بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

آيات 11 تا 18 سوره تغابن

 مـا اصـاب مـن مـصـيـبـه الا بـاذن اللّه و مـن يـومـن بـاللّه يـهـد قـلبـه و اللّه بـكـل شـى ء عـليـم (11)

 و اطـيـعـوا اللّه و اطـيـعـوا الرسول فان توليتم فانما على رسولنا البلغ المبين (12)

 اللّه لا اله الا هو و على اللّه فليتوكل المومنون (13)

 يا ايها الذين امنوا ان من ازوجكم و اولدكم عدوا لكم فاحذروهم و ان تـعـفـوا و تصفحوا و تغفروا فان اللّه غفور رحيم (14)

 انما امولكم و اولادكم فتنه و اللّه عـنـده اجـر عـظيم (15)

 فاتقوا الله ما استطعتم و اسمعوا و اطيعوا و انفقوا خيرا لانفسكم و من يـوق شـح نـفسه فاولئك هم المفلحون (16)

 ان تقرضوا اللّه قرضا حسنا يضاعفه لكم و يغفر لكم و اللّه شكور حليم (17)

 عالم الغيب و الشهدة العزيز الحكيم (18)

ترجمه آيات

هيچ مصيبتى نمى رسد مگر به اذن خدا و كسى كه به خدا ايمان آورد خدا دلش را هدايت مى كند و خدا به هر چيزى دانا است (11).

و خـداى را اطـاعـت كنيد و رسول را هم در هر فرمانى كه مى دهد اطاعت كنيد كه اگر اعراض كـنـيـد او مـسؤ ول نيست، زيرا به عهده رسول ما بيش از اين نيست كه پيام مرا به روشنى به شما برساند (12).

اللّه مـعـبـودى كـه جـز او مـعـبـود بـه حـقـى نـيـسـت و بـايـد مـومـنـان تـنـهـا بـر اللّه توكل كنند (13).

هان اى كسانى كه ايمان آورديد! بعضى از همسران و فرزندان شما دشمن شمايند از آنان بـر حذر باشيد و اگر عفو كنيد و از خطاهايشان بگذريد و بديهايشان را نديده بگيريد كارى خدايى كرده ايد چون خداى تعالى هم غفور و رحيم است (14).

جـز ايـن نـيـست كه اموال و اولاد شما فتنه و مايه آزمايش شمايند و نزد خدا اجرى عظيم هست (15).

پس تا آنجا كه مى توانيد از خدا بترسيد و بشنويد و اطاعت كنيد و اگر انفاق كنيد براى خـودتـان بـهـتـر اسـت و كـسـانـى كـه مـوفـق شـده بـاشـنـد از بخل نفسانى خويشتن را حفظ كنند چنين كسانى رستگاراند (16).

اگر به خدا قرضى نيكو بدهيد خدا آن را برايتان چند برابر مى كند و شما را مى آمرزد كه خدا شكرگزار و حليم (17).

عالم غيب و شهادت و عزيز و حكيم است (18).

بيان آيات

در ايـن آيـات به بيان غرض سوره شروع نموده است، چون آياتى كه گذشت گفتيم همه جـنـبه مقدمه و زمينه چينى را دارد، و غرض ‍ سوره وادارى مردم به انفاق در راه خدا، و صبر در برابر مصائبى است كه در خلال مجاهدات در راه او مى بينند.

و در مـيـان هـمه اين اغراض اول مسأله مصيبت ها، و صبر در برابر آنها را ذكر فرموده تا ذهن شنونده براى تاثر از سفارشات بعدى به انفاق آماده تر و صافتر گردد، و ديگر عذرى باقى نماند.

 

مـا اصـاب مـن مـصـيـبـه الا بـاذن الله و مـن يـومـن بـاللّه يـهـد قـلبـه و اللّه بكل شى ء عليم

كـلمـه (مـصـيـبـت ) بـه مـعـناى صفت و حالتى است در انسان كه در اثر برخورد به هر حـادثـه بـه او دسـت مـى دهـد، چـيـزى كـه هـسـت بـيـشـتـر در مـورد حـوادث نـاگـوار اسـتـعـمـال مـى شـود، حـوادثى كه با خود ضرر مى آورد و كلمه (اذن ) به معناى اعلام رخـصـت و عدم مانع است، و همواره ملازم با آگهى اذن دهنده نسبت به عملى است كه اجازه آن را صادر مى كند، وبعضى اين كلمه را به معناى علم گرفته اند صحيح نيست.

پس از آنچه گفته شد چند نكته روشن گرديد:

مقصود از اذن كــه فـرمود هيچ مصيبتى نمى رسد مگر به اذن اذن تكوينى است نه اذن لفظى و نه اذن تشريعى

نكته اول اينكه : اذن در آيه اذن لفظى نيست، بلكه اذن تكوينى است، كه عبارت است از بـكار انداختن اسباب، و يا به عبارت ديگر برداشتن موانعى كه سر راه سببى از اسباب است، چون اگر آن مانع را بر ندارد سبب نمى تواند اقتضاى خود را در مسبب بكار گيرد، مـثـلا آتـش، اقـتضاى حرارت و سوزاندن را دارد، و مى تواند مثلا پنبه را بسوزاند، ولى به شرطى كه رطوبت بين آن و بين پن به فاصله نباشد، پس برطرف كردن رطوبت از بـين پنبه و آتش با علم به اينكه رطوبت مانع است و برطرف كردنش باعث سوختن پنبه است، اذنى است در عمل كردن آتش در پنبه و به كرسى نشاندن اقتضايى كه در ذات خود دارد، يعنى سوزاندن.

و در عـرف عـام مـعمول بود كه كلمه (اذن ) را مختص به مواردى مى دانستند كه ماذون له (كـسـى كـه ديـگـرى بـه او اذن داده ) از عقلا باشد. چون عامه، معناى اعلام را در مفهوم اذن شـرط مـى دانستند، مثلا مى گفتند: (من به فلانى اذن دادم كه چنين و چنان كند) و هرگز نـمى گفتند: من به آتش اذن دادم كه پنبه را بسوزاند)، چون فكر مى كردند آتش شعور نـدارد، و نـمـى شود چيزى را به آن اعلام نمود، و نيز نمى گفتند: (من به اسب اجازه دادم بدود).

ولى قـرآن كـريم در اين موارد نيز استعمال كرده، در مورد عقلا فرموده : (و ما ارسلنا من رسـول الا ليـطـاع بـاذن اللّه )، و در مـورد غـيـر عـقـلا فرموده : (و البلد الطيب يخرج نـباته باذن ربه ) و بعيد نيست اين تعميم براساس باشد كه قرآن كريم علم و ادراك را مـخـتـص ‍ ذوى العـقـول نـمـى دانـد، بـلكـه چـنـيـن افاده مى كند كه علم و ادراك در تمامى مـوجـودات جـريـان دارد، هـمـچنان كه در تفسير آيه شريفه (قالوا انطقنا اللّه الذى انطق كل شى ء) گفته شد.

و بـه هر حال عمل از هيچ عامل و اثر از هيچ موثرى بدون اذن خداى سبحان تمام نمى شود، پـس هـر سـببى را كه فرض كنى موانعى دارد كه نمى گذارد در مسبب خود اثر كند، و اذن خداى تعالى به عمل كردن آن همين است كه آن موانع را بردارد، و هر سببى را فرض كنى كـه در سـبـبـيت تمام باشد، يعنى هيچ مانعى جلوگير عملش نباشد، باز عملكردش به اذن خـدا است و اذن خدا در آن اين است كه مانعى بر سر راهش نگذاشته باشد، پس تاثير چنين سـبـبـى هـم مـلازم بـا اذن خدا است، در نتيجه هيچ سببى بدون اذن او در مسبب خود اثر نمى گذارد.

نكته دوم اينكه : مصائب عبارت است از حوادثى كه آدمى با آن مواجه بشود، و در آدمى آثار سـوء و نـاخـوشـايندى بجاى گذارد، و اينكه گونه حوادث مانند حوادث خوب به اذن خدا مى رسد، براى اينكه اذن خداى تعالى تمامى موثرها را فرا گرفته، هر اثرى به اذن او از موثرش صادر مى شود.

نكته سوم اينكه : اين اذن، اذن تشريعى و لفظى يعنى حكم به جواز نيست، بلكه اذنى اسـت تـكـوينى، پس اصابه مصيبت همواره با اذن خدا واقع مى شود، هر چند كه اين مصيبت ظلمى باشد كه از ظالمى به مظلومى برسد، و هر چند كه ظلم از نظر تشريع ممنوع است، و شـرع بـه آن اذن نـداده اسـت. و بـه هـمـيـن جـهـت اسـت كـه بـعـضـى از مصائب را نبايد تـحـمـل كـرد، و صـبـر در بـرابـر آنها جائز نيست، بلكه واجب است آدمى در برابرش تا بتواند مقاومت كند، مثل ظلمهايى كه به عرض و ناموس آدمى و يا جان آدمى متوجه مى شود.

و از ايـن جا روشن مى شود كه آن مصائب كه قرآن مردم را به صبر در برابرش خوانده ، مـصـائبـى نـيـسـت كـه دسـتـور مـقـاومـت در بـرابـرش ‍ را داده و از تـحـمـل آن نـهـى فـرمـوده، بـلكـه مصائبى است كه خود انسان در آن اختيارى ندارد، نظير مصائب عمومى عالمى، از قبيل مرگ و ميرها و بيماريها، و اما مصائبى كه اختيار انسان ها در آن مـدخـليت دارد، از قبيل ظلمهايى كه به نحوى با اختيار سر و كار دارد، در صورتى كه به عرض و ناموس و جان آدمى متوجه شود، بايد به مقدار توانايى در دفع آن كوشيد.

مفاد جمـله : (و مـن يؤمن بالله يهد قلبه ) و رابطه بين اعتقاد به عموميت علم و مشيت خدا با سكون و آرامش قلبى

(و من يومن بالله يهد قلبه ) - از ظاهر سياق بر مى آيد كه جمله ما اصاب من مصيبه الا باذن اللّه مى خواهد بفرمايد: خداى تعالى به حوادثى كه براى انسان ناخوش آيند و مـكـروه است، هم علم دارد و هم مشيت، پس هيچ يك از اين حوادث به آدمى نمى رسد، مگر بعد از عـلم خـدا و مـشـيـت او، پـس هـيـچ سـبـبـى از اسـبـاب طـبـيـعـى عـالمـى مـسـتـقـل در تـاثـيـر نـيـسـت، چون هر سببى كه فرض كنى جزو نظام خلقت است كه غير از خـالقش ربى ندارد، و هيچ حادثه و واقعه اى رخ نمى دهد مگر به علم و مشيت ربش، آنچه او بخواهد برسد ممكن نيست نرسد، و آنچه او نخواهد برسد ممكن نيست برسد.

و ايـن حـقـيـقـتـى اسـت كه قرآن كريم آن را به لسانى ديگر بيان نموده و فرموده : (ما اصـاب مـن مـصـيـبـه فـى الارض و لا فـى انـفـسـكـم الا فـى كـتـاب مـن قبل ان نبراها ان ذلك على اللّه يسير).

پـس خـداى سبحان كه رب العالمين است لازمه ربوبيت عامه اش اين است كه او به تنهايى مـالك هـر چـيـز بـاشـد، و مـالك حـقـيـقـى ديگرى غير او نباشد، و نظام جارى در عالم هستى مـجـمـوعـى از انـحاى تصرفات او در خلقش مى باشد، پس هيچ متحركى و هيچ چيز ساكنى بـدون اذن او حـركـت و سـكـون نـدارد، و هـيـچ صـاحـب فـعـلى و هـيـچ قابل فعلى جز با سابقه علم و مشيت او فاعليت و قابليت ندارد، و علم و مشيت او خطاء نمى كند، و قضايش ردخور ندارد.

پـس اعـتـقـاد بـه ايـنـكـه خـداى تـعـالى اللّه يـگـانـه اسـت، اعـتـقـادات مـذكـور را بـه دنـبـال دارد، و انـسان را به آن حقايق رهنمون شده، قلب را آرامش مى بخشد، به طورى كه ديـگـر دچـار اضـطـراب نـمـى شـود، چـون مـى دانـد اسـبـاب ظـاهـرى مـسـتـقـل در پـديد آوردن آن حوادث نيستند، زمام همه آنها به دست خداى حكيم است، كه بدون مصلحت هيچ حادثه ناگوارى پديد نمى آورد، و همين است معناى جمله (و من يومن باللّه يهد قلبه ).

ولى بعضى از مفسرين گفته اند: معناى آن اين است كه هر كس به توحيد خدا ايمان آورد و در بـرابـر دسـتـوراتش صبر كند، خداى تعالى قلبش را به گفتن (انا لله و انا اليه راجـعـون ) هـدايت مى كند. ولى اين وجه درست نيست، براى اينكه صبر را در معناى ايمان اخذ كرده.

بـعـضـى ديـگر گفته اند: معنايش اين است كه هر كس به خدا ايمان آورد، خدا قلبش را به سـوى آنـچـه كه بايد بكند هدايت مى كند، در نتيجه در موارد ابتلا به گرفتاريها صبر مـى كـنـد، و در مـوارد عطايا شكر مى كند، و اگر ستمى به او برود طرف را مى بخشد. و اين وجه قريب به همان معنايى است كه ما براى جمله كرديم.

(و اللّه بـكـل شـى ء عـليـم ) - جمله تأكيد استثناى گذشته است ، ممكن هم هست اشاره بـاشـد بـه آنـچـه آيه سوره حديد افاده مى كرد، و مى فرمود: (ما اصاب من مصيبه فى الارض و لا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبراها).

 

و اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول فان توليتم فانما على رسولنا البلاغ المبين

از ظـاهـر ايـنـكـه كـلمـه (اطـيـعـوا) را دو بـار آورد، و نـفـرمـود: (اطـيـعـوا اللّه و الرسـول )، بـر مـى آيـد كـه مـنـظـور از اطـاعـت خـدا بـا اطـاعـت رسـول دو چـيـز اسـت، و بـا هم اختلاف دارند، و از اين مى فهميم كه مراد (از اطاعت خدا) منقاد شدن براى او است،

در آنـچـه از شـرايع دين كه تشريع كرده، و پذيرفتن آن بدون چون و چرا است، و مراد (از اطـاعت رسول ) انقياد و امتثال دستوراتى است كه او به حسب ولايتى كه بر امت دارد مى دهد، ولايتى كه خدا به او داده است.

و كـلمـه (تـولى ) در جمله (فان توليتم فانما على رسولنا البلاغ المبين )، به معناى اعراض، و كلمه (بلاغ ) به معناى تبليغ است.

اطاعت رسول (ص) اطاعت خدا و نافرمانيش نافرمانى او است

و مـعـنـاى جـمـله اين است : كه اگر شما از اطاعت خدا در آنچه از دين تشريع كرده، و يا از اطاعت رسول بدان جهت كه ولى امر شما است در آنچه به شما دستور مى دهد اعراض كنيد، رسـول مـا نمى تواند شما را مجبور بر اطاعت كند، براى اينكه او مأمور به رفتار نشده بلكه تنها مأمور شده كه رسالت خدا را به شما برساند، كه رسانيد.

از اينجا روشن مى شود كه آنچه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) زايد بر احكام و شـرايـع قـرآن دسـتور داده، چه اوامرش و چه نواهيش، رسالت خداى تعالى است، و در حقيقت اوامر و نواهى خدا را رسانده، و اطاعت مردم در آن اوامر و نواهى نيز مانند اطاعت اوامر و نواهى قرآن اطاعت خدا است، همچنان كه اطلاق آيه زير نيز براين معنا دلالت مى كند، چون مى فرمايد: (و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن اللّه )، و ظاهرش اين است كه اطاعت رسـول در آنچه امر و يا نهى مى كند، به طور مطلق لازم است، چون آن جناب در آن اوامر و نواهى ماذون به اذن خدا، و اذن خدا در اطاعت رسول مستلزم علم و مشيت خدا به اطاعت اوست، و وقـتـى اطـاعـت اوامـر و نـواهى او را اراده كرده باشد، قهرا خود آن اوامر و نواهى را هم اراده كـرده اسـت، پـس مـعـلوم مـى شـود امـر و نهى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) از مصاديق امر و نهى خود خدا است، هر چند كه در مورد غير احكام و شرايعى باشد كه خود خدا جعل كرده است.

و بـه خـاطـر هـمـيـن كـه گـفتيم برگشت اطاعت رسول به اطاعت خداى تعالى است، در آيه شـريـفـه از غـيبت به خطاب التفات شده با اينكه قبلا خدا را غايب فرض كرده، فرموده بـود: (خـدا را اطـاعـت كـنـيـد) دنـبـالش خـدا را مـتـكـلم بـه حـسـاب آورده، مـى فـرمـايـد: (رسـول مـا)، تـا بـفـهـمـانـد گـفـتـه هـا و دسـتـورات رسـول هـم دسـتورات ما است، و مع ذلك در ضمن سخن تهديدى هم كرده باشد، و به طور اشاره فهمانده باشد كه نافرمانى او نافرمانى ما است.

بـيـان ايـنـكـه اطـاعـت يـك نـحـوه عـبـوديـت اسـت و فقط بايد از خدا و فرستاده اش اطاعت شود

اللّه لا اله الا هو و على اللّه فليتوكل المومنون

ايـن آيـه در مـقـام بـيـان عـلت وجـوب اطـاعـت خـداسـت، و عـلت ايـنـكـه چـرا اطـاعـت رسـول از مـصـاديـق اطـاعت خداست. توضيح اينكه اطاعت كه عبارت است از گردن نهادن در بـرابـر اوامـر و نـواهى مولى، خود يكى از شؤ ون عبوديت و بردگى براى مولى است، زيـرا اگـر مـولى بـرده اى را مـالك مـى شـود، هـيـچ مـنظورى ندارد جز اينكه مالك اراده و عـمـل بـرده باشد، به طورى كه برده اش اراده نكند مگر آنچه را كه مولى اراده مى كند و هـيـچ عـمـلى را انـجـام ندهد مگر آنچه را كه مولايش از او بخواهد انجام دهد، پس طاعت مولى نـحـوه اى از عـبـوديـت عـبـد است، همچنان كه در آيه زير هم بدان اشاره نموده مى فرمايد: (الم اعـهـد اليـكـم يـا بنى ادم ان لا تعبد وا الشيطان ) با اينكه هيچ كس شيطان را به عنوان خدايى نپرستيده، پس منظور از پرستش شيطان همان اطاعت كردن اوست.

پـس مـعـلوم شـد اطاعت كردن يك مطيع از مطاع خود عبادت آن مطاع است، و چون به جز خداى عـزوجـل مـعبودى نيست، پس ‍ طاعتى جزبراى خدا، و يا هر كسى كه خدا اطاعتش را واجب كرده بـاشـد صـحـيـح نـيـست. در نتيجه معناى آيه مورد بحث چنين مى شود: خداى سبحان را اطاعت كنيد، زيرا به جز معبود كسى نبايد اطاعت شود، و معبود به حق هم به جز خدا كسى نيست، پس بر شما واجب است كه او را عبادت كنيد، و با اطاعت غير او آن غير را كه يا شيطان است يـا هـواى نـفـس شريك خدا نسازيد. و به اين بيان روشن شد كه چگونه جمله مورد بحث در مقام تعليل است.

بـا آنـچـه كه تا اينجا گفتيم وجه و نكته اينكه چرا نفرمود: (لا رب غيره )، و خصوص الوهيت را انتخاب نمود نيز روشن مى شود.

ايمان به خدا و اطاعت او يك نوع توكل بر او است

(و على اللّه فليتوكل المومنون ) - اين جمله معناى جمله قبلى را كه مى فرمود: (اللّه لا اله الا هـو) تأكيد مـى كـنـد. تـوضـيـح ايـنـكـه تـوكـيـل كـه بـا تـوكـل از يك ماده مشتقند، به معناى آن است كه انسان شخص غير خودش را قـائم مـقـام خـود كـنـد تـا او امـور انـسـان را اداره نـمـايـد، و لازمـه ايـن وكـيـل گـيـرى ايـن اسـت كـه اراده وكـيـل قـائم مـقـام اراده مـوكـل، و فعل او فعل اين باشد، و اين به وجهى با معناى اطاعت منطبق است، چون مطيع هم اراده و عـمـل خـودرا تـابـع اراده و عـمـل مـطـاع مى داند، و اراده مطاع قائم مقام اراده مطيع، و عمل مطيع متعلق اراده مطاع مى شود، گـويـى عـمـل از خـود مـطـاع صـادر شـده، و بـنـابـر ايـن، اطـاعـت بـه وجـهـى بـه توكيل برگشت مى كند، و توكيل به وجهى اطاعت است.

پـس اطـاعـت بـنـده از پـروردگار خود اين كه اراده خود راتابع اراده پروردگارش كند، و عـمـلى هـم كـه مـى كـنـد همين جنبه را داشته باشد. و به عبارتى ديگر بنده اراده خود را و آنـچـه را كـه مـتـعـلق اراده او اسـت هـمـه را فـداى اراده و عمل پروردگارش نموده، و چنين ايثارى در راه او بكند.

پـس اطـاعـت خـداى تعالى در آنچه براى بندگانش تشريع كرده، و در متعلقات آن، خود نوعى از توكل بر خدا است، و چون اطاعت خدا براى هر خداشناس و مؤمن به خدا واجب است، پـس تـوكـل بـر او نـيـز بـر مؤمنـيـن لازم اسـت، و مؤمنـيـن هـم بـايـد بـر او تـوكـل كـنـنـد و هـم اطاعتش را گردن نهند، و اما كسى كه او را نمى شناسد، و به او ايمان ندارد، اطاعت هم ندارد.

پـس از آنـچـه گـذشـت روشـن شـد كـه ايـمـان و عـمـل صـالح نـوعـى از توكل بر خدا است.

مقصود از اينكـه خـطـاب بـه مؤمنـين فرمود: برخى از همسران و فرزندانتان دشمن شمايند، از آنان برحذر باشيد و....

يا ايها الذين امنوا ان من ازواجكم و اولادكم عدوا لكم فاحذروهم...

كلمه (من ) در جمله (من ازواجكم ) تبعيضى است، و معناى (بعضى از همسران شما) را مـى دهـد، و سـياق خطاب به تعبير (يا ايها الذين امنوا) و نيز وابسته كردن دشمنى همسران را به مؤمنين مجموعا علت حكم را مى رساند و مى فهماند كه بعضى از همسران مؤمنـيـن كـه بـا آنـان دشمنى مى ورزند بدان علت مى ورزند كه شوهرانشان ايمان دارند، و عداوت به خاطر ايمان جز نمى تواند علت داشته باشد كه اين زنان بى ايمان مى خواهند شـوهـران خـود را از اصـل ايـمـان، و يـا از اعـمـال صـالحـه اى كه مقتضاى ايمان است، از قـبـيـل انـفاق در راه خدا و هجرت از دار الكفر، برگردانند و منصرف كنند، و شوهران زير بـار نـمـى رونـد، قـهـرا زنـان بـا آنـان دشمنى مى كنند، و يا مى خواهند كفر و معصيت هاى بـزرگ از قـبـيـل بـخـل و خـوددارى از انـفـاق در راه خـدا را بـر آنـان تحميل كنند، چون دوست مى دارند شوهران بجاى علاقه مندى به راه خدا و پيشرفت دين خدا و مـواسـات بـا بـنـدگـان خـدا، بـه اولاد و هـمسران خود علاقه مند باشند، و براى تاءمين آسايش آنان به دزدى و غصب مال مردم دست بزنند.

پس خداى سبحان بعضى از فرزندان و همسران را دشمن مؤمنين شمرده، البته دشمن ايمان ايـشـان، و از ايـن جـهـت كـه دشـمن ايمان ايشانند شوهران و پدران را وادار مى كنند دست از ايـمـان بـه خدا بردارند، و پاره اى اعمال صالحه را انجام ندهند، و يا بعضى از گناهان كـبـيره و مهلكه را مرتكب شوند، و چه بسا مؤمنين در بعضى از خواسته هاى زن و فرزند به خاطر محبتى كه به آنان دارند اطاعتشان بكنند و لذا در آيـه شريفه مى فرمايد: از اين گونه زنان و فرزندان حذر كنيد، و رضاى آنها را مقدم بر رضاى خدا نگيريد.

(و ان تـعـفـوا و تصفحوا و تغفروا فان اللّه غفور رحيم ) - راغب در مفردات مى گويد كلمه (عفو) به معناى قصد براى گرفتن چيزى است، مثلا وقتى گفته مى شود: (عفاه )، و يـا اعـتـفـاه، مـعنايش اين است كه : قصد فلان چيز را كرد، در حالى كه آنچه را نزد خـود داشـت، بـه دسـت گـرفـتـه بـود - تـا آنـجـا كـه مى گويد - و چون گفته شود: (عـفـوت عـنـه ) مـعـنـايـش ايـن اسـت كـه مـن گـنـاه او را زايل كردم و از او چشم پوشيدم. آنگاه مى گويد: و كلمه (صفح ) به معناى ترك ملامت اسـت، و فـرقش با عفو است كه از عفو بليغ ‌تر است، و به همين جهت خداى تعالى در يك جـمـله هـر دو را ذكـر كرده و فرموده : (فاعفوا و اصفحوا حتى ياتى اللّه بامره )، چون گاهى مى شود كه انسان عفو مى كند، ولى صفح نمى كند. و سپس گفته : و كلمه (مغفرت ) كـه از ماده (غفر) است، به معناى آن است كه جامه اى در تن كسى بپوشانى كه تن او را از آلودگى نگه بدارد، و از همين باب است كه مى بينى يكى به ديگرى مى گويد (اغـفـر ثـوبـك فـى الوعـاء) يـعـنـى جـامـه ات را در خـم رنگ بينداز و آن را رنگ كن تا چـركتاب شود، و ديرتر چرك را نشان دهد و غفران و مغفرت از ناحيه خداى تعالى به اين اسـت كـه بـنده را از اينكه عذاب به او برسد حفظ فرمايد و در قرآن فرموده : (غفرانك ربنا)، و (مغفره من ربكم )، و (و من يغفر الذنوب الا اللّه ).

پس سه جمله (تعفوا)، و (تصفحوا) و (تغفروا) مى خواهند مؤمنين را تشويق كنند بـه ايـنكه اگر زن و فرزندانشان آثار دشمنى مذكور را از خود بروز دادند، صرفنظر كنند، و در عين حال بر حذر باشند كه فريب آنان را نخورند.

(فـان اللّه غـفـور رحـيـم ) - اگـر منظور از مغفرت و رحمت مغفرت و رحمت خاصه الهى بـاشد آن مغفرت و رحمتى كه تنها به مؤمنين مى رسد به همانهايى كه در آيه مورد بحث مـخاطب به خطابهاى (تعفوا) و (تصفحوا) و (تغفروا) هستند و معنا اين باشد كه اگر شما مؤمنين از خطا و دشمنى زنان و فرزندان خود چشم پوشى كنيد، خداى تعالى هم با شما به مغفرت و رحمت خود معامله مى كند، در اين صورت جمله مورد بحث وعده جميلى به مؤمنـيـن است در برابر رفتار صالحى كه كرده اند، همچنان كه در آيه زير همين وعده را به مؤمنين صاحب عفو و صفح داده مى فرمايد:

(و ليعفوا و ليصفحوا الا تحبون ان يغفر اللّه لكم ).

و اگـر مـنـظـور مغفرت و رحمت عام الهى باشد، بدون اينكه مقيد به مورد خطاب باشد، در ايـن صـورت ديگر جمله مورد بحث وعده نخواهد بود، بلكه مى خواهد بفرمايد: اگر مؤمنين چـنين كنند خود را به صفات خدا متصف و به اخلاق خدايى متخلق كرده اند، چون خدا هم غفور و رحيم است.

 

انما اموالكم و اولادكم فتنه و اللّه عنده اجر عظيم

كـلمـه (فـتـنـه ) بـه مـعـناى گرفتاريهايى است كه جنبه آزمايش دارد، و آزمايش بودن امـوال و فرزندان به خاطر اين است كه اين دو نعمت دنيوى از زينت هاى جذاب زندگى دنيا است، نفس آدمى به سوى آن دو آن چنان جذب مى شود كه از نظر اهميت همپايه آخرت و اطاعت پـروردگارش قرار داده، رسما در سر دو راهى قرار مى گيرد، و بلكه جانب آن دو را مى چـربـانـد، و از آخـرت غـافـل مـى شـود، هـمـچـنـان كـه در جـاى ديـگـر فـرمـود: (المال و البنون زينه الحيوه الدنيا).

و تـعـبـيـر آيـه مـورد بـحـث كـنـايـه از نـهـى اسـت، مـى خـواهـد از غـفـلت از خـدا به وسيله مـال و اولاد نـهـى كـنـد، و بـفـرمـايـد: بـا شـيـفـتـگـى در بـرابـر مال و اولاد جانب خدا را رها نكنيد، با اينكه نزد او اجرى عظيم هست.

معنــاى ايـنـكـه فرمود:(فاتقوا الله ما استطعتم) و جمع آن با آيه (اتقوا الله حق تقاته)

فاتقوا اللّه ما استطعتم...

يـعـنـى بـه مـقـدار استطاعتى كه داريد از خدا پروا كنيد - چون سياق جمله سياق دعوت و تـشـويـق بـه اطـاعت خدا و انفاق و مجاهده در راه او است - و جمله مورد بحث به خاطر حرف (فـاء) تفريع شده بر جمله (انما اموالكم ...) در نتيجه معناى آن چنين مى شود كه : بـه مـقدار استطاعتتان از خدا بترسيد و از ذره اى از آن مقدار را از تقوا و ترس خدا كوتاه نـيـاييد. در نتيجه آيه شريفه همان مطلبى را مى رساند كه آيه شريفه (اتقوا اللّه حق تقاته ) در مقام افاده آن است نه اينكه بخواهد بفرمايد هر چه توانستيد رعايت تقوى را بـكـنـيـد و هـر مـقـدار كه نتوانستيد تقوى را رها كنيد چون خداى تعالى به حكم آيه (و لا تـحـملنا ما لا طاقه لنابه ) به بيش از مقدار طاقت از از ما نخواسته آرى هر چند اين معنا در جاى خود صحيح است، ليكن آيه مورد بحث ناظر به آن نيست.

از آنچه گذشت دو نكته روشن گرديد.

نـكـتـه اول اينكه : ميان آيه (فاتقوا اللّه ما استطعتم و آيه اتقوا الله حق تقاته ) هيچ منافاتى نيست، و اختلافى كه بين آن دو هست چيزى نظير اختلاف به مقدار و كيفيت است، در جـمـله اولى دسـتـور مـى دهـد تـقـواى شما همه مواردى را كه درسعه و قدرت شما است فرا بـگـيـرد، و در دومـى دستور مى دهد تقواى شما در همه موارد متصف به حقيقت باشد، تقواى صورى و ظاهرى نباشد، اولى راجع به كميت و مقدار تقوا است، دومى مربوط به كيفيت آن است.

نكته دوم اينكه : سخن بعضى از مفسرين كه گفته اند: جمله (فاتقوا اللّه ما استطعتم ) ناسخ جمله (اتقوا اللّه حق تقاته ) است، سخن درستى نيست، و فسادش روشن گرديد.

(و اسـمـعـوا و اطـيـعـوا و انـفـقـوا خـيرا لانفسكم ) - قسمت از آيه جمله (فاتقوا اللّه ما اسـتـطـعـتـم ) را تأكيد مـى كـنـد، و كـلمـه (سـمـع ) مـعـنـاى اسـتـجـابـت و قـبـول پـيشنهاد و دعوت است، كه مربوط به مقام التزام قلبى است، به خلاف طاعت كه انقياد در مقام عمل است.

معناى جمله : (وانفقوا خيرا لانفسكم) و وجه منصوب بودن كلمه (خيرا)

و كـلمـه (انـفـاق ) بـه مـعـنـاى بـذل مـال در راه خـدا اسـت (نـه هـر بـذلى ديـگر)، و كلمه (خيرا) اگر منصوب آمده به گفته صـاحب كشاف به خاطر عاملى است كه حذف شده، و تقدير آن و (انفقوا) و (امنوا خيرا لانفس كم - انفاق كنيد و ايمان آوريد به چيزى كه براى خودتان خير است ) مى باشد. احتمال هم دارد كلمه (انفقوا) در عين دلالت بر انفاق، متضمن معناى قدموا و يا نظير آن هم بـاشـد، و معنا چنين باشد (و انفقوا خيرا لانفسكم - انفاق كنيد و با انفاق خيرى را براى خـود از پـيـش بـفرستيد) كه در عبارت داخل گيومه كلمه (انفاق ) متضمن معناى از پيش بفرستيد شده، شما مى توانيد چيز ديگرى را فرض كنيد كه مقام آيه بر آن دلالت كند.

و اگـر فـرمـود: (لانـفـسكم ) و نفرمود: (لكم )، براى اين بود كه مؤمنين را بيشتر خـوشـدل سـازد، و بـفـهـمـانـد اگـر انـفـاق كـنـيـد خـيـرش مـال شـمـا اسـت، و بـه جـز خـود شـمـا كـسـى از آن بـهـره مند نمى شود، چون انفاق دست و دل شما را باز مى كند، و در هنگام رفع نيازه اى جامعه خود دست و دلتان نمى لرزد.

(و مـن يـوق شـح نـفسه فاولئك هم المفلحون ) - تفسير اين جمله در تفسير سوره حشر گذشت.

 

ان تقرض وا اللّه قرضا حسنا يضاعفه لكم و يغفر لكم و اللّه شكور حليم

مـنـظـور از (اقـراض خـداى تـعـالى ) انـفـاق در راه خـدا اسـت، و اگـر ايـن عـمـل را قرض دادن به خدا، و آن مال انقاق شده را قرض حسن خوانده، به اين منظور بوده كه مسلمين را به انفاق ترغيب كرده باشد.

جمله (يضاعفه لكم و يغفر لكم ) اشاره است به حسن جزايى كه خداى تعالى در دنيا و آخـرت بـه انـفـاق گران مى دهد، و اسمهاى (شكور)، (حليم )، (عالم غيب و شهادت )، (عـزيـز) و (حـكـيـم ) پـنـج نـام از اسـماى حسناى الهى هستند، كه شرحش و وجه مناسبتش با سمع و طاعت و انفاق كه در آيه بدان سفارش شده است روشن است.

بحث روايتى

روايتى درباره دشمن بودن بعضى از هــمـسـران و فـرزنـدان مؤمنـيـن و نزول آيه : (ان من ازواجكم و اولادكم عدوا لكم...)

در تـفـسـيـر قـمـى در روايـت ابـى الجـارود از امام باقر (عليه السلام) روايت شده كه در ذيـل آيـه (ان مـن ازواجـكـم و اولادكـم عـدوا لكـم فـاحذروهم ) فرموده : اين آيه راجع به مـسـلمـانـانى است كه وقتى مى خواستند از وطن كافرنشين خود به دار هجرت مهاجرت كنند، زن و فرزندشان دست به دامنشان انداخته، از رفتن بازشان مى داشتند، و مى گفتند: تو را بـه خـدا سـوگـند مى دهيم كه از ما دست بر مدار كه بعد از رفتنت از بين خواهيم رفت، بعضى از مسلمانان تسليم خواسته زن و فرزند خود مى شدند، و در دار الكفر مى ماندند، و آيـه شـريـفـه آنـان را از چـنـيـن زن و فرزندانى بر حذر داشته، از اطاعت آنان نهى مى فـرمـايد، بعضى ديگر از مسلمانان تسليم نمى شدند، و راه خدا را پيش گرفته از زن و فـرزنـد دست بر مى داشتند، و مى گفتند: به خدا سوگند اگر شما با من هجرت نكنيد، و خداى تعالى روزى بين من و شما در دار الهجره جمع كرد، ديگر كارى به كارتان نخواهم داشت، و تا ابد سودى به شما نخواهم رساند.

ولى خـداى تـعـالى دستور داد بعد از آنكه در دار هجرت به زن و فرزند خود رسيدند از سوگند خود صرفنظر نموده، به بهترين وجهى با آنان برخورد نمايند، و صله رحم را رعايت كنند.

(و ان تعفوا و تصفحوا و تغفروا فان اللّه غفور رحيم.

مؤلف: اين معنا در الدر المنثور هم از عده اى از صاحبان كتب حديث از ابن عباس روايت شده.

و در الدر المـنـثـور اسـت كـه ابـن مـردويـه از عباده بن صامت و عبداللّه بن ابى اوفى، از رسـول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) نقل كرده اند كه در تفسير جمله (انما اموا لكم و اولادكـم ) فـرمـوده انـد: بـراى هر امتى، فتنه اى است، و فتنه امت من كه به وسيله آن آزمايش ‍ مى شوند مال است.

مؤلف: نـظـيـر ايـن روايـت را نـيـز از ابـن مـردويـه از كـعـب بـن عـيـاض از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) نقل كرده.

اشكال وارد بر چنـد روايت حاكى از اينكه پيامبر (ص) راجع به حب خود حسنين را آيه (انما اموالكم و اولادكم فتنه) را قرائت نموده است

و باز در همان كتاب است كه ابن ابى شيبه، احمد، ابو داوود، ترمذى، نسائى، ابن ماجه، حـاكـم و ابـن مـردويـه، هـمـگـى از بـريـد روايـت كـرده انـد كـه گـفـت : رسـول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) مشغول خطابه بود كه حسن و حسين با پيراهنى قـرمـز وارد شـدنـد، و (بـه طـرف آن جـنـاب ) مـى رفـتـنـد و مـى افـتـادنـد رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) از مـنـبـر پـايـيـن آمـد و هـر دو را بـغـل كـرد يـكـى را بـه ايـن طـرف و يـكـى را بـه آن طرف و به منبر بالا رفت، و سپس فرمود: خداى تعالى درست فرموده : (انما اموالكم و اولادكم فتنه )، من وقتى چشمم به ايـن دو پـسر افتاد كه مى آيند و مى افتند، نتوانستم طاقت بياورم، و كلامم را قطع نكنم، بناچار براى گرفتن آن دو پايين آمدم.

مؤلف: ايـن روايـت بـى اشـكـال نـيـسـت، بـراى ايـنـكـه درسـت اسـت كـه امـوال و اولاد فـتنه است، اما نه حتى براى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم)، كه سيد انبيا و سرآمد مخلصين و معصوم و مؤ يد به روح القدس است.

روايـت ديـگـرى هـسـت كـه لحـنـش از ايـن هم شنيع تر است، و آن روايتى است كه باز الدر المـنـثـور از ابـن مـردويـه، از عـبـداللّه عـمـر، نـقـل كـرده كـه گـفـت : رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله و سلم) در حالى كه داشت بالاى منبر براى مردم ايراد خطبه مى كرد چشمش به حسين بن على افتاد كه داشت مى آمد، پا بر دامن خود نهاد و افتاد و گريه كرد، ناگزير رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) از منبر پايين آمد،

مـردم چـنـيـن ديـدنـد، دويـدنـد و حـسـين را برداشتند، و او را دست به دست گردانيده تا به رسول خدا رسانند، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) آنگاه فرمود: خدا شيطان را بكشد كه فرزند چه فتنه اى است، به آن خدايى كه جانم به دست اوست، من متوجه نشدم كه از منبر پايين آمده ام.

نـظـيـر ايـن روايـت در شـنـاعـت لحـن روايـتـى اسـت كـه از ابـن منذر، از يحيى بن ابى كثير نـقـل شـده كـه گفت : وقتى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) صداى گريه حسن و حسين را شنيد، فرمود: اولاد فتنه است، براى گريه اين دو كودك آن چنان مرابى خود كرد كـه بـرخـاسـتـم در حـالى كه عقل از من سلب شده بود. بنابر اين يا بايد اين روايات را طرد نموده قبولش نكرد، و يا آنكه تاءويل و توجيهش ‍ كرد.

روايـتـى در ذيـل آيـه (اتـقـوا الله حـق تـقـاتـه) و (انـقـوا الله مـا اسـتطعتم) و روايتى درباره بخل ورزيدن

و در تفسير برهان از ابن شهر اشوب از تفسير وكيع روايت شده كه گفت : سفيان بن مره هـمـدانـى از عبد خير برايمان نقل كرد كه گفته بود، من از على بن ابى طالب از اين كلام خـداى تـعـالى پـرسـيـدم كـه مـى فـرمـايـد: (اتقوا الله حق تقاته )، فرمود: به خدا سوگند غير از اهل بيت كسى به اين دستور عمل نكرده، اين ماييم كه همواره به ياد خداييم، و هـرگـز فـرامـوشـش نـمى كنيم، و ماييم كه شكرش را به جاى آورده، هرگز كفرانش نمى كنيم، و ماييم كه او را اطاعت نموده، هرگز نافرمانيش نكرده ايم.

و چون اين آيه نازل شد اصحاب گفتند ما توانايى چنين تقوايى را نداريم، خداى تعالى آيه (فاتقوا الله ما استطعتم ) را نازل فرمود، (تا آخر حديث ).

و در تـفـسـير قمى آمده كه پدرم از فصل بن ابى مره برايم حديث كرد كه : من امام صادق (عليه السلام) را ديدم كه از اول شب تا صبح طواف مى كرد و مى گفت : بارالها مرا از شر بخل نفسم نگه بدار. عرضه داشتم : فدايت شوم من امشب از شما به غير از اين دعا را نـشـنـيدم. فرمود: چه بلايى بالاتر از بخل نفس سراغ دارى ؟ خداى تعالى مى فرمايد: (و من يوق شح نفسه فاولئك هم المفلحون ).

سوره طلاق مدنى است و دوازده آيه دارد

سوره طلاق آيات 1 تا 7

 بـسـم اللّه الرحـمـن الرحـيـم

 يا ايها النبى اذا طلقتم النساء فطلقوهن لعدتهن و احصوا العـده و اتـقـوا اللّه ربكم لا تخرجوهن من بيوتهن و لا يخرجن الا ان ياتين بفاحشه مبينه و تـلك حـدود اللّه و مـن يـتـعـد حـدود اللّه فـقـد ظـلم نـفـسـه لا تـدرى لعل اللّه يحدث بعد ذلك امرا(1)

 فاذا بلغن اجلهن فامسكوهن بمعروف او فارقوهن بمعروف و اشـهـدوا ذوى عدل منكم و اقيموا الشهاده لله ذلكم يوعظ به من كان يومن باللّه و اليوم الاخـر و مـن يـتـق اللّه يـجـعـل له مـخـرجـا(2)

 و يـرزقـه مـن حـيـث لا يـحـتـسـب و مـن يـتـوكـل عـلى اللّه فـهـو حـسـبـه ان اللّه بـالغ امـره قـد جعل اللّه لكل شى ء قدرا(3)

 و اللاى يئسن من المحيض من نسائكم ان ارتبتم فعدتهن ثلثه اشـهـر و اللاى لم يـحـضـن و اولت الاحـمـال اجـلهـن ان يـضـعـن حـمـلهـن و مـن يـتـق اللّه يجعل له من امره يسرا(4)

 ذلك امر اللّه انزله اليكم و من يتق اللّه يكفر عنه سياته و يعظم له اجـرا(5)

 اسـكـنـوهـن مـن حيث سكنتم من وجدكم و لا تضاروهن لتضيقوا عليهن و ان كن اولات حـمـل فـانـفـقـوا عـليـهـن حتى يضعن حملهن فان ارضعن لكم فاتوهن اجورهن و اتمروا بينكم بـمـعـروف و ان تعاسرتم فسترضع له اخرى (6)

 لينفق ذو سعه من سعته و من قدر عليه رزقـه فـاليـنـفـق مـمـا اتـئه اللّه لا يـكـلف الله نـفـسـا الا مـا اتـئهـا سيجعل الله بعد عسر يسرا(7)

ترجمه آيات

به نام خداوند بخشنده بخشايشگر. اى نبى اسلام ! تو و امتت وقتى زنان را طلاق مى دهيد در زمـان عـده طلاق دهيد (زمانى كه از عادت ماهانه پاك شده و با همسرشان نزديكى نكرده بـاشـنـد) و حـسـاب عـده را نـگه داريد و از خدا، پروردگارتان بترسيد، آنان را از خانه هـايـشـان بيرون مكنيد خودشان هم بيرون نشوند مگر اينكه گناهى علنى مرتكب شوند كه در اين صورت مى توانيد بيرونشان كنيد. و اينها همه حدود خدا است و كسى كه از حدود خدا تـجـاوز كـنـد بـه نـفـس خـود سـتـم كـرده تـو چـه مـى دانـى شـايـد خـدا بـعـد از طـلاق و قبل از سر آمدن عده حادثه اى پديد آورد و شوهر به همسرش برگردد (1).

پس وقتى به اواخر عده رسيدند يا اين است كه به خوبى و خوشى آنان را نگاه مى داريد و يـا بـه خـوبـى و خـوشـى از آنـان جـدا مـى شـويـد و در هـر حـال دو نـفـر از مـردم خود را كه معروف به عدالت باشند شاهد بگيريد و شاهد هم براى خـدا اقـامـه شـهـادت كـنـد، ايـنـهـا كه به شما گفته شد اندرزهايى است كه افرادى از آن موعظه مى شوند كه به خدا و روز جزا ايمان دارند و كسى كه از خدا بترسد خدا برايش ‍ راه نجاتى از گرفتاريها قرار مى دهد (2).

و از مـسـيـرى كـه خـود او هـم احـتـمـالش را نـدهـد رزقـش مـى دهـد و كـسـى كـه بـر خـدا توكل كند خدا همه كاره اش مى شود كه خدا دستور خود را به انجام مى رساند و خدا براى هر چيزى اندازهاى قرار داده (3).

و از زنان شما آن زنانى كه حيض نمى بينند اگر به شك افتاديد كه از پيرى است و يا بـه خـاطـر عـارضـه اى اسـت كـه عـده طـلاقـشـان سـه مـاه اسـت. و هـمـچ نين آنهايى كه از اول حـيـض نديدند. و اما زنان آبستن عده طلاقشان اين است كه فرزند خود را بزايند. و هر كس از خدا بترسد خدا امور دنيا و آخرتش را آسان مى سازد (4).

ايـن امـر خـدا اسـت كـه خـدا آن را بـه سـويـتـان نـازل كـرده و كـسى كه از خدا بترسد خدا گناهانش را تكفير و اجرش را عظيم مى كند (5).

زنـان طلاقى خود را در همان منزلى كه بر حسب توانايى خود مى نشينيد سكنى دهيد و به ايـشـان به منظور تنگنا نهادن ضرر نرسانيد و اگر داراى حملند نفقه شان را بدهيد تا حمل خود را بزايند حال اگر بچه شما را شير دادند اجرتشان را بدهيد و با يكديگر به خوبى و خوشى مشورت كنيد و اگر درباره اجرت سخت گيرى كرديد زنى ديگر آن كودك را شير دهد (6).

و بـايـد مـرد تـوانـگر بقدر توانگريش و مرد فقير بقدر توانائيش و خلاصه هر كس از آنچه خدايش داده انفاق كند كه خدا هيچ كس را تكليف نمى كند مگر به مقدار قدرتى كه به او داده و خدا بعد از هر سختى گشايشى قرار مى دهد (7).

بيان آيات

ايـن سـوره مـشـتـمـل بـر بـيـان كـليـاتـى از احـكـام طـلاق اسـت، و بـه دنـبـال آن مـقـدارى انـدرز وتـهـديـد و بـشارت، و اين سوره به شهادت سياقش ‍ در مدينه نازل شده.

بيان آيات راجع به حكم طلاق، عده، رجوع و...

يا ايها النبى اذا طلقتم النساء فطلقوهن لعدتهن و احصوا العده...

در آغاز سوره نخست خطاب را متوجه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) مى كند، چون او است كه به سوى امت فرستاده شده و پيشواى امت است، پس مى شود مطالب مربوط به هـمـه امـت را بـه شـخـص او خـطـاب كـرد، و ايـن گـونـه خـطـابـهـا در اسـتـعـمـال شـايـع اسـت، خـطاب ى است مخصوص بزرگ قوم، و مقدم بر همه آنان، ولى مـنـظـور عـمـوم پـيـروان و زيـردسـتـان او اسـت، پـس ديـگـر وجـه و دليـلى نـدارد كـه مـثـل بـعـضـى از مـفـسـريـن بـگـويـيـم تـقـديـر آيـه (يـا ايـهـا النـبـى قـل لامـتـك اذا طـلقـتم النساء) است، يعنى اى پيامبر به امتت بگو كه وقتى زنان را طلاق داديد چنين و چنان كنيد.

و مـعـناى اينكه فرموده : (و چون زنان راطلاق داديد با عده طلاق دهيد) اين است كه چون خـواسـتـيـد طـلاق بدهيد و نزديك شد كار را انجام دهيد چنين و چنان كنيد، چون معنا ندارد كه بـعـد از طلاق دادن دوباره طلاق دهند، پس در حقيقت اين تعبير نظير تعبير در آيه زير است كه مى فرمايد: (اذاقمتم الى الصلوه فاغسلوا)، يعنى چون خواستيد به نماز بايستيد چنين كنيد.

و (عـده ) عـبـارت از اين است كه زن در آن مدت از ازدواج جديد، خوددارى كند، تا آن مدت كـه شـرع مـعين كرده تمام شود، و مراد از (طلاق دادن براى عده ) طلاق دادن براى زمان عده است، به طورى كه زمان عده را از روز وقوع طلاق حساب كنند، و اين بدين صورت مى شـود كـه طـلاق در طـهـرى واقـع شـود كـه در آن طـهـر عـمـل جـنـسـى انجام نشده باشد، از آن تار يخ حساب عده را نگه مى دارد تا سه بار حيض ديدن و پاك شدن، كه بعد از آن مى تواند شوهر كند.

(و احـصـوا العـده ) - يـعنى عدد حيض ها و پاك شدنها را كه معيار عده است بشماريد و حسابش را داشته باشيد.

و مـنـظور از اين دستور نگه دارى زن است، چون زن در اين مدت حق نفقه و سكنى را دارد، و هـمـسرش بايد مخارجش را بدهد، و نمى تواند از خانه بيرونش كند، البته حقى هم شوهر بـه او دارد، و آن ايـن اسـت كـه مـى تواند به طلاق خود رجوع نموده ، زندگى با او رااز سر گيرد.

(و اتـقـوا اللّه ربـكـم لا تـخـرجـوهـن مـن بـيـوتـهـن ) - ظـاهـر سـياق اين است كه جمله (بـيـرونشان نكنيد)، بدل باشد (از جمله از خدا پروردگارتان بترسيد) و خاصيت اين بد ل آوردن تأكيد نهى در جمله (بيرونشان نكنيد) است، و منظور از (من بيوتهن - از خـانـه هـايـشـان ) هـمـان خـانـه هـايـى اسـت كـه زنـان قـبـل از طـلاق در آن سـكـنـى داشـتـند، و به همين جهت فرموده : (خانه هايشان ) با اينكه خانه مال شوهر است.

و جمله (و لا يخرجن ) نهى از بيرون رفتن خود زنان از خانه است، همچنان كه جمله قبلى نهى شوهران بود از بيرون كردن آنان.

(الا ان يـاتـيـن بـفـاحـشـه مـبـيـنـه ) - يـعـنـى مـگـر آنـكـه گـنـاهـى ظـاهـر و فـاش از قـبـيل زنا و يا ناسزا و يا اذيت اهل خانه مرتكب شوند، همچنان كه در روايات وارده از ائمه اهل بيت (عليهم السلم) وارد شده كه فاحشه عبارت از گناهان مذكور است.

(و تـلك حـدود اللّه و مـن يـتعد حدود اللّه فقد ظلم نفسه ) - يعنى هر كس از احكامى كه بـراى طلاق ذكر شده كه حدود خدا است تجاوز كند، چنين و چنان مى شود، آرى تمامى احكام الهـى حـدود اعـمـال بـنـدگـان است، و كسى كه از آن احكام تجاوز كند در حقيقت از حدود خدا تـجـاوز كرده و آن را رعايت ننموده، و كسى كه چنين كند يعنى نافرمانى پروردگار خود كند، به خود ستم كرده است.

(لا تـدرى لعـل اللّه يـحـدث بـعـد ذلك امـرا) - يـعـنـى تو نمى دانى، چه بسا خداى تعالى بعد از اين امرى پديد آورد، يعنى امرى كه وضع اين زن و شوهر را عوض كند، و راى شـوهـر در طـلاق هـمـسـرش عـوض شـده، بـه آشـتـى بـا وى مـتـمايل گردد، چون زمام دلها به دست خداست، ممكن است محبت همسرش در دلش پيدا شود، و به زندگى قبلى خود برگردد.

 

فاذا بلغن اجلهن فامسكوهن بمعروف او فارق وهن بمعروف... و اليوم الاخر

مراد از (بلوغ اجل زنان ) اين است كه به آخر زمان عده نزديك و مشرف شوند، نه اينكه به كلى عده شان سر آيد، چون اگر عده سر بيايد ديگر جمله (فامسكوهن ) معنا نخواهد داشـت، زيـرا منظور از اين جمله همان رجوع است كه بعد از عده ديگر رجوعى نيست و منظور از جـمـله (فـارقوهن ) اين است كه در اين چند روزه آخر عده رجوع نكند، تا عده سر آيد و جدايى به كلى حاصل گردد.

و مـراد از ايـنـكـه فـرمـود: (امساك و نگهدارى زن به طور معروف با شد)، اين است كه اگـر شوهر خواست برگردد، و از جدايى با زن صرفنظر كند، بايد كه از آن به بعد با او نيكوكارى نموده، حقوقى را كه خدا براى زن بر مرد واجب كرده رعايت نمايد. و مراد از (مـفـارقـت بـه نـحـو معروف ) هم اين است كه حقوق شرعيه زن را احترام بگذارد. پس تقدير كلام چنين مى شود (فامسكوهن بمعروف من الشرع او فارقوهن بمعروف من الشرع ).

(و اشـهـدوا ذوى عـدل مـنـكـم ) - يـعـنـى دو نـفـر مـرد عـادل از خـودتـان شاهد بر طلاق بگيريد. و توضيح معناى عدالت در تفسير سوره بقره گذشت.

(و اقيموا الشهاده لله ) - توضيح جمله نيز در سوره بقره بيان شد.

(ذلكـم يـوعـظ بـه مـن كـان يـومـن باللّه و اليوم الاخر) - كلمه (ذلك ) اشاره به مطالب قبل است، مى فرمايد: اين امر به تقوا و پرهيز از خدا، و اقامه شهادت براى خدا، و ايـن نـهـى از تـعـدى درباره حدود الهى كه گفتيم چنين و چنان است. ممكن هم هست بگوييم اشـاره اسـت بـه همه مطالب گذشته، چه احكامى كه بيان شد، و چه امر به تقوى و به اخلاص در شهادت و نهى از تعدى در حدود خدا، مى فرمايد: همه اينها مطالبى است كه مؤمنـيـن بـه وسـيـله آن هـا مـوعـظـه مـى شـونـد، بـه حـق ركـون نـمـوده از باطل دل كنده مى شوند، و اين تعبير در عين حال اشاره اى هم به اين معنا دارد كه اعراض از اين احكام، و يا تغيير دادن آن خارج شدن از ايمان است.

معناى جملات آيه شريفه : (و من يتق الله يجعل له مخرجا...) با توجه به سياق و موضوع آن

و من يتق اللّه يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب... قدر

مـى فـرمـايـد: (و مـن يـتـق اللّه ) و هـر كـس از محرمات الهى به خاطر خدا و ترس از او بـپـرهـيـزد، و حـدود او را نـشـكـنـد، و حـرمـت شـرايـعـش را هـتـك نـنـمـوده، بـه آن عـمل كند (يجعل له مخرجا) خداى تعالى برايش راه نجاتى از تنگناى مشكلات زندگى فراهم مى كند، چون شريعت او فطرى است، و خداى تعالى بشر را به وسيله آن شرايع بـه چـيزى دعوت مى كند كه فطرت خود او اقتضاى آن را دارد، و حاجت فطرتش را بر مى آورد، و سـعـادت دنـيـايـى و آخـرتـيـش را تـاءمـيـن مـى كـنـد، و از هـمـسـر و مـال و هـر چيز ديگرى كه مايه خوشى زندگى او و پاكى حياتش باشد، از راهى كه خود او احتمالش را هم ندهد و توقعش را نداشته باشد روزى مى فرمايد، پس اين ترس را به خود راه ندهد كه اگر از خدا بترسد و حدود او را محترم بشمارد و به اين جهت از آن محرمات كـام نـگـيـرد، خـوشـى زندگيش تاءمين نشود، و به تنگى معيشت دچار گردد، نه، اينطور نيست، براى اينكه رزق از ناحيه خداى تعالى ضمانت شده و خدا قادر است كه از عهده ضم انت خود بر آيد.

(و مـن يـتـوكـل عـلى اللّه ) - و كـسـى كـه بـر خـدا تـوكـل كـند، از نفس و هواهاى آن، و فرمانهايى كه مى دهد، خود را كنار بكشد و اراده خداى سـبـحـان را بـر اراده خود مقدم بدارد، و عملى را كه خدا از او مى خواهد بر عملى كه خودش دوسـت دارد تـرجـيـح بـدهـد، و بـه عـبـارتـى ديـگـر به دين خدا متدين شود و به احكام او عمل كند.

(فـهـو حـسـبـه ) - چـنـين كسى خدا كافى و كفيل او خواهد بود، و آن وقت آنچه را كه او آرزو كـنـد، خـداى تـعـالى هـم همان را برايش ‍ مى خواهد، البته آنچه را كه او به مقتضاى فـطـرتـش مـايـه خـوشـى زنـدگـى و سـعادت خود تشخيص مى دهد، نه آنچه را كه واهمه كاذبش ‍ سعادت و خوشى مى داند.

و اينكه فرمود: خدا كافى و كفيل او است، علتش اين كه خداى تعالى آخرين سبب است ، كه تمامى سبب ها بدو منتهى مى شود، در نتيجه وقتى او چيزى را اراده كند بجا مى آورد و به خـواسـتـه خـود مـى رسـد، بـدون اراده اش دگرگونى پذيرد، او است كه مى گويد: (ما يـبـدل القـول لدى )، و چـيـزى بـيـن او و خـواسـتـه اش حائل نمى گردد، چون او است كه مى گويد: (و اللّه يحكم لا معقب لحكمه )، و اما ساير اسباب كه انسان ها در رفع حوائج خود متوسل بدانها مى شوند، سببيت خود را از ناحيه خدا مـالكـنـد، و آن مـقدار را مالكند كه او به آنها داده، و هر صاحب قدرتى آن مقدار قدرت دارد كـه بـه آن داده، در نـتـيـجـه در مـقـام فـعـل آن مـقـدار مـى تـوانـد عمل كند كه او اجازه اش داده باشد.

پـس تـنها خدا براى هر كس كه بر او توكل كند كافى است، و هيچ سبب ديگر چنين نيست، (ان اللّه بـالغ امـره ) خدا به هر چه بخواهد مى رسد، او است كه فرموده : (انما امره اذا اراد شـيـئا ان يـقـول له كـن فـيـكـون )، و نـيـز فـرمـوده : (قـد جـعـل اللّه لكـل شـى ء قـدرا) پـس هيچ چيز نيست مگر آنكه قدرى معين و حدى محدود دارد، و خـداى سـبـحـان مـوجـودى است كه هيچ حدى او را تحديد نمى كند، و هيچ چيزى به او احاطه نمى يابد، و او خودش محيط به هر چيز است.

شرح مفاد آيه كريمه فوق

ايـن مـعـنـاى آيه بود، از نظر اينكه در بين آيات طلاق واقع شده و با مورد طلاق منطبق مى شود، و اما اگر از سياق و مورد صرفنظر كنيم، و اطلاق خود آيه را در نظر بگيريم، مـخـرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب ) اين مفاد را به دست مى دهد كه هر كس از خدا بترسد و بـه حـقـيـقـت مـعـنـاى كـلمـه پـروا داشـتـه بـاشـد - كـه البـتـه چـنـيـن تـقـوايـى حـاصـل نـمـى شـود مـگـر بـا مـعرفت نسبت به خدا و اسما و صفات او - و سپس به خاطر رعـايـت جـانـب او از مـحـرمـات و تـرك واجـبـات - كـه لازمـه آن ايـن است كه اراده نكند مگر فـعـل و تـركى را كه او اراده كرده باشد، و لازمه اين هم آن است كه اراده اش در اراده خداى تعالى مستهلك شده باشد - چنين كسى هيچ عملى انجام نمى دهد مگر از اراده اى از خدا.

لازمه اين نيز آن است كه خود را و متعلقات خود از مشخصات و افعالش را ملك خداى تعالى بداند، آن هم ملك طلق او، و او را مالك على الاطلاق خود بداند، مالكى كه به هربخواهد مى تـوانـد در ملكش تصرف كند، و اين ملكيت همان ولايت خدايى است كه خدا با آن ولايت متولى امـر بـنده اش مى باشد، پس براى بنده از ملك حقيقى چيزى باقى نمى ماند مگر آنچه كه خداى سبحان تمليكش كرده باشد، تازه همان را هم كه او دارد باز به ملكيت خدا باقى است، و ملك همه اش از خداى عزوجل است.

ايـنـجـاسـت كـه خـداى تـعـالى چـنـيـن بـنـده اى را بـه حـكـم (و يـجـعـل له مـخـرجا) از تنگناى و هم و زندان شرك نجات مى دهد، ديگر به اسباب ظاهرى دلبسته نيست و به حكم (و يرزقه من حيث لا يحتسب ) از جايى كه او احتمالش را هم ندهد رزق مـادى و مـعـنـويـش ‍ را فـراهـم مـى كـنـد، امـا رزق ماديش را بدون پيش بينى خود او مى رسـانـد، بـراى ايـنـكـه او قـبـل از رسـيـدن بـه چـنـيـن تـوكـلى رزق خـود را حـاصـل دسـتـرنـج خـود و اثـر اسـبـاب ظـاهـرى مـى دانـسـت ، هـمـان اسـب ابـى كـه دل به آن بسته بود، و از آن اسباب هم كه بسيار زيادند جز به اندكى اطلاع نداشت، و مـثلش مثل كسى بود كه در شبى بس ظلمانى نور بسيار ضعيفى پيش پايش را روشن كرده باشد، و از ماوراى آن فضاى اندك بى خبر باشد، و ليكن خداى سبحان از همه اسباب خبر دارد، و او است كه اسباب و مسببات را پشت سر هم مى چيند، و هر طورى كه بخواهد نظام مى بـخـشد، و به هر يك از آن اسباب بخواهد اجازه تاثير مى دهد تاثيرى كه خود بنده چنان تاثيرى براى آن سراغ نداشته .

و امـا رزق مـعـنـويـش را - كه رزق حقيقى هم همانست، چون مايه حيات جان انسانى است، و رزقى است فنا ناپذير - بدون پيش بينى خود او مى رساند، دليلش اين است كه انسان نه از چنين رزقى آگهى دارد و نه مى داند كه از چه راهى به وى مى رسد.

توكل واقعى بر خداوند تنها نصيب صالحين از امت اسلام مى شود

و كـوتـاه سـخـن ايـنـكـه : خـداى سـبـحـان كـه ولى و عـهـده دار سـرپـرسـتـى بـنـده مـتـوكـل خـويـش اسـت، او را از پـرتگاه هلاكت بيرون مى كشد، و از طريقى كه خود او پيش بينى آن را نمى كند، روزى مى دهد و چـنـيـن بـنـده اى بـه خـاطـر ايـنـكـه بـر خـداى تـعـالى تـوكـل كـرده، و هـمـه امـور خـود را بـه او واگـذار نـمـوده، هـيـچ چـيـز از كـمـال و از نـعـمت هايى را كه قدرت به دست آوردن آن را در خود مى بيند از دست نمى دهد، خلاصه آنچه را كه اميدوار بود به وسيله سعى و كوشش خود به دست آورد همان را خداى تـعـالى بـرايـش فـراهـم مـى كـنـد، بـراى ايـنـكـه او بـه وى تـوكـل كـرد، و كـسى كه بر خدا توكل كند، خدا همه كاره او مى شود، و هيچ سبب از اسباب ظاهرى اينطور نيست، براى اينكه هر سببى را كه در نظر بگيرى يكبار كارگر مى افتد بار ديگر نمى افتد، ولى خداى تعالى اين طور نيست، (ان اللّه بالغ امره )، چون خدا بـه كـار خـود مـى رسـد و تـمـامـى امـور در حـيـطـه قـدرت خـداى تـعـالى اسـت (قـد جعل اللّه لكل شى ء قدرا) و وقتى حدود و اندازه هر موجودى را خداى تعالى معين مى كند، بنده متوكل هم يكى از موجودات است، او نيز از تحت قدرت خدا خارج نيست، پس اندازه ها و حدود او نيز به دست خدا است.

و چـنـيـن مـقامى تنها نصيب صالحين از اولياى اين امت مى شود، و اما افراد پايين تر افراد مـتـوسـط از اهـل تـقـوى كـه درجـات پـايـيـن تـرى از حـيـث مـعـرفـت و عـمـل دارنـد، از مـوهـبـت ولايـت خـدايـى هـم آن مـقـدارى بـرخـوردارنـد كـه با اخلاص ايمان و اعـمـال صـالحـشـان مطابقت دارد، و چنان نيست كه هيچ بهره اى از اين موهبت نداشته باشند، چگونه محروم باشند با اينكه خداى فرموده : (و اللّه ولى المؤمنين ) و جاى ديگر به طور مطلق فرموده : (و اللّه ولى المتقين ).

آرى هـمـيـن كـه به دين حق متدين هستند، و اين سنت حيات را پذيرفته، ورود و خروجشان در امـور نـاشـى از اراده خـداى تـعـالى اسـت، خـود تـقـوى اللّه و توكل بر او است، براى اينكه اين گونه افراد مؤمن و متقى اراده خداى تعالى را در جاى اراده خـودشـان قـرار داده انـد، در نـتـيـجه به همان مقدار از سعادت زندگى برخوردار مى شـونـد، و خداى تعالى برايشان از هر ناملايمى مخرجى قرار مى دهد، و از جايى كه خود آنان به فكرشان نرسد روزيشان مى دهد، و پروردگارشان كافى ايشان است، و او به كـار خـود مـى رسـد و اراده خود را به كرسى مى نشاند، و چگونه چنين نباشد با اينكه او است كه براى هر چيزى قدر و مقدارى معين كرده است .

و اين مؤمنين از محروميت از سعادت هم آن مقدار سهم دارند كه شرك در ايمان و عملشان رخنه كرده باشد و رخـنـه هـم مـى كند، چون همانطور كه در بالا گفتيم غير از صالحان از اولياى خدا، آنها كـه از رتـبـه پـايـيـن ترند از شرك خالى نيستند، همچنان كه فرمود: (و ما يومن اكثرهم بـاللّه الا و هم مشركون ) و از سوى ديگر به طور مطلق فرموده : (ان اللّه لا يغفر ان يشرك به ).

و نـيـز فـرمـوده : (و انـى لغـفـار لمـن تـاب و امـن و عمل صالحا)، يعنى هر كسى كه از شرك توبه كند، و باز به طور مطلق فرموده : (و استغفروا اللّه ان اللّه غفور رحيم ).

پـس مؤمن بـه هيچ درجه از درجات ولايت الله بالا نمى رود مگر با توبه از شرك خفى كه هر مرحله از آن پايين تر از درجه ولايت آن مرحله است.

آيـه مـورد بـحـث از آيـات بـرجـسـتـه قـرآن اسـت، و مـفسرين درباره جمله جمله آن سخنانى پراكنده دارند، كه از نقلش صرفنظر مى كنيم.

مدت عده طلاق

 

و اللائى يئسن من المحيض من نسائكم ان ارتبتم فعدتهن ثلاثه اشهر...

كلمه (ارتياب ) كه مصدر فعل (ارتبتم ) است به معناى شك و ترديد، و در خصوص آيه منظور شك در يائسه شدن است، چون ممكن است زنى حيض نبيند، ولى شك داشته باشد كه حيض نديدنش به خاطر كبر سن است، يا به خاطر عارضه اى مزاجى است . پس معناى آيه اين است كه آن زنانى كه از حيض يائسه مى شوند، اگر در علت يائسه شدنشان شك داشتيد كه آيا به خاطر رسيدن به حد يائسگى است، يا به خاطر عارضه مزاجى است در صورتى كه طلاقشان داديد بايد سه ماه عده نگه بدارند.

(و اللائى لم يـحـضن ) - اين جمله عطف است بر جمله (و اللائى يئسن...)، و معنايش اين است كه زنانى كه در سن حيض ‍ ديدن حيض نديدند نيز عده طلاقشان سه ماه است.

(و اولات الاحمال اجلهن ان يضعن حملهن ) - يعنى منتهاى زمان عده زنانى كه آبستن هستند و طلاق گرفته اند، روزى است كه وضع حمل كرده باشند.

(و مـن يـتـق اللّه يـجعل له من امره يسرا) - يعنى كسى كه از خدا بترسد، خداى تعالى برايش آسانى قرار مى دهد، يـعـنى شدايد و مشقت هايى را كه برايش پيش مى آيد آسان مى سازد. و بعضى گفته اند: معنايش اين است كه امور دنيا و آخرت را برايش آسان نموده، يا فرجى دنيايى برايش مى فرستد، و يا عوضى آخرتى به او مى دهد.

 

ذلك امر اللّه انزله اليكم...

يـعـنـى آنـچـه خـداى تـعـالى در آيـات قـبـلى بـيـان كرد احكامى است كه او به سوى شما نـازل كـرد، و در ايـنـكـه فـرمـود: (و مـن يـتـق اللّه يـكـفر عنه سيئاته و يعظم له اجرا) دلالتـى هـسـت بـر ايـنـكـه پـيـروى اوامـر خـدا خود مرحله اى است از تقوى، مانند اجتناب از مـحـرمـات كـه آن هـم مـرحله اى ديگر از تقوى است، و شايد اين دلالت براى آن باشد كه امـتـثـال اوامـر هـم مـلازم بـا اجـتـنـاب از حـرام اسـت، و آن حـرام عـبـارت اسـت از تـرك امتثال.

و مـعناى (تكفير سيئات ) پوشاندن آن به وسيله مغفرت است، و مراد از سيئات گناهان صـغيره است، در نتيجه تقوى تنها براى گناهان كبيره باقى مى ماند، و مجموع جمله (و مـن يـتـق اللّه يكفر عنه سيئاته و يعظم له اجرا) در معناى آيه شريفه زير مى باشد كه فرموده : (ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم و ندخلكم مدخلا كريما)، و از اين دو آيه شريفه بر مى آيد كه مراد معصوم (عليه السلام) هم كه در تعريف تقوى فرمود: (عبارت است از ورع از محارم خدا) همان گناهان كبيره است.

و نـيـز بـر مـى آيـد كـه مـخـالفـت بـا احـكـامـى كـه خـداى تـعـالى دربـاره طـلاق و عـده نـازل فـرمـوده از گـنـاهـان كـبـيـره اسـت چـون تـقـوايـى كـه در آيـه شـريـفـه ذكـر شـده مـشـتـمـل بـر مـسـائل مـذكـور نـيـز مـى شـود، و مـمـكـن نـيـسـت كـه مـسـائل خـود آيـه را شـامـل نـگـردد، پـس مـخـالفـت مـذكـور جـزو سـيـئات قـابـل تـكـفـيـر نـيـسـت، و گـرنـه نـظـم و مـعـنـاى آيـه مختل مى شود.

 

اسكنوهن من حيث سكنتم من وجدكم...

راغـب در مفردات مى گويد: كلمه (من وجدكم ) به معناى تمكن و مقدار توانگريتان است، چـون غنى را (وجدان ) و (جده ) مى خوانند، و بعضى قرائت كلمه (وجد) را هم به فتحه واو حكايت كرده اند هم به ضمه و هم به كسره.

ضمير (هن ) به مطلقات، يعنى زنان طلاقى بر مى گردد، و اين معنا را سياق تأييد مى كند.

و مـعـنـاى آيـه ايـن كـه زنـانى را كه طلاق داده ايد بايد در همان مسكن كه خودتان ساكنيد سكنى بدهيد، البته هر كس به مقدار وجدش، آن كس كه توانگر است به قدر توانگريش، و آنكه فقير است باز به مقدار توانائيش.

(و لا تضاروهن لتضيقوا عليهن ) - يعنى حق نداريد ضررى متوجه آنان كنيد تا ماندن در آن سكنى برايشان دشوار شود، و از نظر لباس و نفقه در مضيقه شان قرار دهيد.

تكليف بچه شيرخوار زن مطلقه

(و ان كـن اولات حـمـل فـانفقوا عليهن حتى يضعن حملهن ) - معناى اين قسمت از آيه روشن اسـت، مـى فـرمـايـد: اگر زنان طلاقى حامله باشند، بايد نفقه آنان را بدهيد تا فرزند خود را بزايند.

(فـان ارضـعـن لكـم فـاتـوهن اجورهن ) - يعنى اگر حاضر شدند نوزاد خود را شير دهـنـد، بـر شـمـا اسـت كـه اجـرت شـير دادنشان را بدهيد، چون اجرت رضاعت در حقيقت نفقه فرزند است، كه به گردن پدر است.

(و اتـمـروا بـيـنـكـم بـمـعـروف ) - (ائتـمـار) كـه فـعـل (ائتـمـروا) از آن مـشـتـق اسـت، وقـتـى در مـورد چـيـزى اسـتـعـمـال مى شود، معناى مشورت كردن درباره آن چيز را مى دهد، به طورى كه طرفهاى مـشـورت بـه يكديگر امر كنند، و در آيه مورد بحث كه ائتمار به صيغه امر آمده و فرموده (ائتـمـار بـكـنيد)، خطابش به زن و مرد است، مى فرمايد: درباره فرزند خود مشورت كـنـيـد تا به نحوى پسنديده و عادى به توافق برسيد، به طورى كه هيچ يك از شما و فـرزنـدتـان مـتـضـرر نـشـويـد، نـه مـرد بـا دادن اجـرت زيـادتـر از حـد مـعـمـول مـتـضـرر شـود، و نـه زن بـا كـمـتـر گـرفـتـن، و نـه فـرزنـد بـا كـمـتـر از دو سـال شـير خوردن متضرر گردد، و همچنين ضررهاى ديگرى كه ممكن است پيش آيد به هيچ يك از شما متوجه نشود.

(و ان تعاسرتم فسترضع له اخرى ) - هر چند معناى تحت اللفظى اين جمله اين است كـه اگـر يـكـى از شـمـا خـواسـت بـه طـرف ديگر ضرر برساند، و اختلافتان برطرف نگرديد، به زودى زنى ديگر غير از مادر طفل او را شير خواهد داد، ولى منظور اين است كه بايد به زودى وقبل از آنكه كودك گرسنه شود، زنى ديگر آن كودك را شير دهد.

 

لينفق ذو سعه من سعته

بـايد صاحب سعه از سعه خود انفاق كند. و انفاق از سعه به معناى توسعه دادن در انفاق است، و امر در اين جمله متوجه توانگران است، مى فرمايد مردان توانگر وقتى همسر بچه دار خـود را طـلاق مـى دهـنـد، بـايـد در ايـام عـده و ايام شيرخوارى كودكشان، به زندگى مطلقه و كودك خود توسعه دهند.

(و مـن قـدر عـليـه رزقـه فـليـنـفـق مما اتيه اللّه ) - (قدر رزق ) به معناى تنگى روزى اسـت، و كـلمه (ايتاء) به معناى عطا كردن است، مى فرمايد: و كسى كه فقير و در تـنـگـنـاى مـعـيـشـت اسـت، و نـمـى تواند به زندگى همسر طلاقى و كودك شيرخوارش تـوسـعـه دهـد، هر قدر كه مى تواند از مالى كه خداى تعالى به او عطا كرده به ايشان انفاق كند.

(لا يـكـلف اللّه نـفـسا الا ما اتيها) - يعنى خداى تعالى هيچ كسى را تكليف ما لا يطاق نـمـى كـنـد، هر كسى را به قدر توانائيش تكليف مى فرمايد، در مسأله مورد بحث هم به مـرد تهى دست تكليف توسعه نكرده است، بنابراين، جمله مورد بحث مى خواهد حرج را از تكاليف الهى كه يكى از آنها انفاق همسر مطلقه است نفى كند.

(سـيـجعل اللّه بعد عسر يسرا) - در اين جمله به اشخاص تهى دست تسليت و دلدارى داده، مـژده مـى دهد كه به زودى خداى عزوجل بعد از تنگدستى و سختى، گشايش و رفاه مى دهد.

بحث روايتى

(رواياتى در ذيل آيات طلاق، راجع به احكام طلاق، عده، رجوع و...)

در الدر المـنـثـور اسـت كـه : ابـن مـردويه از ابى سعيد خدرى روايت كرده كه گفت : سوره نـسـاء كـوتـاه، هـفـت سـال بـعـد از سـوره نـسـائى كـه جـنـب سـوره بـقـره اسـت نازل گرديد.

مؤلف: منظور از سوره نساء كوتاه، همين سوره طلاق است.

و در هـمـان كـتـاب آمـده كـه مالك، شافعى، عبد الرزاق، (در كتاب المصنف )، احمد، عبد بن حـمـيـد، بخارى، مسلم، ابو داوود، ترمذى، نسائى، ابن ماجه، ابن جرير، ابن منذر، ابو يعلى، ابن مردويه، و بيهقى، (در كتاب سنن خود) همگى از پسر عمر روايت كرده اند كه خـود او گـفـت : هـمـسـر خـود را در حـال حـيـض طـلاق دادم، و جـريـان را بـراى رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) گـفـتم، حضرت در خشم شد و فرمود: بايد بـرگـردى و او را نـگـه بـدارى تـا از حـيض پاك شود، و دوباره حيض ببيند و باز پاك شـود، آن وقـت اگـر خـواسـتـى طـلاقـش دهـى، يـعـنـى در حال طهارتش و قبل از آنكه با او عمل زناشويى انجام دهى طلاق بدهى، اين است آن عده اى كـه خـداى تـعـالى دربـاره اش فـرمـود: (فـطـلقـوهـن لعـدتـهـن )، آن گـاه رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله و سلم) آيه را اينطور خواند كه : (يا ايها النبى اذا طلقتم النساء فطلقوهن فى قبل عدتهن.

مؤلف: اينكه آيه را (فى قبل عدتهن نقل كرده )، قرائت خود ابن عمر است ، و در قرآن كريم (لعدتهن ) آمده.

و در هـمـان كـتـاب آمـده كـه ابـن مـنـذر، از ابـن سـيـريـن نقل كرده كه درباره جمله (لعل اللّه يحدث بعد ذلك امرا) گفته : اين جمله درباره حفصه دخـتـر عـمر نازل شد كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) او را يكبار طلاق داد، و آيـه شـريـفـه (يـا ايـهـا النـبـى اذا طـلقـتـم النـسـاء... يـحـدث بـعـد ذلك امـرا) نـازل شـد، و بـه رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) دستور داد كه به طلاق خود رجوع كند.

و در كـافى به سند خود از زراره از امام باقر (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: هر طـلاقـى كـه بر طبق سنت و يا بر عده نباشد اعتبار ندارد. زراره اضافه كرده كه به امام باقر عرض كردم (طلاق سنت ) و (طلاق عده ) را برايم تفسير كن، فرمود: اما طلاق سـنـت ايـن اسـت كه مردى كه مى خواهد همسرش را طلاق دهد، او را زير نظر بگيرد تا حيض شـود، و سپس از حيض پاك گردد، آنگاه بدون اينكه با او جماع كرده باشد يك بار طلاق دهـد، و دو نـفر را هم بر طلاق دادن خود شاهد بگيرد، و سپس زير نظرش داشته باشد تا دو بـار خـون حـيـض بـبيند و پاك شود، كه اگر براى بار سوم خون ببيند، عده اش تمام شـده، و رابـطـه زوجـيـت بـيـن آن دو بـه كلى قطع گرديده، به طورى كه اگر بخواهد دوبـاره بـا او ازدواج كـنـد، مـثـل ساير مردان اجنبى خواستگارى است از خواستگاران، اگر خـواسـت مـى تـواند با او ازدواج كند، و اگر نخواست نمى كند، و در آن مدت كه او را زير نـظـر داشـت تـا از عـده در آيـد، نـفـقه و سكنايش را بايد بدهد، و نيز در آن مدت اگر مرد بـمـيـرد، زن (مـطـلقـه در عده اش ) از او ارث مى برد، و اگر زن بميرد، مرد از او ارث مى بـرد، ولى بـعد از تمام شدن عده نه ديگر نفقه اى هست، و نه ارثى. سپس فرمود: و اما طلاق عده كه خداى تعالى درباره اش فرمود: (فطلقوهن لعدتهن و احصوا العده )، چنين است كه اگر مردى از شما خواست همسرش را طلاق عده دهد، بايد او را زير نظر بگيرد تا حـيـض شود، و سپس از حيض در آيد، آنگاه يكبار طلاقش دهد، بدون اينكه بعد از پاك شدن با او جماع كرده باشد، و دو نفر شاهد عادل هم گواه بر طلاق بگيرد، و اگر خواست همان روز يـا بـعـد از چـنـد روز البـته قبل از آنكه همسرش حيض ببيند، به او رجوع كند، و بر رجـوع خـود شـاهـد هـم بـگيرد، و با او جماع كند، و نزد خود نگه بدارد، تا حيض ببيند، و بعد از حيض ديدن و از حيض خارج شدن، يـكـبـار ديـگـر طلاقش دهد، بدون اينكه با او جماع كرده باشد، و شاهد هم بر طلاق دادنش بـگـيـرد، و بـاز هر وقت خواست البته تا قبل از حيض ديدن به او رجوع كند، و بر رجوع خـود شـاهـد هم بگيرد، و بعد از رجوع با او جماع كند، و نزد خود نگهدارى كند، تا براى بـار سـوم حـيـض بـبـيـنـد، و چـون از حـيـض خـارج شـد، قـبـل از آنـكه با او جماع كرده باشد طلاقش دهد، و بر طلاق دادنش گواه هم بگيرد، در اين صـورت ديـگـر رابـطـه زنـاشـويـى بـين او و همسرش به كلى قطع شده ، و ديگر نمى تـوانـد در عـده به او رجوع كند، (و يا در خارج عده او را عقد كند)، مگر بعد از آنكه آن زن با مردى ديگر ازدواج بكند، اگر او طلاقش داد آن وقت مى تواند دوباره عقدش كند.

زراره مـى گـويـد: شـخصى پرسيد: اگر زن از كسانى باشد كه هيچ خون نمى بيند چه بايد كرد؟ فرمود مثل چنين زنى را بايد به طلاق سنت طلاق داد.

و صاحب قرب الاسناد به سند خود از صفوان روايت كرده كه گفت : من شنيدم از امام صادق (عليه السلام) كـه مـردى بـه خـدمـتش آمد، و اين مسأله را پرسيد كه من همسرم را در يك مـجـلس سه بار طلاق دادم، فرمود اعتبار ندارد، آنگاه فرمود مگر كتاب خدا را نمى خوانى كه مى فرمايد (يا ايها النبى اذا طلقتم النساء فطلقوهن لعدتهن و احصوا العده و اتقوا اللّه ربكم لا تخرجوهن من بيوتهن و لا يخرجن الا ان ياتين بفاحشه مبينه ).

آنـگـاه فـرمـود: آيـا نـمـى بـيـنـى كـه مـى فـرمـايـد: (لعـل اللّه يـحـدث بـعـد ذلك امرا) و سپس فرمود: هر چيزى كه مخالف كتاب خدا و سنت باشد، بايد به كتاب خدا و سنت برگردانده شود.

و در تـفسير قمى در معناى جمله (لا تخرجوهن من بيوتهن و لا يخرجن الا ان ياتين بفاحشه مبينه )، فرموده : اين عمل براى مرد حلال نيست، كه زنش را بعد از آنكه طلاق داد - و در مـدتـى كـه مـى تـوانـد بـه او رجـوع كـند - از خانه خود خارج سازد، و بر خود زن نيز حلال نيست كه از خانه شوهرش بيرون رود، مگر آنكه زن گناهى آشكار مرتكب شود كه در آن صورت مرد مى تواند او را بيرون كند.

و كلمه (فاحشه ) به معناى آن است كه زن نامبرده يا زناكار باشد و يا از خانه شوهر سـرقـت كـنـد، و يـكـى هـم از مـصـاديـق فاحشه سليطه شدن بر شوهر است، كه اگر زن طلاقى يكى از اين اعمال را مرتكب شود، مرد مى تواند او را از خانه خود خارج سازد.

و در كافى به سند خود از وهب بن حفص، از يكى از دو امام صادق و باقر (عليهماالسلم) روايـت آورده كـه دربـاره زن طلاقى كه در عده است فرموده : عده اش را در خانه اش نگه مـى دارد، و در آن ايـام زيـنـت خـود را بـراى شـوهـرش ظـاهـر مـى سـازد، (لعـل اللّه يـحـدث بـعـد ذلك امـرا) تـا شـايـد خـداى تـعـالى دوبـاره مـحـبـت وى را در دل شوهرش بيفكند، و نفرت و كينه او را از دل شوهرش بيرون سازد.

مؤلف: در ايـن مـعـانـى و مـعـانـى جـمـله جـمـله دو آيـه مـورد بـحث روايات ديگرى از ائمه اهل بيت (عليهم السلم) رسيده است.

چند روايت درباره تقوى، توكل و كفايت خداوند، در ذيل آيه شريفه : (و من يتق الله يجعل له مخرجا...)

و بـاز در آن كـتـاب بـه سـنـد خود از معاويه بن وهب، از امام صادق (عليه السلام) روايت آورده كـه فـرمود: كسى كه خداى تعالى سه به او داده باشد، از سه چيز ديگرش دريغ نمى دارد: كسى كه توفيق دعايش داده باشند از اجابت دعايش دريغ نمى دارند، و كسى كه تـوفـيـق شكرش دادند از زيادتر كردن نعمتش دريغ نمى دارند، و كسى كه نعمت توكلش دادند از موهبت كفايتش مضايقه نمى كنند.

آنـگـاه فـرمـود: آيـا كـتـاب خـداى را خـوانـده اى كـه مـى فـرمـايـد: (و مـن يـتـوكـل عـلى اللّه فـهـو حـسـبـه - كـسـى كـه بـر خـدا توكل كند) او وى را كافى خواهد بود، (لئن شكرتم لازيدنكم - به طور قطع اگر شكرگزارى كنيد نعمتتان را زياد مى كنم )، (و ادعونى استجب لكم - بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را).

و نـيـز در هـمـان كـتـاب بـه سـنـد خود از محمد بن مسلم روايت آورده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام) از كـلام خـداى عـزوجـل پـرسـيـدم كـه مـى فـرمـايـد: (و مـن يـتـق اللّه يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب )، فرمود: يعنى در دنيايش به او اين چنين رزق مى دهد.

و در الدر المـنـثور است كه : عبد بن حميد و ابن جرير و ابن ابى حاتم، از سالم بن ابى الجعد، روايت كرده اند كه گفت : اين آيه، يعنى آيه (و من يتق اللّه...) درباره مردى از قـبـيـله اشـجع نازل شد كه دچار فقر و بلايى شده بود، دشمن پسرش را اسير گرفته بـود، نـزد رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله و سلم) شد، حضرت فرمود: (اتق اللّه و اصبر - از خدا بترس و صبر كن ) و پس از چندى پسرش ‍ كه اسير شده بود برگشت، خداى تعالى آزادش كرد، به خانواده اش ملحق شد، در بين راه به چند راس بز دست يافته بـود، آنـهـا را هـم آورده بـود، و جـريـان را بـه حـضـور رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) عرضه داشت، در همين بين خداى تعالى اين آيه را نازل كرد، حضرت فرمود: آن برها مال خودت باشد.

و بـاز در هـمان كتاب است كه ابو يعلى و ابو نعيم و ديلمى، از طريق عطاء بن يسار، از ابـن عـبـاس روايـت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) در تفسير آيه (و من يتق اللّه يجعل له مخرجا) فرمود: يعنى از شبهه هاى دنيا و از سكرات مرگ و از شدائد روز قيامت برايش مخرجى قرار مى دهد.

و نـيـز در همان كتاب است كه حاكم (وى حديث را صحيح دانسته )، و ابن مردويه و بيهقى، از ابـوذر روايـت كـرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) آيه (و من يتق اللّه يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب ) را تلاوت كرد، و آن قدر تكرار كرد تـا چـرتـش گـرفـت، و آنـگـاه فـرمود: اى ابوذر اگر تمامى مردم به اين آيه تمسك مى كردند، خدا همه شان را كفايت مى كرد.

و نـيـز در همان كتاب آمده كه ابن ابى حاتم و طبرانى و خطيب، از عمران بن حصين ، روايت كـرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود: كسى كه اميد خود را از خلق بريد، و همه اميدش را به خدا بست، خدا هر مونه از مونه هايش را كفايت مى كند، و از جـايـى كـه خـود او احـتـمـالش را هـم نـدهـد روزى مى دهد، و كسى كه همه اميدش به دنيا باشد، خدا او را به همان دنيا واگذار مى نمايد.

و نـيـز آمـده كـه : ابـن ابـى حـاتـم، از ابـن عـبـاس، و او بـدون واسـطـه از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم) روايت كرده كه فرمود: هر كس ‍ دوست مى دارد نـيـرومـنـدتـريـن مـردم بـاشـد، بـر خـدا تـوكـل كـنـد، و هـر كـس مـيـل دارد بـى نـيـازتـريـن مردم باشد، بايد به آنچه در دست خدا دارد، اعتمادش بيشتر از آنـچـه در دسـت خـود دارد بـوده بـاشـد، و كـسـى كـه ميل دارد محترم ترين مردم باشد از خدا بترسد.

مؤلف: در سـابـق در ذيـل بـحـث پـيـرامـون همين آيات مورد بحث معنايى براى اين گونه روايات كرديم.

چند روايت ديگر درباره طلاق زنان عده، نفقه آنها و...

و در كـافى به سند خود از حلبى، از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: عده زنى كه حيض نمى بيند، و مستحاضه اى كه خونش قطع نمى شود، سه ماه است، و عده زنى كه حيض مى بيند، ولى حيضش منظم نيست، سه نوبت حيض ديدن و پاك شدن است.

حـلبـى مـى گـويـد: از آن جناب معناى جمله (ان ارتبتم ) را پرسيدم، و عرضه داشتم : مـنـظـور از ايـن شـك و ريـبـه چـيـسـت ؟ فـرمـود: حـيـضـى كـه بـيـشـتـر از يـك مـاه طول بكشد ريبه است، و صاحبش بايد سه ماه عده نگه دارد، نه اينكه معيار را حيض ديدن قرار دهد (تا آخر حديث ).

و نـيـز در همان كتاب به سند خود از محمد بن قيس از امام ابى جعفر (عليه السلام) روايت آورده كه فرمود: عده زن حامله اى كه مطلقه شده وضع حملش است، و بر همسر او است كه در اين مدت نفقه او را به طور معروف و معمول بدهد تا فرزندش را بزايد.

و نـيـز در آن كـتـاب به سند خود از ابى الصباح كنانى از ابى عبداللاهّمام صادق (عليه السلام) روايـت كـرده كـه گـفـت : هر گاه مردى همسرش را كه آبستن است طلاق دهد، بايد نفقه او را بپردازد، تا فرزند به دنيا آيد، همين كه فرزندش را زائيد مزد شير دادنش را مـى دهـد، و نـبـايـد بـه او ضـرر بـزنـد، مـگر آنكه زن شيردهى پيدا شود كه مزد كمترى بـگيرد، اگر مادر طفل حاضر شد به آن مزد كمتر فرزندش را شير دهد البته او مقدم بر بـيـگانه است، چون مادر كودك است، لذا تا روزى كه بچه از شير گرفته مى شود مزد مى گيرد و شير مى دهد.

و صـاحـب كـتـاب فـقـيـه بـه سـنـد خـود از ربـعـى بـن عـبـداللّه و فـضـيـل بن يسار، از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه در تفسير جمله (و من قدر عليه رزقه فلينفق مما اتيه اللّه ) فرمود: اگر به مقدارى كه از گرسنگى نميرد به او داد، و جامه اش را هم تاءمين كرد، كه هيچ، و گرنه بايد (حاكم شرع ) بين شوهر و زن طلاقى اش جدايى بيندازد.

مؤلف: اين روايت را صاحب كافى هم به سند خود از ابى بصير از آن جناب روايت كرده.

و در تفسير قمى در ذيل جمله (و اولات الاحمال اجلهن ان يضعن حملهن )، آمده كه : زن حامله اگـر مـطلقه شد، سرآمد عده اش ‍ همان وقتى است كه بزايد، و آنچه در شكم دارد بگذارد، حـتـى اگـر بين طلاق و زائيدنش يك روز فاصله شود، پس بعد از زائيدن و پاك شدن مى تواند شوهر كند و هـمـچ نـيـن بـه عـكـس، اگـر بـيـن طـلاق و زائيـدن نـه مـاه طـول بـكـشـد، عـده اش نـه مـاه اسـت، و نـمـى تـوانـد شـوهـر كـنـد، مـگـر بـعـد از وضـع حمل.

و در كـافـى بـه سـنـد خود از عبد الرحمان بن حجاج از ابى الحسن (عليه السلام) روايت كـرده كـه گـفـت : مـن از آن جـنـاب از زن آبـستنى سوال كردم كه شوهرش طلاقش داده، و او بـچـه اش را سـقـط كـرده، آيـا عـده اش بـا سـقط جنين تمام شده يا نه ؟ و اگر سقط به صورت مضغه باشد چطور؟ فرمود: هر چه را كه انداخته باشد، در صورتى كه مشخص بـاشـد كـه همان حمل است كه انداخته، چه تمام باشد و چه ناقص، عده طلاقش همان سقط است، و در عده طلاق لازم نيست خلقت بچه اى كه مى آورد تمام شده باشد.

و در الدر المـنـثـور اسـت كه ابن منذر از مغيره روايت كرده كه گفت من به شعبى گفتم نمى تـوانـم گـفتار على بن ابى طالب را بپذيرم، كه گفته است : عده زن شوهر مرده آخر دو اجـل اسـت. شـعـبـى گـفـت : اتـفاقا نه تنها بايد آن را بپذيرى، بلكه مانند روشن ترين مـطـالبى كه پذيرفته اى، بايد بپذيرى، براى اينكه همين على بن ابى طالب بارها فـرمـود: آيـه شـريـفـه (و اولات الاحـمـال اجـلهن ان يضعن ح ملهن، تنها مربوط به زنان مطلقه است.

و نـيـز در الدر المنثور است كه عبد الرزاق، از عبيد اللّه بن عبداللّه بن عتبه، روايت كرده كه گفت : ابو عمرو بن حفص ابن مغيره با على بن ابى طالب به سفر يمن رفت، از يمن نـامـه اى به همسرش فاطمه دختر قيس نوشت، كه من تو را طلاق داده ام (و اين سومين بار بـود كـه او را طـلاق داد) و بـه هـشـام و عباس بن ابى ربيعه نوشت كه نفقه او را بدهند، فاطمه آن نفقه را اندك شمرد و اعتراض كرد، نام بردگان به او گفتند: به خدا سوگند تـو اصـلا نـفـقـه نـدارى مـگـر ايـن كـه حـامـله بـاشـى، كـه نـيـسـتـى، فـاطـمـه نـزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) رفت، و مسأله خود را با آن جناب در ميان نهاد، رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود: تو نفقه نمى برى. از آن جناب اجازه خواست تا از منزل شوهرش منتقل شود، و حضرت اجازه اش داد.

مـروان نـزد فـاطـمه فرستاد، و جريان او را پرسش نمود، فاطمه جريان را براى مروان شرح داد، مروان گفت : من تاكنون چنين چيزى نشنيده ام، مگر از يك زن، و ما با اين حرفها حـاضـرنـيـسـتيم ناموس خود را رها كنيم، اين مطلبى است كه هيچ يك از مردم حاضر به آن نيستند، و خلاصه تو بايد همچنان در خانه شوهرت بمانى، فاطمه گفت : حاكم بين من و شـمـا كـتاب خداست، و خداى تعالى فرموده : (و لا يخرجن الا ان ياتين بفاحشه مبينه )، تـا رسـيـد بـه ايـنـجـا كـه مـى فـرمـايـد: (لا تـدرى لعـل اللّه يـحـدث بـعد ذلك امرا)، آنگاه فاطمه گفت : اين حكم براى زنانى است كه ممكن اسـت شـوهرانشان در ايام عده پشيمان شده، دوباره به زنان خود برگشته، بخواهند با آنان زندگى كنند، و اين بار سوم است كه همسر من مرا طلاق داده، ديگر منتظرى چه حادثه اى حـادث شـود چـطـور وقـتـى سـخن از نفقه مى شود مى گوييد: چون حامله نيست نفقه نمى بـرد، و وقتى سخن از آزادى مى شود مى گوييد: نه بايد در خانه حبس باشد، براى چه حبسش مى كنيد.

حكم خدا اين است كه وقتى كسى بخواهد همسر خود را طلاق دهد، او را زير نظر بگيرد، تا حـيـض شود، و از حيض پاك گردد، آنگاه يك بار طلاق دهد، در صورتى كه حيض مى بيند سه بار بايد حيض ببيند، و اگر حيض نمى بيند عده اش سه ماه است، و اگر حامله باشد عده اش وضع حمل او است، و اگر شوهر در ايام عده خواست رجوع كند مى تواند رجوع كند، و دو شـاهـد هـم بـر رجـوع خـود بـگـيرد، همچنان كه خداى تعالى فرمود: (و اشهدوا ذوى عدل منكم )، و اين دو شاهد را هم در هنگام طلاق دادن بگيرد، و هم هنگام رجوع كردن.

حال اگر در ايام عده رجوع كرد كه همسر او است، و شوهرش دو بار ديگر مى تواند او را طلاق دهد، و اگر رجوع نكرد، تا عده اش ‍ سر آمد، ديگر نمى تواند رجوع كند، بلكه با هـمـان يـك طـلاق رابـطـه اش بـه كلى قطع شده، و زن اختيار خود را دارد كه با چه كسى ازدواج بكند، با شوهر سابقش و يا با غير او.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved