بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

سوره الرحمن آيات 1 تا 30

سوره الرحمن مكّى است و هفتاد و هشت آيه دارد

 

 بـسـم اللّه الرحـمـن الرحيم

 الرحمن (1)

 علم القران (2)

 خلق الانسان (3)

 علمه البيان (4)

 الشمس و القمر بحسبان (5)

 و النجم و الشجر يسجدان (6)

 و السماء رفعها و وضع الميزان (7)

 الا تطغوا فى الميزان (8)

 و اقيموا الوزن بالقسط ولا تخسروا الميزان (9)

 و الارض وضـعـهـا للانـام (10)

 فـيـهـا فـاكـهـة و النخل ذات الاكمام (11)

 و الحب ذوالعصف و الريـحـان (12)

 فـبـاى الاء ربـكـمـا تـكـذبـان (13)

 خـلق الانـسـان مـن صـلصـال كالفخار(14)

 و خلق الجان من مارج من نار(15)

 فباى الاء ربكما تكذبان (16)

 رب المشرقين و رب المغربين (17)

 فباى الاء ربكما تكذبان (18)

 مرج البحرين يلتقيان (19)

 بـينهما برزخ الا يبغيان (20)

 فباى الاء ربكما تكذبان (21)

 يخرج منهما اللولو و المـرجـان (22)

 فـبـاى الاء ربـكما تكذبان (23)

 و له الجوار المنشات فى البحر كالاعلم (24)

 فـبـاى الاء ربـكـمـا تـكـذبـان (25)

 كـل مـن عـليـهـا فـان (26)

 و يـبـقـى وجـه ربـك ذوالجـلال و الاكـرام (27)

 فـبـاى الاء ربكما تكذبان (28)

 يسله من فى السموت و الارض كل يوم هو فى شأن (29)

 فباى الاء ربكما تكذبان (30)

ترجمه آيات

به نام خداى رحمان و رحيم. همان رحمان (1)

كه قرآن را تعليم كرد(2).

انسان را بيافريد(3).

و بيانش بياموخت (4).

خورشيد و قمر با نظم و حسابى كه او مقرر كرده در حركتند(5).

روييدنى هاى بى ساقه و با ساقه برايش سجده مى كنند(6).

آسمان را بر افراشته و ميزان نهاده (7).

تا شما هم در سنجيدنها خيانت نكنيد(8).

و بايد كه وزن را با رعايت عدالت بر قرار نموده و كم و زياد نكنيد (9).

و زمين را براى مردم گسترده كرد (10).

زمينى كه در آن ميوه ها و نخل داراى غلاف هست (11).

و دانه هاى داراى سبوس و گياهان معطر است (12).

پس اى جن و انس ! ديگر كداميك از نعمت هاى پروردگارتان را كفران مى كنيد؟ (13).

انسان را از لايه خشكيده اى چون سفال آفريد (14).

و جن را از شعله اى از آتش خلق كرد (15).

پس اى جن و انس ! ديگر كداميك از نعمت هاى پروردگارتان را كفران مى كنيد؟ (16).

پروردگارى كه پروردگار دو مشرق و دو مغرب (تابستانى و زمستانى )(17).

پس اى جن و انس ديگر كداميك از نعمت هاى پروردگارتان را كفران مى كنيد؟ (18).

دو دريـا (يـكـى شـيـريـن در مـخـازن زيـر زمـيـنـى و يـكـى شـور در اقـيـانـوس هـا) را بهم متصل كرد (19).

و بين آن دو فاصله اى قرار داد تا به يكديگر تجاوز نكنند (20).

پس اى جن و انس ديگر كداميك از نعمت هاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ (21).

و از آن دو لولو و مرجان بيرون مى آيد (22).

پس ديگر كداميك از نعمت هاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ (23).

و براى او است كشتى هايى كه در دريا چون كوه پديد آمده (24).

ديگر كداميك از نعمت هاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ (25).

هر چه بر گرده زمين است نابود مى شود (26).

تـنـهـا ذات پـروردگـارت بـاقـى مـى مـانـد، چـون او داراى صـفـات جلال و جمال است (27).

پس ديگر كداميك از نعمت هاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ (28).

هـمـه كـسـانـى كـه در آسـمـان هـا و زمـيـنـنـد از او در خـواسـت مـى كـنـنـد، و او روزه مشغول كارى نو است (29).

پس ديگر كداميك از نعمت هاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد (30).

بيان آيات

غرض و مفاد سوره مباركه الرحمن

ايـن سـوره در ايـن مـقـام اسـت كـه خـاطـر نـشـان سـازد كه خداى تعالى عالم و اجزاى آن از قـبيل زمين و آسمان و خشكى ها و درياها و انس ‍ و جن را طورى آفريده و نيز اجزاى هر يك را طـورى نـظـم داده كه جن و انس بتوانند در زندگى خود از آن بهره مند شوند، و قهرا عالم بـه دو قـسـمـت و دو نـشـاءه تـقـسيم مى شود، يكى نشاءه دنيا كه به زودى خودش با اهلش فانى مى شود، و يكى ديگر نشاءه آخرت كه هميشه باقى است، و در آن نشاءه سعادت از شقاوت و نعمت از نقمت متمايز مى گردد.

با اين بيان روشن مى شود كه عالم هستى از دنيايش گرفته تا آخرتش نظامى واحد دارد، تمامى اجزا و ابعاض اين عالم با اجزا و ابعاض ‍ آن عالم مرتبط است، و اجزاى عالم هستى اركـانى قويم دارد، اركانى كه يكديگر را اصلاح مى كنند، اين جزء، مايه تماميت آن جزء ديگر، و آن مايه تماميت اين است.

پس آنچه در عالم هست چه عينش و چه اثرش از نعمت ها و آلاى خداى تعالى است، و به همين جـهـت پـشـت سـر هـم از خـلايق مى پرسد و با عتاب هم مى پرسد كه : (فباى الاء ربكما تـكذبان - كداميك از آلاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟) و اين خطاب عتاب آميز در اين سوره سى و يك مرتبه تكرار شده است.

و بـاز بـه هـمـين مناسبت است كه اين سوره با نام رحمان آغاز گرديد، صفت رحمت عمومى و هـمـگـانـى خـداسـت، رحـمـتى كه مؤمن و كافر و دنيا و آخرت را در بر دارد، و در آخر نيز، سوره با آيه (تبارك اسم ربك ذى الجلال و الاكرام ) ختم مى شود.

و ايـن سـوره از نـظـر مـكـى بـودن و مـدنـى بـودن دو احـتمال دارد، هر چند كه سياق آن به مكى بودن شبيه تر است، و در قرآن كريم اين تنها سـوره اسـت كـه بـعـد از بـسـم اللّه بـا يـكـى از اسـمـاى خـداى عزوجل آغاز شده.

و در مـجـمـع البـيـان از امـام مـوسـى بـن جـعـفـر از آبـاى گـرامـى اش (عـليهم السلم) از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) روايـت آورده كـه فـرمـوده : بـراى هـر چيزى عروسى و جلوه گاه حسنى هست، و عروس قرآن سوره الرحمان است.

سـيـوطـى هـم ايـن روايـت را در الدر المـنـثـور از بـيـهـقـى از عـلى (عليه السلام) از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) نقل كرده.

معــنـاى (الرحـمـان) و اشـاره بـه وجه اينكه در آغاز شمارش نعمت هاى مادى و معنوى ،تعليم قرآن را ذكر فرمود

 

الرحمن علم القرآن

كلمه (الرحمن ) همان طور كه در تفسير سوره حمد گفتيم صيغه مبالغه از رحمت است، و بـر زيـادى رحـمـت دلالت مـى كـنـد، رحـمـت بـه وسـيـله بذل نعمت، و به همين جهت مناسب آمد كه در اين سوره نعمت هاى عمومى را به رخ بكشد، چه نـعمت هاى دنيايى مؤمن و كافر را و چه نعمت هاى آخرتى مؤمن را، و چون نام رحمان دلالت بـر رحـمـت عـمـومـى خـدا داشـت در اول اين سوره واقع شد كه در آن انواع نعمتهاى دنيوى و اخروى كه مايه انتظام عالم انس و عالم جن است ذكر شده است.

بـعضى از مفسرين گفته اند: نام رحمان از اسامى خاص به خداى تعالى است، غير خدا را رحمان نمى نامند، به خلاف نام رحيم و راحم، كه بر ديگران نيز نهاده مى شود.

جمله (علم القران ) آغاز شمارش نعمت هاى الهى است، و از آنجايى كه قرآن كريم عظيم ترين نعمت هاى الهى بود و در قدر و منزلت مقامى رفيع تر از ساير نعمت ها داشت، چون كـلامـى اسـت از خـداى تـعـالى كـه صراط مستقيم را ترسيم مى كند، و متضمن بيان راه هاى سـعادت است، سعادتى كه آرزوى تمامى آرزومندان و هدف تمامى جويندگان است، لذا آن را جـلوتـر از سـايـر نـعـمـت هـا قرار داد، و تعليم آن را حتى از خلقت انس و جنى كه قرآن براى تعليم آنان نازل شده جلوتر ذكر كرد.

در ايـن آيـه مـفـعول اول تعليم حذف شده، و تقدير آن : (علم الانسان القرآن - و آن را بـه انـسـان بياموخت ) و يا (علم الانس و الجن القرآن - قرآن را به انس و جن بياموخت ) مـى بـاشـد، و احـتـمـال دومـى هـر چـنـد در كـلمـات مـفـسـريـن نيامده، ليكن به نظر ما از احتمال اولى به ذهن نزديك تر مى آيد، چون در اين سوره هر چند يكبار، جن و انس را مخاطب قـرار مـى دهـد، و اگـر تـعـليـم قـرآن مـخـصـوص ‍ انـسـان هـا بـود، و شامل جن نمى شد صحيح نبود مرتب جن و انس هر دو را مخاطب كند.

بـعـضـى هـم گـفـتـه انـد: مـفـعـول اول آن كـه گـفـتـيـم حـذف شـده رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) و يـا جـبـرئيـل اسـت، يـعـنـى خـدا قـرآن را بـه مـحـمـد (صـلى اللّه عـليه و آله و سلم) و يا به جبرئيل آموخته. ولى آنچه به نظر ما رسيد سياق آيه نزديك تر است.

 

خلق الانسان علمه البيان

در ايـن جمله از ميان همه مخلوقات نخست خلقت انسان را ذكر كرده، انسانى كه در آيات بعد خـصـوصـيـت خـلقـتـش را بـيـان نـمـوده، مـى فـرمـايـد: (خـلق الانـسـان مـن صـلصال كالفخار) و اين به خاطر اهميتى است كه انسان بر ساير مخلوقات دارد، آرى انـسـان يـا يـكى از عجيب ترين مخلوقات است، و يا از تمامى مخلوقات عجيب تر است، كه البـتـه ايـن عـجـيـب تـر بـودن وقـتـى كـامـلا روشن مى شود كه خلقت او را با خلقت ساير مـخـلوقات مقايسه كنى، و در طريق كمالى كه براى خصوص او ترسيم كرده اند دقت به عمل آورى، طريق كمالى كه از باطنش شروع شده، به ظاهرش منتهى مى گردد، از دنيايش آغـاز شـده بـه آخـرتـش خـتم مى گردد، همچنان كه خود قرآن درباره فرمود: (لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم ثم رددناه اسفل سافلين الا الذين امنوا و عملوا الصالحات )

مقصود از اينكه خداوند به انسان (بيان آموخت و اهميت بيان در زندگى بشر)

و كـلمه (بيان ) در جمله مورد بحث به معناى پرده بردارى از هر چيز است، و مراد از آن در اينجا كلامى است كه از آنچه در ضمير هست پرده بر مى دارد، و خود اين از عظيم ترين نـعـمـت هاى است، و تعليم اين بيان از بزرگترين عنايات خدايى به انسان هااست، (آرى ايـن كه خداى سبحان ابزار سخن گفتن را به ما داده، و طرز آن را به ما آموخته، تا آنچه در دل خـود داريـم بـه ديـگـران منتقل كنيم، و به آنها بفهمانيم كه چه مى خواهيم و چه مى فهميم، به راستى از عظيم ترين نعمت ها است ) پس كلام، صرف آواز نيست، كه ما آن را بـا بـكـار بردن ريه و قصبه آن و حلقوم از خود سر دهيم، همان طور كه حيوانات از خود سر مى دهند، و نيز صرف تنوع دادن به صوتى كه از حلقوم بيرون مى شود نيست، كه در نـتـيـجـه فـرق مـا با ساير حيوانات اين باشد كه ما مى توانيم از حلقوم خود صدا در آورده، و در فـضـاى دهـن آن را تـكـه تـكـه نـمـوده بـه اشكال مختلف در آوريم.

بـلكـه انـسـان بـا الهـامـى طـبـيـعـى كـه موهبتى است از ناحيه خداى سبحان با يكى از اين صـوتـهـاى تـكـيـه دار بـر مـخـرج دهان كه آن را حرف مى نامند، و يا با چند حرف از اين حروف كه با هم تركيب مى كند علامتى درست مى كند آن علامت به مفهومى از مفاهيم اشاره مى كند و بـه ايـن وسـيـله آنـچـه از حـس شـنـونـده و ادراكـش غـايـب اسـت را بـراى او ممثل مى سازد، و شنونده مى تواند بر احضار تمامى اوضاع عالم مشهود چه روشن و درشت آن و چـه باريك و دقيقش، چه موجودش و چه معدومش، چه گذشته اش و چه آينده اش در ذهن خـود تـوانـا شود، و پس از حضور مفاهيم به هر وضعى از اوضاع معانى غير محسوس (كه تنها راه دركش نيروى فكر آدمى است و حس ‍ ظاهرى راهى بدان ندارد) دست يابد، و خلاصه گوينده با صدايى كه از خود در مى آورد، با حروف تركيب نيافته و تركيب يافته اش ‍ تـمـامـى ايـنـهـا را كـه گـفـتـيـم در ذهـن شـنـونـده خـود حـاضـر سازد، و در پيش چشم دلش ممثل سازد، به طورى كه گويى دارد آنها را مى بيند، هم اعيان آنها را و هم معانى را.

و مقدار دخالت اين نعمت، يعنى نعمت سخن گفتن در زندگى حاجت به بيان ندارد، چون همه مى دانيم زندگى آدميان اجتماعى و مدنى است، و اين زندگى در آغاز پيدايش بشر صورت نـگـرفـت، و به ترقى و تكامل امروزيش نرسيد مگر از همين راه كه براى هر چيزى نامى نـهـاد، و بدين وسيله باب تفهيم و تفهم (فهميدن و فهماندن ) را به روى خود بگشود، و اگـر ايـن نـبود هيچ فرقى ميان او و حيوان بى زبان نبود، زندگى او نيز مانند حيوانات جامد و راكد مى ماند.

و بـهـترين و قويترين دليل بر اين كه الهام الهى بشررا به سوى بيان هدايت نموده ، و ايـن كـه مسأله بيان و سخن گفتن ريشه از اصل خلقت دارد، اختلاف لغت ها و زبان ها در امت هـاى مـختلف و حتى طوايف مختلف از يك امت است، چون مى بينيم كه اختلاف امت ها و طوايف در خصايص روحى و اخلاق نفسانى و نيز اختلاف آنان به حسب مناطق طبيعى كه در آن زندگى مـى كـنـنـد اثـر مستقيم در اختلاف زبان هاى شان دارد، همچنان كه قرآن كريم به اين نعمت عـظمى اشاره نموده مى فرمايد: (و من اياتة خلق السموات و الارض و اختلاف السنتكم و الوانكم ).

و مـنـظـور از ايـن كـه فرمود: (علمه البيان ) اين نيست كه خداى سبحان لغات را براى بـشـر وضع كرده، و سپس به وسيله وحى به پيغمبرى از پيامبران و يا وسيله الهام به همه مردم، آن لغات را به بشر تعليم داده باشد، براى اين كه خود انسان بدان جهت كه به حكم اضطرار در ظرف اجتماع قرار گرفت طبعا به اعتبار تفهيم و تفهم وادار شد، نـخـسـت بـا اشاره و سپس با صدا و در آخر با وضع لغات يعنى قرارداد دسته جمعى به ايـن مـهم خود بپرداخت، و اين همان تكلم و نطق است، كه گفتيم اجتماع مدنى بشر بدون آن تمام نمى شد.

عـلاوه بـر ايـن فـعـل خـداى تـعـالى عـبـارت اسـت از تـكـويـن و ايـجـاد، و قـهـرا شـامـل امـور اعتبارى نمى شود، چون امور اعتبارى عبارت است از قرارداد دسته جمعى. و اين امـر اعـتـبـارى حـقـيـقـت خـارجـى نـدارد، تـا خـلقـت و تـكـويـن خـداى تـعـالى شامل آن نيز شده باشد و بگوييم زبان هاى مختلف را خدا خلق كرده، آنچه خدا خلقت كرده انـسـان و فـطـرت او اسـت، فـطـرتـى كـه او را بـه تـشـكـيل اجتماع مدنى، و سپس به وضع لغات واداشت، و او را به اين معنا رهنمون شد كه الفـاظـى را علامت معانى قرار دهد به طورى كه وقتى فلان كلمه را شنونده القا مى كند ذهـن شـنونده منتقل به فلان معنا شود، مثل اين گوينده خود معنا را به او نشان داده باشد. و نيز او را رهنمون شد به اين كه اشكال مخصوصى از خط را علامت آن الفاظ قرار دهد، پس خـط خـود مـكمل غرض كلام است، و كلام را ممثل مى سازد، همان طور كه كلام معنا را مجسم مى ساخت.

و كـوتاه سخن اين كه : بيان قدرت بر سخن از اعظم نعمت و آلاى ربانى است، كه براى بشر موقف انسانيش را حفظ نموده، به سوى هر خيرى هدايتش مى كند.

چند قول ديگر در معناى آيات: (خلق الانسان، علمه البيان)

ايـن بود آن معنايى كه به نظر ما از دو آيه مورد بحث به ذهن تبادر مى كند، ولى مفسرين ديگر در معناى آن دو اقوالى ديگر دارند: بعضى گفته اند: منظور از انسان در جمله (خلق الانـسـان ) آدم، و مـنـظور از (بيان ) در جمله (علمه البيان ) همان اسمايى است كه بـه آدم تـعـليـم داد، (و در سـوره بـقره داستان را حكايت نموده فرمود: (و علم ادم الاسماء كلها)).

بـعضى ديگر گفته اند: منظور از انسان پيامبر اسلام، و منظور از بيانى كه وى تعليم كـرد قـرآن اسـت، كـه آن را به آن جناب تعليم كرد، و يا منظور تعليم آن جناب قرآن را به مؤمنين است.

بعضى ديگر گفته اند: منظور از بيان، خير و شر است، كه خداى تعالى تشخيص آن دو را به انسان ياد داده.

بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن راه هدايت و راه ضلالت است.

و از اين قبيل اقوالى ديگر كه در آيه مورد بحث گفته اند، كه همه آنها اقوالى است دور از فهم.

 

الشمس و القمر بحسبان

كـلمـه (حسبان ) مصدر و به معناى حساب كردن است، و كلمه (الشمس ) مبتداء و كلمه (قـمـر) عـطف است بر آن، و آن نيز مبتداء و كلمه (بحسبان ) خبر آن است، و اين جمله يـعـنـى ايـن دو مـبتدا يا خبرش خبر دومى است براى (الرحمن )، و تقدير كلام چنين است : خورشيد و ماه با حسابى از خداى تعالى در حركتند، يعنى در مسيرى و به نحوى حركت مى كنند كه خداى تعالى براى آن دو تقدير فرموده.

 

و النجم و الشجر يسجدان

مى گويند: مراد از (نجم ) هر روييدنى است كه از زمين سر بر مى آورد و ساقه ندارد، و كـلمـه (شجر) به معناى روييدنيهايى است كه ساقه دارند، و اين معناى خوبى است، مويدش اين است كه كلمه (نجم ) را با كلمه شجر جمع كرده، هر چند كه آمدن نام شمس و قـمـر قـبل از اين آيه چه بسا آدمى را به اين توهم مى اندازد كه نكند مراد از نجم ستاره باشد.

مراد از سجـده گـيـاه و درخت براى خدا و وجه اينكه آيات دوم و سوم سوره عطف نشده اند

و امـا ايـن كـه فرمود: گياه و درخت براى خدا سجده مى كنند، منظور ازسجده خضوع و انقياد ايـن دو مـوجـود اسـت، بـراى امـر خدا، كه به امر او از زمين سر بر مى آورند، و به امر او نشو و نما مى كنند، آن هم - به قول بعضى ها - در چهار چوبى نشو و نما مى كنند كه خدا برايشان مقدر كرده، و از اين دقيق اين كه نجم و شجر رگ و ريشه خود را براى جذب مواد عنصرى زمين و تغذى با آن در جوف زمين مى دوانند، و همين خود سجده آنها است، براى اين كه با اين عمل خود خدا را سجده مى كنند، و با سقوط در زمين اظهار حاجت به همان مبديى مى نمايند كه حاجتشان را بر مى آورد، و او در حقيقت خدايى است كه تربيتشان مى كند.

و امـا اعـراب ايـن كـلمات، يعنى (و النجم و الشجر يسجدان ) با در نظر داشتن اين كه ايـن آيـه عطف است بر آيه (الشمس و القمر بحسبان ) اعرابش نيز مانند اعراب آن است (يـعنى نجم مبتدا، و شجر عطف بر آن، و يسجدان خبر مبتدا است ) و تقدير كلام (و النجم و الشجر يسجدان له ) مى باشد، يعنى گياه و درخت براى او سجده مى كنند.

در كـشـاف در خـصـوص ارتـباط اين دو آيه با كلمه (الرحمن ) سوالى پيش كشيده، مى گـويـد: اگـر بـپـرسـى چـطـور ايـن دو جـمـله بـا الرحـمـان مـتـصـل مـى شـود، آنـگـاه در پـاسـخ مـى گـويـد: از آنـجـايـى كـه ايـن جـمـلات اتصال معنوى با كلمه (الرحمان ) داشتند، بى نياز بودند از اين كه اتصالى لفظى هم داشته باشند،

لذا در ظاهر لفظ نفرمود: (الشمس و القمر بحسبانه و النجم و الشجر يسجدان له )، چون همه مى دانستند. حسبان، حسبان خداست و سجده هم براى او است نه براى غير او.

آنـگـاه سـوالى ديـگـر پـيش مى كشد كه : چرا جملات مذكور با حرف عطف نيامد؟ و نفرمود: (الرحـمـن عـلم القـران و خـلق الانـسـان و عـلمـه البـيان و الشمس و القمر يسجدان )؟ و حـاصـل پـاسـخـى كـه مـى دهـد ايـن اسـت كـه : در جـمـله هـاى اول كـه بـدون واو عـاطفه آورده خواسته است حساب انگشت شمارى را پيش گرفته باشد، تـا هـر يـك از جـمـله هـا مستقل در توبيخ كسانى باشدمنكر نعمت هاى رحمان و خود رحمانند، مـثل اين كه شما خواننده وقتى مى خواهى شخص ناسپاسى را سرزنش كنى انگشتان خود را يكى يكى تا كرده مى گويى : آخر فلانى تو را كه مردى فقير و تهى دست بودى بى نـياز كرد (اين يكى )، و تو را كه مردى خوار و خفيف بودى عزت و آبرو داد (اين هم يكى ) و تـو را كـه مـردى بـيـكـس و كـار بـودى صـاحـب كـس و كـار و فاميل و فرزندت كرد (اين هم يكى ) و با تو رفتارى كرد كه احدى با احدى نمى كند، آن وقت چگونه احسان او را انكار مى كنى ؟

در آيات اول اين روش را پيش گرفت، و سپس كلام را بعد از آن توبيخ دوباره به روش اولش بـرگـردانـد، تـا آنـچـه كـه بـه خـاطـر تـنـاسـب و تـقـارب وصـلش واجـب اسـت وصل كرده باشد، و به اين منظور واو عاطفه را بر سر جمله (و النجم و الشجر يسجدان ) و جمله (و السماء رفعها...) در آورد.

منظور از رفع سماء و وضع ميزان

و السماء رفعها و وضع الميزان

در صورتى كه مراد از كلمه (سماء) جهت بلندى و بالا باشد معناى رفع آن عبارت مى شـود از ايـن كـه سماء را در اصل بلند و بالا آفريد، نه اين كه بعد از خلقت آن را بلند كـرد و بـه بـالا بـرد، و در صورتى كه مراد از آن خودبالا نباشد، بلكه اجرامى باشد كـه در جـهـت بالا قرار دارند، آن وقت معناى رفع آن تقدير محلهاى آنها خواهد بود، و معناى جمله اين خواهد بود كه : خداى تعالى محل ستارگان را نسبت به زمين بلند قرار داد، و اين تـقـديـر را آن روز كرد كه زمين و آسمان همه يكپارچه بود، بعدا آنها را فتق و جداى از هم كـرد، هـمـچـنـان كـه فـرمـود: (اولم يـر الذيـن كـفـروا ان السـمـوات و الارض كانتا رتقا ففتقناهما) و به هر تقدير چه آن باشد و چه اين، منظور از رفع، رفع حسى نه معنوى.

و اگر منظور از رفع سماء، منازل ملائكه و مصادر امر الهى و از آن جمله وحى بوده باشد، در اين صورت مراد از رفع، رفع معنوى خواهد بود، البته ممكن هم هست منظور از رفع را اعم از حسى و معنوى بگيريم.

و امـا ايـن كـه فـرمود: (و وضع الميزان ) مراد از ميزان همان چيزى است كه وسيله آن هر چـيـزى را مـى سـنـجـنـد و انـدازه گـيـرى مى كنند اعم از اين كه ميزان براى عقيده باشد يا فعل و يا قول و از مصاديق آن ميزانى است كه اشياى سنگين را به وسيله آن وزن مى كنند، چـيزى كه هست ميزان هر چيزى حسب خود آن چيز است، (مثلا ميزان حرارت، چيزى است و ميزان طول چيزى ديگر، ميزان كاه چيزى است و ميزان طلا چيزى ديگر و ميزانى كه با آن عقايد و اخـلاق و گـفـتـار و كـردارهـا را مـى سـنجند چيزى ديگر است ) و در آيه مورد بحث منظور از ميزان همان معنايى است كه در آيه (لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس ‍ بالقسط) منظور است.

و از ظـاهـر آن بـر مـى آيـد كـه مـنـظـور از آن هـر چـيـزى اسـت كـه بـه وسـيـله آن حـق از بـاطـل و راسـت از دروغ و عـدل از ظـلم و فـضـيـلت از رذيـلت تـمـيـز داده شود، چون شأن رسول همين است كه از ناحيه پروردگارش چنين ميزانى بياورد.

بعضى گفته اند: مراد از ميزان، عدالت است، و معناى جمله اين است كه : خداوند عدالت را در بـين شما برقرار كرد تا مساوات را ميان اشياء برقرار سازيد، و هر چيزى را در جاى خودش بكار بسته، حق هر چيزى را به آن بدهيد.

بـعـضى ديگر گفته اند: مراد از ميزان همين ترازوى معمولى است كه وزن ها با آن معين مى كنند، ولى معناى اول وسيع تر و عمومى تر است.

مراد از (ميزان) در آيه (الا تطغوا فى الميزان و...)

الا تطغوا فى الميزان و اقيموا الوزن بالقسط و لا تخسروا الميزان

ظـاهـرا مراد از (ميزان ) در اين آيه غير از ميزان در آيه قبلى است، در آنجا گفتيم منظور مـطـلق هـر چـيـزى است كه وسيله سنجش ‍ باشد، ولى در اين آيه منظور خصوص ترازوهاى مـعـمـولى اسـت، كـه سـنـگـيـنـى هـا را با آن مى سنجند، و بنابر اين اين كه فرمود: (الا تـطـغـوا...) در حـقيقت خواسته است از يك حكم كلى يعنى حكم (و وضع الميزان ) حكمى جزئى بيرون بكشد و مـعـانـيـش ايـن اسـت كـه لازمـه ايـنـكـه مـا بـا وضـع مـيـزان حـق و عـدل را در بـين شما تقدير كرديم، و اين است كه در سنجش اجناس خود نيز رعايت درستى ترازو و سنجش را بكنيد.

و امـا بـنـابـر آن تـفـسيرى كه در جمله قبلى مى گفت : منظور از وضع ميزان همان ترازوى مـعـمـولى اسـت، اين آيه شريفه بيانگر همان وضع ميزان مى شود، و چنين معنا مى دهد: اين كه در آيه قبلى گفتيم خداوند ميان شما ميزان وضع كرده معنايش اين است كه شما بايد در كـشـيـدن و سنجيدن سنگينى ها رعايت عدالت را بكنيد، و در آن طغيان روا مداريد، (كه وقتى جـنـسـى را مـى خـريـد بـا سـنـگـى سـنگين تر بكشيد، و چون مى فروشيد با سنگى سبك بـفـروشـيـد) و بـه هر حال چه آن معنا منظور باشد، و چه اين، ظاهر كلمه (ان ) در جمله (ان لا تـطغوا) اين است كه تفسيرى باشد، و جمله (لا تطغوا) نهى از طغيان در وزن كـردن اسـت، و جـمـله (و اقيموا الوزن بالقسط) امرى است كه به آن نهى عطف شده، و كـلمـه (قـسـط) به معناى عدل است، و جمله (و لا تخسروا الميزان ) نيز نهى ديگرى كـه بـه آن امـر عطف شده، و نهى قبلى يعنى جمله (لا تطغوا) را بيان ومى كند، و كلمه (اخـسـار) كـه مصدر فعل (لا تخسروا) است در مورد سنجيدن به معناى كم فروختن و زياد خريدن است، به نحوى كه باعث خسارت فروشنده يا خريدار شود.

بـعـضـى از مـفـسـريـن حـرف (لا) را در جمله (لا تطغوا) نافيه، و حرف (ان ) را نـاصـبـه گـرفـتـه اند، و تقدير كلام را (لئلا تطغوا - براى اين كه طغيان نكنيد) دانـسـتـه انـد. آنـگـاه به ايشان اشكال شده كه چگونه ممكن است جمله انشايى عطف بر جمله خـبـرى شـود و بـا ايـن كه در اينجا خبر مى دهد از اين كه خداى تعالى چنين و چنان كرد تا شما طغيان نكنيد، چگونه ممكن است يكباره بگويد: وزن را به عدالت بپا داريد؟ در پاسخ از اين اشكال دچار زحمت و تكلف شده اند.

 

و الارض وضعها للانام

كلمه (انام ) به معناى كلمه (مردم ) است.

ولى بعضى گفته اند: به معناى جن و انس است.

بعضى ديگر گفته اند: به معناى هر جنبنده اى است كه روى زمين راه برود.

و اگر از خلقت زمين تعبير كرده به وضع، براى اين بود كه درباره آسمان تعبير كرده بود به رفع، خواست تا بفهماند زمين پايين و آسمان بالا است، چون در عرب هر افتاده و پست را وضيع مى گويند، و اين خود لطافتى در تعبير است.

 

فيها فاكهة و النّخل ذات الاكمام

مـراد از (فـاكـهـة ) مـيـوه هـاى غـيـر خرما است، و كلمه (اكمام ) جمع (كم ) - به ضمه كاف و كسره آن و تشديد ميم - است كه منظور از آن غلاف خرما است، كه آن را طلع نـيـز مى گويند، و اما آستين پيراهن و هر جامه ديگر كه آن را نيز كم مى گويند تنها به ضمه كاف و تشديد ميم تلفظ مى شود، و به كسره كاف به اين معنا نمى آيد - اينطور گفته اند.

 

و الحب ذو العصف و الرّيحان

كـلمـه (حـب - دانـه ) عـطـف اسـت بر كلمه (فاكهة ) و تقدير كلام (و فيها الحب و الريحان ) است، يعنى در زمين دانه و ريحان نيز هست، و منظور از دانه هر چيزى است كه قـوت و غـذا از آن درسـت شـود، مـانـنـد گندم و جو و برنج و غيره، و كلمه (عصف ) به مـعـنـاى غـلاف و پـوسـتـه دانه هاى مذكور است، كه فارسى آن را سبوس گويند. البته بعضى آن را به برگ مطلق زراعت و بعضى ديگر به برگ خشك زراعت تفسير كرده اند، و كـلمـه (ريـحـان ) بـه معناى همه گياهان معطر (چون نعناء و مرزه و ريحان فارسى و آويشن و پونه و امثال اينها) است.

مخاطب در آيه : (فباى الاء ربكما تكذبان) جن و انس است

فباىّ الاء ربّكما تكذّبان

كـلمـه (آلاء) جـمع الى (بر وزن شنى ) است، كه به معناى نعمت است، و خطاب در آيه مـتـوجه عموم جن و انس است، به دليل اين كه در آيات بعد كه مى فرمايد: (سنفرغ لكم ايـّهـا الثـّقـلان ) و (يـا مـعـشـر الجـنّ و الانـس...)، و (يرسل عليكما شواظ...)، صريحا خطاب را متوجه جن و انس كرده.

پس نبايد به گفته بعضى از مفسرين گوش داد كه گفته اند: خطاب در آيه متوجه مرد و زن از بنى آدم است. و يا بعضى ديگر گفته اند: خطاب در (ربكما) در حقيقت دو خطاب بـه يـك طـايـفـه اسـت، و دو بـار انسان را خطاب كرده فرموده (ربّك ربّك ) يعنى اى انـسـان بـه كـدام يـك از نـعـمـت پـروردگـارت پـروردگـارت تـكـذيـب مـى كـنـى. مـثل اين كه به دو پليس دستور دهند: (اضربا عنقه - بزنيد گردنش را) كه در حقيقت به منزله آنكه گفته باشى : (اضرب عنقه اضرب عنقه ).

وجـه ايـنـكـه در ضـمـن شـمـارش نـعم الهى از شدائد و نقمت هاى قيامت خبر داده شده است

و بـه خـاطـر هـمـيـن كـه خـطـاب را مـتـوجـه كـل جـن و انـس نـمـوده تـوانـسـتـه در خـلال بـر شـمـردن نـعـمـتـهـا و آلاى رحـمـان از شـدايـد روز قـيـامـت و عـقـوبـتـهاى مجرمين و اهـل آتـش خـبر دهد، و آنها را هم جزو نعمتها بر شمارد، آرى همين شدايد و عقوبتها وقتى با كل انس و جن مقايسه شود نعمت مى شود، چون در نظام هستى (بين دوغ و دوشاب فرق نهادن و) بـدكـاران و اهـل شـقـاوت را بـه سـرنـوشـتـى كـه مـقـتـضـاى عـمـل ايـشـان و اثر كردار خود آنان باشد سوق دادن، از لوازم صلاح و نظام عام جارى در كـل و حـاكـم بـر جـمـيـع اسـت، و خـود نـعـمـتـى نـسـبـت بـه كـل عـالم جـن و انـس اسـت، هـر چـنـد كـه نسبت به طايفه اى خاص يعنى مجرمين نقمت و عذاب باشد.

و ايـن نـظـيـر هـمان سنتها و قوانينى است كه مى بينيم در جوامع بشرى جريان دارد، و همه جـوامـع در ايـن مـعـنـا اذعـان دارنـد كـه سـخـت گـيـرى دربـاره اهـل بـغـى و فـسـاد شرط قوام زندگى جامعه و بقاى آن است، و فايده اين كار تنها عايد اهـل صـلاح نـمـى شـود و هـمـچـنـيـن عـكـس قـضـيـه، يـعـنـى فـايـده مـدح و پـاداش اهـل صـلاح تـنـهـا عـايـد اهـل صـلاح نـمـى شـود، بـلكـه مـايـه قـوام زنـدگـى كل جامعه و بقاى آن است.

پـس آنچه از عذاب و عقاب كه در آتش براى اهل آتش است، و آنچه از كرامت و ثواب كه در بـهـشـت بـراى اهـلش آمـاده شـده، هـر دو نـوع آلاء و نـعـمـتـهـاى خـدا اسـت بـراى كـل جـن و انـس همانطور كه خورشيد و قمر و آسمان بلند و ز مين پست و نجم و شجر و غير اينها آلاء و نعمتهايى براى اهل دنيا.

و از ايـن آيـه بـر مـى آيـد كـه جـن هـم مانند انس فى الجمله از نعمتهاى مذكور بهره مند مى شود، چون اگر چنين نبود نمى بايست جن را هم در ملامتهايى كه كرده شريك انسان ها نموده، هـر دو را مـلامـت كـنـد، و از اول سـوره تـا بـه آخـر يـكسره بفرمايد: (فباى آلاء ربّكما تكذّبان ).

 

خلق الانسان من صلصال كالفخّار

كـلمـه (صـلصـال ) به معناى گل خشكيده اى است وقتى زير پا مى ماند صدا مى كند، و كلمه (فخار) به معناى سفال است.

و مـراد از (انـسـان ) در ايـنـجـا نوع آدمى است، و منظور از (خلقت انسان از صلصالى چون سفال ) اين است كه : خلقت بشر بالاخره منتهى به چنين چيزى مى شود.

بعضى هم گفته اند: مراد از انسان شخص آدم (عليه السلام) است.

 

و خلق الجانّ من مارج من نار

كلمه (مارج ) به معناى زبانه خالص و بدون دود از آتش است.

و بعضى گفته اند: به معناى زبانه آميخته با سياهى است.

و مـراد از (جـان ) نـيـز مـانـند انس نوع جن است، و اگر جن را مخلوق از آتش دانسته به اعتبار اين است كه خلقت جن منتهى به آتش ‍ است.

و بـعـضـى گـفـتـه اند: مراد از كلمه جان پدر جن است، (همان طور كه گفتند: مراد از انس، پدر انسان ها، آدم (عليه السلام) است ).

مقصود از مشرقين و مغربين و معناى آيه : (مرج البحرين يلتقيان...)

رب المشرقين و رب المغربين

مـنـظـور از (دو مشرق )، مشرق تابستان و مشرق زمستان است ، كه به خاطر دو جا بودن آن دو چهار فصل پديد مى آيد، و ارزاق روزى خواران انتظام مى پذيرد.

بـعضى هم گفته اند: مراد از دو مشرق، مشرق خورشيد و مشرق ماه است، و مراد از دو مغرب هم دو مغرب آن دو است.

 

مرج البحرين يلتقيان بينهما برزخ لا يبغيان

كـلمـه (مـرج ) - بـا سـكـون راء - كـه مـصـدر فعل ماضى (مرج ) است به معناى مخلوط كردن و نيز به معناى رها و روانه كردن است، هـم مـوقـعـى كـه مـى خـواهـى بـه طـرف بفهمانى كه فلانى فلان چيز را مخلوط كرد، مى گويى (مرجه )، و هم هنگامى كه مى خواهى بفهمانى فلان چيز را رها و يا روانه كرد، مـى گـويـى (مـرجـه )، ولى در آيـه مـورد بـحـث مـعـنـاى اول روشـن تر به ذهن مى رسد و ظاهرا مراد از (بحرين - دو دريا) دريايى شيرين و گـوارا، و دريـايـى شـور و تـلخ اسـت، هـم چـنـان كـه در جـايى ديگر ازدو دريا ياد كرده فـرمـوده : (و مـا يـسـتـوى البـحـران هـذا عـذب فـرات سـائغ شرابه و هذا ملح اجاج و من كل تاكلون لحما طريا و تستخرجون حليه تلبسونها).

و قابل قبول ترين تفسيرى كه درباره اين دو آيه كرده اند اين كه : مراد از دو دريا دو درياى معين نـيـسـت، بلكه دو نوع دريا است، يكى شور كه قريب سه چهارم كره زمين را در خود فرو برده، كه بيش تر اقيانوسها و درياها را تشكيل مى دهد، و يكى هم درياهاى شيرين است كه خداى تعالى آنها را در زير زمين ذخيره كرده و به صورت چشمه ها از زمين مى جوشد، و نهرهاى بزرگ را تشكيل مى دهد، و مجددا به درياها مى ريزد، اين دو جور دريا يعنى درياهاى روى زمـيـن و درياهاى داخل زمين همواره به هم اتصال دارند، هم در زير زمين و هم در روى زمين، و در عـيـن ايـن كـه (يـلتقيان - برخورد و اتصال دارند) نه اين شورى آن را از بين مى برد و نه آن شيرينى اين را، چون بين آن دو حاجز و مانعى نمى گذارد در وضع يكديگر تـغـييرى بدهند، و آن مانع، خود مخازن زمين و رگه هاى آن است، كه نه مى گذارد درياى شـور بـه دريـاى شـيـريـن تـجـاوز نـمـوده، و آن را مـثـل خـود شـور كـنـد، و در نتيجه جانداران راتهديد نمايد، و نه درياى شيرين به درياى شـور تـجـاوز نـموده بيش از اندازه از زمين بجوشد، و زياده از اندازه به دريا بريزد، و دريـا را شـيرين سازد، و در نتيجه مصلحتى را كه در شورى آب درياها است كه يا تصفيه هوا است و يا مصالحى ديگر از بين ببرد.

و نـيـز به طور دائم درياهاى شور، درياهاى شيرين را از اين راه كمك مى كند، كه آب خود را بـه ابـرهـا داده، و ابـرهـا آن را بـر زمـين مى بارد، و زمين باران را در خود فرو برده مـخـازن خـود را پـر مـى كـنـنـد، و همين مخازن هم درياهاى شور را كمك نموده، همان طور كه گفتيم از زمين مى جوشد و به صورت نهرهاى كوچك و بزرگ به دريا مى ريزد.

پس معناى اين دو آيه - و خدا داناتر است - اين است كه : خداى تعالى دو درياى شيرين و گوارا و شور و تلخ را مخلوط كرده، در عين اين كه تلاقى آن دو دائمى است، به وسيله مـانـعى كه بين آن دو قرار داده نمى گذارد كه يكديگر را در خود مستهلك كنند، و اين صفت گوارايى آن را از بين ببرد و آن صفت شورى اين را، و در نتيجه نظام زندگى جانداران و بقاى آن را تهديد كنند.

 

يخرج منهما اللولو و المرجان

يعنى از اين دو درياى گوارا و شور، (لولو) و (مرجان ) بيرون مى آيد، و اين خود يـكـى از فوايدى است كه انسان از آن بهره مند مى شود، و ما درباره تفسير اين آيه آنچه را كـه گـفـتنى است در تفسير آيه 12 از سوره فاطر گفته ايم.

 

و له الجوار المنشئات فى البحر كالاعلام

كـلمـه (جـوارى ) جمع جاريه است، كه به معناى كشتى است، و كلمه (منشئات ) اسم مـفـعـول از مـاده انـشـاء است، و انشاء هر چيز معناى احداث و ايجاد و تربيت آن است، و كلمه (اعلام ) جمع (علم ) - فتحه عين و لام - است كه به معناى كوه است.

و اگر كشتى ها را ملك خداى تعالى دانسته با اين كه كشتى را انسان ها مى سازند، بدين جـهـت اسـت كـه تـمـامـى سبب هايى كه در ساختن كشتى دخالت دارند، از چوب و آهن و ساير اجـزايـى كشتى از آن تركيب مى يابد، و انسانى كه اين اجزا را تركيب مى كند، و صورت كشتى به آن مى دهد، و نيز شعور اين انسان و فكر و اراده اش همه مخلوق خدا و مملوك اوست،نتيجه عمل انسان هم كه يا كشتى است و يا چيز ديگر ملك خداى تعالى است.

پـس مـنـعـم حـقيقى كشتى ها به انسان، خدا است، چون خداى تعالى به انسان ها الهام كرد چـگـونـه كـشتى بسازند و اين كه چه منافع و آثارى مترتب بر اين صنع هست، و نيز راه استفاده از منافع بسيار آن را او الهام فرمود.

مراد از فناى هر كه بر زمين است و وجه اينكه آن را از جمله نعمتهاى الهى شمرده است

كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذوالجلال و الاكرام

ضـمـيـر (عـليـهـا) بـه زمـيـن بـر مـى گـردد، و معناى آيه اين است كه : هر جنبنده داراى شـعـورى كـه بـر روى زمـيـن اسـت بـه زودى فـانـى خـواهـد شـد، و ايـن آيـه مسأله زوال و فـنـاى جـن و انـس را مـسـجـل مـى كـنـد، و اگـر فـرمـود: (كـل مـن عـليـهـا - هـر كـس بـر روى زمـيـن اسـت ) و نـفـرمـود (كـل مـا عـليـهـا - هـر چـيـز كـه بـر روى زمـيـن اسـت ) و خـلاصـه اگـر مسأله فنا و زوال را بـه صـاحـبـان شـعـور اخـتـصاص داد، نه از اين جهت بوده كه موجودات بى شعور فـانـى نـمـى شوند، بلكه از اين بابت بوده كه زمينه كلام زمينه شمردن نعمت هايى است كـه بـه صـاحـبان شعور ارزانى داشته، نعمتهاى دنيايى و آ خرتى، و معلوم است كه در چنين زمينه اى مناسب همان است كه درباره فناى اين طبقه سخن بگويد.

در ضـمن با توجه به اين كه كلمه (فان - فانى ) ظهور در آينده دارد، و سياق آيه نـيـز ظـهـور در ايـن دارد كـه از آيـنـده اى خـبـر مـى دهـد، از جـمـله (كـل مـن عـليـهـا فـان ) ايـن نـكـتـه هـم بـه طـور اشـاره اسـتـفـاده مـى شـود كـه مـدت و اجـل نـشـاءه دنـيـا بـا فـنـاى جن و انس به سر مى آيد و عمرش پايان مى پذيرد، و نشاءه آخـرت طـلوع مى كند، و هر دو مطلب يعنى فناى جانداران صاحب شعور زمين، و طلوع نشاءه آخـرت كـه نـشـاءه جزا است، از نعمتها و آلاى خداى تعالى است، چون زندگى دنيا حياتى اسـت مـقـدمـى بـراى غـرض آخـرت و مـعـلوم اسـت كـه انتقال از مقدمه به غرض و نتيجه، نعمت است.

بـا ايـن نـكته گفتار بعضى از مفسرين پاسخ داده مى شود كه گفته اند: فناء چه نعمتى هست كه آيه شريفه آن را از آلاء و نعمتهاى الهى شمرده ؟

و حاصل جواب اين است كه :

حقيقت اين فنا انتقال از دنيا به آخرت، و رجوع به خداى تعالى است، همچنان در بسيارى از آيـات كـريـمـه قـرآن اين فناء به انتقال مذكور تفسير شده و فهمانده كه منظور از آن فناى مطلق و هيچ و پوچ شدن نيست.

مقصود از وجه خدا و بقاى آن، و معناى (ذو الجلال و الاكرام)

(و يـبقى وجه ربك ) - وجه هر چيزى عبارت است از سطح بيرونى آن، (و از آنجايى كـه خـداى تـعـالى مـنزه است از جسمانيت و داشتن حجم و سطح، ناگزير معناى اين كلمه در مـورد خـداى تـعـالى بـعد از حذف محدوديت و نواقص امكانى عبارت مى شود از نمود خدا) و نمود خدا همان صفات كريمه او است، بين او و خلقش واسطه اند، و بركات و فيض او به وسـيـله آن صـفـات بـر خـلقـش نـازل مـى شود، و خلايق آفرينش و تدبير مى شوند، و آن صـفـات عـبـارتـنـد از عـلم و قـدرت و شـنـوايـى و بـيـنـايـى و رحـمـت و مـغـفـرت و رزق و امـثـال ايـنها، و ما در تفسير سوره اعراف در اين كه صفات خداى تعالى واسطه هاى فيض اويند بحثى گذرانديم.

(ذوالجـلال و الاكـرام ) - در مـعـناى كلمه (جلال ) چيزى از معناى اعتلا و اظهار رفعت خـوابـيـده، البـته رفعت و اعتلاى معنوى در نتيجه جلالت با صفاتى كه در آن بويى از دفع و منع هست سر و كار و تناسب دارد، مانند صفت علو، تعالى، عظم ت، كبرياء، تكبر، احاطه، عزت، و غلبه.

خـوب وقـتـى هـمه اين معانى در كلمه جلال خوابيده، بايد ديد براى كلمه (اكرام ) چه بـاقـى مـى ماند؟ براى اين كلمه از ميان صفات، آن صفاتى باقى مى ماند كه بويى از بـهاء و حسن مى دهد، بهاء و حسنى كه ديگران را واله و مجذوب مى كند، مانند صفات زير: عـلم، قـدرت، حـيـات، رحـمـت، جـود، جـمـال ، حـسـن، و از ايـن قـبـيـل صـفـات كـه مـجـمـوع آنـهـا را صـفـات جـمـال مـى گـويـنـد، هـمـچـن ان كـه دسـتـه اول را صـفـات جـلال مى نامند، و اسماى خدايى را به اين دو قسمت تقسيم نموده، هر يك از آنـهـا كه بويى از اعتلا و رفعت دارد صفت جلال، و هر يك كه بويى از حسن و جاذبيت دارد صفات جمال مى نامند.

بـنـابـراين، كلمه (ذوالجلال و الاكرام ) نامى از اسماى حسناى خدا است، كه به مفهوم خود تمامى اسماى جلال و اسماى جمال خدا را در بر مى گيرد.

و مـسـمـاى بـه اين نام در حقيقت ذات مقدسه خدايى است، همچ نان كه در آخر همين سوره خود خـداى تـعـالى را بـه ايـن اسـم نـامـيـده و فـرمـوده : (تـبـارك اسـم ربـك ذى الجـلال و الاكـرام )، و ليـكـن در آيـه مـورد بـحـث نـام وجـه خـدا شـده، حـال يـا بـه خـاطـر اين بوده كه در خصوص اين جمله از معناى وصفيت افتاده، و صفت وجه واقـع نـشده، و بلكه مدح و ثناى رب قرار گرفته، و تقديرش (و يبقى وجه ربك هو ذوالجـلال و الاكـرام - و تـنـهـا وجـه پـروردگـارت كـه او دراراى جلال و اكرام باقى مى ماند مى باشد) و يا اين كه مراد از وجه همانطور كه گفتيم صفت كريمه و اسم مقدس خداى تعالى است ، و معلوم است كه برگشت اجراى اسم بر اسم، اجراى آن بر ذات است.

و مـعناى آيه شريفه بنابر اين منظور از وجه اسم بوده باشد، و با در نظر گرفتن اين كه بقاى اسم يعنى آن ظهورى كه اسم لفظى، از آن حكايت مى كند فرع بقاى مسمى است چـنـيـن مـى شـود: (و پـروردگـارت - عـز اسـمـه - بـا هـمـه جـلال و اكـرامـش بـاقـى مـى مـانـد، بـدون ايـن كـه فـنـاى مـوجـودات اثرى در خود او و يا دگرگونى در جلال و اكرام او بگذارد).

و بـنـابـر ايـن كـه مـراد از وجـه خدا هر چيزى باشد كه ديگران رو به آن دارند كه قهرا مصداقش عبارت مى شود از تمامى چيرهايى كه به خدا منسوبند، و مورد نظر هر خداجويى واقع مى گردد، مانند انبيا و اولياى خدا و دين او و ثواب و قرب او و ساير چيزهايى كه از ايـن قـبـيـل بـاشـنـد مـعناى آيه چنين مى شود: (همه زمينيان فانى مى گردند، و بعد از فـنـاى دنـيـا آنـچـه نـزد او و از نـاحـيـه او اسـت، از قـبـيـل انـواع جزا و ثواب و قرب به او باقى مى ماند، همچنان كه در جاى ديگر فرموده : (ما عندكم ينفد و ما عنداللّه باق ).

در سابق هم در تفسير آيه شريفه (كل شى ء هالك الا وجهة )، مطالبى گفتيم كه به درد اينجا هم مى خورد.

منظــور از سـؤال هـر كـه در آسـمـان و زمين است از خدا، و معناى اينكه خدا در هر روز در شأنى است

يسئله من فى السموات و الارض كل يوم هو فى شأن

مـنـظـور از درخـواسـت تمامى آسمانيان و زمينيان درخواست به زبان نيست، بلكه درخواست بـه احـتـيـاج اسـت، چـون احـتـيـاج خودش ‍ زبان است، و معلوم كه موجودات زمين و آسمان از تـمـامـى جـهـات وجـودشـان، مـحـتـاج خـدايـنـد، هـسـتـيـشـان بـسـتـه بـه خـدا، و مـتـمـسك به ذيـل غـنـاى وجود اويند، همچنان كه فرمود: (انتم الفقراء الى اللّه و اللّه هو الغنى ) و نـيـز در ايـن كه منظور از درخواست، درخواست زبانى نيست، بلكه درخواست حاجتى است، فرموده : (و اتيكم من كل ما سالتموه ).

(كـل يـوم هـو فى شان ) - اگر كلمه (شان ) را در اينجا نكره يعنى بدون الف و لام آورد، بـراى ايـن بـود كـه تـفـرق و اخـتلاف را برساند درنتيجه معناى جمله چنين شود: خـداى تـعـالى در هـر روزى كـارى دارد، غـيـر آن كـارى كـه در روز قـبل داشت، و غير آن كارى كه روز بعدش دارد، پس هيچ يك از كارهاى او تكرارى نيست، و هـيچ شأنى از شؤ ون او از هر جهت مانند شأن ديگرش نيست، هر چه مى كند بدون الگو و قـالب و نـمونه مى كند، بلكه به ابداع و ايجاد مى كند، و به همين جهت است كه خود را بديع ناميده، فرموده : (بديع السموات و الارض )

البـتـه ايـن را هـم بـگـويـيـم كـه : مـنـظـور از كـلمـه (يـوم ) در جـمـله (كـل يـوم - هـر روز) احـاطـه خـداى تـعـالى در مـقـام فـعـل و تـدبـيـر اشـيـاء اسـت، در نـتـيجه او در هر زمانى هست ولى در زمان نيست، و در هر مكانى هست ليكن در مكان نمى گنجد، و با هر چيزى هست ليكن نزديك به چيزى نيست.

بحثى روايتى

(رواياتى در ذيل برخى آيات گذشته)

در كـافـى مـى گـويـد: مـحـمـد بـن مـنكدر از جابر بن عبداللّه روايت كرده كه گفت : وقتى رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله و سلم) سوره الرحمن را براى مردم خواند، مردم چيزى نـگـفـتند، حضرتش فرمود: پاسخ و عكس العمل جن در برابر اين سوره بهتر بود از عكس ‍ العمل شما، براى اين كه وقتى جن اين آيه را شنيد: (فباى الاء ربكما تكذبان ) گفتند: (لا و لا بشى ء من الاء ربنا نكذب - نه، به هيچ يك از آلاى پروردگارمان تكذيب نمى كنيم ).

مؤلف: اين معنا در الدر المنثور هم از عده اى از اصحاب حديث و صاحبان جوامع اخبار روايت شـده، و صـاحـب الدر المـنـثـور نـقـل آن را از پـسـر عـمـر از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) نقلى صحيح دانسته.

و در عـيـون بـه سـنـد خـود از حـضـرت رضا (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: مردى شـامى در ضمن سوالاتى كه از على (عليه السلام) كرد پرسيد: نام پدر بزرگ طايفه جن چيست ؟ فرمود:

شومان و اين شخص همان كسى است كه خداى تعالى او را از آتشى خالص بيافريد.

و در احـتـجـاج از عـلى (عليه السلام) روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: و اما اين كه فـرمـوده : (رب المـشرقين و رب المغربين ) منظور از آن مشرق زمستان عليحده، و مشرق تابستان عليحده است، آيا اين (مطلب ) را از دورى و نزديكى خورشيد نمى شناسى ؟

مؤلف: اين معنا را قمى هم در تفسير خود آورده، و ليكن سند آن را ذكر نكرده، و نام على (عليه السلام) را نبرده، بلكه فرموده : از آن جناب.

دو دريـا عـلى و فـاطـمـه عـليـه السـلام و لؤلؤ و مـرجان حسن و حسين عليه السلام اند

و در الدر المـنثور است كه : ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه در تفسير آيه (مرج البـحـريـن يلتقيان ) گفته : منظور از دو دريا على و فاطمه است، و منظور از برزخ و حـائل ميان آن دو رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) است، و در تفسير آيه (يخرج منهما اللولو و المرجان ) گفته است : منظور از لولو و مرجان حسن و حسين است.

مؤلف: نـظير اين حديث را الدر المنثور از ابن مردويه از انس بن مالك و نيز صاحب مجمع البـيـان از سلمان فارسى و سعيد بن جبير و سفيان ثورى روايت كرده اند، چيزى كه هست بـايـد دانـسـت كـه ايـن تـفـسـيـر، تـفسير به باطن است نه اين كه بخواهد بفرمايد: معناى بحرين و برزخ و لولو و مرجان است.

و در تـفـسـيـر قـمـى در ذيـل آيـه (كـل مـن عـليـهـا فـان ) آمـده كـه امـام در بـيـان جـمـله (كـل مـن عـليـهـا فان ) فرموده :هر كس كه بر روى زمين قرار دارد، و در معناى جمله (و يـبـقى وجه ربك ) فرموده : منظور از وجه پروردگار دين او است، و امام على بن الحسين فرموده : وجه خدا كه مردم رو به سوى آن مى آيند ماييم.

و در مـنـاقب ابن شهر اشوب در ذيل آيه (و يبقى وجه ربك ) آمده كه : امام صادق (عليه السلام) فرمود: وجه اللّه ماييم.

مؤلف: و در معناى اين دو روايت رواياتى ديگر نيز هست، و ما در سابق بيانى داشتيم كه تفسير وجه اللّه، به دين و امام را توجيه مى كند.

و در كـافـى در خـطـبـه اى كـه از عـلى (عليه السلام) نـقـل كـرده آمـده كـه فـرمـود: (الحـمـد لله الذى لا يـمـوت و لا يـنـقـضـى عـجـائبـه لانـه كل يوم هو فى شأن من احداث بديع لم يكن ).

و در تـفـسـير قمى در ذيل همين آيه آمده كه امام فرمود: يعنى زنده مى كند و مى ميراند زياد مى كند و كمى و نقصان مى آورد.

و در مـجـمـع البـيان از ابو درداء از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) روايت آورده كـه در ذيـل جـمـله (كـل يـوم هو فى شان ) فرمود: يك شأن او اين است كه گناهانى را بـيـامـرزد، يـكـى ديـگر اين كه در اندوه و گرفتارى ها فرج و گشايش دهد، يكى اين كه مردمى را بلند كند، مردمى ديگر را از بالا به پايين آورد.

مؤلف: ايـن روايـت را الدر المـنـثـور هـم از آن جـنـاب نقل كرده، و در معناى آن حديثى از ابن عمر از آن جناب به اين عبارت آورده فرمود: گناهى را بيامرزد و اندوهى را برطرف سازد.

آيات 31 تا 78 سوره الرحمن

 سنفرغ لكم اية الثقلان (31)

 فباى الاء ربكما تكذبان (32)

 يا معشر الجن و الانس ان اسـتطعتم ان تنفذوا من اقطار السموت و الارض ‍ فانفذوا لا تنفذون الا بسلطان (33)

 فباى الاء ربـكـمـا تكذبان (34)

 يرسل عليكما شواظ من نار و نحاس فلا تنتصران (35)

 فباى الاء ربـكـمـا تـكذبان (36)

 فاذا انشقت السماء فكانت وردة كالدهان (37)

 فباى الاء ربكما تـكـذبـان (38)

 فـيـومـئذ لا يسل عن ذنبه انس ولا جان (39)

 فباى الاء ربكما تكذبان (40)

 يـعـرف المـجـرمـون بـسـيمهم فيوخذ بالنوصى و الاقدام (41)

 فباى الاء ربكما تكذبان (42)

 هذه جهنم التى يكذب بها المجرمون (43)

 يطوفون بينها و بين حميم ان (44)

 فباى الاء ربـكما تكذبان (45)

 و لمن خاف مقام ربه جنتان (46)

 فباى الاء ربكما تكذبان (47)

 ذواتـا افـنـان (48)

 فـباى الاء ربكما تكذبان (49)

 فيهما عينان تجريان (50)

 فباى الاء ربكما تكذبان (51)

 فيهما من كل فاكهة زوجان (52)

 فباى الاء ربكما تكذبان (53)

 متكين عـلى فـرش بـطـائنـهـا من استبرق و جنى الجنتين دان (54)

 فباى الاء ربكما تكذبان (55)

 فيهن قاصرت الطرف لم يطمثهن انس قبلهم و لا جان (56)

 فباى الاء ربكما تكذبان (57)

 كـانـهـن اليـاقـوت و المـرجـان (58)

 فـبـاى الاء ربـكـمـا تـكـذبـان (59)

 هـل جـزاء الاحـسـان الا الاحـسان (60)

 فباى الاء ربكما تكذبان (61)

 و من دونهما جنتان (62)

 فـباى الاء ربكما تكذبان (63)

 مدهامتان (64)

 فباى الاء ربكما تكذبان (65)

 فيهما عينان نـضـاخـتـان (66)

 فـبـاى الاء ربـكـمـا تـكـذبـان (67)

 فـيـهـمـا فـاكـهـة و نـخل و رمان (68)

 فباى الاء ربكما تكذبان (69)

 فيهن خيرت حسان (70)

 فباى الاء ربكما تـكـذبان (71)

 حور مقصورت فى الخيام (72)

 فباى الاء ربكما تكذبان (73)

 لم يطمثهن انـس قـبـلهم و لا جان (74)

 فباى الاء ربكما تكذبان (75)

 متكين على رفرف خضر و عبقرى حـسـان (76)

 فـبـاى الاء ربـكـمـا تـكـذبـان (77)

 تـبـارك اسـم ربـك ذى الجلال و الاكرام (78)

ترجمه آيات

به زودى اى جن و انس به حسابتان خواهيم رسيد (31).

ديگر كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ (32).

اى گـروه جـن و انـس اگـر مـى تـوانـيـد از كـرانـه هـاى آسـمـان و زمـين راه فرارى يافته بـگـريـزيد اين كار را بكنيد، ليكن از حساب ما و عذاب ما گريزى نداريد، مگر با حجت و عذر موجه (33).

پس ديگر كداميك از نعمت هاى پروردگار خود را تكذيب مى كنيد؟ (34). آتشى بدون دود و آتـشـى ديـگـر بـا دود بـر شـما مسلط مى كند، و ديگر نمى توانيد يكديگر را يارى كنيد (35).

پس كداميك از نعمت هاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ (36).

پس روزى كه آسمان شكافته شود، آن وقت مانند روغن مذاب سرخ مى گردد (37).

ديگر كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ (38).

در آن روزنه ز انس و گناهش سوال مى شود و نه از جن (39).

ديگر كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ (40).

مجرمين از چهره شان شناخته مى شوند، و موى سر و پاهايشان را مى گيرند و در آتش مى افكنند (41).

ديگر كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ (42).

اين همان جهنمى است كه مجرمين تكذيبش مى كردند (43).

بين آن و بين آبى در نهايت جوش، آمد و شد دارند (44).

ديگر كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ (45).

و آن كسى كه از مقام پروردگارش بيمناك است دو بهشت دارد (46).

ديگر كداميك از نعمت هاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد (47).

بهشت هايى كه انواع ميوه ها دارند (48).

ديگر كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ (49).

در آن دو بهشت دو چشمه جارى است (50).

ديگر كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ (51).

در آن دو از هر ميوه دو صنف شناخته و ناشناخته هست (52).

ديگر كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ (53).

در حـالى كه بر فرشهايى تكيه كرده اند كه آسترش از ابريشم است و ميوه هاى رسيده آن دو باغ در دست رس است (54).

ديگر كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ (55).

در آنـهـا هـمـسـرانـى هست كه چشم به غير از شوهران نيفكنده نه انسى قبلا با آنان تماس گرفته و نه جنى (56).

ديگر كداميك از نعمتهاى پر وردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ (57).

آنها همچون ياقوت و مرجانند (58).

ديگر كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ (59).

آرى مگر جزاى احسان جز احسان مى تواند باشد؟ (60).

ديگر كداميك از نعمت هاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ (61).

قبل از آن دو بهشت، دو بهشت ديگر دارند (62).

ديگر كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ (63).

بهشت ها كه از شدت سبزى ميل به سياهى دارند (64).

ديگر كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ (65).

در آن دو نيز دو چشمه چون فواره هست (66).

ديگر كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ (67).

در آن دو ميوه و نخل و انار است (68).

ديگر كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ (69).

درآنها همسرانى خوش صورت و نيكو سيرت است (70).

ديگر كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ (71).

سياه چشمانى كه هرگز از خيمه ها بيرون نمى شوند (72).

ديگر كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ (73).

زنانى كه قبلا نه انسانى با آنها تماس گرفته و نه جنى (74).

ديگر كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ (75).

در حـالى كه بر بالش هاى سبز رنگ ابريشمين تكيه كرده اند كه بهترين بافت را دارد و بسيار زيبا است (76).

ديگر كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ (77).

چـه پـر بـركـت اسـت نـام رحـمـان خـدا كـه پـروردگـار تـو و داراى صـفـات جلال و جمال است (78).

بيان آيات

ايـن آيـات فصل دوم از آيات سوره است، كه نشاءه دوم جن و انس را توصيف مى كند، نشاءه اى كـه بـه سـوى خـدا بـر مـى گـردنـد و بـه جـزاى اعمال خود مى رسند و آلاء و نعمتهايى را كه خدا در آن نشاءه به ايشان ارزانى مى دارد بر مـى شـمـارد، هـمـچـنـان كـه در فـصـل گـذشـتـه نـشـاءه اول را توصيف مى كرد، آلاى خدا در آن نشاءه را بر مى شمرد.

معنـاى جـمـله (سـنـفرغ لكم ايها الثقلان) و عدم منافات آن با (لا يشغله شأن عن شأن)

 

سنفرغ لكم ايه الثقلان

وقـتـى مـى گـويـنـد: فـلانـى بـراى فـلان كـار فـارغ شـد مـى فـهـمـانـد كـه قـبـلا مشغول كارى ديگر بوده، آن را به خاطر اين كار رها كرده، چون اين كار را مهمتر دانسته.

و بـنـابـر ايـن، مـعـنـاى جـمله (سنفرغ لكم ) اين مى شود كه ما به زودى بساط نشاءه اول خـلقـت را در هـم مـى پـيـچـيـم، و بـه كـار شـمـا مـشـغـول مـى شـويـم. آنـگـاه آيـات بـعـدى بـيـان مـى كـنـد كـه مـنـظـور از مـشـغـول شـدن خـدا بـه كـار جن و انس اين است كه ايشان را مبعوث نموده، و به حسابشان رسيدگى نموده، و بر طبق اعمالشان جز ايشان مى دهد، خير باشد خير و شر باشد شر، پـس فـراغ بـراى جـن و تـعـبـيـرى اسـت اسـتـعـاره بـه كـنـايـه از تبدل نشاءه دنيا به نشاءه آخرت.

مـمـكـن اسـت در ايـنـجا اين شبهه به ذهن خواننده عزيز برسد كه اگر منظور از فراغ چنين مـعـنـايـى بـاشد، آيه شريفه با آيه اى ديگر كه مى فرمايد: (هيچ كارى خدا را از كار ديگر باز نمى دارد) منافات خواهد داشت، ولى شبهه وارد نيست، براى اين فراغ مذكور تنها ناظر به تبدل نشاءه است، و اما آن دليل كه مى فرمايد: (لا يشغله شأن عن شأن - هيچ كارى او را از كارهاى خدا باز نمى دارد

نـاظـر اسـت به اين كه قدرت خداى تعالى مطلق و وسيع است، و اين دو مطلب ربطى به هم ندارد، تا منافات داشته باشد.

و هـمـچـنـيـن هـيـچ مـنـافـاتـى مـيـان جـمـله (كـل يـوم هـو فـى شأن ) بـا دليل مذكور كه مى گفت : هيچ كارى او را از كار ديگر باز نمى دارد وجود ندارد.

و مـنظور از (ثقلان ) جن واست، و ضمير جمع در كلمه (لكم ) و كلمه (استطعتم ) و غـيـر ايـن دو كـلمـه به همان ثقلان بر مى گردد، با اين كه كلمه مزبور تثنيه است، و على القاعده بايد ضمير تثنيه به آن برگردد، و بفرمايد: (لكما) و (استطعتما)، و اگـر ضـمـيـر جمع برگردانده، بدين جهت است كه هر چند جن و انس دو طايفه از خلقند، ليكن افراد اين دو طايفه بسيارند.

معناى اينكه خطاب به جن و انس فرمود نمى توانيد بگريزيد جز به سلطان

يا معشر الجن و الانس ان استطعتم ان تنفذوا من اقطار السموات و الارض فانفذوا...

خـطـاب بـه گروه جن و انس در اين آيه شريفه به طورى كه از سياق استفاده مى شود از خطابهاى روز قيامت است، و خطابى است تعجيزى، يعنى مى خواهد بفرمايد: روز قيامت هيچ كارى نمى توانيد بكنيد.

و مـراد از استطاعت، قدرت، و مراد از نفوذ از اقطار، فرار از كرانه هاى محشر است، چون كـلمه اقطار جمع قطر است كه به معناى ناحيه است و معناى آيه اين است كه : اى گروه جن و انـس - در ضمن بايد دانست اين كه جن را جلوتر از انس آورد، براى اين بود كه طايفه جـن در حـركـات سـريـع تـوانـاتـر از انـسـان - اگـر تـوانـسـتيد از حساب و كتاب قيامت بـگـريزيد، اين شما و اين نواحى آسمان ها و زمين، ولى به هر طرف بگريزيد بالاخره به ملك خدا گريخته ايد، و شما نمى توانيد از ملك خدا درآييد، و از مواخذه او رها شويد.

(لا تنفذون الا بسلطان ) - يعنى قادر بر نفوذ نخواهيد بود، مگر با نوعى سلطه كه شـما فاقد آن هستيد. و منظور از سلطان، قدرت وجودى است، و سلطان به معناى برهان و يا مطلق حجت است، و سلطان به معناى ملك نيز هست.

بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از نفوذى كه در اين آيه نفى شده نفوذ علمى در آسمان ها و زمـيـن، و دسـت يابى به اقطار آن دو است (و نتيجه گرفته اند آيه شريفه پيشگويى از ايـن آينده است كه روزى بشر قدرت نفوذ علمى پيدا مى كند، و به اقطار آسمان ها دست مى يابد)

ليـكـن هـمـانـطـور كـه ملاحظه فرموديد: سياق آيه با اين معنا سازگار نيست (چون در اين آيـات گـفـتـگـو دربـاره قـيـامـت است، و در وسط چنين گفتگويى ناگهان به مسأله اى از مسائل دنيا پرداختن درست به نظر نمى رسد).

 

يرسل عليكما شواظ من نار ونحاس فلا تنتصران

كلمه (شواظ) طورى كه راغب گفته به معناى شعله بى دود آتش است. مجمع البيان هم آن را بـه شـعـله سـبـز رنـگى معنا كرده كه از آتش برمى خيزد، واين معنا نزديك به همان معنايى است كه راغب كرده، و كلمه (نحاس ) به معناى دود است، و راغب آن را به شعله بـى دود مـعـنـا كـرده، مـى فـرمـايـد: آتـشـى سـبـز رنـگ و بـدون دود، و يـا بـه شكل دود بر شما مسلط مى كند، و آن وقت ديگر نخواهيد توانست يكديگر را يارى كنيد.

(فـلا تـنـتـصـران ) - اين كلمه از باب افتعال است، كه وقتى تثنيه و دو طرفى مى شود معناى باب تفاعل تناصر را مى دهد، كه اصلا براين بنا شده، كه عملى طرفينى را تـفـهـيـم كـنـد، پـس جمله (لا تنتصران ) معناى (لا تتناصران ) را مى دهد، يعنى نمى تـوانـيد يكديگر را نصرت دهيد، و بلا را از يكديگر برطرف نموده، در نتيجه همگى از رنج آن رهايى يابيد، براى اين كه آن روز همه اسباب از كار مى افتند، و هيچ حافظى از امر خدا وجود ندارد.

 

فاذا انشقت السماء فكانت وردة كالدهان

يعنى ناگهان آسمان شكافته مى شود، و چون چرمى سرخ رنگ قرمز مى شود.

آيه (فيومــئذ لا يسئل عن ذنبه انس و لا جان) سرعت حساب را افاده مى كند و با آيه (و قفوهم انهم مسؤولون) و امثال آن منافات ندارد

فيومئذ لايسئل عن ذنبه انس ولاجان

از ايـن آيـه تـا بـه آخـر سـوره وضـع حـسـاب و جـزا و حـال مـجـرمـيـن و مـتـقـيـن را كـه در دنـيـا از مـقـام پـروردگـار خـود پـروا داشـتـنـد و نـيـز مال كار آنان را بيان مى كند.

سـپـس آيـه شـريـفـه سرعت حساب را بيان مى كند، (و مى فرمايد: حساب رسى او اين قدر سـريـع اسـت كـه از هـيـچ جـن و انـسـى نـمى پرسند چه گناهى كرده اى) و در جاى ديگر صريحا فرموده : (و اللّه سريع الحساب ) و مراد از كلمه (يومئذ) روز قيامت است.

و سـوالى كـه در آيـه نـفـى شـده و فـرمـوده : از كـسـى سـوال نـمـى شود سوال به طور معمول و مالوف در بين خود ما انسانها است، چنين سوالى را نفى كرده، پس اين آيه منافاتى با آيه (و قـفـوهـم انـهم مسئولون ) و آيه (فو ربك لنسئلنهم اجمعين ) ندارد، براى اين كه روز قـيـامـت مـواقـف مـخـتـلفـى دارد، در بعضى از آن مواقف مردم باز خواست مى شوند، و در بـعـضـى ديـگـر مـهـر بـر دهـانـهـايشان زده مى شود، و در عوض اعضاى بدنشان سخن مى گويد، و در بعضى مواقف ديگر از سيماشان شناخته مى شوند.

 

يعرف المجرمون بسيماهم فيوخذ بالنواصى و الاقدام

ايـن آيـه در مقام پاسخ از پرسشى تقديرى است، گويا كسى مى پرسد: خوب وقتى از گـنـاهـشـان پـرسـش نمى شوند پس از كجا معلوم مى شود گنهكارند؟ در پاسخ فرموده : (مـجـرمـيـن از سيمايشان شناخته مى شوند...)، و به همين خاطر جمله مورد بحث را با واو عـاطـفـه عـطـف بـه مـا قـبـل نـكـرد، و نـفـرمـود: (در آن روز كـسـى از جـن و انـس از گـنـاهش سـوال نـمـى شـود، و مـجـرمـيـن از سـيـمـايشان شناخته مى شوند) بلكه بدون واو عاطفه فـرمـود: (مـجـرمين ...) تا بفهماند اين جمله پاسخ از سوالى است كه در كلام نيامده، و منظور از سيما نشانه اى است كه از چهره مجرمين نمودار است.

(فـيـوخـذ بـالنـواصـى و الاقـدام ) - ايـن جـمله به خاطر اين كه حرف (فاء) بر سـرش در آمـده، فـرع و نتيجه شناسايى مذكور است، و كلمه (نواصى ) جمع ناصيه اسـت، كـه بـه مـعـنـاى مـوى جـلو سـر اسـت، و كـلمـه (اقـدام ) جـمـع قـدم اسـت، و جـمله (بـالنـواصـى ) نـائب فاعل جمله (يوخذ) است، معناى تحت اللفظى آن (موى جلو سرها گرفته مى شود است ).

و مـعـنـاى آيـه ايـن است كه : احدى از گناهش پرسش نمى شود - مجرمين با علامتى كه در چـهرهاشان نمودار مى گردد شناخته مى شوند، در نتيجه موى جلو سرشان و پاهايشان را مى گيرند و در آتش مى اندازند.

 

هذه جهنم التى يكذب بها المجرمون يطوفون بينها و بين حميم ان

ايـن دو آيـه حـكـايـت گـفـتارى است در آن روز به مجرمين گفته مى شود، چيزى كه هست جمله (يـقـال - گـفـتـه مـى شـود) از ابـتـداى آن حـذف شـده، و تـقـديـر كـلام (يـقـال هـذه جـهـنـم التـى...) است، يعنى آن روز به مجرمين گفته مى شود: اين است آن جهنمى مجرمين تكذيبش مى كردند.

مـرحـوم طـبـرسـى در مـجـمـع البـيـان گـفـتـه : مـمـكـن اسـت خـطـاب در ايـن جـمـله بـه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) باشد، بـعـد از آنـكـه خـبـر داد كـه مـجـرمـيـن بـه زودى بـاز خـواسـت مى شوند، و موى پيشانى و پـاهـايـشـان را گـرفـتـه در آتـش مـى انـدازنـد، در ايـن آيـه روى سـخـن رسـول گـرامـى خود كرده فرموده باشد، اين آن جهنمى كه مجرمين از قوم تو آن را تكذيب مـى كردند، و به زودى وارد آن خواهند شد، و بايد كه سرنوشت آنان در نظرت بى اهميت باشد.

و كـلمـه (حـميم ) به معناى آب داغ است، و كلمه (ان ) كه اصلش (انى ) است به معناى داغى است كه داغيش به نهايت رسيده باشد. و بقيه الفاظ آيه روشن است (و معنايش اين است كه : اين است آن جهنمى كه مجرمين آن را دروغ مى شمردند، اينك بين اين آتش و بين آبى به نهايت داغ مى آيند و مى روند).

مراد از مقام پروردگار در آيه : (و لمن خاف مقام ربه جنتان)

 

و لمن خاف مقام ربه جنتان

از ايـن آيـه بـه بـيـان اوصـاف و احـوال سـعداى از جن و انس شروع نموده، موضوع بحث كـسـانـى را قـرار مى دهد كه از مقام پروردگارشان پروا داشتند، و كلمه (مقام ) مصدر مـيـمـى و بـه مـعـناى قيام است، كه به فاعل خودش يعنى كلمه (رب ) اضافه شده، و مراد از قيام خداى تعالى عليه وى،است : كه خداوند در هنگامى كه بنده اش عملى انجام مى دهـد بـالاى سـرش ايـسـتـاده و ناظر عمل او است، اما نه ايستادن يك كارفرما و سركارگر بالاى سركارگر، بلكه معناى قيام خدا احاطه و علم خداست به آنچه بنده مى كند، و ضبط عـمل بنده و جزا دادن به وى است، همچنان كه در جاى ديگر فرموده : (افمن هو قائم على كل نفس بما كسبت ...).

مـمـكـن اسـت كـلمـه (مـقـام ) را اسـم مـكـان و بـه مـعـنـاى مـحـل قـيـام بـگـيريم، و اضافه شدن آن بر كلمه (رب ) را لاميه بدانيم، كه معنايش ‍ (مـقـام بـراى خدا) مى شود،و بگوييم منظور از مقامى كه براى رب است مقامى كه خداى تـعـالى نـسـبـت به بن ده اش دارد، و آن مقام اين است كه خدا رب او است، كسى است كه امر بنده را تدبير مى كند، و يكى از تدابير او اينكه وى را به زبان رسولانش سوى ايمان و عـمـل صـالح دعوت مى كند، و چنين قضا رانده كه او را بر طبق عملش جزا دهد، خير باشد خـيـر و شـر باشد شر. علاوه بر اين خداى تعالى محيط به او و با او است، و آن چه وى مى گويد او مى شنود، و آنچه وى انجام مى دهد او مى بيند و او لطيف و با خبر است.

اشـاره به اقسام و مراحل خوف از مقام پروردگار و بيان اينكه مقصود از خائنان در آيه :(و لمن خاف...) مخلصين است

و امـا ايـن كـه خوف از مقام پروردگار چيست ؟ بايد بگوييم : خوف هم مانند عبادت مراحلى دارد، بـعـضى ها از عقاب خدا مى ترسند، و از ترس عذاب او كفر نمى ورزند و گناه نمى كنند، قهرا لازمه چنين خوفى اين است كه عبادت صاحبش عبادت كسى باشد كه از عذاب خدا مـى تـرسد، عبادت مى كند تا گرفتار عذاب او نگردد، در نتيجه عبادتش محضا براى خدا نباشد، وقسم عبادت عبادت بردگان است كه موالى خود را از ترس سياست و شكنجه اطاعت مى كنند، همچنان كه بعضى ديگر او را به طمع ثواب و پاداشش بندگى مى كنند، عبادت مـى كـنـنـد تا به رسيدن به آنچه دلخواهشان است رستگار گردند، اينان هم عبادت خدا را محضا لله انجام نمى دهند، عبادتشان يك قسم تجارت است، همچنان كه در رواياتى هم آمده، و بعضى از آنها در سابق نقل شد.

و خـوف در جـمـله (و لمـن خـاف مـقـام ربـه ) ظهور در هيچ يك از اين دو قسم خوف، يعنى خوف از عذاب و خوف از فوت لذتهاى نفسانى در بهشت ندارد، چون اين دو نوع خوف غير از خوف از قيام و آگاهى خدا نسبت به اعمال بندگان است، و نيز غير از خوف از مقامى است كـه خـداى تـعـالى نـسـبـت بـه بـنـده اش دارد، چـون خـوف از آگـهـى خـدا و نـيز خوف مقام پروردگار تاثر خاصى است كه براى بنده بدانكه بنده است، در برابر ساحت عظمت و كبريائى مولايش حقير و ذليل است دست مى دهد، و باعث مى شود آثارى از مذلت و خوارى و اندكاك در قبال عزت و جبروت مطلقه خداى تعالى از او ظهور كند.

و عبادت خداى تعالى از ترس او - البته ترس به اين معنا - عبارت است از خضوع در بـرابـر او بـديـن جـهـت كه او الله است، ذو الجلال و الاكرام است، نه بدين جهت كه جهنم دارد، و نـه بدين جهت كه بهشت دارد، وقتى عبادت به اين انگيزه انجام شود خالصا لوجه اللّه صورت مى گيرد.

و اين معناى از خوف، همان خوفى است كه خداى تعالى ملائكه مكرمين خود را بدان ستوده، وگرنه اگر خوف منحصر در خوف از عذاب و ترك ثواب مى بود، با در نظر داشتن اين كـه مـلائكه معصوم و ايمن از عذاب مخالفت و تبعات معصيتند نبايد آنان را به داشتن خوف بستايد، ولى مى بينيم ستوده و فرموده : (يخافون ربهم من فوقهم).

پـس از آنـچـه گذشت روشن گرديد آن كسانى از جن و انس كه جمله (و لمن خاف )اشاره به ايشان است، عـبـارتـنـد از اهـل اخـلاص، آنـهـايـى كـه خـاضـع در بـرابـر جلال خداى تعالى هستند، و او را بدين جهت عبادت مى كنند كه او اللّه (عز اسمه ) است، نه بدين جهت كه جهنم دارد، و نه به طمع بهشت و ثوابى كه مى دهد، و بعيد نيست اين طايفه هـمـان كـسـانـى بـاشند كه در سوره بعدى بعد از آنكه مردم را سه دسته مى كند، درباره دسته سوم مى فرمايد: (و السابقون السابقون اولئك المقربون ).

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved