بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

بيان كيفيت عذاب قوم عاد

ان ا ارسلنا عليهم ريحا صرصرا فى يوم نحس مستمر

اين جمله بيان همان مطلبى است كه در جمله قبلى از آن استفهام مى كرد و مى فرمود: (پس عـذاب من چگونه بود؟). و كلمه (صرصر) - به طورى كه در مجمع البيان آمده - بـه مـعـنـاى بـاد سخت و تند است، و كلمه (نحس ) - فتحه نون و سكون حاء - مانند كـلمه (نحوست ) مصدر و به معناى شوم است، و كلمه مستمر صفتى است براى نحس، و مـعـنـاى فـرسـتادن باد در روزى نحس ‍ مستمر اين است كه خداى تعالى آن باد را در روزى فـرسـتـاد نـسـبـت ايـشـان نـحـس و شـوم بود، و نحوستش مستمر بود، چون ديگر اميد خير و نجاتى برايشان نبود.

و مراد از كلمه (يوم ) قطعه اى از زمان است، نه روز لغوى كه يك هفتم هفته است، چون در جـاى ديـگر فرموده : (فارسلنا عليهم ريحا صرصرا فى ايام نحسات ) و باز در جـاى ديـگـر دربـاره هـمـيـن قـوم فـرمـوده : (سـخـرهـا عـليـهـم سـبـع ليال و ثمانيه ايام حسوما).

بعضى هم كلمه نحس را به سرد معنا كرده اند.

 

تنزع الناس كانهم اعجاز نخل منقعر

فـاعـل فعل (تنزع ) ضميرى است كه به كلمه (ريح ) بر مى گردد، و معنايش اين اسـت كـه باد انسان ها را از زمين مى كند، و همچنين تنه هاى درخت خرما را از (اعجاز) آنها يـعـنـى از پايين آنها مى كند، و كلمه (منقعر) به معناى چيزى كه از ريشه كنده شود، و معناى آيه روشن است، چيزى كه از آيه استفاده مى شود و بايد خاطرنشان كرد اين است كه : قوم عاد مردمى قوى هيكل بوده اند.

فكيف كان عذابى... مدكر

تفسير اين دو آيه قبلا گذشت.

گفتارى در چند فصل پيرامون سعادت و نحوسـت ايـام، طـيـره و فال

1- سعادت و نحوست ايام (از نظر عقل ، قرآن و سنت)

1 - در سـعـادت و نـحـوسـت ايام : نحوست روز و يا مقدارى از زمان به معنا است كه در آن زمـان بـغـيـر از شـر و بـدى حـادثـه اى رخ نـدهـد، و اعـمـال آدمـى و يـا حـداقـل نـوع مـخـصـوصـى از اعـمـال بـراى صـاحـب عمل بركت و نتيجه خوبى نداشته باشد، و سعادت روز درست بر خلاف اين است.

و مـا بـه هـيـچ وجـه نـمـى تـوانـيـم بـر سعادت روزى از روزها، و يا زمانى از ازمنه و يا نـحـوسـت آن اقـامـه بـرهـان كـنـيـم، چـون طـبيعت زمان از نظر مقدار، طبيعتى است كه اجزا و ابعاضش مثل هم هستند،

و خـلاصـه يـك چيزند، پس از نظر خود زمان فرقى ميان اين روز و آن روز نيست، تا يكى را سـعـد و ديگرى را نحس بدانيم، و اما عوامل و عللى كه در حدوث حوادث موثرند، و نيز در به ثمر رساندن اعمال تاثير دارند، از حيطه علم و اطلاع ما بيرونند، ما نمى توانيم تـكـه تـكـه زمـان را بـا عـوامـلى كـه در آن زمـان دسـت در كـارنـد بـسنجيم، تا بفهميم آن عـوامل در اين تكه از زمان چه عملكردى دارند، و آيا عملكرد آنها طورى است كه اين قسمت از زمان را سعد مى كند يا نحس، و به همين جهت است كه تجربه هم بقدر كافى نمى تواند راه گـشـا بـاشـد، چـون تـجـربـه وقـتـى مـفـيـد اسـت كـه مـا زمـان را جـداى از عوامل در دست داشته باشيم، و با هر عاملى هم سنجيده باشيم، تا بدانيم فلان اثر، اثر فـلان عـامـل اسـت، و مـا زمـان جـداى از عـوامـل نـداريـم، و عوامل هم براى ما معلوم نيست .

و بـه عـيـن هـمين علت است كه راهى به انكار سعادت و نحوست هم نداريم، و نمى توانيم بـر نـبـودن چـنـيـن چـيزى اقامه برهان كنيم، همان طور نمى توانستيم بر اثبات آن اقامه بـرهـان كـنـيـم، هـر چـنـد كـه وجـود چـنـيـن چـيـزى بـعـيـد اسـت، ولى بـعيد بودن، غير از محال بودن است، اين از نظر عقل.

سعادت و نحوست در آيات قرآن كريم

و امـا از نـظر شرع در كتاب خداى تعالى نامى از نحوست ايام آمده، در همين سوره آيه 19 فـرمـوده : (انـا ارسـلنـا عـليـهـم ريـحـا صـرصرا فى يوم نحس مستمر) و جايى ديگر فرموده : (فارسلنا عليهم ريحا صرصرا فى ايام نحسات ).

و هـر چـنـد از سـيـاق داسـتـان قـوم عـاد كـه ايـن دو آيه مربوط بدانست استفاده مى شود كه نحوست و شئامت مربوط به خود آن زمانى است كه در آن زمان باد به عنوان عذاب بر قوم عـاد وزيـد، و آن زمـان هـفـت شـب و هشت روز پشت سر هم بوده، كه عذاب به طور مستمر بر آنـان نـازل مـى شـده اما بر نمى آيد كه اين تاثير و دخالت زمان به نحوى بوده كه با گـردش هـفـتـه هـا دوبـاره آن زمـان نـحس برگردد. اين معنا به خوبى از آيات استفاده مى شود، و گرنه همه زمان ها نحس مى بود، بدون اين كه دائر مدار ماهها و يا سالها باشد.

در مـقـابـل زمـان نـحـس نامى هم از زمان سعد در قرآن آمده و فرموده : (و الكتاب المبين انا انـزلنـاه فـى ليـله مـبـاركـة ) و مراد از آن شب ، شب قدر است، كه در وصف آن فرموده : (ليله القدر خير من الف شهر)،

و ايـن پـر واضـح اسـت كـه مـبارك بودن آن شب و سعادتش از اين جهت بوده كه آن شب به نـوعى مقارن بوده با امورى بزرگ و مهم از سنخ افاضات باطنى و الهى، و تاثيرهاى مـعنوى، از قبيل حتمى كردن قضاء و نزول ملائكه و روح و سلام بودن آن شب، همچنان كه دربـاره ايـن امـور فـرمـوده : (فـيـهـا يـفـرق كـل امـر حـكـيـم ) و نـيـز فـرمـوده : (تـنـزل المـلائكـه و الروح فـيـهـا بـاذن ربـهـم مـن كل امر سلام هى حتى مطلع الفجر).

و بـرگـشـت مـعـنـاى مـبـارك بودن آن شب و سعادتش به اين است كه عبادت در آن شب داراى فـضـيـلت است، و ثواب عبادت در آن شب قابل قياس با عبادت در ساير شبها نيست، و در آن شب عنايت الهى به بندگانى متوجه ساحت عزت و كبريايى شده اند نزديك است.

سعادت و نحوست در احاديث و روايات

ايـن بـود آن مـقـدار از معناى سعادت و نحوست كه در قرآن آمده بود، و اما در سنت، روايات بـسـيـار زيـادى دربـاره سـعـد و نـحـس ايام هفته و سعد و نحس ايام ماههاى عربى و نيز از مـاهـهـاى فـارسـى و از مـاهـهـاى رومـى رسـيده ، كه در نهايت كثرت است، و در جوامع حديث نـقـل شـده، و در كـتـاب بـحـار الانـوار احـاديـث زيـادى از آنـهـا نـقـل شـده، و بـيـشـتـر ايـن احـاديـث ضـعـيـفـنـد، چـون يـا مـرسـل و بـدون سـنـدنـد، و يا اين كه قسمتى از سند را ندارند، هر چند كه بعضى از آنها سندى معتبر دارد البته به اين معنا كه خالى از اعتبار نيست.

و امـا روايـاتـى كـه ايـام نحس را مى شمارد، و از آن جمله چهارشنبه هر هفته، و چهار شنبه آخـر مـاه، و هـفـت روز از هـر مـاه عـربـى، و دو روز از هـر مـاه رومـى، و امـثـال آن را نـام مـى برد، در بسيارى از آنها و مخصوصا رواياتى كه نحوست ايام هفته و ايـام مـاههاى عربى را نام مى برد، علت اين نحوست هم آمده، و آن عبارت است از اين كه در اين روزهاى نحس حوادث ناگوارى به طور مكرر اتفاق افتاده، آن هم ناگوار از نظر مذاق ديـنـى، از قـبـيـل رحـلت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و شهادت سيد الشهداء (عليه السلام) و انـداخـتـن ابـراهـيـم (عليه السلام) در آتـش، و نزول عذاب بر فلان امت، و خلق شدن آتش و امثال اينها.

و اين ناگفته پيداست كه نحس شمردن چنين ايامى استحكام بخشيدن روحيه تقوى است، وقـتـى افرادى فقط به خاطر اين كه در اين ايام بت شكنان تاريخ، ابراهيم و حسين (ع) گـرفـتـار دسـت بـت هـاى زمـان خود شده اند، دست بكارى نمى زنند، و از اهداف و لذتهاى خـويـش چـشم مى پوشند، چنين افرادى روحيه دينيشان قوى مى گردد، بر عكس، اگر مردم هيچ حرمتى براى چنين ايامى قائل نباشند و اعتنا و اهتمامى به آن نورزند، و همچنان افسار گسيخته سرگرم كوشش در برآوردن خواسته هاى نفسانى خود باشند، بدون توجه به ايـن كه امروز چه روزى است و ديروز چه روزى بود، و بدون اين كه اصلا روز برايشان مطرح باشد، چنين مردمى از حق رويگردان خواهند بود، و آسانى مى توانند حرمت دين را هتك كـنـند و اولياى دين را از هدايت خود نوميد و در نتيجه ناراحت سازند. بنابر اين، برگشت نـحـوسـت ايـن ايـام جـهـاتـى از شـقـاوتـهـاى مـعـنـوى اسـت، كـه از عـلل و اسـبـاب اعـتـبارى منشاء مى گيرد، كه نوعى از ارتباط، مرتبط به اين ايام است، و بى اعتنايى به آن علل و اسباب باعث نوعى شقاوت دينى مى شود.

و نيز در عده اى از اين روايات آمده كه براى دفع نحوست اين ايام بايد خدا پناه برد. يا روزه گـرفـت يـا دعا كرد، يا مقدارى قرآن خواند، و يا صدقه اى داد، و يا كارى ديگر از اين قبيل كرد.

نمونـه اى از احـاديث ائمه اطهار عليه السلام كه دلالت بر عدم نحوست ذاتى زمان مىكند

مـانـنـد روايـت ابـن الشـيـخ كـه در كـتـاب مـجـالس بـه سـنـد خـود از سـهـل بـن يـعـقـوب مـلقـب بـه ابـى نـواس، از امـام عـسـكـرى (عليه السلام) نـقـل كـرده كـه در ضـمـن حديثى گفته است : من به آنحضرت عرضه داشتم : اى سيد من در بـيـشـترايام به خاطر آن نحوستها كه دارند، و براى دفع وحشتى كه انسان از اين روزها دارد، و اين نحوست و وحشت نمى گذارد انسان به مقاصد خود برسد، چه كند؟ لطفا مرا به چـيـزى كه رفع اين نگرانى كند دلالت بفرما، براى اين كه گاهى حاجتى ضرورى پيش مى آيد، كه بايد فورا در رفع آن اقدام كرد، و وحشت از نحوست، دست و پاگير آدم است، چه بايد كرد؟

بـه مـن فـرمـود: اى سـهـل ! شـيـعـيـان مـا هـمـان ولايـتـى كـه از مـا در دل دارنـد حـرز و حـصـنـشان است ، آنها اگر در لجه درياهاى بى كران و يا وسط بيابان هـاى بى سر و ته و يا در بين درندگان و گرگان و دشمنان جنى و انسى قرار گيرند از خـطـر آنـهـا ايـمـنـنـد، بـه خـاطـر ايـن كـه ولايـت مـا را در دل دارنـد، پـس بـر تـو بـادبـه خـداى عـزوجـل اعـتـماد كنى و ولايت خود را نسبت به امامان طـاهـريـنـت خالص گردانى، آن وقت هر جا كه خواستى برو، و هر چه خواستى بكن، (تا آخر حديث ).

و سـپـس در آخـر او را دسـتـور مى دهد به خواندن مقدارى از قرآن و دعا، تاوسيله نحوست و شومى را از خود دفع نموده، به دنبال هر هدفى مى خواهد برود.

و در خـصـال به سند خود از محمد بن رياح فلاح روايت آورده كه گفت : من امام ابوابراهيم مـوسـى بـن جـعـفـر (عليه السلام) را ديدم كه روز جمعه حجامت مى كرد، عرضه داشتم : فـدايت شوم، چرا روز جمعه حجامت مى كنيد؟ فرمود: من آيه الكرسى خوانده ام، تو هم هر وقت خونت هيجان يافت چه شب باشد و چه روز آيه الكرسى بخوان و حجامت كن.

بـاز در خـصـال بـه سـند خود از محمد بن احمد دقاق روايت كرده كه گفت : نامه اى به امام ابـوالحسن دوم (عليه السلام) نوشتم، و از مسافرت در روز چهارشنبه آخر ماه پرسيدم، در پـاسـخـم نـوشـتـنـد: كـسـى كـه در چـهـارشـنـبـه آخـر مـاه عـلى رغـم اهـل طيره (و خرافه پرستان ) مسافرت كند، از هر آفتى ايمن خواهد بود، و از هر گزندى محفوظ مانده، خدا حاجتش را هم بر مى آورد.

هـمين شخص نوبتى ديگر نامه به آن جناب نوشته از حجامت در چهارشنبه آخر ماه پرسيد، و امـام (ع) در پـاسـخـش نـوشـتـه اسـت : هـر كـس عـلى رغـم اهـل طـيره (كه به نفوس معتقدند و مى گويند: النفوس كالنصوص ) حجامت كند، خداوند از هـر آفـتـى عـافـيـتـش داده، از هـر گـزنـدى حـفـظـش مـى كـنـد، و محل حجامتش كبود هم نمى شود اين جمله اشاره است به رد پاره اى از روايات كه در آنها آمده : هـر كـس ‍ در روز چـهـارشـنـبـه آخـر مـاه و يـا هـر چـهـارشـنـبـه حـجـامـت كـنـد محل حجامتش كبود مى شود و خلاصه عفونت پيدا مى كند و در بعضى ديگر آمده كه ترس آن هست كه محل حجامتش عفونت پيدا كند).

و در مـعـناى اين حديث روايتى است كه در تحف العقول آمده، كه حسين بن مسعود گفت : روزى خـواسـتـم بـه حـضـور ابى الحسن امام هادى (عليه السلام) شرفياب شوم، در آن روز هم انـگشتم به سنگ خورد، و هم سواره اى به سرعت از من گذشت، و به شانه ام زد و شانه ام صـدمه ديد، و هم اين كه وقتى مى خواستم وارد شوم از بس شلوغ بود لباسم را پاره كـردنـد، بـا خود گفتم : خدا مرا از شرت حفظ كند چه روز شومى هستى، و چون شرفياب شـدم حـضـرت فـرمـود: اى حـسـن اين چه پندارى است ؟ تو همواره دور و بر ما هستى نبايد گناهت را گردن كسى كه بيگناه است بگذارى.

امـام بـا ايـن گفتار خود عقل مرا بيدار كرد، و فهميدم كه خطا رفته ام، عرضه داشتم : اى مـولاى مـن، از خـدا برايم طلب مغفرت كن، فرمود: اى حسن روزها چه گناهى دارند كه شما هـر وقـت بـه كـيـفر اعمالتان مى رسيد آن ناراحتى را به گردن روز گذشته، آن روز را روزى شـوم مـى خـوانـيـد؟ عـرضـه داشتم : من به نوبه خود از اين گناه و خطا براى ابد اسـتـغـفـار مـى كـنـم، و هـمـيـن تـوبـه مـن اسـت يـا بـن رسول اللّه.

فـرمـود: ايـن تـنـهـا كافى نيست كه شما از تفال به ايام دست برداريد و سودى حالتان نـدارد، چـون خـدا شـمـا را از اين جهت عقاب مى كند كه ايام را به جرمى مذمت كنيد كه مرتكب نـشـده انـد، اى حـسـن تـا حـالا متوجه اين معنا نشده اى كه اين خداى تعالى است كه ثواب و عـقـاب در دسـت او اسـت، و اوست كه ثواب و عقاب بعضى از كارها را فورى و در همين دنيا داده، و ثـواب و عـقاب بعضى ديگر را در آخرت مى دهد؟ عرضه داشتم : بله اى مولاى من، فـرمـود: هـيـچ وقـت تـنـدروى نـكـنـيـد، و بـراى ايـام هـيـچ دخـالتـى در حـكـم خداى تعالى قائل مشويد، عرضه داشتم : چشم اى مولاى من.

و از روايات قبلى هم - كه نظايرى دارد - استفاده مى شود كه ملاك در نحوست ايام نحس صـرفـا تـفـال زدن خـود مردم است، چون تفال و تطير اثرى نفسانى دارد، كه بيانش مى آيـد، ان شـاء اللّه. و ايـن روايـات در مـقـام نـجـات دادن مـردم از شـر تـفال (و نفوس ) است، مى خواهد بفرمايد اگر قوت قلبت به اين حد هست كه اعتنايى به نـحـوسـت ايـام نكنى كه چه بهتر، و اگر چنين قوت قلبى ندارى دست به دامن خدا شو، و قرآنى بخوان و دعايى بكن.

رواج عقيده به سعادت و نحوست ايام در بـيـن اهل سنت و حمل روايات وارده از طرق شيعه در اين باره بر تقيه

بـعـضـى از عـلمـا آن روايـاتـى را كـه نـحـوسـت بـعـضـى از ايـام را مـسـلم گـرفـتـه حـمـل بـر تـقـيـه كـرده انـد، و خـيـلى هـم بـعـيـد نـيـسـت، بـراى ايـن كـه تـفـال بـه زمـان هـا و مكان ها و اوضاع و احوال، و شوم دانستن آنها از خصايص عامه است، خـرافاتى بسيار نزد عوام از امت ها و طوايف مخ تلف آنان يافت مى شود، و از قديم الايام تـا بـه امـروز ايـن خـرافـات در بـيـن مـردمان مختلف رايج بوده، و حتى در بين خواص از اهـل سـنـت در صـدر اول اسـلام روايـاتـى بـوده كـه آنـهـا را بـه رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) نسبت مى دادند، در حالى كه احدى جراءت نكرده آنـهـا را رد كـنـد، هـمـچـنـان كـه در كـتـاب مـسـلسـلات بـه سـنـد خـود از فـضـل بـن ربيع روايت كرده كه گفت : روزى با مولايم مامون بودم، خواستيم به سفرى بـرويـم، چـون روز چـهـارشـنبه بود مامؤ ن گفت امروز سفر كردن مكروه است، زيرا من از پدرم رشيد شنيدم مى گفت : از مهدى شنيدم كه مى گفت،

از منصور شنيدم مى گفت، از پدرم محمد بن على شنيدم مى گفت، من از پدرم على شنيدم مى گـفـت، مـن از پـدرم عـبـداللّه بـن عـبـاس ‍ شـنـيـدم مـى گـفـت، از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليه و آله و سلم) شنيدم مى فرمود: آخرين چهارشنبه هر ماه روز نحسى است مستمر.

و امـا روايـاتـى كـه دلالت دارد بـر سعادت ايامى از هفته و يا غير هفته، توجيه آنها نيز نـظـيـر اوليـن تـوجـيـهـى است كه قبلا در اخبار داله بر نحوست ايام بدان اشاره كرديم، بـراى ايـن كـه در ايـن گـونـه روايـات سـعـادت آن ايـام و مـبـارك بـودنـش را چـنـيـن تعليل كرده كه چون در فلان روز حوادثى متبرك رخ داده، حوادثى كه از نظر دين بسيار مـهـم و عظيم است، مانند ولادت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) و بعثتش، همچنان كه روايت شده كه خود آن جناب دعا كرد و عرضه داشت : بار الها روز شنبه و پنجشنبه را از همان صبح براى امتم مبارك گردان.

و نيز روايت شده كه خداى تعالى آهن را در روز سه شنبه براى داوود نرم كرد.

و اين كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) روز جمعه به سفر مى رفت.

و اين كه كلمه (احد - يكشنبه ) يكى از اسماى خداى تعالى است.

پس از آنچه گذشت هر چند طولانى شد اين معنا روشن گرديد كه اخبارى درباره نحوست و سـعـادت ايـام وارد شـده بـيـش از اين دلالت ندارد كه سعادت و نحوست به خاطر حوادثى ديـنى است، كه بر حسب ذوق دينى و يا بر حسب تاثير نفوس يا در فلان روز ايجاد حسن كـرده، و يـا بـاعـث قـبـح و زشتى آن شده، و اما اين كه خود آن روز و يا آن قطعه از زمان متصف ميمنت و يا شئامت شود، و تكوينا خواص ديگرى داشته باشد،ساير زمان ها آن خواص را نـداشـتـه بـاشـد، و خلاصه علل و اسباب طبيعى و تكوينى آن قطعه از زمان را غير از سـايـر زمـان هـا كـرده باشد از آن روايات بر نمى آيد، و هر روايتى كه بر خلاف آنچه گفتيم ظهور داشته باشد، بايد يا حمل بر تقيه كرد و يا به كلى طرح نمود.

2 - سعادت و نحوست كواكب (از نظر عقل و شرع)

2 - در سـعـادت و نـحـوست كواكب : در اين فصل راجع به اين مطلب بحث مى كنيم كه آيا اوضاع كواكب آسمانى در سعيد بودن و يا نحس بودن حوادث زمين تاثير دارند يا خير؟

و گـفـتـار در ايـن بـحـث از نـظر عقل همان گفتارى است كه در مسأله سعادت و نحوست ايام گـذشت، در اينجا نيز راهى براى اقامه برهان بر هيچ طرف نداريم، نه مى توانيم با بـرهـان، سـعـادت خورشيد و مشترى و قرآن سعدين را اثبات كنيم، و نه نحوست مريخ و قران نحسين و قمر در عقرب را، (و نه نفى اينها را).

بـله مـنجمين قديم هند معتقد بودند كه حوادث زمين ارتباطى با اوضاع سماوى دارند، و به طـور مـطـلق چه ثوابت آسمان و چه سياراتش در وضع زمين اثر دارند. و بعضى ديگر از مـنـجـمـيـن غـيـر هـنـد ايـن ارتـباط را تنها ميان اوضاع سيارات هفتگانه آن روز و حوادث زمين قائل بودند، نه ثوابت، و آنگاه براى اوضاع مختلف آنها آثارى شمرده اند كه به آنها احـكام نجوم مى گويند، كه هر يك از آن اوضاع پيش آيد مى گويند به زودى در زمين چنين و چنان مى شود.

اقوال منجمين درباره ارتباط كواكب با حوادث زمينى

و هـمـيـن مـنـجمين درباره خود ستارگان اختلاف كرده اند: بعضى گفته اند:اجرام موجوداتى هستند داراى نفوسى زنده، و داراى اراده، و كارهايى مى كنند به عنوان يك علّت فاعلى مى كـنـنـد. و بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: اجـرامـى هـسـتـنـد بـدون نـفـس، ولى در عـيـن حال هر اثرى كه از خود بروز مى دهند عنوان يك علّت فاعلى بروز مى دهند. بعضى ديگر گـفـتـه انـد:عـلت فـاعـلى آثـار خـود نـيـسـتـنـد، بـلكـه زمـيـنـه فـراهـم سـاز فـعـل خـدايـند و فاعل حوادث خداى تعالى است. جمعى ديگر گفته اند: كواكب و اوضاع آن صـرفـا عـلامـتـهـايـى هـسـتـنـد بـراى حـوادث، و امـا خـود آنـهـا هـيچ كاره اند، و حوادث نه فـعل آنها است و نه آنها زمينه چين فعل خدا در آن حوادثند. بعضى هم گفته اند: اصلا هيچ ارتباطى ميان اوضاع كواكب و حوادث زمينى نيست، حتى آن اوضاع علامت حدوث آن حوادث هم نيستند، بلكه عادت خدا بر اين جارى شده كه فلان حادثه زمينى را مقارن با فلان وضع آسمانى پديد آورد.

و هـيـچ يـك از اين احكام كه گفته شد دائمى و عمومى نيست، و چنان نيست كه در هنگام پديد آمـدن فـلان وضع آسمانى بتوان حكم قطعى كرد به اين كه فلان حادثه زمينى حادث مى شـود، گـاهـى ايـن پيشگوييها درست در مى آيد، و گاهى هم دروغ مى شود، و ليكن داستان هاى عجيب و حكايات غريبى كه از است خراجات اين طائفه به ما رسيده، اين معنا را مسلم مى كند كه چنان هم نيست كه ميان اوضاع آسمانى و حوادث زمينى هيچ رابطه اى نباشد، بلكه رابـطـه جـزئى هـسـت، امـا همان طور كه گفتيم رابطه جزئى، نه رابطه صد در صد، و اتفاقا در رواياتى هم كه از ائمه معصومين (عليهم السلم) درباب آمده، اين مقدار تصديق شده است.

بـنـابـرايـن، نـمى توان حكم قطعى كرد به اين كه فلان كوكب يا فلان وضع آسمانى سـعـد اسـت يـا نـحـس، و امـا اصـل ارتـباط حوادث زمينى با اوضاع آسمانى را هيچ دانشمند اهل بحثى نمى تواند انكارش كند، و اين مقدار، از نظر دين ضررى به جايى نمى رساند حـال چـه ايـن كـه بـگـويند اين اجرام داراى نفس ناطقه هم هستند، يا اين را نگويند، على اى حال با هيچ يك از ضروريات دينى مخالفت ندارد.

مگر اين كه كسى تو هم كند كه اعتقاد به چنين تاثيرى شرك است، چون در حقيقت كسى كه ستارگان را در پديد آوردن حوادث زمين موثر مى داند آنها را خالق آن حوادث مى شمارد، و مـى تـوانـد خـلقت حوادث را منتهى خداى تعالى نسازد. ليكن اين تو هم صحيح نيست، چون احدى چنين حرفى نزده، حتى وثنى مذهبان از صابئه كه كواكب را مى پرستند چنين ادعايى نكرده اند.

ممكن است كسى اشكال كند كه وقتى ستارگان پديد آورنده حوادث زمينند پس در حقيقت مدبر نـظـام كـون و مـسـتـقـل در تـدبـيـر آن هستند، در نتيجه داراى ربوبيت هستند، كه خود مستوجب معبوديت نيز هست، و اين همان شرك در پرستش است، كه صابئه ستاره پرست بر آنند.

اقسام رواياتى كه در اين باره وارد شده اند

و امـا روايـات وارده در ايـن كـه اوضـاع سـتـارگـان در سـعادت و نحو ست اثر دارند و يا نـدارنـد بـسـيـار زيـاد و بـر چـنـد قـسـمند: بعضى از آن روايات ظاهرش مسأله سعادت و نـحـوسـت را پـذيـرفـتـه، مانند روايتى كه صاحب رساله الذهبيه در كتاب خود از حضرت رضـا (عليه السلام) نقل كرده، كه فرمود: بدان كه جماع با زنان در وقتى كه قمر در برج حمل (فروردين ) و يا برج دلو (بهمن ) است بهتر است، و از آن بهتر وقتى است كه قمر در برج ثور (ارديبهشت ) باشد، كه شرف قمر است.

و در بـحـار از نـوادر و او به سند خود از حمران از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كـه فـرمود: كسى كه مسافرت و يا ازدواج كند، در حالى كه قمر در عقرب باشد، هرگز خوبى نخواهد ديد (تا آخر حديث ).

و ابـن طـاووس در كتاب نجوم از على (ع) روايت كرده كه فرمود: مسافرت كردن در هر ماه وقتى كه قمر در محاق است، و همچنين وقتى كه در عقرب است خوب نيست.

حمـل آن دسته روايات كه بر سعد و نحس بودن بعضى كواكب دلالت دارند بر تقيه و وجوهى ديگر در اين باره

و مـمـكـن اسـت امـثـال ايـن روايـات را حـمـل كـنـيـم بـر تـقـيـه كـه البـته ديگران هم اينطور حـمل كرده اند، و نيز ممكن است حمل شود بر مقارنه اين اوقات با تفالى كه عامه مى زنند، هـمـچـنـان كـه عـده اى از روايـات نيز به آن اشعار دارد، چون در آن روايات دستور داده اند براى دفع نحوست صدقه دهيد، مانند روايتى كه راوندى به سند خود از موسى بن جعفر از پدرش از جدش نقل كرده كه در حديثى فرمود: در هر صبحگاه به صدقه اى تصدق ده تـا نـحـوسـت آن روز از تـو بـر طـرف شود، و در هر شامگاه به صدقه اى تصدق ده تا نحوست آن شب از تو دور گردد، (تا آخر حديث ).

مـمـكـن هـم هـسـت بـگـويـيم : اين روايات نظر به ارتباط خاص دارد كه بين وضع آسمان و حـادثـه زمـيـنى به نحو اقتضا هست، نه به نحو عليت. دسته دوم از روايات آن رواياتى اسـت كـه بـه كـلى تاثيرات نجوم در حوادث را انكار و تكذيب نموده و به شدت از اعتقاد بدان و نيز اشتغال به علم نجوم نهى مى كند، مانند كلام اميرالمؤمنين در نهج البلاغه كه مـى فـرمـايد: (و المنجم كالكاهن و الكاهن كالساحر و الساحر كالكافر و الكافر فى النار).

و از اخبارى ديگر بر مى آيد كه آن را تصديق كرده، و اجازه داده كه در نجوم نظر كنند و فـرمـوده انـد: نـهـى از اشـتـغـال بـه عـلم نـجـوم بـراى ايـن اسـت كـه مـبـادا كـسـى آنـها را مستقل در تاثير بپندارد، و كارش منجر به شرك شود.

دسـتـه سـوم از آن روايـات، احـاديثى است كه دلالت دارد بر اين كه نجوم در جاى خود حق است چيزى كه هست اندك از اين علم فايده ندارد و زيادش هم به دست كسى نمى آيد، همچنان كه در كافى به سند خود از عبد الرحمان بن سيابه روايت كرده كه گفت : به امام صادق (عليه السلام) عـرضـه داشـتـم : فـدايـت شـوم، مـردم مـى گـويـنـد تحصيل علم نجوم حلال نيست، و من اين علم را دوست مى دارم، اگر به راستى مضر به دين مـن اسـت، دنبالش نروم، چون مرا به چيزى كه مضر به دينم باشد حاجتى نيست، و اگر مـضـر بـه ديـنـم نـيـسـت بـفـرما، كه به خدا قسم خيلى به آن علاقه مندم، و خيلى اشتهاى تحصيل آن را دارم ؟

فرمود: اينطور كه مردم مى گويند نيست، نجوم ضررى به دينت نمى زند، آنگاه فرمود: ليـكـن شـمـا مـى تـوانـيـد مـخـتـصـرى از ايـن عـلم را بـه دسـت آوريـد و يـك قـسـمت از آن را تـحصيل كنيد، كه تازه زياد همان قسمت را هم نمى توانيد به دست آوريد، و اندكش هم به دردتان نمى خورد (تا آخر حديث ).

و در بحار از كتاب نجوم ابن طاووس از معاويه بن حكيم از محمد بن زياد از محمد بن يحيى خثعمى روايت كرده كه گفت : من از امام صادق (عليه السلام) از علم نجوم پرسيدم، كه آيا حق است يا نه ؟ فرمود: بله حق است. عرضه داشتم : آيا در روى زمين كسى را سراغ داريد كه اين علم را دارا باشد؟ فرمود: بله، در روى زمين كسى هست كه آن را مى داند.

و در عـده اى از روايـات آمـده كـه كـسـى به جز يك خانواده هندى و خانواده اى از عرب از آن آگهى ندارد.

و در بعضى از آن روايات به جاى خانواده اى از عرب خانواده اى از قريش آمده.

و ايـن روايات مطلب سابق ما را تأييد مى كند كه گفتيم بين اوضاع كواكب و حوادث زمين ارتباطى جزئى هست.

بـله در بـعـضـى از اين روايات آمده كه خداى تعالى مشترى را به صورت مردى به زمين فرستاد، و او در زمين به مردى از عجم (غير عرب ) برخورد، و علم نجوم را به او تعليم كرد، تا آنجا كه پنداشت كه كاملا فرا گرفته، بعد از او پرسيد: حالا ببين مشترى كجا اسـت ؟ آن مـرد گـفـت : من ستاره مشترى را در فلك نمى بينم، و نمى دانم كجا است، مشترى فهميد كه او درست نياموخته او را عقب زد، و دست مردى از هند را گرفته علم نجوم را به او تعليم داد، تا جايى كه پنداشت كاملا ياد گرفته، آنگاه پرسيد: حالا بگو ببينم مشترى كجا است ؟ او گفت محاسبات من دلالت دارد بر اين كه مشترى خود تو هستى، همين كه اين را گـفـت صـيحه اى زد و مرد، و علم او به اهل بيتشارث رسيد، و علم نجوم در آن خانواده است. ولى اين روايت خيلى شباهت دارد به روايات جعلى.

3 - تفال خوب و بد

در تـفـال خـوب و بـد: و ايـن تـفـال را كـه اگـر خـيـر بـاشـد تـفـال، و اگـر شـر بـاشـد تـطـيـر مـى خـوانـنـد، عـبـارت اسـت از استدلال به يكى از حوادث به حادثه اى ديگر، كه بعدا پديد مى آيد،

و در بـسـيـارى از مـواردش مـوثر هم واقع مى شود، و آنچه را كه انتظارش دارند پيش مى آيـد، چـه خـيـر و چـه شـر، چـيـزى كـه هـسـت فـال بـد زدن مـوثـرتـر از فـال خـيـر زدن اسـت (و ايـن تـاثـيـر مـربـوط بـه آن چـيـزى كـه بـا آن فـال مـى زنـند نيست، مثلا صداى كلاغ و جغد نه اثر خير دارد و نه اثر شر بلكه )، اين تاثير مربوط است به نفس فال زننده، حال ببينيم در شرع درباره اين مطلب چه آمده ؟

قـبـل از ايـن رسـيـدگـى بـايـد بـگـويـيـم كـه : اسـلام بـيـن فـال خـوب و فـال بـد فـرق گـذاشـتـه، دسـتـور داده مـردم هـمـواره فـال نـيـك بـزنـند، و از تطير يعنى فال بد زدن نهى كرده، و خود اين دستور شاهد بر همان است كه گفتيم اثرى كه در تفال و تطير مى بينيم مربوط به نفس صاحب آن است.

امـا دربـاره تـفـال در روايـاتـش ايـن جـمـله از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم) نـقـل شـده كـه فـرمـوده : (تـفـالوا بـالخـيـر تـجـدوه - هـمـواره فال نيك بزنيد تا آن را بيابيد).

و نـيـز از آن بـزرگـوار نـقـل شـده كه بسيار تفال مى زده، همچنان كه در داستان حديبيه ديـديـم كـه وقـتـى سـهـيـل بـن عـمـرو از طـرف مـشـركـيـن مـكـّه آمـد رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) فـرمـود: حـالا ديـگـر امـر بـر شـمـا سهل و آسان شد.

و نيز در داستان نامه نو شتنش به خسرو پرويز آمده كه وى را دعوت به اسلام كرد، و او نـامـه آن جـناب را پاره كرد و در جواب نامه مشتى خاك براى آن حضرت فرستاد، حضرت هـمـيـن عـمل را به فال نيك گرفت و فرمود: زودى مسلمانان خاك او را مالك مى شوند و اين گونه تفال ها را در بسيارى از مواقفش داشته.

بيان اينـكـه تـاثـيـر تـفـال و تـطـيـر مـربـوط بـه حـالت نـفـسـانى كسى است كه تفال و تطير مى كند

و امـا تـطـيـر و فـال بـد زدن را در بـسـيـارى از مـوارد، قـرآن كـريـم از امـت گـذشـتـه نـقـل كـرده كـه آن امـت هـا بـه پـيـامـبـر خـود گـفـتـنـد مـا تـو را شـوم مـى دانـيـم، و فـال بـد بـه تـو مـى زنـيـم و بـه هـمـيـن جـهت به تو ايمان نمى آوريم، و آن پيامبر در پـاسـخـشـان گـفـتـه كـه : تطير، حق را ناحق و باطل را حق نمى كند و كارها همه دست خداى سبحان است، نه به دست فال، كه خودش مالك خودش نيست تا چه رسد به اين كه مالك غـيـر خودش باشد و اختيار خير و شر و سعادت و شقاوت ديگران را در دست داشته باشد، از آن جمله فرموده : (قالوا انا تطيرنا بكم لئن لم تنتهوا لنرجمنكم و ليمسنكم منا عذاب اليـم قـالوا طـائركـم معكم ) يعنى آن چيزى كه شر را به سوى شما مى كشاند با خود شـمـا اسـت نـه بـا مـا، و نـيـز فـرمـوده : (قـالوا اطـيـرنـا بـك و بـمـن مـعـك قال طائركم عند اللّه ) يعنى آن چيزى كه خير و شر شما وسيله آن به شما مى رسد نزد خداست، وخداست كه در ميان شما تقدير مى كند آنچه را كه مى كند، نه من و نه اين همراه من، ما مالك هيچ چيزى نيستيم. اين چند شاهد از قرآن كريم بود.

و امـا در روايـات اخـبـار بـسـيـار زيـادى در نـهى از آن و اين كه براى دفع شومى آن بى اعـتـنـايـى نـمـوده و بـه خـدا تـوكـل كـنـيـد، و بـه دعـا مـتـوسل شويد، رسيده، و اين روايات نيز بيان گذشته ما را تأييد مى كند، كه گفتيم : تاثير تفال و تطير مربوط به نفس صاحب آن است، از آن جمله در كافى به سند خود از عـمـرو بـن حـريـث روايـت كـرده كـه گـفـت : امـام صـادق (عليه السلام) فـرمـود: طـيـره و فـال بـد زدن را اگـر سـسـت بـگيرى و به آن بى اعتنا باشى و چيزى نشمارى سست مى شـود، و اگـر آن را مـحـكـم بـگـيـرى مـحـكـم مـى گـردد. پـس دلالت حـديـث بـر ايـن كـه فال چيزى نيست هر چه هست اثر نفس خود آدمى بسيار روشن است.

و نـظـيـر ايـن روايـت حـديـثـى اسـت كـه از طـرق اهـل سـنـت نقل شده كه فرمود: سه چيز است كه احدى از آن سالم نيست، يكى طيره است، و دوم حسد و سـوم ظـن. پـرسـيـدنـد: پـس مـا بـايـد چـه كـار كـنـيـم ؟ فـرمـود: وقـتـى فـال بـد زدى بى اعتنايى كن و برو، و چون دچار حسد شدى در درون بسوز ولى ترتيب اثـر عـمـلى مـده و ظـلم مـكـن، و چـون ظن بد به كسى بردى در پى تحقيق برميا، (و يا ظن خودت را مپذير).

نهى از فال بد زدن و توصيه توكل بر خدا در موارد تطير

و نـيـز در ايـن مـعـنـا روايـت كـافى است كه از قمى از پدرش از نوفلى از سكونى از امام صـادق (عليه السلام) نـقـل كـرده كه فرمود: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود:

كفاره فال بد زدن توكل به خداست تا آخر حديث ) و جهتش روشن است، براى اين كه معناى توكل اين است كه تاثير امر را به خداى تعالى ارجاع دهى، و تنها او را موثر بدانى، و وقتى چنين كردى ديگر اثرى براى فال بد نمى ماند تا از آن متضرر شوى.

و در مـعـنـاى ايـن حـديـث روايـتـى اسـت كـه از طـرق اهـل سـنـت نقل شده، و طورى كه در كتاب نهايه ابن اثير آمده فرموده : طيره شرك است، و هيچ يك از مـا خـالى از طـيـره نـيـسـتـيـم، و ليـكـن خـداى تـعـالى اثـر آن را بـه وسـيـله توكل خنثى مى كند.

و بـاز در مـعـنـاى حـديـث سـابـق روايـتـى اسـت كـه از مـوسـى بـن جـعـفـر (عليه السلام) نـقـل شـده كـه فرمود: آنچه براى مسافر در راه سفرش ‍ شوم است هفت چيز است : 1 - اين كـه كـلاغى از طرف دست راستش بانگ بر آورد 2 - اين كه سگى جلو او در آيد و دم خود افـراشـته باشد 3 - اين كه گرگى گرسنه و درنده در روى او زوزه بكشد، در حالى كه روى دم نشسته باشد، و سپس سه مرتبه دم خود را بلند كند و بخواباند 4 - اين كه آهويى پيدا شود، و از طرف راست او به طرف چپش بگريزد 5 - اين كه جغدى بانگ بر آورد 6 - ايـن كـه زنـى بـا موى جو گندمى در برابرش قرار گيرد و چشمش بصورتش افـتـد 7 - ايـن كـه الاغ عـضـبـان يعنى گوش بريده (و يا بينى بريده ) اى ببيند، پس اگر از ديدن اينها در دل احساس دلواپسى كرد بگويد: (اعتصمت بك يا رب من شر ما اجد فى نفسى - پروردگارا از شر آنچه در دل خود احساس مى كنم به تو پناه مى برم ) كه اگر اين را بگويد از شر آن محفوظ مى ماند.

و ايـن خـبـر آنـطـور كـه در بـحـار الانـوار آمـده بـه هـمـان عـبـارت در كـافـى و خـصـال و مـحـاسـن و فـقـيـه نـيـز آمـده، ولى بـا عـبـارتـى كـه مـا نقل كرديم در بعضى از نسخه هاى فقيه آمده است.

بحث از ساير امورى كه در نظر عامه مردم شوم و نحس است

بـحـث ديـگـرى هست كه آن نيز ملحق به اين بحث هايى است كه گذشت و همه حرفهايى كه زده شد در آن بحث نيز مى آيد، و آن بحث از ساير امورى است كه در نظرعامه مردم،

شوم و نحس است، مانند شنيدن يك بار عطسه در هنگام تصميم گرفتن بر كارى از كارها، و در روايات از تطير به آنها نهى شده، و دستور داده اند كه در برخورد با آنها به خدا تـوكـل كـنيد، و روايات اين امور در ابواب مختلفى متفرق است، مثلا در حديثى نبوى كه از طـريـق شـيـعه و سنى نقل شده آمده كه : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود: عـدوى، طـيـره، هـامـه، شـوم، صـفـر، رضـاع بـعـد از فـصـال، تـعـرب بـعـد از هـجـرت، روزه از سـخـن در يـك شـبـانـه روز، طـلاق قبل از نكاح، عتق قبل از ملك و يتيمى بعد از بلوغ، در اسلام نيست .

و مـراد از عـدوى سـرايـت مـرضـهـاى مـسـرى مـانـنـد جـرب، وبـا، آبـله و امـثـال آن است، چون كلمه عدوى مانند كلمه اعداء مصدر و به معناى تجاوز است، و منظور از ايـن كـه فـرمـوده : عدوى در اسلام نيست، به طورى كه از مورد روايت استفاده مى شود اين اسـت كه : ما خود واگيرى را عامل مستقل بيمارى بدانيم، به طورى كه خداى تعالى و مشيت او در آن هيچ دخالتى نداشته باشد.

و مـراد از هـامـه يـك اعـتـقـاد خـرافـى در بـيـن مـشـركـيـن و اهـل جـاهـليـت مـعـتـقـد بـودنـد اگـر كـسـى كـشـتـه شـود روحـش بـه شكل مرغى در مى آيد، و در قبر او لانه مى كند، و همواره مى نالد، و از عطش شكوه مى كند، تـا انـتـقـامش را از قاتلش بگيرند. و مراد از صفر، سوت زدن در هنگام آب دادن به حيوان اسـت، و رضـاع بـعـد از فـصـال يـعـنـى طـفـل را بـعـد از آنـكـه از شـير گرفتند دوباره شـيـرخـوارش كـنند. و تعرب بعد از هجرت به معناى بازگشتن به بدوى بعد از آنكه از آنجا مهاجرت كرده (و اين كنايه است از كفر بعد از سلم).

مقصود از تكذيب قوم ثمود به (نذر)

كذبت ثمود بالنذر

در كلمه (نذر) سه احتمال هست :

احـتـمال اول اين كه : به قول بعضى ها مصدر باشد كه در اين صورت معناى آيه اين مى شود كه : قوم ثمود انذار پيامبرشان صالح (عليه السلام) را تكذيب كردند.

احتمال دوم اين كه : جمع نذير باشد، البته نذير به معناى منذر، كه در صورت معنا چنين مـى شـود: قـوم ثـمـود هـمه منذران يعنى همه انبيا را تكذيب كردند، چون تكذيب يك پيامبر تـكذيب همه انبيا است، به خاطر اين كه رسالت همه يكى است، و اختلافاتى در رسالت آنان نيست و بنابراين، آيه مورد بحث در معناى آيه كذبت ثمود المرسلين خواهد بود.

احـتـمـال سـوم ايـن كه : جمع نذير به معناى انذار باشد، كه برگشت آن يكى از دو معناى قـبـلى خـواهـد بـود، زيـرا در ايـن صـورت يـا آيـه را معنا مى كنيم به كه ثمود انذاره اى صـالح را تـكـذيـب كردند، كه اين همان معناى اول است. و يا مى گوييم : قوم ثمود انذار صـالح و انـذار آن پيامبر ديگر و آن ديگر و بالاخره انذارهاى همه انبيا را تكذيب كردند، كه در اين صورت همان معناى دوم خواهد بود.

 

فقالوا ابشرا منا واحدا نتبعه انا اذا لفى ضلال و سعر

ايـن جمله تفريع و نتيجه گيرى از تكذيب در جمله قبلى است، و كلمه سعر جمع سعير به مـعـنـاى آتـش شـعـله ور اسـت، احـتـمـال هـم دارد بـه مـعـنـاى جـنـون بـاشـد، و ايـن احـتـمـال با سياق مناسب تر است، و ظاهرا مراد از كلمه واحد واحد عددى باشد، و معناى آيه ايـن اسـت كـه : قـوم ثـمود پيامبر خود صالح را تكذيب كرده، گفتند: آيا بشرى را كه از نـوع خـود مـا يـك نـفـر تك و تنها است ، نه نيرويى دارد و نه جمعيتى با او است، پيروى كـنـيـم ؟ راسـتـى اگـر كـار مـا بدينجا بكشد خيلى بيچاره هستيم، و به ضلالتى عجيب و جنونى غريب دچار گشته ايم.

در نتيجه اين سخن توجيهى است از قوم ثمود براى پيروى نكردن از صالح، و از آن بر مـى آيـد كـه قـوم نـامـبـرده عـادت كرده بودند از كسى پيروى كنند مانند ملوك و اعاظم قوم داراى نـيـروو جـمـعيت باشند و صالح كه يك نفر بيعده و عده بود ايشان را دعوت مى كرد به اينكه او را اطاعت كنند، و اطاعت عظما و بزرگان خود را رها سازند، همچنان كه همين معنا را در جاى ديگر از قول خود صالح (عليه السلام) حكايت كرده كه گفت : (فاتقوا اللّه و اطيعون و لا تطيعوا امر المسرفين ).

و اگر كلمه واحد را به معناى واحد نوعى بگيريم، معناى آيه چنين مى شود: آيا بشرى را كـه خـود يـكـى از مـا است، يعنى او نيز مثل ما و از نوع ماپيروى كنيم ؟ كه در اين صورت آيه بعدى مفسر اين آيه مى شود.

 

ء القى الذكر عليه من بيننا بل هو كذاب اشر

اين استفهام نيز مانند استفهام سابق انكارى است، و معناى آيه اين است كه : آيا از ميان همه ما وحى تنها بر او نازل شده، و او به اين امتياز مختص گشته، با اين كه هيچ فضيلتى بر ما ندارد؟

نـه، چـنـيـن چـيـزى هـرگـز شـدنـى نـيـست، و اين كه تعبير به القاء ذكر كرد، و نفرمود (اانـزل الذكـر عـليـه ) و يـا تعبيرى نظير آن، براى اين بوده كه بفهماند چطور يك مرتبه و به عجله چنين شد - اينطور گفته اند.

احـتـمـال هـم دارد منظور اين نباشد كه چرا او به چنين خصيصه اى اختصاص يافته، بلكه مـنـظور اين باشد كه چرا ما مثل او مورد وحى قرار نگيريم ؟ وقتى بنا باشد كه وحى به يـك انـسـان كـه مـانـنـد سـايـر انـسـان هـا اسـت مـمـكـن بـاشـد، بـايـد نـزول آن بـر هـمـه جـايـز و مـمـكـن بـاشـد، پـس چـه مـعـنـا دارد كـه تـنـهـا بـر او چـيـزى نـازل شود، كه مى تواند بر همه نازل گردد، در نتيجه آيه شريفه نظير آيه در سوره شعراء است، كه مى فرمايد: (ما انت الا بشر مثلنا).

(بـل هـو كـذاب اشر) - (كذاب ) يعنى دروغ پرداز، و (اشر) يعنى پر افاده و متكبر.

مى گويند: او مى خواهد بدين وسيله بر ما بزرگى كند.

 

سيعلمون غدا من الكذاب الاشر

اين جمله حكايت كلام خداى تعالى است به صالح (عليه السلام) همان طور كه دو آيه بعد هم دنبال همين كلام است.

و مـنـظـور از كـلمـه (غـد - فـردا) عـاقـبـت اسـت، (مثل اين كه به فارسى هم مى گوييم فردا كه پير شدى چنين و چنان مى شود در عربى هـم مـى گـويـنـد بـا امـروز فـردايـى اسـت ) و خـداى تعالى در اين جمله اشاره مى كند به عذابى كه به زودى بر آنان نازل مى شود، و آن وقت به عيان مى دانند كه كذاب و اشر، صالح است يا ايشان ؟!

ناقه صالح و آزمايش الهى قوم ثمود

انا مرسلو الناقه فتنه لهم فارتقبهم و اصطبر

ايـن آيـه در مـقـام تـعـليـل هـمـان خـبـرى اسـت كـه داد، و فـرمـود: بـه زودى عـذاب بر آنان نـازل مـى شـود، و مـفاد اين تعطليل اين است كه : اين كه گفتيم به زودى عذاب بر ايشان نـازل مـى شـود، عـلتـش اين است كه ما بنا داريم چنين و چنان كنيم، و كلمه فتنه به معناى امتحان و ابتلاء است.

و معناى آيه اين است كه : ما - بر طريقه اعجاز - و به عنوان امتحان ايشان، ماده شترى را كـه در خـواسـت كـرده انـد خـواهيم فرستاد، ايشان را منتظر بگذار، و بر آزار و اذيتشان صبر كن.

 

و نبئهم ان الماء قسمه بينهم كل شرب محتضر

ضمير جمع اولى به قوم ثمود و ناقه هر دو بر مى گردد، و اگر نفرمود: (نبئهما) از باب غلبه دادن جانب قوم بوده، و كلمه (قسمت ) به معناى مقسوم است، و كلمه (شرب) به معناى سهمى از نوشيدن آب است.

و مـعناى آيه اين است كه : به قوم خود خبر بده كه بعد از آنكه ما ناقه را فرستاديم آب مـحل بين قوم و بين ناقه تقسيم شده است، هر يك از دو طرف از سهم خودش بهره بگيرد، مـردم در هـنـگـام شـرب خـود بـر سـر آب حـاضر شوند، و ناقه هم در هنگام شرب خودش ‍ حـاضـر شـود، و در ايـن بـاره در جـاى ديـگـر فـرمـوده : (قـال هـذه نـاقـه لهـا شـرب و لكـم شـرب يـوم مـعـلوم ).

 

فـنـا دوا صـاحبهم فتعاطى فعقر

مـنـظور از صاحب قوم ثمود، همان شخصى است كه ناقه را كشت، و كلمه (تعاطى ) كه مصدر فعل (تعاطى ) است به معناى دست بكار شدن است.

و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : قوم ثمود قاتل ناقه را صدا زدند، پس او دست بكار شد، و ناقه را پى كرد و كشت.

 

فكيف كان عذابى و نذر انا ارسلنا عليهم صيحة واحدة فكانوا كهشيم المحتظر

كـلمـه (مـحـتـظـر) بـه مـعـناى صاحب حظيره است، يعنى چهار ديوارى كه براى دامدارى سـاخـتـه مـى شـود (و بـه زبـان فـارسـى آن را قـلعـه و يـا بـهاربند گويند) و (هشيم مـحـتـظـر) درختهاى خشكيده و مانند آن است، كه صاحب حظيره آن را براى مصرف كردن در قلعه خود جمع مى كند.

و مـعـنـاى آيه روشن است، مى فرمايد فقط يك صيحه بر آنان فرستاديم، و همگى مانند چوب خشك رويهم ريختند.

 

و لقد يسرنا...

تفسير اين آيه گذشت.

سرگذشت قوم لوط عذابى كه دامنگيرشان شد

كذبت قوم لوط بالنذر

تفسير اين آيه نيز در نظير آن گذشت.

 

انا ارسلنا عليهم حاصبا الا ال لوط نجيناهم بسحر

كلمه (حاصب ) به معناى بادى است كه با خود، ريگ و سنگ بياورد، و مراد از آن، بادى است كه بر قوم لوط مسلط شد، و سجيل منضود بر سر آنان ريخت.

در مـجـمـع البـيـان مـى گـويـد: كـلمـه (سـحـر) زمـانـى كـه نـكره باشد (و با تنوين اسـتـعـمـال شـود) بـه مـعـنـاى سـحـرى از سـحـرهـا اسـت، در ايـن حال گفته مى شود (راءيت زيدا سحرا من الاسحار - من زيد را در سحرى از سحرها ديدم ) ولى هـنـگـامـى كـه مـنـظـورت از آن سـحـر هـمـيـن امـروز بـاشـد (بـدون تـنـويـن استعمال مى شود) مثلا مى گويى (اتيته بسحر و اتيته سحر). و معناى آيه روشن است.

 

نعمه من عندنا كذلك نجزى من شكر

كـلمـه (نـعـمـة ) مـفـعـول له بـراى فـعـل (نـجـيـنـاهـم ) اسـت، و مـعـنـى مـجـمـوع فعل و مفعولش اين است كه : ما ايشان را نجات داديم، براى اين كه نجات نعمتى باشد از ناحيه ما، نعمتى كه ايشان را بدان اختصاص داديم، چون ايشان نسبت به ما شاكر بودند، و جزاى شكر در درگاه ما نجات است.

 

و لقد انذر هم بطشتنا فتما روا بالنذر

ضـمـيـر فـاعـلى در جـمله (انذرهم ) به لوط بر مى گردد، و معناى جمله است كه : لوط ايشان را انذار كرد.

و كلمه (بطشه ) به معناى گرفتن و دستگير كردن با شدت است، و كلمه تمارى كه مـصـدر فـعـل تـمـارى اسـت به معناى اصرار بر جدال، و طرف را به شك انداختن است، و كلمه (نذر) به معناى انذار است.

و معناى آيه اين است كه : سوگند مى خورم كه لوط قوم خود را از دستگير كردن به شدت مـا زنـهار داد، ولى آنها با وى در انذار و زنهارش مجادله كردند.

 

و لقد راودوه عن ضيفه فطمسنا اعينهم فذوقوا عذابى و نذر

مـنظور از (مراوده قوم لوط از ميهمانان او) اين است كه از او خواسته اند ميهمانان خود را كـه هـمـان فرشتگان باشند تسليم ايشان كند، و منظور از (طمس ديدگان ايشان ) محو ديـدگان ايشان است، و در جمله (فذوقوا...) التفاتى از غيبت به خطاب شده، چون در اول آيه قوم لوط غايب فرض شده بودند، و در اين جمله روى سخن به خود آنان كرده، مى فـرمـايـد: پـس بچشيد عذاب مرا، و غرض ‍ از اين التفات اين بوده كه بيشتر توبيخشان كرده باشد و كـلمـه (نـذر) مـصـدرى اسـت بـه مـعـنـاى اسـم مـفـعـول (البـتـه مـفـعـول بـه ) يـعنى آن چيزى كه مردم را با آن انذار مى كنند، و آن عبارت است از عذاب، و معناى آيه روشن است.

 

و لقد صبحهم بكرة عذاب مستقر

در مـجـمـع البـيـان مـى گـويـد: كـلمـه (بـكـرة ) ظـرف زمـان اسـت، حـال اگـر ظرفى معين و شناخته شده باشد، مثلا منظورت از اين كلمه، صبح همين امروزت باشد، مى گويى : (اتيته بكره و غدوة ) بدون تنوين - هر چند كه گاهى همين نكره را نـيـز تـنـويـن مـى دهـند. و مراد از (استقرار عذاب ) وقوع عذاب بر ايشان و دست بر نداشتن از ايشان است.

 

فكيف كان عذابى... من مدكر

تفسير اين آيات در سابق گذشت.

 

و لقد جاء ال فرعون النذر كذبوا باياتنا كلها فاخذناهم اخذ عزيز مقتدر

در ايـنـجا نيز منظور از كلمه (نذر) انذار است نه اين كه جمع نذير باشد، و اگر جمله (كـذبـوا بـايـاتـنـا) را بـدون واو آورد، و در نـتـيـجـه عـطـف بـه مـا قـبـل نـكـرد، بـراى ايـن بـود كـه ايـن جمله پاسخى بود از سوالى تقديرى، گويا بعد ازفرمود: (آل فرعون هم انذار شدند)، كسى پرسيده : خوب آنها چه كردند؟ در پاسخ فـرمـوده : (كـذبـوا بـايـاتنا - آيات ما را تكذيب كردند) و آنگاه نتيجه گرفته كه (به همين جهت ما ايشان را بگرفتيم، گرفتن سلطانى عزيز و مقتدر).

بحث روايتى

(چند روايت در ذيل برخى آيات گذشته)

در روح المـعانى در ذيل آيه (و لقد يسرنا القران للذكر) مى گويد: ابن ابى حاتم از ابـن عـباس روايت كرده كه گفت : اگر نبود كه خداى تعالى خواندن قرآن را بر زبان آدميان آسان كرد، هرگز احدى از خلايق نمى توانست لب به كلام خدا بگشايد.

و نـيز گفته : ديلمى در روايتى كه سند آن را تا انس ذكر نكرده، نظير اين معنا را از انس نـقل كرده، آنگاه خود ديلمى گفته : بعيد نيست كه خبر انس اگر صحيح باشد تفسير آيه نبوده، بلكه مطلبى بوده كه خودش در ذيل اين آيه گفته است.

مؤلف: بعيد هم نيست كه مراد همان معناى دومى باشد كه ما در تفسير آيه ذكر كرديم.

و در تفسير قمى در ذيل آيـه (فـفـتحنا ابواب السماء بماء منهمر) مى گويد: كلمه (منهمر) به معناى ريختن آب اسـت، نـه بـارانـدن قـطـره هـاى بـاران، و در ذيل جمله (و فجرنا الارض عيونا فالتقى الماء) گفته يعنى آب آسمان و آب زمين بهم پـيـوسـتـنـد، عـلى امـر قد قدر و حملناة يعنى ما نوح را على (ذات الواح و دسر) بر آن مركبى كه داراى تخته ها و ميخها بود سوار كرديم، يعنى بر كشتى نشانديم.

و نـيـز در هـمـان كـتـاب در ذيـل آيه (فنادوا صاحبهم ) گفته يعنى قدار، همان كسى كه ناقه را پى كرد. و در معناى هشيم گفته يعنى گياه خشك و تر.

و در كافى به سند خود از ابى يزيد از ابى عبداللّه روايت كرده كه در ضمن حديثى كه داستان لوط را نقل كرده فرموده : پس قوم لوط با او به مكابره و زورگويى پر داختند، تـا آنـكـه داخـل خـانـه اش شـدنـد، جـبـرئيـل بـه لوط بـانـگ زد كـه رهـاشـان كن، همين كه داخـل شـدنـد جـبـرئيل با انگشت خود اشاره اى آنان كرد، همه كور شدند، اينجاست كه خداى تعالى مى فرمايد: (فطمسنا اعينهم ).

آيات 43 تا 55 سوره قمر

 اكفاركم خير من اولئكم ام لكم براءة فى الزبر(43)

 ام يقولون نحن جميع منتصر(44)

 سـيـهـزم الجـمـع و يـولون الدبـر(45)

 بـل السـاعـة مـوعـدهم و الساعة ادهى و امر(46)

 ان المجرمين فى ضلال و سعر(47)

 يوم يسحبون فى النار على وجوههم ذوقوا مس سقر(48)

 انا كل شى ء خلقنه بقدر(49)

 و ما امرنا الا وحدة كلمح بالبصر(50)

 و لقد اهلكنا اشياعكم فـهـل مـن مـدكـر(51)

 و كـل شـى ء فـعـلوه فـى الزبـر(52)

 و كـل صـغـيـر و كـبـيـر مـسـتطر(53)

 ان المتقين فى جنات و نهر(54)

 فى مقعد صدق عند مليك مقتدر(55)

ترجمه آيات

آيـا فـكـر مـى كـنـيـد كـفـار شـمـا بـهتر از آن كفارند (و به همين جهت گرفتار آن جزا نمى شوند)؟ و يا راستى در كتب آسمانى برائتى براى شما آمده ؟ (43).

و يـا نـه بـلكـه مى گويند چون در كفر خود اتحاد داريم، از هر كس بخواهد عذابمان كند انتقام مى گيريم (44).

(ولى بـدانـيـد كـه ) اين جمع متحد به زودى در جنگى شكست مى خورند و پا به فرار مى گذارند (اين شكست دنيايى كه چيزى نيست ) (45).

بلكه قيامت موعدشان است، و قيامت بلايى بس عظيم تر و تلختر(46).

بـه درستى مجرمين از موطن سعادت يعنى از بهشت گمراه و در آتش افروخته در روزى كه به سوى آتش با رخساره ها كشيده مى شوند، (و به آنها گفته مى شود) بچشيد حرارت دوزخ را (48).

كه ما هر چيزى را با اندازه گيرى قبلى آفريديم (49).

و امر ما تنها يكى، آن هم به سرعت چشم گرداندن است (50).

و با اين كه ما امثال شما را هلاك كرديم باز هم كسى نيست كه متذكر شود (51).

بدانند كه آنچه كرده اند در نامه ها ضبط است (52).

و هر كوچك و بزرگى در آن نوشته شده (53).

به درستى مردم با تقوا در بهشت ها و در وسعتند (54).

در جايگاهى كه همه قرب و نعمت و سرور و بقا است، قرب مالكى مقتدر (55).

بيان آيات

ايـن آيـات بـه منزله نتيجه گيرى از مطالب و اخبار عبرت انگيزى است جلوتر آن را مكرر ذكـر كـرده بـود، و آن اخبار نخست راجع به قيامت بود، و بار دوم راجع به داستان امت هاى هالك بود، پس در حقيقت اين آيات در درجه اول انعطافى به اخبار امت هاى هالكه دارد، و در نـتـيـجـه خـطـابـى اسـت به قوم ر سول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم)، كه كفار شما بهتر از كفار امت هاى طاغى و جبار گذشته نيستند، و همان طور كه خداى تعالى آنها را به ذلت بـارتـريـن وجـه هـلاك كـرد، اينان را نيز هلاك مى كند، و كفار شما برائتى از آتش ‍ دوزخ نـدارنـد، و چـنـيـن مـدركى برايشان نوشته نشده، تا با كفار امت هاى گذشته فرق داشـتـه بـاشـنـد، عده و عده شأن هم در جلوگيرى از عقاب خدا سودى به حالشان نخواهد داشت.

و در درجـه دوم بـه اخبار مربوط به قيامت كه در سابق گذشت انعطاف دارد، مى فرمايد: اگـر هـمـچـنـان مـرتـكب جرم شوند، و دعوت تو را تكذيب كنند، بلاى قيامتشان عظيم تر و تـلخ ‌تـر خـواهد بود، و در آخر اشاره اى منزلگاه متقين در آن روز نموده، سوره را ختم مى كند.

 

اكفاركم خير من اولئكم ام لكم براءة فى الزبر

مقصود از خطاب در (اكفاركم خير...)

ظـاهـرا خـطـاب در ايـن آيـه بـه قـوم رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) است، چه مـسـلمـانـشـان و چـه كـفـارشان، چون كفار را به ايشان نسبت داده فرموده : (آيا كفار شما بـهـتـرنـد...)، و مـنـظـور از بـهـتـرى، بـهـتـرى در وضـع دنـيـا و زخارف زندگى آن از مـال و فـرزنـدان اسـت ، مـمـكـن هـم هـسـت مـنـظـور بـهـتـرى از حيث اخلاق عمومى و اجتماعى از قبيل سخاوت و

شـجـاعت و شفقت بر ضعفا باشد و اشاره با كلمه (اولئكم ) به اقوامى است اخبارشان ذكـر شـده ، يـعـنـى قـوم نـوح و عـاد و ثـمـود و قـوم لوط و آل فرعون. و استفهام در آيه انكارى است.

و مـعـنـاى آيـه چنين است : آنهايى كه از شما كفر مى ورزند بهتر از اين امت ها كه به عذاب خدا هلاك شدند نيستند، تا آنان مشمول عذاب بشوند، و اينان نشوند.

و مـمـكـن است خطاب در جمله (اكفاركم ) به عموم مسلمانان و كفار نباشد، بلكه تنها به كفار باشد، به اين عنايت كه كفار، قوم رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) بودند، و مـعـلوم اسـت كـه كفار در ميان كفار بودند، چون خود آنان بوده اند، و از اين جهت فرموده : كفار شما.

و ظـاهـرا جـمـله (ام لكـم بـراءة فـى الزبـر) نـيـز ايـن است كه : خطاب در آن به عموم مـسلمانان و كفار باشد، و كلمه (زبر) جمع زبور است، و زبور به معناى كتاب است. ولى بـعـضـى هـا گـفـتـه انـد: مـراد از زبـر كـتابهاى آسمانى است، كه بر انبيا (عليهم السلم) نازل شد.

و معناى آيه اين است كه : نه، آنطور نمى پرسيم، بلكه مى پرسيم آيا در كتب آسمانى از ناحيه خدا سندى نوشته شده كه شما ايمن از عذاب و باز خواست هستيد هر چند كه كافر باشيد و هر جرمى را مرتكب شويد؟!

 

ام يقولن نحن جميع منتصر

كـلمـه (جـمـيـع ) به معناى مجموع است، و مراد از آن يكى شدن مجتمع آنان از حيث اراده و عمل است، و كلمه (انتصار) به معناى انتقام، و يا به معناى يارى كردن يكديگر است، هـمـچـنان كه در قرآن آنجا كه گفتگوى مردم در قيامت راحكايت مى كند فرموده : (ما لكم لا تناصرون ).

و معناى آيه اين است كه : نه، بلكه مى پرسيم آيا كفار مى گويند ما مردمى هستيم مجتمع و مـتـحـد كـه از هر كسى كه بخواهد به ما صدمه اى وارد آورد انتقام مى گيريم ؟ و يا اين است كه ما يكديگر را يارى مى كنيم و شكست نمى خوريم ؟

 

سيهزم الجمع و يولون الدبر

الف و لام در كـلمـه (الجمع ) الف و لام عهد ذكرى است، مى فهماند گفتار درباره همان جمعى است كه قبلا ذكر شده بود، و الف و لام در كلمه (الدبر) الف و لام جنس است،

و معناى (تولى دبر) پشت به جنگ كردن و عقبگرد كردن است، و معناى آيه اين است كه : هـمـيـن جـمـعـيـتـى كـه به آن مى بالند به زودى شكست خورده و عقبگرد مى كنند و پا به فرار مى گذارند.

و در اين آيه از شكست كفار و تفرق جمعيت آنان پيشگويى مى كند، و دلالت دارد بر اين كه ايـن شـكـسـت و مـغلوبيت ايشان در جنگى واقع خواهد شد كه خو دشان به راه مى اندازند، و هـمـيـن طـور هـم شـد، يـعـنـى جـنـگ بـدر پـيـش آمـده و كفار شكست خوردند، و اين خود يكى از پيشگوييهاى قرآن كريم است.

 

بل الساعه موعدهم و الساعة ادهى و امر

كـلمـه (ادهـى ) اسم تفضيل از دهاء است، و (دهاء) عبارت است از بلاى عظيم و سختى كـه راهـى براى نجات از آن نباشد، پس ‍ (ادهى ) به معناى بلايى عظيم تر، و همچنين كلمه (امر) اسم تفضيل از مرارت (تلخى ) است، كه ضد حلاوت (شيرينى ) است، و در آيـه شـريفه از تهديد به شكست و عذاب دنيوى اعراض شده، تهديدشان مى كند به اين كه به زودى در قيامت بلايى عظيم تر و تلخ ‌تر از شكست به سرشان خواهد آمد، و قبلا هم در آغاز خبرهاى تهديد آميز مسأله قيامت ذكر شده بود، و گفتار در اين جمله ترقى او را مى رساند.

و مـعـنـاى آيه اين است كه : تمامى عقوبت آنان در شكست و عذاب دنيوى خلاصه نمى شود، بـلكـه عـقـوبتى كه در قيامت دارند و قبلا هم بدان اشاره كرده بوديم كه موعد ايشان است عظيم تر از هر داهيه و عذاب، و تلختر از هر تلخى ديگر است.

 

ان المجرمين فى ضلال و سعر

كلمه (سعر) جمع سعير است، و (سعير) به معناى آتش شعله ور است، و در اين آيه مـطـلب آيـه قـبـل تـعـليـل شـده، و در نتيجه معناى مجموع دو آيه چنين مى شود: علت اين كه گـفـتـيـم قـيـامـت بـلايـى عـظيم تر و تلخ ‌تراين كه ايشان مجرمند، و مجرمين از نظر موطن سعادت يعنى بهشت در ضلالتند، و در عوض در آتشى شعله ور قرار دارند.

 

يوم يسحبون فى النار على وجوههم ذوقوا مس سقر

كلمه (سحب ) كه مصدر فعل مـجـهـول (يـسـحـبون ) است به معناى اين است انسانى را با صورت روى زمين بكشند، و كـلمـه (يـوم ) ظـرفـى بـراى جـمـله (فى ضلال وسعر)، و كلمه (سقر) يكى از اسـامـى است، و (مس كردن سقر) به اين است كه : سقر با حرارت و عذابش به ايشان برسد.

و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كه : اين كه گفتيم مجرمين از نظر رسيدن به منزلگاه سعادت در ضلالتند و در عـوض راه آتـش را در پـيـش دارنـد، ايـن جـريـان در روزى صـورت مـى گـيرد كه با صـورت در آتـش كشيده مى شوند، و آن وقت به ايشان گفته مى شود: بچشيد آنچه را كه جهنم با حرارت و عذابش به شما مى دهد.

 

انا كل شى ء خلقناه بقدر

كـلمـه (كـل شـى ء) - بـا فـتـحـه لام - مـنـصـوب بـه فـعـل مـقـدر اسـت، فـعـلى كـه جمله (خلقناه ) بر آن دلالت مى كند، و تقدير كلام (انا خـلقنا كل شى ء خلقناه ) است، و جمله (بقدر) متعلق است به جمله (خلقناه )، و باء آن مصاحبت را مى رساند.

و مـعـناى آيه اين است كه : ما هر چيزى را با مصاحبت قدر (توام با اندازه گيرى ) خلق كرديم.

وجه اينكـه در تـعـليـل مـعـذب سـاخـتـن مـجـرمـين فرمود: ما هر چيز را به (قدر) آفريديم

و قـدر هـر چـيـز عبارت است از مقدار و حد و هندسه اى كه از آن تجاوز نمى كند، نه از جهت زيـادى و نـه از جـهـت كمى، و نه از هيچ جهت ديگر، خداى تعالى در اين باره مى فرمايد: (و ان مـن شـى ء الا عـنـدنـا خـزائنـه و مـا نـنـزله الا بقدر) معلوم پس براى هر چيزى در خلقتش حدى است محدود، كه از آن تجاوز نمى كند، و در هستيش صراطى است كشيده شده كه از آن تخطى نمى كند، و تنها در آن راه سلوك مى نمايد.

و آيـه مـورد بـحـث در مـقـام تـعـليـل عـذاب مـجـرمـيـن در قـيـامـت اسـت كـه دو آيـه قـبـل از آن سـخـن مـى گفت، گويا شخصى پرسيده : چرا كيفر مجرمين ضلالت و سعير در قـيـامـت و چـشـيـدن مس سقر، شد؟ در پاسخ فرموده : براى اين ما هر چيزى را به قدر خلق كـرده ايـم، و حـاصـلش ايـن اسـت كه : براى هر چيزى قدرى است، و يكى از قدرها كه در انـسـان مـعين شده اين است كه خداى سبحان او را نوعى كثير الافراد خلق كرده، طورى خلق كرده كه با ازدواج و تناسل، افرادش زياد شود، و نيز مجبور باشد در زندگى دنيائيش اجتماعى زندگى كند، و از زندگى دنياى ناپايدارش براى آخرت پايدارش زاد و توشه جـمـع كـنـد، و نـيـز يـكـى ديـگـر از قـدرها اين است كه در هر عصرى رسولى سوى ايشان بـفـرسـتـد، و بـه سـوى سـعـادت دنـيـا و آخـرت دعـوتـشـان كـنـد، هـر كـس دعـوت آن رسـول را بـپـذيـرد رسـتـگـار گـردد و سـعـادتـمـنـد شـود، و داخـل بـهـشت و در جوار پروردگارش قرار گيرد، و هر كس آن را رد كند و مرتكب جرم شود در ضلالت و آتش قرار گيرد و ايـن اشتباه است كه بعضى پنداشته اند كه : به اين نحو جواب دادن مصادره به مطلوب (و عـيـن ادعـا را دليـل قـرار دادن ) اسـت، كـه در قـواعـد اسـتـدلال مـمـنـوع اسـت، بـيـان ايـن مـصـادره چـنـيـن اسـت كـه سـوال از ايـن كـه چـرا خـداوند ايشان را خاطر جرائمشان با آتش كيفر مى دهد؟ كه در حقيقت سـوال از عـلت چـنـيـن تـقـديـر اسـت، در مـعـنـا ايـن اسـت كـه سـوال شده باشد: چرا خداوند مجازات با آتش را براى مجرمين تقدير كرد؟ و معناى جواب عين همين سوال است، چون مى فرمايد: خدا آتش را براى مجازات مجرمين مقدر كرده.

و يـا مـعـنـاى سـوال ايـن اسـت كـه : چـرا خـدا مـجـرمـيـن را داخـل آتـش مـى كـنـد؟ و مـعـنـاى جـواب ايـن اسـت كـه : بـراى ايـن كـه خـدا آنـان را داخـل آتـش مـى كـنـد، و ايـن هـمـان مـصـادره و عـيـن مـدعـا را دليل و عين سوال را جواب قرار دادن است.

اعمال ما تابع قواعد كلى و ضوابط عمـومـى مـنـتـزع از خـارج اسـت ولى اعمال خداوند علتى جز مشيت او ندارد

و بيان خطا بودن اين پندار اين است كه : بين كارهاى ما و كارهاى خداى تعالى فرق هست، مـا در كـارهـاى خـود تـابـع اصـول و قوانين كليه اى هستيم كه از عالم خارج و وجود عينى مـوجـودات انـتـزاع شـده، و ايـن قـوانـيـن حـاكـم بـر مـا هـسـتـنـد، و اراده و افـعـال مـا را محكوم خود دارند، اما وقتى به علّت گرسنگى، غذا و به علّت تشنگى، آب مـى خـوريـم، مـنـظـورمـان از خـوردن سـير شدن، و از نوشيدن سيراب شدن است چون اين قـانـون كـلى را از خـارج گـرفـتـه ايم، غذا خوردن انسان را سير مى كند، و آب نوشيدن سـيـرابـى در پـى دارد، و وقـتـى هـم بـپرسيم چرا مى خورى جواب همين خواهد بود كه مى خواهم سير شوم.

و كوتاه سخن اين كه : افعال ما تابع قواعدى كلى و ضوابطى عمومى است، كه از وجود خـارجـى انـتـزاع مـى شـود، و امـا افـعـال خـداى تـعـالى ايـنـطـور نـيـسـت، بـلكـه فـعـل او عـيـن وجـود عـيـنـى خـارجـى اسـت، و اصـول و ضـوابـط كـلى عـقـلى از فعل او گرفته مى شود، و بعد از فعل او است.

و خـلاصـه بـعـد از آنـكـه خـدا عـالمـى آفـريـد، و نظامى در آن جارى ساخت، ما از آن نظام قـوانـيـنـى كـلى اتـخـاذ مـى كـنـيـم، پـس قـوانـيـن مـا بـعـد از فـعـل خـدا و مـحـكـوم بـه حـكـم خـدا اسـت، نـه ايـن كـه آن ضـوابـط و قـوانـيـن حـاكـم بـر فـعـل خـدا، و جـلوتـر از آن بـاشـد، و بـه هـمـيـن جـهـت اسـت كـه فـرمـوده : (لا يـسـئل عـمـا يـفـعـل وهـم يـسـئلون ) و نـيـز فـرمـوده : (ان اللّه يفعل ما يشاء) و نيز فرموده : (الحق من ربك ).

بـنـابـرايـن ديگر نبايد در فعل خدا چون و چرا كرد، به اين معنا كه خارجى آن را پرسش كـرد، چـون غـيـر از خود خدا علّت ديگرى براى كار او نيست، تا آن علت، وى را در كارش مـسـاعـدت كـنـد، و نـه بـه اين معنا كه از اصلى كلى و عقلى جستجو كرده پرسيد: مصحح و مـجـوز فـعـل خـدا چـيـسـت ؟ چـون گـفـتـيـم : اصـول عـقـلى مـنـتـزع از فعل او است نه جلوتر از فعل او.

سـه گـونـه تـعـليـل افعال خدا در آيات قرآن

بـله، در كـلام خـود خـداى سـبـحـان فـعـل خـدا بـه يـكـى از سـه وجـه تعليل شده :

اول : به غايت و نتيجه اى كه از فعل او عايد خلق مى شود، و فوايدى كه خلق از آن بهره مـنـد مـى گـردد، نـه خـود او، ليـكـن ايـن قـسـم تـعـليـل در حـقـيـقـت تـعـليـل اصـل فـعـل اسـت، نـه تـعـليـل فـعـل خـدا، خـلاصـه عـلّت فـعـل را بـيان مى كند، نه علت اين كه چرا خدا چنين كرد، بلكه مى خواهد بيان كند كه اين فـعـل هـم يـكـى از حـلقـه هـاى زنـجـيـر عـلل و مـعـلول اسـت، و حـلقـه دوم ايـن فـعـل فـلان خاصيت است، همچنان كه فرموده : (و لتجدن اقربهم موده للذين امنوا الذين قـالوا انـا نـصـارى ذلك بـان منهم قسيسين و رهبانا و انهم لا يستكبرون ) و نيز فرموده : (و ضربت عليهم الذله و المسكنه... ذلك بما عصوا و كانوا يعتدون ).

دوم : بـه يـكـى از اسـمـا و صـفـات خـدا كـه مـنـاسـب بـا آن فـعـل اسـت تـعـليـل كـرده، مـانـنـد تـعـليـل هـاى بـسـيـار كـه در كـلامـش بـه مـثـل (ان اللّه غـفـور رحـيـم و هـو العـزيـز الحـكـيـم ) و(هـو اللطـيـف الخـبـيـر) و امثال اين اسماء به كار برده و تعليل فعل خدا به اسماء در قرآن كريم شايع است، كه اگـر در مـوارد آنـهـا خـوب دقـت كـنـى خـواهـى ديـد كـه در حـقـيـقـت صـفـت جـزئى در فـعـل، فـعـل جـزئى را بـه صـفـت عـمـومـى فـعـل خـدا تـعـليـل مـى كـنـد، و اسـمـى از اسـمـاى خـداى تـعـالى وجـه خـاص در فـعل جزئى را به وجه عام در آن تعليل مى نمايد، و اين جريان در آيه (و كاين من دابه لا تـحـمـل رزقها اللّه يرزقها و اياكم و هو السميع العليم ) روشنى به چشم مى خورد، چـون بـر آوردن حـاجـت جنبندگان و به غذا و رزق را كه به زبان حاجت در خواست مى كنند تـعـليـل مى كند اين كه خدا شنواى دانا است، يعنى او هر چيزى را خلق كرده در خواست هاى هـمـه مخلوقات براى او شنيده شده و احوال آنها دانسته شده است، و اين شنوايى و دانايى دو صفت از صفات عمومى فعل خدا است.

و باز نظيرش آيه (فتلقى ادم من ربه كلمات فتاب عليه انه هو التواب الرحيم ) است كـه مـى بـينيد توبه آدم را تعليل كرده به اين كه خدا به طور كلى تواب و رحيم است، يعنى صفت فعل او توبه و رحمت است.

سـوم : بـه فـعـل عـمـومـيـش، و بـرگـشـت ايـن قـسـم تـعـليـل هـا بـه همان وجه دوم است، مانند آيه مورد بحث كه ضلالت دنيايى مجرمينو آتش ‍ دوزخـشـان را تـعـليـل مـى كـنـد بـه يك مسأله عمومى، و آن اين است كه : به طور كلى هر چـيـزى را بـا انـدازه گـيـرى آفـريـده، مـى فـرمـايـد: (ان المـجـرمـيـن فـى ضـلال و سعر... انا كل شى ء خلقناه بقدر)، چون قدر كه در هر چيز عبارت ازاست محدود بـه حـدى بـاشـد كـه در مـسـيـر هـسـتـيـش از آن تـجـاوز نـكـنـد، فـعـل عـمـومـى خـداى تـعـالى اسـت، هـيـچ يـك از مـوجـودات خـالى از ايـن فـعـل و از ايـن نـظـام نـيـسـت، پـس تـعـليـل عـذاب بـه قـدر، تـعـليـل فـعـل خـاص خـداسـت بـه فـعـل عـام او، و در حـقـيـقت بيان كننده اين معنا است كه اين فـعـل خـاص مـن مـصـداقـى از مـصـاديـق فـعـل عـام ما، يعنى قدر است، آرى همان طور تمامى موجودات را با قدر خود آفريده، درباره انسان نيز چنين تقديرى كرده،اگر دعوت نبوت را رد كند روز قيامت معذب گشته داخل آتش شود.

و نيز مانند آيه شريفه (و ان منكم الا واردها كان على ربك حتما مقضيا) كه ورود در جهنم را تـعـليـل مـى كـنـد به قضا، كه خود فعل عام خداى تعالى است ، و ورود در جهنم يكى از مصاديق آن است.

پـس روشـن شـد كـه آنـچـه در كـلام خـداى تـعـالى تـعـليـل ديـده مـى شـود تـعـليـل فـعـلى از افـعـال خـدا اسـت بـه فـعـل ديـگـر خـدا كـه عـمـومـى تـر از آن اسـت، تـعـليـل فـعـل خـاصـى اسـت بـه صـفتى عام، و خلاصه و به عبارتى ديگر علتى را كه مى آورد عـلّت در مـقـام اثـبات است، نه در مقام ثبوت، بنابر اين اشكالى كه كردند وارد نيست، و تـعـليـل تـقـدير آتش براى مجرمين به تقدير آتش براى مجرمين مصادره نيست، و به هيچ وجه از باب اتحاد مدعا و دليل نمى باشد.

بيان مراد از اينكه فرمود: امر ما يكى است چون چشم بر هم زدن

و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر

در مـجمع البيان مى گويد: كلمه (لمح ) به معناى نظر كردن فورى و به عجله است، كه آن را (خطف البصر) نيز مى گويند.

و مراد از كلمه (امر) همان معناى فرمودن است، كه مقابلش كلمه نهى است، چيزى كه هست همين فرمودن دو جور است : يكى تشريعى (مانند او امرى كه بزرگتران به كوچكتران مى كـنـنـد)، و يكى هم تكوينى، كه عبارت است از اراده وجود يافتن چيزى كه خداى تعالى در جـاى ديـگـر دربـاره اش فـرمـوده : (انـمـا امـره اذا اراد شـيـئا ان يقول له كن فيكون ) پس امر خدا عبارت است از كلمه (كن )، و شايد به همين اعتبار كه امر او كلمه كن است صفت آن را در آيه مورد بحث مونث آورده، فرموده : (واحدة ).

آنـچـه كـه سـياق كلام افاده مى كند كه امر خدا واحد است منظور اين است كه : امر او تكرار نـمـى خواهد به اين معنا كه وقتى تحقق و هستى چيزى را اراده كند هست شدن آن چيز احتياجى بـه ايـن كـه بـار ديـگـر و بار ديگر امر را تكرار كند ندارد، بلكه همينكه يك بار كلمه (كـن ) را القـاء كـنـد مـتعلق آن هست مى شود، آن هم به فوريت، مانند نگاه كردن بدون تـانـى و درنگ، و معلوم است وقتى به فوريت محقق مى شود ديگر احتياجى به تكرار امر نيست.

و اگـر مـحـقـق شـدن مـتـعـلق امر به فوريت را تشبيه به (لمح بصر) كرده براى اين نـبـوده كـه بـفـهماند زمان تاثير امر كوتاه، و نظير كوتاهى لمح بصر است، بلكه مى خـواهـد بفهماند تاثير امر اصلا احتياج به زمان هر چند كوتاه ندارد، آرى تشبيه به لمح بـصـر در كـلام كـنـايـه از همين بيزمانى است، پس امر خداى تعالى كه همان ايجاد و اراده وجـود است احتياجى نه به زمان دارد و نه مكان ، و نه به حركت، و چگونه ممكن است محتاج به اينگونه امور باشد با اين كه زمان و مكان و حركت همه به وسيله همان امر موجود شده اند.

و آيـه شريفه هر چند بر حسب مودايش فى نفسه حقيقتى عمومى در مسأله خلقت موجودات را افـاده نـمـوده، مـى فـهـمـانـد هـسـتـى مـوجـودات از آنـكـه فـعـل خـدا اسـت چـون لمـح بـصر فورى است، هر چند كه از حيث اين وجود موجودى زمانى و تـدريـجـى اسـت، و كـم كـم بـه وجـود مى آيد، الا اين كه بر حسب وقوع اين آيه در سياق تهديد كفار به عذاب روز قيامت، بايد گفت :

نـاظـر به آمدن قيامت است، مى خواهد بفرمايد: براى قيام قيامت يك امر او كافى است، به محض اين كه امر كند خلايق همه دوباره موجود مى شوند، و بعث و نشور محقق مى گردد، پس ايـن آيـه شـريـفـه مـتـمـم هـمـان حـجـتـى كـه بـا جـمـله (انـا كل شى ء خلقناه بقدر) اقامه كرده بود.

در نـتـيـجـه مـفـاد آيـه اولى اين مى شود كه : عذاب كفار به آتش بر وفق حكمت است، و از نظر اراده الهى به هيچ وجه تغيير پذير نيست، چون اين نيز يكى از مصاديق قدر است.

و مـفـاد آيـه مـورد بـحـث ايـن اسـت كه : تحقق قيامت كه كفار در آن معذب مى شوند، و يا به عـبـارتـى بـه كـرسـى نـشستن اراده الهى و تحقق متعلق اراده او در اين باره هيچ هزينه اى بـراى خـداى سـبحان ندارد، چون در اين جريان همين مقدار كافى است كه خدا يكبار امر كند، آرى امر او چون لمح به بصر است.

 

و لقد اهلكنا اشياعكم فهل من مدكر

كـلمـه (اشـيـاع ) جـمـع شيعه است، و مراد از آن - به طورى كه گفته اند - اشباه و امـثال در كفر و تكذيب انبياء از امت هاى گذشته است، و مراد ازآيه و دو آيه بعدش تأكيد حـجـت سـابـق اسـت، كـه بـر ايـن مـعـنـا اقـامـه كـرده بـود عـذاب خـدا بـه طـور قـطـع شامل ايشان مى شود.

و حـاصل معناى آيه اين است كه : آن انذارى كه شما را از عذاب دنيا و آخرت كرديم صرف خـبـرى نـبود كه به شما داده باشيم، و از اين باب نبود با شما حرفى زده باشيم، اين امـثـال و هـم مـسـلكـان شـما از امت گذشته اند كه اين انذار در آنان شروع شد، و ما هلاكشان كـرديـم، و به عذاب دنيائيشان مبتلا ساختيم، و به زودى عذاب آخرت را خواهند ديد، چون اعـمـالشـان همه نوشته شده و در نامه هاى محفوظ نزد ما ضبط گرديده، زودى بر طبق آن نوشته ها به حسابشان مى رسيم، و به آنچه كرده اند جزاشان مى دهيم.

 

و كل شى ء فعلوه فى الزبر و كل صغير و كبير مستطر

كلمه (زبر) به معناى نامه هاى اعمال است، و تفسير آن به لوح محفوظ بسيار سخيف و بـى مـهـنـا اسـت، و مـراد از (صـغـيـر) و (كـبـيـر) اعمال صغير و كبير است از سياق آيه همين است فاده مى شود.

اشاره به جايگاه متقين در روز قيامت

ان المتقين فى جنات و نهر

يعنى پرهيزكاران در بهشت هايى عظيم الشان و وصف ناپذير و نهرى چنين قرار دارند.

بعضى گفته اند: مراد از (نهر) جنس نهر است.

و بعضى ديگر گفته اند: نهر به معناى سعه و فراخى است.

 

فى مقعد صدق عند مليك مقتدر

كـلمـه (مقعد) به معناى مجلس است، و (مليك ) - به طورى كه گفته اند - صيغه مـبـالغـه از مـلك است، نه اين كه از ملك به كسره لام باشد، و كسره مذكور را اشباع كرده بـاشـنـد از اشـبـاع آن يـايـى پـديـد آمـده باشد، و كلمه (مقتدر) به معناى قادرى عظيم القدره است، كه همان خداى سبحان است.

و مـراد از كلمه (صدق ) راستى عمل و ايمان متقين، (و يا به عبارتى ديگر راستگويى مـتـقـيـن در عـمـل و در ادعـاى ايـمان است )، بنابر اين اضافه شدن كلمه (مقعد) بر كلمه (صـدق ) از ايـن بـابـت اسـت كـه مـيـان مـجـلس آنـان و صـدق عـمـل و ايـمانشان رابطه اى هست، ممكن هم هست مراد از صدق اين باشد كه مقام متقين و هر چه در آن مـقـام دارند صدقى است خالص و نياميخته با كذب، حضورى است نياميخته با غيبت، قـربـى اسـت كـه بعدى با آن نيست، نعمتى است كه نقمت با آن نيست، و سرورى است كه غـمـى با آن نمى باشد، و بقايى است كه فنايى با آن نيست. ممكن هم هست مراد از صدق، صـدق هـمـيـن خـبـر بـاشـد، چـون جـمـله در مـقـام بـشـارت دادن و وعـده جميل به متقين است، مى فرمايد: اين وعده ها كه داديم مجلسى است صدق و تخلف ناپذير.

و بـنـابـر ايـن در آيـه شـريـفه نوعى مقابله ميان مشخصات عاقبت متقين و مجرمين شده است، زيـرا مـجـرمين را به عذاب آخرت و ضلالت دنيامى كرد، و آنگاه چنين تقريرش نمود كه : ايـن عـذاب يـكى از مصاديق قدر است، و به همين جهت تخلف نمى پذيرد، و از سوى ديگر مـتـقـين را ثواب و حضور نزد پروردگارشان خداى مليك مقتدر وعده مى داد، و آنگاه اينطور تقريرش مى كرد كه : اين وعده و اين مجلس، مجلس صدقى است كه دروغ در آن نيست.

بحث روايتى

(رواياتى درباره قدر و اينكه قدريه - منكران قدر - مجوس اين امتند و...)

در كمال الدين به سند خود از على بن سالم از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه گفت :

از حـضـرتـش پـرسـيـدم : آيـا افـسـون مـى تـواند چيزى از قدر را دفع كند؟ فرمود: خود افسون نيز از قدر است.

و فـر مـود: قـدريـه، مـجـوس ايـن امـتـند، همان كسانى هستند كه خواستند خدا را به عدالت بستايند، او را از سلطنتش عزل كردند (و قدرتش را محدود ساختند)، درباره همينها بود كه آيـه (يـوم يـسـحـبـون فـى النـار عـلى وجـوهـهـم ذوقـوا مـس سـقـر انـا كل شى ء خلقناه بقدر) نازل گرديد.

مؤلف: منظور از (قدريه ) كسانى هستند كه منكر قدرند، و اين مسلك معتزله است، كه قائل به تفويضند (مى گويند خدا بعد از خلقت ديگر دخالتى در امور عالم ندارد)، و اين كـه فـرمـود: قـدريـه، مـجـوس ايـن امـتـنـد بـديـن جـهـت اسـت كـه قدريه مى گويند: خالق افـعـال اخـتـيـارى انـسـانـهـا خـود انـسـانـهـايـنـد، و خدا خالق چيزهاى ديگر است، در نتيجه قائل به دو اله شدند، همان طور كه مجوس قائل به دو اله بودند، يكى خالق خير و يكى هم خالق شر.

و اين كه فرمود: (خواستند خدا را به عدالت بستايند او را از سلطنتش خارج كردند)، از ايـن نـظـر بـود كـه قـدريـه بـراى فـرار از جبر كه منافات با عدالت دارد و به منظور اثـبـات عـدالت خدا سلطنت او را نسبت به اعمال اختيارى بندگان سلب كردند و گفتند: هيچ رابطه اى ميان افعال بندگان و خدا وجود ندارد.

و ايـن كـه فـرمـود: (آيـه مـذكـور دربـاره آنان نازل شده...) منظور اين بوده كه آيات مـذكـور نـسـبـت بـه ايـن قـوم هـم صـادق اسـت، نـه ايـن كـه آيـات دربـاره ايـشـان نازل شده باشد، و ايشان مورد نزول آنند، براى اين كه در تفسير آن توجه فرموديد كه گـفـتـيـم بـيـان آيه از نظر سياق بيانى است عمومى، البته در اين باره كه آيات مذكور دربـاره قـدريـه نـازل شـده بـه جز روايت بالا رواياتى ديگر نيز هست، كه از امام ابى جـعـفـر بـاقـر و امـام صـادق (عليه السلام) و نـيـز از طـرق اهـل سـنـت روايـاتـى در ايـن مـعـنـا از ابـن عـبـاس و ابـن عـمـر و مـحـمـد بـن كـعـب و ديـگـران نقل شده.

و در الدر المـنـثـور اسـت كـه احـمـد از حـذيـفـه بـن يـمـان روايـت كـرده كـه گـفـت : رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود: براى هر امتى مجوسى و مجوس اين امت كسانى هستند كه مى گويند قدرى در كار نيست....

مؤلف: ايـن روايـت را صـاحب ثواب الاعمال به سند خود از امام صادق (عليه السلام) از آباى گرامى اش از على (عليه السلام) روايت كرده ولى عـبارت آن چنين است : براى هر امتى مجوسى است، و مجوس امت كسانيند كه مى گويند قدرى در كار نيست.

و نيز در همان كتاب است كه : ابن مردويه به سندى كه از ابن عباس روايتش كرده آمده كه گـفـت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود: منظور از كلمه (نهر) فضا و وسعت است، نه نهر آب.

و نـيـز در هـمـان كـتاب آمده كه ابو نعيم از جابر روايت كرده كه گفت : روزى در وقتى كه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) در مـسـجـد مـديـنـه (نـشسته ) بود بعضى از اصحابش سخن از بهشت به ميان آوردند، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود: اى ابـا دجـانـه مـگـر مـتـوجه نشده اى كه هر كس ما را دوست بدارد و با محبت ما آزمايش شده بـاشد خداى تعالى او را با ما محشور خواهد كرد؟ آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود: (فى مقعد صدق عند مليك مقتدر).

و در كـتـاب روح المـعـانى در ذيل جمله (فى مقعد صدق...) گفته : جعفر صادق (رضى اللّه عـنه ) در اين باره فرموده : معناى اين كه خداى تعالى در اين آيه مكان و مجلس را با كـلمـه (صـدق ) سـتـوده ايـن اسـت كـه : در آن مـجـلس بـه جـز اهل صدق كسى نخواهد نشست.

گفتارى پيرامون قدر

(و اينكه مقصود از آن هندسه و حد وجودى هر چيز است)

(قـدر) كـه عـبـارت اسـت از هـنـدسه و حد وجودى هر چيز، از كلماتى است ذكرش در كلام خـداى تـعـالى مـكـرر آمـده، و غـالبـا در آيـاتـى آمده كه سخن از خلقت دارد، از آن جمله آيه شريفه (و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم ) است كه ترجمه اش در خـلال هـمـيـن فـصـل گـذشـت، و از ظـاهـر آن بـر مـى آيـد كـه قدر، امرى است كه جز با انزال از خزائن موجود نزد خداى تعالى صورت نمى گيرد، و اما خود خزائن كه ناگزير از ابـداع خـداى تـعـالى اسـت مـحـكـوم بـه قـدر نـيـسـت، چـون گـفـتـيـم تـقـديـر مـلازم با انـزال (هـر چـيزى كه از خزانه غيب خدا نازل و در خور عالم ماده مى گردد بعد از تقدير و اندازه گيرى نازل مى شود)، و نازل شدن عبارت است از همان درخور گشتن براى عالم ماده و مشهود، به شهادت اينكه تعبير به انزال، همواره درباره موجودات طبيعى و مادى بكار مى رود، مثلا مى فرمايد: (و انزلنا الحديد) و يا مى فرمايد: (و انزل لكم من الانعام ثمانيه ازواج ).

مـويـد ايـن مـعـنـا روايـاتـى اسـت كـه كـلمـه قـدر را بـه طول و عرض و ساير حدود و خصوصيات طبيعى و جسمانى تفسير كرده، مانند روايتى كه صاحب محاسن از پدرش از يونس از ابى الحسن الرضا (عليه السلام) آورده، فرمود: هيچ حـادثـه اى رخ نمى دهد مگر آنچه خدا خواسته باشد و اراده كرده باشد، و تقدير نموده، قـضـايـش را رانـده بـاشـد. عـرضـه داشـتـم : پـس مـعـنـاى خـواسـت چـيست ؟ فرمود: ابتداى فعل است. عرضه داشتم : پس معناى (اراده كرد) چيست ؟ فرمود: پايدارى بر همان مشيت و ادامـه فـعـل اسـت. پـرسـيـدم : پـس مـعـنـاى (تـقـديـر كـرد) كدام است ؟ فرمود: يعنى طول و عرض آن را معين و اندازه گيرى كرد. پرسيدم : معناى قضا چيست ؟ فرمود: وقتى خدا قضايى براند آن را امضا كرده و اين آن مرحله اى است ديگر برگشت ندارد.

و اين معنا را از پدرش از ابن ابى عمير از محمد بن اسحاق از حضرت رضا (عليه السلام) در خبرى مفصل آورده، و در آن آمده كه فرمود: هيچ مى دانى قدر چيست ؟ عرضه داشت : نه، فـرمـود: قـدر بـه مـعـنـاى هـنـدسـه هـر چـيـز، يـعـنـى طول و عرض و بقاء (و فناء) آن است (تا آخر خبر).

و از ايـنـجـاسـت كـه مـعـلوم مـى شـود مـراد از جـمـله (كـل شـى ء) در آيـه (و خـلق كـل شـى ء فـقـدره تـقـديـرا و آيـه انـا كـل شـى ء خـلقـنـاه بـقـدر)، و آيـه (و كـل شـى ء عـنـده بـمـقـدار)، و آيـه (الذى اعـطـى كـل شى ء خلقه ثم هدى ) تنها موجودات عالم مشهود است، موجودات طبيعى كه تحت خلقت و تـركـيـب قـرار مـى گـيـرنـد، (و امـا مـوجـودات بـسـيـطـه كه از ابعاضى مركب نشده اند مشمول اين گونه آيات نيستند).

مـمـكـن هـم هـست بگوييم : تقدير دو مرحله دارد، يك مرحله از آن تمامى موجودات عالم طبيعت و مـاوراى طـبـيـعـت و خلاصه ما سوى اللّه را شامل مى شود، و اين تقدير در اين مرحله عبارت اسـت از تـحـديـد اصـل وجـود حـد امـكـان و حـاجـت، و مـعـلوم اسـت كـه ايـن تـقـديـر شـامـل تمامى ممكنات مى شود، و تنها موجودى كه حد امكان و حاجت ندارد خداى سبحان است، كـه واجـب الوجـود و غـنـى بـالذات است، و هستيش از چهار چوب حد بيرون است، همچنان كه خودش فرمود: (و كان اللّه بكل شى ء محيطا).

يك مرحله ديگر تقدير مخصوص به عالم مشهود ما است، كه تقدير درمرحله عبارت است از تـحـديـد وجـود اشـياى موجود در آن، هم از حيث وجودش و هم از حيث آثار وجودش و هم از حيث خـصـوصـيـات هـسـتـيـش، بـدان جـهـت كه هستى و آثار هستيش با امور خاصه از ذاتش يعنى عـلل و شـرايـط ارتـبـاط دارد، و بـه خـاطـر اخـتـلاف هـمـيـن عـلل و شـرايـط هستى و احوال او نيز مختلف مى شود، پس هر موجود كه در اين عالم فرض كـنـيـم و در نـظـر بـگـيـريـم بـه وسـيـله قـالب هـايـى از داخـل و خـارج قـالب گـيـرى و تـحـديـد شـده، عـرض، طـول، شـكـل، قـيـافـه و سـايـر احـوال و افـعـالش مـطـابـق و مـنـاسـب آن علل و شرايط و آن قالب هاى خارجى مى باشد.

قدر غير قضائى است كه قطعى و غير قابل برگشت مى باشد

پـس تـقـدير الهى موجودات عالم ما را كه عالم مشهود است به سوى آنچه در مسير وجودش بـرايـش تـقدير و قالب گيرى كرده هدايت مى كند، همچنان فرمود: (الذى خلق فسوى و الذى قـدر فـهدى ) يعنى آنچه را خلق كرده به سوى آنچه كه برايش مقدر نموده هدايت فـرمـود، و سـپـس هـمـيـن تـقـديـر و هـدايـت را بـا امـضـاى قـضـا تـمـام و تـكـمـيـل كـرد، و در مـعـنـاى همين تقدير و هدايت آيه شريفه زير است كه مى فرمايد: (من نـطـفـه خـلقـه فـقـدره ثـم السـبـيـل يـسـره كـه بـا جـمـله ثـم السـبـيـل يـسـره ) اشـاره مـى كـنـد بـه ايـن كـه تـقـديـر مـنـافـاتـى بـا اخـتيارى بودن افعال اختيارى ندارد.

و ايـن نـوع از قـدر فـى نـفسه غير قضايى است كه عبارت است : حكم قطعى خداى تعالى به وجود يافتن چيزى، همان حكمى كه در آيه (و اللّه يحكم لا معقب لحكمه ) آن را خاطر نشان مى سازد، چـون بـسـيـار مـى شـود كـه خـدا چـيـزى را تـقـديـر مـى كـنـد ولى دنـبـال تـقـديـر قـضـايـش را نـمـى رانـد، مـانـنـد قـدرى كـه بـعـضـى از عـلل و شـرايـط خـارج آن را اقـتـضـا داشـتـه، ولى بـه خـاطـر مـزاحـمـت مـانعى، آن اقتضا بـاطـل مـى شـود، و يـا سببى ديگر و يا اقتضايى ديگر جاى سبب قبلى را مى گيرد، چون خـود خـداى تعالى فرموده : (يمحوا الله ما يشاء و يثبت ) و نيز فرموده : (ما ننسخ من ايـه او نـنسها نات بخير منها او مثلها)، و چه بسا چيزى مقدر بشود و قضاى آن نيز رانده شـده بـاشـد، مـثـل ايـن كـه از جـمـيـع جـهـات يـعـنـى هـم از جـهـت وجـود علل و شرايط، و هم از جهت نبودن موانع تقدير شده باشد كه در اين صورت آن چيز محقق مى شود.

و بـه هـمـيـن نـكـتـه اشـاره مـى كـند اين جمله كه در روايت محاسن آمده بود فرمود: (و چون قـضـايـى بـرانـد آن را امـضـا مى كند، و چنين قضايى برگشت ندارد)، و نزديك به اين عبارت عبارتى است كه در عده اى از اخبار قضا و قدر آمده كه قدر ممكن است تخلف كند، اما براى قضا برگشتى نيست.

و از عـلى (عليه السلام) به طرق مختلف و از آن جمله در كتاب توحيد سند صدوق از ابن نـبـاتـه روايـت آمـده كـه : روزى امـيـرالمؤمنين از كنار ديوارى مشرف به خرابى به كنار ديـوارى ديـگـر رفـت، شـخـصـى از آن جناب پرسيد: يا اميرالمؤمنين آيا از قضاى خدا مى گريزى ؟ فرمود: آرى از قضاى خدا سوى قدر خداى تعالى مى گريزم.

و بـحـث عـقـلى نـيـز مـسـائلى را كـه گـفـتـيـم تأييد مـى كـنـد، بـراى ايـن كـه امـورى عـلل مـركـب دارند يعنى فاعل و ماده و شرايط و معدات و موانع دارند، قطعا براى هر يك از ايـنـهـاتـاثـيـرى در آن امـر هـست، تاثيرى هم سنخ خودش، تاثير شرط هم سنخ خودش، تـاثـيـر فـاعل همين طور، و تاثير ماده همين طور، پس مجموع اين تاثيرها در حقيقت قالب و چارچوبى است كه امور در آنها قالب گيرى مى شود،

در روزى كـه بـه سوى آتش با رخساره ها كشيده مى شوند، و هر امرى و هر موجودى هيئت و خـصـوصـيـات قـالب خـود را دارد، و ايـن همان قدر است، و اما علّت تامه كه عبارت است از وجـود تمامى آنها، يعنى وجود و اجتماع فاعل و ماده و شرط و معد و نبودن مانع، وقتى محقق شد آن وقت معلول خود ضرورت وجود مى دهد، و اين همان قضايى است كه برگشت ندارد، و مـا در تـفـسير آيات اول سوره اسراء گفتارى درباره قضاء داشتيم، كه مطالعه آن براى بهتر فهميدن بحث اينجا خالى از فايده نيست، پس بدانجا نيز مراجعه كنيد.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved