بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

مراد از توصيف منافقين به اينكه (كانهم خشب مسندة)

(كـانـهم خشب مسنده ) - درجمله منافقين را به حسب باطنى كه دارند مذمت مى كند. و كلمه (خشب ) - به ضمه خاء و شين - جمع كلمه (خشبه ) است، كه به معناى چوب است. و مـصـدر تـسـنـيد كه كلمه مسنده اسم مفعول آن مصدر است، به معناى آن است كه چيزى را طـورى نـصـب كـنـى كـه بـر چـيـز ديـگـرى نـظـيـر ديـوار و مثل آن تكيه داشته باشد.

جمله مورد بحث در مقام مذمت منافقين، و متمم جمله سابق است، مى خواهد بفرمايد: منافقينى كه اجـسـامى زيبا و فريبنده و سخنانى جاذب و شيرين دارند، به خاطر نداشتن باطنى مطابق ظـاهـر، در مـثـل مـانـنـد چـوبـى مـى مانند كه به چيزى تكيه داشته باشد و اشباحى بدون روحند، همان طور كه آن چوب نه خيرى دارد، و نه فائده بر آن مترتب مى شود، اينان نيز همين طورند چون فهم ندارند.

(يحسبون كل صيحه عليهم ) - اين جمله مذمت ديگرى است از ايشان، مى فرمايد منافقين از آنـجـا كه در ضمير خود كفر پنهان دارند، و آن را از مؤمنين پوشيده مى دارند، عمرى را بـا ترس و دلهره و وحشت بسر مى برند كه مبادا مردم بر باطنشان پى ببرند، به همين جـهـت هـر صـيـحه اى كه مى شنوند خيال مى كنند عليه ايشان است، و مقصود صاحب صيحه ايشان است.

(هـم العـدو فاحذرهم ) - يعنى ايشان در عداوت با شما مسلمانان به حد كاملند، براى ايـنـكـه بـدتـريـن دشمن انسان آن كسى است كه واقعا دشمن باشد، و آدمى او را دوست خود بپندارد.

(قـاتـلهـم اللّه انـى يـوفـكـون ) - ايـن جـمـله نـفـريـنـى اسـت بـر مـنـافـقـيـن بـه قتل، كه شديدترين شدائد دنيا است. و اى بسا اگر نفرمود (قتلهم الله - خدا آنان را بكشد) و باب مفاعله را بكار برد، براى همين افاده شدت بوده است.

ولى بعضى از مفسرين گفته اند: منظور از مقاتله در اين آيه طرد و دور كردن از رحمت است. بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه اند: عبارت مورد بحث نفرين نيست، بلكه جمله اى است خبرى مى خـواهـد بـفـرمايد: منافقين مشمول لعنت و طرد هستند، و اين مشموليت براى آنان مقرر و ثابت اسـت. بـعـضـى ديگر گفته اند: اين كلمه به منظور برانگيختن تعجب در شنونده به كار مـى رود، مـثـلا مى گويند (قاتله اللّه ما اشعره - فلانى چه شاعر زبردستى است ). ولى آنچه از سياق به دست مى آيد، همان وجهى است كه ما بيان كرديم.

(انى يوفكون ) - اين جمله براى انگيختن تعجب شنونده است، مى فرمايد: چگونه از حـق روى بـرمـى گردانند؟ بعضى هم گفته اند: صرف توبيخ و سركوب كردن است، و جنبه استفهام ندارد.

اوصاف و احوالى ديگر از منافقين

و اذا قيل لهم تعالوا يستغفر لكم رسول اللّه لووا روسهم...

كـلمـه (تـلويـه ) كـه مـصـدر فـعـل (لووا) مـى بـاشـد، مـصـدر بـاب تـفـعـيـل از مـاده (لوى ) و مـصـدر ثـلاثـى مـجـردش (لى ) اسـت، كـه بـه مـعـنـاى ميل و انحراف است.

و مـعـنـاى عـبـارت ايـن اسـت كـه : وقـتـى بـه مـنـافـقـيـن گـفـتـه مـى شـود بـيـايـيـد تـا رسـول اللّه براى شما از خدا طلب آمرزش كند - اين پيشنهاد وقتى به آنان داده مى شده كه فسقى يا خيانتى مرتكب مى شدند و مردم از آن با خبر مى گشتند - از روى اعراض و اسـتـكبار سرهاى خود را بر مى گردانند و تو آنان را مى بينى كه از پيشنهاد كننده روى گردانيده، از اجابت او استكبار مى ورزند.

 

سواء عليهم استغفرت لهم ام لم تستغفرلهم لن يغفر اللّه لهم...

يعنى چه براى ايشان استغفار بكنى و چه نكنى، برايشان يكسان است. و يكسانى كنايه از اين است كه فائده اى بر اين كار مترتب نمى شود. پس معناى آيه اين است كه : استغفار تو سودى به حالشان ندارد.

(ان اللّه لا يـهـدى القـوم الفـاسـقـيـن ) - ايـن جـمـله مـضـمـون آيـه را تـعـليـل نـموده، مى فهماند: اگر گفتيم خدا هرگز ايشان رانمى آمرزد علتش اين است كه آمـرزش، خـود نـوعـى هـدايـت بـه سـوى سـعادت و بهشت است، و منافقين فاسقند، و از زى عـبوديت خدا خارجند، چون در نهان خود كفر پنهان كرده اند، و خدا بر دلهايشان مهر زده، و هرگز مردم فاسق را هدايت نمى كند.

 

هم الذين يقولون لا تنفقوا على من عند رسول اللّه حتى ينفضوا...

كـلمـه (يـنـفضوا) مضارعى است كه از مصدر (انفضاض ) گرفته شده، و انفضاض بـه مـعـنـاى مـتـفرق شدن است، و معناى آيه اين است كه : منافقين همان كسانى هستند كه مى گـويـنـد مـال خـودتـان را بـر مؤمنـيـن فـقـيـر كـه هـمـواره دور رسول اللّه را گرفته اند انفاق نكنيد، چون آنها دور او را گرفته اند تا ياريش كنند، و اوامـرش را انفاذ، و هدفهايش را به كرسى بنشانند، و وقتى شما به آنها كمك نكرديد از دور او متفرق مى شوند و او ديگر نمى تواند بر ما حكومت كند.

(و لله خـزائن السـمـوات و الارض ) - ايـن جـمـله پاسخ از گفته هاى منافقين است كه گـفـتـنـد (لا تنفقوا). مى فرمايد: دين، دين خدا است و خدا براى پيشبرد دين خود احتياج بـه كـمك منافقان ندارد. او كسى است كه تمامى خزينه هاى آسمان و زمين را مالك است، از آن هر چه را بخواهد و به هر كس بخواهد انفاق مى كند. پس اگر بخواهد مى تواند مؤمنين فـقير را غنى كند، اما او همواره براى مؤمنين آن سرنوشتى را مى خواهد كه صالح باشد، مـثـلا آنـان را بـا فـقر امتحان مى كند و يا با صبر به عبادت خود وا مى دارد، تا پاداشى كريمشان داده، به سوى صراط مستقيم هدايتشان كند، ولى منافقان اين را نمى فهمند.

ايـن اسـت مـعـنـاى (و ليـكـن مـنـافقين نمى فهمند) يعنى وجه حكمت اين را نمى دانند. ولى بعضى احتمال داده اند كه معناى آيه اين باشد كه : منافقين نمى دانند خزائن عالم به دست خدا است، و او رازق همه است، و غير او رازقى نيست، پس اگر بخواهد مى تواند فقراء را غنى سازد ليكن منافقين پنداشته اند غنى و فقر به دست اسباب است، در نتيجه اگر به مؤمنين فقير انفاق نكنند مؤمنين، رزقى پيدا نخواهند كرد.

 

يـقـولون لئن رجـعـنـا الى المـديـنـه ليـخـرجـن الاعـز مـنـهـا الاذل و لله العزه و لرسوله و للمؤمنين و لكن المنافقين لا يعلمون

گـويـنـده ايـن سـخـن و هـمـچـنـيـن سـخـنـى كـه آيـه قـبـل حـكايتش كرد، عبداللّه بن ابى بن سـلول بـود. و اگـر نگفت من وقتى به مدينه برگشتم چنين و چنان مى كنم و گفت ما چنين و چـنـان مـى كـنـيـم بـراى ايـن بـوده كـه هـمـفـكـران خـود را كـه مـى دانـد از گـفـتـه او خوشحال مى شوند با خود شريك سازد.

و مـنـظـورش از (آنـكـه عـزيـزتـر اسـت ) خـودش اسـت، و از (آنـكـه ذليـل تـر است ) رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) مى خواسته با اين سخن خود، رسـول خـدا راتـهـديـد كـنـد بـه اينكه بعد از مراجعت به مدينه آن جناب را از مدينه خارج خـواهـد كـرد. ولى مـنافقين نمى دانند كه عزت تنها خاص خدا و رسولش و مؤمنين است، در نـتيجه براى غير نامبردگان چيزى به جز ذلت نمى ماند، و يك چيز ديگر هم بار منافقين كـرد، و آن نـادانـى اسـت، پـس مـنـافـقـيـن بـه جـز ذلت و جهل چيزى ندارند.

بحث روايتى

(رواياتى درباره ماجراى رفتـار و گـفـتـار مـنـافـقـانـه عـبـدالله ابـن ابـى و نزول آيات مربوطه)

در مـجـمـع البـيـان مـى گـويـد: ايـن آيـات دربـاره عـبـداللّه بـن ابـى مـنـافـق و همفكرانش نـازل شـده، و جـريـان از ايـن قـرار بـود كـه بـه رسـول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) خبر دادند قبيله بنى المصطلق براى جنگ با آن جـنـاب لشـكـر جـمـع مـى كنند، و رهبرشان حارث بن ابى ضرار پدر زن خود آن حضرت، يـعـنـى پدر جويريه، است. رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) چون اين را بشنيد بـا لشـكـر بـه طـرفـشـان حركت كرد، و در يكى از مزرعه هاى بنى المصطلق كه به آن مـريسيع مى گفتند، و بين درياى سرخ و سرزمين قديد قرار داشت با آنان برخورد نمود، دو لشـكـر بـه هـم افتادند و به قتال پرداختند. لشكر بنى المصطلق شكست خورد، و پا بـه فـرار گـذاشـت، و جـمـعـى از ايـشـان كـشـتـه شـدنـد. رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) اموال و زن و فرزندشان را به مدينه آورد.

در همين بينى كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) بر كنار آن آب لشكرگاه كرده بـود، نـاگـهـان آبـرسـان انصار از يك طرف، و اجير عمر بن خطاب كه نگهبان اسب او و مـردى از بـنى غفار بود از طرف ديگر كنار چاه آمدند تا آب بكشند. سنان جهنمى آبرسان انـصـار و جـهـجـاه بـن سـعيد غلام عمر (به خاطر اينكه دلوشان به هم پيچيد) به جان هم افـتادند، جهنى فرياد زد اى گروه انصار، و جهجاه غفارى فرياد برآورد اى گروه مهاجر (كمك كمك ).

مردى از مهاجرين به نام جعال كه بسيار تهى دست بود به كمك جهجاه شتافت (و آن دو را از هـم جـدا كـرد). جـريـان بـه گـوش عـبـداللّه بـن ابـى رسـيـد، بـه جـعـال گـفت : اى بى حياى هتاك چرا چنين كردى ؟ او گفت چرا بايد نمى كردم، سر و صدا بـالا گـرفـت تـا كـار بـه خـشـونـت كـشيد، عبداللّه گفت : آن كسى كه بايد به احترام او سوگند خورد، چنان گرفتارت بكنم كه ديگر، هوس چنين هتاكى را نكنى.

عـبد اللّه بن ابى در حالى كه خشم كرده بود به خويشاوندانى كه نزدش بودند - كه از آن جمله زيد بن ارقم بود - گفت : مهاجرين از ديارى ديگر به شهر ما آمده اند، حالا مى خـواهـنـد مـا را از شـهـرمان بيرون نموده با ما در شهر خودمان زورآزمايى مى كنند، به خدا سوگند مثل ما و ايشان همان مثلى است كه آن شخص گفت :

(سـمـن كـلبـك يـاكلك - سگت را چاق كن تا خودت را هم بخورد). آگاه باشيد به خدا اگـر بـه مدينه برگشتيم تكليفمان را يكسره خواهيم كرد، آن كس كه (عزيزتر) است ذليـل تـر را بـيـرون خـواهـد نـمـود، و مـنـظـورش از كـلمـه عـزيـزتـر خـودش، و از كـلمـه (ذليل تر) رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) بود.

سـپـس رو بـه حـاضـران كـرد، و گـفـت : ايـن كارى است كه شما خود بر سر خود آورديد، مـهاجرين را در شهر خود جاى داديد، و اموالتان را با ايشان تقسيم كرديد، امروز مزدش را بـه شـمـا مـى دهـنـد، بـه خـدا اگـر پـس مـانـده غـذايـتـان را بـه جـعـال ها نمى داديد، امروز سوار گردنتان نمى شدند، و گرسنگى مجبورشان مى كرد از شهر شما خارج گشته به عشاير و دوستان خود ملحق شوند.

در ميان حاضران از قبيله عبد اللّه، جوان نورسى بود به نام (زيد بن ارقم ) وقتى او ايـن سـخنان را شنيد گفت : به خدا سوگند ذليل و بى كس و كار تويى كه حتى قومت هم دل خـوشـى از تـو نـدارنـد، و محمد هم از ناحيه خداى رحمان عزيز است، و هم همه مسلمانان دوسـتش دارند، به خدا بعد از اين سخنان كه از تو شنيدم تودوست نخواهم داشت. عبداللّه گفت : ساكت شو كودكى كه از همه كودكان بازيگوش تر بودى.

زيـد بـن ارقـم بـعد از خاتمه جنگ نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) رفت، و جـريـان را بـراى آن جـنـاب نـقـل كـرد. رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) در حـال كـوچ كـردن بود، شخصى را فرستاد تا عبداللّه را حاضر كرد، فرمود: اى عبدالله ايـن خـبـرهـا چـيـسـت كـه از نـاحـيـه تـو بـه من مى رسد؟ گفت به خدايى كه كتاب بر تو نـازل كـرده هـيـچ يك از اين حرفها را من نزده ام، و زيد به شما دروغ گفته. حاضرين از انـصـار عـرضـه داشـتـند: يا رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله و سلم) او ريش سفيد ما و بـزرگ مـا اسـت، شما سخنان يك جوان از جوانان انصار را درباره او نپذير، ممكن است اين جوان اشتباه ملتفت شده باشد، و سخنان عبداللّه را نفهميده باشد.

رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) عبداللّه را معذور داشت، و زيد از هر طرف از ناحيه انصار مورد ملامت قرار گرفت.

رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) قبل از ظهر مختصرى قيلوله و استراحت كرد و سـپـس دسـتـور حـركـت داد. اسـيد بن حضير به خدمتش آمد، و آن جناب را به نبوت تحيت داد، (يـعـنـى گـفـت السـلام عـليـك يـا نـبـى اللّه )، سـپـس گـفـت : يـا رسـول اللّه ! شـمـا در سـاعـتـى حـركـت كـردى كه هيچ وقت در آن ساعت حركت نمى كردى ؟ فرمود: مگر نشنيدى رفيقتان چه گفته ؟

او پـنـداشـتـه اگـر بـه مـديـنـه بـرگـردد عـزيـزتـر ذليـل تـر را بـيـرون خـواهـد كـرد. اسـيـد عـرضـه داشـت : يـا رسـول اللّه تـو اگـر بـخواهى او را بيرون خواهى كرد، براى اينكه او به خدا سوگند ذليـل اسـت و تـو عـزيـزى. آنـگـاه اضـافـه كـرد: يـا رسـول اللّه ! بـا او مـدارا كـن، چـون بـه خـدا سـوگـنـد خـدا تـو را وقـتـى گسيل داشت كه قوم و قبيله اين مرد داشتند مقدمات پادشاهى او را فراهم مى كردند، تا تاج سلطنت بر سرش ‍ بگذارند، و او امروز ملك و سلطنت خود را در دست تو مى بيند.

پـسـر عـبداللّه بن ابى - كه او نيز نامش عبداللّه بود - از ماجراى پدرش با خبر شد، نـزد رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) آمـد، و عـرضـه داشـت : يـا رسـول اللّه ! شـنـيـده ام مـى خـواهـى پـدرم را بـه قتل برسانى، اگر چنين تصميمى دارى دستور بده من سر او را برايت بياورم، چون به خـدا سـوگـنـد خـزرج اطـلاع دارد كـه مـن تا چه اندازه نسبت به پدرم احسان مى كنم، و در خـزرج هيچ كس به قدر من احترام پدر را رعايت نمى كند، و من ترس اين را دارم كه غير مرا مأمور ايـن كـار بـكنى، و بعد از كشته شدن پدرم، نفسم كينه توزى كند، و اجازه ندهد قـاتـل پـدرم رازنـده ببينم كه در بين مردم رفت و آمد كند، و در آخر وادارم كند او را كه يك مـرد مـسـلمـان بـا ايـمـان اسـت بـه انـتـقـام پـدرم كـه مـردى كـافر است بكشم، و در نتيجه اهـل دوزخ شـوم. حـضـرت فرمود: نه، برو و همچنان با پدرت مدارا كن، و مادام كه با ما است با او نيكو معامله نما.

مـى گويند: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) در آن روز تا غروب و شب را هم تا صـبـح لشـكـر را بـه پـيـش راند، تا آفتاب طلوع كرد و حتى تا گرماى آفتاب استراحت نـداد، آنـگـاه مـردم را پـيـاده كـرد، و مردم آن قدر خسته بودند كه روى خاك افتادند، و به خـواب رفـتـنـد، و آن جـنـاب ايـن كـار را نـكـرد مـگـر بـراى ايـنـكـه مـردم مجال گفتگو درباره عبداللّه بن ابى را نداشته باشند.

آنـگـاه مـردم را حركت داد تا به چاهى در حجاز رسيد، چاهى كه كمى بالاتر از بقيع قرار داشت، و نامش (بقعاء) بود. در آنجا بادى سخت وزيد، و مردم بسيار ناراحت و حتى دچار وحشت شدند، و ناقه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) در آن شب گم شد. حضرت فرمود: منافقى عظيم امروز در مدينه مرد، بعضى از حضار پرسيدند: منافق عظيم چه كسى بوده ؟ فرمود: رفاعه. مردى از منافقين گفت : چگونه دعوى مى كند كه من علم غيب دارم، آن وقت نمى داند شترش كجا است ؟ آن كسى كه به وحى برايش خبر مى آورد چرا به او نمى گـويـد شـتـر كجا است ؟ در همان موقع جبرئيل نزد آن جناب آمد، و گفتار آن منافق را و نيز مـحـل شتر را به وى اطلاع داد. رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) هر دو خبر را به اصـحـابـش اطـلاع داد، و فـرمود: من ادعا نمى كنم كه علم به غيب دارم، من غيب نمى دانم، و ليكن خداى تعالى به من خبر داد كه آن منافق چه گفت و شترم كجا است. شتر من در دره است. اصحاب رفتند و شتر را در همانجا كه فرموده بود يافته با خود آوردند، و آن منافق هم ايمان آورد.

و هـمـين كه لشگر به مدينه برگشت ديدند رفاعه بن زيد در تابوت است، و او فردى از قبيله بنى قينقاع، و از بزرگان يهود بود كه در همان روز مرده بود.

زيد بن ارقم مى گويد: بعد از آنكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) به مدينه رسيد من از شدت اندوه و شرم خانه نشين شدم، تا آنكه سوره منافقون در تصديق زيد، و تـكـذيب عبداللّه بن ابى نازل شد. آنگاه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) گوش زيـد را گـرفـته او را از خانه اش بيرون آورد، و فرمود: اى پسر! زبانت راست گفت، و گـوشـت درسـت شـنـيـده بـود، و دلت درسـت فـهميده بود، و خداى تعالى در تصديق آنچه گفتى قرآنى نازل كرد.

عـبـد اللّه بـن ابـى در آن مـوقـع در نـزديـكـى هـاى مـديـنـه بـود، و هـنـوز داخـل مـدينه نشده بود، همين كه خواست وارد شود، پسرش عبداللّه بن عبداللّه بن ابى سر راه پدر آمد، و شتر خود را در وسط جاده خوابانيد، و از ورود پدرش جلوگيرى كرد، و به پـدر گـفـت : واى بـر تـو ايـن چـه كـارى بـود كـه كردى ؟ و به پدر خود گفت : به خدا سـوگـنـد جز با اذن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) نمى توانى و نمى گذارم داخـل مـديـنـه شـوى، تـا بـفـهـمـى عـزيـزتـر كـيـسـت، و ذليـل تـر چـه كـسـى اسـت. عـبـداللّه شـكـايـت خـود از پـسـرش را بـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) پـيـام داد. رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) شـخصى را فرستاد تا به پسر او بگويد مـزاحـم پـدرش نـشـود. پـسـر گـف ت : حـالا كـه دسـتـور رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) رسيده كارى به كارت ندارم. عبداللّه بن ابى داخل مدينه شد، و چند روزى بيش نگذشت كه بيمار شد و مرد.

وقـتـى سـوره مـنافقون نازل شد، و دروغ عبداللّه برملا گشت، مردم به اطلاعش رساندند كـه چـنـد آيـه شـديـد اللحـن دربـاره ات نـازل شـده، مـقـتـضـى اسـت نـزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) روى تا آن جناب برايت استغفار كند، عبداللّه در پـاسـخ سـرى تـكـان داد، و گـفـت : بـه من گفتيد به او ايمان آورم ، آوردم. تكليف كرديد زكات مالم را بده مدادم، ديگر چيزى نمانده كه بگوييد برايش سجده هم بكنم. و در همين سـر تـكـان دادنـش ايـن آيـه نـازل شـد كـه : (و اذا قيل تعالوا يستغفر لكم رسول اللّه لووا روسهم... لا يعلمون ).

مؤلف: جزئيات داستان كه در اين حديث آمده از چند روايت مختلف گرفته شده كه از زيد بن ارقم و ابن عباس و عكرمه، و مـحـمـد بـن سـيـريـن، و ابـن اسـحـاق، و ديـگـران نقل شده، و مضمون آنها در يكديگر داخل شده است.

روايتى در ذيل آيه (اذا جاءك المنافقون) و ماجراى عبدالله بن ابى منافق

و در تـفسير قمى در ذيل آيه (اذا جاءك المنافقون...)، آمده كه اين آيات در جنگ مريسيع كـه جـنـگ بـا بـنـى المـصـطـلق بـود، و در سـال پـنـجـم هـجـرت اتـفـاق افـتـاد نـازل شـده. رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) خودش در اين جنگ شركت كرد و در مراجعت كنار چاهى كم آب فرود آمد.

انـس بـن سيار، همپيمان انصار و جهجاه بن سعيد غفارى اجير عمر بن خطاب در كنار چاه به هـم برخوردند، و هر دو دلو در چاه انداخته تا آب بكشند، دلوها در چاه به هم پيچيد. سيار گـفـت : دلو مـن، جـهـجـاه هـم گـفـت دلو مـن. و هـمين باعث درگيرى بين آن دو شد، جهجاه به صورت سيار سيلى زد، و خون از روى او جارى شد. سيار قبيله خزرج را و جهجاه قريش را بـه كمك طلبيد، هر دو گروه سلاح برگرفتند، و چيزى نمانده بود كه فتنه اى به پا شود.

عـبد اللّه بن ابى سر و صدا را شنيد، پرسيد: چه خبر شده ؟ جريان را برايش گفتند، و او سـخـت در خـشـم شـد، و گـفـت : مـن از اول نـمـى خـواسـتـم ايـن مـسير را بروم، و من امروز خوارترين مردم عرب هستم، و من هيچ پيش بينى نمى كردم كه زنده بمانم و چنين سخنانى بشنوم، و نتوانم كارى بكنم، و وضع را به دلخواه خود تغيير دهم.

آنـگـاه روكـرد بـه اطـرافـيـان خـود و گـفـت : كـارى اسـت كـه شـمـا كـرديـد، ايـنـهـا را در منازل خود جاى داديد، و مال خود را با آنان تقسيم نموديد، و با جان خود جانشان را از خطر حـفـظ كـرديـد، و گـردنـهاى خود را آماده شمشير ساخته ، زنان خود را بيوه و فرزندان را يـتـيـم كـرديـد (ايـنـهـم مـزدى اسـت كـه دريـافـت مـى داريـد)، آن هم از مردمى كه اگر شما بـيـرونـشـان كـرده بـوديـد وبـال گـردن مردمى ديگر مى شدند. آنگاه گفت : (اگر به مـديـنـه بـرگـرديـم، آن كـس كـه عـزيـزتـر اسـت ذليل تر را بيرون خواهد كرد).

يـكـى از حـضار در آن مجلس زيد بن ارقم بود كه تازه داشت به حد بلوغ مى رسيد، و آن روز رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله و سلم) در هنگام گرماى ظهر در سايه درختى با جـمـعـى از اصـحـاب مهاجر و انصارش نشسته بود، زيد از راه رسيد، و سخنان عبداللّه بن ابـى را بـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم) گزارش داد. حضرت فرمود: اى پسر! شايد اشتباه شنيده باشى. عرضه داشت : به خدا سوگند اشتباه نكرده ام. فرمود: شـايـد از او خشمگين باشى. عرضه داشت : به خدا قسم هيچ دشمنى با او ندارم. فرمود: ممكن است خواسته سربسرت بگذارد؟ عرضه داشت : نه به خدا سوگند.

رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله و سلم) به غلامش شقران فرمود: مركب را زين، و آماده حركت كن، و فورا سوار شد. مردم به يكديگر خبر دادند ولى كسى باور نمى كرد كه در آن گـرمـاى ظهر حركت كرده باشد، ولى بالاخره سوار شدند، و سعد بن عباده خود را به آن جـنـاب رسـانـيـده، عـرضـه داشـت : السـلام عـليـك يـا رسول اللّه و رحمه اللّه و بركاته. حضرت فرمود: و عليك السلام. عرضه داشت : شما هـيـچ وقـت در گـرمـاى ظـهر حركت نمى كرديد. فرمود: مگر سخنان رفيقتان را نشنيده اى ؟ پـرسـيـد: كدام رفيق يا رسول اللّه ؟ ما به غير تو رفيقى نداريم ؟ فرمود: عبداللّه بن ابـى، او پـيـش بـيـنـى كـرده كـه اگـر بـه مـديـنـه بـرگـردد آن كـس كه عزيزتر است ذليـل تـر را از شـهـر بـيـرون كـنـد. سـعـد عـرضـه داشـت : يـا رسـول اللّه (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) تـو و اصـحـابـت عزيزتر و او و اصحابش ذليل ترند.

رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله و سلم) آن روز را تا به آخر به حركت ادامه داد، و با احدى سخن نگفت، قبيله خزرج نزد عبداللّه بن ابى آمدند، و او را ملامت كردند. عبداللّه قسم خورد كه من هيچ يك از حرفها را نزده ام. گفتند: اگر چنين حرفى نزده اى برخيز تا نزد رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) شويم تا از آن جناب عذرخواهى كنى، عبداللّه سر و كله را تكان داد كه نه.

شـب شد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) آن شب را هم تا به صبح حركت كرد، و اجـازه اسـتـراحـت نـداد، مـگـر بـه مـقـدار نـمـاز صـبـح. فـرداى آن روز رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) پياده شد، اصحاب هم پياده شدند، در حالى كه آن قـدر خـسـتـه بـودنـد كـه خـاك زمـيـن بـرايشان بهترين رختخواب شد، (و همه به خواب رفتند). عبداللّه بن ابى نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) آمد، و سوگند ياد كـرد كه من حرفها را نزده ام، و به وحدانيت خدا و رسالت آن حضرت شهادت داد، و گفت : زيـد بـن ارقـم بـه مـن دروغ بـسـتـه. رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) عذرش را پـذيـرفـت، آن وقـت قـبيله خزرج نزد زيد بن ارقم رفته شماتتش كردند كه تو چرا به بزرگ قبيله ما تهمت زدى.

هـنـگـامـى كـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) از آن مـنـزل حـركـت كـرد زيـد بـا آن جـنـاب بود، و مى گفت : بار الها! تو مى دانى كه من دروغ نـگـفـته ام، و به عبداللّه بن ابى تهمت نزده ام. چيزى از راه را نرفته بودند كه حالت وحى و برحاء به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) دست داد و آنقدر سنگين شد كه نزديك بود شترش زانو بزند و بخوابد، و خود او عرق از پيشانى مباركش مى چكيد، و ب عد از آن كه به حالت عادى برگشت، گوش زيد بن ارقم را گرفته، او را از روى بار و بنه اش (و يا از روى شتر) بلند كرد و فرمود: اى پسر سـخـنـت راسـت و دلت فـراگـيـر اسـت، و خـداى تـعـالى قـرآنـى دربـاره ات نازل كرده.

و چـون بـه مـنـزل رسـيـدنـد و پـياده شدند، سوره منافقين را تا جمله (و لكن المنافقين لا يعلمون ) بر آنان خواند، و خداى تعالى عبداللّه بن ابى را رسوا ساخت.

رواياتى ديگر در ذيل آيات مربوط به منافقين

و نـيـز در تـفـسـيـر قـمـى در روايـت ابـى الجارود از امام باقر (عليه السلام) آمده كه در تـفـسـيـر جـمـله (كـانـهـم خـشـب مـسـنـده ) فـرمـود: يـعـنـى نـه مـى شـنـونـد و نـه تعقل مى كنند، (يحسبون كل صيحه عليهم )، يعنى هر صدائى را دشمن خود مى پندارند، هم (العدو فاحذرهم قاتلهم اللّه انى يوفكون ).

و پس از آنكه خداى تعالى رسول گرامى خود را از ماجرا خبر داد، قوم و قبيله منافقين نزد ايـشـان شـدنـد، و گـفـتـنـد واى بـر شـمـا، رسـوا شـديـد، بـيـايـيـد نـزد رسـول خـدا تـا برايتان طلب آمرزش كند. منافقين سرى تكان دادند كه نه، نمى آييم، و رغـبـتـى بـه اسـتـغـفـار آن جـنـاب نـشـان نـدادنـد، لذا خـداى تـعـالى فـرمـود: (و اذا قيل لهم تعالوا يستغفر لكم رسول اللّه لووا روسهم و رايتهم يصدون و هم مستكبرون ).

و در كـافـى بـه سند خود از سماعه از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: خداى تبارك و تعالى همه امور خود را به مؤمن واگذار كرده، ولى اين كه او خود را خوار كـنـد به او واگذار ننموده، مگر نديدى كه خداى تعالى در قرآن كريم درباره فرموده : (و لله العـزة و لرسوله و للمؤمنين ) كه به حكم اين آيه مؤمن بايد عزيز باشد، و ذليل نباشد.

مؤلف: كـافـى، ايـن مـعنا را از داوود رقى، و حسن احمسى و به طريقى ديگر از سماعه روايت كرده.

و نـيـز به سند خود از مفضل بن عمر روايت كرده كه گفت : امام صادق (عليه السلام) فر مـود: سـزاوار نـيـسـت كـه مؤمن خـود را ذليـل كـنـد. عـرضـه داشـتـم : بـه چـه چـيز خود را ذليل كند؟ فرمود: به اينكه كارى را انجام دهد كه در آخر مجبور به عذرخواهى شود.

گقتارى پيرامون مسأله نفاق در صدر اسلام

قـرآن كـريم درباره منافقين اهتمام شديدى ورزيده، و مكرر آنان را مورد حمله قرار داده، و زشـتـى هـاى اخـلاقـى، دروغها، خدعه ها، دسيسه ها، و فتنه هايشان را به رخشان مى كشد. فتنه هايى كه عليه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) و مسلمانان بپا كردند، و در سـوره هـاى قـرآن كـريـم از قـبـيـل سـوره بـقـره، آل عـمـران، نـسـاء، مـائده، انـفـال، تـوبـه، عـنـكـبـوت، احزاب ، فتح، حديد، حشر، منافقين و تحريم سخن از آن را تكرار نموده.

و نـيـز در مواردى از كلام مجيدش ايشان را به شديدترين وجه تهديد نموده به اينكه در دنيا مهر بر دلهايشان زده، و بر گوش و چشمشان پرده مى افكند، و نورشان را از ايشان مى گيرد، و در ظلمتها رهايشان مى كند، به طورى كه ديگر راه سعادت خود را نبينند، و در آخرت در درك اسفل و آخرين طبقات آتش جايشان مى دهد.

و ايـن نيست مگر به خاطر مصائبى كه اين منافقين بر سر اسلام و مسلمين آوردند. چه كيدها و مـكـرهـا كـه نـكـردنـد؟ و چـه تـوطـئه ها و دسيسه ها كه عليه اسلام طرح ننمودند، و چه ضـربـه هـايـى كـه حتى مشركين و يهود و نصارى به اسلام وارد نياوردند. و براى پى بـردن بـه خـطـرى كـه مـنافقين براى اسلام داشتند، همين كافى است كه خداى تعالى به پـيـامـبـرش خطاب مى كند كه از اين منافقين برحذر باش، و مراقب باش تا بفهمى از چه راههاى پنهانى ضربات خود را بر اسلام وارد مى سازند: (هم العدو فاحذرهم ).

اشاره به خطر مناقين و فتنه انگيزى ها و توطئه هايشان در صدر اسلام

از هـمان اوائل هجرت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) به مدينه، آثار دسيسه ها و تـوطـئه هـاى مـنـافقين ظاهر شد، و بدين جهت مى بينيم كه سوره بقره - به طورى كه گفته اند - شش ماه بعد از هجرت نازل شده و در آن به شرح اوصاف آنان پرداخته، و بـعـد از آن در سـوره هـاى ديگر به دسيسه ها و انواع كيدهايشان اشاره شده، نظير كناره گـيريشان از لشكر اسلام در جنگ احد، كه عده آنان تقريبا ثلث لشكريان بود، و پيمان بـسـتـن بـا يهود، و تشويق آنان به لشكركشى عليه مسلمين و ساختن مسجد ضرار و منتشر كردن داستان افك (تهمت به عايشه ) و فـتـنـه بـه پـا كـردنـشـان در داسـتـان سـقـايـت و داسـتـان عـقـبـه و امـثـال آن تـا آنـكـه كـارشـان در افـسـاد و وارونـه كـردن امـور بـر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم)

بـه جـايـى رسـيـد كـه خداى تعالى به مثل آيه زير تهديدشان نموده فرمود: (لئن لم يـنـته المنافقون و الذين فى قلوبهم مرض و المرجفون فى المدينه لنغرينك بهم ثم لا يجاورونك فيها الا قلى لا ملعونين اين ما ثقفوا اخذوا و قتلوا تقتيلا).

روايـات هـم از بـسـيـارى بـه حـد اسـتـفـاضـه رسـيـده كـه عـبـداللّه بـن ابـى سـلول و هـمـفـكـران مـنـافـقـش، هـمـانـهـايـى بـودنـد كـه امـور را عـليـه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) واژگونه مى كردند، و همواره در انتظار بلايى براى مسلمانان بودند، و مؤمنين همه آنها را مى شناختند، و عده شان يك سوم مسلمانان بود، و هـمانهايى بودند كه در جنگ احد از يارى مسلمانان مضايقه كردند، و خود را كنار كشيده، در آخـر بـه مدينه برگشتند، در حالى كه مى گفتند: (لو نعلم قتالا لا تبعناكم - اگر مى دانستيم قتالى واقع مى شود با شما مى آمديم ).

رد اين سخن كه نفاق بعد از هجرت پديد آمد وقبل از رحلت پيامبر (ص) برچيده شد

و از هـمـيـن جـا اسـت كـه بـعـضى نوشته اند حركت نفاق از بدو وارد شدن اسلام به مدينه شـروع و تـا نـزديـكـى وفـات رسـول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) ادامه داشت. اين سـخنى است كه جمعى از مفسرين گفته اند، و ليكن با تدبر و موشكافى حوادثى كه در زمان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) رخ داد و فتنه هاى بعد از رحلت آن جناب، و در نظر گرفتن طبيعت اجتماع فعال آن روز، عليه اين نظريه حكم مى كند.

بـراى ايـنـكـه اولا: هـيـچ دليـل قـانـع كننده اى در دست نيست كه دلالت كند بر اينكه نفاق مـنـافـقـيـن در مـيـان پـيـروان رسـول خـدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و حتى آنهايى كه قـبـل از هـجـرت ايـمان آورده بودند رخنه نكرده باششد، و دليلى كه ممكن است در اين باره اقامه شود، هـيـچ دلالتـى نـدارد. و آن دليل اين است كه منشاء نفاق ترس از اظهار باطن و يا طمع خير اسـت، و پـيـامـبر و مسلمانان آن روز كه در مكّه بودند، و هنوز هجرت نكرده بودند، قوت و نـفـوذ كلمه و دخل و تصرف آن چنانى نداشتند كه كسى از آنان بترسد و يا طمع خيرى از آنـان داشـتـه بـاشـد، و بـه ايـن مـنـظـور در ظـاهـر مـطـابـق مـيـل آنـان اظـهـار ايـمان كنند و كفر خود را پنهان بدارند، چون خود مسلمانان در آن روز تو سـرى خـور و زيـر دسـت صـناديد قريش بودند. مشركين مكّه يعنى دشمنان سرسخت آنان و مـعـانـدين حق هر روز يك فتنه و عذابى درست مى كردند، در چنين جوى هيچ انگيزه اى براى نفاق تصور نمى شود.

به خلاف بعد از هجرت كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) و مسلمانان ياورانى از اوس و خـزرج پـيـدا كردند، و بزرگان و نيرومندان اين دو قبيله پشتيبان آنان شده و از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) دفـاع مـى نـمـودنـد، هـمـان طور كه از جان و مـال و خـانـواده خـود دفـاع مـى كـردنـد، و اسـلام بـه داخل تمامى خانه هايشان نفوذ كرده بود، و به وجود همين دو قبيله عليه عده قليلى كه هنوز بـه شـرك خـود باقى بودند قدرت نمايى مى كرد، و مشركين جرات علنى كردن مخالفت خـود را نـداشـتـنـد، بـه هـمين جهت براى اينكه از شر مسلمانان ايمن بمانند به دروغ اظهار اسـلام مـى كـردند، در حالى كه در باطن كافر بودند، و هر وقت فرصت مى يافتند عليه اسلام دسيسه و نيرنگ به كار مى بردند.

وجـه ايـنـكـه گـفـتيم : دليل درست نيست، اين است كه علت و منشاء نفاق منحصر در ترس و طـمع نيست تا بگوييم هر جا مخالفين انسان نيرومند شدند، و يا زمام خيرات به دست آنان افتاد، از ترس نيروى آنان و به اميد خيرى كه از ايشان به انسان برسد نفاق مى ورزد، و اگـر گـروه مـخالف چنان قدرتى و چنين خيرى نداشت، انگيزه اى براى نفاق پيدا نمى شـد، بـلكـه بـسـيـارى از مـنـافـقـيـن را مـى بـيـنـيـم كـه در مـجـتـمـعـات بـشـرى دنبال هر دعوتى مى روند، و دور هر ناحق و صدايى را مى گيرند، بدون اينكه از مخالف خـود هـر قـدر هـم نـيـرومـند باشد پروايى بكنند. و نيز اشخاصى را مى بينيم كه در مقام مـخـالفـت با مخالفين خود برمى آيند، و عمرى را با خطر مى گذرانند، و به اميد رسيدن به هدف بر مخالفت خود اصرار هم مى ورزند تا شايد هدف خود را كه رسيدن به حكومت اسـت بـه دسـت آورده، نـظـام جـامـعـه را در دسـت بـگـيـرنـد، و مـسـتـقـل در اداره آن بـاشـنـد، و در زمـيـن غـلو كـنـنـد. و رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) هـم از هـمـان اوائل دعـوت فـرمـوده بـود كه اگر به خدا و دعوت اسلام ايمان بياوريد، ملوك و سلاطين زمين خواهيد شد.

بـا مـسـلم بـودن ايـن دو مـطـلب چـرا عـقـلا جـائز نـبـاشـد كـه احتمال دهيم : بعضى از مسلمانان قبل از هجرت به همين منظور مسلمان شده باشند؟

يـعـنـى بـه ظـاهـر اظـهـار اسـلام كـرده باشند تا روزى به آرزوى خود كه همان رياست و اسـتـعـلاء است برسند، و معلوم است كه اثر نفاق در همه جا واژگون كردن امور، و انتظار بلا براى مسلمانان و اسلام، و افساد مجتمع دينى نيست، اين آثار، آثار نفاقى است كه از ترس و طمع منشاء گرفته باشد، و اما نفاقى كه ما احتمالش را داديم اثرش اين است كه تـا بـتـوانـنـد اسـلام را تـقـويـت نموده، به تنور داغى كه اسلام برايشان داغ كرده نان بـچـسـبـانـنـد، و بـه هـمـيـن مـنـظـور و بـراى داغ تـركـردن آن، مـال و جـاه خـود را فـداى آن كـنـنـد تـا بـه وسيله امور نظم يافته و آسياى مسلمين به نفع شـخـصى آنان بچرخش در آيد. بله اين گونه منافقين وقتى دست به كارشكنى و نيرنگ و مخالفت مى زنند كه ببينند دين جلو رسيدن به آرزوها را كه همان پيشرفت و تسلط بيشتر بر مردم است مى گيرد كه در چنين موقعى دين خدا را به نفع اغراض فاسد خود تفسير مى كنند.

و نـيـز مـمكن است بعضى از آنها كه در آغاز بدون هدفى شيطانى مسلمان شده اند، در اثر پيشامدهايى درباره حقانيت دين به شك بيفتند، و در آخر از دين مرتد بشوند، و ارتداد خود را از ديـگـران پـنـهـان بـدارنـد، همچنان كه در ذيل جمله (ذلك بانهم امنوا ثم كفروا...) بدان اشاره نموديم، و همچنان كه از لحن آياتى نظير آيه (يا ايها الذين امنوا من يرتد مـنـكـم عن دينه فسوف ياتى اللّه بقوم )، نيز امكان چنين ارتداد و چنين نفاقى استفاده مى شود.

و نيز آن افراد از مشركين مكّه كه در روز فتح ايمان آوردند، چگونه ممكن است اطمينانى به ايـمـان صـادق و خـالصـشان داشت ؟ با اينكه بديهى است همه كسانى كه حوادث سالهاى دعوت را مورد دقت قرار داده اند، مى دانند كه كفار مكّه و اطرافيان مكّه و مخصوصا صناديد قريش هرگز حاضر نبودند به پيامبر ايمان بياورند، و اگر آوردند به خاطر آن لشكر عـظـيـمـى بـود كه در اطراف مكّه اطراق كرده بود، و از ترس شمشيرهاى كشيده بر بالاى سـرشـان بود، و چگونه ممكن است بگوييم در چنين جوى نور ايمان در دلهايشان تابيده و نـفـوسـشـان داراى اخـلاص و يـقـيـن گـشـتـه، و از صـمـيـم دل و با طوع و رغبت ايمان آوردند، و ذره اى نفاق در دلهايشان راه نيافت.

و ثـانـيـا ايـنـكـه : اسـتـمـرار نـفـاق تـنـهـا تـا نـزديـكـى رحـلت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) نبود، و چنان نبوده كه در نزديكيهاى رحلت نفاق مـنـافـقـيـن از دلهـايـشـان پـريـده بـاشـد، بـله تـنـهـا اثـرى كـه رحـلت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) در وضع منافقين داشت، ايـن بـود كـه ديـگـر وحـيـى نـبود تا از نفاق آنان پرده بردارد. علاوه بر اين ، با انعقاد خـلافت ديگر انگيزه اى براى اظهار نفاق باقى نماند، ديگر براى چه كسى مى خواستند دسيسه و توطئه كنند؟

آيـا ايـن مـتـوقـف شـدن آثـار نـفـاق بـراى ايـن بـوده كـه بـعـد از رحـلت رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) تمامى منافقين موفق به اسلام واقعى و خلوص ايـمـان شـدنـد، واز مـرگ آن جـنـاب تاثيرى يافتند كه در زندگيشان آن چنان متاثر نشده بـودنـد، و يـا بـراى ايـن بـوده كـه بـعـد از رحـلت يـا قـبـل از آن با اولياى حكومت اسلامى زدوبندى سرى كردند. چيزى دادند و چيزى گرفتند، ايـن را دادنـد كـه ديـگـر آن دسـيسه ها كه قبل از رحلت داشتند نكنند، و اين را گرفتند كه حكومت آرزوهايشان را برآورد، و يا آنكه بعد از رحلت مصالحه اى تصادفى بين منافقين و مـسـلمـيـن واقـع شـد، و هـمـه آن دو دسته يك راه را برگزيدند، و در نتيجه ديگر تصادم و برخوردى پيش نيامد؟

شـايـد اگـر بـقـدر كـافـى پـيـرامـون حـوادث اواخـر عـمـر رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) دقت كنيم، وفتنه هاى بعد از رحلت آن جناب را درسـت بـررسـى نـمـايـيـم، بـه جـوانـب كـافـى ايـن چـنـد سـوال بـرسـيـم، مـنـظـور از ايـراد ايـن سـوالهـا تـنـهـا ايـن بـود كـه بـه طـور اجمال راه بحث را نشان داده باشيم.

آيات 9 تا 11 سوره منافقون

 يـا ايـهـا الذيـن امـنـوا لا تـلهـكـم امـوالكـم و لا اولادكـم عـن ذكـر اللّه و مـن يـفـعـل ذلك فـاولئك هـم الخـاسـرون (9)

 و انـفـقـوا مـمـا رزقـنـاكـم مـن قـبـل ان يـاتـى احـدكـم المـوت فـيـقـول رب لو لا اخـرتـنـى الى اجـل قـريـب فـاصدق واكن من الصالحين (10)

 و لن يوخر اللّه نفسا اذا جاء اجلها و اللّه خبير بما تعملون (11)

ترجمه آيات

هـان اى كـسـانـى كـه ايـمـان آورديـد امـوال و اولادتـان شـمـا را از يـاد خـدا بـه خـود مشغول نسازد و هر كس چنين كند زيانكار است چون زيانكاران افرادى اينچن ينند (9).

و از آنـچه ما روزيتان كرده ايم انفاق كنيد و تا مرگ شما نرسيده فرصت را از دست ندهيد و گرنه بعد از رسيدن مرگ خواهد گفت پروردگارا چه مى شد تا اندك زمانى مهلتم مى دادى صدقه دهم و از صالحان باشم (10).

و ليـكـن خـداى تعالى هرگز به كسى كه اجلش رسيده مهلت نخواهد داد و خدا از آنچه مى كنيد با خبر است (11).

بيان آيات

در ايـن چـند آيه مؤمنين را تذكر مى دهد به اينكه از بعضى صفات كه باعث نفاق در قلب مى شود بپرهيزند، يـكـى از آنـهـا سـرگـرمـى بـه مـال و اولاد و غـافـل شـدن از يـاد خـداسـت، و يـكـى ديگر بخل است.

نهى از دو صفت نفاق آور: سرگرمى به مـال و اولاد و بخل ورزى

(يا ايها الذين امنوا لا تلهكم اموالكم و لا اولادكم عن ذكر اللّه...)

كـلمـه (تـلهـى ) از مـصـدر (الهـاء) گـرفـتـه شـده، و ايـن كـلمـه بـه مـعـنـاى مـشـغـول و سـرگـرم شـدن بـه كـارى و غـفـلت از كـارى ديـگـر است، و منظور از (الهاء امـوال و اولاد از ذكـر خـدا) ايـن اسـت كـه اشـتـغـال بـه مال و اولاد انسان را از ياد خدا غافل كند، چون خاصيت زينت حيات دنيا همين است كه آدمى را از تـوجـه بـه خـداى تـعـالى بـاز مـى دارد هـمـچـنـان كـه فـرمـود: (المـال و البـنـون زيـنـه الحـيـوه الدنـيـا) و اشـتـغـال بـه ايـن زيـنـت دل را پـر مـى كـنـد، و ديـگـر جايى براى ذكر خدا و ياد او باقى نمى ماند، و نيز غير از گـفـتـار بـى كـردار، و ادعـاى بـدون تـصـديـق قـلبـى بـرايـش نـمـى ماند، و فراموشى پـروردگـار از ناحيه عبد باعث آن مى شود كه پروردگارش هم او را از ياد ببرد، همچنان كـه فـرمـود: (نـسـوا اللّه فـنسيهم ) و اين خود خسرانى است آشكار، همچنان كه باز در صفت منافقين فرمود: (اولئك الذين اشتروا الضلاله با لهدى فما ربحت تجارتهم ).

و در آيـه مـورد بـحـث بـه هـمـيـن مـعـنـا اشـاره نـمـوده، مـى فـرمـايـد: (و مـن يفعل ذلك فاولئك هم الخاسرون ).

در ايـن آيـه شـريـفـه مـال و اولاد را نـهـى كـرده و فـرمـوده : مـال و اولادتـان شـمـا را از يـاد خـدا غافل نسازد در حالى كه بايد فرموده باشد: (شما سـرگـرم بـه مـال و اولاد نشويد) و اين به خاطر آن بوده كه اشاره كند به اينكه طبع مـال و اولاد ايـن اسـت كـه انـسـان را از يـاد خـدا غـافـل سـازد، پـس مؤمنـيـن نـبايد به آنها دل بـبـنـدنـد، و گـرنـه مؤمنـيـن هـم مـانـنـد سـايـريـن از يـاد خـدا غافل مى شوند، پس نهى در آيه نهى كنايه اى است، كه از تصريح موكدتر است.

 

و انفقوا مما رزقنا كم من قبل ان ياتى احدكم الموت...

در ايـن جـمـله مؤمنـيـن را امـر مـى كـند به انفاق در راه خير، اعم از انفاق واجب مانند زكات و كفارات، و مستحب مانند صدقات مستحبى. و اگر قيد (مما رزقناكم ) را آورد براى اعلام ايـن حـقـيـقـت بـود كـه دستور فوق درخواست انفاق از چيزى كه مؤمنين مالكند و خدا مالك آن نـيست نمى باشد، چون آنچه را كه مؤمنين مى كنند عطيه اى است كه خداى تعالى به آنان داده،

و رزقـى اسـت كـه رازقـش او اسـت، و مـلكـى اسـت كـه او به ايشان تمليك فرموده ، آن هم تـمـليـكـى كـه از مـلك خـود او بـيـرون نـرفـتـه پـس در هـر حال منت خداى تعالى راست.

پيش از مرگ انفاق كنيد كه چون اجل آمد آرزوى بازگشت اجابت نمى شود

(مـن قـبـل ان يـاتـى احـدكـم المـوت ) - يـعـنـى قبل از آنكه قدرت شما در تصرف در مال و انفاق آن در راه خدا تمام شود.

(فـيقول رب لولا اخرتنى الى اجل قريب ) - اين جمله عطف است بر جمله قبلى، و اگر كلمه (اجل ) را مقيد به قيد قريب كرد، براى اين بود كه اعلام كند به اينكه چنين كسى قـانـع اسـت بـه مـخـتـصـرى عـمـر، بـه مـقـدارى كـه بـتـوانـد مـال خـود را در راه خـدا انـفـاق كـند، تقاضاى اندكى مى كند تا اجابتش آسان باشد. و نيز بـراى ايـن اسـت كـه اجـل و عـمـر هـر قـدر هـم كـه بـاشـد انـدك اسـت هـمـچـنـان كـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) فـرمـود: (كل ما هو ات قريب - هر آنچه خواهد آمد نزديك است.)

(فـاصدق و اكن من الصالحين ) - در اين جمله كلمه (اصدق ) به نصب قاف خوانده مى شود تا جواب تمناى چه مى شد مرا تا مدتى اندك مهلت مى دادى باشد، و كلمه (اكن ) بـه سـكـون نـون خـوانـده مـى شـود تـا جـزاى شرطى تقديرى باشد، و تقدير (ان اتصدق اكن من الصالحين - اگر تصدق دهم از صالحان خواهم بود) مى باشد.

 

و لن يوخر الله نفسا اذا جاء اجله

در ايـن جـمـله آرزومـنـدان نـامـبـرده را از اجـابـت دعايشان و هر كس ديگر را كه از خدا تاخير اجـل را بـخـواهـد مـايـوس كـرده مـى فـرمـايـد: وقـتـى اجل كسى رسيد، و نشانه هاى مرگ آمد، ديگر تاخير داده نمى شود، و اين معنا در كلام خداى تـعـالى مـكـرر آمده كه اجل يكى از مصاديق قضاى حتمى است، از آن جمله مى فرمايد: (اذا جاء اجلهم فلا يستاخرون ساعه و لا يستقدمون ).

(و اللّه خـبير بما تعملون ) - اين جمله حال است از ضمير (احدكم ) ممكن هم هست عطف بـر آغاز كلام باشد، و فايده تعليل را دارد، و معنايش اين است كه از خدا بى خبر نشويد و انـفـاق كـنـيـد، بـراى ايـنـكـه خـدا بـه اعـمـال شـمـا دانـا اسـت، طـبـق هـمـان اعمال جزايتان مى دهد.

بحث روایتی

(چند روايت در ذيل برخى آيات گذشته)

در كـتـاب فـقـيـه آمـده كـه شخصى از امام (عليه السلام) از كلام خدا پرسيد، آنجا كه مى فـرمـايـد: (فاصدق و اكن من الصالحين )، فرمود: (اصدق ) از صدقه است، يعنى تا صدقه دهم، و منظور از جمله (و اكن من الصالحين ) حج است، يعنى تا حج خانه خدا كنم.

مؤلف: ظـاهـرا ذيـل حـديـث از قـبـيل اشاره به بعضى از مصاديق صلاح باشد، نه اينكه بخواهد صلاح را منحصر در حج كند.

و در مـجـمـع البـيـان از ابـن عـبـاس نـقـل كـرده كـه گـفـتـه اسـت : هـيـچ كـس از كـسانى كه مال زكات نداده دارند، و استطاعت حج داشتند و نرفته اند، از دنيا نمى رود مگر اينكه هنگام مرگ از خدا درخواست بازگشتن به دنيا مى كند.

شنوندگانش گفتند: اى ابن عباس از خدا بترس، اين چه حرفى است كه مى گويى ؟

مـا ايـن افراد كافر را هم مى بينيم كه درخواست برگشتن به دنيا را مى كنند؟ گفت : من از قـرآن برايتان دليل مى آورم، آنگاه اين آيه را خواند: (يا ايها الذين امنوا لا تلهكم... من الصـالحين ) آنگاه گفت : صلاح در اينجا حج است. صاحب مجمع البيان اين معنا را از امام صادق (عليه السلام) نيز روايت كرده.

مؤلف: الدر المنثور هم آن را از عده اى از ارباب كتب حديث از ابن عباس روايت كرده است.

و در تفسير قمى به سند خود از ابى بصير از امام باقر (عليه السلام) روايت آورده كه در ذيـل كـلام خـدا كـه فـرموده : (و لن يوخر اللّه نفسا اذا جاء اجلها ) فرموده : نزد خدا كـتـابها و مقدراتى است موقوف و غير حتمى، هر كدام را بخواهد عملى مى كند، تا شب قدر بـرسـد، در آن شـب هـمـه چـيـزهـايـى را كـه تـا سـال بـعـد بـايـد رخ دهـد نـازل مـى كـنـد، اين است معناى آيه (و لن يوخر اللّه نفسا اذا جاء اجلها) يعنى وقتى كه خـدا آن مقدر را در شب قدر نازل كرده باشد، و نويسندگان آسمانها آن را نوشته باشند، و اين همان مقدرى است كه ديگر تاخير داده نمى شود.

سوره تغابن مدنى است و هجده آيه دارد

سوره تغابن آيات 1 تا 10

 بـسـم اللّه الرحـمـن الرحـيـم

 يـسبح لله ما فى السموات و ما فى الارض له الملك و له الحـمـد و هـو عـلى كـل شى ء قدير(1)

 هو الذى خلقكم فمنكم كافر و منكم مؤمن و اللّه بما تـعـمـلون بـصـيـر(2)

 خـلق السـموات و الارض بالحق و صوركم فاحسن صوركم و اليه المـصـيـر(3)

 يـعـلم مـا فـى السموت و الارض و يعلم ما تسرون و ما تعلنون و اللّه عليم بـذات الصـدور(4)

 الم يـاتـكـم نـبـوا الذيـن كـفـروا مـن قـبـل فـذاقوا وبال امرهم و لهم عذاب اليم (5)

 ذلك بانه كانت تاتيهم رسلهم بالبينات فـقـالوا ابـشـر يـهـدونـنـا فكفروا و تولوا و استغنى اللّه و الله غنى حميد(6)

 زعم الذين كـفـروا ان لن يـبـعـثـوا قـل بـلى و ربـى لتـبـعثن ثم لتنبون بما عملتم و ذلك على اللّه يـسـيـر(7)

 فامنوا باللّه و رسوله و النور الذى انزلنا و اللّه بما تعملون خبير(8)

 يوم يـجـمـعـكـم ليـوم الجـمـع ذلك يـوم التـغـابـن و مـن يـومـن بـاللّه و يـعـمل صالحا يكفر عنه سياته و يدخله جنت تجرى من تحتها الانهر خالدين فيها ابدا ذلك الفـوز العـظـيـم (9)

 و الذيـن كـفروا و كذبوا بايتنا اولئك اصحاب النار خالدين فيها و بئس المصير(10)

ترجمه آيات

بـه نـام خداى رحمان و رحيم. تسبيح مى گويد هر آنچه در آسمان ها و زمين است خداى را و ملك همه اش از او و حمد نيز همه اش ‍ براى او است و او بر هر چيز توانا است (1).

او كسى است كه شما را بيافريد، بعضى از شما كافر و بعضى مومنند و خدا بدانچه مى كنيد بينا است (2).

آسمانها و زمين را به حق آفريد و شما را صورتگرى كرد و صورتهايتان را زيبا كرد و بازگشت به سوى او است (3).

او آنچه را كه در آسمانها و زمين است مى داند و نيز آنچه را كه شما پنهان كنيد و آنچه را آشكار سازيد مى داند و خدا داناى به درون دلها است (4).

مـگـر خـبـر آن كـسـانـى كـه قـبل از اين كافر شدند به شما نرسيده كه چگونه در دنيا و بال كفر خود را چشيدند و در آخرت هم عذابى اليم دارند (5).

و ايـن بـدان جـهت بود كه همواره پيامبرانشان با آيات و معجزات روشن مى آمدند ولى آنها مـى گـفـتـنـد آيـا يـك فـرد انـسـان، مـا را هـدايت كند؟ در نتيجه اين تكبر كافر شدند و از پـذيـرفـتـن حق اعراض نمودند خدا هم از آنان و از ايمان آوردنشان اظهار بى نيازى كرد و خدا بى نيازى ستوده است (6).

كـسـانـى كـه كـافـر شـدنـد پنداشتند كه مبعوث نمى شوند، بگو چرا، به پروردگارم سـوگـنـد كـه به طور قطع مبعوث مى شويد و بدانچه كه كرده ايد خبرتان خواهند داد و اين براى خدا آسان است (7).

پـس بـه خـدا و رسـول او و نـورى كه ما نازل كرده ايم ايم ان بياوريد و خدا بدانچه مى كنيد با خبر(8).

روزى كـه شـما را جمع مى كند براى يوم الجمع، آن روز روز تغابن است و كسى كه به خدا ايمان آورده عمل صالح كرده باشد خدا گناهانش را مى آمرزد و در جناتى داخلش مى كند كـه از زيـر درخـتـانـش نـهـرهاروان است و در آن جنات تا ابد جاودانه خواهد بود و اين خود رستگارى عظيمى (9).

و كـسـانـى كـه كـافـر شـدنـد و آيـات مـا را تـكـذيـب كـردنـد آنـان اهل آتش و در آتش خالدند و چه سرانجامى است (10).

بيان آيات

اين سوره از نظر سياق و نظم شبيه به سوره حديد است، و گويى خلاصه اى از آن است ، و غـرض سـوره ايـن اسـت كـه مـومـنين را تشويق و تحريك كند به اينكه در راه خدا انفاق كـنـنـد، و غـرض ديـگرش اين است كه ناراحتى ها و تاسف هايى كه در اثر هجوم مصائب در دلهـاشان نشسته برطرف سازد، و نويد دهد كه اگر در راه ايمان به خدا و جهاد در راه او و انفاق در آن راه مشقاتى را متحمل مى شوند، همه به اذن خدا است.

و آيـاتـى كـه در صدر سوره واقع شده جنبه مقدمه و زمينه چينى براى بيان اين غرض را دارد، در آن آيـات بـيـان مـى كـنـد كـه اسـمـاى حسنى و صفات علياى خدا اقتضا مى كند كه بـراى بـشـر بـعـث و بـازگـشـتـى فـراهـم سـازد، تا همه به سويش برگردند و در آن بـازگـشـت اهـل ايـمـان و عـمـل صـالح بـه سـوى بـهـشـت جـاودان هـدايـت شـونـد، و اهـل كـفر و تكذيب به سوى آتش ابدى رانده شوند، پس اين مطالب مقدمه چينى است براى آيـات بعد كه مى فرمايد: بايد خدا و رسول را اطاعت كنيد و بر مصائب و نيز در برابر انفاق در راه خدا خويشتن دار باشيد، بدون اينكه از منع موانع متاثر و از ملامت شماتتگران بـيـمـى بـه خـود راه دهـيـد. و ايـن سـوره بـه شـهـادت سـيـاق آيـاتـش در مـديـنـه نازل شده.

 

يـسـبـح لله مـا فـى السـمـوات و مـا فـى الارض له المـلك و له الحـمـد و هـو عـلى كل شى ء قدير

ذكر پاره اى از اسماء حسنى و صفات علياى خـداى متعال كه وجود قيامت و بعث و جزا را اقتضاء دارند

گفتار در معناى تسبيح و معناى ملك و حمد و قدرت، و نيز اينكه مراد از آنچه در آسمان ها و زمين است شامل خود آسمان ها و زمين نيز مى شود، در سوره جمعه گذشت.

اطلاق در جمله (له الملك ) بر اطلاق ملك خدا، و عدم محدوديت آن به هيچ حد و قيدى و هيچ شـرطـى دلالت دارد پس هيچ حكم نافذى غير حكم او نيست ، و او هيچ حكمى ندارد مگر آن كه طبق اراده اش نافذ است.

و همچنين اطلاق در جمله (و له الحمد) مى فهماند كه تمامى حمدهايى كه از هر حامدى سر مـى زنـد بـه او بـرمـى گـردد، بـراى ايـنـكـه حـمـد عـبـارت اسـت از ثـنـاى در بـرابـر عـمـل نـيـكـى كـه بـه اخـتيار از كسى سر زده باشد، و وقتى خلائق همه از خداست، و امر و تـدبـيـر خـلائق هـم از او اسـت، پـس هـيـچ ذاتـى جـمـيـل و صـفـتـى جـمـيل و عملى جميل از هيچ محمودى سرنمى زند، مگر آنكه از خدا سرزده است، همه آفرين و مرحبا و متشكرم ها نيز ثناى خدا است.

و هـمچنين جمله (و هو على كل شى ء قدير) كه آن نيز كليت دارد، بر عموميت متعلق قدرت او دلالت مـى كـنـد، و مـى فـهـماند قدرت او محدود به هيچ حد، و مقيد به هيچ قيد و شرطى نيست.

و وقـتـى آيـات هـمانطور كه اشاره كر ديم در مقام اثبات معاد است قهرا آيه مورد بحث به مـنـزله مـقـدمـه اول بـراى اثـبـات مـعـاد مـى شـود، و مـى فـهـمـانـد خـداى عـزوجـل منزه از هر نقصى و هر نقطه ضعفى در ذات و صفات و افعالش است، او مالك حكم بر هر چيز و تصرف در آن است، هر طور كه بخواهد و اراده كند، و معلوم است كه به جز جميل اراده نمى كند، و قدرت او هر چيزى را فرا گرفته، پـس او مـى تـوانـد در خـلقش تصرف نموده و دوباره زنده اش سازد، همانطور كه در آغاز تـصـرف كرد و ايجادش نمود، پس او مى تواند مردگان را مبعوث كند، هر طورى كه اراده اش تعلق گرفته باشد، كه البته جز به حكمت تعلق نمى گيرد.

 

هو الذى خلقكم فمنكم كافر و منكم مؤمن و الله بما تعملون بصير

حـرف (فـاء) در كـلمه (فمنكم ) صرف ترتب كفر و ايمان بر خلقت را مى رساند، يـعـنـى تـنـهـا مـى فـهماند اگر خلقتى نبود كفر و ايمانى هم نبود، پس حرف مذكور نمى خـواهـد بـفـهـمـاند كفر و ايمان هم دو مخلوق خداى تعالى هستند و يا نيستند از اين جهت ساكت است، تنها مى خواهد بفهماند مردم بعد از آنكه خلق شدند دو دسته شدند، بعضى كافر و بعضى مومن، و اگر كافر را اول ذكر كرد براى اينكه هميشه اكثريت با كافران است.

و حرف (من ) در دو كلمه (فمنكم ) و (و منكم ) براى تبعيض است و چنين معنا مى دهد كـه بـعـضـى از شـمـا كـافـر و بـعـضى مومنند و با جمله (و اللّه بما تعملون بصير) تـوجه داد كه تقسيم شدن مردم به دو قسم همانطور كه گفتيم حق است، و آن دو نزد خدااز يـكـديـگـر مـتـمـايـزنـد، چـون مـلاك كـفـر و ايـمـان ظـاهـر و بـاطـن اعـمـال اسـت، كـه خـدا بـه آن بـيـنـا اسـت، نه چيزى از آن بر او پوشيده است ، و نه به يكديگر مشتبه مى شوند.

ايـن آيـه مـقـدمه دوم براى اثبات معاد و حتميت آن است، مى فرمايد: مردم مخلوق خدايند، و از نـظر كفر و ايمان و اعمال خوب و بد براى او متمايزند.

 

خلق السموات و الارض بالحق و صوركم فاحسن صوركم و اليه المصير

مـراد از (حـق ) مـعـنـايـى خـلاف مـعـنـاى بـاطـل اسـت، و بـاطـل ايـن اسـت كه آسمانها و زمين را بدون هدف و غرضى ثابت خلق كرده باشد، همچنان كـه در جـاى ديـگـر در نفى چنين خلقتى باطل فرمود: (لو اردنا ان نتخذ لهوا لاتخذناه من لدنـا) و نـيـز فـرمـود: (و مـا خـلقـنا السموات و الارض و ما بينهما لاعبين ما خلقناهما الا بالحق و لكن اكثرهم لا يعلمون ).

معناى جمله (و صوركم فاحسن صوركم)

و در جمله (و صوركم فاحسن صوركم ) منظور از (تصوير) قلم به دست گرفتن و نقشه كشيدن نيست، بلكه منظور، اعطاى صورت است، و صورت هر چيز قوام و نحوه وجود آن است،

همچنان كه در جاى ديگر فرمود: (لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم ).

و (حسن صورت ) عبارت است از تناسب تجهيزات آن نسبت به يكديگر، و تناسب مجموع آنـها با آن غرضى كه به خاطر آن غرض ايجاد شده، اين است معناى حسن، نه خوشگلى و زيبايى منظر و يا نمكين بودن، چون حسن يك معناى عامى است كه در تمامى موجودات جارى است همچنان كه فرمود: (الذى احسن كل شى ء خلقه ).

و اگر در آيه مورد بحث تنها حسن صورت انسان ها را نام برد، شايد براى اين بوده كه مردم را توجه دهد به اينكه خلقت انسان ها طورى شده كه با بازگشت آنان به سوى خدا سـازگـار اسـت، بـراى اينكه وقتى خداى تعالى ملكى قادر على الاطلاق است، مى تواند بـه آنـچـه مـى خـواهـد حـكـم كند، و به هر طور كه مى خواهد در آن تصرف نمايد. و او در افـعالش منزه از هر نقص و عيب، و بلكه محمود و ستايش شده است، از سوى ديگر مردم از نـظـر كـفـر و ايـمـان مـختلفند، و او به اعمال آنان بينا است، و خلقت هم لغو نيست، بلكه بـراى آن غـايـت و هـدفـى اسـت، پـس بـر او واجب است كه مردم را بعد از نشاءه دنيا براى نـشـاءه ديـگر مبعوث كند، براى نشاءه جاودانه و فناناپذير، تا در آن نشاءه به مقتضاى اخـتلافى كه از نظر كفر و ايمان داشتند زندگى كنند، و اين همان جزا است كه مؤمن با آن سعادتمند، و كافر شقى مى شود.

و جمله (و اليه المصير) اشاره به همين نتيجه است.

 

يـعـلم مـا فـى السـمـوات و الارض و يـعـلم مـا تـسرون و ما تعلنون و اللّه عليم بذات الصدور

در ايـن آيـه شـريـفـه شبهه منكرين معاد را كه به جز استبعاد اساسى ندارد دفع مى كند، شـبـهـه آنـان ايـن اسـت كه چطور ممكن است موجودات فانى و متلاشى شده در عالم، دوباره بـرگـردنـد؟ بـا ايـنـكـه حـوادث عـالم و اعـمـال و صـفـات قـابـل شمار نيست ؟ بعضى ظاهر و علنى، و بعضى باطن و سرى است، بعضى به چشم ديده مى شود و بعضى جزو غيب به شمار مى رود؟ آيه شريفه جواب مى دهد كه خدا آنچه در آسـمـانـهـا و زمـين است - كه آن نيز قابل شمار نيست - مى داند، و آنچه شما در باطن خود پنهان مى كنيد و آنچه علنى مى سازيد همه را مى داند.

و جـمـله (و اللّه عـليـم بذات الصدور) به گفته بعضى اعتراضى است كه به عنوان دنـبـاله سـخـن آورده شد، تا شمول علم خدا به (ما تسرون ) و به (ما تعلنون ) را كاملا روشن سازد،

و مـعـنـايـش اين است كه وقتى خداى تعالى محيط به مضمرات و اسرار نهفته در سينه هاى مـردم است، اسرارى كه خودشان هم توجهى به آنها ندارند، آن وقت چگونه ممكن است (ما تسرون ) و (ما تعلنون ) بر او پوشيده بماند.

و در جـمله (و اللّه عليم...)، با اينكه مى توانست بفرمايد: (و هو عليم )، اگر به جـاى ضـمـيـر، اسـم ظـاهـر را آورد، براى اين بود كه به علت حكم اشاره كرده و فهمانده باشد اگر عالم به اسرار و آشكار شما است، براى اين است كه الله است، و نيز براى اين بود كه قاعده اى كلى باشد تا نظير مثلى معروف همه به آن تمسك كنند.

خطاب به مشركين كه از سرنوشت اقوام گذشته عبرت بگيرند

الم يـاتـكـم نـبـوا الذيـن كـفـروا مـن قـبـل فـذاقـوا وبال امرهم و لهم عذاب اليم

مـنظور از (وبال امر) آثار سوء كفر و فسق آنان است، و منظور از امر همان كفر و آثار كفر يعنى فسق است.

از آنـجـا كـه مـقتضاى اسماى حسنى و صفات علياى مذكور در آيات قبلى اين بود كه خداى عـزوجـل بـراى مـردم مـعـادى برقرار كند، و آنان را دوباره به سوى خود برگرداند، لذا لازم بـود اين مقتضا را اعلام نمايد، و نيز آنچه كه بر مردم لازم است انجام دهند، و آنچه را كـه واجـب اسـت اجـتـنـاب كنند، و خلاصه شرع و دينى را كه لازم است براى تاءمين سعادت مـعـادشـان داشـتـه بـاشـنـد، اعـلام بدارد، و چون طرق اين شرع رسالت است لذا لازم بود رسـولانـى بـر اسـاس انـذار از عـقـاب آخرت و تبشير به ثواب آن و يا بگو بر اساس انذار از خشم خدا و تبشير به رضاى او، گسيل بدارد.

در آيه مورد بحث به منظور اشاره به اين معنا سرگذشت اقوامى را به ياد مى آورد كه در زمـانـهـاى پـيـش زنـدگـى مـى كـردنـد، و نـسـبـت به دين خدا كفر ورزيدند، و به همين جهت وبـال امـر خـود را چـشـيـدنـد، و در آخـرت عـذابـى دردنـاك دارنـد، آنـگـاه از ايـن يـادآورى مـنـتـقـل مـى شـود به اينكه چرا كفر ورزيدند؟ و مى فرمايد: سبب كفرشان تكذيب رسالت بود، و سبب تكذيبشان هم انكار بعث و معاد بود.

و در آخر نتيجه مى گيرد كه پس بر مردم حاضر واجب است به خدا و رسولش و دينى كه بـر آن رسـول نازل فرموده ايمان بياورند. و مقدمه چينى هاى مذكور را با تبشير و انذار خـتـم فـرمـود، البـتـه بـه طـور اشـاره بـه آنـچه براى مؤمنين تهيه ديده كه همان بهشت جاودانه است، و آنچه براى كفار تكذيب گر مهيا نموده كه همان آتش ابدى است.

پـس ايـنـكـه فـرمـود: (الم يـاتـكـم نـبـوا الذيـن كـفـروا مـن قـبـل ) خـطـابـش بـه مـشـركـيـن اسـت، و مـنـظـورش از خـبـر آنهايى كه قبلا كافر شدند داستانهاى اقوام گذشته است، چون قوم نوح و عاد و ثمود و ديگران است كه خدا به كيفر گناهان هلاكشان كرده بود و جـمـله (فـذاقـوا وبـال امـرهـم ) اشـاره اسـت بـه آن عـذاب بـنـيـانـكـن كه خدا بر آنان نازل كرد و منصرفشان فرمود، و جمله (و لهم عذاب اليم ) اشاره است به عذاب اخروى آنان.

 

ذلك بانه كانت تاتيهم رسلهم بالبينات فقالوا ابشر يهدوننا...

ايـن آيـه علت آن عذاب انقراض و عذاب آخرت را بيان مى كند، و به همين آيه را بدون عطف آورد تـا بـه مـنـزله جـوابـى از سوالى فرضى باشد، گويا سائلى پرسيده : چرا آن عـذابـهـا بـر سـر آن اقـوام نـازل شـد؟ در جـواب فـرمـوده بـاشـد: (ذلك )، ايـن نـزول عـذاب بـراى آن بـود كـه آنـهـا چـنـين و چنان كردند، پس كلمه (ذلك ) اشاره به عذابهايى است كه در آيه قبل ذكر شده بود.

بيان بهانه مشرك كفار در همه اعصار بر

و اگر از مسأله آمدن رسولان و دعوت آنان تعبير كرد به جمله (كانت تاتيهم - هميشه به سوى آنان مى آمدند)، و نيز از كفر كفار و سخنان ايشان تعبير كرد به (فقالوا) و (كـفـروا)، و (تـولوا)، كـه بـه مقابله دلالت بر نداشتن استمرار دارد، بدين جهت بـود كـه بفهماند كلمه و بهانه كفار در همه اعصار يك چيز بوده و بر سر همان يك كلمه پافشارى هم داشتند، و آن كلمه عبارت بود از عناد و لجبازى، و بنابر اين، آيه شريفه در معناى آيه زير است كه مى فرمايد: (تلك القرى نقص عليك من انبائها و لقد جاءتهم رسـلهـم بـالبـيـنـات فـمـا كـانـوا ليـومـنـوا بـمـا كـذبـوا مـن قبل كذلك يطبع اللّه على قلوب الكافرين ).

و نـيـز در مـعـنـاى آيـه شـريـفـه زير است كه مى فرمايد: (ثم بعثنا من بعده رسلا الى قـومـهـم فـجـاوهـم بـالبـيـنـات فـمـا كـانـوا ليـومـنـوا بـمـا كـذبـوا بـه مـن قبل كذلك نطبع على قلوب المعتدين ).

(فقالوا ابشر يهدوننا) - كلمه (بشر) هم به يك نفر اطلاق مى شود و هم بر جمع، و مـراد از آن در اينجا معناى دوم است ، به دليل اينكه دنبالش مى فرمايد: (يهدوننا - مـا را هـدايـت كـنند) و اگر كلمه (بشر) را نكره (بدون الف و لام ) آوردند، به منظور تحقير هدايتگران بوده، و استفهام در آيه انكارى است، مى فرمايد از در انكار پرسيدند: آيا افرادى از بشر كه هيچ برترى بر ما ندارند ما را هدايت كنند؟

و ايـن سـخن از ايشان به جز كبرورزى منشاء ديگرى نداشته، علاوه بر اين، اكثر اين امت هـا كه هلاك شدند، وثنى مذهب بودند، و منكر نبوت (و معاد )، كه اساس دعوت انبيا است، و بـه هـمـيـن جـهـت خـداى تـعـالى جـمله (فكفروا و تولو)ا را متفرع كرد بر جمله (ابشر يهدوننا)، و فهماند كه كفر و اعراض خود را بر اساس تكبر خود بنا كردند.

معناى جمله (و استغنى الله) و مراد از استغناى خداى سبحان

(و اسـتـغـنـى اللّه ) - كـلمـه (اسـتـغـنـاء) بـه مـعـنـاى طـلب بـى نـيـازى اسـت، و اسـتـعـمـال آن در مـورد خـداى تـعـالى بـه ايـن مـعـنـا نـيـسـت، چـون خـداى عـزوجـل غـنى بالذات است، بلكه به معناى اظهار بى نيازى است، و بدين جهت اظهار بى نيازى كرده كه بت پرستان علم و نيرو و استطاعت را خاص خود دانسته، مى پنداشتند كه هـمـيـن كـمالات جمع آنان را از فنا نگه مى دارد، و بقا را براى آنان تضمين مى كند گويا عالم وجود بى نياز از ايشان نيست، همچنان كه در جاى ديگر قرآن از آنان حكايت كرده كه گـفتند: (ما اظن ان تبيد هذه ابدا) و نيز فرموده : (و لئن اذقناه رحمه منا من بعد ضراء مسته ليق ولن هذا لى و ما اظن الساعه قائمه ).

و مال اين اعتقاد در حقيقت به اين است كه خدا به آنان احتياج دارد، و احتياجى كه دارد در دست اينان است، و بنابر اين، مراد از جمله (و استغنى اللّه ) همان بلاى انقراض كفار خواهد بود، كه جمله (فذاقوا و بال امرهم ) نيز بر آن دلالت مى كرد.

علاوه بر اين، انسان طبعا خودپسند است، و پيش خود چنين مى پندارد كه خداى تعالى رهين مـنـت اوسـت، و او حـق حـرمـتـى نـزد خدا دارد، و بر خدا واجب است وى را هر جا كه باشد مورد احـسـان قـرار دهد، مثل اينكه خداى تعالى احتياج دارد به اينكه سعادت او را تاءمين نموده و بـه وى احـسـان كـنـد، هـمـچـنـان كه آيه زير نيز به پندار باطنى انسان اشاره نموده مى فرمايد: (و ما اظن الساعه قائمه و لئن رددت الى ربى لاجدن خيرا منها منقلبا)، و نيز فرموده : (و ما اظن الساعه قائمه و لئن رجعت الى ربى ان لى عنده للحسنى ).

و مـال ايـن پـنـدار در حقيقت به اين است كه سعادتمند كردن آنان به هر طريق كه خودشان بـخـواهـنـد وظـيفه خداست، مثل اينكه العياذ باللّه دست خدا زير سنگ ايشان است، و در دنيا چشاندن و بال اين پندار، و در آخرت عذاب كردنشان در حقيقت اظهار بى نيازى او از ايشان اسـت، بـنـابـر ايـن، مـراد از استغناى خداى تعالى از ايشان همان مجموعى است كه از جمله (فذاقوا وبال امرهم وعذاب اليم ) استفاده مى شود.

پـس دو وجـه در مـعـناى استغناى خداى تعالى آورديم، و معناى دوم عمومى تر است ، به هر حال چه آن مراد باشد و چه اين، از جمله مورد بحث عظمت و قدرتى استفاده مى شود كه بر هـيـچ كـس پـوشيده نيست، و اين جمله در معناى آيه شريفه زير است كه مى فرمايد: (ثم ارسـلنـا رسلنا تترا كلما جاء امه رسولها كذبوه فاتبعنا بعضهم بعضاو جعلناهم احاديث فبعدا لقوم لا يومنون ).

و بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از جمله مورد بحث اين است كه خداى تعالى بى نياز از استدلال و اقامه برهان است و در نتيجه اتمام حجت بر آنان به بيشتر از اين است كه آنان را ارشاد نموده به سوى ايمان رهنمون شود.

بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: مـراد ايـن اسـت كـه خـداى تـعـالى از اطـاعـت و عـبادت آنان از ازل تا ابد بى نياز است، براى اين كه او غنى بالذات است. ولى اين دو وجه به طورى كه ملاحظه مى كنيد چندان دلچسب نيست.

(و اللّه غـنـى حميد) - اين جمله جاى تعليل مضمون آيه را گرفته، و آيه را چنين معنا مـى دهـد: خـداى تـعـالى در ذاتـش غـنـى و در افـعـالش مـحـمود است پس آنچه بر سر كفار بـيـاورد، يـعـنـى چـشـانـدن و بـال امـر آنـان، و تـعـذيـبـشـان بـه عـذاب اليـم در مـقـابـل كـفـر و اعـراضـشـان، هـمـه از مـقـتـضـاى غـنـاى او و عدل او است، چون به جز مقتضاى عمل خود آنان را به آنان برنگردانيده.

بيان ركنى ديگر از اركان كفر بت پرستان

زعـم الذيـن كـفـروا ان لن يـبعثوا قل بلى و ربى لتبعثن ثم لتنبون بما عملتم و ذلك على اللّه يسير

در ايـن آيـه ركـنـى ديـگر از اركان كفر بت پرستان را بيان مى كند، و آن اين است كه بت پـرسـتـان بـا انكار معاد، اديان آسمانى را منكرند، چون وقتى معاد را كه اثر دين است، و امر و نهى و حساب و جزاى دين بر پايه آن استوار است،

مـنكر شدند خود دين را هم منكر گشته اند، تنها انكار معاد است كه مى تواند بهانه و علت انكار رسالت باشد، چون با انكار معاد، ديگر تبليغ و انذار و تبشير معنا ندارد.

و در آيـه مـورد بـحـث مـنظور از (الذين كفروا) عموم بت پرستان است كه يك دسته آنان مـعـاصر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) بودند، و از آن ميان نيز جمعى در مكّه و اطـراف آن زنـدگـى مـى كـردنـد. ولى بـعـضـى از مـفسرين گفته اند: منظور تنها مشركين اهل مكّه است.

و در جـمـله (قـل بـلى و ربـى لتـبـعـثـن ثـم لتـنـبـون بـمـا عـمـلتـم ) بـه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) دستور فرموده از پندار مشركين پاسخ دهد، و در جـواب ايـنـكه پنداشتند (ان لن يبعثوا بفرمايد بلى و ربى لتبعثن - به پروردگارم سـوگـنـد كـه به طور يقين مبعوث خواهيد شد) و در اين جمله مطلب به چند وسيله تأكيد شده، يكى كلمه بلى يكى سوگند (ربى ) يكى لام تاكيد، و چهارم نون تأكيد ثقيله.

و كـلمـه (ثم ) در جمله (ثم لتنبون ) تراخى و بعديت را مى رساند، البته بعديت برحسب رتبه كلام، و در اين جمله اشاره اى هم به غرض بعث شده، و آن غرض رسيدگى به حساب خلق است، و معناى جمله (و ذلك على اللّه يسير) اين است كه مبعوث كردن مردم و خبر اعمالشان را به ايشان دادن، براى خداى تعالى آسان است، و هيچ دشوارى ندارد، و اين رد اعتقاد مشركين است كه مسأله بعث را محال دانسته مى گفتند: ممكن نيست خداى تعالى چـنـيـن كـارى بـكـند، و دليلى به جز استبعاد نداشتند. و در جاى ديگر قرآن از اين آسانى بعث به مثل (و هو الذى يبدوا الخلق ثم يعيده و هو اهون عليه ) تعبير آورده، فرموده : او كـسـى اسـت كـه خـلق را بـدون سـابـقـه و از هيچ بيافريد، و سپس دوباره او را برمى گرداند، و برگرداندنش بر او آسان تر است.

و دليـل بـر ايـنكه معاد براى خداى تعالى دشوارى ندارد، همان اسماء و صفاتى است كه در صـدر آيـات نـام برد، يعنى خلق، ملك، علم، محموديت، و منزه بودن، كه جامع همه آن اسـمـاء و صـفـات كـلمـه (اللّه ) اسـت، كـه مـعـنـايـش دارنـده تـمـامـى صـفـات كمال است.

از ايـنـجـا روشـن مى شود كه چرا در جمله مورد بحث نفرمود (و ذلك عليه يسير)، و چرا نام جلاله را آورد؟

خـواسـت تـا به علت حكم اشاره كرده باشد، و فرموده باشد اگر گفتيم : معاد براى خدا آسـان اسـت، بـراى ايـن بود كه او اللّه است، پس ‍ جمله مورد بحث يك حجت برهانى است، نه صرف ادعا.

اشاره به آياتى كه در آنها براى وقوع و تحقق قيامت قسم ياد شده است

مـفـسـريـن گـفته اند: آيه مورد بحث سومين آيه اى است كه پيغمبر گراميش را براى وقوع معاد وادار به سوگند به پروردگار خود كرده، يكى ديگر از آن موارد آيه زير است كه مـى فـرمـايـد: (و يـسـتـنـبـونـك احـق هـو قـل اى و ربى ) و يكى ديگرش اين است كه مى فـرمـايـد: (و قـال الذيـن كـفـروا لا تـاتـيـنـا السـاعـه قل بلى و ربى لتاتينكم )، و سومى آنها آيه مورد بحث ما است .

 

فامنوا باللّه و رسوله و النور الذى انزلنا و اللّه بما تعملون خبير

ايـن جـمـله نـتـيـجـه گـيـرى از مـضـمـون آيـه قـبـلى اسـت، بـه دليـل ايـنـكـه حـرف (فاء) در اولش آمده، مى فرمايد: وقتى مسلم شد كه شما به طور يـقـين مبعوث خواهيد شد، و شما را به ريز و درشت آنچه كرده ايد خبر خواهند داد، پس واجب اسـت بر شما كه به خدا و رسولش ايمان بياوريد و نيز به آن نورى كه بر رسولش نـازل كـرده كـه هـمـان قرآن باشد كه با نور ساطع خود شما را به سوى صراط مستقيم هدايت نموده و شرايع دين را بيان مى كند، ايمان بياوريد.

در جمله (و النور الذى انزلنا)، التفاتى از غيبت (فامنوا بالله ) به تكلم با غير (انـزلنـا) بـكـار رفـتـه، و شـايـد نـكـتـه ايـن التـفـات تـكـمـيـل حـجـت بـاشـد، و بـخواهد حجت قبلى را از راه شهادت كه بهتر عذر را قطع مى كند تـكـمـيـل نـمـايـد، چـون خـيـلى فـرق هـسـت بـيـن ايـنـكـه بـگـويـيـم (و النـور الذى انـزل ) كـه يـك جمله خبرى است، و اينكه بفرمايد: (و النور الذى انزلنا) كه ديگر جـمـله خـبـرى نـيـسـت بـلكـه شـهـادتـى اسـت از خـداى تـعـالى بـرقرآن كتابى آسمانى و نازل از ناحيه او، و معلوم است كه شهادت تاكيدش از صرف خبر بيشتر است.

مـمـكن است در اينجا بپرسى كه : چه فايده اى در شهادت است بامشركين منكر اين هستند كه قـرآن كـلام خـداى تـعـالى اسـت و از نـاحـيـه او نـازل شـده و اگـر كـفـار ايـن مـعـنـا را قـبـول داشـتـند همان حجت گذشته براى اثبات معاد كافى بود، و احتياجى به اين التفات نداشت ؟

در پـاسـخ مـى گـويـيـم : قـبل از اين آيات خداى تعالى چند نوبت به وسيله تحدى انكار مـشـركـيـن را بـاطـل كـرده و فـرموده بود: اگر شك داريد كه اين قرآن از ناحيه خداست، و احتمال مى دهيد خود محمد كه يك فرد بشر است آن را ساخته و پرداخته باشد، شما مشركين هـم بـشـريـد، و عـرب هـم هـسـتـيـد، يـك سـوره و حـداقـل يـك آيـه بـه مـثـل آن بـيـاوريـد، پس در مقام آيه چنين بهانه اى در كار نيست، و براى اقامه حجت شهادت مـوكـدتـر از صـرف خـبـر اسـت و حـتـى از خـبـرى كـه مدلل است، نيز موكدتر است.

(و اللّه بـمـا تعملون خبير) - اين جمله علم خداى تعالى را به ياد آنان مى آورد، علمش بـه دقائق اعمال آنان ، مى خواهد دستور (فامنوا) را به اين وسيله تأكيد كند، و معناى آن ايـن اسـت كـه : ايمان بياوريد، و در ايمان آوردن خود كوشش هم بكنيد، براى اينكه خدا بـه دقـائق اعـمـالتـان عـالم اسـت، هـرگـز از هـيـچ يـك از آن اعمال غافل نمى ماند، و او به طور قطع جزاى اعمالتان را مى دهد.

آياتى كه بر جمع شدن مردم در قيامت بـراىفصل قضاء دلالت مى كنند

يوم يجمعكم ليوم الجمع ذلك يوم التغابن...

كـلمـه (يـوم ) ظـرف اسـت بـراى جـمله قبلى كه مى فرمود: (به طور قطع مبعوث مى شـويـد...) و مـنـظـور از (يـوم جمع ) روز قيامت است كه مردم همگى جمع مى شوند، تا خـداى تـعالى بينشان فصل قضا كند، همچنان كه فرمود: (و نفخ فى الصور فجمعناهم جـمـعـا). و مسأله جـمـع شـدن بـراى روز قـيـامـت در قـرآن كـريـم مـكـرر آمـده، و امثال آيه زير آن را تفسير مى كند و مى فرمايد: (ان ربك يقضى بينهم يوم القيمه فيما كانوا فيه يختلفون ) و نيز مى فرمايد: (فاللّه يحكم بينهم يوم القيمه فيما كانوا فـيـه يـخـتـلفـون ) و مـى فـرمـايـد: (ان ربـك هـو يفصل بينهم يوم القيمه فيما كانوا فيه يختلفون )، كه همه اين آيات اشاره دارند به اينكه جمع شدن مردم در قيامت به منظور فصل القضاء و داورى است. (ذلك يوم التغابن ) - راغـب مـى گـويـد: كـلمـه (غـبـن ) (كـه تـغـابـن مـصـدر بـاب تـفـاعـل آن اسـت ) بـه معناى اين است كه وقتى با كسى معامله مى كنى از راهى كه او متوجه نشود كلاه سر او بگذارى (اگـر مـى خـرى پـول كـمـتـرى بـدهـى، و اگـر مـى فـروشـى پول بيشترى بگيرى).

(اليوم التغابن) چه روزى است؟ و چه كسانى معنبون مى شوند؟

آنـگاه مى گويد: منظور از (يوم التغابن ) كه در قرآن آمده روز قيامت است، چون در آن روز بـراى هـمـه مـردم كشف مى شود كه در معامله اى كه آيات زير بدان اشاره نموده مغبون شـده اند، و اينكه آن آيات : (و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات اللّه - بعضى از مردمند كه جان خود را در برابر خو شنوديهاى خدا مى فروشند)، (ان اللّه اشترى من المؤمنين انفسهم... - خدا از مؤمنين جانهايشان را خريدارى كرده... و الذين يشترون بعهد اللّه و ايـمـانـهم ثمنا قليلا - آن هايى كه با عهد خدا و سوگندهاشان بهاى اندكى به دست مى آورند).

در روز قـيـامـت براى همه اين معامله گران كشف مى شود كه مغبون شده اند، آن كس كه معامله نـكـرده مـى فـهمد كه از معامله نكردن مغبون شده، و آن كس كه در معامله اش بهاى اندك دنيا بـه دسـت آورده مـى فـهـمـد كـه از معامله كردنش مغبون شده، پس همه مردم در آن روز مغبون خواهند بود.

و از بـعـضـى از مفسرين وقتى سوال شده كه (يوم التغابن ) به چه معنا است ؟ گفته انـد: بـه مـعـنـا اسـت كـه در آن روز تمام اشياء بر خلاف معيارها و مقاديردنيايى ظهور مى كنند.

و اينكه در آغاز كلامش گفت تغابن به معناى كلاه گذارى است، وقتى درست است كه تغابن در آيـه را بـه ايـن مـعـنـا بـگيريم كه كفار معامله سودبخش را رها نموده معامله زيان آور را اخـتيار كردند، و هر چند اين معنا معناى خوبى است، ولى با كلمه (تغابن ) نمى سازد، چون اين كلمه از باب مفاعله است، و مغبون كردن هر دو طرف يكديگر را مى رساند.

و آن وجه دوم كه از بعضى نقل كرد وجه دقيق ترى است، و آيات زير هم آن را تأييد مى كـنـد: (فـلا تـعلم نفس ما اخفى لهم من قره اعين )، (لهم ما يشاون فيها و لدينا مزيد، و بدا لهم من اللّه ما لم يكونوا يحتسبون ).

و مـقـتـضـاى اين وجه عموميت تغابن است، يعنى بنابر اين وجه بايد گفت كه : هم كفار در قـيـامت تغابن دارند و هم مؤمنين، تغابن مومنين براى آن است كه وقتى آن قره العين هاى در جـوار رحـمـت حـق را مـى بـيـنـنـد، نـاراحـت مـى شـونـد كـه چـرا بـيـشـتـر عـمـل نـكـردنـد، و امـا كـفـار تـغـابـنـشـان بـراى اسـت كـه چراعمل نكردند، و وجهى كه بين دو طايفه مشترك است،است كه چرا در دنيا آنطور كه بايد روز قيامت را نشناختند.

ولى اين وجه هم مثل وجه قبلى با معناى تغابن نمى سازد، براى معناى تغابن مغبون كردن يكديگر است.

البته در اين ميان وجه سومى هم هست، و آن اين است كه تغابن را تنها مخصوص گمراهان بـدانيم و بگوييم : اين دسته دو طايفه هستند كه هر يك به دست ديگرى مغبون مى شوند، يـكـى طـايـفه گمراه كننده، ديگرى گمراه شونده، طايفه گمراه كننده غابن هستند، زيرا پيروان خود را وادار به دنياپرستى و ترك آخرت و در نتيجه وادار به گمراهى نموده، آنـان را مـغـبـون مـى سـازند، و مغبون هستند، براى اينكه همان پيروان ضعيف، ايشان را با پـيـروى كـوركورانه خود كمك نموده، استكبارشان را بيشتر مى كنند، پس هر دو طايفه هم غابن اند و هم مغبون.

وجـه چـهـارمـى هـم هـسـت كـه طـبـق آن روايـت هـم وارد شده، و آن اين است كه بگوييم تمامى بـنـدگـان خـدا چـه خوب و چه بد در بهشت سهم و منزلى و در دوزخ هم منزلى دارند، بنده اگـر اطـاعـت خـدا كـنـد بـه مـنـزلى كـه در بـهـشـت بـرايـش فـراهـم شـده داخـل مـى شـود، و اگـر نـافـرمـانـى خـدا را بـكـنـد، داخـل مـنـزلى كـه در آتـش دارد مـى شـود، و روز قـيـامـت مـنـزلهـاى بـهـشـتـى اهـل دوزخ را بـه اهـل بـهـشـت مـى دهـنـد، و مـنـزل دوزخـى اهـل بـهـشـت را بـه اهـل دوزخ مـى دهـنـد، پـس در قـيـامـت اهل بهشت دوزخيان را مغبون نموده، مؤمنين غابن و كفار مغبون مى شوند.

بعضى از مفسرين بعد از ايراد اين وجه گفته اند: تغابن در خود آيه با جمله (و من يومن باللّه... و بئس المصير) تفسير شده، ولى ما آنطور كه بايد ظهورى در آيه نديديم، كه چگونه آيه تغابن را تفسير نموده است.

و امـا جـمـله (و مـن يـومـن بـاللّه و يـعـمـل صـا لحـا... و بـئس المـصـيـر) از آنـجـا كه در طول اين تفسير مكرر معنا شده، ديگر به معنايش ‍ نمى پردازيم.

بحث روايتى

(چند روايت درباره نام هاى روز قيامت و (يوم التغابن) بودن آن و...)

در صـحيح بخارى از ابو هريره از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) روايت آورده كه فرمود: هيچ بنده اى داخل بهشت نمى شود مگر آنكه منزلى را كه در دوزخ دارد مى بيند منزلى را كه اگر نافرمانى كرده بود بدانجا مى رفت، و براى اين مى بيند تا شكرش بـيـشـتـر شود، و هيچ بنده اى داخل آتش نمى شود، مگر آنكه آن منزلى كه در بهشت دارد، و اگر خوبى مى كرد بدانجا منتقل مى شد، مى بيند تا حسرتش بيشتر شود.

مؤلف: در اين معنا روايات بسيارى از طرق عامه و خاصه وارد شده كه بعضى از آنها در تفسير اوائل سوره مومنون گذشت.

و در تـفـسـيـر بـرهـان از ابن بابويه به سند خود از حفص بن غياث از امام صادق (عليه السلام) روايـت آورده كـه فـرمـود: مـنـظـور از (يـوم التـلاق ) روزى اسـت كـه اهـل آسـمـان و زمـيـن بـه هـم بـر مـى خـورنـد، و مـنـظـور از (يوم التناد) روزى است كه اهل دوزخ اهل بهشت را نداء مى كنند كه : (افيضوا علينا من الماء او مما رزقكم اللّه - كمى از آن آب و يـا از آنـچـه خـدا روزيـتـان كـرده بـه مـا افـاضـه كـنـيد)، و منظور از (يوم التـغـابـن ) روزى است كه اهل بهشت اهل آتش را مغبون مى كنند، و منظور از (يوم الحسره ) روزى است كه مرگ را مى آورند و ذبح مى كنند، ديگر كسى دچار مرگ نمى شود.

مؤلف: و در ذيـل آيـات اول سـوره مـورد بـحـث عـده اى از روايـات وارد شـده كـه آيات را مربوط به شؤ ون ولايت دانسته، مانند روايتى كه مى گويد: منظور از ايمان و كفر ايمان به ولايت و كفر به آن در روز اخذ ميثاق است، و روايتى كه مى گويد: مراد از بينات ائمه هـدى (عـليـهـم السـلم) هـسـتـند، و رواياتى كه مى گويد: مراد از نور، امام است، و بايد دانـسـت كـه همه اين روايات به باطن آيات نظر دارند، و به هيچ وجه جنبه تفسير الفاظ آيه را ندارند.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved