بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

سوره نازعات مكى است و چهل و شش آيه دارد

سوره نازعات آيات 1 تا 41 

 بسم اللّه الرحمن الرحيم

 و النازعات غرقا (1)

 و الناشطات نشطا (2)

 و السابحات سبحا (3)

 فالسابقات سبقا (4)

 فالمدبرات امرا (5)

 يوم ترجف الراجفه (6)

 تتبعها الرادفه (7)

 قلوب يومئذ واجفه (8)

 ابصارها خاشعه (9)

 يقولون اءنا لمردودون فى الحافره (10)

 اذا كنا عظاما نخره (11)

 قالوا تلك اذا كره خاسره (12)

 فانما هى زجره واحده (13)

 فاذا هم بالساهره (14)

 هل اتيك حديث موسى (15)

 اذ ناداه ربه بالواد المقدس طوى (16)

 اذهب الى فرعون انه طغى (17)

 فقل هل لك الى ان تزكى (18)

 و اهديك الى ربك فتخشى (19)

 فاريه الايه الكبرى (20)

 فكذب و عصى (21)

 ثم ادبر يسعى (22)

 فحشر فنادى (23)

 فقال انا ربكم الاعلى (24)

 فاخذه اللّه نكال الاخره و الاولى (25)

 ان فى ذلك لعبره لمن يخشى (26)

 ءانتم اشد خلقا ام السماء بنيها (27)

 رفع سمكها فسويها (28)

 و اغطش ليلها و اخرج ضحيها (29)

 و الارض بعد ذلك دحيها (30)

 اخرج منها ماءها ومرعيها (31)

 و الجبال ارسيها (32)

 متاعا لكم و لانعمكم (33)

 فاذا جاءت الطامه الكبرى (34)

 يوم يتذكر الانسان ما سعى (35)

 و برزت الجحيم لمن يرى (36)

 فاما من طغى (37)

 و اثر الحيوه الدنيا (38)

 فان الجحيم هى الماوى (39)

 و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى (40)

 فان الجنه هى الماوى (41)

ترجمه آيات

به نام خداوند بخشنده مهربان. به فرشتگانى سوگند كه ارواح مجرمان را به شدت از بدنهايشان بر مى كشند (1)

و فرشتگانى كه ارواح مؤمنان را با مدارا و نشاط جدا مى سازند (2).

و سوگند به فرشتگانى كه در سراسر عالم شناورند (3).

پس به خاطر زودتر به ماموريت رسيدن از يكديگر سبقت مى گيرند (4).

و سپس به آنهايى سوگند كه امور را تدبير مى كنند (5).

(كه به طور يقين مبعوث خواهيد شد) در آن روزى كه زلزله هاى وحشتناك همه چيز را به لرزه در مى آورد (6).

و از پس آن حادثه دومين (صيحه عظيم ) رخ مى دهد (7).

دلهايى در آن روز سخت هراسان است (8).

ديدگان صاحب آن دلها از شرم افتاده باشد (9).

گويند چگونه ما را به حال اول با زمان مى آورند(10).

بعد از آنكه استخوانهايى پوسيده شديم (11).

و نيز گويند حقا اين بازگشتى زيان آميز است (12).

آرى اين بازگشت تنها با يك صيحه عظيم واقع مى شود (13).

كه ناگهان همه مردگان، روى زمين قرار مى گيرند (14).

آيا داستان موسى به تو رسيد؟ (15).

وقتى پروردگارش از وادى مقدس طوى ندايش داد و گفت : (16).

به سوى فرعون برو كه طغيان كرده است (17).

بگو آيا مى خواهى پاك شوى ؟ (18).

و من تو را به سوى پروردگارت هدايت كنم تا از او بترسى (19).

موسى معجزه بزرگتر را نشانش داد (20).

ولى او تكذيب و سرپيچى كرد (21).

و سپس برگشت تا عليه موسى تلاش كند (22).

منادى فرستاد تا همه جمع شدند (23).

آنگاه گفت من پروردگار بزرگ شما هستم (24).

در نتيجه اين بلند پروازى، خداى تعالى او را به عذاب دنيا و آخرت بگرفت (25).

و در اين سرگذشت عبرتى است براى مال انديشى كه از سوء عاقبت ترسان است (26).

آيا خلقت شما سخت تر است يا آفرينش آسمان كه خدا بنايش كرده ؟! (27).

و سقف آن را بالا برده و آن را منظم ساخته ؟ (28).

شبش را تاريك و روزش را روشن كرده (29).

و زمين را بعد از آن گسترده (30).

آب و چراگاه در آن بيرون كرده (31).

و كوهها را ريشه دار ساخته (32).

كه همه اينها مايه برخوردارى شما و حيوانات شما است (33).

پس وقتى آن حادثه بزرگ رخ دهد (34).

در آن روزى كه انسان هر چه كرده به ياد مى آورد (35).

و جهنم براى هر صاحب چشمى ظاهر مى شود (چه خواهيد كرد) (36). (در آن روز مردم دو طايفه اند) اما كسى كه طغيان كرده (37).

و زندگى دنيا را ترجيح داد (38).

دوزخ جايش است (39).

و اما كسى كه از موقعيت پروردگارش ترسيده و از هواى نفس جلوگيرى كرده (40).

بهشت جايگاه او است (41).

بيان آيات

در اين سوره خبرهاى موكدى از وقوع قيامت آمده، و از طريق تدبير ربوبى كه نتيجه اش تقسيم شدن مردم به دو طايفه بهشتى و دوزخى است، بر وقوع آن استدلال كرده، و در آخر با اشاره به اينكه از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) مى پرسيدند كه قيامت چه وقت است ؟ و با پاسخ به اين سؤال سوره را ختم مى كند، و از سياق اين سوره بر مى آيد كه در مكه نازل شده است.

 

و النازعات غرقا و الناشطات نشطا و السابحات سبحا فالسابقات سبقا فالمدبرات امرا

مفسرين در تفسير اين آيات پنجگانه اختلاف عجيبى به راه انداخته اند، ولى همه آنان اتفاق دارند بر اينكه پنج سوگند است از خداى تعالى، و بيشترشان گفته اند جواب قسم حذف شده، و تقدير كلام اقسم بالنازعات و اقسم بالناشطات... است، و معنايش اين است كه من به اين نامبرده ها سوگند مى خورم كه شما بطور يقين مبعوث خواهيد شد.

 اقوال مختلف درباره مراد از پنج سوگند آغاز سوره نازعات: (و النازعات غرقا والناشطات نشطا...)

(و النازعات غرقا) - بعضى گفته اند: مراد از نازعات فرشتگانى هستند كه جان مردم را هنگام مردن نزع مى كنند و از اجساد بيرون مى كشند، و كلمه (غرقا) مصدرى است كه چون زوايدش حذف شده مطلب را بيشتر تأكيد مى كند، و تقدير آن (و النازعات اغراقا و تشديدا فى النزع ) است، يعنى سوگند مى خورم به فرشتگانى كه در كندن جانها از بدنها اغراق مى كنند، و به سختى آن را مى كنند.

بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن، ملائكه اى هستند كه ارواح كفار را از بدنهايشان با شدت مى كنند.

بعضى ديگر گفته اند: اصلا منظور از نازعات خود مرگ است، چون مرگ است كه ارواح را از بدنها بطور كامل بيرون مى كشد.

بعضى هم گفته اند: مراد از نازعات، ستارگان سيارى هستند كه از افقى كنده مى شوند و در افقى ديگر طلوع مى كنند، و معنايش اين است كه سوگند مى خورم به سيارگان كه از مطلع خود طلوع نموده، در مغربهاى خود غروب مى كنند.

و بعضى گفته اند: مراد از آن، كمان ها است كه تير را با كشيدن زه تا آنجا كه جا دارد از جاى خود كنده، به طرف دشمن پرتاب مى كند. و بنابراين سوگند به تير و كمان مجاهدين در راه خدا، و يا به خود مجاهدين است.

بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن، وحشى ها هستند كه بسوى دشت هاى سبز مى روند.

(و الناشطات نشطا) - كلمه (نشط) به معناى جذب، و نيز خروج و اخراج به ملايمت و سهولت است، و نيز به معناى گره گشايى است. بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از (ناشطات ) ملائكه اى هستند كه ارواح را از اجساد بيرون مى كشند. بعضى ديگر گفته اند: مراد ملائكه مخصوص هستند كه مأمور گرفتن جانهاى مؤمنين از اجسادشان به رفق و سهولتند، همچنان كه مراد از جمله قبلى ملائكه اى هستند كه جانهاى كفار را با شدت از اجساد آنان بيرون مى كشند.

بعضى ديگر گفته اند: مراد ملائكه اى است كه ارواح كفار را از اجساد آنان نشط مى كنند و مى برند. و بعضى گفته اند: مراد از ناشطات، ارواح خود مؤمنين است. و بعضى گفته اند: ستارگانند، كه از افقى به افق ديگر نشط مى كنند و مى روند. و بعضى گفته اند تيرها هستند كه در جنگها از كمان بيرون مى روند. و بعضى گفته اند: مرگ است، كه ارواح را از اجساد بيرون مى برد. و بعضى گفته اند: وحشيانند كه از ناحيه اى به ناحيه ديگر كوچ مى كنند.

(و السابحات سبحا) - در معناى اين جمله نيز اقوالى است :

بعضى گفته اند: ملائكه اند، كه ارواح را قبض نموده روح مؤمن را به سرعت بسوى بهشت، و روح كافر را به سوى آتش مى برند، چون كلمه (سبح ) به معناى سرعت در حركت است، همچنان كه به اسب وقتى به سرعت مى دود سابح مى گويند. بعضى ديگر گفته اند: منظور تنها آن فرشتگانى هستند كه ارواح مؤمنين را قبض نموده و به ملايمت و مدارا از بدنها بيرون كشيده، رهايشان مى كنند تا استراحت كنند، مثل كسى كه چيزى را در آب شنا مى دهد بعد كنارش مى گذارد، ملائكه هم يك عمر جان را در بدن شنا مى دهند و بعد از مرگ رهايش مى كنند تا به استراحت بپردازد. بعضى گفته اند: فرشتگانيند كه بسرعت از آسمان نازل مى شوند، و بعضى گفته اند: ستارگانى هستند كه به حكم آيه : (كل فى فلك يسبحون ) هر يك در مدار خود شناورند.

بعضى ديگر گفته اند: مراد اسبان مجاهدين است، كه در ميدان جنگ مى دوند. بعضى هم آن را عبارت دانسته اند از مرگها كه در نفوس ‍ جانداران شناورند. و بعضى عبارت دانسته اند از: كشتى هاى شناور در درياها. و بعضى گفته اند: ابرها هستند. و بعضى گفته اند: حيوانات دريايند.

(فالسابقات سبقا) - بعضى گفته اند: مراد از آن مطلق ملائكه است، چون ملائكه در عمل خيرو ايمان و اعمال صالح از آدميان پيشى مى گيرند. و بعضى گفته اند: مراد از آن ملائكه موت است، كه روح مؤمن را قبل از آنكه روح كافر به آتش برسد به بهشت مى رسانند. و بعضى گفته اند: مراد از آن تنها ملائكه مأمور قبض روح مؤمن است كه آن را قبل از هر كار به بهشت مى رساند. و بعضى گفته اند: ملائكه وحى است، كه در رساندن وحى به انبياء از شياطين سبقت مى گيرند. و بعضى گفته اند: ارواح مؤمنين است كه از ملائكه پيشى مى گيرند، و قبل از آنكه ايشان روحشان را قبض كنند، از شدت علاقه به لقاى خدا، خود از كالبد بيرون مى شوند. و بعضى گفته اند ستارگانند كه در سير، از يكديگر پيشى مى گيرند. و بعضى گفته اند اسبان جنگجويان است، كه در جنگ از يكديگر پيشى مى گيرند. و بعضى ديگر گفته اند: مرگ و ميرها است، كه از آرزوها پيشى مى گيرند.

(فالمدبرات امرا) - در اين باره نيز اقوالى است :

بعضى گفته اند: مراد از آن مطلق ملائكه اند، كه امور را تدبير مى كنند، و اين نظريه بيشتر مفسران است، حتى بعضى ادعاء كرده اند كه اين قول همه مفسرين است. و بعضى گفته اند: مراد از آن چهار فرشته مأمور تدبير امر دنيا، يعنى جبرئيل و ميكائيل و عزرائيل و اسرافيل است، كه جبرئيل امر بادها و لشكريان و وحى را، و ميكائيل امر باران و گياهان را به عهده دارد، و عزرائيل موكل به قبض ‍ ارواح است، و اسرافيل مأمور رساندن دستورات الهى به آن سه فرشته و نيز مأمور دميدن در صور است. و بعضى گفته اند: مدبرات امر، افلاكند، كه امر خدا در آنها واقع گشته، و به وسيله آن افلاك قضاى الهى در دنيا جارى مى شود.

البته قول ديگرى در اينجا هست كه مى گويد: در همه اين سوگندها مضافى در تقدير است و تقدير آن : (رب النازعات، و رب الناشطات، و رب السابحات، و رب السابقات، و رب المدبرات است ).

نقد و بررسى اقوال فوق

ولى خواننده محترم توجه دارد كه سياق آيات پنجگانه سياق واحدى متصل و شبيه به هم است، و با بيشتر اقوالى كه از نظر شما گذشت نمى سازد، چون اقوال مذكور معناى سوگند را در اين پنج مورد، مختلف دانسته سوگند اول را مربوط به ملائكه قبض روح كفار، و دومى را مربوط به وحشيان، و سومى را راجع به كشتى هاى شناور، و چهارمى را مربوط به مرگ و ميرى كه از آرزوها سبقت مى گيرند، و پنجمى را مربوط به افلاك مى دانند.

علاوه بر اين بيشتر آنها دليلى بر اثبات قول خود ندارند، نه از متن آيه، و نه از سياق، دليلشان تنها اين است كه لفظ آيه از نظر لغت با فلان معنا مى سازد، و در آن استعمال شده، حال يا بطور حقيقت و يا بطور مجاز.

از اين هم كه بگذريم بيشتر آن اقوال، با سياق آيات سوره كه سخن از روز قيامت دارد، و بر وقوع آن استدلال مى كند، مناسبت ندارد، با اينكه در سوره مرسلات ديديم كه همه سوگندهايش با مفاد سوره كه آن نيز درباره قيامت بود سازگارى داشت ، و درست سوگند با جوابش مناسب بود.

بيان اينكه در اين پنج سوگند به ملائكه سوگند ياد شده است

حال آنچه به نظر خود ما مى رسد و ممكن است درباره آن اظهار بداريم - و خدا داناتر است - اين است كه آنچه در اين آيات بدان سوگند ياد شده با صفاتى كه ملائكه در امتثالشان نسبت به اوامر صادره از ساحت مقدس الهى كه مربوط به تدبير امور عالم ماده نسبت به ايشان مى باشد، و سپس قيامشان به تدبير امور به اذن خداى تعالى، قابل انطباق است.

و آيات مذكور از نظر سياق شديدا شبيه به آيات آغاز سوره صافات است، كه مى فرمايد: (و الصافات صفا فالزاجرات زجرا فالتاليات ذكرا)، و نيز بسيار شباهت دارد به آيات اول سوره مرسلات كه مى فرمايد: (و المرسلات عرفا فالعاصفات عصفا و الناشرات نشرا فا لفارقات فرقا فالملقيات ذكرا)، كه ملائكه را در امتثال او امر الهى توصيف مى كند، چيزى كه هست آن آيات تنها ملائكه وحى را توصيف مى كرد، و آيات ابتداى اين سوره مطلق ملائكه را در تدبير امور عالم توصيف مى نمايد.

از اينكه بگذريم در بين اين آيات پنجگانه آن صفتى كه در انطباقش با ملائكه روشنتر از ديگران است صفت (فالمدبرات امرا) است، كه در آن مسأله تدبير بدون قيد و بطور مطلق آمده است، پس مراد از آن تدبير همه عالم است، و كلمه (امرا) يا تميز است و يا مفعول به براى كلمه (مدبرات )، و از سوى ديگر مطلق تدبير هم كار مطلق ملائكه است، پس قهرا مراد از مدبرات، مطلق ملائكه خواهد بود.

و از آنجايى كه در آغاز آيه (فالمدبرات امرا) فاء تفريع در آمده مى رساند كه مضمون اين آيه نتيجه آيه (فالسابقات سبقا) است، و از آنجا كه آيه (فالسابقات...) هم با (فاء) تفريع آغاز شده، مى رساند كه مضمون آن نتيجه اى است از آيه (و السابحات سبحا)، لذا نتيجه گرفته مى شود كه تدبير، فرع بر سبق، و سبق فرع بر سبح است، و اين به ما مى فهماند كه سنخيتى در معانى منظور نظر آيات سه گانه است، پس مدلول اين سه آيه اين است كه ملائكه تدبير امر مى كنند، اما بعد از آنكه بسوى آن سبقت جسته باشند، و به سوى آن سبقت مى جويند، اما بعد از آنكه هنگام نزول به سوى آن سرعت گرفته باشند. پس نتيجه مى گيريم مراد از سابحات و سابقات و مدبرات، همان ملائكه هستند به اعتبار نزولشان بسوى تدبيرى كه بدان مأمور شده اند.

پس آيات سه گانه همان معنايى را مى رساند كه آيه زير در مقام افاده آن مى فرمايد: (له معقبات من بين يديه و من خلفه يحفظونه من امر الله ) كه توضيح معنايش در سوره رعد گذشت، پس ملائكه با همه اشياء سر و كار دارند، با اينكه همه اشياء در احاطه اسباب است، و اسباب در وجود و عدم و بقاء و زوال اشياء و در اختلاف احوال آنها با يكديگر نزاع دارند، پس آنچه خداى تعالى درباره آن موجود حكم كرده، و آن قضائى را كه خداوند درباره آن موجود مقرر داشته، همان قضائى است كه فرشته مأمور به تدبير آن موجود، بسوى آن مى شتابد، و به مسؤوليتى كه به عهده اش واگذار شده مى پردازد، و در پرداختن به آن از ديگران سبقت مى گيرد و سببى را كه مطابق قضاى الهى است تمام نموده، در نتيجه آنچه را خدا اراده كرده واقع مى شود، (دقت فرماييد).

و اما وقتى منظور از آيات سه گانه اشاره به سرعت گرفتن ملائكه باشد در نازل شدن براى انجام آنچه بدان مأمور شده اند، و سبقت گرفتن به آن، و تدبير امر آن، بناچار بايد دو آيه ديگر يعنى (و النازعات غرقا و الناشطات نشطا) را هم حمل كنيم بر انتزاع و خروجشان از موقف و مرتبه خطاب به موقف و مرتبه انجام ماموريت، پس نزع ملائكه بطور غرق، عبارت است از اينكه شروع به نزول به طرف هدف كنند، آن هم نزول به شدت و جديت، و نشط ملائكه عبارت است از خروجشان از موقفى كه دارند به طرف آن هدف، همچنان كه سبح آنان عبارت است از شتافتن و سرعت گرفتن بعد از خروج، و به دنبال آن سبقت گرفته و امر آن موجود را به اذن خدا تدبير مى كنند.

بنابر بيانى كه گذشت آيات پنجگانه، سوگند به وظيفه اى است كه ملائكه دارند، و وضعى كه در هنگام انجام ماموريت به خود مى گيرند. از آن لحظه اى كه شروع به نزول نموده تا آخرين وضعى كه در تدبير امرى از امور عالم ماده به خود مى گيرند.

و در اين آيات اشاره است به نظمى كه تدبير ملكوتى در هنگام حدوث حوادث دارد، همچنان كه آيات بعدى مى فرمايد: (هل اتيك...) اشاره است به تدبير ربوبى كه در اين عالم ظاهر مى شود. و در تدبير ملكوتى حجتى است بر مسأله جزاء و بعث ، همچنان كه تدبير امور دنياى مشهود نيز حجتى است بر آن، كه ان شاءاللّه بيانش از نظرتان خواهد گذشت.

اين بود آنچه با تدبر در سياق آيات كريمه به دست مى آيد، و رواياتى هم كه در بحث روايتى آينده ان شاء اللّه از نظر خواننده مى گذرد، تا حدودى آن را تأييد مى كند.

گفتارى پيرامون واسطه بودن ملائكه در تدبر

(در ذيل آيه فالمدبرات امرا)

بطورى كه از آيات قرآن كريم استفاده مى شود فرشتگان در ابداء موجودات از ناحيه خداى تعالى، و برگشتن آنها به سوى او، بين خدا و خلق واسطه هستند، به اين معنا كه اسبابى هستند براى حدوث حوادث، مافوق اسباب مادى و جارى در عالم ماده كه البته كاربردشان تا وقتى است كه مرگ نرسيده و موجود به نشاه ديگر منتقل نشده است، چون بعد از مرگ و انتقال، ديگر اسباب مادى سببيتى ندارند.

اما وساطت ملائكه در مسأله (عود)، يعنى حال ظهور نشانه هاى مرگ و قبض روح و اجراء سؤال و ثواب و عذاب قبر، و سپس ‍ ميراندن تمام انسانها در نفخه صور، و زنده كردن آنان در نفخه دوم، و محشور كردن آنان، و دادن نامه اعمال، و وضع ميزانها، و رسيدگى به حساب، و سوق به سوى بهشت و دوزخ، كه بسيار واضح است، و آيات دال بر اين وساطت بسيار زياد است ، و احتياجى به ايراد آنها نيست، روايات وارده در اين مسائل از ناحيه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) و ائمه اهل بيت (عليهم السلم) هم بيش از آن است كه به شمار آيد.

و همچنين وساطت ملائكه در مرحله تشريع دين يعنى نازل شدن، و آوردن وحى، و دفع شيطانها از مداخله در آن، و پشت گرمى و يارى دادن به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم)، و نيز تأييد مومنين، و پاك كردن آنان از راه استغفار، و طلب مغفرت كردن از خدا براى آنان، جاى ترديد و بحث نيست.

و اما دليل وساطت آنان در تدبير امور اين عالم، با اينكه هر امرى براى خود سببى مادى دارد، همين آيات اول سوره مورد بحث است، كه بطور مطلق ملائكه را نازعات و ناشطات و سابحات و سابقات و مدبرات خوانده كه بيانش گذشت.

و همچنين دليل ديگرش آيه زير است، كه مى فرمايد: (جاعل الملائكه رسلا اولى اجنحه مثنى و ثلاث و رباع )، كه از آن به خاطر مطلق بودنش فهميده مى شود كه ملائكه خلق شده اند براى اينكه واسطه باشند ميان خدا و خلق، و براى ان فاذ امر او فرستاده مى شوند، همان امرى كه در آيه (بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون )، و آيه (يخافون ربهم من فوقهم و يفعلون ما يومرون )، از آن سخن گفته است كه توضيح بيشترش در تفسير آيه سوره فاطر گذشت، و گفتيم كه بال قرار دادن براى ملائكه اشاره به همين وساطت است.

پس ملائكه جز وساطت بين خداى تعالى و بين خلق او، و انفاذ دستورات او در بين خلق، وظيفه و كارى ندارند، و اين بر اساس ‍ تصادف و اتفاق نيست، كه مثلا خداى تعالى گاهى او امر خود را به دست ايشان جارى سازد، و گاهى مثل همان امر را بدون وساطت ملائكه خودش انجام دهد، چون در سنت خداى تعالى نه اختلافى هست، و نه تخلفى، همچنان كه فرمود: (ان ربى على صراط مستقيم )، و نيز فرموده : (فلن تجد لسنت اللّه تبديلا و لن تجد لسنت اللّه تحويلا).

از جمله وساطت هاى ملائكه يكى اين است كه بعضى از آنان مقام بلندترى دارند، و امر خداى تعالى را گرفته به پائين تر خود مى رسانند و در تدبير بعضى امور پائين تر خود را مأمور مى كنند، و اين در حقيقت توسطى است كه متبوع و دارنده مقام بلندتر بين خدا و بين تابع و دارنده مقام پائين تر آن دارد، مثل توسطى كه ملك الموت در مسأله قبض ارواح دارد،

و پائين تر خود را مأمور به آن مى كند، و خداى تعالى از خود آنان حكايت كرده كه گفته اند: (و ما منا الا له مقام معلوم )، و نيز فرموده (مطاع ثم امين )، و نيز فرموده : (حتى اذا فزع عن قلوبهم قالوا ما ذا قال ربكم قالوا الحق ).

عدم منافات بين واسطه بودن ملائكه و استناد حوادث به ايشان، به استناد آنها به خداى تعالى و به اسباب ظاهرى

و اينكه خداى تعالى ملائكه را واسطه بين خدا و حوادث دانسته، و يا به عبارتى ملائكه را اسبابى معرفى كرده كه حوادث مستند به آنها است، منافات با اين معنا ندارد كه حوادث مستند به اسباب قريب و مادى نيز باشد، براى اينكه اين دو استناد و اين دو جور سببيت در طول همند، نه در عرض هم، به اين معنا كه سبب قريب علت پيدايش حادثه است و سبب بعيد علت پيدايش سبب قريب است

همچنان كه منافات ندارد كه در عين اينكه حوادث را به آنان مستند مى كنيم به خداى تعالى هم مستند بسازيم، و بگوييم تنها سبب در عالم خداى تعالى است چون تنها رب عالم او است، براى اينكه گفتيم سببيت طولى است نه عرضى، و استناد حوادث به ملائكه چيزى زائد بر استناد آنها به اسباب طبيعى و قريبه اش ندارد، و خداى تعالى استناد حوادث به اسباب طبيعى و ظاهريش را تصديق كرده، همانطور كه استناد آن به ملائكه را قبول دارد.

و هيچ يك از اسباب در قبال خداى تعالى استقلال ندارند، تا رابطه خداى تعالى با مسبب آن سبب قطع باشد، و باعث شود كه نتوانيم آن مسبب را مسبب خداى تعالى بدانيم، همانطور كه وثنيت پنداشته و گفته اند: خداى تعالى تدبير امور عالم را به ملائكه مقرب واگذار كرده. آرى توحيد قرآنى استقلال از هر چيز را از هر جهت نفى كرده، هيچ موجودى نه مالك خودش است، و نه مالك نفع و ضرر و مرگ و حيات و نشور خود.

بنابراين مثل موجودات در استنادشان به اسباب مترتب يكى بر ديگرى، از سبب قريب گرفته تا بعيد، و در انتها استنادشان به خداى سبحان تا حدودى و به وجهى بعيد مثل كتابت است، كه انسان آن را با دست خود، و با قلم انجام مى دهد، و اين عمل يك استنادى به قلم، و استناد ديگرى به دست، و استناد ديگرى به انسان دارد، كه با دست و قلم كتابت را انجام داده، و هر چند سبب مستقل و فاعل حقيقى اين عمل خود آدمى است، و ليكن اين باعث نمى شود كه ما نتوانيم آن را به دست و قلم نيز استناد دهيم، هم مى گوييم فلانى چقدر خوب مى نويسد، و هم مى گوييم دست او چنين هنرى از خود نشان مى دهد، و هم خود او مى گويد: اين قلم خوب مى نويسد.

و نيز منافات ندارد كه بنا به بيان گذشته ما، ملائكه واسطه در تدبير باشند، و از سوى ديگر چنانچه از كلام خداى تعالى استفاده مى شود بعضى از ملائكه و يا همه آنان دائما در حال عبادت و تسبيح و سجده باشند، مانند آيه (و من عنده لا يستكبرون عن عبادته و لا يستحسرون يسبحون الليل و النهار لا يفترون )، و آيه (ان الذين عند ربك لا يستكبرون عن عبادته و يسبحونه و له يسجدون ).

براى اينكه ممكن است ملائكه در حين انجام ماموريت خداى تعالى و تدبير امور دنيا سجده و تسبيح را هم انجام بدهند، همچنان كه چه بسا اين عدم منافات از آيه زير استشمام مى شود و لله يسجد ما فى السموات و ما فى الارض من دابه و الملائكه و هم لا يستكبرون.

 

يوم ترجف الراجفه تتبعها الرادفه

معناى اينكه درباره قيامت فرمود: (يوم ترجف الراجفه تتبعها الرادفة) 

كلمه (راجفه ) به صيحه هاى عظيمى تفسير شده كه در آن تردد و اضطرابى باشد، و كلمه (رادفه ) به صيحه متاخر تابع تفسير شده، در نتيجه بنابراين تفسير، دو آيه مورد بحث با دو نفخه صور تطبيق مى شود، كه آيه زير هم بر آنها دلالت دارد، مى فرمايد: (و نفخ فى الصور فصعق من فى السموات و من فى الارض الا من شاء اللّه ثم نفخ فيه اخرى فاذا هم قيام ينظرون ).

ولى بعضى گفته اند: راجفه به معناى هر محركى است كه متحرك را به شدت تكان دهد، چون كلمه (رجف ) هم لازم و بدون مفعول استعمال مى شود، و معناى تحرك شديد را مى دهد، و هم متعدى استعمال شده معناى تحريك شديد را مى دهد، و مراد از (راجفه ) نيز همان نفخه اولى است، كه زمين و كوهها را تكان مى دهد، و مراد از رادفه نفخه دوم است، كه متاخر و بعد از نفخه اول صورت مى گيرد.

و بعضى گفته اند: مراد از راجفه، زمين و از رادفه، آسمانها و ستارگان است، كه آنها نيز به حركت در آمده آسمان را مى شكافند، و ستارگان مضطرب و متلاشى مى شوند. ولى اين دو وجه و مخصوصا وجه اخير خالى از بعد نيست.

و آنچه با سياق مناسب تر است، به هر حال اين است كه جمله (يوم ترجف...) ظرف باشد، براى جواب قسم كه در كلام نيامده، تا بر فخامت و عظمت آن دلالت كند، و بفهماند آنقدر شديد است كه ناگفتنى است، و آن جواب عبارت است از جمله (لتبعثن - حتما مبعوث خواهيد شد). بعضى ديگر گفته اند: كلمه (يوم ) از اين جهت منصوب شده كه در معناى آيه (قلوب يومئذ واجفه يوم ترجف الراجفه ) مى باشد، ولى اين وجه هم خالى از بعد نيست.

 

قلوب يومئذ واجفه ابصارها خاشعه

نكره و بدون الف و لام آوردن كلمه (قلوب ) براى افاده تنويع است، و اين كلمه مبتدا و خبرش كلمه (واجفه ) است، و (وجيف ) به معناى اضطراب است، و كلمه (يومئذ) ظرفى است متعلق به واجفه، و جمله مورد بحث استينافى و بيانگر صفت آن روز است.

و ضمير (ها) در كلمه (ابصارها) به قلوب بر مى گردد، و نسبت ابصار به قلوب و اضافه اش بر آن، به خاطر اين بوده كه مراد از قلوب در امثال اين موارد كه صفات ادراكى از قبيل علم و خوف و رجاء و نظائر آن بدان نسبت داده مى شود، نفوس بشرى است كه قبلا هم به آن اشاره شد.

و اگر خشوع را به ابصار نسبت داده با اينكه خشوع از احوال قلب است، بخاطر آن بوده كه اثر ظاهرى خشوع در چشمها قوى تر از ساير اعضاء است.

حكايت سخن كفار در استبعاد معاد 

يقولون ءانا لمردودون فى الحافره

اين آيه اخبار و حكايت گفتار آنان در دنيا است، كه از در استبعاد مى گفتند: مگر ممكن است كه ما دوباره برگرديم، مى خواهد اشاره كند به اينكه اينها كه در قيامت قلوبشان اضطراب و ديدگانشان خشوع دارد، همانهايند كه در دنيا بعث را منكر بودند، و تا در دنيا بودند چنين و چنان مى گفتند.

و كلمه (حافره ) - بطورى كه گفته اند: به معناى اول و ابتداى هر چيز است، و استفهام در آيه انكارى است، و منشا آن استبعاد است و معنايش اين است كه اين طايفه مى گويند: آيا ما راستى راستى بعد از مرگ به حالت اولمان كه همان حالت زندگى است بر مى گرديم ؟ و بعضى گفته اند: حافره به معناى محفوره است، و محفوره زمين قبر است، و معناى جمله اين است كه : آيا ما بعد از مردن از قبورمان بر مى گرديم و زنده مى شويم ؟!.

بعضى هم گفته اند: اين آيه از اعتراف كفار به مسأله مبعوث شدن در قيامت خبر مى دهد، و كلام كلام كفار بعد از زنده شدن است، و استفهامشان از روى تعجب است، گويا وقتى زنده مى شوند و مى بينند آنچه را كه مى بينند، تعجب نموده صحنه را عجيب و غريب دانسته، مى پرسند راستى اين مائيم كه بعد از مردن زنده شده ايم، و اين معناى خوبى است اگر با ظاهر سياق مخالف نباشد.

 

ءاذا كنا عظاما نخره

اين جمله تكرار همان استفهام و تأكيد آن است، وقتى زنده شدن بعد از مرگ عجيب باشد، با پوسيده شدن استخوانها و تفرق اجزاء عجيب تر است، و كلمه (نخر) - به دو فتحه - به معناى پوسيده شدن و متلاشى گشتن است، گفته مى شود: (نحر العظم - ينخر - نخرا) و اسم فاعل آن،هم ناخر مى آيد و هم نخر.

 

قالوا تلك اذا كره خاسره

كلمه (تلك ) اشاره است به معناى رجعتى كه از جمله (لمردودون فى الحافره ) استفاده مى شود، و كلمه (كره ) هم به معناى رجعت و برگشتن است، و اگر برگشتن را خاسره خوانده ، يا از باب مجازگويى است و خاسر حقيقى صاحب كره و برگشت است، و يا اينكه كلمه (خاسره ) به معناى صاحب خسران است، و به هر حال معناى عبارت، اين است كه گفتند: اين رجعت - يعنى بر گشتن بعد از مرگ بسوى زندگى - رجعتى است كه براى صاحبش خسران آور است.

سخنانى باشد كه كفار در دنيا آن را به منظور استهزاء گفته باشند و بهمين جهت بوده كه قرآن كريم سياق را تغيير داده، فرمود: (قالوا تلك اذا...)، چون قبلا فرموده بود: مى گويند: (ءانا لمردودون...، و اما بنابر اينكه جمله مزبور حكايت گفتارى باشد كه كفار در روز قيامت آن را مى گويند، در آن صورت انگيره شان اظهار حسرت و نفرت است.

 

فانما هى زجره واحده فاذا هم بالساهره

ضمير (هى ) به كلمه (كره ) بر مى گردد. و بعضى گفته اند: به كلمه (رادفه ) كه منظور از آن نفخه دوم است بر مى گردد، و كلمه (زجر) به معناى طرد كردن كسى با آواز و نهيب است، و اگر نفخه دوم را زجره خوانده، از اين جهت بوده كه انسان با اين نهيب از نشاه مرگ به نشاه حيات، و از باطن زمين به روى زمين منتقل مى شود، و كلمه (اذا) فجائيه است، يعنى معناى (ناگاه و ناگهان ) را مى دهد، و كلمه (ساهره ) به معناى زمين هموار، و يا زمين خالى از گياه است.

و اين دو آيه در مقام جواب از استبعادى است كه از جمله (ءانا لمردودون...) نسبت به قيامت استفاده مى شود، و معناى آن اين است كه براى ما دشوار نيست كه ايشان را بعد از مردن زنده كنيم، و دوباره به زندگى برگردانيم، براى اينكه برگشتن آنان - و يا به قول آن مفسر ديگر نفخه دوم - بيش از (زجره واحده ) موونه ندارد، به محضى كه آن زجره محقق شود، ناگهان همه زنده گشته و روى زمينى تخت و يا بى آب و علف قرار خواهند گرفت، با اينكه لحظه قبل از آن مرده و در شكم زمين بودند.

پس دو آيه مورد بحث در معناى آيه زير است كه مى فرمايد: (و ما امر الساعه الا كلمح البصر او هو اقرب ).

داستان موسى (عليه السلام) و فرعون و آنچه اشاره به اين داستان در اين مقام افاده مى كند

هل اتيك حديث موسى...

اين آيه تا پايان دوازده آيه اشاره اى است به خلاصه اى از داستان موسى (عليه السلام)، و فرستاده شدنش به سوى فرعون، و اينكه فرعون دعوت آن جناب را رد نموده، و خداى تعالى او را به عذاب دنيا و آخرت گرفتار ساخت.

اين آيات در عين حال مشركين را كه منكر قيامتند و با اين انكار خود دعوت دينى اسلام را رد كردند - چون بدون معاد، تشريع دين معنا ندارد - اندرز مى دهد، و موعظه مى كند، و اين آيات در عين حال تسليتى براى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) و تهديدى براى كفار نيز هست، مويد اين معنا اين است كه در اين آيات رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) را مورد خطاب قرار مى دهد، و مى فرمايد: (هل اتيك ).

و در اين داستان علاوه بر همه نكات گذشته استدلال بر وقوع قيامت و جزاء نيز هست ، چون هلاكت فرعون و لشكريانش با آن وضع هراسناك دليل روشنى است بر حقانيت رسالت موسى از جانب خداى تعالى بسوى مردم، و اين رسالت از جانب خدا تمام نمى شود مگر با ربوبيت خداى تعالى نسبت به مردم، و اين بر خلاف پندار غلطى است كه مشركين دارند، و معتقدند خداى تعالى تنها خالق است و ربوبيتى براى مردم ندارد، و ارباب مردم كسانى ديگرند و خدا رب آن ارباب است.

پس اينكه فرمود: (هل اتيك حديث موسى ) هر چند استفهام است، اما منظور از آن ترغيب شنونده است به اينكه اين داستان را خوب گوش بدهد، (مثل اينكه خود ما وقتى مى خواهيم خبر مهمى به طرف مقابل خود بدهيم و او خوب گوش بدهد، در آغاز مى گوييم : هيچ خبر دارى ؟) و اين خطاب به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) تسليت خاطر آن جناب و انذار منكرين است، چون در آن، سخن از عذاب هم رفته، و نيز اتمام حجت است، به آن بيانى كه گذشت.

و اين نوع از استفهام منافاتى با اطلاع قبلى شنونده از داستان ندارد، براى اينكه منظور اين نيست كه به راستى و حقيقتا داستان را به اطلاع شنونده برساند، بلكه منظور اين است كه او را متوجه آن بسازد و به يادش بيندازد، پس ممكن است اولا آيات اين سوره اولين نوبتى باشد كه قرآن كريم داستان موسى را شرح داده و شنونده هيچ اطلاعى قبلى از آن نداشته باشد، و در ثانى ممكن است اگر هم اطلاع داشته، و مثلا سوره مزمل را و داستان موسى را در آن سوره كه قبل از نازعات نازل شده شنيده باشد ولى بطور اجمال شنيده، چون در مزمل تنها اجمالى از آن آمده، همچنان كه در سوره اعراف و طه و غير آن دو به تفصيل آمده.

 

اذ ناديه ربه بالواد المقدس طوى

كلمه (اذ) ظرف است براى قصه و اين نداء مربوط به اولين بارى است كه خداى تعالى به موسى وحى نموده، و مسؤوليت رسالت را به عهده اش انداخته، و كلمه (طوى ) اسمى است براى وادى مقدس.

 

اذهب الى فرعون انه طغى

اين جمله نداى در آيه قبل را تفسير مى كند، كه آن نداء چه بوده.و بعضى گفته اند: در اين كلام قولى در تقدير است، و تقدير كلام (قائلا اذهب...) بوده، و يا كلمه (ان ) تفسيرى در تقدير است، و تقدير آن : (ان اذهب...) است، و اشكالى كه به اين دو قول وارد است اين است كه هيچ احتياجى به اين تقديرها نيست، و جمله (انه طغى ) دستور (اذهب ) را تعليل مى كند.

معناى (هل لك الى ان تزكى و اهديك الى ربك فتخشى) كه موسى (عليه السلام) مامور شد به فرعون بگويد

فقل هل لك الى ان تزكى

كلمه (الى ) متعلق به محذوف است، و تقدير كلام : (هل لك ميل الى ان تزكى - آيا ميل به اين دارى كه پاك شوى ؟) و يا چيزى مثل اين است، و مراد از (تزكى ) پاك شدن از قذارت طغيان است.

 

و اهديك الى ربك فتخشى

عطف است بر جمله (تزكى )، و منظورش از هدايت وى به سوى پروردگارش - بطورى كه گفته اند - معرفى خداى تعالى براى او، و ارشاد او به معرفت خداست، كه ترس از خدا نتيجه اين معرفت و دست بردارى از طغيان و تعدى از طور و حقيقت عبوديت نتيجه آن ترس است، همچنان كه فرمود: (انما يخشى اللّه من عباده العلماء).

حال ببينيم مراد از تزكى چيست ؟ اگر مراد پاك شدن از طغيان از راه توبه و برگشت به خداى تعالى باشد، آن وقت خشيت اثر مترتب بر آن است، و مراد از خشيت همان ترسى است كه هميشه ملازم با ايمان به خداست، و انسان مؤمن را وادار مى كند به اطاعت از او و ترك معصيتش، و اگر مراد از آن پاك شدن بوسيله اطاعت و ترك معصيت باشد، جمله (و اهديك الى ربك فتخشى ) مفسر ما قبل خود، و عطفش به ما قبل عطف تفسيرى خواهد بود.

 

فاريه الايه الكبرى

(فاء) در اين جمله فصيحه است، و مى فهماند چيرهايى در وسط كلام حذف شده، چون احتياج به ذكر آنها نبوده، و تقدير كلام (فاتاه و دعاه فاراه...)، بوده يعنى پس موسى به نزد فرعون رفت، و او را دعوت كرد، و آيت كبرايى نشانش داد).

ولى بعضى گفته اند: منظور تمام معجزاتى است كه به فرعون و درباريانش نشان داده . ولى اين احتمال بعيد است.

 

فكذب و عصى

يعنى فرعون موسى و رسالت او را تكذيب نموده، ساحرش خواند و نافرمانيش كرد.

 

ثم ادبر يسعى

كلمه (ادبار) به معناى پشت كردن، و كلمه (سعى ) به معناى جد و كوشش است، مى فرمايد فرعون پشت كرد در حالى كه تصميم گرفته بود دعوت موسى را باطل نموده، با او به معارضه برخيزد.

 

فحشر فنادى

حشر به معناى جمع كردن مردم به زور و جبر است، مى فرمايد به همين منظور مردم را از اطراف مملكت جمع كرد، دليل اينكه از همه جا جمع كرد، جمله بعدى از كلام او است، كه به مردم گفت : پروردگار بزرگتر شما منم. چون فرعون در مصر ادعاى ربوبيت داشت، و معلوم است كه خود را رب تمام مردم مملكت مى دانسته، نه يك طائفه خاصى از ايشان.

بعضى گفته اند مراد از حشر، جمع كردن همه مردم نيست، بلكه تنها جمع آورى ساحران است، چون در جاى ديگر آمده : (فارسل فرعون فى المدائن حاشرين )، و نيز در جاى ديگر فرموده : (فتولى فرعون فجمع كيده ثم اتى )، ولى اين، دليل نمى شود كه مراد از حشر در سوره شعراء عين حشر در سوره مورد بحث است، و مراد در هر دو آيه يك چيز است.

مراد فرعون از اينكه خطاب به مردم مصر گفت: (انا ربكم الاعلى )

فقال انا ربكم الاعلى

فرعون در اين جمله ادعاى ربوبيت مى كند، و ظاهرش اين است كه خود را رب اعلا مى پنداشته يعنى از ساير ارباب كه مورد پرستش مصريان بودند بلند مرتبه تر مى دانسته.

و بعيد نيست منظورش از اين برترى با اينكه خودش هم بت پرست بوده، و به حكايت قرآن درباريانش براى تحريكش مى گفتند: (آيا موسى را آزاد مى گذارى تا در زمين فساد نموده، تو را و خدايانت را تباه كند)، اين بوده كه بگويد: من از همه خدايان به شما نزديك ترم، براى اينكه ارزاق شما به دست من تاءمين مى شود، و شوون زندگى و شرافت و آقائيتان به همت من حفظ مى شود، ولى ساير خدايان داراى اين صفت نيستند.

بعضى گفته اند: مرادش اين بوده كه خود را بر همه كسانى كه متولى امور مردمند برترى بدهد، نه اينكه ادعاى خدايى كند، و حاصل دعوتش اين است كه من سلطان شما، و مافوق ساير اولياى امور مملكت شمايم، مافوق حكام و عمال مملكتم. پس آيه مورد بحث در معناى آيه ديگرى است كه در آن كلام فرعون را حكايت نموده، مى فرمايد: (و نادى فرعون فى قومه قال : يا قوم اليس لى ملك مصر...)

ليكن اين قول با ظاهر كلام مخالف است، چون فرعون در ضمن سخنانش با قوم تصريح به الهيت خود كرده، مى گويد: (يا ايها الملا ما علمت لكم من اله غيرى )، و نيز به موسى گفت : (لئن اتخذت الها غيرى لاجعلنك من المسجونين ).

چند وجه در معناى (فاخذه الله نكال الاخره و الاولى ) 

فاخذه اللّه نكال الاخره و الاولى

كلمه (اخذ) كنايه است از تعذيب، همچنان كه كلمه (نكال ) هم به معناى تعذيبى است كه هر كس آن را ببيند، و يا بشنود از ارتكاب مثل آن خوددارى مى كند، و عذاب آخرت از اين جهت نكال خوانده شده كه يكى از آثارش اين است كه هر كس آن را بشنود از هر عملى كه وى را بدان گرفتار سازد خوددارى مى كند، همچنان كه عذاب استيصال و انقراض در دنيا هم به همين جهت نكال خوانده مى شود.

و معناى آيه اين است كه : خدا فرعون را بگرفت، يعنى به عذاب دنيا و آخرت بگرفت ، در دنيا او و لشكرش را غرق كرد، و در آخرت بعد از مردن به آتش دوزخ گرفتارش ساخت، پس مراد از اولى و آخره دنيا و آخرت است.

ولى بعضى گفته اند: مراد از آخرت و اولى دو گفتارى است كه فرعون گفته بود، كلمه اولش اين بود كه گفته بود: (ما علمت لكم من اله غيرى )، و كلمه آخرش اين بود كه گفته بود: (انا ربكم الاعلى )، و خدا او را به خاطر اين دو كلمه اخذ و عذاب كرد، ليكن اين معنا خالى از بعد نيست.

بعضى ديگر گفته اند: مراد از اولى تكذيب آيات خدا و نافرمانى او است، كه در اول قصه نقل شده، و مراد از آخرت جمله (انا ربكم الاعلى ) است، كه در آخر قصه نقل شده، اين وجه هم مثل قبلى اش بعيد است

بعضى ديگر گفته اند (اولى ) اولين معصيت، و (آخره ) آخرين معصيت او است، و معناى آيه اين است كه : خداى تعالى او را به جرم همه گناهانش بگرفت. اين وجه هم خالى از خفاء نيست.

 

ان فى ذلك لعبره لمن يخشى

كلمه (ذلك ) اشاره است به داستان موسى (عليه السلام) و ظاهرا مفعول (يخشى ) به فراموشى سپرده شده، يعنى عمدا از ذكرش خوددارى شده، و معناى عبارت اين است كه در اين حديث - يعنى داستان موسى - عبرتى است براى هر كس كه خشيت داشته باشد، يعنى داراى غريره ترس از شقاوت و عذاب باشد، و انسان سالم چنين غريره اى دارد، پس در داستان موسى عبرتى است براى هر كس كه انسان باشد و فطرت انسانيش را از دست نداده باشد. بعضى هم گفته اند: مفعول حذف شده، و تقدير كلام (لمن يخشى الله ) است. ولى وجه قبلى بليغ ‌تر است .

رفع استبعاد معاد در خطاب و استفهام توبيخى (ءانتم اشد خلقا ام السماء بنيها...)

ءانتم اشد خلقا ام السماء بنيها... و لانعامكم

اين خطاب، خطابى است توبيخى به مشركين، كه منكر قيامت بوده و آن را مسخره مى كردند، خطابى است هم بر سبيل عتاب، و هم متضمن جواب استبعاد آنان بر بعث كه گفتند: (ءانا لمردودون فى الحافره ءاذا كنا عظاما نخره )، مى فرمايد خداى تعالى چيرهايى خلق كرده كه خيلى بزرگتر از شما است، پس او مى تواند دوباره شما را در نشاه ديگر زنده كند، و ايجاد نمايد.

و نيز متضمن اشاره اى است به دليل وقوع قيامت، چون در اين آيه تدبير عام عالمى و ارتباط آن به عالم انسانى را خاطر نشان مى سازد، و لازمه اين تدبير، ربوبيت خداى تعالى است، و لازمه ربوبيت او صحت نبوت و تكليف است، و لازمه آن نيز اين است كه روز جزايى باشد، و آن همان روز بعث و حشر است، و به همين جهت مساله بعث را بر اين آيه متفرع نموده، فرمود: (فاذا جاءت الطامه الكبرى...)

پس جمله (ءانتم اشد خلقا ام السماء) استفهامى است توبيخى به داعى رفع استبعاد منكرين بعث بعد از مرگ، و نيز اشاره به تفصيل خلقت آسمان با جمله (بناها...)، دليلى است بر اينكه مراد تثبيت و مسجل نمودن اين معنا است كه خلقت آسمان شديدتر است.

و جمله (بناها) استينافى و بيانى تفصيلى است براى خلقت آسمان.

(رفع سمكها فسويها) - يعنى سقف آسمان و نقطه مرتفع آن را بلند كرد، و منظور از (تسويه آسمان )، ترتيب اجزاى آن، و تركيب آن است ، تا هر جزئى در موضعى كه حكمت اقتضاء دارد قرار گيرد، همچنان كه درباره آدم فرمود: (فاذا سويته و نفخت فيه من روحى ).

(و اغطش ليلها و اخرج ضحيها) - يعنى شبش را تاريك و روزش را روشن كرد، و اصل در معناى كلمه (ضحى ) گسترده شدن نور خورشيد، و امتداد يافتن روز است، ولى در اينجا منظور مطلق روز است، به قرينه اينكه در مقابل شب قرار گرفته، و اگر شب و روز را به آسمان نسبت داده، بدين جهت بوده كه سبب اصلى پيدايش آن دو آسمانى است، و آن پيدا شدن اجرام تاريك و ناپيدا بوسيله انوار آسمانى از قبيل نور خورشيد و غيره است، و همينكه اين نورها غروب مى كنند، دوباره اجرام مستور مى شوند، و مسأله شب و روز اختصاص به كره زمين كه ما روى آنيم ندارد بلكه ساير اجرام آسمانى هم تاريكى و روشنى و شب و روز دارند.

(و الارض بعد ذلك دحيها) - يعنى بعد از آنكه آسمان را بنا كرد و سقفش را بلند نمود، و هر جزئش را در جاى خود قرار داد، و شبش را تاريك و روزش را روشن ساخت، زمين را بگسترانيد.

بعضى گفته اند: معنايش اين است كه زمين را با اين حال بگسترد، (و خلاصه كلمه بعد ذلك به معناى مع ذلك است )، همچنان كه در جمله (عتل بعد ذلك زنيم ) كلمه بعد به معناى مع آمده، و ما در تفسير سوره (الم سجده ) گفتارى پيرامون اينكه از كلام خدا درباره خلقت آسمان و زمين چه استفاده مى شود داشتيم . و بعضى گفته اند: كلمه (دحو) كه فعل (دحيها) از آن مشتق است، به معناى (دحرجه ) يعنى غلتاندن است.

(اخرج منها ماءها و مرعيها) - بعضى گفته اند: كلمه (مرعى ) در معناى (رعى ) - به كسره راء و سكون عين - يعنى گياه نيز اطلاق مى شود، همانطور كه به معناى مصدر ميمى و اسم زمان و مكان مى آيد، و مراد از بيرون كردن آب زمين از زمين، شكافتن چشمه ها و جارى ساختن نهرها است، و مراد از اخراج مرعاى زمين، روياندن نبات بر روى زمين است، نباتاتى كه حيوانات و انسانها از آنها تغذيه مى كنند. پس، از ظاهر اين آيه بر مى آيد كه مراد از مرعى مطلق گياهانى باشد كه حيوان و انسان از آن تغذيه مى كند، همچنان كه آيه (متاعا لكم و لانعامكم ) هم بدان اشعار دارد، نه تنها گياهانى كه مختص حيوان است، هر چند كه كلمه مرعى بيشتر در آن خصوص استعمال مى شود.

(و الجبال ارسيها) - يعنى كوهها را بر زمين استوار كرد تا زمين نوسان و اضطراب نكند، و بتواند آبها و معدنها را در جوف خود ذخيره كند، همچنان كه ساير آيات قرآنى از اين جريان خبر داده.

(متاعا لكم و لانعامكم ) - يعنى آنچه از آسمان و زمين كه گفته شد خلق كرديم و امر آن را تدبير نموديم تا متاعى باشد براى شما و چارپايان شما، چارپايانى كه خداوند براى شما مسخر كرد، تا در زندگيتان از آنها بهره مند شويد، پس اين خلقت و تدبير كه بهره مندى شما در آن است بر شما واجب مى سازد، در پى معرفت پروردگارتان باشيد و از مقام او بترسيد و نعمتش را شكر گزاريد چون در اين ميان روزى هست كه در آن بدانچه كرده ايد جزاء داده مى شويد، خير باشد خير و شر باشد شر، همچنان كه اين خلقت و تدبير از خلقت شما شديدتر است، پس شما ديگر نبايد از خلقت بار دوم خود استبعاد و تعجب كنيد و آن را بر خدا دشوار بپنداريد.

تسميه قيامت به (الطامه الكبرى) 

فاذا جاءت الطامه الكبرى

در مجمع البيان مى گويد كلمه (طامه ) به معناى عاليه و غالبه است، وقتى گفته مى شود: اين اطم از آن است، معنايش اين است كه از آن عالى تر است (و طم الطائر الشجره )، به اين معنا است كه طائر به بالاى درخت پرواز كرد، و هر داهيه و بلايى را كه انسانها از دفع آن عاجز باشند طامه مى گويند. و بنا به گفته وى طامه كبرى همان قيامت است، چون قيامت داهيه اى است كه از هر داهيه ديگرى عالى تر است، و بر هر داهيه اى غالب است، اين است معناى كبرى بودن طامه قيامت، و چون نفرموده قيامت از هر داهيه اى بزرگتر است، بطور مطلق فرموده داهيه بزرگتر، معلوم مى شود هيچ داهيه و واقعه اى بزرگتر از آن نيست.

و اگر در اول جمله فاء تفريع آورده، براى اشاره به اين معنا بوده كه مضمون آيه يعنى آمدن قيامت از لوازم خلقت آسمان و زمين و تدبير جارى در آن دو است، كه قبلا هم به اين معنا اشاره شد.

 

يوم يتذكر الانسان ما سعى

كلمه (يوم ) ظرف است براى آمدن طامه كبرى، (وسعى ) به معناى عمل جدى است.

 

و برزت الجحيم لمن يرى

كلمه (برزت ) ماضى مجهول از مصدر (تبريز) است، كه به معناى اظهار است، و از آوردن مفعول كلمه (يرى ) عمدا اعراض ‍ شده، و مراد از كلمه (من ) هر كسى است كه چشم دارد و مى تواند ببيند، و معناى آيه اين است كه : در آن روز، دوزخ ظاهر مى شود، و پرده از روى آن بر مى دارند، تا هر صاحب چشم و بينايى آن را به عيان ببيند.

پس آيه شريفه در معناى آيه زير است كه مى فرمايد: (لقد كنت فى غفله من هذا فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد) چيزى كه هست آيه سوره (ف) مفصل تر است، مى فرمايد تو از اين در غفلت بودى، پس ما پرده ات را كنار زديم، اينك امروز چشمت تيزبين شده است.

و از ظاهر آيه مورد بحث بر مى آيد كه جهنم قبل از روز قيامت خلق شده، تنها در روز قيامت با كشف غطاء ظاهر مى شود، و مردم آن را مى بينند.

تقسيم مردم به دو دسته : طاغى دوزخى، او خائف از مقام پروردگار كه بهشت مأواى اواست و بيان ضابطه براى صفات هر يك

فاما من طغى و اثر الحيوه الدنيا فان الجحيم هى الماوى و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى فان الجنه هى الماوى

در اين آيات حال مردم در آن روز به تفصيل بيان شده، مى فرمايد مردم دو قسم مى شوند، و اين تفصيل بجاى جواب اجمالى كلمه (فاذا جاءت...) نشسته، و تقدير كلام (فاذا جاءت الطامه الكبرى، انقسم الناس قسمين فاما من طغى...) است، يعنى وقتى طامه كبرى بيايد مردم دو دسته مى شوند، طاغيان، ترسندگان از خداوند.

خداى تعالى در اين آيات سه گانه، مردم را به دو دسته تقسيم فرموده، اهل جهنم و اهل بهشت، - و اگر صفت اهل جهنم را جلوتر ذكر كرد براى اين بود كه روى سخن با مشركين بود - و اهل جهنم را به همان اوصافى توصيف كرد كه در آيه (من طغى و اثر الحيوه الدنيا) به آن توصيف كرده، و تعريف آنان را مقابل تعريف اهل بهشت قرار داده، كه در آن فرموده : (من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى )، و به هر حال توصيفى كه از دو طائفه كرده جنبه بيان ضابطه دارد.

و چون اين دو طائفه به حسب حالى كه دارند مقابل يكديگر قرار دارند، قهرا وصفى كه براى هر يك آورده مقابل وصفى است كه براى ديگرى آورده، پس اينكه اهل بهشت را توصيف كرده به ترس از مقام پروردگارش، - با در نظر گرفتن اينكه ترس، نوعى تاءثر است از ضعيف و مقهور در برابر شخصى قوى و قاهر، و خشوع و خضوعش در برابر او- اقتضا دارد كه طغيان اهل جهنم - با در نظر گرفتن اينكه طغيان به معناى تعدى از حد است - عبارت باشد از عدم تاءثر طاغيان از مقام پروردگارشان، و استكبار ورزيدن و خروجشان از حد عبوديت، و در نتيجه خاشع و خاضع نشدن، و طبق اراده او عمل نكردن، و بر وفق اختيار او - كه همان سعادت جاودانه ايشان است - اختيار نكردن، و بر عكس به پيروى هواى نفس دنبال زينت حيات دنيا رفتن.

لوازم و آثار طغيان و خوف از مقام رب

پس از لوازم طغيان اين طائفه يكى همين است كه زندگى دنيا را اختيار كنند، و اين همان است كه بعد از توصيف آنان به طغيان با جمله و اثر الحيوه الدنيا توصيفشان كرده.

و چون از لوازم طغيان رها كردن آخرت و ايثار حيات دنيا يعنى پيروى هواى نفس در آنچه مى خواهد، و اطاعتش در آنچه دوست دارد، و نيز از آثار ديگرش مخالفت خدا است در آنچه مى خواهد مى باشد قهرا مقابل اين طغيان يعنى خوف هم اثرى مخالف اثر طغيان دارد اثر طغيان ايثار حيات دنيا بود و اثر خوف خلاف آن است، و آن ردع و پرهيز از دنياپرستى و نهى نفس از پيروى هواى نفس است، و لذا دنبال جمله (من خاف مقام ربه ) اثر آن را ذكر كرد و فرمود: (و نهى النفس عن الهوى ).

و اگر در بيان اين حالت فرمود: (نفس را از هوى نهى مى كند)، و نفرمود: (پيروى نفس را ترك مى كند) براى اين بود كه بفهماند انسان ضعيف است، و چه بسا كه نادانى او را وادار به معصيت كند، بدون اينكه نسبت به خداى تعالى استكبار داشته باشد، پس او نمى تواند بكلى پيروى هواى نفس را ترك كند، همينكه در مقام نهى خود از آن باشد خدا هم واسع المغفره است، همچنان كه فرمود: (و لله ما فى السموات و ما فى الارض ليجزى الذين اساوا بما عملوا و يجزى الذين احسنوا بالحسنى الذين يجتنبون كبائر الاثم و الفواحش الا اللمم ان ربك واسع المغفره )، و نيز فرموده : (ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم و ندخلكم مدخلا كريما).

و معناى آيات سه گانه در دادن ضابطه كلى براى صفت اهل دوزخ و اهل بهشت در اين خلاصه مى شود كه : اهل جهنم اهل كفر و فسوق، و اهل بهشت اهل ايمان و تقوايند، و در اين ميان طوائف ديگرى غير آن دو طائفه هستند كه از مستضعفين مى باشند، كسانى كه به گناهان خود اعتراف داشته، اعمالى صالح را با اعمالى زشت مخلوط مى كنند، و نيز طوائف ديگرى كه امرشان به دست خداى سبحان است، و چه بسا با شفاعت و وسائل ديگر مشمول مغفرت خدا بشوند.

پس معناى جمله (هى الماوى ) در آيه (فاما من طغى... هى الماوى ) (هى ماواه ) است، يعنى جهنم ماواى او است، و الف و لام كه در اول كلمه است به جاى ضمير آمده، ممكن هم هست ضمير حذف شده و تقدير كلام (هى الماوى له ) باشد.

مقصود از مقام پروردگار و خوف از آن

و در آيه (و اما من خاف مقام ربه...)، كلمه (مقام ) اسم مكان است، و منظور مكانى است كه در آن جسمى از اجسام بايستد، اين اصل در معناى كلمه مقام است، همچنان كه اسم زمان و مصدر ميمى نيز معناى اصلى آن است، و ليكن بسا مى شود كه صفات و احوال چيزى به نوعى عنايت محل و قرارگاه آن چيز اعتبار مى شود، و به آن صفات و احوال، مقام و منزلت اطلاق مى شود، مثل آن آيه اى كه در مورد شهادت مى فرمايد: (فاخران يقومان مقامهما)، و قول نوح كه به حكايت قرآن به قوم خود گفت (ان كان كبر عليكم مقامى و تذكيرى بايات الله )، و قول ملائكه كه بنا به حكايت خداى تعالى گفتند: (و ما منا الا له مقام معلوم )، كه در اين چند مورد كلمه مقام نه اسم مكان واقعى است، و نه اسم زمان و نه مصدر ميمى، بلكه همانطور كه گفتيم صفات، به نوعى عنايت محل استقرار و مكان فرض شده است.

در آيه مورد بحث هم مقام خداى تعالى به همين معنا است، يعنى صفت ربوبيت و ساير صفات كريمه او چون علم و قدرت مطلقه اش ‍ و قهر و غلبه اش و رحمت و غضبش كه از لوازم ربوبيت او است، مقام او است، كه در آيه (و لا تطغوا فيه فيحل عليكم غضبى و من يحلل عليه غضبى فقد هوى و انى لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحاثم اهتدى )، و آيه (نبى ء عبادى انى انا الغفور الرحيم و ان عذابى هو العذاب الاليم )، مقام خود را به بندگانش اعلام مى دارد.

پس مقام خداى تعالى كه بندگان خود را از آن مى ترساند همان مرحله ربوبيت او است كه مبداء رحمت و مغفرت او نسبت به كسانى است كه ايمان آورده تقوى پيشه كنند، و نيز مبداء عذاب سخت و عقاب شديد او است، نسبت به كسانى كه آيات او را تكذيب نموده و نافرمانيش كنند.

بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از مقام رب، مقام پروردگار در قيامت است، آن هنگامى كه از اعمال او سؤال مى كند، ولى اين نظريه بطورى كه ملاحظه مى كنيد درست نيست، چون در آن جا نيز خداى تعالى مكان قيام ندارد.

و بعضى ديگر گفته اند: معناى اينكه فرمود: (از مقام پروردگارش مى ترسد) ترس بطريق ديدن عظمت است همچنان كه همين سخن را در معناى جمله (اكرمى مثواه ) بعضى گفته اند منظور از مثوا اطاق زندگى نيست بلكه مقام و منزلت است.

بحث روايتى

(رواياتى درباره سوگندهاى سوره نازعات، استعباد معاد توسط كفار، خوف از مقام پروردگار، پيروى از هوى)

در كتاب فقيه آمده كه على بن مهزيار گفته به امام جواد (عليه السلام) عرضه داشتم سوگند (و الليل اذا يغشى و النهار اذا تجلى ) و (و النجم اذا هوى ) و نظائر آن چه معنا دارد؟ فرمود: خداى تعالى مى تواند به هر يك از مخلوقاتش كه بخواهد سوگند ياد كند ولى خلق او جز به خود او نمى توانند سوگند بخورند.

مؤلف: روايتى در همين معنا از كافى از محمد بن مسلم از امام باقر (عليه السلام) در تفسير اول سوره نجم گذشت.

و در الدر المنثور است كه سعيد بن منصور، و ابن منذر، از على (عليه السلام) روايت كرده اند كه در تفسير آيه (و النازعات غرقا) فرموده : نازعات ملائكه هستند كه ارواح كفار را از بدنهايشان به شدت مى كنند، و ناشطات نيز ملائكه هستند كه ارواح كفار را تا مابين ناخن ها و پوست جذب نموده، سپس بيرون مى كشند، و سابحات نيز ملائكه اند كه ارواح مؤمنين را در بين آسمان و زمين شناور مى سازند، و سابقات نيز ملائكه اند، كه بعضى براى بردن روح مؤمن بسوى خدا از بعضى ديگر سبقت مى گيرند، و مدبرات هم ملائكه اند، كه امور بندگان را از اين سال تا سال ديگر تدبير مى كنند.

مؤلف: بنابر اينكه روايت صحيح باشد بايد آن را حمل كنيم بر اينكه امام خواسته اند بعضى از مصاديق اين عناوين را ذكر كنند، و اينكه فرمود: (ارواح كفار را تا ما بين ناخن ها و پوست جذب نموده، سپس بيرون مى كشند) نوعى از تمثيل است، كه شدت عذاب را مى رساند.

و نيز در همان كتاب آمده كه ابن ابى حاتم از على بن ابى طالب (عليه السلام) روايت كرده كه ابن الكوا از آن جناب از آيه (فالمدبرات امرا) پرسيد، فرمود: ملائكه اند، كه ذكر رحمان و امر او را تدبير مى كنند.

و در تفسير قمى در ذيل آيه (يوم ترجف الراجفه تتبعها الرادفه ) آمده كه امام فرمود: يعنى زمين زير پاى اهلش شكافته مى شود، و رادفه به معناى صيحه است.

و نيز در همان كتاب در ذيل آيه (ءانا لمردودون فى الحافره ) آمده كه امام در معناى آن فرمود: قريش مى پرسيدند آيا بعد از مرگ دوباره بر مى گرديم ؟.

و نيز در همان كتاب در ذيل آيه (تلك اذا كره خاسره ) امام فرمود: كفار اين سخن را از در استهزاء زدند. و باز در همان كتاب در روايت ابى الجارود امام باقر (عليه السلام) در معناى (ءانا لمردودون فى الحافره ) فرمود: يعنى در خلقتى جديد و در معناى (فاذا هم بالساهره ) فرمود: ساهره يعنى زمين ، چون كفار در قبرها قرار دارند، همينكه زجره و صيحه را مى شنوند از قبرشان در مى آيند، و با خلقتى تمام عيار روى زمين قرار مى گيرند.

و در اصول كافى به سندى كه به داوود رقى دارد از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه در تفسير آيه (و لمن خاف مقام ربه جنتان ) فرموده : كسى كه بداند كه خدا او را مى بيند، و آنچه مى گويد مى شنود، و آنچه از اعمال خوب و بد مى كند خبر دارد چنين علمى او را از اعمال زشت باز مى دارد، اين همان كسى است كه از مقام پروردگارش مى ترسد، و نفس خود را از پيروى هوا نهى مى كند.

مؤلف: مويد اين حديث معنايى است كه ما براى خوف از مقام خداى تعالى كرديم. و نيز در اصول كافى به سند خود از يحيى بن عقيل روايت كرده كه گفت : امير المؤمنين (عليه السلام) فرمود: من تنها از دو چيز بر شما مى ترسم، يكى پيروى هوا، و يكى آرزوى دراز، چون پيروى هوا آدمى را از حق باز مى دارد، و آرزوى دراز آخرت را از ياد مى برد.

آيات 42 تا 46 سوره نازعات

 يسلونك عن الساعه ايان مرسيها (42)

 فيم انت من ذكريها (43)

 الى ربك منتهيها (44)

 انما انت منذر من يخشيها (45)

 كانهم يوم يرونها لم يلبثوا الا عشيه او ضحيها (46)

ترجمه آيات

از تو از رستاخيز مى پرسند كه وقت وقوع آن كى است ؟ (42).

تو از بسيار سخن گفتن از آن چه به دست مى آورى ؟ (43).

هيچ، براى اينكه انتهاى آن - وقت معينش - نزد پروردگار تو است (44). اصلا وظيفه تو تنها انذار كسى است كه از آن روز دلواپسى دارد (45).

روزى كه وقتى آن را مى بينند چنين به نظر مى رسد كه گويا بيش از شبى يا بامدادى با زندگى دنيا فاصله نداشته اند (46).

بيان آيات

در اين چهار آيه متعرض سؤال مشركين از زمان قيام قيامت شده، آن را رد مى كند، به اينكه علم به آن نزد احدى نيست، و كسى به جز خداى تعالى از آن خبر ندارد، و خداى تعالى علم به آن را به خود اختصاص داده.

 

يسئلونك عن الساعه ايان مرسيها

ظاهرا تعبير به اينكه مى پرسند و نفرموده (پرسيدند)، براى اين بوده كه بفهماند اين سؤالى است كه هميشه مى كنند، چون مشركين بعد از شنيدن داستان قيامت مرتب به آنجناب مراجعه نموده، درخواست مى كردند تاريخ دقيق وقوع قيامت را برايشان معين كند، و در اين درخواست اصرار هم مى ورزيدند، و قرآن كريم مكرر به اين درخواست اشاره نموده.

كلمه (مرسى ) مص در ميمى است، و به معناى اثبات و برقرار كردن است، و جمله (ايان مرسيه ) ابيانى است براى كلمه (يسئلونك )، و مى فهماند سؤال منكرين قيامت و مسخره كنندگان قيامت اين بود كه چه زمانى اثبات و برقرار مى شود، و خلاصه چه زمانى قيامت بپا مى شود.

چند وجه در معناى اينكه بعد از حكايت سوال مشركين از زمان وقوع قياعت فرمود: (فيم انت من ذكريها)

فيم انت من ذكريها

اين جمله استفهام انكارى است، و جمله (فيم انت ) مركب است از مبتدا و خبر، و كلمه (من ) براى ابتداء غايت است، و كلمه (ذكرى ) بنا بر آنچه راغب گفته به معناى كثرت ذكر است، كه در حقيقت مبالغه در ذكر است.

و معناى جمله اين است كه : تو از يادآورى بسيار قيامت در چه هستى ؟ يعنى از اينكه بوسيله كثرت ذكر از تاريخ آن آگاه شوى چه چيز بدست مى آورى ؟ و خلاصه تو با كبثرت ذكر قيامت علم به تاريخ آن نمى يابى.

ممكن هم هست كلمه (ذكرى ) در مورد قيامت به معناى حضور حقيقت معناى قيامت در قلب باشد، و معنا بنابر اينكه استفهام انكارى باشد اين است كه تو علمى به حقيقت قيامت و خصوصيات آن پيدا نمى كنى، مگر وقتى كه به زمان آن احاطه يابى و اين از معناى قبلى مناسب تر است.

بعضى گفته اند: معناى آيه اين است كه : ذكراى قيامت، از مسائل مربوط به بعثت تو نيست، تو تنها مبعوث شده اى كه افراد ترسنده از قيامت را انذار كنى.

بعضى ديگر گفته اند: كل (فيم ) انكارى است از سؤال سائلين، و جمله (انت من ذكريها) هم جمله اى است استينافى و هم تعليلى است براى نادرست بودن سؤال آنان، و معناى آيه اين است كه : اين سؤال در چيست ؟ (خلاصه چه سؤال بيهوده اى است)، وظيفه تو اى پيامبر تنها ذكراى ساعت است، چون بعثت تو متصل به آن است، و تو خاتم انبيايى، و همين مقدار علم از مسأله قيامت براى ايشان كافى است،در نتيجه اين آيه همان را مى گويد كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) به روايتى فرمود: (بعثت انا و الساعه كهاتين ان كادت لتسبقنى - بعثت من با قيامت مثل اين دو انگشت پشت سرهمند، به هيچ وجه ممكن نبود قيامت جلوتر از بعثت من بيايد).

بعضى ديگر گفته اند: اين آيه تتمه سؤال مشركين است، كه در آن به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) خطاب مى كنند، و معناى آن اين است كه : از علم به قيامت و به وقت آن نزد تو چه مقدار هست ؟ و يا اين است كه : تو كه اين همه بياد قيامت هستى خودت از آن چه فهميده اى ؟

و خواننده محترم مى داند كه سياق آيات با هيچ يك از اين معانى آنطور كه بايد نمى سازد، علاوه بر اين هيچ يك از آنها خالى از تكلف نيست.

آنچه از آيه (الى ربك منتهاها) كه در مقام تعليل عدم علم پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به زمان قيامت است استفاده مىشود

الى ربك منتهيها

اين جمله در مقام تعليل جمله (فيم انت من ذكريها) است، و معنايش اين است كه : تو از وقت آن نمى توانى با خبر شوى، براى اينكه انتهاى آن به سوى پروردگار تو است، پس حقيقت آن و صفاتش و از آن جمله تعين وقتش را جز پروردگار تو نمى داند، پس ‍ مردم نبايد از وقت آن بپرسند، و در وسع تو هم نيست كه پاسخ دهى.

و بعيد نيست - و خدا داناتر است - اين آيه در مقام تعليل باشد، اما به معناى ديگرى از تعليل، و آن اين است كه بفرمايد ساعت قيام نمى ك ند مگر با فناى اشياء و سقوط اسباب، و ظهور اين حقيقت كه هيچ ملكى جز براى خداى واحد قهار نيست، پس آن روز جز به خداى تعالى مستند و منسوب نيست، و هيچ سببى فرض نمى شود كه بطور حقيقت بين خدا و پديد آمدن قيامت واسطه باشد، در نتيجه زمان هم كه در اين عالم براى خود سببى است نمى تواند واسطه باشد، پس روز قيامت در حقيقت توقيت بردار نيست، (نه اينكه ممكن باشد ولى خداى تعالى وقتش را معين نكرده ).

و به همين جهت است كه مى بينيم در كلام خداى تعالى هيچگونه تحديدى براى آن روز نيامده، تنها اين تحديد ذكر شده كه روز قيامت با انقراض نشاه دنيا بپا مى شود، و در اين باره فرموده : (و نفخ فى الصور فصعق من فى السموات و من فى الارض )، و در اين معنا آيات ديگرى است كه از خراب شدن دنيا خبر مى دهد، و يا خبر مى دهد از اينكه زمين و آسمان به زمين و آسمانى ديگر مبدل مى گردد، و ستارگان فرو مى ريزند، و آياتى ديگر از اين قبيل.

و اگر تحديدى هم آمده به نوعى تشبيه و تمثيل آمده، نظير آيه زير كه مى فرمايد: (كانهم يوم يرونها لم يلبثوا الا عشيه او ضحيها - وضعشان چنين است كه وقتى قيامت را مى بينند گويى جز شبى و يا شبى و پاسى از روز آن درنگ نكردند). و يا مى فرمايد: (و يوم تقوم الساعه يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعه )، آنگاه حق مطلب را در آيه زير بيان نموده مى فرمايد: (و قال الذين اوتوا العلم و الايمان لقد لبثتم فى كتاب اللّه لى يوم البعث فهذا يوم البعث )

در كلام خداى تعالى در مواضعى به آنچه گفته شد اشاره شده، و آن مواضعى است كه خبر مى دهد قيامت جز به ناگهانى و بدون خبر قبلى نمى آيد، مانند آيه زير كه مى فرمايد: (ثقلت فى السموات و الارض لا تاتيكم الا بغته يسئلونك كانك حفى عنها، قل انما علمها عند اللّه و لكن اكثر الناس لا يعلمون )، و آياتى ديگر.

و اين وجه، وجه عميق و دقيقى است، كه درك بيشتر آن احتياج به تدبرى كافى دارد تا به وسيله آن اشكالى كه ممكن است به ذهن برسد حل گردد، و آن اشكال اين است كه : اين وجه با ظواهر عده اى از آيات قيامت نمى سازد، لذا سفارش مى كنم كه در آيه زير نيز به دقت نظر كنيد. (لقد كنت فى غفله من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد) و همچنين آيات ديگرى كه در اين معنا هست، و يارى كننده، خدا است.

 

انما انت منذر من يخشيها

يعنى ما تنها اين تكليف را به عهده تو گذاشته ايم كه افرادى را كه دلواپس قيامتند عذاب آن انذار كنى، نه اينكه از وقت قيام آن خبر دهى تا وقتى از تو از وقت آن مى پرسند جواب دهى، پس انحصارى كه از آيه استفاده مى شود، به اصطلاح اهل ادب قصر افراد است، يعنى شأن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) و مسؤوليت او را منحصر در انذار مى كند و علم به وقت قيامت و تعيين آن را براى هر كس كه از آن سؤال كند از آن جناب نفى فرموده.

و مراد از خشيت بطورى كه مناسب با مقام باشد همان دلواپسى است، چون هستند افرادى كه از شنيدن خبر قيامت هيچ متاءثر نمى شوند، و بعضى اين زمينه را دارند كه اگر بشنوند دچار ترس بشوند، همين زمينه عبارت است از خشيت، نه ترس فعلى، چون قبل از انذار ترس معنا ندارد.

مفاد آيه (كانهم يوم يرونها لم يلبثوا الا عشيه او ضحيها) كه در قالب تمثيل نزديكى قيامت را بيان مى كند

كانهم يوم يرونها لم يلبثوا الا عشيه او ضحيه

اين جمله نزديكى قيامت را در قالب يك تمثيل و تشبيه بيان نموده، مى فرمايد: نزديكى قيامت به زندگى دنيايشان طورى است كه مثل آنان در هنگام ديدن قيامت مثل خود آنان است در آن فرض كه بعد از گذشتن يك شب و يا يك نصف روز از مردنشان دوباره زنده شوند، در آن صورت چه مى گويند؟ مى گويند: بعد از مردن بيش از يك شب نگذشت كه دوباره زنده شديم، و خلاصه فاصله بين مردن و قيامت را مدت زمانى احساس مى كنند، كه نسبتش با روز و شبهاى گذشته عمرشان نسبت يك شب و يا يك ظهر را دارد.

از آنچه گذشت روشن شد كه مراد از كلمه (لبث ) درنگ در مدت زمانى است كه بين زندگى دنيا و روز بعث فاصله شده، و در اين مدت در قبرها آرميده بودند چون حساب بر مجموع زندگى دنيا واقع مى شود.

ولى بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از كلمه (لبث ) مدت زمانى است كه بين سؤال از وقت قيامت و خود قيامت فاصله شده. ليكن اين نظريه درست نيست، براى اينكه گويندگان اين حرف وضع خود را در هنگام بعث اينطور مى بينند، و بعث در مقابل مرگ قبل از آن است، نه مرگ و مقدارى از حيات قبل از مرگ.

علاوه بر اين، اين وجه با ظواهر ساير آيات كه متعرض بعث و درنگ اهل محشر است نمى سازد، مانند آيه (قال كم لبثتم فى الارض ‍ عدد سنين )، كه ملاحظه مى كنيد لبث را عبارت دانسته اند از مدت زمانى كه در قبر بودند.

بعضى ديگر گفته اند: مراد از لبث مدتى است كه در دنيا بودند. و اين وجه بسيار سخيف و بى پايه است.

بحث روايتى

(چند روايت راجع به سوال مردم از زمان وقوع قيامت و جواب خداى تعالى) 

در تفسير قمى در ذيل آيه (و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى فان الجنه هى الماوى )، آمده كه اين درباره بنده خدا است ، كه وقتى در برابر معصيت خدا قرار مى گيرد با اينكه مى تواند مرتكب شود، از ترس خدا مرتكب نمى شود، و بخاطر نهى خدا نفس خود را از ارتكاب آن نهى مى كند، و تلافى اين عملش همان جنت است، و در تفسير آيه (يسئلونك عن الساعه ايان مرسيها) فرمود: يعنى چه وقت بپا مى شود؟ و خداى تعالى در پاسخش فرمود: (الى ربك منتهيها) يعنى علم آن نزد پروردگار تو است، و در معناى جمله (الا عشيه او ضحيها) فرمود: يعنى بعضى از يك روز.

و در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم و ابن مردويه به سندى ضعيف از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : مشركين مكه از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) مى پرسيدند (متى تقوم الساعه ) و منظورشان از اين سؤال مسخره كردن اعتقاد به قيامت بود، و لذا در اين باره اين آيه نازل شد: (يسئلونك عن الساعه ايان مرسيها...)

و در همان كتاب آمده كه بزار، ابن جرير، ابن منذر، حاكم، (وى حديث را صحيح دانسته ) و ابن مردويه از عايشه روايت كرده اند كه گفت : از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) همواره از مسأله قيامت سؤال مى شد تا آنكه آيه (فيم انت من ذكريها الى ربك منتهيها) نازل شد بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) آن وقت ديگر سؤال نشد.

مؤلف: اين روايت را از عده اى از كتب حديث بدون ذكر سند از عروه نيز روايت كرده، و نيز نظير آن را از عده اى ديگر از آن كتب از شهاب بن طارق هم نقل كرده ، و ليكن سياق آيه با اين روايات نمى سازد، چون حاصل از همه اين روايات اين است كه آيه پاسخ از سؤال مردم باشد، در حالى كه سياق آيه چنين چيزى را نمى رساند.

و در بعضى از روايات آمده كه رسم اعراب چنين بود كه وقتى به نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) مى رفتند از قيامت مى پرسيدند، و حضرت رو مى كرد به جوانتر آنان و مى فرمود: اگر اين بچه يك قرن زندگى كند قيامت شما بپا مى شود، اين حديث را صاحب الدر المنثور از ابن مردويه از عايشه نقل كرده است.

اين روايت وقت قيام قيامت را معين مى كند، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) بزرگتر از آن است كه چنين كارى بكند، چگونه ممكن است با اينكه در بسيارى از سوره هاى قرآنى به او وحى شده كه علم به قيامت از مختصات خداى تعالى است و كسى جز او آن را نمى داند، و دستور داده هر كس از او از اين مسأله پرسيد بگويد كه من به اين مطلب علمى ندارم.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved