بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

ذكر آيت پرواز پـرندگان (اولم يروا الى الطير...) و بيان وجه اينكه فرمود جز خدا كسى طيور را در فضا نگه نمى دارد

اولم يـروا الى الطـيـر فـوقـهـم صـافـات و يـقـبـضـن مـا يـمـسـكـهـن الا الرحـمـن انـه بكل شى ء بصير

منظور از اينكه (طير فوق انسان ها باشند) اين است كه بالاى سر انسان در هوا پرواز مـى كـنـنـد، و مـنـظور از كلمه (صافات ) و كلمه (يقبضن ) اين است كه مرغان در هوا بـال خـود را بـاز مـى كنند، و سپس مى بندند، و اگر اين دو كلمه را به صيغه جمع آورد، با اينكه سخن از طير - مفرد - داشت نه طيور، بدان جهت بود كه مراد از كلمه (طير) جنس مرغان است، نه يك مرغ.

و جـمـله (مـا يـمـسـكهن الا الرحمن ) به منزله جواب است از سوالى تقديرى و فرضى، گـويـا شـخـصـى پرسيده : منظور قرآن از اينكه توجه مردم را به سوى پرواز طيور و بـاز و بـسـته شدن بالهاى آنها در هوا جلب كرده چيست ؟ در اين جمله پاسخ داده كه منظور اين است كه بفهمند جز خدا كسى طيور را در فضا نگه نمى دارد.

گو اينكه ماندن طيور در فضا و ساقط نشدن آنها مستند به اسبابى طبيعى است، همچنان كه ماندن انسان در زمين هم همينطور است، و ماندن و شنا كردن ماهى هاى سنگين وزن در روى آب نـيـز ايـنـطـور اسـت، و هـمـه امـور طـبـيـعـى هـمـيـنـطـور مـسـتـنـد بـه اسـبـاب و عـلل طـبـيـعى است، و ليكن همه اين علل طبيعى به خد اى تعالى منتهى مى شود، و به همين جـهـت صـحـيح است كه ماندن مرغان در هوا را به خدا نسبت دهيم. خواهى گفت : اين اختصاص بـه مـرغـان نـدارد، چـرا در آيه خصوص مرغان را نام برد؟ جوابش اين است كه بعضى از اسباب طبيعى بـراى هـمـه شـنـاخـته شده نيست، مثل ماندن مرغان در فضا و آمد و شد كردن در هوا، كه در بـدو نـظـر سـوال انـگـيـز اسـت، و بـه مـحـض ‍ مـشـاهـده آن انـسـان را مـنتقل به خداى سبحان مى كند، و مى فهماند سبب حقيقى و اعلاى پيدايش مرغان، خداست، و پروازشان هم مستند به او است. و بعضى ديگر اينطور نيستند، نظير ايستادن و زندگى كـردن انـسـان در روى زمـيـن، كـه انـسـان مـعـمـولى را منتقل به اين معنى نمى كند، و لذا مى بينيم خداى سبحان در كلامش نظر بندگان خود را به آن گـونه امور جلب مى كند، تا زودتر و بهتر به وحدانيت خداى تعالى در ربوبيت پى ببرند.

و در كـلام الهـى نـمونه هاى بسيارى از اين قبيل امور آمده، نظير نگهداشتن آسمانها بدون سـتـون، و نـگـه داشتن زمين از متلاشى شدن، و نگهدارى كشتى ها بر روى آب، و اختلاف ميوه ها و رنگها و زبانها و امثال آن، كه سبب طبيعى نزديك آنها از نظرها پنهان است، و در نـگـاه اول ذهـن از تـوجـه بـه آن امـور بـه آسـانـى مـنـتـقـل مى شود به اينكه خدا آنها را ايجاد كرده، و اگر بعدها در اثر دقت و تحقيق متوجه سبب طبيعى و نزديك آن گردد، آن وقت در پديد آورنده سبب طبيعيش فكر مى كند، تا در آخر باز به خداى تعالى منتهى شود، و بفهمد كه (الى ربك المنتهى ).

در تـفـسـيـر كشاف در پاسخ اينكه چرا در مقابل كلمه (صافات ) نفرمود: (قابضات )، و بـه جـاى آن فـعـل (يـقـبـضـن ) را آورد؟ مـى گـويـد: عـلتـش ايـن اسـت كـه اصـل در طـيران و پرواز، گشودن بالها است نه جمع كردن آنها، چون طيور در فضا مانند مـاهـيـان در دريـا شـنـاورنـد، و اصـل در شـنـاورى بـاز كـردن و گـشـودن بـال اسـت، و امـا جـمـع كـردن و بـستن آن براى اين است كه به اين وسيله جلو برود، و از بـالى كـه زده بـود نـتـيـجـه بـگـيـرد، پـس اصـل در پـرواز و شـنـا هـمـان بـال زدن اسـت، و بـديـن جـهـت عـمـل اصـلى را بـه صـيـغـه اسـم فـاعـل (صـافـات ) آورد، و عـمـل غـيـر اصـلى را بـه صـيـغـه فـعـل مـضـارع (يـقـبـضـن ) تـا بـفـهـمـانـد عـمـل طـيـور مـانـنـد مـاهـيـان هـمـان بـال زدن اسـت، و امـا بـال جـمـع كـردن بـراى نـتـيـجـه گـيـرى از بال زدن است، و خودش مقصود اصلى نيست.

و ايـن سـخـن وقـتـى درسـت اسـت كه آيه شريفه بخواهد يكى از آيات الهى را خاطر نشان سازد، آيتى كه از مجموع جمله (صافات و يقبضن ) استفاده مى شود، و آن مسأله طيران اسـت، ولى احـتـمـال دارد آيـه شـريـفـه بخواهد دو آيت را ارائه دهد، يكى نيفتادن مرغان در حال بال زدن و يكى نيفتادنشان در حال بال جمع كردن.

و در ايـنـكـه بعد از يادآورى ذلول بودن زمين، و سوار بودن انسان بر منكب زمين ، مسأله پرواز طيور در هوا را آورد، لطفى نهفته است كه بر كسى پوشيده نيست.

 

امن هذا الذى هو جند لكم ينصركم من دون الرحمن ان الكافرون الا فى غرور

آيـه تـوبيخ و سركوبى كفار است، كه به جاى خداى تعالى معبودهايى ديگر گرفتند تـا يـاريـشـان كنند، و به همين سياق آيه قبلى را كه سياق غيبت بود به سياق خطاب بر گردانيد تا توبيخ و سركوبى رخ به رخ انجام گيرد، و سرزنش دردناك تر شود.

و مـعـنـاى جـمله (امن هذا الذى...)، اين است كه : نه، بلكه مى پرسم. آن چه كسى است كـه بـه آن اشاره مى شود، كه اين ياور شما و لشكر شما است غير از رحمان، اگر خداى رحمان سرنوشت شومى و يا عذابى براى شما مقدر كرده باشد آيا آن ياور، شما را يارى مـى كـنـد؟ نه، پس غير از خدا كسى نيست كه شما را يارى كند. و اين بيان اشاره است به ايـنكه پندار مشركين خطا است، مشركين بت ها را نمى پرستند، مگر به خاطر همين كه آنان را در شـدائد يـارى كـنـند، با اينكه اين مشركين و خدايانشان هر دو ملك خدايند، و بت ها نه براى خود، مالك نفع و ضررى هستند، و نه براى ديگران.

و چـون مـشـركـيـن از ايـن تـوبـيـخ و سركوبى خدا پاسخى نداشتند بدهند، لذا خود خداى تـعالى از آن سوال ملامت آميز جواب داد، كه : (ان الكافرون الا فى غرور) يعنى غرور آنـچـنـان آنـان حـمـله ور شـده كـه از هـر طـرف احـاطـه شـان كـرده ، خيال كرده اند اعتقادشان به الوهيت آلهه اعتقاد درستى است.

تمثيلى براى بيان حال مؤمن طالب بصيرت و كافر جاهل و لجوج تمثيلى براى بيان حـال مؤمن طـالب بـصـيـرت و كـافـر جاهل و لجوج

افمن هذا الذى يرزقكم ان امسك رزقه بل لجوا فى عتو و نفور

كـلمـه (ام ) در ايـنجا نيز به معناى (بلكه ) است، مى فرمايد: بلكه مى پرسم آن چـه كـسى است كه به آن اشاره مى شود، و گفته مى شود: اين است آنكه شما را روزى مى دهد، و آيا اگر خدا روزى خود را از شما دريغ بدارد، آن كس به جاى خدا شما را روزى مى دهـد؟ آنـگـاه خـود خـداى سـبـحـان پـاسـخ مـى دهـد بـه ايـنـكـه : (بل لجوا فى عتو و نفور)، يعنى حق براى آنان روشن شده ولى در برابر آن خاضع نـمـى شوند تا تصديقش كنند، و پيرويش نمايند، بلكه در دور شدن از حق و نفرت از آن همچنان ادامه داده، و بيشتر جلو مى روند.

 

افمن يمشى مكبا على وجهه اهدى امن يمشى سويا على صراط مستقيم

كـلمـه (مـكـب ) اسـم فـاعـل از (اكـبـاب ) (بـاب افـعال ) است، و (اكباب الشى ء على وجهه ) به معناى آن است كه كسى را به رو به زمين بيندازى، در كشاف گفته معناى عبارت اكب اين است كه داخل شد در كب و داراى كب شد.

آيـه مـورد بـحـث اسـتـفـهـامـى اسـت انكارى از يكسان بودن دو حالت سر پا راه رفتن و با صورت روى زمين خزيدن، و اين تعريض و توبيخى است از كفار، كه در ضمن روى سخن را هـم از آنـان برگردانيد، و از شرافت حضور و خطاب محرومشان كرد، ساده تر بگويم در آيـه قـبلى كفار را مخاطب قرار داده بود، ولى بعد از آنكه در آخر آن آيه سخن از لجاجت ايشان رفت، در آيه مورد بحث ديگر خطاب را ادامه نداد، بلكه آنان را غايب فرض كرد، و اين خود مزيد بر تعريض است، و منظور آيه اين است كه كفار در لجاجت و سركشى عجيبى كـه دارنـد، و در نـفـرتـشـان از حـق مـثل كسى مى مانند كه راهى را كه مى خواهد طى كند با خـزيـدن روى زمـيـن، آنهم به صورت ، طى كند، و معلوم است كه چنين كسى نه بلنديهاى مـسـيـر خـود را مـى بـيـنـد نه پستى ها را، و نه نقاط پرتگاه و سراشيبى ها را، پس ‍ چنين كسى هرگز نظير آن كس ديگر كه سر پا و مستقيم راه مى رود نمى تواند باشد، چون او جـاى هر قدم از قدمهاى خود را مى بيند، و احيانا اگر موانعى هم سر راهش باشد مشاهده مى كـنـد، و علاوه بر اين مى داند كه اين راه به كجا من تهى مى شود، و اين كفار راه زندگى خـود را مـثـل آن شـخـص خـزنـده طـى مـى كنند، اينها با اينكه مى توانند مستقيم راه بروند، خـوابـيـده روى زمـيـن مـى خزند، يعنى با اينكه حق را تشخيص مى دهند متعمدا چشم خود را از شـنـاخـتـن آنچه كه بايد بشناسند مى بندند، و خود را به نديدن مى زنند و با اينكه مى توانند طبق وظيفه اى كه بايد عمل كنند از عمل كردن به وظيفه چشم مى پوشند در برابر حـق خـاضـع نـمى شوند، و در نتيجه بصيرتى به امور ندارند، به خلاف مؤمنين كه راه زندگى را تشخيص مى دهند، و بر صراط مستقيم پايدار و استوارند، و در نتيجه از هلاكت ايمنند.

از آنـچـه گـذشـت روشـن گـرديـد كـه مـثـل آورده شـده در آيـه، مـثـلى اسـت بـراى عـمـوم، حـال هـر كـافـر جـاهـل و لجـوج را كـه بـه جـهـل خـود ادامـه مـى دهـد، و حال هر مؤمن طالب بصيرت و جوياى حق را ممثل مى سازد.

بحث روايتى

(روايتى دال بر اينكه قلب بر چهار قسم است، درذيل آيه (افمن يمشى مكبا على وجهه...)

در كـافـى به سند خود از سعد از ابى جعفر (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: قلب چهار قسم است، قـلبـى اسـت كـه در آن هم نفاق است و هم ايمان، و قلبى است به كلى منكوس و زير و رو شـده، و قـلبى است مطبوع و مهر شده، و قلبى است از هر، پرسيدم قلب ازهر كدام است ؟ فرمود قلبى است كه در آن نورى چون چراغ هست.

و امـا قلب مطبوع قلب منافق است، و قلب از هر قلب مؤمن است، اگر خدا به او نعمتى دهد شكر مى گزارد، و اگر مبتلايش كند صبر مى كند. و اما قلب منكوس قلب مشرك است، آنگاه ايـن آيـه را در معناى قلب منكوس تلاوت كرد: (افمن يمشى مكبا على وجهه اهدى امن يمشى سويا على صراط مستقيم )، و اما قلبى كه هم نفاق در آن هست و هم ايمان قلب مردمى است كـه در طـايـف بـودن د، اگـر اجـل يـكـى از آنـهـا در حـال نـفـاق مـى رسـيـد، هـلاك شـده بـود، و اگـر در حال ايمان مى مرد نجات مى يافت.

مؤلف: ايـن روايـت را تـفـسـيـر بـرهـان هـم از ابـن بـابـويـه و او بـه سـنـد خـود از فـضـيـل از سـعـد خـفـاف از ابـى جـعـفـر (عليه السلام) نـقـل كـرده، در نـقـل وى آمـده : قـلب چـهـار قـسـم اسـت تـا آخـر ايـن حـديـث نقل كرده و ليكن در (قلب ازهر) كلمه (انور) را زيادى دارد، (قلب ازهر انور).

و امـا ايـنـكه امام فرمود: (قلب مردمى كه در طائف بودند) منظور از طائف چند فرسنگى مـكـّه مـعـظـمـه نـيـسـت بـلكـه مـنـظـور از طـائف شـيـطـانـى اسـت كـه بـسـيـار بـه سـراغ دل آدمى مى آيد، و پيرامون دل طواف مى كند، همچنان كه فرمود: (ان الذين اتقوا اذا مسهم طـائف مـن الشـيـطـان تـذكـروا فاذا هم مبصرون )، پس معناى روايت چنين است كه قومى با طائف شيطانى زندگى مى كنند، و شيطان لحظه به لحظه پيرامون دلشان طواف مى كند تـا بـمـيرند، اگر در حالى كه همان شيطان طوافگر با ايشان باشد بميرند، هلاك شده اند، و اگر در حال ايمان بميرند نجات يافته اند.

ايـن را هـم بـايد دانست كه در اينجا رواياتى است كه جمله شريفه (افمن يمشى مكبا على وجـهـه...) را بـر مـنحرفين از ولايت على (عليه السلام) و پيروان ولايت او، و دوستانش تطبيق مى كند، كه البته جنبه تفسير ندارد، بلكه از باب تطبيق كلى بر مصداق است .

آيات 23 تا 30 سوره ملك

قل هو الذى انشاكم و جعل لكـم السـمـع و الابـصـار و الافـده قـليـلا مـا تـشـكـرون (23)

 قـل هـو الذى ذراكـم فـى الارض و اليـه تـحـشـرون (24)

 و يقولون متى هذا الوعد ان كنتم صـادقـين (25)

 قل انما العلم عند اللّه و انما انا نذير مبين (26)

 فلما راوه زلفه سيت وجوه الذيـن كـفـروا و قـيـل هـذا الذى كـنـتـم بـه تـدعـون (27)

 قـل ارايـتـم ان اهـلكـنـى اللّه و مـن مـعـى او رحـمـنا فمن يجير الكافرين من عذاب اليم (28)

 قـل هـو الرحـمـن امـنـا بـه و عـليـه تـوكـلنـا فـسـتـعـلمـون مـن هـو فـى ضلال مبين (29)

 قل ارايتم ان اصبح ماوكم غورا فمن ياتيكم بماء معين (30)

ترجمه آيات

بـگـو او هـمـان كـسـى اسـت كـه شـمـا را هـسـتـى داد و بـرايـتـان گـوش و چـشـم و دل قرار داد ولى شكر شما اندك است (23).

بگو او همان كسى است كه شما خاكيان را در زمين خلق كرد و به سوى او محشور مى شويد (24).

و (بـه خـاطر همان عتو و نفور و ناسپاسيشان ) مى گويند اين وعده اى كه مى دهيد چه وقت انجام مى شود اگر راست مى گوييد؟ (25).

بگو علم آن تنها و تنها نزد خداست و اما من فقط بيم رسانى روشنگرم (26).

هـمـيـنكه آن وعده را نزديك ببينند اثر نوميدى و خسران در چهره كفار نمايان مى شود و به ايـشـان گـفـته مى شود اين است آنچه قبلا وعده اش را به شما دادند (و شما مى پرسيديد پس كى مى رسد) (27).

بگو به من خبر دهيد اگر (فرضا) خدا، من و پيروان مرا هلاك كند و يا بر ما رحم كند (چه دخـالتـى در سـرنوشت شما كفار دارد و) كافران را چه كسى از عذاب دردناك پناه مى دهد (28).

بـگـو آن كـس هـمـان رحـمـان اسـت كـه مـا بـه وى ايـمـان آورديـم و بـر او توكل كرديم پس به زودى خواهيد دانست چه كسى در ضلالت آشكار است (29).

بگو اگر آبى كه شما به وسيله آن زنده ايد در طبقات زمين فرو برود چه كسى است كه آبى گوارا برايتان بياورد؟ (30).

بيان آيات

ايـن آيات نشانه هاى ديگرى از ربوبيت خداى تعالى را به مشركين تذكر مى دهد تا به وسـيـله آن بـه وحـدانيت خدا در خلقت و تدبير رهنمونشان شود، و در آن مطالب را توام با تـخـويـف وتـهـديـد بيان مى كند، همچنان كه گفتيم همه سوره اينطور است، چيزى كه هست بـايـد ايـن را در نـظـر بـگـيـريـم كـه خـداى تـعـالى بـعـد از آنـكـه در جـمـله (بـل لجـوا فـى عـتـو و نـفور) به لجاجت و عناد آنان درباره حق اشاره كرد، سياق را از خـطـاب بـه آنـان بـرگـردانـيـد، و روى سـخـن از ايـشـان بـرتـافـتـه خـطـاب را مـتـوجه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليه و آله و سلم) كرد، و فرمود: حالا تو با آنان سخن بگو، و بـگـوشـشـان بـخـوان، و آيـات و نشانه هاى ربوبيت من در خلقت و تدبير را كه همه بر يـگـانـگـى مـن در ربـوبـيـت دلالت دارنـد بـه يـادشـان بـياور، و از عذاب من انذارشان كن (قـل هـو الذى...)، (قـل هـو الذى ذراكـم...)، (قـل انـمـا العـلم...)، (قـل ارايـتـم ان اهـلكـنـى اللّه ...)، (قـل هـو الرحـمـن...)، (قـل ارايـتـم ان اصـبـح ماوكم غورا...) كه در همه اين آيات مى فرمايد: تو بگو چنين و چنان.

 

قل هو الذى انشاكم و جعل لكم السمع و الابصار و الافئده قليلا ما تشكرون

مقصود از انشاء بشر (هو الذى انشاكم...)

كـلمـه (انـشاء) به معناى ايجاد ابتدايى چيزى و تربيت آن است، و در اينكه در آخر اين آيه بشر را عتاب كرده به اينكه (قليلا ما تشكرون - چه كم است شكرگزاريتان ) و هـمـچـنـين در آخر نظير اين آيه مانند آيه 78 سوره مؤمنون و آيه 9 سوره الم سجده دلالت دارد بـر ايـنـكـه انـشاى بشر و ايجاد او و مجهز كردنش به جهاز حس و فكر، از اعظم نعمت الهى است، كه با هيچ مقياسى نمى توان عظمت آن را اندازه گيرى كرد.

و مـنـظـور از انـشـاى بشر صرف خلقت او نيست، بلكه منظور خلقت بدون سابقه او است، يعنى حتى در ماده هم سابقه نداشت، و در ماده چيزى به نام انسان نبود، همچنان كه در آيه زيـر خلقت جسم و ماده بشر را سابقه دار مى داند، و از پديد آوردن جسمش تعبير به خلقت مـى كـنـد، ولى وقـتى به خود او مى رسد از ايجادش تعبير به انشاء نموده، مى فرمايد: (و لقـد خـلقـنا الانسان من سلاله من طين ثم جعلناه نطفه فى قرار مكين ثم خلقنا النطفه علقه فخلقنا العلقه مضغه... ثم انشاناه خلقا اخر).

كـه از آن فـهـمـيـده مـى شـود انسان سميع و بصير، و متفكر شدن مضغه به وسيله تركيب شـدن نـفـس بـشـر با آن مضغه، خلقتى ديگر است، و سنخيتى با خلقت انواع صورتهاى مـادى قـبـل، يعنى صورت خاكى و گلى و نطفه اى و علقه اى و مضغه اى ندارد، اينها همه اطوارى است كه ماده انسان به خود گرفته، و اما خود انسان داراى شعور در هيچ يك از اين اطوار وجود نداشته، و شبيه به هيچ يك از آنها نيست، و اين همان انشا است.

و نظير آيه سوره مؤمنون (و من اياته ان خلقكم من تراب ثم اذا انتم بشر تنتشرون ) است، (كلمه (اذا - ناگهان ) را از نظر دور نداريد).

پـس ايـنـكـه فـرمـود: (هـو الذى انـشـاكـم ) اشـاره اسـت بـه خـلقـت انـسان، و جمله (و جـعـل لكـم السمع و الابصار و الافئده ) اشاره است به مجهز شدن انسان به جهاز حس و فـكـر، و مـنـظـور از جـعـل، جـعـل انـشـائى سـمـع و بـصـر و افـئده اسـت، هـمـچـنـان كـه جـعـل نـفـس آدمـى انـشـائى است، و در جاى ديگر درباره انشائى بودن آنها فرموده (و هو الذى انشا لكم السمع و الابصار و الافئده قلى لا ما تشكرون ).

پـس انـسـان هـر چـنـد كـه بـه صـفات بسيارى از قبيل حواس پنجگانه ظاهرى و باطنى از سـايـر مـوجـودات، يـعـنـى جـمادات و نباتات ممتاز است، ولى در آيه به دو صفت سمع و بـصـر اكـتـفـا كرده، و اين يا به خاطربوده كه اين دو مهمتر از ساير امتيازات است، و يا احتمالا براى اين بوده كه اصلا منظور از آن دو همه صفات و حواس ظاهرى است، و در آيه بـر جزء اطلاق شده و كل اراده شده است، و منظور از كلمه (افئده ) كه جمع (فواد - قلب ) است، نفس متفكر آدمى است كه انسان با اين امتياز از ساير حيوانات ممتاز مى شود.

(قليلا ما تشكرون ) - يعنى كم شكر مى گزاريد، شكرى كه شايسته اين نعمت و يا هـمـه نـعـمـت هـاى عـظـمـاى الهـى بـاشـد، بنابر اين كلمه (ما) زايده و كلمه (قليلا) مفعول مطلق است، و تقدير كلام (تشكرون شكراكم ) مى باشد.

و بـعـضـى از مـفـسـريـن كلمه (ما) را مصدريه گرفته اند، كه بنابر اين، معناى جمله (قليلا شكركم ) مى شود.

 

قل هو الذى ذراكم فى الارض و اليه تحشرون

مصدر (ذرء) كه فعل (ذراكم ) از آن مشتق است، به معناى خلقت است، و منظور از خلق كـردن ايـشـان در زمـيـن ايـن اسـت كـه خـلقـتـشـان وابـسـتـه بـه زمـيـن اسـت، و كـمـال آنـان جـز بـه اعمالى وابسته به ماده زمينى تمام نمى شود، آرى خداى تعالى مواد زمـيـنـى را در دل بـشـر زينت داده، به طورى كه دلها به سوى آن مجذوب شود، و به اين وسـيله افراد صالح از طالح ممتاز گردند، همچنان كه فرمود: (انا جعلنا ما على الارض زينه لها لنبلوهم ايهم احسن عملا و انا لجاعلون ما عليها صعيدا جرزا).

و جـمـله (و اليـه تـحـشـرون ) اشـاره اسـت به مسأله بعث و جزا و قيامت و وعده اى است قطعى.

حكايت استعمال منكرين مقاد در مسئله قيامت و پاسخ به آنان

و يقولون متى هذا الوعد ان كنتم صادقين

مـنـظـور از ايـن وعده همان قيامت موعود است. در اين جمله سخن كفار و منكرين معاد را حكايت مى كند كه در آمدن آن عجله كردند، البته استعجالشأن به منظور استهزا بوده.

 

قل انما العلم عند اللّه و انما انا نذير مبين

اين جمله، جواب از استعجال ايشان است كه مى گفتند (پس اين وعده كى مى رسد...) و حـاصـل جـواب ايـن اسـت كـه عـلم به اينكه قيامت چه وقت مى رسد نزد خدا است، و غير از خـداى تـعـالى كـسـى را از آن آگـاهى نيست همچنان كه خودش در جاى ديگر قرآن فرموده : (لا يجليها لوقتها الا هو) و من بجز اينكه نذيرى آشكار هستم مسووليت و اختيارى ندارم، مـن تـنـهـا مأمورم بـه شـما خبر دهم كه به زودى به سوى خدا محشور مى شويد، و اما اينكه چه وقت محشور مى شويد، نمى دانم.

ايـن مـعـانـى از آيـه و سـيـاقـى كـه آيـه در آن قـرار دارد يـعـنـى سـيـاق سـوال و جـواب استفاده مى شود، و بنابر اين، لام در كلمه (العلم ) لام عهد است و مراد، عـلم بـه وقـت حـشـر اسـت، و امـا اگـر الف و لام را بـراى جنس بدانيم، همچنان كه از جمله (انما العلم عند اللّه ) با قطع نظر از چيز ديگرى همين جنس استفاده مى شود، در نتيجه مـعنايش اين مى شود كه به طور كلى حقيقت علم نزد خداست، و احدى به هيچ مقدار از آن علم احاطه نمى يابد، مگر به اذن خداى تعالى ، همچنان كه فرمود: (و لا يحيطون بشى ء من عـلمـه الا بـما شاء) و خدا نخواسته كه من از آن علم بى كرانش جز اين را بدانم كه شما به زودى محشور مى شويد، و شما را از آن روز انذار كنم، و اما اينكه وقت رسيدن آن روز چه زمانى است علمى بدان ندارم.

خطاب ملائكه به اهل دوزخ : اين همان وعده اى است كه به شما مى دادند!

فلما راوه زلفه سيئت وجوه الذين كفروا...

كلمه (زلفه ) به معناى (قرب - نزديكى ) است. و مراد از آن (قريب - نزديك ) است، و ممكن هم هست از باب (زيد عدل باشد)، و ضمير در جمله (راوه ) به وعد، و بـه قـول بـعـضى به عذاب برمى گردد. و معناى آيه اين است كه : وقتى آن وعده و يا عـذاب را نـزديـك بـبـيـنـنـد آن وقـت روى كـسـانـى كـه كـفـر ورزيدند ترش مى شود، و در سيمايشان اثر خسران و نوميدى هويدا مى گردد.

(و قـيـل هـذا الذى كـنـتـم به تدعون ) - بعضى از علماى لغت گفته اند: (تدعون ) بـدون تـشـديـد دال و تـدعـون بـا تـشـديـد، هـر دو بـه يـك مـعـنـا اسـت، مـثـل دو كلمه (تدخرون ) بى تشديد و (تدخرون ) با تشديد. و معناى جمله اين است كـه بـه ايـشـان گفته مى شود: عذاب كه مى بينيد همان وعده اى است كه به شما دادند، و شما همواره مى پرسيديد پس آن قيامت و عذاب چه وقت است، و با گفتن متى (هذا الوعد) در آمدنش عجله مى كرديد، و از ظاهر سياق برمى آيد كه گوينده اين كلام ملائكه اند،

كـه بـه امـر خـدا به اهل دوزخ خطاب مى كنند. بعضى از مفسرين گفته اند گوينده آن خود كفارند كه به يكديگر مى گويند.

 

قل ارايتم ان اهلكنى اللّه و من معى او رحمنا فمن يجير الكافرين من عذاب اليم

حـرف (ان ) شـرطيه است، كه شرط و جزا مى خواهد، شرط آن جمله (اهلكنى اللّه ) و جـزايـش جـمـله (فمن يجير الكافرين...) است، مى فرمايد به ايشان بگو: به من خبر دهـيـد بـبـيـنم اگر خدا مرا و مؤمنين را كه با منند هلاك كند، و يا به ما رحم نموده، هلاكمان نـكـنـد، چـه كـسـى كـافـران را - كه همين شماييد و به خدا كفر مى ورزيد، و مستحق عذاب دردنـاك اويـيـد، - از عـذاب دردنـاك او پـنـاه مـى دهـد؟ و در ايـن جـمـله به طور قاطع كفار راتـهـديـد مـى كـنـد بـه ايـنـكـه هـلاك شـدن مـا و هـلاك نـشـدنـمـان هـيـچ سـودى بـه حال شما ندارد، و عذابى را كه به طور قطع و به خاطر كفرتان به شما خواهد رسيد از شما برطرف نمى سازد.

بعضى از مفسرين گفته اند: كفار مكّه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) و مؤمنين را به مردن نفرين مى كردند، لذا خداى تعالى مأمورش كرد به ايشان بگويد: چه خدا ما را هـلاك كـنـد و چه باقى بدارد، به هر حال سرنوشت ما به دست اوست، و ما از زحمت او اميد خـيـر داريـم، و امـا شما چه مى كنيد، چه كسى را داريد كه از عذاب اليم خدا كه به خاطر كفرتان به خدا مستحق آن شده ايد، پناهتان دهد؟

 

قـل هـو الرحـمـن امـنـا بـه و عـليـه تـوكـلنـا فـسـتـعـلمـون مـن هـو فـى ضلال مبين

ضـمـيـر بـه خدايى برمى گردد كه رسول اللّه مأمور شده بشر را به توحيد او دعوت كـنـد، و كـفـار هـمـان خدا را مى خوانند تا او را هلاك سازد. و معناى آيه اين است كه بگو آن خـدايى كه من شما را به توحيد او مى خوانم، و شما او را به نفرين من و عليه مؤمنين مى خوانيد، همان رحمانى است كه نعمتش هر چيزى را فرا گرفته، و ما به او ايمان آورده بر او تـوكـل كـرده ايم، بدون به چيزى غير او متمايل شويم، و يا اعتماد كنيم، پس اى مردم كافر! به زودى خواهيد فهميد چه كسى در ضلالت آشكار است ؟ ما و يا شما؟

در كشاف گفته : اگر بپرسى چرا مفعول فـعـل (امـنـا) را كـه ضـمـيـر در (بـه ) بـاشـد، بـعـد از فـعـل آورد، و مـفـعـول فـعـل (تـوكـلنـا) را كـه ضـمـير در (عليه ) باشد جلوتر از فعل آورد، و خلاصه چرا نفرمود: (امنا به و توكلنا عليه )؟ در پاسخ مى گويم :

علتش اين بود كه كلمه (آمنا) در مقام تعربض به كافران بود، كه ذكرشان به ميان آمـده بـود، پـس گـويـا فـرمـوده : (ايـمـان آورديـم بـه رحـمـان، و مـثـل شـمـا بـه او كـفـر نـورزيـديـم )، آنـگـاه فـرمـود: و بـر خـصـوص او تـوكـل كـرديـم - چـون مـقـدم شـدن كـلمـه (بـر او) انـحـصـار را مـى رسـانـد - و تـوكـل نـكـرديـم بـرآنـچـه شـمـا بـر آن تـوكـل نـمـوديـد، شـمـا بـر رجال و اموالتان توكل كرديد، و ما بر خداى رحمان و بس.

 

قل ارايتم ان اصبح ماوكم غورا فمن ياتيكم بماء معين

كـلمـه (غـور) بـه مـعـنـاى فـرو رفـتـن آب در زمـيـن اسـت، و مـنـظـور از ايـن مـصدر اسم فـاعـل - غـائر - اسـت، و كـلمه (معين ) به معناى آب جارى در روى زمين است . و معناى آيه اين است كه : مرا خبر دهيد اگر آب شما به زمين فرو رود، و روى زمين آبى نماند، چه كسى كه در روى زمين برايتان آب جارى سازد؟

در ايـن بـاره رواياتى است كه آيه شريفه را بر ولايت على (عليه السلام) و دشمنى آن جـنـاب تـطـبـيق مى كند، كه البته منظور از آنها تفسير نيست بلكه تطبيق كلى بر مصداق است.

سوره قلم مكى است و پنجاه و دو آيه دارد

سوره قلم آيات 1 تا 33

 بسم اللّه الرحمن الرحيم

 ن و القلم و ما يسطرون (1)

 ما انت بنعمه ربك بمجنون (2)

 و ان لك لاجرا غير ممنون (3)

 و انك لعلى خلق عظيم (4)

 فستبصر و يبصرون (5)

 بايكم المفتون (6)

 ان ربك هو اعلم بمن ضل عن سبيله و هو اعلم بالمهتدين (7)

 فلا تطع المكذبين (8)

 ودوا لوتـدهـن فيدهنون (9)

 و لا تطع كل حلاف مهين (10)

 هماز مشاء بنميم (11)

 مناع للخير معتد اثـيـم (12)

 عـتـل بـعـد ذلك زنـيـم (13)

 ان كـان ذا مـال و بـنـين (14)

 اذا تتلى عليه اياتنا قال اسطير الاولين (15)

 سنسمه على الخرطوم (16)

 انا بلونهم كما بلونا اصحاب الجنه اذ اقـسـمـوا ليـصـرمـنـهـا مـصـبحين (17)

 و لا يستثنون (18)

 فطاف عليها طائف من ربك و هم نائمون (19) فاصبحت كالصريم (20)

 فتنادوا مصبحين (21)

 ان اغدوا على حرثكم ان كنتم صـارمين (22)

 فانطلقوا و هم يتخفتون (23)

 ان لا يدخلنها اليوم عليكم مسكين (24)

 و غدوا عـلى حـرد قـادريـن (25)

 فـلمـا راوهـا قـالوالضـالون (26)

 بل نحن محرومون (27)

 قال اوسطهم الم اقل لكم لولا تسبحون (28)

 قالوا سبحان ربنا انا كـنا ظلمين (29)

 فاقبل بعضهم على بعض يتلومون (30)

 قالوا يا ويلنا انا كنا طاغين (31)

 عـسـى ربـنـا ان يـبدلنا خيرا منها انا الى ربنا رغبون (32)

 كذلك العذابت و لغذاب الاخرة اكبر لو كانوا يعلمون (33)

ترجمه آيات

بـه نـام خـدا كـه در دنـيـا رحـمـتـى براى عموم و در آخرت رحمتى بيكران براى خواص از بندگان دارد. ن، سوگند به قلم و آنچه با قلم مى نويسند (1).

كه تو به خاطر لطفى كه پروردگارت به تو كرده ديوانه نيستى (2).

و اينكه براى تو اجرى است غير مقطوع (3).

و اينكه تو ملكات اخلاقى بس بزرگى دارى كه بر آن مسلطى (4).

پس به زودى خواهى ديد و آنها نيز خواهند ديد (5).

كه كدامتان مبتلا به جنونيد (6).

مـحـقـقـا پـروردگـارت دانـاتـر اسـت بـه ايـنـكـه چـه كـسى از راه او دور و چه كسانى راه يافتگانند (7).

پس تكذيب گران را اطاعت مكن (8).

آنان همين را مى خواهند كه تو سازش كنى و آنها هم با تو بسازند (9).

و نيز هر فرومايه عيب جو كه براى هر حق و باطلى سوگند مى خورد اطاعت مكن (10).

و كسى را كه در بين مردم سخن چينى و افساد مى كند (11).

و كسى را كه مانع رسيدن خير به خلق مى شود و تجاوزگر و گناهكار است (12).

كـسـى كـه عـلاوه بـر هـمه آن عيب ها، بد دهن و خشن است و مردم پدرى برايش نمى شناسند (13).

كـسـى كـه تـنـهـا مـايـه غـرورش ايـن اسـت كـه صـاحـب مال و فرزندان است (14).

هنگامى كه آيات ما بر او خوانده مى شود مى گويد افسانه هاى قديمى است (15).

ما در برابر غرورش به نهايت درجه، خوارش مى سازيم (6 1).

آرى مـا ايـشـان را مى آزماييم همچنان كه صاحبان آن باغ را آزموديم كه قسم خوردند و به هم قول دادند فردا ميوه باغ را بچينند (17).

بدون اينكه ان شاء اللّه بگويند (و يا بدون اينكه از آن استثنا كنند) (18).

در نـتـيـجـه بلايى فراگير از ناحيه پروردگارت باغ را دور زد در حالى كه ايشان در خواب بودند (19).

و در نتيجه باغ سوخت و چون شب سياه شد (20).

صبح زود (قبل از بيدار شدن فقرا) يكديگر را صدا زدند (21).

كه اگر به وعده ديشبتان پاى بنديد برخيزيد و به سوى زراعت خود برويد (22).

اين را آهسته مى گفتند و آهسته به سوى باغ روانه شدند (23).

تا در آن روز هيچ مسكينى داخل باغشان نشود (24).

به قصد نيامدن فقرا و زياد شدن درآمد سحرگاهان بيرون شدند (25).

تا به باغ رسيدند، همينكه وضع باغ را ديدند گفتند: محققا راه را عوضى آمده ايم (26).

يكى از آن ميان گفت : نه، بلكه محروم شده ايم (27).

آنـكـه مـيانه روتر از همه بود گفت مگر به شما نگفتم (چرا باغ را رازق خود مى دانيد و) خدا را از داشتن شريك در رزاقيت منزه نمى داريد؟ (28).

گفتند منزه است پروردگار ما كه به راستى ما ستمكارانى بوديم (29).

آنگاه رو به يكديگر كرده گناه را به گردن يكديگر نهادند (30).

گفتند: واى بر ما كه به راستى مردمى طغيانگر بوديم (31).

امـيـد پـروردگـارمـان بـاغـى بـهـتـر از آن بـه مـا بـدهـد، كـه مـا دل به سوى پروردگارمان نهاديم (32).

آرى عـذاب چـنـيـن اسـت و البـتـه عذاب آخرت بزرگتر است اگر مردم بناى فهميدن داشته باشند (33).

بيان آيات

محتويات سوره مباركه قلم و محل نزول آن

ايـن سـوره رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) را بـه دنـبـال تهمت هاى ناروايى كه مشركين به وى زده و او را ديوانه خوانده بو دند، تسليت و دلدارى مـى دهـد، و بـه وعـده هـاى جـمـيـل و پاسدارى از خلق عظيمش دلخوش مى سازد، و آن جـنـاب را بـه شديدترين وجهى از اطاعت مشركين و مداهنه با آنان نهى نموده، امر اكيد مى كند كه در برابر حكم پروردگارش صبر كند.

سـيـاق هـمـه آيـات ايـن سـوره سـيـاق آيـات مـكـى اسـت، و از ابـن عـبـاس و قـتـاده نقل شده كه گفته اند: اوايل اين سوره تا آيه (سنسمه على الخرطوم ) كه شانزده آيه است - در مكّه نازل شده، و ما بعد آن تا (جمله لو كانوا يعلمون ) كه هفده آيه است در مدينه نازل شده، و نيز بعد از آن جمله تا جمله (يكتبون ) كه پانزده آيه است در مكّه و مـا بـعـد آن تـا آخـر سـوره كـه چـهـار آيـه اسـت در مـديـنـه نـازل شـده ايـن نـقل نسبت به هفده آيه يعنى از جمله (انا بلوناهم ) تا جمله (لو كانوا يعلمون ) بى وجه نيست، زيرا به آيات مدنى شبيه تر است تا آيات مكى.

در تـفـسـيـر سـوره شـورى دربـاره حـروف مـقـطـعـه اوايل سوره ها بحث كرديم.

 

ن و القلم و ما يسطرون

مـعـنـاى (قـلم ) مـعـلوم اسـت، و امـا مـصـدر (سـطـر) (كـه فـعل (يسطرون ) مشتق از آن است ) به فتحه سين و سكون طاء - و بنابه گفته راغب گـاهـى به دو فتحه نيز خوانده مى شود - به معناى صفى از كلمات نوشته شده، و يا از درخـتـان كـاشته شده، و يا از مردمى ايستاده است، و وقتى گفته مى شود: (سطر فلان كذا) معنايش اين است كه فلانى سطر سطر نوشت.

محتويات سوره مباركه قلم و محل نزول آن وجوهى كه درباره قسم به (قلم) و (ما يسطرون) گفته شده است

خـداى سـبـحان در اين آيه به قلم و آنچه با قلم مى نويسند سوگند ياد كرده، و از ظاهر سياق برمى آيد كه منظور از قلم مطلق قلم، و مطلق هر نوشته اى است كه با قلم نوشته مـى شـود، و از ايـن جـهت اين سوگند را ياد كرده كه قلم و نوشته از عظيم ترين نعمت هاى اسـت، كـه خـداى تـعالى بشر را به آن هدايت كرده ، به وسيله آن حوادث غايب از انظار و مـعـانى نهفته در درون دلها را ضبط مى كند، و انسان به وسيله قلم و نوشتن مى تواند هر حادثه اى را كه در پس پرده مرور زمان و بعد مكان قرار گرفته نزد خود حاضر سازد، (مـثـل ايـنـكـه حـادثـه قرنها قبل، همين الان دارد اتفاق مى افتد، و حوادث هزاران فرسنگ آن طرف تر در همينجا دارد رخ مى دهد) پس قلم و نوشتن هم در عظمت، دست كمى از كلام ندارد.

و در عـظـمـت ايـن دو نـعمت همين بس كه خداى سبحان بر انسان منت نهاده كه وى را به سوى كـلام و قـلم هـدايـت كـرده، و طـريق استفاده از اين دو نعمت را به او ياد داده، و درباره كلام فرموده : (خلق الانسان علمه البيان ) و درباره قلم فرموده : (علم بالقلم علم الانسان ما لم يعلم ).

بـنـابر اين، سوگند خوردن خداى تعالى به قلم، و آنچه مى نويسند سوگند به يكى از نـعـمـت ها است، و اين تنها قلم نيست كه به آن سوگند ياد كرده، بلكه در كلام مجيدش به بسيارى از مخلوقات خود بدان جهت كه نعمتند سوگند ياد فرموده، مانند آسمان، زمين، خورشيد، ماه، شب، روز، و امثال اينها تا برسد به انجير و زيتون.

بـعـضـى از مـفـسـرين گفته اند: كلمه (ما) در جمله (و ما يسطرون ) مصدريه است، و مراد از آن خود نوشتن است.

بـعضى ديگر گفته اند: مراد از قلم، قلم اعلى، يعنى قلم آفرينش است، كه در حديث آمده كه اولين موجودى است كه خدايش ‍ آفريده.

و منظور از (ما يسطرون ) آن اعمالى كه فرشتگان حفظه و كرام الكاتبين مى نويسند.

و بـعـضـى ايـن احـتـمـال را هـم داده انـد كـه تـعبير به صيغه جمع در (يسطرون ) صرفا براى تعظيم باشد، نه كثرت. ليكن اين احتمال درست نيست.

و نـيـز بـعضى احتمال داده اند كه : منظور آن چيزى باشد كه در آن مى نويسند، و آن لوح محفوظ است.

بـعـضى ديگر احتمال داده اند : مراد از قلم و آنچه مى نويسند صاحبان قلم، و نوشته هاى ايشان باشد. اما همه اين احتمالات واهى و بى اساس است.

 

ما انت بنعمه ربك بمجنون

مراد از نعمت در آيه : (و ما انت بنعمة ربك بمجنون)

اين جمله آن مطلبى است كه خداى تعالى براى اثباتش سوگند خورده، و خطاب در آن به رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم) است، و حرف (باء) در كلمه (بنعمه ) بـاى سـبـبـيـت و يا مصاحبت است. و معناى جمله اين است كه تو به خاطر نعمتى - و يا با نعمتى - كه خدا به تو ارزانى داشته مجنون نيستى.

و سـيـاق آيـه دلالت دارد بر اينكه مراد از نعمت، نعمت نبوت است، چون ادله اى كه دلالت بـر نـبـوت آن جـنـاب مـى كند، هر گونه اختلال روانى و عقلى را از آن جناب دفع مى كند، زيـرا اگـر دفـع نـكـنـد بر نبوت هم دلالت ندارد، و اگر نكند هدايت الهى كه لازمه نظام حيات بشرى است پا نمى گيرد، و اين آيه در مقام رد تهمتى است كه به آن جناب مى زدند و مـجـنـونش مى خواندند. و در آخر همين سوره تهمت ايشان را حكايت كرده، مى فرمايد: (و يقولون انه لمجنون ).

بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: مـراد از نـعـمـت، فـصـاحـت بـيـان، عـقـل كـامـل، سيرت مرضيه، و برائت آن جناب از هر عيب و اتصافش به هر صفت پسنديده اسـت، چـون ظهور اين صفات خود دليل قطعى است بر اينكه چنين كسى مجنون نيست، ليكن بـيـان گـذشـتـه ما در حجيت قاطع تر است، و آيه مورد بحث و آيات بعدش به طورى كه مـلاحـظـه مـى فـرماييد در مقام تسليت دادن به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) و دلخـوش سـاخـتـن آن جـنـاب اسـت، مـى خـواهـد آن جـنـاب را تأييد كـنـد، و در عـيـن حال سخن كفار را تكذيب نمايد.

 

و ان لك لاجرا غير ممنون

معناى اينكه فرمود پيامبر اجر غير ممنون دارد و بر (خلق عظيم) است

كلمه (ممنون ) از ماده (من ) و اسم مفعول آن است، و مصدر (من ) به معناى قطع است، وقـتـى گـفـتـه مـى شود: (منه السير منا) معنايش اين است كه پياده روى او را از رفتن قـطـع و نـاتـوان كـرد، البـتـه بـايـد تـوجـه داشـت كـه كـلمـه (مـمـنـون ) اسـم مفعول از منت نيز مى آيد، و منت به معناى آن است كه نعمتى را كه به كسى داده اى با زبان خـود آن را بـر آن شـخـص سـنـگـيـن سـازى، كـلمـه مـذكـور در آيـه مـورد بـحـث بـه مـعناى اول اسـت. و مـراد از (اجـر)، اجـرى است كه رسالت نزد خدا دارد، و جمله در مقام دلخوش ساختن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) است، مى فرمايد: تو زحمات رسالت خدا را تحمل كن، كه اجرت نزد پروردگار قطع نمى شود، و زحماتت هدر نمى رود.

و چـه بـسـا كـه كـلمـه (مـن ) را به معناى همان منت نهادن گرفته اند، به اين بيان كه آنـچـه خداى تعالى به رسول گراميش به عنوان پاداش ‍ مى دهد، در حقيقت اجرتى است در مقابل زحماتى كه كشيده، پس رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) مستحق آن اجرت و طلبكار آن از خداى تعالى است، و خداى تعالى منتى بر او ندارد. ولى اين معنا درست نيست، زيـرا رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) هم مانند همه خلائق بنده و مملوك خدا است، آن هم مملوك به حقيقت معناى ملك، هم ذاتش بملوك او است و هم صفاتش ‍ و هم اعمالش، پس اگـر خـداى عـزوجـل چـيـزى از آنـچه ذكر شد به بنده اش مى دهد عطيه اى از ناحيه او، نه ايـنـكه دينى است كه پرداخت مى كند، و بنده خدا آنچه را كه دارد موهبت و عطيه خدا است، و بـه تـمـليـك خـدا مالك شده است، و در همان حال كه او مالك شده باز مالك حقيقى خود او و آنـچـه فـعـلا مـالك اسـت و آنـچه قبلا مالك بوده، و يا بعدا مالك مى شود، خدا است، پس آنـچـه خـدا بـه بـنـده اش مـى دهـد تـفـضـلى اسـت از نـاحـيـه او، و اگـر تـفضل و عطايى را كه در مقابل عمل بنده اش اجر و پاداش ناميده، و قرارى را كه بين اجر خـود و عـمـل بـنـده اش دارد، مـعـامـله نـامـيـده، ايـن نـيـز تفضل ديگرى است از او، پس منت تنها براى خدا است، او است كه بر تمامى خلائق خود از انبيا گرفته تا پايين تر منت دارد، وانبيا و پائين تر از انبيا در اين معنا برابرند.

 

و انك لعلى خلق عظيم

كـلمـه (خـلق ) بـه مـعـنـاى مـلكـه نـفـسـانـى اسـت، كـه افـعـال بـدنـى مـطـابـق اقـتـضـاى آن مـلكـه بـه آسـانـى از آدمـى سـر مـى زنـد، حـال چـه ايـنـكـه آن مـلكـه از فـضـائل بـاشـد، مـانـنـد عـفـت و شـجـاعـت و امثال آن، و چه از رذائل مانند حرص و جبن و امثال آن، ولى اگر مطلق ذكر شود، فضيلت و خلق نيكو از آن فهميده مى شود.

راغب مى گويد: كلمه (خلق ) چه با فتحه (خاء) خوانده شود، و چه با ضمه آن، در اصـل بـه يـك مـعـنـا بـوده، مـانـنـد كـلمـه (شـرب ) و (صـرم ) كـه چـه بـا فـتـحه اول خـوانـده شـونـد و چـه بـا ضـمـه يـك مـعـنـا را مـى دهـنـد، و ليـكـن در اثـر اسـتـعـمـال بـيـشـتـر فـعـلا چـنـيـن شـده كـه اگـر بـه فـتـحـه خـاء استعمال شود معناى صورت ظاهر و قيافه و هيئت را كه با بصر ديده مى شود مى رساند، و اگـر بـه ضـمـه خـاء اسـتـعـمـال شـود معناى قوا و سجاياى اخلاقى را كه با بصيرت احـساس مى شود افاده مى كند، پس اينكه قرآن كريم فرموده : (انك لعلى خلق عظيم )، معنايش اين است كه تو - اى پيامبر - سجاياى اخلاقى عظيمى دارى.

و ايـن آيـه شـريـفـه هـر چـنـد فـى نـفـسـهـا و بـه خـودى خـود حـسـن خـلق رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله و سلم) را مى ستايد، و آن را بزرگ مى شمارد، ليكن بـا در نـظـر گـرفـتـن خـصـوص سـياق، به خصوص اخلاق پسنديده اجتماعيش نظر دارد، اخـلاقـى كـه مـربـوط بـه مـعـاشـرت اسـت، از قـبـيـل اسـتـوارى بـر حـق ، صـبـر در مـقـابـل آزار مـردم و خطاكاريهاى اراذل و عفو و اغماض از آنان، سخاوت، مدارا، تواضع و امثال اينها، و ما قبلا در آخر جلد ششم اين كتاب احاديثى را كه محاسن اخلاقى آن جناب را مى شمارد نقل كرديم.

و از آنچه گذشت روشن گرديد اينكه بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از كلمه (خلق ) ديـن - اسـلام - اسـت. تفسير درستى نيست، مگر اينكه منظور خود را طورى توجيه كنند كه به بيان ما برگشت كند.

 

فستبصر و يبصرون با يكم المفتون

ايـن جـمـله بـه خاطر اينكه حرف (فاء) در اولش آمده، نتيجه گيرى از خلاصه مطالب گذشته است، مى فرمايد: حال كه معلوم شد تو ديوانه نبودى، بلكه داراى مقام نبوت و متخلق به خلق عظيمى هستى، و از ناحيه پروردگارت اجرى عظيم خواهى داشت، اينك بدان كه به زودى اثر دعوتت روشن خواهد گشت، و براى ديدگان ظاهرى و باطنى خلق معلوم خواهد شد كه مفتون به جنون كيست، آيا تويى و يا تكذيب گران تو كه تهمت ديوانگى به تو مى زنند؟

بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: كـلمـه (مـفـتـون ) مـصـدرى اسـت كـه وزن اسـم مـفـعـول دارد، نـظـيـر كـلمـات مـعـقـول، ميسور و معسور كه وقتى مى گويند: فلان ليس له معقول معنايش اين است كه فلانى عقل ندارد.

و عبارت (خذ ميسوره و دع معسوره ) به معناى اين است كه از فلان كار، آنچه آسان است انـجـام بده، و مقدار دشوارش را رها كن. و حرف (باء) در كلمه (بايكم ) به معناى حـرف (فـى ) اسـت، و مـعـنـاى جـمله اين است كه به زودى تو مى بينى و ايشان هم مى بينند كه فتنه در كدام يك از دو طرف مخالف است.

 

ان ربك هو اعلم بمن ضل عن سبيله و هو اعلم بالمهتدين

بـعـد از آنـكـه با بيانات قبلى فهماند كه بالاخره در اين ميان ضلالت و هدايتى هست، و اشاره مى كند به اينكه تهمت زنندگان به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) به ايـنـكـه او ديوانه است خودشان مفتون و گمراهند، و به زودى گمراهيشان روشن گشته، و نـيز معلوم مى شود كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) هدايت يافته است و هدايت او و گمراهى آنان به بيانى از خداى سبحان ثابت شد، اينك در اين جمله مطلب را چنين مى كند كه خدا بهتر مى داند چه كسى از راه او به بيراهه رفته، و چه كسى راه او را يافته اسـت، چـون راه، راه او اسـت و امـر هـدايـت هم به دست او است، و معلوم است كه صاحب راه و راهنما بهتر مى داند چه كسى در راه او است، و چه كسى در آن نيست.

 

فلا تطع المكذبين

ايـن جـمـله بـه دليـل ايـنـكه فاى تفريع در آغاز آن در آمده نتيجه گيرى از خلاصه معناى آيات سابق است، و الف و لام در (المكذبين ) الف و لام عهد است، و منظور از كلمه (لا تـطـع ) مـطـلق مـوافـقـت اسـت، چـه عـمـلى و چـه زبـانـى، و مـعـنـاى جـمـله ايـن اسـت كـه حال كه معلوم شد تكذيب گران سابق الذكر مفتون و گمراهند، پس با ايشان به هيچ وجه نه زبانى و نه عملى موافقت مكن.

نهى خداوند پيامبر را از مداخله و مماشات با كفار و اطاعت از آنان

ودوا لو تدهن فيدهنون

كـلمـه (يـدهـنـون ) از مـصـدر (ادهـان ) اسـت كـه مـصـدر بـاب افـعـال از مـاده (دهن ) است، و (دهن ) به معناى روغن، و ادهان و مداهنه به معناى روغن مـالى، و بـه اصـطـلاح فـارسـى مـاسـت مالى است، كه كنايه است از نرمى و روى خوش نشان دادن . و معناى آيه است كه اين تكذيب گران دوست مى دارند تو با نزديك شدن به ديـن آنـان روى خـوش بـه ايـشـان نـشـان دهى، ايشان هم با نزديك شدن به دين تو روى خـوش بـه تـو نـشـان دهـنـد، و خلاصه اينكه دوست دارند كمى تو از دينت مايه بگذارى، كـمـى هـم آنـان از ديـن خـودشـان مـايـه بـگـذارند، و هر يك درباره دين ديگرى مسامحه روا بـداريـد، هـمـچـنـان كـه نـقـل شـده كـه كفار به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) پيشنهاد كرده بودند از تعرض به خدايان ايشان كوتاه ماند و ايشان هم متقابلا متعرض پروردگار او نشوند.

با آنچه گذشت روشن گرديد كه متعلق مودت كفار مجموع (لو تدهن فيدهنون ) بوده، و حرف (فاء) در كلمه دوم فاى نتيجه گيرى است، نه سببيت.

 

و لا تطع كل حلاف مهين... زنيم

كلمه (حلاف ) به معناى كسى است كه بسيار سوگند مى خورد، و لازمه بسيار سوگند خوردن در هر امر مهم و غير مهم و هر حق و باطل، اين است كه سوگند خورنده احترامى براى صـاحـب سـوگـنـد قـائل نـبـاشـد، و چـون سـوگندها به نام خدا بوده، پس معلوم مى شود سوگند خورنده، عظمتى براى خداى عزوجل قائل نيست، و همين بس است براى رذلى او، و رذالت اين صفت.

و كـلمه (مهين ) از مصدر مهانت يعنى حقارت است، و منظور از آن، حقارت راى و كوتاهى فـكـر اسـت. ولى بـعضى گفته اند: به معناى كسى است كه بسيار شرارت كند. بعضى ديگر گفته اند: به معناى كذاب است.

و كـلمـه (هـمـاز) صـيـغـه مبالغه از ماده (همز) است، و اين ماده به معناى عيب جويى و طـعـنه زنى است، پس هماز يعنى بسيار عيب جو و طعنه زن. و بعضى گفته اند: (همز) به معناى خصوص طعنه زدن با اشاره چشم است.

بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: به معناى غيبت كردن است. و جمله (مشاء) بنميم به معناى سـعـايـت و دو بـه هـم زنـى اسـت، و مـشـاء بـه مـعـنـاى نـقـل كـنـنـده سـخنان مردمى به سوى مردمى ديگر، به منظور ايجاد فساد و تيرگى آن دو اسـت، و مـناع خير به معناى كسى است كه منع خيرش بسيار باشد، يا از همه مردم منع خير مى كند، و يا نسبت به اهلش چنين است و نمى گذارد چيزى به آنان برسد.

و كلمه (معتدى ) اسم فاعل از اعتداء است، كه به معناى از حد گذراندن ظلم و بيداد است. و كـلمـه (اثـيـم ) بـه مـعـنـاى كـسى است كه اثم و گناه بسيار كند، به حدى كه كار هـمـيـشـگـى و دائمـيـش شـود و از آن دسـت بـرنـدارد. و كـلمـه (اثـم ) بـه مـعـنـاى عـمـل زشـتـى اسـت كـه بـاعـث شـود آن چـيـزى كه قرار است برسد ديرتر برسد. و كلمه (عـتـل ) - بـا ضـمـه عـين و ضمه تاء و تشديد لام - به معناى اشتلم فارسى است، يـعـنـى سـخـن خـشن و درشت، ولى در آيه مورد بحث به شخص بد اخلاق و جفا كار تفسير شده، كسى كه در راه باطل به سختى خصومت مى كند، نـيـز بـه كـسـى تـفـسـير شده كه خود بسيار مى خورد، و از خوردن ديگران جلوگيرى مى نـمـايـد، و نـيـز بـه كـسـى تـفسير شده كه مردم را با بهانه گيريهاى خود به زندان و شكنجه مى كشاند.

و كـلمـه (زنـيـم ) بـه كـسـى گـفـتـه مـى شـود كـه اصل و نسبى نداشته باشد. بعضى گفته اند به معناى كسى است كه از زنا متولد شده، و خـود را بـه قـومـى ملحق كرده باشد، و در واقع از آن قوم و دودمان نباشد. بعضى ديگر گـفـتـه اند: زنيم كسى است كه به لئامت و پستى مشهور باشد. بعضى ديگر گفته اند: كـسـى اسـت كـه در شـرارت علامتى داشته باشد، كه با آن شناخته شود، و چون در محفلى سـخـن از شرارت رود، او قبل از هر شرورى ديگر به ذهن در آيد، و اين چند معنا همه به هم نزديكند.

پـس ايـن نـه صـفـت رذيـله، اوصـافـى است كه خداى تعالى بعضى از دشمنان دين را كه پـيـامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم) را به اطاعت خود و مداهنه دعوت مى كردند توصيف كرده، و در حقيقت جامع همه رذائل است.

(عتل بعد ذلك زنيم ) - معنايش اين است كه شخص مورد نظر بعد از آن معايب و رذائلى كـه بـرايـش ذكـر كـرديـم عـتـل و زنـيم هم نيز هست. بعضى از مفسرين گفته اند از تعبير (بـعـد ذلك ) فـهـمـيـده مـى شود كه دو صفت اخير از ساير رذائلى كه برايشان شمرد بدتر است.

و ظاهرا در اين جمله اشاره اى است به اينكه شخص مورد نظر آن قدر داراى صفات خبيث است كـه ديـگـر جا ندارد در امر حق از او اطاعت شود، و بر فرض هم كه از آن خبائث صرفنظر شود، وى فردى تندخو و خشن و بى اصل و نسب است كه اصلا نبايد در جوامع بشرى به مثل او اعتنا شود، بايد از هر جامعه اى طرد شود، و افراد جامعه نه به سخن او گوش دهند و نه در عملى پيرويش ‍ كنند.

 

ان كان ذا مال و بنين

ظـاهـرا كـلمـه (ان ) حـرف لام در تـقدير دارد، و تقدير آن (لان ) باشد، و اين جار و مـجـرور مـتعلق به فعلى است كه از مجموع صفات رذيله مذكور استفاده مى شود، و معنايش اين است كه : (او چنين و چنان مى كند براى اينكه مالدار است ). و خلاصه مالدارى ياغيش كـرده، بـه نـعـمـت خـدا كـفـران مـى ورزد، و در نـتـيـجـه بـيـگـانـگـى از خـدا، تـمـامـى رذائل خـبـيـثـه در دلش پـيـدا شـده، بـجـاى ايـنـكـه شـكـر خـدا را در بـرابـر آن امـوال بـجـا آورد، و نفس خود را اصلاح كند كفران مى ورزد، و بنابر اين، آيه شريفه در افاده مذمت و تهكم، جارى مجراى آيه شريفه زير است كه مى فرمايد:

(الم تر الى الذى حاج ابراهيم فى ربه ان اتيه اللّه الملك )

بـعضى گفته اند: كلمه (ان ) متعلق به جمله (لا تطع ) است، و معنايش اين است كه اى پـيـامـبـر او را بـه خـاطـر ايـنـكـه مـالدار اسـت اطـاعـت مـكـن، و خـلاصـه مـال و اولادش تـو را بـه اطـاعـت وانـدارد. ولى معناى قبلى عمومى تر و به ذهن نزديك تر است.

بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: نـمـى تـوانـد مـتـعـلق بـه كـلمـه (قـال ) در جـمـله شـرطـيه (اذا تتلى...) باشد، براى اينكه از نظر علماى نحو هيچ وقت ما بعد شرط در ماقبل آن عمل نمى كند.

 

اذا تتلى عليه اياتنا قال اساطير الاولين

كلمه (اساطير) جمع اسطوره است، و اسطوره به معناى داستانهاى خرافى است، و آيه شـريـفـه جـنـبـه تـعـليـل دارد و كـلمـه (لا تـطـع ) را تعليل مى كند.

 

سنسمه على الخرطوم

مـصـدر (وسـم ) و همچنين (سمه ) به معناى علامت گذارى است، و كلمه (خرطوم ) به معناى بينى است.

بـعـضـى گفته اند: اطلاق خرطوم بر بينى آن شخص كافر، با اينكه خرطوم تنها بينى فـيـل و خـوك اسـت، در حـقيقت نوعى توبيخ و ملامت است، و در اين آيه تهديدى است به آن شـخـص، بـه خـاطـر عـداوت شـديـدى كـه بـا خـدا و رسول او و دينى كه بر رسولش نازل كرده، مى ورزيده است.

و ظاهرا منظور از علامت گذارى در بينى او اين باشد كه بى نهايت او را خوار مى كنيم، و ذلتـى نـشـانـدار بـه او مـى دهـيـم، بـه طـورى كـه هـر كـس او را بـبيند با آن علامت او را بـشـنـاسـد، چـون بينى در قيافه و صورت انسان يكى از مظاهر عزت و ذلت است، هم مى گوييم فلانى باد به دماغش انداخته، و هم مى گوييم من دماغ فلانى را به خاك ماليدم، و يـا دمـاغـش را خـرد كـردم، و ظاهرا عمل علامت گذارى در دماغ آن شخص در قيامت واقع مى شـود نـه در دنـيـا. هـر چـنـد كـه بـعـضـى از مـفـسـريـن آن را حمل بر رسوايى در دنيا كرده، و براى توجيه اين نظريه خود را به زحمت انداخته است.

 

انا بلوناهم كما بلونا اصحاب الجنه... كالصريم

كـلمـه (بلاء) كه مصدر (بلونا) است به معناى امتحان، و نيز به معناى پيش آوردن مصيبت است و كـلمـه (صـرم ) بـه مـعـنـاى چـيـدن مـيـوه از درخت است، و كلمه (استثناء) كه مصدر فـعـل (يـسـتـثـنـون ) اسـت، بـه مـعـنـاى ايـن اسـت كـه بـعـضـى از افـراد كـل را از حـكـم كـل كـنار بگذاريم، و نيز به معناى گفتن كلمه (ان شاء اللّه ) در هنگام وعـده قـطـعـى و يـا هـر سـخن قطعى ديگر است، و اگر اين كلمه را هم استثناء خوانده اند، بدين جهت است كه وقتى مى گويى : (فردا ان شاء اللّه به سفر مى روم ) معنايش اين اسـت كـه مـن فـردا در هـمـه احـتـمـالات بـه سـفـر مـى روم مـگـر يـك احتمال، و آن اين است كه خدا نخواهد به سفر بروم.

و مـنـظـور از (طائف عذاب )، آن عذابى است كه در شب رخ دهد، و كلمه (صريم ) به مـعـنـاى درخـتـى اسـت كـه مـيـوه اش را چـيده باشند. بعضى گفته اند: به معناى شب بسيار تـاريـك اسـت. بـعضى ديگر گفته اند: ريگزارى بريده از ريگزار ديگر است كه در آن چيزى نمى رويد، و هيچ فايده اى ندارد.

تهـديـد تـكـذيـب گـران نـبـوت رسـول خـدا صـلى الله عـليه و آله و سلم كه به آن حضرت تهمت جنون مى زند

آيـات مـورد بـحـث يـعـنـى آيـه (انـا بـلونـاهـم ) تـا هـفـده آيـه، تـكـذيـب گـران نبوت رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله و سلم) را كه به آن جناب تهمت جنون مى زدند تهديد مـى كـند، و تشبيهى كه در آن آمده دلالت دارد بر اينكه اين تكذيب گران هم به طور قطع عـذاب خـواهـنـد شـد، و بـلكـه هـم اكـنـون يـعـنـى در ايـام نـزول آيـات، عـذاب در راه بـوده، چـيـزى كـه هـسـت خـود كـفـار از آن غـافـل بـودنـد، و بـه زودى مـى فـهـمـنـد، امـروز سـرگـرم و حـريـص در جـمـع مـال و زيـاد كـردن فـرزنـدانـنـد، و بـه يـكـديـگـر بـه كـثـرت مـال و اولادشـان فـخـر مـى فـروشـنـد، و هـمـه اعـتـمـادشـان بـه مـال و فـرزنـدان و سـائراسـبـاب ظاهرى است، كه فعلا به كام آنان و طبق هواهايشان در جـريان است، بدون اينكه در برابر اين نعمت ها شكر پروردگارشان را به جاى آورده، راه حـق را پـيـش گـيرند و پروردگارشان را عبادت كنند. و همچنين به اين وضع خود ادامه مـى دهـنـد تـا عـذاب آخـرتـشان و يا عذاب دنياييشان به ناگهانى و بى خبر از ناحيه خدا بـرسـد، هـمـچـنـان كـه در روز جنگ بدر رسيد، و به چشم خود ديدند كه همه آن اسبابهاى ظـاهـرى بـى خـاصـيـت شـد، و امـوال و فرزندان كمترين سودى به حالشان نبخشيد، و در آخـرت هـم اهـل بـهـشـت نـظـيـر وضـع را مى بينند، آن وقت كفار از كرده هاى خود پشيمان مى شـونـد، و بـه سـوى پـروردگـار خـود مـتـمـايـل مـى گـردنـد، امـا ايـن رغـبـت و تمايل، عذاب خدا را برنمى گرداند، و اين پشيمانى نظير پشيمانى صاحبان باغ است، كـه پـشـيـمـان شـدنـد، و يـكـديـگـر را مـلامـت نـمـودنـد و بـه سـوى پـروردگـارشـان مـتمايل شدند، و اين تمايل به درد ايشان هم نخورد، عذاب خدا اين چنين است، و عذاب آخرت سخت عظيم تر است اگر بناى فهميدن داشته باشند، ايـن مـعـنـايـى كـه كـرديـم در صـورت اتـصـال آيـه بـه مـا قـبـل خـود، و در فـرضـى بـود كـه بـا آنـهـا يـكـبـاره نازل شده باشد.

اشـاره اى بـه يـك داسـتـان بـراى تـشـبـيـه برائى كه بر سر مكذبان پيامبر مى آيد

و امـا بـنـابـر آنـچـه در روايـات آمـده، كـه آيـات مـورد بـحـث در مـورد نـفـريـنـى نازل شد كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) عليه مشركين كرد، و عرضه داشت : (پـروردگـارا! رفـتـار مـلايـمـت را عـليـه قـبـيـله مـضـر مـبـدل بـه شـدت فـرمـا، و آن را به صورت قحطى بنما، نظير قحطى يوسف ). در اين صـورت مـنـظـور از بـلاء در جـمـله (انـا بلوناهم ) خصوص قحطى خواهد بود، و اينكه بـلاى آنـان را تـشـبـيـه كرد به بلاى صاحبان باغ، براى همين بوده كه باغ مذكور در اثر بلاء خشك شد. اما مطلبى كه هست، اين است كه آخر داستان صاحبان باغ كه يكديگر را ملامت كردند، و قرآن فرمود: (فاقبل بعضهم على بعض يتلاومون ) با داستان قحطى مكّه آنطور كه بايد منطبق نيست.

و بـه هـر حال معناى جمله (انا بلوناهم ) اين شد كه ما ايشان را به بلاء مبتلا كرديم، (كـمـا بلونا). همچنان كه مبتلا كرديم (اصحاب الجنه ) صاحبان باغ را، كه مردمى يـمـنى بودند، و باغى در آنجا داشتند كه داستانشان در بحث روايتى آينده مى آيد ان شاء اللّه.

كـلمـه (اذ) ظـرف زمان است براى فعل (بلونا) يعنى در زمانى مبتلاشان كرديم كه (اقسموا) سوگند خوردند، كه (ليصرمنها) به زودى ميوه هاى باغشان را مى چينند، (مصبحين ) در همين صبح فردا خواهند چيد.

از ايـن جـمـله بر مى آيد كه قبل از رسيدن فرداى مذكور دور هم جمع شده مشورت كرده اند كه صبح همان شب ميوه را بچينند (و لا يستثنون ) بدون اينكه بگويند: ان شاء اللّه مى چينيم، بلكه همه اعتمادشان بر نفس خودشان و بر اسباب ظاهرى بود، ممكن هم هست منظور از جـمـله (و لا يـستثنون ) اين باشد كه مقدارى از ميوه ها را براى فقرا و مساكين استثناء نكردند.

(فـطـاف عـليها) - پس دور زد و دوره كرد آن باغ را (طائف ) بلايى دور زن، كه شـبـانـه هـمـه اطـراف بـاغ را احـاطه نمود، (من ربك ) از ناحيه پروردگارت، (و هم نـائمـون ) در حـالى كـه صاحبان باغ در خواب بودند (فاصبحت كالصريم )، باغ مانند درختى شد كه ميوه اش را چيده باشند. و ممكن است به اين معنا باشد كه آن باغ مانند شـب تار سياه شد، چون در اثر آتشى كه خدا به سوى آن فرستاد درختانش سوخت. و يا بـه مـعـنـا بـاشـد كـه بـاغ مذكور مانند بيابانى ريگزار شد، كه هيچ گياهى در آن نمى رويد و هيچ فايده اى بر آن مترتب نمى شود.

 

فتنادوا مصبحين... قادرين

كلمه (تنادى ) كه مصدر فعل (تنادوا) است به معناى ندا كردن يكديگر است، اين او را ندا كند و او اين را.

و كـلمـه (اصـبـاح ) كـه مـصـدر اسـم فـاعـل (مـصـبـحـيـن ) اسـت، بـه مـعـنـاى داخـل در صـبح شدن است. و كلمه (صارمين ) از ماده (صرم ) است كه به معناى چيدن مـيوه از درخت است، و مراد از اين كلمه در آيه، خود چيدن نيست بلكه اراده چيدن است. و جمله (فـتـنـادوا مـصـبـحـيـن ) بـه مـعـنـاى ايـن اسـت كـه چـون داخـل صـبـح شـدنـد يـكـديـگر را به قصد رفتن به باغ و چيدن ميوه صدا كردند. و كلمه (حرث ) به معناى زرع، و نيز به معناى درخت است. و كلمه (خفت ) كه مصدر تخافت باب تفاعل آن است، به معناى كتمان و پنهان كردن چيزى است، و كلمه (حرد) به معناى منع و كلمه (قادرين ) از ماده قدر است كه به معناى تقدير و اندازه گيرى است.

و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كه (فتنادوا) يكديگر را صدا زدند، (مصبحين )در حالى كه داشتند داخل صبح مى شدند (ان اغدوا على حرثكم ) - اين جمله نداى طرفينى را معنا مى كـنـد، و مـى فهماند كه در ندا چه مى گفتند؟ - مى گفتند: صبح شد برخيزيد به سوى بـاغ خـود روان شـويد، و بنابر اين كلمه (اغدوا) كه صيغه امر و به معناى صبح زود بـه طـرف كـار و كـسب رفتن است، متضمن معناى (اقبلوا - روى آوريد) نيز هست، و به همين جهت بود كه با حرف على متعدى شده، و گرنه با حرف (الى ) متعدى مى شد - همچنان كه زمخشرى نيز به اين نكته اشاره كرده است - (ان كنتم صارمين ) يعنى اگر قصد و تصميم بر صرم و چيدن ميوه داريد.

(فـانـطلقوا) - يعنى روانه شدند و به سوى باغشان رفتند، (و هم يتخافتون ) در حالى كه به طور آهسته و مخفيانه با يكديگر مشورت مى كردند، و مى گفتند: (ان لا يـدخـلنـهـا اليـوم عـليـكـم مسكين )، امروز رفتنتان به باغ را از انظار مخفى بداريد، تا فـقـرا و مـسـاكـيـن خـبـردار نـشـونـد، و گـرنـه آنـهـا هـم داخل باغ مى شوند، و ناچارتان مى كنند سهمى از ميوه ها را به آنان اختصاص دهيد، و غدوا صـبـح زود بـه طرف باغ روان شدند، (على حرد) در حالى كه قرارشان بر اين بود كـه مـسـكـينان را منع كنند، (قادرين )، در دلهاى خود چنين فرض و تقدير مى كردند كه به زودى ميوه ها را خواهند چيد، و حتى يك دانه آن را به مسكينان نخواهند داد.

 

فلما راوها قالوا انا لضالون بل نحن محرومون

ولى هـمينكه باغ را بدان وضع مشاهده كردند، و ديدند كه چون صريم شده، و طائفى از ناحيه خدا دور آن طواف كرده و نابودش ‍ ساخته، بـا خـود گفتند (انا لضالون ) ما چه گمراه بوديم، كه به خود وعده داديم ميوه ها را مى چينيم و يك دانه هم به فقرا نمى دهيم.

بعضى اينطور معنا كرده اند كه : نكند راه باغمان را گم كرده ايم.

(بـل نـحن محرومون ) - اين جمله اعراض از جمله سابق است، و معنايش است كه نه تنها گمراهيم بلكه از رزق هم محروم شديم.

 

قال اوسطهم الم اقل لكم لو لا تسبحون...راغبون

(قـال اوسـطـهـم )، آنـكـه از سـايـريـن مـيـانـه روتـر و مـعـتـدل تـر بـود چـون او هـمـواره مـردم خـود را بـه حق يادآورى مى كرد، هر چند كه در مقام عمل از آنان پيروى مى نمود بعضى از مفسرين گفته اند: منظور از اوسط كسى است كه سن و سـال مـتـوسـطـى داشـتـه. ليـكـن ايـن حـرف درسـت نـيـسـت - (الم اقـل لكـم ) آيا به شما نگفتم - معلوم مى شود قبلا به آنان نصيحت كرده بود، و اگر قـرآن كـريـم آن را نـقـل نكرده، براى بود كه جمله مورد بحث به خواننده مى فهمانيد كه چنين نصيحتى قبلا شده بوده، ديگر احتياج به ذكر آن نبود - (لو لا تسبحون )، چرا تسبيح خدا نمى گوييد، و او را از داشتن شريكها منزه نمى داريد؟ و چرا بر قدرت خود و ساير اسباب ظاهرى اعتماد مى كنيد و سوگند مى خوريد، كه حتما فردا ميوه ها را مى چينيم، و ان شـاء اللّه نـمـى گـويـيـد و خـدا را بـه كـلى از دخـالت و سـبـبـيـت و تـاثـيـر مـعزول مى كنيد و همه تاثيرها را به خود و ساير اسباب ظاهرى منسوب مى كنيد؟ اين همان شرك است، كه شما را از ارتكابش ‍ زنهار دادم.

آرى اگر گفته بودند (ليصرمنها مصبحين الا ان يشاء اللّه ) معنايش اين مى شد كه خدا هـيـچ شـريـكـى نـدارد، اگر به چيدن ميوه موفق مى شدند به اذن خدا شده بودند، و اگر نـمى شدند باز به مشيت خدا نشده بودند، پس همه امور به دست خداست، و او را شريكى نيست.

بـعـضـى گـفـتـه اند: منظورشان از تسبيح خدا ياد خدا و توبه به درگاه او بوده، چون گناهى از ايشان سر زده بود، و آن اين بود كه نيت كردند مسكينان را از ميوه هاى چيده شده محروم سازند،وجه بد نيست البته در صورتى كه منظور از استثناء كنار گذاشتن سهمى از ميوه براى فقراء باشد.

 

قالوا سبحان ربنا انا كنا ظالمين

ايـن جـمـله حكايت تسبيح صاحبان باغ مذكور است كه بعد از ملامت آن شخص ميانه رو متوجه خـطـاى خـود شـده، خـدا را تسبيح كردند، و گفتند: خدا را از شركايى كه در سوگند خود برايش اثبات كرديم منزه مى داريم، تنزيهى نگفتنى، و اعتراف داريم كه يگانه رب ما اوسـت و او اسـت كه با مشيت خود امور ما را تدبير مى كند، آرى ما در اثبات شريكها براى او ستمكار بوديم.

بنابر اين، جمله مورد بحث ما هم تسبيح خدا است، و هم اعترافشان است به اينكه در اثبات شركا برنفس خود ستم كرده اند.

و بـنـابـر آن قـول ديـگـر كـه نـقل كرديم جمله مورد بحث توبه و اعتراف ايشان است به اينكه هم به خود ستم كردند و هم به فقرا.

 

فاقبل بعضهم على بعض يتلاومون

پس رو به يكديگر نهاده بعضى بعض ديگر را به خاطر ظلمى كه مرتكب شدند به باد ملامت گرفتند.

 

قالوا يا ويلنا... راغبون

كـلمـه (طغيان ) كه اسم فاعل (طاغى ) از آن مشتق شده به معناى تجاوز از حد است و ضـمـيـر در (مـنـهـا) بـه كـلمـه (جـنـه ) آن هـم بـه اعتبار ميوه اش برمى گردد، چون منظورشان اين بوده كه اميد است پروردگار ما چيزى بهتر از ميوه هايى كه سوختند به ما بدهد.

و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : صـاحبان باغ بعد از آنكه به ظلم و طغيان خود متوجه شدند گـفـتـنـد: اى واى بـر مـا كـه ما مردمى متجاوز از حد بوديم، و پا از گليم عبوديت فراتر نـهـاديم، براى اينكه براى پروردگار يكتاى خود اثبات شريك كرديم، و او را يگانه در ربـوبـيـت ندانستيم، و ما اميدواريم پروردگارمان بهتر از آن جنت كه طائفى از عذاب، سـيـاهـش كـرد و سـوزانـد، چـيـزى بـه مـا بـدهـد، چـون مـا ديـگـر از هـر چـيـزى ديـگـرى دل بريديم، و دل به او بستيم.

 

كذلك العذاب و لعذاب الاخره اكبر لو كانوا يعلمون

كـلمـه (العذاب ) مبتداى موخر، و كلمه (كذلك ) خبر مقدم است، و تقديرش (العذاب كذلك ) است، يعنى نمونه عذابى كه ما بشر را از آن زنهار مى دهيم عذاب اصحاب باغ اسـت. و حـاصـلش ايـن شـد كـه خـداى تـعـالى انـسـان را بـا مـال و اولاد امـتـحـان مـى كـنـد، و انـسـان بـه وسـيـله هـمـيـن مال و اولاد طغيان نموده مغرور مى شود و خود را بى نياز از پروردگار احساس نموده، در نتيجه اصلا پروردگار خويش را فراموش مى كند، و اسباب ظاهرى و قدرت خود را شريك خـدا مـى گـيـرد، و قـهـرا جـرات بـر مـعـصـيـت پـيـدا مـى كـنـد، در حـالى كـه غافل است از اينكه عذاب و وبال عملش دورا دور او را گرفته و ايـنـطـور عـذابـش آمـاده شـده، تـا نـاگـهـان بـر سـرش بـتـازد، و بـا هـول انگيزترين و تلخ ‌ترين شكل رخ بنمايد، آن وقت از خواب غفلتش ‍ بيدار مى شود، و بـه يـاد نـصيحت هايى مى افتد كه به او مى كردند و او گوش نمى داد، آن وقت نسبت به كـوتـاهـى هـاى خـود اظـهـار نـدامـت مـى كـنـد، از ظـلم و طـغـيـان خـود شـرمـنـده مى شود، و از پـروردگـارش درخواست برگشتن نعمت مى كند، تا اين بار شكر او را به جاى آورد، عينا هـمـانـطـور كـه سـرگـذشـت صـاحـبـان بـاغ به آن انجاميد. بنابر اين قرآن مى خواهد با نقل اين داستان يك قاعده كلى براى همه انسان ها بيان كند.

و اينكه فرمود: (و هر آينه عذاب آخرت بزرگتر است اگر بفهمند)، علتش اين است كه عـذاب آخـرت از قـهر الهى منشاء دارد، و چيزى و كسى نمى تواند در برابرش مقاومت كند، عـذابـى اسـت كـه خـلاصـى از آن نـيـسـت، حـتـى مـرگـى هـم بـه دنـبـال نـدارد، بـه خـلاف عـذابـهـاى دنـيـوى كـه هـم در بـعـضـى اوقـات قابل جبران است، و هم با مرگ پايان مى پذيرد، عذاب آخرت از تمامى جهات وجود، محيط بـه انـسـان اسـت، و دائمـى و بـى انتها است، نه چون عذابهاى دنيا كه بالاخره تمام مى شود.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved