بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

سوره مدثر مكى است و پنجاه و شش آيه دارد

سوره مدثّر آيات 1 تا 7 

 بسم اللّه االرحمن الرحيم

 يا ايها المدثر (1)

 قم فانذر (2)

 و ربك فكبر (3)

 و ثيابك فطهر (4)

 و الرجز فاهجر (5)

 و لا تمنن تستكثر (6)

 و لربك فاصبر (7)

ترجمه آيات

به نام خداوندى كه در دنيا رحمتى عام براى همه و در آخرت رحمتى خاص براى مؤمنين دارد. هان اى روپوش به خود پىچيده (1).

برخيز و انذار كن (2).

و پروردگارت را تكبير گوى (3).

و جامه ات را از هر آلودگى پاك بدار (4).

و از پليديها دورى نما (5).

و در برابر احسانت نه منت بگذار و نه آن را بسيار و بزرگ بدان (6).

و به خاطر پروردگارت صبر كن (7).

بيان آيات

اين سوره مشتمل بر مطالب زير است : اول اينكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) را دستور مى دهد به اينكه مردم را انذار كند، و اين دستور را با لحنى و در سياقى كرده كه از آن پيداست جزو دستورهاى اوائل بعثت است.

دوم اينكه اشاره مى كند به عظمت شان قرآن وجلالت قدرش. سوم اينكه كسانى را كه منكر قرآن شوند و نسبت سحر به آن دهند تهديد، و كسانى را كه از دعوت قرآن سر بتابند مذمت كرده است.

جمع بين روايات مختلف درباره زمان نزول سوره مباركه مدثّر 

و اين سوره از اولين سوره هاى نازل در اوائل بعثت و ظهور دعوت اسلامى است. حتى بعضى گفته اند اولين سوره اى است كه از قرآن نازل شده. هر چند كه خود آياتش اين قول را تكذيب مى كند، چون مى رساند رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) قبل از اين سوره قرآن را بر مردم مى خوانده، و مردم تكذيبش مى كردند و از آن اعراض مى نمودند و نسبت سحر به آن مى دادند.

و به همين جهت بعضى از مفسرين متمايل به اين قول شده اند كه اولين آياتى كه از قرآن نازل شد، هفت آيه از اول همين سوره بوده، و لازمه اين قول آن است كه سوره مورد بحث يكباره نازل نشده باشد. و اين قول هر چند از نظر متن آيات هفتگانه بعيد نيست، ليكن سياق اول سوره علق آن را دفع مى كند، چون ظاهر آن اين است كه آيات اول سوره علق اولين آيات نازله از قرآن است.

بعضى هم احتمال داده اند سوره مورد بحث اولين سوره اى باشد كه بعد از مأمور شدن آن جناب به دعوت علنى نازل شده باشد، و سوره علق اولين سوره نازله از قرآن باشد، چون رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) بعد از بعثت و نزول سوره علق مدتها دعوتش پنهانى بود، در نتيجه سوره مورد بحث به منزله آيه (فاصدع بما تومر و اعرض عن المشركين ) است، كه دعوت علنى را اعلام مى كند، با همين نكته بين سه دسته از روايات را جمع كرده : اول آنهايى كه مى گويد سوره مدثر اولين سوره قرآن است، دوم آنهايى كه مى گويد سوره مدثر بعد از سوره علق نازل شده، و سوم آنهايى كه مى گويد سوره مزمل و مدثر با هم نازل شده اند. ليكن اين قول قدمى از احتمال فراتر نگذاشته.

و به هر حال آنچه يقينى و مسلم است اين است كه اين سوره در اوائل بعثت نازل شده و جزو اولين سوره هاى قرآنى است، و آيات هفتگانه اى كه در اين فصل آورديم متضمن امر به انذار و ساير لوازم انذار است، كه خداى تعالى به آن سفارش فرموده .

 

يا ايها المدثر

معناى خطاب (يا ايهّا المدثّر)

كلمه (مدثر) - با تشديد دال و تشديد ثاء - در اصل (متدثر) بوده، كه از مصدر تدثر مشتق شده و معنايش پيچيدن جامه و پتو و امثال آن به خود در هنگام خواب است، و خطاب در اين جمله به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) است، كه در چنين حالى بوده، و لذا به همان حالى كه داشته يعنى پتو به خود پيچيده مورد خطاب قرار گرفته، تا ملاطفت را برساند، نظير جمله (يا ايها المزمل ) كه اين انس و ملاطفت را مى رساند.

بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از (تدثر) جامه نبوت به تن پوشيدن آن جناب است، نه جامه ظاهرى، و در حقيقت در اين تعبير نبوت تشبيه به لباس شده، كه صاحبش را مى آرايد و زينت مى دهد.

بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن گوشه گيرى و غيبت آن جناب از انظار مردم است، چون در ايامى كه مورد اين خطاب قرار مى گرفت در غار حرا زندگى مى كرد. بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن استراحت و فراغت است، گويا به آن جناب خطاب فرموده : هان اى كسى كه فارغ و بى خيال استراحت كرده اى ! زمان فراغت و راحت تمام شد، و اينك زمان دشواريهاى تكاليف و رنج هدايت مردم رسيده است.

اينها كه ذكر شد وجوهى است كه هر چند در جاى خود درست و بى اشكال است، اما آنچه از عبارت مورد بحث به ذهن مى آيد همان معناى اول است.

 

قم فانذر

ظاهرا مراد تنها اين است كه آن جناب را امر به انذار كند، بدون اينكه نظرى داشته باشد به اينكه چه كسى را انذار كند، پس در حقيقت معناى جمله اين است كه به وظيفه انذار قيام كن. ولى بعضى گفته اند: (اين دستور به كسانى كه بايد انذار شوند نيز ) نظر دارد، چيزى كه هست مفعول جمله يعنى انذار شونده از كلام حذف شده، و تقدير كلام (قم فانذر عشيرتك الاقربين ) است، يعنى برخيز و خويشاوندان نزديكت را انذار كن، چون انذار در ابتداى دعوت با همان نزديكان مناسبت دارد، همچنان كه در سوره شعراء هم همينطور آمده.

بعضى ديگر گفته اند: انذار شونده كه مفعول جمله (فانذر) است و در كلام حذف شده، عموم مردم است، چون در جاى ديگر فرموده : (و ما ارسلناك الا كافه للناس ).

در مقام مورد بحث تنها انذار را آورد، و تبشير را ذكر نكرد، و نفرمود: (قم فانذر و بشر، با اينكه تماميت دعوت هر دو را لازم دارد، و اين بدان جهت بود كه سوره مورد بحث از سوره هاى ابتداى دعوت است، و در ابتداى دعوت بيشتر انذار كاربرد دارد.

 

و ربك فكبر

يعنى هم در باطن دل و مرحله اعتقاد، و هم در مرحله عمل و هم به زبان پروردگار خود را به عظمت و كبريا منسوب كن، و او را از اينكه معادل و يا مافوقى داشته باشد منزه بدار، چون چيزى نيست كه شريك او و يا غالب بر او و يا مانع سر راه او باشد، و نقصى عارض بر او نمى شود، و هيچ وصفى از اوصاف، او را تحديد نمى كند.

معناى تكبير و فرق آن با تسبيح

و لذا از ائمه معصومين (عليهم السلم) وارد شده كه معناى تكبير (اللّه اكبر ) اين است كه خدا از اينكه در وصف بگنجد بزرگتر است، پس خداى تعالى از هر وصفى كه ما با آن توصيفش كنيم، و حتى از خود اين وصف بزرگتر است، و همين معنا با توحيد اسلامى مناسب است، چون توحيدى كه اسلام پيشنهاد كرده از هر توحيد ديگرى كه در ساير شرايع دينى سراغ داريم بالاتر و مهم تر است.

و اين معنايى كه ما براى تكبير ذكر كرديم فارق ميان دو كلمه تكبير و تسبيح (اللّه كبر و سبحان اللّه ) است، سبحان اللّه منزه داشتن خدا از هر صفت عدمى است، كه چون مرگ و عجز و جهل و غيره نقص شمرده شود، و اما اللّه كبر منزه دانستن خداى تعالى است از هر وصفى كه ما برايش ذكر كنيم، چه وجودى و چه عدمى، و حتى منزه بودنش از اين تنزيه ما، براى اينكه هر صفتى كه ما براى خدا ذكر كنيم ، محدود در چارچوبه خودش است، و شامل مفاهيم ديگر نمى شود، و خداى تعالى اين چنين نيست، چون به هيچ حدى محدود نمى گردد - دقت بفرماييد.

بعضى از مفسرين گفته اند: منظور، امر به تكبير در نماز است و تعبير از خداى تعالى به (ربك ) خالى از اين اشعار نيست كه توحيد خداى تعالى در آن روزها كه اوائل بعثت بوده، اختصاص به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) داشته، كسى غير آن جناب يكتاپرست نبوده است.

در تفسير كشاف در معناى جمله فكبر گفته : حرف فاء بدين جهت بر سر كلمه آمده كه معناى شرط در آن خوابيده بوده، گويا فرموده : هر طور كه باشد پس تكبير او را ترك مكن.

 

و ثيابك فطهر

اقوال مختلف درباره مراد از تطهير جامه ها (و ثيابك فطهّر)

بعضى از مفسرين گفته اند: اين عبارت كنايه است از اصلاح عمل. و سخن اين مفسر بى وجه نيست، براى اينكه عمل آدمى به منزله جامه اى است براى جان آدمى كه حامل عقائد او است، چون ظاهر، عنوان و معرف باطن است، و در كلام عرب بسيار ديده مى شود كه از طهارت باطن و صلاح عمل به طهارت جامه كنايه مى آورند.

بعضى گفته اند: اين تعبير كنايه است از تزكيه نفس، و پاك نگه داشتن آن از لكه هاى گناهان و زشتى ها، بعضى ديگر گفته اند: مراد از پاك داشتن جامه كوتاه كردن آن است، تا از نجاست (هاى روى زمين ) پاك بماند، چون وقتى دامن جامه بلند بود، به زمين مى سايد، و ايمن از آلوده شدن به نجاست نمى ماند.

بعضى ديگر گفته اند: منظور از تطهير جامه، پاك نگه داشتن همسران از كفر و معاصى است، چون قرآن كريم فرموده : (هن لباس ‍ لكم - آنها لباس شما هستند) .

و بعضى گفته اند: منظور همان معناى ظاهرى كلام، يعنى پاك كردن جامه از نجاسات براى نماز است. و اگر اين معنا منظور باشد مناسب تر آن است كه بگوييم : منظور از تكبير براى پروردگار هم همان تكبير نماز است، و در نتيجه دو آيه مورد بحث در صدد تشريع اصل نماز دوش به دوش و هم زمان با فرمان دعوت خواهد بود.

ممكن است كسى ايراد كند - همچنان كه كرده اند - كه نزول اين آيات در زمانى اتفاق افتاده كه اصلا نماز واجب نشده بود؟ در پاسخ مى گوييم : هر چند تشريع نمازهاى واجب يوميه با اين خصوصياتى كه امروز دارد در شب معراج اتفاق افتاده، و جمعا ده ركعت يعنى پنج تا دو ركعت بوده، و سپس هفت ركعت بر آن افزوده شده است، الا اينكه اصل نماز از همان اوائل بعثت تشريع شده بود، به شهادت اينكه در سوره علق اولين سوره اى كه نازل شده و نيز در سوره مزمل در باره آن سخن رفته است. و علاوه بر آن، روايات هم بر اين معنا دلالت دارد.

بعضى ديگر گفته اند: مراد از تطهير جامه ها تخلق به اخلاق حميده و ملكات فاضله است. و در معناى تطهير ثياب اقوالى ديگر هست كه ما از نقل آنها اغماض كرديم، چون مى توان آنها را به يكى از وجوه نقل شده ارجاع داد، و از همه آن وجوه بهتر وجه اول و پنجم است.

 

و الرجز فاهجر

بعضى گفته اند: كلمه (رجز) - به ضمه راء و كسره آن و سكون جيم - به معناى عذاب است، و مراد از (دورى كردن از عذاب ) دورى كردن از سبب آن يعنى گناهان و زشتى ها است. و معناى آيه اين است كه : (از گناهان و نافرمانيها دورى كن ). بعضى ديگر گفته اند: كلمه (رجز) اسم است براى هر قبيح و هر عمل و اخلاقى كه طبع سليم آن را پليد بداند، و امر از دورى از رجز، امر به اجتناب از خصوص اخلاق و عقيده اى است كه خدا را خوش نيايد، و يا امر به اجتناب از خصوص اخلاق زشت است. اين احتمال دوم بنابر آن وجهى است كه در باره آيه (و ثيابك فطهر) نقل كرده گفتيم : منظور ترك گناهان و زشتى ها است، در نتيجه آيه گذشته در باره عمل و آيه مورد بحث در باره اخلاق مى شود.

بعضى هم گفته اند: كلمه (رجز) به معناى صنم است، و آيه شريفه دستور مى دهد به اينكه عبادت و پرستش بتها را ترك كند (و به آنها نزديك نشود).

 

و لا تمنن تستكثر

آنچه از سياق بر مى آيد و با سياق هم تناسب دارد، اين است كه مراد از (منت گذارى ) اين است كه شخص احسانگر آنقدر احسان خود را به رخ احسان شده بكشد كه نعمتش مكدر شود، و از نظر وى بيفتد كما اينكه فرموده : (و لا تبطلوا صدقاتكم بالمن و الاذى ) و نيز فرموده : (يمنون عليك ان اسلموا) و مراد از (استكثار) اين است كه آدمى چيزى را كه مى دهد به چشمش زياد آيد، آيه شريفه مى فرمايد: وقتى صدقه اى مى دهى و يا كار نيكى مى كنى، به رخ طرف مكش، و كار نيكت در نظرت بزرگ نيايد، البته كلمه (استكثار) به معناى زياده طلبى هم هست، ولى در اينجا آن معنا منظور نيست.

و معناى آيه مورد بحث اين است كه وقتى اين اوامر را امتثال كردى، يعنى قوم خود را انذار و پروردگار خود را تكبير، و جامه ات را تطهير كردى، و از پليديها دورى نمودى، بر كسى منت مگذار، در حالى كه اطاعت خود را بزرگ و بسيار ببينى، و نسبت به آن عجب بورزى، (براى اينكه تو بنده اى هستى كه از خودت مالك چيزى نيستى، آنچه دارى خدا به تو داده، و تو را بر آن توانا كرده، و آنچه دارى مالكش خداى تعالى است، و او خودش بر آنچه تو را بر آن قدرت داده قادر است ).

چند وجه در معناى آيه: (و لا تمنن تستكثر) و (و لربّك فاصبر) 

مفسرين در معنا و تفسير آيه وجوهى ديگر ذكر كرده اند كه با سياق آنطور كه بايد سازگار نيست، مثلا گفته اند: معنايش اين است كه آنچه مى دهى به اين منظور مده كه بيشتر از آن را به تو بدهند. و يا گفته اند: نعمت نبوت و قرآنى را كه خدا به تو داده بر مردم منت مگذار، تا با منت نهادن اجر بيشترى از آنان بگيرى. و يا گفته اند: ابلاغ رسالت را بر امت خود منت منه. و يا گفته اند: به خيال اينكه طاعاتت بسيار است و به اين بهانه، در انجام وظيفه سست مشو. و يا گفته اند: وقتى به مردم چيزى عطا مى كنى نه بر آنان منت بگذار و نه عطيه خود را بسيار بدان. و يا گفته اند: وقتى عطايى مى كنى به خاطر پروردگارت بكن، و صبر كن تا پاداش دهنده ات او باشد. و يا گفته اند: اين آيه از ربا خوارى نهى كرده، مى فرمايد: اگر به كسى قرضى مى دهى براى اين مده كه بيشتر از آن را مطالبه كنى .

 

و لربك فاصبر

يعنى به خاطر پروردگارت (صبر) كن، و چون كلمه صبر مطلق آمده، شامل همه اقسام آن يعنى صبر در هنگام مصيبت و صبر بر اطاعت و صبر بر ترك معصيت مى شود. و معناى آيه اين است كه : به خاطر پروردگارت در هنگام مصيبت و آزار مردمى كه تو انذارشان مى كنى، و در برابر امتثال اين او امر، و در برابر اطاعت خدا و ترك معصيتش صبر كن.

و اين معناى جامعى است براى مطالب متفرقه اى كه در تفسير آيه گفته اند، مثل اينكه بعضى گفته اند: اين جمله امر به خود فعل است و نظرى به متعلق آن ندارد، فقط مى خواهد بفرمايد صبر كن، اما در برابر چه صبر كند ساكت است. و يا بعضى گفته اند: منظور صبر در برابر اذيت و آزار مشركين است. و يا بعضى گفته اند: منظور صبر بر اداى فرائض است.

و بعضى ديگر وجوهى ديگر ذكر كرده اند.

بحث روايتى

(رواياتى درباره نزول سوره مدثّر و بعضى آيات نخست آن) 

در الدر المنثور است كه طيالسى، عبد الرزاق، احمد، عبد بن حميد، بخارى ، مسلم، ترمذى، ابن الضريس، ابن جرير، ابن منذر، ابن مردويه، و ابن الانبارى در كتاب (مصاحف ) از يحيى بن ابى كثير روايت كرده اند كه گفت : من از ابو سلمه بن عبد الرحمان از اولين سوره اى كه از قرآن نازل شده پرسيدم، گفت سوره (يا ايها المدثر) است. گفتم : آخر مى گويند اولين سوره (اقرا باسم ربك الذى خلق ) بوده ؟ ابو سلمه گفت : خود من از جابر بن عبد اللّه از اين معنا سؤال كردم، همين را كه به شما گفتم پاسخ داد و اضافه كرد: من به تو نمى گويم مگر همان را كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) براى ما فرمود.

رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود: من مجاور در غار حرا بودم، همين كه ايام اقامتم در حرا به پايان رسيد، صدايى شنيدم كه مرا مى خواند، سمت راست خود را نظر كردم كسى را نيافتم، سمت چپم را نظر كردم كسى را نيافتم، پشت سرم را نظر كردم چيزى نديدم، بالاى سرم را نظر كردم فرشته اى را كه قبلا در حرا نزدم آمده بود ديدم، كه بين زمين و آسمان بر كرسى نشسته بود، از ديدنش دچار رعب شده به خانه برگشتم، و گفتم مرا بپيچيد، در اين هنگام اين آيات نازل شد: (يا ايها المدثر قم فانذر... و الرجز فاهجر).

مؤلف: اين حديث معارض است با احاديث ديگر كه دلالت دارد بر اينكه اولين سوره ، سوره علق بوده، بيان آيات (اقرء) هم مويد اين احاديث است، علاوه بر اين جمله (فرشته اى را كه قبلا در حرا نزدم آمده بود ديدم )، در خود اين حديث اشعار دارد بر اينكه قبل از اين سوره هم وحى بر آن جناب نازل مى شده.

و در همان كتاب است كه اين مردويه از ابو هريره روايت كرده كه گفت : به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) عرضه داشتيم : وقتى مى خواهيم داخل در نماز شويم چه بگوييم ؟ در پاسخ اين سؤال خداى تعالى آيه (و ربك فكبر) را نازل كرد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) هم به ما دستور داد نماز را با تكبير افتتاح كنيم.

مؤلف: در اين روايت شبهه اى است، براى اينكه ابو هريره از كسانى است كه مدت بسيارى بعد از هجرت مسلمان شد، و اين سوره قبل از هجرت و در اوائل بعثت نازل شده، ابو هريره و بلكه همه صحابه آن روز كجا بوده اند؟

و در خصال از امير المؤمنين (عليه السلام) روايت كرده كه در حديث اربعه مائه (چار صد بند) فرمود: جمع كردن جامه، طهارت آن است، كه خداى تعالى مى فرمايد: (و ثيابك فطهر) يعنى دامن جامه ات را جمع كن.

مؤلف: و در اين معنا عده اى از اخبار در كافى و مجمع البيان از امام باقر و امام صادق و امام ابى الحسن (عليه السلام) روايت شده.

و در الدر المنثور است كه حاكم (وى حديث را صحيح دانسته ) و ابن مردويه از جابر روايت كرده اند كه گفت : از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) شنيدم كه كلمه (رجز) در آيه (و الرجز فاهجر) را به ضمه راء مى خواند، و گفت منظور از رجز، بتها است.

مؤلف: اينكه فرموده : (منظور از رجز، بتها است كلام جابر و يا شخصى ديگر است، كه در سلسله سند قرار داشته.

و در تفسير قمى در ذيل آيه (و لا تمنن تستكثر) است كه در روايت ابى الجارود آمده كه هيچ وقت چيزى عطا مكن كه چشم داشت بيشتر از آن را داشته باشى.

آيات 8 تا 31 سوره مدثّر

 فاذا نقر فى الناقور (8)

 فذلك يومئذ يوم عسير (9)

 على الكافرين غير يسير (10)

 ذرنى و من خلقت وحيدا (11)

 و جعلت له مالا ممدودا (12)

 و بنين شهودا (13)

 و مهدت له تمهيدا (14)

 ثم يطمع ان ازيد (15)

 كلا انه كان لاياتنا عنيدا (16)

 سارهقه صعودا (17)

 انه فكر و قدر (18)

 فقتل كيف قدر (19)

 ثم قتل كيف قدر (20)

 ثم نظر (21)

 ثم عبس و بسر (22)

 ثم ادبر و استكبر (23)

 فقال ان هذا الا سحر يوثر (24)

 ان هذا الا قول البشر (25)

 ساصليه سقر (26)

 و ما ادرئك ما سقر (27)

 لا تبقى و لا تذر (28)

 لواحه للبشر (29)

 عليها تسعه عشر (30)

 و ما جعلنا اصحاب النار الا ملئكه و ما جعلنا عدتهم الا فتنه للذين كفروا ليستيقن الذين اوتوا الكتاب و يزداد الذين امنوا ايمانا و لا يرتاب الذين اوتوا الكتاب و المومنون و ليقول الذين فى قلوبهم مرض و الكافرون ما ذا اراد اللّه بهذا مثلا كذلك يضل اللّه من يشاء و يهدى من يشاء و ما يعلم جنود ربك الا هو و ما هى الا ذكرى للبشر (31)

ترجمه آيات

وقتى فرمان كوبنده حق صادر مى شود (و در صور دميده مى شود و مردگان زنده مى گردند) (8).

آن روز كه روز بازگشت خلائق به سوى خدا است روزى است سخت (9)

و بر كافران روزى ناهموار است (10).

مرابا آن كسى كه در خلقتش از كسى كمك نگرفتم واگذار (11).

همان كسى كه براى او اموالى عريض و طويل قرار دادم (12).

و فرزندانى كه همه برايش مانده اند (13).

و همه وسائل را برايش فراهم و منظم كردم (14).

و او تازه از من طمع دارد كه بيشترش دهم (15).

ولى نه، بيشتر كه نمى دهم هيچ، بلكه به زودى از هر سو دچار گرفتاريش مى كنم، چون او نسبت به آيات ما عناد ورزيد (16).

به زودى او را مجبور مى كنم كه از قله زندگى بالا رود (سپس او را به زير مى افكنم ) (17).

(وقتى همفكرانش در باره قرآن از او داورى خواستند) فكرى كرد و اندازه اى گرفت (18).

مرگ بر او باد با آن اندازه اى كه گرفت (19).

و باز هم مرگ بر او باد با آن اندازه گيريش (20).

آنگاه نظرى كرد (21).

و سپس چهره در هم كشيد و رويى ترش نمود (22).

پس پشت كرد و كبر ورزيد (23).

و در آخر گفت اين قرآن نمى تواند چيزى به جز سحرهاى قديمى باشد (24).

اين نيست مگر سخن بشر (25).

و من به زودى او را به دوزخ در مى آورم (26).

و تو چه مى دانى كه دوزخ چيست (27).

نه چيزى باقى مى گذارد و نه فردى را از قلم مى اندازد (28).

سياه كننده بشره پوست است (29).

و نوزده فرشته بر آن موكل است (30).

و خازنان آتش را جز ملائكه قرار نداده و عدد آنها را جز به منظور آزمايش كفار نياورديم تا كسانى كه اهل كتابند به يقين در آيند و آنها كه ايمان دارند با ايمان آوردن اهل كتاب ايمانشان بيشتر شود و اهل كتاب و مؤمنين شكى برايشان باقى نماند، و كفار و بيماردلان بگويند منظور خدا از توصيف (عدد نوزده ) چيست. آرى خدا اين چنين گمراه مى كند هر كه را بخواهد و هدايت مى كند هر كه را بخواهد و عدد جنود پروردگار تو را كسى جز خود او نمى داند و اين جز براى تذكر بشر نيست (31).

بيان آيات

در اين آيات شريفه به طعنه زنندگان به قرآن كه آن را سحر مى خواندند و بعضى از حقائق آن را استهزاء مى كردند، تهديد شديدى شده است.

 

فاذا نقر فى الناقور

كلمه (نقر) به معناى كوبيدن، و كلمه (ناقور) به معناى هر چيزى است كه به آن مى كوبند تا صدا كند، و جمله (نقر در ناقور) نظير جمله (نفخ درصور) كنايه از زنده كردن مردگان در قيامت و احضار آنان براى حساب رسى است، و جمله مورد بحث شرطى است، و جزاى آن جمله (فذلك ...) است.

تركيب نحوى آيه : (فذالك يومئذ يوم عسير على الكافرون غير يسير) 

فذلك يومئذ يوم عسير على الكافرين غير يسير

اشاره (ذلك ) به زمان نقر در ناقور است، و بعيد نيست كه مراد از كلمه (يومئذ) روزى باشد كه خلائق براى حساب و جزا به سوى خدا بر مى گردند. يا ممكن است منظور روزى باشد كه به سوى خدا بر مى گردند، در نتيجه كلمه (يوم ) ظرف مى شود براى روزى كه در ناقور نقر مى شود. و بنا بر اين در آيه مورد بحث كلمه (روز) ظرف واقع شده براى (روز)، پس مى شود قطعه اى از زمان ظرف شود براى قطعه اى ديگر، هم چنان كه سال را ظرف مى گيريم براى ماه، و ماه را ظرف مى گيريم براى روز، و اين نوعى از عنايت است كه زمان را دو چيز مختلف مى گيرند، به خاطر اختلافى كه در صفات و حوادث واقعه در آن دارند، آنگاه به اعتبار بعضى از صفات ظرف مى شود براى خودش به اعتبار بعضى صفات ديگرش.

و در صورتى كه كلمه (يومئذ) را قيد بگيريم براى كلمه (فذلك )، معناى آيه چنين مى شود: (پس زمان نقر ناقور كه در روز رجوع خلائق به خدا واقع مى شود، زمانى بس دشوار بر كافران است ) و اگر كلمه مذكور را قيد بگيريم براى كلمه (يوم )، معنا چنين مى شود: (زمان نقر ناقور زمانى بس دشوار بر كافران است، در روزى كه خلائق به سوى خدا بر مى گردند).

و در تفسير كشاف گفته : اگر بپرسى كلمه (اذا) با چه عاملى منصوب شده، و چگونه ممكن است (يومئذ) ظرف شود براى (يوم عسير)؟، در پاسخ مى گويم : عامل نصب (اذا) چيزى است كه جزا بر آن دلالت مى كند، چون جمله مورد بحث به يك قضيه شرطيه منحل مى شود، و چنين معنا مى دهد: زمانى كه در ناقور كوبيده مى شود، امر بر كافران سخت مى گردد. و همين جزاى (سخت مى گردد) عامل نصب در (اذا) است، و اما علتى كه تجويز كرده كلمه (يومئذ) ظرف شود براى (يوم عسير) اين است كه باز جمله به جمله اى ديگر منحل مى شود، و معناى آن اين است كه : وقوع اين وقت نقر در روز سخت است، چون روز قيامت در حينى مى آيد و واقع مى شود كه مشغول نقر در ناقورند.

و نيز (در همان كتاب ) گفته : ممكن است كلمه (يومئذ) را در تقدير مرفوع بگيريم تا بدل باشد از كلمه (ذلك ) و كلمه (يوم عسير) خبر آن باشد گويا فرموده : روز نقر، روزى است سخت.

و جمله (غير يسير) صفت ديگرى است براى كلمه (يوم )، و عسر آن را تأكيد نموده مى فهماندد سختى آن روز از يك جهت و دو جهت نيست، بلكه از هر جهت است.

 

ذرنى و من خلقت وحيدا

اين جمله كلمه تهديد است، و روايات بسيار زيادى وارد شده كه اين جمله تا تمام بيست آيه بعدش همه در باره وليد بن مغيره نازل شده، كه داستانش در بحث روايتى آينده ان شاء اللّه مى آيد.

كلمه (وحيدا) حال از فاعل (خلقت ) است، و حاصل معنايش اين است كه : مرا با آن كس كه خلقش كردم واگذار، با آن كس كه در حالى خلقش كردم كه احدى با من در خلقت وى شركت نداشت، و بعد از خلقت به بهترين وجهى تدبيرش كردم، مرا با او واگذار، و بين من و او حائل مشو كه من او را كافى خواهم بود.

احتمال هم دارد كلمه (وحيدا) حال از مفعول (ذرنى ) باشد. بعضى هم آن را حال از مفعول (خلقت ) كه حذف شده گرفته اند، و آن مفعول ضميرى است كه به موصول (من ) بر مى گردد، و حاصل معنا اين است كه : مرا با كسى كه خلقش كردم در حالى كه او تنها بود نه مالى داشت و نه فرزندانى واگذار. بعضى هم احتمال داده اند كلمه (وحيدا) اصلا حال نباشد، بلكه منصوب به فعل تقديرى (اذم - مذمت مى كنم ) باشد. ولى از همه اين وجوه بهتر همان وجه اول است.

 

و جعلت له مالا ممدودا

يعنى من براى او مالى ممدود يعنى گسترده و يا ممدود به مدد نتايج و فايده قرار دادم.

 

و بنين شهودا

يعنى برايش پسرانى قرار دادم حاضر كه آنها را پيش روى خود مى بيند كه مى خرامند و از آنان در رسيدن به هدفهاى خود كمك مى گيرد، اين جمله عطف است بر كلمه مالا.

 

و مهدت له تمهيدا

كلمه (تمهيد) به معناى تهيه است، كه به طور مجاز در مورد گستردگى مال و جاه و رو به راهى زندگى استعمال مى شود.

 

ثم يطمع ان ازيد كلا انه كان لاياتنا عنيدا

يعنى سپس همين شخص طمع دارد كه مال و فرزندانى را كه به او داده ام زيادتر كنم ، و زندگيش را بيش از پيش رو به راه سازم.

كلمه (كلا) او را در اين طمع و توقع رد مى كند، و جمله (انه كان ) علت اين ردع را بيان نموده مى فهماند براى اين گفتيم (كلا) كه او به آيات ما عناد مى ورزد. كلمه (عنيد) به معناى معاندى است كه به عناد خود و آنچه دارد مباهات هم مى كند.

بعضى گفته اند: وليد بن مغيره بعد از نزول اين آيات رفته رفته مال و اولاد خود را از دست داد تا در آخر خودش هم هلاك شد.

 

سارهقه صعودا

كلمه (ارهاق ) كه مصدر (ارهق ) است به معناى فراگيرى به زور است و كلمه صعود به معناى گردنه صعب العبور كوه است. در اين جمله جزاى سوء و عذاب تلخى را كه وى به زودى مى چشد به گرفتار شدن در دره اى صعب العبور تشبيه شده.

وصف حال وليد بن مغيره و تكذيب نمودن او، اخبار از در انداختنش به دوزخ

انه فكر و قدر فقتل كيف قدر ثم قتل كيف قدر

(تفكير) كه مصدر (فكر) است به معناى انديشيدن است، و (تقدير) كه مصدر قدر است به معناى اندازه گيرى و سنجيدن است، و (تقدير از روى تفكير) به معناى آن است كه چند معنا و چند وصف را در ذهن بچينى، يعنى آنها را در ذهن جابجا كنى، يكى را بگذارى و ديگرى را بردارى تا از رديف شدن آنها غرض مطلوب خود را نتيجه بگيرى، وليد بن مغيره هم در اين انديشه بود كه چيزى بگويد كه با آن گفته، دعوت اسلام را باطل كند، و مردم معاند مثل خودش آن گفته را بپسندند، پيش خود فكر كرد آيا بگويد اين قرآن شعر است، يا بگويد كهانت و جادوگرى است ؟ آيا بگويد هذيان ناشى از جنون است، يا بگويد از اسطوره ها و افسانه هاى قديمى است ؟ بعد از آنكه همه فكرهايش را كرد اينطور اندازه گيرى كرد كه بگويد: قرآن سحرى از كلام بشر است، چون بين زن و شوهر و پدر و فرزند جدايى مى اندازد.

(فقتل كيف قدر) - اين جمله - به طورى كه از سياق بر مى آيد - نفرينى است بر او، نظير جمله (قاتلهم اللّه نى يوفكون ) و جمله (ثم قتل كيف قدر) تكرار همان نفرين و تأكيد آن است.

 

ثم نظر ثم عبس و بسر ثم ادبر و استكبر فقال ان هذا الا سحر يوثران هذا الا قول البشر

اين آيات حال وليد را كه بعد از تفكير و تقدير به خود گرفته بود ممثل مى سازد، و با لطيف ترين و در عين حال رساترين تمثيلى مجسم مى كند، چون معناى اينكه فرموده (ثم نظر) به طورى كه از سياق استفاده مى شود - اين است كه : وى بعد از تفكير و تقدير مثل كسى نظر كرد كه مى خواهد درباره امرى كه از او نظريه خواسته باشند، نظريه بدهد.

(ثم عبس و بسر) - فعل (عبس ) از ماده عبوس است كه به معناى تقطيب چهره است، در مجمع البيان مى گويد: عبوس كردن چهره و تقطيب و تكليح آن در معنا نظير همند، و جامع همه، ترش كردن رو، و گرفتگى صورت است درم قابل طلاقت و بشاشت كه به معناى گشاده رويى است. و فعل (بسر) از مصدر (بسور) است، كه به معناى بى ميلى و كراهت نمايان از چهره است. پس ‍ معناى جمله اين است كه وليد بعد از نظر كردن، چهره خود را گرفت و اظهار كراهت نمود.

(ثم ادبر و استكبر) - (ادبار از هر چيزى ) به معناى اعراض از آن است، و استكبار به معناى امتناع ورزيدن از در كبر و طغيان است، و اين دو يعنى ادبار و استكبار از احوالات روحى و درونى است، و اگر آن را فرع و نتيجه تمثيل بر نظر و عبوس و بسور كه از احوالات ظاهر و محسوس آدمى است گرفته، از اين جهت است كه اثر ادبار و استكبار وليد در ظاهر حالش هم اثر گذاشته، و آن اثر را قرآن كريم نقل كرده كه گفت : (ان هذا الا سحر...)، و به همين جهت اين جمله را با فاى تفريع و نتيجه گيرى عطف كرده، فرمود: (ثم ادبر و استكبر فقال ان هذا...) وگرنه مى توانست اين را هم با كلمه (ثم ) عطف كند.

(فقال ان هذا الا سحر يوثر) - يعنى در نتيجه ادبار و استكبار، باطن خود را اينطور اظهار كرد كه (ان هذا) نيست اين - يعنى قرآن - (الا سحر يوثر)، مگر سحرى كه از قديم روايت شده و هم اكنون نيز دانايان آن به نادانان تعليم مى دهند.

(ان هذا الا قول البشر) - يعنى اين قرآن آنطور كه محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم) ادعا مى كند كلام خدا نيست، بلكه كلام بشر است. بعضى گفته اند: اين آيه به منزله تأكيد آيه قبلى است، هر چند دو معناى مختلف دارند، ولى مقصود از هر دو اين است كه قرآن كلام خدا نيست و چون هر دو يك معنا را مى رساندند، جمله دوم را با و او به جمله اول عطف نكرد.

 

ساصليه سقر و ما ادريك ما سقر لا تبقى و لا تذر لواحه للبشر عليها تسعه عشر

يعنى به زودى او را داخل سقر مى كنم، و (سقر) در عرف قرآن يكى از نامهاى جهنم و يا دركه اى از دركات آن است، و جمله (ساصليه سقر) يا بيان (سارهقه صعودا) است، و يا بدل از آن است و جمله و (ما ادريك ما سقر) به اين منظور آورده شده كه بفهماند سقر بسيار مهم و هراس آور است.

مقصود از توصيف سقر به اينكه (لا تبقى و لا تذر...)

و در جمله (لا تبقى و لا تذر) به خاطر اينكه نفى مطلق است، و مقيد نكرده كه چه چيزى را باقى نمى گذارد و رها نمى كند، اقتضا دارد كه مراد از آن را اين بگيريم كه سقر هيچ چيزى از آنچه او به دست آورده باقى نمى گذارد و همه را مى سوزاند و احدى را هم از آنهايى كه در آن مى افتند از قلم نينداخته همه را شامل مى شود، به خلاف آتش دنيا كه بسيار مى شود بعضى از چيرها كه در آن مى افتد نمى سوزاند، و اگر مثلا انسانى در آن بيفتد پوست ظاهرى و صفات جسميش را مى سوزاند، و به روح او و صفات روحيش نمى رسد اما سقر احدى از كسانى كه در آن مى افتند باقى نمى گذارد بلكه همه را فرا مى گيرد، زيرا خداوند فرموده : (تدعوا من ادبر و تولى ) و وقتى آنها را فرا گرفت چيزى از روح و جسمشان را باقى نمى گذارد بلكه همه را مى سوزاند همچنان كه فرموده : (نار اللّه لموقده التى تطلع على الافئده ).

ممكن هم هست منظور اين باشد كه احدى را زنده نمى گذارد، و احدى را نمى ميراند، در اين صورت در معناى آيه زير خواهد بود كه مى فرمايد: (الذى يصلى النار الكبرى ثم لا يموت فيها و لا يحيى ).

بعضى هم گفته اند: معناى جمله (لا تبقى ) اين است كه سقر چيزى را كه در آن بيفتد باقى نمى گذارد، مگر آنكه هلاكش مى كند وقتى هلاك شد به حالت هلاكت هم رهايش نمى كند، بلكه دوباره زنده اش مى كند تا باز شكنجه شود.

بعضى ديگر گفته اند: معناى (لا تبقى ) اين است كه براى آنان گوشتى باقى نمى گذارد و (و لا تذر) يعنى و استخوانى باقى نمى گذارد. و بعضى ديگر معانى ديگرى ذكر كرده اند.

(لواحه للبشر)

كلمه (لواحه ) از مصدر تلويح است كه به معناى دگرگون كردن رنگ چيزى به سياهى است. و بعضى گفته اند به سرخى. و كلمه (بشر) جمع بشره است، كه به معناى ظاهر پوست بدن است. مى فرمايد: يكى ديگر از خصوصيات سقر اين است كه رنگ بشره بدنها را دگرگون مى سازد.

مراد از نوزده نفر موكّلان بر جهنّم و ابنكه فرمود: (و جعلنا عدّتهم الّا فتنة ...)

عليها تسعه عشر

يعنى بر آن - سقر - نوزده نفر موكلند، كه عهده دار عذاب دادن به مجرمينند. و هر چند مطلب را مبهم گذاشته و نفرموده كه از فرشتگانند و يا غير فرشته اند، ليكن از آيات قيامت و مخصوصا تصريح آيات بعدى استفاده مى شود كه از ملائكه اند.

بعضى از مفسرين گفته اند: ظاهر اين عبارت آن است كه مميز (در اصطلاح نحو معدود هر عددى را مميز مى نامند) عدد (تسعه عشر) كلمه (ملكا) باشد، آنگاه گفته : دليل اين معنا همين است كه عربهاى فصيح از اين عبارت چنين فهميده اند، چون از ابن عباس روايت شده كه گفت : وقتى جمله (عليها تسعه عشر) نازل شد ابوجهل به قريش گفت مادرانتان به عزايتان بنشينند، مى شنوم پسر ابى كبشه (رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله و سلم) به شما خبر داده كه خازنان آتش نوزده نفرند و شما كه جمعيت انبوهى هستيد آيا عاجزيد از اينكه هر ده نفرتان بر سر يكى از آن مردان موكل بر آتش بتازيد، در آن جمع، ابو اسد بن اسيد بن كلده جمحى كه مردى سخت دلاور بود گفت : من يك تنه حريف هفده نفر آنان هستم، شما همگى كار دو نفر ديگر را بسازيد.

خواننده عزيز توجه دارد كه مفسر نامبرده هيچ دليلى بر مدعاى خود نياورده، علاوه بر اينكه حديث، خازنان دوزخ را رجل (مرد) خوانده و كلمه رجل به هيچ وجه بر فرشته اطلاق نمى شود، مخصوصا در عرف مشركين كه به نقل قرآن كريم در آيه (و جعلوا الملئكه الذين هم عباد الرحمن اناثا)، ملائكه را به طور كلى از جنس زن مى دانستند.

 

و ما جعلنا اصحاب النار الا ملئكه...

سياق آيه شهادت مى دهد بر اينكه مردم بعد از شنيدن آيه قبلى كه در باره عدد خازنان دوزخ بود در باره خازنان بگو مگو كرده اند، در نتيجه اين آيه نازل شد. با اين استظهار روايات وارده در شأن نزول آيه تأييد مى شود كه ان شاء اللّه در بحث روايتى آينده از نظر خواننده خواهد گذشت.

(و ما جعلنا اصحاب النار الا ملئكه ) - مراد از (اصحاب النار) همان خازنان موكل بر دوزخند كه عهده دار شكنجه دادن به مجرمينند، و اين معنا هم از جمله (عليها تسعه عشر) استفاده مى شود و هم جمله (و ما جعلنا عدتهم الافتنه...) به آن شهادت مى دهد.

و حاصل معناى آيه اين است كه : ما اصحاب آتش و موكلين بر آن را از جنس ملائكه قرار داديم كه قادر بر انجام ماموريت خود هستند. همچنان كه در جاى ديگر فرمود: (عليها ملئكه غلاظ شداد لا يعصون اللّه ما امرهم و يفعلون ما يومرون ) پس موكلين بر آتش از جنس بشر نيستند تا مجرمين اميد آن داشته باشند در برابرشان مقاومت كنند، و از بينشان ببرند.

(و ما جعلنا عدتهم الا فتنه للذين كفروا) - كلمه (فتنه ) به معناى محنت و آزمايش است، مى گويند منظور از اين جعل، جعل به حسب آگهى دادن است، نه جعل به حسب تكوين، در نتيجه معناى آيه اين است كه ما از عدد آن ملائكه و اينكه نوزده نفرند به شما خبر نداديم، مگر براى اينكه همين خبر باعث آزمايش كفار شود. ذيل آيه هم كه مى فرمايد: (ليستيقن الذين اوتوا الكتاب...) اين گفتار را تأييد مى كند.

(ليستيقن الذين اوتوا الكتاب ) - (استيقان ) به معناى يقين يافتن در دل است، و معناى اين جمله اين است كه ما براى اين گفتيم موكلين بر آتش نوزده فرشته اند كه اهل كتاب يقين كنند به اينكه قرآن نازل بر تو حق است ، چون مى بينند قرآن هم مطابق كتاب آسمانى ايشان است.

(و يزداد الذين امنوا ايمانا) - و نيز براى اينكه مؤمنين به اسلام هم وقتى ببينند كه اهل كتاب هم اين خبر قرآن را تصديق كرده اند، ايمانشان زيادتر شود.

(و ليقول الذين فى قلوبهم مرض و الكافرون ما ذا اراد اللّه بهذا مثلا) - و نيز براى اين بود كه در نتيجه بيماردلان منافق و كافران چنين و چنان كنند. بايد توجه داشت كه لام در جمله (ليقول ) لام عاقبت است، به خلاف لام در (ليستيقن ) كه لام تعليل به غايت است، براى اينكه كلام منافقان و كفار كه (ما ذا اراد اللّه بهذا) مثلا كلامى تحقيرآميز است، و به منظور استهزاء گفته مى شود، و اين خود كفر است، و نمى تواند غايت و نتيجه براى عمل خداى تعالى شود، و مثلا بگوييم خداى تعالى به اين منظور عدد خازنان دوزخ را بيان كرد كه عده اى كفر و نفاق بورزند، مگر اينكه اين به تبع چيز ديگرى غايت فعل خدا قرار گيرد، به خلاف استيقان كه خود مرحله اى از ايمان است، و شايد همين اختلاف بين دو معنا باعث شده كه حرف لام دوباره تكرار شود، و بفرمايد: (ليستيقن ) و (ليقول )، و گر نه اگر هر دو لام براى تعليل بود مى فرمود: (ليستيقن و يقول ).

و معناى مجموع اين چند آيه چنين است كه : (اگر ما از عدد خازنان دوزخ خبر داديم، براى اين بود كه مايه آزمايش كفار و باعث يقين اهل كتاب و بيشتر شدن ايمان مؤمنين باشد، البته اين نتيجه هم بر آن غايات مترتب مى شود كه منافقين و كافردلان خواهند گفت : خدا از اين مثل چه منظورى داشته.)

مفسرين جمله (الذين فى قلوبهم مرض ) را به كسانى تفسير كرده اند كه دلهايشان مبتلا به شك و لجبازى و نفاق باشد و كلمه كافرون را به كسانى تفسير كرده اند كه تظاهر به كفر مى كنند، چه از مشركين و چه از ديگران.

گفتيم منظور از جمله (ما ذا اراد اللّه بهذا مثلا) تحقير و استهزاء بوده، و منظورشان از كلمه (هذا) اشاره است به جمله عليها (تسعه عشر) و كلمه (مثل ) به معناى وصف است، و معناى جمله اين است كه : خدا چه منظور داشته از اينكه خازنان دوزخ را به صفت (تسعه عشر) توصيف كرده ؟ و خلاصه چطور ممكن است اين عده اندك قدرت آن را داشته باشند كه تمامى دوزخيان را كه اكثر افراد جن و انسند عذاب كنند؟

دنباله بحث گذشته راجع به نفاق و بيان اينكه انگيزه هاى نفاق قبل از هجرت نيز وجود داشته است

بعضى از مفسرين كه پذيرفته اند سوره مورد بحث در مكه نازل شده، و منافقين و بيماردلان در مدينه پيدا شدند، در باره آيه (و ليقول الذين فى قلوبهم مرض )، گفته اند كه : يك پيشگويى غيبى است از اينكه بعد از هجرت جمعى منافق پيدا خواهند شد.

و ما مى گوييم : اينكه سوره مورد بحث همه اش در مكه نازل شده باشد مطل بى است كه از نظر روايات متعين است، و بعضى از مفسرين ادعاى اجماع بر آن كرده اند، و اينكه از مقاتل نقل كرده اند كه آيه (و ما جعلنا اصحاب النار الا ملئكه ). در مدينه نازل شده از طريق نقل ثابت نشده كه به راستى او چنين چيزى گفته باشد و بر فرض هم كه ثابت باشد، يك نظريه شخصى از مقاتل است كه فكر كرده نفاق در مدينه پيدا شده و آيه از آن خبر مى دهد.

و اما اينكه نفاق در مدينه پيدا شد، بعضى از مفسرين بر آن اصرار ورزيده و استدلال كرده اند به اينكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) و مسلمانان قبل از هجرت آنقدر نيرومند نبودند، و امرشان نافذ و دستشان باز نبوده كه مردم از هيبت آنان حساب ببرند، و كفر باطنى خود را پنهان كنند، و يا به اميد خيرشان دم از اسلام بزنند، به خلاف حالى كه مسلمانان بعد از هجرت در مدينه داشتند.

ليكن اين استدلال تمام نيست، زيرا همانطور كه در سوره منافقون در بحثى كه پيرامون نفاق داشتيم به ناتمامى آن اشاره نموديم و حاصلش اين است كه : انگيزه و علت نفاق منحصر در ترس و پروا داشتن، و يا به دست آوردن خير عاجل نيست، چون ممكن است كسى به اميد نفع و خير موجل و دراز مدت نفاق بورزد، و ممكن است كسى به انگيزه تعصب و حميت نفاق بورزد، و يا انگيزه اش ‍ اين باشد كه نسبت به كفر قبلى خود عادت داشته، دست برداشتن از عادت برايش مشكل باشد، و همچنين ممكن است انگيزه هايى ديگر باعث نفاق شود.

و هيچ دليلى در دست نيست كه دلالت كند بر اينكه پاى اين انگيزه ها در مورد هيچ يك از مسلمانان مكه در كار نبوده، بلكه از بعضى از همان مسلمانان نقل شده كه در مكه ايمان آورده، و سپس بر گشته، و يا با شك و ترديد ايمان آورده و سپس ثابت قدم شده.

علاوه بر اين خداى تعالى خودش فرموده : (و من الناس من يقول امنا باللّه فاذا اوذى فى اللّه جعل فتنه الناس كعذاب اللّه و لئن جاء نصر من ربك ليقولن انا كنا معكم او ليس اللّه باعلم بما فى صدور العالمين و ليعلمن اللّه لذين امنوا و ليعلمن المنافقين ).

و اين دو آيه در سوره عنكبوت است، كه در مكه نازل شده، و مى بينيد كه از وجود نفاق در مكه خبر مى دهد، و بر فرض كه از همه ادله مكى بودن اين سوره صرفنظر كنيم، همين كه مى بينيم مشتمل بر مسأله فتنه و اذيت شدن در راه خداست، بايد بفهميم كه حداقل اين دو آيه در مكه نازل شده، چون در مدينه فتنه و اذيت ديدن در راه خدا رخ نداد. و اگر بگويى آخر در آيه اول مسأله نصرت خدايى ذكر شد. مى گوييم : صرف اين دليل نمى شود بر اينكه آيه در مدينه نازل شده، چون نصرت مصاديق ديگرى هم غير از فتح و پيروزى در جنگ كه فتحى فورى و نقد است دارد.

و احتمال اينكه مراد از فتنه، واقعه اى باشد كه بعد از هجرت در مكه رخ داد به مطلب ما ضررى نمى زند، براى اينكه منافقين مفتون كه بعد از هجرت و در مكه مفتون شدند، و دچار نفاق گرديدند از همانهايى بودند كه قبل از هجرت ايمان آورده بودند، هر چند كه بعد از هجرت مورد اذيت واقع شدند.

و جا دارد كه آيه (و من الناس من يعبد اللّه على حرف فان اصابه خير اطمان به و ان اصابته فتنه انقلب على وجهه ) را هم به مثل همين بيانى كه ما كرديم حمل نموده بگوييم : در صورتى كه منظور از فتنه عذاب باشد شامل بعضى از مسلمانانى كه در مكه اسلام آوردند مى شود، هر چند كه سوره حج در مدينه نازل شده باشد.

(كذلك يضل اللّه من يشاء و يهدى من يشاء) - كلمه (كذلك ) اشاره است به مضمون آيه (و ما جعل نا عدتهم الا فتنه...) و در جمله (و ما يعلم جنود ربك الا هو) بى اطلاعى غير خداى تعالى را مقيد كرده به قيد (جنود) - كه به معناى گروههاى فشرده و متراكمى است كه خداى تعالى براى اجراى اوامر خود خلقشان كرده - نه خصوص عده خازنان دوزخ، در نتيجه به اطلاقش ‍ مى فهماند كه علم به حقيقت آن جنود، و خصوصيات خلقتشان، و عده نفراتشان، و اعمالى كه انجام مى دهند، و دقائق حكمتى كه در همه اين امور نهفته است، مخصوص به خداى تعالى است، و احدى با خدا در آن شريك نيست، پس هيچ احدى نمى تواند عده آنان را اندك و يا زياد بشمارد، و يا در باره خصوصيات آنان با اينكه جاهل است طعنه اى بزند و اظهار نظرى كند.

(و ما هى الا ذكرى للبشر) - ضمير (هى ) به جمله (عليها تسعه عشر) بر مى گردد، و اگر آن را مونث آورد و نفرمود (هو) براى اين بود كه خبر مونث است. و معناى جمله : اين است كه بشر هيچ راهى به علم و آگهى از جنود پروردگار تو ندارد، و اگر ما خود خبر داديم كه خازنان دوزخ نوزده نفرند، براى اين بود كه مايه تذكر آنان شود، و از آن انذار گيرند.

بعضى گفته اند: ضمير (هى ) به كلمه (جنود) و بعضى ديگر گفته اند: به كلمه (سقر) و بعضى گفته اند: به سوره، و بعضى گفته اند: به (آتش دنيا)، بر مى گردد، كه وجه آخرى از همه بى پايه تر است. ناگفته نماند كه آيه مورد بحث دلالت دارد بر اينكه خطابهاى قرآنى متوجه به عموم بشر است.

بحث روايتى

(رواياتى درباره آنچه وليد بن مغيره درباره قرآن گفت، و نزول آيات گذشته درباره او)

در تفسير قمى در ذيل (فاذا نقر فى الناقور... وحيدا) آمده كه اين آيات در باره وليد بن مغيره پيرمردى مجرب از هوشمندان عرب نازل شد، وى يكى از كسانى است كه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) استهزاء مى كرد.

رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) در حجر اسماعيل مى نشست و قرآن مى خواند، روزى قريش كه دور وليد بن مغيره جمع شده بودند از او پرسيدند: اى ابو عبد الشمس اين چيست كه محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم) مى گويد؟ آيا شعراست يا كهانت ، و يا خطابه ؟ در پاسخ گفت بگذاريد نزديكش شوم و كلامش را بشنوم پس نزد آن جناب رفت و گفت : اى محمد از اشعارى كه سروده اى برايم بخوان، فرمود: آنچه مى خوانم شعر نيست، بلكه كلامى از خداى تعالى است، كه آن را براى ملائكه و انبيا و رسولان خود پسنديده است، وليد گفت : مقدارى از آن برايم تلاوت كن.

رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) سوره (حم سجده ) را خواند، وقتى رسيد به آيه شريفه (فان اعرضوا فقل انذرتكم صاعقه مثل صاعقه عاد و ثمود) لرزه بر اندام وليد افتاد و موى بدنش راست شد، و بدون اينكه براى قريش خبر ببرد كه چه شد، مستقيما به خانه خود رفت. قريش نزد ابو جهل رفته گفتند: اى ابو حكم، ابو عبد الشمس از دين خود بيرون شد و به دين محمد گرويد مگر نمى بينى كه از آن زمان كه به نزد محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم) رفت ديگر نزد ما برنگشت. روزى صبح ابو جهل نزد وليد رفت و گفت : اى عمو تو ما را سرافكنده و رسوا كردى، و زبان شماتت دشمن را بر سرما دراز كردى، و به دين محمد گرويدى. وليد گفت : من به دين او نگرويده ام و ليكن از او كلامى شنيدم كه از سنگينى و دشوارى پوست بر بدن جمع مى شود، ابو جهل گفت : حال بگو ببينم آيا كلام او خطابه نبود؟ گفت : نه، براى اينكه خطابه كلامى متصل و پيوسته است، و كلام او بند بند است، آن هم بندبندى كه بندهايش شباهتى به هم ندارند. ابو جهل پرسيد: آيا شعر است ؟ گفت : نه، شعر هم نيست، براى اينكه تو خود آگاهى كه من همه اقسام اشعار عرب را شنيده ام، بسيطش و مديدش و رجزش را، و كلام محمد به هيچ وجه نمى تواند شعر باشد. ابو جهل پرسيد: پس چيست ؟ وليد گفت بايد به من مهلت بدهى درباره اش فكر كنم.

فرداى آن روز قريش به وليد گفتند: اى ابو عبد الشمس، نظرت در باره سؤال ما چه شد؟ گفت شما بگوييد كلام محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم) سحر است، براى اينكه دل انسان را مسخر مى كند، لذا خداى تعالى درباره وى فرمود: (ذرنى و من خلقت وحيدا).

و اگر او را وحيد خواند،براى آن بود كه او به قريش گفته بود پوشش خانه كعبه يك سال به عهده من به تنه ايى است، و يك سال به عهده همه شما، چون او مال بسيار و باغهاى زيادى داشت،و دوازده پسر در مكه داشت، و داراى ده برده بود، كه نزد هر يك از آنها هزار دينار مال التجاره بود، و (قنطار) آن روز هم همين هزار دينار بود. مى گويند: (قنطار) عبارت بود از پوست گاوى كه مملو از طلا باشد.

و در الدر المنثور است كه حاكم (وى حديث را صحيح دانسته ) و بيهقى در كتاب (دلائل ) از طريق عكرمه از ابن عباس روايت كرده كه گفت : وليد بن مغيره نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) آمد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) از قرآن برايش خواند، به طورى كه گويا دلش نرم شد، جريان به اطلاع ابوجهل رسيد، نزد وى رفت و گفت عمو جان قوم تو مى خواهند برايت مالى جمع آورى نموده، در اختيارت قرار دهند، چون شنيده اند تو به دين او گرويده اى تا از اين راه مالى به دست آورى. وليد گفت : مگر قريش نمى داند كه من ثروتمندترين ايشانم ؟! ابو جهل گفت : اگر چنين است پس در باره محمد چيزى بگو تا قومت بفهمند كه تو منكر دين او هستى، و يا حداقل بى ميل به گرويدن به آنى، وليد پرسيد آخر چه بگويم ؟ به خدا سوگند احدى در ميان شما نيست كه از من به شعر و به رجز و قصيده آن، و حتى به اشعار جنيان داناتر باشد، به خدا سوگند كلام محمد هيچ شباهتى به هيچ يك از اين اقسام شعر ندارد، و به خدا سوگند براى كلام او كه كلام خدايش مى خواند، حلاوتى و بر آن طلاوتى (حسن و بهجتى ) مخصوص است، كلام او اعلايش مثمر و اسفلش مغدق است، كلامى است برتر از هر كلام، و هيچ كلامى برتر از او نمى شود، كلامى است كه مادون خود را خرد و بى مقدار مى كند.

ابو جهل گفت : قوم تو به اين سخنان راضى نمى شوند تا در باره او چيزى بگويى. وليد گفت : مرا واگذار تا فكرى كنم، بعد از آنكه همه فكرهايش را كرد گفت : كلام او چيزى به جز سحر نيست، سحرى كه آن را از ديگران گرفته است، اينجا بود كه آيه (ذرنى و من خلقت وحيدا) نازل شد.

و در مجمع البيان است كه عياشى به سند خود از زراره و حمران و محمد بن مسلم از امام صادق و امام باقر (عليه السلام) روايت كرده اند كه فرموده اند: وحيد به معناى ولد زنا است. و زراره گفته كه : شخصى به امام باقر (عليه السلام) عرضه داشت يكى از مردم بنى هشام (يعنى دودمان وليد بن مغيره ) در خطبه خود افتخار كرده كه من پسر وحيدم، فرمود: واى بر او اگر مى دانست وحيد چيست هرگز به فرزندى او افتخار نمى كرد. پرسيديم وحيد چيست ؟ فرمود كسى است كه مردم برايش پدرى نشناسند.

و در الدر المنثور است كه احمد، ابن منذر، ترمذى، ابن ابى الدنيا در كتاب (صفه النار)، ابن جرير، ابن ابى حاتم، ابن حبان، حاكم (وى حديث را صحيح دانسته ) و بيهقى در كتاب (البعث )، از ابو سعيد خدرى روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود كلمه (صعود) به معناى كوهى است در آتش كه كفار هفتاد سال از آن بالا مى روند و پايين مى آيند و آن تا ابد چنين است.

و در تفسير قمى در ذيل آيه (ثم عبس ) فرمود: يعنى روى خود را ترش كرد، (و بسر) يعنى اخم كرد.

آيات 32 تا 48 سوره مدثّر

 كلا و القمر (32)

 و اليل اذ ادبر (33)

 و الصبح اذا اسفر (34)

 انها لاحدى الكبر (35)

 نذيرا للبشر (36)

 لمن شاء منكم ان يتقدم او يتاخر (37)

 كل نفس بما كسبت رهينه (38)

 الا اصحاب اليمين (39)

 فى جنات يتساءلون (40)

 عن المجرمين (41)

 ما سلككم فى سقر (42)

 قالوا لم نك من المصلين (43)

 و لم نك نطعم المسكين (44)

 و كنا نخوض مع الخائضين (45)

 و كنا نكذب بيوم الدين (46)

 حتى اتئنا اليقين (47)

 فما تنفعهم شفعه الشافعين (48)

ترجمه آيات

چنين نيست قسم به ماه (تابان ) (32).

و قسم به شب تار چون (به سحر كه وقت راز و نماز مشتاقان خداست ) باز گردد (33).

و قسم به صبح چون جهان را روشن سازد (34).

كه اين قرآن يكى از بزرگترين آيات (خدا) است (35).

پند و اندرز آدميانست (36).

تا از شما آدميان هر كه بخواهد (در مقام ايمان و طاعت و سعادت ) پيش افتد يا باز ماند (37).

هر كسى در گرو عملى است كه انجام داده است (38).

مگر اهل يمين (كه به يمن و سعادت نيكوكار شدند) (39)

آنان در باغهاى بهشت متنعمند و سؤال مى كنند (40).

از احوال دوزخيان گنهكار (41).

كه شما را چه عملى به عذاب دوزخ در افكند؟ (42).

آنان جواب دهند كه ما از نمازگزاران نبوديم (43).

و به مستمند طعام (و صدقه اى ) نمى داديم (44).

و ما با اهل باطل همنشين و همصدا بوديم (45).

و ما روز جزا را تكذيب مى كرديم (46).

تا آنكه (با مرگ ) يقين به قيامت يافتيم (47).

پس در آن روز شفاعت شفيعان (از انبيا و اوليا) در حق آنان هيچ پذيرفته نشود (48).

بيان آيات

در اين آيات قرآن كريم از تهمتهايى كه بدان زده شده تنزيه گرديده و اين معنا مسجل گشته كه قرآن يكى از آيات كبراى حق است. در آن انذار تمامى بشر است، و در پيرويش آزادى نفوس از گروگان اعمال است، اعمالى كه او را به سوى سقر مى كشاند.

 

كلا

كلمه (كلا) (مانند حاشا در فارسى ) رد و انكار مطالب ما قبل خودش است، در تفسير كشاف گفته : آوردن كلمه (كلا) بعد از جمله (و ما هى الا ذكرى للبشر) انكار ذكرى بودن قرآن براى منافقين و كفار است، مى فرمايد قرآن كه براى بشرت ذكر است، براى اينان تذكر نيست، چون اينان متذكر نمى شوند، احتمال هم دارد به خاطر اينكه قبل از جمله (انها لاحدى الكبر) واقع شده، رد منكرين همين جمله باشد و بفرمايد على رغم منكرين قيامت، واقعه قيامت يكى از بزرگترين دواهى است.

پس بنا به احتمال اول انكار مطلب گذشته است، و بنا بر احتمال دوم انكار و رد مطلب آينده است. البته احتمال سومى نيز هست كه به زودى از نظر خواننده خواهد گذشت.

 

و القمر و الليل اذ ادبر و الصبح اذا اسفر

در اين جمله سه بار سوگند ياد شده، و منظور از ادبار ليل گذشتن شب در مقابل پيش آمدن شب است، و منظور از (اسفار صبح ) هويدا گشتن صبح و بيرون شدن آن از پرده شب است.

چند وجه درباره مقصود از (انّها لاحدى الكبر) و (نذيرا للبشر) 

انها لاحدى الكبر

مفسرين گفته اند: ضمير در اين جمله به كلمه (سقر) بر مى گردد و كلمه (كبر) جمع (كبرى ) است.

و مراد از اينكه سقر يكى از بزرگترين است، اين است كه سقر يكى از بزرگترين دواهى و تحولات است، داهيه اى است كه هيچ داهيه ديگرى به آن پايه از عظمت نمى رسد، همچنان كه خود ما مى گوييم : فلانى يكى از رجال است، يعنى در بين رجال نظيرى ندارد، و جمله مورد بحث جواب سوگند است.

و معناى آيه اين است كه : من به فلان و فلان سوگند مى خورم، كه سقر يكى از بزرگترين تحولات و دواهى عالم است - بزرگترين آن - از نظر اينكه بشر را تهديد مى كند.

و بعيد نيست وجه سومى در بين باشد، و آن اين است كه كلمه (كلا) رد گفتار وليد در باره قرآن باشد، كه گفت : (ان هذا الا سحر يوثر ان هذا الا قول البشر) و ضمير (آنها) به قرآن برگردد، بدان جهت كه قرآن آيات است و گر نه مى بايد فرموده باشد (انه ) و يا از باب مطابقت اسم (ان ) با خبر آن باشد به اين معنا كه چون خبر (ان ) يعنى كلمه (احدى ) مونث است ضمير هم كه اسم آن است مونث آورده شده.

و معناى آيه اين است كه : نه، آنطور كه وليد گفت نيست، من به قمر و شب و صبح سوگند مى خورم كه قرآن - البته يعنى آياتش - از نظر انذار يكى از آيات كبراى الهى است.

بعضى هم گفته اند: جمله (انها لاحدى الكبر) تعليل است براى (كلا)، و سوگندهايى كه بعد از اين كلمه و آن تعليل فاصله شده براى تأكيد است، نه جواب سوگند، و جواب سوگند در تقدير است، كه خود كلمه (كلا) بر آن دلالت مى كند.

 

نذيرا للبشر

كلمه (نذير) مصدر و به معناى بيم رساندن است، و اگر منصوب آمده به خاطر اين بوده كه به نظر ما تميز، و به نظر بعضى حال از مطلبى است كه از سياق (انها لاحدى الكبر) فهميده مى شود، و به قول آن مفسر معنايش اين است كه قرآن در حالى كه بيمرسان است، از آيات كبراى الهى است، و به نظر ما معنايش اين مى شود كه قرآن از حيث انذار و بيم رسانى از آيات كبراى حق است.

بعضى وجوه ديگرى ذكر كرده اند كه قابل اعتناء نيست، مثلا يكى گفته : صفت پيغمبر است، و آيه متصل به اول سوره و تقدير آن (قم نذيرا للبشر فانذر) است. و آن ديگرى گفته : صفت خداى تعالى است.

 

لمن شاء منكم ان يتقدم او يتاخر

اين جمله انذار را عموميت مى دهد به همه بشر، چه آنها كه ايمان بياورند و چه آنها كه نياورند و جمله (لمن شاء) بدل است از كلمه (بشر) و جمله (ان يتقدم...) مفعول كلمه (شاء) است، و منظور از (تقدم )، پيروى كردن از حق است كه مصداق خارجيش ايمان و اطاعت است، و منظور از (تاخر)، پيروى نكردن است كه مصداقش كفر و معصيت است و معنايش اين است كه : از اين جهت از بزرگترين آيات الهى است كه نذير است براى همه بشر، چه آنهايى از شما كه حق را پيروى مى كنند، و چه آنهايى از شما كه حق را پيروى نمى كنند، و احدى نيست كه بى رابطه با قرآن باشد.

بعضى گفته اند: جمله (ان يتقدم ) در موضع رفع است تا مبتدا باشد، و جمله (لمن شاء) خبر آن است، و مثل اين است كه بگويى : (لمن ترضا ان يصلى - كسى كه وضو گرفته مى تواند نماز بخواند) پس معنى مطلق است يعنى (كسى كه تقدم را بخواهد مى تواند متقدم شود، و كسى كه تاخر را بخواهد مى تواند متاخر باشد) و يا مثل كلام خداى تعالى است كه در جاى ديگر فرموده : (فمن شاء فليومن و من شاء فليكفر)، و مراد از تقدم و تاخر، سبقت گرفتن و نگرفتن به سوى خير است.

 

كل نفس بما كسبت رهينه

حرف (باء) در (بما) به معناى باى فارسى و يا به معناى (بسبب ) است، و يا به معناى (در مقابل ) است، و كلمه (رهينه ) به معناى رهن و گروگان است، همچنان كه زمخشرى در كشاف گفته : كلمه (رهينه ) در آيه (كل نفس بما كسبت رهينه ) مونث رهين نيست، كه كسى خيال كند چون كلمه نفس مونث است، رهينه نيز مونث آمده، چون اگر اين منظور هم در كار باشد باز مى توانست مذكر بياورد، و بفرمايد (بما كسبت رهين ) براى اينكه صيغه فعيل در صورتى كه به معناى مفعول باشد مذكر و مونث در آن يكسان است، هم در مذكر مى آيد و هم در مونث، بلكه اين كلمه اسمى است به معناى رهن، مثل اينكه كلمه (شتيمه ) اسم شتم است، گويا فرموده : (كل نفس بما كسبت رهن ).

معناى اينكه فرمود: (كلّ نفس بما كسبت رهينة) و مراد از استثناء (الا اصحاب اليمين)

و معناى جمله بنا به گفته وى اين است كه : (هر نفسى در گرو است، با آنچه كه كرده، و يا به سبب آنچه كرده ، و يا در مقابل آنچه كرده است).

و گويا غنايت در (رهينه شمردن هر نفس ) اين بوده كه خداى تعالى اين حق را به گردن خلق دارد كه با ايمان و عمل صالح او را بندگى كنند، پس هر نفسى از خلق نزد خدا محفوظ و محبوس است، تا اين حق و اين دين را بپردازد، حال اگر ايمان آورد و عمل صالح كرد از گرو در آمده آزاد مى شود، و اگر كفر ورزيد و مرتكب جرم شد و با اين حال مرد، همچنان رهين و براى ابد محبوس ‍ است، و اين يك نوع رهين بودن است، غير آن نوع ديگر كه آيه (كل امرى ء بما كسب رهين ) متعرض آن است و ما فرق ميان دو نوع رهين بودن را در سوره طور بيان كرديم.

گفتيم آيه قبلى انذار را تعميم مى داد، اين آيه علت آن تعميم را بيان مى كند، چون وقتى نفس انسانى رهين كرده هاى خود باشد، قهرا هر نفسى بايد از آتش قيامت كه او را در صورت مجرم بودن و پيروى حق نكردن در آن حبس مى كنند دلواپس باشد كه ، همين دلواپسى تقوى است.

 

الا اصحاب اليمين

(اصحاب يمين ) كسانى هستند كه در روز حساب نامه عملشان را به دست راستشان مى دهند، و اينان دارندگان عقايد حق و اعمال صالح از مؤمنين متوسط الحالند، كه نامشان به عنوان (اصحاب اليمين ) در مواردى از قرآن كريم مكرر آمده و به همين جهت استثناى مورد بحث استثنايى است متصل.

و آنچه از مجموع (مستثنى منه ) و (مستثنى ) استفاده مى شود اين است كه نفوس داراى عمل به دو قسم تقسيم مى شوند، يكى نفوسى كه رهين به كرده هاى خويشند، و اين نفوس مجرمين است، و دوم نفوس آزاد شده از رهن، و اين نفوس اصحاب يمين است، و اما سابقون مقرب، يعنى آنهايى كه خداى تعالى در بعضى از موارد كلامش قسم سوم براى دو قسم نامبرده شمرده و فرموده : (و كنتم ازواجا ثلثه فاصحاب الميمنه... اولئك المقربون ) داخل در تقسيم مورد بحث نيستند، چون در اول قيد كرديم، نفوس داراى عمل. و اما مقربين آن چنان در مستقر عبوديت استقرار يافته اند كه اصلا خود را صاحب نفس نمى دانند، تا چه رسد به اينكه صاحب عمل بدانند، هم نفس خود را ملك خدا مى دانند، و هم اعمالشان را، آنان نه در محضر خداى تعالى حاضر مى شوند، و نه به حسابشان رسيدگى مى شود، همچنان كه در آيه زير فرموده : (فانهم لمحضرون الا عباد اللّه المخلصين )، پس اين طايفه از تقسيم مورد بحث به كلى بيرونند.

و از مفسرين حكايت شده كه بعضى از آنان اصحاب يمين را به ملائكه، و بعضى ديگر به اطفال مسلمين، و بعضى ديگر به كسانى كه در روز ميثاق در سمت راست آدم بودند، و بعضى ديگر به كسانى كه قرآن درباره آنان فرموده : (الذين سبقت لهم منا الحسنى - كسانى كه از طرف ما برايشان سرنوشت خوب نوشته شده ) تفسير كرده اند. ولى همه اينها وجوهى ضعيف است كه ضعفش بر كسى پوشيده نيست.

سؤال بهشتيان از جهنميان به ما سلكم فى سقر؟ و پاسخ آنها 

فى جنات يتساءلون عن المجرمين ماسلككم فى سقر

كلمه (فى جنات ) خبرى است براى مبتدايى محذوف، و اگر (جنات ) را بدون الف و لام آورد و فرمود: (در بهشتهايى ) براى تعظيم بهشت ها بود، خواست بفرمايد: در بهشت هايى كه از عظمت به حدى است كه وصفش قابل درك نيست. البته ممكن هم هست خبر نباشد، بلكه حال از (اصحاب يمين ) باشد.

و منظور از جمله (يتساءلون عن المجرمين ) اين است كه مجموعه اهل بهشت از مجموعه مجرمين مى پرسند، نه اينكه هريك نفر از اهل بهشت از يك نفر از اهل دوزخ بپرسد.

(ما سلككم فى سقر) - يعنى چه چيز شما را داخل سقر كرد؟ و اين سؤال بيانگر همان تسائل، و از قبيل بيان جمله به جمله است، و ممكن هم هست قولى در تقدير باشد، و تقدير كلام (قائلين ما سلككم فى سقر - در حالى كه مى گويند: چه چيز شما را داخل سقر كرد) بوده باشد.

 

قالوا لم نك من المصلين

ضمير جمع در (قالوا) به مجرمين بر مى گردد، و مراد از (صلوه ) نماز معمولى نيست، بلكه منظور توجه عبادتى خاص است به درگاه خداى تعالى، كه با همه انحاى عبادتها يعنى عبادت در شرايع معتبر آسمانى كه از حيث كم و كيف با هم مختلفند مى سازد.

 

و لم نك نطعم المسكين

مراد از اطعام (مسكين ) انفاق بر تهى دستان جامعه است، به مقدارى كه بتوانند كمر راست كنند و حوائجشان برطرف شود. و اطعام مسكين اشاره است به حق الناس، و صلات اشاره است به حق الله، و اينكه اين دو قسم حق را عملا بايد پرداخت.

 

و كنا نخوض مع الخائضين

منظور از (خوض ) سرگرمى عملى و زبانى در باطل، و فرو رفتن در آن است، به طورى كه به كلى از توجه به غير باطل غفلت شود.

 

و كنا نكذب بيوم الدين

منظور از (يوم الدين ) روز جزا است، در نتيجه چهار خصلتى كه در اين آيات بر شمرد از خصائص مجرمين است، كه مجرم يا هر چهار خصلت را دارد، و يا بعضى از آنها را، و چون پاسخگوى از اين سوالها مجموع مجرمينند صحيح است كه نسبت هر چهار را به همه مجرمين داده، از قول ايشان بفرمايد: ما از نمازگزاران نبوديم، و ما اطعام مسكين نمى كرديم، و ما خائض بوديم، و ما روز جزا را تكذيب مى كرديم. هر چند كه بعضى از فرد فرد آنان مبتلا به همه اين اوصاف نبوده، بلكه مبتلا به بعضى از آنها باشد.

 

حتى اتينا اليقين

اين جمله قيد تكذيب است، مجرمين مى گويند: ما همچنان تكذيب كرديم تا آنكه يقين نزد ما آمد.

مقصود از (يقين) كه در جواب مجرمين به سؤال بهشتيان (ما سلككم فى سقر) آمده است

و در باره يقين گفته اند: منظور از آن در اين جا مرگ است، و از اين جهت يقين بر مرگ اطلاق شده كه شكى در آمدنش نيست، در نتيجه معناى آيه اين است كه : ما در دنيا روز جزا را همچنان تكذيب كرديم تا مرگ فرا رسيد، و با آمدنش زندگى دنيايى ما تمام شد. و خلاصه ما در تمام دوران زندگى دنيا روز جزا را تكذيب مى كرديم.

بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از يقين آن يقينى است كه به دنبال مشاهده نشانه هاى آخرت، و نزديك شدن به حيات برزخى براى آدمى حاصل مى شود، آرى نزديكى هاى مرگ و بعد از مرگ انسان به حقانيت روز جزا يقين پيدا مى كند. و اين معنا معناى خوبى است.

 

فما تنفعهم شفاعه الشافعين

در سابق آنجا كه پيرامون شفاعت بحث كرديم، گفتيم كه اين آيه دلالت دارد بر اينكه روز قيامت اجمالا شفاعتى در كار هست، ولى اين طايفه از شفاعت شافعان بهره مند نمى شوند، براى اينكه شفاعت شامل حالشان نمى گردد، و در همان بحث (كه در جلد اول اين كتاب گذشت ) روايات شفاعت را آورديم.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved