

ترجمه آيات

به نام خداوند بخشنده بخشايشگر. زمانى كه آفتاب درهم پيچيده مى شود (1)

و آن روز كه ستارگان سقوط مى كنند (2).

و وقتى كه كوهها از شدت زلزله به راه مى افتند (3).

و هنگامى كه نفيس ترين اموال بى صاحب مى ماند (4).

و روزگارى كه وحشى ها هم مانند انسانها زنده مى شوند (5).

و زمانى كه درياها افروخته گردند (6).

و آن وقت كه نفوس هر يك به جفت مناسب و لايق خود مى رسد (7).

و روزى كه از دختران زنده به گور شده سؤال شود (8).

كه به كدامين گناه كشته شدند؟ (9).

و روزى كه نامه هاى اعمال براى حساب باز مى شود (10).

و روزى كه آسمان چون طومار پيچيده مى شوند (11).

و روزى كه دوزخ را مى افروزند (12).

و زمانى كه بهشت را به اهلش نزديك مى سازند (13).

در چنين روزى هر كس مى فهمد كه چه كرده است (14).

بيان آيات

مفاد كلى سوره تكوير و زمان نزول آن

اين سوره روز قيامت را با ذكر پاره اى از مقدمات و نشانيهاى آن و پاره اى از آنچه در آن روز واقع مى شود متذكر و يادآور مى شود و آن روز را چنين توصيف مى كند كه : روزى است كه در آن عمل انسان هر چه باشد كشف مى گردد، و سپس قرآن را توصيف مى كند به اينكه از القاآتى است كه رسولى آسمانى كه فرشته وحى است آن را به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) القاء كرده، و از القاآت شيطانى نيست، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) هم ديوانه نيست، كه شيطانها او را دست انداخته باشند.

و چنين به نظر مى رسد كه اين سوره از سوره هاى قديمى باشد كه در اوائل بعثت نازل شده، همچنانكه در متن خود سوره شاهدى بر اين معنا ديده مى شود، و آن اين است كه خداى تعالى رسول گراميش را از آنچه كه دشمنان در باره اش مى گفتند - مثلا ديوانه اش ‍ مى خواندند - منزه مى دارد، و معلوم است كه اتهام ها مربوط به اوائل دعوت آن جناب است، همچنان كه سوره نون هم كه مشتمل بر تنزيه آن جناب از اين تهمت ها است در اوائل بعثت نازل شده، پس سوره بدون هيچ حرف و ترديدى در مكه نازل شده است.

حوادث و وقايع زمان وقوع قيامت

اذا الشمس كورت

كلمه (تكوير) كه مصدر فعل (كورت ) است به معناى پيچيدن چيزى، و به شكل مدور در آوردن آن است، نظير پيچيدن عمامه بر سر، و شايد تكوير خورشيد استعاره باشد از اينكه تاريكى بر جرم خورشيد احاطه پيدا مى كند.

 

و اذا النجوم انكدرت

مصدر (انكدار) به معناى سقوط است، و انكدار مرغ از هوا، به معناى آمدنش به طرف زمين است، و بنابر اين مراد از اين جمله اين است كه در آن روز ستارگان مى ريزند، همچنان كه آيه (و اذا الكواكب انتثرت ) نيز همين را مى رساند، البته ممكن هم هست از باب كدورت و تيرگى باشد، و مراد اين باشد كه در آن روز ستارگان بى نور مى شوند.

 

و اذا الجبال سيرت

روزى كه از شدت زلزله آن، كوهها به راه مى افتند، مندك و متلاشى مى شوند، غبارى پراكنده مى گردند، سرابى (خالى از حقيقت كوهى ) مى شوند، همه اينها تعبيرهايى است كه در قرآن درباره وضع كوهها در آن روز آمده.

مراد از اينكه درباره قيامت فرمود: (و اذا العشار عطلت و اذا الوحوش حشرت ...)

و اذا العشار عطلت

بعضى گفته اند: عشار جمع عشراء است همچنان كه نفاس جمع نفساء - زن زائو - است، و عشراء به معناى ماده شتر حامله اى است كه ده ماه از حملش گذشته باشد، و همچنان عشرائش مى نامند تا وقتى كه بچه اش را بزايد، و چه بسا كه بعد از زائيدن هم آن را عشراء بخوانند، چون چنين شترى از نفيس ترين اموال عرب به شمار مى رود، و معناى تعطيل شدن عشراء اين است كه در آن روز عرب چنين مال نفيسى را رها مى كند، و هيچ چوپان و دشتبانى كه آن را حفظ كند بر آن نمى گمارد، و گويا در اين جمله اشاره اى بطور كنايه به اين معنا باشد كه همين اموال نفيسى كه مردم در دنيا بر سر آن پنجه به روى هم مى كشند، آن روز بى صاحب مى ماند، كسى نيست كه از آنها استفاده كند، براى اينكه مردم آن روز آنقدر به خود مشغولند كه از هيچ چيز ديگرى ياد نمى كنند، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: (لكل امرى ء منهم يومئذ شأن يغنيه ).

 

و اذا الوحوش حشرت

كلمه وحوش جمع وحش است، و اين كلمه به معناى حيوانى است كه هرگز با انسانها انس نمى گيرد، مانند درندگان و امثال آن.

و ظاهر آيه از اين جهت كه در سياق آياتى قرار دارد كه روز قيامت را توصيف مى كند، اين است كه وحشى ها هم در روز قيامت مانند انسانها محشور مى شوند، آيه شريفه (و ما من دابه فى الارض و لا طائر يطير بجناحيه الا امم امثالكم ما فرطنا فى الكتاب من شى ء ثم الى ربهم يحشرون )، نيز اين احتمال را تأييد مى كند.

و اما اينكه وحشيان بعد از محشور شدن چه وضعى دارند، و سرانجام كارشان چه مى شود؟ در كلام خداى تعالى و در اخبارى كه قابل اعتماد باشد چيزى كه از اين اسرار پرده بردارد نيامده، بله چه بسا بتوان از آيه سوره انعام آنجا كه مى فرمايد: (امم امثالكم ) و نيز آنجا كه مى فرمايد: (ما فرطنا فى الكتاب من شى ء)، پاره اى رمرها كه فى الجمله وضع را روشن كند استفاده نمود، و آن رموز بر اهل دقت و تدبر پوشيده نيست. و چه بسا بعضى گفته باشند كه : محشور شدن وحشى ها مربوط به روز قيامت نيست، بلكه از نشانه هاى قبل از قيامت است، و منظور از آن اين است كه قبل از قيامت (در اثر زلزله هاى پى در پى ) همه وحشى ها از بيشه خود بيرون بجهند.

 

و اذا البحار سجرت

تسجير و افروختن درياها، به دو معنا تفسير شده، يكى افروختن دريايى از آتش و دوم پر شدن درياها از آتش، و معناى آيه بنا به تفسير اول اين است كه روز قيامت درياها آتشى افروخته مى شود، و بنا بر دوم اين مى شود كه درياها پر از آتش مى شود.

 

و اذا النفوس زوجت

اما نفوس سعيده با زنان بهشت تزويج مى شوند، همچنان كه فرمود: (لهم فيها ازواج مطهره )، و نيز فرمود: (و زوجناهم بحور عين )، و اما نفوس اشقياء با قرين هاى شيطانيشان ازدواج مى كنند، همچنان كه فرمود: (احشروا الذين ظلموا و ازواجهم و ما كانوا يعبدون )، و نيز فرموده : (و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين ).

 

و اذا المووده سئلت باى ذنب قتلت

كلمه (مووده ) به معناى آن دخترى است كه زنده زنده در گور شده، و اين مربوط به رسم عرب است كه دختران را از ترس اينكه ننگ به بار آورند زنده زنده در گور مى كردند، همچنان كه آيه زير هم به آن اشاره دارد و مى فرمايد: (و اذا بشر احدهم بالانثى ظل وجهه مسودا و هو كظيم يتوارى من القوم من سوء ما بشر به ايمسكه على هون ام يدسه فى التراب )

وجه اينكه فرمود از دختران زنده به گور شده پرسيده مى شود: (باى ذنب قتلت )

و در حقيقت مسؤول قتل اين دختر پدر او است تا انتقام وى را از او بگيرند، ليكن در آيه، مسؤول را خود آن دختر دانسته و مى فرمايد از خود او مى پرسند به چه جرمى كشته شد؟ اين هم نوعى تعريض و توبيخى است از قاتل آن دختر و هم زمينه چينى است براى اينكه آن دختر جرات كند و از خداى تعالى بخواهد كه انتقام خون او را بگيرد، و آنگاه خداى تعالى از قاتل او سبب قتل او را بپرسد، و سپس انتقامش را بگيرد، در نتيجه مى توان گفت اسلوب كلام در اين آيه نظير اسلوب در آيه زير است، كه مى فرمايد: (و اذ قال اللّه يا عيسى بن مريم ءانت قلت للناس اتخذونى و امى الهين من دون الله ).

و بعضى گفته اند اگر نسبت مسؤوليت را به خود مووده داده از باب مجاز عقلى است ، و مراد اين است كه : از وضع او پرسش مى شود، نظير مجازى كه در آيه (ان العهد كان مسئولا) بكار رفته.

 

و اذا الصحف نشرت

يعنى روزى كه نامه هاى اعمال براى حساب باز مى شود.

 

و اذا السماء كشطت

در مجمع البيان گفته : كلمه (كشط) به معناى قلع و كندن چيزى است كه سخت به چيز ديگر چسبيده، و قهرا كندنش نيز به شدت انجام مى شود. و كشط آسمان قهرا با آيه (و السموات مطويات بيمينه )، و آيه (و يوم تشقق السماء بالغمام و نزل الملئكه تنزيلا) و ساير آيات مربوطه به اين معنا منطبق مى شود.

 

و اذا الجحيم سعرت

مصدر (تسعير) كه فعل (سعرت ) مشتق از آن است به معناى شعله ور ساختن آتش است، بطورى كه زبانه بكشد.

 

واذا الجنه زلفت

مصدر (ازلاف ) كه فعل مجهول (ازلفت ) از آن گرفته شده، به معناى نزديك آوردن است، منظور اين است كه در قيامت بهشت را به اهل آن نزديك مى كنند تا داخلش شوند.

 

علمت نفس ما احضرت

اين جمله جواب كلمه (اذا) است، كه در دوازده آيه تكرار شده بود، و منظور از كلمه (نفس ) جنس آدميان است، و مراد از جمله (ما احضرت ) اعمالى است كه هر فردى در دنيا انجام داده، وقتى گفته مى شود: (احضرت الشى ء) معنايش اين است كه : من آن چيز را حاضر يافتم، همچنان كه وقتى گفته مى شود: (احمدت الشىء) معنايش اين است كه من آن چيز را محمود و پسنديده يافتم.

بنابر اين، آيه مورد بحث در معناى آيه زير است كه مى فرمايد: (يوم تجد كل نفس ماعملت من خير محضرا و ما عملت من سوء).

بحث روايتى

(رواياتى در معناى آيات گذشته)

در تفسير قمى در ذيل آيه (اذا الشمس كورت ) فرموده : يعنى خورشيد سياه و تاريك مى شود، و در معناى آيه (و اذاالنجوم ) انكدرت فرموده : يعنى نورش از بين مى رود، و در (و اذا الجبال سيرت ) فرموده : حركت مى كند اين همان است كه در آيه (تحسبها جامده و هى تمرمر السحاب - كوهها را جامد مى پندارى و حال آنكه مانند ابرها در حركتند) فرمود. و در آيه (و اذا العشار عطلت ) فرموده اشتران وقتى كه همه خلق مردند بى صاحب مى مانند، كسى نيست شير آنها را بدوشد، و در جمله (و اذا البحار سجرت ) فرمود: درياهايى كه پيرامون كره زمين هستند همه آتش مى شوند، و در جمله (و اذا النفوس زوجت ) فرمود: يعنى با حور العين تزويج مى كنند.

و نيز در آن كتاب در روايت ابى الجارود از امام باقر (عليه السلام) آمده كه در معناى آيه (و اذا النفوس زوجت ) فرموده : اما اهل بهشت با خيرات حسان (حور العين ) ازدواج مى كنند، و اما اهل دوزخ، بايد دانست كه با هر انسانى از دوزخيان شيطانى است، يعنى هر يك از آن كفار و منافقين با شيطان خود كه قرين اوست ازدواج مى كند.

مؤلف: ظاهرا از كلمه (يعنى تا آخر) روايت، جزو كلام راوى باشد. و در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم و ديلمى از ابى مريم روايت كرده اند كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) در معناى آيه (اذا الشمس كورت ) فرمود: (در جهنم تكوير مى شود)، و در معناى آيه (و اذا النجوم انكدرت ) نيز فرمود: (در جهنم منكدر مى شود)، و هر چيزى و كسى كه به جاى خداى تعالى پرستيده شود در جهنم خواهد بود، به جز عيسى بن مريم و مادرش كه معبود واقع شدند، ولى داخل جهنم نمى شوند، آنان نيز اگر به اين پرستش راضى مى بودند داخل جهنم مى شدند.

و در تفسير قمى در ذيل آيه (و اذا الصحف نشرت ) فرموده : منظور صحف اعمال است، و در معناى آيه (و اذا السماء كشطت ) فرموده يعنى باطل شود.

و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از نعمان بن بشير روايت كرده كه گفت : من از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) شنيدم كه در معناى آيه (و اذا النفوس زوجت ) مى فرمود: منظور هر دو نفرى است كه به شركت كارى خير و يا گناهى را انجام مى دهند، كه با هم داخل بهشت و يا آتش مى شوند.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved