بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

اقوال مختلف درباره اينكه خائف از مقام رب دو بهشت دارد

و امـا ايـنكه فرموده : اين خائفان دو بهشت دارند، مفسرين در معنايش حرفها زده اند: بعضى گـفـتـه انـد: يـك بـهـشت منزل شخصى او است، كه دوستان ش در آنجا زيارتش مى كنند، و يـكـى هـم مـنـزل خـدمـتكاران و همسران او(به عبارت ساده تر منظور از دو بهشت بيرونى و اندرونى است ).

بـعضى ديگر گفته اند: منظور از دو بهشت باغى است كه بيرون قصر دارد، و باغى كه داخـل قـصـرش دارد (بـاز نـظـيـر تـوانـگـران دنـيـا كـه يـك بـاغـچـه در مـنـزل دارنـد، و در آن گـلكارى مى كنند، و باغى در بيرون شهر و در ييلاق دارند، كه در آنجا انواع ميوه ها و چمن زارها درست مى كنند).

بعضى ديگر گفته اند: معنايش اين است كه : در آخرت دو بهشت جداى از هم دارد، تا هرگاه از ايـن بـهـشـت خـسـتـه شـد بـه آن بـهـشـت ديـگـر رود، تـا لذتـش بـه حـد كمال برسد.

بعضى ديگر گفته اند: يك بهشت در برابر عقايد حقه اش به او مى دهند، و بهشتى ديگر در برابر اعمال صالحى كه كرده.

بـعـضى ديگر گفته اند: يك بهشت در برابر اعمال صالحه و اطاعتهايى كه كرده، و يك بهشت ديگر در برابر ترك گناهانى كه مى توانسته است مرتكب شود.

بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: يـك بـهـشـت جـسـمـانـى اسـت و يـكـى روحـانـى، واقـوال به طورى كه ملاحظه مى فرماييد اقوالى است كه هيچ دليلى در آيه مورد بحث و يا در سراسر قرآن كريم بر آنها وجود ندارد، (و در حقيقت از مقايسه آخرت با وضع دنيا ناشى شده است ).

بعضى هم گفته اند: يك بهشت را به خاطر استحقاقى كه دارد به او مى دهند، و يك بهشت ديـگـر را فـقـط بـه عنوان تفضل ارزانيش ‍ مى دارد. در بين همه اقوالى كه ملاحظه كرديد مـمـكـن اسـت بـگـويـيم اين قول بهتر است، چون آيه شريفه (لهم ما يشاون فيها و لدينا مزيد) هم اشعارى بدان دارد، البته آنطور كه ما تفسيرش كرديم اين اشعار را دارد.

وصف آن دو بهشت

ذواتا افنان

كـلمـه (ذواتـا) تـثـنـيـه ذات (داراى ) اسـت، و در خـصـوص كـلمـه (افـنـان ) دو احـتمال هست يكى اين كه جمع فن باشد كه معناى نوع را مى دهد، و معناى جمله اين است كه : آن دو به شت داراى انواعى از ميوه ها و ساير لذاتند. و يكى ديگر اين كه جمع (فنن ) يعنى شاخه تر و نرم باشد، كه درصورت معناى جمله اين مى شود كه : آن دو بهشت داراى درختانى نرم هستند.

 

فيهما عينان تجريان

در اين جمله كلمه (عينان ) نكره و بدون الف و لام و بدون توضيح آمده، تا دلالت كند بر عظمت امر آن دو چشمه كه در آن دو بهشت است.

 

فيهما من كل فاكهة زوجان

يعنى در آن دو بهشت از هر ميوه اى دو زوج هست، و منظور از دو زوج دو صنف است.

و بعضى از مفسرين درباره اين دو صنف ميوه گفته اند: يك صنف از آن ميوه هايى است كه آن را مـى شـنـاسـنـد، چـون آنـهـا را در دنـيـا ديـده بـودنـد، و صـنف ديگرى هست كه آن را نمى شناسند، چون در دنيا نبوده و نديده بودند. بعضى ديگر وجوهى ديگر گفته اند ولى در خود آيه شريفه هيچ دليلى بر هيچ يك از آن وجوه نيست .

 

متكئين على فرش بطائنها من استبرق...

كلمه (فرش ) - به ضمه فاء و راء - جمع فراش است، و كلمه (بطائن ) جمع بـطـانـه اسـت، كـه بـه مـعـنـاى بـاطـن و جـوف هـر چـيـز اسـت، در مـقـابل آن ظهائر كه جمع ظهاره است به معناى ظاهر و سطح بيرونى آن است. (و لذا آستر جـامـه را بـطـانه و رويه آن را ظهاره مى گويند)، و كلمه (استبرق ) به معناى پارچه ابريشمين درشت باف است.

در مجمع البيان مى گويد: اگر در آيه شريفه بطانه يعنى آستر فراش را نام برد، و از ظهاره يعنى رويه آن نا مى نبرد، براى اين بود كه معمولا آستر جامه و فراش پست تر است از رويه آن، و وقتى فراشى آسترش از ابريشم باشد هر كسى مى فهمد كه رويه آن گران بهاتر و

مـافـوق اسـتـبـرق اسـت (مـثـلا حـريـر است يعنى جامه اى ابريشمين ريز بافت ). (و جنى الجـنـتـيـن دان ) - كلمه (جنى ) به معناى ميوه رسيده اى كه وقت چيدنش شده باشد، و كـلمـه (دان ) (كـه در اصـل دانـى بـوده ) اسـم فـاعـل از مـصـدر (دنـو) - بـا ضـمـه دال و نـون و تشديد واو - است، كه به معناى نـزديـكى است، پس دانى نزديك، و معناى جمله اين است كه ميوه هاى چيدنى درختان بهشتى نزديك و در دسترس است.

وصف حوريان بهشتى

فيهن قاصرات الطرف...

ضمير جمع مونث به فراشها بر مى گردد، و معنايش اين است كه : در آن بسترها همسرانى چـنـين و چنان هستند. بعضى هم احتمال داده اند ضمير مذكور به جنان يعنى جنت ها برگردد، هـر چـنـد كـلمه جنان قبلا در سخن نيامده بود، ولى وقتى براى هر يك از اولياى خدا دو تا جنت باشد، قهرا در آخرت جنت هاى بسيارى خواهد بود، پس به اين قرينه مى شود ضمير جمع به آن برگردانيد، و كلمه (طرف ) به معناى كاسه چشم است، و مراد از كوتاهى طـرف ايـن اسـت كـه : هـمـسـران بهشتى به شوهران خود اكتفاء مى كنند، و چشم داشتى به ديگران ندارند.

(لم يـطـمـثـهـن انـس قـبـلهـم و لا جـان ) - كـلمـه (طـمـث ) كـه فـعـل (لم يـطـمـث ) از آن مـشـتـق شـده، بـه مـعـنـاى ازاله بـكـارت و نـكاحى است كه با خونريزى همراه باشد.

و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : حـوريـان بـهـشـتـى دسـت نـخـورده انـد، و قبل از همسران هيچ جن و انسى ازاله بكارت از ايشان نكرده.

 

كانهن الياقوت و المرجان

همسران نامبرده در صفاى رنگ و بهاء و تلالو چون ياقوت و مرجانند، (لبها چون ياقوت و چهره چون مرجان ).

 

هل جزاء الاحسان الا الاحسان

ايـن اسـتـفهام انكارى است، و مى خواهد احسانى را كه خدا با دادن دو بهشت به اولياى خود كـرده بـود و نـعـمـت هـاى گـونـاگـونـى كـه در آن بـهـشـت هـا قـرار داده بـود تـعـليـل كـنـد، و بـفـرمـايـد عـلت ايـن احـسـان هـا آن بـود ايـشـان نـيـز اهل احسان بودند، يعنى با ترس از مقام پروردگارشان هر چه مى كردند احسان بود.

البـتـه ازايـن آيـه شريفه تنها اين مقدار استفاده مى شود كه احسان بنده بدون تلافى و جـبـران نـيـسـت، خداوند پاداش آن را به احسانى نظير آن مى دهد. و اما نكته ديگرى كه از آيـات ديـگـر استفاده مى شود كه احسان خدا بيش از احسان بنده است، و اضافه بر جزاى اعـمـال او اسـت، در ايـن آيـات مـتعرضش نشده، مگر اين كه بگوييم : احسان از ناحيه خداى تـعـالى وقـتى تمام مى شود بيشتر از احسانى باشد كه محسنين و نيكوكاران در راه او مى كنند، پس جمله (الا الاحسان ) دلالت بر اين زيادتى هم دارد.

مراد از (و من دونهما جنتان)

و من دونهما جنتان

ضـمـيـر تـثـنيه به دو جنتى بر مى گردد كه در آيات گذشته توصيف شد، و معناى جمله (مـن دونـهـما) اين است كه : دو بهشت ديگر نيز هست كه هر چند محتوى و نعمتهايى كه در آنـهـا اسـت شـبـيـه دو بـهـشـت اول اسـت، ولى از نـظـر درجـه فـضـل و شـرف پـايـيـن تـر از آن دو است، در سابق هم گفتيم كه : آن دو بهشت مخصوص اهـل اخـلاص است، كه ترسشان از عذاب خدا و از فوت ثوابهاى او نيست، بلكه از مقام او اسـت، پـس ايـن دو بـهـشـت مـخصوص مؤمنينى است كه درجه ايمان شان پايين تر از درجه ايمان اهل اخلاص است، مؤمنينى كه خداى سبحان را به اين عبادت مى كنند كه از آتش او مى ترسند، و يا به ثواب و بهشت او طمع دارند، و اين دسته از مؤمنين همان اصحاب يمين در سو ره واقعه اند.

بـعـضـى از مـفـسـريـن جـمـله (مـن دونـهـمـا) را بـه نـزديـكـى دو بـهـشـت اول مـعـنـا كـرده انـد، و اگـر چنين باشد از سياق استفاده مى شود كه اين دو بهشت هم از آن صـاحـبـان دو بـهـشـت اول اسـت. بـلكـه بـعـضـى ادعـا كـرده انـد كـه ايـن دو بـهـشـت افـضـل و بـهتر از دو بهشت سابقند، و صفاتى كه در آن دو بود به درجه عالى ترى در اين دو بهشت هست.

ليـكـن خـوانـنـده عـزيـز اگـر در بـيـان سـابـق مـا كـه در ذيـل آيـه (و لمـن خاف مقام ربه جنتان ) داشتيم دقت فرمايد، و نيز آيات سوره واقعه را در نـظـر بـگـيـرد، كـه اهـل بـهـشـت را دو صـنـف مـى كـنـد، يـكـى مـقـربـيـن كـه اهل اخلاصند، و يكى هم اصحاب يمين، آن وقت متوجه مى شود كه وجه قبلى قوى تر است.

 

مدهامتان

كلمه (ادهيمام ) كه مصدر باب افعيلال است، از ثلاثى مجرد (دهمة ) گرفته شده، و دهـمـة بـه مـعـنـاى سـبـز پـر رنـگ اسـت، بـه طـورى كـه از شـدت سـبـزى رنـگـش متمايل به سياهى شده باشد (و شايد در فارسى بتوان رنگ يشمى را مصداق آن دانست )، در اين جمله در وصف دو بهشت مذكور مى فرمايد: آن قدر سبز است سبزيش و غرور و ابتهاج درختانش به نهايت رسيده، و برگ ها متمايل سياهى شده.

 

فيهما عينان نضاختان

يـعـنـى در آن دو بهشت دو چشمه هست كه چون فواره با شدت مى جوشند.

 

فيهما فاكهة و نخل و رمان

مـراد از (فـاكـهـه ) و (رمان ) (ميوه و انار) درخت آن دو است، چون بين فاكهه و رمان نخل را آورده، كه به معناى درخت خرماست نه خود خرما.

 

فيهن خيرات حسان

ضمير (فيهن ) به جنان (بهشت ها) بر مى گردد به اعتبار اين كه دو بهشت دو بهشت ها كـه در آخـرت اسـت تعداد بسيارى بهشت مى شود، در نتيجه صحيح است ضمير جمع را به دو بهشت برگردانيد.

ولى بعضى از مفسرين مرجع ضمير را همين چهار بهشتى دانسته اند كه ذكرش در آيات آمده.

و بـعـضـى ديـگـر ضـمـير را به فاكهه و نخل و رمان برگردانيده، گفته اند: درميوه ها خيرات است.

همسران بهشتى (خيرات حسان) و توصيف آنان

اما كلمه (خير) بايد دانست كه مورد استعمال بيش ترش در معانى است، همچنان كه مورد استعمال بيشتر كلمه (حسن ) در نقشها و صورتها است، و بنابر اين معناى خيرات حسان ايـن مـى شـود كـه : هـمـسـران بـهشتى هم اخلاق خوبى دارند، و هم صورتهاى زيبا، و به عبارتى ديگر سيرت و صورتشان هر دو خوب است.

 

حور مقصورات فى الخيام

كـلمـه (خـيـام ) جـمـع خـيـمـه اسـت، كـه فـارسيان هم آن را خيمه گويند، وكه فرموده : (حـوريـان مـقـصـور در خـيـمـه هـايـند)، معنايش اين است كه : از دست برد اجانب محفوظند، زنانى مبتذل نيستند، كه غير شوهران نيز ايشان را تماشا كنند.

 

لم يطمثهن انس قبلهم ولا جان

عين اين آيه در سابق گذشت، و معنايش كرديم.

 

متكئين على رفرف خضر و عبقرى حسان

در كـتـاب صـحـاح مـى گـويـد: كلمه (رفرف ) به معناى پارچه سبزى است كه با آن مجلس آذين درست مى كنند.

بـعـضـى هم گفته اند: معناى بالش يا متكا است. و بعضى ديگر معناى ديگر گفته اند. و كلمه (خضر) جمع اخضر (سبز) است كه صفت رفرف قرار گرفته.

و كـلمـه (عـبـقـرى ) بـه گـفـتـه بـعـضى به معناى جامه هاى بافت حيره، و به گفته بـعـضى ديگر به معناى طنفسه (نوعى جامه ) و به گفته جمعى ديگر به معناى جامه هاى بافته از مخلوط پشم و نخ، و به گفته جمعى ديگر به معناى ديبا است.

ثنائى جميل بر خداوند كه اينهمه رحمت ارزانى داشتم

تبارك اسم ربك ذى الجلال و الاكرام

ايـن آيـه ثـنـايـى اسـت جـمـيـل بـراى خـداى تـعـالى، كـه چـگـونـه دو نـشاءه دنيا و آخرت مـالامال از نعمت ها و آلاء و بركات نازله از ناحيه او شده و رحمتش سراسر دو جهان را فرا گـرفـتـه، بـا هـمـيـن بيان روشن مى شود كه مراد از (اسم متبارك خداى تعالى ) همان رحـمـان اسـت، كه سوره با آن آغاز شده، و كلمه (تبارك ) - به ضمه راء - مصدر باب تفاعل است، و كثرت خيرات و بركات صادره را معنا مى دهد.

پـس ايـن كـه فـرمود: (تبارك اسم ربك ) معنايش اين مى شود كه : متبارك است اللّه كه رحمان ناميده شد، بدان جهت متبارك است كه اين همه آلاء و نعمت ها ارزانى داشته، و افاضه فرموده.

و جمله (ذى الجلال و الاكرام ) اشاره به اين است كه : خداى سبحان خود را به اسمايى حـسـنـى نـام گـذارى كـرده، و به مدلول آن اسماى حسنى متصف هم هست، و معانى وصفى و نـعـوت جـلال و جـمـال را واقـعـا دارا و واجـد اسـت، و مـعـلوم اسـت كـه صـفـات فـاعـل در افـعـالش ظهور و اثرى دارد، و از اين دريچه خود را نشان مى دهد، و همين صفات است كه فعل را به فاعلش ارتباط مى دهد، پس ‍ خداى تعالى هم اگر خلقى را بيافريد و نـظـامى در آن جارى ساخت بدين جهت بود كه داراى صفتى بود كه اقتضاى چنين افعالى را داشت، براى اين بود كه او خالق و مبدى و بديع بود، و اگر كارهايش هم متقن و بدون نـقـطـه ضـعـف اسـت، بـاز بـراى ايـن اسـت كـه او داراى صـفـاتـى اسـت كـه فعل متقن را اقتضا مى كند، و آن صفات اين است كه او عليم و حكيم است،

و اگـر اهـل اطاعت را جزاى خير مى دهد، اين عملش ترشح و نمودى از صفتى در او است، كه چـنـيـن اقـتـضـايـى دارد، و آن ايـن اسـت كـه او و دود، شـكـور، غـفـور و رحـيـم اسـت، و اگـر اهـل فـسق را جزاى شر مى دهد، باز براى اين است كه در او صفتى وجود دا رد كه چنين قسم جزا دادن را اقتضا دارد، و آن صفت منتقم و شديد العقاب است.

پـس اگـر كـلمه (رب ) را كه در آيه (و لمن خاف مقام ربه ) به سعه رحمت ستايش شده بود در اينجا به صفت (ذى الجلال و الاكرام ) ستوده، براى اين بود كه بفهماند اسماى حسناى خدا و صفات عليايش در نزول بركات و خيرات از ناحيه او دخالت دارند، و اشـاره كـنـد به اين كه نعمت ها و آلاى او همه به مهر اسماى حسنى و صفات علياى او مارك خورده.

بحث روايتى

در مجمع البيان مى گويد: در خبر هم آمده در آن روز دستور مى رسد ملائكه و آتش مردم را در مـحـاصـره خـود بـگيرند و با زبانى از آتش ندايشان دهند: (يا معشر الجن و الانس... يرسل عليكما شواظ من نار)

مؤلف: اين معنا از مسعدة بن صدقه از كليب از امام صادق (عليه السلام) روايت شده.

چـنـد روايـت در ذيـل آيه (و لمن مقام ريه جنتان)

و در كـافـى بـه سـنـد خود از داوود رقى از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه در تـفـسير آيه (و لمن خاف مقام را به جنتان ) فرمود: كسى كه بداند خدا او را مى بيند و آنـچـه مـى گـويـد مى شنود، و آنچه مى كند چه خير و چه شر اطلاع دارد، همين علم او را از اعمال زشت باز مى دارد، و هم ين آن كسى كه از مقام پروردگارش خائف است، و نفس خود را از پـيـروى هـوى نهى مى كند (و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى فان الجنة هى الماوى ).

و در الدر المـنـثـور اسـت كـه ابـن ابـى شـيـبـه، احـمـد، ابـن مـنـيـع، حـكيم (در كتاب نوادر الاصول )، نسائى، بزار، ابويعلى، ابن جرير، ابن ابى حاتم، ابن منذر، طبرانى، و ابـن مـردويـه، از ابـى الدرداء، روايـت كـرده انـد كـه گـفـت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) وقـتـى ايـن آيـه را خـوانـد كـه (ولمـن خـاف مـقـام ربـه جـنـتـان ) مـن عـرضه داشتم : يا رسـول اللّه هـر چـنـد زنـا كـرده بـاشـد و مـرتـكـب سـرقـت شـده بـاشـد؟ رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) بار ديگر خواند: (و لمن خاف مقام ربه جنتان ) مـن نـيـز براى بار دوم پرسيدم : هر چند زنا و سرقت كرده باشد؟ بار سوم خواندند: (و لمـن خـاف مـقـام ربـه جـنـتـان )، مـن نـيـز پرسيدم : هر چند زنا و سرقت كرده باشد؟ فرمود: بله ، هر چند بينى ابى الدرداء به خاك ماليده شود، (و او مخالف باشد).

مؤلف: ايـن روايـت خـالى از اشـكـال نـيـسـت، بـراى ايـن كه در سابق خائف از مقام رب را مـعـرفـى كـرديـم، و كـسـى كه چنين باشد چگونه مرتكب اينگونه گناهان مهلك مى شود، عـلاوه بـر ايـن، از خـود هـمـيـن ابـى الدرداء روايـتـى نـقـل شـده كه خط بطلان بر اين حديث مى كشد، و آن روايت را الدر المنثور چنين آورده : ابن جـريـر، ابـن مـنـذر، از يسار مولاى آل معاويه از ابى الدرداء روايت كرده اند كه در تفسير آيـه (و لمـن خاف مقام ربه جنتان ) گفت : وقتى آيه خوانده شد شخصى از ابى الدرداء پـرسـيـد: هـر چـند زنا و سرقت كرده باشد؟ در پاسخ گفت : كسى كه از مقام پروردگار خود پروا دارد، هرگز زناكار و سارق نبوده است.

و در تـفـسـيـر قـمـى در ذيـل جـمـله (قـاصـرات الطـرف ) از امـام نـقـل كـرده كه فرمود: حور العين آنقدر نورش روشن است چشم را مى زند، و نمى شود بدو خيره شد.

و در الدر المـنـثـور اسـت ابـن مـردويـه از جـعـفـر بـن مـحـمـد از پـدرش از جـدش از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) روايـت كـرده كـه در مـعـناى جمله (قاصرات الطرف ) فرموده : يعنى جز به همسران خود نظر نمى افكنند.

و در مجمع البيان در ذيل آيه (كانهن الياقوت و المرجان ) مى گويد: در حديث آمده كه زنان بهشتى آنقدر لطيفند كه مغز استخوان ساقشان ديده مى شود، هر چند كه هفتاد جامه از حرير پوشيده باشند.

مؤلف: اين معنا در عده اى از روايات وارد شده.

رواياتى در ذيل آيه (هل جزاء الاحسان الا الاحسان)

و در تـفـسـيـر عياشى به سند خود از على بن سالم روايت كرده كه گفت : من از امام صادق (عليه السلام) شـنـيـدم مـى فـرمـود: آيـه اى در كـتـاب خـداسـت كـه مـطـلب را مسجل كدام آيه است ؟

فـرمـود: ايـن كـلام خـداى عزوجل كه مى فرمايد: (هل جزاء الاحسان الا الاحسان )، چون اين آيه مسأله لزوم جبران احسان را هم در مؤمن جارى دانسته و هم در كافر، هم در نيك و هم در فـاجـر، پـس بـنابر اين، هر كس كه به وى احسانى شد، بايد در مقام تلافى و جبرانش بـرآيـد، و جـبـران احـسـان مردم به اين نيست كه به اندازه احسان به او احسان كنى، چون درصـورت بـاز احـسان او افضل از احسان تو است، زيرا احسان او ابتدايى بود، و احسان تو تلافى آن بود، پس بايد تو احسان خود را زياد كنى، تا درست مطابق آن شود.

و درمـجـمـع البـيان در ذيل آيه (هل جزاء الاحسان الا الاحسان ) مى گويد: روايتى از انس بـن مـالك رسـيـده كـه گـفـت : وقـتـى رسـول خدا(صلى اللّه عليه و آله و سلم) اين آيه را خـوانـد، و سـپـس فـرمـود: هـيـچ مـى دانـيـد پروردگارتان مى خواهد چه بفرمايد: اصحاب عـرضـه داشـتند: خدا و رسولش داناترند. فرمود: پروردگارتان مى فرمايد: آيا جزاى كسى كه ما او را از نعمت توحيد برخوردار كرده ايم، چيزى جز بهشت مى تواند باشد؟.

و در تفسير قمى در ذيل هـمـيـن آيه مى گويد: امام فرمود: جزاى كسى كه من او را از نعمت معرفت برخوردار كرده ام چه چيزى جز بهشت مى تواند باشد.

مؤلف: ايـن روايـت هـم از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) نـقـل شـده، و هـم از ائمـه اهل بيت (عليهم السلم). در كتاب توحيد آن را به جعفر بن محمد نـسـبـت داده، كـه آن جـنـاب از آبـاى گـرامـى اش از عـلى (عليه السلام) از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) روايـت كـرده، و عـبـارت آن چـنـين است : خداى عـزوجـل مـى فـرمايد: جزاى كسى من او را از نعمت توحيد بهره مند كرده ام چه چيزى به جز بهشت مى تواند باشد.

و در كـتـاب عـلل آن را از حـسـن بـن عـلى از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) نـقـل كـرده و عـبارت آن در اين نقل چنين است : آيا جزاى كسى مى گويد: (لا اله الا اللّه ) چه چيزى جز بهشت مى تواند باشد.

و الدر المـنـثـور ايـن روايـت را بـه الفـاظ مـخـتـلف و سـنـدهـايـى گـونـاگـون نقل كرده، و جمله (انعمت عليه - بهره مندش كردم ) اشاره است به اين كه احسان عبد در حقيقت احسان خدا است به او، كه او را موفق به كار نيك كرد.

چند روايت درباره وجود دو قسم بهشت و درباره همسران بهشتى

و در مجمع البيان در ذيل آيه (و من دونهما جنتان ) از علاء بن سيابه از ابى عبداللاهّمام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه علاء گفت : به آن جناب عرضه داشتم : مردم از اين اعـتـقـاد مـا تـعـجـب مـى كـنـنـد، مـى گـويـيـم بـعـضـى از مـردم از آتـش دوزخ در مـى آيند، و داخـل بـهشت مى شوند، آرى مردم به ما مى گويند: لابد اين دوزخيان با اولياى خدا محشور و هـمـنـشـيـن هـم مى شوند؟ حضرت فرمود: اى علاء بهشت تنها بهشت اوليا نيست، از بهشت ايـشـان پـايـين تر نيز بهشت هست، خداى تعالى مى فرمايد: (و من دونهما جنتان )، پس لازمه بيرون شدن گنهكاران از دوزخ اين نيست كه با اولياى خدا محشور هم باشند.

و در الدر المـنـثـور اسـت ابـن جـريـر، ابـن ابـى حـاتـم و ابـن مـردويه، از ابو موسى از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) روايت كرده اند كه در تفسير دو آيه (و لمن خـاف مـقـام ربـه جـنـتـان ) و (و مـن دونـهـمـا جـنـتـان ) فـرمـوده : دو بـهـشـت اول از طلا، و براى مقربين، و دو بهشت دوم از نقره و براى اصحاب يمين است.

مؤلف: اين دو روايت بيان گذشته ما در تفسير دو آيه مذكور را تأييد مى كند.

و نيز در آن كتاب است كه طبرانى و ابن مردويه از ابى ايوب روايت كرده اند كه گفت : از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) معناى آيه مدهامتان را پرسيدم ، فرمود: يعنى دو بهشت سر سبز.

و قـمـى در تـفسيرش به سندى كه به يونس بن ظبيان دارد از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه در تفسير جمله (نضاختان ) فرمود: يعنى دو چشمه فوار و جوشان .

و بـاز در همان كتاب در معناى جمله (فيهن خيرات حسان ) آمده كه : معصوم فرمود: منظور دخـتـرانـى است كه چون گياه بر لب شط كوثر مى رويند، هر قدر از آنها گرفته شود دوباره به جايش مى رويد.

و در مـجـمـع البـيـان در ذيـل جـمـله (خـيـرات حـسـان ) از ام سـلمـه از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) نقل كرده كه فرموده :

زنان بهشتيند كه خيرات در اخلاق، و حسان در رخسارند.

و در فـقيه از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: خيرات حسان از جنس زنان اهل دنيايند، كه از حور العين هم زيباترند.

و در روضـه كـافـى بـه سـنـد خـود از حـلبـى روايـت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام) مـعناى اين كلام خداى عزوجل را پرسيدم كه مى فرمايد: (فيهن خيرات حسان ) فرمود: منظور از آن بانوان صالحه و با ايمان و معرفت است.

مؤلف: مـنطبق شدن آيه شريفه با در نظر داشتن سياق آن، بر مورد اين دو روايت ابهام دارد، و آنطور كه بايد انطباقش روشن نيست.

سوره واقعه مكى است و هفتاد و شش آيه دارد

سوره واقعه آيات 1 تا 10

 بسم اللّه الرحمن الرحيم

 اذا وقعت الواقعه (1)

 ليس لوقعتها كاذبه (2)

 خافضه رافعه (3)

 اذا رجـت الارض رجـا(4)

 و بـسـت الجـبال بسا(5)

 فكانت هباء منبثا(6)

 و كنتم ازوجا ثلثة (7)

 فـاصـحـب المـيـمـنـه مـا اصـحاب الميمنة (8)

 و اصحاب المشمة ما اصحاب المشمة (9)

 و السابقون السبقون (10)

ترجمه آيات

بـه نـام خـداى رحـمان و رحيم. وقتى قيامت واقع شود (مؤمنين رستگار، و كفار زيانكار مى شوند) (1).

وقوع قيامت دروغ نيست (2).

اين واقعه تمامى روابط و معيارها را زيرورو مى كند (3).

و با زلزله اى واقع مى شود كه زمين را به شدت تكان مى دهد (4).

به طورى كه كوهها چون آرد خرد شوند (5).

و سپس به صورت غبارى در فضا پراكنده گردند (6).

و شما در آن روز سه طايفه خواهيد بود (7).

اول اصحاب ميمنه و تو چه مى دانى كه اصحاب ميمنه چه شأن عظيمى دارند (8).

دوم اصـحـاب مشئمه (شامت و نحوست ) و تو چه مى دانى اصحاب مشئمه چه شقاوتى عظيم دارند(9).

سـوم آنـهـايـى كـه در دنـيـا به سوى خيرات و در آخرت به سوى مغفرت و رحمت سبقت مى گيرند (10).

بيان آيات

اين سوره، قيامت كبرى را كه در آن مردم دوباره زنده مى شوند و به حسابشان رسيدگى شـده جـزا داده مـى شـونـد شـرح مـى دهـد، نـخـسـت مـقـدارى از حـوادث هول انگيز آن را ذكر مى كند، حوادث نزديك تر به زندگى دنيايى انسان، و نزديك تر بـه زمـيـنـى كـه در آن زنـدگـى مـى كـرده، مـى فـرمـايـد: اوضـاع و احـوال زمـيـن دگـرگون مى شود و زمين بالا و پايين و زير و رو مى گردد، زلزله بسيار سـهـمـگين زمين كوهها را متلاشى، و چون غبار مى سازد، آنگاه مردم را به طور فهرست وار بـه سـه دسـتـه سـابـقـيـن و اصـحـاب يـمـيـن و اصـحـاب شمال، تقسيم نموده، سرانجام كار هر يك را بيان مى كند.

آنـگـاه عـليـه اصـحـاب شـمـال كـه منكر ربوبيت خداى تعالى و مسأله معاد و تكذيب كننده قـرآنـنـد بـشـر را بـه تـوحـيـد و ايـمـان بـه مـعـاد دعـوت مـى كـنـد اسـتـدلال نـمـوده، در آخـر گـفـتـار را با يادآورى حالت احتضار و فرا رسيدن مرگ و سه دسته شدن مردم خاتمه مى دهد.

و ايـن سـوره بـه شـهـادت مـضـمـون و سـيـاق آيـاتـش در مـكـّه نازل شده است.

وجه اينكه از قيامت به (واقعه) تعبير فرمود

اذا وقعت الواقعه

وقـوع حادثه عبارت است از حدوث و پديد آمدن آن، و كلمه (واقعه ) صفتى است كه هر حـادثـه اى را بـا آن تـوصـيـف مـى كـنند، (مى گويند: واقعه اى رخ داده، يعنى حادثه اى پـديـد شده ) و مراد از واقعه در آيه مورد بحث واقعه قيامت است، و اگر در اينجا به طور مـطـلق و بـدون بـيان آمده، و نفرموده آن واقعه چيست، تنها فرموده : (چون واقعه رخ مى دهـد) مـثـل ايـن كه شما بگوييد: (هر وقت زيد آمد چنين و چنان كن )، بدين جهت بوده كه بـفـهـمـانـد واقـعـه قـيـامـت آنـقـدر مـعـروف اسـت كـه تـوضـيـح آن و ذكـر مـوصـوفـش مـثـل ايـن مـى مـانـد كـه در مـثـال بـالا بـگـويـى (هـر وقـت زيـد بـقـال آمـد چـنـين و چنان كن ) با اين كه شنونده شما زيد را به خوبى مى شناسد، وهمين جـهـت اسـت كـه گـفـتـه انـد: اصـلا كـلمـه (واقـعه ) يكى از نامهاى قيامت است، قرآن اين نـامـگـذارى را كـرده، هـمـچـنـان كـه نـام هـاى ديـگـرى چـون (حاقه )، و (قارعه )، و (غاشيه ) بر آن نهاده است.

و جـمـله (اذا وقـعـت الواقـعـة ) بـه طور ضمنى بر معناى شرطهم دلالت دارد، و جا داشت جزاى آن شرط را بيان كند، و بفرمايد: (چون قيامت بپا مى شود) چه مى شود، ولى جزا را نياورد، تا بفهماند آنچه مى شود آنقدر عظيم و مهم است كه به بيان نمى گنجد، ولى بـه هـر حـال از سـياق آياتى كه در اين سوره اوصاف قيامت را ذكر كرده فهميده مى شود كـه آن جـزا چـه چـيـز اسـت، و مـردم در آن روز چه وضعى دارند، پس مى شود گفت كه مثلا تـقـدير كلام : (اذا وقعت الواقعة فاز المومنون و خسر الكافرون - چون قيامت بپا شود مؤمنين رستگار و كفار زيانكار مى شوند) مى باشد.

 

ليس لوقعتها كاذبة

در مـجمع البيان مى گويد: كلمه (كاذبه ) مانند كلمه (عافيه ) و كلمه (عاقبة ) مصدر است.

و بنا به گفته وى معناى آيه چنين مى شود: (در وقوع و تحقيق قيامت هيچ دروغى نيست ).

ولى بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: كـلمـه مـذكـور هـمـان اسـم فـاعـل است، چيزى كه هست در اينجا صفتى است براى موصوفى كه حذف شده، و تقدير كـلام (ليـس لوقـعـتـهـا قـضـيـه كـاذبـة ) مـى بـاشـد، يـعـنـى بـراى وقـوع قـيـامت هيچ عامل كه اقتضاى دروغ شدنش را داشته باشد و آن را دروغ كند وجود ندارد.

معناى اينكه در وصف قيامت فرمود: (خافضة رافعة)

خافضه رافعة

ايـن دو كـلمه دو خبر است براى ضميرى كه به واقعه بر مى گردد، و تقدير كلام (هى خـافضة وهى رافعة ) است، يعنى قيامت خافض ‍ و رافع است. و خفض درست معناى خلاف رفـع را مـى دهـد، و امـا ايـن كـه به چه حساب قيامت پايين آورنده و بالا برنده است بايد گـفـت كه : اين تعبير كنايه است از اين كه قيامت نظام عالم را زير و رو مى كند، مثلا باطن دلهـا را كـه در دنـيا پنهان بود ظاهر مى كند، و آثار اسباب كه در دنيا ظاهر بود، همه مى دانـسـتند آب چه اثرى و آتش چه اثرى دارد، در قيامت پنهان مى شود، يعنى اسباب كلى از اثر مى افتد، و روابط جارى ميان اسباب و مسببات به كلى قطع مى گردد، در دنيا جمعى داراى عـزت بـودند، و آنان اهل كفر و فسق بودند، كه عزتشان همه جا ظاهر بود، و همچنين جمعى ديگر يعنى اهل تقوا ذلتشان هويدا بود، ولى در قيامت اثر از عزت كفار و فساق و نشانه اى از ذلت متقين نمى ماند.

 

اذا رجت الارض رجا

كـلمـه (رج ) كه از ماده (راء، جيم، جيم ) است، به معناى تكان دادن به شدت چيزى اسـت، و در ايـن آيـه مـنـظـور از آن زلزله قيامت است، كه خداى سبحان در آيه (ان زلزله الساعة شى ء عظيم ) آن را بس عظيم توصيف كرده، در خود آيه مورد بحث نيز با آوردن كـلمـه (رجـا) هـمـيـن عـظـمـت را فـهـمـانـده، چـون مـعـمـولا آوردن مفعول مطلق براى افاده اينگونه نكته ها است (وقتى مى گويى : من فلان كس را زدم و چه زدنـى مـعـنـايـش اسـت كـه نـحـوه زدنـم طـورى بـود كـه ديـگـر قـابـل بـيان نيست ) در آيه مورد بحث نيز مى فرمايد: چون زمين زلزله مى شود زلزله اى كـه شـدتـش قـابـل وصـف نـيـسـت، و جـمـله مـورد بـحـث بـدل از جـمـله (اذا وقـعـت الواقـعـة )، و يـا عـطـف بـيـان بـراى آن اسـت، بـه هـر حال در مقام توضيح آن است.

 

و بست الجبال بسا فكانت هباء منبثا

ايـن آيـه عـطف است بر كلمه (رجت )، و كلمه (بس ) - با تشديد سين - به معناى خـرد كردن است، يعنى جسمى راداراى حجمى بوده آنقدر بكوبى تا مانند آرد به صورت ذراتى در آيد.

بعضى هم گفته اند: كلمه (بس ) به معناى به راه انداختن چيزى است ، در حقيقت (بس جـبـال )، هـمـان مـعـنـايـى را مـى رسـانـد كـه آيـه شـريـفـه (و سـيـرت الجبال ) مى رساند.

و كلمه (هباء) به معناى غبار است. بعضى هم گفته اند: معناى يك دانه ذره از غبار است، كـه وقـتى نور آفتاب از پنجره درون خانه مى تابد اين دانه ها در شعاع آن نور ديده مى شـونـد. و كـلمـه (مـنـبـث ) اسـم فـاعـل و يـا مـفـعـول از مـصـدر بـاب انـفعال، يعنى (انبثاث ) است، و انبثاث معناى متفرق شدن، و متلاشى شدن چيزى است، و معناى آيه روشن است.

 

و كنتم ازواجا ثلاثة

كـلمـه (زوج ) بـه معناى صنف است، پس ازواج سه گانه يعنى اصناف سه گانه، و خـطـاب در ايـن جـمـله كـه مى فرمايد: در آن روز شما اصنافى سه گانه خواهيد بود به عموم بشر است.

فاصحاب الميمنه ما اصحاب الميمنة

ايـن جـمـله بـه خـاطـر ايـن كـه حـرف (فـاء) بـر سـر دارد فـرع و نـتـيـجـه جـمـلات قـبـل اسـت، فـرعيتى بيان بر مبين دارد، پس اين آيه و دو آيه بعدش بيانگر اصناف سه گانه مذكور است.

مقصود از اصحاب الميمنة

و كلمه (ميمنة ) از ماده (يمن ) است كه مقابل شوم است و معنايى بر خلاف آن دارد پس اصـحـاب (مـيـمـنـه اصـحـاب ) و دارنـد گـان يـمـن و سـعـادتـنـد، و در مقابل آنان (اصحاب مشئمه ) هستند، كه اصحاب و دارندگان شقاوت و شئامتند.

و ايـن كـه بـعـضـى از مـفـسـريـن مـيـمنه را به يمين يعنى دست راست معنا كرده و گفته اند: اصـحـاب مـيمنة نامه اعمالشان به دست راستشان داده مى شود، به خلاف ديگران، تفسير صـحـيـحـى نـيـسـت، بـراى ايـن كـه در اين آيه در مقابل اصحاب ميمنة اصحاب مشئمه قرار گـرفـتـه، و اگـر مـيـمنه به معناى دست راست بود بايد در مقابلش اصحاب ميسره يعنى طـرف دسـت چـپ قـرار گـيـرد، هـمـچـنـان كـه در آيـات بـعـدى در مقابل اصحاب يمين اصحاب شمال آمده، و نادرستى اين تفسير روشن است.

كلمه (ما) در جمله (ما اصحاب الميمنة ) استفهامى است، و مبتدايى است كه خبرش جمله (اصـحـاب المـيمنة ) است، و مجموع جمله خبر است براى جمله (فاصحاب الميمنة )، و منظور ازاستفهام بزرگداشت و تعظيم شأن ايشان است.

 

و اصحاب المشئمه ما اصحاب المشئمة

كـلمـه (مـشئمه ) مانند كلمه (شوم ) - ضمه شين و سكون همره - مصدر است، همان طور كه ميمنه مانند كلمه (يمن ) مصدر است، و ميمنه و مشئمه به معناى سعادت و شقاوت است.

معناى (السابقون السابقون)

و السابقون السابقون

در قـرآن كـريـم آيـه اى كـه صـلاحـيـت تـفـسـيـر سـابـقـون اول را داشـتـه بـاشـد آيـه شـريـفـه (فـمـنـهـم ظـالم لنـفـسـه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات باذن اللّه ) و آيه شريفه (و لكل وجهه هو موليها فاستبقوا الخيرات) آيه شريفه (اولئك يسارعون فى الخيرات و هم لها سابقون ) است.

كـه از ايـن آيـات بـه دسـت مـى آيـد مراد از سابقون، كسانى هستند كه در خيرات سبقت مى گـيـرنـد، و قـهرا وقتى اعمال خير سبقت مى گيرند، به مغفرت و رحمتى هم كه در ازاى آن اعـمال هست سبقت گرفته اند. و لذا در آيه (سابقوا الى مغفرة من ربكم و جنة ) به جاى امـر بـه سـبقت در اعمال خير، دستور فرموده : به مغفرت و جنت سبقت گيرند، پس سابقون بـه خـيـرات، سـابـقـون بـه رحـمـت و مـغـفـرتـنـد، در آيـه مـورد بـحـث هم كه مى فرمايد: (السـابـقـون السـابـقـون ) مـراد از سـابـقـون اول، سـابـقين خيرات، و مراد از سابقون دوم سابقين به اثر خيرات يعنى مغفرت و رحمت است، اين نظريه ما بود.

ولى بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: مـراد از سـابـقـون دوم هـم هـمـان سـابـقـون اول اسـت و ايـن تـعـبـيـر نـظير تعبير شاعر است كه مى گويد: (انا ابوالنجم و شعرى شعرى - من ابوالنجم هستم كه شعر من شعر من است ).

و جـمله (السابقون السابقون ) بنا به گفته ما كه هر يك سبقت در چيزى ديگر است، مـبـتـدا و خـبـرنـد، اولى مـبـتـدا و دومـى خـبـر است، و معنايش اين كه : سبقت گيرندگان به اعـمـال خـيـر سـبـقـت گـيرندگان به مغفرتند، و بنا به گفته مفسرينى كه هر دو را يكى دانـسـته اند، دومى تأكيد اولى مى شود، و جمله (اولئك المقربون ) خبر مبتدا واقع مى شود.

و اقوال مختلف درباره مراد از سابقين

و مفسرين در تفسير سابقين اقوال ديگرى دارند:

بـعـضـى گـفـتـه انـد : مـنـظـور سـبـقـت گـيـرنـدگـان بـه هـر عمل و اعتقادى است كه خدا بدان دعوت كرده.

بعضى ديگر گفته اند: منظور كسانى هستند كه به ايمان و اطاعت سبقتى خستگى ناپذير دارند، و در آن كاهلى ندارند.

بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: مـنـظـور انـبـيـاء (عـليـهـم السـلم) هـسـتـنـد كـه پـيـشـگامان اهل هر دين هستند.

بـعـضـى ديگر گفته اند: مراد مؤمن آل فرعون و حبيب نجار است كه داستانش در سوره يس آمـده، و نـيـز عـلى (عليه السلام) اسـت كـه در ايـمـان بـه رسول خدا از ديگران سبقت داشت، و از آنان افضل بود.

بـعضى ديگر گفته اند: منظور از سابقين كسانى هستند كه در مكّه مسلمان شدند، و بعد از هجرت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) هجرت كردند.

بعضى ديگر گفته اند: منظور سبقت گيرندگان در نمازهاى پنجگانه اند.

و بـعـضـى گـفـتـه انـد: كـسـانـى كـه بـه دو قـبـله نـمـاز گـزاردنـد (يـعـنـى قـبل از سال اول هجرت به اسلام در آمدند). بعضى ديگر گفته اند سبقت گيرندگان به جـهـادنـد. و بـعـضـى ديـگـر حـرفـهـايـى ديـگـر دارنـد. و دو قـول اول (كـه يـكـى مـى گـفـت : سـبـقـت گـيـرنـدگـان بـه هـر عمل و اعتقادى است كه خدا بدان دعوت كرده، و ديگرى مى گفت كسانى هستند كه به ايمان و اطاعت سبقتى خستگى ناپذير دارند) به همان معنايى كه ما گفتيم بر مى گردد، و سوم و چـهـارم را بـايـد به تمثيل حمل كرد (و گفت : نمى خواسته اند بگويند: سابقون اولون فـقـط افـرادى مـانـنـد انـبـيـاء و مؤمن آل فرعون و حبيب نجار و على بن ابى طالب (عليه السلام) هستند) و بقيه وجوه اصلا ربطى به آيه ندارد، مگر اين كه آنها را هم به نحوى حمل بر تمثيل كنيم.

بحث روايتى

(روايـاتـى در ذيـل آيـه : (اذا وقـعـت الواقـعه...) و مراد از (السابقون السابقون))

در كـتـاب خـصال از زهرى روايت آورده كه گفت : از على بن الحسين (عليهما السلم) شنيدم مى فرمود: كسى كه بين خود و خدا نسبت و رابطه اى برقرار نكرده باشد در دنيا عمرش بـه حسرت مى گذرد، و دلش از حسرت پاره پاره مى شود، به خدا سوگند دنيا و آخرت وضـعـى دارند كه تنها مى توان به دو كفه ترازو تشبيهش كرد، هر يك از دو كفه به هر مـقـدار سنگين شود، كفه ديگر به همان مقدار ناديده گرفته مى شود، آنگاه اين كلام خداى عـزوجـل را تـلاوت كـرد كـه مـى فرمايد: (اذا وقعت الواقعة ) منظور از واقعه قيامت است (ليـس ‍ لوقـعـتـها كاذبه خافضه ) قسم به پروردگار: قيامت پايين مى برد دشمنان خـدا را در آتـش (رافـعـة ) قـسـم به پروردگار: قيامت بلند مى كند دوستان خدا را به سوى بهشت.

و در تـفـسـيـر قـمـى اسـت كـه راجـع بـه آيـه (اذا وقعت الواقعه ليس لوقعتها كاذبة ) فرمود: در وقوع قيامت كذبى نيست بلكه حق است، و خافضه دشمنان خدا را پايين مى آورد و (رافـعـه ) اوليـاى خـدا را بـلنـد مـى كـنـد، (اذا رجـت الارض رجـا)، فـرمود: يعنى ابـعـاض زمـيـن بـه يـكـديـگـر كـوفـتـه مـى شـود (و بـسـت الجـبـال بـسـا)، يـعـنـى كـوهـهـا از ريـشـه كـنده مى شوند، (فكانت هباء منبثا) فرمود: (هباء) آن ذره هايى است كه هنگام تابش نور خورشيد از پنجره به درون خانه، ستون نـورش ديـده مـى شـود، (و كنتم ازواجا ثلثة )، يعنى در روز قيامت شما مردم سه دسته خـواهـيـد بـود، اول اصـحـاب مـيـمـنه، و چه اصحاب ميمنه اى، و دوم اصحاب مشئمه، و چه اصـحـاب مشئمه اى، و سابقين (در عمل خيرسابقين در مغفرت و رحمتند، و) جلوتر از هر كس ديگر به بهشت در مى آيند.

مؤلف: اين كه فرمود: (جلوتر از هر كس ديگر به بهشت در مى آيند) تفسير سابقين دوم است.

و در الدر المـنـثـور اسـت كـه : عـبد بن حميد و ابن جرير و ابن منذر، از على بن ابى طالب (عليه السلام) روايـت كرده كه فرمود: (هباء منبث ) عبارت است از ذرات سرگردان در فضا و (هباء منثور) به معناى غبارى است كه در ستون شعاع خورشيد تابيده از پنجره ديده مى شود.

و نـيـز در هـمـان كـتاب آمده كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه در تفسير جمله (و السـابـقـون السـابـقـون ) گـفـتـه : ايـن آيـه دربـاره حـزقـيـل مؤمن آل فـرعون، و حبيب نجار،داستانش در سوره يس آمده، و على بن ابى طالب (عليه السلام) نـازل شـده، كه هر يك از آنان پيشگام امت خود بوده، و على از همه آنان افضل است.

و در مـجـمـع البيان از ابى جعفر (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: سابقين چهار كس هـسـتـند: اول پسر آدم، كه به دست برادرش ‍ كشته شد، و دوم پيشگام امت موسى بود، كه همان مؤمن آل فرعون است، سوم پيشگام امت عيسى، يعنى حبيب نجار است، و چهارم پيشگام امت اسلام، يعنى على بن ابى طالب (عليه السلام) است.

مؤلف: اين معنا در روضة الواعظين از امام صادق (عليه السلام) نيز روايت شده .

و شيخ طوسى در امالى خود به سندى كه از ابن عباس دارد از او روايت كرده كه گفت :

از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) معناى آيه شريفه (و السابقون السابقون اولئك المـقـربـون فـى جـنـات النـعـيـم ) را پـرسـيـدم، فـرمـود: جبرئيل به من گفت : اينان عبارتند از على، و شيعيان او، آرى على و شيعيانش جلوتر از هر كس ديگر به بهشت در مى آيند و كرامت و احترامى كه نزد خدا دارند مقرب درگاه خدايند.

و در كـمال الدين به سند خود از خيثمه جعفى از امام ابى جعفر (عليه السلام) روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: (السابقون السابقون ) ماييم، و آخرون هم كه درباره اش فرموده : (و قليل من الاخرين ) ما هستيم.

و در عيون در باب (ما جاء عن الرضا (عليه السلام) من الاخبار المجموعة ) به سند خود از عـلى (عليه السلام) روايـت آورده كـه فرمود: آيه شريفه (و السابقون السابقون اولئك المقربون ) درباره من نازل شده است .

و در مـجـمـع البـيـان در ذيـل هـمـيـن آيـه از عـلى (عليه السلام) نقل كرده كه فرمود: منظور سبقت گرفتن به انجام نمازهاى پنجگانه است.

مؤلف: هـمـان طـور كـه در سـابـق هـم گـفـتـيـم، بـايـد ايـن احـاديـث را حمل بر تمثيل كرد.

آيات 11 تا 56 سوره واقعه

 

 اولئك المـقـربـون (11)

 فـى جـنـات النـعـيـم (12)

 ثـلة مـن الاوليـن (13)

 و قـليـل مـن الاخـريـن (14)

 على سرر موضونة (15)

 متكين عليها متقابلين (16)

 يطوف عليهم ولدان مـخـلدون (17)

 بـاكـواب و اباريق و كاس من معين (18)

 لا يصدعون عنها و لا ينزفون (19)

 و فـاكـهـة مـمـا يـتـخـيـرون (20)

 و لحـم طـيـر مـمـا يـشـتـهـون (21)

 و حـور عـين (22)

 كـامـثـال اللولو المـكـنـون (23)

 جـزاء بـمـا كانوا يعملون (24)

 لا يسمعون فيها لغوا و لا تاثيما(25)

 الا قيلا سلاما سلاما(26)

 و اصحاب اليمين ما اصحاب اليمين (27)

 فى سدر مـخـضـود(28)

 و طـلح منضود(29)

 و ظل ممدود(30)

 و ماء مسكوب (31)

 و فكهة كثيرة (32)

 لا مـقـطـوعـة و لا مـمـنـوعـة (33)

 و فـرش مـرفـوعـة (34)

 انـا انـشـاناهن انشاء(35)

 فجعلناهن ابكارا(36)

 عربا اترابا(37)

 لاصحاب اليمين (38)

 ثلة من الاولين (39)

 و ثلة من الاخرين (40)

 و اصـحـاب الشـمـال مـا اصـحـاب الشـمـال (41)

 فـى سـمـوم و حـمـيـم (42)

 و ظـل مـن يـحـمـوم (43)

 لا بـارد و لا كـريـم (44)

 انـهـم كـانـوا قـبل ذلك مترفين (45)

 و كانوا يصرون على الحنث العظيم (46)

 و كانوا يقولون ائذا متنا و كـنـا تـرابـا و عـظـامـا انـا لمـبـعـوثـون (47)

 او ابـاونـا الاولون (48)

 قـل ان الاوليـن و الاخـريـن (49)

 لمـجـمـوعـون الى مـيـقـات يـوم مـعـلوم (50)

 ثـم انـكـم ايها الضـالون المـكـذبـون (51)

 لا كـلون مـن شـجـر من زقوم (52)

 فمالون منها البطون (53)

 فشاربون عليه من الحميم (54)

 فشاربون شرب الهيم (55)

 هذا نزلهم يوم الدين (56)

ترجمه آيات

سابقين همان مقربين درگاه خدايند (11).

در باغهاى پر نعمت بهشت جاى دارند (12).

اين طايفه در گذشتگان بيشتر هستند (13).

و در آيندگان كمتر (14).

اينان بر تختهايى به هم پيوسته قرار دارند (15).

رو به روى هم تكيه مى زنند (16).

و غلامان ى بهشتى پروانه وار به خدمتشان مى پردازند (17).

با ظرفهايى چون تنگ و آفتابه، و قدح شراب معين مى آورند (18).

شـرابـى كـه نـه سـر درد مـى آورد و نـه عـقـلشـان را زايل مى سازد (19).

و از ميوه ها هر چه اختيار كنند (20).

و از گوشت مرغ از هر نوع كه اشتها كنند (21).

و حور العين هايى (دارند) (22).

كه از شدت صفا چون لولو دست نخورده اند (23).

همه اينها پاداش كارهايى است همواره مى كردند (24).

در بهشت نه سخن بيهوده مى شنوند، و نه تهمت و گناه (25).

هر چه هست سلام است و سخن سالم (26).

امـا اصـحـاب يـمين نامه اعمالشان به دست راستشان داده مى شود و وصفى ناگفتنى دارند (27).

در سايه سدرى بيخار (28).

و موزى كه ميوه هايش رويهم چيده شده (29).

و سايه اى گسترده و هميشگى (30).

و آبشارى لا ينقطع (31).

و ميوه هايى بسيار (32).

كه در هيچ فصلى قطع و در هيچ حالى ممنوع نمى شود (33).

و جايگاهى بلند (و يا در جوار همسرانى بلند مرتبه ) قرار دارند (34).

ما آنان را به وصفى ناگفتنى ايجاد كرديم (35).

و هميشه بكر قرارشان داديم (36).

و نيز شوهر دوست و هم سن شوهران (37).

اين سرنوشت مخصوص اصحاب يمين است (38).

كه هم در گذشتگان بسيارند (39).

و هم در آيندگان (40).

و امـا اصحاب شمال چه اصحاب شمالى ؟ (نامه اعمالشان به نشانه جرم به دست چپشان داده مى شود) (41).

كه در آتشى نافذ و آبى جوشان (42).

و در سايه اى از دود سياه قرار دارند (43).

كه نه خنكى دارد، و نه سودى مى بخشد (44).

چون ايشان قبل از اين در دنيا عياش و طاغى بودند (45).

و بر شكستن سوگند محكم و عظيم، اصرار مى ورزيدند (46).

و بـارهـا مـى گـفـتـنـد آيـا اگر بميريم و خاك و استخوان شويم دوباره زنده و مبعوث مى گرديم ؟ (47).

آيا پدران گذشته ما نيز مبعوث مى شوند (48).

بگو انسان هاى اولين و آخرين (49).

به طور قطع براى اجتماع در ميقات روزى معلوم جمع خواهند شد (50).

آنگاه شما اى گمراهان تكذيب گر (51).

از درختى از زقوم خواهيد خورد (52).

و شكم ها را از آن پر خواهيد ساخت (53).

و آنگاه از آب جوشان متعفن روى آن خواهيد نوشيد (54).

پس از آن باز هم خواهيد نوشيد، آنچنان كه شتر هيماء و دچار بيمارى استسقاء مى نوشد، و رفع عطش مى كند (55).

تازه همه اينها پذيرايى ابتدايى ورودشان به قيامت است (56).

بيان آيات

اين آيات حال و وضعى كه هر يك از آن سه طايفه در قيامت دارند شرح مى دهد.

 

اولئك المقربون فى جنات النعيم

اشاره با كلمه (اولئك ) به سابقين است، و جمله (اولئك المقربون ) مبتدا و خبر، و جـمـله اى اسـتـيـنـافـى و ابـتـدايـى اسـت و ربـطـى بـه مـا قبل ندارد.

ولى بـعضى از مفسرين گفته اند: جمله مذكور كه مركب از مبتدا و خبر است، خود خبرى است براى كلمه سابقون.

بعضى ديگر گفته اند: (اولئك ) مبتدا، و مقربون صفت آن، و خبرش جمله (فى جنات النـعـيـم ) اسـت، (بـنـابراين كه مبتدا و خبر باشد معنايش اين مى شود كه اينان مقربان درگـاه خـدايـنـد، و در جنات نعيم هستند، و بنابر وجه دوم معنايش اين مى شود كه سابقون همين مقربين هستند كه در جنات نعيمند. و بنابر وجه سوم معنايش اين مى شود كه اين مقربين در جـنـات نـعـيـمند)، ولى از اين سه احتمال اولين وجه از نظر سياق كه نخست مردم را سه قـسـم مـى كـند، و سپس مال كار هر يك را به تفصيل شرح مى دهد سازگارتر و موجه تر است.

موارد استعمال كلمه (قرب) و معناى تقرب به خدا و اينكه مقربون بلند مرتبه ترين طبقات اهل سعادتند

و مسأله قرب و بعد دو معناى نسبى هستند اجسام حسب نسبت مكانى به آن دو متصف مى شوند، (مـى گـويـيـم فـلان چـيـز بـه مـا نـزديـك و آن ديـگـرى از مـا دور اسـت )، ولى در اسـتـعـمـال آن تـوسـعـه اى داده، در زمـان و غـيـر زمـان هـم اسـتـعـمـال كـرده انـد، مـثـلا مـى گـويند فردا به امروز نزديك تر تا پس فردا، و يا مى گـويـنـد عدد چهار به عدد سه نزديك تر است تا عدد پنج، و يا رنگ سبز به رنگ سياه نـزديـك تـر از رنـگ قـرمـز اسـت، و بـاز تـوسـعـه بـيـشـتـرى بـه اسـتـعـمال آن داده، از اجسام و جسمانيات تجاوز كرده معانى و حقايق را هم با آن دو توصيف كـرده انـد (مـثـلا فـرمـوده انـد مـسـلمان بخيل دورتر از كافر سخى است به نجات، و عكس كـافـر سـخـى نـزديـك تـر بـه نـجـات اسـت از مـسـلمـان بخيل ).

حـتـى كـلمـه (قـرب ) در مـورد خـداى تـعـالى بـه خـاطر احاطه اى كه به هر چيز دارد، اسـتـعمال شده، خود خداى تعالى فرموده : (و اذا سالك عبادى عنى فانى قريب ) و يا فرموده :

(و نـحـن اقـرب اليـه مـنـكـم ) و نـيـز فـرمـوده : (و نـحـن اقـرب اليـه مـن حبل الوريد) و اين معنا يعنى نزديك تر بودن خداى تعالى من از خود من، و به هر چيزى از خـود آن چـيـز، عجيب ترين معنايى است كه از مفهوم قرب تصور مى شود، و ما در تفسير آيه 16 از سوره (ق ) به تصوير آن اشاره كرديم.

و نـيـز از مـواردى كـه كـلمـه قـرب در امـور مـعـنـوى استعمال شده مورد بندگان در مرحله بندگى و عبوديت است، و چون نزديك شدن بنده به خداى تعالى امرى است اكتسابى، كه از راه عبادت و انجام مراسم عبوديت به دست مى آيد، كـلمـه را در ايـن مـورد در صيغه تقرب استعمال مى كنند، چون تقرب به معناى آن است كه كـسـى بـخـواهـد بـه چـيـزى و يـا كـسـى نـزديـك شـود، بـنـده خـدا بـا اعـمـال صـالح خـود مـى خـواهـد بـه خـدا نـزديك گردد، ونزديكى عبارت است از اين كه در مـعـرض شـمـول رحـمـت واقـع شـود، و در آن مـعـرض شـر اسـبـاب و عوامل شقاوت و محروميت را از او دور كنند.

و نـيـز ايـن كـه مـى گوييم : خداى تعالى بنده خود را به خود نزديك مى كند، معنايش اين اسـت كـه : او را در مـنـزلتـى نازل مى كند كه از خصايص وقوع در آن منزلت رسيدن به سعادتهايى است كه در غير آن منزلت به آن نمى رسد، و آن سعادتها عبارت است از اكرام خـدا، و مـغـفـرت و رحـمـت او، هـمـچنان كه فرمود: (كتاب مرقوم يشهده المقربون ) و نيز فرموده : (و مزاجه من تسنيم عينا يشرب بها المقربون ).

پـس مـقـربـون بـلنـد مـرتـبـه تـريـن طـبـقـات اهـل سـعـادتـنـد، هـمـچنان كه آيه شريفه و (السابقون السابقون اولئك المقربون ) نيز به اين معنا اشاره دارد، و معلوم است كه چـنـيـن مـرتـبـه اى بـراى كـسـى حـاصـل نـمـى شـود مـگـر از راه عـبـوديـت و رسيدن به حد كـمـال آن، هـمـچـنـان كـه فـرمـود: (لن يـسـتـنـكـف المـسـيح ان يكون عبدالله و لا الملائكه المـقـربـون ) و عـبوديت تكميل نمى شود مگر وقتى كه عبد تابع محض ‍ باشد، و اراده و عملش را تابع اراده مولايش كند، هيچ چيزى نخواهد،

و هـيـچ عـمـلى نـكـنـد، مـگـر بـر وفـق اراده مـولايـش، و ايـن هـمـان داخـل شـدن در تـحت ولايت خدا است، پس چنين كسانى اولياء اللّه نيز هستند، و اولياء اللّه تنها همين طايفه اند.

(فـى جـنـات النـعيم ) - يعنى هر يك نفر از اين مقربين در يك جنت نعيم خواهد بود، در نـتـيـجـه هـمـه آنـان در جنات النعيم هستند، آوردن (جنات ) به صيغه جمع به اين اعتبار بـوده ، مـمـكـن هـم هـسـت به اعتبار باشد كه هر يك نفر از مقربين در جنت هاى نعيم باشد، و ليكن اين احتمال از اين نظر بعيد است كه در آخر سوره صريحا مى فرمايد: مقربين هر يك در يك جنتند: (فاما ان كان من المقربين فروح و ريحان و جنة نعيم ).

در سابق هم مكرر گفتيم كه نعيم عبارت است از ولايت و جنت نعيم عبارت است از جنت ولايت، و ايـن نـكـتـه بـا مـطـلب چـنـد سـطـر قـبـل مـا هـم تـنـاسـب دارد كـه گـفـتـيـم : (و ايـن هـمـان داخل شدن به ولايت خدا است ).

مراد از اولين و آخرين در آيه : (ثلة من الاولين و قليل من الاخرين) و وصف نعمتهاى بهشتى مقربان از ايشان

ثلة من الاولين و قليل من الاخرين

كلمه (ثله ) - به طورى كه گفته اند - به معناى جماعت بسيار انبوه است، و مراد از كـلمـه (اولين ) امت هاى گذشته انبياى سلف است، و مراد از كلمه آخرين امت اسلام است، چـون معهود از كلام خدا همين است، كه هر جا سخن از اولين و آخرين گفته منظورش از اولين، امـت هـاى گذشته، و از آخرين امت اسلام است، مانند آيه اى كه در همين سوره مى آيد و مى فـرمايد: (انا لمبعوثون او اباونا الاولون قل ان الاولين و الاخرين لمجموعون الى ميقات يـوم مـعـلوم )، بـنـابر اين معناى آيه مورد بحث شد كه : مقربين از امت هاى گذشته جمعيت بسيارى بودند، و از اين امت جمعيت كمترى .

بـا بـيـانـى كـه گـذشـت ايـن مـعنا روشن شد اين كه : بعضى از مفسرين گفته اند مراد از اولين مسلمانان صدر اول اسلام، و مراد از آخرين مسلمانان آخرامت است تفسير صحيحى نيست.

 

على سرر موضونه متكئين عليها متقابلين

كـلمـه (وضـن ) بـه معناى بافتن است. بعضى هم گفته اند: هر بافتنى را وضن نمى گـويـنـد، بـلكـه تـنها بافتن زره را وضن مى گويند، و اگر در اينجا بافتن (تخت را وضن خوانده ) از باب استعاره است، خواسته است از محكمى بافت آن خبر داده باشد.

(مـتـكـئيـن عـليـهـا) - ايـن دو جـمله دو تا حال براى ضميرى است كه به مقربين بر مى گـردد و مرجع ضمير (عليها) كلمه (سرر) است، و معنايش اين است كه : مقربين بر تـخـتـهـاى بافته اى قرار دارند، در حالى كه بر آنها تكيه كرده اند، و در حالى رو به روى هـم نـشـسـتـه انـد. مـمـكـن هـم هـسـت جـمـله اول حـال بـراى مـقـربـيـن و جـمـله دوم حـال بـراى ضـمـير جمله اول باشد، كه در اين صورت معنا چنين مى شود: مقربين در حالى بـر تـخـتـهـاى بـافـته اى قرار دارند كه بر آن تكيه كرده اند، و در حالى بر آن تكيه كـرده انـد كـه رو بـه روى هم نشسته اند، و اما اين كه رو به روى هم نشستن چه معنا دارد؟ بـايـد گـفـت مـعـناى تحت اللفظى آن منظور نيست، بلكه كنايه از نهايت درجه انس و حسن مـعـاشـرت و صفاى باطن ايشانست، مى خواهد بفرمايد: مقربين به پشت سر يكديگر نظر نـمـى كـنـنـد، و پشت سر آنان عيبگويى ندارند، غيبت نمى كنند، بلكه هر چه دارند رو به روى هم مى گويند.

 

يطوف عليهم ولدان مخلدون

كـلمـه (ولدان ) جـمـع ولد - فـرزنـد - اسـت، و طـواف كـردن پـسرانى بهشتى بر پـيـرامـون مـقـربـيـن كـنـايـه اسـت از حـسـن خـدمـتـگـزارى آنـان، و كـلمـه (مخلدون ) اسم مفعول از باب تفعيل از ماده خلود است، كه به معناى دوام است، يعنى پسرانى بهشتى به آنـان خـدمـت مـى كـنـنـد كـه تا ابد به همان قيافه پسرى و جوانى باقيند، و گذشت زمان اثرى در آنان نمى گذارد.

بـعـضـى از مـفـسرين گفته اند: مخلدون از ماده (خلد) - به فتحه خاء و لام - است كه به معناى گوشواره است و مراد اين است كه خدمتكاران نامبرده گوشواره بگوشند.

 

باكواب و اباريق و كاس من معين

كـلمه (اكواب ) جمع كوب است، كه در عرب به معناى ظرفى است كه نه دسته داشته بـاشـد و نـه لوله بـه خـلاف اباريق كه جمع ابريق است و به معناى ظرفى است كه هم دسته دارد، و هم لوله، و در فارسى آن آفتابه مى گويند.

و بعضى گفته اند: ابريق به معناى ظرفى است كه تنها لوله داشته باشد.

و كلمه (كاس ) همان كاسه فارسى است.

بعضى از مفسرين در پاسخ از اين سوال كه چرا اكواب و اباريق را جمع آورد،

و در خصوص كاس آن را به صيغه مفرد آورد، گفته اند: جهتش اين است كه كلمه كاس تنها در موردى بر ظرف اطلاق مى شود كه پر باشد، و كاسه خالى را كاس نمى گويند.

و مراد از (معين ) خمر معين است، يعنى شرابى كه پيش روى آدمى جريان داشته باشد.

 

لا يصدعون عنها و لاينزفون

يـعـنـى مـقـربـيـن از نـوشـيـدن آن كـاسـه هـا دچـار صـداع و خـمـارى كـه دنـبـال خـمـر هـسـت نـمـى شـونـد، و شـراب بـهـشـت مـانـنـد شـراب دنـيـا خـمـارآور نيست، و عـقـل آنـان بـه خـاطـر سـكـرى كـه از نـوشـيـدن شـراب حـاصـل مـى شـود زايـل نـمى گردد، در عين اين كه مست مى شوند عقلشان را هم از دست نمى دهند.

 

و فاكهة مما يتخيرون و لحم طير مما يشتهون

كـلمه فاكهه و طير در اين آيه شريفه عطف است بر كلمه (اكواب )، و معناى آن اين است كه پسران بهشتى پيرامون مقربين در آمد و شدند، يكى ميوه مى آورد هر ميوه اى كه خود او اختيار كرده باشد، ديگرى مرغ بريان مى آورد هر مرغى كه خود او هوس كرده باشد.

در ايـنـجـا مـمـكـن اسـت كـسـى اشـكـال كـنـد كـه در روايـات آمـده اهـل بـهـشـت هـر وقـت اشـتـهـاى مـيـوه اى كـنـنـد شـاخـه اى كـه حـامـل آن مـيـوه خـودش بـه سوى ايشان خم مى شود و ايشان ميوه را مى چيند، و چون اشتهاى گـوشـت مـرغى كنند خود آن مرغ در حالى كه بريان شده در دست ايشان مى افتد، و هر چه بخواهند از آن مى خورند، دوباره مرغ زنده شده پرواز مى كند.

ولى اين اشكال وارد نيست، براى اين كه اهل بهشت هر چه بخواهند در اختيار دارند، يكى از چـيـزهـايـى كه انسان مى خواهد تنوع و تفنن در زندگى است، گاهى انسان مى خواهد خدمت گـزارانـش بـرايـش آنچه مى خواهد حاضر كنند، و مخصوصا در وقتى كه آدمى با دوستان خـود مـجـلسـى فراهم كرده دوست مى دارد خدمتكاران از دوستانش پذيرايى كنند، همچنان كه گاهى هم هوس مى كند بدون وساطت خدمتكاران خودش برخيزد و از درخت ميوه بچيند.

 

و حور عين كامثال اللولو المكنون

كـلمـه (حـور عـين ) مبتدايى كه خبرش حذف شده، از سياق چنين بر مى آيد، و تقدير آن (لهـم حور عين...) است، و يا (و فيها حور عين...)است . و حور العين نام زنان بهشت اسـت، و در سـابـق در تـفـسـير سوره دخان معناى حور العين گذشت، و اين حور العين مانند لولو مـكـنون است يعنى لولوئى در صدف خود مخزون و محفوظ و دست نخورده است، و اين تعريفت نشان دهنده منتهاى صفاى حور است.

 

جزاء بما كانوا يعملون

ايـن آيـه شـريـفـه قـيـدى اسـت بـراى هـمـه مـطـالب قبل، و كلمه (جزاء) مفعول له و بيانگر علت است.

و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كه : همه آنچه كه با اهل بهشت كرديم براى اين بود كه پاداشى باشد در قبال آن اعمال صالحى به طور مستمر انجام مى دادند.

 

لا يسمعون فيها لغوا و لا تاثيم

(سـخـن لغو) آن سخنى است كه فايده و اثرى بر آن مترتب نشود، و تاثيم به معناى آن است كه نسبت اثم (گناه ) به كسى بدهى.

و معناى آيه اين است كه : در بهشت كسى لغو و تاثيم از ديگرى نمى شنود، و كسى نيست كـه ايـشـان را به سخنى مخاطب سازد كه فايده اى بر آن مترتب نباشد، و كسى نيست كه ايشان را به گناهى نسبت دهد، چون در بهشت گناهى نيست.

بعضى از مفسرين كلمه تاثيم را تفسير كرده اند به دروغ.

 

الا قيلا سلاما سلام

ايـن جـمـله اسـتـثـنـايـى اسـت مـنـقـطـع از لغـو وتـاثـيـم، و كـلمـه (قـيـل ) مـانـنـد كـلمـه (قـول ) مـصـدر اسـت، و كـلمـه (سـلامـا) بـيـان كـلمـه (قيل ) است، و تكرار آن صرفا براى تأكيد وقوع آن است.

و مـعـنـاى آيـه ايـن است كه : اهل بهشت لغو و تاثيمى نمى شنوند، مگر سخنى سلام است و سلام.

بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفته اند : ممكن است كلمه (سلاما) مصدر به معناى وصف باشد، يعنى صفت قيلا باشد، كه در اين صورت معنايش چنين مى شود: (مگر سخنى كه اين صفت دارد سالم است ).

 

و اصحاب الى مين ما اصحاب اليمين

از ايـن آيـه شـروع مـى شـود تـفـصـيـل مال حال اصحاب ميمنه، و اگر به جاى تعبير به اصـحـاب ميمنه تعبير كرد اصحاب يمين، براى اين بود كه بفهماند هر دو تعبير درباره يـك طايفه است، و آن يك طايفه كسانى هستند كه نامه اعمالشان به دست راستشان داده مى شود،

و جـمـله دوم اسـتـفـهـامـى است كه در مقام بزرگداشت امر آنان و به شگفت آوردن شنونده از حـال ايـشـان اسـت، و ايـن جـمـله اسـتـفـهـامـى خـبـر اسـت بـراى جـمـله اول يعنى و اصحاب اليمين.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved