بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

آيات 10 تا 12 سوره تحريم

 ضـرب اللّه مـثـلا للذيـن كـفـروا امـرات نـوح و امـرات لوط كـانـتـا تحت عبدين من عبادنا صـالحـيـن فـخـانـتـاهـمـا فـلم يـغـنـيـا عـنـهـمـا مـن اللّه شـيـا و قيل ادخلا النار مع الدخلين (10)

 و ضرب اللّه مثلا للذين امنوا امرات فرعون اذ قالت رب ابـن لى عـندك بيتا فى الجنه و نجنى من فرعون و عمله و نجنى من القوم الظالمين (11)

 و مريم ابنت عمران التى احصنت فرجها فنفخنا فيه من روحنا و صدقت بكلمات ربها و كتبه و كانت من القانتين (12)

ترجمه آيات

خـداى تعالى براى كسانى كه كافر شدند مثلى زده و آن همسر نوح و همسر لوط است كه در تـحـت فـرمـان دو نـفر از بندگان صالح ما بودند، و اين دو زن به آن دو بنده صالح خـيـانـت كـردند و همسريشان با پيامبران هيچ سودى برايشان نكرد و از عذاب خدا جلوگير نـشـد و بـه ايـشـان گـفـتـه شـد داخـل آتـش شـويـد هـمـانـطـور كـه بـيـگـانـگـان بـا انبيا داخل مى شوند (10).

و نيز خداى تعالى براى كسانى كه ايمان آوردند مثلى مى زند و آن داستان همسر فرعون اسـت كه گفت : پروردگارا نزد خودت برايم خانه اى در بهشت بنا كن و مرا از فرعون و عمل او نجات بده و از مردم ستمكار برهان (11).

و داسـتـان مـريم دختر عمران است كه بانويى پاك بود، و ما در او از روح خود دميديم و او كلمات پروردگار خود و كتب او را تصديق كرد و از خاشعان بود (12).

بيان آيات

تعريض شديد به دو همسر پيــامـبـر (حـفـضـه و عـايـشـه) بـا ذكـر دو مثال بيانگر اينكه هيچ سبب و نسبتى ملاك كرامت و برترى نيست

ايـن آيـات كـريـمـه مـتـضـمـن دو تـا مـثـل اسـت، يـكـى مـثـلى كـه خـدا بـه وسـيـله آن حـال كـفـار را مـجـسـم مـى كـنـد، و يـكـى هـم مـثـلى كـه بـيـانـگـر حـال مؤمنـين است، مثل اول وضع كفار را در شقاوت و هلاكت روشن نموده، بيان مى كند كه اگـر چـنـيـن شـدند به خاطر خيانتى بود كه به خدا و رسولش كردند، و سرانجام خيانت بـه خـدا و رسول همين است، از هر كس كه مى خواهد سر بزند، هر چند از كسى سر بزند كـه وابـسـتـه و مـتـصـل بـه انـبـيـا بـاشـد، و مـثل دومى بيانگر اين حقيقت است كه سعادت و رسـتـگـارى مؤمنـيـن هـم تـنـهـا بـه خـاطـر ايـمـان خـالصـشـان بـه خـدا و رسـول و قـنـوتـشـان و حـسـن اطاعتشان بوده، و اتصال و خويشاوندى كه با كفار داشتند ضـررى بـه حـالشـان نـداشـت، پس معلوم مى شود ملاك كرامت نزد خدا تنها و تنها تقوى است و بس.

و بـراى مـجـسـم كـردن ايـن مـعـنـا نـخـسـت حـال ايـن طـايـفـه اول را به حال دو تا زن تاريخ مثل مى زند، كه هر دو همسر دو پيامبر بزرگوار بودند، دو پـيـامـبرى كه خداى تعالى عبد صالحشان ناميده - و چه كرامتى بزرگتر از اين - و با اين حال دو زن به آن دو بزرگوار خيانت كردند، و در نتيجه فرمان الهى رسيد كه با سـايـر دوزخـيـان داخـل دوزخ گردند، پس اين دو زن همسر و هم بستر دو پيامبر بزرگوار بـودنـد، امـا همسرى آنان سودى به حالشان نبخشيد، و بدون كسب كمترين امتيازى در زمره هالكان به هلاكت رسيدند.

و طـايـفـه دوم را بـه دو زن ديـگر تاريخ مثل مى زند، يك ى همسر فرعون است، كه درجه كـفـر شـوهـرش بـدانـجـا رسـيـد كـه در بـيـن مـردم مـعـاصـر خـود (بـا كمال بى شرمى و جنون ) فرياد زد: (رب اعلاى شما منم )، اما اين همسر به خدا ايمان آورد، و ايـمـانـى خـالص آورد، و خـداى تـعـالى او را نـجـات داد و داخـل بـهـشتش كرد، و قدرت همسرى چون فرعون و كفر او نتوانست به ايمان وى خدشه اى وارد سـازد، دومـى مـريم دختر عمران است، مريم صديقه و قانته كه خدايش به كرامت خود گراميش داشت، و از روح خود در او بدميد.

و در ايـن تـمـثـيـل تـعـريـض و چـوبـكـارى سـخـتـى بـه دو هـم سـر رسـول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) شده، كه آن دو نيز به آن جناب خيانت كردند و سر او را فاش ساخته، عليه او دست به دست هم دادند و اذيتش كردند، و مخصوص ا وقتى مى بينيم سخن از كفر و خيانت و فرمان (داخل دوزخ شويد) دارد، مى فهميم كه تعريض تا چه حد شديد است.

 

ضـرب اللّه مـثـلا للذيـن كـفـروا امـرات نـوح و امـرات لوط كـانـتـا تحت عبدين من عبادنا صالحين فخانتاهما...

راغب مى گويد: كلمه (خيانت ) و كلمه (نفاق ) هر دو به يك معنا است، با اين تفاوت كه خيانت را در خصوص نفاقى بكار مى برند كه در مورد عهد و امانت بورزند، و نفاق را در خـصـوص خـيـانـتـى بـكـار مى برند كه در مورد دين بورزند، اين معناى اصلى و موارد اسـتـعـمـال اصـلى ايـن دو كـلمـه بـود، ولى بـعـدهـا درهم و برهم شد، پس خيانت به معناى مـخـالفـت بـا حـق بـه وسـيـله نـقـض سـرى عـهـد اسـت، و مـقـابل خيانت امانت است، هم گفته مى شود: (خنت فلانا - من به فلانى خيانت كردم ) و هم گفته مى شود: (خنت امانه فلان - من به امانت فلانى خيانت كردم ).

سرانجام بد همسر نوح (ع) و همسر لوط (ع) با اينكه همسر پيامبر بودند

دربـاره جـمـله (للذيـن كـفـروا) دو احـتـمـال هـسـت، يـكى اينكه اين جمله متعلق باشد به مـثـل، كـه در آن صـورت مـعـنـا چـنـيـن مـى شـود: خـداى تـعـالى مـثـلى زده كـه بـا آن حـال كـسـانـى را كـه شـدنـد مـمثل كند، و بفهماند كه خويشاونديشان به بندگان صالح سـودى بـه حـالشـان نـدارد، هـمـچـنـان كـه سـودى بـه حـال هـمـسـر نـوح و هـمـسـر لوط نـداشـت. و احـتـمـال دوم ايـنـكـه مـتـعـلق بـه فعل (ضرب ) باشد، كه در آن صورت معنا چنين مى شود: خداى تعالى زن نوح و لوط و سـرگـذشـت آنـان را مـثـل زده بـراى كـفـار تـا عـبـرت بـگـيـرنـد، و بـفـهـمـنـد كـه اتـصال و خويشاوندى با صالحان از بندگان خدا سودى به حالشان نداشت، اينها نيز بـا خـيـانـتـى كـه نـسـبـت بـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) كـردنـد اهل آتش خواهند بود.

دو كـلمـه (امـرات نـوح و امـرات لوط) مـفـعـولنـد بـراى فعل (ضرب )، و منظور از اينكه فرمود: اين دو زن در تحت دو نفر از بندگان صالح ما بودند اين است كه همسر آن دو بودند.

(فـلم يـغـنـيـا عنهما من اللّه شيئا) - ضمير تثنيه اولى به كلمه (عبدين )، و تثنيه دومـى بـه كـلمه (امراتين ) برمى گردد، و معناى جمله است كه آن دو بنده صالح ما ذره اى از عذاب خدا را كه متوجه آن دو زن شداز آنان دور نكردند.

(و قـيـل ادخـلا النـار مـع الداخـليـن ) - يـعـنـى بـه ايـشـان گـفـتـه شـد، داخـل آتـش شـويـد هـمـانـطـور كـه سـايـريـن و بـيـگـانـگـان از انـبـيـا داخل مى شوند. و منظور از (داخلين ) قوم نوح و قوم لوط است، همچنان كه آيه زير هم كه درباره همسر نوح است به اين معنا اشاره دارد، مى فرمايد: (حتى اذا جاء امرنا و فار التـنـور قـلنـا احـمـل فـيـهـا مـن كـل زوجـيـن اثـنـيـن و اهـلك الا مـن سـبـق عـليـه القول )، و آيه اى ديگر كه راجع به هم سر لوط است، و مى فرمايد: (فاسر باهلك بقطع من الليل و لا يلتفت منكم احد الا امراتك انه مصيبها ما اصابهم،

مـمـكـن هـم هـسـت مـنـظور از جمله (مع الداخلين )، خصوص كفار از قوم نوح و لوط نباشد، بـلكـه عـمـوم كفار باشد (ولى به هر حال لطف اين جمله را از نظر دور مدار، كه مى خواهد اشـاره كند: شما با همه اتصالى كه با نوح و لوط داشتيد، امروز با ساير دوزخيان هيچ فرقى نداريد، و اتصال و همسرى با انبيا خردلى در سرنوشت شما دخالت ندارد).

و اگر اين خطاب را در قالب قيل - گفته شد آورد، و نيز داخلين را مطلق ذكر كرد، براى اين بود كه به بى مقدارى آن دو زن، و همه كفار اشاره كند، و بفهماند نزد خدا هيچ ارزش و كـرامـتـى نـدارنـد، و خداى تعالى هيچ باك و پروايى ندارد، كه آن دو در كجا و به چه سرنوشتى هلاك مى شوند.

 

و ضرب اللّه مثلا للذين امنوا امرات فرعون اذ قالت رب ابن لى عندك بيتا فى الجنه...

بحثى كه بايد درباره جمله (للذين امنوا) داشته باشيم، همان بحثى است كه در جمله (للذين كفروا) داشتيم.

شرح دعاى همسر فرعون و در خواست هايش از پـروردگـار متعال

و در جمله (اذ قالت رب ابن لى عندك بيتا فى الجنه )، خداى سبحان تمامى آرزوهايى را كـه يـك بـنـده شايسته در مسير عبوديتش ‍ دارد خلاصه نموده، براى اينكه وقتى ايمان كـسـى كـامـل شـد ظـاهـر و بـاطـنش هماهنگ، و قلب و زبانش هماواز مى شود، چنين كسى نمى گـويـد مـگـر آنـچـه را كـه مـى كـنـد، و نـمـى كـنـد مـگـر آنـچـه را كـه مـى گـويـد، و در دل آرزويـى را نـمـى پروراند، و در زبان درخواست آن را نمى كند، مگر همان چيزى را كه با عمل خود آن را مى جويد.

و چـون خـداى تـعـالى در خـلال تـمثيل حال اين بانو، و اشاره به منزلت خاصه اى كه در عبوديت داشت، دعايى را نقل مى كند كه او به زبان رانده، همين خود دلالت مى كند بر اين كـه دعـاى او عـنـوان جـامـعـى بـراى عـبـوديـت او اسـت، و در طـول زنـدگـى هـم هـمـان آرزو را دنـبـال مى كرده، و درخواستش اين بوده كه خداى تعالى بـرايـش در بـهـشـت خـانـه اى بـنـا كـنـد، و از فـرعـون و عـمـل او و از هـمـه سـتـمـكـاران نـجـاتـش دهد. پس همسر فرعون جوار رحمت پروردگارش را خـواسته، خواسته است تا با خدا نزديك باشد، و اين نزديكى با خدا را بر نزديكى با فرعون ترجيح داده،

بـا ايـن كـه نـزديـكـى بـا فـرعـون همه لذات را در پى داشته، در دربار او آنچه را كه دل آرزو مـى كـرده يـافت مى شده، و حتى آنچه كه آرزوى يك انسان بدان نمى رسيده، در آنـجـا يـافـت مى شده، پس معلوم مى شود همسر فرعون چشم از تمامى لذات زندگى دنيا دوخته بوده، آن هم نه به خاطر اينكه دستش به آنها نمى رسيده، بلكه در عين اينكه همه آن لذات بـرايـش فراهم بوده، مع ذلك از آنها چشم پوشيده، و به كراماتى كه نزد خدا اسـت، و بـه قـرب خـدا دل بـسـتـه بـوده ، و به غيب ايمان آورده، و در برابر ايمان خود استقامت ورزيده، تا از دنيا رفته است.

و ايـن قـدمـى كـه هـمـسـر فـرعـون در راه بندگى خدا برداشته، قدمى است كه مى تواند بـراى هـمـه پـويـنـدگـان ايـن راه، مـثـل بـاشـد، و بـه هـمـيـن خـداى سـبـحـان حال او و آرزوى او و عمل در طول زندگى او را در دعايى مخ تصر خلاصه كرد، دعايى كه جـز اين معنا نمى دهد كه او از تمامى سرگرمى هاى دنيا و هر چيزى كه آدمى را از خدا بى خـبـر مـى كـنـد قـطع رابطه كرده، و به پروردگار خود پناهنده شده، و جز اين آرزويى نـداشـتـه كـه بـا خـدا نـزديـك بـاشـد، و در دار كـرامـت او منزل گزيند.

مـى فـرمـايـد: (امـرات فـرعـون )، بـراى مؤمنـيـن هـمـسـر فـرعـون را مثل مى زند، نام آن جناب به طورى كه در روايات آمده آسيه بوده : (اذ قالت رب ابن لى عـنـدك بيتا فى الجنه )، در اين دعا خانه اى درخواست كرده كه هم نزد خدا باشد و هم در بـهشت، وبدان است كه بهشت دار قرب خدا و جوار رب العالمين است، همچنان كه خود خداى تـعـالى فـرمـوده : (احـيـاء عـنـد ربـهـم يـرزقون ) علاوه بر اين، حضور در نزد خداى تعالى و نزديكى او كرامتى است معنوى، و استقرار در بهشت كرامتى است صورى، پس جا دارد كه بنده خدا هر دو را از خدا بخواهد.

(و نـجنى من القوم الظالمين ) - منظورش از قوم ظالمين همان قوم فرعون است و دعا در حـقـيـقـت بـيـزارى ديـگـرى است از فرعونيان، و از خداى تعالى درخواست مى كند، او را از جـامـعـه اى سـتـمـكـار نـجـات دهـد، هـمـچـنـان كـه جـمـله قبلى درخواست نجات از مجتمع خاص خانوادگى بود.

 

و مريم ابنت عمران التى احصنت فرجها فنفخنا فيه من روحنا...

اين آيه عطف است به جمله (امرات فرعون )، و تقديرش اين است كه : (و ضرب اللّه مثلا للذين امنوا مريم ... - خداوند مريم را مثل زده براى كسانى كه ايمان آورده اند...).

در خـصـوص مـريـم (عـليـهـاالسـلم) مـى بينيم كه به نام مباركش تصريح نموده، ولى دربـاره همسر فرعون چنين كارى نكرد، اصولا در قرآن كريم جز مريم نام هيچ زنى برده نشده، تنها آن جناب است كه در حدود بيست و چند سوره و در سى و چند آيه نام او را برده است.

اوصاف و فضائل مريم (ع)

(التـى احـصـنت فرجها فنفخنا فيه من روحنا) - در اين قسمت از آيه مريم را به خاطر عـفتش مى ستايد، و ستايش مريم (عليهاالسلم) در قرآن كريم مكرر آمده، و شايد اين به خـاطـر رفـتـار ناپسندى باشد كه يهوديان نسبت به آن جناب رواداشته، و تهمتى باشد كـه ايـشـان بـه وى زدنـد، و قـرآن كـريـم در حكايت آن مى فرمايد: (و قولهم على مريم بـهـتـانـا عـظـيما) و در سوره انبياء هم نظير اين قصه آمده مى فرمايد: (و التى احصنت فرجها فنفخنا فيها).

(و صـدقـت بـكـلمـات ربـهـا) - يـعـنـى مـريـم كـلمـات پـروردگـار خـود را كـه بـه قـول بـعـضى همان وحى انبيا باشد، تصديق كرد. بعضى ديگر گفته اند: مراد از كلمات خـداى تعالى در اينجا وعده و تهديد و امر و نهى خداست. ولى اين وجه درست نيست، زيرا بـنـابـر ايـن، ديگر احتياج نبود نام كتب خدا را ببرد، چون كتب آسمانى همان وعده و وعيد و امر و نهى است.

(و كـتبه ) - منظور از كتب خداى تعالى همان كتبى است كه شرايع خداى تعالى در آن اسـت، شـرايـعـى كـه از آسـمـان نـازل شـده، مـانـنـد كـتـاب تـورات و انـجـيـل، و اصـطـلاح قـرآن هـم در كتب آسمانى همين است، و شايد منظور از تصديق كلمات پـروردگـارش و تـصـديـق كـتب خداى تعالى اين باشد كه مريم (عليهاالسلم) صديقه بـوده، هـمـچـنـان كـه در آيـه زيـر فـرمـوده : (مـا المـسـيـح بـن مـريـم الا رسول قد خلت من قبله الرسل و امه صديقه ).

(و كـانـت مـن القـانـتـيـن ) - يـعـنـى مريم از زمره مردمى بود كه مطيع خدا و خاضع در بـرابـر اويـنـد، و دائمـا بـر ايـن حال هستند، و اگر مريم (عليهاالسلم) را با اينكه زن بـود، فـردى از قـانـتـيـن خـوانـد با اينكه كلمه مذكور جمع مذكر است، بدين جهت بود كه بيشتر قانتين مردان هستند.

مـؤ يـد ايـنـكـه قـنوت به اين معنا است اين است كه قنوت به همين معنا در آيه اى ديگر، در خصوص مريم (عليهاالسلم) آمده، آنجا كه ملائكه به حكايت قرآن كريم مريم را ندا داده مى گويند: (يا مريم اقنتى لربك و اسجدى و اركعى مع الراكعين ).

ولى بعضى از مفسرين احتمال داده اند مراد از قانتين خصوص قوم و قبيله خود مريم باشد، چـون آن جـنـاب از خـانـدان و از بـيـتـى بـه وجـود آمـد كـه عـمـومـا اهـل صـلاح و طـاعـت بـودنـد. ولى ايـن احتمال بعيد است، اولا به خاطر وجهى كه قبلا ذكر كـرديـم، و ثـانـيـا بـه خـاطـر ايـنـكـه آيـه شـريـفـه در مقام تعريض به دو تن از زنان رسـول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) است، و در چنين مقامى مناسب آن است كه منظور از قانتين عموم اهل طاعت و خضوع براى خدا باشد.

بحث روايتى

در تفسير برهان از شرف الدين نجفى، و او بدون ذكر سند از امام صادق (عليه السلام) روايـت كرده كه در شأن نزول آيه شريفه (ضرب اللّه مثلا للذين كفروا امرات نوح و امـرات لوط...) فـرمـوده : ايـن مـثـل را خـداى تعالى براى عايشه و حفصه زده، كه عليه رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله و سلم) و در دشمنى با آن جناب دست به دست هم داده، سر او را فاش كردند.

رواياتى پيرامون فضيلت فاطمه (ع)، خديجه، مريم و آسيه

و در مـجـمع البيان از ابو موسى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) روايت كرده كـه فـرمـود: از مردان، بسيارى به حد كمال رسيدند، ولى از زنان به جز چهار نفر به حـد كـمـال نرسيدند، اول آسيه دختر مزاحم همسر فرعون، و دوم مريم دختر عمران، و سوم خديجه دختر خويلد، و چهارم فاطمه دختر محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم) بودند.

و در الدر المـنـثـور اسـت كـه احمد و طبرانى و حاكم، (وى حديث را صحيح دانسته )، از ابن عـبـاس روايـت كـرده انـد كـه گـفـت : رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليه و آله و سلم) فرموده : افـضـل زنـان اهـل بـهشت، خديجه دختر خويلد، و فاطمه دختر محمد (صلى اللّه عليه و آله وسـلم)، و مريم دختر عمران، و آسيه دختر مزاحم همسر فرعون است، و در فضيلت او همين بـس كـه خـداى تـعـالى داسـتـانش را در قرآن براى ما ذكر كرده كه گفت : (رب ابن لى عندك بيتا فى الجنه ).

و در هـمـان كـتـاب آمـده كـه طـبـرانـى از سـعـد بـن جـنـاده روايـت كـرده كـه گـفـت : رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود: خداى تعالى مريم دختر عمران و همسر فرعون و خواهر موسى را در بهشت به ازدواج من در آورد.

درباره نحوه كشته شدن همسر فرعون

مؤلف: به طورى كه از روايات برمى آيد آسيه همسر فرعون به دست همسرش فرعون كـشـتـه شـد، چـون فـرعـون به دست آورده بود كه وى به خداى يگانه ايمان آورده، و اما اينكه به چه صورت كشته شده، روايات اختلاف دارند.

در بعضى از آنها آمده كه : وقتى فرعون مطلع شد كه همسرش به خدا ايمان آورده، به او تـكـليـف كـرد كـه بـه كـفـر برگردد، و او زير بار نرفت و حاضر نشد جز خدا كسى را بپرستد، فرعون دستور داد سنگ بسيار بزرگى بر سرش بيفكنند، به طورى كه زير سنگ خرد شود، و مامورينش همين كار را كردند.

و در بـعـضـى ديـگر آمده كه : وقتى او را براى عذاب حاضر كردند، دعايى كرد كه خداى تعالى آن را در قرآن كريم حكايت نموده، و آن اين بود كه گفت (رب ابن لى عندك بيتا فـى الجـنـه ...)، و خـداى تـعـالى دعـايـش را مـسـتـجـاب نـمـود، و قـبـل از شـهـادت خـانـه خـود را در بـهـشت ديد آنگاه جان شريفش از كالبد جدا شد، و سپس صخره بسيار بزرگى را بر جسد بيجانش انداختند.

و در بـعـضـى ديـگـر آمـده كه فرعون او را با چهار ميخ به زمين كوبيد، و از ناحيه سينه شـكـنـجـه اش داد، و در آخـر سـنـگ آسـيـائى روى سـيـنـه اش گذاشت، و در برابر تابش خورشيد رهايش كرد - و خدا داناتر است.

سوره ملك مكى است وسى آيه دارد

سوره ملك آيات 1 تا 14

 بـسـم اللّه الرحـمـن الرحـيـم

 تـبـارك الذى بـيـده المـلك و هـو عـلى كـل شـى ء قـديـر(1)

 الذى خـلق المـوت و الحـيـوه ليـبـلوكـم ايـكم احسن عملا و هو العزيز الغـفـور(2)

 الذى خـلق سـبـع سـمـوت طـبـاقـا مـا تـرى فـى خلق الرحمن من تفاوت فارجع البـصـر هـل تـرى من فطور(3)

 ثم ارجع البصر كرتين ينقلب اليك البصر خاسئا و هو حـسـيـر(4)

 و لقـد زيـنـا السماء الدنيا بمصابيح و جعلناها رجوما للشياطين و اعتدنا لهم عـذاب السـعـيـر (5)

 و للذيـن كـفـروا بربهم عذاب جهنم و بئس المصير(6)

 اذا القوا فيها سـمعوا لها شهيقا و هى تفور(7)

 تكاد تميز من الغيظ كلما القى فيها فوج سالهم خزنتها الم يـاتـكـم نـذيـر(8)

 قـالوا بـلى قـد جـاءنـا نـذيـر فـكـذبـنـا و قـلنـا مـا نـزل اللّه مـن شـى ء ان انـتـم الا فـى ضـلال كـبـيـر(9)

 و قـالوا لو كـنـا نـسـمـع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير(10)

 فاعترفوا بذنبهم فسحقا لاصحاب السعير(11)

 ان الذيـن يـخشون ربهم بالغيب لهم مغفره و اجر كبير(12)

 و اسروا قولكم او اجهروا به انه عليم بذات الصدور(13)

 الا يعلم من خلق و هو اللطيف الخبير(14)

ترجمه آيات

به نام خداوند بخشنده بخشايشگر، پر بركت است خدايى كه ملك به دست اوست و او بر هر چيزى تواناست (1).

كـسـى كـه مـوت و حيات را آفريده تا شما را بيازمايد كه كدامتان خوش رفتارتريد و او عزيزى آمرزنده است (2).

آن خدايى كه هفت طبقه آسمان را آفريد تو در خلق رحمان هيچ تفاوتى نمى بينى به دقت نظر كن آيا هيچ فطور و اختلالى در نظام عالم به چشمت مى خورد؟ (3).

نـه، مـسلما اگر دوباره هم نظر بيندازى پلك چشمت از خستگى مى افتد و اختلالى نخواهى يافت (4).

مـا آسـمـان دنـيـا را بـا چراغهايى زينت داديم و آنها را وسيله رجم شيطانها قرار داديم (تا بـراى شـنـيـدن اخـبـار غيبى به آسمان نزديك نشوند) و براى آن شيطانها عذابى دردناك تهيه كرده ايم (5).

و كـسـانـى هـم كـه بـه پـروردگار خود كافر شدند عذاب جهنم دارند و چه بد بازگشت گاهى است (6).

زمانى كه در آتش افكنده مى شوند از آتش صداى نفسى مى شنوند كه با همان نفس ايشان را چون هوا به داخل خود مى كشد در حالى كه فوران مى كند (7).

گـويـى از شـدت غـضـب مـى خـواهـد مـتـلاشـى شـود هـر فـوجـى كـه داخل آن مى شود خازنان آتش مى پرسند مگر پيامبرى بيم رسان برايتان نيامد؟ (8).

مـى گـويـنـد چـرا آمـد ولى مـا تـكـذيـب كـرديـم و گـفـتـيـم خـدا هـيـچ پـيـامـى نـازل نـكـرده و شـما با سايرين هيچ فرقى نداريد جز اينكه در ضلالتى بزرگ هستيد (9).

و نـيـز مـى گـويـنـد (و احـسـرتـا) اگـر گـوش داده بـوديـم و تعقل مى كرديم از دوزخيان نمى بوديم (10).

و در آخر به گناه خود اعتراف مى كنند، پس خرد و نابود باد ياران دوزخ (11).

مـحـقـقا كسانى كه از پروردگار خود با اينكه او را نديده اند حساب مى برند و نگرانى دارندآمرزش و اجرى كبير دارند (12).

و شـمـا سـخـن خود را چه فاش بگوييد و چه پنهان بداريد، او داناى به اسرار نهفته در سينه ها است (13).

آيا كسى كه موجودات را آفريده از حال آنها آگاه نيست ؟ در حالى كه او از اسرار دقيق با خبر و نسبت به همه چيز عالم است (14).

بيان آيات

اشاره به غرض سوره مباركه ملك

غـرض ايـن سـوره بـيـان عـمـومـيـت ربـوبـيـت خـداى تـعـالى بـراى تـمـامى عالم است، در مقابل مـسـلك وثـنـى هـا كـه مـعـتـقـدنـد بـراى هـر يـك از نـواحـى عـالم ربـى جـداگانه كه يا از خـيـل فـرشـتـگـان اسـت، و يـا از مـخـلوقـات ديـگـر، و خـداى عزوجل رب همه عالم نيست، بلكه تنها رب آن ارباب است و بس.

و بـه هـمين جهت در سوره بسيارى از نعمت هاى الهى از خلقت و تدبير را نام مى برد، چون در حقيقت ذكر اين نعمت ها استدلالى است بر ربوبيت عامه الهى.

و نـيز به همين مناسبت است كه سخن را با كلمه (تبارك ) آغاز كرده، چون اين كلمه به مـعناى كثرت صدور بركات از ناحيه خداى عزوجل است، و نيز مكرر جناب ربوبى را به صـفـت رحـمـان كـه مـبـالغـه در رحـمـت اسـت مـى سـتـايـد، چـون رحـمـت، هـمـان عـطـيـه در قبال استدعاى حاجتمند است، و در اين سوره سخنى هم از انذار و تهديد آمده، و در آخر به مسأله حشر و قيامت منتهى مى گردد.

و مـضـامين آيات آن به دو مسأله خلاصه مى شود: يكى دعوت به يگانگى او در ربوبيت را بـپـذيرند، و دوم اينكه به معاد معتقد شوند و اين سوره به شهادت سياق آياتش در مكّه نازل شده است.

تبارك الذى بيده الملك و هو على كل شى ء قدير

كـلمـه (تبارك ) درباره هر چيزى استعمال شود از كثرت صدور خيرات و بركات از آن چيز خبر مى دهد.

افاده كمال تسلط خدا بر ملك در جمله (بيده الملك)

و جـمـله (الذى بـيـده المـلك ) از آنـجـا كـه مـطـلق اسـت شـامل تمامى ملك مى گردد، و اين تعبير يعنى (خدايى كه ملك به دست اوست ) استعاره به كنايه است، مى خواهد به طور كنايه از كمال تسلط خدا بر ملك خبر دهد، و بفهماند آن چـنـان مـلك در مـشـت او اسـت كـه به هر نحو بخواهد در آن تصرف مى كند، همانطور كه يك انـسـان نـيرومند موم را در دست خود به هر شكل بخواهد در مى آورد و مى چرخاند، پس خداى تعالى به نفس خود مالك هر چيز و از هر جهت است، و نيز مالك ملك هر مالك ديگر است.

پس توصيف خداى عزوجل بـه ايـنـكه ملك به دست اوست، توصيفى وسيع تر از توصيف او به (مليك ) در جمله (عند مليك مقتدر)، و صريح تر و مؤ كدتر است از توصيف او در جمله (له الملك ).

و جـمـله (و هـو عـلى كـل شى ء قدير) اشاره است به اينكه قدرت خداى تعالى محدود به هيچ حدى و منتهى به هيچ نهايتى نيست، و لازمه اطلاق ملك هم به حسب سياق همين است، هـر چـنـد كـه صـرف نـظـر از سـيـاق، مـطـلق آوردن مـلك (كـه از صـفـات فعل است ) از لوازم اطلاق قدرت است كه از صفات ذات است.

در ايـن آيـه شريفه علاوه بر آنچه افاده نمود، اشاره اى هم به حجتى دارد كه با آن حجت بر امكان معاد استدلال مى شود، و توضيحش ‍ به زودى مى آيد.

وجه اينكه فرمود: (خلق الموت...)

الذى خلق الموت و الحيوه ليبلوكم ايكم احسن عملا و هو العزيز الغفور

كـلمـه (حـيـات ) در مـورد چـيزى بكار مى رود كه آن حالتى دارد كه به خاطر داشتن آن حـالت داراى شـعـور و اراده شـده است. و كلمه موت به معناى نداشتن آن حالت است، چيزى كـه هـسـت بـه طـورى كه از تعليم قرآن برمى آيد معناى ديگرى به خود گرفته، و آن عـبـارت از اسـت كـه هـمـان مـوجـود داراى شـعـور و اراده از يـكـى از مـراحـل زنـدگـى بـه مـرحـله اى ديـگـر مـنـتـقـل شـود، قـرآن كـريـم صـرف ايـن انـتـقال را موت خوانده با اينكه منتقل شونده شعور و اراده خود را از دست نداده، همچنان كه از آيـه (نـحن قدرنا بينكم الموت... فيما لا تعلمون ) اين معنا استفاده مى شد، بنا بر ديگر نبايد پرسيد: چرا در آيه مورد بحث فرموده : (خدا موت و حيات را آفريده ) مگر مـرگ هـم آفـريـدنى است ؟ چون گفتيم : از تعليم قرآن برمى آيد كه مرگ به معناى عدم حيات نيست، بلكه به معناى انتقال است. امرى وجودى كه مانند حيات خلقت پذير است.

علاوه بر اين اگر مرگ را امر عدمى بگيريم، همانطور كه عامه مردم هم چنين مى پندارند، باز خلقت پذير هست، چون اين عدم با عدمهاى صرف فرق دارد و مانند كورى و تاريكى، عدم ملكه است، كه حظى از وجود دارد.

جـمـله (ليـبـلوكم ايكم احسن عملا) بيانگر هدف از خلقت موت و حيات است، و با در نظر گرفتن اينكه كلمه (بلاء) (كه مصدر ليبلوكم است ) به معناى امتحان است، معناى آيه چـنين مى شود: خداى تعالى شما را اينطور آفريده كه نخست موجودى زنده باشيد، و سپس بميريد، و اين نوع از خلقت مقدمى و امتحانى است، و براى اين است كه به اين وسيله خوب شـمـا از بـدتـان مـتـمـايـز شـود، مـعـلوم شـود كـدامـتـان از ديـگـران بـهـتـر عـمـل مـى كـنـيـد، و مـعـلوم اسـت كـه اين امتحان و اين تمايز براى هدفى ديگر است، براى پاداش و كيفرى است كه بشر با آن مواجه خواهد شد.

مـفـاد ايـنـكـه در تـعـليـل آفـريـنـش مـوت و حـيـات فـرمـود: (ليـبـلوكـم ايـكـم احـسـن عملا)

آيـه مـورد بحث علاوه بر مفادى كه گفتيم افاده مى كند، اشاره اى هم به اين نكته دارد كه مـقصود بالذّات از خلقت رساندن جزاى خير به بندگان بوده، چون در اين آيه سخنى از گـنـاه و كـار زشـت و كـيفر نيامده، تنها عمل خوب را ذكر كرده و فرموده خلقت حيات و موت بـراى ايـن اسـت كـه مـعـلوم شـود كـدامـيـك عـمـلش بـهـتـر اسـت. پـس صـاحـبـان عمل نيك مقصود اصلى از خلقتند، و اما ديگران به خاطر آنان خلق شده اند.

ذيـل آيـه هـم كـه مـى فرمايد: (و هو العزيز الغفور) مطالب صدر را تأييد نموده مى فـهـماند او عزيز است، چون ملك مطلق و قدرت مطلقه خاص او است ، پس هيچ كس نيست كه بـر او غـالب شـود، و اگـر مـخـالفـيـن و عاصيان خود را قدرت مخالفت و عصيان داده به مـنـظور آزمايش بوده، و به زودى از آنان انتقام مى گيرد. و نيز مى فهماند او غفور است، چـون از بـسـيارى گناهان در دنيا عفو مى كند، و بسيارى از آنها را به طورى كه وعده داده در آخرت مى آمرزد.

و در عين حال با آوردن اين دو نام، هم عاصيان را تخويف كرد و هم تطميع نمود، چون وقتى اين دو نام در سياق دعوت ذكر شوند، تخويف و تطميع را مى رساند.

ايـن را هـم بـايـد دانـسـت كـه مـضـمـون آيـه شـريـفـه صـرف ادعـاى بـدون دليـل نـيست، و آنطور كه بعضى پنداشته اند نمى خواهد مسأله خلقت مرگ و زندگى را براى آزمايش، در دلها تلقين كند. بلكه مقدمه اى بديهى و يا نزديك به بديهى است كه بـه لزوم و ضـرورت بـعـث بـراى جزا حكم مى كند. براى اينكه انسانى كه به زندگى دنـيـا قـدم نهاده، دنيايى كه دنبال آن مرگ است، ناچار عملى و يابه عبارتى اعمالى دارد كـه آن اعمال هم يا خوب است يا بد ممكن نيست عمل او يكى از اين دو صفت را نداشته باشد، و از سوى ديگر به حسب فطرت مجهز به جهازى معن وى و عقلائى است، كه اگر عوارض سـوئى در كـار نـبـاشـد او را به سوى عمل نيك سوق مى دهد، و بسيار اندكند افرادى كه اعـمـالشـان مـتـصـف بـه يـكـى از دو صـفـت نـيـك و بـد نـبـاشـد و اگـر بـاشـد در بـيـن اطفال و ديوانگان و ساير مهجورين است.

و آن صـفـتى كه بر وجود هر چيزى مترتب مى شود، و در غالب افراد سريان دارد، غايت و هدف آن موجود به شمار مى رود، هدفى كه منظور آفريننده آن از پديد آوردن آن همان صفت است، مثل حيات نباتى فلان درخت كه غالبا منتهى مى شود به بار دادن درخت، پس فلان مـيـوه كـه بـار آن درخـت اسـت هـدف و غـايت هستى آن درخت محسوب مى شود، و معلوم مى شود مـنـظـور از خـلقـت آن درخـت هـمـان مـيـوه بـوده، و هـمـچـنـيـن حـسـن عـمـل و صـلاح آن، غـايت و هدف از خلقت انسان است، و اين نيز معلوم است كه صلاح و حسن عـمـل اگـر مـطلوب است براى خودش مطلوب نيست، بلكه بدين جهت مطلوب كه در به هدف رسيدن موجودى ديگر دخالت دارد. آنچه مطلوب بالذات است حيات طيبه اى است كه با هيچ نقصى آميخته نيست، و در مـعـرض لغـو و تـاءثيم قرار نمى گيرد، بنابر اين بيان، آيه شريفه در معناى آيه زير است كه مى فرمايد: (كل نفس ذائقه الموت و نبلوكم بالشر و الخير فتنه ).

 

الذى خلق سبع سموات طباقا...

آن خـدايـى كـه هـفـت آسـمـان را آفـريـد، در حـالى كـه طـبـاق هـسـتـنـد، يـعـنـى مـطـابـق و مـثـل هـمـنـد. البـتـه مـفـسـريـن ايـنـطور احتمال داده اند. و ما در تفسير سوره (حم سجده ) مطالبى كه مى توانستيم در اين باره ايراد كنيم ايراد نموديم.

بيان اينكه مقصود از نبوت تفاوت در خلق ارتباط و اتصال اجزاء عالم و وحدت نظام جارى در آن است

(مـا تـرى فـى خلق الرحمن من تفاوت ) - راغب مى گويد: كلمه (فوت ) به معناى دور شـدن چيزى است از انسان، به طورى كه دست يافتن به آن دشوار باشد. و در قرآن كـريـم آمده كه : (و ان فاتكم شى ء من ازواجكم الى الكفار اگر از زنان شما چيزى نزد كـفـار مـانـده بـاشـد) آنـگـاه مـى گـويـد: كـلمـه (تـفـاوت ) كـه مـصـدر بـاب (تـفـاعـل ) از مـاده (فوت ) است، به معناى اختلاف دو چيز در اوصاف و خصوصيات اسـت، گويا اين از آن دور و آن از اين دور است، خصوصيات اين در آن نيست و خصوصيات آن در اين نيست، اين كلمه هم در قرآن آمده مى فرمايد: (ما ترى فى خلق الرحمن من تفاوت در خلقت خدا چيزى كه از مقتضاى حكمت خارج باشد وجود ندارد).

پس منظور از نبودن تفاوت در خلق، اين است كه تدبير الهى در سراسر جهان زنجيروار مـتـصـل بـه هـم اسـت، و موجودات بعضى به بعض ديگر مرتبطند، به اين معنا كه نتايج حـاصـله از هـر مـوجودى عايد موجود ديگر مى شود، و در نتيجه دادنش به موجوداتى ديگر وابـسـتـه و نـيـازمند است. در نتيجه اصطكاك اسباب مختلف در عالم خلقت، و برخوردشان نـظـيـر بـرخـورد دو كـفـه تـرازو اسـت كـه در سـبـكـى و سـنـگـيـنـى دائمـا در حال مقابله مى باشند، اين مى خواهد سبكى كند او نمى گذارد، او مى خواهد سنگينى كند اين نـمـى گـذارد، اين مى خواهد بلند شود او نمى گذارد، او مى خواهد بلند شود اين مانع مى شـود، و نـتـيـجه اين كشمكش آن است كه ترازودار بهره مند مى شود. پس دو كفه ترازو در عـيـن اخـتـلافـشـان در بـه دسـت آمدن غرض ترازودار اتفاق دارند، و يا به عبارتى ديگر اخـتـلاف آنها است كه باعث مى شود ترازودار جنس كشيدنى خود را بكشد و وزن آن را معلوم كند.

پـس مـنـظـور از نـبـودن تـفـاوت در خـلق ايـن شـد كـه خـداى عزوجل اجزاى عالم خلقت را طورى آفريده كه هر موجودى بتواند به آن هدف و غرضى كه براى آن خلق شده برسد، و ايـن از بـه مـقـصـد رسـيـدن آن ديـگرى مانع نشود، و يا باعث فوت آن صفتى كه براى رسيدنش به هدف نيازمند است نگردد.

خـطـاب در جـمـله (مـاتـرى نـخـواهـى ديـد) خـطـاب بـه شـخـص رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) نيست، بلكه خطاب به هر كسى است كه مى تـوانـد بـبـيـنـد، و اگـر كلمه (خلق ) را به كلمه (رحمان ) اضافه كرد، و به نام مقدس رحمان نسبت داد، براى است كه اشاره كند به اينكه غايت و هدف از خلقت، رحمت عام او اسـت، و اگر كلمه (تفاوت ) را نكره - بدون الف و لام - آورد، با در نظر گرفتن ايـن كـه نكره در سياق نفى قرار دارد و نكره در سياق نفى عموميت را مى رساند، در نتيجه معنا چنين مى شود كه : در سراسر جهان هيچ تفاوتى نمى بينى.

(فـارجـع البـصـر هـل تـرى مـن فـطـور) - كـلمـه (فـطـور) بـه مـعـنـاى اخـتلال و بى نظمى است. و مراد از (ارجاع بصر)، تكرار نظر است، و اين كنايه است از ايـنـكـه اگـر بـخـواهى يقين كنى كه در سراسر خلقت تفاوتى نيست بايد با دقت نظر كنى.

تأكيدى بر وحدت نظام عالم و اتصال و ارتباط اجزاء آن

ثم ارجع البصر كرتين ينقلب اليك البصر خاسئا و هو حسير

كلمه (خاسى ء) اسم فاعل از ماده (خسا) است، و اين ماده به معناى نارسايى در ديد چـشـم، و يـا بـه قول راغب سرسرى ديدن و گذشتن است. راغب در معناى كلمه (حاسر) گـفـتـه : ماده به معناى خستگى در اثر تمام شدن نيرو است، به چنين كسى، هم حاسر مى گويند و هم محسور، اما حاسر به اين تصور كه خود او خودش را خسته كرده، و اما محسور بـه ايـن تـصـور كـه تـمـام شـدن نـيـرو خـسـته اش كرده. و اينكه فرمود: (ينقلب اليك البصر خاسئا و هو حسير) هم ممكن است به معناى حاسر باشد، و هم به معناى محسور.

و كـلمـه (كـرتـيـن ) تـثـنـيـه كرة است كه به معناى رجعت و برگشتن است، و اگر به صيغه تثنيه آورده صرفا براى اين بوده كه تكثير و تكرار را برساند، و چنين معنا دهد كـه در خـلقـت آسـمانها و زمين بنگر، آيا هيچ تفاوت و ناسازگارى در بين موجودات آن مى بينى ؟ و دوباره و سه باره و چندباره برگرد و نظر بيفكن، كه اگر چنين كنى نظرت خسته مى شود و از كار مى افتد، و هيچ تفاوتى نخواهى ديد.

پس در اين دو آيه به اين نكته اشاره شده كه نظام جارى در عالم نظامى است واحد و متصل الاج زاء و مرتبط الابعاض.

 

و لقد زينا السماء الدنيا بمصابيح...

كـلمـه (مصابيح ) جمع مصباح (چراغ) است، و اگر ستارگان را چراغ ناميده به خاطر نـورى است كه از آنها تلالو مى كند، و ما قبلا - در سوره حم سجده - در اين باره بحث كرديم.

اشاره به مراد از اينكه فرمود ستارگان را رجوم براى شياطين قرار داديم

(و جعلناها رجوما للشياطين ) - يعنى ما ستارگان را كه آسمان را با آنها زينت داديم رجم هايى - تيرها - قرار داديم، و با آنها شياطينى را كه به آسمان نزديك مى شوند تـا خـبـرهـاى آسمانى را استراق سمع كنند، تيرباران مى كنيم، همچنان كه در جاى ديگر فـرمـود: (الا مـن اسـتـرق السـمـع فـاتـبـعـه شهاب مبين )، و نيز فرموده : (الا من خطف الخطفه فاتبعه شهاب ثاقب ).

بـعـضى از مفسرين گفته اند جمله مورد بحث دلالت دارد بر اينكه مراد از كواكب كه آسمان را زيـنـت داده تـمـامـى سـتارگان آسمان است، چه ثوابت و سيارات، و چه شهاب ها، چون ثوابت و سيارات هر يك در جاى خود، و در مدار خود قرار دارد، و نمى تواند منظور از رجوم بـاشـد، و دو كـلمه (كواكب ) و (نجم )، همانطور كه بر ستارگان فعلى اطلاق مى شود، بر شهابها نيز اطلاق مى شود.

بعضى ديگر گفته اند: شهابها تكه هايى هستند كه از كواكب جدا مى شوند، و به وسيله آنـهـا شـيـطانها رجم مى شوند، و اما خود كواكب به هيچ وجه فرو نمى ريزند، مگر وقتى كه خدا بخواهد همه را فانى سازد. اين وجه با نظريه هاى علمى امروز موافق تر است، و اما اينكه رجم شيطانها به وسيله شهابها چه معنا دارد، قبلا مختصرى درباره اش بحث كرده ايم.

(و اعتدنا لهم عذاب السعير) - يعنى ما براى شيطانها كه همانا اشرار از جنيان هستند عذاب دوزخ را تهيه كرده ايم كه آتشى است مشتعل.

 

و للذين كفروا بربهم عذاب جهنم و بئس المصير

بـعـد از آنكه پاره اى از نشانيهاى ربوبيت خداى تعالى را ذكر كرد، به دنبالش تهديد كـافـران و مـنـكـران بـه ربـوبـيـت او را آورد، و قـرار ايـن سـوره بـر هـمـيـن منوال است كه حجت ها را آميخته با تهديد و انذار بياورد.

و مـراد از (الذيـن كـفـروا) عـمـوم كـسـانـى هستند كه به ربوبيت خدا كافر باشند، چه وثنى هاى بت پرست، كه به كلى ربوبيت خدا را براى عالم منكرند، و مى گويند خداى تـعـالى تـنـها رب اربابهاى ايشانست، و چه آنهايى كه اصلا منكر ربوبيت هستند، و چه آنـهـايـى كـه مـثـل يـهود و نصارى بين خدا و پيامبرانش جدايى انداخته، يكى آن خدايى را قـبـول دارد كـه مـوسـى را فـرسـتـاده، و آن ديـگـرى خـدايـى را مـى پـرستد كه عيسى را فرستاده، و هر يك به خدا و پيغمبر ديگرى كافر شدند.

آيـه شـريـفـه در عـيـن ايـنـكـه جـنـبـه تـداخـل را دارد، چـنـان هـم نـيـسـت كـه نـسـبـت بـه مـا قبل خود مربوط و متصل نباشد بلكه هم به آيه (الذى خلق الموت و الحيوه ليبلوكم ايكم احـسن عملا و هو العزيز الغفور) اتصال دارد (چون در آن سخن از مرگ و مغفرت رفته، و در ايـن سـخـن از عـذاب جـهـنـم رفـتـه اسـت ) و هـم بـه آيـه قـبـليـش اتـصـال دارد. چـيـزى كه هست نسبت به آيه قبليش جنبه تعميم بعد از تخصيص را دارد، در آيـه قـبـلى عـذاب سـعـيـر را در خصوص شيطانها ذكر مى كرد، و در اين آيه عذاب جهنم را شامل عموم كافران مى داند.

وصف جهنم و حكايـت سـؤال و جـواب مـلائكـه موكل بر دوزخ با دوزخيان

اذا القوا فيها سمعوا لها شهيقا و هى تفور تكاد تميز من الغيظ

راغـب مـى گويد: كلمه (شهيق ) به معناى طولانى شدن (زفير) است، و (زفير) به معناى رد نفس، و به عبارت ديگر (بازدم ) است، البته بازدمى كشيده.

و (فوران ) كه مصدر فعل (تفور) است، بنا به گفته صاحب مجمع البيان به معناى ارتفاع جوشش است. و كلمه (تميز) به معناى تقطع و تفرق است، و كلمه غيظ به معناى شدت خشم است.

و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كه : وقتى كفار در جهنم ريخته مى شوند، صداى شهيقى از آن مى شنوند، شهيقى كه چون مغناطيس آنان را به داخل خود مى كشاند، همانطور كه با شهيق هوا داخـل سـيـنه كشيده مى شود، در حالى كه جوشان است، و ايشان را مانند نخودى كه در ديك جـوشـان بـالا و پائين مى شود بالا و پائين مى كند، به طورى كه گويى از شدت غضب مى خواهد متلاشى شود.

 

كلما القى فيها فوج سالهم خزنتها الم ياتكم نذير

هر دسته اى كه داخل جهنم مى شوند خازنان جهنم از ايشان مى پرسند: مگر براى شما پـيـامـبـرى نـيـامد، و شما را از چنين عذابى انذار نكرد؟ كلمه (فوج ) - به طورى كه راغب مى گويد - به معناى جماع تيكه به سرعت از جايى عبور كنند، و در اين جمله اشاره اسـت بـه ايـنكه كفار دسته دسته داخل دوزخ مى شوند، همچنان كه آيه زير هم به اين معنا اشـاره نموده، مى فرمايد: (و سيق الذين كفروا الى جهنم زمرا)، و اين به خاطر آن است كه هر متبوعى با تابعين گمراه خود داخل مى شوند، همچنان كه در آيه زير فرموده : (و يـجـعـل الخـبـيـث بـعـضـه عـلى بـعـض فـيـركـمـه جـمـيـعـا فـيـجـعـله فـى جـهـنم )، كه در ذيل آيه اى از سوره انفال توضيح اين معنا گذشت.

كـلمـه (خـزنـه ) جـمـع خـازن اسـت، كه به معناى نگهبان چيزى است كه ذخيره اش كرده بـاشـنـد، و مـنـظـور از خزنه ملائكه اى است كه موكل بر آتشند، و انواع عذابهاى جهنم را تـدبـير مى كنند و درباره همانها است كه مى فرمايد: (عليها ملئكه غلاظ شداد)، و نيز مـى فـرمـايـد: (و ما ادريك ما سقر... عليها تسعه عشر و ما جعلنا اصحاب النار الا ملئكه ).

و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : هـر دسته اى كه در جهنم ريخته مى شوند و يا به سوى آن سـوق داده مـى شوند، ملائكه موكل بر دوزخ و نگهبانان آن از در توبيخ مى پرسند: مگر براى شما نذير، يعنى پيامبرى كه شما را از چنين عذابى بترساند نيامده ؟!

 

قالوا بلى قد جائنا نذير فكذبنا...

ايـن جـمـله حـكـايـت پـاسـخـى اسـت كـه دوزخيان به فرشتگان خازن دوزخ مى دهند، و در آن اعـتـراف مـى كـنـنـد بـه ايـنـكـه نـذير بر ايشان آمد، و از آتش دوزخ انذارشان كرد، ولى تكذيبش كردند و افترا به او بستند.

(و قلنا ما نزل اللّه من شى ء) - اين جمله بيان تكذيب ايشان است، و همچنين جمله (ان انتم الا فى ضلال كبير).

ولى بعضى گفته اند: جمله دومى كلام فرشتگان نامبرده است، كه به دوزخيان - بعد از آنـكـه اعـتـراف كـردنـد - مـى گـويـنـد: شـمـا در ضـلالتى روشن بوده ايد. ولى اين احـتـمـال و همچنين احتمال ديگرى كه بعضى داده اند كه : جمله مذكور كلام ملائكه نامبرده از زبان پيامبران آن كفار باشد، از سياق آيه بعيد است.

 

و قالوا لو كنا نسمع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير

موارد استعـمال (سمع) و وجه اينكه دوزخيان در جواب فرشتگان گفتند: (لو كنا نسمع او نعقل...)

كـلمـه (سـمع ) گاهى در معناى شنيدن صدا و سخن اطلاق مى شود، و گاهى در غرضى كـه عـقـلا از شـنـيـدن سـخن دارند، و غرض ‍ عقلا از شنيدن سخن اين است كه به مقتضاى آن مـلتزم شوند، اگر مقتضاى آن اين است كه كارى را انجام دهند يا ترك كنند انجام داده و يا تـرك كـنـنـد، و امـا مـاده عـقـل بـيـشـتـر در نـيـروى تـشـخـيـص خـيـر از شر و نافع از مضر اسـتعمال مى شود، البته گاهى هم در غايت و غرض ‍ از تشخيص به كار مى رود، و غرض از تـشـخـيـص خـيـر و شـر ايـن اسـت كـه آدمـى بـه مـقـتـضـاى آن عمل كند، و به آن ملتزم و معتقد باشد، در مقام به دست آوردن خير و نافع برآيد، و شر و مـضـر را تـرك كـنـد. آيـه شـريـفـه زيـر، عـقـل و سـمـع را در غـرض از عـقـل و سمع استعمال كرده، مى فرمايد: (لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم اعين لا يبصرون بـهـا و لهـم اذان لا يـسـمـعـون بـهـا اولئك كـالانـعـام بـل هـم اضـل )، چـون مـعـنـاى ايـن كـلام ايـن اسـت كـه بـا ايـن وسـائل درك، مـطـالب را درك مـى كـنـنـد، ولى بـه مـقـتـضـاى آن مـلتـزم نـيـسـتـنـد، و عمل نمى كنند.

و چـون بـيـشـتـر مـردم تـنـهـا از نـيـروى سـمـع اسـتـفـاده مـى كـنـنـد، نـه از نـيـروى عقل، چون از درك دقائق امور و ادراك حقيقت آن و راهيابى به مصالح و مفاسد واقعى عاجزند، و از نـيـروى عـقـل تـنـهـا خـواص از مـردم بـهـره مـنـد مـى شـونـد، لذا در آيـه اول كلمه (نسمع ) را و سپس ‍ (نعقل ) را آورد.

(لو كـنـا نـسـمع او نعقل ) - منظور از (سمع )، استجابت دعوت رسولان، و التزام بـه مـقـتـضـاى سـخـن ايـشـان اسـت، كـه خـيـرخـواهـان امـيـنـنـد، و مـنـظـور از عـقـل، التـزام بـه مـقـتـضـاى دعـوت بـه حـق ايـشـان اسـت، تـا آن را تعقل كنند و با راهنمايى عقل بفهمند كه دعوت ايشان حق است، و بايد انسان در برابر حق خاضع شود.

و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : دوزخـيـان در پـاسـخ فـرشـتگان مى گويند: اگر ما در دنيا رسـولان را در نـصـايـح و مـواعـظـشـان اطـاعـت كـرده بـوديـم، و يـا حـجـت حـق آنـان را تعقل مى كرديم، امروز در زمره اهل جهنم نبوديم، و همانند ايشان در آتش جاودانه، معذب نمى شديم.

بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: اگـر در آيـه، هـم سـمـع را آورد و هـم عقل را، براى اين بود كه تكاليف دينى دائر مدار ادله سمعى و عقلى است.

 

فاعترفوا بذنبهم فسحقا لاصحاب السعير

جـمـله قـبـلى را از روى نـدامـت گـفـتند، ندامت از اينكه چرا در برابر خداى تعالى كوتاهى نموده و خيرى را كه خدا برايشان در نظر گرفته بود از دست دادند و در اين جمله اعتراف مـى كـنـنـد بـه ايـنـكـه آنـچـه كـرده انـد اثـرش هـمـيـن اسـت كـه امـروز داخـل آتـش شـونـد، و جا داشت كه آنطور عمل نكنند، و آن گناه و ذنبى كه به آن اعتراف مى كنند همين است.

و اگـر كـلمـه (ذنب ) را مفرد آورد، از اين بابت است كه منظور از آن معناى مصدرى است، هر چند كه در اصل مصدر است و كلمه (سحق ) در جمله (فسحقا لاصحاب السعير) - به طورى كه راغب گفته - به معناى آن است كه چيزى را با دست تكه تكه و خرد كنى، و اين جمله نفرينى است به آنان.

 

ان الذين يخشون ربهم بالغيب لهم مغفره و اجر كبير

بـعـد از آنـكـه حـال كـفـار و جـزايـى كـه در بـرابـر كـفـر دارنـد بـيـان كـرد، در مـقـابـل آن حـال مؤمنين به غيب را بيان كرد تا تقسيم را تمام كرده باشد، و از اوصاف مؤمنـيـن خـصـوص خـشيت و ترس از خدا را آورد، چون مقام، مقام انذار و وعيد بود، و اگر خشيت آنان را خشيت به غيب خواند، براى اين است كه آن عذابى كه به آن ايمان آورده اند و از آن مى ترسند عذابى است در پرده غيب، نه عذابى كه امروز با حواس خود آن را احساس كنند.

جواب به شبــهـه اى دربـاره مـعـاد، بـا بـيـان علم فراگير و احاطه مطلق خداوند براعمال و احوال موجودات

و اسروا قولكم او اجهروا به انه عليم بذات الصدور

در اين جمله شبهه اى را كه ممكن بود در دلها خلجان كند برطرف نموده و آن شبهه به غير از اسـتـبـعـاد، اسـاسى ندارد. توضيح اينكه : بعد از آنكه رشته سخن به بيان ربوبيت بـراى تـمـامى موجودات كشيده شد، و معلوم شد كه همين معنا مستلزم بعث قيامت براى كيفر و پـاداش اسـت، و نيز بعد از آنكه سخن از ملك مطلق و قدرت مطلقه خدا و خلقت و تدبير او بـه مـيـان آمـد، و سـخـنـى از آگـاهـى خـدا و احـاطـه بـه احـوال و اعـمـال مـوجـودات نرفت، بمسأله بعث و جزا بدون علم خدا تصور ندارد، لذا جا داشت كسى توهم كند كه اعمال موجودات با كثرت بيرون از شمارى كه دارد چگونه براى خدا ممكن است همه آنها را ضبط كند،

مـخـصـوصـا نـيـات درونـى انـسان ها كه راهى براى به دست آوردن آن نيست، چگونه به حساب مى آيد؟ و اين توهم ناشى از اين است كه انسان هر چيزى را با وضع خودش مقايسه مـى كـنـد، و بـا سـنگ و ترازوى خودش مى سنجد، و چون خودش قادر به چنين آمارگيرى و ضـبـط گـسـتـرده اى نـيـسـت، تـا چـه رسـد بـه ضـبـط نـيـات درونـى كـه اعمال قلب و پنهان در زواياى دل است، لذا از خود مى پرسد خدا چطور اين ها را ضبط مى كند؟!.

آيـه شـريفه اين شبهه را دفع نموده، مى فرمايد: سخن چه آهسته باشد و چه با صوت بلند، نسبت به خداى تعالى يكسان است، چون او داناى به نيات است. سياق آيه شهادت مـى دهـد بـه ايـنـكـه مـنـظـور از ايـن يـكـسـانـى، يـكـسـانـى هـمـه اعـمـال ظـاهـرى و پـنـهـانـى نـسـبـت بـه خـداى تـعـالى اسـت چـه سـخـنـان و چـه اعمال ديگر نه تنها سخنان آهسته و بلند. و اگر آن را در خصوص سخنان ذكر كرد از اين بـود كـه مـعـنـاى پـنـهـان و آشـكـار در سـخـنـان روشـن تـر بـود، (يـك عمل را اگر بخواهيم پنهانى انجام دهيم بايد مكانى خلوت پيدا كنيم، و به زحمت بيفتيم، ليـكـن يك سخن را به آسانى مى توان پنهان و آشكار كرد، و بيش از اين هزينه اى ندارد كه آن را با صداى بلند و يا آهسته و بيخ گوش ‍ طرف بگويد).

 

الا يعلم من خلق و هو اللطيف الخبير

اسـتـفـهـامـى اسـت انـكـارى، كـه حـجـتـى را بـر عـلم خـدا بـه اعـمـال ظـاهـرى و بـاطـنـى، و سـرى و عـلنـى خـلق در بـر دارد. بـيان آن حجت اين است كه اعـمـال خـلق - كه يكى از آنها اعمال اختيارى خود او است -، هر چند كه نسبتى به خود او دارد، و ليـكـن در حـقـيـقـت ايـن خـداى سـبـحـان اسـت كـه آن عـمـل را اراده و از طـريق اختيار بنده اش و اقتضاى ساير اسباب ايجاد مى كند، پس در حقيقت خـالق آن اعـمـال هـم خـدا اسـت، چـون او اسـت كـه صـاحـب عـمـل را آفريده، و صاحب عمل با همه آثار و اعمالش و روابطى كه بين او و بين آثارش ‍ موجود است، و او را به آثارش مى رساند و آثارش را از او ظاهر مى كند، همه و همه مخلوق خـدايـنـد، (اللّه خـالق كـل شـى ء و هـو عـلى كـل شـى ء وكيل )، (الذى خلق فسوى و الذى قدر فهدى )، پس خداى سبحان محيط به خلايق است ، هـم بـه عـين و جسم آنها، و هم به آثار و اعمالشان، چه ظاهرش و چه باطنش، چه اينكه پنهان بدارند، و چه آشكار كنند، و چگونه تصور دارد كه محيط باشد ولى آگاه نباشد؟!

در ضـمـن در ايـن آيـه اشـاره اى اسـت بـه ايـنـكـه خـلقـت خـدا تـنـهـا شـامـل جـرم مـوجـودات نيست، بلكه آثار و اعمال آنها هم مخلوق او است، براى اينكه در اين آيـه بـراى اثـبـات عـلم خـدا بـه آثـار و احـوال و اعـمـال يـك مـخـلوق اسـتـدلال كـرده اسـت بـه ايـنـكـه بـه خـود آن مـخـلوق عـلم دارد، و اگـر آثـار و احـوال و اعـمـال يـك مـوجـود از وجـود خـود آن مـوجـود خـارج بـود، ايـن استدلال تمام نبود.

عـلاوه بـر ايـن، احـوال و اعـمـال يـك مـوجود از مقتضيات خود آن موجود است، (و معناى فلان مـوجـود هـمين است كه داراى فلان احوال و اعمال باشد، و گر نه موجودى ديگر مى بود) و بـنـابـر ايـن، وقـتـى خـود مـوجـود مـنـسـوب بـه خـداسـت، قـهـرا احوال و اعمالش هم منسوب به اوست.

(و هو اللطيف الخبير) - يعنى خداى تعالى در باطن اشيا هم نفوذ دارد، (حتى از نور هم لطيف تر است )، و به جزئيات وجود اشيا و آثارش آگاه است، جمله مورد بحث جمله اى است حاليه كه مطالب قبل خود را تعليل مى كند و دو اسم لطيف و خبير از اسماى حسناى خدا است، كه در آخر آيه آمده، تا مضمون آن را تأكيد كند.

بحث روايتى

(رواياتى در ذيل جمله: (ليبلوكم ايكم احسن عملا) و درذيل برخى ديگر از آيات گذشته)

در كافى به سند خود از سفيان بن عيينه از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه در ذيـل آيـه (ليـبلوكم ايكم احسن عملا) فرموده منظور اين نيست كه معلوم كند كداميك بيشتر عـمـل مـى كـنـيـد، بـلكـه مـنـظـور ايـن اسـت كـه مـعـلوم كـنـد عـمـل شـمـا كـدامـش صـواب تـر و درسـت تـر اسـت، و درسـتـى عمل به خشيت از خدا و نيت صادقه است، (خلاصه منظور مقدار نيست بلكه كيفيت است ).

آنـگـاه فـرمـود: و مـهـم هـم هـمـان كـيـفـيـت اسـت، انـجـام خـود عـمـل خـيلى دشوار نيست، اين دشوار است كه انسان آن را خالص انجام دهد، و همچنان خالص بـاقـيـش بـدارد، و آگـاه بـاشـيـد كـه عـمل خالص آن عملى است كه نخواهى مردم تو را در بـرابـر آن بـسـتـايـنـد، و جـز خـدا كـسـى را مـنـظـور نـداشته باشى. آرى نيت مهم تر از عـمـل اسـت، آگاه و هوشيار باشيد كه ارزش عمل به همان نيت است. و در پايان اين آيه را تـلاوت كـردنـد: (كـل يـعـمـل عـلى شـاكـلتـه ) يـعـنـى هـر كـسـى بـر نـيـت خـود عمل مى كند.

و در مـجـمـع البـيـان آمـده كـه ابـو قـتـاده گـفـت : مـن از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) از جمله (ايكم احسن عملا) پرسيدم، كه منظور از آن چيست ؟ فرمود: منظور اين كـه كـدام يـك از شـمـا عـقـل بـهـتـرى داريـد. آنـگـاه فـرمـود: عقل آن كس از شما كاملتر است كه خوفش از خدا بيشتر باشد، و بهتر در اوامر و نواهى او نظر كند، هر چند كه عمل مستحبى او كمتر باشد.

و نـيـز در هـمـان كـتـاب از ابـن عـمـر نـقـل كـرده كـه گـفـت : رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) آيـه (تبارك الذى بيده الملك... ايكم احسن عملا) را تلاوت كرد، و در معناى جمله آخر فرمود: يعنى كدامتان از حرامهاى خدا بيشتر مى پرهيزد، و واجبات خدا را سريع تر انجام مى دهد.

و در تفسير قمى در ذيل آيه شريفه (الذى خلق سبع سموات طباقا) آمده كه يعنى روى هم قرار گرفته اند.

و در همان كت اب درباره جمله (من تفاوت ) فرموده : يعنى از فساد. و نيز در همان كتاب در ذيل جمله (ثم ارجع البصر) آمده كه : در ملكوت آسمانها و زمين نظر بيفكن.

و در همان كتاب درباره جمله (بمصابيح ) آمده كه : يعنى به ستارگان.

و در همان كتاب درباره جمله (سمعوا لها شهيقا) آمده : يعنى صداى افتادن در آتش را مى شنوند.

و در هـمـان كـتاب در رابطه با جمله (تكاد تميز من الغيظ) آمده : يعنى غيظ بر دشمنان خدا.

و در هـمـان كـتـاب دربـاره جـمـله (و قـالوا لو كـنـا نـسـمـع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير) آمده كه فرمود: منظور اين نيست كه گوشها نشنيدند، و فـهـم هـا درك نـكـردند، نه ، هم شنيدند و هم درك كردند، ولى اطاعت نكردند و نپذيرفتند، دليـل بـر ايـنـكـه هـم شنيدند و هم فهميدند اين است كه مى فرمايد: (فاعترفوا بذنبهم فسحقا لاصحاب السعير).

مـولف : مـعـنـى ايـن آيـه دلالت دارد بـر ايـنـكـه مـنـظـور از نـشـنـيـدن و تـعـقـل نكردن همان اطاعت نكردن و نپذيرفتن بعد از شنيدن و فهميدن است، و خداى تعالى همين جمله (اگر مى شنيديم و مى فهميديم ) را اعتراف به گناه خواند، و معلوم است كه وقـتـى عـمـلى گـنـاه مـى شـود كـه فـاعـلش بـه بـدى آن عـمـل عـلم داشـتـه بـاشـد، يـا عـلم سـمـعـى يـعـنـى دليـل نـقـلى، و يـا عـلم عـقـلى يـعـنـى دليل عقلى.

آيات 15 تا 22 سوره ملك

 هو الذى جعل لكم الارض ذلولا فامشوا فى مناكبها و كلوا من رزقه و اليه النشور(15)

 ءامـنـتـم من فى السماء ان يخسف بكم الارض ‍ فاذا هى تمور(16)

 ام امنتم من فى السماء ان يـرسـل عـليـكـم حـاصـبـا فـسـتـعـلمـون كيف نذير(17)

 و لقد كذب الذين من قبلهم فكيف كان نـكـيـر(18)

 او لم يـروا الى الطـيـر فـوقـهـم صـافـات و يقبضن ما يمسكهن الا الرحمن انه بـكـل شـى ء بصير(19)

 امن هذا الذى هو جند لكم ينصركم من دون الرحمن ان الكافرون الا فـى غـرور(20)

 امـن هـذا الذى يـرزقـكـم ان امـسـك رزقـه بل لجوا فى عتو و نفور(21)

 افمن يمشى مكبا على وجهه اهدى امن يمشى سويا على صراط مستقيم (22)

ترجمه آيات

او است آن كسى كه زمين را براى شما رام كرده پس در اقطار آن آمد و شد كنيد و از رزق آن بخوريد و بدانيد كه زنده شدن بار ديگر شما به سوى او است (15).

چـگـونـه خـاطـرتـان جمع و ايمن از اين است كه فرشتگان آسمان، زمين را در زير پايتان بشكافند يا اينكه اگر چنين كنند زمين چون گهواره درمى آيد؟ (16).

و آيـا ايـمـن هـسـتـيد از اينكه آنان كه در آسمانند سنگ پاره ها را بر سرتان ببارند اگر اينطور است پس به زودى خواهيد فهميد كه تهديد چيست (17).

ايـن غـفـلت تنها از شما نيست كسانى هم كه قبل از شما بودند پيامبران را تكذيب كردند و نمى دانند كه به چه عقوبتى گرفتار شدند (18).

مـگـر پـرواز مـرغـان بـر بـالاى سـر خـود را نـديـدنـد كـه چـگـونـه پـر و بال خود را باز و بسته مى كنند و جز رحمان كسى آنها را در فضا نگه نمى دارد. آرى او به هر چيزى بينا است (19).

آيا چه كسى است آن كسى كه شما او را به جاى رحمان ياور و لشكر خود مى پنداريد تا شـمـا را يـارى كـند؟ نه، كافران هيچ يك از آنچه گفتيم ندارند تنها سرمايه آنان غرور است و بس (20).

و يـا كسى را كه خدا مى دانيد اگر اللّه به شما رزق ندهد او مى دهد؟ نه، هرگز، بلكه كفار با روشن شدن حق از آن دورى مى كنند و در گريز از آن لجاجت مى ورزند (21).

پـس آيـا كـسـى كـه بـا صـورت روى زمـيـن مـى خـزد هدايت يافته تر است و يا آن كس كه استوار و راست قامت در صراط مستقيم گام برمى دارد؟ (22).

بيان آيات

پاره اى از نشانه هاى تدبير الهى

در ايـن آيات پشت سر هم، نشانه هاى تدبير الهى را ذكر مى كند، تدبيرى كه ربوبيت آن جناب را اثبات مى نمايد، و اين نشانه ها را با انذار و تخويف ذكر نموده، مى فرمايد: (هو الذى جعل لكم الارض ذلولا)، دنبالش مى فرمايد: (او لم يروا الى الطير)، كه بعد از انذار در آيه (الذى خلق الموت و الحيوه ) و آيه (الذى خلق سبع سموات...) و آيه (و لقد زينا...) قرار گرفته.

 

هو الذى جعل لكم الارض ذلولا فامشوا فى مناكبها و كلوا من رزقه و اليه النشور

كـلمـه (ذلول ) در مـركـب ها به معناى مركب رام و راهوار است، مركبى كه به آسانى مى توان سـوارش شـد، و اضـطـراب و چـمـوشـى نـدارد. و كـلمـه (مناكب ) جمع منكب است، كه نام مـحـل بـرخـورد اسـتـخوان باز و با شانه است، و اگر نقاط مختلف زمين را منكب ها خوانده، اسـتـعـاره اسـت. راغـب مـى گـويـد اسـتـعـاره آوردن مـنـكـب بـراى زمـيـن، مـثـل استعاره آوردن (ظهر - پشت ) براى زمين در آيه 45 سوره فاطر است : (ما ترك عـلى ظـهـرها من دابه - هيچ جنبنده اى بر پشت زمين زنده و باقى نمى گذاشت.) و اگر زمـيـن را - چـون اسـبى - رام خواند، و قطعات آن را (پشت )، (گرده ) و منكب (شانه ) ناميد، به اين اعتبار بود كه زمين براى انواع تصرفات انـسـان رام است، نه چموشى - زلزله - دارد، و نه از تصرفات بشر امتناع مى ورزد. مـفـسـريـن ديـگر در توجيه ذلول بودن و منكب داشتن زمين توجيهات مختلفى دارند كه تمام آنها به همين توجيه ما برمى گردد.

امـر در جـمـله (بخوريد از رزق آن ) امر وجوبى نيست، بلكه تنها جواز و اباحه را مى رسـانـد. و كلمه (نشور) و همچنين كلمه (نشر) به معناى احياى مردگان بعد از مردن است، و اصل اين كلمه به معناى نشر طومار و جامه، يعنى گشودن آن بعد از جمع كردن و پيچيدن آن است.

و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه خـداى تعالى آن كسى است كه زمين را منقاد و رام شما كرد، تا بـتـوانـيد بر پشت آن قرار بگيريد، و از اين قطعه به آن قطعه اش برويد، و از رزقش كـه او بـرايتان مقدر فرموده بخوريد، و به انواع مختلفى براى به دست آوردن آن رزق در زمين تصرف كنيد.

(و اليـه النـشور) - يعنى طومار زندگى مردگان كه با مرگ پيچيده شده، دوباره در قـيـامـت در مـحضر او باز مى شود، مردگان را از زمين در مى آورد، و براى حساب و سپس جـزا زنده مى كند، پس به همين دليل رب و مدبر امر زندگى دنيايتان او است، كه در زمين جـايـگزينتان نموده، به راه و روش زندگى در آن هدايتتان كرد، و نيز حكومت بر شما در ميراندن و زنده كردن و حساب و جزاء براى او است.

و در نـامـيـدن زمين به نام ذلول، و تعبير اينكه بشر روى شانه هاى آن قرار دارد، اشاره اى اسـت روشن به اينكه زمين نيز يكى از سيارات است، و اين همان حقيقتى است كه علم هيئت و آسمان شناسى بعد از قرنها بگو مگو و بحث به آن دست يافته.

 

ءامنتم من فى السماء ان يخسف بكم الارض فاذا هى تمور

بـعـد از آنـكـه در آيه قبل اقامه حجت كرد بر ربوبيت خداى سبحان، اينك در اين آيه بشر راتـهـديـد مـى كـنـد، و نـيـز در بـرابـر بـى اعـتـنـايـى و سهل انگاريش در مسأله ربوبيت، او را توبيخ مى نمايد كه تا كى از خدا بى خبريد، و شـكـر نـعـمـت هايش را به جا نمى آوريد؟ يعنى در برابر ربوبيتش خاضع نمى شويد و شريك هاى خود تراشيده را دور نمى ريزيد؟

و مـراد از كـلمـه (مـن فـى السـمـاء - آن كس كه در آسمان است ) فرشتگانى هستند كه مـوكـل بـر آسـمـان و حـوادث عـالمـنـد، و اگـر ضـمـيـر مفرد - يخسف - به كلمه (من ) بـرگـردانـده، بـا ايـنـكـه اين كلمه در معنا جمع است، به اين جهت است كه كلمه مذكور در لفظ مفرد است. و وقتى گفته مى شود: (خسف الارض بقوم كذا) معنايش اين است كه زمين زير پاى فلان قوم شكافته شد،

و هـمـه را در شـكـم خـود فـر و بـرد. و كـلمـه (مـور) كـه مـصـدر فعل (تمور) است، به طورى كه صاحب مجمع گفته به معناى تردد درآمد و شد است، نظير كلمه (موج ) كه آن نيز به همين معنا است.

و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه چـگـونـه بـا خـاطـر جـمـع و دل آسوده به ربوبيت خداى تعالى كفر ورزيده ايد، و چه ايمنى از ملائكه ساكن آسمان و مـوكـل بر امور عالم داريد از اينكه زمين را زير پايتان بشكافند، و به امر خدا شما را در شـكـم زمـيـن پـنـهـان سـازنـد، در حـالى كـه زمـيـن هـمـچـنـان متزلزل و مضطرب باشد و چون گهواره آمد و شد داشته باشد؟.

بـعـضـى از مـفـسـريـن گفته اند: مراد از كسى كه در آسمان است خداى سبحان، و منظور از (در آسـمـان بودن خدا) اين است كه سلطنت و تدبير امور خدا در آسمان است، و گر نه معنا ندارد خدا در مكان بگنجد، و آسمان و عالمى از عوالم او را در خود جاى دهد. ولى از نظر ما هر چند معناى بى اشكالى است ليكن خلاف ظاهر آيه است.

 

ام امنتم من فى السماء ان يرسل عليكم حاصبا فستعلمون كيف نذير

كـلمـه (حـاصب ) به معناى باد تندى است كه ريگ و شن و سنگ با خود بياورد. و معناى آيـه ايـن اسـت كـه : (آيا از ملائكه آسمان ايمن شده ايد، كه باد سنگ و ريگ دار بر شما بفرستند) همانطور كه بر قوم لوط فرستادند، و قرآن جريانشان را چنين حكايت كرده : (انا ارسلنا عليهم حاصبا الا ال لوط).

(فـسـتعلمون كيف نذير) - كلمه (نذير) مصدر به معناى انذار است، و اين جمله به خـاطـرايـنـكـه حـرف (فـاء) بـر سـر دارد، مـتـفـرع بـر مـطـلبـى اسـت كـه از آيـات قـبـل اسـتـفـاده مـى شود، و آن عبارت است از اينكه مشركين به ربوبيت خداى تعالى كافر شـدنـد، و از عـذاب او ايمن گشتند، لذا در جمله مورد بحث مى فرمايد: پس به زودى خواهند فهميد معناى انذار چيست، و معناى آيه روشن است.

بعضى از مفسرين گفته اند: كلمه (نذير) صفت مشبهه و به معناى بيم رسان است. كه منظور از آن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) است، ليكن اين سخن بى پايه است.

 

و لقد كذب الذين من قبلهم فكيف كان نكير

مـراد از كـلمـه (نـكـير) عقوبت و دگرگون شدن نعمت است، ممكن هم هست به معناى انكار باشد و ايـن آيـه نـظـيـر شـاهدى است كه بر صدق جمله (فستعلمون كيف نذير) شهادت داده، وعيد و تهديد آن را تصديق مى كند.

و مـعـنـاى آيـه اسـت كـه امـت هـاى منقرض گذشته آيات مرا تكذيب كردند، پس چگونه بود عـقـوبـت مـن و دگـرگـون سـاخـتـن نـعـمـتـم ؟ و يا چگونه بود انكار من بر آنان كه هلاك و منقرضشان كردم ؟

در ايـن آيـه التـفاتى از خطاب به غيبت به كار رفته، در آيات جلوتر مردم كافر مورد خـطـاب قـرار گـرفـتـه بـودنـد، و در ايـن آيـه غـايـب بـه حـسـاب آمـده انـد (من قبلهم - قبل از ايشان )، و نكته اين التفات براى آن است كه اشاره كند به اينكه كفار به خاطر جـهـالت و اهـمـالشـان در تـدبـر در آيـاسـت ربـوبـيـت خدا، و بى باكيشان نسبت به خشم پروردگارشان كوچكتر از آنند كه خدا با آنان سخن بگويد، و آنان را به چنين شرافتى مـشـرف سـازد، بـديـن جهت از آنان روى گردانيده معارفى را كه مى خواست بيان كند، به پيامبرش خطاب كرد.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved