بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

فقراى مهاجرين يكى از مصاديق فى در راه خدا

للفـقـراء المـهـاجـريـن الذيـن اخـرجـوا مـن ديـارهـم و امـوالهـم يـبـتـغون فضلا من اللّه و رضوانا...

بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: كـلمـه (للفـقـراء) بـدل اسـت از جـمله (ذى القربى ) و جملات بعدى اش. و آوردن نام (اللّه ) صرفا بـه مـنـظـور تـبرك است، در نتيجه هر فى ء در اسلام آن روز به دست مى آمده، مخصوص رسـول اللّه (صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم) و فقراى مهاجرين بوده. در روايت هم آمده كه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) فـى ء بـنـى النضير را بين مهاجران تقسيم نمود، و به انصار نداد، الا به دو نفر، و يا سه نفر از فقراى ايشان.

بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: بـدل اسـت از يـتـامـى و مـسـاكـيـن و ابـن سـبـيـل، در نـتـيـجـه صـاحـبـان سـهـم عـبـارت بـوده انـد از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم)، و ذى القربى - چه اين كه فقير باشند و يا غنى - و فقراى مهاجرين و ايتام و مساكين آنان، و در راه ماند گان ايشان. و شايد مراد از قول آن كس كه گفته : جمله (للفقراء المهاجرين ) بيان مساكين در آيه قبلى است، نيز همين باشد.

ولى آنـچـه بـا روايـاتـى كـه مـا قـبـلا از ائمـه اهـل بـيـت (عـليـهـم السـلم) نـقـل كـرديم مناسب تر است، اين است كه بگوييم جمله (للفقراء المهاجرين...)، بيان مـصـداق و مـوارد فـى ء در راه خـداسـت، كـه كـلمه (فلله ) بدان اشاره است، نه اينكه فـقراى مهاجرين يكى از سهامداران فى ء باشند، بلكه به اين معنا است كه اگر در مورد آنان صرف شود در راه خدا صرف شده است.

در ايـن صـورت حـاصـل مـعـنـاى آيـه چـنـيـن مـى شـود: خـداى عزوجل امر فى ء را به رسول خود ارجاع داد، او به هر نحو كه بخواهد مى تواند مصرف كـنـد - آنگاه به عنوان راهنمايى آن جناب به موارد صرف فى ء فرموده : يكى از موارد آن راه خدا است، و يكى هم سهم رسول است، و يكى ذى القربى، و چهارم يتامى، و پنجم مساكين، و ششم ابن السبيل. و سپس موارد راه خدا و يا بعضى از آن موارد را نام برده، مى فـرمـايـد: يـكـى از مـوارد سـبـيـل الله فـقـراى مـهـاجـريـن اسـت كـه رسول هر مقدار كه مصلحت بداند به آنان مى دهد.

بـنـابـرايـن، مـنـاسـب آن اسـت كـه آن روايـاتـى را هـم كـه مـى گـويـد: رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله و سلم) فى ء بنى النضير را در بين مهاجرين تقسيم كـرد، و بـه انـصـار چـيـزى نـداد، الا بـه سـه نفر از فقراى آنان : ابو دجانه سماك ابن خـرشـه، و سـهـل بـن حـنـيـف، و حـارث ابـن صـمـه، بـه ايـن وجـه حـمـل نموده، بگوييم اگر در بين مهاجرين تقسيم كردند نه از اين باب بوده كه مهاجرين سـهـمـى از فـى ء داشتند، بلكه از اين باب بود كه صرف در بين آنان مورد رضاى خدا بوده، و از مصاديق سبيل الله بوده است.

و بـه هـر حـال مـنـظـور از فـقـراى مـهـاجرين كه مى فرمايد: (للفقراء المهاجرين الذين اخـرجـوا مـن ديـارهـم و امـوالهـم ) مـسـلمـانـانـى هـسـتـنـد كـه قـبـل از فـتـح از مكه به مدينه هجرت كردند، و آنان تنها كسانى هستند كه كفارمجبورشان كـردنـد از شـهـر و وطـن خـود بـيـرون شـده خـانـه و امـوال خـود را بـگـذارند، و به مدينه الرسول كوچ كنند.

(يـبـتـغـون فـضـلا مـن اللّه و رضـوانـا) - كـلمـه فضل به معناى رزق است، مى فرمايد از خا نه و ديار خود بيرون شدند تا از خدا رزقى براى دنيا و رضوانى براى آخرتشان طلب كنند.

(و يـنـصـرون اللّه و رسـوله ) - يـعـنـى خـدا و رسـولش را بـا آن اموال و با جانهايشان يارى كنند.

(اولئك هـم الصـادقـون ) - اينهايند راستگويان. اين جمله راستگويى مهاجرى نى را كه چنين صفاتى داشته اند تصديق مى كند.

شرح آيه : (و الذين تبـوؤا الدار و الايـمـان...) كـه مـتـضـمـن مدح انصار در چشم نداشتنشان به اموالى كه بين مهاجران تقسيم شده مى باشد

و الذين تبووا الدار و الايمان من قبل هم يحبون من هاجر اليهم...

بعضى از مفسرين گفته اند: اين آيه مطلبى جديد را بيان مى كند، مى خواهد انصار را كه از فـى ء سـهـم نـخواستند مدح فرمايد، تا دلگرم شوند. و جمله (الذين تبووا الدار) مـبـتـداء اسـت، و خبر آن جمله (يحبون ) مى باشد، و منظور ازاين كسان همان انصارند، و مـراد از (تـبـوى دار) تـعـمير خانه گلى نيست، بلكه كنايه است از تعمير بناى مجتمع دينى، به طورى كه همه صاحبان ايمان در آن مجتمع گرد آى ند. و كلمه (ايمان ) عطف اسـت بـر كلمه (الدار). و منظور از (تبوى ايمان ) و تعمير آن، رفع نواقص ايمان از حـيث عمل است، چون ايمان دعوت به سوى عمل صالح مى كند، و اگر جوجوى باشد كه صـاحـب ايـمـان نـتـوانـد عـمـل صـالح كـنـد، چـنـيـن ايـمانى در حقى قت ناقص است، و وقتى كامل مى شود كه قبلا جوى درست شده باشد كه هر صاحب ايمانى بتواند دعوت ايمان خود را لبيك گويد، و مانعى بر سر راهش نباشد.

بعضى از مفسرين احتمال داده اند كه ايمان عطف بر كلمه (دار) نباشد، بلكه عطف باشد بـر مسأله تـبـوى دار، و فعلى كه عامل در آن است حذف شده، و تقدير آيه چنين باشد: (و الذين تبوؤ ا الدار و آثروا الايمان ).

بعضى ديگر گفته اند: جمله (و الذين تبوؤ...) عطف است بر كلمه (مهاجرين ).

بـنـابراين نظريه، انصار هم در فى ء شريك مهاجرين خواهند بود. اين مفسر سپس گفته اگـر كـسـى اشـكـال كـند در روايت آمده (رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فى ء بـنـى النـضـيـر را تـنـهـا به مهاجرين داد، و به انصار نداد، مگر به سه نفر از فقراى ايـشـان ) در پـاسـخ مـى گـويـيـم ايـن روايـت خـود دليـل بـر عطف است، نه استيناف، براى اينكه اگر جائز نبوده به انصار بدهد، به آن سـه نـفـر هـم نـمـى داد، و حـتـى بـه يـك نـفـر هـم نمى داد، پس اينكه به بعضى داده خود دليـل بـر شـركـت انصار با مهاجرين است. چيزى كه هست از آنجا كه امر فى ء ارجاع به رسـول اللّه (صـلى اللّه عـليه و آله و سلم) شده، او مى توانسته به هر نحو كه صلاح بداند به مصرف برساند، و آن روز و در شرايط آن روز مصلحت ديده آن طور تقسيم كند.

از نظر ما هم مناسب تر آن است كه جمله (و الذين تبووا...) و همچنين جمله بعدى را كه مى فـرمـايـد: (و الذيـن جـاءوا مـن بـعـدهـم ) عـطـف بر كلمه (المهاجرين ) بگيريم، نه اسـتـيـنـاف، بـراى ايـنـكـه كـلمـه (للفـقـراء) بـيـان مـصـاديـق سـهـم سبيل اللّه است.

بـلكـه روايـتـى هـم كه مى فرمايد: (به سه نفر از انصار سهم داد) همان طور كه آن مـفـسـر گـفـت خـود مـؤ يد اين نظريه است، براى اينكه اگر سهيم در فى ء تنها مهاجرين بودند و بس، به سه نفر از انصار سهم نمى داد، و اگر فقراى انصار هم مانند مهاجرين سـهـم مـى بـردند، با در نظر گرفتن اينكه به شهادت تاريخ بسيارى از انصار فقير بـودنـد بـايـد بـه همه فقراى انصار سهم مى داد، نه فقط به سه نفر، و همان طور كه ديـديـم بـه تـمـامـى مـهـاجـرين سهم داد، (و خلاصه كلام اين شد كه اولا اختيار فى ء به رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم) سپرده شد، و در ثانى ذكر مهاجرين صرفا به منظور بيان مصداق بوده، نه اينكه مهاجرين سهم داشته اند، و ثالثا جمله (و الذين...) عطف به ما قبل است، و جمله اى جديد نيست ).

پس بنا بر اين، ضمير (هم ) در جمله (و الذين تبووا الدار و الايمان من قبلهم ) به مهاجرين برمى گردد.

و مراد، قبل از آمدنشان و هجرتشان به مدينه است.

جملات ديگرى از كلام خدا در مدح انصار

(يـحـبون من هاجر اليهم ) - يعنى مردم مدينه كسانى را كه از مكّه به سويشان هجرت مـى كـنـند به خاطر اينكه از دار كفر به دار ايمان و به مجتمع مسلمين هجرت مى كنند دوست مى دارند.

(و لا يـجـدون فـى صـدورهـم حـاجـه مـمـا اوتـوا) - ضـمـيـر در (لا يـجـدون ) و در (صـدورهـم ) بـه انـصـار بـرمـى گردد، مى فرمايد: انصار در باطن خود حاجتى نمى يـابـنـد. و ضـمـيـر (اوتـوا) بـه مـهـاجرين برمى گردد، و منظور از حاجت بدانچه به مـهـاجرين دادند، اين است كه چشم داشتى به فى ء بنى النضير نداشتند. و كلمه (من ) در (مـمـا اوتـوا) بـه قـول بـعـضـى بـيـانـيـه، و بـه قول بعضى ديگر تبعيضى است. و معناى جمله اين است كه : انصار حتى به خاطرشان هم نگذشت چرا رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) از فى ء بنى النضير به مهاجرين داد و به ايشان نداد، و از اين بابت نه دلتنگ شدند، و نه حسد ورزيدند.

بـعـضـى هـم گـفته اند: مراد از حاجت، معلول حاجت است و آن حالتى است كه حاجت انسان را دچـار آن مـى سـازد، يـعـنـى حـالت غـيـظ. و مـعـنـاى جـمـله ايـن اسـت كـه : انـصـار در دل خود از اين بابت خشمى احساس نمى كنند.

(و يـوثـرون عـلى انـفـسـهم و لو كان بهم خصاصه ) - (ايثار) به معناى اختيار و انـتـخـاب چـيـزى بر غير آن است. و كلمه (خصاصه ) به معناى فقر و حاجت است. راغب گـفـتـه : كـلمه (خصاص البيت ) به معناى شكاف خانه است، و اگر فقر را خصاصه خـوانـده اسـت، بـديـن جهت است كه فقر نمى تواند شكاف حاجت را پر كند، و به همين جهت است كه از آن به كلمه (خلة ) نيز تعبير مى كنند.

و مـعـنـاى آيـه اين است كه : انصار، مهاجرين را بر خود مقدم مى دارند، هر چند كه خود مبتلا بـه فقر و حاجت باشند. وتوصيف از توصيف سابق در مدح رساتر، و گرانقدرتر از آن است. پس در حقيقت اين آيه در معناى اين است كه بفرمايد: (نه تنها چشمداشتى ندارند). بلكه مهاجرين را مقدم بر خود مى دارند.

(و مـن يـوق شـح نـفـسه فاولئك هم المفلحون ) - راغب مى گويد: كلمه (شح ) به مـعناى بخل توام با حرص است، البته نه در يك مورد، بلكه در صورتى كه عادت شده باشد.

و كـلمـه (يـوق ) كـه در اصـل (يـوقـى ) بـوده، مـضـارع مجهول از مصدر (وقايه ) است كه به معناى حفظ كردن است. و معناى آيه چنين است : هر كـس كـه خـدا او را از شـر تـنـگ چـشـمـى و بـخـل حـفـظ فـرمـوده، در نـتـيـجـه نه خودش از بـذل مـال مـضـايـقه دارد، و نه از اينكه ديگران مالدار شوند ناراحت مى شود، چنين كسانى رستگارند.

 

و الذين جاوا من بعدهم يقولون ربنا اغفر لنا و لاخواننا الذين سبقونا بالايمان

اين آيه هم مى تواند عطف به آيه قبل بـاشد، و هم استينافى و جديد، همان طور كه آيه (و الذين تبووا الدار و الايمان يحبون ) دو احـتـمـال داشـت. و بـنـابـرايـن كـه اسـتـيـنـافـى بـاشـد موصول (الذين ) مبتداء، و جمله (يقولون ربنا...) خبر آن خواهد بود، و منظور از آمدن اين طايفه بعد از آمدن آن طايفه، اين است كه اين طايفه، يعنى انصار، بعد از مهاجرين و بـعـد از پايان يافتن دوران هجرت ، يعنى بعد از فتح مكّه به اسلام در آمدند. بعضى هم گـفـتـه انـد: مـراد مـردمـى اسـت كـه بـعـد از مـسـلمـانـان صـدر اول مى آيند.

و جمله (ربنا اغفرلنا و لاخواننا الذين سبقونا بالايمان ) دعايى است به جان خودشان، و بـه جـان مؤمنـيـنى كه قبل از ايشان بودند، دعائى است به مغفرت. و اگر از مسلمانان قـبـل از خـود تـعـبير كردند به اخوان براى اين بود كه اشاره كنند به اينكه ايشان را از خـود مـى دانـند، همچنان كه قرآن درباره همه مسلمانان فرموده : (بعضكم من بعض ) پس مسلمانان يكديگر را دوست مى دارند، همان طور كه خود را دوست مى دارند، و براى يكديگر دوست مى دارند، آنچه را كه براى خود دوست مى دارند.

و بـه هـمـيـن انـصـار بـعـد از آن دعـاى خـود گـفـتـنـد: (و لا تـجـعـل فـى قـلوبنا غلا للذين امنوا ربنا انك روف رحيم ) از خدا خواستند كه هيچ غلى، يـعـنـى عداوتى، از مؤمنين در دلشان قرار ندهد. و در جمله (للذين امنوا) همه مسأله را نـسـبـت بـه هـمـه مؤمنـيـن تـعميم دادند، چه مؤمنين از بين خودشان، يعنى انصار، و چه از مـهـاجـريـن، كـه قـبل از ايشان ايمان آورده بودند. و هم اشاره كردند كه به جز ايمان هيچ غرض و هدفى ندارند.

بحث روايتى

رواياتى درباره ماجراى اخراج و تبعيد بنى النضير

در تـفـسـيـر قـمـى در ذيـل آيـه شـريـفـه (هـو الذى اخـرج الذيـن كـفـروا مـن اهـل الكتاب من ديارهم گفته : سبب نزول اين آيه چنين بود كه در مدينه سه طايفه و دودمان از يهوديان زندگى مى كردند، يـكـى بنى النضير بود، و يكى بنى قريظه، و يكى بنى قينقاع. و اين سه طايفه با رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليه و آله و سلم) عهدى داشتند كه تا مدتى مورد احترام بود، و بعدا يهوديان آن عهد را شكستند.

و سـبـب ايـن عهدشكنى در بنى النضير بود كه مردى از اصحاب آن جناب دو نفر را ترور كـرده بـود، و قـرار شـد كـه بـه صـاحـبـان خـون، ديـه و خـونـبـهـا بـپـردازنـد، رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) بـه ميان بنى النضير آمد تا از آنان مقدارى پـول بـراى ايـن مـنـظـور قـرض كند. در بين افراد بنى النضير كعب بن اشرف بود كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) بر وى در آمد. كعب گفت : مرحبا اى ابو القاسم، خـوش آمـدى. و بـرخـاسـت و چـنـيـن وانـمـود كـرد كـه مـى خـواهـد طعامى درست كند، ولى در دل نـقـشـه كشتن آن جناب را مى ريخت، و در سر مى پروراند كه بعد از كشتن آن جناب بر سـر اصـحابش بتازد. در همين حال جبرئيل نازل و جريان را به آن جناب اطلاع داد. حضرت بـرخاست و به مدينه برگشت، و به محمد بن مسلمه انصارى فرمود: برو در قبيله بنى النـضـيـر، و بـه مـردم آنـجـا بـگـو كـه خـداى عـزوجل توطئه شما را به من خبر داد، يا از سرزمين ما بيرون شويد، و يا آماده جنگ باشيد. آنان گفتند از بلاد تو بيرون مى شويم.

از سـوى ديـگـر عـبـداللّه بـن ابـى شـخـصى را نزد ايشان فرستاد كه بيرون نرويد، و هـمـچـنـان در مـحـل خـود بـمـانـيـد، و با محمد جنگ كنيد كه اگر چنين كنيد من با قوم خود و هم سـوگـندانم شما را يارى خواهم كرد، و اگر هم بيرون برويد من نيز با شما بيرون مى آيـم، و اگر قتال كنيد با شما در قتال همدست مى شوم. قبيله بنى النضير چون اين وعده را شنيدند دلگرم شده، تصميم گرفتند بمانند، و به اصلاح قلعه ها پرداخته آماده جنگ شـدنـد، و شـخـصـى را نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرستادند كه ما از ديـار خـود بـيـرون نـمـى رويـم، هـر كـارى كـه مـى خـواهـى بـكـن. رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) برخاست و تكبير گفت، اصحابش يكصدا تكبير گـفتند. به فرمود: تو پيشاپيش لشكر به قبيله بنى النضير برو. اميرالمؤمنين بيرق جنگ را برداشت، و به راه افتاد، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) قلعه آنان را مـحـاصـره كـرد، و عـبـداللّه بـن ابـى بـه كمك آنان نيامد، و بدينسان ايشان را فريب داد. رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) به هر يك از قلعه هاى ايشان كه نزديك مى شد آن قـلعـه را خـراب مـى كـردنـد، و بـه قـلعـه بـعـدى مـنـتـقـل مـى شـدنـد. و بـا ايـنـكـه بـعـضـى از يـهـوديـان خـانـه هـاى گـرانـبـهـا داشـتـنـد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) دستور داد درختان خرماى آنان را قطع كنند.

يهوديان به جزع در آمدند، و گفتند: اى محمد! مگر خداى تعالى تو را امر به فساد كرده، اگر درختان از تو شد بگذار سالم از آن تو باشد، و اگر از ما است چرا قطع مى كنى.

يهوديان وقتى چنين ديدند گفتند: اى محمد! ما حاضريم از سرزمين تو بيرون شويم، به شرطى كه اموال ما را به ما بدهى. حضرت فرمود: اين كار را نمى كنم، و ليكن به شما اجـازه مـى دهـم از امـوالتـان آن مـقـدار را كـه شـتـران شـمـا حـمـل كـنـد بـا خـود ببريد. يهوديان قبول نكردند، و چند روزى هم ماندند، آنگاه گفتند مى رويـم، و بـه مـقـدار بـار شتران از اموال خود مى بريم. فرمود: نه بايد برويد و هيچ چيز با خود نبريد، هر كس از شما راببينيم كه با خود چيزى مى برد او را خواهيم كشت.

يـهـوديـان از قـلعـه هـاى خـود بـيـرون شـده، جمعى از ايشان به فدك، و جمعى به وادى القـرى، و گـروهـى بـه شـام رفـتـنـد. در ايـن بـاره بـود كـه آيـات زيـر نازل شد: (هو الذى اخرج الذين كفروا... فان اللّه شديد العقاب ). و درباره اعتراضى كه يهوديان به آن جناب در مورد قطع اشجار كرده بودند، فرمود: (ما قطعتم من لينه او تركتموها قائمه على اصولها فباذن اللّه... ربنا انك روف رحيم ).

و دربـاره عـبـداللّه بـن ابـى، و هـمـفـكـرانـش ايـن آيـه نـازل شـد: (الم تـر الى الذيـن نـافـقوا... ثم لا ينصرون ). و در مجمع البيان از ابن عـباس ‍ روايت آورده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) مردم بنى النضير را مـحـاصـره كـرد، بـه طـورى كـه كـاملا در چنگال او قرار گرفتند، و به ناچار حاضر شدند هر چه آن جناب خواست بدهند، و در آخر اين طور با ايشان مصالحه كرد كه جان خود را سـالم بـرگـرفـتـه از سـرزمـين و وطن خود بيرون شوند، و ايشان را به اذرعات شام گسيل بدارد. و براى هر سه نفر از ايشان يك شتر و يك مشك آب داد.

يـهـوديـان به اذرعات شام، و به اريحا رفتند، مگر دو خانواده از آنان يكى خانواده ابى الحـقـيق، و يكى خانواده حى بن اخطب، كه به خيبر رفتند. و طايفه اى هم خود را به حيره رساندند.

و نـيـزدر هـمـان كـتـاب از مـحـمـد بـن مـسـلمـه روايـت آورده كـه گـفـت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) مـرا بـه سـوى طايفه بنى النضير فرستاد و دستور داد تا به ايشان سه شب مهلت دهم تا در اين سه شب از سرزمين خود كوچ كنند.

و نيز از محمد بن اسحاق روايت آورده كه گفت : بيرون كردن بنى النضير از قلعه هايشان بـعـد از مـراجـعـت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) از جنگ احد اتفاق افتاد، و فتح بـنـى قـريـظـه بـعـد از مراجعتش از جنگ احزاب رخ داد، ولى نظر زهرى اين است كه اخراج بنى النضير شش ماه بعد از واقعه بدر، و زمانى اتفاق افتاد كه هنوز جنگ احد واقع نشده بـود. بـاز از ابـن عـباس روايت كرده كه گفت : آيه شريفه (ما افاء اللّه على رسوله من اهـل القـرى...) دربـاره امـوال كـفـار (اهـل قـرى ) نازل شد. و اهل قرى عبارت بودند از بنى النضير و بنى قريظه كه در مدينه بودند، و اهل فدك كه سرزمينى در سه ميلى مدينه، و اهل خيبر و دهات عرينه و ينبع كه خداى تعالى اختيار اموال اينان را به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) سپرد، تا به هر نحوى كـه خـواسـت در آن حـكـم كـنـد، و خـبـر داد كـه تـمـامـى ايـن امـوال مـلك شـخـصـى او اسـت، و لذا عـده اى اعـتـراض كـردنـد كـه چـرا ايـن امـوال را تـقـسـيـم نـمـى كـنـد، در پـاسـخـشـان آيـه مـذكـور نازل شد.

روايتى در چشم پوشى انصار از غنائم آنان براى تقسيم بين مهاجرين

و نـيـز در مـجـمـع البـيـان از ابـن عـبـاس نـقـل شـده كـه گـفـت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) در حادثه بنى النضير به انصار فرمود: اگر ميل داريد آنچه از مال و خانه و زمين داريد با مهاجرين تقسيم كنيد، و در غنائم بنى النضير هـم بـا آنـان شـريـك بـاشـيـد، و اگـر بـخـواهـيـد مـى تـوانـيـد مـال و خـانـه و زمـيـن شـمـا مال خودتان باشد، و غنائم بنى النضير تنها در بين مهاجرين تقسيم گردد. انصار در پاسخ گفتند: هم اموال و زمين هاى خود را با آنان تقسيم مى كنيم، و هم غنائم بنى النضير را به آنان واگذار مى نماييم ، و از آن سهم نمى خواهيم. در اين مـورد بـود كـه آيـه شـريـفـه (و يـوثـرون عـلى انـفـسـهـم...) نازل گرديد.

مؤلف: در ايـثـار انـصـار و ايـنـكـه آيـه شـريـفـه دربـاره آن نـازل شـده داستانهايى ديگر روايت شده. و ظاهرا همه اين روايات از باب تطبيق آيه بر يـك واقـعـه و داسـتـان بـوده، نـه ايـنـكـه آيـه تـنـهـا دربـاره فـلان قـصـه نـازل شـده بـاشـد. مـعـانـى سـابـق در الدر المـنـثـور بـه طـرق بـسـيـار مـخـتـلف نـيـز نقل شده.

و در كـتـاب تـوحيد از على (عليه السلام) روايت شده كه در پاسخش خصى كه آياتى از قـرآن بـرايـش مشتبه شده بود در مورد آيه (فاتيهم اللّه من حيث له يحتسبوا) كه معناى آمدن خدا چيست ؟ فرمود: يعنى عذابى بر آنان فرستاد.

چند روايت درباره فيى و موارد مصرف آن، و درذيل آيه (ما آتيكم الرسول فخذوه...)

و در تـهـذيـب به سند خود از حلبى از امام صادق (عليه السلام) روايت آورده كه فرمود: فـى ء در آيـه شريفه (ما افاء اللّه على رسوله منهم فما اوجفتم عليه ) عبارت است از آن امـوالى كـه بـدون جـنـگ و خـونـريـزى از دشـمـن گـرفـتـه شـده بـاشـد. و كـلمـه (انـفـال ) شـامـل ايـن قـسـم غـنـيـمـت هـم مـى شـود، و در حـقـيـقـت فـى ء بـه مـنـزله انفال است.

و در مجمع البيان آمده كه منهال بن عمر از على بن الحسين (عليهماالسلم) روايت كرده كه فـرمـود: مـنـظـور از ذى القـربـى و يـتـامـى و مـسـاكـيـن و ابـن السـبـيـل در آيـه و (لذى القـربـى و اليـتـامـى و المـسـاكـيـن و ابـن السبيل ) قرباى ما، و مسكينان ما، و ابن السبيل ما است.

مؤلف: اين معنا در تهذيب از سليم بن قيس از اميرالمؤمنين (عليه السلام) نيز روايت شده. و در مجمع البيان بعد از نقل روايت منهال گفته است : همه فقهاء گفته اند كه منظور آيه، يـتـامـاى عـمـوم مـردم اسـت، و هـمـچـنـيـن مـسـاكـيـن و ابـنـاى سبيل. و اين معنا از ائمه (عليهم السلم) هم روايت شده .

و در كـافـى بـه سـند خود از زراره نقل كرده كه از حضرت باقر و حضرت صادق (عليه السلام) شـنـيده كه فرمودند: خداى تعالى امور خلق خود را به پيامبرش تفويض نموده تـا مـعـلوم كـنـد اطـاعـتـشـان چـگـونـه اسـت، آنـگاه اين آيه را تلاوت فرمودند: (ما اتيكم الرسـول فـخـذوه و مـا نـهـيـكـم عـنـه فـانـتـهـوا). مؤلف: روايـات در ايـن مـعـنا از ائمه اهـل بـيـت (عـليـهـم السـلم) بسيار وارد شده، و مراد از (واگذار نمودن امور خلق ) به طـورى كـه از روايـات بـرمـى آيـد، امـضـايـى اسـت كـه خـداى تـعـالى از تـشـريـعـات رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) نموده، و اطاعت آن جناب را در آن تشريعات واجب ساخته ، و ولايت و سرپرستى مردم را به آن جناب واگذار نموده. اين است معناى تفويض نه اينكه از خود سلب اختيار نموده، و امور را به كلى به آن جناب واگذار كرده باشد، چون چنين چيزى عقلا محال است.

و نـيـز در هـمـان كـتاب به سند خود از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: ايمان اجزايى دارد كه به هم متصلند، پس ايمان خود يك خانه است، همچنان اسـلام يـك خـانـه، و كفر يك خانه است (و لذا مى گويند: فلانجا دار الايمان است، يا دار الكفر است ).

چند روايت درباره ايـمـاان و ايـنـكـه ديـن حـب، و حب دين است و درباره صفت رذيله (شرح)

و در كتاب محاسن به سند خود از ابى عبيده از امام باقر (عليه السلام) روايت شده كه در ضـمـن حديثى فرمود: اى زياد! واى بر تو، مگر دين بجز حب چيز ديگرى است. مگر نمى بينى كلام خداى را كه مى فرمايد: (ان كنتم تحبون اللّه فاتبعونى يحببكم اللّه و يغفر لكـم ذنـوبـكـم ). آيـا بـه كـلام خـدا نـظـر نمى كنيد كه به محمد (صلوات اللّه عليه ) فرموده : (حبب لكم الايمان و زينه فى قلوبكم - ايمان را محبوب دلهايتان كرد، و آن را در دلهـايـتـان بـيـاراسـت ). و نـيـز فـرموده : (يحبون من هاجر اليهم - دوست مى دارند مسلمانانى را كه به سويشان هجرت مى كنند). آنگاه فرمود: پس دين همان حب است، و حب هم دين است.

و در مـجـمـع البـيـان مـى گـويـد: در حـديـثـى آمـده كـه بـخـل و ايـمـان در قـلب هـيچ مسلمانى جمع نمى شود، و همچنين غبار در راه خدا و دود جهنم در جـوف مـرد مـسـلمـانـى جـمـع نـمـى شـود. و در كـتـاب فـقـيـه آمـده كـه : فـضـل بـن ابـى قره سمندى گفته است : امام صادق (عليه السلام) به من فرمود: آيا مى دانـى (شـحـيـح ) كـيـسـت ؟ عـرضـه داشـتـم : شـحـيـح هـمـان بـخـيـل اسـت. فـرمـود: نـه، شـحـيـح از بـخـيـل بـدتـر اسـت ، بـراى ايـنـكـه بـخـيـل بـه مـعـنـاى كـسـى اسـت كـه از آنـچـه خـودش دارد بـخـل مـى ورزد، و در راه خدا نمى دهد، ولى شحيح كسى است كه حتى از آنچه در دست مردم اسـت بـخـل مـى ورزد، نـه خودش به كسى چيزى مى دهد، و نه مى گذارد ديگران بدهند، و حـتـى هـيـچ چـيـزى در دسـت مـردم نمى بيند، مگر اينكه آرزو مى كند از آن او مى بود، چه از حـلال و چـه از حـرام، و بـه هـيـچ رزقـى از خـداى عزوجل قانع نمى شود.

آيات 11 تا 17 سوره حشر

 الم تـرالى الذيـن نـافـقـوا يـقـولون لاخـوانـهـم الذيـن كـفـروا مـن اهـل الكتاب لئن اخرجتم لنخرجن معكم و لا نطيع فيكم احدا ابدا و ان قوتلتم لننصرنكم و اللّه يشهد انهم لكاذبون (11)

 لئن اخرجوا لا يخرجون معهم و لئن قوتلوا لا ينصرونهم و لئن نـصـروهـم ليولن الادبار ثم لا ينصرون (12)

 لانتم اشد رهبه فى صدورهم من اللّه ذلك بـانـهـم قـوم لا يـفـقـهـون (13)

 لا يـقـتـلونكم جميعا الا فى قرى محصنة او من وراء جدر بـاسـهـم بـيـنـهـم شـديـد تـحـسـبهم جميعا و قلوبهم شتى ذلك بانهم قوم لا يعقلون (14)

 كـمـثـل الذيـن مـن قـبـلهـم قـريـبـا ذاقـوا وبـال امـرهـم و لهـم عـذاب اليـم (15)

 كـمـثـل الشـيـطـان اذ قـال للانـسـان اكـفر فلماكفر قال انى برى ء منك انى اخاف اللّه رب العلمين (16)

 فكان عقابتهما انهم افى النار خلادين فيها و ذلك جزوا الظلمين (17)

ترجمه آيات

آيـا بـه وضـع كسانى نفاق ورزيد ندنينديشيدى كه به برادران خود، يعنى به آنهايى كـه از اهل كتاب كافر شدند، مى گويند: اگر مسلمانان شما را از ديارتان بيرون كنند ما نيز مطمئنا با شما بيرون خواهيم شد و درباره شما احدى را ابدا اطاعت نخواهيم كرد و اگر بـا شـمـا جـنـگ كنند بطور يقين و حتما ياريتان خواهيم نمود و خدا شهادت مى دهد به اينكه ايشان دروغگويند(11).

و مـسـلما اگر بنى النضير از ديارشان بيرون شوند اين منافقين با آنان بيرون نخواهند رفـت و اگـر بـا ايشان بجنگند ياريشان نخواهند نمود و بر فرض هم كه ياريشان كنند در وسط كارزار فرار خواهند كرد و آن وقت خودشان هم يارى نخواهند شد (12).

شما مسلمانان در نظر آنان ترسناكتريد از خدا و اين بدان جهت است كه ايشان مردمى نفهمند (13).

ايـنـهـا دسـتـه جـمـعى با شما نمى جنگند مگر در داخل قريه هاى محكم و يا از پس ديوارها. شجاعتشان بين خودشان شديد تو آنان را متحد مى بينى ولى دلهايشان پراكنده است و اين بـدان جـهـت اسـت كـه مـردمـى بـى تـعـقـل انـد (14). وضـع آنـان درسـت مـثـل كـسـانـى اسـت كـه قـبـل از ايـشـان در هـمـيـن سـالهـاى نـزديـك و بـال كـار خـود را چـشـيـدنـد و عـذابـى اليـم هـم در پـى دارنـد (15). درسـت مـثـل شيطان كه به انسان گفت كافر شو و چون كافر شد گفت من از تو بيزارم من از خدا مى ترسم كه رب العالمين است (16).

در نـتـيـجـه عاقبت آن شيطان و آن انسان كافر اين شد كه هر دو براى ابد در آتشند و همين است كيفر ستمكاران (17).

بيان آيات

ايـن آيـات بـه حـال مـنـافـقـين و وعده هايى به مردم بنى النضير دادند كه اگر با مسلمين بـجـنـگـيـد كمكتان مى كنيم، و اگر بيرون برويد با شما مى آييم، و نيز به خلف وعده شان اشاره مى كند.

دروغگوئى و پيـمان شكنى منافقين در وعده ها و قرارها كه با برداران كافرشان مىگذارند

الم تـر الى الذيـن نـافـقـوا يـقـولون لاخـوانـهـم الذيـن كـفـروا مـن اهل الكتاب...

كـلمـه (اخوان ) جمع (اخوه ) است، و كلمه (اخوة ) جمع (اخ - برادر) است. و كـلمـه (اخـوة ) - بـه ضـم هـمـزه و ضـم خـاء - بـه مـعـنـاى مـشـترك بودن دو نفر در انـتسابشان به يك پدر است. اين معناى اصلى اخوت است، ولى بعدها در معنايش توسعه داده، در افـراد مـشـتـرك در يـك عـقـيـده، و يـا مـشـتـرك در صـداقـت و امثال آن نيز استعمال شده، البته كلمه (اخوة ) بيشتر در همان معناى اصلى به كار مى رود. و بـه طـورى كـه گـفـتـه انـد: بـيـشـتـر مـورد اسـتـعـمـال اخـوان اشـتـراك در اعـتقاد و امـثـال آن اسـت. اسـتـفـهـامـى كـه در ابـتـداى آيه آمده استفهام تعجبى است. و منظور از جمله (الذين نافقوا) عـبـداللّه بـن ابـى و يـاران او اسـت. و مـراد از بـرادران ايـشـان از اهـل كـتـاب بـه طـورى كـه سـيـاق شهادت مى دهد همان يهوديان بنى النضير است، براى ايـنكه مفاد آيات اين است اين كفار از اهل كتاب كه برادران منافقين بوده اند مردمى بوده اند كـه امـرشـان دائر شـده بـيـن مـانـدن و جنگيدن بعد از جنگيدن قومى ديگر، و يا ترك وطن كـردن و رفـتـن. و چـنـين مردمى جز همان مردم بنى النضير نمى توانند باشند، چون تنها آنها بودند كه بعد از بنى قينقاع چنين سرنوشتى پيدا كردند.

(لئن اخرجتم لنخرجن معكم و لا نطيع فيكم احدا ابدا و ان قوتلتم لننصرنكم ) - اين آيـه حـكايت كلام منافقين است، و حرف لام در جمله (لئن اخرجتم ) لام قسم است. و معنايش است كه : ما سوگند مى خوريم كه هرگاه مسلمانان شما را از ديارتان بيرون كنند ما نيز از ديـار خـود بـيـرون شـده، همه جا با شما مى آييم، نه از شما جدا شويم، و نه در جدا شـدن از شـمـا سـخـن كـسى را گوش دهيم. و اگر مسلمانان به جنگ شما آيند به ياريتان آييم.

(و اللّه يشهد انهم لكاذبون ) - در اين جمله آشكار و صريح مى فرمايد: منافقين به اين وعده خود وفا نخواهند كرد.

 

لئن اخرجوا لا يخرجون معهم و لئن قوتلوا لا ينصرونهم

در جمله قبلى به طور اجمال وعده منافقين را تكذيب مى كرد. و در اين قسمت از آيه به طور تـفـصيل آن را تكذيب نموده، لام سوگند را به منظور تاكيد تكرار مى كند. و معنايش است كـه : سـوگـنـد مـى خـورم، كه اگر بنى النضير از ديارشان بيرون شوند، منافقين با ايـشـان بـيـرون نـخـواهـنـد رفـت. و بـاز سـوگـنـد مى خورم كه اگر به جنگ مبتلا شوند ياريشان نخواهند كرد.

 

و لئن نصروهم ليولن الادبار ثم لا ينصرون

ايـن جـمـله اشاره است به اينكه : بر فرضى كه جنگى واقع شود - كه ابدا واقع نمى شـود و نـشـد - جـنـگـى بـا دوام نـخـواهـد بـود، و يـارى مـنـافـقـيـن سـودى بـه حـال يـهـوديان نخواهد داشت، بلكه خود آنان پا به فرار خواهند گذاشت، و بدون اينكه كسى ياريشان كند همه هلاك خواهند شد.

 

لانتم اشد رهبه فى صدورهم من اللّه...

هـمـه ضـمـيرهاى جمع به منافقين برمى گردد. و كلمه (رهبه ) به معناى خشيت و ترس اسـت. و ايـن آيـه شـريـفـه جـمـله (و لئن نـصـروهـم ليـولن الادبـار) را تـعـليـل نـمـوده، بـيـان مـى كـند كه چرا در فرض يارى دادن فرار مى كنند. مى فرمايد: عـلتـش ايـن اسـت كـه مـنـافقين از شما مسلمانان بيشتر مى ترسند تا از خدا، و به همين جهت اگـر بـه جـنـگ شما آيند در مقابل شما تاب مقاومت نمى آورند. اين علت را با علتى ديگر تـعـليـل نـمـوده، مـى فـرمـايـد: عـلت بـيشتر ترسيد نشان اين است كه مردمى نادان هستند: (ذلك بـانـهم قوم لا يفقهون ). و اشاره با كلمه (ذلك ) به بيشتر ترسيد نشان از مؤمنين است، و معنايش چنين است : اينكه گفتيم از شما بيشتر مى ترسند تا از خدا، علتش ‍ ايـن اسـت كـه مـردمى بى شعورند، يعنى آن طور كه بايد نمى فهمند. و اگر حقيقت امر را مـى فـهـمـيـدنـد، دسـتـگـيـرشان مى شد كه زمام امر به دست خداست، نه به دست غير خدا، حال اين غير خدا چه مسلمانان باشند، و چه ديگران غير از خداى تعالى كسى قادر بر هيچ عـمـل خـيـر يـا شـر و نـافـع و ضـارى نـيـسـت مـگـر بـه حول و قوه او. پس منافقين نبايد از كسى جز خدا بترسند.

 

لا يقاتلونكم جميعا الا فى قرى محصنه او من وراء جدر...

ايـن آيـه شريفه هم اثر رهبت منافقين از مسلمين را بيان مى كند، و هم اثر بزدلى يهوديان را. مـى فـرمـايـد: بـنـى النضير و منافقين هر دو طايفه از جنگيدن با شما در فضاى باز خـوددارى مى كنند، و جز در قلعه هاى محكم و يا از پس و پشت ديوارها با شما كارزار نمى كنند.

(بـاسـهـم بـينهم شديد) - يعنى شجاعت و دلاوريشان در بين خودشان شديد است، اما همين كه با شما روبرو مى شوند خداى تعالى رعبى از شما به دلهايشان مى افكند، و در نتيجه از شما سخت مى ترسند.

(تـحـسـبـهـم جـمـيـعـا و قـلوبـهـم شـتـى ) - تـو اى پـيـامـبـر! ايـشـان را مـتـحـد و مـتـشـكـل مـى بـيـنـى، و مـى پـنـدارى كـه بـا هـم الفـت و اتحاد دارند، ولى اينطور نيست، دلهايشان متفرق و پراكنده است، و همين عامل قوى براى خوارى و بيچارگى ايشان است. و عـلت آن پـراكـنـدگـى هـم ايـن اسـت مـردمـى فـاقـد تـعـقـلنـد، چـون اگـر تعقل مى داشتند متحد گ شته آراى خود را يكى مى كردند.

 

كمثل الذين من قبلهم قريبا ذاقوا و بال امرهم و لهم عذاب اليم

كلمه (وبال ) به معناى عاقبت بد است. و كلمه (قريبا) قائم مقام ظرف است، و به همين جهت منصوب شده، يعنى (در زمانى نزديك ).

و جـمـله (كـمـثـل ) خـبـرى اسـت كـه مـبـتـداى آن حـذف شـده، تـقـديـرش (مـثـلهـم كـمـثـل...) اسـت. و معناى آيه اين است كه : مثل يهوديان بنى النضير در عهدشكنى، و در ايـنـكه منافقين وعده دروغى نصرت به آنان دادند، و سرانجام كارشان به جلاى وطن انجا ميد، مثل اقوامى است كه در اين نزديكى ها قبل از ايشان بودند. و منظور از آن اقوام (بنى قـيـنـقاع ) است تيره ديگرى از يهوديان مدينه بودند، آنها هم بعد از جنگ بدر عهدشكنى كـردنـد، و رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) از سرزمين مدينه بيرونشان كرد، و بـه سـرزمـين اذرعات فرستاد. منافقين به آنها هم نيرنگ زدند وعده داده بودند كه درباره آنـان با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) صحبت مى كنند و نمى گذارند آن جناب بـيـرونـشـان كـنـد. و بـنى قينقاع فريب آنان را خورده سرانجام از مدينه بيرون شدند، و وبال كار خود را چشيدند، و در آخرت عذابى اليم دارند.

بـعـضـى از مفسرين گفته اند: منظور از جمله (الذين من قبلهم ) كفاراست كه در جنگ بدر وبال كفر خود را چشيدند. ولى بيان قبلى با سياق آيه بهتر مى سازد.

بـه هـر حـال مـثـلى كـه در آيـه شريفه زده شده براى قوم بنى النضير است، نه براى منافقين، چون از سياق اين طور استفاده مى شود.

تمـثـيـل حـال مـنـافـقـيـن بـه شـيـطـان كـه انسان را تا مرز كفر مى كشاند و سپس از او بيزارى مىجويد

كـمـثـل الشـيـطـان اذ قـال للانـسـان اكـفـر فـلمـا كـفـر قال انى برى ء منك...

از ظاهر سياق برمى آيد كه اين مثل بيانگر حال منافقين باشد، كه بنى النضير را فريب داده، وعـده نـصـرتـشـان دادنـد، و بـه آن عـمـل نـكـرده، در هـنـگام حاجت و سختى تنهايشان گذاشتند.

و باز از ظاهر سياق استفاده مى شود كه منظور از شيطان، ابليس، و منظور از انسان، آدم ابـو البـشـر نيست، بلكه منظور از اولى جنس ‍ شيطان، و از دومى جنس آدميان است شيطان هـر انـسـانـى او را بـه سـوى كـفـر دعـوت نموده و براى اينكه دعوتش را بپذيرد متاعهاى زندگى دنيا را در نظرش زينت داده، و روگردانى از حق را با وعده هاى دروغى و آرزوهاى بـيـجـا در نـظـر وى جـلوه مـى دهـد، و او را گـرفـتـار كـفـر مـى سـازد، بـه طـورى كـه در طـول عـمـر از كـفـر خـود خرسندى هم مى كند تا آنكه نشانه هاى مردن يكى پس از ديگرى برسند، آن وقت به تدريج مى فهمد آرزوهايى كه شيطانش در دلش افكنده سرابى بيش نبوده و يك عمر فريب آن سراب را خورده و بـا خيال بازى مى كرده، آن وقت همان شيطان خود را كنار كشيده، مى گويد: من از تو و رفـتـار تـو بـيـزارم، و نـه تـنـهـا بـه وعـده هـايـش عمل نمى كند، بلكه اين سوز را هم به او مى گذارد كه (انى برى ء منك انى اخاف اللّه رب العالمين ).

و كـوتـاه سـخـن آنـكـه : مـثـل مـنـافـقـيـن در ايـنـكـه مـردم بـنـى النـضير را به مخالفت با رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) واداشته، و وعده نصرتشان دادند، و سپس بى وفـايـى كـرده، وعـده خـود را خـلف نـمـودنـد، نـظـيـر مثل شيطان در اينكه انسان را به سوى كفر مى خواند، و با وعده هاى دروغيش فريبش داده، بـه كـفـر وادارش مى كند. و در آخر از او بيزارى جسته، بعد از يك عمر كفر ورزيدن، در روزى كه بسيار به كمك نيازمند است تنهايش مى گذارد.

بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: مـراد از آوردن ايـن مثل، اشاره به داستان برصيصاى عابد است كه شيطان زناى با زنى را در نظرش ‍ جلوه داد، و در آخـرش بـه كـفـرش هم كشانيد كه داستانش در بحث روايتى آينده - ان شاء اللّه تعالى - خواهد آمد.

بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: مـنـظـور ازمـثـل كـه فـرمـود (كـمـثـل الذيـن مـن قـبـلهـم قـريـبـا) بـيـان حـال كـفـار مـكـّه در روز جـنـگ بـدر اسـت كـه نـقـل ايـن قـول در سـابـق هـم گـذشـت. و مـراد از كـلمـه (انـسـان ) در ايـن مـثـل ابـوجـهـل اسـت. و منظور از اينكه فرموده شيطان به او گفت كفر بورز همان داستانى اسـت خـداى تـعـالى در ايـن خـصـوص نـقـل نـمـوده است : (و اذزين لهم الشيطان اعمالهم و قـال لا غالب لكم اليوم من الناس و انى جار لكم فلما تراءت الفئتان نكص على عقبيه و قال انى برى ء منكم انى ارى ما لا ترون انى اخاف اللّه و اللّه شديد العقاب.

بـنـابـراين احتمال، گفتار شيطان كه گفت (انى اخاف اللّه رب العالمين ) كلامى جدى بـوده اسـت، چـون مـى تـرسـيـده هـمـان فـرشـتـگـانـى كـه در بـدر نـازل شـده بـودنـد تـا مؤمنين را يارى كنند، او را عذاب كنند. و اما بنابر دو وجه قبلى ، گفتار مذكور جدى نبوده، بلكه نوعى استهزاء و خوار داشتن بوده است.

فكان عاقبتهما انهما فى النار خالدين فيها و ذلك جزاء الظالمين

از ظـاهـر آيـه بـرمى آيد ضميرهاى تثنيه به شيطان و انسان برمى گردد كه نامشان در ضـمـن مـثـل گـذشته آمده بود. در نتيجه در اين آيه عاقبت شيطان در فريبكارى اش و عاقبت انـسـان در فـريـب خـوردن و گـمراه شدنش بيان شده، و در آن اشاره شده كه اين عاقبت هم عاقبت منافقين است در وعده هاى دروغين كه به بنى النضير دادند، و هم عاقبت بنى النضير اسـت در فـريـب خـوردنـشـان از وعـده هاى دروغى منافقين، و در اصرارشان بر مخالفت با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم).و معناى آيه روشن است.

بحث روايتى

روايتى راجع به تبعيد بنى النضير، عهد شكنى منافقان با آنان

در الدر المـنـثـور اسـت كـه ابـن اسـحـاق، ابـن مـنـذر، و ابـو نـعـيـم - در كـتـاب دلائل - از ابـن عـباس روايت كرده اند كه گروهى از قبيله بنى عوف بن حارث - كه عبد اللّه بن ابى بن سلول، و وديعه بن مالك، و سويد، و داعس از ايشان بودند - شخصى را نـزد بـنـى النضير فرستادند كه قلعه هاى خود را خالى نكنيد، و ايستادگى كنيد و ما بـه آسـانـى شـمـا را تسليم دشمن نمى كنيم، و اگر كارتان به جنگ بيانجامد با دشمن شما مى جنگيم، و اگر به جلاى وطن بكشد، با شما مى آييم، و ما نيز جلاى وطن مى كنيم. بنى النضير به اميد يارى آنان تن به جنگ دادند، ولى منافقين ياريشان نكردند، براى اينكه خدا ترس از مسلمانان را در دلهايشان بيفكند.

بـه نـاچـار بـنـى النضير از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) خواهش كردند به ريـخـتـن خـون ايـشـان نـپـردازد، و بـه جـلاى وطـن ايـشـان رضـايـت دهـد، و قبول كردند كه بيش از بار يك شتر از اموال خود نبرند، و هر چه حلقه (گويا منظور طلا آلات بـاشـد) دارنـد نـيـز بـا خود نبرند. رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) هم اين تـقـاضـا را پذيرف ت. و بنى النضير (براى خانه هايشان سالم به دست مسلمين نيفتد) آنـهـا را خـراب كـردنـد، و آن را (گـويا منظور اثاث است ) بر پشت شتر خود نهاده روانه خيبر شدند، و بعضى هم به شام رفتند.

مؤلف: ايـن روايـت بـا تـعـدادى از روايـات كـه مـى گـفـت رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) در آغـاز شـرط كرد كه بيش از بار يك شتر نـبـرنـد، مـنـافـات دارد، چـون در آن روايـات آمـده كـه بـنـى النـضـيـر اول ايـن پـيـشـنـهـاد را نـپـذيـرفـتـنـد، و در آخـر وقـتـى از روى نـاچـارى پـذيـرفـتـنـد، رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله و سلم) قبول نكرد، و فرمود: اجازه نداريد به غير از زن و بچه خود چيزى ببريد.

و آنـهـا نـاگـزيـر شـدنـد دسـت خـالى بـيـرون شـونـد، و رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم) به هر سه نفر از آنان يك شتر و يك مشك آب داد.

و نـيـز در همان كتابست كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه در تفسير آيه شريفه (الم تـر الى الذيـن نـافـقـوا) گـفـتـه اسـت : ايـنـهـا عـبـارت بـودنـد ازبـن ابـى بـن سـلول، رفـاعـه بـن تـابـوت، عبداللّه بن نبتل، اوس بن قيظى، و برادرانشان از بنى النضير.

مؤلف: مـنـظـور روايـت اين نيست كه تنها اين نامبردگان، در اين توطئه دست داشته اند، پس با روايت قبلى افراد ديگرى را نام مى برد منافات ندارد.

و داستان برصيصاى عابد كه كارش به كفر انجاميد

و بـاز در الدر المـنـثـور اسـت كـه ابـن ابـى الدنـيـا - در كتاب مكائد الشيطان - و ابن مردويه، و بيهقى در - كتاب شعب الايمان - از عبيد بن رفاعه دارمى - و او سند را مى رسـانـد بـه رسـول خـدا - كـه را وى گـفـت، رسـول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فـرمـود: در بـنـى اسـرائيـل راهـبـى بـود. شـيـطـان، دخـتـرى را بـيـمـار كـرد، و بـه دل خانواده اش انداخت كه دواى درد دخترتان نزد فلان راهب است. دختر را نزد راهب بردند، او از نـگـهـدارى دخـتـر امـتـنـاع مـى كـرد، و ايـشـان اصـرار مـى كـردنـد تـا سـرانـجـام قبول كرد، و دختر نزد راهب بماند.

روزى شيطان راهب را وسوسه كرد، و كام گيرى از او را در نظر وى زينت داد، و همچنان او را وسـوسـه كرد تا آنكه دختر را حامله كرد، بعد از آنكه دختر حامله شد، شيطان به دلش انـداخـت كـه هم اكنون رسوا خواهى شد او را بكش، و اگر خانواده اش آمدند كه دختر ما چه شـد بـگو دخترتان مرد. راهب دختر را كشت، و دفن كرد. از سوى ديگر شيطان نزد خانواده دخـتـر رفـت، و گـفـت : راهب دخترتان را حامله كرد و سپس او را كشت، خانواده دختر نزد راهب آمـدند كه دختر ما چه شد؟ گفت دخترتان مرد، خانواده دختر، راهب را دستگير كردند. شيطان به سوى او برگشت، و گفت : من بودم كه جنايت تو را به خانواده دختر گزارش دادم، و مـن بـودم كـه تـو را بـه ايـن گـرفـتـارى دچـار سـاخـتـم، حـال اگـر هـر چـه گـفـتـم اطـاعـت كـنـى نـجـات مـى يـابـى، راهـب قبول كرد. گفت : بايد دو نوبت برايم سجده كنى. راهب دو باربراى شيطان سجده كرد. و آيه شريفه (كمثل الشيطان اذ قال للانسان اكفر...) اشاره به اين داستان دارد.

مؤلف: قـصـه مـعـروف اسـت، و بـه طـور مـخـتـصـر و يـا مفصل در روايات بسيارى آمده است.

آيات 18 تا 24 سوره حشر

يا ايها الذين امنوا اتقوا اللّه ولتنظر نفس ما قدمت لغد و اتقوا اللّه ان اللّه خبير بما تعملون (18)

 و لا تكونوا كالذين نسوا اللّه فانسئهم انفسهم اولئك هـم الفـسـقون (19)

 لا يستوى اصحاب النار و اصحاب الجنة اصحاب الجنة هم الفائزون (20)

 لو انـزلنـا هـذا القـرءان عـلى جـبـل لرايـتـه خـاشـعـا مـتـصـدعـا مـن خشيه اللّه و تلك الامـثـال نـضـربـهـا للنـاس لعـلهـم يـتـفـكرون (21)

 هواللّه الذى لا اله الا هو عالم الغيب و الشـهـاده هـو الرحـمـن الرحـيـم (22)

 هو اللّه الذى لا اله الا هو الملك القدوس السلم المومن المـهـيـمـن العـزيـز الجـبـار المتكبر سبحان الله عما يشركون (23)

 هو اللّه الخلق البارى المـصـور له الاسـمـاء الحـسـنـى يـسـبـح له مـا فى السموت و الارض و هو العزيز الحكيم (24)

ترجمه آيات

اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از خدا بترسيد. و هر انسانى منتظر رسيدن به اعمالى كه از پيش فرستاده باشد. و از خدا بترسيد چون خدا با خبر است از آنچه مى كنيد (18).

و مـانند آن كسانى مباشيد خدا را فراموش كردند و خدا هم خود آنان را از ياد خودشان ببرد و ايشان همان فاسقانند (19).

اصحاب دوزخ و اصحاب بهشت يكسان نيستند و معلوم است كه به شتيان رستگارند (20).

اگر، اين قرآن را بر كوهى نازل كرده بوديم مسلما او را مى ديدى كه خاشع و مى شود. اين مثلهايى است كه براى مردم مى زنيم تا شايد به فكر بيفتند (21).

او اللّه است كه هيچ معبودى به جز او نيست عالم به غيب و آشكار است او رحمان و رحيم است (22).

او اللّه اسـت كـه هـيـچ مـعـبـودى جز او نيست ملك و منزه است، سلام و ايمنى دهنده است مسلط و مقتدر است جبار و متكبر است، آرى اللّه منزه است از آن شرك ها برايش مى ورزند (23).

او اللّه اسـت كه آفريننده و پديد آورنده و صورتگر است او اسمائى حسنى دارد آنچه در آسمانها و زمين است تسبيح گوى اويند و او عزيزى است حكيم (24).

بيان آيات

معارف و مواعظى كه از مضامين اين آيات برداشت مى شود

مضمونى كه اين آيات شريفه دارد به منزله نتيجه اى است كه از آيات سوره گرفته مى شـود. در سوره به مخالفت و دشمنى يهوديان بنى النضير و عهد شكنى آنان اشاره شده كه همين مخالفتشان آنان را به خسران در دنيا و آخرت افكند. و نيز در سوره آمده منافقين، بـنـى النـضـيـر را در مـخـالفـت با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) تحريك مى كـردنـد، و هـمـيـن بـاعـث هـلاكـتشان شد، و سبب حقيقى در اين جريان اين بود كه اين مردم در اعـمـال خـود، خـدا را رعـايـت نـمـى كـردنـد و او را فـرامـوش نـموده، و خدا هم ايشان را به فـرامـوشـى سـپـرد، نتيجه اش اين شد كه خير خود را اختيار نكردن د، و آنچه مايه صلاح دنيا و آخرتشان بود بر نگزيدند، و در آخر سرگردان و هلاك شدند.

پـس بـر كـسى كه ايمان به خدا و رسول و روز جزا دارد واجب است كه پروردگار خود را به ياد آورد، و او را فراموش ننمايد، و ببيند چه عملى مايه پيشرفت آخرت او است، و به درد آن روزش مـى خـورد كـه بـه سـوى پـروردگـارش بـرمـى گـردد. و بـدانـد كـه عمل او هر چه باشد عليه او حفظ مى شود، و خداى تعالى در آن روز به حساب آن مى رسد، و او را بر طبق آن محاسبه و جزا مى دهد، جزائى كه ديگر از او جدا نخواهد شد.

و ايـن هـمـان هـدفـى است آيه (يا ايها الذين امنوا اتقوا اللّه و لتنظر نفس ما قدمت لغد) دنـبـال نـمـوده، مؤمنـين را وادار مى كند كه به ياد خداى سبحان باشند، و او را فراموش نـكـنـند، و مراقب اعمال خود باشند، كه چه مى كنند، صالح آنها كدام، و طالحش كدام است، چـون سـعـادت زنـدگـى آخـرتـشـان بـه اعـمـالشـان بـستگى دارد. و مراقب باشند كه جز اعـمـال صـالح انجام ندهند، و صالح را هم خالص براى رضاى خدا به جاى آورند، و اين مـراقـبـت را اسـتـمـرار دهـنـد، و هـمـواره از نـفـس خـود حـسـاب بـكـشـنـد، و هـر عمل نيكى كه در كرده هاى خود يافتند خدا را شكرگزارند و هـر عـمـل زشـتـى ديـدنـد خـود را توبيخ نموده، نفس را مورد مواخذه قرار دهند، و از خداى تعالى طلب مغفرت كنند. و ذكر خداى تعالى به ذكرى كه لايق ساحت عظمت و كبريائى او يعنى ذكر خدا به اسماى حسنى و صفات علياى او كه قرآن بيان نموده تنها راهى است كه انسان را به كمال عبوديت مى رساند، كمالى كه انسان، ما فوق آن، ديگر كمالى ندارد.

و ايـن بـدان جـهت است كه انسان عبد محض، و مملوك طلق براى خداى سبحان است، و غير از مـمـلوكـيـت چـيـزى نـدارد، از هـر جـهـت كـه فـرض كـنـى مـمـلوك اسـت و از هـيـچ جـهـتـى استقلال ندارد. همچنان كه خداى عزوجل مالك او است، از هر جهت كه فرض شود. و او از هر جـهت داراى استقلال است. و معلوم است كه كمال هر چيزى خالص بودن آنست، هم در ذاتش و هـم در آثـارش. پـس كـمـال انـسـانى هم در همين است كه خود را بنده اى خالص، و مملوكى بـراى خـدا بـدانـد، و بـراى خـود هـيـچـگـونـه اسـتـقـلالى قائل نباشد، و از صفات اخلاقى به آن صفتى متصف باشد، كه سازگار با عبوديت است، نـظـير خضوع و خشوع و ذلت و استكانت و فقر در برابر ساحت عظمت و عزت و غناى خداى عزوجل. و اعمال و افعالش را طبق اراده او صادر كند، نه هر چه خودش خواست. و در هيچ يك از اين مراحل دچار غفلت نشود، نه در ذاتش، و نه در صفاتش و نه در افعالش.

و همواره به ذات و افعالش نظير تبعيت محض و مملوكيت صرف داشته باشد، و داشتن چنين نـظـرى دسـت نمى دهد مگر با توجه باطنى به پروردگارى كه بر هر چيز شهيد و بر هـر چـيـز مـحـيـط، و بـر هـر نـفـس قـائم اسـت. هـر كـس هـر چـه بـكـنـد او نـاظـر عمل او است و از او غافل نيست، و فراموشش نمى كند.

در اين هنگام است كه قلبش اطمينان و سكونت پيدا مى كند، همچنان كه فر موده : (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب )، و در اين هنگام است خداى سبحان را به صفات كمالش مى شناسد، آن صـفـاتـى كـه اسـمـاى حـسـنـايـش حـاكـى از آن اسـت. و در قـبـال اين شناسايى صفات عبوديت و جهات نقصش برايش آشكار مى گردد، هر قدر خدا را بـه آن صـفـات بـيـشـتـر بـشـنـاسـد خـاضـع تـر، خـاشـع تـر، ذليل تر، و فقيرتر، و حاجتمندتر مى شود.

و مـعـلوم اسـت كـه وقـتـى ايـن صـفـات در آدمـى پـيـدا شـد، اعـمـال او صالح مى گردد و ممكن نيست عمل طالحى از او سر بزند، براى اينكه چنين كسى خـود را حاضر درگاه مى داند، و همواره به ياد خداست، همچنان كه خداى تعالى فرموده : (و اذكـر ربـك فـى نـفـسـك تـضـرعـا و خـيـفـه و دون الجـهـر مـن القول بالغدو و الاصال و لا تكن من الغافلين ان الذين عند ربك لا يستكبرون عن عبادته و يسبحونه و له يسجدون ) و نـيـز فـرمـوده : (فـان اسـتـكـبـروا فـالذيـن عـنـد ربـك يـسـبـحـون له بالليل و النهار و هم لا يسئمون ).

و آيـه شـريـفـه (لو انـزلنـا هـذا القـران ) - تـا آخر آيات مورد بحث - با در نظر گرفتن سياقى كه دارند، به همين معارفى كه ما خاطر نشان كرديم - يعنى شناختن خدا بـه صـفـات كـمـالش، و شـنـاخـتـن نـفـس بـه صـفـاتـى مقابل آن صفات، و به عبارتى ديگر: به صفات نقص و حاجت - اشاره مى كنند.

 

يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله ولتنظر نفس ما قدمت لغد...

امر به تقوى در اعمال و امر به محاسبه و نظر دراعـمـال، در آيـه : (يـا ايـهـا الذيـن آمـنـوا اتـقـوا الله و لتـنـظـر نـفـس مـا قـدمـت لغد)

در اين آيه شريفه مؤمنين را به تقوى و پرواى از خدا امر نموده، و با امرى ديگر دستور مـى دهـد كـه در اعـمـال خـود نظر كنند، اعمالى كه براى روز حساب از پيش مى فرستند. و مـتـوجـه بـاشـنـد كـه آيا اعمالى كه مى فرستند صالح است، تا اميد ثواب خدا را داشته بـاشـنـد، و يـا طـالح است. و بايد از عقاب خدا بهراسند، و از چنان اعمالى توبه نموده نـفـس را بـه حـسـاب بـكـشند. اما امر اول، يعنى تقوى، كه در احاديث به ورع و پرهيز از حرامهاى خدا تفسير شده، و با در نظر گرفتن اينكه تقوى هم به واجبات ارتباط دارد، و هـم بـه مـحرمات، لاجرم عبارت مى شود از: اجتناب از ترك واجبات، و اجتناب از انجام دادن محرمات .

و امـا امـر دوم، يـعـنـى نـظر كردن در اعمالى كه آدمى براى فردايش از پيش مى فرستد، امرى ديگرى است غير از تقوى. و نسبتش با تقوى نظير نسبتى است كه يك نظر اصلاحى از ناحيه صنعتگرى در صنعت خود براى تكميل آن صنعت دارد، همان طور كه هر صاحب عملى و هـر صـانعى در آنچه كرده و آنچه ساخته نظر دقيق مى كند، ببيند آيا عيبى دارد يا نه، تـا اگر عيبى در آن ديد در رفع آن بكوشد، و يا اگر از نكته اى غفلت كرده آن را جبران كـنـد، هـمچنين يك مؤمن نيز بايد در آنچه كرده دوباره نظر كند، ببيند اگر عيبى داشته آن را برطرف سازد.

پـس بـر همه مؤمنين واجب است از خدا پروا كنند، و تكاليفى كه خداى تعالى متوجه ايشان كـرده بـه نـحـو احـسـن و بـدون نـقـص انـجـام دهند، نخست او را اطاعت نموده، از نافرمانيش بپرهيزند، و بعد از آنكه اطاعت كردند، دوباره نظرى به كرده هاى خود بيندازند،

چـون اعـمـال مـايـه زنـدگـى آخـرتـشـان اسـت كـه امـروز از پـيـش مـى فـرسـتـنـد، با همين اعـمـال بـه حسابشان مى رسند تا معلوم كنند آيا صالح بوده يا نه. پس خود آنان بايد قـبـلا حساب اعمال را برسند تا اگر صالح بوده اميد ثواب داشته باشند، و اگر طالح بوده از عقابش بترسند، و به درگاه خدا توبه برده ، از او طلب مغفرت كنند.

و ايـن وظـيـفـه، خـاص يـك نـفـر و دو نـفـر نـيـسـت، تـكـليـفـى اسـت عـمـومـى، و شـامـل تـمـامـى مـومـنـيـن، بـراى ايـنـكـه هـمـه آنـان احـتـيـاج بـه عـمـل خـود دارند، و خود بايد عمل خود را اصلاح كنند، نظر كردن بعضى از آنان كافى از ديـگـران نـيـسـت. چـيـزى كـه هست در بين مؤمنين كسانى كه اين وظيفه را انجام دهند، بسيار كـمـيـاب انـد، به طورى كه مى توان گفت ناياب اند. و جمله (و لتنظر) نفس كه كلمه نفس را مفرد و نكره آورده، به همين نايابى اشاره دارد.

پس اينكه فرمود: (و لتنظر نفس ما قدمت لغد) خطابى است به عموم مؤمنين، و ليكن از آنـجـا كـه عـامـل بـه دسـتـور در بـيـن اهـل ايـمـان و حـتـى در بـيـن اهـل تـقـوى از مؤمنين در نهايت قلت است، بلكه مى توان گفت وجود ندارد، براى اينكه مؤمنـيـن و حـتـى افـراد مـعـدودى كـه از آنـان اهـل تـقـوى هـسـتـنـد، هـمـه مـشـغول به زندگى دنيايند، و اوقاتشان مستغرق در تدبير معيشت و اصلاح امور زندگى اسـت، لذا آيـه شـريـفه خطاب را به صورت غيبت آورده ، آن هم به طور نكره و فرموده : نفسى از نفوس بايد كه بدانچه مى كند نظر بيفكند. و اين نوع خطاب با اينكه تكليف در آن عـمومى است، به حسب طبع دلالت بر عتاب و سرزنش مومنان دارد. و نيز اشاره دارد بر اينكه افرادى كه شايسته امتثال اين دستور باشند در نهايت كمى هستند.

(مـا قـدمـت لغـد) - اين جمله استفهامى از ماهيت عملى است كه براى فرداى خود ذخيره مى كـند، و هم بيانگر كلمه نظر است. ممكن هم هست كلمه (ما) را در آن موصوله بگيريم، و بگوييم موصول وصله اش متعلق به نظر است.

در صـورت اسـتـفـهـام مـعنا چنين مى شود: (بايد نفسى از نفوس نظر كند چه عملى براى فرداى خود از پيش فرستاده ).

و مـراد از كـلمـه (غـد - فـردا) روز قـيـامـت اسـت، كـه روز حـسـابـرسـى اعمال است. و اگر از آن به كلمه (فردا) تعبير كرده براى اين است كه بفهماند قيامت بـه ايـشـان نـزديك است، آنچنان فردا به ديروز نزديك است، همچنان كه در آيه (انهم يـرونـه بـعيدا و نريه قريبا) به نزديكى تصريح كرده است. و معناى آيه چنين است : اى كسانى كه ايمان آورده ايد با اطاعت از خدا تقوى به دست آوريد، اطاعت در جميع او امر و نواهياش، و نفسى از نفوس شما بايد در آنچه مى كند نظر افكند، و ببيند چه عملى براى روز حـسـابـش از پـيـش مـى فـرسـتـد، آيـا عـمـل صـالح اسـت، يـا عـمـل طـالح. و اگـر صـالح اسـت عـمـل صـالحـش شـايـسـتـگـى بـراى قبول خدا را دارد، و يا مردود است ؟ و در جمله (و اتقوا اللّه ان اللّه خبير بما تعملون )، بـراى بـار دوم امر به تقوى نموده، مى فرمايد: علت اينكه مى گويم از خدا پروا كنيد ايـن اسـت كـه (ان اللّه خـبـيـر بـمـا تـعـمـلون ) او بـا خـبـر اسـت از آنـچـه مـى كـنـيـد. و تـعـليـل امـر بـه تـقـوى بـه ايـنـكـه خـدا بـا خـبـر از اعـمـال اسـت، خـود دليـل بـر ايـن اسـت كـه مراد از اين تقوى كه بار دوم امر بدان نموده، تـقـواى در مـقـام مـحـاسـبـه و نـظـر در اعـمـال اسـت، نـه تـقـواى در اعمال كه جمله اول آيه بدان امر مى نمود، و مى فرمود: (اتقوا اللّه ).

پـس حـاصـل كـلام ايـن شـد كـه : در اول آيـه مؤمنـيـن را امـر بـه تـقـوى در مـقـام عـمـل نـمـوده، مـى فرمايد عمل شما بايد منحصر در اطاعت خدا و اجتناب گناهان باشد، و در آخـر آيـه كـه دوبـاره امـر بـه تـقـوى مـى كند، به اين وظيفه دستور داده كه هنگام نظر و مـحـاسـبـه اعـمـالى كـه كـرده ايـد از خـدا پـروا كـنـيـد، چـنـان نـبـاشـد كـه عـمـل زشـت خـود را و يـا عـمـل صـالح ولى غـيـر خـالص خـود را بـه خاطرعمل شما است زيبا و خالص به حساب آوريد.

ايـنـجـاسـت كـه بـه خوبى روشن مى گردد كه مراد از تقوى در هر دو مورد يك چيز نيست، بلكه تقواى اولى مربوط به جرم عمل است، و دومى مربوط به اصلاح و اخلاص آن است. اولى مـربـوط بـه قـبـل از عـمـل اسـت، و دومـى راجـع بـه بـعـد از عـمل. و نيز روشن مى گردد اينكه بعضى گفته اند: (اولى راجع به توبه از گناهان گـذشـتـه، و دومـى مـربـوط بـه گـنـاهـان آيـنـده اسـت ) صـحـيـح نـيـسـت. و نـظـيـر اين قول گفتار بعضى ديگر است كه گفته اند: امر دومى تأكيد امر اولى است و بس.

 

و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم...

كـلمـه (نـسـيـان ) كـه مـصـدر فـعـل (نـسـوا) اسـت بـه مـعـنـاى زايـل شـدن صـورت مـعـلوم از صفحه خاطر است، البته بعد از آنكه در صفحه خاطر نقش بـسـتـه بـود. ايـن مـعـنـاى اصـلى (نـسـيـان ) اسـت، ولى در اسـتـعـمـال آن توسعه دادند، و در مطلق روگردانى ازچيزى كه قبلا مورد توجه بوده نيز اسـتـعـمـال نـمودند. آيه شريفه (و قيل اليوم ننسيكم كما نسيتم لقاء يومكم هذا و ماويكم النار و ما لكم من ناصرين )، در معناى دوم استعمال شده.

بيان رابطه و ملازمه بيـن فـرامـوش كردن خدا و فراموش كردن خود (و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم...)

آيـه شريفه مورد بحث به حسب لب معنا، به منزله تاكيدى براى مضمون آيه قبلى است، گويا فرموده : براى روز حساب و جزاء عمل صالح از پيش بفرستيد، عملى كه جانهايتان با آن زنده شود، و زنهار زند گى خود را در آن روز فراموش مكنيد. و چون سبب فراموش ‍ كردن نفس فراموش كردن خدا است، زيرا وقتى انسان خدا را فراموش كرد اسماى حسنى و صفات علياى او را كه صفات ذاتى انسان ارتباط مستقيم با آن دارد نيز فراموش مى كند، يـعـنـى فـقـر و حـاجـت ذاتـى خـود را از يـاد مـى بـرد، قـهـرا انـسـان نـفـس خـود را مـسـتـقـل در هـسـتى مى پندارد، و به خيالش چنين مى رسد كه حيات و قدرت و علم، و ساير كـمـالاتـى كه در خود سراغ دارد از خودش است، و نيز ساير اسباب طبيعى عالم را صاحب اسـتـقلال در تاثير مى پندارد، و خيال مى كند كه اين خود آنهايند كه يا تاثير مى كنند و يا متاثر مى شوند.

ايـنجا است كه بر نفس خود اعتماد مى كند، با اينكه بايد بر پروردگارش اعتماد نموده، امـيـدوار او و تـرسـان از او باشد، نه اميدوار به اسباب ظاهرى، و نه ترسان از آنها، و به غير پروردگارش تكيه و اطمينان نكند، بلكه به پروردگارش اطمينان كند.

و كوتاه سخن اينكه : چنين كسى پروردگار خود و بازگشتش به سوى او را فراموش مى كـند، و از توجه به خدا اعراض نموده، به غير او توجه مى كند، نتيجه همه اينها اين مى شود كه خودش را هم فراموش كند، براى اينكه او از خودش تصورى دارد كه آن نيست. او خـود را مـوجـودى مـسـتـقـل الوجـود، و مـالك كـمـالات ظـاهـر خـود، و مـسـتـقـل در تـدبـيـر امـور خـود مـى دانـد. مـوجودى مى پندارد كه از اسباب طبيعى عالم كمك گرفته، خود را اداره مى كند، در حالى كه انسان اين نيست، بلكه موجودى است وابسته، و سـراپـا جـهـل و عـجـز و ذلت و فـقـر، و امـثـال ايـنـهـا. و آنـچـه از كـمـال از قـبـيـل وجـود، عـلم، قـدرت، عـزت، غـنـى و امـثـال آن دارد كـمـال خـودش نـيست، بلكه كمال پروردگارش است، و پايان زندگى او و نظائر او، يعنى همه اسباب طبيعى عالم، به پرور دگارش است.

حـاصـل ايـنـكـه : علت فراموش كردن خويش فراموش كردن خدا است. و چون چنين بود آيه شـريـفـه نـهـى از فـرامـوشـى خـويـشـتـن را بـه نـهـى از فـرامـوش كـردن خـداى تعالى مـبـدل كـرد، چـون انـقـطـاع مـسبب به انقطاع سببش بليغ ‌تر و موكدتر است، و به اين هم اكـتـفـاء نـكرد كه از فراموش كردن خدا نهيى كلى كند، و مثلا بفرمايد: (و لا تنسوا اللّه فينسيكم انفسكم - زنهار خدا را فراموش نكنيد، كـه اگـر بـكنيد خدا خود شما را از يادتان مى برد) بلكه مطلب را به بيانى اداء كرد كـه نـظـيـر اعـطـاى حـكـم بـه وسـيـله مـثـال باشد، و در نتيجه موثرتر واقع شود، و به قـبول طرف نزديك تر باشد، لذا ايشان را نهى كرد از اينكه از كسانى باشند كه خدارا فـرامـوش كـردنـد. و در ايـن تـعـبـيـر اشـاره اى هـم بـه سـرنـوشـت يـهـوديـانـى كرد كه قـبـل از ايـن آيـه سـرگذشتشان را بيان نموده بود، يعنى يهوديان بنى النضير، و بنى قـيـنـقـاع. و نـيـز مـنـافـقـيـنـى كـه حـالشـان در دشـمـنـى و مـخـالفـت بـا خـدا و رسـولش حال همان يهوديان بود.

و لذا فـرمـود: (و لا تـكـونـوا كـالذيـن نـسوا اللّه ) و دنبالش به عنوان نتيجه گيرى فـرمـود: (فـانسيهم انفسهم ) كه در حقيقت نتيجه گيرى مسبب است از سبب. آنگاه دنبالش فـرمـود: (اولئك هـم الفـاسـقـون ) و بـا اين جمله راهنمايى كرد بر اينكه چنين كسانى فاسقان حقيقى هستند، يعنى از زعبوديت خارجند.

و آيـه شـريـفـه هـر چـنـد از فـرامـوش كـردن خـداى تعالى نهى نموده، و فراموش كردن خويشتن را فرع آن و نتيجه آن دانسته، ليكن از آنجا كه آيه در سياق آيه قبلى واقع شده، با سياقش دلالت مى كند بر امر به ذكر خدا، و مراقبت او. ساده تر بگويم : لفظ آيه از فراموش كردن خدا نهى مى كند ولى سياق به ذكر خدا امر مى نمايد.

 

لا يستوى اصحاب النار و اصحاب الجنه اصحاب الجنه هم الفائزون

راغـب مـى گـويـد كـلمـه (فـوز) بـه مـعـنـاى دسـت يـافـتـن بـه خـيـر بـا حـصـول سـلامـت اسـت و سـيـاق آيه شهادت مى دهد به اينكه مراد از (اصحاب نار) همان كـسـانـى هـستند كه خدا را از ياد برده اند. و مراد از (اصحاب جنت ) آنهايند كه به ياد خدا و مراقب رفتار خويشند.

و ايـن آيـه شريفه حجتى تمام براين معنا اقامه مى كند كه بر هر كس واجب است به دسته يادآوران خدا و مراقبين اعمال بپيوندد، نه به آنهايى كه خدا را فراموش كردند. بيان اين حجت آن است كه اين دو طائفه - يعنى يادآوران خدا و فراموشكاران خدا و سومى ندارند - و سـايـريـن بـالاخـره بـايـد بـه يكى از اين دو طائفه ملحق شوند، و اين دو طائفه يكسان نيستند تا پيوستن به هر يك نظير پيوستن به ديگرى باشد، و آدمى از اينكه به هر يك مـلحـق شـود پـروايـى نداشته باشد، بلكه يكى از اين دو طائفه راجح، و ديگرى مرجوح اسـت، و عـقـل حكم مى كند كه انسان طرف راجح را بگيرد، و آن را بر مرجوح ترجيح دهد و آن طرف يادآوران خدا است، چون تنها ايشان رستگارند، نه ديگران، پس ترجيح در جانب ايشان است، در نتيجه بر هر انسانى واجب پيوستن به آنان را اختيار كند.

مثلى گوياى عظمت و جلالت قدر قرآن

لو انزلنا هذا القران على جبل لرايته خاشعا متصدعا من خشيه اللّه...

در مـجـمـع البيان گفته : كلمه (تصدع ) به معناى پراكنده شدن بعد از التيام است. كلمه (تفطر) هم به همين معنا است.

بـايـد دانـسـت كـه زمـيـنـه آيـه شـريـفـه زمـيـنـه مـثـل زدن اسـت، مـثـلى كـه اسـاسـش تـخـيـل اسـت، بـه دليـل ايـنـكـه در ذيـل آيـه مـى فـرمـايـد: (و تـلك الامثال نضربها للناس...) و مـنـظـور آيـه شـريـفـه تـعـظـيم امر قرآن است، به خاطر استعمالش بر معارف حقيقى و اصول شرايع و عبرتها و مواعظ و وعد و وعيدهايى كه در آن است، و نيز به خاطر اينكه كـلام خـدا عـظـيـم اسـت. و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : اگـر مـمـكـن بـود قـرآن بـر كـوهـى نازل شود، و ما قرآن را بر كوه نازل مى كرديم، قطعا كوه را با آن همه صلابت و غلظت و بـزرگـى هـيكل و نيروى مقاومتى كه در برابر حوادث دارد، مى ديدى كه از ترس خداى مـتـاثـر و متلاشى مى شود، و وقتى حال كوه در برابر قرآن چنين است، انسان سزاوارتر از آن اسـت كـه وقـتـى قرآن بر او تلاوت مى شود و يا خودش آن را تلاوت مى كند قلبش خاشع گردد. بنابر اين، بسيار جاى تعجب است جمعى از همين انسان ها نه تنها از شنيدن قـرآن خـاشـع نـمـى گردند، و دچار ترس و دلواپسى نمى شوند،بلكه در مقام دشمنى و مخالفت هم برمى آيند.

در ايـن آيـه شـريـفه التفاتى از تكلم مع الغير به غيبت به كار رفته، و اين بدان جهت اسـت كـه بـر عـلت حـكـم دلالت كـرده، بـفـهـمـانـد اگـر كـوه بـا نـزول قـرآن مـتـلاشـى و نـرم مـى شـود، عـلتـش ايـن اسـت كـه قـرآن كـلام خـداى عزوجل است.

(و تـلك الامـثـال نضربها للناس لعلهم يتفكرون ) - اين جمله از باب به كار بردن حـكـمـى كلى در موردى جزئى است تا دلالت كند بر اينكه حكم مورد حكمى نو ظهور نيست، بلكه در همه موارد ديگرى - كه بسيار هم هست - جريان دارد.

پـس ايـنـكـه فـرمـود: (لو انـزلنـا هـذا القـران عـلى جـبل ) مثلى است كه خداى تعالى براى مردم در امر قرآن زده تا عظمت و جلالت قدر آن را ازنظر كه كلام خدا است و مشتمل بر معارفى عظيم است به ذهن مردم نزديك سازد تا درباره آن تـفـكـر نـمـوده، و آن طـور كـه شـايـسته آن است با آن برخورد كنند، و در صدد تحقيق مـحـتـواى آن كـه حـق صـريـح برآمده، به هدايتى كه از طريق عبوديت پيشنهاد كرده مهتدى شوند، چون انسان ها براى رسيدن به كمال و سعادتشان طريقى بجز قرآن ندارند، و از جمله معارفش همان مسأله مراقبت و محاسبه است كه آيات قبلى بدان سفارش مى كرد.

 

هـو اللّه الذى لا اله الا هـو عالم الغيب و الشهاده هو الرحمن الرحيم

اين آيه با دو آيه بعدش هر چند در مقام شمردن طائفه اى از اسماى حسناى خداى تعالى و اشاره به اين نكته كـه او داراى بـهترين اسماء و منزه از هر نقصى است، و آنچه را كه در آسمانها و زمين است شـاهـد بـر ايـن مـعـنـا مـى گـيـرد، و ليـكـن اگـر آن را بـا مـضـمـون آيـات قـبـل كـه امـر بـه ذكـر مـى كرد در نظر بگيريم، از مجموع، اين معنا استفاده مى شود كه افـرادى كه يادآور خدايند او را با اسماى حسنايش ذكر مى كنند، و به هر اسمى از اسماى كـمـال خـدا بـر مـى خـورنـد، بـه نـقـصـى كـه در خـويـشـتـن در مقابل آن كمال است پى مى برند - دقت فرماييد.

و اگـر آن را با مضمون آيه قبلى و مخصوصا جمله (من خشيه اللّه ) در نظر بگيريم، بـه عـلت خـشـوع كوه و متلاشى شدن آن از ترس ‍ خدا پى مى بريم. و معناى مجموع آنها چنين مى شود: چگونه كوه ها از ترس او متلاشى نشود، با اينكه او خدايى است كه معبودى بجز او نيست، و عالم به غيب و آشكار و چنين و چنان است .

(هـو اللّه الذى لا اله الا هـو) - موصول (الذى ) وصله آن، مجموعا اسمى از اسماى خـدا را مـعنا مى دهد، و آن وحدانيت خدا در الوهيت و معبوديت است. در سابق هم پاره اى مطالب راجع به معناى تهليل در تفسير آيه شريفه (و الهكم اله واحد لا اله الا هو) آورديم.

توضيحى در مورد اينكه خداوند عالم غيب و شهادت است

(عالم الغيب و الشهاده ) - كلمه (شهادت ) به معناى چيزى است كه مشهود و حاضر در نـزد مـدرك بـاشـد، هـمـچـنان غيب معناى مخالف آن را مى دهد. و اين دو، معنايى اضافى و نسبى است، به اين بيان كه ممكن است يك چيز براى كسى يا چيزى غيب و براى شخصى و يـا چيزى ديگر شهادت باشد. در شهود، امر دائر مدار نوعى احاطه شاهد بر موجود مشهود اسـت ، يـا احـاطـه حسى، يا خيالى، يا عقلى، و يا و جودى. و در غيب دائر مدار نبودن چنين احاطه است.

و هـر چيزى براى ما غيب و يا شهادت باشد، از آنجا كه محاط خداى تعالى و خدا محيط به آنـسـت، قـهـرا مـعلوم او، و او عالم به آن است. پس خداى تعالى هم عالم به غيب و هم عالم بـه شـهـادت است، و غير او هيچ كس چنين نيست، براى اينكه غير خدا هر كه باشد وجودش محدود است، و احاطه ندارد مگر بدانچه خدا تعليمش كرده، همچنان كه قرآن كريم فرموده : (عـالم الغـيـب فـلا يـظـهـر عـلى غـيـبـه احـدا الا مـن ارتـضـى مـن رسـول ) و امـا خود خداى تعالى غيب على الاطلاق است، و احدى و چيزى به هيچ وجه نمى تواند به او احاطه يابد، همچنان كه باز قرآن كريم در اين باره فرموده : (ولا يحيطون به علما).

و امـا جمله (هو الرحمن الرحيم ) از آنجا كه در سوره فاتحه در تفسير اين دو اسم سخن رفت، ديگر تكرار نمى كنيم.

 

هـو اللّه الذى لا اله الا هـو المـلك القـدوس السـلام المـومـن المـهـيـمـن العـزيـز الجـبـار المتكبر...

و معناى پاره اى از اسماء حسناى ديگر خدا

كـلمـه (مـلك ) - بـه فـتـح مـيـم و كـسـره لام - بـه مـعـناى مالك تدبير امور مردم، و اختياردار حكومت آنان است. وكلمه (قدوس ) مبالغه در قدس و نزاهت و پاكى را افاده مى كند. و كلمه (سلم) به معناى كسى است كه با سلام و عافيت با تو برخورد كند، نه با جنگ و ستيز، و يا شر و ضرر. و كلمه (مؤمن ) به معناى كسى است كه به تو امنيت بدهد، و تو را در امان خود حفظ كند. و كلمه (مهيمن ) به معناى فائق و مسلط بر شخصى و يا چيزى است.

و كـلمه (عزيز) به معناى آن غالبى است كه هرگز شكست نمى پذيرد، و كسى بر او غـالب نمى آيد. و يا به معناى كسى است كه هر چه ديگران دارند از ناحيه او دارند، و هر چه او دارد از ناحيه كسى نيست. و كلمه (جبار) صيغه مبالغه از جبر يعنى شكسته بند و اصـلاح كننده است، و بنابر اين جبار كسى است اراده اش نافذ است. و اراده خود را بر هر كـس كـه بـخـواهـد به جبر تحميل مى كند. و (متكبر) آن كسى است كه با جامه كبريائى خود را بنماياند.

(سـبـحان اللّه عما يشركون ) - اين جمله ثنائى است بر خداى تعالى، همچنان كه در - سـوره بـقـره بـعـد از نـقـل ايـن مـطـلب كـه كـفـار گفتند خدا فرزند گرفته، فرمود: (سبحانه ).

 

هو اللّه الخالق البارى ء المصور...

كلمه (خالق ) به معناى كسى است كه اشيائى را با اندازه گيرى پديد آورده باشد. و كلمه (بارى ء) نيز همان معنا را دارد، با اين فرق كه بارى ء پديد آورنده اى است كه اشيائى را كه پديد آورده از يكديگر ممتازند. و كلمه (مصور) به معناى كسى است كه پـديـد آورده هـاى خـود را طـورى صـورتـگرى كرده باشد كه به يكديگر مشتبه نشوند. بنابر اين، كلمات سه گانه هر سه متضمن معناى ايجاد هستند، اما به اعتبارات مختلف كه بـين آنها ترتيب هست، براى اينكه تصوير فرع اينكه خداى تعالى بخواهد موجودات را متمايز از يكديگر خلق كند، و اين نيز فرع آنست كه اصلا بخواهد موجوداتى بيافريند.

در ايـنـجـا سـوالى پـيـش مـى آيـد، و آن ايـن اسـت كـه چـرا در دو آيـه قـبـل بعد از نام اللّه بلافاصله كلمه توحيد لا اله الا اللّه را ذكر نمود و سپس اسماى خدا را شمرد، ولى در آيـه مورد بحث بعد از نام اللّه به شمردن اسماء پرداخت، و كلمه (توحيد) را ذكـر نكرد؟ جوابش اين است كه بين صفاتى كه در آن دو آيه شمرده شده كه يازده صفت، و يـا يـازده نـام اسـت، بـا نامهايى كه در آيه مورد بحث ذكر شده فرق است، و اين فرق بـاعث شده كه در آن دو آيه كلمه توحيد را بياورد و در اين آيه نياورد، و آن فرق اين است كـه صـفـات مذكور در دو آيه قبل الوهيت خدا را كه همان مالكيت توام با تدبير است اثبات مـى كـنـد، و در حـقيقت مثل اين مى ماند كه فرموده باشد: (لا اله الا اللّه ) معبودى به جز خـدا نـيـسـت، بـه دليـل ايـنـكـه او عالم به غيب و شهادت، و رحمان و رحيم و... است. و اين صـفـات بـه نـحـو اصـالت و اسـتـقـلال خـاص خـدا اسـت، و شـريـكـى بـراى او در ايـن اسـتـقـلال نـيـسـت، چون غير او هر كس هر چه از اين صفات دارد، خدا به وى داده، پس قهرا الوهـيـت و اسـتـحـقـاق مـعـبـود شـدن هـم خاص او است، و به همين جهت در آخر آيه دوم فرمود: (سبحان اللّه عما يشركون ). و با اين جمله اعتقاد شرك را مذهب مشركين است رد نمود.

و امـا صـفـات و اسـمـائى كه در آيه مورد بحث آمده صفاتى است كه نمى تواند اختصاص الوهـيـت به خدا را اثبات كند، چون صفات مذكور عبارتند از: خالق، بارى ء و مصور، كه مـشـركـيـن هـم آنـهـا را قـبـول دارنـد. آنـان نيز خلقت و ايجاد را خاص خدا مى دانند، و در عين حـال مـدعـى آنـنـد كـه بـه غير خدا ارباب و الهه ديگر هست كه در استحقاق معبوديت شريك خدايند.

و امـا ايـنـكـه در ابتداى هر سه آيه اسم جلاله (اللّه ) آمده، به منظور تأكيد و تثبيت مـقـصـود بـوده، چـون ايـن كـلمه علم (اسم خاص )براى خدا، و معنايش ذات مس تجمع تمامى صفات كمال است، و قهرا تمامى اسماى الهى از آن سرچشمه مى گيرد.

(له الاسـمـاء الحـسـنـى ) - ايـن جـمـله اشـاره بـه بـقيه اسماى حسنى است، چون كلمه الاسـمـاء هـم جـمـع اسـت، و هم الف و لام بر سرش آمده، و از نظر قواعد ادبى جمع داراى الف و لام افاده عموم مى كند.

(يـسـبـح له مـا فى السموات و الارض ) - يعنى هر آنچه مخلوق كه در عالم است حتى خود آسمانها و زمين تسبيح گوى اويند. و ما در سابق مكرر پيرامون اينكه تسبيح موجودات چه معنا دارد بحث كرديم.

ايـن آيـات سـه گـانـه بـا جـمـله (و هو العزيز الحكيم ) ختم شده يعنى او غالبى است شـكـسـت نـاپذير، و كسى است كه افعالش متقن است، نه گزاف و بيهوده. پس نه معصيت گناه كاران او را در آنچه تشريع كرده و بشر را به سويش مى خواند عاجز مى سازد،

و نه مخالفت معاندان، و نه پاداش مطيعان و اجر نيكوكاران در درگاهش ضايع مى گردد.

و هـمـيـن عنايت كه گفتيم باعث شد گفتار در سه آيه با ذكر اسم (عزيز) و (حكيم ) ختم شود، و به طور اشاره بفهماند كه كلام او هم عزيز و حكيم است، باعث شد كه در آغاز هـر سـه آيـه نام اللّه تكرار شده، و مقدم بر ساير اسماء ذكر شود. و نيز باعث شد كه اسم عزيز با اسم حكيم دوباره ذكر شود، با اينكه در وسط آيه دوم ذكر شده بود.

و ايـنـكـه گـفتيم توصيف خدا به دو وصف عزيز و حكيم اشاره دارد به كلامش هم، عزيز و حكيم است، از اين بابت بود كه در قرآن كريم كلام خود را هم عزيز و حكيم خوانده، يك جا فرموده : (و انه لكتاب عزيز)، و جايى ديگر فرموده : (و القران الحكيم ).

بحث روايتى

(رواياتى دربــاره بـعـضـى اسـماء و صفات خداوند، و درباره محاسبه نفس و نظر دراعمال)

در مجمع البيان در تفسير جمله (عالم الغيب و الشهاده ) از امام ابى جعفر (عليه السلام) روايـت آورده كـه فـرمود: غيب عبارت است از چيزى تاكنون نبوده، و شهادت چيزهايى است كه بوده.

مؤلف: البـتـه ايـن تـفـسـيـر تـفـسير به بعضى از مصاديق است، نه اينكه معناى غيب و شـهـادت تنها همين باشد كه در روايت آمده. و ما رواياتى را كه در تفسير اسم جلاله و دو اسم رحمان و رحيم آمده در سوره فاتحه آورديم.

و در تـوحـيـد بـه سـنـد خود از ابى بصير از امام ابى جعفر باقر (عليه السلام) روايت كـرده كـه در ضـمـن حـديـثـى فـرمـود: خـداى تـعـالى از ازل حـى و زنـده بـوده، امـا حـى بـدون حـيـات. و از ازل مـلك و قـادر بـوده، حـتـى قـبـل ازچـيـزى را ايـجـاد كر ده باشد، و بعد از آنكه خلق را بيافريد ملكى جبار شد.

مؤلف: ايـنـكـه فـرمـود: (حـى بـدون حـيـات ) مـعنايش اين است كه حيات او مانند حيات موجودات زنده چيزى غير از ذات و زائد بر ذاتش نيست، بلكه حياتش عين ذات او است.

و اينكه فرمود (قبل از خلقت عالم ملكى قادر بود و بعد از خلقت ملكى جبار شد) در حقيقت خـواسـته است ملك را كه از صفات فعل است، به قدرت ارجاع دهد، كه از صفات ذات است تا تحققش قبل از ايجاد فرض داشته باشد.

و در كـافـى بـه سـنـد خـود از هـشـام جـواليـقى روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام) از مـعـنـاى كـلام خـدا كه مى فرمايد: (سبحان اللّه ) پرسيدم كه منظور از آن چيست ؟ فرمود: منظور منزه بودن خدا (از نواقص ) است.

و در نهج البلاغه است كه : خداى تعالى خالق است، اما نه با حركت و رنج.

مؤلف: ما تعدادى از روايات وارده در اسماى حسناى خدا و شمار آنها را در بحث از اسماى حسنى در جلد ششم اين كتاب آورديم.

و در روايـت نـبـوى مـعـروف آمـده كـه : (حـاسـبـوا انـفـسـكـم قبل ان تحاسبوا وزنوا قبل ان توزنوا و تجهزوا للعرض الاكبر - از نفس خود حسابكشى كـنـيـد، قـبـل از آن كـه از شـمـا حـسـاب بـكـشـنـد، و خـود را بـسـنـجـيـد، قبل از آن كه شما را بسنجند، و براى روز قيامت آماده شويد).

و در كـافـى بـه سند خود از ابى الحسن ماضى (عليه السلام) روايت آورده فرمود: كسى كـه روز بـه روز بـه حـسـاب نفس خود رسيدگى نمى كند از ما نيست (آن كس از ما است كه روز به روز به حساب خود برسد) اگر عمل نيكى داشت شكرش نسبت به خدا بيشتر شود و اگر عمل زشتى داشت از خدا طلب مغفرت نموده، توبه كند.

مؤلف: قـريـب بـه ايـن مـعـنـا روايـاتـى ديـگـر اسـت، و مـا روايـاتـى از ائمـه اهل بيت (عليهم السلم) در معناى ذكر خدا در ذيل تفسير آيه (فاذكرونى اذكركم...) و آيـه (يـا ايـهـا الذيـن امـنـوا اذكـروا اللّه ذكـرا كـثـيـرا) نقل كرديم، اگر كسى بخواهد مى تواند بدانجا مراجعه كند.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved